|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
ذهن زمستانی (تاملاتی درباره زندگی در جهانی ناپایدار)
نویسنده: رامین جهانبگلو
رامین جهانبگلو را خیلی ها می شناسند. اما برای شناخت بهتر اندیشه های این محقق و فیلسوف ایرانی بايدکتاب ذهن زمستانی او را مطالعه کرد.
چند جمله زیبا از این کتاب:
هیچ تنهایی وحشتناک تر از تنهایی قدرتمندی نیست که خود را محبوب همگان می پندارد.
نخستین حاصل بردباری، بینا بودن نسبت به تجربیات دیگران است.
برای سالکان راه حقیقت، سکوت زبانی گویاست.
برای تخریب همیشه وقت زیاد است، اما برای ساختن هیچ گاه زود نیست.
دنیا خانه ای است که نسیم همه فرهنگ ها از ان عبور می کند.
تکیه بر آرزوها چون قدم زدن در یک روز بارانی است.
محبت هدیه ای است که قلب به عقل عطا می کند.
کودکی پاره ای از وجود هریک از ماست که نباید به فراموشی بسپاریم، زیرا در لحظات غرور و تعصب می تواند چون قایق نجات ما را از امواج متلاطم زندگی نجات دهد.
ذهن زمستانی (تاملاتی درباره زندگی در جهانی ناپایدار)
نویسنده: رامین جهانبگلو ناشر: انتشارات نی چاپ دوم ۱۳۸۷ تهران
تیراژ: ۲۲۰۰ نسخه قیمت : ۲۸۰۰ تومان تعداد صفحات: ۲۰۵ صفحه
*****
دموکراسی (در گفت وگو با رامین جهانبگلو )
"ما زندگی امروزمان را وامدار تجربه های مردمان گذشته هستیم. انسان ها ذره ذره تجربه کرده اند، رنج کشیده اند، فکرکرده اند و حالا نتیجه تجربه هایشان در اختیار ماست."
دموکراسی هم یکی از این تجربه هاست. راستی دموکراسی یعنی چه ؟ از کجا ریشه گرفته و کی پدید آمده است؟ شکل گیری و برقراری آن بر کدام پایه استوار است؟ آیا تا به حال عبارت "دموکراسی آتنی" را شنیده اید؟ آیا می دانستید که حزب نازی در آلمان با روش دموکراتیک به قدرت رسید؟ پس چرا حکومت این حزب به فاجعه ی جنگ دوم جهانی وکشتار همگانی یهودیان انجامید؟ پاسخ همه ی این پرسش ها را در کتاب "دموکراسی" خواهید یافت.
دموکراسی (در گفت وگو با رامین جهانبگلو). سیدآبادی ،علی اصغر. کاریکاتور: حمیدرضا نصیری پور. تهران: اگر، ۱۳۸۳. ۵۸ صفحه. مصور(کاریکاتور) سیاه وسفید. گروه سنی ۱۲ سال به بالا. مجموعه آموزش شهروندی ۲. بها ۸۰۰ تومان.
کتاب سرگذشت زنی را نقل می کند که در سن سیزده یا چهارده سالگی رنجور از بدرفتاری زن پدر و رنجیده از بی توجهی پدر از خانه اش در روستایی در آذربایجان می گریزد و زندگی پر کوش و تلاشی را در جامعه آغاز می کند. این زندگی او را از روستا به شهر میکشاند. دو ازدواج و طلاق را روی دستش می گذارد. در "حرفۀ" خدمتکار یا کلفت یا سرپرست کودک هر روز به خانه های افرادی سخت متفاوت می رود . مشتریانش از مردمانی پولدار و صاحب منصب عالی رتبۀ ارتش گرفته تا روشنفکران سیاست ورز دوران شاه تا زنانی مؤمن و دچار وسواس پاکی و نجسی، او را با تجربه ها، افکار و آداب گوناگونی در گیر می کنند.
زندگی آسیه سخت و پر ماجراست و شهرنوش پارسی پور با مهارت و ظرافت این پرسناژ را توصیف میکند. سادگی و طراوت روستا، پویایی و تحرک زندگی شهری در زندگی و شخصیت آسیه بازتاب یافته است. آسیه هر چند نصیبی از زندگی دشوارش نبرده است و سرنوشتش در پایان داستان نا روشن باقی میماند، ولی زنی تو سری خورده، ضعیف و مظلوم نیست. کنجکاوی اوو نوعی سادگیش در برخورد با غرائز و عواطف و هیجانات روحی از او شخصیتی دوست داشتنی و یگانه می سازد که بار تناقضات زندگی را با آمیزه ای از اقتدار و گشاده رویی بر دوش می کشد.
دراین رمان، مانند بسیاری از رمان های دیگر شهرنوش پارسی پور، اکثر پرسناژ های اصلی زن هستند. از جمله مریم و فرشته که زندگی مرفهی دارند ولی از هستی زنانه و اجتماعی خود ناراضی اند. این دو به تأملاتی کشیده می شوند که آن ها را به فضاهای اساطیری و ریشه یابی در معنا و مفهوم برخی کلمات میبرد. آن ها سرخورده از ناکامی های خود در پی مادر هاو زنان ازلی در تاریخ و ماقبل تاریخ و در زبان می گردند. در پاسخ به این سؤال که چگونه این گونه تأملات در فضای داستان آسیه جا میافتند، شهرنوش پارسی پور میگوید او این باور ها ی خود را که نمی تواند پایۀ علمی برای آن ها ارائه دهد، در زبان و زندگی این دو پرسناژ گذاشته است." آن ها عالم و دانشمند نیستند ولی با چنین تفکراتی در گیرند." او می گوید که پرسناژ آسیه مصداق خارجی دارد و در رمان "عقل آبی" نیز پرهیبی از او وجود دارد.
رمان "آسیه در میان دو دنیا"، به موهبت پرسناژ آسیه کتابی پر جذبه است و از همین رو خواننده را به چشمپوشی در مقابل سرگردانی های فکری و گاه دور و دراز دوپرسناژ روشنفکر رمان وامی دارد.
"آسیه در میان دو دنیا" تازه ترین رمان شهرنوش پارسی پور است که انتشارات سایه آن را در کالیفرنیا منتشر کرده است.
سروکلة معلم پيدا ميشود. به طرف ارنستو نميرود، ميرود کنار خبرنگار. همه ساکتاند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکتاند، مادر شروع ميکند به زمزمة آواز نوا، بيکلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه ميزند، در آن لحظاتي که غروبهاي کند گذر تابستان در راه است.
بچههاي کوچکتر به محض شنيدن آواز بيکلام نوا آمده بودند توي کلبه. آنها هميشه «نوا»ي مادر را ميشنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه ميکرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچة کوچکتر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچههاي بزرگتتر هم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را ميخواند ـ نغمة روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ ميرفتند توي کلبه که گوش کنند. ميدانستند که مادر بيرونشان نميکند، حتي وقتي که از پرسه در ورطهها ملول ميشد.
مثل هميشه نميدانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدسشان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نميدانستند چه چيز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بيآن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اينجا و آنجاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي هم ادا ميشد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سالهاي قبل از جنگ، سالهاي نعشهاي تلنبار، سالهاي انبوه مردگان.
پسر يك روز عصر در كافه دورله نزديك دختر آمد، به او گفت كه تازه از كلاس جامعهشناسي آمده است. دختر هم چندين روز اين پا و آن پا ميكرد تا به او بگويد كه فروشندهي يك فروشگاه كفش است. عادت كرده بودند كه در اتاق پشتي كافه دورله همديگر را ببينند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقيقه، درست بعد از اين كه از سر كارش برميگشت. خوشحال بود كه هر شب او را ميبيند: او جفت او بود، مؤدب و دوستداشتني. از اين كه كسي را پيدا كرده كه ساعاتي را پيش از شام تا رسيدن به خانه ميتواند با او سر كند، خوشحال بود. دختر زياد صحبت نميكرد، معمولاً پسر بود كه حرف ميزد، با او از اسلام و كتاب مقدس صحبت ميكرد. گرچه او خيلي زياد به كتب مقدس اشاره ميكرد، اين چيزها براي دختر عجيب نبود. شگفتزده نميشد، هيچ چيز او را شگفتزده نميكرد: روش او دقيقاً همين بود؛ از هيچچيز واقعاً شگفتزده نميشد.
شب اول پسر با او از اسلام گفت. روز بعد كه با هم همبستر شدند، از كتاب مقدس صحبت كرد و از او پرسيد آيا تا به حال اين كتاب را خوانده يا نه و دختر جواب داده بود كه نخوانده. روز بعد يك كتاب مقدس با خودش آورد و سِفر جامعه را در اتاق پشتي كافه دورله برايش خواند. او با صدايي بلند در حالي كه دستانش را روي گوشش گذاشته بود، با لحني پرشور و اديبانه ميخواند. دختر از اين كار برآشفته شده بود و فكر ميكرد او شايد كمي ديوانه شده است. بعد از آن، پسر نظرش را در مورد آن قطعه پرسيده بود. وقتي كه او داشت ميخواند، دختر اصلاً گوش نميداد، چون آشفته شده بود. اما جواب داده بود كه به نظرش معقول ميآيد و خوب است. پسر هم در مقابل لبخندي زد و به او گفت كه اين قطعه متني اساسي است و بايد آن را ياد بگيرد.
خيلي خوب يادم مي آيد صبح جمعه سه هفته پيش، چطور براي اولين بار در عمرم از روي تختخواب افتادم زمين، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواري پيش آمده باشد. اسماعيل فصيح يا آن طور که همسر مهربانش «خانم فصيح» و خانواده و دوستان نزديکش صدايش مي زدند، «ناصر»، يا آن طور که خودش، خودش را پاي تلفن معرفي مي کرد «آقاي فصيح»، از دنيا رفته بود. آن «جمعه» که حسابي «روز بدي بود»، ياد تمام خاطراتي افتادم که از دو سال پيش از آن، از فصيح و همسرش پريچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصيح از بيمارستان شرکت نفت در بهار 1386، براي اولين بار مرا به خانه فراموش نشدني شان در طبقه هشتم يکي از آپارتمان هاي مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت ها دو هفته يک بار به ديدن شان مي رفتم.
فصيح هم همچون نويسنده محبوبش ارنست همينگوي که ماجراي ديدارشان به يادماندني است و شرحش را در گفت وگوي دو سال پيشم با فصيح در همين روزنامه اعتماد آوردم، در ماه ژوئيه از دنيا رفت. ياد فصيح مي افتم که چطور نصف شب، روي تخت بيمارستان با ذکر تمام جزييات روز و تاريخ و البته با آب و تاب زياد برايم تعريف مي کرد که چقدر مهم است همينگوي درست در همان ماهي از دنيا رفته که در آن ماه به دنيا آمده و ياد آن روزي مي افتم که در منزلش درباره طول عمر انسان از همينگوي نقل و قول آورد که؛ «آدم 60 سال بيشتر نبايد عمر کند» و به شوخي خطاب به خانم فصيح گفت؛ «نويسندگاني که ازدواج نمي کنند، قبل از 50 سالگي مي ميرند مثل کافکا و هدايت.»