تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 
 

     

«دلم نمی‌خواهد از این کتاب‌هایی چاپ کنم که پیش از در آمدن مرده‌اند.»
این عبارتی است از متن نخستین داستان مجموعه «سمت تاریک کلمات»

«سمت تاريك كلمات»  مجموعه داستاني است كه موفق شد عنوان بهترين مجموعه سال 84 را از آن خود كند. چهارمين كتاب داستاني حسين سناپور شامل هشت داستان كوتاه كه همه آنها بر اساس رابطه انسان شهري عصر ما با ديگران و جامعه نوشته شده‌اند.
اولين داستان كتاب با نام «خواب مژه‌هات»، روايت زن و مردي است كه ظاهراً تنها نقطه اشتراكشان، علاقه به دود است. «خيابان‌هاي نيمه شب»- داستان دوم- با يك تلفن آغاز مي‌شود. زني كه نيمه شب، مرد داستان را با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار كرده، حاضر نيست خود را معرفي كند. كنايه‌هاي او و اشاره به زندگي گذشته مرد، خواننده را دنبال خود مي‌كشاند و او را به صرافت مي‌اندازد كه زن پيش از اين نقش مهمي در زندگي مرد داشته.
تلفن در مجموعه «سمت تاريك كلمات» حضور پررنگي دارد. بخش عمده ديالوگ‌ها پشت تلفن ساخته شده‌اند و اصولاً تلفن دست از سر آدم‌هاي تنهاي سنايي برنمي‌دارد.
داستان «كابوس بيداري» هم يك گفت‌وگوي تلفني است كه در فاصله شنيدن صداي آن‌ور سيم، راوي، صحنه‌هاي جدايي از زنش را مرور مي‌كند. «رويا ايستاده كنار خيابان، جلو راه‌پله محضر و طوري نگاهم مي‌كند انگار اصلاً نيستم.»
در واقع مرد قصه با درون‌گويي و يادآوري مشاجره با همسر سابقش، شخصيت رويا را بازسازي مي‌كند. در عين حال در اوراق به هم ريخته خاطراتش از زني حرف مي‌زند كه رويا نيست.
شايد معشوقي اثيري باشد كه صورتي حقيقي دارد.«با تو حرف مي‌زنم، با تو»- داستان چهارم- بيشتر از ساير داستان‌ها آدم را از تنهايي انسان مدرن امروزي به وحشت مي‌اندازد. تنهايي، حرف اول را در داستان‌هاي سناپور مي‌زند. اين تنهايي كه عمدتاً به شكل روابط زناشويي تصوير شده در داستان «دلم سنگين، زبانم تلخ» ميان يك پدر و دختر اتفاق مي‌افتد .
«بگذار همين‌طور ادامه پيدا كند» داستان تأثيرگذاري است. راوي ماجرا سفره دلش را براي خواننده باز كرده و صادقانه از دروغ‌هاي اجباري خود پرده برمي‌دارد. كوتاه‌ترين داستان اين مجموعه «بركه من» نام دارد.
داستان عشق مردي بيمار كه در بيمارستان تصوير همسرش را تجسم مي‌كند و بالاخره در قصه آخر يعني داستان «خانه بايد خانه باشد» سناپور سخاوت بيشتري براي معرفي شخصيت‌ها به‌خرج داده. 80 صفحه كتاب «سمت تاريك كلمات» با صفحاتي كه بي‌رحمانه تنهايي را به ياد انسان مي‌آورد در حالي تمام مي‌شود كه راوي داستان آخر از با هم بودن حرف مي‌زند: «به هر جهت نگران نيستيم. پذيرفته‌ايم كه جست‌وجو براي خانه بخشي يا اصلاً تمام زندگي‌مان است. مهم اين است كه در اين گشتن‌ها او كنار من است و من كنار او.»

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:45  توسط محمود موحدان  | 

 

         

دوشنبه،24 اکتبر 2006
اغلب به اشخاصی بر می‌خورم كه رویایِ نویسنده شدن را در سر می‌پرورانند و ساكنِ شهرستان‌هایِ دورافتاده‌یی هستند. این افراد بر این باوراَند كه آن‌هایی كه در پای‌تخت‌هایِ بزرگ اسكان دارند، به اطلاعاتِ ویژه و بی‌هم‌تایِ هنری دست‌رسی دارند كه خوداِشان ندارند. در نتیجه نقدِ كتاب‌هایِ روز را می‌خوانند، برنامه‌هایِ هنریِ تله‌وی‌زیون را می‌بینند تا در جریانِ امورِ فرهنگیِ روز قرار گیرند و بدانند هنرِ راستین چیست و چه عواملی لازم است دغدغه‌یِ خاطرِ اندیش‌مندان باشد...
استیفن ویزینسكی
ترجمه‌یِ مینو مشیری
برگفته شده از مجله‌یِ بخارا 20
1- از میگساری، سیگار و مواد مخدر پرهیز كن
برایِ نوشتن به عقلِ سلیم نیاز دارید
2- از تجمل‌گرایی اجتناب كن
برایِ نویسنده شدن، احتیاج به استعداد و زمان است. زمان برایِ مشاهده، مطالعه و اندیشیدن. پس برایِ به دست آوردنِ چیزهایِ زاید یك ساعت را هم نباید در تلاشِ پول در آوردن از دست داد. اگر این اقبال را نداشته‌اید كه ثروت‌مند به دنیا بی‌آیید، به‌تر است كه خود را آماده‌یِ یك زنده‌گیِ ساده و بی‌زرق و برق كنید. البته بالزاك تا حدودی الهام از گرایش‌اش می‌گرفت؛ در قرض بالا آوردن و حیف و میلِ ثروت‌اش. اما آن‌هایی كه به ول‌خرجیِ خود گرایش دارند، اكثرا ناكام می‌مانند. در بیست‌وچهار ساله‌گی پس از شكستِ شورشِ بوداپست در سالِ 1956، با فقط پنجاه واژه دانشِ زبانِ انگلیسی خود را در كانادا یافتم. وقتی كه درك كردم كه من‌بعد نویسنده‌یی بی‌بهره از زبانی برایِ نوشتن شده‌ام، با آسانسور به بالاترین طبقه‌یِ ساختمانی بزرگ در خیابانِ منچستر در شهرِ مونترال رفتم. می‌خواستم از آن بالا خوداَم را در خلا پرتاب كنم. وقتی از بالایِ بام پایین را نگریستم، از تصورِ مردن بیش از حد ترسیدم، اما ترسِ بیش‌تری از شكستنِ ستونِ فقرات‌ام و سپری كردنِ مابقیِ عمر رویِ صندلیِ چرخ‌دار گریبان‌ام را گرفت. تصمیم گرفتم به زبانِ انگلیسی بنویسم. كاشف به عمل آمد كه آموختنِ نوشتن به زبانی دیگر به مراتب آسان‌تر از خودِ نوشتن است. در نتیجه شش سالِ آزگار را در مرزِ فقر سپری كردم، تا توانستم سرانجام كتابِ "در تحسینِ زنانِ جاافتاده" را بنویسم. اگر هوش و حواس‌ام را به البسه و اتومبیل داده بودم بی‌تردید از عهده‌یِ این كار بر نمی‌آمدم، یعنی اگر تنها انتخابِ دیگراَم بامِ آن آسمان‌خراشِ كذایی نبود. از نویسنده‌گانِ مهاجری كه می‌شناختم، تعدادی به دنبالِ كارهایِ كوچكی چون فروشنده‌گی یا پیش‌خدمتی رفتند تا به گفته‌یِ خوداِشان نخست دارایِ یك پایه‌یِ اقتصادی شوند و سپس با نویسنده‌گی امرارِ معاش كنند. یكی از آن‌ها هم‌اكنون صاحبِ رستوران‌هایِ زنجیره‌یی است و ثروت‌مندتر از آن‌چه من هرگز خواب‌اش را ببینم. اما نه او و نه سایرین دیگر هرگز دست به قلم نبردند. این شما هستید كه باید تصمیم بگیرید، كدام برایِ‌تان اهمیتِِ بیش‌تری دارد؛ زنده‌گیِ خوب و مرفه یا خوب نوشتن. خود را اسیرِ جاه‌طلبی‌هایِ متضاد نكنید.

3- خیال‌پردازی كن و بنویس. خیال‌پردازی كن و از نو بنویس
هرگز به كسی اجازه ندهید، كه به شما بگوید؛ چشم دوختن در خلا اتلافِ وقت است. تنها راهِ متصورشدنِ جهانِ تخیلی همین است. من هیچ‌گاه مقابلِ صفحه‌یِ كاغذِ سفیدی ننشسته‌ام تا چیزی اختراع كنم. شخصیت‌هایِ كتاب‌های‌ام، زنده‌گی و جدالِ آن‌ها حاصلِ تخیلاتِ من هستند، وقتی صحنه‌یی در ذهن‌ام شكل گرفت و متصور شدم، شخصیت‌ها چه احساسی دارند و چه می‌گویند و چه می‌كنند، قلم و كاغذ بر می‌دارم و می‌كوشم گزارشی از آن‌چه را در مغزاَم دیده‌ام رویِ كاغذ بی‌آورم. پس از نوشتنِ گزارش و ماشین كردن‌اش، آن را از نو می‌خوانم و می‌بینم نوشته‌ام بیش‌تر یا مبهم است یا نادرست است یا ثقیل یا باورنكردنی است. به این ترتیب چرك‌نویسِ ماشین شده به نوعی منتقدِ تصورات‌ام می‌شود و من مجددا به سراغِ خیال پردازی‌های‌ام می‌روم تا بتوانم متن را اصلاح كنم و به‌بود بخشم. این طرزِ كار به من تفهیم كرد كه پس از فراگرفتنِ انگلیسی مساله‌یِ اساسی من تسلط بر یك زبان نبوده، بل‌كه مثلِ همیشه نظم و نظام‌بخشیدن به افكارِ ذهن‌ام است.

4- خودپسند مباش
اكثر كتای‌های بد را نویسنده‌گانی می‌نویسند كه می‌كوشند خود را توجیه كنند. اگر نویسنده‌یی متفرعن، الكلی نیز باشد، دوست‌داشتنی‌ترین شخصیتی را كه در كتاب‌اش خلق می‌كند یك الكلیك است. این قبیل كارها برای خواننده بسیار ملال‌آور است. اگر می‌پندارید كه شما انسانی عاقل، منطقی، سخاوت‌مند، موهبتی برای جنس مخالف و یا قربانی موقعیت‌ها هستید، پس آن آشنایی كامل را باخود ندارید كه بتوانید نویسنده شوید. 27 ساله بودم كه از جدی‌گرفتن خود دست برداشتم و از همان زمان به خودم چون یك ماده‌ی اولیه می‌نگرم. استفاده‌ام از خود استفاده‌یی است كه هنرپیشه از پیشه‌اش می‌كند؛ تمام شخصیت‌های كتاب‌های‌ام از زن و مرد و نیك و بد، از درون خودم به‌علاوه‌یِ مشاهدات‌ام سرچشمه می‌گیرند.

5- فروتن مباش
فروتنی بهانه‌یی است برای بی‌قیدی، كاهلی و خودپرستی. جاه‌طلبی‌های كوچك به تلاش‌های اندك نیاز دارد. من هرگز نویسنده‌ی خوبی را نشناخته‌ام كه نخواهد نویسنده‌ی بزرگی شود.

6- هم‌واره فكراَت را رویِ نویسنده‌گانِ بزرگ متمركز كن
بالزاك در "آرزویِ بر باد رفته" می نویسد: "یك نابغه آثاراَش را با اشك‌های‌اش آب‌یاری‌می‌كند." طرد شدن، شكست، تمسخر، بدبختی و مبارزه‌یِ بی‌امان با محدوده‌هایِ شخصی، روی‌دادهایِ اصلیِ زنده‌گیِ هنرمندانِ بزرگ است و اگر مایلید شریكِ اقبالِ آن‌ها شوید، باید به تقلیدشان، پوست كلفت هم بشوید. برای‌ام خیلی اتفاق افتاده كه با مرورِ جلدِ اولِ زنده‌گی‌نامه‌یِ گراهام گرین؛ "نوعی زنده‌گی" كه از كشمكش‌هایِ ابتداییِ كارِ نویسنده‌گی‌اش تعریف می‌كند، به زنده‌گی از نو امیدوار شوم. این توفیق را داشتم كه در خانه‌یِ كوچكِ دو اتاقه‌اش در آنتیب (یك وجب جا برایِ این مردِ بزرگ) از او دیدار كنم. تنها تجملِ خانه‌اش سوای كتاب‌های‌اش، هوایِ لطیف و منظره‌یِ دریا بود. به نظر می‌رسید كه نیازاش به لوازم اندك است و تردیدی ندارم این وارسته‌گی با آزادیِ درونیِ آثارش ربطِ مستقیم دارد. با این‌كه ادعا می‌كرد نوشته‌های‌اش از رویِ تفنن و برایِ پول درآوردن است. او نویسنده‌یی است تحتِ نفوذِ وسوسه‌های‌اش و بی‌اعتنا به سبك و سیاق و ایدیولوژی‌هایِ رایجِ روز، و این آزاده‌گی به خواننده‌گان‌اش هم منتقل می‌شود. گراهام گرین شما را از بارِ سازش‌هایی كه به ناچار به آن‌ها تن داده‌اید و بر دوش می‌كشید، رهایی می‌بخشد؛ دست‌كم تا زمانی كه نوشته‌های‌اش را مطالعه می‌كنید. چنین پیكاری بزرگ فقط توسطِ نویسنده‌یی با زنده‌گانیِ بسیار ساده امكان‌پذیر است.

7- روزی را بدونِ مطالعه‌یِ چند صفحه از آثارِ بزرگان سپری نكن
در نوجوانی می‌خواستم رهبرِ اركستر شوم و تعلیماتی نیز در این زمینه دیدم. عادتِ پای‌داری از این دانشِ موسیقی برای‌ام به جا مانده است كه تصور می‌كنم این عادت برایِ نویسنده‌گان به همان اندازه ضروری است؛ مطالعه‌یِ روزانه و مستمرِ شاه‌كارها. اكثرِ موسیقی‌دانانِ حرفه‌یی در هر سطح، صدها قطعه موسیقی را از حفظ دارند. اكثرِ نویسنده‌گان اما از ادبیاتِ كلاسیك خاطراتی گنگ در ذهن باقی دارند. (این یكی از دلایلی است كه موسیقی‌دانِ موجه از نویسنده‌یِ موجه بیش‌تر است) اگر یك نوازنده‌یِ ویولون دارایِ همان تكنیكی باشد كه اكثرِ نویسنده‌گانی كه آثارشان را چاپ می‌كنند، هرگز نمی‌تواند در اركستری استخدام شود. حقیقت این است كه فقط با مطالعه‌یِ دقیقِ آثارِ ادبیِ بدونِ‌نقص و توجه به اسلوبِ ویژه‌یی كه استادانِ بزرگ برایِ جمله‌بندی، تاكید، نگاه، انتخابِ كلمات، داستان‌پردازی، تخیل، كلمات، پاراگراف‌ها و فصل‌هایِ یك كتاب انتخاب كرده‌اند، می‌توان آن‌چه را باید در باره‌یِ تكنیك یاد گرفت به دست آورید. اما توجه كنید كه آن‌چه تا كنون به كار گرفته شده، نمی‌تواند نوآفرینی را به شما بی‌آموزد، اما در عوض با دركِ فن‌آوری‌هایِ استادان، اقبالِ بیش‌تری برایِ پروراندنِ‌ تكنیكِ‌ شخصی‌تان خواهید داشت. به گفته‌یِ شطرنج‌بازان، شطرنج‌بازِ بزرگی تاكنون نبوده است كه بازی‌هایِ قهرمانانِ پیش از خودش را مطالعه نكرده و از حفظ نداشته باشد. هرگاه وسوسه شدید روده درازی كنید، داستان‌هایِ كوتاهِ هاینریش فون كلایست را مطالعه كنید كه در تاریخِ ادبیاتِ غرب به نسبتِ نویسنده‌گانِ دیگر با كم‌ترین كلمات بیش‌ترین حرف‌ها را می‌زند. من هم‌واره نوشته‌هایِ او را می‌خوانم، هم‌راه با نوشته‌هایِ‌سویفت، استرن، مارك تواین و شكسپیر. دست‌كم سالی یك‌بار اقلا آثارِ پوشكین، گوگول، تولستوی، داستایوفسكی، ستاندال، بالزاك و دیگران را مطالعه می‌كنم. به عقیده‌یِ من كلایست و رمان‌نویسانِ بزرگِ فرانسوی و روسی استادانِ نثر هستند. نوابغی كه توانِ رقابت با آنان نیست و نظیرشان را فقط در موسیقیِ باخ تا بتهوون می‌توان یافت. من می‌كوشم هر روز چیزی از آن‌ها بی‌آموزم. این تكنیكِ من است.

8- از پرستشِ لندن و پاریس و نیویورك اجتناب كن
اغلب به اشخاصی بر می‌خورم كه رویایِ نویسنده شدن را در سر می‌پرورانند و ساكنِ شهرستان‌هایِ دورافتاده‌یی هستند. این افراد بر این باوراَند كه آن‌هایی كه در پای‌تخت‌هایِ بزرگ اسكان دارند، به اطلاعاتِ ویژه و بی‌هم‌تایِ هنری دست‌رسی دارند كه خوداِشان ندارند. در نتیجه نقدِ كتاب‌هایِ روز را می‌خوانند، برنامه‌هایِ هنریِ تله‌وی‌زیون را می‌بینند تا در جریانِ امورِ فرهنگیِ روز قرار گیرند و بدانند هنرِ راستین چیست و چه عواملی لازم است دغدغه‌یِ خاطرِ اندیش‌مندان باشد. یك شهرستانی معمولا فردی باهوش و با استعداد است، اما اغلب دنباله‌رویِ عقیده‌یِ اولین روزنامه‌نگار یا یك دانش‌گاهیِ خوش‌بیان درباره‌یِ برترین سبكِ ‌ادبی می‌شود و بدین‌سان با درآوردنِ ادایِ ابلهانی كه فقط بلداَند تظاهر كنند، به قریحه‌ی شخصی‌اش خیانت می‌كند. حتا اگر در آخرِ دنیا هم زنده‌گی می‌كنید، دلیلی ندارد خود را خارج از محدوده به حساب بی‌آورید. اگر دارایِ كتاب‌خانه‌یی از كتاب‌هایِ جیبیِ نویسنده‌گانِ بزرگ هستید و اگر این كتاب‌ها را مرتب مطالعه می‌كنید، دست‌رسیِ شما به رمز و رازهایِ ادبی به مراتب افزون‌تر از افرادِ خودنمایی است كه در شهرهایِ بزرگ از ادبیات و هنر دم می‌زنند. با یك منتقدِ نیویوركی آشنا هستم كه هرگز اثری از تولستوی نخوانده و به این كارش افتخار هم می‌كند.

9- به خاطرِ لذتِ شخصی‌ات بنویس
هرگز هیچ نویسنده‌یی موردِ عنایتِ خواننده‌گان‌اش قرار نگرفته مگر این‌كه خواننده‌گان‌اش كم و بیش در سطحِ هوش‌مندیِ خودِ او باشند، برداشتی كم و بیش مشترك از زنده‌گی، مرگ، عشق، خیانت، سیاست و پول داشته باشند. این‌ها را می‌گویم تا بدانید هیچ لزومی ندارد كه خوداِتان را مجبور كنید به چیزی دل دهید كه برای‌اتان ملال‌آور است. در جوانی خیلی سعی كردم در نوشته‌های‌ام در باره‌یِ البسه یا میز یا اسباب و اثاث قلم‌فرسایی كنم. كوچك‌ترین علاقه‌یی به البسه و اثاثیه نداشتم، اما چون بالزاك علاقه‌یی مفرط به این چیزها نشان می‌داد و این علاقه را با قدرتِ تمام به من انتقال می‌داد، می‌پنداشتم برایِ این‌كه نویسنده‌یِ خوبی شوم، لازم است هنرِ نگارشِ پاراگراف‌هایِ‌ شورانگیز درباره‌یِ میز و صندلی و گنجه را فرا بگیرم. شكستی كه به دنبالِ آن برای‌ام به وجود آمد، به هم‌راهِ زحمت‌هایِ طاقت‌فرسایی كه برایِ این كار كشیده بودم مرا كاملا از شور و شوقِ این موضوع نجات داد. حالا دیگر فقط درباره‌یِ مطالبی می‌نویسم كه برای‌ام جالب‌اند. دنبالِ مطلب نمی‌گردم. سوژه‌یِ من همانی است كه نمی‌توانم درباره‌یِ آن فكر نكنم. ستاندال گفته است كه ادبیات هنرِ كنارگذاشتن است. من هم هرچه را كه به نظراَم مهم نمی‌آیند، كنار می‌گذارم. در شرحِ شخصیت‌ها فقط اعمال، حرف‌ها، افكار و احساسات‌اشان برای‌ام مهم است؛ هر آن‌چه در دیگران و در خوداَم برای‌ام جالب، حیرت‌آور، زننده، خنده‌آور و تحسین برانگیز بوده‌اند. بدونِ شك آسان نیست كه فقط به آن‌چه برای‌مان جالب است، اكتفا كنیم. همه دوست داریم به عنوانِ فردی كه نسبت به همه‌چیز توجه نشان می‌دهد شناخته شویم. آیا كسی میانِ ما هست كه شبی را در جمعی گذرانده باشد و وانمود نكرده باشد كه فلان مطلب برای‌اش بسیار جالبِ توجه است؟ اما وقتِ نوشتن، شما باید در برابرِ این وسوسه ایستاده‌گی‌ كنید و هنگامی كه نوشتارتان را مجددا خواندید، از خود سوآل كنید؛ آیا این مطلب حقیقتا برای‌ام جالب است؟

10- به سهولت راضی نشو
اكثرِ كتاب‌هایِ‌جدیدی كه می‌خوانم به نظرم نیمه تمام می‌آیند. نویسنده به وضوح از شعفِ این‌كه چیزی كه نوشته كم و بیش قابلِ چاپ بوده، سراغِ مطلبِ دیگری رفته است. نویسنده‌گی زمانی برایِ من شورانگیز می‌شود كه به فصلی كه یكی دو ماه پیش نوشته‌ام رجوع كنم. در این موقع بیش‌تر مانندِ خواننده تا نویسنده به آن می‌نگرم و هرچند بار هم در ابتدا این فصل را از نو نوشته باشم، همیشه به جملاتی بر می‌خورم كه شفاف نیستند، یا صفاتی پیدا می‌كنم كه دقیق نیستند و یا تكراری‌اند. گاهی صحنه‌هایِ ‌كاملی پیدا می‌كنم كه گرچه حقیقی و باور كردنی‌اند اما كمكی به فهمِ بیش‌تر از شخصیت‌ها یا داستان نمی‌كنند و در نتیجه لازم است، حذف شوند. در این مقطع است كه آن فصل را آن‌قدر نشخوار می‌كنم تا از حفظ شوم. سپس واژه به واژه برایِ هر گوشِ شنوایی از بر می‌خوانم؛ اگر نتوانستم قسمتی از فصل را به یاد بی‌آورم معمولا متوجه می‌شوم كه آن فصل می‌لنگد. حافظه منتقدِ خوبی است.
خانه كتاب آشا

چگونه یک فلش‌فیکشن بنویسیم؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:30  توسط محمود موحدان  | 
 

   

   سهراب سپهری را در نظر بگیرید که به معنای دقیق کلمه شاعر بود و شاعرانه می‌زیست و شعرش برآمده از خودش بود به دلیل اینکه خودش آدم بزرگی بود، ضمن اینکه در همان دوران خفقان قبل از انقلاب خیلی کم انعکاس مسائل سیاسی را در شعر سهراب می‌بینیم، علتش هم این است که این آدم به خودش پایبند بود. این آدم این بود! چیزی فراتر از این نبود و منی‍ّت خودش را منعکس می‌کرد و لذا کارش اصالت داشت.
مصطفا مستور: تلقی من، این است که اصولاً ادبیات تریبونی برای هیچ حوزه‌ای نمی‌تواند باشد.
از مؤلفه‌های بنیادین ادبیات، رویکردی است که به انسان دارد، هرچند بعضی با همین هم خیلی موافق نیستند، مخصوصاً کسانی که در حوزه ادبیات داستانی به “رمان نو” اعتقاد دارند و یا در نهضت “هنر برای هنر” که اصولاً انسان را حذف می‌کنند. اما من شخصاً به آن هنری گرایش دارم که همواره از انسان می‌جوشد و چون انسان در صحنه سیاسی و اجتماعی حضور دارد، ادبیات به مسائل سیاسی یا به زمینه‌های اجتماعی نقب می‌زند، بنابراین طرح مسائل سیاسی و اجتماعی در یک اثر ادبی، یک متغیر تابع است و متغیرِ مستقل انسان است.
یعنی اگر این نویسنده نسبت به مشکلات و معضلاتی که برای مردم جامعه‌اش اتفاق می‌‌افتد، متعهد باشد، قاعدتاً این تعهد در اثرش هم دیده می‌شود؟
بله، اما وقتی که در مورد یک هنرمند، صحبت می‌کنیم، نمی‌توانیم از قبل به او بگوییم که شما به دلیل اینکه در یک زمینه سیاسی زندگی می‌کنی یا در اجتماع زندگی می‌کنی، صرفاً باید به این موضوعات بپردازی. به نظرم هنرمندان به‌طور عام و نویسندگان به‌طور خاص، اگر قرار باشد به چیزی تعلق خاطر داشته باشند، آن چیز خودشان هستند، یعنی این‌ها باید متعهد باشند که از خودشان دور نشوند. یعنی نویسنده باید در جهان داستانی خودش زندگی کند و تجربیات خودش را منعکس کند، تا وقتی که به خودش پایبند است تجربیاتش هم اصالت دارد اما به محض اینکه از خودش فاصله می‌گیرد، کار خراب می‌شود. آن نویسنده‌ای که وجهه شاعرانگی‌اش بر سایر وجوهش غلبه دارد اگر بخواهد یک اثر سیاسی خلق کند، مطمئن باشید، اثر ضعیفی خواهد شد و به‌عکسش هم هست، برخی نویسنده‌ها ـبه تعبیر رایجـ نوعی تعهد اجتماعی را در خودشان احساس می‌کنند. این نویسنده نمی‌تواند آن وجه شاعرانگی خودش را برجسته‌تر کند و اگر بخواهد در آن زمینه‌ها هم بنویسد، ناموفق خواهد بود. چیزی که من از این تنوع و تکثر بین آدم‌ها برداشت می‌کنم، این است که در نوشتن به خودشان پایبند باشند و مهم‌ترین محوری که باید به آن وفادار باشند، انسانیت خودشان است، اگر این قطب‌نما این‌ها را هدایت می‌کند به سمت نوعی شاعرانگی، به آن سمت بروند اگر به سمت نوعی فردیت و طرح دل‌مشغولی‌ها و دغدغه‌های روحی و ذهنی‌شان هدایت می‌شوند، به آن سمت بروند، اگر به سمت نوعی تعهد اجتماعی هدایتشان می‌کند، به آن سمت بروند، آنچه که مهم است این است که باید به خودشان وابسته باشند و نه چیز دیگری.
در اینجا دو بحث مطرح می‌شود یکی اینکه نویسنده باید آنچه می‌نویسد کاری جوشیده از درونش باشد تا اصالت داشته باشد که در غیر این‌صورت اثر سفارشی یا ضعیف می‌شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:17  توسط محمود موحدان  | 
 

   

دوشنبه،24 اکتبر 2006
آری! كافكا تنها یك یهودی نیست. بلكه یك یهودی متمایل به صهیونیسم، و طرفدار و مدافع اصلی‌ترین آرمان آن، یعنی گرد آمدن یهودیان جهان در ارض موعود (فلسطین) و استقرار آنان در آن است...
كافكا خود در سخن راستی آمیخته به دروغ، درباره‌ی آثاری از او كه در زمان حیاتش، توسط ماكس برود و فلیكس ولچ به چاپ رسیده‌اند، می‌گوید: «چون نمی‌خواهم برایشان دردسر ایجاد كنم، عاقبت به انتشار چیزهایی می‌كشد كه در اصل فقط یادداشتهایی كاملاً خصوصی‌اند؛ صورت بازی و سرگرمی را دارند، شواهد خصوصی ضعف بشری‌ام چاپ می‌شوند و حتی به فروش می‌رسند؛ چون دوستان من، و درصدد آنها ماكس برود، عزمشان را جزم كرده‌اند كه از آنها ادبیات بسازند.»(1)(ص34)...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:54  توسط محمود موحدان  | 
 

 

نام : محاکمه
نويسنده : فرانتس کافکا مترجم : امير جلال الدين اعلم
انتشارات : نيلوفر کل صفحات : سيصد و چهل و دو صفحه
تعداد صفحات رمان : دويست و هشتاد و يک صفحه
قيمت : دوهزار و پانصد تومان

حتما کسي به يوزف ک. تهمت زده بود ، چون بي آنکه خطائي ازش سر زده باشد يک روز صبح بازداشت شد .
رمان محاکمه اثر فرانتس کافکاي قدر ، با اين جمله شاهکار شروع ميشه ! رماني که به زيبائي ، تنهائي انسان رو در برابر دستگاه عريض و طويل و فاسد حاکم نشون ميده . رمان محاکمه جز اون دسته از آثار کافکاست که در وصيت به ماکس برود (رفيق صميمي و بيست ساله اش) به صراحت خواسته بوده که از بين برده بشه ! اما ماکس برود اعتنائي به وصيت رفيق نمي کنه و اين رمان - وچند رمان ديگه رو - چاپ مي کنه ! (و چه خوب مي کنه !!!) چندين فصل از رمان نا تمام مونده ، چون کافکا اصلا قصد چاپ اين اثر رو نداشته ، اما رمان همچنان کشش خودش رو داره و تا آخرين صفحه خواننده رو به دنبال خودش مي کشه ! و دقيقا تا آخرين صفحه !
به نظر من زيباترين فصل رمان ، فصل کليساست . فصلي که يوزف ک. - کارمند بلند پايه بانک - به درخواست رئيس ، با شريک ايتاليائي بانک براي گردش و نشون دادن کليساي جامع شهر ، روبروي کليسا قرار ميذاره ، ايتاليائي سر قرار حاضر نميشه و ک. به کشيش زندان بر مي خوره و مي فهمه که کشيدنش تا اينجا توطئه بوده و ...
ديالوگهاي کشيش و ک. ديوانه وار دوست داشتني ان ... مخصوصا اون جائي که کشيش براي ک. داستاني در مورد قانون تعريف مي کنه :
... جلوي قانون درباني ايستاده است . مردي روستائي پيش اين دربان مي آيد و تقاضاي ورود مي کند . ولي دربان مي گويد که فعلا نمي تواند به مرد راه دهد . مرد فکري مي کند و مي پرسد که آيا پس بعدا اجازه خواهد يافت وارد شود . دربان جواب مي دهد : (ممکن است ، اما نه فعلا ) ار آنجا که در منتهي به قانون مانند هميشه باز است و دربان کنار مي کشد ، مرد خم مي شود تا از ميان در ورودي تو را نگاه کند . دربان که اين را مي بيند ، ميزند زير خنده و مي گويد : ( اگر اين همه برايت کشش دارد ، سعي کن بدون اجازه من بروي تو . اما توجه کن که من نيرومندم ، و من فقط فرو ترين دربانم {...}* و قيافه نگهبان سوم طوري است که من خودم جرات ديدنش را ندارم ) { پير مرد به انتظار مي نشيند }* دربان يک عسلي به او مي دهد و مي گذارد که کنار در بنششيند . او آنجا سالها و روزها به انتظار مي نشيند {...} دست از همه ي دارائيش ، هر قدر هم ارزشمند ، مي کشد ، به اميد انکه به دربان رشوه بدهد . دربان همه را مي پذيرد ولي هر پيشکشي که ميگيرد ، مي گويد :(اين را فقط از آن جهت مي گيرم که احساس نکني که کاري را فرو گذاشته اي) {...} در طي اين سالهاي ازگار مرد تقريبا پيوسته مراقب دربان است . پيرمرد دربانهاي ديگر را از ياد مي برد و اين يکي در چشم او تنها سد ميان او و قانون است {...} {تا اينکه لحظه مرگ پير مرد فرا مي رسد و تمام اين سالها در يک سئوال براي او خلاصه مي شوند } پير مرد مي پرسد : ( همه مي کوشند که به قانون دست يابند ، پس چطور مي شود که در همه اين سالها جز من هيچکس به طلب ورود نيامده ؟) دربان پي مي برد که مرد به پايانش نزديک مي شود و شنوائي را از دست مي دهد ، پس در گوشش نعره مي کشد که : ( جز تو هيچکس نمي تواند وارد اينجا شود ، چون اين در تنها براي تو بود . حالا مي روم و مي بندمش )

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:42  توسط محمود موحدان  | 
            مظاهر شهامت

اين رمان يك‌صدو23 صفحه‌يي توسط نشر فرهنگ ايليا به‌تازگي به‌چاپ رسيده است.
به گفته‌ي شهامت، ماجراي اين رمان، ديدار ناگهاني بورخس و نويسنده در شهري به نام اردبيل است، كه در زير خروارها برف فرورفته و به زندگي عجيب مردمانش در عمق برف مي‌پردازد. در حالي‌كه فاصله‌ي مرگ و زندگي‌شان به حداقل رسيده و گاه اين دو مفهوم بر هم منطبق مي‌شود، ماجرا به‌شكل عجيبي ادامه مي‌يابد.
همچنين دومين رمان شهامت با عنوان «ويرگول‌هاي آبي زمين» به‌تازگي مجوز نشر گرفته، كه توسط انتشارات مينا منتشر خواهد شد.
او چهار مجموعه‌ي شعر را هم براي انتشار آماده دارد‌، كه گفت، به‌دليل وضيعت نشر براي چاپ آن‌ها اقدام نكرده است.
به گفته‌ي اين شاعر، وضعيت كتاب در ايران اصلا خوشايند نيست. مردم به‌ندرت كتاب مي‌خوانند، و وضعيت مميزي و انتشار كتاب نيز حكايت غم‌انگيزي دارد.
از شهامت پيش‌تر، دفتر شعر «نخستين اشعار»، مجموعه‌ي داستان «از مه و ماهستان فقط خواب‌هاي من» و مجموعه‌ي شعر «از كنج چندم دايره» منتشر شده‌اند.

 بخشی از این رمان را با هم می خوانیم:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:21  توسط محمود موحدان  | 
 

     


"خالد حسینی نویسنده ای افغان است که در آمریکا زندگی می کند و فقط خاطراتی از دوران کودکی خود از افغانستان دارد. از کابلی که هنوز به اشغال روس ها د رنیامده و در آن زیبایی هست, دوستی هست, هر چند همان موقع هم نگاه قومیتی وجود دارد, پشتو آقاست و هزاره نوکر و راه گریزی از این قوم پرستی نیست.
بادبادک باز نگاه کودکی است بزدل به دنیای پیرامونش که در واقع شاید نمی خواهد بزدل باشد, اما نمی تواند, او کودک حسودی است که پدرش را برای خودش می خواهد و سر آخر باید تاوانش را پس بدهد. او کسی است که هنگام به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان نیست, آسیبی نمی بیند ولی کودکی و خاطراتش را طالبان, روس ها و آمریکایی ها می سوزانند. بادبادک باز عاشق پرواز در آسمان آبی است و این محقق نمی شود مگر با کمک دوست و برادر دوران کودکی اش.
چیزی که در این کتاب قابل توجه است  حضور کم رنگ یا  عدم حضور زنان در داستان است. مادر سرِ زا رفته, زنٍ دیگری هم در این خانه نیست. نگاه ها همه مردانه است و با تعصب. دنیای افغان دنیای مردانه ای است که زن در آن نقشی ندارد؟!"


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:3  توسط محمود موحدان  | 
 

         

 مصطفي مستور
نمايش درخشان عشقي گنگ و ممنوع
زوياپيرزاد به شهادت داستان هايي كه تاكنون منتشر كرده بي شك يكي از جدي ترين و قوي ترين داستان نويسان زن و البته مطلق داستان نويسان ايراني دهه ي گذشته است. مجموعه داستان هاي كوتاه “ مثل همه ي عصرها“ ( 1370)، “ طعم گس خرمالو“ ( 1376)، “ يك روز مانده به عيد پاك“ ( 1377) و حالا “ چراغ ها را من خاموش مي كنم“ كارنامه ي اوست با رشدي صعودي و البته با يك نقطه اوج كه از بقيه بالاتر مي تشنيد:طعم گس خرمالو و داستان برجسته اش: لكه ها.
“چراغ ها را من خاموش مي كنم“ با تكانه اي در روزمرگي مفرط زني كه به گناه درك موقعيت خود در زندگي نايل شده آغاز مي شود و با گسترش داستان، معمولي بودن زندگي اش كه گويي بيماري اي مزمن در او رسوب كرده رفته رفته با عشقي گنگ و ممنوع رنگ مي بازد. روزمرگي فرو مي ريزد و ميل به ديگر زيستن مثل گل نخودي هايي كه كلاريس ـ راوي و مركز ثقل آدم هاي داستان ـ دائم نگران شان است در دل اش جان مي گيرد. تكانه ي شروع چنان پررنگ و قوي است كه بقيه شخصيت ها ـ هر كدام به قدر ظرفيت خود ـ از آن بهره مي برند. عشق اميل و اميلي به خانه ي آيوازيان ها سر ريز مي كند و تا مدتي معموليت خانه ـ والبته روح كلاريس ـ را در هم مي پيچد. عشق هاي آليس، ويولت، آرمن و ديگران هرگز به قوت و تلخي عشق مستتر اما عميق كلاريس به اميل نيست. قوي است چون ريشه هاش تا روح كلاريس گسترده شده اند، تلخ است چون محكوم به پايان بندي معيني است. محكوم به ماندن پشت روزمرگي كلاريس است و نمي تواند پوسته سخت بازي زندگي كلاريس را از هم بدرد. عميق است چون تجربه اي است كه هرگز از زندگي كسالت بار كلاريس فراموش نخواهد شد. در حالي كه در زندگي ديگران امكان حركت و شكل دادن به آينده وجود دارد كلاريس اما محكوم به زندگي كردن در زندگي خودش است.روزمرگي باز مي گردد و چونان ملخ هايي سبزي كوتاه زندگي كلاريس را درو مي كنند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:10  توسط محمود موحدان  | 
 

     

بازمانده تبعيد بزرگ

حوادث اين رمان در ساليان آغازين قرن بيستم جريان دارد. وارتان نام آدمى است شوخ و سرزنده و نيرومند و ساده دل كه در روستاى «تكورلو» كنار درياى مرمره در خانه باكرجيان ها كار مى كند. خانواده  باكرجيان مالك بزرگ ترين تشكيلات ماهيگيرى درياى مرمره هستند.
سال ها است كه در خانواده باكرجيان پسرى زاده نشده و همه فرزند دختر دارند تا اينكه «آراكسى» همسر «هاكوپ باكرجيان» حامله مى شود. وارتان با اطمينان بسيار پيش بينى كرده بود كه اين فرزند پسر خواهد بود. پيش بينى وارتان درست از آب درمى آيد نام اين پسر را «آزاد» مى گذارند.اين كتاب داستان زندگى آزاد باكرجيان و وارتان است. وارتان ساده و بى آلايش است. هستى و وجود او پر از مهر بى دريغ نسبت به همنوعانش است. وارتان عاشق زندگى است و ديگران را نيز به اين عشق ترغيب مى كند. پس از به دنيا آمدن آزاد وارتان زندگى اش را وقف او مى كند تا جايى كه همه به او لقب «وارتان اسب» مى نهند؛ چرا كه همواره چون اسبى تيزتك در خدمت به آزاد و خاندان باكرجيان ها آماده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط محمود موحدان  | 
 

        

توماس  مان (به آلمانی: Thomas Mann) نویسنده بزرگ آلمانی در روز ۶ ژوئن ۱۸۷۵ در شهر لوبک آلمان متولد شد و در روز ۱۲ اوت ۱۹۵۵ در پایان یک بیماری چندروزه و بر اثر عارضه قلبی در بیمارستان شهر زوریخ در میان جمعی از نزدیکانش چشم از جهان فرو بست. دو ماه پیش از آن هشتادمین سال تولدش را جشن گرفته بود و سراسر اروپا با این مناسبت از او تجلیل کردند.
پدر توماس مان بازرگان غلات بود که بعدها به مقام سناتوری شهر لوبک هم رسید, او از جانب مادر یک رگه پرتغالی داشت. تحصیلاتش را تا ۱۹ سالگی در لوبک گذراند و پس از مرگ پدرش همراه خانواده‌اش راهی مونیخ شد. در آنجا وارد یک شرکت بیمه شد و توانست نخستین اثر خود , افتاده‌ها, را به پایان برساند. در همان زمان وارد دانشگاه مونیخ شد و رشته‌های تاریخ و ادبیات و اقتصاد سیاسی را دنبال کرد. در سال ۱۸۹۷ همراه برادرش به رم رفت و در همان سال کتاب بودنبروک‌ها را آغازکرد که در سال ۱۹۰۱ توانست آن را چاپ برساند و شهرت زیادی کسب کند. در سال ۱۹۰۵ با خانمکاتیا پرنیگشایم دختر یکی از استادان دانشگاه مونیخ ازدواج کرد. در این مدت چند اثر دیگر از او انتشار یافت: تریستان, گرسنگان, تونیو کروگر, ساعت دشوار ,در آینه, اعلی‌حضرت, فونتان پیر, شامیسو و مرگ در ونیز.در سال ۱۹۲۴ کتاب کوه جاده را منتشر کرد که باعث شد شهرت او دو چندان شود. در فاصله سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۶ کتاب‌های گوته و تولستوی, گفتار و پاسخ, تلاش‌ها, یادداشت‌های پاریس را نوشت. در سال ۱۹۲۹ جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. او نخستین آلمانی بود که این جایزه را به دست آورد.


 آثار توماس مان
 ۱۸۹۷ : کتاب بودنبروک‌ها را آغازکرد
 ۱۹۰۵: در این مدت چند اثر دیگر از او انتشار یافت: تریستان, گرسنگان, تونیو کروگر, ساعت دشوار ,در آینه, اعلی‌حضرت, فونتان پیر, شامیسو و مرگ در ونیز.
۱۹۲۴ :کتاب کوه جاده را منتشر کرد
 ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۶ کتاب‌های گوته و تولستوی, گفتار و پاسخ, تلاش‌ها, یادداشت‌های پاریس را نوشت.
۱۹۳۰: خلاصه زندگی, احتیاجات روز, ماریو و جادوگر
۱۹۳۲: گوته نماینده بورژوازی قدیم
۱۹۳۳: تاریخ یعقوب, رنجها و عظمت ریچارد واگنر
۱۹۳۴: یوسف جوان
۱۹۳۶: یوسف در مصر, فروید و آینده
۱۹۳۸: شوپنهاور, اروپا هوشیار باش, درباره پیروزیهای آینده دموکراسی
۱۹۳۹: شارلوت در وایمار, مسئله آزادی
۱۹۴۵: آلمان وآلمانی‌ها, قانون, اصالت فکر
۱۹۴۷: دکتر فوستوس


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:40  توسط محمود موحدان  | 

 

   

در اين صفحه گزيده ای از کتاب های موفقی که به تازگی در آمريکای شمالی در زمينه های مختلف سياسی، اجتماعی، هنری و فرهنگی منتشر شده است معرفی می شود.
در انتخاب اين کتاب ها از ميان انبوه انتشارات تازه به دو نکته توجه خاص شده است. يکی موفقيت کتاب و ديگری تناسب و جذابيت موضوع آن برای خوانندگان فارسی زبان.

1- زندگى من (بيل كلينتون)
2- جنايات ناشى از مبارزه با مواد مخدر
3- جبهه دوم: سانسور و تبليغات در جنگ خليج
4- خرد گروه ها: چرا جمع از فرد دانا تر است و چگونه خرد جمعى شكل دهنده داد و ستد، اقتصاد، جوامع و ملت هاست
5- سياست
6- ياكوف و هفت دزد
7- آنچه دوست داشتم
8- جائى براى تو هست 
9- راهنماى زنان براى زندگى با ويروس اچ آى وى
10- نظم نوين جهانی
11- رقصيدن با کوبا: خاطراتی از انقلاب
12- مسلمان خوب، مسلمان بد
13- آرزوهای ضروری: جاه طلبی در زندگی متغير زنان
14- چچن: زندگی در جامعه ای جنگ زده
15- سايه های جنگ: خشونت، قدرت و سودجوئی بين المللی در قرن بيست و يکم
16- تاريخچه ذهن: از بوزينه تا خرد و بعد
17- ورای حق انتخاب: آزادی توليد مثل در قرن بيست و يکم
18- شيطان کوچک: اخلاق سياسی در دوران وحشت
19- برادر و خواهر
20- احيای امپراطوری: جای پای غرب و راه پر مخاطره آمريکا در خاور ميانه
21- زنان در روسيه، ٢٠٠٠ - ١٧٠٠
22- اينترنت در محل کار: چگونه تکنولوژی جديد کار را متحول می کند
23- يکی از ما: دوقلوهای به هم چسبيده و آينده طبيعی
24- پنهان از همه: انزجار، شرم و قانون
25- گولاگ: يک تاريخچه
26- مردی که می خواست سلطان باشد: اولين آمريکائی در افغانستان
27- اطلس تاريخ اسلام
28- مادرم هرگز به من نگفت
29- شب وقت من است
30- طرح حمله
 31- جانِ من يک اسلحه است: تاريخ مدرن بمبگذاری انتحاری
33- بلند و صريح
34- غم خوب
35- جنسيت و رقابت: برخورد متفاوت زنان و مردان با کار و تفريح
36- اقيانوس بين ما
37- اکنون زمان دل گشودن است
38- سايه باد
39- استالين: دربار تزار سرخ
40- سه هفته با برادرم


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:21  توسط محمود موحدان  | 

 

   

مديريت در اسلام
يكى از دغدغه هاى مديران و اساتيد مديريت، مقوله مديريت اسلامى است. كتاب «مديريت در اسلام» با توجه به همين رويكرد گردآورى و تدوين شده است. در مقدمه كتاب مهمترين موضوعات زيربنايى براى پرداختن به مديريت اسلامى مطرح ميشود. در بخش هاى هشتگانه كتاب نيز برنامه ريزى و انواع و اركان آن و نقش عوامل هنرى در آن، فرايند تصميم گيرى، مؤلفه هاى اساسى در تصميم گيرى و ويژگى هاى تصميم گيرى مؤثر بررسى مى شود. همچنين مبانى و عناصر سازماندهى، تمركز و عدم تمركز سازمانى، مراتب انگيزش، متغيرهاى اساسى در انگيزش، فرايند و موانع ارتباطات، ارتباطات اثر بخش، نظريه هاى رهبرى، قدرت و رهبرى، ويژگى هاى رهبران اثر بخش، نقش اطرافيان در موفقيت رهبر، فرايند نظارت و انواع آن، سيره رهبران دين در نظارت، خودكنترلى و عوامل آن، مكانيزم ها و فوايد خودكنترلى، موضوعاتى است كه در كتاب مديريت در اسلام به آنها پرداخته شده است. اين كتاب را على آقا پيروز، ابوطالب خدمتى، عباس شفيعى، سيد محمود بهشتى نژاد زير نظر دكتر سيد مهدى الوانى تأليف و تدوين كرده اند.
اين كتاب با بهاى ۲۲۰۰ تومان در پژوهشكده حوزه و دانشگاه منتشر شده و در اختيار علاقه مندان است.


دولت عباسيان
بنى هاشم از حدود سال ۱۰۰ هجرى به دو شاخه عباسى و علوى تقسيم شد. تا آنكه در سال ۱۳۲ هجرى عباسيان موفق شدند با ايجاد يك تشكل وسيع و حمايت «ابومسلم خراسانى» خلافت را در دست بگيرند.
عباسيان چهار دوره مختلف را پشت سر گذاشتند و در مجموع از سال ۱۳۲ تا ۶۵۶ هجرى حكومت كردند. اين دولت يكى از طولانى ترين دولت هاى مسلمان بود كه بيش از پنج قرن صحنه سياسى ايران را در اختيار داشت. متأسفانه بنيادهاى سست فرهنگى، مذهبى و اخلاقى در اين دولت تاًثير منفى در عالم اسلام برجاى گذاشت. كتاب «دولت عباسيان» به قلم محمد سهيل طقوش مراحل مختلف حيات سياسى اين دولت را به اختصار بررسى كرده است. دولت عباسيان را حجت الله جودكى ترجمه كرده است. اين كتاب در پژوهشكده حوزه و دانشگاه به چاپ رسيده و با بهاى ۱۷۵۰ تومان در اختيار علاقه مندان است.


اسلام و جامعه شناسى خانواده
كتاب حاضر شامل مجموعهاى گسترده از مباحث جامعه شناسى خانواده است كه از دو منظر بررسى قرار گرفته اند و به اين ترتيب مقايسه اى بين ديدگاههاى جامعه شناسان در اين حوزه و ديدگاه اسلامى برگرفته از آيات قرآن و احاديث پيامبر اكرم (ص) و امامان معصوم شيعه (ع) در اختيار خوانندگان قرار مى گيرد. ازدواج و الگوهاى خانواده كاركردهاى خانواده و عوامل تغيير اين كاركردها در دوران معاصر نابرابرى و خشونت جنسى در خانواده، عوامل استحكام خانواده و طلاق و پيامدهاى آن مباحث اصلى كتاب «اسلام و جامعه شناسى خانواده» را تشكيل مى دهد.
اين كتاب را حسين بستان (نجفى) نوشته و پژوهشكده حوزه و دانشگاه آن را به چاپ رسانده است. كتاب اسلام و جامعه شناسى خانواده با بهاى ۱۵۰۰ تومان در اختيار علاقه مندان است.


جامعه شناسى معرفت
كتاب جامعه شناسى معرفت از سه بخش تشكيل شده است: بخش نخست به بررسى مبانى جامعه شناسى معرفت و پيشينه فكرى و فلسفى اين رشته اختصاص يافته است. بخش دوم نظريه هاى اساسى جامعه شناسى معرفت را معرفى مى كند. بخش سوم كوشش است در فراهم آوردن بسته هاى نظرى (فلسفى و معرفت شناختى) و آشنا كردن دانشجويان و محققان علوم اجتماعى با مبانى ايرانى و اسلامى، تا گام هاى ماندگار بومى شدن علم برداشته شود. كتاب «جامعه شناسى معرفت جسته اى تبعيين رابطه ساخت واكنش اجتماعى و معرفتهاى بشرى» را عبدالرضا عليزاده، حسين اژدرى زاده و مجيد كافى زير نظر دكتر محمد توكل تأليف كرده اند و انتشارات پژوهشكده حوزه و دانشگاه چاپ آن را بر عهده داشته است. اين كتاب با بهاى ۳۵۰۰ تومان در ويترين كتابفروشى ها قرار دارد.


عقل در اخلاق از نظرگاه غزالى و هيوم
در اخلاق چه در ناحيه شناسايى احكام و فضايل اخلاقى و چه در ناحيه عمل كردن به آن احكام، امورى چند تأثير دارد. آنچه بيش از ساير امور اهميت دارد، سهم و تأثير عقل چه نظرى و چه عملى در اخلاق و جايگاه تعقل در امور و مسائل اخلاقى است. در اين كتاب اين مساًله كه «عقل تا چه حد در اخلاق مؤثر خواهد بود» بر نظام فلسفى و اخلاقى دو تن از متفكران يكى اسلامى و ديگرى غربى عرضه و كوشش شده است پاسخ هر كدام به اين مسأله مهم به دست آيد و با مقايسه و نقدآرايى آنان گامى در راه پژوهشهاى مقايسه اى پيش نهاد شود. اين دو تن يكى ابوحامد محمد غزالى است و ديگرى ديويد هيوم، فيلسوف تجربى شرب و مورخ انگليسى.
كتاب عقل در اخلاق از نظرگاه غزالى و هيوم را حسينعلى شيدان شيد نوشته و پژوهشكده حوزه و دانشگاه كار انتشار آن را انجام داده است. اين كتاب با بهاى ۱۷۰۰ تومان به بازار كتاب عرضه شده است.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:54  توسط محمود موحدان  | 
 

      

بهنود در معرفى خود چنين نوشته است:
«من در ۲۸مرداد سال ۲۵ زاده شده ام ولى در پاسپورتم ثبت است ۲۷ جولاى ۱۹۴۷ حالا فرقى هم نمى كند. از زمانى كه چهارده ساله بودم به كار در مطبوعات پرداختم و بعد اين شد زندگيم و بعدها در راديو و تلويزيون هم آموخته شدم تا زمانى كه تاريخ معاصر [از بخت خوش] و تحليل سياسى [از بخت بد] شد كار اصلى ام.
حاصل چهل سال زندگى حرفه ايم سيزده كتاب است: از سيدضيا تا بختيار، ۲۷۵ روز بازرگان، حروف [دو حرف و حرف ديگر]، اين سه زن، از دل گريخته ها، ضدياد، امينه، ما مى مانيم، گلوله بد است، شايد حرف آخر، در بند اما سبز و پس از يازده سپتامبر. نمى دانم چه تعداد سناريو و نمايشنامه، حدود هزار گزارش، از قرار حدود دويست برنامه راديويى تهيه كرده ام و حدود صد برنامه تلويزيونى و چهل فيلم مستند تلويزيونى هم ساخته ام. دو فرزند دارم: بامداد دخترم و نيما پسرم.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:40  توسط محمود موحدان  | 
 

 

«شازده احتجاب» - معروف‌ترين كتاب هوشنگ گلشيري كه در آثار او بيش‌ترين تعداد چاپ را داشته -، امروز ديگر در ادبيات معاصر ايران، اثري كلاسيك به‌شمار مي‌رود. اين رمان كوتاه نخستين‌بار در سال 1348 منتشر شد و تاكنون مورد اقتباس سينمايي و تئاتري قرار گرفته است.
منوچهر آتشي، «شازده احتجاب» را نقطه‌ي شروع درخشان رمان نو در ايران به شمار مي‌آورد و معتقد بود: درست است كه كوشش‌هاي ديگري هم در اين عرصه صورت گرفته، اما كار تمام‌عيار گلشيري در سيماي «شازده احتجاب»، جاي هيچ ترديدي باقي نمي‌گذارد كه واقعا بعد از «بوف كور» (و قصه‌هاي كوتاه بهرام صادقي)، «شازده احتجاب» زيباترين و پخته‌ترين اثر داستاني به زبان فارسي در زمان خود است. امروز آثار درخشاني از قصه‌نويسي مدرن در اطراف خود مشاهده مي‌كنيم و با نام‌هاي زنده و سرزنده‌اي چون [شهريار] مندني‌پور، ابوتراب خسروي، [حسين مرتضاييان] آب‌كنار، [حسين] سناپور، محمد كشاورز، شهلا پروين‌روح، منيرو رواني‌پور، محمدرضا صفدري، [محمدرضا] كاتب، [يارعلي] پورمقدم و ... و ... آشنا هستيم، كه چون بهتر دقيق شويم، همه پرتوي از روح خستگي‌ناپذير گلشيري را با خود دارند.
داريوش مهرجويي نيز در اظهار نظري معتقد است: اگر بخواهيم از چهار پنج رمان مهم و معتبر قرن چهاردهم هجري در پهنه‌ي ادبيات ايران نام ببريم، بي‌شك، «شازده احتجاب» يكي از آن‌ها خواهد بود؛ چه به لحاظ ساختار و معماري كار و چه از نظر محتوا و ژرف‌بيني‌هاي به‌كاررفته در آن. قبل از هر چيز اهميت اين كتاب در آن است كه شيوه‌ي شهادت دادن نسل جديد به نسل قديم را به ما مي‌آموزند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط محمود موحدان  | 

 

         

پرويز دوايي متولد 1314 در تهران است. از سال‌هاي نوجواني در مجلات سينمايي تهران قلم مي‌زد و به تدريج به عنوان منتقد سينما شهرت بسيار يافت. در اوايل دهه‌ي پنجاه به پراگ رفت و از آن پس در همان شهر ماندگار شد.
از او علاوه بر تاليف و ترجمه‌ي آثاري در زمينه‌ي سينما، چهار مجموعه داستان نيز منتشر شده است:
"باغ"، 1360
"بازگشت يكه سوار"، 1370
"سبز پري"، 1373
"ايستگاه آبشار"، 1378
 


  آدم توي آرايشگاه آقاي طاهري حوصله‌اش سر مي‌رفت. بايد دو ساعتي مي‌نشستي تا نوبتت مي‌رسيد. آقاي طاهري بچه‌ها را زود راه مي‌انداخت ولي براي مشتريهاي رودرواسي‌دار بيشتر طول مي‌داد. يك دفعه شنيدم مي‌گفت هر قدر آدم پشت كله مشتري بيشتر صداي قيچي رو در بياره، مشتري راحت‌تر دستش توي جيبش ميره. موقع پول دادن، مشتري كه مي‌گفت چقدر ميشه، آقاي طاهري هيچوقت نمي‌گفت چقدر. هميشه مي‌گفت قابلي نداره. بعد مشتري اسكناس را تا مي‌كرد مي‌پيچاندش لاي انگشتهاش. آقاي طاهري هم همان‌طور باز نكرده مي‌گرفت. مثل اينكه تقلب به هم رد مي‌كردند. بعد كت مشتري را مي‌گرفت پشتش را ماهوت پاك‌كن مي‌كشيد، گاهي پرده را هم برايش كنار مي‌زد. اين مال بزرگترها بود. از بچه‌ها هر قدر مي‌رسيد، سه زار و پنج زار، و از بچه سرهنگها هش زار و يك تومن مي‌گرفت. ما را از بچگی مي‌بردند سلماني آقاي طاهري. آقاي طاهري يك تخته مي‌گذاشت وسط دو تا دسته صندلي كه قد آدم تراز آينه بشود. ماشين موهاي آدم را مي‌كند گريه آدم را درمي‌آورد. آقاي طاهري مرتب مي‌گفت: «بچه، اينقد كله‌اتو مثل گربه گچي نجنبون.»
بعداً كه رفتيم مدرسه، ده روز يك دفعه، دو هفته يك دفعه مي‌رفتيم سلماني، بيشترش جمعه‌ها پيش از حمام. صبحهاي شنبه كه نظافتها را مي‌ديدند هر كس موهايش بلند بود با قيچي يك گل از وسط كله‌اش درمي‌آوردند. زنگ آخر همه كتاب به سر، رديف مي‌شديم رو به دكان آقاي طاهري، گاهي ده دوازده تا، پانزده تا. بچه‌ها مي‌گفتند آقاي طاهري اعيون شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:45  توسط محمود موحدان  | 
 

موشها وآدمها-جان اشتاين بك-پرويز داريوش:
http://rs125.rapidshare.com/files/25688932/mooshha.rar

هفتاد حكايت برگزيده داستاني از گلستان سعدي-حسين جاويد

http://www.ketablog.com/archives/001202.php

رمان " به بچه ها نگفتیم " از ساسان قهرمان:

http://www.ghalamrow.com/wesaidnothing-cover.htm

داستانهاي شيرين بهلول دانا.

حجم اين كتاب به صورت Rar در حدود 393 كيلوبايت.

http://www.divshare.com/download/360864-f5a

گفتاري در داستان لقمان و پاره اي از كلمات حكمت آميزش
Page:5 , 77 KB

http://www.esnips.com/doc/e9be5a62-2...t=documentIcon


آرش بهرام بیضایی zip
http://www.shafighi.com/uploadforforum/araash.zip
----------------------------------------------


آب زندگي صادق هدایت pdf
http://www.sokhan.com/hedayat/abe_zendegi.pdf
----------------------------------------------


آبجي خانم صادق هدایت pdf
http://www.sokhan.com/hedayat/Abji-khanom.pdf
----------------------------------------------


آتش پرست صادق هدایت pdf
http://www.sokhan.com/hedayat/Atash-parast.pdf
----------------------------------------------

از هفت تا نه ونيم عباس نعلبنديان pdf
http://www.freewebs.com/sorena/aaghaeesaad2.pdf


اسب رضا بابا مقدم html
http://www.persian-language.org/Adabiat/Story.asp?ID=18&P=2
----------------------------------------------


اسير فرانسوي صادق هدایت pdf
http://www.sokhan.com/hedayat/Asir_faransavi.pdf
----------------------------------------------

آغا سلطان كرمانشاهي مهشید امیرشاهی html
http://www.sokhan.com/80years.asp?id=23016
----------------------------------------------


آفرينگان صادق هدایت pdf
http://www.sokhan.com/hedayat/Afaringan.pdf
----------------------------------------------

آقاي ص.ص.م عباس نعلبنديان pdf
http://www.freewebs.com/kianaz/aaghaeesad.pdf
 
کتابخانه الکترونیکی پی هالز
 
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:16  توسط محمود موحدان  | 
 

        

زندگی در آوارگی، فصل‌های منظم ندارد:ادوارد سعيد
این رمان دقیقا از ژانری است که زیر عنوان ادبیات مهاجرت قرار می گیرد. رمان خوب و موفقی است و شایسته ی آن که درباره ی آن نقد جدی نوشته شود... نویسنده در مجموع رمانی خوب با ساختاری مدرن و تار و پودی  زیبا برای ما آفریده است. هوشنگ گلشیری در مصاحبه ای در پیوند با ادبیات مهاجرت گفته است:"من برای ادبیات مهاجرت به این صورتی که هست، آینده ای نمی بینم. " من از گلشیری می خواهم که گسل را بخواند. یحتمل که در قضاوت خود تجدید نظر کند.


آوارگی، پديده‌ای است تاريخی‌. کُهن الگوی آن، رانده شدن آدم و حوا از بهشت برين است‌. اما آوارگی مدرن، پديده‌ی عصر ماست‌. و تفاوت عمده‌ی آن با آوارگی‌های پيشين تاريخ، شمار آوارگان است‌. دو صفت عمده‌ی آوارگی يکی تاريخی بودن آن و ديگر جهانی بودن آنست‌.

در قلمرو ادبيات داستانی، رمان‌هايی که به اين پديده پرداخته باشند، کم نيست‌. يکی از مشهورترين اين رمان‌ها، رمان Amy Foster اثر جوزف کُنراد است‌. او که از وطن خود لهستان آواره شده، در اين رمان همگی آن عوالمی را که يک آواره با آن دست به گريبان است، تصوير کرده است‌. يانکو گورال _ شخصيت اصلی رمان کنراد، گويی خود اوست‌. بر بستر تاريخی چنين تجربه‌ای است که اينک نويسندگان ايرانی دست به قلم برده‌اند و رمان‌های چندی با درون مايه‌ی آوارگی به جهان ادب فارسی عرضه شده است‌. يکی از تازه‌ترين اين رمان‌ها، رمان گُسَل، اثر ساسان قهرمان است‌.

در پنج فصل نامنظم آفتاب و باران و باد و مه و خاک، گُسَل ، فصل آوارگی ايرانی را ترسيم می‌کند. آفتاب و باران و باد و مه و خاک، نام‌های پنجگانه‌ی فصل‌های اين رمان است‌. اما فصول نامنظم آوارگی را می‌توان با تغيير نام شخصيت‌ها و جابجا کردن نام برخی از شهرها، به همه‌ی آوارگان جهان تسّری داد. از اين رو، بی‌ربط نيست بگوييم که گسل بر بستر يک تجربه‌ی جهانی و تاريخی حرکت می‌کند و خطابی جهانی دارد.

 رمان گسل رادروب سايت نيم نگاه بخوانيد.

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:0  توسط محمود موحدان  | 

 

    

در فروردين ۱۳۴۰در مشهد زاده شدم. دوران دبستان را به تناوب در مشهد، مزدوران (قرارگاهی نظامی بين مشهد و سرخس) و تهران گذراندم و سراسر دوران دبيرستان را ساکن اروميه بودم. در اين دوران) ۱۳۵۸- ۱۳۵۳ (به عنوان بازيگر، صورتگر و کارگردان همکار و در استخدام اداره کل فرهنگ و هنر و کارگاه نمايش راديو و تلويزيون آذربايجان غربی بودم و نخستين سياه مشقهای خود را در شکل قصه کوتاه، شعر، نمايشنامه، فيلمنامه و ميان‌‌پرده‌های کوتاه نوشتم. در سال ۱۳۵۸ نخست در رشته علوم سياسی و سپس هنرهای نمايشی دانشگاه تهران آغاز به تحصيلی کردم که با تعطيلی دانشگاهها ناتمام ماند. در بهار ۱۳۶۲ ايران را ترک کردم و از تابستان ۱۹۸۴ ساکن کانادا بوده‌ام. امروز، می‌نويسم، می‌خوانم، و سردبیر ماهنامه اينترنتی دوزبانه «گذار» هستم.
در ايران و در مهاجرت، به مصداق «ابن مشغله»، به جبر و به اختيار، به حرفه‌ها و فعاليتهای متعدد و متفاوتی مشغول بوده‌ام، از جمله آنچه در زير می‌آيد: 


تحصيلات:
تئاتر - هنرهای زيبا - دانشگاه تهران

ادبيات انگليسی و جامعه شناسی - دانشگاه يورک – تورنتو


 فعاليتها و مسئوليتهای فرهنگی و اجتماعی:
مسئول هماهنگی و روابط عمومی ماهنامه سايبان – تورنتو ۱۹۹۲-۱۹۹۰
مدير مسئول و دبير بخش اجتماعی ماهنامه سپيدار - تورنتو - ۱۹۹۴-۱۹۹۲

سخنگوی هيأت دبيران انجمن نويسندگان ايرانی در کانادا ۱۹۹۵-۱۹۹۷

مدير نشر افرا (ناشر ۲۹ عنوان کتاب ۲۰۰۲-۱۹۹۵)
عضو جانشين هيأت دبيران کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) - نماينده هيأت در امريکای شمالی (۲۲۰۱-۱۹۹۹)
مدير و سردبير هفته‌نامه سپيدار - تورنتو - ۲۰۰۰‌‌
دبير بخش طنز و داستان ماهنامه اينترنتی «ادبيات و فرهنگ» ۲۰۰۱ -۲۰۰۳

رمان :
گسل ۱۹۹۴ - چاپ سوم ۱۹۹۹

 کافه رنسانس ۱۹۹۷

 به بچه ها نگفتيم ۲۰۰۳

قصه کوتاه:
آبی، مغاک، يک شب بارانی، اگر باران ببارد، بهانه، عقرب، مهمانی

متن نمايشی:
ديوانگان (نمايشنامه)

 بشکن بشکنه، بشکن (نمايشنامه)

 يک شب‌ (نمايشنامه)

 هراسه (فيلمنامه)

شعر:
سبز (گزينه شعر ۱۹۹۴)

 رنگ (گزينه شعر ۱۹۹۷)
هفده روایت مرگ (گزينه شعر ۲۰۰۳)

بازيگری:
قتل در ميکده (گوته‌) ۱۳۵۴

از پا نيفتاده‌ها (غلامحسين ساعدی) ۱۳۵۴

رهگذرهای درون شب (نادر ابراهيمی) ۱۳۵۵

بازی تلخ (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۵

آرامش (‌غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۵

در حضور باد (بهرام بيضايی) ۱۳۵۵

جانشين (غلامحسين ساعدی) ۱۳۵۶ – ۱۹۹۰

ميراث (بهرام بيضايی) ۱۳۵۶– ۱۹۹۶

کائوچو (نادر ابراهيمی) ۱۳۵۶
حالا چه احساسی داری گنجشک کوچولو؟ (کامران بزرگ‌نيا) ۱۳۵۶
ریل (محمود دولت آبادی) ۱۳۵۷

ماجرای عجيب (تنسی ويليامز) ۱۳۵۷

چنلی بئل (محمد يزدان‌پناه) ۱۳۵۷

خيبر (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۸

پسر (بخاطر آزادی - ملادن اولياشا) ۱۳۵۸

 باغ آلبالو (چخوف) ۱۳۵۸
حرّ (عباس فرحبخش) ۱۳۵۹

ولد‌‌کشته (صادق هاتفی) ۱۳۵۹

حسنک (سعيد سلطانپور) ۱۳۵۹
آهای کی اونجاست؟ (ویلیام سارویان) ۱۳۸۵

کارگردانی:
کائوچو (نادر ابراهيمی) ۱۳۵۷

از پا نيفتاده‌ها (غلامحسين ساعدی) ۱۳۵۸

آرامش (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۹

بازی تلخ (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۹
نگارش و اجراي نقالی «رستم و سهراب» -هزاره فردوسی ۱۹۸۹ و 6 اجرای دیگر تا 2006
ميراث (بهرام بيضايی)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:43  توسط محمود موحدان  | 
 

  

 Sasan Ghahraman
ساسان قهرمان – تورنتو
 آیا هنر و قلم «وظیفه»ای دارد؟ آیا «وسیله» است؟ آیا «تعهد»ی دارد؟ آیا هنوز هم آویزان بر آن تخم لقی که زنده یاد جلال آل احمد در دهان بسیاری شکست، «روشنفکر» را موجودی می بینیم که در برابر «خلق» و «توده» می‌ایستد و به آرمان‌های خاکی ِ «مردم»، «خیانت» می کند؟ آیا هنوز هم طبق سنت افلاطون، «شاعران» را از آرمانشهر «شهروندان» بیرون می رانیم، چرا که «بیهوده» می گویند و از جهان «مادی» (یا به تعبیر بعدی پیامبران، از جهان والای«اولا») سخن نمی‌گویند؟ آیا هنوز هم به قول یعقوب لیث صفاری از هنرمند و نویسنده و شاعر می‌پرسیم: "سخنی که من اندر نیابم چرا باید گفت"؟ و اصلا این «من» و «ما» و «توده» و «خلق» و «مردم» کیست، چیست، که همواره – نه به ادعای «مدافعانش» منافع او – که حد درک و سلیقه و آشنایی او- باید سقف پرواز اندیشه و تخیل و قلم هنرمند باشد؟ و این کدام «تعهد» و تعهد به «کدام» است که به هنرمند می گوید "پرواز نکن، که «توده» نمی تواند همپایت بپرد، به ژرفا مرو، که «خلق» نمی تواند از سطح فراتر رود، «تخیل»‌ات را بکش، که «مردم» واقعیت خاکی روزمره را خوشتر دارند، پا از مرزهای عادت بیرون مگذار، که «اخلاق عوام» چنین «خطرکردن»هایی را برنمی تابد؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط محمود موحدان  | 
 

       (Kurt Vonnegut)

     (Slaughterhouse-five: or the children’s Crusade : a duty-dance with death)

کورت فونه‌گات جونیور در 11 نوامبر 1922 در ایندیاناپولیس آمریکا متولد شد. برای دوره‌ای در اولین و تنها روزنامه‌ی ملی دبیرستان‌های آمریکا کار می‌کرد. سپس کوشید به دانشکده‌ی باتلر راه یابد، اما موفق نشد. شیمی را در دانشگاه کورنل ادامه داد و آن‌‌گاه در هنگامه‌ی جنگ جهانی دوم، به ارتش پیوست. در زمانی که به عنوان اسیر جنگی در آلمان به سر می‌برد، شاهد بمباران شهر درسدن توسط متفقین بود و یکی از هفت آمریکایی نجات یافته از این واقعه بود که هم‌زمان با نابودی نیمی از شهر، در یکی از سلول‌های سلاخ‌خانه‌ای به شماره‌ی پنج به سر می‌برد. سپس آلمان‌ها او را مجبور کردند به دنبال اجساد بگردد و آن‌ها را در گورهای دسته جمعی دفن کند ...
یکی از آثار نویسنده‌ی پر فروش، کورت فونه‌گات. در این اثر، المان‌های ژانر علمی-تخیلی به همراه تجزیه و تحلیلی از وضعیت انسان از منظری غیر عادی با هم ترکیب شده، از سفر در زمان و از واقعه‌ی بمباران شهر درسدن[1] آلمان در طی جنگ جهانی دوم که فونه‌گات خود شاهد آن بود، به عنوان نقطه‌ی سرآغاز استفاده شده است تا داستان «جنگ صلیبی کودکان» نوشته شود.
سلاخ خانه شماره پنج، كتابی است درباره‌ی حقایق و زشتی‌های جنگ. نویسنده در این كتاب با دیدی چندگانه و غیر متعارف داستانی از جنگ جهانی دوم را بیان می‌كند. حقایق تكان دهنده ای كه شاید خیلی‌ها چیزی از آن نشنیده و یا هرگز از این زاویه دید به آن نگاه نكرده باشند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:50  توسط محمود موحدان  | 
 

  

(‌چهل نامه كوتاه به همسرم ) واگويه هاي ابراهيمي ست با همسرش . چهل واگويه ها كه گاه در 4-5 سطر تمام مي شوند و گاه 4-5 صفحه هم كم مي آيد!
شكي نيست كه ابراهيمي عشق را در وجود همسرش به نظاره نشسته است و مي نويسد.بي تجربه از عشق نمي توان سخن گفت آن هم با دقت نظري كه ابراهيمي دارد .هيچ كتابي توان آموختن عشق را ندارد چنان كه هيچ معلمي ! كه به قول نزار قباني : عشق خود آموزگار است!
اين عشق در لا به لاي واژگان تمامي آثار ابراهيمي فرياد مي زند ، اما در اين كتاب شما با آن به صراحت و فارغ از داستان و فرم و پيرنگ برخورد مي كنيد و همين برجذابيت كار مي افزايد.
ابراهيمي صادقانه و پر شور از عشقش سخن مي گويد و گاه صراحتش با روحيه محافظه كار ايراني - كه بيان عشق را مايه شرمساري مي داند!!- تقابل مي يابد.اما به قول خودش - در كتاب يك عاشقانه آرام - :
من از بزرگترها به خاطر آنكه عاشقانه نگاه كردن را مي دانم ، خجل نخواهم بود . به من چه ربطي دارد كه آنها كارشان را نمي دانند؟!...
اما قضيه به همين جا ختم نمي شود - هرچند ( همين جا ) هم كم جايي نيست ! - كه اين دلنوشته ها تنها قربان صدقه رفتنهايي شاعرانه نيستند، بلكه تخليل هايي زيبايند از عشق ، چالشهاي موجود در زندگي عاشقانه ، موانع عشق ورزي ، چگونگي از سر گذراندنشان و ...
به بيان ديگر اينها بيانيه هايي عاشقانه اند از طرف همه مجنون هاي دنيا براي همه ليلي ها ! وهمين بي زماني و بي مكاني - كه اصولا خصلت عشق است - ارزش كار را صد چندان مي كند .
از اين مجموعه نامه ها بسيار خوانده ام اما شايد تنها كتابي كه از لحاظ عمق و زيبايي با اين كتاب قابل مقايسه است نامه هاي كافكا به ميلنا ست . در باقي آثار - حتي منتخب نامه هاي جبران به ماري كه از آن خيلي انتظار داشتم - هيچگاه اين درخشش را نديدم كه البته شايد تقصير از ترجمه يا انتخابها باشد!  شاعرانه ها

آن روزها كه تازه تمرين خطاطي را شروع كرده بودم، حدود سال هاي شصت و سه – شصت و پنج، به هنگام نوشتن، در تنهايي – در فضايي كه بوي تلخ مركب ايراني در آن مي پيچيد و صداي سنتي قلم ني، تسكين دهنده ي خاطرم مي شد كه گرد ملالي چون غبار بسيار نرم بر كل آن نشسته بود – غالبا به ياد همسرم مي افتادم – كه او نيزهمچون من و شايد نه همچون من اما به شكلي، گهگاه و بيش از گهگاه، دلگرفتگي، قلبش را خاكستري رنگ مي كرد – و مي كوشيدم كه با جستجو به اميد رسيدن به ريشه ها گياه بالنده و سر سخت اندوه، و دانستن اين كه اين روينده بي پروا از چه چيز ها تغذيه مي كند، و شناختن شرايط رشد و دوامش آن را نه آن كه نابود كنم بل زير سلطه و در اختيار بگيرم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:36  توسط محمود موحدان  | 
 

      

۱
تصویر وطن
ترانه ی « تصویر وطن »
ترانه سرا : نادر ابراهیمی
آهنگساز و رهبر نوازندگان : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری

ای سلامم ، ای سرودم
ای نگهبان وجودم
ای غمم تو، شادی ام تو
مایه آزادی ام تو ...         ای وطن!
ای دلیل زنده بودن
ای سرودی صادقانه
ای دلیل زنده ماندن
جانپناهی جاودانه ...      ای وطن!
همچو رویش در بهاران
همچو جان در هر بدن
مثل بوی عطر گلها
مثل سبزی چمن ...       ای وطن!
مثل راز شعر حافظ
مثل آواز قناری
همچو یاد خوشترینها
همچو باران بهاری ...      ای وطن!
مثل غم در مرگ مادر
مثل كوهٍ غُصه هايی
مثل سربازان عاشق
قهرمان قصه هايی ...     ای وطن!
همچو آواز بلندی
از بلندیهای پاك
باغروری، با گذشتی
با وفایی همچو خاك ...    ای وطن!
                                  ای وطن!
                                  ای وطن!
 

 ۲

سفر به خاطر وطن
ترانه ی « سفر به خاطر وطن »
ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی
تنظیم كننده برای اركستر  و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری
(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس      چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها         چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم
                                                               خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم
                                                                رنج دوران برده ایم

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن            چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

ما برای نوشیدن شورابه های كویر        چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

ما برای خواندن این قصه عشق به خاك       خون دلها خورده ایم
                                                            خون دلها خورده ایم

 ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك           رنج دوران برده ایم
                                                              رنج دوران برده ایم

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:12  توسط محمود موحدان  | 

 

     

به احترام او بپاخيزيم وبراي سلامتيش دعا كنيم
نوشتن از نادر ابراهیمی کار ساده‌ای نیست. مردی که با گذشت پنج دهه از آغاز فعالیت‌های ادبی، فرهنگی، هنری و حتا ورزشی‌اش چنان کارنامه‌ی پر باری از خود به جا گذاشته است که تنها کار ساده‌ای که می‌توان برای‌اش انجام داد، سر تعظیم فرو آوردن در برابر اوست. پیرمرد این روزها بیمار است و در خانه بستری، با انبوه فیلم‌نامه‌ها، تحقیقات و داستان‌هایِ ناتمامی که فراموشی مجال کامل کردن‌شان را به وی نداد.
هلیا! فراموشی را بستاییم، چرا که ما را پس از مرگ نزدیک‌ترین دوست زنده نگه می‌دارد، و فراموشی را با دردناک‌ترین ِ نفرت‌ها بیامیزیم، زیرا انسان دوستان‌اش را فراموش می‌کند و رنگِ مهربانِ یک ره‌گذر را ... آن را هم فراموش می‌کند.
نادر ابراهیمی در دو کتاب «ابن مشغله» (جلد اول) و «ابوالمشاغل» (جلد دوم)، طرحی از زنده‌گی پرکارش را ترسیم می‌کند. او که زاده‌ی یک روز بهاریِ تهران در سال 1315 است، مشاغل زیادی را تجربه کرده است که در فهرست بلند آن از کارگری چاپ‌خانه، میرزایی حجره‌ی فرش و طراحی روی روسری تا مترجمی، فیلم‌سازی و تدریس در دانش‌گاه‌ها به چشم می‌خورد. گرچه ابراهیمی از سن 16 ساله‌گی نوشتن را آغاز کرد و در سن 27 ساله‌گی کتاب «خانه‌ای برای شب» را به عنوان نخستین اثر خود منتشر ساخت، اما فعالیت سیاسی‌اش را بسیار پیش از آن و در سن 13 ساله‌گی شروع کرده بود، به طوری‌که برخی از آثار وی در زندان رقم خورد. او که از دارالفنون دیپلم ادبی گرفته بود، به دلیل مبارزات سیاسی از دانش‌کده‌ی حقوق اخراج شد، اما سرانجام تحصیلات خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی در مقطع لیسانس به پایان برد. تا کنون تعداد بی‌شماری کتاب شامل داستان‌های کوتاه و بلند، قصه‌ی کودک و نوجوان، فیلم‌نامه، نمایش‌نامه، ترجمه و پژوهش در زمینه‌های گوناگونی چون ادبیات کودکان و نوجوانان از او به چاپ رسیده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:3  توسط محمود موحدان  | 
 

     

مردی در تبعید ابدی/ نادر ابراهیمی/ روزبهان/ چاپ سوم 1383/ 265صفحه/ 1500تومان
موضوع: داستانی بر اساس زندگی ملّا صدرای شیرازی، صدرالمتالهین

نگاهی به کتاب
قصه از کودکی "محمد" در شیراز آغاز می شود، زمانی که او در خلوت های شبانه ده ها شمع روشن می کرد و به اندیشیدن مشغول می شد. حاضر جوابی های محمد در عین خردسالیش، بزرگترها را عصبانی می کند. به تدریج که محمد بزرگتر می شود و مدارج علمی را گذرانده و در نهایت "ملّاصدرا" و "صدر المتالّهین" می شود، ما شاهدیم که میل ذهن او به پرواز تمام پنجره ها را در هم می شکند و شورشی علیه سنت های کهنه صورت می دهد و افق های بسیار عمیقی را کشف می کند که تا پیش از آن ناشناخته بود. امّا جامعۀ زمان ملّا صدرا، نمی توانست افکار بلند او را در خود هضم کند و هر چه ملّا بیشتر به اوج نزدیک می شد، جامعه او را بیش از پیش متهم می کرد.
"مردی در تبعید ابدی" اثری اثری مستدل و تاریخی و حاوی حقایق مستند محض نیست و قوۀ تخیل و داستان پردازی در سراسر آن نقش دارد. مثلاً نادر ابراهیمی در طول کتاب مناظرات شیرین فراوانی را با قوّۀ خیال خودش خلق می کند که از جمله می توان به مناظرۀ محمد و پدر در زمان کودکی، گفتگو های ملّا با شیخ بهایی، پند های شیخ بهایی به او، گفتگوی ملّا با دختر اصفهانی به جهت خواستگاری، مباحثات او و سایر طلّاب، مناظراتی در باب حرکت جوهری و تقدّم وجود بر ماهیت و معاد و وحدت وجود و شریعت و عبادت و... اشاره کرد.

قسمتی از متن کتاب
"پس به آنجا می رسیم که زمین خداست، آسمان خداست، و انسان،خدا؛ زیرا همگی زادۀ ارادۀ مطلق خداوندند، و خداوند، به غیر خویش اراده نمی فرماید، زیرا هرچه اراده کند بیرونِ خویش، باز، نامتناهی بودنش، آن بیرون را به درون می آورد و درون و بیرون، بود و نبود، وجود و موجود را یکی می کند، و هر جزئی، کل است و نامتناهی؛ و در اجزا، به صورت فرق است، به معنا وحدت... "
ص193

پنجره

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:58  توسط محمود موحدان  | 
 

     

مردی در تبعید ابدی/ نادر ابراهیمی/ روزبهان/ چاپ سوم 1383/ 265صفحه/ 1500تومان
موضوع: داستانی بر اساس زندگی ملّا صدرای شیرازی، صدرالمتالهین

نگاهی به کتاب
قصه از کودکی "محمد" در شیراز آغاز می شود، زمانی که او در خلوت های شبانه ده ها شمع روشن می کرد و به اندیشیدن مشغول می شد. حاضر جوابی های محمد در عین خردسالیش، بزرگترها را عصبانی می کند. به تدریج که محمد بزرگتر می شود و مدارج علمی را گذرانده و در نهایت "ملّاصدرا" و "صدر المتالّهین" می شود، ما شاهدیم که میل ذهن او به پرواز تمام پنجره ها را در هم می شکند و شورشی علیه سنت های کهنه صورت می دهد و افق های بسیار عمیقی را کشف می کند که تا پیش از آن ناشناخته بود. امّا جامعۀ زمان ملّا صدرا، نمی توانست افکار بلند او را در خود هضم کند و هر چه ملّا بیشتر به اوج نزدیک می شد، جامعه او را بیش از پیش متهم می کرد.
"مردی در تبعید ابدی" اثری اثری مستدل و تاریخی و حاوی حقایق مستند محض نیست و قوۀ تخیل و داستان پردازی در سراسر آن نقش دارد. مثلاً نادر ابراهیمی در طول کتاب مناظرات شیرین فراوانی را با قوّۀ خیال خودش خلق می کند که از جمله می توان به مناظرۀ محمد و پدر در زمان کودکی، گفتگو های ملّا با شیخ بهایی، پند های شیخ بهایی به او، گفتگوی ملّا با دختر اصفهانی به جهت خواستگاری، مباحثات او و سایر طلّاب، مناظراتی در باب حرکت جوهری و تقدّم وجود بر ماهیت و معاد و وحدت وجود و شریعت و عبادت و... اشاره کرد.

قسمتی از متن کتاب
"پس به آنجا می رسیم که زمین خداست، آسمان خداست، و انسان،خدا؛ زیرا همگی زادۀ ارادۀ مطلق خداوندند، و خداوند، به غیر خویش اراده نمی فرماید، زیرا هرچه اراده کند بیرونِ خویش، باز، نامتناهی بودنش، آن بیرون را به درون می آورد و درون و بیرون، بود و نبود، وجود و موجود را یکی می کند، و هر جزئی، کل است و نامتناهی؛ و در اجزا، به صورت فرق است، به معنا وحدت... "
ص193

پنجره

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:43  توسط محمود موحدان  | 
 

        


 ۱-خانه‌یی برای شب
 ۲-آرش در قلمرو تردید (یا: پاسخ‌ناپذیر)
 ۳-مصابا و رویای گاجرات
 ۴-بار دیگر شهری كه دوست مي‌داشتم
 ۵-هزارپای سیاه و قصه‌های صحرا
 ۶-افسانه‌ی باران
 ۷-در سرزمین كوچك من   ‌ منتخب آثار
 ۸-تضادهای درونی
  ۹-انسان  - جنایت – احتمال
 ۱۰- مكان‌های عمومی
 ۱۱-رونوشتْ بدون اصل
 ۱۲-درحد توانستن   (شعرگونه)
 ۱۳-غزلداستان‌های سال بد
  ۱۴-ابن مشغله   (زندگینامه، جلد اول)
  ۱۵-ابوالمشاغل   (زندگینامه، جلد دوم)
 ۱۶فردا شكل امروز نیست
 ۱۷-براعَتِ استهلال   (از مجموعه‌ی ”ساختار و مبانی ادبیات داستانی”)
  ۱۸-مقدمه‌یی بر فارسي‌نویسی برای كودكان
  ۱۹-مقدمه‌یی بر مصورسازی كتاب‌های كودكان
  ۲۰-مقدمه‌یی بر مراحل خلق و تولید ادبیات كودكان
  ۲۱-مقدمه‌یی بر آرایش و پیرایش كتاب‌های كودكان
 ۲۲-دور ایران در شش ساعت (گزارش دومين نمايشگاه ايرانگردي در سال ١٣۷١) 
  ۲۳-چهل ‌نامه‌ی كوتاه به همسرم
 ۲۴-آتشْ بدون دود  (داستان بلند هفت جلدی؛ دریافت جایزه به‌عنوان نويسنده برگزیده‌ی ٢٠ سال پس از انقلاب)
 ۲۵-با سرودخوان جنگ، در خطه‌ی نام و ننگ
 ۲۶-یك صعود باورنكردنی
 ۲۷-تكثیر تاسف‌انگیز پدربزرگ
 ۲۸-مردی در تبعید ابدی  (براساس زندگی ملاصدرا)
 ۲۹-حكایت آن اژدها
۳۰-بر جاده‌های آبیِ سرخ  (داستان بلند ١٠ جلدی، براساس زندگی میرمَهنای دوغابی)
 ۳۱-صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها  (بخشی از ”تاریخ تحلیلی پنج‌هزار سال ادبیات داستانی ایران” )
۳۲-یك عاشقانه‌ی آرام
 ۳۳-سه دیدار با مردی كه از فراسوی باور ما می‌آمد  (داستان بلند سه جلدی، براساس زندگی امام خمینی (ره) عارف، فیلسوف، سیاستمدار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران)
 ۳۴-طراحی حیوانات  (طرح‌های كوثر احمدی، با گفتاری تحلیلی در باب مفاهیم و تعاریف ”طرح” در هنرها)
 ۳۵-الف‌با  (تحلیل فلسفی ۵٠ طرح از علي‌اكبر صادقي‌ـ نقاش)
 ۳۶-مویه كن سرزمین محبوب  (ترجمه با همكاری فریدون سالك)
 ۳۷-پیشگفتار ”كوچه‌های كوتاه” (مجموعه‌ی قصه‌های كوتاه گروهی از شاگردان نادر ابراهیمی ـ دانش‌پژوهان نخستین دوره‌ی آموزشی ”ساختار و مبانی ادبیات داستانی”، با پیشگفتاری از نادر ابراهیمی)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:55  توسط محمود موحدان  | 
 

      


1- كلاغ‌ها  (جایزه‌ی اول فستیوال كتاب‌های كودكان توكیو ژاپن، جایزه‌ی اول - سیب طلایی - براتیسلاوا، جایزه‌ی اول تعلیم و تربیت از یونسكو)
 ٢- سنجاب ها
 ٣- دور از خانه
 (قصه برگزیده‌ی آسیا، از سوی "سازمان جهانی یونسكو" ) (كتاب برگزیده شورای كتاب كودك در سال ١٣٤۷)
۴- قصه‌ی گل‌های قالی
۵- پهلوان پهلوانان؛ پوریای ولی  (كتاب برگزیده از سوی "آكادمی المپیك" همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤، جایزه‌ی بزرگ جشنواره‌ی كتاب كودك كنكور نوما، ژاپن ١٩۷٨)
٦- باران - آفتاب و قصه‌ی كاشی
۷- بزی كه گم شد
۸- من راه خانه‌ام را بلد نیستم
٩- سفرهای دورودراز هامی و كامی در وطن
١٠- پدر چرا توی خانه مانده است  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١١- جای او خالی  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١٢- نیروی هوایی  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١٣- سحرگاهان همافرها اعدام مي‌شوند  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۴- برادرت را صدا كن  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۵- برادر من مجاهد، برادر من فدایی  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١٦- جَنگ بزرگ از مدرسه‌ی امیریان  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۷- نامه‌ی فاطمه، پاسخِ‌نامه‌ی فاطمه  (از مجموعه‌ی ”قصه‌های انقلاب برای كودكان)
١۸- مامان! من چرا بزرگ نمي‌شوم  ( از مجموعه‌ی ”قصه های ریحانه خانم”)
١٩- روزی كه فریادم را همسایه‌ها شنیدند  ( از مجموعه‌ی ”قصه های ریحانه خانم”)
٢٠- آدم وقتی حرف می‌زند چه شكلی می‌شود  ( از مجموعه‌ی ”قصه های ریحانه خانم”)
٢١- درخت قصه ـ قُمری‌های قصه  (جایزه‌ی كتاب برگزیده ازسوی هیات داوران بزرگسال كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان، جایزه‌ی كتاب برگزیده ازسوی هیات داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسی در تركمنستان)
٢٢- عبدالرزاق پهلوان  (كتاب برگزیده از سوی "آكادمی المپیك" همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤)
٢٣- آن‌كه خیال بافت و آن‌كه عمل كرد
٢۴- حكایت كاسه‌ی آب خنك  (از مجموعه‌ی ”نوسازی حكایت‌های خوب قدیم برای كودكان”)
٢۵- حكایت دو درخت خرما  (از مجموعه‌ی ”نوسازی حكایت‌های خوب قدیم برای كودكان”)
٢٦- آن شب كه تا سحر  (از مجموعه‌ی ”نوسازی حكایت‌های خوب قدیم برای كودكان”)
٢۷- قلب كوچكم را به چه كسی هدیه بدهم؟  (دیپلم افتخار نخستین نمایشگاه بین المللی تصویرگران كتاب كودك ١٣۷٢)
٢۸- مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٢٩- داستان سنگ و فلز و‌ آهن  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٠- با من آشنا شو، با من دوست شو (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣١- هستم اگر مي‌روم؛ گر نروم نیستم  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٢- راستی اگر نبودم  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٣- كمیاب و قیمتی اما...  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۴- مدرسه‌ی بزرگتری هم وجود دارد  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۵- گل‌آباد دیروز؛ گل‌آباد امروز  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٦- گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۷- فرهنگ فراورده‌های فلزی ایران  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣۸- هفت آموزگار مهربان  (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)
٣٩- ما مسلمانان این آب و خاكیم (از مجموعه‌ی ”ایران را عزیز بداریم”)دریافت جایزه نخست آسیایی تصویرگران كتاب كودك ١٣۷٠)
۴٠- قصه‌ی سار و سیب
۴١- قصه‌ی موش خودنما و شتر باصفا
۴٢- با من بخوان تا یاد بگیری
۴٣- حالا دیگر مي‌خواهم فكر كنم
۴۴- قصه‌ی قالیچه‌های شیری
۴۵- همه‌ی گربه‌های من (١ و٢)
۴٦- دیدار با آرزو
۴۷- از پنجره نگاه كن  (ترجمه با همكاری احمد منصوری)
 ۴۸- دوست؛ كسی است كه آدم را دوست دارد  (ترجمه با همكاری احمد منصوری)
 ۴٩- آدم آهنی  (كتاب برگزیده سال ١٣٥١ از سوی شورای كتاب كودك، ترجمه با همكاری احمد منصوری)
 
http://naderebrahimi.info/bookkid.htm

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:37  توسط محمود موحدان  | 
 

    

میلان  کوندرا معتقد است که رُمان ماهیتاً در جست و جوی کشف معمای « من » است. نه آنکه در صدد کشف این معما برآید، نه؛ رُمان با این پرسش که « من » چیست و چه وضعی در جهان دارد آغاز می شود. او به خوبی بر این معنا واقف است که این پرسش صورتی مابعدالطبیعی و حتی روان شناختی ندارد. مسلّماً رُمان نویسی با فلسفه نسبتی دارد، اما اساساً رُمان این پرسش را از آن منظر که فلسفه ،يا فلسفي و یا روان شناسی طرح می کنند در میان نمی گذارند؛ و برای رسیدن به جواب نیز راه دیگری را طی می کند.
آدمی همچون من که از خاک شرق بر آمده، ریشه اش در همین خاک محکم شده، در زیر همین آسمان شاخ و برگ گسترانیده و از باران وحی و شهود قلبی سیراب شده است می داند که معمای « من » گشودنی نیست. معمای « من » یعنی همه معمای هستی... و این معما ـ یا بهتر بگویم «راز » - گشودنی نیست که نیست؛ نه با رُمان که با هیچ چیز. راز اگر در دام انکشاف می افتد که دیگر راز نبود. میلان کوندرا نیز انتظار نمی برد که رُمان این راز را بگشاید. این قدر هست که رمان می تواند از عهده بیان این « وضع » برآید، وضع انسان در جهان، یعنی آنچه که میلان کوندرا به تبعیت از هدیگر آن را « در جهان بودن » می خواند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:36  توسط محمود موحدان  | 
 

   

"کلمه به کلمه‌ی این حرف‌ها را در پای میز "موویلا" تجربه کرده‌ام".
همان‌طور که در پیش‌گفتار کتاب درج شده است؛ این کتاب، ثمره‌ی تجربه‌ی ده سال مستند‌سازی آوینی است. اما آن‌چه این کتاب را از دیگر کتب سینمایی متمایز می‌سازد، نگاه فلسفی-عرفانی حاکم بر مباحث آن است. نگاهی که برای طرح آن، تنها داشتن تخصص سینمایی کافی نیست.
 آینه‌ی جادو تنها کتابی است که در زمان حیات آوینی و با نظارت خود وی منتشر شده است. ماده‌ی اولیه‌ی مباحث کتاب، جزوه‌ای دانش‌گاهی بوده که برای یک ترم تدریس در مجتمع دانش‌گاهی هنر، توسط نگارنده فراهم شده بود که بعدها به صورت کنونی بسط پیدا کرد و در فاصله‌ی میان مهر ماه 1367 تا اردیبهشت ماه 1369 در فصل‌نامه‌ی سینمایی "فارابی" و ماه‌نامه‌ی "سوره" منتشر شد.
در بخش اول کتاب به ضرورت وجود "جذابیت" در سینما و تمهیداتی که در سینما برای ایجاد جذابیت به کار گرفته می‌شود، پرداخته شده است. به اعتقاد آوینی سینما، رشته‌ی جذابیت خویش را به نقاط ضعف بشر متصل کرده است و برای مسخر ساختن مخاطب از هیچ کاری فروگذار نیست. و این مسخر شدن نه آن‌گونه است که باب میل مخاطب نباشد و بلعکس، او خود مایل به این از خود ‌بی‌خود شدن است. و به همین خاطر است که خود با پای اختیار به سینما می‌رود و برای دیدن فیلم، بلیط تهیه می‌کند. آن‌چه نویسنده‌ی کتاب از طرح این مباحث دنبال می‌کند، نتیجه‌ای است که در پی استغراق در فیلم، برای مخاطب حاصل می‌شود. به عقیده‌ی او، از آن‌جا که سینمای فعلی روی سخن خویش را نقاط ضعف بشر قرار داده، آن‌چه در آخر نصیب مخاطب می‌شود، تغفلی بیش نیست. و نگارنده این چنین نتیجه‌ای را مانعی بر سر راه کمال و تعالی انسان می‌داند. تنها راه گریز از این خسران، روی سخن قرار دادن فطرت الهی بشر، توسط فیلم‌ساز است؛ این‌گونه در پایان هر فیلم، مخاطب به تذکر و خود آگاهی می‌رسد. البته این تمهیدی نیست که به آسانی میسر شود و لازمه‌ی آن، این است که فیلم‌ساز پیش از این، بر تکنیک سینما تسلط یافته باشد و پیش‌تر از آن، با خودسازی درونی، خصلت آیینه‌گی را در خود ایجاد کرده، تا آن چه بر پرده‌ی سینما بیان می‌کند، نه حدیث نفس که انعکاس واقعیت عالم بیرون باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط محمود موحدان  | 
 

    

 کتاب‌شناسی
آئینه جادو / توسعه و مبانی تمدن غرب / گنجینه آسمانی / یک تجربه ماندگار / فردایی دیگر / حلزون‌های خانه به دوش / رستاخیز جان / آغازی بر یک پایان  / فتح خون / امام و حیات باطنی انسان / با من سخن بگو دوکوهه / مرکز آسمان / نسیم حیات / سفر به سرزمین نور


 فیلم‌شناسی
شش روز در ترکمن صحرا / سیل خوزستان / خان گزیده‌ها /حقیقت / با دکتر جهاد در بشاگرد /هفت قصه از بلوچستان /با تیپ المهدی در محور رأس البیشه / شیر مردان خدا! کرب‌وبلا در انتظار است / روایت فتح / شهری در آسمان


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:58  توسط محمود موحدان  | 
 

     

  شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

 "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:32  توسط محمود موحدان  | 
 

          

  هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:55  توسط محمود موحدان  | 
       

 تولّد: 1274 اصفهان  وفات: 1376 ژنو
محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانواده‌اي مشروطه‌خواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق درباره‌ي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه‌ داستان‌هاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانسته‌اند. در داستان‌هاي جمالزاده گوشه‌هايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاح‌هاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مي‌نوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بين‌المللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتاب‌هاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصه‌هاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.

آثار:
 «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصه‌ها» و «قصه‌هاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصه‌هاي كوتاه براي بچه‌هاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:39  توسط محمود موحدان  | 

ارسطو در « فن شعر» در باب شباهت ها و اختلاف هاي تراژدي و حماسه بحث هايي دارد كه به مواردي از آن اشاره مي شود:
«مشابهتي كه حماسه با تراژدي دارد، فقط در اين است كه آن نيز يك نوع تقليد و محاكات است به وسيله ي وزن، از احوال و اطوار مردان بزرگ و جدي. ليكن اختلاف آن با تراژدي از اين بابت است كه همواره وزن واحدي دارد و شيوه ي بيان نيز نقل و روايت است [نه فعل و عمل]. هم چنين از حيث طول مدت نيز بين اين دو تفاوت هست [تراژدي كوتاه  است] در صورتي كه حماسه از حيث زمان محدود نيست».
«هم در تراژدي و هم در حماسه، امور عجيب و غريب ديده مي شود و در هر دو، اغراق فراوان است؛ اما اين مختصات در حماسه نمايان تر است».
در اين هر دو نوع ادبي، شاعر نبايد خود را آشكار كند و خواسته ها و اراده ي خود را منعكس نمايد. اين نكته حتي تا قرون 16 و 17 هم رعايت مي شد و در نمايشنامه هاي شكسپير هم چنين است. «در حقيقت، شاعر از پيش خود بايد خيلي كم سخن بگويد، زيرا اگر جز اين باشد، شاعر ديگر تقليد و محاكاتي به جا نياورده است».
وي همچنين، در ص 99 كتاب فن شعر، در باب اين كه حماسه بلندتر از تراژدي است، مطالبي دارد و در صفحه ي 114 نظر خود را مبني بر تفوق تراژدي بر حماسه اعلام مي دارد. اما آنجا كه مي گويد حماسه در ادب يونان وزن مخصوص دارد (ص100)، بايد توجه داشت كه در ادب ما هم كم و بيش چنين است و حماسه هاي معروف ما معمولاً در وزن متقارب سروده شده اند.
ارسطو مي گويد كه حماسه، روايي است، حال آن كه تراژدي نمايشي است. اين سخن درست است، اما حماسه را هم مي توان به نمايش در آورد. ارسطو خود در ص 95 فن شعر مي گويد كه در حماسه هم درست مانند تراژدي، پلات بايد جنبه ي نمايشي داشته باشد. يك فرق مهم بين حماسه و تراژدي كه در فن شعر بدان تصريح نشده است، وضع قهرمان اين دو نوع ادبي است. در تراژدي حتماً "كاتاستروف" يعني فاجعه هست كه قهرمان را سرانجام به تيره بختي مي كشاند، حال آن كه در حماسه چنين نيست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:31  توسط محمود موحدان  | 

تراژدي، نمايش اعمال مهم و جدي اي است كه در مجموع به ضرر قهرمان اصلي تمام مي شوند؛ يعني هسته داستاني Plot جدي به فاجعه Catastrophe منتهي مي شود. اين فاجعه معمولاً مرگ جانگداز قهرمانان تراژدي است. مرگي كه ابداً اتفاقي نيست بلكه نتيجه منطقي و مستقيم حوادث و سير داستان است. ارسطو در فن شعر در تعريف تراژدي مي نويسد: «تراژدي تقليد و محاكات است از كار و كرداري شگرف و تمام، داراي [درازي و] اندازه اي معلوم و معين، به وسيله ي كلامي به انواع زينت ها آراسته... و اين تقليد و محاكات به وسيله ي كردار اشخاص تمام مي گردد نه اين كه به واسطه نقل روايت انجام پذيرد و شفقت و هراس را برانگيزد تا سبب تطهير و تزكيه ي نفس انسان از اين عواطف و انفعالات گردد.»
تطهير و تزكيه، ترجمه واژه يوناني كاتارسيس Catharsis است كه از اصطلاحات مشهور نقد ادبي است و در زبان هاي اروپايي و Purgation  و Purification  ترجمه شده است. كاتارسيس را مي توان «سَبُك شدگي» هم ترجمه كرد، زيرا غرض از آن اين است كه بيننده بعد از ديدن تراژدي از اين  كه خود دچار چنان سرنوشتي نشده است احساس سبكي كند. در تراژدي، معمولاً قهرمان مي ميرد و اين مرگ دلخراش باعث كاتارسيس مي شود. ارسطو مي گويد قهرمان تراژدي در ما هم حس شفقت را بيدار مي كند و هم حس وحشت و هراس را. او نه خوب است و نه بد، مخلوطي از هر دواست، اما اگر از ما بهتر باشد، اثر تراژدي بيشتر مي شود. قهرمان بر اثر بخت برگشتگي يا بازي سرنوشت، ناگاه از اوج سعادت به ورطه ي شقاوت فرو مي افتد. تغيير سرنوشت نتيجه ي فعل خطايي است كه از قهرمان سرزده است. به قول محققان غربي او بر اثر نقطه ضعفي كه دارد مرتكب اشتباه مي شود. به اين نقطه ضعف در يوناني، همرتيا Hamartia  گويند كه در انگليسي به Tragic Flaw يعني نقطه ي ضعف تراژيك ترجمه شده است. يكي از رايج ترين انواع نقطه ضعف در تراژدي هاي يوناني، هوبريس Hubris به معني غرور است. از خود راضي بودن و اعتماد به نفس بيش از حد كه باعث مي شود قهرمان تراژدي به نداها، اخطارها، علائم دروني و قلبي و آسماني توجه نكند و از قوانين اخلاقي منحرف شود. از اين ديدگاه شايد بتوان گفت كه اين نقطه ضعف اخلاقي هم در رستم هست (داستان رستم و سهراب) و هم در اسفنديار (داستان رستم و اسفنديار).
اما اين كه ارسطو از ترس و شفقت تراژيك سخن مي گويد از اين جاست كه قهرمان تراژدي آن قدر بد نيست كه دچار چنان سرنوشت رقت آوري شود، بلكه اصلاً بد نيست و حتي خوب است. آري تراژدي، نمايش و محاكات اعمال بزرگ و انساني است، پس در ما حس شفقتي نسبت به او پيدا مي شود، زيرا قهرمان بيش از گناه و خطايي كه كرده است عقوبت مي شود. اما از آنجا كه ما در وجود جايز الخطاي خود نيز در اوضاع و احوالي مشابه، احتمال اشتباهي مشابه اشتباه قهرمان حماسه مي دهيم، دچار ترس و وحشت مي گرديم. مبادا كه ما نيز زماني دچار چنين بلايي شويم؟ احساس شفقت و هراس تا مرحله يي پيش مي آيد كه حوادث تراژدي  آهسته آهسته به سوي فاجعه پيش مي روند و برگشت بخت و معكوس شدن وضع را از سعادت و خوشي به بدبختي و شقاوت، كاملاً مشاهده مي كنيم. آري به قول شوپنهاور تراژدي، نمايش يك شور بختي بزرگ است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:25  توسط محمود موحدان  | 


داستان يا نوولNovel))اثري است روايي به نثر كه مبتني بر جعل و خيال(1) باشد. اگر طولاني باشد به آن رمان و اگر كوتاه باشد به آن داستان كوتاه (2) مي گويند. نوول اصطلاح انگليسي است و معادل آن در اكثر زبانهاي اروپايي رمان (3) است . اصل واژه انگليسي نوول، واژه ي ايتاليايي نوولا  (4) است به معني مطلب كوچك تازه نوولا كه در قرن چهاردهم در ايتاليا مرسوم بود، نوعي قصه ي كوتاه منثور است كه معروف ترين نمونه آن قصه هاي د كامرون (5) اثر بوكاچيو  (6) است.
از اجداد ديگر رمان امروزي، روايات پيكار ِسك (7)است كه در قرن شانزدهم در اسپانيا مرسوم بود و نشانه هايي از اين شيوه، در آثار مارك تواين به چشم مي خورد. پيكارسك مشتق از واژه ي اسپانيايي پيكار ، به معني دغل باز و محيل و كلك زن است و پيكارسك صفتي بوده براي داستانهايي كه به اعمال پيكاروها مي پرداختند. عيار و معروف ترين نمونه اين سبك، " دُن كيشوت " سروانتس (1605 م) است كه در اين داستان معروف، مردي مخبِّط هنوز مي خواهد با آرمان هاي شواليه گري- كه ديگر در زمان او منسوخ شده است – زندگي كند. در دن كيشوت توهّم و واقعيت به نحو استادانه اي در مقابل يكديگر نمود شده است . به هر حال دن كيشوت را از مهم ترين الگوهاي قديم رمان امروزي دانسته اند.
داستان در معني امروزي اش در اروپا بعد از سروانتس و رابله پديد آمد، يعني تقريباً از قرن هجدهم به بعد، بعد از شكست فئوداليسم و بر روي كار آمدن طبقه ي بورژوا. مثلاً در 1719 «دانيل دوفو » (8) در انگستان، «روبنسون كروزئه ي» را نوشت كه از نظر اسلوب، تقريباً پيكارسك است؛ به اين معني كه مجموعه اي از داستانهاي فرعي مجزا ( اپيزود) است كه در حول و حوش يك قهرمان با هم جمع آمده اند. البته در آن وحدتي است و موضوع اصلي آن تلاش براي بقا در جزيره اي غير مسكوني است.
سرانجام در نيمه دوم قرن نوزدهم ، رمان از همه انواع ادبي پيش افتاد و كلاً جاي حماسه و رمانس را گرفت. و روز به روز با استفاده از تكنيك هاي سمبوليست ها و اكسپرسيونيست ها و حتي سينما به افق هاي تازه تري دست يافت. توالي و تداوم زماني (9) را بر هم زد و اشكال و مضامين و موضوعات متنوع و حتي عجيب و غريبي را از دنياي اساطير و رؤياها و خيال و توهّم وام گرفت و به شيوه هايي بكر و جالب چون شيوه ي تداعي معاني آزاد يا جريان سيال ذهني (10) دست يافت. در اين شيوه كه بعداً از آن سخن خواهيم گفت روايت اعمال و حوادث، ذهني است و همه چيز از وراي لايه هاي ذهن و از اعماق باطن و دنياي درون ، توصيف و تشريح مي شود. آثار پروست، جويس ، ويرجينياولف ، فاكنر، موفقيت به كارگيري روش هاي جديد را در داستان نويسي به اثبات رساندند.
در دهه هاي اخير، داستان نويسي باز قلمروهاي جديدي را كشف كرد. ولاديمير ناباكوف نويسنده ي روسي ساكن در غرب، داستان هايي با شيوه ي معروف به بازگشت به اصل (11) نوشت، يعني داستانهايي كه موضوع اصلي آنها در باب سرنوشت خود نويسنده و نسل و نژاد اوست . در اين داستانها، نويسنده با استفاده از دانش خود در زمينه ي زبان هايي مختلف ، جناس ها و طنزها و جوك هايي ساخته است و گاهي هم به نقيض سازي (پارودي) رمان هاي ديگران و حتي خود پرداخته است. داستان هايي هم هست كه برخي به آنها ضد رمان Anti- Novel مي گويند زيرا در آنها از شيوه هاي به اصطلاح منفي استفاده شده است، تا عناصر و عوامل سنتي داستان را بي اعتبار و محو و حذف كند. نويسنده به عمد، قراردادهايي را كه معهود ذهن خواننده است رعايت نمي كند و از اين رو خواننده دچار سردرگمي و حيرت است . از نويسندگان اين نوع داستان ها يكي " آلن رب گريه " فرانسوي است كه از پيشگامان به اصطلاح رمان نو محسوب مي شود. او در 1957 رمان حسادت (12) را نوشت كه در آن عناصر معمول و متعارف رمان از قبيل هسته داستاني (Plot). شخصيت، توصيف، زمان و مكان، راهنمايي هاي معمول براي هدايت خواننده، همه و همه ناديده انگاشته شده است . در اين اثر، وضع يك شوهر حسود و شكنجه هاي ذهني او، با سبكي نوين مطرح شده است .
در سال هاي اخير نويسندگان آمريكاي لاتين ، شيوه تخيل ديگري را در داستان نويسي مطرح كردند و به فضاهايي سخت جذاب و جادويي دست يافتند . به اين شيوه رئاليسم جادويي (13) گويند. يكي از معروف ترين نويسندگان اين شيوه ، گابريل گارسيا ماركز است كه آثار او از قبيل " صد سال تنهايي "  به فارسي ترجمه شده است .
 1) Fiction
 2) short story
 3) Roman
 4) Novella
 5) Decameron
 6) Boceaccio
 7) Picaresque Narrative
 8) Defoe
 9) Time – Sequence
10) Stream of Consciousness
11) Involuted Fiction 
12) Jealousy
13) Magic Realism

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط محمود موحدان  | 



رمان و انواع آن /تجربه /جدال /حادثه /داستان /راوي داستان يا زاويه ديد /هسته ي داستان /شخصيت يا قهرمان /زمينه /
فضا و جو /لحن /الگو

عناصر كه مجموعاً پيكره ي داستاني را به وجود مي آورند، عبارتند از :
1- تجربه (1)
اعمالي كه در داستان مطرح است تجربيات است. يعني اين تجربيات و آزمون هاي گوناگون است كه حادثه را به وجود مي آورد و ايجاد جدال مي كند.
2-  جدال (2)
جدال مطرح در داستان يا جدال دو انسان با يكديگر است مثل جدال داش آكل با كاكا رستم يا جدال انسان با طبيعت، خدا يا سرنوشت و از اين قبيل است. مثلاً جدالي كه در «پيرمرد و دريا» اثر ارنست همينگوي ديده مي شود و يا جدال انسان با خود، كه نمونه آن را در «هملت» و «بوف كور» مي توان مشاهده كرد.
3-  حادثه (3)
جدال منجر به حادثه مي شود. براي اين كه بتوان به چرايي و انگيزه ي حادثه ها جواب داد بايد به جدال ها برگشت، زيرا در يك داستان سطح بالا، هيچ حادثه ي تصادفي و اتفاقي نيست بلكه مسبوق و مبتني بر جدالي است. گاهي يك حادثه مي تواند تمامي يك داستان را تشكيل دهد.
4- داستان (4)
روايت مرتب و منظم حوادث است ، بيان تسلسل و توالي حوادث و اتفاقاتي است كه در داستان رخ مي دهد. بعد از فلان حادثه، ديگر چه اتفاقي افتاده است؟ بعد چه شد؟ و بدين ترتيب داستان كنجكاوي خواننده را براي تعقيب حوادث تحريك مي كند. مي توان گفت روايت منظم و مرتب حوادث باعث جاذبه و كشش داستان است.
5- راوي داستان يا زاويه ديد  (5)
هر داستان به طريقي روايت مي شود و حتي ممكن است در يك داستان واحد، از انحاء مختلف روايت استفاده شود. معمول ترين شيوه روايت استفاده از اول شخص (من) و سوم شخص (او) است. در روايت اول شخص، خود نويسنده يكي از افراد داستان است و گاهي خود قهرمان اصلي است. اما در روايت سوم شخص، نويسنده بيرون از داستان قرار دارد و اَعمال قهرمانان را گزارش مي دهد. در روش روايي سوم شخص، راوي ممكن است علـّام و داناي كل (6) باشد، يعني از همه ي ماجراها و حوادث و افكار و خيالات قهرمانان اطلاع داشته باشد. يكي از انواع اين گونه راوي، راوي فضول (7) است كه نه تنها در همه صحنه هاي داستان آزادانه رفت و آمد دارد و بر اعمال و افكار قهرمانان ناظر است بلكه افكار و احساسات و اعمال آنان را محك مي زند و ارزش گذاري مي كند. بسياري از داستان هاي معروف به اين شيوه نوشته شده اند، از قبيل «جنگ و صلح» تولستوي و برخي از آثار داستايوسكي و چارلز ديكنز.
راوي علام يا داناي كل ممكن است از روش غير شخصي (8) يا غير فضولي (9) استفاده كند. بدين معني كه فقط اعمال و حوادث را به خواننده گزارش دهد اما عقايد و تفسيرها و قضاوت هاي خود را مطرح نكند، در اكثر كارهاي ارنست همينگوي (مثلاً داستان يك جاي تر و تميز) با اين شيوه مواجه ايم. نوع ديگر روايت به شيوه سوم شخص، زاويه  ديد محدود (10) است. بدين معني كه نويسنده داستان را با ضمير شوم شخص روايت مي كند، اما گزارش و نماي خود را به افكار و احساس و ماجراهاي يك قهرمان يا حداكثر چند قهرمان محدود مي كند و به ابعاد مختلف همه ي شخصيت ها، كاري ندارد. به چنين قهرماني كه نويسنده در مورد آنان تجربه و اطلاع كافي دارد نقطه كانون (11) يا آينه (12) يا مركز آگاهي و اطلاع  (13) مي گويند. در برخي از داستان هاي هنري جيمز، اين شيوه ديده مي شود. به راوي از ديدگاه هاي ديگري هم مي توان نگريست: راوي خود آگاه و راوي جايز الخطا. راوي خودآگاه(14) نويسنده اي است كه از كيفيت خلق اثر هنري خود دقيقاً آگاه است و با اطمينان تمام و نقشه ي قبلي، خواننده را در مسايل مختلف رمان خود، با خويش سهيم مي سازد. اما راوي غير موثق و غير قابل اعتماد يا جايزالخطا  Fallible Narrator يا Unreliable Narrator نويسنده اي است كه تفاسير و قضاوت هاي او از مطالب، با اعتقادات مرسوم و متعارف منطبق نيست و خواننده در صحت و قبول گزارش ها و تحليل هاي او مشكوك و مردد است .
6-  هسته ي داستان (15)
و آن بيان ترتيب و توالي حوادث برجسته و رابط علت و معلولي است. بديهي است كه منطق هر داستاني مبتني بر همين ترتيب منظم علت و معلولي حوادث و وقايع است. پلات، ساختمان فكري و ذهني و دروني داستان است و خواننده ي هوشمند با توجه به پلات است كه ناظر توالي منطقي حوادث و نتايج علت و معلول مترتب به آنها خواهد بود. چون پلات مهم ترين و ظريف ترين عنصر داستان ساز است در صفحات آتي، جداگانه به شرح آن خواهيم پرداخت.
 7- شخصيت يا قهرمان (16) 
قهرمانان و شخصيت هاي داستان كساني هستند كه با اعمال يا گفتار خود داستان را به وجود مي آورند. به آن چه مي كنند آكسيون و به آن چه مي گويند ديالوگ يا گفتار گفته مي شود . به زمينه و عواملي كه باعث گفتار يا اعمال قهرمانان (17) داستان مي شود انگيزه (18) مي گويند. بدين ترتيب آكسيون يا عمل و كنش، مجموعه اعمال و رفتار و به اصطلاح كارهايي است كه از قهرمان در داستان سر مي زند و ديالوگ مجموعه گفتارهاي شخصيت هاي داستان است و بديهي است كه در يك داستان حساب شده هر فعل يا حرفي بايد علت و انگيزه مناسب و خاصي داشته باشد.
قهرمانان ممكن است از آغاز تا پايان داستان ثابت بماند و از نظر فكري و روحي تغييري نكند و نيز ممكن است بر اثر عوامل گوناگون مثلا يك بحران شديد و آني، به تدريج يا ناگهاني تغيير و تحول يابد. به قهرمان نوع اول شخصيت ثابت وبه قهرمان نوع دوم شخصيت متغير گويند. اين اصطلاحات از اي. ام. فورستر صاحب كتاب معروف «جنبه هاي رمان» است. فورستر در اين كتاب شخصيت هاي داستان را به دو نوع تقسيم كرده است: اول شخصيت ثابت يا ساده (19) كه مي توان همه وجود او را در يك جمله وصف كرد و به خواننده شناساند. او يك نوع طرز تفكر يا ايده و كيفيت رواني بيشتر ندارد. پيچيده نيست و با جزييات سروكار ندارد. دوم شخصيت متغير(20) كه از نظر خلقيات و انگيزه هاي رفتاري، وجودي پيچيده است. با جزئيات مسايل پيرامون خود سروكار دارد و مثل يك شخصيت واقعي در زندگي واقعي است .
با توجه به اين سخنان، مي توان در تقسيم ديگري گفت كه شخصيت اثر يا تيپ است و يا فرد . فرد خصوصيات مخصوص به خود دارد. خلقيات او همگاني نيست. بايد با دقت او را شناخت و با حال و روزگار و افكار و اوهام او آشنا شد، مثل قهرمان بوف كور كه شايد در دنياي واقعي هم مصداقي نداشته باشد.
اما تيپ، نماينده ي قشر و صنفي از مردم و جامعه است. يعني طبقه و گروهي از مردم همان خلقيات و رفتار را دارند. وقتي او را شناختيم مثل اين كه هزاران نفر را شناختيم، مثل قهرمان داستان حاجي آقا نوشته صادق هدايت. در مدير مدرسه آل احمد، مدير مدرسه نماينده يك تيپ است، اما معلم يك فرد است.
نويسنده در شخصيت پردازي(21) دو راه دارد : نمايش يا نشان دادن (22) يا روايت و بيان كردن (23). در روش نشان دادن كه گاهي به آن روش نمايشي (متد دراماتيك) مي گويند، شخصيت صحبت مي كند، عمل مي كند و خواننده مي تواند خود، انگيزه ها و اوضاع و احوالي را كه پشت اعمال و گفتار اوست استنباط نمايد. اما در شيوه روايت و بيان كردن، نويسنده خودش با اقتدار و آزادي دست به توصيفات و ارزش گذاري مي زند و آن چه را كه خود مي خواهد در اختيار خواننده قرار مي دهد.
امروزه بيشتر روش نمايش را توصيه مي كنند و روش روايت يا بيان كردن را فقط وقتي قبول دارند كه داستان، جنبه هنري بسيار والايي داشته باشد. زيرا اعتقاد بر اين است كه نويسنده بايد حتي المقدور حضور خود را در داستان حذف و محو و به هر حال گم رنگ كند، تا اول بتواند عيني و غير شخصي بنويسد و ثانياً خواننده را با خود در آفرينش داستان سهيم سازد.
8- زمينه  (24)
زمينه اثر به تصوير كشيدن اوضاع و احوالي است كه باعث آشنايي خواننده با شخصيت هاي داستاني مي شود و خواننده نسبت به قهرمانان، شناخت و آگاهي كسب مي كند. زمينه را توصيف نويسنده به وجود مي آورد. زمينه ي زندگي شرقي با غربي فرق دارد يا زمينه زندگي قرن پنجم با قرن بيستم فرق مي كند. زمينه ي زندگي در شمال و جنوب ايران با هم متفاوت است. و اينها بايد در داستان رعايت شود. نويسندگان بي دقت، معمولاً در ساختن زمينه، مرتكب اشتباه مي شوند. نويسنده براي ارائه يك زمينه ي خوب و مناسب در داستان، بايد اطلاعات تاريخي و جغرافيايي و جامعه شناختي دقيق و عميقي داشته باشد. مي توان گفت كه زمينه، زمان تاريخي و مكاني جغرافيايي است كه حوادث داستان در آن اتفاق مي افتد. مثلاً زمينه ي داستان مكبث، اسكاتلند در قرون وسطي است و زمينه ي داستان پولي سيس جيمز جويس، دوبلين در روز 16 ژوئن 1904 است.
9- فضا و جو (25)
جو، فضاي ذهني داستان است كه نويسنده آن را به وجود مي آورد. در صحنه تئاتر مثلاً، جو را با گذاشتن دكور و تنظيم نور به وجود مي آورند و در داستان با عبارات و توصيفات. در جو و فضا، توصيفات برخلاف زمينه، بيشتر جنبه دروني و ذهني دارد و از اين رو فضا از زمينه داستان قوي تر و حساس تر و مؤثرتر است. فضا مي تواند شاد يا غمگينانه (كه بيشتر اين طور است) باشد. شكسپير فضاي ترسناك آغاز هملت را با گفتگوي موجز نگهباناني كه متوجه حضور روح شده اند به وجود آورده است.
10- لحن (26)
لحن ايجاد فضا در كلام است. شخصيت ها در زبان خود را بيان مي كنند و به خواننده مي شناسانند. از اين رو لحن، مفهومي نزديك به سبك داد. شخصيت ها را از طريق لحن آنان مي شناسيم و با آنان رابطه ايجاد مي كنيم. البته گاهي يك شخصيت واحد ممكن است لحن هاي مختلفي داشته باشد. به هر حال، لحن نقطه نظر و ديد نويسنده نسبت به موضوع داستان است. لحن مي تواند، رسمي، غير رسمي، صميمانه، مؤدبانه، جدي، طنزدار و ... باشد و از اين رو لحن با تاثير گذاري داستان، رابطه دارد.
11- الگو (27)
بافتي است كه همه اجزاء داستان - مثلاً شخصيت ها- را در خود جاي مي دهد و به نحوي به هم مربوط مي كند و از اين رو مفهومي شبيه به فرم در شعر است. الگو هم مانند پلات منطق داستان را به وجود مي آورد يعني امور و وقايعي را كه در داستان اتفاق افتاده است منطقي و پذيرفتني مي نمايد. به نظر برخي از محققان، در قصه هاي رواني، الگوي ذهني شخصيت ها، حتي بيشتر از هسته داستاني (Plat) اهميت دارد.
1) Experience
2)Conflict
3)Event
4)Story
5)Point of View
6) Omniscient
7) Intrusive Narrator
8) Impersonal
9) Unintrusive
10) Limited Point of View
11) Focus
12) Mirror
13) Centre of Consciousness
14) Conscious Narrator  - Self
15) Plot
16) Character
17) Action
18) Motivation
19) Flat Character
20) Round Character
21) Characterizing 
22) Showing
23)  Telling
24)  Setting
25) Atmosphere
26)  Tone
27) Pattern

http://www.tebyan.net/H_Tebyan/Article/MainFrames.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:41  توسط محمود موحدان  | 

مراد از نثر ساده يا نثر مرسل نثري است كه خالي از صنايع و قيود لفظي و آزاد از هرگونه تصنع و تكلفي باشد. نثري كه به اين سبك نوشته شده باشد كاملترين و سودمندترين نوع آنست زيرا مقصود را بنحو احسن بيان و از فوت معني پيش گيري مي‏كند. اين سبك نثر همچنانكه گفتيم در قرن چهارم در ادب فارسي معمول بود و مانند سبك شعر فارسي در تمام قرن پنجم و قسمتي از قرن ششم ادامه و تكامل يافت و اختلافي كه در آن بتدريج وجود مي يافت نه از باب اصول و بنياد و سبك و روش و نگارش بلكه از جهت تغييرات و تحولاتي بود كه بتدريج در زبان فارسي صورت مي‏گرفت و ما راجع به آن پيش از اين سخن گفته‏ايم.
براي آنكه از كتابهاي معروفي كه در اين دو قرن به نثر ساده و مرسل نگارش يافته و نيز از نويسندگان آنها مختصر اطلاعي داشته باشيم خوبست بعضي از آنها را فهرست وار ذكر كنيم:
دراوايل قرن پنجم يك كتاب معتبر در هندسه و حساب و نجوم و هيئت باسم التفهيم لاوائل صناعة التنجيم داريم كه نويسنده آن ابوريحان محمد بن احمد البيروني به سال 420 آنرا به فارسي نگاشت. انشاء اين كتاب بسيار ساده و زيباست و التفهيم مخصوصاً از باب اصطلاحات فارسي نجومي و رياضي ارزش بسيار دارد.
دانشمند معاصر ابوريحان يعني ابو علي حسين بن عبدالله بن سينا (370ـ428) نيز در اوايل قرن پنجم چند اثر مشهور خود را در مسائل فلسفي و طبي به زبان فارسي به رشته تحرير كشيد. مهمترين آنها كتاب معروف دانشنامه علائي يا حكمت علائي است در منطق و فلسفه. ابو علي بن سينا بسيار كوشيده است اصطلاحات فلسفي را كه تا آغاز قرن پنجم به زبان عربي مدون شده بود به فارسي بياورد و از اين بابت كتاب او تازگي دارد. علاوه بر اين از ابن سينا رسالات ديگري مانند رساله معراجيه و رساله نبوت و رساله نبضيه و جز آنها باقي مانده است.
ديگر از نويسندگان مشهور اوايل قرن پنجم ابوالفضل بيهقي (385ـ470 هجري) از مشاهير دبيران سلطان محمود و پسران اوست. اثر مشهور او كتاب مقامات محمودي و مسعودي مشهور بتاريخ بيهقي است كه اصلاً درسي جزء حاوي وقايع عهد ناصرالدين سبكتكين و يمين الدوله محمود و پسرانش محمد و مسعود و متضمن اطلاعات مفيدي راجع بظهور سلاجقه و كيفيت غلبه آنان بر خراسان و عراق بود ليكن اكنون تنها قسمتي از آن شامل وقايع بعد از فوت محمود(421 هجري) تا وقايع آخر عهد محمود و غلبه سلاجقه و شكست محمود و تباهي كار او در دست است. اين كتاب از باب انشاء فصيح و ساده و زيباي آن قابل ملاحظه است بحدي كه مي‏توان روش بيهقي را در انشاء از جمله بهترين روشهاي نثر فارسي دانست.
از نويسندگان بزرگ اواخر قرن پنجم خواجه نظام الملك ابو علي حسن بن علي طوسي وزير الب ارسلان و ملكشاه سلجوقي مقتول در سال 485 هجريست. اين وزير در اواخر حيات به خواهش ملكشاه تجارب ممتد و نظرهاي صائب خود را در تدبير امور مملكت و رعيت و سياست در كتابي گردآورد و آنرا سير الملوك يا سياستنامه ناميد. اهميت سياستنامه در انشاء شيوا و ساده و بسيار روان آنست. انشاء نظام الملك بدرجه‏يي از قيد ابهام و تصنع آزاد است كه هنوز كهنه نشده و همواره تازه و قابل استفاده و نزديك به ذهن و ذوق هر خواننده فارسي زبانست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:43  توسط محمود موحدان  | 

چنانكه ميدانيم زبان رسمي و ادبي ايران در دوره ساساني لهجه پهلوي جنوبي يا پهلوي پارسي بود. اين لهجه در دربار و ادارات دولتي و حوزه روحاني زرتشتي چون يك زبان رسمي عمومي بكار ميرفت و در همان حال زبان و ادب سرياني هم در كليساهاي نسطوري ايران كه در اواخر عهد ساساني تا برخي از شهرهاي ماوراءالنهر گسترده شده است، مورد استعمال داشت.
پيداست كه با حمله عرب و بر افتادن دولت ساسانيان برسميت و عموميت لهجه پهلوي لطمه‏اي سخت خورد ليكن بهيچ روي نميتوان پايان حيات ادبي آن لهجه را مقارن با اين حادثه بزرگ تاريخي دانست چه از اين پس تا ديرگاه هنوز لهجه پهلوي در شمار لهجات زنده و داراي آثار متعدد پهلوي و تاريخي و ديني بوده و حتي بايد گفت غالب كتبي كه اكنون بخط و لهجه پهلوي در دست داريم متعلق ببعد از دوره ساساني است.
تا قسمتي از قرن سوم هجري كتابهاي معتبري بخط و زبان پهلوي تأليف شده و تا حدود قرن پنجم هجري رواياتي راجع بآشنايي برخي از ايرانيان با ادبيات اين لهجه در دست است و مثلاً منظومه ويس و رامين كه در اواسط قرن پنجم هجري بنظم درآمده مستقيماً از پهلوي بشعر فارسي ترجمه شده و حتي در قرن هفتم «زرتشت بهرام پژدو» ارداويرفنامه پهلوي را بنظم فارسي درآورد.
در سه چهار قرن اول هجري بسياري از كتب پهلوي در مسائل مختلف از قبيل منطق، طب، تاريخ، نجوم، رياضيات، داستانهاي ملي، قصص و روايات و نظاير آنها بزبان عربي ترجمه شد و از آنجمله است: كليله و دمنه، آيين نامه، خداينامه، زيج شهريار، ترجمه پهلوي منطق ارسطو، گاهنامه، ورزنامه و جز آنها.
در همين اوان كتبي مانند دينكرت، بندهشن، شايست نشايست،ارداويرافنامنه، گجستك ابالش، يوشت فريان، اندرز بزرگمهر بختكان، ماديگان شترنگ، شكند گمانيك و يچار و امثال آنها بزبان پهلوي نگاشته شد كه بسياري مطالب مربوط به ايران پيش از اسلام و آيين و روايات مزديسنا و داستانهاي ملي در آنها محفوظ مانده است. مؤلفان اين كتب غالباً از روحانيون زرتشتي بوده و باين سبب از تاريخ و روايات ملي و ديني ايران قديم اطلاعات كافي داشته‏اند. از اين گذشته در تمام ديوانهاي حكام عرب در عراق و ايران و ماوراءالنهر تا مدتي از خط و لهجه پهلوي استفاده ميشده است.
با همه اين احوال پيداست كه غلبه عرب و رواج زبان ديني و سياسي عربي بتدريج از رواج و انتشار لهجه پهلوي ميكاست تا آنجا كه پس از چند قرن فراموش شد و جاي خود را بلهجات ديگر ايراني داد.
خط پهلوي هم بر اثر صعوبت بسيار و نقص فراوان خود بسرعت فراموش گرديد و بجاي آن خط عربي معمول شد كه با همه نقصهايي كه براي فارسي زبانان داشت و با همه نارسايي بمراتب از خط پهلوي آسانتر است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:41  توسط محمود موحدان  | 
   

انواع رمان از نظر ساخت
انواع رمان از نظر موضوع
انواع رمان از نظر پلات
انواع رمان از نظر ساخت

رمان را به لحاظ ساختمان و مایه های سبكی به چهار نوع، تقسیم كرده اند:
رمان حوادث (1)
رمانی است كه در آن تكیه اصلی بر حوادثی است كه در طی رمان مدام اتفاق می افتد و رمان فی الواقع چیزی نیست جز مجموعه ای از حوادث و ماجراهای پی در پی و مختلف. مثل رمان روبنسون كروزئه اثر دانیل دفئو كه مجموعه ای از حوادث گوناگونی است كه برای قهرمانان داستان اتفاق می افتد. رمان حوادث، حد فاصل رمان با رمانس است، زیرا در رمانس هم مثلاً امیر ارسلان رومی، خواننده با حوادث متعدد (منتهی محیرالعقول) سرگرم است.
رمان شخصیت (2)
رمان جدید برخلاف رمان های قدیم كه معمولاً رمان حوادث بوده اند، رمان شخصیت هستند. در رمان حوادث، تكیه بر اعمالی است كه قهرمان داستان انجام می دهد، اما در رمان شخصیت تكیه بر انگیزه ی انجام اعمال است.
بدین ترتیب در رمان های حوادث مثل سمك عیار و غالب داستانواره های قدیم ایرانی می توان پرسید: بعد چه شد؟ And Then?)) اما در رمان شخصیت باید پرسید: چرا چنین شد؟  (? Why) مثلاً در بوف كور توالی حوادث آن قدر اهمیت ندارد كه انگیزه ی اعمال و این چرایی هاست كه در آن بحث انگیز است. از این رو رمان حوادث را می توان ادامه همان قصه ی بلند دانست و اصطلاح داستان را به شخصیت اختصاص داد و پیداست كه این دومی ارزش ادبی دارد.
رمان نامه ای (3)
كه در آن ساخت رمان بر مبنای نامه هایی است كه بین دو قهرمان اثر رد و بدل می شود. یا خواننده از طریق نامه هایی كه در رمان آمده است وارد فضای داستان می شود مثل «نامه های یك زن ناشناس» اثر استفان تسوایك یا «نامه های ورتر»( رنج های ورتر جوان) اثر گوته.
در رمان واره های منظم ادبیات فارسی هم گاهی از نامه نگاری بین عاشق و معشوق استفاده شده است.
رمان اندیشه (4)
رمانی است كه مبنای آن بر ایده ها و مشرب های از پیش معلوم قالبی است، مثل رمان های نویسندگان حزب كمونیست شوروی. برخی از آثار جورج اورل (مثلا مزرعه حیوانات) و هاكسلی هم از این دست است.
در پایان این بخش بی فایده نیست كه به آراء هنری جیمز داستان نویس و منتقد آمریكایی در باب «رمان شخصیت» و «رمان حوادث» اشاره ای به عمل آید.
جیمز، تمایز بین این دو نوع رمان را اصولی نمی داند و می گوید از دید نویسنده چنین تمایزی نمی تواند وجود داشته باشد و او این نظر را  در مورد  تمایز  بین رمان و رمانس كه همان داستان های عاشقانه پر ماجرا  می باشد نیز ابراز می دارد.
به نظر هنری جیمز در رمان، حادثه و شخصیت به هم گره خورده اند.
شخصیت چیزی جز حادثه نیست و حادثه دلیل بر وجود شخصیت است . بدین ترتیب به عقیده ی او فرق بین رمان حوادث و شخصیت و حتی رمان و رمانس برساخته ی منتقدان ادبی است .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:45  توسط محمود موحدان  | 
 

   


… من همان‌طوری می‌نویسم که حرف می‌زنم، بدون هیچ شگرد و ادا‌اصولی… همه‌ی تقلایی که می‌کنم برای این است که به همان زبانی بنویسم که با آن حرف می‌زنیم، چون که کاغذ کلام را بد ضبط می‌کند. همه‌ی مسأله این است… رسیدن به عصاره‌ی زبان… به نظر من این تنها شیوه‌ی بیان حس و عاطفه است. چیزی که من می‌خواهم روایت‌گری نیست. انتقال احساس است. چنین کاری با زبان رسمی رایج، با سبک‌و‌سیاق ادیبانه، غیر ممکن است. همچو زبانی مال گزارش‌های اداری، بحث و مناظره و نامه‌نویسی برای دخترعمه یا دخترخاله است.
......مضمون داستانی کتاب, شرح رویدادهای 18 سال اول زندگی قهرمان کتاب است. اثبات این که این همه سخن گفتن از تلخی و خشونت الزاما مرادف نومیدی و پوچی نیست, کار ساده‌ایست و شاید اشاره‌ای به اقبال عظیم کتاب‌های سلین برای آن بس باشد بعید است که سیل عظیم خوانندگان وی از ورای حقیقت تلخ نوشته‌های او حقیقت دیگری را نیافته باشند... یعنی که زندگی‌مان بیهوده نبوده است, ‌از خودمان مایه گذاشته و در عوض چیز مهم و ارزشمندی, تکه‌ای از ابدیت را از کام مرگ بیرون کشیده‌ایم. یعنی که مسئله پرداخت قسطی مرگ نیست, نسیه‌بری زندگی است ...
 لویی فردینان سلین/ مرگ قسطی/ ترجمه مهدی سحابی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط محمود موحدان  | 
 

        louis ferdinand celine    


... فکرش را بکن! دلم می‌خواست از شرّ جنگ خلاص بشوم. شرمنده، اما در عین حال زنده به صلح برگردم، همان‌طور که آدم بعد از شیرجه‌ای طولانی، خسته به سطح آب برمی‌گردد... چیزی نمانده‌بود موفق هم بشوم... ولی جنگ واقعن بیش از این حرف‌ها طول می‌کشد... هرچه بیش‌تر طول می‌کشد، اشخاص منفوری که از وطن متنفر باشند، کم‌تر پیدایشان می‌شود. وطن حالا دیگر همه‌جور قربانی و هر جور گوشتی را بدون توجه به مبداء و منشاءش قبول می‌کند... وطن در انتخاب شهدایش پاک سربه‌هوا شده. امروز دیگر سربازی نیست که شایسته‌گی حمل اسلحه و مخصوصن مردن زیر آتش اسلحه و کشته‌شدن را نداشته‌باشد... آخرین خبر این‌ است که می‌خواهند از من قهرمان بسازند!... جنون کشتار حتمن فوق‌العاده قدرت‌مند است که می‌تواند از دزدی کنسرو چشم‌پوشی کند! چشم‌پوشی که نه، فراموش کند! اگرچه ما عادت کرده‌ایم هر روز راهزن‌های عظیم را ستایش کنیم، همان‌هایی را که تمام عالم، هم‌زبان با ما گندشان را ارج می‌گذارد، ولی همین‌که موجودیتش را از نزدیک بررسی کنی، مثل جنایت دنباله‌داری است که هر روز تجدید شود، اما این آدم‌ها از شکوه و افتخار و قدرت برخوردارند، جنایت‌هاشان را قانون تقدیس می‌کند، در حالی که تا جایی‌که در تاریخ سراغ داریم ـ می‌دانی که به من پول می‌دادند تا از تاریخ حرف بزنم ـ سرتاپای‌اش حاکی از آن است که آفتابه‌دزدی، مخصوصن دزدی خورد و خوراک، مثلن یک قرص نان، یک تکه گوشت یا پنیر، بدون برو-برگرد برای فاعلش ملامت رسمی و نفرت اجتماعی را در کنار مجازات‌های سنگین، و به‌خودی ‌خود ننگ و شرمساری پایان‌ناپذیر به همراه می‌آورد.

نقل از: سفر به انتهای شب / نوشته‌ لویی فردینان سلین


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:4  توسط محمود موحدان  | 
 

              

زاويه هاي پنهان
 «غريبه اي در اتاق من» مجموعه داستان هاي كوتاه مهرنوش مزارعي مي باشدكه  از سوي نشر آهنگ ديگر به چاپ رسيده است.  اين مجموعه  در برگيرنده 16 داستان كوتاه برگزيده از ميان سه مجموعه چاپ شده از اين نويسنده است. سنگام، ميلا و دانيل، بانجي جامپينگ، خاكستري، غريبه اي در اتاق من ، ماهي ، كلارا ، حلقه گمشده ، مردي با چمدان هايش ، اسم شوهرم ، واقعيت و رويا ، ديويد و بوريس ، جاده ، فرخ لقا دختر پتروس شاه فرنگي ، آن تابستان  و آرامش عنوان داستان  هاي كوتاه اين مجموعه است.
مهرنوش مزارعي متولد1330 تهران و بزرگ شده شيراز است. او در سال 1358 براي ادامه تحصيل در رشته كامپيوتر به آمريكا سفر مي كند. مزارعي به عنوان مشاور ارشد طرح و برنامه نويسي سيستم    هاي كامپيوتري به همراه همسرش ، خسرو دوامي ساكن لس آنجلس است. از اين نويسنده تاكنون سه مجموعه قصه با نام    هاي بريده    هاي نور ، كلارا و من و، خاكستري در امريكا به چاپ رسيده است كه او را در زمره داستان نويسندگان قابل تامل ايراني معاصر دهه هفتاد قرار مي دهد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:42  توسط محمود موحدان  | 
 

                

                         

پارسی ازجمله معدود نویسندگانی است که هنوز هم قلمرو های جدیدی را تجربه می کند.
 شهرنوش پارسی پور نویسنده ای که بیش از ده کتاب نوشته وپنج ترجمه درکارنامه خود دارد، درآغاز دهه شصت زندگی خود کار کردن با نرم افزارهای صدا را فراگرفته تا برنامه های صوتی خود را از کالیفرنیای آمریکا واز طریق "رادیو زمانه" به گوش هموطنان فارسی زبان برساند.
درحالی که عملا جای بسیاری ازنویسندگان وشعرای ایرانی دررادیو وتلویزیون دولتی خالی است، پارسی پوردر برنامه های خود به  معرفی کارهای ترجمه شده و زندگی خود می پردازد. شهرنوش به بی بی سی می گوید: "برنامه های رادیویی ام را خودم می نویسم و اجرا می کنم زیر عنوان به روایت شهرنوش پارسی پور که بعضی اوقات نقدوبررسی و کتاب های تاریخی وجغرافیایی ودرکل هرچه ایرانی ها برایم بفرستنداست. برنامه دیگری که اجرا می کنم به نام گزارش زندگی است که بیوگرافی وشرح احوال خودم است."
اما چرا درمورد خودت حرف می زنی؟ "چون من نویسنده هستم وخوب است مردم بدانند با چه کسی طرف هستند، من سیاستمدار نیستم که پنهان کاری کنم. بهتر است مردم بدانند که این نویسنده که این کارها را عرضه کرده چگونه زندگی می کند. وقتی شما زندگی فردی را بررسی می کنید درحقیقت گوشه ای ازتاریخ را هم بررسی می کنید."
کتاب نیمه کاره ای که پارسی پور تلاش می کند زودتر به چاپ برساند، داستان یک زن روستایی است که از شخصیت بسیار استواری برخوردار است وبرای تغییر در زندگی خود تلاش می کند ودوران رضا شاه تا انقلاب اسلامی را دربر می گیرد: "از این طریق می خواهم زندگی زنان روستانی را بررسی کنم که قسمتی ازآن واقعی است وقسمتی از آن داستان سوار می شود. این خانم رو من می شناختم، اسمش صدیقه خانم بود،فوق العاد بود وکمتر زنی به این شخصیت دیده ام. نمی دانم فیلم کافه ترانزیت را دیده اید وشخصیت آن زن یادتان است یانه ؟ این صدیقه خانم خیلی شبیه آن است. شخصیت های درستکاروراستگویی که ما به صورت انگاره های آرمانی می خوانیم. من همیشه دربرابر این زن متحیر می شدم...نیمی از این کتاب نوشته شده اما من راضی نیستیم، گذاشتم ازاول بنویسم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:20  توسط محمود موحدان  | 
 

 

جمال(حسین) میرصادقی در سال 19 اردیبهشت 1312 خورشیدی در تهران به دنیا آمد. فارغ التحصیل دانشکده ادبیات و علوم انسانی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی است. جمال میرصادقی مشاغل گوناگونی داشته است. کارگری،معلمی، کتابدار دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمون سازی در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسوول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران. در دوره دراز کار نویسندگی، داستان های کوتاه و بلند بسیار و نه رمان نوشته است که برخی از آن ها به زبان های آلمانی، انگلیسی، ارمنی، ایتالیایی، روسی، رومانیایی، عبری، عربی، مجاری، هندو و اردو ترجمه شده اند. بعضی از آثار منتشر شده او از این قرارند:

مسافرهای شب 1341, چشم های من خسته 1345, شبهای تماشا و گل زرد 1347, درازنای شب 1349, این شکسته ها1350, داستان های منتخب 1351]], آن سوی تل های شن 1352, نه آدمی نه صدایی1354, شب چراغ 1355, دوالپا 1357, هراس1357, آن سوی پرچین ، مجموعه نه داستان کوتاه از نویسندگان جهان ، ترجمه با همکاری محمود کیانوش 1352, عناصر داستان 1364, ادبیات داستانی, بادها خبر از تغییر فصل می دهند 1364, آتش از آتش 1365, چه دنیای قشنگی داستان کودکان 1364, پشه ها 1367, کلاغ ها و آدم ها 1368, برگزیده داستان های کوتاه جمال میرصادقی 1368, جهان داستان غرب 1372, داستان و ادبیات 1375, واژه نامه هنر داستان نویسی با همکاری میمنت میرصادقی 1377, پیش کسوت های داستان کوتاه 1378, روشنان 1379, اضطراب ابراهیم 1380, جهان داستان ایران 1380, زندگی را به آواز بخوان 1384,


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط محمود موحدان  | 
 

        

سيلويا پلات در سحرگاه يازدهم فوريه 1962 خودکشی کرد. دليل خودکشی پلات را نمي توان تنها بی توجهی و بی تفاوتی جامعه کتابخوان و ناشر به آثارش دانست. از ديدگاه فمينيستها پلات نمونه ای وحشتناک از سرنوشت خشنی بود که در دنيای مرد سالار نصيب زنها ميشود و گريز ناپذير است. البته او خود را بسيار با استعدادتر و جاه طلبتر از آن ميديد که از مردم توقع چنين توجهاتی را داشته باشد٬ گو اینکه دنياي درونش به مراتب شکننده تر بود و در تب معروف شدن ميسوخت :" ...

 بعد از ده سال انتظار آرزومندانه و رد شدن مکرر شعرهايم حال رويايم به حقيقت ميپيوست.... این نشان ميدهد که شعرم را براي خالی نبودن عريضه چاپ نميکنند...."

از متن خاطرات
1
زنجيره ترس-منطق من به این صورت بافته ميشود : ميخواهم شعر و قصه و رمان بنويسم و همسر تد باشم و مادر بچه هايمان . دلم ميخواهد تد هر چه دوست دارد بنويسد و هر جا دوست دارد زندگی کند و همسر من باشد و پدر بچه هايمان.
من به آنهايی که عميقتر می انديشند٬ بهتر مينويسند بهتر نقاشی ميکنند بهتر اسکی ميکنند دوست داشتن را بهتر بلدند و بهتر از من زندگی میکنند غبطه ميخورم.
فکر ميکنم آدم به درد بخوری هستم٬ فقط چون اعصاب بينايی دارم و سعی ميکنم هر آن چه ميبينم و درک ميکنم بنويسم٬ چه احمقی !
ميتوانم انتخاب کنم که فعال و پر جنب و جوش و شاد باشم يا منفعل و بدبين و افسرده. يا حتی با تلفیقی ميان این دو حالت خود را آزار بدهم.
2
خواستشان چيست؟ دوست دارند شغلی ثابت داشته باشند که از آن پول در بيايد و بتوان با آن اتومبيل٬ مدرسه خوب٬ تلويزيون٬ يخچال و ماشين ظرفشويی و مهمتر آز همه امنيت خريد.ما هم از این چيزها خوشمان می آيد ولی برايمان در درجه دوم اهميت قرار دارد. به همين دليل مايه بيم و ترسيم. ما پول را برای خوردن و خوابيدن و بچه داشتن نميخواهيم نوشتن تا به حال و هيچ وقت ديگری پول کافی در اختيارمان قرار نداده و نميدهد.
3
ما نه حالا و نه احتمالا هيچ وقت ديگر نميتوانيم با نوشتن خرج زندگی مان را در بياوريم و متاسفانه این تنها کاری است که بلديم. بدون فدا کردن وقت و انرژيمان و خراب کردن کارهامان نميتوانيم پول در بياوريم. بعد٬ بدتر از همه٬ اگر کارمان به اندازه کافی خوب نباشد٬ چه؟ کارمان رد ميشود این همان چيزی است که دنيا ميخواهد به ما بگويد٬ نبايد خودمان را با نويسنده بودن آزار بدهيم. از کجا معلوم که اگر حالا سخت کار کنيم و خودمان را به جايی برسانيم٬ بيشتر از يک آدم معمولی بشويم؟ آيا این انتقام دنيا در مقابل سرسختی ما نيست؟ هيچ وقت این را نميفهميم مگر آن که کار کنيم و بنويسيم. هيچ تضمينی وجود ندارد که به درجه نويسندگی نایل شويم. يعنی مادرانمان و بازاريها حق نداشتند؟ آيا نبايد از این پرسشهاي دلهره آور دوری کنيم و شغلهایی ثابت و دائم پيدا کنيم تا بتوانيم آينده ای مطمئن برای بچه هايمان فراهم کنيم؟ نه٬ مگر آن که بخواهيم تمام عمر به تلخی زندگی کنيم. مگر آنکه بخواهيم حسرت بخوريم: چه نويسنده ای ميتوانستم بشوم. اگر جراتش را داشتم و تلاش ميکردم و بي ثباتی را به جان ميخريدم٬ ميتوانستم به هدفم برسم.
4
«من دیگر اهمیتی به پسرهای جذاب ِ پولدار که با کمرویی وارد اتاق نشیمن می‌شوند و با دختری که به‌نظرشان در لباس مهمانی خوب به‌نظر می‌آید بیرون می‌روند نمی‌دهم. می‌گفتم که می‌خواهم با آن‌ها بیرون بروم که افراد جدیدی را ملاقات کنم. از شما می‌پرسم، چه منطقی در این هست؟ کدام مردی که از وی خوشت می‌آید می‌تواند حقیقتا تا ژرفای وجود یک دختر را به همان‌گونه که به‌ خصوصیات فیزیکی‌ آن دختر توجه دارد، ببیند؟ بنابراین چرا با مردهایی که نمی‌توان با آن‌ها صحبت کرد بیرون رفت؟ این‌طوری هیچ‌کسی که دلت می‌خواد ملاقات کنی را نخواهی دید. باید با این موضوع روبرو شوی: تا وقتی که خودت نباشی، نمی‌توانی برای مدتی طولانی با کسی بمانی. باید قادر به صحبت کردن باشی. کار سختی است. اما شب‌هایت را با یاد گرفتن بگذران تا چیزی برای گفتن داشته باشی. چیزی که «مرد باهوش ِ جذاب» خواستار گوش دادن به آن باشد.»
«مُردن، همانند هر چیز دیگری، یک هنر است. من به‌گونه‌ای استثنائی آن را خوب انجام می‌دم.»
«دستان من قبل از این‌که تو را بگیرند چه می‌کردند؟»
«وقتی که ما احساس می‌کنیم همه‌چیز را می‌خوایم، احتمالا به‌این دلیل است که به‌طور خطرناکی نزدیک به نخواستن هیچ‌چیز هستیم.»

 سيلويا پلات (که تمام آثارش تنها در مجموعه اشعار٬ رمان شيشه و خاطرات روزانه خلاصه ميشود) به سبب ماجراهايی که از سر گذرانده و آنها را به بهترین شکل در آثارش  منعکس کرده است ٬بدون شک جايگاه والايی دارد.زندگی سيلويا پلات ،داستان همه کسانی است که برای  این دنيا ساخته نشده اند؛ معمولا متعلق  به خانواده های متوسط هستند، دوران کودکی شان مانند ساير کودکان در شور و شادی ميگذرد و گاهی حادثه تاثير گذاری وجود دارد که در پس زمينه تمام سال های بزرگسالی باقی ميماند٬(سیلویا در ۸ سالگی پدرش را از دست میدهد) با همسالانشان بازی ميکنند، خوب غذا ميخورند و از روابطشان و از طبيعت  و هر آنچه هست لذت ميبرند.
در نو جوانی روابطشان گسترده ميشوند و از دوستان و همکلاسان مدرسه چيز هاي جديدی ياد ميگيرند و جنس مخالف را کشف ميکنند.در سال های ابتدای جوانی احساس ميکنند که با بقيه متفاوتند، افکار و اعمال ديگران در نظرشان پست و احمقانه می آيد، در جلب نظر جنس مخالف - که عمده ترين تلاش هاي ذهنی و عملی در این دوران به آن مربوط ميشود - يا ناتوان هستند يا(که معمولا این طور است) شيرين زبانی ها، دو رويی ها، دروغ ها، و زيباسازيهای مصنوعی ديگران را شيوه مناسبی نمي بینند و روش خودشان - انديشيدن، بحث کردن و رويا داشتن - در ديدگاه ديگران جلوه ای ندارد و همه اینها باعث سر خوردگيشان ميشود.
 در سال های بعدی تصميم ميگيرند که شرايط را تغیير بدهند، تلاش ميکنند - حتی شده به شکل مصنوعي- خودشان را وارد اجتماع انسانی کنند٬ از روابط جنسی٬ خوردن٬ پول داشتن٬ خوابيدن و تفريح کردن لذت ببرند.کتاب هايی در مورد راه های موفقيت در زندگی٬ راه هاي دوست داشتن و دوست داشته شدن و لذت بردن از زندگی ميخوانند٬ به خودشان تلقين ميکنند که نگاه مثبتی به زندگی و آدم ها داشته باشند٬ اما خيلی زود از همه این ها زده و نااميد ميشوند٬ تمام تلاشهايشان شکست ميخورد چون براي چنين طرز زندگی ساخته نشده اند.و بالاخره ازدواج و بچه دار شدن آخرين دست آويزيشان براي چسبيدن به زندگی است که خيلی زود اثرش را از دست ميدهد و از بين ميرود ..... و خودکشی در 31 سالگی تنها آرامشی است که به دست مي آورد.

لذت های کوچک زندگی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:7  توسط محمود موحدان  | 
 

      سیلویا پلات  وهمسرش تدهيوز

او در سحرگاه یازدهم فوریه 1963 خودکشی کرد. مرگ او آغازی دوباره بود. او نیز همچون بیشتر هم قطارانش ، پس از مرگش کشف شد. پس از مرگ پلات تدهیوز همسر او تا سالها متهم بود که سیلویا را به بن‎بست رسانده است. فمینیست‎ها با او درست مثل یک سلاح مرگبار رفتار می‎کردند. در خاطرات روزانه سیلویا پلات بخش زیادی از اتهاماتی که در این چند سال به ملک الشعرای انگلستان تدهیوز وارد بود رد می‏شود. دوستان تدهیوز معتقدند: سیلویا پلات و تدهیوز هر دو به خاطر آشنایی با هم بود که موفق شدند تبدیل به ماندگارترین شاعران عصر خود شوند.
سیلویا پلات زیاد زندگی نکرد؛ اما در همین مدت کوتاه با آفرینش شعرهای ماندگار و رمان کوتاه «شیشه» کاری کرد که او را آغازگر شعر نو آمریکا دانستند تا حدی که بعدها شاعران نامداری همچون آن سکستن خود را وامدار او می‎دانستند.
سیلویا پلات در سال 1963 رمان «شیشه» را نوشت، در همین زمان در وضعیت روحی آشفته‎ای قرار داشت. زندگی مشترکش با هیوز از هم پاشیده بود. بچه‎هایش مریض بودند و زمستان او را افسرده‎تر می‏‎کرد. پلات در ساعات اولیه صبح یازدهم فوریه در سی سالگی با بازگذاشتن شیرگاز آشپزخانه خودکشی کرد.
طرفداران سیلویا پلات سالهاست که هرجا می‎رسند، طرفداران هیوز را به باد ناسزا می‎گیرند و هر روز نام خانوادگی هیوز را از روی سنگ قبر پلات می‎کنند. معلوم نیست که این دعوا تا چه وقت ادامه خواهد داشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:2  توسط محمود موحدان  | 
 

       


 رمان حباب شیشه / نوشته ی سیلویا پلات/ ترجمه ی گلی امامی
سيلويا پلات را بيشتر به عنوان شاعري توانا مي شناسيم. اما حوادث اوليه زندگي او در رمان حباب شيشه چهره اي متفاوت از او مي سازد و موفقيت او در زمينه رمان نيز در خور توجه است. در اين رمان سيلويا با نام استر در فصلهاي كتاب ظاهر مي شود. زبان بسيار شيرين و روان است و حوادث خطي و پشت سر هم از جذابيت كتاب نمي كاهد و ما را به دنبال خود تا پايان كتاب مي برد. فضاهاي رمانتيك و جذاب به همراه شخصيت پردازي موفق در اين رمان از نكات برجسته كار اوست. سيلويا پلات سرشار از حس هاي زنانه، به طرح سئوال مي پردازد و از جوابهايي كه جامعه و اطرافيان به او مي دهند تصوير هايي ماندني مي سازد. از خصوصيات اين رمان توجه به ابعاد وجودي زن است. صميمي و بي ادعا "مي دانستم به رغم تمام آن گلها و بوسه ها و شام هايي كه يك مرد قبل از ازدواج نثار زني مي كند آنچه كه در خفا و پس از پايان مراسم ازدواج مي خواهد آن است كه زن درست مثل كفش پاك كن كف آشپزخانه زير پايش بيافتد."
  رمان پر است از عشق هاي ناكام، روابط تصنعي و دروغهايي كه به هم بافته مي شود تا شكل زندگي حفظ شود اما استر كه همان سيلويا است انگار از جايي به درون اين كره خاكي پرتاب شده است. او قدرت سازگاري با اين آدمها و محيط را ندارد. در طول زندگي خود بارها تلاش مي كند اما نتيجه ...
  " سالها عمرم را با فاصله در امتداد جاده اي مجسم مي كردم، به شكل تيرهاي برق كه به وسيله سيم به هم وصل بودند، شمردم يك، دو، سه ... نوزده تير بود. بعد سيم تير آخر در فضا كشده شده بود و هرچه كوشش مي كردم حتي يك تير ديگر هم بعد از نوزدهمي نمي ديدم."
  عشق به زندگي مثل نخي نامرئي در طول رمان امتداد مي يابد. گاهي اين عشق شكلي منطقي و گاهي فرمي ناپايدار مي يابد.او دوست دارد كه همه چيز را تجربه كند." چه طور مي توانستم درباره زندگي بنويسم در حالي كه نه يك رابطه عاشقانه داشتم و نه مرگ كسي را ديده بودم."
  سيلويا در رمان حباب شيشه اي بارها گم مي شود
" براي كسي كه درون شيشه بود،‌بيروح و بي حركت، مثل يك جنين مرده، دنيا به تنهايي يك كابوس بود."
  و پيدا شدن او كمرنگ است
 " نفس عميقي كشيدم و به صداي قديمي و فخر فروش قلبم گوش دادم. هستم، هستم، هستم."
  سيلويا در دفتر خاطراتش مي نويسد  "شگفت آور است كه چگونه اغلب زندگيم را گويي درون هواي رقيق شيشه گذرانده ام."
مرور  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:47  توسط محمود موحدان  | 
 

          Shel Silverstein

شل سیلور استاین با نام کامل شلدون آلن سیلور استاین (به انگلیسی:Sheldon Alan Silverstein)شاعر ،نویسنده،کاریکاتوریست و خواننده آمریکایی در ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۰ در شیکاگو متولد شدو در ۱۰ مه ۱۹۹۹ بر اثر حمله قلبی درگذشت پدرش ناتان و مادرش هلن نام داشت و نام خودش شلدون آنی سیلوراستاین بود.او یک دختر و یک پسر داشت،دخترش شوشانا در ۱۱ سالگی از دنیا رفت و تنها پسرش ماتیو در هنگام فوت پدر ۱۲ سال داشت.
وی در سال ۱۹۵۰ در ارتش آمریکا به خدمت فرا خوانده شد و از همان زمان کار نقاشی کارتونی را برای برخی از مجلات مثل استریپس،استارس ، پاسیفیک آغاز کرد.
سیلور استاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می‎نویسد که این دو کار نقاشی و نوشتن تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود،معروفترین آثار سیلوراستاین آثاری است که او برای کودکان نوشته‌است. هر چند آثار وی در گروه سنی و مخاطب خاصی نمی‌گنجد و بسیاری از آثار او محبوبیت قابل توجهی در بین بزرگسالان دارد.
برخی از آثار سیلور استاین که به فارسی ترجمه شده‌است:
شیری که جواب گلوله را با گلوله داد
درخت بخشنده
جایی که پیاده‌رو تمام می‌شود
نوری در اتاقک زیر شیروانی
بالا افتادن
یک زرافه و نصفی
در جستجوی قطعه گمشده
کسی یک کرگدن ارزان نمی‌خواد؟

این هم یکی از شعرهای شل سیلور استاین  از مجموعه آنجا که پیاده رو پایان می یابد
نی قلیونی
مک کوئین نی قلیونی                                                                    
آن قدر لاغر بود و استخونی
که شب یکشنبه درست
وقتی که داشت خودشو می شست
ناگهان درپوش وان دراومد
و او فیش فیش فیش
و غل غل غل
سر خورد و عین گلوله
رفت پایین و
ناپدید شد توی لوله
حالا کجاست خدایا
نی قلیونی عزیز ما؟
افتاده توی یک دریاچه زیر زمینی
آن پایین پایین ها؟
یا رفته آن بالا
توی آسمانها
جایی که می روند همه
بندگان پاک خدا؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:23  توسط محمود موحدان  | 
 

       



نوشته: فيليپ كي. ديك ترجمه: سيدمحمدرضا باطني
ناشر: روشنگران  سال نشر: 1385 (چاپ اول)  قيمت: 3200 تومان
تعداد صفحات: 300 صفحه  شابك: 964-8564-56-6
در پشت جلد كتاب مي‌خوانيم
"همان‌گونه كه از عنوان غيرمعمول كتاب برمي‌آيد، اثري است علمي-داستاني و در عين حال متفاوت با هر اثر مشابهي كه تا به حال خوانده‌ايد. ... اين كتاب نيز همچون ساير آثار فيليپ كي. ديك دغدغه‌ي هويت براي انسان علم‌زده و در جامعه‌ي مدرن است. هرچند فضاي داستان، دنياي فرامدرن آينده است، اما دغدغه‌ي بحران هويت انسان امروز در جهاني فاقد عشق و همدلي و آغشته به خشونت و تهي از بيشتر جلوه‌هايي كه انسان قرن پيش به آن مي‌باليد، دستمايه‌ي اصلي نويسنده كتاب است

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:14  توسط محمود موحدان  | 
 

   

        Jazz – Toni Morrison


تونی موریسون ( -1931) توني موريسون نويسنده سياهپوست آمريکايي با نام اصلی کلوئه آنتونی وافورد  در شهر " لورن ا "در ایالت اوهایو به دنیا آمد.او سابقه شغلی درخشانی در زمینه آموزگاری، ویراستاری و نویسندگی داشت و جایزه های ادبی متعددی مانند جایزه پولیتزر برای رمانش "محبوب" در سال 1988 و جایزه نوبل در سال 1994 را برده است. رمان های او توصیف زنده ای از دنیا و زندگی سیاهان آمریکا میباشد. تونی موریسون همواره از نفوذش برای چاپ رمان های سایر نویسندگان سیاه پوست استفاده کرده است.
 او هم اکنون استاد گروه علوم انساني دانشگاه پرينستون امريکا است و بخشي از سال را در نيويورک و بخش ديگر را در نيوجرسي ساکن است. از او تاکنون رمان هاي سولا ، سرود سليمان ( برنده جايزه ادبيات داستاني حلقه ملي منتقدان کتاب درسال 1978)، کودک قيرگون، دلبند ( برنده جايزه ادبيات داستاني پوليتزر در سال 1988)، بازي در تاريکي؛ سفيد بودن
و تخيل، و جاز منتشر شده است . همچنين توني موريسون در سال 1993 برنده نوبل ادبيات شد.
جاز اثرديگري از توني موريسون است كه نشرآفرينه آنرا منتشركرده است

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:25  توسط محمود موحدان  | 
 

  

The Life and Times of Michael K – J.M. Coetzee

در سخنرانی اهدای جایزه نوبل به کوتسیا، یکی از اعضای آکادمی سوئد که خود نویسنده است گفت: نوشتن، بیدار کردن نداهای معارض در ضمیر نویسنده است و شهامت برقراری دیالوگ با آنها و رسالت نویسنده در متصور شدن آنچه غیر قابل تصور است خلاصه می‌‌شود، و این دقیقا همان کاری است که کوتسیا در زندگی و زمانه مایکل ک می‌‌کند، آن هم با نثر موجز و سبک شفاف تحسین برانگیزش.
در این رمان که حرف ک یاد آور شخصیت جوزف ک کافکاست، حقارت انسان در سیطره نظام اداری رژیم آپارتاید به نمایش گذاشته می‌‌شود. مایکل حتی لایق آن نیست که نامش به طور کامل به زبان بیاید! اما رمان به رویای فردی که مایل است خارج از بافت همزیستی متعارف انسان‌ها و به میل خودش زندگی کند و حرمت انسانی اش را محفوظ بدارد شکل می‌‌بخشد. مایکل یک انسان بکر است که جهان را از دید خاص خودش می‌‌بیند. با اینکه خشونت تبعیض نژادی را تجربه می‌‌کند -و کوتسیا در طول رمان حتی یک بار هم اشاره‌ای به رنگ پوست او نمی‌کند- از طریق شکیبایی به آزادگیی دست می‌‌یابد که هم رژیم آپارتاید و هم نیروهای چریکی را شگفت زده و مبهوت می‌‌کند؛ زیرا او، در نهایت سادگی، هیچ چیز نمی‌خواهد: نه جنگ و نه انقلاب، نه قدرت و نه پول. مایکل ک فقط کرامت انسانی را می‌‌خواهد.

جان ماکسول کوئتزه كيست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:34  توسط محمود موحدان  | 

 

       


ناشر: نشر افق تاريخ چاپ: 1383 نوبت چاپ: اول
تيراژ: 2200 نسخه قيمت: 5800 تومان شابک: 5-122-369-964
تعداد صفحه: 623 ص  قطع: رقعي

بخش  اول
از رگ  هر تاك
 مهريز
  ...تارها بي پود.... پودها بي تار...
 ...درختان  تناور سرو... رنجور... خاموش ... با تنه هاي  چاك چاك ... پوك ... لاي  ديوارها از خرام  افتاده اند... نه  به  جرزها جوش  خورده اند... نه  رهايند... چنگ  در زمين  زده اند... سبزينه اي  سوخته ... كه  نمي توان  گفت  ناتواني  خاك  است ... يا ناتواني  ريشه هاي  پير...
 ...قرچ  قرچ  خشك  چرخ  و دنده اي  مي آيد... يكديگر را مي خورند...
 ...جوجه  كبوتري  كه  برجستگي  روي  چنگش  هنوز سفت  نشده ... پهن  و صورتي ست ... بال هايش  را مي گشايد... بالا مي برد... پرهاي  شيريش  نريخته ... ميان  پر و پوش  زير كتش  رگه هايي  گل  بهي ست ... پاهايي  بلند دارد... بيش تر مانند يك  جوجه خروس  است ... هنوز نمي تواند پرواز كند...
 ...اين  جوجه  چه طور جرئت  مي كند اين جور بي پروا درين  جا گشت  و گذار كند!...
 ...مي رود پشت  كپل  مادياني  كه  دراز كشيده ... انگار به  ماديان  پناه  مي برد... خودش  را پشت  كپل  ماديان  پنهان  مي كند... گاه  سرك  مي كشد... انگار جايش  امن  نيست ... نگران  است ... تنها كپل  ماديان  پيداست ... كهر... با خميدگي ...
 ...چشمه هايي  كه  مي جوشند چهر شكسته ي  من  را بر آب  مي ريزند...
 ...واك  نياز من  سر مي كشد...
 ...پژواك  من  شكوفه هاي  بي نصيب  سري  در باد است ...
 ...بانگي  مي پيچد... خورشيدها را خامش  كنيد... خامش  كنيد...
 به  پيه سوزها ترحم  كنيد...
 روشن  كنيدشان ... روشن ... روشن  نگهداريدشان ... نگهداريدشان ...
 ...در آواي  خواب آور و منگ  رود... فش فش  زبانه ي  آتش  بيدار مي شنوم ...
 ...اسفار كنار جويي  نشسته ... مي گويد چرا نيامدي ... كجا بودي ؟... سرم  را نوازش  مي كند... آتش  زبانه  مي كشد... خرسندم ... نمي خواهم  بگريزم ... مي ايستم ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:7  توسط محمود موحدان  | 

 

سال‌هاي سال مي‌نوشتم و هرگز دست از نوشتن نكشيدم، چون نمي‌توانستم ننويسم
خسرو حمزوي در سال 1308 در تهران متولد شد. رشته‌ي تحصيلي‌اش اقتصاد بود، اما دلبستگي‌هاي مداومش، ادبيات، موسيقي و فلسفه بوده است. از او تا كنون آثاري چون خيزران، رمان دلارام،‌ وقتي سموم بر تن يك ساق مي‌وزيد، شهري كه زير درختان سدر مرد، خش‌خش تن برهنه تاك، آسيابان سور، دشت سايه‌ها منتشر شده و در بيشه‌هاي آسوريك براي دريافت مجوز به وزارت ارشاد رفته است. او هم اكنون در حال نوشتن يك رمان بلند است كه هنوز مشخص نيست چه زمان به پايان برسد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:54  توسط محمود موحدان  | 
         Charlotte Bronte
1816
- 21 آوریل تولد شارلوت برونته  در تورنتون ، یورکشایر ، انگلستان
سومین فرزند از شش فرزند ماریا برانول Maria Branewll و پاتریک برونته Patrick Bronte کشیش
نام خواهرانش ، الیزابت Elizabeth ، ماریا Maria ، امیلی Emily و آن Anne و نام برادرش برانول Branwell بود .
1820
-نقل مکان خانواده به Haworth
1821
-درگذشت مادر بر اثر ابتلا به سرطان.
-الیزابت برانول ، خاله ی شارلوت ، مراقبت از او و سایر بچه ها را به عهده گرفت.
1824
-شارلوت همراه با سه خواهرش الیزابت ، ماریا و امیلی به یک مدرسه ی کشیشی در Cowan Bridge .
شرایط بسیار بد و نامناسب مدرسه سلامتی خواهران را به مخاطره انداخت و سبب ابتلا به بیماری سل و مرگ دو خواهر بزرگتر الیزابت و ماریا پس از خروج از مدرسه شد ( یادآور مدرسه یی که قهرمان کتاب جین ایر هشت سال از عمر خود را در آنجا سپری کرد و نیز درگذشت صمیمی ترین دوستش در آنجا).
32-1831
-شارلوت تحصیلات خود را در مدرسه ی Roe Head واقع در میرفیلد ادامه داد .
در آنجا با Ellen Nussey و Mary Taylor آشنا شد که یاران صمیمی ش در زندگی شدند.
1833
-نگارش رمان کوچک The Green Dwarf
38-1835
-نگارش مجموعه ی اشعار که با نام from Retrospection شناخته می شود
-تدریس در مدرسه
41-1839
-تدریس به عنوان معلم سرخانه ی بسیاری از خانواده های اشرافی در یورکشایر
1842
-سفر به بروکسل به همراه امیلی و اقامت در پانسیون کنستانتین هگر Constantine Heger و همسرش کلر زو Claire Zoe.
برای گذران زندگی شارلوت زبان انگلیسی و امیلی موسیقی درس می داد .
-بازگشت اجباری به انگلستان پس از مدت کوتاهی بخاطر درگذشت خاله شان الیزابت
1843
-شارلوت این بار تنها به بروکسل رفت .
اقامت اخیر مانند سال گذشته برایش خوشایند نبود . علاوه بر این وابستگی شدیدی بین او و کنستانتین هگر به وجود آمد .
1844
-بازگشت به انگلستان
بعدها در نگارش دو رمان خود The Professor و Villette از خاطرات دوران اقامت در بروکسل مدد گرفت
1846
-شارلوت ، امیلی و آن به ترتیب با اسامی مستعار کارر Carrer ، الیس Ellis و اکتن Acton بل ، مجموعه یی از اشعار خود را در یک جلد به چاپ رسانیدند.
هر چند این کتاب توفیقی نداشت و تنها دو نسخه از آن فروش رفت اما هر سه خواهر مصمم بودند تا اولین رمان هایشان را نیز به چاپ برسانند.
1847
-انتشار جین ایر Jane Eyre با استقبال زیاد در انگلستان مواجه شد . بخشی از استقبال نیز البته مدیون نام مستعار کارر بل بود که شارلوت برای خود برگزیده بود . ناقدان ادبی کنجکاو بودند شخصیت واقعی این نویسنده را که موفق شده بود رمانی چنین زیبا به رشته ی تحریر درآورد ، بشناسند .
-انتشار کتاب های بلندیهای بادگیر اثر امیلی و اگنس گری اثر آن (هر دوی این کتاب ها نیز با نام مستعار )
1848
-در گذشت تنها برادرشان برانول بر اثر ابتلا به برونشیت حاد در پی افراط در مصرف الکل
-درگذشت امیلی در سن سی و یک سالگی بر اثر ابتلا به سل
1849
-در گذشت آن در سن بیست و نه سالگی ، باز به سبب بیماری سل
شارلوت همواره عقیده داشت که دلیل مرگ برادرشان نیز بیماری سل بوده است
-انتشار رمان Shirley
1853
- انتشار رمان Villette
1854
-ازدواج با آرتور بل نیکولز معاون پدرش
1855
- 31 مارس . شارلوت برونته در سن سی و نه سالگی در حالیکه باردار بود ، درگذشت .
در گواهی مربوطه علت مرگ او بیماری سل نوشته شده اما شواهد و مدارکی در دست است که مرگ او را بر اثر تهوع و استفراغ شدید که ضعف عمومی بدن در دوره ی اولیه ی بارداری سبب شده ، دانسته اند .
شارلوت برونته در سالهای پایانی عمر همچنان در Haworth و در کنار پدرش روزگار می گذراند اما به دنبال موفقیت روزافزون جین ایر و تشویق ناشرش گاه گداری هم به لندن مسافرت می کرد و در محافل ادبی -هنری آن جا دوستانی پیدا کرد از جمله Elizabeth Gaskell که پس از مرگ شارلوت برونته زندگی نامه ی او را منتشر کرد که یکی از شاهکارهای ادبیات انگلستان به شمار می آید ( هر چند در این کتاب ماجرای علاقه ی شارلوت به کنستانتین هگر در دوران اقامتش در بروکسل به نحوی شرح داده شده بود که سبب رنجش پدر شارلوت برونته ، همسر و دوستان نزدیک او شد )
در سال 1857 دو سال پس از مرگ ، رمان The Professor به چاپ رسید که قبل از جین ایر به پایان رسیده بود اما ناشران این اثر را رد کرده بودند .
نامه های او نیز در سه مجلد و با ویرایش Margaret Smith منتشر شده است .
ماخذ  سایت wikipedia

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:14  توسط محمود موحدان  | 
      

           

سهم من، پرینوش صنیعی, روزبهان, 1382, تهران
ماجراي عشقي که انجامش چون آغازش است. "همیشه از کارهای پروانه تعجب می کردم. اصلا به فکر آقاجونش نبود..." کتاب گرچه با این جلمات پرکشش شروع می شود, بی درنگ سبک ساده یا بی پیرایه‌ی آن, تهی بودنش را از شگردها و تکنیک‌های رمان نویسی نشان می دهد. هرچند هیچ جای کتاب ادعای رمان بودنش را به معنای علمی و مدرن آن ندارد, در ایران گویا هر داستان بلند که در این زمانه نوشته شود, رمان نام می گیرد. جملات غیر ادبی و اغلب کلیشه‌ای "سهم من" گاه به سطحی بودن و ابتذال شانه می زند و ادبیات کتاب بی گمان نثر خاطره یا زندگی نامه نویسی است و تقریبا خالی از توصیف‌های غیر مستقیم و نگاشتن خیال و موقعیت درونی یک انسان. تا جایی که حتی شاید نتوان آن رابه لحاظ ارزش‌های ادبی نقد کرد.
اگر باز بخواهیم نکته سنجی داستان‌نویسی به خرج دهیم, پر واضح است که نویسنده از معصومه, به راستی یک اسطوره ی معصومیت و پایداری وفداکاری و البته درایت تصویر می کند که گویی زندگی را چون کاردستی ای از بالادست درست می کند و مهره ها را با نگاهی مسلط و از پیش تجربه شده می‌چیند و هر گز اشتباهی انسانی نمی کند. گاهی برخی مکالمه‌ها به سخنرانی نزدیک می‌شود و به اظهار عقیده‌های روانشناسانه و جامعه شناسانه و حتی تحلیل‌های سیاسی پهلو می‌زند.
اما و اما هرچه هست, جذابیت این داستان یا اتوبیوگرافی این قدر بود که من کند خوان را (که وسواسکی هم در رمان خواندن یافته ام و در همین حال گرفتار کار و... نیز بودم) واداشت دو روز 525 صفحه را با اشتیاق ببلعم! و در پایان آروز کردم زندگی مادر و خواهرانم را نیز به همین سادگی می خواندم. ای کاش همه‌ی ما ایرانی‌ها عادت کنیم خاطرات و زندگی‌های خود را بنویسیم. چه اشکالی دارد که نوشته‌های ما را در قفسه‌ی شاهکارهای ادبی جا ندهند؟
تاریخی که زبان زنانه, بلکه عامیانه‌ی این نوع نوشته‌ها می نگارند ای بسا مهم‌تر از رخدادهای گزینش و ویرایش و پیرایش شده‌ای باشد که حکومت‌ها در جزوه‌های درسی نوشته‌اند. در کدام کتاب علمی و رسمی آیا ریز حوادث و سرگذشت درونی یک خانواده در بحران‌های اجتماعی و سیاسی منعکس شده؟ می دانیم که فلان سیاست مدار کی به زندان رفت ولی چه اندازه از چه گونه‌گی گذران زندگی همسر و فرزندان او خبر داریم؟ راوی "سهم من" به نیکی و روشنی توضیح داده که چه اندازه خانواده‌ی فعالان سیاسی و متعصب‌های به ائدئولوژی‌ها و اعتقادات مذهبی نیز در بالا و پایین رفتن‌های امواج اوضاع کشوری, ناخودخواسته به اوج و فرود می روند یا حتی غرق می شوند.
از اهمیت زندگی نامه و خاطره‌ نویسی گذشته, خانم صنیعی با همان زبان متداول و مردمی (که حتی چه بسیارکه آداب علامت‌گذاری جملات و کتابی یا محاوره نویسی و بسیاری نکات ویرایشی دیگر را مراعات نکرده) بسيار هوشمندانه بسته شدن دانشگاه‌ها، اعدام‌ها و دستگيري‌هاي سال هاي اول انقلاب، و تاثير گسترده‌ي آن را بر سرنوشت مردم، موج سواري‌هايي که عده‌اي ‌مذهبي از در آن فضا کردند و نيز سنگ دلي‌هايي که اين عده سرسخت، حتي با خانواده‌هايشان داشته اند و همچنين خود دين را که به عامل سوء استفاده تبديل شده، زير نقدي زيرکانه مي گيرد (و نمي‌دانم اين کتاب چه‌گونه در جمهوری اسلامی اجازه‌ي چا‍پ گرفته؟). در همين حال، هرچه در کتاب پيش مي‌رويم، به شکلي ظريف مطالب جاافتاده تر مي شود که گوياي پخته‌تر شدن خودن راوي است.
ديگراين که، خواننده را با خود در غم و شادی و گریه و خنده‌ی معصومه به راحتی شریک می‌کند. در همان حال که هنوز از اندوه او بیرون نیامدی, از خواندن جمله ای قهقه می‌زنی؛ هنری که از عهده‌ی هر نویسنده‌ی زبردستی برنمی آید؛ به ویژه از برخی سخنان پروانه "ماشالله هنوز پوستت مثل آینه اس. – آره, اما آینه شکسته. – ... اونم چشاش ضعیفه, اصلا می خوای توی اتاق تاریک ازش پذیرایی کنیم ..." . و باری تاریخ تکرار است؛ "در هردو دوره عزیزانم, کسانی که بیشترین بستگی را با من داشتند, این گونه مردنم را رقم زدند".ماه‌منير رحيمی
مختصر


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط محمود موحدان  | 
   

چه کسی باور می کند
نویسنده روح انگیز شریفیان نشر مروارید ,1384 , چاپ چهارم
248: تیراژ 3300 نسخه , 24000 ریال ص
رمان « چه کسی باور می کند» جایزه بهترین رمان سال 82, و جایزه بنیاد گلشیری را سال 83 از آن نویسنده اش کرده است.شریفیان در این رمان ، غم غربت انسان هایی که نیاز شدیدی به پیوند با ریشه های خود دارند را بیان می کند. چه کسی باور می کند حديث تنهايی زن مهاجری است که سال های کودکی و جوانی خود را به ياد می آورد و داستان زندگی اش را بازگو می کند . زنی بنام «شورا» به اتفاق همسر و تنها فرزندش در انگلستان زندگی میکند. او در کوپه‌ی قطار به مرور زندگی گذشته اش می پردازد. زنی که علی رغم زندگی سی ساله‌اش در خارج کشور، هنوز همان زندگی در فضای سنتی گذشته را با خود به همراه دارد. با خواندن رمان، به آرامی و ماهرانه، به فضای زندگی درونی راوی، پرتاب می شویم. «شورا» همواره در فضای اسطوره ای گذشته زندگی می کند . هیچ کس به اندازه رستم کودکی که پدرش در دوران کودکی او از ده به تهران آورده است برای او عزیز نیست . همه رمان چه کسی باور میکند رستم خطاب به رستم نوشته شده است رستم مرده است اما یاد او باقی است
حوادث سال ١٣٣٠ تا ١٣٣٢ در ايران به گونه اى بود كه بنيان انديشه هاى سنتى را در هم ريخت. و انقلاب سال ١٣٥٧، كه از سوئى مذهبى بود و از ديگر سو نمادى از آرزوها و روياهاى يك ملت تحت ستم را به معرض نمايش مى گذاشت، از زمره مسائلى هستند كه ذهن تمامى افراد رديف سنى ما را پر كرده اند. ما با تحولات سال ١٣٣٢ و انقلاب ١٣٥٧ رشد كرده ايم، تغيير كرده ايم و بزرگ شده ايم.
البته رمان چه كسى باور مى كند يك رمان سياسى نيست. اين يك رمان اجتماعى ست كه هرگز از سياست به طور مستقيم گفتگو نمى كند. اما با اين رمان است كه ما شرايط زندگى يك بچه رعيت را در ميان افراد يك خانواده خورده مالك و شهر نشين شده پى مى گيريم. رمان براى نجات خودش در تمامى ساحت خود به دامان روياهاى زنى آويخته است كه روايت كردن داستان را بر عهده گرفته و با احتياط و زيبائى تمام به شرح ماجراى زندگى خود مى نشيند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:2  توسط محمود موحدان  | 
 

            محمدابراهيم باستانى پاريزى


الف ــ مربوط به كرمان نخستين چاپ
            1. آثار پيغمبر دزدان (چاپ هفدهم 1382)1324
           2. نشريه فرهنگ كرمان (چاپ كرمان)1333
            3. راهنماى آثار تاريخى كرمان (چاپ كرمان)1335
            4. دوره مجله هفتواد (چاپ كرمان)1337 ــ 1336
            5. تاريخ كرمان (تصحيح و تحشيه تاريخ وزيرى، چاپ چهارم، 1374)1340
            6. منابع و مآخذ تاريخ كرمان1340
            7. سلجوقيان و غز در كرمان (چاپ دوم 1373)1343
            8. فرماندهان كرمان (تصحيح و تحشيه تاريخ شيخ يحيى، چاپ سوم، 1371)1344
            9. جغرافياى كرمان (تصحيح و تحشيه جغرافى وزيرى، چاپ پنجم، 1384)1346
            10. گنجعلى خان (چاپ سوم 1367)1353
            11. وادى هفت واد (انجمن آثار ملى، جلد اول)1355
            12. تاريخ شاهى قراختائيان1355
            13. تذكره صفويه كرمان1369
            14. صحيفه الارشاد (پايان صفويه)1384
ب ــ مجموعه هفتى (سبعه ثمانيه)
            15/1. خاتون هفت قلعه (چاپ ششم 1380)1342
            16/2. آسياى هفت سنگ (چاپ هفتم 1383)1350
            17/3. ناى هفت بند (چاپ ششم 1381)1353
            18/4. اژدهاى هفت سر (چاپ پنجم 1384)1355
            19/5. كوچه هفت پيچ (چاپ ششم 1370)1355
            20/6. زير اين هفت آسمان (چاپ پنجم 1368)1358
            21/7. سنگ هفت قلم (چاپ سوم 1368) 1358
            22/8. هشت الهفت (چاپ دوم 1370)1363
ج ــ ساير كتب:
            23. يادبود من (مجموعه شعر)1327
            24. ذوالقرنين يا كوروش كبير (ترجمه، چاپ نهم 1384)1330
            25. ياد و يادبود (مجموعه شعر، چاپ دوم، 1364)1341
            26. محيط سياسى و زندگى مشيرالدوله (چاپ دوم، جيبى 1341)1341
            27. اصول حكومت آتن، ترجمه از ارسطو1341
            (با مقدمه استاد دكتر غلامحسين صديقى، چاپ چهارم 1383)
            28. تلاش آزادى (چاپ هفتم 1383، برنده جايزه يونسكو)1347
            29. يعقوب ليث (چاپ هشتم 1382)1344
             (اين كتاب به زبان عربى ترجمه و در قاهره چاپ و منتشر شده است. 1976)
            30. شاه منصور (چاپ ششم 1377)1348
            31. سياست و اقتصاد عصر صفوى (چاپ پنجم 1378)1348
            32. اخبار ايران از ابن اثير (ترجمه الكامل، چاپ دوم 1364)1349
            33. از پاريز تا پاريس (چاپ هشتم 1381)1351
            34. شاهنامه آخرش خوش است (چاپ ششم 1383)1350
            35. حماسه كوير (چاپ چهارم 1382)1356
            36. تن آدمى شريف است...1357
            37. نون جو و دوغ گو (چاپ پنجم 1383)1357
            38. جامع المقدمات (چاپ دوم 1367، جلد دوم 1373)1363
            39. فرمانفرماى عالم (چاپ چهارم 1377)1364
             40. از سير تا پياز (چاپ سوم 1379)1367
            41. مار در بتكده كهنه (چاپ سوم 1380)1368
            42. كلاه گوشه نوشين روان (چاپ سوم 1380)1369
            43. حضورستان (چاپ دوم 1370)1369
            44. هزارستان (چاپ دوم 1382)1371
            45. ماه و خورشيد فلك (چاپ دوم 1376)1371
            46. سايه هاى كنگره (چاپ دوم 1376)1371
            47. بازيگران كاخ سبز (چاپ دوم 1384)1373
            48. پير سبزپوشان (چاپ دوم 1379)1373
            49. آفتابه زرين فرشتگان (چاپ دوم 1377)1373
            50. نوح هزار طوفان (چاپ دوم 1380)1375
            51. در شهر نى سواران (چاپ دوم 1378)1377
            52. شمعى در طوفان (چاپ دوم 1383)1378
            53. خود مشت مالى1378
            54. محبوب سياه و طوطى سبز1378
            55. درخت جواهر (چاپ دوم 1383)1379
            56. گذار زن از گدار تاريخ (چاپ دوم 1384)1381
            57. كاسه كوزه تمدن1381
            58. پوست پلنگ1381
            59. حصيرستان (چاپ دوم 1384)1382
            60. بارگاه خانقاه1384
            61. هواخورى در باغ با گوهر شب چراغ1384
على دهباشى
مجله بخارا

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:10  توسط محمود موحدان  | 
 

          


محمد صالح‌علا: داستان ترانه، يک داستان شگفت‌انگيز است، مخصوصا در سرزمين ما که به دلايلي که مي‌دانم ولي مايل نيستم درباره‌اش حرف بزنم هميشه مغفول واقع شده و به ضرس قاطع، در بین پديده‌ها‌ی ‌اجتماعي، بیش از همه مورد ستم قرار گرفته است. من اصرار دارم ترانه را يک رسانه‌ی اجتماعي بگويم. البته در کشور ما هميشه  فرهنگستان‌ها یا خواب بوده‌اند و يا به کارهاي مغلق و عجيب و غريبي مشغول بوده‌اند که با زمينه‌ي واقعي فرهنگ و ادبيات فاصله داشته است. من پیشنهاد مي‌کنم که برای جبران این‌ غفلت‌ها يک فرهنگستان ترانه تاسيس شود چرا که ترانه در عين کاربردي بودن و تاثيرات اجتماعي بسیار مظلوم  واقع شده است. اصلا اگر دست باشد مي‌گويم وزارت ترانه درست کنند، براي اين که شکل واقعي و کاربردي گوهر ادبيات فارسي ترانه است. شايد جاي ديگري هم اين تحليل را آورده باشم که دو سه تا جوان دانشجو يا ديپلمه زبان يک ملت را در يک دوره مهم تاريخي دگرگون کردند براي من ، اردلان سرفراز، ايرج جنتي عطايي و شهيار قنبري هيچ دست کمي از حافظ و سعدي و ابوالفضل بيهقي ندارند. بنابراين هرچه به ترانه پرداخته شود کم پرداخته شده ضمن اين که موسيقي ايران اصلا بدون ترانه تعريف نمي‌شود. يعني، اصلا به طور جبلي و مادرزادي اهل موسيقي بدون کلام نيستيم. اين هم خودش يک شکل فرهنگي و اجتماعي است. يعني به ضرس قاطع  موسيقي ايران هميشه پاکِش ترانه است و اصلا موسيقي با ترانه تعريف مي‌شود چه زماني که موسيقي «گات» بود و يک مشرب ديني و آييني داشت و چه بعد از اسلام که ترانه به صورت اغاني درآمد و چه حالا که خودش را از شکل‌هاي مختلف رها کرده و وقتي مي‌گوييم ترانه مفهوم ويژه‌اي را اراده مي‌کنيم. بنابر اين، ترانه مقوله‌ی شگفت و مهمي است. ترانه هم در زمان جنگ کاربرد دارد و هم در زمان عشرت. چند وقت پيش در جايي خواندم که مرحوم عارف قزويني که مثل بقيه‌‌ی کساني که در کار ترانه و موسيقي هستند متواضع بود، مي‌گويد من اگر هيچ کاري در زندگي‌ام نکرده باشم با ترانه‌هايم کاري کرده‌ام که مردم، معني وطن را فهميده‌اند. اين خيلي نکته‌ی مهم و عميقي است. تا قبل از کارهاي عارف مردم نمي‌دانستند وطن کجاست، فکر مي‌کردند يک دهي، روستايي يا شهري است؛ مثلا جايي که هر کسي زاده شده است. عارف مي‌گويد با ترانه‌هاي اوست که وطن ابعاد و عوارض وطن (یعني موضوع وطن‌پرستي و اين علاقه‌اي که ما به وطن داريم) تعريف مي‌شود. در واقع اين وطن، وطن که ما مي‌گوييم و در ترانه‌ها خصوصا ترانه‌هاي برون مرز زياد مي‌آيد، اين به جسارتي برمي‌گردد که عارف قزويني در آن سال‌ها داشته و آن هم به خاطرش ستم کشيده است. من بايد تاکيد کنم که ترانه يک وجود مستقلي دارد و ديگر اين که يکي از مهم‌ترين و کاربردي‌ترين شقوق ادبيات فارسي است. شما نگاه کنيد که مثلا نسل پدران و مادران شما حرف‌هاي عاشقانه را از زبان ترانه‌‌سرايان ايراني گفته‌اند و با مفهوم تازه‌اي که واژه‌‌ها پيدا کرده‌اند و کلماتي که ترانه‌سراها اختراع کرده‌اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:28  توسط محمود موحدان  | 
 

      

من از ۳ سالگى بيمارى اى داشتم كه دائم خانواده ام نگران بودند زنده مى مانم يا نه. از همان موقع فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.
به هرحال به اين نتيجه رسيده ام كه مأموريت مان اين است فرشته بشويم و برويم، واقعاً هيچ كار ديگرى دراين دنيا نداريم. نمى دانم شما خودتان فرشته شده ايد يا نه؟ فرشته شدن كار پرزحمتى است، مثل مديركلى يا رئيس اداره كه پرونده اى را امضاكنى نيست. مديركلى مثل نوكرى است. نوكرها فقط روزها در خدمت اربابند اما كلفت ها شبانه روز در خدمت ارباب شان هستند. بنابراين فرشتگى مثل كلفتى است، تعطيلى ندارد، شب و روز، با هر نفسى كه مى كشى بايد فرشته باشى. ضمناً براى فرشته بودن نبايد چيزى بگيرى، بايد دائم بپردازى. بايد از خودت بكنى، ايثاركنى. براى همين است كه ما مى گوييم اينها كه شهيدند، فرشته اند. اين قضيه راست است، يك شعار سياسى يا اجتماعى نيست كه بگويى تا اگر دوباره چنين موقعيتى پيش آمد بقيه هم بروند بجنگند. من آنقدر شهيد مى شناسم كه اصلاً طعم بستنى آناناس گلاسه را نچشيده اند، هيچوقت نمى دانند كيك پنير چه مزه اى است، هيچوقت تيهوبريان نخورده اند. آنها مردمى بودند كه توى روستا يا شهر، آب خورده اند، نان خشك خورده اند، نفس كشيده اند و بعد غيرت داشته اند و رفته اند جنگ. آنها نرفته اند دنبال دستمزد، نرفته اند بابت شهيدشدن يا فرشته شدن شان دستمزد بگيرند. چون گران ترين چيز آدم جانش است. يك بار به آقاى كيميايى گفتم: كسى كه حاضر است جانش را به خاطر حرفش بدهد، يقيناً آن آدم فرشته است ديگر.
فكر نمى كنم كسى دوست نداشته باشد فرشته شود، اما مشكل اين است كه ما معيارها را يا نمى دانيم يا گاهى گم مى كنيم.
خدا را شكر فرشته شدن ديپلم وفوق ليسانس و دكترى نمى خواهد. يعنى مثلاً نمى خواد يك سلسله كتاب بخوانى و فرشته بشوى. وقتى با قلبت فكركنى فرشته اى، كسى كه گريه مى كند فرشته است. اگر يك سيب اينجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نيستم. ولى اگر آن نصفه كه سرخ تر است را به تو بدهم، فرشته ام. فرشته بودن را نمى شود تعريف، كتابش را خواند يا دكترى فرشته بودن گرفت. الحمدلله دكتر فرشته نداريم! فرشته ها فقط رنج مى كشند، گريه مى كنند و ايثارمى كنند. فرشته بودن اصلاً كارى ندارد، ما اين قضيه را سخت مى گيريم. گاهى حتى ما فرشته ايم و خودمان نمى فهميم. يك بال هاى ريز ريز روى شانه هايمان درمى آيد و ما پرمى كشيم ولى نمى فهميم. وقتى خيلى حالمان خوب است، بايد بدانيم ما فرشته ايم. ضمناً برخلاف اينكه مى گويند فرشته ها ديده نمى شوند بايد بگويم فرشته ها جسميت دارند و جاى پاهاشان كاملاً معلوم است. كافى است پا بگذاريم جاى پاى آنها، آنوقت مى رويم به سمت فرشته ها. در «فيه مافيه» مولوى مى گويد: «خيال باغ تو را به باغ مى برد، خيال دكان به دكان.»
اين را هم اضافه كنم: هرموقع نهار و شام مى خورى، وقتى دارى لبه سفره ات را تا مى زنى كه جمع كنى، اگر زيرش يك عده آدم گرسنه را ديدى، بدان كه تو فرشته اى.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط محمود موحدان  | 
 

 

تهران، باغ فردوس تجريش، حدود سال هاي 1335 تا 1337 سي چهل پسر بچه دبيرستاني با كله هاي تيغ خورده و كت هاي توسي با يقه هاي سفيد پشت سر هم در كلاس در حال بالا رفتن از ميزها و سر و كله همديگر بودند. روي تخته سياه جملات و كلمات بي ربط نوشته بودند. دركلاس باز شد و مردي بلند قامت لاغر وارد كلاس شد. زير بغلش يك كيف چرمي مندرس و تعدادي كاغذ و كتاب بود. ناظم در كنارش با تركه اي در دست به در كلاس زد و كسي از ميان كلاس فرياد زد:« برپا.» همه ايستادند ناظم به همراه معلم وارد كلاس شدند و ناظم گفت:« آقاي آل احمد از امروز معلم ادبيات و انشا شما هستند. » همهمه اي ميان كلاس پيچيد:« آل احمد همان آل احمد نويسنده» ناظم گفت:« آرام باشيد. آقاي آل احمد اين كلاس را به شما مي سپرم» و از كلاس خارج شد. با خروج ناظم از كلاس باز هياهو كلاس را فرا گرفت. آقا معلم جديد وسايلش را روي صندلي گذاشت و قدمي در كلاس زد و گفت: «من جلالم جلال آل احمد. ما رو معلم كردن بياييم اينجا يه چيزي تو مخ شما فرو كنيم. شما 60 – 70 نفري، 60 - 70 تا سئوال و جواب داشته باشيد كه داريد، اما تا جايي كه جا داشته باشد و جواب داشته باشيم، جواب مي ديم. نداشته باشيم هم تو كتاب پيدا مي كنيم مي آريم...»
امروز سالهاست آقا معلم ادبيات كه قرار بود هزار تا پاسخ براي هزار سئوال بچه هاي كلاس خود داشته باشد در گوشه اي از مسجد فيروزآبادي ري خفته است از آن كلاس اما هستند بچه هايي كه هنوز خاطره آقاي معلم پر جنب و جوش نا آرام انشا و ادبيات را كه به هنگام گوش كردن انشا بچه ها در كلاس را مي بست و پشت يكي از ميزها مي نشست و وقتي درس مي داد از شوري انقلابي برايشان حرف مي زد را شفاف در خاطره دارند. آقا معلمي كه پايان دلگير يك روز شهريوري ناغافل چشمهايش را بست و ديگر از خواب برنخاست. محمود گلاب دره اي يكي از آن 70 – 80 نفري است كه در كلاس هفتم دبيرستان شاهپور تجريش كه امروز به نام معلم ادبيات و انشا «جلال ال احمد» است. او در خصوص آقا جلال به ميراث خبر مي گويد: «من حدود سال هاي 1335 – 36 در دبيرستان شاهپور تجريش كه امروز دبيرستان «آل احمد» شده است تحصيل مي كردم در همان سال ها آل احمد دبير دبيرستان ما شد.
وي درباره آشنايي با آل احمد مي گويد: «من پيش از اين كه جلال معلم ما شود، از طريق كتاب ها، مقالات و ادبياتش او را مي شناختم. رابطه ما علاوه بر معلمي و شاگردي رابطه دوستي بود به همين خاطر خارج از چارچوب كلاس به خانه اش مي رفتيم.»
گلاب دره اي مي گويد: «ما در خانه آقا معلم در مورد سياست و ادبيات صحبت مي كرديم. اگر چيزي نوشته بود مي خوانديم و نوشته هاي ما را مي خواند.»
به گفته شاگرد قديمي آل احمد اين سال ها، سال هاي پس از كودتاي 28 مرداد و روز هايي بود كه جلال از حزب توده بريده بود و به نيروي سوم پيوسته بود و سال هاي پيش از ورودش به عرصه روشنفكري اسلامي است.
گلاب دره درخصوص كلاس درس و برخورد جلال آل احمد سر كلاس تعريف مي كند. آن روزها يك شميران بود و يك دبيرستان شاهپور. به همين خاطر از طبقات مختلف در كلاس ما بودند. از فرزند وزير دربار تا پسر خان ‌و پسر يك رفتگر و باغبان كه در كنار هم پشت يك ميز و نيمكت مي نشستند. آن روزها هنوز مدارس به ميزان ثروت تقسيم نمي شد. تدريس در چنين كلاسي بسيار سخت بود اما جلال با شخصيتي كه داشت به راحتي مي توانست كلاس را اداره كند. جلال قدرت اين را داشت كه آدم هاي مختلف را هماهنگ كند. جلال در دبيرستان ادبيات فارسي و انشا درس مي داد اما در كنار اين پوشش درس و مشق سياست را به دانش آموزان جوان و پر شر و شورش مي آموخت.»
وقتي از گلاب دره اي مي پرسم ادبيات جلال چقدر روي نثر وي تاثير داشت مي گويد: «جلال سبك خاص خودش را داشت من اصلا نخواستم مثل آل احمد بنويسم اما به هر حال او روي من تاثير داشته است اما نه تاثير ادبي.»
وقتي مي پرسم :«چه تاثيري؟» كمي مكث مي كند و مي گويد: «آل احمد بيشتر روي مسائل اجتماعي و ديد سياسي ما تاثير گذاشت تا روي نثرمان. هم و غم آقا جلال روي تربيت ما براي مواجهه با مسائل سياسي بود. اصلا روي اين بحث نمي كرد كه نثر شما زيباست يا تكنيك نويسندگي داريد يا خير مي توانيد قصه بنويسيد يا خير يا داستان هاي شما داراي يك چنين مسائل هنري بايد باشد.»
گلاب دره اي كه خود نويسنده است مي گويد: «جلال برخلاف ساير نويسنده ها حتي خود من هيچگاه تاكيد نمي كرد كه نثر تو ايراد دارد و يا تكنيك تو غلط است.»
او به ياد مي آورد:« كه سر كتاب نفرين زمين چقدر با جلال بحث كرده بود كه شما مسائل ويرايشي را رعايت نمي كنيد خودتان مي گوييد نقطه يعني فول استاپ يعني جمله تمام مي شود و او بعد از نقطه مي آورد كه جزو ادوات وصول است دو جمله را بدون نقطه به هم وصل مي كند ولي شما نقطه گذاشتيد و او را بعد از آن استفاده كرديد.»
به گزارش ميراث خبر نويسنده كتاب آقا جلال مي گويد:« رابطه آقا معلم آنقدر با ما صميمي بود كه ما به راحتي از او انتقاد مي كرديم و ايشان هم مي پذيرفت و يا حتي نظر ما را رد مي كرد.»
وي درخصوص سبك خاص ادبي آل احمد با رد اين نكته كه جلال ساده نويسي را با استفاده از جملات كوتاه رواج داد مي گويد: اين چيزهايي كه جلال مي نوشت اصلا ساده نويسي نبود برعكس مشكل نويسي است. اين خيلي كار سختي است كه كسي بتواند بيست تا فعل را بدون اسم و صفت و قيد پشت سر هم بياورد.
گلابدره اي مي گويد: « نثر آل احمد يك نثر ويژه است. نثرش شبيه خودش است كه مربوط به عصبيتش بود نثرش صبر نمي كند كه در يك جمله توضيح دهد پنج شش تا فعل پشت سر هم مي آورد و برخي اوقات آخر جلمه را رها مي كند.»
وي دليل چنين رويكردي را عجول بودن شخصيتي جلال مي داند و مي افزايد: جلال مي خواست مسائل مهم را در يك يا دو جمله بگويد. با نثري كه جلال دارد نمي شود هر چيزي را نوشت شما اگر مي خواهيد قهرمان را بشكافيد با نثر جلال امكان پذير نيست. نثرش بيشتر در سفرنامه مقاله در چيزهايي اين چنيني كه خودش هم موفق بود به كار برده است.
شاگرد قديمي آل احمد آثار جلال را به چند دسته تقسيم مي كند: داستان ها،‌ سفرنامه ها و تحقيقات درخصوص تحقيقات آل احمد مانند غربزدگي معتقد است: «دوره آثاري مثل غربزدگي و در يتيم گذشته است امروز كسي غربزدگي را بخواند با توجه به وضعيت كنوني خنده دار به نظر مي رسد اين حرفها مربوط به دوره خاص آل احمد است.»
اما به نظر گلابدره اي درخشان ترين آثار آل احمد سفرنامه هايش است.
«خيلي از افراد در طول تاريخ به خيلي جاها رفتند سفرنامه نوشتند و ماندگار نبود. اما جلال سفرنامه هايي نوشته كه با يك ديد متفاوت است و همين ارزش داشته است اين سفرنامه ها مثل سفرنامه ناصر خسرو ارزشمند هستند.»
گلابدره اي با اشاره به اينكه آثار ادبي جلال در نوع خودش با توجه به سبك نگارش خاصش مي تواند يك اثر هنري باشد، مي گويد: «آنچه جلال را به عنوان يك نويسنده از سايرين متمايز مي كند اين است كه او نويسنده اي است كه در كنار يك مبارز پرخاشگر قرار گرفته است.»
محمود گلابدره اي در مورد مرگ جلال و شايعاتي كه درخصوص اين مرگ وجود دارد مي گويد: «چون كساني در اين خصوص هنوز زنده هستند و نمي شود خيلي به آن پرداخت هيچ سند قانوني هم در دست نيست كه ثابت كند كه جلال چگونه مرده است. به نظر من مرگ آل احمد كمي مثل مرگ دكتر شريعتي است، چگونه ممكن است مردي اين گونه يك دفعه و بدون هيچ سابقه اي بميرد.»
وي در پاسخ به اين سئوال كه با تعاريفي كه از جلال مي شود او را يك آدم سر تا پا عصبي مي دانستند كه هيچ وقت آرامش نداشته و يك جا بند نبوده با كمي مكث مي گويد: «برعكس آنچه درخصوص او مي گويند در آن روزهاي آخر جلال زندگي آرامي داشت و در روزهايي كه در اسالم بود كمتر با كسي برخورد داشت كه عصبي شود.»
گلابدره اي درخصوص اطلاع از مرگ جلال مي گويد: «ما از مرگ جلال به واسطه يكي از دوستانمان به نام سيد داوود كه نويسنده بود و در اسالم جنگلباني مي كرد مطلع شديم اما نمي دانم چه اتفاقاتي افتاد كه به سرعت جنازه آقا جلال را به تهران منتقل كردند و در مسجد فيروزآبادي دفن كردند.»
گلابدره اي درخصوص وضعيت آرامگاه آقا جلال  مي گويد: سال هاي اخير هيچ كس اهميتي بر مرمت قبر جلال نداده است. نمي دانم چه كسي بايد پيشقدم شود خانواده اش يا دولت. اگر ما مي پذيريم جلال آل احمد به عنوان يك نويسنده مهم است و كتاب هايش را قبول داريم بايد برايش آرامگاهي در خور شخصيتش بسازيم.» گلابدره اي با افسوس از اينكه 36 سال از مرگ آل احمد مي گذرد و هنوز آرامگاهي در خور مقام ادبي و اجتماعي او برايش نساخته اند اضافه مي كند:« در اين سال ها بارها گفتيم كه حداقل يك جايزه ادبي با نام جلال آل احمد به راه بياندازيم كه بتوانيم در آن از نويسندگان صاحب سبك تقدير به عمل آوريم اما هيچ كس جدي نگرفته است.
شاگرد قديمي آل احمد، آقا معلم خود را در يك جمله يك «آدم عصبي ناآرام و متعرض» تعريف مي كند 
فرزانه ابراهيم زاده _خبرگزاري ميراث فرهنگي
www.chn.ir    ۱۳۸۳/۷/۷
http://www.chn.ir/news/Print/?Section=2&id=12375


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط محمود موحدان  | 
 

   

در اعماق وجود هريك از ما  پرنده اي است كه هرچه را ما حس مي كنيم او نيز حس مي كند بايد  به صداي او گوش كنيم و مراقبش باشيم  بعضي از ما هميشه صداي اورا مي شنويم بعضي تقريبا  هرگز نمي شنويم وبعضي از ما در تمام زندگي فقط يكبار صدايش را مي شنويم پرنده روح به ما مي آموزد  چگونه از بالهايمان استفاده كنيم واز پرواز لذت ببريم.
پرنده روح
درژرفاي وجودما يك روح زندگي مي كند
كسي تابه حال روح رانديده
اماهمه ميدانيم كه اوآنجاست
نه تنها مي دانيم كه او انجاست
بلكه حتي مي دانيم توي آن چيست.
درآن روح
درست وسط آن
پرنده اي است كه روي يك پايش ايستاده.
اوهمان پرنده روح است.
هرچه راكه ماحس مي كنيم اوهم حس مي كند.
وقتي كسي دل مارامي شكند
پرنده ي روح ازدردواندوه مدام دور خودش وي چرخد.
وقتي كسي به ماعشق مي ورزد
اورقص كنان به پروازدرمي آيد
وجست وخيزكنان بالاوپايين مي پرد
وقتي كسي ماراصدامي زند پرنده روح گوش تيزمي كند
تاببيند ماراچه طورصدازده اند
وقتي كسي ازدست ماعصباني مي شود
پرنده روح خودش را جمع مي كند ودرخود فرومي رود
وساكت وغمگين مي شود

كتاب پرنده ي روح /نوشته: ميكال اسنانيت /ترجمه:اكرم حسن /نشرمركز1379
كتابي براي كودكان/نوجوانان وبزركسالان


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:17  توسط محمود موحدان  | 
   

Tuesdays with Morrie  by Mitch Albom 
پشت جلد کتاب آمده است
«کتابي يا نگارش عالي، سخن روشن از خرد و فراست که از روي عشق سادگي در فراسوي پيچيدگي‌هاي زندگي را ترسيم کرده است» (دکتر اسکات‌پک)
«برگ برگ اين کتاب کوچک اما زيبا و اعجاب‌برانگيز، از گرماي عشقي بي‌ پيرايه مي‌درخشد.»( هارولد گوشنر)
اين کتاب گنجينه‌اي توصيف ناشدني است. درک فناپذيري آموزگاري بزرگ و منبعي براي روشنگري است. داشتن مرشدي که اين تجربه را با ما در ميان بگذارد دستمايه فراست است.( دکتر برني سيگل)
سه‌شنبه‌ها باموري ـ ميچ البوم ـ مترجم هدي قراچه‌داغي ـ چاپ چهارم انتشارات البرز تهران 1385. اين کتاب در سال 1378 با همين عنوان با ترجمه محمود دانايي و در سال 1379 تحت عنوان من و استاد و عشق با ترجمه صديقه ابراهيمي (فخار) نيز منتشر شده است داستان ارتباط عاطفي و صميمي يک دانشجويي سال آخر با استاد پير و بيمار خودمي باشد اين کتاب به نوعي نقد فرهنگ آمريکايي و مزمت اخلاق سرمايه‌داري است
كتاب «سه شنبه ها با مورى» با ترجمه محمود دانايى توسط انتشارات جيحون در بهار ۸۴ منتشر شده بود و اكنون تجديد چاپ و به بازار عرضه شده است. ماندانا قهرمانلو نيزاين اثر راترجمه نموده است

شروع كتاب اينگونه است
آخرين کلاس زندگي استاد پيرمن هفته‌اي يک بار در منزل او تشکيل مي‌گرديد در کنار پنجره‌اي در اتاق مطالعه او، تا بتواند از آنجا بوته کوچک باميه را با برگهاي صورتي رنگش تماشا کند کلاس روزهاي سه‌شنبه و بعد از صرف صبحانه تشکيل مي‌شد موضوع درس ما «معناي زندگي» بود استاد آنچه را به تجربه مي‌دانست درس مي‌داد.
به کتابي نياز نبود. با اين حال موضوعات مختلفي مطرح مي‌شد موضوعاتي از قبيل عشق، کار، جامعه، خانواده، پيرشدن، بخشودن و سرانجام مرگ، آخرين درس استاد کوتاه و خلاصه بود در حد چند کلمه با آنکه امتحان نهايي در کار نبود قرار اين شده بود که از آنچه اموخته بودي رساله‌اي مفصل بنويس حاصل کار کتابي است که مي‌خوانيد. آخرين کلاس استاد پير من تنها يک دانشجو داشت آن دانشجو من بودم.
از صحبتهاي موري استاد پير:
«مرگ تنها يکي از موضوعاتي است که مي‌توان از آن اندوهگين بود. اما زندگي به دور از خوشبختي هم مطلب ديگري است. بسياري از کساني که به ديدن من مي‌آيند شاد و خوشبخت نيستند.»
«به اين دليل که فرهنگ ما به گونه‌اي نيست که به مردم احساس خوشبختي بدهد ما بدآموزي مي‌کنيم، آموزش اشتباه مي‌دهيم و بايد خيلي قوي باشي که اگر متاع را نمي‌پسندي خريدار آن نشوي. فرهنگي از آن خود ابداع کن، اغلب مردم از اين کار عاجزند به مراتب ناخوشايندتر از من هستند.»
«زندگي مجموعه‌اي از فراز و نشيب‌هاست. دلت مي‌خواهد کاري بکني اما مجبوري کار ديگري انجام دهي، از چيزي ناراحتي اما نمي‌داني که نبايد باشي، چيزهايي را امر مسلم مي‌پنداري و اين در حالي است که مي‌داني هرگز نبايد چيزي را امر مسلم فرض کني.»
«حالا که بيمار هستم و رنج مي‌برم، بيش از هر زمان خودم را به کساني که آنها هم از زندگيشان رنج مي‌برند نزديکتر احساس مي‌کنم پرشيب در تلويزيون شاهد صحنه‌هايي از بوسني بودم. مردم در خيابان‌ها مي‌دويدند و کساني به آنها شليک مي‌کردند، کشته مي‌شدند قربانيان بي‌گناه ... گريه کردم. ناراحتيشان را احساس کردم، انگار ناراحتي خودم بود. من هيچ کدام آنها را نمي‌شناسم. اما چگونه مي‌توانم نسبت به آنها بي‌اعتنا باشم؟»
«بهترين چيزها در زندگي اين است که بداني چگونه به ديگران عشق به ورزي و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوي.»
«بگذار عشق به درونت رخنه کند، عشق تنها حرکت منطقي است.»

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:49  توسط محمود موحدان  | 
        alberto moravia

آلبرتو موراویا (نام اصلی آلبرتو پینکـِرْلِه) (۲۸ نوامبر ۱۹۰۷ - ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۰) یکی از رمان‌نویسان اصلی ایتالیا در سدهٔ بیستم بود.
موضوعات آثار او جنسیت، بیگانگی و وجودگرایی بود. معروف‌ترین اثر او رمان ضدفاشیستی دنباله‌رو است.
موراویا نویسنده برجسته ایتالیایی در سال 1990 میلادی درگذشت. او در داستانهایش به مسایل اجتماعی توجه خاصی نشان می‌داد. موراویا را به عنوان بزرگترین نویسنده قرن بیستم ادبیات ایتالیا می‌شناسند. زن سرخ پوش عنوان مهم‌ترین اثر داستانی اوست.
 این نویسنده سبک روایت‌گری خاص خودش را دارد. رمان‌ها و داستان‌های بلند او همواره با روی‌کردی تراژیک نوشته می‌شوند، اما داستان‌ رومی جنبه‌هایی از طنز دارد و این باعث شده تا این کتاب اثری متفاوت از سایر آثار این نویسنده باشد.
 زبان ایتالیایی موراویا، بسیار پیشرفته و قوی است و ظرافت‌های نثر او باعث می‌شود تا لطف اثر در ترجمه از زبان واسطه از میان برود.
آلبرتو موراویا، رمان نویس و نمایشنامه نویس ایتالیایی در سال 1907 در شهر رم زاده شده و در طی 83 سال عمر خود، بیش از 37 رمان، مجموعه داستان کوتاه و نمایشنامه منتشر ساخته است.

 آثار
دنباله‌رو (Il Conformista)
بی‌تفاوت‌ها
عشق و زناشویی لیدا
داستان‌های رومی
سرکشی
دلتنگی
اروتیسم در ادبیات
زن سرخ پوش

ترجمه جدید داستان‌های رومی آلبرتو موراویا 
داستان‌های رومی آلبرتو موراویا، بعد از 22 سال تجدید چاپ می‌شود.
رضا قیصریه، مترجم این کتاب، با اعلام این خبر به ایبنا افزود: 26 داستان در این مجموعه گردآوری شده که مستقیما از زبان ایتالیایی به فارسی برگردانده شده است.
 این داستان‌ها یک بار در سال 1364 با نام "داستان‌های رومی" انتشار یافته‌اند، اما این‌بار نام "من که حرفی ندارم" که نام یکی از داستان‌های این مجموعه است، برای کتاب برگزیده شده و این تغییر نام، ضمن بازنویسی کلی اثر، باعث شده که بتوان آن را یک کتاب جدید دانست.
رضا قیصریه مترجم این کتاب نیز در سال 1319 زاده شده و کار ترجمه خود را با برگرداندن آثار ادبیات فارسی به زبان ایتالیایی آغاز کرد. وی ضمن مطالعه و تحقیق بر روی ادبیات معاصر ایتالیا، تاکنون ترجمه‌هایی از برخی نویسنده‌گان ایتالیایی چون ایتالو کالوینو، لئوناردو شاشا، پیر اندلو لوئیجی و فرانچسکو سوریانو را به بازار کتاب ایران عرضه کرده است.
"من که حرفی ندارم" مراحل انتشار را سپری کرده و به زودی توسط نشر کتاب خورشید، عرضه خواند شد.

جلد دوم «داستان‌های رومی» در راه انتشار
24 مرداد 1386
«آدم بدشانس» جلد دوم از مجموعه داستان‌های رومی، نوشته آلبرتو موراویا،‌ با ترجمه مژگان مهرگان منتشر می‌شود. جلد اول این کتاب چندی پیش با نام «من‌که حرفی ندارم» با ترجمه رضا قیصریه منتشر شده بود.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مژگان مهرگان،‌ مترجم زبان ایتالیایی، جلد دوم «داستان‌های رومی» را ترجمه کرده و این کتاب به زودی به بازار نشر ایران عرضه می‌شود.
جلد اول این داستان‌ها که 27 داستان کوتاه از آلبرتو موراویا را شامل می‌شد، چند ماه پیش توسط رضا قیصریه ترجمه و منتشر شد. انتشار این سری از کتاب‌ها را انتشارات «کتاب خورشید» به عهده دارد.
آلبرتو موراویا، این داستان‌ها را با الهام از سروده‌های جواکینو بلی، غزلسرا و طنزپرداز رومی قرن هجدهم میلادی نوشته است و خود در مورد این اقتباس گفته است: جنگ که تمام شد به سراغ "بلی" رفتم، از دوران جوانی، به غزل‌ها و ظریفه سازی‌های او علاقه مند بودم، به ویژه به روایتگر این طنز‌ها که ‌شخص اول بی‌نامی بود. هرچند استفاده از سوم شخص برای من جذابیت بیشتری داشت. کوشیدم روم و مردم آن را همان‌گونه توصیف کنم که "بلی" در غزل‌ها و ترانه‌های خود تصنیف کرده است و در واقع تنها یک رونویسی از آثار "بلی" انجام داده و آن‌ها را به نثر برگردانده ام،‌ آن هم در زمان حاضر. بدین گونه بود که داستان‌های رومی زاده شد.

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:21  توسط محمود موحدان  | 
 

       

نقش غریب درها
از پشت در بسته صدای بلند و ممتد جریان آب می آمد. آلبینوس با تیغ ژیلت آب داده یک طرف صورتش را با دقت تراشید. فکر کرد که خدا کند اینجا خرچنگ آمریکایی داشته باشد. آب همین طور با شدت جریان داشت و صدای آن بلندتر و بلندتر می شد. آلبینوس زیر چانه اش را زده بود و داشت دوباره به سراغ سیب آدمش می رفت که همیشه چند موی زبر روی آن می ماند. ناگهان متوجه شد آب از زیر در حمام دارد به درون اتاق می آید. غرش شیرهای آب هم دیگر حالتی پیروزمندانه و مغرورانه به خود گرفته بود. به طرف در دوید و در زد و زیر لب گفت؛ «غرق که نمی شود».
«عزیزم حالت خوب است؟ اتاق را آب برداشته!»جوابی نیامد.فریاد زد؛ «مارگو، مارگو!» و (بی آنکه به نقش غریبی فکر کند که درها در زندگی او و مارگو داشتند) چندین بار دستگیره را تکان داد. مارگو بی سر و صدا به حمام بازگشت. حمام را بخار و آب داغ گرفته بود. بلافاصله شیرها را بست. با صدایی غم زده از پشت در داد زد؛ «خوابم برده بود». آلبینوس گفت؛ «تو دیوانه ای. نمی دانی چقدر مرا ترساندی». جوی آبی که فرش طوسی روشن را تیره می کرد، ضعیف شد و از حرکت ایستاد. آلبینوس به طرف آینه برگشت و دوباره گلویش را کف مالی کرد.سر شام مارگو بسیار خوشحال و خوش اخلاق بود. روی تراس نشستند. شب پره ای سفید دور چراغ چرخید و روی رومیزی افتاد. مارگو گفت؛ «تا می توانیم اینجا می مانیم. خیلی از اینجا خوشم آمده».
خنده در تاریکی - ولادمیر نابوکف /ترجمه امید نیک فرجام


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:51  توسط محمود موحدان  | 
 

  


پیرمرد و دریا نام رمان کوتاهی است از نویسنده سرشناس امریکایی، ارنست همینگوی. این رمان در سال ۱۹۵۱ در کوبا نوشته شد و در ۱۹۵۲ به چاپ رسید. «پیرمرد و دریا» واپسین اثر مهم داستانی همینگوی بود که در دوره زندگی‌اش به چاپ رسید. این داستان، که یکی از مشهورترین آثار اوست، شرح تلاش‌های یک ماهیگیر پیر کوبایی است که در دل دریاهای دور برای بدام انداختن یک نیزه‌ماهی بسیار بزرگ با آن وارد مبارزهٔ مرگ و زندگی میگردد. نوشتن این کتاب یکی از دلایل عمده اهدای جایزه ادبی نوبل سال ۱۹۵۴ به ارنست همینگوی بوده‌است. پیرمرد و دریا یک «رمان کوتاه» است چرا که این رمان به فصل‌ها و یا قسمت‌های جدا تقسیم نشده‌است و علاوه بر این فقط اندکی از یک داستان کوتاه بلندتر است. «پیرمرد و دریا» برای اولین بار در تمامیت خود، شامل ۲۶٬۵۰۰ واژه، در شماره یکم سپتامبر ۱۹۵۲ مجله لایف (Life) منتشر شد و باعث گردید که ظرف فقط ۲ روز بیش از ۵ میلیون نسخه از این مجله به فروش برود. نقدهایی که درباره این داستان نوشته شد همگی بدون استثناء و بطور اغراق‌آمیزی مثبت بودند. هرچند بعدها تعداد کمی نقد مخالف نیز نوشته شد که نویسندگانشان زیاد با «پیرمرد و دریا» میانه خوبی نداشتند و به آن خرده میگرفتند. در یکی از چاپ‌های اولیه، نام کتاب در روی جلد اشتباهاً «پیرمردها و دریا» به چاپ رسیده بود.
 الهام از واقعیت
 گرگوریو فونتسزمانی که ارنست همینگوی (از سال ۱۹۴۰ به بعد) بهمراه همسر سومش مارتا گلهورن (Martha Gellhorn) در کوبا زندگی میکرد، قایقرانی و ماهیگیری تفریحات اصلی او بحساب می‌آمدند. زندگی‌نامه‌نویسانی که در مورد زندگی و آثار همینگوی مقاله و کتاب نوشته‌اند همگی همداستان‌اند شخصیت «پیرمرد» در داستان «پیرمرد و دریا» دست کم در برخی از موارد برگرفته از شخصیت واقعی یک ماهیگیر کوبایی بنام گرگوریو فوئنتس (Gregorio Fuentes) بوده‌است. همینگوی در سالهای ۱۹۳۰ گرگوریو را برای نگهداری و محافظت از قایق خود، «پیلار»، استخدام کرده بود و بعدها وقتی در کوبا اقامت گزید بین او و آن پیرمرد ماهیگیر پیوندهای دوستی محکمی ریشه گرفت. فوئنتس برای مدت تقریبا ۳۰ سال، حتی وقتی که همینگوی در کوبا زندگی نمی‌کرد، ناخدایی «پیلار» را به‌ عهده داشت. فوئنتس در سال ۲۰۰۲ در اثر ابتلا به سرطان در سن ۱۰۴ سالگی درگذشت. وی پیش از مرگ، «پیلار» را به دولت کوبا هدیه نمود. با توجه به بی‌سوادی فوئنتس، او هرگز نتوانست پیرمرد و دریا را بخواند.

 خلاصه داستان
«پیر مرد و دریا» داستان مبارزه حماسی ماهیگیری پیر و با تجربه‌است با یک نیزه ماهی غول پیکر برای بدام انداختن آن. صیدی که می‌تواند بزرگتری صید تمام عمر او باشد.
وقتی داستان آغاز میگردد سانتیاگو Santiago، پیرمرد ماهیگیر، ۸۴ روز است که حتی یک ماهی هم صید نکرده‌است. او آنقدر بد شانس بوده‌است که پدر و مادر شاگرد او، مانولین Manolin، او را از همراهی با پیرمرد منع کرده و به او گفته‌اند بهتر است با ماهیگیرهای خوش شانس تر به دریا برود. مانولین اما به پیر مرد علاقه مند است و در تمام مدتی که پیرمرد دست خالی از دریا برگشته‌است هر شب به کلبه او سر زده ، وسائل ماهیگیری اش را ضبط و ربط کرده، برایش غذا برده و با او در باره مسابقات بیس بال آمریکا به گفتگو نشسته‌است. یک شب بالاخره پیرمرد به مانولین میگوید که مطمئن است که دوران بدشانسی‌های او به پایان رسیده‌است و بهمین دلیل خیال دارد روز بعد قایقش را بردارد و برای صید ماهی تا دل آبهای دور خلیج برود.
فردای آنشب در روز هشتاد و پنجم سانتیاگو به تنهایی قایقش را به آب می‌اندازد و راهی دریا می‌شود. وقتی از ساحل بسیار دور میشود طعمه خود را به دل آبهای عمیق خلیج می‌سپارد. ظهر روز بعد یک ماهی بزرگ، که پیرمرد مطمئن است یک نیزه ماهی است، طعمه را می‌بلعد. سانتیاگو قادر به گرفتن و بالا کشیدن آن ماهی عظیم الجثه نیست و متوجه می‌شود که در عوض ماهی دارد قایق را می‌کشد و با خود می‌برد. دو روز و دو شب بهمین صورت می‌گذرد و پیرمرد با جثه نحیف خود فشار سیم ماهیگیری که توسط ماهی کشیده می‌شود را تحمل می‌کند. سانتیاگو در اثر کشمکش و تقلا زخمی شده‌است و درد می‌کشد اما با اینحال ماهی را برادر خطاب می‌کند و تلاش و کوشش‌های او ارج می‌گذارد و آنرا را ستایش می‌کند.
در روز سوم ماهی از کشیدن قایق دست بر می‌دارد و شروع می‌کند به چرخیدن بدور آن. پیرمرد متوجه می‌شود که ماهی خسته شده‌است و با اینکه خود نیز رمقی در بدن ندارد هرطور شده ماهی را بکنار قایق می‌کشاند و با فرو کردن نیزه‌ای در بدنش آنرا می‌کشد و به مبارزه طولانی خود با آن ماهی سرسخت و سمج پایان می‌بخشد. سانتیاگو ماهی را به کنار قایق خود می‌بندد و پارو زنان بطرف ساحل حرکت می‌کند و به این می‌اندیشد که در بازار چنین ماهی بزرگی را از او به چه مبلغی خواهند خرید و ماهی با این جثه بزرگش شکم چند نفر گرسته را سیر خواهد کرد. پیرمرد اما پیش خود بر این عقیده است که هیچکس لیاقت آنرا ندارد که این ماهی با وقار و بزرگ منش را بخورد.
وقتی سانتیاگو در راه بازگشت به ساحل است کوسه‌ها که از بوی خون پی به وجود نیزه ماهی برده‌اند برای خوردنش به آن حمله می‌برند. پیرمرد چندتا از این کوسه‌ها را از پای در می‌آورد ولی در نهایت شب که فرا می‌رسد کوسه‌ها تمام ماهی را می‌خورند و فقط اسکلتی از او باقی می‌گذارند. سانتیاگو بخاطر قربانی کردن ماهی خود را سرزنش می‌کند. روز بعد پیش از طلوع آفتاب پیرمرد به ساحل می‌رسد و با خستگی دگل قایقش را بدوش می‌کشد و راهی کلبه‌اش می‌گردد. وقتی به کلبه می‌رسد خود را روی تختخواب می‌اندازد و به خوابی عمیق فرو می‌رود.
عده‌ای از ماهیگیران بی‌خبر از ماجراهای پیرمرد برای تماشا به دور قایق او و اسکلت نیزه‌ماهی جمع می‌شوند و گردشگرانی که در کافه‌ای در همان حوالی نشسته‌اند اسکلت را به اشتباه اسکلت یک کوسه‌ماهی می‌پندارند. شاگرد پیرمرد، مانولین، که نگران او بوده‌است با خوشحالی او را صحیح و سالم در کلبه‌اش می‌یابد و برایش روزنامه و قهوه می‌آورد. وقتی پیرمرد بیدار می‌شود، آن دو دوست به یکدیگر قول می‌دهند که بار دیگر به اتفاق برای ماهیگیری به دریا خواهند رفت. پیر مرد از فرط خستگی دوباره به خواب می‌رود و خواب شیرهای سواحل آفریقا را می‌بیند.
نمادگرایی و شخصیت
درونمایه داستان «پیرمرد و دریا» را می‌توان به روش‌های گوناگون تعبیر و تفسیر نمود. خود همینگوی در این مورد گفته‌است:
شما هیچ کتاب خوبی را پیدا نمی‌کنید که نویسندهٔ آن از پیش و با تصمیم قبلی نماد و یا نمادهایی در آن وارد نموده باشد... من کوشش کردم در داستانم یک پیر مرد واقعی، یک پسربچه واقعی، یک دریای واقعی، یک ماهی واقعی و یک کوسه‌ماهی واقعی خلق نمایم. و تمام اینها آنقدر خوب و حقیقی از کار در آمدند که حالا هریک می‌توانند به معنی چیزهای مختلفی باشند. [۱]
سبک داستان، سادگی آن و واقعی و قابل باور بودن ماجراهای آن این امکان را بوجود می‌آورند که داستان را بتوان به روش‌های گوناگون تعبیر و تفسیر نمود. چند نمونه از این تفاسیر بدین شرح‌اند:
سانتیاگو بعنوان نماد یک قهرمان شکست‌خورده
سانتیاگو شخصیت اصلی داستان «پیرمرد و دریا» می‌تواند نماد یک قهرمان شکست خورده باشد. او نمونه‌ای است از شجاعت، قدرت و استقامت نژاد انسان. او مثل تمام انسانها با سرنوشت (ماهی) و زندگی که هم دوست‌داشتنی است و هم مورد نفرت (دریا) به مبارزه برمی‌خیزد. چیزی که در واقعیت امر باعث شکست سانتیاگو می‌شود غرور اوست. سانتیاگو نمادی است برای نوع انسان. همینگوی در چندین جا او را با عیسی مسیح مقایسه کرده‌است. سانتیاگو «دکل قایقش را روی شانه‌هایش گذاشت و به طرف بالای جاده به راه افتاد... او قبل از آنکه به کلبه‌اش برسد پنج بار بر زمین نشست». و این شباهت زیادی دارد به حالت‌های عیسی مسیح وقتی صلیب بر دوش به سمت مصلوب‌شدن گام برمی‌داشت. جلوتر در داستان می‌خوانیم که وقتی سانتیاگو خوابید «صورتش رو به پائین بود...بازوانش به دو طرف دراز شده و کف دستانش رو به بالا بودند». حالتی که کاملا به قرارگرفتن مسیح بر روی صلیب شباهت دارد. پیرمرد در تمام طول داستان در آرزوی داشتن نمک، این ادویه و چاشنی اصلی غذای نوع انسان،است. او درست به مانند حواریون عیسی مسیح ماهیگیر است.
نیزه‌ماهی نماد مذهب است. ماهی از همان روزهای اول پیدایش مسیحیت، نماد این دین بوده‌است. دریا نشانه زندگی است چرا که زندگی از آنجا آغاز شده‌است و بقای بشریت بسته به وجود آنست. س انتیاگو یک قهرمان است ولی یک قهرمان شکست خورده. او بر حریف که او آنرا برادر خود می‌خواند چیره می‌گردد اما پیروز از میدان بیرون نمی‌آید چرا که به هدف خود (فروش ماهی) نمی‌رسد. پیرمرد هرچند در پایان داستان زنده می‌ماند اما بخشی از شخصیت او قهرمانانه جان سپرده‌است.
سانتیاگو بعنوان نماد یک قهرمان شکست ناپذیر
پیرمرد در طول ۸۴ روزی که موفق به صید ماهی نمی‌شود شکم خود را با اندک غذایی که کافه‌چی محل از روی دلسوزی به او می‌دهد سیر می‌کند. او گرسنگی و تحقیر را تحمل می‌کند ولی هرگز امید خود را برای صید یک ماهی بزرگ از دست نمی‌دهد. او به انتظار روز موعود می‌نشیند. ذات صیدکردن برای او مهم‌تر از سیرکردن شکم گرسنه خویش است. و آن ماهی بزرگ بالاخره روزی واقعاً از راه می‌رسد. پیرمرد برای اثبات مهارت و قدرت خویش در ماهیگیری گرسنگی خود را نادیده می‌گیرد. ولی وقتی ماهی را صید می‌کند، قسمتش نیست که بتواند آنرا برای خویش نگهدارد. شانسی که در پیدا کردن و صید آن ماهی غول‌پیکر داشته‌است در مقابل یک ضرر مادی (خورده‌شدن ماهی توسط کوسه‌ها) قرار می‌گیرد. ماهی می‌توانست پاداشی باشد برای آن همه تلاش، مبارزه و تحمل درد. اما وقتی سانتیاگو توجه خود را از شور و حال به‌دام‌انداختن ماهی منحرف کرده و به طمع و منافع مادی (فروش ماهی در بازار) متمرکز می‌کند، شانس و اقبال از وی روی بر می‌گردانند. چرا که دریا طمع‌کاری را پاداش نمی‌دهد. اما پیرمرد هرچه باشد بازی را نباخته‌است. یکی از پیام‌هایی که مکرراً در کارهای همینگوی به چشم می‌خورد را می‌توان در نقل قول زیر خلاصه کرد:
یک انسان واقعی ممکن است نابود شود ولی هرگز شکست نخواهد خورد.
سانتیاگو به دلیل طمع خویش مجازات می‌گردد ولی هیچ چیز نخواهد توانست درخشش پیروزی او بر نیزه ماهی عظیم الجثه را زایل نماید.
 پانویس
↑ مجله تایم ، ۷ ژوئیه ۱۹۹۹
منبع
ویکی پدیا انگلیسی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:5  توسط محمود موحدان  | 
 

  

سید محمدعلی جمالزاده (متولد ۲۰ مرداد ۱۲۷۰ در اصفهان، درگذشت ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو). نویسنده، ادیب و روشنفکر ایرانی.
محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود، سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.
برخی از آثار او عبارتند از:
«دارالمجانین»، «سرگذشت عمو حسینعلی» در سال ۱۳۲۱ (۱۹۴۲)
«سروته یک کرباس» ۱۳۲۳ (۱۹۴۴)
«قلتشن دیوان» ۱۳۲۵ (۱۹۴۶)
«صحرای محشر»
«هزار پیشه» ۱۳۲۶ (۱۹۴۷)
«معصومه شیرازی» ۱۳۳۳ (۱۹۵۴)
«تلخ و شیرین» ۱۳۳۴ (۱۹۵۵)
«شاهکار»۱۳۳۷ (۱۹۵۸)
«کهنه و نو»
« قصه قصه‌ها»
«قصه‌های کوتاه قنبرعلی» ۱۳۳۸ (۱۹۵۹)
« هفت کشور»
«غیر از خدا هیچکس نبود» ۱۳۴۰ (۱۹۶۱)
«شورآباد» ۱۳۴۱ (۱۹۶۲)
«خاک و آدم »
«صندوقچه اسرار» ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)
«آسمان و ریسمان» ۱۳۴۳ (۱۹۶۴)
«مرکب محو» ۱۳۴۴ (۱۹۶۵)،«قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریشدار» ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)
«قصه ما به سر رسید» ۱۳۵۷ (۱۹۷۸)

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:58  توسط محمود موحدان  | 
 

    

  اسمرالدا ، دختر کولی گرانسر و بسیار حساسی است که برای آنکه نانی دربیاورد، به اتفاق بزغاله وفاداری به اسم جالی، می‌رقصد و طالع می‌بیند و در دل کازیمودو، ناقوس‌زن کلیسا، عشق برمی‌انگیزد.
کوژ پشت نوتردام [Noter-Dame de Paris]. رمانی به قلم ویکتور ماری هوگو (1) (1802-1885)، نویسنده فرانسوی، که در 1831 انتشار یافت. این اثر که به منتهی درجه معرف رمانتیسم است. اسمرالدا (2)، دختر کولی گرانسر وخاموش و در نهان بسیار حساس است که برای آنکه نانی  دربیاورد، به اتفاق بزغاله وفاداری به اسم جالی (3)، می‌رقصد و طالع می‌بیند. این دختر کولی که پیش از دوره رشد کامل، زنی شهر آشوب شده است در دل همه و به ویژه در دل کلود فرولو (4)، رئیس شماسهای نوتردام و مفتشی که نفْس شکنجه‌اش می‌دهد، و نیز در دل کازیمودو (5) مدهش، ناقوس‌زن کلیسا، گوژپشت فقیری نیرومند مثل هرکول، عشق برمی‌انگیزد. و فرولو که از راه ترحم کازیمودو را بزرگ کرده است، مأمورش می‌کند که دخترک را برباید. نوتردام دو پاری، از این گذشته عرصه جماعت پرجنب وجوش محله گدایان و دزدان نیز هست؛ همان محله ممنوعه نزدیک میدان گرو (6) که گدایان قلابی و معلولهای قلابی و همه توده گستاخ و وحشت‌بار ولگردها و گداهای حرفه‌ای در آن گردهم می‌آیند؛ اجتماعی که سلسله مراتب بسیار نیرومندی دارد و اسمرالدا، که همه دوستش می‌دارند و با حسد و غیرت جانب احترامش را نگه می‌دارند در آن زندگی می‌کند. و اما درباره خود اسمرالدا باید بگوییم که دلباخته افسر پلیسی به نام فبوس دوشاتوپر (7) است که به هنگامی که کازیمودو طبق توطئه برای ربودنش آمده بود، جان وی را نجات داد. وانگهی،‌عشق آتشینی که دختر به فبوس دارد در نظر او ماجرای عشق زودگذری مثل بسیاری ماجراهای دیگر است و بس. افسر پلیس در جریان وعده ملاقاتی که دخترک به او داده است، در شرف غلبه بر اوست که ناگهان کلود فرولو پدیدار می‌شود و او را به ضرب خنجر می‌کشد. اما از آنجا که اسمرالدا به رئیس شماسها به چشم تحقیر نگریسته است، متهم به قتل می‌شود و رئیس شماسها نیز او را به دست سرنوشت رها می‌کند. کازیمودو دختر را ‌که حکم مرگش داده شده است نجات می‌دهد و او را به خانه خود بر برجهای کلیسا می‌برد؛ دنیای وهم‌آوری که انباشته از میزابهای آراسته به مجسمه‌های دیو و اژدهاست. به زودی بینوایان دنیای ولگردها و گداهای حرفه‌ای برای آزادکردنش فرا می‌رسند. کازیمودو که درباره نیات آنان به اشتباه افتاده است از بالای برج سنگبارانشان می‌کند در همین حال کلود فرولو این آشوب و غوغا را غنیمت می‌شمارد و اسمرالدا را می‌رباید. اما رئیس شماسها، که یک بار دیگر نیز دست رد بر سینه‌اش زده می‌شود، از شدت خشم دختر کولی را به دست زن گوشه‌نشین بیچاره و نیمه دیوانه‌ای می‌دهد که کینه وحشی‌منشانه‌ای از کولیها به دل دارد؛ زیرا که در زمان گذشته دخترش را ربوده‌اند، دختری که همسال اسمرالدا می‌توانست باشد. اما زن گوشه‌نشین زندانی خودش را شکنجه نمی‌دهد و زود درمی‌یابد که اسمرالدا همان بچه‌ای است که گم کرده بود. در این حال، نگهبانان برای تصاحب محکومه می‌آیند و دیری نگذشته، کازیمودو و کلود فرولو از بالای نوتردام شاهد شکنجه اسمرالدا می‌شوند: آن وقت، گوژپشت ولی‌نعمت خود را از بالا به پایین پرت می‌کند، سپس خود به گورستان محکومان می‌رود و در حالی که جسد اسمرالدا را در آغوش خود می‌فشارد، جان می‌دهد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:46  توسط محمود موحدان  | 
      

نام نویسنده:میچ البوم ترجمه:پاملا یوخانیان انتشارات کاروان

هر پایانی آغاز هم هست،فقط در آن لحظه این را نمی دانیم.
ادی،سرباز کهنه کاری است که احساس می کند در زندگی بی معنایش،شامل نگهداری از دستگاه های یک شهربازی،به دام افتاده است.در طول سال ها،شهربازی عوض شده و ادی هم همین طور،از جوانی خوش بین و امیدوار،به پیرمردی تلخ و دل خسته مبدل می شود.زندگی اش سرشار از یکنواختی،تنهایی و پشیمانی است.
و بعد،ادی در روز تولد 83 سالگی اش،در سانحه غم انگیزی،هنگام نجات دادن دختر کوچکی از سقوط یک گردونه،می میرد.در دم آخر،دو دست کوچک را در دستانش احساس می کند و بعد هیچ.ادی در زندگی پس از مرگ چشم می گشاید و در می یابد که بهشت،باغ عدن سرسبز نیست،بلکه جایی است که پنج نفر که در زندگی او نقشی داشته اند،زندگی زمینی اش را برایش توضیح می دهند.این پنج نفر ممکن است از عزیزان او و یا غریبه باشتد.اما همه آن ها زندگی او را به شکلی تغییر داده اند.
آن پنج نفر،به نوبت ،پیوندهای نادیده زندگی زمینی او را نشانش می دهند.در تمام طول داستان ،ادی نومیدانه به دنبال یافتن رستگاری در آخرین اقدام زندگی اش ،یعنی نجات آن دخترک است:آیا کارش موفقیتی قهرمانانه بوده یا شکستی مفتضحانه؟
پاسخ این سئوال که از نامتحمل ترین شخص می آید،به اندازه لحظه دیدن بهشت،الهام بخش است.
میچ البوم داستانی بدیع و خارق العاده آفریده است که تصور شما را درباره زندگی پس از مرگ،و معنای زندگی هر انسان بر روی زمین زیرو رو می کند.
در این کتاب میچ آلبوم، همه باورهای ما را نسبت به دنیای پس از مرگ تغییر می‌دهد و زندگی این دنیای ما را معنی می‌بخشد. این کتاب برای همه خواننده‌ها جذاب خواهد بود.
میچ آلبوم، نویسنده پرفروش‌ترین کتاب دنیا - سه شنبه‌ها با موری - و شش کتاب دیگر است. او مقاله‌نویس، روزنامه و گوینده رادیو و تلویزیون است و با انجمنهای خیریه بسیاری همکاری میکند. در حال حاضر او با همسرش جانی، در میشیگان زندگی میکند.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:34  توسط محمود موحدان  | 
       

نویسنده : جووانی گوارسکی ترجمه : مرجان رضایی
انتشارات : نشر مرکزچاپ اول ۱۳۸۵ تعداد صفحات : 277 صفحه
یک کشیش، یک کمونیست، قصبه‌ای «توی دره‌ی پو» در نوار خاکی شمال ایتالیا و یک مجسمه‌ی مسیح؛ «دنیای کوچک دن کامیلو» را ‌این‌ها شکل داده‌اند اما قضیه به هم‌این‌جا ختم نمی‌شود، چون این کشیش، «دن کامیلو»ی ساده‌دل، لجوج و البته هوش‌یار است و کمونیست قصه هم «په‌پونه»ی کم‌سواد و زورمند که هم‌زمان شهردار، مکانیک قصبه و رییس حزب کمونیست آن است.
«در این دنیای کوچک، بین شط و کوه، بسیاری چیزها اتفاق می‌افتد که در هیچ کجای دنیا روی نخواهد داد»، پس چندان عجیب نیست که مسیح ِ کلیسای قصبه هم، نه فقط مجسمه‌ای بی‌جان و خاموش که ناظری‌ست تیزبین و از فراز جای‌گاه‌اش امورات قصبه و به‌خصوص «دن کامیلو» را زیرنظر دارد؛ طرف مشورت این کشیش زیرک است و در مواقع لازم به یاری او می‌آید!
ماجراهای این کتاب در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد؛ در هنگامه‌ی تقابل احزاب و مرام‌های مختلف و به‌خصوص کلیسا و حزب کمونیست - که در آن روزها در کشورهایی مثل فرانسه و ایتالیا، قدرت یافته بود - . هم‌این است که همه‌ی اتفاقات «دنیای کوچک دن کامیلو» رنگ و بوی مبارزات حزبی دارد و قصبه، محلی‌ست برای رویارویی «په‌پونه» به عنوان نماد ایدئولوژی چپ، و «دن کامیلو» به عنوان نماد اندیشه‌ی مذهبی کلیسایی و ضد چپ.
منازعات این دو، به اندازه‌ی دنیای‌شان کوچک و کم‌اهمیت است و شاید چاشنی طنز ماجرا، هم‌این باشد. «دن کامیلو» و «په‌پونه» هر دو به اندازه‌ی هم احمق‌اند. یکی اسیر جزم‌اندیشی مذهبی‌ست و آن یکی فریب‌خورده‌ی کمونیسم، و با آن شش کلاس سوادش شاید حتا معانی دقیق «ارتجاع سیاه»، «امپریالیسم»، «پرولتاریا» و ... را هم نداند.
طنز سلاح بـُرنده‌ای‌ست و ای بسا از صدها کتاب و مقاله‌ی فلسفی تحلیلی در رساندن یک پیام مشخص، موثرتر واقع شود. به‌نظر من، نویسنده‌ی «دنیای کوچک دن کامیلو»، در سال‌هایی که شعارهای پوشالی قدرت‌مندان، ذهن و زنده‌گی مردم را در تسلط خود دارد، با خلق این دو شخصیت کمیک به جنگ حماقت می‌رود و آن‌را نقد می‌کند؛ درست به هم‌این دلیل است که خشم «پالمیرو تولیاتی» (دبیر کل وقت حزب کمونیست ایتالیا) را چون‌آن برمی‌انگیزد که او در یکی از سخن‌رانی‌های‌اش، «آن روزنامه‌نگار ایتالیایی [یعنی جووانی گوارسکی]» که «شخصیتی با سه سوراخ بینی [«په‌پونه‌»‌ی کمونیست] اختراع کرده است» را «سه برابر ابله» می‌خواند!
«دنیای کوچک دن کامیلو» تشکیل شده است از بیست و هشت داستان به هم پیوسته که هر کدام‌شان یک ماجرای طنزآمیز را روایت می‌کنند: گاهی ماجرای شیرین‌کاری‌های «دن کامیلو» که بعضی رفتارهای‌اش اصلن به یک کشیش نمی‌ماند - مثل شکار قاچاق، تنبیه‌های وقت و بی‌وقتی که علیه این و آن و به‌خصوص په‌پونه به کار می‌گیرد، بوکس‌بازی و .. -، گاهی حماقت‌های «په‌پونه» و دار و دسته‌‌اش که غالبن کم‌سواد و ابله‌اند، و بیش‌تر، ماجراهایی که «په‌پونه» و «دن کامیلو» برای شکست آن دیگری – و در موارد انگشت‌شمار یاری‌رساندن به او – طرح‌ریزی کرده‌اند. «دن کامیلو» و «په‌پونه» به هم‌آن اندازه که دشمن‌اند، دوست هم هستند. به هم‌این دلیل جز در ماجرای آخر کتاب، کار به جاهای باریک نمی‌کشد و رویارویی این‌دو، لب‌خند به لب خواننده می‌نشاند.
طنز کتاب به‌قدری قوی‌ست که غالبن خواننده مجذوب وقایع طنز‌آمیز آن می‌شود و زیرلایه‌ی سیاسی اثر چندان به چشم نمی‌آید و این نه تنها عیب، که هنر نویسنده است. درست به علت هم‌این طنز ناب است که با گذشت سال‌ها از روزهای سلطه‌ی کمونیسم و حالا که «نه از تاک، نشان است و نه از تاک‌نشان»، هنوز داستان‌های «دن کامیلو» جذابیت خودشان را از دست نداده‌اند.البته قدرت طنز نویسنده در سراسر کتاب یک‌سان نیست و بعضی داستان‌ها – به خصوص در اواسط کتاب – شاخص‌ترند و بعضی دیگر، مثل داستان‌های یک پنجم انتهایی کتاب که با قتل «پیتزی» وارد فضای دراماتیک و بعد پلیسی می‌شوند – کم‌جان‌تر.
در ادبیات اروپا، هیچ طنزنوشته‌ای را نمی‌توان پیدا کرد که به پای رمان عظیم «شوایک» نوشته‌ی «یاروسلاو هاشک» - که هجویه‌ای‌ست علیه جنگ – برسد، اما «دن کامیلو» را هم می‌توان از طنزهای انتقادی بسیار زیبا و کم‌نظیر اروپایی به حساب آورد.
«جووانی گوارسکی» (1968 - 1908)، خالق «دنیای کوچک دن کامیلو»، در ایران هم خوش‌اقبال بوده و به غیر از این اثر، چند کتاب دیگرش از جمله «خانه‌ی نینو» (با ترجمه‌ی زنده‌یاد منوچهر محجوبی)، «شوهر مدرسه‌ای» (با ترجمه‌ی جمشید ارج‌مند) و اخیرن هم «دن کامیلو و پسر ناخلف» که ادامه‌ی ماجراهای دن کامیلوست (با ترجمه‌ی «مرجان رضایی»)، به فارسی ترجمه و منتشر شده و آن‌‌طور که به نظر می‌رسد، از این به بعد حضور پررنگ‌تری در ادبیات ما خواهد داشت.
كتابلاگ


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:23  توسط محمود موحدان  | 
           Yashar Kemal

یاشار کمال (۱۹۲۳-) از نویسندگان معاصر مشهور و کردتبار ترکیه است.
وی زادهٔ ۱۹۲۳ در روستای همیته، استان عثمانیه در جنوب ترکیه است. نام اصلی او «کمال صادق گوکچَلی» است. والدینش از کردهای تنگدست وان بودند. وی کودکی بسیار سختی را پشت سر گذاشت و در این ایام بود که یک چشم خود را از دست داد. وی همچنین شاهد به قتل رسیدن پدرش هنگام نماز خواندن در مسجد بود.
 آثار
نخستین داستان های کوتاهی به نام گرمای زرد (چاپ ۱۹۵۲) بود. وی بلا فاصله بعد از چاپ کتاب اینجه‌ممد (محمد قرقی) شهرت یافت. به عنوان یک روشنفکر مطرح وی از سخن گفتن درباره مصیبت‌های کردهای ترکیه ابایی نداشته است.
در جلگه­ای در دامنه­های کوه توروس، در دهکده­ای که همه زمینهای آن متعلق به آقا (ارباب) محلی است، نوجوانی ممد نام زندگی می­کند که او را اینجه (قلمی) می­نامند
ینجه ممد [Ince Memed]. اولین جلد از دوره رمان چهار جلدی یاشار کمال (1922- )، نویسنده ترک، که نخستین بار در 1955 به صورت پاورقی در روزنامه جمهوریت، چاپ استانبول، منتشر شد. این اثر جایزه اول رمان را دریافت کرد و در میان مردم نیز شهرت و موفقیت فراوان پیدا کرد. و این توجه مردم بعدها با انتشار مجلدات بعدی بیشتر شد. در جلگه­ای در دامنه­های کوه توروس، در دهکده­ای که همه زمینهای آن متعلق به آقا (ارباب) محلی است، نوجوانی ممد نام زندگی می­کند که او را اینجه (قلمی) می­نامند. ارباب هرساله اجاره سنگینی از زمینها می گیرد و روستاییان را رها می­کند که در فقر فجیعی زندگی کنند. نظام اجتماعی کهنه­ای با تسلط سرکوب و وحشت ادامه دارد. ممد چندین بار فرار می­کند و خدیجه را هم که عاشقش است اما ارباب برای برادرزاده خود درنظر گرفته است، همراه می­برد. وقتی دستگیرش می­کنند، برادرزاده ارباب را می­کشد و خود او را هم زخمی می­کند. او که شهره خاص و عام شده است دیگر هیچ راهی ندارد جز اینکه بزند به کوه و یاغی شود. ولی چون در برابر زورگویی و استبداد سردسته راهزانی که به آنها پیوسته عاصی شده است، به زودی دسته خاص خود را تشکیل می­دهد و طولی نمی­کشد که ممد به راهزنی تبدیل می­شود که مایه وحشت پول­داران و محبوب بینوایان و محرومان است. ماجراهای او در مجلدات بعدی، اینجه ممد 2 (1969)، اینجه ممد 3 (1984)، و اینجه ممد 4 (1987) دنبال شده است.
زمینه سیاسی آشفته انتشار اینجه ممد قسمتی از علل و اسباب آن را تشکیل می­دهد. دموکراتها، که از پنج سال پیش روی کار آمده­اند، دهکده­های عقب­مانده آناتولی را تسلیم سلطه خشونت­آمیز طبقه سرمایه­دار می­کنند. روستائیان، که سابقاً تحت استثمار خوانین بودند، باز هم تحت تسلط تازه­ای درمی­آیند که همان قدر غیرانسانی است. پیش از آن، روایات محمود ماکال (روستای ما) و اورهان کمال (در زمینهای حاصلخیز) مسئله انفجار جامعه سنتی را زیر ضربات تجددی که جز بی­خویشتنی و دوام استثمار چیزی با خود نیاورده است مطرح ساخته­اند. یاشار کمال نخست، با رپرتاژهایش درباره سرزمین چوکورووا (1) مردم را در این باره هشیار کرده است. در روزنامه جمهوریت چنین می­نویسد: «اشتهای زمین­خواری و استثمار بی­حد و مرز روستاییان به دست مالکان، علل اصلی فقر کهن مردم ماست. از یک­سو مالکان زمین که هرکدام ده تا پانزده دهکده و صدها هکتار زمین دارند، از طرف دیگر استثمارشدگان بینوا و گرسنه که روی این زمینها کار می­کنند. چنین بی­عدالتی نمی­تواند در این قرن ادامه یابد: در قرن نیروی اتمی، از مدتها پیش می بایستی این لکه سیاه را حذف کنند.»
یاشار کمال، که در آدانا (2) نامه­نویس بود. با ملاقات یک سرمایه­دار فراری که یاغی و راهزن شده بود، به فکر نوشتن این رمان افتاد. رمزی بیگ، که از خانواده بزرگ مالکان و حقوقدان درخشانی است، برای نویسنده از مارکس سخن می­گوید و تاریخ مفصل راهزنی در دهات و شروع عصیان در ترکیه را برای او تعریف می­کند. برای نویسنده این کتاب، عمل نوشتن در درجه اول نبردی بر ضد نظم موجود است. یاشار کمال همچنین سنت شفاهی قصه­گویان سیار را به یاد می­آورد. داستان سنتی کوراوغلو، یاغی معروف، ضرورت حرکت مردمی را بیان می­کرد. اینجه ممد، که به شکل رمان درآمده است، آن سنت شفاهی را تجدید می­کند. نویسنده پلی است بین فرهنگ شفاهی و کتبی، گذشته و حال، واقعیت و خیال، که به صورت پیچیده­ای باهم مربوطند. یاشار کمال نه از بازسازی اساطیر جامعه زادگاه خویش راضی است، و نه از معرفی آن به عنوان یگانه واقعیت اجتماعی. یاشار کمال هدفی قاطعانه و مدرن را دنبال می­کند: "نشان دادن اینکه چگونه مجتمعی اسطوره­های خاص خود را می­سازد و چگونه هر فردی در درون این مجتمع برای خود اسطوره­های خاص خود را می­آفریند." اما در عین حال گفتنی است که اثر او، بر طبق ضرباهنگ شاعرانه قصه­های شب زنده­داری نوشته شده و به سنت پیوسته است. امروزه نیز آوازخوانان سیار آناتولی حماسه اینجه ممد را می­خوانند، بی­آنکه بدانند که داستان یک رمان امروزی است، معتقدند که آن را از یک روایت سنتی شفاهی به ارث برده­اند.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط محمود موحدان  | 

 

   


كتابي كم حجم اما پرمحتوي
 من اگر از خودم خواهم گفت به این دلیل است که میخواهم خاطره ای را بگویم که خود به خود به من به عنوان طبقه ای در دنیا درجامعه ام"در شهرم و در تاریخم مربوط است من از یک طرف به گروه تحصیل کرده ی امروز که میدانید در چه جوی فکر میکند و چه رابطه ای با دین دارد و چه هدف هایی را دنبال میکند  و صاحب چه زبان و چه فرهنگی است وابسته ام و از طرف دیگر از نقطه ای و خاکی بر خاسته ام (کویر) جایی که آبادی نیست جایی که سعادت و رفاه و بر خورداری نیست و از طرفی به طبقه و نژادی  وابسته ام که خون هیچ شریفی از آنهایی که شرافتشان به طلا و زر و زور وابسته است در رگم نیست و در فطرتم احساس میکنم که گذشتگان من "مادران و پدران من در طول نسل ها تا آنجا که در تاریخ گم میشوند "همواره زاده ی فقر و سختی و محرومیتند با این خصوصیات رشته ی اصلی کارم تمدن است و همواره تمدنها و آثار بزرگ تمدن بشری را  بزرگترین افتخار نوع بشر میدانستم و به هر شهر و کشوری که میرفتم بلافاصله به سراغ یکی از آثار بزرگ تمدن گذشته میشتافتم تا بدانم و ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری خلق کرده و چه شاهکاری آفریده است .
وقتی در یونان به معبد دلفی رفتم و بناها ی عظیم آن" از آنهمه زیبایی و شگفتی کار سرشار هیجان شدم. در اروپا در رم موزه ی هنر و معماری جهان " معبدهای بزرگ و پر شکوه و قصرهای عظیم در خاور دور " چین "کامبوج و ویتنام، کوههای عظیمی است که انسان با دست و انگشت و چشم و اعصابش آن کوهستان را تراشیده تا به صورت معبدی در آورده است برای خدایان و نمایندگان خدا در روی زمین و روحانیان رسمی مذهبشان . این ها در نظر من بزرگترین میراث عزیز بشریت بود .
تا اینکه در تابستان امسال (این کتاب متعلق به چند سال پیش است ) در سفر به آفریقا که بیشترین شوقم دیدن اهرام سه گانه ی مصر بود آنهمه پندارهای ناگهانی در درونم فرو ریخت .
بردگان هشتصد مبلیون تخته سنگ بزر گ را از اسوان همان جایی که سد معروف اسوان را ساخته اند به قاهره آوردند ونه هرم ساخته اند که شش تا کوچک است وسه تای دیگر بزرگ که شهره ی جهان اند . این سنگ ها را از فاصله ی 980 کیلومتری به قاهره آوردند و روی هم چیدند و بنایی ساختند تا جسد مومیایی شده ی فرعون و ملکه را در زیرآن دفن کنند و برای تصور قطر و وزن سنگی که سقف را تشکیل میدهد کافی است که بدانیم جنس ان از رخام است و این سقف پنج هزارسال است که وزن چندین میلیون سنگ را تحمل میکند .
از آن همه کار و شاهکارهای عظیم دچار شگفتی شده بودم  که در گوشه ای به فاصله ی 300"400 متری قطعه سنگ هایی را دیدم  که متفرق بر هم انباشته شده اند . از راهنما پرسیدم :آنها چیست ؟ گفت چیزی نیست مشتی سنگ است"دخمه هایی هستند که چندین کیلومتر در دل زمین حفر شده اند پرسیدم: چرا؟گفت : سی هزار برده سنگها یی چنان عظیم را از فاصله ی هزار کیلومتری به دوش میکشیدند.گروه ها گروه در زیر این بار سنگین جان میسپردند و هر روز خبر مرگ صدها نفر را به فرعون میدادند اما نظام بردگی که به قول شوارتر باعث شد تاهیچ وقت حتی اهرام و چرخ ایجاد نشود چون وجود بردگان ارزان بی نیازشان میساخت "بی اندکی ترحم اجساد لهیده ی بردگان را به گو دال ها میریخت و بردگانی دیگر را به سنگکشی می گماشت .
گفتم:میخواهم به دیدن آن هزاران برده ی لهیده ی خاک شده بروم . گفت:؟آنجا دیدنی نیست...سنگ هایی بهم ریخته است و دخمه های گور هزاران برده.که به دستور فرعون در نزدیکی گور او در خاکشان چیده اند تا هم چنان که در  زندگیشان نگهبان فرعون ها بودند و جسم های آنان را به خدمت گماشته بودند در بعد از مرگ نیز نگهبانشان باشند و روح آنا را به خدمت خود بگیرند.(و این نهایت بی شرافتی است )
گفتم دیگر رهایم کن که به همراهی تو نیازی نیست من خودم میروم و رفتم و در کنار دخمه ها نشستم و دیدم چه رابطه ی خویشاوندی نزدیکی است میان من و خفتگان این دخمه ها. هر دو از یک نژادیم .راست است که من از سرزمینی آمده ام و آنها از سرزمین هایی . من از نژادیم و آن ها از نژادهایی . اما این ها همه تقسیم بندی های پلیدی است تا انسان ها را قطعه قطعه کنند و خویشاوندان را بیگانه نمایند و بیگانگان را خویشاوند .
و چون دگر بار به اهرام نگریستم دیدم که چقدر با آن عظمت و شکوه و جلال بیگانه ام . یا نه چقدر با آن عظمت و هنر و تمدن کینه دارم . که همه ی آثار عظیمی که در طول تاریخ تمدن ها را ساخته بر استخوان ها ی اسلاف من ساخته شده است . دیوار چین را پدران برده ی من با لا بردند و هر که نتوانست سنگینی سنگهای عظیم را تاب بیاورد ،در هم شکست در جرز دیوارها گذاشته شد .
دیدم تمدن یعنی دشنام یعنی نفرت یعنی کینه یعنی آثار ستم هزاران سال بر گرده برپشت اجداد من . در میان انبوه دخمه ها نشستم و دیدم چنان است که پنداری همه ی آنهایی که در دل دخمه ها خفته اند برادران من اند....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:11  توسط محمود موحدان  | 
  

 اگر كوسه ماهی‌ها، انسان بودند،
دختر كوچولوى مهمان‌دار كافه از آقاي كوينر پرسيد :" اگر كوسه ماهى‌ها انسان بودند، آن وقت نسبت به ماهى‌هاى كوچولو مهربان‌تر نبودند ؟"
او درپاسخ گفت: يقيناً، اگر كوسه‌ماهى‌‌ها انسان بودند براى ماهى‌هاى كوچك دستور ساخت انبارهاى بزرگ مواد غذايى را مى‌دادند. اتاقك‌هايى مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكى، ازگياهى گرفته تا حيوانى. ترتيبى مى‌دادند تا آب اتاقك‌ها هميشه تازه باشد و مى‌كوشيدند تا تدابير بهداشتى كاملاً رعايت گردد. به طورمثال اگر باله‌ى يكى ازماهى‌‌هاى كوچك جراحتى برمى‌داشت، بلافاصله زخم‌ش پانسمان مى‌گرديد، تا مرگ‌ش پيش از زمانى نباشد كه كوسه‌ها مى‌خواهند. براى جلوگيرى از افسردگى ماهى‌‌هاى كوچولو، هرازگاهى نيز جشن‌هايى برپا مى‌كردند. چرا كه ماهى‌هاى كوچولوى شاد خوشمزه‌تر از ماهى‌هاى افسرده هستند. طبيعى است كه دراين اتاقك‌هاى بزرگ مدرسه‌هايى نيز وجود دارد. در اين مدرسه‌ها چگونگى شنا كردن در حلقوم كوسه‌ها، به ماهى‌‌هاى كوچولو آموزش داده مى‌شد. به طور مثال آن‌ها به جغرافى نياز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهى‌هاى بزرگ و تنبل را پيدا كنند كه گوشه‌يى افتاده‌اند. پس‌ از آموختن اين نكته، موضوع اصلى تعليمات اخلاقى ماهى‌‌هاى كوچك بود. آنها بايد مى‌آموختند كه مهم‌ترين و زيباترين لحظه براى يك ماهى كوچك لحظه‌ى قربانى شدن است. همه‌ى ماهى‌هاى كوچك بايد به كوسه ماهى‌ها ايمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامى‌كه وعده مى‌دهند، آينده‌اى زيبا و درخشان براى‌شان مهيا مى‌كنند .
به ماهى‌‌هاى كوچولو تعليم داده مى‌شد كه چنين آينده‌اى فقط با اطاعت و فرمان بردارى تضمين مى‌شود و از هر گرايش پستى، چه به صورت ماترياليستى چه ماركسيستى و حتى تمايلات خودخواهانه پرهيز كنند و هرگاه يكى ازآن‌ها چنين افكارى را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسه‌ها خبر داده شود . اگر كوسه‌ماهى‌‌ها انسان بودند، طبيعى بود كه جنگ راه مى‌‌انداختند تا اتاقك‌ها و ماهى‌هاى كوچولوى كوسه ماهيهاى ديگر را به تصرف خود درآورند. دراين جنگها ماهى‌‌هاى كوچولو براى‌‌شان مى‌جنگيدند و مى‌آموختند كه بين آن‌ها وماهى‌هاى كوچولوى ديگر كوسه‌ها تفاوت فاحشى وجود دارد. ماهى‌‌هاى كوچولو مى‌خواستند به آن‌ها خبر دهند كه هرچند به ظاهر لالند، اما به زبانهاى مختلف سكوت مى‌كنند و به‌همين دليل امكان ندارد زبان همديگر را بفهمند. هر ماهى كوچولويى كه در جنگ شمارى از ماهى‌‌هاى كوچولوى دشمن را كه به زبان ديگرى ساكت بودند، مى‌كشت نشان كوچكى از جنس خزه‌ى دريايى به سينه‌اش سنجاق مى‌كردند و به او لقب قهرمان مى‌دادند.
اگر كوسه‌ها انسان بودند، طبيعي بود كه در بين‌شان هنر نيز وجود داشت. تصاوير زيبايى مى‌آفريدند كه در آنها، دندانهاى كوسه‌ها دررنگ‌هاى بسيار زيبا و حلقوم‌هايشان به‌عنوان باغهايى رويايى توصيف مى‌گرديد كه در آنجا مى‌شد حسابى خوش گذراند. نمايش‌هاى ته دريا نشان مى‌دادند كه چگونه ماهى‌هاى كوچولوى شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ‌ماهى‌ها شنا مى‌كنند و موسيقى آنقدر زيبا بود كه سيلى ازماهى‌هاى كوچولو با طنين آن، جلوى گروه‌هاى پيشاهنگ، غرق در رويا و خيالات خوش، به حلقوم كوسه‌ها روانه مى‌شدند .
اگر كوسه ماهى‌ها انسان بودند، مذهب نيز نزد آنها وجود داشت. آنان ياد مى‌گرفتند كه زندگى واقعى ماهى‌هاى كوچك، تازه در شكم كوسه‌ها آغاز مى‌شود. ضمناً وقتى كوسه ماهى‌‌ها انسان شوند، موضوع يكسان بودن همه‌ى ماهى‌هاى كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نيز پايان مى‌يابد. بعضى ازآن‌ها به مقام‌هايى مى‌رسند و بالاتر از سايرين قرار مى‌گيرند. آن‌هايى كه كمى بزرگ‌ترند حتى اجازه مى‌يابند، كوچك‌ترها را تكه پاره كنند. اين موضوع فقط خوشايند كوسه‌ماهى‌‌هاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمه‌هاى بزرگ‌ترى براى خوردن دريافت مى‌كنند. ماهى‌‌هاى بزرگ تر كه مقامى دارند براى برقرار كردن نظم در بين ماهى‌هاى كوچولو مى‌كوشند و آموزگار، پليس ، مهندس در ساختن اتاقك يا چيزهاى ديگر مى‌شوند. و خلاصه اينكه اصلاً فقط هنگامى در زير دريا فرهنگ به وجود مى‌آيد كه كوسه ماهى‌ها انسان باشند .

*جوانك بى‌فريادرس
آقاى ك. ‌درباره‌ى اين عادت كه انسان بى‌عدالتى را تحمل كند و دم برنياورد سخن مى‌گفت.
آقاى ك. درباره‌ى تحمل بى‌عدالتى و دم‌نزدن‌ سخن مى‌گفت و داستان زير را تعريف كرد: شخصى از خيابان مى‌‌گذشت، از جوانكى‌ كه سر راه‌ش بود و گريه مى‌كرد علت ناراحتى‌اش را پرسيد: جوانك گفت: « براى‌ رفتن به سينما 2 سكه جمع كرده بودم اما جوانى آمد و يك سكه را از دستم قاپيد» سپس با دست، به جوانى كه كمى دورتر از آن‌ها ايستاده بود اشاره كرد. آن مرد از او پرسيد: « براى كمك فرياد نزدى؟» جوانك گفت: چرا، و صداى‌ هق‌هق او شديدتر شد. مرد كه او را با مهربانى نوازش مى‌كرد، ادامه داد: هيچ‌كس صداى تو را نشنيد؟ جوانك گريه‌كنان گفت: نه. مرد پرسيد: ديگر بلندتر از اين نمى‌توانى‌ فرياد بزنى؟ جوانك گفت: نه! و از آن‌جا كه مرد لبخند مى‌زد با اميد تازه‌اى‌ به او نگاه كرد.«پس اين يكى‌ را هم بى‌خيال شو!» اين را گفت و آخرين سكه را هم از دست‌ش گرفت و با بى‌توجهى به را‌ه‌ش ادامه داد و رفت.

*عشق به چه كسى؟
شايع بود كه هنرپيشه‌ى زنى‌ به نام Z به دليل عشق نافرجام خودكشى‌ كرده است. آقاى كوينر گفت:« به دليل عشق به خويشتن، خود را كشته است. او نتوانست عاشق آقاى X باشد، وگرنه چنين عملى را هيچ‌گاه نسبت به او مرتكب نمى‌شد. عشق يعنى آرزوى آفريدن چيزى با توانايى‌هاى ديگران. علاوه بر اين بايد ديگران به تو احترام بگذارند و به تو تمايل داشته باشند. و اين را مى‌توان هميشه به دست آورد. اين خواسته كه فراتر از اندازه دوستت بدارند، به عشق حقيقى مربوط نمى‌گردد. خودشيفتگى دليل است براى كشتن خود.

*دو شهر
آقاى كوينر شهر «ب» را به شهر «آ» ترجيح مى‌داد و مى‌گفت:در شهر «آ» به من عشق مى‌ورزيدند اما در شهر «ب» مرا دوست داشتند. در شهر«آ» به من سود مى‌رساندند، اما در شهر «ب» به من نياز داشتند. در شهر«آ» مرا سر ميز غذا دعوت مى‌كردند، اما در شهر «ب» مرا به داخل آشپزخانه فراخواندند.»

*فرم و محتوا
آقاى كوينر تابلوى نقاشى‌اى را نگاه مى‌كرد كه چند موضوع را در يك فرم بسيار من‌درآوردى عرضه كرده بود. آقاى ك. گفت: تعدادى از هنرمندان، مانندفيلسوفان به دنيا مى‌نگرند. در كار اين گروه به هنگام كوشش در راه فرم، محتوا از دست مى‌رود. زمانى پيش باغبانى كار مى‌كردم. قيچى باغبانى را به دستم داد تا يك درخت‌غار را هرس كنم. درخت داخل گلدانى قرار داشت و آن را براى جشن‌ها كرايه مى‌دادند. درخت بايد به شكل كره در‌مى‌آمد. بلافاصله شروع به قطع شاخه‌هاى زايد آن كردم، اما هرچه كوشيدم تا از آن شكلى كروى به دست آيد موفق به اين كار نشدم. يك بار از اين‌طرف زيادى از حد آن را قيچى مى‌كردم و بار ديگر از آن طرف. سرانجام وقتى آن را به شكل كره درآوردم، بسيار كوچك شده بود. باغبان نوميدانه گفت: «خب، كروى‌شكل هست اما كو درخت‌‎غارش؟»

*گفت‌وگوى كوتاه
گفت‌وگوى زير را در اغذيه‌فروشى ميدان «الكساندر» شنيدم:
دور يك ميز مرمر مصنوعى سه نفر نشسته بودند، دو مرد و يك زن مسن، و آبجو مى‌نوشيدند. يكى از مردها رو به مرد ديگر كرد و گفت: «شرط‌تان را برديد؟» مرد مخاطب در سكوت نگاهى به او انداخت و براى پايان دادن به اين بحث جرعه‌اى آبجو نوشيد. زن مسن مؤدبانه و با ترديد گفت:«شما لاغرتر شده‌ايد.» مرد كه قبلاً سكوت كرده بود، به سكوت خود ادامه داد. سپس نگاهى سؤال‌برانگيز به مردى كه سر صحبت را باز كرده بود و حالا با اين جملات آن را به پايان مى‌رساند، انداخت: «بله، شما لاغرتر شده‌ايد.»
اين گفت‌وگو به نظرم مهم آمد، زيرا ديگر مسايل روزمره روح انسان را مى‌خراشد.
ترجمه: صادق كردونى
برگرفته از سايت پنجره .
تاریخ سینما

http://cinemaweb.blogfa.com/post-13.aspx

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:48  توسط محمود موحدان  | 
       


«هنر را نمی‌توان با سفارش پدید آورد، تنها چکمه را می‌توان سفارش داد.»
آنكه مى‏خندد خبر هولناك را هنوز نشنيده است.
مى‏گويند: زمانى كه دارى، بخور، بنوش، و شادباش. اما چگونه مى‏توانم بخورم و بياشامم‏ هنگامى كه مى‏دانم‏ آنچه را كه خوردنى‏ست‏ از دست گرسنه‏يى ربوده‏ام، و تشنه‏يى، به ليوان آب من محتاج است. با اين همه، مى‏خورم و مى‏آشامم.

برشت به سال ۱۸۹۸ در اوگسبورگ در ايالت باير در جنوب آلمان به دنيا آمد. پس از پايان جنگ جهانی اول، از سال ۱۹۱۹ به انتشار شعرها و نمايشنامه های خود پرداخت و به زودی به شهرتی فراگير رسيد.
برشت در ادبيات و هنر به تعهد اجتماعی معتقد بود و قلم خود را در خدمت مبارزه با نابرابری ها و ناروايی های جامعه نهاده بود. او با نگارش رشته ای از مقالات نظری، مکتب تازه ای در تئاتر پايه گذاشت که "تئاتر اپيک" يا "تئاتر روايی" خوانده می شود. اين تئاتر به ياری "تکنيک فاصله گذاری" و شکستن "توهم نمايشی"، تماشاگر را از غرق شدن در هيجانها و احساسات درام باز می دارد، به او فرصت و توان انديشيدن می دهد، تا بتواند وضعيت موجود را نقد کند.
با به قدرت رسيدن رژيم نازی در آلمان (۱۹۳۳) برشت ميهن خود را ترک کرد، کشور به کشور از برابر پيشروی ارتش نازی گريخت، دانمارک و سوئد و فنلاند را پشت سر گذاشت تا سرانجام در سال ۱۹۴۱ به آمريکا رسيد.
دوران تبعيد برشت، که خود گمان می کرد کوتاه مدت باشد، ۱۵ سال به درازا کشيد. او در تمام اين دوران ناآرام در آفرينش هنری کوشا و پربار بود و آثار ماندگار بسياری نوشت.
پس از پايان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد، فضای سياسی تازه ای در آمريکا حاکم شد. داشتن افکار مترقی "جرم" به حساب آمد، نيروها و روشنفکران چپگرا "عناصر دشمن" خوانده شدند. راست گرايان افراطی به سرکردگی سناتور جوزف مک کارتی کارزار مخوفی عليه هنرمندان و نويسندگان مترقی به راه انداختند.
برشت در ۳۰ اکتبر ۱۹۴۷ "برای ادای پاره ای توضيحات" از جانب "کميته ويژه برای تحقيق در فعاليتهای ضدآمريکايی" به واشنگتن فرا خوانده شد. او چند روز بعد ايالات متحده را برای هميشه ترک کرد. پس از چندی اقامت در سويس، به سال ۱۹۴۸ به آلمان شرقی رفت.
برشت در آلمان شرقی با استقبال گرمی روبرو شد. در برلين تئاتر دلخواه خود را به نام "برلينر آنسامبل" پايه گذاشت که ظرف چند سال به شهرت و اعتباری شايان دست يافت. او سرانجام توانست کارهای نمايشی خود را آنگونه که خود در نظر داشت، بر صحنه اين تئاتر به اجرا بگذارد.
 او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش چون زندگی گالیله، ننه دلاور و فرزندانش، زن نیک ایالت سچوان، دایره گچی قفقازی، آدم آدم است، ارباب پونیتلا و نوکرش ماتی، مادر و سایر آثارش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعر‌ها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پر‌معنا و دل‌انگیز بسیاری سرود.او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد و نخستین سروده‌هایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸،هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد.
شعرهای نمایشی برشت را از مهمترین آثار او دانسته‌اند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامه‌های او شده و به مناسبت‌های موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیش درآمد، میان‌پرده، موخره یا در میان متن آورده‌شده‌اند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزل‌آمیز هستند و زیر پوستهٔ شوخ‌طبعانهٔ خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه کننده داشته و پیام‌رسان ایده‌های نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامه‌های برشت دربرگیرندهٔ یک یا چند سرود، ترانه و شعر است.
برشت در ۱۴ اوت ۱۹۵۶ در برلين شرقی درگذشت و در گورستان نزديک خانه اش به خاک سپرده شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط محمود موحدان  | 
       

عباس معروفی (متولد 1959 در ایران) جزء مهم‌ترین نویسندگان ِ مدرن ِ ایران محسوب می‌شود. او از سال 1996 در آلمان در تبعید زندگی می‌کند. چهار سال است که یک کتاب‌فروشی در برلین دارد و آن را به یاد نویسنده‌ی بزرگ ایرانی صادق هدایت نام‌گذاری کرده است. کتاب‌های خودش به زبان آلمانی توسط زورکامپ/اینزل (Suhrkamp/Insel) منتشر می‌شود. تاکنون سه رمان از او منتشر شده که مترجم همه‌ی آن‌ها آنه‌لیزه قهرمان—بک (Anneliese Ghahraman-Beck) است: سمفونی مردگان (1996)، پیکرفرهاد (1998)، و سال بلوا (2005). هفدهم ماه مه عباس معروفی پنجاهمین سال‌گرد تولدش را در برلین جشن گرفت؛ جایی که مارتین تسرینگا (Martin Zähringer) با نویسنده حرف زده است.
مارتین تسرینگا: یک‌بار نوشتید که در ایران روشنفکر و درد به هم تعلق دارند. آیا این به مذهب و فرهنگِ شیعیِ رنج مربوط است یا بیش‌تر به سیاست؟
عباس معروفی: هر دو درهم تنیده شده‌اند. هرکاری که انسان انجام می‌دهد، به‌گونه‌ای سیاسی است. این روزها اگر دختری در ایران بگذارد موی‌اش از زیر روسری بیرون بیاید، حرکتی سیاسی است.
آیا نویسنده‌ای سیاسی هستید؟
نه.
خیلی درباره‌ی تجارب دردآلود می‌نویسید.
در فرهنگِ ما درد حتماً امری منفی نیست.
در رمان‌ها‌تان هم از سنت‌های ایرانی و هم از سنت‌های غربی استفاده می‌کنید. اثر شما را به عنوان بخشی از "سنت سیاه"( dark tradition) ادبیاتِ مدرنِ ایران توصیف کرده‌اند. آیا این مکتب خاصِ شما‌ است؟
صادق هدایت و هوشنگ گلشیری پیش از من این‌کار را کرده‌اند. اما آن‌ها تأثیری روی آثارِ من ندارند. من بیست سال با هوشنگ گلشیری هم‌کاری کرده‌ام، مدتی شاگردش بوده‌ام. می‌خواست دقیقاً همان‌طور بنویسم که او. گلايه هم کرده است که من این‌کار را نکرده‌ام. اما بعد درباره‌ی سمفونی مردگان نوشته‌است که سمفونی مردگان در کنار بوف کور هدایت تنها شاه‌کارِ رمانِ نوی ایران است.
در حال حاضر چه می‌نویسید؟
روی دو رمان هم‌زمان کار می‌کنم. پنج سال است دارم رمان بزرگی می‌نویسم که داستانِ یک فیزیک‌دان و روزنامه‌نگار ایرانی در برلین است. او فیزیک خوانده اما نمی‌تواند کار پیدا کند و ناچار است در هتل کارکند. موضوع‌ِ رمان عشق و تنهایی است. موضوعِ رمان دوم خانواده‌ا‌ی ایرانی در کلن و یک تراژدی است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:16  توسط محمود موحدان  | 

 

    

گفت‌وگو با محمد صالح علاء آن هم از پنجره‌ای كه روی دوشش می‌گذارد تا از طریق آن با مخاطب به قول خودش زلف گره بزند, كاری است حرف زدن با آدمی كه در چند حیطه هنری, صاحب‌نظر است,جذابیت خاص خودش را داشت.
از ترانه شروع كنیم و این كه چی شد, محمدصالح علاء به قول خود شما برای زلف گره زدن با مخاطب از این ابزار قدرتمند استفاده كرد؟
اول به نكته‌ای اشاره كنم و این كه ترانه, سینما, تئاتر, نمایش رادیویی و تلویزیونی, شعر و... وسیله بیانی و جمال شناسانه‌ای هستند برای بیان احساسات. اما خوشحال شدم كه حداقل شما از ترانه به عنوان ابزاری قدرتمند یاد كردید. بله, من فكر می‌كنم ترانه, رسانه‌ای قدرتمند است كه به نیاز مخاطب تبدیل شده. واقعیت امر این است كه چون در خودم ظرفیت موسیقیایی می‌دیدم, شروع كردم به ترانه گفتن. این درحالی بود كه ترانه با تمام زوایای جمال شناسانه مورد قبول جامعه فرهیختگان و نخبگان نبود. البته دلیلی برای چنین برخوردهایی وجود داشته و دارد اما در هر صورت من به كارم ادامه دادم.
اما بسیاری از ترانه‌ها, اگرچه از كلماتی تشكیل شده كه خاص شما بود اما امضای صالح علاء پای ترانه نیست, چرا؟
این به خاطر همان مسایلی است كه پیشتر به آنها اشاره كردم, یعنی همان مهجور ماندن ترانه. من در قراردادم تا سال 73 با كمپانی‌ها قید كردم كه نامی از من در ترانه‌ها برده نشود چون مسایل تلخ و شیرین زیادی برایم اتفاق افتاده بود. حتی از اسم محمد بارانی استفاده كردم كه باران اسم پسرم است.
در همان سال‌هایی كه از آن حرف می‌زنید, دست به كارهای دیگری در رادیو و تلویزیون زدید؟
در سینما, رادیو و... دنبال كار تجربی بودم. در ترانه هم به دنبال كشف راه‌های موسیقیایی نو بودم. پس ماحصل چنین تفكری شد سرودن ترانه‌هایی به زبان قجری. كسی البته نمی‌دانست كه آنها را من گفتم اما وقتی آن ترانه‌ها ابعاد سیاسی پیدا كرد, كم‌كم مردم متوجه شدند كه سراینده آنها من هستم. اما تاكید می‌كنم,همیشه به دنبال كشف را‌ه‌های تازه بودم و هستم.
در سال‌های قبل از انقلاب, ترانه‌هایی گفتید كه بعضاً این شائبه را به وجود آورد كه شما از خط و خطوط سیاسی پیروی كردید.
می‌دانم منظورتان كدام ترانه‌هاست. اما هیچ یك از آن ترانه‌ها در فضای سیاسی و ملتهب آن زمان گفته نشد. اگر خاطرتان باشد خواننده مذكور مصاحبه‌ای كرد و گفت كه این ترانه هیچ ربطی به مسایل سیاسی ندارد و مراد ترانه‌سرا - بنده - چیز دیگری بوده است؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط محمود موحدان  | 
        

اثري خواندني وشيرين براي كودكان

توي ده شلمرود
حسني تك و تنها بود

حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي
 نه  مرغ زرد كاكلي
هيچكس باهاش رفيق نبود
تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش ميگفت: حسني مياي بريم حموم؟
نه نميام نه نميام
سرتو مي خواي اصلاح كني؟
نه نمي خوام نه نمي خوام

كره الاغ كدخدا
يورتمه مي رفت تو كوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك  كمي به من سواري ميدي؟
-نه كه نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينكه من تميزم
 پيش همه عزيزم اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پريد تو استخر
تو اردكي يا غازي؟
من غاز خوش زبان
مياي بريم به بازي؟
نه جانم
چرا نمياي؟
واسه اينكه من
صبح تا غروب
ميون آب كنار جو
مشغول كار شستشو
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيك جيك كنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
 مياي با من بازي كني؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه
 ببين چقد تميزه؟
 اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه

حسني با چشم گريون
 پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي
 مياين با من بازي كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلي گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌اي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
قلقلي گفت:نگاش كنين
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه

حسني دويد پيش باباش
حسني مياي بريم حموم؟
ميام ميام
سرتو ميخواي اصلاح كني؟
ميخوام ميخوام
حسني نگو يه دسته گل
 تر و تميز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي
 با فلفلي با قلقلي با مرغ زرد كاكلي
حلقه زدن دور حسن
الاغه ميگفت:
اگه كاري نداري بريم الاغ سواري
خروسه مي گفت:
قوقولي قوقو قوقولي قوقو
 هر چي ميخواي فوري بگو
مرغه مي‌گفت:
حسني برو تو كوچه
بازي بكن با جوجه
غاز مي‌گفت:
حسني  بيا با همديگه بريم شنا
توي ده شلمرود
حسني  ديگه تنها نبود

شعري از منوچهر احترامي كه مجموعه‌هاي «حسني»اش تا به حال توسط 280 ناشر بدون اجازه‌اش چاپ شده‌است!
ايرانيان

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:21  توسط محمود موحدان  | 
 

       

دکتر نوش آفرین انصاری عضو هیات علمی دانشگاه تهران و دبیر شورای کتاب کودک ایران در پاسخ به این پرسش که در دسته بندی عدم رویکرد کودکان به مطالعه چه نکاتی تقدم دارند می‌گوید:
«بچه ایرانی با وجود فشارهای درسی و فشار امتحان و توقع‌های سنگین خانواده، اهل مطالعه است» «یکی از مهمترین علت‌ها از دید من که کتابدار هستم، مشکل کتابخانه‌هاست. ما کتابخانه کانون پرورش فکری را داریم و کتابخانه‌های برخی مدارس هم هستند. اما همیشه وقتی به اول تابستان می‌رسیم، کتابخانه که باید جزیره آرامش و فرهنگ برای بچه‌ها باشد، در دسترس آنها نیست. کودکان ما به مجموعه‌ای کتاب خوب از طریق کتابخانه و همچنین کتابداری که آنها را راهنمایی کند، دسترسی ندارند.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:44  توسط محمود موحدان  | 
 

         Ariel Dorfman


رابطه آزادي ونان
اگر مردم هنگام ديدن همسايه با خويشاوند بپرسند: «تازگي ها كجا سيل يا زلزله آمده؟ يا اين روزها چند نفر خودكشي كرده اند؟ يا اين هفته خلافكارها چند خانواده را قتل عام كردند؟» سؤال هايشان نشان دهنده اين واقعيت است كه از نظر اجتماعي از زمين و آسمان بدبختي مي بارد. از نظر فلسفي چنين پرسش هايي نشاندهنده گرايش مردم به نيهيليسم يا دقيق تر بگوييم تركيب خاصي از نيست انگاري و پوچ گرايي (نوع عملي و نه فلسفي) است. شايعه نيهيليستي در يك جامعه نه تنها از عمق فجايع روزمره كه از نوميدي و افسردگي مردم حكايت مي كند. طبعاً نويسندگان و شاعران از انعكاس اين شرايط نمي گذرند. آثار نويسندگان يونان باستان و تا حدي روم، نيز اشعار جانسوز مسعود سعد سلمان، خاقاني و عارف بزرگ عطار و ده ها شاعر ديگر بيانگر اين ادعاست. در آلمان، كريستيان فريدريش هبل (۱۸۶۳ ـ ۱۸۱۳ ) در سال ۱۸۴۰ نمايشنامه اي نوشت به نام يوديت (judith) كه موضوع آن را از تورات گرفته بود. در اين نمايشنامه مردم يادشان رفته بود سلام و عليك كنند و به جاي آ ن مي پرسيدند:«خبر تازه اي از ستمگري هولوفرنس نداري؟» هولوفرنس سرداري آشوري بود كه شهر را اشغال كرده بود. در اين نمايشنامه، زن ها بي كار نمي نشينند و بالاخره يكي شان به اسم «يوديت» به نوعي خود را به هولوفرنس نزديك مي كند و او را مي كشد.
داستان «ناپديدشدگان» نيز كه در هشت فصل و دوازده بخش نوشته شده است و ده بخش آن از منظر داناي كل و بخش هاي چهار و هشت از زبان يكي از شخصيت هاي داستان روايت مي شود، در باره پايمردي زن هاست؛ روايتي از اتحاد و مبارزه مردم در مقابل ديكتاتوري و ظلم ـ مردمي كه از نظر طرفداران حكومت «شمار انگشت شمار مخالفان نظام» و «تروريست» خوانده مي شوند. در اين داستان، جنبش مردمي به وسيله زناني صورت مي گيرد كه شوهران، پدران و پسران شان به دست نيروهاي دولت دستگير و زنداني شده اند و هيچ خبري از آنها نيست. در مقابل اين مردم، يك هنگ ارتش قرار دارد؛ مركب از ستواني خشك، مقرراتي و خشن، عده اي سرباز و گماشته اي كه از اهالي روستاست، ولي در خدمت ارباب بود و از نظر مردم خائن محسوب مي شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:35  توسط محمود موحدان  | 

 

   

سلمان رشدی يااحمد سلمان رشدی (زادۀ ۱۹ ژوئن ۱۹۴۷) نویسنده‌ هندی‌الاصل تبعه انگلستان است. رُمان معروف آیات شیطانی از آثار اوست.
وی در بمبئی هند و در خانواده‌ای مسلمان به دنیا آمد. پدر او بازرگانی هندی است. سلمان رشدی در دانشگاه کمبریج انگلستان تحصیل کرده است و در حال حاضر تبعه کشور انگلستان است.  وی تا به حال چندین بار ازدواج کرده است.
 آثار
اولین کتاب سلمان رشدی، گریموس، در سال ۱۹۷۵ به چاپ رسید که مورد استقبال مردم قرار نگرفت.
دومین اثر او کتاب بچه‌های نیمه‌شب است که در سال ۱۹۸۱ منتشر شد، برنده ی جایزه بوکر شد، و سال‌ها بعد در سال ۱۹۹۳ برنده جایزه بوکرِ بوکرها شد که به این معنی بود که این کتاب بهترین اثر از میان رمان‌های برنده جایزه بوکر در ۲۵ سال اول اعطای این جایزه است. بچه‌های نیمه‌شب را مهدی سحابی به فارسی ترجمه کزد و در سال ۱۳۶۴ شمسی برنده جایزه ی بهترین رمان خارجی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران نیز شد. کتاب شرم نیز در همان سال‌ها به فارسی ترجمه و چاپ شد.
چهارمین اثر او کتاب آیات شیطانی است که در کشورهای ایران، هند، پاکستان، بنگلادش، مصر و آفریقای جنوبی رسماً ممنوع اعلام شده است.
 سبک آثار
سبک روایی رشدی را از گونه رئالیسم جادویی می‌دانند رمان بچه‌های نیمه‌شب تم‌هایی از طبل حلبی گونتر گراس را در خود دارد که رشدی آن را الهام‌بخش نوشتن کتاب می‌داند. آیات شیطانی نیز به وضوح وامدار مرشد و مارگریتا اثر میخائیل بولگاکف روسی است.
 فتوای قتل
سید روح‌الله خمینی، رهبر جمهوری اسلامی ایران در ۱۴ فوریه ۱۹۸۹ حکم قتل سلمان رشدی را صادر کرد و این فتوا تا به امروز بر قوت خود باقی است. رهبر فعلی ایران، سید علی خامنه‌ای نیز در سال ۱۳۸۳ خورشیدی حکم آیت‌الله خمینی را غیر قابل تغییر خواند پس از این فتوا برخی از نهادهای دولتی ایران، جایزه‌هایی برای قتل او تعیین کردند
متن کامل فتوای امام خمینی (ره)که در تاریخ ۱۴ فوریه ۱۹۸۹ برای اولین بار از رادیوی دولتی ایران منتشر شد بدین شرح است:
بسمه تعالي انا لله و انا اليه راجعون، به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می‌رسانم، مؤلف کتاب «آیات شیطانی» که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن، محکوم به اعدام می‌باشند. از مسلمانان غیور می‌خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس که در این راه کشته شود، شهید است ان شاء‌الله. ضمناً اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. و السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاتة. روح‌الله الموسوی الخمینی ۲۹ بهمن ۱۳۶۷ / ۱۷ رجب
بازتاب بین‌المللی فتوای قتل سلمان رشدی
بازتاب صدور فرمان قتل سلمان رشدی توسط روح‌الله خمینی در میان افراد مختلف متفاوت بود. در این میان برخی از مسلمانان بخصوص در پاکستان با برگزاری تظاهراتی به حمایت از فتوای قتل سلمان رشدی توسط آیت‌الله خمینی اقدام کردند. اما کشورهای اروپایی و آمریکا یکپارچه صدور فتوای قتل توسط رهبر نظام جمهوری اسلامی را محکوم کردند.
 ترور و زندگی مخفیانه
درپی صدور فتوای قتل توسط آیت‌الله خمینی و اعلام آمادگی برخی مسلمان در نقاط مختلف جهان، وزارت کشور انگلستان مسئولیت حمایت از سلمان رشدی که شهروندی و اقامت انگلستان را داشت، برعهده گرفت و با گماردن محافظان دولتی از وی حمایت کرد.
 دریافت لقب شوالیه
وی در ژوئن سال ۲۰۰۷، از الیزابت دوم، ملکه پادشاهی متحده، به پاس خدماتش به عالم ادبیات، لقب شوالیه دریافت کرد.
این اقدام باعث واکنش‌های گسترده‌ مثبت و منفی در کشورهای مختلف ازجمله در برخی محافل داخلی انگلیس شد.
در همین ارتباطات سخنگوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران با محکوم کردن این اقدام، در کنفرانسی خبری در تهران گقت: «مدال دادن به یکی از منفورترین چهره‌ها در جهان اسلام، نمونه بارزی از ضدیت با اسلام در میان مقامات ارشد بریتانیاست».

 گزیده آثار
بچه‌های نیمه‌شب، ۱۹۸۱
شرم، ۱۹۸۳
لبخند یوزپلنگ: سفری به نیکاراگوا (۱۹۸۷)
آیات شیطانی، ۱۹۸۸
هارون و دریای قصه‌ها (۱۹۹۰)
وطنهای خیالی: مقلات و نقد ۱۹۸۱-۱۹۹۱ (۱۹۹۲)
شرق، غرب، ۱۹۹۴
زمین زیر پایش (۱۹۹۹)
شالیمار دلقک، ۲۰۰۵

 جوایز
جایزه بوکر
جایزه یادبود جیمز تیت بلک
جایزه اتحادیه انگلیسی‌زبان
نشان شوالیه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:4  توسط محمود موحدان  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا