|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
آیتالله العظمی منتظری، از مراجع عالیقدر تقلید كه هشتاد و هفتمين سال عمرش را ميگذراند، شب گذشته بر اثر بيماری در شهر قم به دیار باقی شتافت.
شب گذشته آیتالله منتظری بعد از خواندن نماز شب و بعد از دقایقی که به بستر رفته بود، درگذشت.
زندگینامه آیتالله منتظری
آیتالله العظمی حسین علی منتظری در سال 1301 در نجف آباد اصفهان به دنیا آمد، پدرش حاج علی کشاورز سادهای بود که در کنار کار روزانهاش با کتاب و کتابخانه دمساز، و معلم اخلاق و مدرس قرآن بود. منتظری از هفت سالگی آموختن را با ادبیات فارسی و سپس صرف و نحو عربی آغاز کرد، و در سن ۱۲ سالگی به حوزهٔ علمیهٔ اصفهان وارد شده و در سن ۱۹ سالگی اصفهان را برای ادامهٔ تحصیل ترک کرد و به قم آمد.
پس از رحلت آیت الله العظمی سید حسین طباطبایی بروجردی (در سال ۱۳۴۰ خورشیدی) نظر بسیاری از بزرگان و اساتید حوزهٔ علمیه متوجه چند نفر از علما از جمله حضرات آیات عظام سید محمدرضا گلپایگانی،سید محمد صادق روحانی، شهابالدین مرعشی نجفی و امام خمینی گردید. از جمله منتظری و آیت الله مطهری قائل به اعلمیت امام خمینی بوده و زعامت وی را به صلاح اسلام و مسلمین تشخیص دادند.
او در جریان مبارزات انقلاب بارها دستگیر شد، در عید نوروز سال ۱۳۴۵ به دنبال دستگیری محمد منتظری به دلیل پخش اعلامیه در حرم حضرت معصومه ساواک بی درنگ به سراغ آیتالله منتظری رفته و او که چند ماه پیش از آن در زندان بود را بازداشت نمود و بالاخره اعتراض علما و روحانیون حوزهٔ علمیه موجب شد تا او پس از هفت ماه از زندان آزاد گردد.
حسین علی منتظری چند ماه پس از آزادی از زندان جهت توسعهبخشی و تداوم جریان مبارزه ضرورتاً به طور مخفیانه برای زیارت عتبات در عراق و ملاقات با آیت الله العظمی روح الله خمینی راهی عراق شد، اما حکومت که از این سفر مطلع شده بود هنگام بازگشت از عراق او را در منطقهٔ مرزی دستگیر و روانهٔ زندان کرد، که پس از تحمل حدود پنج ماه زندان آزاد گردید.
ساواک در خارج از زندان نیز همیشه او را تحت نظر داشته و در زمان برگزاری جشنهای تاجگذاری به عنوان راهکاری جدید تصمیم به تبعید وی به مسجد سلیمان گرفت، که این تبعید سه ماه به طول انجامید. پس از آن در مسجد سلیمان به منتظری ابلاغ کردند که نباید به قم برود، ولی او به قم مراجعت نمود و با وجود ممانعت شدید ساواک عدهٔ زیادی از علما، اساتید و طلاب حوزهٔ علمیه با او دیدار کردند؛ تا اینکه از ناحیهٔ ساواک او را به نجفآباد منتقل نموده و در آنجا تحت مراقبت شدید قرار دادند.
مقاله ای بسیار زیبا از احمد پورنجاتی
"جنبش سبز"، اكنون دیگر واقعیتی غیر قابل انكاراست. این را از واكنشهای "هر روز به یك رنگِ" مخالفان این حركت اصیل و عمیقا ملی و مسالمت آمیز و اصلاح طلبانه به خوبی می شود فهمید. بد و بیراه گویی ها، بگیر و ببندها، پرونده سازی ها و حتی ضرب و شتم های خیابانی و معركه گیری های به اصطلاح رسانه ای ، چه در صدا و سیما و چه در كیهان و اذناب و اصحابش و چه حتی در تریبون های فرمایشی به ظاهر مذهبی، نباید كسی را به اشتباه بیاندازد. اگر جنبش سبز چیزی نبود، پس این همه "بسیج و مانور و تغییر سازمان و آماده باش شبانه روزی و اخطار تلفنی و پیامكی و احضار و تهدید و اخراج از محل كار و محرومیت از تحصیل و ممنوعیت خروج از كشور و امثال اینها" برای چیست؟
برای یك "جنبش اجتماعی" پیزوری و وارفته و در حال خاموشی و فراموشی كه این همه قبول زحمت لازم نیست. حتی چه بسا عاقلانه تر این باشد كه برای جلوگیری از بزرگنمایی اش، نسبت به آن بی محلی و كم اعتنایی كنند و اندك تحركات "مذبوحانه اش" را زیر سبیلی نادیده بگیرند! اما چرا واقعیت ها خلاف این را می گویند؟ عاقلان دانند.
جنبش سبز بر خلاف تصور نادرست یا ادعا و القای برخی ، مولود انتخابات اخیر نیست. نوجوان برومند و قبراق و یاهوش و پرهمتی است كه پس از دوازده سال - از دوم خرداد هفتاد و شش تا بیست و دوم خرداد هشتاد ودو_ از پرده مستوری به در آمده و شناسنامه اش را آشكار ساخته است.
گناه مردم چیست كه عده ای در خواب خرگوشی بوده اند یا به دلیل ابتلا به بیماری كوررنگی ،رنگ سبز را عوضی دیده اند! اما هنوز هم دیر نشده است. هر كس می خواهد از خواب خرگوشی بیدار شود،خوب بیدار شود. اندكی چشمانش را بمالد ، شستشو كند، بی هیچ نیازی به هر گونه عینك به میان مردم برود و واقعیت را آنگونه كه هست مشاهده كند. جنبش سبز واقعیت دارد. همچون هر پدیده واقعی، چیزهایی "دارد" و چیزهایی "ندارد".
اهالی این جنبش آن را به خوبی می شناسند، این ها را برای از ما بهتران می گویم. در این مجال می خواهم به آنچه كه جنبش سبز "ندارد" اشاره كنم:
عماد افروغ در سالروز صدور فرمان 8 ماده یی امام خمینی(ره) به تحلیل این فرمان پرداخت و سیاست زدگی و افراط و تفریط ها را علت صدور آن در سال 61 ارزیابی کرد. این استاد دانشگاه و پژوهشگر مسائل سیاسی و اجتماعی در گفت وگوی مفصلی با ایسنا تاکید کرد تحقق فرامین هشت گانه بنیانگذار انقلاب به امنیت خاطر مردم منجر می شود و جلوی رفتارهای خلاف قانون را می گیرد. وی فرمان 8 ماده یی را یکی از یادگارهای حضرت امام خواند که جمهوری اسلامی را روی ریل اصیل و فقهی خود انداخته و افزود؛ «پیام هشت ماده یی امام جایگاه ویژه یی دارد و دفاع از حقوق شهروندی و به ویژه حقوق مدنی و خصوصی محسوب می شود.» وی یادآور شد؛ «جالب است که امام به رغم اینکه گروهک ها و به ویژه منافقین را از آن حکم عامی که صادر کرده اند، جدا می کنند، در اینجا هم تمرکز می دهند که «باید با احتیاط کامل عمل شود، لکن تحت ضوابط شرعیه و موافق دستور دادستان ها و دادگاه ها، چرا که تعدی از حدود شرعیه حتی نسبت به آنان نیز جایز نیست.» این یعنی امام حتی نسبت به این موارد نیز هم حکم دادستانی را به میان می کشند و هم تاکید می کنند حد را باید نگه داشت و خارج از حدود نباید عمل کرد و در ضمن اگر ماموریتی سیاسی است، نباید وارد مسائل اخلاقی شد و آنها را افشا کرد. اینها بیانگر این است که امام برای حریم خصوصی افراد حرمت ویژه یی قائل و معتقد بودند به راحتی نمی توانیم خارج از ضابطه و مراحل اداری لازم تعدی داشته باشیم و افراد را در عرصه خصوصی خود با ناامنی روبه رو کنیم.»
کتاب،"کلنل" داستان یک خانواده ارتشی در زمان قبل و بعد از انقلاب است. پدر خانواده که در این کتاب به نام "کلنل" معرفی می شود سرپرست یک خانواده 5 نفری است که به همراه زن خود، فروز، در تهران زندگی می کند. نویسنده سرگذشت این خانواده را عمدتاً بعد از انقلاب 1357 دنبال می کند و اثرات مخرب انقلاب را در از هم پاشیدگی اعضای این خانواده و نابودی و متلاشی شدن آنان روایت می کند. کلنل خود یکی از سرهنگ های ارتش شاه است که به علت اجتناب از شرکت در جنگ ظفار مورد توبیخ قرار گرفته و مدتی نیز زندانی می شود. کلنل نه چندان زیاد سرسپرده ارتش شاه است و نه دلخوشی ای به رهبران بعد از انقلاب ایران دارد. او همچنان به صورت مستقل از هر دو حکومت باقی می ماند و تاوان این استقلال خود را نیز می پردازد: در زمان شاه زندان می افتد و در زمان بعد از انقلاب به صورت موجودی منزوی و گوشه گیر باقی می ماند. او همیشه مورد سرزنش و زخم زبان داماد فرصت طلب خود قرار می گیرد. هر کدام از فرزندان او سرنوشت متفاوتی از یکدیگر در ایران بعد از انقلاب پیدا می کنند: دختر کوچک او "پروانه"، که مجاهد است در سن 14 سالگی در خیابان و هنگام فروش نشریه بازداشت شده و سپس اعدام می گردد. یکی از پسران او، محمد تقی، نیز در جریان انقلاب "شهید" می شود، فردی که به نظر می رسد وابستگی به گروه های چپ داشته است. پسر دیگرش مسعود، تحت تاثیر مبارزات مذهبی قرار گرفته و در جریان جنگ ایران و عراق به عنوان بسیجی به جنگ رفته و در آنجا نیز کشته می شود. تنها دو فرزند کلنل هستند که هنوز زنده هستند و در تهران زندگی می کنند: یکی فرزانه است که شوهر کرده و با فرزندانش و شوهرش، که فرد بسیار عافیت طلب و فرصت طلبی است زندگی می کند. تنها پسر باقیمانده او، امیر است که در اتاق زیر زمین خانه کلنل تنها و در انزوای کامل زندگی می کند. او طرفدار حزب توده بوده است که در زمان قبل از انقلاب دستگیر شده و تحت بازجوئی قرار می گیرد، به همراه زنش که از سرنوشت او خبری در دست نیست. بازجوی او فردی به نام رسول خزر جاوید است که قبلاً "دوست" او بوده است، ولی او را لو می دهد و سپس به صورت بازجوی او درمی آید. امیر در زندان روانی می شود و ناهنجاری های روانی او، برزخ بین خودکشی و زندگی، همچنان در آن اتاق تاریک زیر زمینی خانه پدری اش ادامه پیدا می کند. از همسر کلنل خبر زیادی در دست نیست، فقط به صورت اشاراتی در طول کتاب در می یابیم که کلنل، زن خویش را به علت الکلی بودن و روابط نامشروع به دست خودش و با همراهی پسرش به قتل رسانده است.
جایزهی ادبیات امسال نوبل به هرتا مولر، نویسندهی آلمانی – رومانیایی اعطا شد. ترجمهی فرازهایی از سخنرانی هرتا مولر هنگام دریافت جایزهی نوبل را در زیر میخوانید.
«دستمال داری؟» این سئوالی بود که مادر هر روز صبح پیش از آن که پا به خیابان بگذارم، از من میپرسید و چون نداشتم، برمیگشتم به اتاق و یکی برمیداشتم. هیچ روزی دستمال نداشتم، چون منتظر این سئوال بودم. دستمال دلیلی بر مراقبت مادر از من بود.
کارهای بعدی روز دست خودم بود. این پرسش که دستمال داری محبتی غیرمستقیم بود. محبت کردن ِ مستقیم زشت بود، کشاورزها چنین عادتی نداشتند. عشق لباس ِ مبدل ِ پرسش به تن میکرد. هر روز صبح یک بار بدون دستمال دم دروازه بودم و یک بار با دستمال. تنها وقتی وارد خیابان میشدم که گویی مادر هم همراه دستمال با من است.
بیست سال بعد دیگر مدتها بود که تک و تنها در شهر بودم، مترجم ِ یک کارخانهی ماشینسازی. ساعت پنج صبح بیدار میشدم. شش و نیم کار شروع میشد. صبحها سرود ملی از بلندگو در حیاط کارخانه طنینانداز میشد و موقع نهار سرود ِ کارگری.
اما کارگرانی که مشغول خوردن غذا بودند، چشمهایی داشتند خالی چون ورق ِ حلبی، دستهایی آلوده به روغن و غذایشان در روزنامه پیچیده شده بود.دو سال زندگی ِ روزمره در روندی یکنواخت ادامه یافت، هر روز شبیه روز دیگر.