|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |

كتابی از نمایشنامه نویس معروف فرانسوی «یاسمینا رضا» درباره زندگی شخصی و حرفه ای نیكولا ساركوزی روز گذشته به بازار كتاب فرانسه آمد.
به گزارش فرانس پرس، این كتاب با نام «سپیده دم، شامگاه یا شب» نقبی به زندگی فردی این رئیس جمهور تازه منتصب فرانسوی و آرمان های شخصی و سیاسی اوست كه یادداشت های پراكنده این نمایشنامه نویس مشهور فرانسوی از فعالیت های انتخاباتی او و درباره اعضای كابینه اش آن را شكل داده.
در این كتاب ۱۸۵ صفحه ای از ساركوزی به عنوان مردی كه همواره آماده چالش های زندگی است، یاد می شود و یادداشت های «یاسمینا رضا» از تلاش او برای رسیدن به مقام ریاست جمهوری خوانندگان بسیاری را جذب خواهد كرد.
در بخشی از این كتاب توصیف می شود كه چگونه ساركوزی پس از دیدن آخرین سخنرانی ژاك شیراك در تلویزیون درباره او كه بسیار رنگ پریده به نظر می رسید، گفت: سخنرانی اش خیلی معمولی و منسوخ بود و از یك بینش خاص در آن خبری نبود. اگر من به جای او بودم، می گفتم: «من ۱۲ سال به شما خدمت كردم و حال فصل تازه ای در تاریخ این كشور آغاز می شود.» گفته می شود كه روابط سردی میان شیراك و ساركوزی حاكم بود.بر پایه این گزارش، در بخش های دیگری از این كتاب نیز به اخلاق و خصوصیات روحی ساركوزی اشاراتی شده است و «رضا» از او به عنوان فردی كه صبر و طاقت یك بچه را دارد، یاد كرده است.
اگرچه خاطرنشان می سازد كه خود هیچ گاه شاهد فوران خشم او نبوده است.گفتنی است «یاسمینا رضا» نمایشنامه نویس فرانسوی برای اثر شاهكاری به نام «هنر» شهرت دارد كه به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده است. داستان این نمایشنامه درباره ۳ دوستی است كه درباره ارزش های یك تابلو مدرن نقاشی با یكدیگر بحث می كنند.
ايران
زندگی را بر نوشتن ترجیح میدهم
یاسمینا رضا در هشت سالگی نخستین شعر خود را نوشت و در نوزده سالگی در رشته جامعهشناسی و مطالعات نمایشی از دانشگاه نانتر لیسانس گرفت. در سال ۱۹۸۷ نخستین نمایشنامه خود را با عنوان «گفتوگوهای پس از یك خاك سپاری» در پاریس به روی صحنه برد.
یاسمینا رضا Yasamina Reza یكی از بزرگترین نمایشنامهنویسان دهه نود، در تاریخی بین سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ به دنیا آمدهاست. او دوست ندارد از زندگی خصوصی خود چیزی بگوید. پدرش نیمه ایرانی نیمه روس و نوازنده غیرحرفهای پیانو بودهاست. مادرش اهل مجارستان و نوازنده ویولون است. یاسمینا رضا در هشت سالگی نخستین شعر خود را نوشت و در نوزده سالگی در رشته جامعهشناسی و مطالعات نمایشی از دانشگاه نانتر لیسانس گرفت. در سال ۱۹۸۷ نخستین نمایشنامه خود را با عنوان «گفتوگوهای پس از یك خاك سپاری» در پاریس به روی صحنه برد. اما شكست این نمایش باعث شد تا او به سوی نوشتن برود: «از شدت خشم، نخستین نمایشنامهام را نوشتم تا انتقام بگیرم» و پس از نوشتن چند نمایش نامه دیگر بالاخره «هنر» در سال ۱۹۹۴ با دریافت چندین جایزه برای نویسنده موفقیت كامل را به ارمغان آورد. رضا اكنون در پاریس زندگی میكند. او نویسنده چندین رمان و مجموعه داستان بوده است. تأثر، سه روایت از زندگی، آدام هادربرگ و مرد اتفاقی از جمله مهمترین آثار اوست.
مجله ادبی لیر به بهانه انتشار دو اثر تازه این نویسنده با عناوین «هیچ كجا» و «سورتمه آرتور شوپنهاور» با وی گفتوگویی انجام داده است كه در زیر میخوانید.
(Yasamina Reza)
یاسمینا رضا (Yasamina Reza) یکی از مشهورترین نمایشنامهنویسان دهه 90، در تاریخی بین سالهای 1955 تا 1965 به دنیا آمدهاست! نبود تاریخ دقیق تولد به این خاطر است که او دوست ندارد از زندگی خصوصی خود چیزی بگوید. گرچه تاریخ 1965 محتملتر است و با این حساب او اکنون دهه چهارم زندگیاش را میگذراند. پدرش یک دورگهی ایرانی ـ روس و نوازنده غیرحرفهای پیانو بودهاست. مادرش هم اهل مجارستان و نوازندهی ویولون بوده است.
یاسمینا رضا در 8 سالگی، نخستین شعر خود را نوشت و در 19 سالگی در رشته جامعهشناسی و مطالعات نمایشی از دانشگاه نانتر فرانسه لیسانس گرفت. در سال 1987 نخستین نمایشنامه خود را با عنوان «گفتوگوهای پس از یک خاکسپاری» در پاریس به روی صحنه برد اما شکست این نمایش باعث شد تا او به سوی نوشتن برود: «از شدت خشم، نخستین نمایشنامهام را نوشتم تا انتقام بگیرم.» پس از نوشتن چند نمایشنامه دیگر بالاخره «هنر» در سال 1994 با دریافت چندین جایزه موفقیتهایی را برای او به ارمغان آورد. "رضا" اکنون در پاریس زندگی میکند و چندین رمان و مجموعه داستان از جمله "هنر"، "سه روایت از زندگی"، "آدام هادربرگ" و "مرد اتفاقی" از جمله مهمترین آثار اوست.
luigi pirandello
لوئیجی پیراندلو نمایشنامهنویس و قصهپرداز مشهور ایتالیایی همواره در آثارش به مرز میان واقعیت و خیال اشاره میکرد و نقاب چهره واقعی آدمی را عاملی برای درک نکردن حقیقت میدانست.
به گزارش خبرگزاری "مهر"، پیراندلو در 28 ژوئن (ششم تیر) 1867 در دهکده اگریچینو از توابع سیسیل ایتالیا به دنیا آمد. پدرش چند معدن گوگرد داشت و خانواده به خاطر درآمد سرشاری که از این طریق به دست می آورد، از امکانات مالی زیادی بهره مند بود. اما وقتی لوئیجی به سن جوانی رسید و مدرسه را پشت سر گذاشت، سیل ویران کننده ای معادن را از میان برد و خانواده دچار فقر و تنگدستی شد.
پیراندلو در بیست سالگی وارد دانشگاه رم شد و در رشته ادبیات و زبان به تحصیل پرداخت. در سال های نخست دانشجویی یعنی سال 1889 نخستین مجموعه شعر خود با عنوان " درد مطبوع " را منتشر کرد. این مجموعه به بخشی از احوال و شرایط روحی و مالی وی اشاره داشت و بازتابی از فقر ناگهانی خانواده بود. وی پس از اینکه دانش آموخته شد به آلمان رفت و در دانشگاه بن در رشته زبان شناسی زبان های منشعب از لاتین به تحصیل پرداخت و در 1891 این دانشگاه را ترک کرد.
دو سال بعد به ایتالیا بازگشت و برای امرار معاش به تدریس زبان پرداخت. از همان موقع با ورود به عرصه روزنامه نگاری وارد جرگه نویسندگان شد. سپس به نوشتن شعر و داستان روی آورد و در سال 1894 نخستین قصه خود با عنوان " پیر گودرو " را منتشر کرد. به اصرار خانواده ازدواج کرد، اما همسرش از نظر روانی تعادل نداشت و همین مساله زندگی او را بدل به جهنم کرد. چنانکه در سال 1919 پس از چندین سال مشکل و درگیری همسرش در یک بیمارستان روانی بستری شد.
تعدادی از داستان های پیر اندلو به این شرح است: 1891 عید پاک جه آ ، 1895 مرثیه های راین،1896 مرثیه های رومی ازولفگانگ گوته، 1894 عشق های بی عشق، 1895 نوبت، 1901 زن مطرود، 1902 ریشخندهای زندگی و مرگ، 1904 مرحوم متیا پاسکال، 1909 پیرها و جوان ها، 1909 درختان لیموی سیسیلی، 1911 شوهر او، 1913 وظیفه ی پزشک، 1915 فیلم برداری می شود ( این داستان در سال 1925 با عنوان یادداشت های سرافینو گوبیوی فیلم بردار تجدید چاپ شد )، 1918 اسبی در ماه، 1919 کارناوال مردگان، 1922 داستانهایی برای یک سال، 1923 مجموعه ای از تمام داستانهای کوتاه ( داستانهای برای یک سال جلد دوم )، 1924 یک نفر هیچ کس صد هزار نفر ( داستانهای برای یک سال جلد سوم )، 1925 داستانهایی برای یک سال ( ادامه انتشارداستانهای تازه )، 1926 داستانهایی برای یک سال ( ادامه انتشار تا جلد دهم ) و 1928 داستانهایی برای یک سال ( ادامه انتشار تا جلد سیزدهم ).
<دون پپه آلتو> اشرافزاده است بیپول؛ زیرا پدرش ثروت خانوادگی را به باد داده است. او با مادرش زندگی میکند. دون پپه گرچه از استلینا بدش نمیآید، ولی بهخوبی میداند که نمیتواند زن بگیرد. استلینا در ازدواج مقاومت میکند و دون دیگو برای راضی کردن او هر بار مقدرای طلا و جواهر بهعنوان هدیه برایش میفرستد. پیرمرد از دون آنتونیو میخواهد با ملایمت دون پپه را از سر راه بردارد. دون آنتونیو به دون پپه میگوید بهتر است مانعی برای ازدواج پیش نیاورد و تا مرگ دون دیگو صبر کند. دون پپه متعجب میشود، زیرا تقریبا استلینا را از یاد برده بود، اما نقشه او را میپذیرد. بالاخره استلینا راضی میشود که با دون دیگو ازدواج کند. در مراسم عروسی بسیار سرد و بیروح، وقتی دون دیگر میخواهد لیوانی لیکور به عروس خانم تعارف کند، بهدلیل لرزش دست چند قطره از لیکور روی دامن استلینا میریزد و چون این موضوع از نظر فرهنگ و باورهای مردم، بدشگون است و به معنی لکهدار بودن دامن عروس است، استلینا گریه میکند. جشن به شکلی بدی هم پایان میگیرد، زیرا دون پپه با یکی از میهمانها مشاجره میکند و به او سیلی میزند. فردای آن روز دون پپه از آن فرد نامهای تهدیدآمیز دریافت میکند. آن را به شوهرخواهرش <چیرو کوپا> نشان میدهد. کوپا پیشنهاد دوئل میدهد، در حالی که دون پپه طرز استفاده از وسایل دوئل را نمیداند. پس از چند ساعت دون پپه پشیمان میشود، ولی تربیت اشرافیاش به او حکم میکند که حیثیت و آبرویش را محفوظ نگه دارد. بالاخره دوئل صورت میگیرد، دون پپه زخمی میشود. <فیلومنا> خواهر دون پپه وقتی از زخمی شدن او مطلع میشود، از شوهرش تقاضا میکند اجازه دهد او را ببیند، اما کوپا با این بهانه که پپه لخت است، اجازه ملاقات به همسرش نمیدهد. فیلومنا که بیمار است، پس از چندی میمیرد. در حال احتضار در حالی که با دستهای بیمارش کوپا را نوازش میکند، از او میخواهد یک کشیش خبر کند. شوهر بدطینتش میگوید: <... مگر چه گناهی مرتکب شدهای که میخواهی اعتراف کنی؟> (ص 69) و زن محتضر یکی از صادقانهترین جوابها را میدهد: <چه کسی هست که در عمرش گناه نکرده باشد.>
|
1 |
||||
|
2 |
||||
|
3 |
||||
|
4 |
||||
|
5 |
||||
|
6 |
||||
|
7 |
||||
|
8 |
||||
|
9 |
||||
|
10 |
|
11 |
||||
|
12 |
||||
|
13 |
||||
|
14 |
||||
|
15 |
||||
|
16 |
مدت ها به این فکر می کردم که برای چالشهای فکری باید بیشتر فکر کنم یا اینکه به کتاب ها مراجعه کنم. اصالت با تفکر است یا با مطالعه؟ رابطه مطالعه و تفکر چیست؟ همانطور که قبلآ گفتم تفکر یعنی چالش کردن با خود و دیالوگ کردن درونی و در نتیجه مطالعه هم یعنی در گیر شدن بیرونی و چالش کردن با دیگری. مطالعه وقتی سود مند است که من با متنی که روبروی من است در گیر شوم. مطالعه فرایندی یک طرفه نیست که در آن مولف، تفکرات خود را به مغز خواننده فرو کند. حتی امروزه از این صحبت می شود که چه بسا نقش خواننده در این تعامل نقش مهم تری باشد چرا که مخاطب، با متن روبروست، نه با مولف و این خواننده است که با مطالعه، متن را زنده میکند و به آن روح می بخشد و خواننده است که خود را با متن درگیر می کند. به هر حال به نظر من اگر هنگام خواندن کتابی در گیر آن کتاب نشویم اصلآ اتفاقی به نام مطالعه رخ نداده است. نکته جالب اینکه مطالعه بر وزن صیغه مفاعله است و در زبان عرب افعالی که مستلزم وجود دوطرف باشد را در این صیغه به کار می برند (مانند مکاتبه که به معنی نامه نگاری بین دو نفر است).
مطالعه و تفکر هر دو، نوعی چالش فکری هستند و هر کدام خاصیت خود را دارند. مطالعه، فضای جنگ فکری را گسترش می دهد و دنیای ما را بزرگ تر میکند و تفکر عمق بیشتری دارد و نتیجه بخش تر است زیرا ما وقتی تفکر می کنیم حداقل حرف خودمان را می فهمیم و از بحث های ذهنی خود کمتر دچار کج فهمی و سوء برداشت میشویم.از آنجایی که من به دنبال عمق بیشتر و کج فهمی کمتر هستم تفکر را برتر می دانم. سوال اساسی من این است که اصلآ ما چرا باید مطالعه کنیم؟ و چه چیز را باید مطالعه کنیم؟ در دنیا متون و کتاب های زیادی وجود دارد. آیا میتوانیم همه را بخوانیم؟ به کدام یک از متون باید مراجعه کنیم؟ ما با چه معیاری بعضی از متون را به بعضی دیگر ترجیح میدهیم؟ چرا همه، کتاب های پوپر را می خوانند ولی کسی به کتابهای گیوم دو شامپو مراجعه نمی کند؟
اولین کسی که کتاب نوشت هیچ کتابی نخوانده بود.
واژگون
این کتاب نخستین کتابی است در فلسفه که در دوران اسلامی درباره حکمت اشراق نوشته شده است. چند شرح بر این کتاب نوشته شده است که از جمله شرح قطبالدین شیرازی است، متن کتاب بهوسیله دکتر سید جعفر سجادی دانشیار و مدیر گروه عربی دانشگاه تهران به فارسی ترجمه شده است.

صادق هدایت در هفده فوریهٔ ۱۹۰۳ در تهران در خانوادهای اصلونسب دار و متشخص متولد شد. پدرش هدایتقلیخان (اعتضادالملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبرالسلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضادالملک بود. جد اعلای صادق رضاقلیخان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجملالتواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.
صادق هدایت تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ علمیهٔ تهران گذارند. در سال ۱۹۱۴ به دارالفنون رفت ولی در سال ۱۹۱۶ به خاطر بیماری چشمدرد مدرسه را ترک کرد و در ۱۹۱۷ در مدرسهٔ سنلویی که مدرسهٔ فرانسویها بود به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشناییاش با ادبیات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی میداد و کشیش هم او را با ادبیات جهانی آشنا میکرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین دوران صادق گیاهخوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش وقعی نمینهاد. در سال ۱۹۲۴ در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانها و فواید گیاهخواریاست و تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام به همراه مقدمهای مفصل.
|
|
کتابهای کلاسیک
| |
|
غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوسهايي كه تازه روشن شده، آهسته ميچرخد و مانند پوشش نرم و نازك روي شيروانيها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران مينشيند. |
| |
|
یک سال بعد از آشناييشان، مادر ليلا وقت معرفي علي به عمهي ليلا كه تازه از آمريكا آمده بود گفت "عليآقا، نامزد ليلا جان". |
| |
|
ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفتهي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند |
| |
|
بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند بخشی از داستان شازده کوچولو |
| |
|
زنها تا سينه، مردها تا كمر ...» اين شايد تنها اصل كار يك گوركن باشد كه در تكرار آن و پژواك صداي بيل و كلنگ صبحش شام ميشود تا آرام ميان رطوبت گاه دلانگيز و گاه چندشآور گورها پير شود. |
| |
|
نمايش در اتاق خواب خانهي دو طبقه نات اكرمن رخ ميدهد كه جايي در كيوگارد نز واقع است. كف اتاق كيپ تا كيپ با قالي فرش شده است . يك تختخواب دو نفره ي بزرگ و يك ميز توالت بزرگ. |
| |
|
ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو ميگرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد |
|

رضا سیدحسینى از دوران آغازین کارش تا به امروز همواره به دنبال ارائه چهره و شخصیتى آکادمیک بوده است. این گرایش در واقع اشاره به موقعیت خاص برخى شخصیت هاى نسل او است. نسلى که بهترین ترجمه ها و رساله ها و نوشته هاى تحقیقى را خلق کرده است. رضا سید حسینى با این مقدمه از جمله چهره هاى آن نسل است که همواره در جست وجوى ارائه آثار و مجموعه هاى علمى و دقیق بوده است. او مى گوید: «در این کار تعمدى نداشته ام، البته دورى من از سیاست، باعث نشد تا در رژیم گذشته 15 روز به زندان نروم. در واقع شاهدى بر ظهور و سقوط بسیارى از دوره هاى سیاسى این کشور بوده ام.»
فرهنگ آثار یکى از کامل ترین مجموعه هاى منتشر شده به فارسى است، موارد ممیزى آن بسیار اندک و جزیى نگرى مترجمینى که تحت سرپرستى سیدحسینى کار کردند کم عیب است.

به مناسبت انتشار جلد اول فرهنگ آثار ایرانی – اسلامی که به معرفی آثار مکتوب ایران و جهان اسلام یا در واقع به فرهنگ مکتوب زبانهای فارسی و عربی اختصاص دارد، عصر روز سه شنبه 27 تیرماه، نشستی در سالن کنفرانس شهر کتاب برگزار شد.
متاسفانه تاکنون از این جلسه هیچگونه گزارش یا خبر تفصیلی در خبرگزاریهای داخلی منتشر نشده است. خبرنگار کتابنیوز، تنها خبرنگار داخلی بود که در کنار خبرنگاران بیبیسی و رادیو زمانه! در این نشست حضور داشت. بیتوجهی رسانهای به این اثر "مرجع" در کنار هیاهوهای روزانه برای برخی آثار کمارزش قابل تامل است.
جالب اینجاست که "مهدی فیروزان" مدیر عامل شهر کتاب نیز که در زمان شروع پروژه ترجمه و تألیف فرهنگ آثار، مدیر عامل انتشارات سروش بوده است در سخنان کوتاهی در ابتدای این نشست، فرهنگ آثار را مرجع مطالعاتی ارزشمندی دانست که لازم است جدا از مبحث اقتصادی برای ناشر فرهنگ آثار، مطبوعات از آن "غفلت" نکنند. وی از رسانهها خواست که در معرفی این کتاب ارزشمند بکوشند.
جلد نخست فرهنگ آثار ایرانی – اسلامی که از حرف الف تا پ را در بر دارد، به معرفی 747 کتاب پرداخته است. "رضا سیدحسینی" که قبل از این فرهنگ شش جلدی فرهنگ آثار زیر نظر او منتشر شده، در سخنانی از شکل گیری پروژه ترجمه فرهنگ آثار سخن گفت و یادآور شد که حدود هشت سالی طول کشیده تا حدود چهل مترجم و چند ویراستار گرد هم بیایند و کار سامان بگیرد.
سیمین دانشور متولد 8 اردیبهشت سال 1300 اولین زن داستان نویس در ادبیات فارسی است که از جهت ارزش و اعتبار با برترین داستان نویسان نسل خود که همه از جنس مخالف اند ، شانه به شانه می ساید و از ایشان کم نمی آورد.
استاد دانشور صاحب آثار آتش خاموش (مجموعۀ داستان کوتاه) ، به کی سلام کنم؟ (مجموعۀ داستان کوتاه) رمان جزیرۀ سرگردانی ( در 3 جلد) و رمان زیبای سووشون می باشد!
سووشون برترین و قابل بحث ترین اثر خانم دانشور هست که به 34 زبان زندۀ دنیا ترجمه شده!
دانشور در این داستان یک خانوادۀ شیرازی را در بحبوحۀ جنگ دوم جهانی همراه با سنت ها و فرهنگ خاص خودش ارائه داده است.
یوسف و زری قهرمانان اصلی این داستان در مواجهه با فشارهای جامعه بر وجود خویشتن هشیار می شوند و در بستر داستان ، آگاهانه در مقابل این فشار ها کنش و واکنش از خود نشان می دهند.
علاوه بر این ، این داستان کاملا بر اساس داستان سیاوش در شاهنامه نوشته شده و با اصول آن برابری می کند. اصلا معنی عنوان این رمان "سووشون" سوگ سیاوش می باشد.
بعضی ها به غلط این واژه را به دو واژۀ مستقل تفکیک می کنند در حالی که این واژه همان " سیاوشان " هست که در گویش شیرازی "سووشون" گفته می شود.
در مقایسۀ این داستان با داستان سیاوش 4 نکته بررسی شده :
الف : تهمت میل به زن ِ پدر ( زنا با محارم )
ب : قحطی زدایی
ج : تولد دوباره از دو طریق :
1 – رویش گیاه از محل ریختن خون سیاوش بر زمین
2 – ادامۀ زندگی در فرزند پسر ( کیخسرو )
د : پیوستگی با توتِم ِ اسب

همه کشورهای اسلامی باید برای کمک به لبنان متحد شوند ، چون اگر لبنان تصرف شود بعد به سراغ سایر کشورها خواهند آمد.
دکتر سیمین دانشور ، نویسنده و پژوهشگر ادبی در گفتگو با ایکنا با بیان این مطلب گفت: بسیاری از مردم لبنان در زیر چادرها از گرسنگی رنج میبرند و باید همه مسلمانان جهان با کمک مالی، دارویی و غذایی به کمک این مردم بی پناه بشتابند. وی وحشیگری رژیم اسرائیل را بیحد و مرز دانست و با اشاره به کشتار بیرحمانه قانا تصریح کرد: در حالی که کودکان مانند برگ خزان قربانی می شوند از متجاوزان باید پرسید چرا مناطق مسکونی را مورد هجوم قرار میدهند.
سیمین دانشور عملکرد سازمان ملل را یکسویه دانست و تصریح کرد: اگرچه کوفی عنان هر دو طرف را به صلح دعوت کرد اما امریکا پشت سازمان ملل ایستاده و فقط قدرتمندان حق وتو دارند.
وی افزود: بوش این جنگافروز ، یک احمق است و باید از او پرسید تو در افغانستان و عراق به چه منظور حضور داری و خانم رایس با چه هدفی مدام به تل آویو میرود. وی با اشاره به بی تفاوتی و سکوت عربستان نسبت به این فاجعه افزود: عربستان کشوری است که از امریکاییها دستور میگیرد و با وجود داشتن اقتصادی غنی حاضر به کمک به مسلمانان لبنان نیست.

ابراهيم گلستان عبدالله شهبازي
رويال داچ شل و روشنفکران
اخيراً گفتگوهاي پرويز جاهد با ابراهيم گلستان را خواندم:
پرويز جاهد، نوشتن با دوربين: رودررو با ابراهيم گلستان، تهران: اختران، 1384، رقعي، 276 صفحه.
پرويز جاهد اين گفتگوها را براي تز دکتري دانشگاه وستمينيستر لندن انجام داده با عنوان «تاريخ تحليلي ريشههاي موج نو در سينماي ايران». گلستان از پيشکسوتان موج نو در سينما است. در خانهاي بزرگ و قديمي در خارج از لندن در حوالي شهر ساحلي برايتون (منطقه ساسکس) زندگي ميکند و مصاحبهها با جاهد در اين خانه انجام گرفته است.
کتاب جالبي است. از زواياي مختلف ميتوان درباره خاطرات گلستان سخن گفت، ولي آنچه در اين ميان نظر مرا بيشتر جلب کرد، نقش کمپاني رويال داچ شل در سرمايهگذاري فرهنگي در ايران در سالهاي پس از کودتاي 28 مرداد 1332 است. استوديو فيلمسازي گلستان در سال 1336 با سرمايه شل در ايران تأسيس ميشود و گروهي را در پيرامون خود جمع ميکند که در سالهاي بعد از مشاهير روشنفکري ايران شدند: خود ابراهيم گلستان، برادرش شاهرخ گلستان، فروغ فرخزاد، اسماعيل رائين، کريم امامي و ديگران.
ابراهيم گلستان شيرازي و همشهري من است. ميدانستم پدرش از يکي دو سال پيش از کودتاي 1299 روزنامه گلستان را در شيراز منتشر ميکرد. براي شناخت بيشتر او به سراغ يکي از دوستان دوران مدرسهاش رفتم. از شخصيت والدين و خود «آقا شاهي»، آنطور که بچهها در مدرسه ابراهيم گلستان را صدا ميکردند، تصوير مثبتي به دست نياوردم.
پدربزرگ ابراهيم گلستان روحاني است معروف به «مجتهد ونکي». سيد محمدشريف تقوي ونکي، متولد روستاي ونک تهران، پس از تحصيل در نجف اشرف در شيراز متوطن شد و به يکي از علماي سرشناس اين شهر بدل شد. يکي از پسرانش سيد محمدتقي گلستان شيرازي (پدر ابراهيم گلستان) است که از سال 1297، دو سال پيش از کودتاي 1299، انتشار روزنامه گلستان را در شيراز آغاز کرد. اين روزنامه از هواداران کودتا و رضا خان سردار سپه بهشمار ميرفت و از جمله مقالهاي نوشت درباره زنان که منجر به تکفير و تفسيق او از سوي برخي از علماي شيراز شد. بهنوشته رکنزاده آدميت، محمدتقي گلستان «از بدو طلوع کوکب رضاشاه پهلوي مجري نيات اصلاحطلبانه او بود و در سال 1304 به سمت نمايندگي فارس در مجلس مؤسسان به طهران رفت و در صف هيئت رئيسه مجلس قرار گرفت و وظيفه خود را چنانکه بايد انجام داد.» در دوران دولت دکتر مصدق نيز گلستان در صف مخالفان جنبش ملّي شدن صنعت نفت جاي داشت و به اين دليل در حوادث 30 تير 1331 دفتر روزنامه مورد حمله مردم قرار گرفت و غارت شد. بعدها، گلستان مدتي شهردار شيراز بود.
"ابراهيم گلستان" در روز بيست ودوم مهرماه به سال (1301) در شهر شيراز و در خانوادهاي مذهبي و مطبوعاتي متولد شد.
پدرش واعظ و روزنامهنگار بود و روزنامهاي به نام «گلستان» منتشر ميكرد، كه در آن زمان طرفدار دولت و دربار بود. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در شيراز گذراند. از همان ابتدا وقتي كلاس پنجم بود داستانهايي را مينوشت و در كلاس دوم دبيرستان هم يك رمان پليسي نوشته است و اينها گواه بر علاقهمندي او به داستاننويسي است.
پس از تحصيلات اوليه و متوسطه به شركت ملي نفت پيوست. اما بعد از اندكي به تهران رفت و از دانشگاه تهران در رشته ادبيات فارسي، ليسانس گرفت.
پس از اتمام دانشگاه با كنار گذاشتن كار دولتياش شروع به نوشتن كرد. در سال 1322 در آن شرايط او به حزب توده پيوست و مدتها در آن حزب مشغول به فعاليت بود اما پس از اندكي از آن كنارهگيري كرد.
در آن دوره مشغلهي اصلي گلستان، قبل از نويسندگي، فيلمسازي و سينما بود.
اما نخستين آثار او در زمينهي نوشتن در دههي بيست به چشم ميخورد و همان گونه كه گفته شد او همزمان با صادق چوبك و بزرگ علوي شروع به نوشتن كرده است.
اولين قصهي كتاب «آذر، ماه آخر پاييز» را آخر فروردين 1326 نوشت اما دو سال پيش از آن. در پاييز 23 دست به نوشتن داستاني ميزند كه آن را هيچ گاه تمام نميكند.

چرا نميشه؟شادروان عمران صلاحي
در ايام عيد ميتوانيد روي ميز يا روي سيني يا روي هر چيزي كه صلاح ميدانيد ضرب بگيريد و چهار مصرع اول هر بند را خودتان بخوانيد و از مهمان ها بخواهيد دسته جمعي با مصراع آخر به شما جواب بدهند.
- آي خانوما، آي آقايون، جيرهي غصه كم ميشه؟
- به من بگين بالاخره، دنيا بدون غم ميشه؟
- دوباره انصاف و كرم، بساطشون علم ميشه؟
- بدون ترس و دلهره، نوشته و قلم ميشه؟
- چرا نميشه، خوبم ميشه، چرا نميشه، خوبم ميشه
- خورشيد مهربون مياد، برف غمو آب ميكنه؟
- شادي و خنده ميرسه؟ غصهها رو خواب ميكنه؟
- به جاي اخم اين و اون، شكوفه رو قاب ميكنه؟
- به من بگين كه اهل دل، عزيز و محترم ميشه؟
- چرا نميشه، خوبم ميشه چرا نميشه، خوبم ميشه
- « اي خونهدار و بچهدار، زنبيلو وردار و بيا
- يه خورده خنده و صفا ميون زنبيلت بذار
- كف بزن و غزل بخون، هي از خودت صدا در آر(*)
- ميشه همين جا بريزم، قر تو كمر كه جم ميشه؟
- چرا نميشه، خوبم ميشه، چرا نميشه، خوبم ميشه
*نسخه بدل: با دهنت صدا در آر!
هفتهنامه گلآقا شماره537/ نوروز 81

عمران صلاحى شاعر و عمران صلاحى طنزپرداز؛ شعر را براى دل خود مى نوشت و طنز را براى دل ديگران. براى او شعر مثل صاعقه ناگهان مى زد، بى آنكه خبر كند، پشت چراغ قرمز و يا هر جاى ديگر. طنز را اما با تصميم قبلى مى نو شت و با تفكر.
عمران صلاحى برخلاف طنزهايش كه از او تصويرى ديگرگونه مى داد، آرام و ساكت بود. خودش می گفت: «از طنزهايى كه مى نويسم، شايد فكر مى كنند از در و ديوار بالا مى روم. درحالى كه اين طور نيست، پايش بيفتد، شلوغ مى كنم، اما كلاً آدم ساكتى هستم.»
آنقدر كم رو و خجالتى بود كه تا آخر عمر نشد سراغ يك ناشر برود و بخواهد كتابش را چاپ كنند. به همين خاطر بعد از انقلاب نزديك بيست سال هيچ كتاب شعرى از او درنيامد. چاپ بقيه كتابهايش هم به درخواست دوستان و ناشران بوده است.
همين كه شعرى می گفت ، مدتها احساس آرامش مى كرد، مثل گريه كه آدم را سبك مى كند.
كتابشناسى: طنزآوران امروز ايران (با همكارى بيژن اسدى پور)، گريه در آب / قطارى در مه/ ايستگاه بين راه/ هفدهم / پنجره دن داش گلير/ رؤياهاى مرد نيلوفرى/ شايد باور نكنيد (سوئد)/ يك لب و هزار خنده/ حالا حكايت ماست / آى نسيم سحرى/ ناگاه يك نگاه/ ملانصرالدين/ از گلستان من ببر ورقى/ باران پنهان/ هزار و يك آينه/ آيناكيمى/ اولين تپش هاى عاشقانه قلبم (نامه هاى فروغ فرخزاد به پرويز شاپور با كامياپورشاپور)/ خنده سازان و خنده پردازان / گزينه اشعار طنزآميز/ عمليات عمرانى/ مرا به نام كوچكم صدا بزن
داستان عمران امّا، داستانی دنباله دار است و مدّتها می شود در باب آن انديشيد و نوشت و هنر او را، روی لبه ی تيغ راه رفتن، ستود. طنز، يک نوع ويژه ی ادبی است که پرداختن به آن نيز استعدادی ويـژه می طلبـد و هـم از اينـروست که بسامد طنز پردازان، به ويژه در جامعه ی حيرت انگيز ما، بسامد بالائی نيست چرا که اين توانائی بين انسان ها، به وفور توزيع نشده است وکمتر کسانی هستند که در جوامع پيشرفته حتّی اقبال، و در جامعه ی ما بد شانسی آنرا داشته اند که از اين خلاقيت ويژه برخوردار بوده باشند. يک طنزپرداز، بسيار محتمل است که در عين حال بتواند شاعر يا نويسنده ی خوبی نيز باشد امّا عکس آن ممکن نيست و چه بسا شاعران و نويسندگان توانا و نامداری که از عهده ی خلق حتّی يک سطر طنز نيز بر نيايند. صاحبان اين خلاقيّت ويژه، در جوامع بسامان که آزادی انديشه و بيان و نشر آزاده ی افکار وعقايد، کم و بيش در جايگاه خود نشسته است، قدر می بينند و بر صدر می نشيند و در مرزهای پُرگهری چون سرزمين ما، مثل عبيد زاکانی، يغما جندقی، ايرج ميرزا، دهخدا و... به تفاوت، به دردسر، نفی بلد، گرسنگی، توبه و تبعيد و غيره گرفتار می آيند و اين همه بدان علّت است که طنز، به ويژه از نوع سياسی اش، موی دماغ جبّاران و قُلدران است و در يک کلمه، با ـ قدرت نيست، بلکه، بر قدرت است و تمام گرفتاری اش نيز در همين جاست.
سروکار طنز، با واقعيّت های تلخ و دردناک جامعه است که قدرت های مستبد، مرتجع و استثمارگر حاکم جهد در قلب آن دارند. طنزپرداز، از نوع آزاده و هدفمندش البتّه، امّـا نمـی گذارد و اين تزوير پنهان و آشکار را، بسيار بزرگتر از اندازه های واقعی خود، زير ذرّه بين نيرومند خود به نمايش می گذارد و اين، چيزی است که قدرت های کور و هار حاکم، البتّه بر نمی تابند. روی لبه ی تيغ راه رفتنی که گفتم، از اين مقوله است. به اين مقال، باز هم بر می گرديم.
باری ـ بنا داشتم در اين مجال اندک، به اجمال و اختصار هم که شده، سری به کارهای عمران در هر دو عرصه بزنيم،شعر و طنز...


طنزآوران امروز ایران: عمران صلاحی و بیژن اسدیپور

عمران صلاحی در دهم اسفند سال ۱۳۲۵ در امیریه تهران دیده به جهان گشود.
عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست مینوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشتهها «آقای حکایتی» لقب گرفت. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
صلاحی در سال ۱۳۲۵ به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدیپور منتشر کرد که مجموعهای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم میسرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سالها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود. او در سال ۱۳۵۳ با طاهره وهابزاده ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای یاشار و بهارهاست.
درگذشت
عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱ مهر ماه سال 1385 با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس منتقل شد و در بخش سیسییو بستری شد. همان شب پزشکان از بهبود وضعیت وی قطع امید کردند و سحرگاه از دنیا رفت. ساعاتی پس از درگذشت وی جمعی از اعضای کانون نویسندگان ایران در برابر بیمارستان توس حاضر شدند.
کتابشناسی
طنزآوران امروز ایران با همکاری بیژن اسدیپور (۱۳۴۹)
گریه در آب (۱۳۵۳)
قطاری در مه (۱۳۵۵)
ایستگاه بین راه (۱۳۵۶)
هفدهم (۱۳۵۸)
پنجره دن داش گلیر (۱۳۶۱، به زبان ترکی آذربایجانی)
رویاهای مرد نیلوفری (۱۳۷۰)
شاید باور نکنید (۱۳۷۴، چاپ سوئد)
یک لب و هزار خنده (۱۳۷۷)
حالا حکایت ماست (۱۳۷۷)
آی نسیم سحری (۱۳۷۹)
ناگاه یک نگاه (۱۳۷۹)
ملا نصرالدین (۱۳۷۹)
از گلستان من ببر ورقی (۱۳۷۹)
هزار و یک آینه (۱۳۸۰)
آینا کیمی (به زبان ترکی آذربایجانی، ۱۳۸۰)
آیینهای بزرگداشت
پس از مرگ عمران دوستدارانش مراسمهای بسیاری را برای وی تدارک دیدند. در حالیکه کمتر از 3 ماه از وفات وی میگذشت بیش از ۱۲۰ برنامه بزرگداشت در نقاط مختلف ایران برای وی برگزار شد که در نوع خود بیسابقه بود. از مهمترین این برنامهها میتوان به مراسم بزرگداشت توسط کانون نویسندگان (فرهنگسرای ارسباران تهران)، مراسم بزرگداشت توسط نویسندگان اردبیل (اردبیل)، مراسم بزرگداشت توسط انجمنهای ادبی آذربایجان (انجمن ادبی ساهر، انجمن ادبی صابر، ایشیق گنجلری و فصلنامه آذری در فرهنگسرای اندیشه)، مراسم بزرگداشت توسط بچههای جوادیه و ... اشاره نمود.
مطالب دیگرسایتها:

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد {حافظ}
عمران صلاحی متولد 10 اسفند 1325 چهارراه گمرک امیریه تهران است. البته به گفته خودش وسط چهارراه نه! یکی از این کوچه های فرعی... پدرش متولد اردبیل و مادرش از مهاجرانی است که از باکو به ایران آمده اند. خودش می گوید: مونتاژ تهران هستم!
هنگام تولدش عمویش قرآن را باز کرده و خوش شانس بوده که مثلا سوره بقره یا عنکبوت نیامده و آل عمران تشریف فرما شده و برای همین نامش عمران شده است. خودش می گوید ناشرها همیشه گیج می شوند که پشت جلد کتاب، نامش را به انگلیسی Emran بنویسند یا Omran که این اصلا مهم نیست، چون که تازه ترک ها عیمران (Imran) صدایش می زنند!
گفتم ترک، عمران هم مثل آدم حسابی های دیگر ترک و ترک زاده است! ولی نمی دانم چه جوری لامصب اصلا لهجه ترکی ندارد! اما خب... چون مثل بقیه ترک ها اسم پسرش یاشار است، می شود این حرکتش را یک جوری نادیده گرفت!
پدرش کارمند راه آهن بوده و همین موضوع باعث شده تا علاوه بر این که خیلی شهر به شهر بشود و مدرسه عوض کند، قطار نیز در شعر های او جایگاه ویژه ای پیدا کند. این مدرسه عوض کردن ها، در نهایت، هرچند کمی دیر، منجر به یک فوق دیپلم زبان انگلیسی از دانشگاه تهران می شود که هیچ ربطی به بحث ما ندارد! بالاخره از هفده سالگی پایش به انجمن های ادبی پایتخت باز می شود. خودش می گوید: دلم می خواست ببینم شاعرها چه ریختی هستند...

شما كه غريبه نيستيد /نويسنده: هوشنگ مرادي كرماني
ناشر: معين /تعداد صفحات: 348/قيمت: 3700 تومان/چاپ: چهارم، 1384
واقعا چقدر اين مردم را ميشناسم؟
بندرعباس، اواسط پاييز. توي خيابان اصلي شهر از شرق به سمت غرب در حركتيم. همينطور كه راننده چهارراهها را پشت سر ميگذارد، از پنجره اتومبيل بيرون را تماشا ميكنم. رفتهام توي نخ شهر و مردمش.
پيش خودم فكر ميكنم كه اين مردم هموطنان من هستند. همزبانهاي من. اما من چقدر دربارهشان ميدانم. درباره اينكه چگونه فكر ميكنند، چگونه انتخاب ميكنند، چگونه رويا ميبافند. اينكه چه چيز خوشحالشان ميكند. بزرگترين آرزويشان چيست. اينكه از چه ميترسند. واقعا چقدر اين مردم را ميشناسم؟
شهري ديگر، اواخر پاييز، توي اتاق مهمانپذيري تر و تميز. تازه از خواب بلند شدهام. "شما كه غريبه نيستيد" را گذاشتهام بالاي سرم. تا پيش از اين چند بار دورخيز كردهام تا بخوانمش اما هر بار چند فصلي خواندهام و بعد به دليلي رفته است ته صف. اينبار اما همين يك كتاب همراهم است و تا دلتان بخواهد هم وقت دارم. پس لم ميدهم و شروع ميكنم به خواندن.
همينطور كه فصل به فصل جلو ميروم گاهي سرم را بلند ميكنم و دور و بر اتاق را نگاه ميكنم. موبايل را زدهام به برق تا شارژ شود. نبود رسانههاي معمول (اينترنت، ماهواره، ويدئو، ...) يك جايي توي سرم زق زق ميكند. گاهي وسوسه ميشوم بزنم بيرون و يك اينترنت كافه پيدا كنم و نامههايم را چك كنم. بگذريم كه منتظر هيچ پيام خاصي هم نيستم.
باز ياد بندرعباس ميافتم و آن روز توي ماشين. نويسنده اسم كتابش را گذاشته "شما كه غريبه نيستيد". اما آيا واقعا غريبه نيستم؟ چقدر آشنام؟ چقدر در زمينه اين گربه يك ميليون و ششصد و چهل و هشت هزار كيلومتر مربعي فكر آشنا، آرزوي آشنا، روياي آشنا براي من وجود دارد؟
![]()
نويسندهاي كه كودكياش را گم نكرده است
نام هوشنگ مرادي كرماني با "قصههاي مجيد" همراه شده و بخشي از خاطرات مردم اين سرزمين هم با اين نام. آنچه در پي ميآيد، نگاهي است به ديدگاههاي خالق اين قصهها.
نويسندهي سينمايي
به اعتقاد هوشنگ مرادي كرماني، اغلب شاهكارهاي تاريخ سينماي جهان مبناي ادبي دارند.
اين داستاننويس كه برخي داستانهايش مورد اقتباسهاي سينمايي قرار گرفتهاند، يادآور ميشود: هنگام نگارش داستان به جنبههاي سينمايي آن فكر ميكنم. درواقع داستان را به صورت تصويري ميبينم و به همين دليل در رابطه با آثاري كه از روي داستانهايم ساخته شده، كمترين مشكل را داشتهام.
او تعامل بين نويسنده و كارگردان را از ملزومات يك اقتباس ادبي مناسب ميداند و از جمله نويسندگاني است كه اعتقاد دارد، با گفتوگو با كارگردان ميتوان به نتايج مثبتي رسيد.
مرادي كرماني همچنين معتقد است: چون بيشتر قهرمانان و شخصيتهاي خلقشده در آثار سينمايي و تلويزيوني حاصل تخيل نويسندگانشان هستند، در قصه جا نميافتند و تماشاگر با آنها همذاتپنداري نميكند.
نويسندهي آثاري سينمايي چون "كيسهي برنج" و "قصههاي مجيد" تأكيد ميكند: اگر نويسنده شخصيت مورد نظرش را خوب بشناسد و او را زندگي كرده باشد، با لمس بهتري نسبت به او ميتواند بهدرستي آدمهاي اثرش را به عمل درآورد.

محمد صالح اعلا شاعر و هنرمند یست که خیلی براش احترام قایل هستم و از دید شاعرانه و سر شار از احساسش لذت می برم . معتقدم برای خودش سبک داره و متفاوت بودن کارهاش در شاخص بودنش کمک می کنه . یکی از ابتکاراتش چاپ کتاب " همه ی انچه مردان راجع به زنان باید بدانند" هست که چیزی حدود صد صفحه ی کاملا سفید هست که همین صفحات سفید حرف و منظور نویسنده را بیان می کنه .
نگاهي به برخي ازاشعار محمدصالح علا
*
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم

مصاحبه با محمد صالح علا همانقدر که جذاب است دلهره آور هم هست. او كارگردان تئاتر و تلويزيون و يك مجرى موفق در راديو است .ترانه سرای خوبی هم هست. ترانه هایش بر دل و جان آدمی می نشیند. راستی یادم رفت او بازیگر هم هست. خلاصه یک هنرمند تمام عیار است . از همه اینها که بگذریم دوست داشتنی ومهربان است و با ما با عبارت باباجان سخن می گوید.به دفتر مجله «نشانی» می رویم تا با او به گفتگو بنشینیم.دفتری در خیابان جلفاباساختمانی قدیمی .دکوراسیون دفتر مجله کاملا فرهنگی-هنری است و نورپردازی آنجا هم به این مسئله کمک بیشتری کرده است. به گرمی از ما استقبال می کند.
او پشت میزش نشسته و ما هم روی مبلی در مقابل او می نشینیم.کتابی راکه روی میزش بود می بندد. با این کارما متوجه می شویم که باید مصاحبه را آغاز کنیم.
«رکوردر» را روشن می کنیم و در مقابلش می گذاریم. با تعجب می پرسد:« این چیست؟» برایش توضیح می دهیم. با همان لحن مخصوص خودش می گوید:«اجازه هست بهش دست بزنم؟» باز هم سوال می پرسد:«...چند ساعت ضبط می کند؟» می گویم:« متغیر است ،بستگی به کیفیت دارد...» می خندد و می گوید:« پس بستگی دارد که با چه کسی می خواهید مصاحبه کنید!»

کاریکاتور چهره محمد صالح علا به قلم حسین صافی
آقای محمد صالح علاء را معرفی کنید...
آقای صالح علاء: عرض کنم که من در یک خانواده فرهنگی متولد شدم و خاندان من نسل شان اراکی بوده، در جنوب تهران بزرگ شدم، از کودکی زلف را گره می زدم با تاتر و نمایش، سالها کار نمایش صحنه می کردم به عنوان نمایشنامه نویس، طراح و کارگردان. بعد سن ام که قانونی شد کارگردان رسمی تلویزیون شدم ولی همچنان کار اصلی ام تاتر بود و در جشنواره های جهانی شرکت کردم. در دهمین جشنواره شیراز نیز شرکت داشتم. بعد از آن یک نمایشنامه دیگری اجرا کردم. شیوه کاری که انجام می دادم کاملا متفاوت بود. بعد دیگر در ایران کار تاتر نکردم و بعد از آن یک نمایشنامه نوشتم به نام "مسیح مسلمان" که اجرا نشد. بعد از آن یک کار تئاتر در لندن کردم و از آن به بعد کار تئاتر انجام ندادم. ضمن اینکه چند سال است که نمایش نامه می نویسم. یک نمایشنامه به عنوان "بهشت زندان زن بیوه" و یک نمایشنامه دیگر "خفه شو عزیزم". خیلی تشویقم می کردند که برگردم و اجرا کنم. بعد از این سالها،منتظر این هستم که چاپ شود. در دانشگاه رشته کارم نمایش نامه بود. در تلویزیون بیشتر تله تئاتر کار می کردم. الان سالهاست که برنامه های ترکیبی در تلویزیون می سازم. فکر می کنم بعد از انقلاب حدود 50 مجموعه از 13 قسمت تا 180 قسمت ساختم. یکی از کارهایم در دوره لیسانسم ترانه سرایی بوده که هنوز هم ادامه دارد.دیگر اینکه من در رادیو حرف می زنم، در مطبوعات هم همیشه از نوجوانی مطلب می نوشتم.
یک نشریه را بعد از انقلاب سردبیری می کردم به نام "تئاتر در سینما" ولی چون مجوز نداشت در نیامد. الان مدتی است که ماهنامه "نشانی" را منتشر می کنیم. یادم رفت بگویم چون یکی از رشته های تحصیلی ام فیلم بود قبل از انقلاب فیلم های کوتاه ساختم. بعد از انقلاب به توصیه آقای "مسعود کیمیایی" بعنوان بازیگر آمدم به سینما؛ حدود 14-15 تا فیلم بازی کردم و دیگر بازی نمی کنم .
آذر نفيسی
رمان شهرنوش پارسی پور، طوبا و معنای شب، با چند تصوير گيرا شروع میشود. آغاز رمان مقارن با پايان سلسله قاجار است، وقتی كه انديشه غرب و شيوههای جديد زندگی مستقيماً شروع به تأثير نهادن با جامعه بسته سنتی ايران و تغيير آن میكنند.
پدر قهرمان داستان اديب است، اما مردی است ساده كه ذهنش را با فلسفه و شعر مشغول میكند. يك روز كه غرق در افكار خود در خيابان قدم میزند، بيگانهای سوار بر اسب با او تصادم میكند. بيگانه گستاخ شلاق به چهره اديب میكوبد. بعد مجبور میشود به خانه اديب برود و از او عذرخواهی كند. اين واقعه اولين و آخرين مواجهه مستقيم اديب با جهان غرب است. مهمترين حاصل اين مواجهه آن است كه او حيرت زده در میيابد زمين گرد است.
پيش از آن او به طرزی مبهم از گرد بودن زمين آگاه بود اما ترجيح میداد به آن بهايی ندهد.
اديب تا چند روز در اين انديشه غرق می شود كه اين گردی برای او به چه معناست. او رابطه بين حضور بيگانه، گردی زمين، و همه تغيير و بلواها را به غريزه در میيابد. چند روز بعد با قاطعيت تصميم می گيرد:"بله، زمين گرد است؛ زنان میانديشند و به زودی بی حيا خواهند شد."
مهمترين نكته اين صحنهها آن است كه زنان در هر تغييری در جامعه نقش مركزی دارند. در واقع، در اكثر داستانهای ايرانی حضور زنان برای طرح مركزی است و فضای زيادی به آنها داده شده. هدف اصلی من در اين جا آن است كه تصويرهای مختلف زن را در رمان معاصر فارسی با توجه به گذشته آن در ادبيات قديم فارسی تحليل كنم. در واقع، میخواهم با ساختن تاريخی ادبی برای تصويرهای تكرار شده زنان در رمان معاصر فارسی، آنها را از طريق جلوه و پرتو گذشته رازآميزشان بررسی كنم.
HEJAZI BANAFSHE
شاعر، نويسنده و محقق ، متولد 1333 در بروجرد است كه درحال حاضر درتهران زندگي مي كند.
آثار :
1.اعتراف مي كنم (مجموعه ي شعر نو )، نشر همراه ،1383
2.بيسكويت نيم خورده(رمان ) .تهران )،نشر همراه ،1383
3.تذكره اندروني : شرح حال و شعر شاعران زن قرن سيزدهم تا پهلوي اول . تهران، قصيده سرا (و) روشنگران، 1383
4.تاج الرّجال : رابعه عدويه .تهران ،شاليزار ، 1382
5.نرگس + عشق(رمان) ؛تهران ،قصيده سرا،1381
6.دايره حيرت ؛ زندگينامه علمي و ادبي حكيم عمر خيام. تهران ، دانش فريار ، 1381
7.ضعيفه؛ بررسي جايگاه زن ايراني در عصرصفوي.تهران ،قصيده سرا،1381(چاپ اول)1381 (چاپ دوم )
8.يك منظومه ي آواره و بيست ترانه ي سرگردان (مجموعه ي شعرنو با ناصر نجفي )، فارسي- انگليسي، تهران ، سالي ،1379
9.ماه گريخته در پيراهن (رمان ) تهران ،گفتمان خلاق ،1378
10.تارا و ماه (داستان كودكان ) تهران ،وزارت نيرو ـ توانير ،1376
11.نپرس چرا سكوت مي كنم (مجموعه ي شعر نو ) ،فارسي – انگليسي ، تهران ،گيل ،1376
12.به زير مقنعه ؛ بررسي جايگاه زن ايراني از قرن اول تا عصر صفوي .تهران ،نشر علم ،1376
13.ادبيات كودكان و نوجوانان ؛ويژگيها و جنبه ها . تهران ،روشنگران و مطالعات زنان ،1374 ؛چاپ دوم :1377 ؛چاپ سوم :1379؛ چاپ چهارم :1380 ؛چاپ پنجم:1381؛ چاپ ششم:1382
14.به انكار عشق تو ناگزيرم (مچموعه ي شعر نو ) تهران ، روشنگران ، 1372
15.زن به ظن تاريخ؛ بررسي جايگاه زن در ايران باستان .تهران ،شهراب،1371
16.گزارشي از ستونزار (رمان كوتاه ) تهران ، تمدن ، 1366
17.رؤياي انار ( مجموعه ي شعرنو ) تهران ، كتاب سيامك ، 1365

دفاع از آزادی، اين سر وجود، مهمترين مسئلهايست كه در هنر معاصر مطرح میشود. هر هنرمندی، در هر زمانی و بيش از هر زمانی در دوران ما، چشم بهآزادی داشته است. كوشيده است از آن دفاع كند و بهآن برسد و هنرمند راستين امروز رسالت دارد كه برای احقاق اين حق بزرگ نژاد شريف انسانی، تا پای جان بكوشد.
در بسياری از كشورها و همچنين دركشور خودمان ديدهايم كه هنرمندان واقعی با وجود عوامل بازدارنده، اين رسالت مهم را از ياد نبردهاند و درحد توان خود كوشيدهاند تاسنگی از ديواره بلند باروها را بكنند و بهآب روان دامنه قلعه بيافكنند، بهاين اميد كه صدای آب يعنی آزادی را بشنوند.
سخنم را با ستايش آزادی، فتح باب میكنم، بهاين اميد كه اين حق برای هنرمندان و همگان همواره بازشناخته شود. نگاهی میاندازم بهجريانهای هنری معاصر كه ريشه در غرب دارد و بهعلت غرب زدگی در شرق هم شاخه و برگ كرده است. ممكن است تعداد زيادی از شما آنچه میگويم را بدانيد. دراين صورت با هم مسائل را مرور كردهايم . ضمنا در اين گفتار، از برداشتهای هنری لوكاچ سود فراوان بردهام . ممكن است آثار لوكاچ را هم خوانده باشيد، يك بارديگر بهرئوس مطالب نظر میاندازيم .

اول از همه باید گفت که به عقیدهی پزشک مزبور، غالب ازدواجهای سعید، ازدواج مردان و زنانی است که به نیمهی عمر رسیدهاند، یعنی آنگاه که مرد و زن عواطف و احساسات تند سنین پر خطر جوانی را طی کردهاند. اما پیری و جوانی، فقط مولود تصّور و خيال ما است. اگر شما اصلا کاری به کار سن خود نداشته باشید و دراطراف آن فکر نکنید و به خود تلقین نمایید، در چهل سالگی حتی میتوانید جوانی یک مرد یا زن 25 ساله را حفظ کرده باشید. البته در چهل سالگی ، انسان زودتر خسته میشود. میل و هوسش آرامتر است. ولی از لحاظ طبی، احساسات و عواطف فرق بیسار ناچیزی بین یک مرد 25 ساله و چهل ساله موجود است، هرچند گذشت ایام، چهرهی آدمی را پرچین کرده باشد. بنابراین باید در نظر گرفت که سن زیاد و عشق، منافی یکدیگر نیست. احساسات و تمنيات شما در چهل سالگی میتواند به همان حّد زنده و پر هیجان باشد که در 25 سالگی ، و حتی بر حسب قوانین طبی ، در زنان، ا ین عواطف و احساسات در چهل سالگی شدیدتر است تا در سن 25 سالگی.

- « من اين را ياد گرفته ام كه شانه هايم را بالا بياندازم و بگويم : ول كن بابا ... . به دوستان هم مي گويم شانه ها را بالا انداختن و گفتن ،ول كن بابا ... را ياد بگيرند. من اهل دپرسيون و دغدغه و اضطراب نيستم . بعضي اهل دپرسيون هستند . همه چيز را براي خودشان بزرگ مي كنند. هي را جع به آن فكر مي كنند.من مي گويم گذرا هستند. به جاي اينكه به گذشته فكر كنند و دپرسيون شوند،پياده روي كنند، آب ميوه بخورند، ورزش هايي مانند يوگا كاركنند. من اهل دغدغه نيستم .
تنها چيزي كه براي من خيلي سخت بود،مرگ پدرم بود. پدرم كه از دنيا رفت، من در دانشگاه تهران در حال درس خواندن بودم . قرار شده بود به من نگويند تا امتحان هاي من تمام شود. اما در همان زمان وقتي داشتم روزنامه مي خواندم ديدم مطلبي در مورد پدرم نوشته شده است و جلوي نام هاي او كلمه مرحوم به كار رفته . باخودم گفتم اين درمورد پدرمن است! وقتي فهميدم ، خيلي برايم سخت بود. مي داني ، دغدغه هايي كه همه دارند من ندارم. من خيلي اعتماد به نفس دارم. من در سن 85 سالگي،هنوز مي نويسم. نگران انتشار آن هم نيستم. بالاخره منتشر مي شود. نبايد سخت گرفت.همه چيز گذرا ست.يكي از نعمت هايي كه خدا به ما داده فراموشي است. فراموشي خيلي مهم است. اگر اين فراموشي نبود ما از دق مي مُرديم . همه چيز فراموش مي شود.يك خاطره اي از آن در تَه ذهن مي ماند كه گاهي به ياد مي آيد؛ كاري نمي شود كرد. آدم بايد قرص و محكم باشد. اعتماد به نفس داشته باشد. ما مردمي هستيم كه گرد هم آمده ايم . كردها ،لرها ، عرب ها ، ترك ها و در زاهدان و سيستان هم بلوچ . در كشوري مانند فرانسه اگر شما يك شهر را ببيني انگار تمام فرانسه را ديده اي . اين همه تنوع نژادي و زماني ندارد. اما ما داريم .بايدد محكم بود.حالا بگو ول كن بابا ... . شانه هايت را هم بينداز بالا.»
عامه پسندهای مذهبی
سالهای زیادی است که وقتی به آمار نشر در کشور مراجعه میکنیم، حوزه دین در صدر کتب منتشره قرار دارد، که در نگاه اول شاید بسیار رضایت بخش و برای مدیران فرهنگی نوعی افتخار به حساب بیاید. اما اگر کمی دقیق شویم خواهیم دید که این آمار حبابی کفآلود بیش نیست و شاید کمتر از 10 درصد آنچه امروزه ذیل عنوان "کتاب دینی" به جامعه عرضه میشود، تولیدات قابل تامل و مفید برای مخاطب باشد.
اگر در آمار دقت کنیم خواهیم دید که غیر از قرآن، مفاتیحالجنان، نهجالبلاغه و سایر کتب صرفا مذهبی، از جمله ادعیه و زیارات وارده، گونهای از کتابهای شبهمذهبی هم هر ساله و در تیراژ بالا، منتشر میشوند که اغلب با عناوینی چون: راه وصال، شوق دیدار، استخاره و تعبیر خواب، در جستجوی ماوراء، در محضر یار و... راههای «میانبر»! رفع حاجات، رفع بلاها و گرفتاریها، تجویز نسخه شفابخش! برای تمام مشکلات مادی و معنوی، عرفانهای قرصی و حبی! دینداری آزاد و مدرن! و حتی روشهای دیدار سریع! با حضرت حجت(عج) را در بر میگیرند. آثار کمزحمت یا در اکثر اوقات بیزحمت، که از دین و دینداری فقط پوستهای "نسخهنویس" برای دردهای لاینحل! عوام ارائه میدهند.
به اینها اضافه کنید تب فراگیر خواندن این کتابها در میان عامه مردم. در دنیای مدرن امروز که انسان ماشینی اهل اینترنت و اس ام اس، فرصت تامل و تفکر را از دست داده و غالبا به دنبال روشهای ساندویچیاست، بالتبع به شدت نیازمند قرصهای مذهب درمانی! با تاثیر فوری! و قوی نیز باید باشد.
![]()
بومی نویسی، تصویر بار عاطفی زیستن است
* در شناسایی یک داستان بومی باید به دنبال چه مولفه هایی باشیم ؟
**شمارش و نام بردن از مولفه های خاص در این مورد چیزی نیست که بتوان آن را به نویسنده دیکته کرد. انگیزه نوشتن در هر نویسنده با یک احساس و یا نیاز برای نوشتن شروع می شود , احساسی که در متن داستان جاری می شود لابلای شخصیتها , فضاسازیها , دیالوگها .
اما آنچه مسلم است قطعا بنای داستان بومی نباید بر پایه تصویر سازی از یک اقلیم خاص استوار باشد .
نویسنده باید کنشها و واکنشهای مردم منطقه مورد نظر خود را تصویر کند. در حقیقت به منظور باور پذیری اثر بایستی شخصیت سازی بر فضا سازی غلبه داشته باشد .
خیلی ها معتقدند شخصیت « مجید » توصیف ایرانی ترین شخصیت از یک نوجوان است . آنچه که به شکل گیری این شخصیت کمک می کند نقل کوچه و بازار و مدرسه و نوع لباس پوشیدن و نحوه حرف زدن نیست، بلکه هویت یک نوجوان ایرانی است که با بیان همه کنجکاوی ها، دلمشغولی ها ، شیطنتها و رنج های او تعریف می شود .

هوشنگ مرادی کرمانی در سال 1323 در روستای سیوچ از توابع بخش شهداد کرمان متولد شد و تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند سپس به کرمان رفت. دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. و دوره ی دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته ی ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. وی فعالیتهای هنری خود را از سال ۱٣٤٠ با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه داد. نویسندگی را از سال 1347 با مجله خوشه آغاز کرد سپس قصه های مجید را برای برنامه «خانواده» رادیو ایران نوشت . همین قصه ها ، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال1364» را نصیب وی ساخت .
از هوشنگ مرادی کرمانی تا کنون نه کتاب داستان انتشار یافته است که برخی از آنها به زبانهای آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، هلندی ، عربی ، ارمنی ترجمه شده و هم چنین هجده فیلم تلویزیونی و سینمایی بر اساس داستانهای او به تصویر درآمده است.
آثار ترجمه شده وی جوایزی را از مؤسسات فرهنگی و هنری خارج از کشور به دست آورده است. از جمله : جایزه ی دفتر بین المللی کتابهای نسل جوان (۱٩٩٢ ) . (IBBY) جایزه ی جهانی هانس کریستین آندرسن.
برخی از آثار او:
1- قصه های مجید پنج جلد 38داستان انتشارات سحاب چاپ دوازدهم 1373
2- بچه های قالیباف خانه دو داستان انتشارات سحاب چاپ چهارم 1372
3- نخل یک داستان بلند انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
4- چکمه داستان برای کودکان 6الی 10ساله انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
5- داستان آن خمره داستان بلند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ سوم 1373
6- مشت بر پوست داستان بلند انتشارات توس چاپ دوم 1374
7- تنور مجموعه داستان انتشارات پروین چاپ اول 1373
8- کوزه نمایشنامه نشر نی چاپ اول 1373
9- مهمان مامان داستان بلند نشر نی چاپ اول 1375

مادر لیلا، روزها، لیلا را میگذاشت پیش همسایه و میرفت سر کار. او توی کارگاه خیاطی کار میکرد. لیلا با دختر همسایه بازی میکرد. اسم دختر همسایه مریم بود.
لیلا و مادرش در یکی از اتاقهای خانه مریم زندگی میکردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یک سال از او بزرگتر بود.
یک روز، عموی مریم برایش عروسکی آورد. آن روز، لیلا و مریم با آن خیلی بازی کردند. عروسک همهاش پیش لیلا بود. لیلا دلش میخواست عروسک مال خودش باشد. اما، مریم میگفت:
ـ هر چه دلت میخواهد با آن بازی کن. ولی، عروسک مال من است.
لیلا ناراحت شد. غروب که مادرش آمد، دوید جلویش و گفت:
ـ مادر، مادر، من عروسک میخوهم. عروسکی مثل عروسک مریم. برایم میخری؟
مادر گفت:
ـ نه، نمیخرم.
لیلا گفت :
ـ چرا نمیخری؟
ـ برای اینکه تو دختر خوبی نیستی.
ـ من دختر خوبی هستم، مادر.

کاریکاتور: علی رادمند/ بچه ها گل آقا 83شماره 212/ سال
16 شهریور ماه روز تولد هوشنگ مرادی کرمانی است. به همین مناسبت یکی از داستانهای مجموعه خواندنی قصه های مجید را برایتان انتخاب کرده ایم که با هم میخوانیم:
مش اسدالله صفحهاي از كتابي پاره كرد. با صفحه پاره شده پاكت قيفي درست كرد. تويش تنباكو ريخت. گذاشت توي ترازو. وزنش كرد. درش را بست و داد دست من. قند و چاي و زردچوبه هم گرفته بودم. مش اسدالله چرتكه انداخت، حساب كرد و پولش را گرفت. راه افتادم. به خانه كه رسيدم، مادربزرگ چيزهايي را كه از مش اسدالله، بقال سر كوچه، گرفته بودم از من گرفت و پاكتها را خالي كرد و كاغذهايشان را، كه صفحه كنده شده كتاب بود، داد به من و گفت كه بريزم توي سطل آشغال.
تعطيل تابستان بود و كار درست و حسابي نداشتم. همين جور، براي اينكه خودم را سرگرم كنم، نشستم گوشه اتاق و بنا كردم به خواندن صفحههاي كتابي كه تويشان تنباكو و قند و چاي و زردچوبه پيچيده شده بود. چهار تا صفحه پشت هم بود، از صفحه شانزده تا بيست. اول زرديهاي زردچوبه و سفيديهاي قند را، قشنگ و با صبر و حوصله، از روي صفحهها فوت كردم و پاك كردم و بنا كردم به خواندن. چقدر خوب و ساده و گيرا نوشته شده بود! قصه خوبي بود. هر چهار صفحه را خواندم. حقيقتش تا آن موقع كتابي غير از كتابهاي درسي نخوانده بودم. آن چهار صفحه را كه خواندم، مزه كتاب رفت زير دندانم. اما بدشانسي اينجا بود كه قصه درست جاي شيرينش، ته صفحه بيست، يعني آخرين صفحهاي كه به دستم رسيده بود، قطع شد، درست جاي حساس و هيجانانگيز قصه.
وقایع رمان «سووشون»، در سالهای دههی بیست و در هنگامهی جنگ جهانی دوم در شهر شیراز اتفاق میافتد. ارتش انگلستان که سابقهی حضور نظامی در ایران را دارد، در خلال جنگ، قشون خود را در فارس و شیراز مستقر کرده است و این سرآغاز شروع و شیوع قحطی و بیماریهای واگیردار و درگیریها و ماجراهای رمان است.
«زری»، قهرمان اصلی رمان، زنی تحصیلکرده است که تمام هم و غماش حفظ بنیان خانوادهاش در بلبشوی به وجود آمده است. زری خانوادهاش را «وطن» کوچک خود میداند و تمام تلاش خود را بهکار میبندد تا ایستادگی شوهرش در برابر حاکمان و زورگویی بیگانگان، زندگیشان را از هم نپاشد.
یوسف، همسر زری، فئودالی بزرگ، تحصیلکردهی فرنگ و مردی شجاع و در عینحال مهربان است که حاضر نیست با فروختن آزوقهی خود به قشون بیگانه، به دامنزدن قحطی کمک و به رعیت خود ستم کند.
نويسنده براساس اسطوره سياوش رمان سووشون را مي نويسد، اين رمان با اتکا به کليتي در وجدان جمعي و ميراث تاريخي مان مرگ سياوشان را به تصوير مي کشد، از سوي ديگر جزيره سرگرداني داستاني در تعليق است. اين تعليق ديالکتيکي خواننده سووشون را ناخشنود مي کند.در سووشون تکليف همه چيز روشن است و ما با اثري با بن مايه سياسي، اجتماعي و زن محور روبه روييم، اما جزيره سرگرداني دنياي سرگردان معاصر است. آدم ها مرز ندارند.

در سووشون قهرمانان دوسوي مرز مشخص ايستاده اند.
در جزيره سرگرداني اين مرزها همه درهم مي شکند. جزيره سرگرداني به اعتباري مي تواند محصول سال هاي زندگي خودمان باشد که در آن سرگذشت هستي نسلي که در دهه چهل باليده و در دهه پنجاه به بن بست رسيده به تصوير کشيده شده است. اين کتاب گزارش بودن آدم هاي متفاوت است و گزارش بودن خود سيمين دانشور جسارتي مي طلبد که فقط شايسته اوست. از ميان شخصيت ها توران جان (مادربزرگ) شخصيت جا افتاده تري دارد، با پرداخت عميق و زباني زنده. نويسنده در اينجا مادربزرگ تکراري آثار ادبي را نمي سازد و توران جان در رمان زندگي مي کند، فکر مي کند، تخيل مي کند و با خواننده همراه مي شود.
سيمين دانشور در هر دو اثر واژه را به تمثيل مبدل کرده است. او نويسنده يي جسور است که از روايتي نوستالژيک، اسطوره يي و زيبا چون سووشون به دل شهرنشيني- تهران- سفر کرده است هر چند در اينجا نيز جزيره سرگرداني تمثيلي از ايران مان است. او در اين اثر پيچيدگي رواني مردم ايران را نيز به تصوير کشيده است، تاريخ، اسطوره، جغرافيا، هنر، مردم، عشق و سياست تماماً در آثار اين بزرگ بانوي ادبيات مان موج مي زند. باشد که بنويسد سال به سال لحظه به لحظه از رنج ها تا سرگرداني هامان...

ببين الان شاعرها همه از روي دست هم شعر مي نويسند. يک شاعر برجسته نداريم، همه همان قديمي ها هستند. اوجي الان شاعر برجسته يي است. واقعاً برجسته است. براي همين من براي کتاب اش مقدمه نوشتم؛ مرگ آگاهي و گذر زمان. قديمي ها هنوز بهترند. شاعري مثل شفيعي کدکني خيلي شاعر خوبي است. شاعران جديد همه شان از روي دست هم مي نويسند. من مجله ها را مرتب مي خوانم، همه حرف ها مثل هم است. شبيه هم است، چيز مهمي نيست، حرفي براي گفتن ندارند. آدمي که شاعر است يا نويسنده استعداد که به جاي خود، موهبت اش را بايد داشته باشد ،علاوه بر استعداد بايد تلاش و پشتکار داشته باشد. الان شاعر خوبي بين اين جوان ها پيدا نشده است. علت اش مي تواند مهاجرت هم باشد. چرا، شب شعر هم گاهي دارند. بعضي وقت ها به شب شعرشان رفته ام. ولي چيز خاصي ندارند.
چون حرفي براي گفتن ندارند. آدم هم بايد تلاش کند هم حرفي براي گفتن داشته باشد. من نمي دانم کجا نوشتم «خدا کلمه را رايگان به ما نداد» کلمه را به ما داده که با آن حرف حق بزنيم. نمي شود الان حرف حق زد. وقتي نويسنده حرف حق بزند، مردم اسيرش مي شوند. خدا واژه ها را به ما داده تا حرف حق بزنيم. الان بيشتر مردم ترجمه داستان مي خوانند. طرفدارانش بيشتر شده است. آثار خود نويسنده هاي ايراني را خواننده ها دوست ندارند بخوانند.

سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.
دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد

- سلام حضرت استاد تشريف دارند؟ بفرماييد فلاني است.
- صداي استاد از داخل اتاق بلند شد و از حياط گذشت كه با صداي كشيده ميگفت: « آقاي ... بفرماييد تو .. كلبه .. در...ويشي ... كه صاحب و دربون ... نداره. »
- به به! سلام آقاي من! گل آوردي؛ بيا جانم! گل آوردي؛ لطف كردي؛ بيا جانم! بيا بنشين پهلوي من و از آن بهاريه هاي عالي كه همراه داري براي ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما كه فقط به عشق شما جوانها زنده ايم ...
- اختيار داريد حضرت استاد، بنده د... د...ر مقابل شما؟!
- نه نميشه. بجان خودم نميشه حتما بايد بخوني وگر نه روحم كسل ميشه.
- حضرت استاد اطلاع دارند كه بنده شعر نمي سازم. آن هم در حضرت شما؟
- به! مگه ممكن است؟ من ميدونم كه هيچ وقت بي شعر پيش من نميآيي. زود باش جانم.
ولي مجلس بيش ازين بما اجازه تعارف و تيكه پاره نميداد. دور تا دور ميز گرد، پراز شيريني فرنگي و آجيل هاي خوش خوراك، از همه قماش مردمي يافت ميشد. حتي آخوند، منتهي به لباس معمول متجدد. در يك گوشه اطاق بروي ميز كوچكي بيش از ده پانزده گلدان پر از گلهاي درشت، گلهايي كه خريدن يكي از آنها هم در قدرت مالي من نيست، چيده شده بود و هواي اطاق را دلنشين ساخته بود. مبلها رديف و تميز، كارد و چنگالها براق وگلدان هاي نقره روي بخاري درخشنده.
1
يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعهي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب ميشود اما بازم نصفههاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونهي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار ميرفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»
روي خودم نياوردم، سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو ميشستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچهمو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانوم دوباره پرسيد: «راس راسي خانوم بزرگ، مگه نرفته بودي؟»
گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»
عزيز خانوم گفت: «حالا كه مي خواستي بري و برگردي، چرا اصلاً رفتي؟ ميموندي اين جا و خيال مارم راحت مي كردي.»
خنديدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خيالتون راحت بشه، اما ننه، اين دفعه بيخودي نيومدم، واسه كار واجبي اومدم.»
بچهها اومدند و دورهام كردند و عزيز خانوم كه رفته رفته سگرمههاش توهم مي رفت، كنار باغچه نشست و پرسيد: «كار ديگهات چيه؟»
گفتم: «اومدم واسه خودم يه وجب خاك بخرم، خوابشو ديدم كه رفتنيام.»
عزيز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتي، حالا چه جوري ميخواي جا بخري؟»
گفتم: «يه جوري ترتيبشو دادهم.» و به بقچهام اشاره كردم.
عزيز خانوم عصباني شد و گفت: «حالا كه پول داري پس چرا هي مياي ابنجا و سيد بيچاره رو تيغ مي زني؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگي مي كنه، جون ميكنه و وسعش نميرسه كه شكم بچههاشو سير بكنه، تو هم كه ولكنش نيستي، هي ميري و هي مياي و هر دفعه يه چيزي ازش ميگيري.»
جلال آل احمد
« عزاداران بيل » سوغات دوم است از يك سفر. سوغات اول « ايلخچي » بود. « گوهرمراد » كه روزگاري آرزويي بود دور از دسترس - و بعد كتابي شد ( از لاهيجي - شاگرد ملاصدرا ) - حالا بدل شده به نويسنده سرتق و كنجكاوي - مدام در جستجو - كه آرام و طبيبانه و گاهي هم شاعرانه مي نويسند. « ايلخچي » يك گزارش باليني بود. اما « عزادران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر هم كه مي آيند، جايشان در كنار كنام دارالمجانين است.
نوشته ام كه « عزاداران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر مي آيند، جايشان در كنام دارالمجانين است.
( 1 )
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ »
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش هايش را در مي آورد و له له مي زد، گفت: « از لب جاده تا اينجا، آره. »
اسلام گفت: « كي رسيدي لب جاده؟ »
مشدي جبار گفت: « ظهر تازه گذشته بود. »
كدخدا گفت: « پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟ »
مشدي جبار گفت: « آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم. »
پسر مشدي صفر پرسيد: « يه چيز غريب؟ چي بود؟ »
مشدي جبار گفت: « والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم. »
عيال نازنازي خودم
حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقي نمانده، وضع مالي خراب، از يک طرف، بيخانماني، از يک طرف، و اينکه ديگر نميتوانم خودم را جمعوجور کنم. نااميدِ نااميد شدهام. اگر خودکشي نميکنم فقط به خاطرِ تو است، والا يکباره دست مي کشيدم از اين زندگي و خودم را راحت ميکردم. از همه چيز خستهام، بزرگترين عشقِ من که نوشتن است برايم مضحک شده، نميفهمم چه خاکي به سرم بکنم. تصميم دارم به هرصورتي شده، فکري به حال خودم بکنم. خيلي خيلي سياه شدهام. تيره و بدبخت و تيرهبخت شدهام. تمام هموطنان در اينجا کثافت کاملاند. کثافت محضاند. منِ بيچاره چه گناهي کرده بودم که بايد به اين روز بيفتم. من از همه چيز خستهام. سه روز پيش به نيت خودکشي رفتم بيرون و خواستم کاري بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصههاي تو بود که مرا به خانه برگرداند. هيچکس حوصلة مرا ندارد، هيچکس مرا دوست ندارد، چون حقايق را ميگويم. ديگر چند ماه است که از کسي ديناري قرض نگرفتهام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هايم ريخته. لب به غذا نميزنم. ميخواهم پاي ديواري بميرم. به من خيلي ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودي، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خستهام، بيخانمانم، دربهدرم. تمام مدت جگرم آتش ميگيرد. من حاضر نشدهام حتي يک کلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را ميخواهم. من زنم را ميخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشي خواهم مرد، و شايد پيش از اين که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس، شوهر
از کتاب پژوهشگران معاصر ايران – نشر معاصر
دیباچه
![]()
غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) روز سه شنبه 24 دی ماه 1314 از پدری علی اصغر نام و مادر طیبه نام در تبریز به دنیا آمد. در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال 1329 وارد دبیرستان منصور شد.
در سال 1330 همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سالهای بعد مسوولیت انتشار روزنامههای فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستانهایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد. در سال 1334 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.
در سال 1336 داستان خانههای شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاجها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مفتون امینی، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبشهای دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت.
طی سالهای بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال 1340 نمایشنامههای سایههای شبانه، کاربافکها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت.
در سال 1341 راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.
در سالهای بعد تکنگاری ایلخچی، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامههای چوب بدستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمههای بی نام و نشان، نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر ساخت.
ساعدی در سال 1346 به همراه جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت.
انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین، فیلمنامه گاو در سالهای بین 1346 تا 1353 صورت گرفت.
در سال 1353 با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفباء را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرکهای نوبنیاد توسط ساواک دستگیر و به زندان قزلقلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.
پس از آزادی از زندان سه داستان گورو گهواره، فیلمنامه عافیتگاه، داستان کلاته نان، را نوشت و در سال 1357 به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانیهای متعددی در این کشور انجام داد. در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت. در اواخر سال 1360 راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد.
طی سالهای 61 – 1364 در پاریس اقدام به انتشار مجله الفبا کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت. غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه 1364 در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت.
برگرفته از مجله قابیل (برداشت آزاد با ذکر منبع و پیوند به آن).
آثار
- مرغ انجیر و پیگمالیون (1334)
- خانه های شهر ری (1336)
- لیلاج ها (نمایشنامه - 1336)
- شکایت (داستان کوتاه - 1336)
- غیوران شب (نمایشنامه - 1336)
- سایه های شبانه (نمایشنامه - 1340)
- کاربافک ها در سنگر (نمایشنامه - 1340)
- سفر مرد خسته (نمایشنامه - 1340)
- تک نگاری ایلخچی (1342)
- خیاو یا مشکین شهر (1343)
- عزاداران بیل (1343)
- چوب به دست های ورزیل (1344)
- بهترین بابای دنیا (1344)
- تک نگاری اهل هوا (1345)
- مقتل (داستان بلند)
- پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت
- واهمه های بی نام و نشان (مجموعه داستان)
- ترس و لرز (1346-1353)
- تک نگاری قراداغ (1348)
- رمان توپ
- نمایشنامه پرواربندان
- جانشین
- فیلم نامه گاو
اشخاص :
حاكم /جلاد/مرد جوان/پيرزن/سقط فروش /آهنگر/ميرشكار/نوازنده
1
يك نيمكت بزرگ با پشتي مجلل، و آن طرف پشتي تختي است ناپيدا، براي استراحت. پرده كه باز ميشود، صحنه خالي است. چند لحظه بعد، دو پاي بزرگ بالاي پشتي ظاهر ميشود، و بعد صداي يك دهن دره بلند، و به دنبال، هيكل خپله و چاق حاكم كه آرام بلند شده، همه چيز بخود بند كرده، سپر، حمايل، شمشير، كمان، و يك طپانچه قديمي. دوباره يك دهن دره، چشمان پف كردهاش را ميمالد و چند مشت به سينه ميزند، با تنبلي ميخزد و خود را روي نيمكت مياندازد، لوازم و اشيايي را كه به خود بند كرده، امتحان ميكند، خاطر جمع ميشود، يك مرتبه انگار به خود آمده با سوءظن اطرافش را نگاه ميكند، به فكر ميرود، چند لحظه اين چنين ميگذرد، حاكم خم شده طرف راست را نگاه ميكند و سوت ميزند، خبري نيست، خم شده، طرف چپ را نگاه ميكند و سوت ميزند، خبري نيست. با صداي بلند فرياد ميزند: «هي!» خبري نيست، بلند ميشود و با صداي بلندتر: « هي، هي!». چيزي در زير نيمكت ميجنبد، حاكم زانو ميزند و پرده را بالا ميبرد و با فرياد.
(حاكم:) او هوي خرس گنده، مرتيكه الاغ، كثافت بوگندو!
صداي دهن دره از زير نيمكت.
آهاي گامبوي گردن گلفت بيخاصيت، دِ بيا بيرون!
تخماقي به زير تخت حواله ميكند. چند لحظه بعد جلاد چهار دست و پا را از زير تخت بيرون ميآيد. با قيافه پر خورده و پر خوابيده. همان لباسهاي رنگ وارنگ حاكم را به تن دارد، منتهي شلختهتر و با ساز و برگ فراوانتر. يك مشت ساطور و چاقو و قمه و تخماق و خرت و پرت ديگر به خود بسته. تا از زير نيمكت بيرون ميآيد، چند مشت به سينه ميزند و دهن دره بلندي ميكند. خان فرياد ميزند.
![]()
دکتر غلامحسین ساعدی اولین تک نگاری اش را با نام " ایلخچی " در سال 1342 به چاپ رساند. ایلخچی روستایی اهل حق نشین در نزدیکی شهر تبریز است. ذهنیت داستان نویس و زبان ِ خاص ِ ساعدی در این اثر کاملا مشهود است. او در تک نگاری های بعدی اش که به فاصله دو و سه سال بعد با عنوان " خیاو یا مشکین شهر " و " اهل هوا " به چاپ رسید، سعی در غنی کردن بار ِ علمی و پژوهشی مطالعاتش کرد، هرچند همان طور که گفته شد هرگز ادعایی نداشت و پژوهش هایش را با یادداشت و سفرنامه می دانست. با این وجود هنوز تک نگاری های ساعدی و بخصوص " اهل هوا" از زمره ی آثار ِ با ارزش اتنوگرافیک ِ ایرانی است. مقدمه ی دکتر جمشید بهنام بر کتاب اهل هوا، اشاره هایی علمی و نسبتا دقیق به کتبا دارد که اجازه نگارش آن از سوی ساعدی نشانه شناخت و درایت ساعدی از مطالعات مردم نگای و ضعف های پژوهش خود دارد.

واقعیت این نیست ، در حقیقت ، انگیزه تألیف این کتاب حرف دیگری است ، در عرصه ادبیات معاصر ایران ، غلام حسین ساعدی از اوایل دهه چهل نویسنده مهم و موفقی شده بود ، در بازار کتاب و میان کتابخوان های جدی محبوبیتی رشک انگیز یافته بود ، در تاریخ هنر و ادبیات کشور ما کمتر نویسنده ای تا این حد از نزدیک موفقیتش را در آغوش داشته ، تلخ و پریشان زیسته و مصیبت کشیده است .
معمولاً اهمیت آثار کمتر نویسنده و هنرمندی در زمان حیات خود وی شناخته می شود ، آینده نشان خواهد داد که انبوه آثار این نویسنده چه جایگاهی در اعتلای ادبیات معاصر ایران پیدا خواهد کرد .
در این تردیدی نداریم که غلام حسین ساعدی نویسنده ای خلاق و هنرمندی بالفطره بوده است ، حرف شاملو را پر بیراه نمی دانم که تخیل ساعدی از گابریل گارسیا مارکز و فونتس چیزی کم نداشته است .
اما چرا بین سرنوشت او و مارکز چنین فاصله ای پدید آمده است ؟ چرا یک نفر در غربت با زندگی شاهانه و غرق در موفقیت ، شیره شادمانی های هستی را می چشد و یک نفر دیگر در غربت و تبعید خود خواسته ، ذره ذره جانش را می گیرد .
موضوع جهان سوم و عقب افتاده و یا شرق و غرب و دیکتاتوری ها ، سرکوب ها و یا اختناق هم نمی تواند خیلی دخالت داشته باشد .
آیا تفاوت ها در همان صداقت خام و سادگی یک انسان با انسان دیگر نیست ؟

بخش يک
1
به کوچة بعدی که پيچيديم، من حسابی دمغ و پکر بودم و کفرم از دست بابام در اومده بود. و ويرم گرفته بود که سر به سرش بذارم و حرصشو در بيارم و تن و بدنشو بلرزونم. بابام آدم کله شقی بود، انصاف نداشت، حساب هيچی رو نمیکرد، هميشه به فکر خودش بود. تا میتونست راه میرفت، کوچه پس کوچههای خلوتو دوست داشت، در خانههای خالی را میزد، از خيابانهای شلوغ می ترسيد، از جاهای ديدنی فراری بود خيال میکرد رحم و مروّت تنها درخرابهها پيدا ميشه. خسته که می شد مینشست، و وقتی مینشست، بدترين جاها مینشست، زير آفتاب، وسط کوچه، پای تير چراغ، کنار تل زبالهها، جايی که تنابندهای نبود، جنبدهای رد نمیشد و بو گند آدمو خفه میکرد. ديگه حاضر نبود جم بخوره، ساعتها تو خودش کنجله میشد و حرکت نمیکرد، پشت سرهم ناله میکرد که چرا هيشکی از اون جا رد نميشه، چرا کسی به داد ما نمیرسه، بعد، بعدش خواب میرفت، خواب که میرفت صداهای عجيب و غريب در میآورد،؛ به خودش میپيچيد. بيدار که میشد، منو به باد فحش میگرفت، که چرا بيدارش کردهام، چرا دوباره دردش گرفته، چرا سردش شده، گرمش شده، دلش مالش میره. و من هيچوقت هيچچی نمیگفتم. نمیگفتم که من کاری نکردهام، گناهی ندارم. يه هفته تمام همه جا رو گشته بوديم، هيچ جا آرام و قرار نداشتيم، اگه ته ماندة غذايی به دستمون رسيده بود، بيشترشو بابام بلعيده بود و بعدش بالا آورده بود. و هی به من و دنيا فحش داده بود که چرا بالا ميآره، چرا هيچ چی تو دلش بند نميشه، انگار که همهاش تقصير من يا تقصير دنيا بوده. اگه رهگذری، پيرزنی، يا حتی بچهای، چند سکهای به من يا به ما داده بود، همه را از چنگم درآورده بود و برای خودش سيگار و قرص نعنا، يا نبات خريده بود، همه رو خودش بلعيده بود و هيچ وقت بهم نداده بود. شبها مجبورم میکرد بالا سرش بشينم تا خواب بره، و صبحها با لگد بيدارم میکرد. اين بود که ديگه کفری شده بودم. جانم به لب رسيده بود، و ويرم گرفته بود که تلافی کنم، بلايی سرش بيارم، لجشو در بيارم و تن و بدنشو بلرزونم. اما من که نمیتونستم بابامو بزنم، يا فحشش بدم، بلدم نبودم که ناله کنم، خرناسه بکشم، تو خواب حرف بزنم، وسط کوچه چار زانو بشينم بالا بيارم.

سالهای سال
گرم کار خويش بود
ما چه حرفها که میزديم
او چه قصهها که میسرود
آنچه چهرههايی را درهمهی زمينههای ادبی ماندگارتر میکند؛ نه فقط کاری است که انجام می دهند يا دادهاند؛ بلکه نوع شخصيت و انديشه و وجوه تفکرشان است که انگار تمامی ندارد. چشمههای جوشان معرفت و کلام و آگاهی با شخصيتهايی صميمی ودوست داشتنی که به حق آبروی جهان و بشريت اند.
«غلام حسين ساعدي» با نام آشنای «گوهرمراد» به حق گوهری است فروزان درادبيات ايران که درمدت عمر کوتاه اما پربار خويش چون گلی به عطرافشانی پرداخت و رايحهی عطرش را به تمام نقاط کشور و به دورترين روستاها پراکند. او يکی ازهمين چهرههايی است که با قلبی پر از عشق به وطن ومردم باهمهی نامهربانیها؛ زيست و کار کرد.

مجموعه داستانها
خانههای شهر ری ، تبريز ۱۳۳۴
شب نشينی باشکوه ۱۳۳۹
عزاداران بيل ۸ داستان پيوسته ۱۳۴۳
دنديل ۴ داستان ۱۳۴۵
گور و گهواره ۳ داستان ۱۳۴۵
واهمههای بینام و نشان ۶ داستان ۱۳۴۶
ترس و لرز ۶ داستان پيوسته ۱۳۴۷
آشفته حالان بيدار بخت ۱۰ داستان ۱۳۷۷
رمان
توپ ۱۳۴۸
تاتار خندان ۱۳۵۳
غريبه در شهر ۱۳۵۵
نمايشنامه
کار بافکها در سنگر ۱۳۳۹
کلاته گل ۱۳۴۰
ده لال بازی ۱۰ نمايش نامه پانتونيم ۱۳۴۲
چوب به دستهای ورزيل ۱۳۴۴
بهترين بابای دنيا ۱۳۴۴
پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت ۱۳۴۵
آی با کلاه , آی بی کلاه ۱۳۴۶
خانه روشنی ۵ نمايشنامه ۱۳۴۶
ديکته و زاويه ۲ نمايشنامه ۱۳۴۷
پرواز بندان ۱۳۴۸
وای بر مغلوب ۱۳۴۹
ما نمیشنويم ۳ نمايشنامه ۱۳۴۹
جانشين ۱۳۴۹
چشم در برابر چشم ۱۳۵۰
مار در معبد ۱۳۵۲
عاقبت قلم فرسايی ۲ نمايشنامه ۱۳۵۴
هنگامه آرايان ۱۳۵۴
ضحاک ۱۳۵۵
ماه عسل ۱۳۵۷
فيلمنامه
فصل گستاخی ۱۳۴۸
گاو ۱۳۵۰
عافيتگاه ۱۳۵۷
مولوس کورپوس ۱۳۶۱
تکنگاریها
ايلخچی ۱۳۴۲
خياو يا مشکين شهر ۱۳۴۳
اهل هوا ۱۳۴۵
ترجمه
شناخت خويش از آرتور جرسيلد، با محمد نقی براهنی ۱۳۴۲
قلب، بيماریهای قلبی و فشار خون نوشته ه. بله کسلی، با محمد علی نقشينه ۱۳۴۲
آمريکا آمريکا نوشته الياکازان، با محمد نقی براهنی ۱۳۴۳
نمايشنامه های اجرا شده
پانتوميم "فقير" با بازی جعفر والی در تلويزيون ۱۳۴۲
نمايش "چوب بدستهای ورزيل" به کارگردانی جعفر والی و نمايش "بهترين بابای دنيا" به کارگردانی انتظامی در تئاتر سنگلج ۱۳۴۴
نمايش " بامها و زير بامها " و "از پا نيفتاده ها" به کارگردانی جعفر والی در تلويزيون، "ننه انسی" به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج، نمايش "گرگها" و "گاو" به کارگردانی جعفر والی در تلويزيون ۱۳۴۵
نمايش "آی با کلاه ، آی بی کلاه" به کارگردانی جعفر والی درتئاتر سنگلج، نمايشنامه های "خانه روشنی" به کارگردانی علی نصيريان و نمايشنامه "دعوت" به کارگردانی جعفر والی در تئاترسنگلج، نمايشنامه "دست بالای دست" به کارگردانی جعفر والی و "خوشا به حال بردباران" به کارگردانی داوود رشيدی در تلويزيون ۱۳۴۶
نمايش " ديکته و زاويه" به کارگردانی داوود رشيدی درتئاتر سنگلج ۱۳۴۷
نمايش "پروار بندان" به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها ۱۳۴۸
نمايش "وای بر مغلوب" به کارگردانی داوود رشيدی در تئاترسنگلج ۱۳۴۹
نمايش "چشم در برابر چشم" به کارگردانی هرمز هدايت در سالن دانشجويی ۱۳۵۱
نمايش "اتللو در سرزمين عجايب" به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد در فرانسه و چند شهرديگر اروپا ۱۳۶۳

دکتر غلامحسين ساعدی نويسنده و نمايشنامه نويس معاصر ايران در يکی از پرتلاطم ترين دوران های پس از مشروطيت به نويسندگی روی آورد و آثار قابل توجهی خلق کرد.
ساعدی در بيست و چهارم ديماه ۱۳۱۴ در تبريز و در خانواده ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال به دنيا آمد. در نوجوانی به سازمان جوانان فرقه دموکرات آذربايجان پيوست و در هفده سالگی مسئوليت انتشار روزنامه های فرياد، صعود و جوانان آذربايجان را به عهده گرفت. در ۱۸ سالگی در تابستان ۱۳۳۲ به اتهام همکاری با فرقه مدتی زندانی شد.
بيست ساله بود که در دانشگاه تبريز تحصيل پزشکی را آغاز کرد. به دليل محتوای مقاله ها و داستان هايش، به رغم داشتن مدرک پزشکی به عنوان سرباز صفردر تهران خدمت کرد و از همين دوران داستان های او در مجله سخن به چاپ رسيد.
از دانشگاه تهران در رشته روانپزشکی فارغ التحصيل شد، در بيمارستان روانی روزبه مشغول به کار شد و پيش از اينکه حرفه پزشکی را به نفع نويسندگی رها کند، در مطبش در جنوب شهر به روی مردمان تنگ دست هميشه گشوده بود.
تجربه های اين دوران به شناخت عميق تر او از انسان و پيچ و خم های روح و روان کمک کرد.
اميرحسن چهل تن داستان نويس
ساعدی بيش از هر چيز قربانی جامعه ايران بود، اين جامعه او را به سمتی هدايت می کرد که هرگز جايگاه يک نويسنده بزرگ نيست، نويسنده ای با ابعاد شگرفی از تخيل و استعداد که او صاحبش بود.
جامعه ما پر از آدرس های عوضی است، پر از هياهوی سرسام آور برای هيچ و پر از آدم های موجهی که از هر جا که کم می آورند به ادبيات چنگ می زنند، در اين جامعه بايد درايت و نبوغ هدايت را داشت تا بر کنار ماند که او ادبيات را در خدمت حقيقت و زيبايی قرار داد و از بابتش البته کم مکافات نکشيد
چه چيزی باعث می شود تا نويسنده ايرانی از کشف و بروز همه ظرفيت و توان ادبی خود غافل بماند؟
آيا هواخواه توده های مردم بودن چيز بدی است؟ آيا از عدالت، از آزادی و از هر چيز خوب ديگری که سراغ داريم اگر حرف بزنيم کار بدی کرده ايم؟
مشکل اينجاست که نويسنده ساده دل ايرانی سالهای سال با کتمان همه درونياتش، مفاهيم متعالی را تا سطح درک اقشار ميانمايه جامعه ای که بطور کلی از فقر شعور رنج می برد پايين می آورد و لاجرم هنوز دو سه دهه بيشتر نگذشته از اوج اقتدار خود پائين می آيد
اکبر رادی
«چوب به دستهاي ورزيل»،نوشته غلامحسين ساعدي،به كارگرداني جعفر والي... نخست بگويم كه من اجراي اين اثر را طليعهاي در تئاتر بيبضاعت و خاموش ايران ميدانم و بيدرنگ به فروتني، عمق و عظمت آن تعظيم ميكنم. نمايشنامهاي كه بساط پوسيده سلاطين لاله زاري و تئاتر چپق را از صحنه دور ريخته، و خبر از نويسنده جانانهاي ميدهد كه ذهني مغناطيسي، انديشهاي يكپارچه، نگاهي آرتيستيك و جني، و لحني بلند و كنايي دارد. و ما راستش تا به حال همچه حسابي نداشتيم. ميداني؟ آمده ميدانچه يك آبادي را گرفته، يك مشت دهاتي و مقداري گرا و شكارچي و ماطاووس و يك مسجد كهنه توي آن گذاشته، سپس به اقتضاي زاويه و به ضرب قلم چيزي از اين كاسته و چيزي بر آن افزوده،و هم اينها را در اشعه امواج ذهن خود به هم مزج كرده، فوج داده، تابيده، و به اين مجموعه ناهمگون ريخت تازهاي بخشيده است شكيل و آنگاه رندانه ميگويد: «آقايان! حالا به «ورزيل» من نگاه كنيد!» به عبارت ديگر، ساعدي در اين نمايشنامه، عكاس، آينهدار،دستگاه ضبط نيست كه عينيت مبتذل شده «ورزيل» را پيش روي ما ريسه كند. او هنرمندي است طاغي و جني كه مانند يك عدسي نوراني ميان واقعيتهاي خام «ورزيل» و تماشاگرش قرار گرفته، رنگي از ذرههاي جن خود در فضاي صحنه پاشيده، و در اين استحالهي رنگها، اين شكست طيفهاي قالبي، ما را در بحران يك تمثيل رها كرده است. و صورت خيالي يك ده، حضور بي تناسب مسيو ميان روستاييان و سنگربندي شكارچيان گراز – كه در حقيقت شكارچي آدميانند – مگر منباب تمثيل نيست؟ (چرا!) و اين تعهد به معناي خالص است. ندايي است كه از خون عبور كرده و بلند و كنايي توي صحنه منعكس شده است. بديهي است قوت تأثير اين ندا بسته به دقت رياضي هنرمند در انتخاب زاويهاي است كه رويه جهان پلشت ما گشوده است تا تشكيلات غاصبانه آن را زير نشانه بگيرد و عدل در مركز صحنه منفجر كند. و ساعدي در «چوب به دستهاي ورزيل» به ياري يك گروه ششدونگ چنين كرده است.

خسرو حمزوی /انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران /چاپ چهارم، اسفند ١٣٨٢
« شهری که زیر درختان سدر مرد » نام رمانی است نوشته ی خسرو حمزوی که چاپ نخست آن در سال ۱۳۷۹ در تهران منتشر گردید.
این رمان جایزه ی « کتاب سال منتقدان مطبوعات » را از آنِ خود کرد و همچنین نامزد دریافت جایزه ی « مهرگان سال ١٣٨٠ » گردید و در کمتر از سه سال به چاپ چهارم نیز رسید.
« شهری که زیر درختان سدر مرد » بیانگر ساختار پیچیده قدرت در جامعه ی ایرانی است و گاه چنان شخصیت ها و رویدادهای رمان با ساختار کنونی قدرت حاکم در جامعه ی ایران گره می خورد که بدیل های واقعی آنان را در رژیم حاکم می توان یافت.
این رمان که در دهه ی هفتم زندگی نویسنده اش چاپ شده، بیانگر پختگی ذهنِ انسانی است که به خوبی، رنج ها و کابوس های انسان هایی که در جهان استوره ای زیست می کنند را نشان می دهد.
زمانی که نویسنده به خرافه ورزی های دینی، اشاراتی به کنایه می کند، خواننده یاد نوشته های هدایت می افتد که او هم به مانند هدایت، بی هیچ مهابا به آن اندیشه های غیر انسانی اشاراتی به تعریض دارد.
شهری که زیر درختان سدر مرد، به گفته ی نویسنده اش، بیانگر « سیر تفکر حاکم بر جامعه » ی ایرانی است که نویسنده کوشیده، در چارچوب رمانی بس شیوا آن را از لحاظ خواننده ی خود بگذرانند.
درباره ی نویسنده:
خسرو حمزوی در سال ١٣٠٨ متولد شد. در دهه ی ٣٠ آغاز به نوشتن نمود پس از سکوتی طولانی با نوشتن رمان « وقتی سموم بر تن ساق می وزید » در آغاز دهه ی هفتاد، بازگشتی دوباره به حوزه ی ادبیات داشت که هشت سال پس از آن با نوشتن « شهری که زیر درختان سدر مرد » نامش بر سر زبان ها افتاد.
از کتاب های دیگر نویسنده می توان به؛ « خش خش تن برهنه تاک »، « آسیابان سور »، « از رگه هر تاک دشت سایه ها » و « خانه یی در کال سوسن » اشاره نمود.
.jpg)
«خسرو حمزوي» از هم نسلان «ابراهيم گلستان»، «احمد شاملو» و «نصرت رحماني» است. او نخستين مجموعه از شعر و داستان هايش را با عنوان «خيزران» در سال 1334 منتشر کرد و پس از آن رماني به نام «دلارام» را در سال 1352 به بازار کتاب عرضه کرد. «حمزوي» در سال هاي پس از انقلاب «وقتي سموم بر تن يک ساق مي وزيد» و پس از آن، رمان «شهري که زير درختان سدر مرد» را منتشر کرد که اين رمان از سوي انجمن منتقدان مطبوعات در سال 1379 به عنوان رمان برگزيده سال انتخاب شد. «از رگ هر تاک دشت سايه ها»، «آسيابان سور» و «خش خش تن برهنه تاک» از ديگر آثار او هستند. حمزوي» از جمله نويسندگاني است که تفکر عميق داستايوفسکي را ستايش مي کند و فارغ از بازي هاي زباني و شکلي، سعي مي کند در سادگي روايت، ذهن مخاطب را به غور در سطوح ديگر معنا هدايت کند.
شما متولد 1308 هستيد. هم نسلان شما مثل «ابراهيم گلستان»، «احمد شاملو» و... خيلي پيشتر از شما، کار ارائه دادند. شما در اين سال ها چه مي کرديد؟

سوزی سمن ( سالمن به معنای ماهی آزاد ) در بهشت است او در همان خط اول به این نکته اشاره دارد و می گوید " مثل ماهی آزاد " او دارد از بالا به پایین می نگرد , با چشمانی سرد و بی حالت درست مثل ماهی. سوزی سمن 14ساله در 6 دسامبر 1973 کشته شد. آقای هاروی همسایه شان او را با اغواگری به زیرزمین مخفی خود که در مزرعه ذرت قرار داشت کشاند. او بی هیچ خطایی تنها در پی هوس آدمی حقیر جسم نحیفش قطعه قطعه می شود و در مکانی دور دست انداخته می شود. راوی, سوزی مقتول است. او واکنشهای خانواده و دوستانش را در مقابل فاجعه از دست دادنش زیر فشار ناشی از اندوه می بیند. نحوه مقابله هر یک از اعضای خانواده با این مصیبت جانگداز وابسته به شخصیت هر کس کاملاً متفاوت است. روح او از آسمان شاهد آنست که خانواده غمگین و در هم شکسته او می کوشند دوباره زندگی را از نو آغاز کنند. داستان امید است در برابر واقعیت های تلخ . رمانی است که زندگی را می ستاید و ستایش زندگی را در اینجا از زبان دختری مرده می شنویم که در ابتدای راه درک زیباییهای زندگی بود. دختری که در پایان روایت خود برای همه ما یک زندگی طولانی و شاد آرزو می کند. نحوه نگارش داستان و تسلط نویسنده به مطلب بسیار عالی و تاثیرگذار است. استخوانهای دوستداشتنی داستانی است پرکشش، با نثری جذاب و روان و قابل فهم و تکان دهنده. رمانی که از اندوه, اميدوارکننده ترين داستان را می سازد
نویسنده آلیس زیبولد؛ ترجمه فریده اشرفی
نشر مروارید , 1384 , چاپ دوم 421: تیراژ 1100 نسخه , 37000 ریال ص
آقاي گلستان عصباني نباش
گلستان،شاملو، فروغ و جاهد بازيگران اصلي اين گفت و گو هستند. دل خوري هاي گلستان از روشنفكر و سينماي موج نو و تحليلي كه جاهد از نگرش گلستان آن روز ارايه مي دهد، همه به اين نقطه ختم مي شوند كه پرویز جاهد امروز هيچ دل خوري از گلستان ندارد.گلایه های ابراهيم گلستان از نجف دریابندری
از اول كار قرار نبود كه پرويز جاهد دانشجوي مقطع دكتراي سينما دانشگاه وست مينيستر لندن براي تحقيق دانشگاهي خود به سراغ ابراهيم گلستان برود، چون ميدانست كه چنين چيزي ممكن نيست.
چيزي هم به نام «موج نو» بدون گفتوگو با ابراهيم گلستان در تز پرويز جاهد معني نميداد. هر چند كه ابراهيم گلستان با شنيدن كلمه «موج نو» در سينماي ايران اغلب ميگفت: «مزخرف نگو» و يا «اين قضيه پرت است». به هر حال همه با خواندن اين كتاب هم تعجب كردند و هم با مسايل تازهاي روبهرو شدند. مقدمه كتاب به قلم پرويز جاهد دريچهاي آكادميك به بحث او درباره «تاريخ تحليلي ريشههاي موج نو در سينماي ايران» است. اين مقدمه به لحن محاوره و سراسر انكار گلستان در گفتوگو ميرسد و بدين ترتيب «موج نو» در سينماي ايران« ترديدآميز به نظر ميرسد». پرويز جاهد آماج حملات گلستان به چارچوبهاي آكادميك سينما است. حتي گلستان ميگويد «اين طور عصا قورت داده نگو؛ به نظر ميرسد». اين تضاد به علاوه حواشي اين كتاب بهانهاي است كه ماجراي جاهد و گلستان را از سال 83 پيگيري كنيم كه اعتراض گلستان به جاهد در مجله فيلم چاپ شد.

خاطرات كودكي ابراهيم گلستان و سيمين دانشور
ابراهيم گلستان و سيمين دانشور از دوران كودكي با هم آشنا هستند. اين آشنايي خانوادگي موجب شده تا دانشور پاسخي به انتقاد تند گلستان از همسرش، جلال آل احمد ندهد و از او تنها به عنوان يك دوست قديمي ياد كند.
بديهي است كه يكي از هم نسل هاي ابراهيم گلستان، سيمين دانشور است.آنها از دوران كودكي در رفت و آمدهاي خانوادگي يكديگر را ديده اند. ابراهيم گلستان در گفتگو با پرويز جاهد به اين نكته اشاره كوتاهي كرده اما اصل ماجرا درباره جلال آل احمد است كه ابراهيم گلستان درباره او مي گويد:"توي اون كتاب «يك چاه و دو چاله اش» به من فحش مي ده.نمي دونم براي چي داره فحش مي ده.در عين حال كه داره فحش مي ده و اون چيزها را مي نويسه،در همان حال مرا قيم خودش مي كنه و اين از يك عدم تعادل فكري حكايت مي كنه.تو اگر به من بد مي گي و مي گي من آدم بي شرف و پستي هستم، چرا وصيت مي كني كه من وصي اموال تو باشم. آن وقت سيمين دانشورپا شده و اومده وصيتنامه را آورده...اين ها شب اومدند خونه ي من كه اين وصيت نامه ي آل احمد است. سيمين را از بچگي مي شناختم. پدرش،دكتر خانواده ما بود. برادراش هم كلاس من بودند. با همه علاقه و محبتي كه به او داشتم، ناچار شدم جواب رد بدهم."
سيمين دانشور از انتشار اين كتاب بي اطلاع بود. وقتي هم كه از چند و چون مطالب آن آگاه شد. پرسيد كه اين كتاب در ايران منتشر شده است؟ و بعد هم به اصرار و پافشاري و خواهش و تمنا كمي حرف زد. اما لب كلام او اين بود كه دوست ندارد در اين باره حرفي بزند. جمله اي كه پيش از اين از زبان احمد رضا احمدي و گلي امامي هم شنيده بودم. با همه اين سيمين دانشور گفت:" من از كودكي با گلستان آشنا بودم او به من اسب سواري ياد داد.تا وقتي هم كه ايران بود با هم تماس داشتيم. بعد از اينكه به انگليس رفت. براي من نامه اي 97 صفحه اي نوشت. و من هم جواب آن را هنوز نداده ام. اين نامه را روزي چاپ خواهم كرد.اين حرف ها كه مي گوييد آگرانديسمان همان نامه است. در آن نامه هم درباره خيلي ها حرف زده، ولي من نمي خواهم درباره كساني كه گلستان در باره آنها حرف زده، قضاوتي بكنم.من هيچ حرفي له يا عليه گلستان نمي زنم چون ممكن است دوستي ما را از بين ببرد. من به گلستان علاقه دارم. كاوه هم كه روي مين رفت با هم تماس گرفتيم و گريه كرديم.نمي خواهم حرفي بزنم كه در اين دوستي خللي وارد شود."سيمين دانشوردرباره آن نامه 97 صفحه اي گفت:" در جاي جاي اين نامه نوشته است كه اشي به تو سلام مي رساند، از او پرسيدم اشي كيست و او گفت همسرم اشرف اسفندياري است كه تو را بسيار دوست دارد."
ابراهيم گلستان در اين كتاب به كتاب «غربزدگي» مرحوم جلال آل احمد انتقاد تندي دارد. سيمين دانشور در اين باره گفت:"جلال براي گلستان نوشته است «اشرف، اشرف مخلوقات ابراهيم گلستان» . آنها هم با هم خيلي دوست بودند و هم خيلي بد بودند. ما با هم رفت آمد داشتيم، ناهار و شام مي خورديم، خاطراتمان را رد و بدل مي كرديم. اما گلستان با مرحوم جلال آل احمد هميشه بد بود."
پرسيدم نسل جديد درباره نسل شما چگونه بايد فكر كند تا بتواند قضاوتي داشته باشد؟
دانشور در پاسخ به اين سئوال گفت:"نسل جوان بايد بعدا در اين باره قضاوت كند. شايد گلستان در كتاب ديگري چيزهاي ديگري گفت.من نمي توانم درباره او قضاوت كنم. شايد نسل عوض شده و ما پير شديم.تا وقتي كه كسي نمرده است نمي توان درباره او قضاوت كرد.تو اگر جواني مي تواني راجع به آنچه خوانده اي قضاوت كني. اگر بداني من درباره گلشيري هم بعد از مرگ او نوشتم، اگر شما بخواهيد جنجال كنيد كتاب را معروف مي كنيد و همه مي روند تا بدانند در اين كتاب چه چيز نوشته شده است. اين كارها را شما براي روزنامه مي كنيد. روزنامه را امروز مي خوانند و فردا فراموش مي كنند ولي كتاب فرق دارد.بايد ديد كه گلستان بعد از اين چه مي كند."
بخشي از حرف هاي سيمين دانشور درباره آثار ابراهيم گلستان بود كه به نظر او "اسرار گنج دره جني" ده ها قدم جلو تر از "خشت و ايينه" بود. دانشور درباره آثار ادبي گلستان گفت:"او در نثر يك وزن شعر را مي گيرد و بعد آن را گسترش مي دهد. گلستان نثر مدرني دارد.من درباره او مقاله اي به زبان انگليسي نوشته ام. آنچه كه گلستان در زمينه ادبيات نوشته عالي است."
سيمين دانشور بيش از اين حاضر به صحبت كردن نبود، پس در يك كلام همه چيز را خلاصه كرد و گفت:«خداحافظ »
تهران_ميراث خبرسايت كتاب_گروه گفتگو؛علي قلي پور
http://www.chn.ir/news/?Section=4&id=1794
کاووسي و گلستان يكديگر را ستودند

میلانی گلستان
پس از سی سال سکوت، ابراهيم گلستان نويسنده و فيلمساز سرشناس ايرانی ساکن انگلستان موافقت کرد تا در يک جلسه پرسش و پاسخ با عباس ميلانی، رييس بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد در شمال کاليفرنيا شرکت کند.
هرچند ورود به اين جلسه برای همگان آزاد بود اما به خواست آقای گلستان اجازه صدا برداری از اين جلسه ممنوع اعلام شد.
«ابراهيم گلستان در گفت وگو با عباس ميلانی» عنوان برنامه سه ساعته ای بود که با حضور عده کثيری از علاقمندان در سالن کابرلی آديتوريم دانشگاه استنفورد درپاولو آلتو در نزديکی شهر سن فرانسيسکو برگزار شد.
اين برنامه که نتيجه چند سال پافشاری آقای ميلانی برای متقاعد کردن آقای گلستان برای حضور در جمع و پاسخ به سئوال های او بود تماما به زبان انگليسی انجام شد.
پيش از آغاز مناظره و پرسش ها، آقای ميلانی در معرفی ابراهیم گلستان ضمن مقايسه او با آندره مالرو، فيلسوف و متفکر برجسته فرانسوی، وی را يکی از شخصيت های اصلی جنبش روشنفکری ايران در سال های اخير و هنرمندی خواند که هرگونه تعريف منصفانه از شخصيت هنری او می تواند گزافه گويی محسوب شود.
آقای ميلانی در اين مقدمه گفت: «نقاط برجسته کاري و درخشان ابراهيم گلستان، در طول نيم قرن فعاليت هنری در اغلب رشته های گوناگون از رمان نويسی تا سينما، و از شکسپير تا برنارد شاو را دربر می گيرد و شامل اکثر جنبش های روشنفکری قرن بيستم ايران می شود که در سير صعودی آن «گلستان » يا به اوج رسيده است و يا يکی از نخستين کسانی بوده است که به نقد راديکال اين جنبش ها پرداخته است».
آقای نوریعلا اینگونه شروع میکند:
... سال 1342 معلوم بود که رابطهء فروغ و گلستان، هرچه که بود، به ته خط نزديک می شود. فروغ کارمند استوديو گلستان بود و در يکی از خانه های اطراف استوديو، که گويا جزو ملک استوديو بود و به گلستان تعلق داشت زندگی می کرد. «تولدی ديگر» ش را هم به گلستان تقديم کرده بود و همهء شهر پر بود از شايعه های مختلف دربارهء اين رابطه. گلستان البته با همسرش، فخری خانم، و بچه هايش، ليلی و کاوه، زندگی می کرد و در اغلب ميهمانی ها و مجالس هم با فخری خانم ظاهر می شد.من از اولین گفتگو با فروغ خشمی دراو میدیدم که چندان عادی نبود.فروغ آنروزها بیشتر تلخ بود و کلامش طنز تلخی داشت.
سرانجام ابراهيم گلستان پس از سالها سکوت و عدم تمايل به حضور در مجامع عمومی و دانشگاهی، روزهاش را شکست و در جمع دانشگاهيان مرکز مطالعات فيلم دانشگاه شيکاگو آمريکا حاضر شد و به بحث و گفتگو در باره فيلمهايش پرداخت.
در برنامهای که در روزهای چهارم و پنجم می با عنوان مرور بر آثار ابراهيم گلستان از طرف دانشگاه شيکاگو در مرکز فيلم جين سيسکل اين شهر برگزار شد، چهار فيلم مستند گلستان (سه فيلم از مجموعه فيلمهای چشم انداز درباره نفت و فيلم خرمن و بذر) و فيلمهای داستانی خشت و آينه و اسرار گنج دره جنی به نمايش درآمد. گلستان که خود نيز در نمايش اين فيلمها حاضر بود، در پايان نمايش هر فيلم در جلسه پرسش و پاسخ شرکت کرد و به سوالات بينندگان فيلم پاسخ داد.
گلستان در روز ششم می نيز در سمپوزيومی که از سوی دانشگاه نورث وسترن برگزار شد شرکت کرد. در اين سمپوزيوم دکتر تام گونينگ (Tom Gunning) استاد تاريخ سينمای دانشگاه شيکاگو و پروفسور حميد نفيسی استاد مطالعات سينمايی دانشگاه نورث وسترن درباره گلستان و فيلمهای او صحبت کردند.
![]()
نگاهي به نويسندهي فيلمساز و بحثبرانگيزيهايش
ابراهيم گلستان - داستاننويس و فيلمساز مطرح ايراني - كه دهههاي اخير عمرش را در انگلستان گذرانده و اين سالها تقريبا كار تازهاي ارايه نداده است، همچنان از چهرههاي مورد توجه و بحثبرانگيز بهشمار ميرود. او اين روزها به هشتادوچهارمين سال زندگياش رسيده است.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گلستان از نخستين نويسندگان معاصر ايران است كه به زبان داستان توجه خاصي نشان داد و نثري آهنگين را در قالبهاي داستاني مدرن بهكار گرفت.
محمد بهارلو دربارهي او معتقد است: در ادبيات گلستان، آنچه بيش از هر چيز تبلور دارد، احوال شخصي و تنشهاي دروني خود نويسنده است كه از زبان راوي انعكاس پيدا ميكند. رئاليزم گلستان به زندگي بيتحرك و ترديد خاموش راوي معطوف است، و اين راوي كه ميتوان او را اولشخص خويشتننگر ناميد، آدمي است خودشيفته (و تا حدي كلبيمسلك كه به آدمهاي پيرامون خود بياعتنا و بدبين است.
وي ادامه ميدهد: علاقهي راوي به كشمكشهاي دروني و بياعتنايي و بدبيني او نسبت به آدمهاي پيرامون خود هيچ قرابتي با آدم مأيوس و مرگجوي صادق هدايت ندارد؛ زيرا راوي گلستان آدمي است كه همهچيز و همهكس را تحقير ميكند و دست مياندازد، در صورتي كه آدم خيالزده و سر بهتوي هدايت بيش از هرچيز و هركس از خود بيزار است و طغيان او بر ضد زندگي است.
![]()
روشنفکران ايراني هميشه در برابر دو اتهام از سوي منتقدان خود روبه رو بوده اند. اول همکاري با دولت هاي داخلي و يا دولت هاي خارجي و دوم دوري از جريان عمومي حرکت هاي اجتماعي و مردمي. با چنين اتهاماتي ابراهيم گلستان هشتادوپنج ساله نويسنده، کارگردان، تهيه کننده، فيلمبردار و تدوينگر اير اني ساکن لندن يک سيبل مناسب براي شليک همه حملات موجود محسوب مي شود.
همکاري اش با شرکت هاي خارجي عامل نفت در ايران براي توليد فيلم هاي صنعتي در دهه سي که لقب گلستان نفتي را برايش فراهم کرد تا راه اندازي استوديوي مجهز و پيشرفته گلستان فيلم زمينه را مساعد مي کرد که برخي با ديده ترديد به روابط گلستان نگاه کنند و اين را زمزمه کنند که آيا او واقعاً نان خلاقيتش را مي خورد و در دوره اي که استوديو هاي فيلم سازي ايراني جز خيابان ارباب جمشيد نشاني ديگري ندارند، چگونه صاحب استوديويي در دروس تهران و آن دم و دستگاه همچنان بي نظير است.
آيا نويسنده مد و مه و کارگردان خشت و آينه واقعاً يک بار طعم و درد گرسنگي را چشيده يا يک بار سوار تاکسي شده. کسي که قبل از آن که انقلاب اسلامي طومار داشته هاي خيلي ها را در ايران در هم بپيچاند همه چيزش را فروخت و براي هميشه از کشور رفت و حتي براي مراسم تدفين تنها فرزندش به شهري که در آن سرشناس شده بود بازنگشت.
در کنار اين ويژگي ها صراحت گلستان را هم اضافه کنيد که بي رودربايستي در نوشته ها و گفته هايش جز تعداد اندکي همه را آنچنان نواخته که جاي تعارف باقي نمي گذارد. او در لندن نشسته بود اما همه را در تهران عليه خود به روشي که کاملاً مختص خودش است شوراند.
هنوز آتش حرف هاي گلستان گرم بود که «فيلم يک بوس کوچولو» به کارگراني بهمن فرمان آرا با بازي رضا کيانيان يادآوري کرد که اين آقاي گلستان علاوه بر همه اتهاماتي که به او مي چسبد چه آدم بي رحمي است. چه آدم بي احساسي است. اگرچه سازندگان فيلم در اين ميان خود را از رويارويي با شمايل گلستان کنار کشيدند اما افکار جامعه روشنفکري ايران نمي توانست همه آن نشانه هاي ريز و درشت را که فيلم به گلستان مي داد بي ربط بداند.
در چنين وضعيتي که ابراهيم گلستان در فضاي داخل ايران گزک براي تبديل شدن به يک مثال براي روشنفکري بي درد و وابسته را دست همه داده است و از موافق و مخالف همه بهانه اي براي حمله فراهم دارند، خبر مي رسد که در امريکا بزرگداشتي براي ابراهيم گلستان برپا شده است.
.. بدون شک همين مراسم هم مي تواند براي حمله به گلستان بساط تازه اي مهيا کند. از کشور محل برگزاري مراسم گرفته تا دقت در سابقه و پيشينه برگزارکنندگان تا خيلي چيزهاي ديگر. کافي است که گلستان آنجا دهان باز کرده باشد و از ديدگاه خود درباره ديگران حرفي زده باشد.
ديگر همه چيز مهياست تا بار ديگر گلستان بشود هدفي براي يک حمله همگاني. با اين همه دشمن ابراهيم گلستان نيازي به دوست ندارد. نيازي به حمايت ندارد. نيازي به هواداري ندارد. اگر کسي بخواهد در اين ميان پاي گلستان بايستد يا آدم کم اطلاعي است يا مي خواهد زير سايه گلستان تاريکي خودش را پاک کند.
گلستان بي توضيح ترين کارنامه يک روشنفکر ايراني را دارد. در ادبيات چه کار ديگري بايد مي کرد. هم خلق کرد و حمايت. هم در شعر هم در داستان. در سينماي مستند و داستاني ايران کدام شخصيت ديگري هست که هم سنگ گلستان سنگ تحول و تفاوت و ريشه داري در همين خاک و بوم را به سينه زده باشد. هم فيلم داشته باشد، نمونه و هم نوشته باشد پدرانه و مشفقانه.
پاي گلستان ايستادن هنر نمي خواهد. صراحت بي مثال گلستان در رخوت روزمرگي رايج يک آتش است. خاصيت آتش هم سو زندگي است. درباره زندگي شخصي اش نوشتن ديگر اضافه است اما مي توان دوباره گفت؛ « جلال آل احمد» بزرگترين منتقد روشنفکري وابسته و بي درد، تنها گلستان را لايق مديريت حقوقي آثارش پس از مرگ مي دانست و گلستان به اين تقاضاي دوست سابق اش نه گفت و پاي حرفش ايستاد و ناني را که برخي براي خوردنش سفره را پاره مي کردند کنار زد تا صراحت گلستان همچنان بماند. گلستان هست، همچون يک آتش روشن. اين نوشته هم فقط يک تکليف است وگرنه همه مي دانند داستان آتش چيست.گلستان در پيشاني رمان اسرار گنج دره جني نوشته است؛ هرگونه انطباق آدم هاي واقعي با شخصيت هاي اين داستان بايد باعث شرمندگي آنها شود (نقل به مضمون) شايد معماي ابراهيم گلستان در همين جمله باشد.
اکبری، مینا. همه میدانند داستان آتش چیست، روزنامهٔ شرق، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶؛
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-02-29/252.htm#946
سعدی افتادهای است آزاده کس نیاید به جنگ افتاده
هدف این نوشته آنست که ثابت کند انتشار متن گفتوگوی آقای جاهد و جناب گلستان امر بسیار مبارکی بود که در شرایط فعلی برای جامعه روشنفکری ما فوق العاده مفید و در حکم ساختارشکنیای تأثیرگذارتر از یک کاسه آب یخ بر روی صورتی خواب آلوده میباشد. (به قول شاعر: "من گنگ" خواب دیده و عالم تمام کر!) به این ترتیب و با این تفاصیل به سراغ موضوع شیرین "نوشتن با دوربین" و بازخوردهای آن میروم.
ابتدا ببینیم این دیو ترسناکی که همه جامعه روشنفکری پرویز جاهد را از گفتگو با وی پرهیز داده بودند اصلاً چه گفته است.
ابراهیم گلستان در دهه نهم عمر خویش اصولاً جریانی به عنوان روشنفکری را به رسمیت نمیشناسد و مدام تأکید و تصریح میکند که از همان زمانی که در ایران مشغول فعالیت بوده است نیز چنین چیزی را قبول نداشته است: "در ایران ما هیچ وقت روشنفکر نداشتیم. گاهی کتاب میخوندند، روزنامه اطلاعات عصر میخوندند اما روشنفکر نبودند. روشنفکر یعنی چه؟ روشنفکر یعنی کسی که بنشیند فکر بکند، مداقه بکند، حرف بزند و الا تمام مردم فرانسه یا انگلیس که روزنامه میخوندند یا "ایونینگ استاندارد می خونن یا "Sun" روشنفکر هستند؟(نوشتن با دوربین ص 110 و 109)
وی با هشیاری خاصی به نکتهای اشاره میکند که بر ما معلوم میکند از همان ابتدا همین شیوه را در نقد و بحث داشته است و از قدیم به او اتهام بیادبی وهتاکی میزدهاند و آقای گلمکانی در این زمینه پیش قدم نیستند!
«...دنیای مسخره این جوری هست، اینها هتاکی نیست. تو فرض کن قدت یک متر و شصت باشد، من بگم این آدم قدش بلند نیست، خوب این فحش میشه به تو؟ یا بگم این یک متر و نوده، خوب بد گفتهام، هتاکیه؟ هتاکی کردن یعنی واقعیت را نگفتن، آدم مؤدب یعنی آدم دروغگو؟ یعنی چی این حرفها؟»(همان – ص ص256)
واقعاً که جالب است، پس به نظر آقای گلستان جماعت روشنفکر یا به قول خودش "شبه فکر" کوتولههایی هستند که انتظار دارند دیگران آنها را یلانی رشید و غیور خطاب نمایند! آیا واقعاً این نظر تا چه اندازه قرین صحت است؟ جوابش را تاریخ روشنفکری ایران که عمری زیر صد سال دارد به خوبی گواهی میدهد. اگر این جماعت پر ادعا بتوانند به اندازه یک صفحه و یا یک مدخل کوتاه مطلب نو و تازه و جدید و ابداعی ارائه کنند و بگویند این مطلب را فلان ادیب یا مورخ یا نقاش ایرانی ابداع کرده است و از روی دست فلان نویسنده و فیلم ساز و هنرمند فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی کپی نکرده است، آنوقت تمام ادعاهای دیگرشان نیز قبول است. تازه، بر فرض که این جماعت واقعاً در همه عرصهها پیشتاز باشند و قدشان واقعاً یک متر و نود باشد، در این صورت هم باید سرشان را بالا آورده وبه گلستان بگویند که مگر نمیبینی ما چه قد بلندی داریم، نه اینکه او را هتاک و بیادب بنامند و دیگران را از گفتگو و هم نشینی با وی بر حذر بدارند.
گلستان درباره نقد نظر صریحی دارد: « نقد نه یعنی گیر کردن. نقد اول برای فکر و حرف خودت. نقد نه یعنی بکسوات کردن، نه نشخوار کردن.» (همان – ص 245) وی در جای دیگری میگوید: "وزوز کردن غیر از دوستی و دشمنی است"(ص247) و وقتی جاهد از او میپرسد که "به طور کلی در نقد قیلم چه اصولی را دنبال میکردید؟ "میگوید: "شعور و شرف. تو باید با شعور و شرف به فیلمها نگاه کنی."(ص142)
آیا گلستان واقعاً به این ادعاها و نظرات بلند وفادار است یا نه؟ خواهیم دید. در جایی جاهد از او میپرسد که "به عنوان یک چهره تأثیرگذار روشنفکری در ایران..." و گلستان با قطع صحبت جاهد میگوید:"کی میگیه من چهرهام روشنفکره؟ " جاهد ادامه میدهد: "به عنوان کسی که چه در زمینهی ادبیات و چه در سینما تأثیرگذار بودید... دوباره گلستان حرف وی را قطع کرده و میگوید: "چه تأثیری؟ من روی چه کسی تأثیر گذاشتهام؟ این حرفها شکل چاخان دارد..." جاهد دوباره میگوید: "به هر حال چه بخواهید و چه نخواهید، از شما به عنوان یک چهرهی مؤثر در جریان روشنفکری ایران در دهههای سی و چهل اسم برده میشود" و گلستان حرف آخر را میزند: "چه قدر آدم بدبخت است یا باید باشد که این حرفها تو کتاش برود و مغرور شود از آنها و بعد خودش بخواد از این چرت و پرتها تأثیر بگیرد. من از سالهای اول دههی بیست است که مینوشتم تا حالا که در 60 سال گذشته هیچ هم ندیدهام که تأثیر داشته باشد."(همان ص245)
به مناسبت بزرگداشت گلستان در لندن
شیر سینمای ایران
فهم ما از تاریخ سینمای ایران ناقص و محدود خواهد بود اگر از طنین آنچه پیش از انقلاب اسلامی در ایران وجود داشته بی خبر باشیم. بیشترین چیزی که ما اکنون از موج نو سینمای ایران می دانیم - فیلم های عباس کیارستمی، محسن مخملباف و جعفر پناهی- واکنشی عصبی است که گذشته. اما در حقیقت دو موج نو وجود دارد؛ اکثر چهره های اصلی موج نو اول ایران را ترک کرده اند اما فیلم هایشان در دسترس هستند. هر دو موج نو با نئورئالیسم ایتالیا و اصول اخلاقی انسان گرایی پیوند دارند اما به شکل مشخصی با هم متفاوت هستند.

داستان حاضر را مساح شرکت نفت روايت ميکند که چون دير از جزيره راه افتاده، ماشين رفته و او و همراهش مجبورند شب را در خانهی "حاجی ذوالفقار"، ناخدای قاچاقچی، بگذرانند. خروس که بانگش همواره در خانه طنينانداز است، پرميگشايد و بر بز گچمال شدهی سردر خانه که حرمتی دارد و سنتی پشتوانهی آن است، فضله مياندازد. خروس سمبل آگاهی و اخطار، توقع جنبندگی و بيداری است. اهل خانه، جامعهای که عرصهای از تلاش مردی را هويدا ميکند که با گيجی و آشفتگی درگير زندگی ـ بازی بيحاصل و خشونتآميزی شدهاند. توصيف گذران يک روز در بندری پرت افتاده عمق مييابد تا نقدی شود بر جهالتها و سبعيتها. پس از اسارت و کشته شدن خروس، حاجی شبانه بزمی برپا ميکند. راوی شبانه در حالت خواب و بيداری ميبيند که کسی رفت سراغ حاجی و بز بازسازی شده و بوی نفت و تعفن برخاست. مدتی بعد حاجی را دست و پا بسته مييابند. در آخر راوی و همراه از آن جا ميروند و طی گفت و گويی به نتيجهگيری از ماجرا ميپردازند. ...
خروس يك داستان صد و ده صفحه اي است كه بعد از سال ها بدون هيچ سانسوري (البته در چاپ اولش) از ابراهيم گلستان به چاپ رسيد.گلستان هم كه معرف حضور همه هست ، به ممد زبان تند و اخلاق گند ! كه نمونه بارزش رو در كتاب نوشتن با دوربين مي توانيد ببينيد ، تا سبك خاص و شيوه بيان مخصوص خودش در داستان نويسي مدرن ايران كه رد پايش به خوبي مشخص است و همچنين فيلم هايش.
خروس داستاني است كه از زبان نماينده شركت نفت در دهه پنجاه روايت مي شود كه چون دير از جزيره راه افتاده به همراه شخصي ديگر شب را در خانه بزرگ محل "حاجي ذوالفقار" كه ناخدايي قاچاقچي است مي گذاراند. داستان،در واقع ماجراي خروس اين حاجي ذوالفقار است كه گاه و بيگاه صداي بلندش اهالي و حاجي را آزار مي دهد.
داستان با اين جمله شروع مي شه: "وقتي كه در زديم از روي سردرخانه خروس انگار پارس مي كرد..."
گلستان توي خروس غير مستقيم زده به تيل دستگاه محمدرضا پهلوي و شرايط اون روزگار و در واقع خروس مدرن و ريدن به سردر خانه كه نماد سنت است!(توضيح : تو دهه پنجاه خروس چيز مدرني بوده!)
اين ديالوگ را داشته باشيد:
گفت" ((ور بپره!يا ميپره رو مرغ ، يا فضله ميندازه . يا اذون مي گه.))
گفتم: ((خروس يعني اين.))
گفت: ((ناكس بلند مي شه هي ميپره ميره بالاي سردر))
گفتم: (( موذناي مسجدم ميرن رو گلدسته))
گفت: ((ميرن اذون بگن، نمي رينن اونجا.))
کتابیسم

با گلستان نیز از همان سالهای 24 و 1325 آشنا بودیم. و در همان ماجراهای سیاسی. او اخبار خارجی رهبر را درست میکرد و این قلم مجله مردم را میگرداند و دیگر کارهای مطبوعاتی پراکنده. بشر برای دانشجویان و ترجمه ای و قصهای و از این قبیل. همان ایام یک روز گلستان یک مخبر فرنگی را برداشت و آورد در حوزهای که صاحب این قلم ادارهاش میکرد. از همان ایام انگلیسی را خوب میدانست و همان روز بود که معلوم شد تماشاگری گفتهاند و بازیگری. احساسی را که آن روز ما کردیم، او خود بعدها گذاشت در یکی از قصههایش. به اسم - به نظرم ـ (باروتها نم کشیده بود). آدمها باید باشند و حوزهها و روزنامهها و مجلهها و حزبی و زدوخوردی تا فرنگی بیاید و تماشا کند و گزارش بدهد که نقطه اوج کدام نمایش کجا است و پردهها را کی میتوان کشید. و گلستان از همان قدیم الایام میخواست خودش را در سلک تماشاگران بکشاند. اما بازیگری هم میکرد. اما همین تنها برایش کافی نبود. و به همین علتها بود که از تشکیلات مازندران عذرش را خواستند. به این دلیل که روزنامه انگلیسی می خواند در محیطی که تاواریشها حکومت میکردند.
گلستان مثل همه ما فعال بود. اما نوعی خودخواهی نمایشدهنده داشت که کمتر در دیگران میدیدی. همیشه متکلم وحده بود. مجال گوش دادن به دیگری را نداشت. اینها را هنوز هم دارد. اما با هوش بود و با ذوق. خوب مینوشت و خوب عکس برمیداشت. برای یکی از خرکاریهایی که این قلم کرده است (شرح حال نوشتن برای اعضای کمیته مرکزی حزب توده که در شمارههای مجله مردم مرتب درآمد) او عکس برداشته بود. قلم هم میزد. ترجمه هم میکرد. و اغلب را خوب. و گاهی بسیار خوب. حسنش این بود که تفنن میکرد (مثل حالا نبود که از این راهها نان بخواهد خورد) و ناچار فرصت مطالعه داشت. تحمل شنیدن دو کلمه حرف حساب را داشت. اما حیف که درست و حسابی درس نخوانده بود. یعنی تحمل نیاموخته بود. ناچار نخوانده ملا بود. و چنین آدمی به هر صورت اورژینال هم میشود. گویا کلاس اول یا دوم دانشگاه (رشته حقوق) بود که معلومات زده بود زیر دلش و رفته بود به مقاطعهکاری. زن و بچه هم داشت و بعد مازندران بود و آن داستان سیاست و بعد که به تهران برگشت،

تاکسی که از «هیوارد هیث» حرکت کرد فهمیدم راننده هم مانند من آدرس را بلد نیست. دور بود، پرت بود، وسط جنگل بود. با خود گفتم آمده است وسط جنگل مازندران! نگران بودم که پیداش خواهم کرد یا نه؟ نگرانی دیگرم از بابت برخوردش بود.
هیچ وقت با او رو در رو نشده بودم، با وجود این سابقة خوبی هم از برخورد با او نداشتم. سی سال پیش وقتی مطلبی درباره نثرش نوشته بودم سردبیر آیندگان به من گفت عکسی از او تهیه کنم. بهش تلفن کردم و تقاضای عکس کردم. داد و بیداد راه انداخت. می فهمیدم که از چاپ عکس و مصاحبه بیزار است، اما عصبانیتش را نمیفهمیدم. ترسِ این برخوردِ کهنهِ سی ساله هنوز با من بود.
وقتی تاکسی پس از چند بار پرس و جو سرانجام در حیاط خانهاش نگه داشت قصری دیدم عظیم که قاعدتاً میبایست چیزهای دیگری را در ذهنم زنده میکرد، اما نمیدانم چرا شکل آن مرا به یاد داستانهای ادگار آلن پو میانداخت. فکر کردم زندگی در آن باید ترسناک باشد. آنقدر قدیمی، بزرگ و با شکوه بود که رانندۀ انگلیسی شک کرد که درست آمده باشیم. گفت میماند تا مطمئن شود که درست آمدهام. کوبة در را که نواختم، خودش بر درگاه ظاهر شد. چهرهاش را از روی عکسها میشناختم. سلام علیک گرمی کرد. مهربان تر از آن برخورد کرد که فکر میکردم. راحتتر از آن بود که میپنداشتم. وارد که شدیم مرا به سالنی هدایت کرد که چند تابلوی نقاشی، قفسههای کتاب، قفسههای پر از صفحات (سی دی) موسیقی، شومینه، تلویزیون و میز کامپیوتر، اولین چیزهایی بود که به چشم میآمد. از میان نقاشیها، کارهای حسین زندهرودی را از دور هم تشخیص میدادم. همان کارهایی که با حروف الفبا میکرد. حفاظ درها و پنجره ها را که گشود تصویر ترس داستان های آلن پو از ذهنم محو شد. چشم اندازی هویدا شد که هر کسی آرزو میکند در چنان جایی زندگی کند.