|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
معرفی برخي از رمانهای میلان کوندرا
هویت / شوخی / عشقهای خندهدار / جهالت/ ژاک و اربابش / آهستگی/ کتاب خنده و فراموشی/ مهمانی خداحافظی
کسب و کار من
شغل من نگاه نکردن به خونريزيست
شغل من اين است که روزنامه نمي خوانم
شب ها
دود مي رقصد
در زيرسيگاري روي ميز
پرده مي آيد از پنجره تا نيمه هاي اتاق
يعني باد پرده را تکان مي دهد
همين باد که از دريا تا من آمده است
داشتم مي گفتم
شغل من
خاموش کردن راديوست
بستن تلويزيون
در تمام ساعات پخش خبر.
چهار فصل
تابستان ها هوا گرم است
به شرط اينکه نبارد برف
بر نصف النهاري که مي گذرد، از پوست سرزمين من
تابستان ها هوا سرد است
اگر که بر مدار اين همه گورستان راه بروي
زمستان ها هم هوا گاهي سرد گاهي گرم
اگر که در آغوش پروانگي هاي من باشم ، گرم
اگر در پنجره اي پر از قنديل، قنديل تصوير من در
يخ
البته حتماً سرد
اما بهار بي هيچ اگر و مگر شير مي دهد
به دخترش توت فرنگي کال
و پسران بلندبالاش سرفرازي هاي درخت
البته نه مثل مادري سوگوار، معترض، مغموم
پاييز هم که مي دانيد توت فرنگي کجا هستند
پشت سرخ ريخته روي زمين
و برگ مي افتد لخت مي شود اين بالا
اين بلند اين درخت
انگار مي ميرد شايد هم نمي ميرد
درست مثل مردان سوگوار، معترض، مغموم.
قصه ي ناتمام
يکي بود يکي نبود
شايد هم بود
شايد چه بسيار بودند و فقط يکي بود که نبود
با يکي بود و چه بسيار که نبودند
مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گيس بلند و سفيد
ايمان داشت که يکي بود يکي نبود
همچنان که
رفت مادربزرگ
با آن همه يکي بودهاي دور
و يکي نبودهاي روزگار يخ
شايد آنکه بود هنوز هم هست و ما نمي بينيم
يا آن ديگري که نبود روزگاري بود و حالا نيست
راستي آنکه بود عاشق بود يا آنکه نبود؟
چطور شد که نبود
شايد زاده نشد هرگز
يا مرده است و جايي در خاطرات ما دفن شده است
شايد هم کشته شد آنکه نبود
روزي با دست هاي آنکه بود
چرا هرگز از مادربزرگ نپرسيديم
و حالا چه کار کنيم
با قصه هاي بي آغاز
چرا آنکه نبود از کنارمان نمي گذرد
و آنکه بود را
هرگز نمي يابيم.

در متن يک کتاب: هويت هاي مرگبار
نويسنده: امين معلوف ترجمه مرتضي ثاقب فر
انتشارات ققنوس چاپ اول ۱۳۸۲
امين معلوف نويسنده اي است که لبنان را در سال ۱۹۷۶ به قصد اقامت در فرانسه ترک کرده است. او مسيحي بودن و زبان مادري عربي داشتن که زبان اسلام است را يکي از تناقضات بنيادي هويت خويش مي پندارد. او با بر شمردن تناقضات و تعلقات فراگرد خود، "هويت" را به خوبي حلاجي مي کند. وقتي که از وي مي پرسند خود را "بيش تر فرانسوي" احساس مي کند و يا "بيش تر لبناني". مي گويد "هردو". او در مقدمه کتاب هويت هاي مرگبار مي نويسد:« نه اين که بخواهم تعادل و انصاف را رعايت کرده باشم، بلکه به اين دليل که اگر جز اين مي گفتم دروغ مي گفتم. آنچه باعث شده من اين باشم که هستم و نه کسي ديگر، همين در لبه دو کشور زيستن، به دو يا سه زبان حرف زدن، و سنت هاي فرهنگي متعددي داشتن است. و دقيقأ همين است که "هويت" من را تعيين مي کند. آيا اگر بخشي از "خودم" را کنار مي گذاشتم کامل تر و حقيقي تر مي شدم؟ او در ادامه مي نويسد:

کتاب عاشقانه ای است٬به گمان من یکی از زیباترین آثاری است که به عشق پیری می پردازد٬البته نه از آن عشقی که ما شرقی ها به دنبالش هستیم و اغلب به آن نمی رسیم+پیرمرد داستان اساسا حتی بعد ۹۰ سال هنوز مرز بین هوس و عشق آنهم از نوع غربی را هم نمی فهمد و توان درک آن را هم ندارد و با شجاعت مثال زدنی به این مساله براحتی اعتراف می کند.
این رمان با تمام کتاب های مارکز تفاوت دارد. کتابی شاعرانه است که در آن عناصر شاعرانه فراوان وجود دارد. مارکز با این کتاب نشان داد که با وجود پیری و بیماری (مدتهاست که به سرطان مبتلا شده) همچنان استعدادش شکوفا است."البته ترجمه کلمه ی "هر" به انگلیسی دقیقا بمعنای روسپی است ولی مترجم ما خواسته کمی در انتخاب نام کتاب نجیبانه رفتار کند !!!

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه انچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم
بلکه به همه چیزهایی که میگفتم فکر میکردم ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش انها که در معنایی است که دارند کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم
هر دقیقه که چشممان را بر هم می گزاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم هنگامی که دیگران می ایستند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم بلکه روحم را هم را عریان میکردم. خدایا
اگردل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع افتاب را انتظار می کشیدم ....
روی ستارگان بارویایی ون گوگی شعری بندیتی(شاعری اهل اروگوئه) را نقاشی میکردم و صدای دلنشین سرات(خواننده اسپانیایی) ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم.
با اشکهایم گلهای سرخ را ابیاری میکردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان در جانم بخلد.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی انکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق عشق زندگی میکردم به انسانها نشان میدادم که چه در اشتباهند که گمان می برند
وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند !
به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد میدادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر میرسد.
اه انسانها از شما چه بسیار چیزها که اموخته ام من در یافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی انکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی سنجه ای است که در دست دارند.
دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین باربا مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام میاندازد دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد
من از شما بسی چیز ها اموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که انها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
کتاب خاطرات روسپیان سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز نویسنده پر اوازه کلمبیایی که در ایرا ن به ان اجازه انتشار ندادند به فارسی ترجمه و منتشر شد.این کتاب که به علت بیماری و کهولت مارکز شاید اخرین کتاب او باشد در اکتبر 2004 به بازار امد و چاپ اول ان در یک میلیون نسخه منتشر شد. روسپیان سودازده من مو جب سر و صدای زیادی در مطبوعات و محافل هنری شده و کتابی است کوچک که در ان به رابطه عشق پیرانه سر مردی سالخورده و دخترکی نو جوان اشاره دارد و نگاهی است متفاوت به مفهوم پیری، عشق و زندگی.
این کتاب توسط امیر حسین فطانت مستقیما از زبان اصلی ، اسپانیایی ، به فارسی و توسط نشر ایران در امریکا منتشر شده است
روسپيان ممنوع مارکز به فارسي
آخرين رمان گابريل گارسيا مارکز که در صدر پرفروش ترين نويسندگان جهان در ايران است، منتشر شد و البته در آمريکا. امير حسين فطانت مترجم اين اثر که "خاطرات روسپيان سودازده من" نام دارد، بعد از آنکه نتوانست مجور چاپ رمان تازه مارکز را در ايران بگيرد، اين شاهکار ادبي را توسط نشر ايران در امريکا منتشر کرد. امير حسين فطانت که در يک زندگي شبيه به قهرمانان آثار مارکز در بوگوتا پايتخت کلمبيا زندگي مي کند، و پيش از اين هم يک داستان بلند به نام "داستان داستان ها" در تهران منتشر کرده است، آخرين رمان مارکز را از زبان اصلي يعني اسپانيولي به فارسي برگردانده است.
كتاب خاطرات روسپيان سودازده من نوشته گابريل گارسيا ماركز نويسنده پر آوازه كلمبيايي كه در ايرا ن با عنوان خاطرات دلبرکان غمگین من چاپ و پس از مدتی توقیف شد در حال حاضر به شکل های مختلف به فارسي ترجمه و منتشر شده است.
اين كتاب كه به علت بيماري و كهولت ماركز شايد اخرين كتاب او باشد در اكتبر 2004 به بازار آمد و چاپ اول آن در يك ميليون نسخه منتشر شد. روسپيان سودازده من مو جب سر و صداي زيادي در مطبوعات و محافل هنري شده و كتابي است كوچك كه در ان به رابطه عشق پيرانه سر مردي سالخورده و دختركي نو جوان اشاره دارد و نگاهي است متفاوت به مفهوم پيري، عشق و زندگي.
اين كتاب توسط امير حسين فطانت مستقيما از زبان اصلي ، اسپانيايي ، به فارسي و توسط نشر ايران در امريكا منتشر شده است.
آخرين رمان گابريل گارسيا ماركز كه در صدر پرفروش ترين نويسندگان جهان در ايران است، منتشر شد و البته در آمريكا. امير حسين فطانت مترجم اين اثر كه "خاطرات روسپيان سودازده من" نام دارد، بعد از آنكه نتوانست مجوز چاپ رمان تازه ماركز را در ايران بگيرد، اين شاهكار ادبي را توسط نشر ايران در امريكا منتشر كرد.
فرازي از كتاب كه در پشت جلد آمده است دريچه ايست به رمان آخر ماركز: در سالگرد نود سالگي ام خواستم شب عشقي ديوانه وار را با نوجواني باكره بخود هديه دهم. به ياد رزا كارباكس افتادم؛ ملك يك خانه مخفي كه عادت داشت هر وقت خبر تازه اي به دستش مي رسيد آنرا به مشتريان خويش اطلاع دهد. هيچ وقت به او و به هيچكدام از پيشنهادهاي وسوسه انگيز بي شرمانه اش تن نداده بودم. اما او اصولي را كه من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندي موذيانه مي گفت: اخلاقيات هم بستگي به زمان داره، خواهي ديد.
در حال حاضر سايت iranianbook.org/roospain.gif امكان دانلود كتاب را برای کاربران خود ايجاد كرده است .

گابریل گارسیا مارکز ( gabriel garsia markez ) بزرگترین نویسنده ی کلمبیا و نامآورترین نویسنده ی جهان و برنده ی جایزه ادبی نوبل سال 1982 ، در ششم ماه مارس 1928 میلادی در دهکده آراکاتاکا در منطقه سانتاماریای کلمبیا متولد شد و تا سن هشت سالگی در این دهکده نزد مادربزرگش زندگی کرد.
در سال 1935 به قصد زندگی با والدینش به شهر بارانکیا رفت و تحصیلات ابتدایی خویش را در مدرسه سیمون بولیوار به اتمام رساند.در سال 1941 اولین نوشته هایش در روزنامهای به نام خوونتود که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود ، منتشر شد. تحصیلات دبیرستانی او با وقفه روبهرو گشت و مارکز ، یک سال به سوکو رفت. در سال 1943 پس از پایان سال تحصیلی ، ساحل آتلانتیک را جهت رفتن به بوگوتا ترک کرده و جهت گرفتن بورسیه در کنکوری شرکت کرد.
گابریل در آن روزگار که در دبیرستان زیپاکوئیرا به تحصیل مشغول بود ، با انتشار مجله ای به نام لیتراتورا قدرت ادبی خویش را به سایر همکلاسی هایش بازشناساند ، ولی متاسفانه نشریه ی فوق بعد از یک شماره توقیف شد.
در سال 1947 مارکز تحصیل در رشته ی حقوق در دانشگاه بوگوتا را آغاز کرد. بی آنکه نوشته ای را منتشر کند ، مسئولیت ضمیمه ی دانشگاهی مجله ی هفتگی رازون را بر عهده گرفت و با پیلینو مندوزا و کامیلو تورس آشنا شد. در سپتامبر همان سال ، اولین نوول خود را در ضمیمه ادبی ال اسپکتادو منتشر کرد و در ماه دسامبر ، مارکز امتحانات سال اول حقوق را گذراند.

تردیدی ندارم که این رمان کوتاه درخشانترین نوشته گارسیا مارکز ست. ان چنان دقت های ریز و معماری درخشنده ای در نگارش رمان به کار رفته که جادوی صد سال تنهایی در برابر شور و ترانه این رمان از رونق می افتد.
همیشه با خودم می گفتم می شود از " پیرمرد و دریای" همینگوی رمان بهتری نوشت؟ آیا این رمان همان رمان است! پیرمردی نود ساله در تلاطم و التهاب دریای هوس غرق می شود و سرانجام ماهی طلایی عشق را صید می کند.به عبارت دیگر هوس در این رمان مثل صدف است که قاب و قالب رمان است ، وقتی واژه به واژه به عمق رمان راه پیدا می کنیم.در عمق رمان ستاره عشق می درخشد. شگفتا که در این مرحله، که پیرمرد عشق دخترک را می یابد، نیازی به رفتار جنسی با دخترک ندارد. عشق از جهانی دیگر و با آدابی دیگر است.

جملات قصاری پیرامون نوشتن
کیوان باژن- توصیه های اهل فن، همیشه چراغ راه نوآموزان و رهپویان هر رشته است. بر همین مبنا، خواندن این جملات انتخاب شده از گفتارهای پراکنده «آندره ژید» را به نویسندگان و منتقدان ادبیات پیشنهاد می کنیم!
۱. می خواهم اثر هنری؛ سر تا پا بی دلیل باشد. اما کوچک ترین چیز بی معنی را که به آن اضافه شود، نمی توانم تحمل کنم. اگر در بیان مطلبی، بیش از مقداری که برای روشن ساختن اندیشه ام لازم است، مرکب به کار رود؛ نمی توانم قبول کنم که به کمال رسیده ام. هر چیز بی فایده، برای هنر مضر است.
اسکارلت در هزاره سوم
روايت دوم رمان «بر باد رفته» که مي توان آن را بعد از کتاب مقدس، دومين کتاب پرفروش با جلد گالينگور در سطح جهان دانست، پس از کش وقوس هاي فراوان منتشر شد. انتشار اين کتاب در حالي محقق شد که پيش از اين چند نويسنده در اين راه ناکام مانده بودند.
اين رمان «نزديکان رت باتلر» نام دارد و دونالد مک کيج آن را نوشته است که پيش از اين رمان هاي موفقي با موضوع جنگ داخلي امريکا نوشته بود. مک کيج در اين رمان ادامه داستان «بر باد رفته» را با محوريت شخصيت «رت باتلر» (شوهر اسکارلت) روايت مي کند و در عين حال پس زمينه جنگ داخلي امريکا را نيز مانند اثر اوليه دستمايه قرار داده است.
او در اين مورد مي گويد؛ «اگر جنگ هاي داخلي را از اين رمان حذف کنم، داستان به افسانه يي عاشقانه و آبکي بدل خواهد شد، چيزي در مايه هاي؛ اوه، عزيزم.» رمان «نزديکان رت باتلر» در ابتدا هزار صفحه بود که با تاکيد ناشر به 400 صفحه کاهش يافت و مک کيج 67 ساله براي نوشتن آن شش سال زمان صرف کرده است. اين رمان نيز همچون رمان «مارگريت ميچل» با جمله «فردا هم روز ديگري است» به پايان مي رسد. تلاش ها براي استفاده از شهرت «بر باد رفته» از سال 1991 آغاز شد، در حالي که اين رمان در سال 1936 منتشر شد، سال بعد به جايزه پوليترز دست يافت و در سال 1938 فيلمي با بازي کلارگ گيبل و ويوين لي از روي آن ساخته شد که مي توان آن را پرتماشاگرترين فيلم تاريخ سينما دانست. تلاش براي روايت ادامه رمان «بر باد رفته» کمي بعد از مرگ مارگريت ميچل آغاز شد. در سال 1991 «اسکارلت» نوشته الکساندر رايپلي، ادامه «بر باد رفته» توانست در مدت کمي 6 ميليون نسخه در دنيا بفروشد و همين نکته سبب شد بسياري جذب اين رمان شوند. در سال 1996 رمان «باد فروکش کرده است» که ادامه اسکارلت محسوب مي شد، منتشر شد که با شکست تجاري همراه بود. وارثان ميچل نتوانستند از انتشار اين رمان جلوگيري کنند، اما آنها کمي بعد صاحب اين حق شدند. وکلاي مدافع وارثان مارگريت ميچل، کيفيت ادبي را يکي از شروط انتشار ادامه هايي بر اين رمان دانستند.
اما تنت (نويسنده ادامه «غرور و تعصب») و پت کنروي (کسي که مقدمه يي بسيار جذاب براي شصتمين سال انتشار «بر باد رفته» نوشته بود) از جمله نويسندگاني هستند که در نوشتن ادامه اين رمان پرطرفدار ناکام بوده اند.
ناگهان قرعه به نام دونالد مک کيج افتاد. هوپ دلون (ويراستار انتشارات سن مارتين؛ ناشر «بر باد رفته») روزي کتاب هاي مک کيج در مورد جنگ داخلي امريکا را ديد و فضاي آن را به فضاي بر باد رفته بسيار نزديک يافت. اين بار وارثان مارگريت ميچل سخت گيري کمتري به خرج دادند تا اثر منتشر شود. مک کيج از بيان ميزان حق التاليفش خودداري مي کند، اما انتشارات سن مارتين اميدوار است خسارت 5/4 ميليون دلاري را که بابت انتشار «بادفروکش کرده است» به وارثان مارگريت ميچل پرداخته، جبران کند. کتاب بر باد رفته همچنان از آثار پرفروش دنيا است و تنها در امريکا ساليانه 200 هزار نسخه از آن به فروش مي رسد.

كتاب مجموعه اي ست از شش داستان كوتاه كه مجموعا در 65 صفحه گرد آمده اند ...
اگر مصطفي مستور را با همين چند داستان بشناسيم ، مي شود به چند نكته در مورد نوع نگاهش اشاره كرد : اول ، آشنايي -بيش از اجمالي- با فلسفه ، كه به صورت طيفي از كمرنگ تا پر رنگ در گوشه و كنار داستانهايش به چشم مي خورد ... اين نكته اگرچه در قياس با داستان نويسان -به خصوص رمان نويسان- كلاسيك كه گاهي نظريه پرداز فلسفي هم بوده اند ، چندان چشم گير نيست ؛ اما در وجه افتراق (=جدايي) مستور از نسل نو داستان نويساني ست كه نسبتي بين خود و شناخت دنيا نمي يابند و يا رسالتي بر واكاوي جهان برخود قائل نيستند .
دوم ، مستور در داستان هايش توجه ويژه اي به متا فيزيك دارد و در لايه هاي مختلف نوشته هايش مي شود رنگ و بويي از ماوراء دريافت . اگرچه مي شود اين ويژگي را به آشنايي او با فلسفه نسبت داد ، اما نكته قابل توجه اين است كه مستور عليرغم نگاه هميشگي اش به آسمان ، نقش يك نصحيت گو و خطابه خوان را براي خواننده بازي نمي كند ... جلوه هاي ديني و عرفاني (چقدر بد است كه بايد دين را با «واو» جمع به عرفان چسباند!) در اين آثار آنقدر گل درشت نيست كه از خواننده از هر سنخي كه باشد از مواجهه با آن گريزان شود و از ديگر سو وجود اين جلوه ها بر نگاه ماورايي و اعتقاد و آشنايي نويسنده به مفاهيم ديني دلالت صريح دارد !
سوم ، تنوع مفهومي و موضوعي داستان هاست ... در مجموعه ي كوچك «حکايت عشقي بيقاف بيشين بينقطه» با تنوع بالايي از نوع و روش در انتخاب مضمون و روايت روبه رو هستيم ، به شكلي كه معمولا خواننده ها نه مي توانند همه ي داستان ها را در يك سطح تحسين كنند و نه مي شود همه داستان ها را با يك معيار مشترك رد كرد ... اين ويژگي باعث مي شود خواننده پس از خواندن اثر احساس رضايت نسبي داشته باشد ! هرچند همه داستان ها از سطح كيفي مطلوبي در مقايسه با داستان هاي كوتاه امروز برخودارند .
در آخر، آنچه آثار مصطفي مستور را براي من قابل توجه بيش از پيش مي كند ، جمع بين چند خصلت است ؛ در داستان هاي او قصه (با تعريف ادبي اش) به چشم مي خورد و براي خواننده اي غير حرفه مثل من ، كه هنوز هم در پي قصه شنيدن و خيال پردازيست تا حد زيادي ارضاء كننده است و از طرفي داستان هاي او آنقدر به ادبيات سنتي و نقالي نزديك نيست كه خواننده ي حرفه اي و روشنفكر (مي شود پسوند نما هم داشته باشند) از خواندش صرف نظر كند ، بلكه نوع نگارش او حتي بسيار حرفه اي و مدرن است ... مستور تا حدي جمع بين نگارش مدرن (با تعريف هاي متعددش) و داستان گويي و حرف زدن را با ظرافت انجام داده كه منتقدين از طيف هاي مختلف فرهنگي را وادار به تحسين يا لااقل وادار به سكوت كرده است .
جیره کتاب
كتابهاي اين فهرست عمدتا متعلق به ژانر/نوع حادثهاي/هيجانانگيز هستند. از نظر ادبي اين گروه از داستانها جزو آثار ارزشمند و گرانقدر ادبيات طبقهبندي نميشوند! اما از نظر خاصيت "سرگرمسازي" معمولا آثاري مثالزدني هستند كه خواننده را تا به آخر داستان با خود درگير ميكنند و در بخشهايي حتي باعث بالا رفتن فشار خون هم ميشوند (مواظب باشيد!). به همين دليل است كه عنوان "كتابهايي كه نميشود زمين گذاشت!" را براي اين فهرست برگزيدهايم.
در سالهاي اخير گروهي از "تريلر"نويسان، موضوعات علمي-تخيلي را هم وارد داستانهايشان كردند. براي همين بسياري از تريلرهاي معروف اين سالها، رگههاي علمي-تخيلي هم دارند. بگذريم كه ترجيح ميدهيم براي كتابهاي علمي-تخيلي مستقلا حساب جدايي باز كنيم و فهرست مستقلي براي اين شاخه ايجاد كنيم.
كتابهاي فهرست حاضر به قرار زير ميباشند:
پرونده پليكان
نويسنده: جان گريشام
مترجم: خسرو سميعي
ناشر: هرمس
سال نشر: 1384 (چاپ اول)
قيمت: 3000 تومان
تعداد صفحات: 500 صفحه
كتاب با اين جملات شروع ميشود: "او ظاهرا كسي نبود كه بخواهد چنين سر و صدايي به راه بياندازد، اما ميشد گفت كه جنجالي كه پايين پنجره اتاقش به پا شده بود زير سر او بود. و اين چندان برايش خوشايند هم نبود. نود و يك سال از عمرش ميگذشت، فلج بود، از روي صندلي چرخدار نميتوانست جم بخورد و به كمك لوله اكسيژن تنفس ميكرد.
هفت سال پيش نزديك بود سكتهاي باعث مرگش شود، اما او آبراهام روزنبرگ، هنوز زنده بود و با وجود لولههايي كه در دماغش جاي داشتند نفوذش از مجموع نفوذ هشت همكار ديگرش بيشتر بود. آخرين چهره افسانهاي دادگاه عالي فدرال محسوب ميشد و اين مساله كه هنوز نفس ميكشيد موجب عصبانيت بسياري از كساني بود كه آن پايين، زير پنجره، تظاهرات ميكردند."
انتقامجو
نويسنده: فردريك فورسايت
مترجم: آزاده بيداربخت
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1383 (چاپ اول)
قيمت: 3000 تومان
تعداد صفحات: 421 صفحه
برگرفته از توضيحات پشت جلد كتاب:
"ريكي كولنسو آمريكايي جوان داوطلب كار در كشورهاي عقبافتاده، به طرز بيرحمانهاي در يوگوسلاوي سابق به قتل ميرسد. پدربزرگش، يك كانادايي ميلياردر به نام استيون ادموند، در صدد است انتقام قتل او را بگيرد. جستجو براي پيدا كردن قاتل ريكي باعث آشنايي ادموند با كل دكستر، يكي از ماموران ويژه سابق آمريكا در ويتنام ميشود. تنها مردي كه ميتواند قاتل را به مجازات اعمالش برساند."
طعمه
نويسنده: مايكل كرايكتون
مترجم: قاسم كيانيمقدم
ناشر: اميد مهر
سال نشر: 1383 (چاپ اول)
قيمت: 3800 تومان
تعداد صفحات: 432 صفحه
برگرفته از توضيحات پشت جلد كتاب: "در بيابان نوادا، يك آزمايشگاه تحقيقاتي به گرفتاري بزرگي منجر شده است. ابري از نانوذرهها از آزمايشگاه گريخته است. اين ابر خودمختار است و قدرت توليدمثل دارد. هوشمند است و به تجربه ياد ميگيرد. او عملا يك موجود زنده است.
اين موجود به عنوان شكارچي برنامهنويسي شده است. به سرعت تكامل مييابد و با گذشت هر ساعت مرگبارتر ميشود. هر تلاشي براي نابودي آن با شكست مواجه شده است. و ما طعمهي اين شكارچي هستيم."
سوداگر
نويسنده: جان گريشام
مترجم: قاسم كيانيمقدم
ناشر: اميد مهر
سال نشر: 1384 (چاپ اول)
قيمت: 3700 تومان
تعداد صفحات: 400 صفحه
برگرفته از توضيحات پشت جلد كتاب:
"جوئل بكمن سوداگر قدرت است. ميتواند هر دري را در واشنگن بگشايد. اما به علت دستيابي به اسرار بسيار مهم جاسوسي، زنداني ميشود و از سرير قدرت فرو ميافتد. پس از شش سال، سازمان سيا عفو رياست جمهوري را برايش تدارك ميبيند و پنهاني او را به ايتاليا منتقل ميكند، تا در نهايت محل اختفايش را به گوش اسرائيليها، روسها، چينيها، و سعوديها برساند. بحث سر زنده ماندن بكمن نيست. او هيچ شانسي ندارد. سوالي كه سيا در پي جواب آن است، اين است كه چه كسي او را خواهد كشت ..."
بيمار
نويسنده: مايكل پالمر
مترجم: محمدعلي مهماننوازان
ناشر: مرواريد
سال نشر: 1384 (چاپ اول)
قيمت: 3900 تومان
تعداد صفحات: 408 صفحه
برگرفته از توضيحات پشت جلد كتاب:
"پليس و جنايتكاران اين بار در اتاق عمل با يكديگر روبرو ميشوند. تيم جراحي با دقت در حال از بين بردن تومور مغزي مردي است كه پليس سالها است در تعقيب اوست. اما جنايتكاران كه نجات سردستهشان اهميت زيادي دارد همه چيز را پيشبيني كرده و با گروگان گرفتن تيم جراحي و يك هليكوپتر ... نجات گروگانها براي نيروهاي امنيتي اهميت حياتي دارد."
جزيرهي توفان
نويسنده: كن فالت
مترجم: طاهره صديقيان
ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
سال نشر: 1386 (چاپ اول)
قيمت: 4500 تومان
تعداد صفحات: 367 صفحه
برگرفته از توضيحات پشت جلد كتاب:
"اسم مستعار قهرمان داستان سوزن است. او ترسناكترين و در عين حال مورد اعتمادترين جاسوس آلمان در اواخر جنگ جهاني دوم است. رازي كه او به آن دست مييابد اگر به موقع به آلمان برسد، ميتواند مسير تاريخ و سرنوشت را دگرگون سازد، اما ...
و اينها همه در جزيرهي توفان مكاني دور افتاده در سواحل اسكاتلند اتفاق ميافتد. توفاني سهمگين و ماجراي عشقي توفنده و در همين جا نيز سرنوشت قهرمان داستان رقم ميخورد."
توطئه ميكروبي در نيويورك
نويسنده: رابين كوك
مترجم: محمد قصاع
ناشر: البرز
سال نشر: 1382 (چاپ اول)
قيمت: 2700 تومان
تعداد صفحات: 463 صفحه
كروموزوم 6
نويسنده: رابين كوك
مترجم: شهناز كميليزاده
ناشر: نشر ديگر
سال نشر: 1383 (چاپ دوم)
قيمت: 4000 تومان
تعداد صفحات: 560 صفحه
كتاب با اين جملات شروع ميشود:
"كوين مارشال پس از سالها تحقيق و همكاري با بيمارستان دولتي ماساچوست موفق به اخذ مدرك دكتراي زيستشناسي مولكولي از دانشگاه ماساچوست شده بود. او هرگز نزد كسي اعتراف نكرده بود، ولي انجام خدمات پزشكي حتي يك تزريق ساده برايش عذابآور بود.
از نظر او سرنگها هيولاهاي ترسناكي بودند. حتي نگاه كردن به آنها باعث ميشد عرض سردي بر پهناي پيشانيش بنشيند و پاهايش بيحس شوند. به طوري كه يكبار در كالج پس از تزريق واكسن سرخك به كدكي، غش كرده بود ..."

میخائیل شولوخوف (1905 - 1984) رماننویس بزرگ روس در منطقه علیای رود دن چشم به جهان گشود و تقریباً تمام عمرش را نیز در همان منطقه گذراند. بسیاری از شخصیتها و رخدادهای رمان «دن آرام» زاییده خلاقیت و اطلاعات دست اول نویسنده است. دن آرام (که نوشتن آن از 1928 تا 1940 به درازا کشید) بزرگترین اثر شولوخوف است که جایزه نوبل ادبیات را برایش به ارمغان آورد(1965). این هدیه جاودانه به قزاقهای ناحیه دن که حوادثش در سالهای 1912 تا 1922 رخ دادهاند، تصویری همهجانبه از زندگی آنها در زمان صلح و سالهای سرنوشتساز جنگ اول جهانی، انقلاب روسیه و یک جنگ داخلی تلخ است. حماسه شولوخوف، همانند جنگ و صلح لئو تولستوی، تلفیقی است از خصوصیات رمانهای خانوادگی و تاریخی. نویسنده حوادث رمان را عمدتاً بر محور تجسم خانوده یک قزاق به نام پانته لهیمهلهخوف متمرکز میسازد که پسر کوچکش گریگوری قهرمان نخست آن است. گریگوی که شخصیتی دوستداشتنی و جنگاوری خستگیناپذیر است، در تمام رویدادهای بزرگ تاریخی شکست میجوید. در جستجوی عدالت، گاهی با سرخها ارتباط برقرار میکند و گاهی به سراغ سفیدها میرود. در اواخر رمان به این نتیجه میرسد که اگر بلشویکها یا جنرالهای سفید از سرزمین محبوبش دن دست برمیداشتند، روزگار به کام اهالی ناحیه دن بسی شیرینتر میشد.

هر که نامُخت از گذشتِ روزگار *** نیز ناموزد زهیچ آموزگار
خانه دایی یوسف نویسنده : اتابك فتح الله زاده
ناشر : قطره نوبت چاپ : چاپ سوم تاريخ نشر : 1381 شمسى
اتابک فتح الله زاده، عضو سازمان فدائیان خلق (اکثریت)، ماجرای مهاجرت خود و اعضای این سازمان را از ایران به شوروی شرح می دهد. مهاجران سیاسی که از ایران به شوروی سابق می گریختند آنجا را «خانه ی دایی یوسف» می نامیدند. واضح است که «دایی یوسف» کنایه ای است از «ژوزف استالین» دیکتاتور سابق اتحاد جماهیر شورویِ به اصطلاح سوسیالیستی. این مهاجران، پیش از مهاجرت، خانه ی دایی یوسف را مأمنی خوش و آرامش بخش می پنداشتند، ولی پس از مهاجرت درمی یافتند که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند. چون بهشتِ ذهنی ایشان جز جهنمی آکنده از زجر و زحمت و درد نبود. اینها نه تنها به امنیت و آرامش نمی رسیدند بلکه زیستن و مردنِ دردناکی را تجربه می کردند و راه بازگشت هم نداشتند. اگر چه رهبران «احزاب برادر»، آنها که در امتحان سرسپردگی و فرمانبرداری نمره ی قبولی گرفته بودند، فی الواقع به یک زندگی امن و راحت دست می یافتند، ولی طبع انبوه مبارزانِ مهاجر به هیچ روی اطاعت کور و نوکری را بر نمی تافت. به همین سبب اغلب گریختگان از وطن گرفتار سازمان جهنمی کا. گ. ب. می شدند. بازجویهای غیر منتظره و غیردوستانه، و به دنبال آن حبس و زجر و سیاه چال اردوگاههای کار اجباری، گرسنگی، بیماری و سرانجام مرگی تلخ و دردناک در انتظارشان بود.
آمريكايى نبايد گريه كند. بايد مهربان و متين و دلسوز باشد و وقتى مرا لاى پارچه راه راه پرستاره پيچيدند و با ناوشكن به وطن آوردند تا به خاكم بسپارند از بس كه غمگين بودم نفهميدم كه مرا به وطن برگردانده اند يا در دريا دفنم كرده اند اما هر چه بود لاى پرچم راه راه پرستاره غرق افتخار شده بودم.
ينگه دنيا- جان دوس پاسوس
رمان ينگه دنيا- مدار ۴۲ روايتى است از تولد آمريكا و آن چيزى كه تاريخ اين كشور را ساخته است. قسمت اول اين رمان يعنى مدار۴۲ در سال ۱۹۳۰ منتشر شده است و ساختار بديع و در عين حال متفاوتش روايتى از آمريكا به دست داده كه در آن عكس ها، نواهاى قديمى، جناح هاى سياسى، اجسام، مكان ها، مردگان، جنگ ها، كتاب ها و... موجب شده اند تا اثر به شدت وابسته به لوازمى شود كه در آنها روند شكل گيرى انسان آمريكايى به نمايش گذاشته شده است. رمان در روايتش شكل هاى مختلف را مدنظر دارد. فصل هايى با نام هاى ثابت اخبار و دوربين عكاسى در كنار قسمت هايى قرار گرفته اند كه در آنها روزگار يك شخصيت خاص تا پايان يك پروسه- شكل گيرى وضعيتش- تصوير شده است.
نمایشنامهي «مهمانسرای دو دنیا» درست از نظر زمانی، قبل از نمایشنامهی «خردهجنایتهای زناشوهری» و بعد از نمایشنامهی «نوای اسرار آمیز» قرار میگیرد اما، «نوای اسرار آمیز» به نظرم، اثر غافلگیر کننده و درخشانتریست و «خردهجنایتهای زناشوهری» هم با آن تعلیقهای جذاب و گرهافکنیهای پی در پی، بسیار جلوتر از این نمایشنامهی تازه فارسی شده است. «مهمانسرای دو دنیا» به دغدغههای دیگر «اریک امانوئل اشمیت» میپردازد و موضوع مرگ و زندگی ِ پس از مرگ و خدا و هستی را به چالش میکشد
نمایشنامهی «مهمانسرای دو دنیا» اصلن زمینی نیست و کاملن آسمانیست و شاید شرقیترین تعریف از عشق باشد؛ عشقی افلاطونی –نه به معنای دقیق کلمه- که نه حرف خواهشهای تن در میان است و نه مشکلات عشقیای از آن نوع که در رابطهی زیر یک سقف پیدا میشود. اینجا همان ماجرای «که عشق آسان نمود اول» است و نویسنده بیش از این در معنای عشق آدمها دقیق نمیشود و مشکل افتادنهای بعدی را پی نمیگیرد.

ژیل: "خرده جنایتهای زَنا شوهری"..تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای این که از همون اول، تنها چیزی که باعث می شه یک زن و مرد با هم باشن خشونته.. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می شن که علیه جامعه بجنگن. اداعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کُشتی شونو -یعنی بچه هاشونو- به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه هرکاری می تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی... بعد قاتل ها پیر می شن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن... آره اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو درمی آره بعدش پدر همدیگه رو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هرکدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟
لیزا: آفرین! دست می زنم که استفراغ نکنم.
ژیل: چرا اینو نوشتم؟
لیزا: وقتی ازت پرسیدم گفتی واسه این که واقعیته.

داستان"موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن"توسط"اريك امانوئل اشميت" نويسندهي نامدار فرانسوي به رشتهيِ تحرير درآمده است. اين داستان با خوانش مفاهيم دروني جريان تصوف، در قالب روايت زندگي نوجواني يازده ساله و تعامل او با پيرمردي به نام موسيو ابراهيم كه خود يكي از نمونههاي عيني اين تفكر است شكل يافته است. نويسنده در اين اثر با گزينش لحن و سبك نوشتاري ساده و همه فهم مخاطب خويش را به زيباييهاي اين جريان انديشه و زندگي جلب مينمايد. امكاني كه راوي اول شخصِِ داستان اشميت، براي برخورد ساده و نه چندان عميق با دنياي پيرامونش اتخاذ ميكند، علاوه بر جذابيتهايي كه دارد فرصتي را نيز در اختيار نويسنده قرار ميدهد تا حيرتمندي خويش از تاثيرات توصيههاي صوفي مابانهي موسيو ابراهيم را در زندگي پسر به نمايش بگذارد.

پيانو نواز سفر غريب
براى اريك امانوئل اشميت۴۶ ساله دغدغه هاى گذشته همچنان پابرجاست. كودكى كه در ۹ سالگى پيانو مى نواخت و در ۱۱ سالگى نخستين كتابش را نوشت، گويى تنها كمى بزرگتر شده است. انگار بيش از ۱۶ سال نداشت كه كتابى انتقادى نوشت و نرسيده به ۳۰ سالگى از فلسفه اديان و عرفان مذاهب سر درآورد. اشميت مرد سفر و به قول خودش سفرهاى بهداشتى و ورزشى به گردش شخصيت هايش در هزار توى رمان و پازل هستى عادتى ديرينه دارد. او اگرچه در اروپاى پست مدرن امروز، نويسنده اى معناگرا به شمار مى رود، اما از نويسندگان نامدار كنونى فرانسه است. وى از دانشسراى عالى پاريس دكتراى فلسفه گرفت و در دانشگاه شانبرى هم به تدريس پرداخت. پس از اين ايام در صحراى هوگار يك سفر عرفانى را شروع كرد و به قول خودش بر اثر آن «مغروق ايمان» شد. شايد از چنين ايامى (۱۹۹۱) سمفونى نوشتارى اريك امانوئل اشميت در جهان طنين اندازشد. وى كه بيشتر شهرت خود را مديون نمايشنامه و رمان نويسى است، نگاه اهالى تئاتر را نيز به سوى خود كشانده است. نخستين نمايشنامه اشميت با عنوان «شب وولونى» كه از سوى گروه سلطنتى شكسپير به روى صحنه رفت، با ستايش منتقدان تئاتر فرانسه روبه رو شد.

اسکار و خانم صورتی
نویسنده : اريك امانوئل اشميت
ناشر : بازتاب نگار چاپ ، 1386 شمسى
"اسكار و بانوي گلي پوش" داستاني ست از نامه هاي يك بچه به خدا. "اسكار" كه سرطان خون دارد و دكترها از او قطع اميد كرده اند به توصيه ي "مامي رز" (بانوي گلي پوش) تصميم مي گيرد براي خدا نامه بنويسد و روزي يك چيز از او بخواهد.
"- خيلي خوب، پس مي تونم هر چي خواستم بهش سفارش بدم؟ مثلأ اسباب بازي، شكلات يا اتومبيل...
- نه اسكار، خدا كه بابانوئل نيست. تو فقط مي توني چيزاي ذهني ازش بخواهي.
- مثلأ؟
- مثلأ شجاعت، صبر، روشني!
- خوب، فهميدم.
- از اين گذشته، مي توني براي رفيقات ازش چيزي بخواي!
- با روزي يه خواهش، مامي رز؟ نه، بايد صرفه جويي كنم. فعلأ خواهشامو براي خودم نگه مي دارم."
"اسكار" روزي يك خواهش از خدا مي كند و فردايش در انتظار برآورده شدن است. ياد مي گيرد براي كسي كه دوست دارد هم چيزي بخواهد و ...
نوع بيان و درك "اسكار" در نامه ها گرچه به يك پسر بچه ي ده ساله نمي آيد و حرفهاي گنده مي زند و ترجمه هم به آن شدت بخشيده، اما نمي توان اين را عيب داستان دانست. اين كه من در ده سالگي اين چيزها را نمي فهميدم دليل بر اين نيست كه كس ديگر هم نفهمد."اسكار" از "مامي رز" چيزها ياد مي گيرد صبر، بخشش، عشق، و... . در متن نامه ها رشد فكري ي او به خوبي محسوس است. اما اين تنها "اسكار" نيست كه متحول مي شود. "مامي رز" هم پا به پاي او شاد تر و فهميده تر مي شود. هر دو بازي اي را شروع مي كنند كه از نكات جالب و پرمفهوم داستان است. دوازده روز به پايان سال مانده و هر روز را به ازاي ده سال فرض مي كنند. "اسكار" روز اول متولد مي شود و سر ظهر پنج ساله و آخر شب ده ساله مي شود. در انتها گويا "اسكار" زندگي را تا به انتها مي رود

نوای اسرار آميز" نمايشنامه ای از اريک امانوئل اشميت نمايشنامه نويس فرانسوی است
داستان این نمایش چنین است: "ابل زنورکو" برنده جايزه نوبل در جزيره ای به نام "رُزوَنويگ" در دريای نروژ زندگی می کند. او زندگی در انزوا را برای خود برگزيده است. خبرنگاری به نام "اريک لارسن" برای مصاحبه به ديدار اومی آيد. او اولين خبرنگاری است که موفق به گرفتن وقت مصاحبه با " ابل زنورکو" شده است
خبرنگار در بدو ورود با شليک گلوله مورد استقبال واقع می شود. درخانه نويسنده متوجه می شود که تيراندازخود او بوده است، ولی " ابل زنورکو" به او اطمينان می دهد که او هرگز درخانه اش به ميهمان شليک نمی کند اما اريک لارسن متوجه می شود که با آدمی غير عادی مواجه است
بحث اصلی خبرنگار با نويسنده در باره آخرين کتاب او به نام "عشق ناگفته" است. کتابی که برای بيان نظرات نويسنده در باره عشق، نامه نگاری های عاشقانه نويسنده و زنی به نام "اوالارمور" را وسيله قرار می دهد

سقوط آخرين نشانه های بربريت قديم، يعنی تقسيم رسمی و قانونی انسان ها به دلايل ايدئولوژيک و نژادی در سال های انتهايی قرن بيستم از يک طرف، و از سويی برچيده شدن مرزهای خبر و ارتباطات در پی انقلاب الکترونيک، نويد دستيابی به دنيايی بهتر، انسانی تر و آزاداتر را می داد. اما واقعيت های تلخ در آغاز قرن بيست و يکم نشان از برپايی ديوار های ديگری داشت. جنگ های قومی مذهبی، رشد بيکاری و جنايت، افزايش بی رويه ی جمعيت، فقر، تشديد شکاف طبقاتی، فاصله ی هر چه بيشتر شمال وجنوب، نابسامانی های محيط زيست، همه و همه ما را به عبث بودن اين اميد واهی می رساند، و اينکه رسيدن به صلح و امنيت جهانی، به دنيايی فارغ از تبعيض نژادی و طبقاتی، کاری ساده نيست.

سرگشتگى در دنياى معاصر
كتاب «گلهاى معرفت» نوشته اريك امانوئل اشميت از سه داستان تشكيل شده است: ميلارپا، ابراهيم آقا و گل هاى قرآن، اسكار و بانوى گلى پوش. داستان اول به بوديسم مى پردازد، دومى به اسلام (و البته در حاشيه آن، يهوديت) و سومى به مسيحيت. پس از اين قرار با كتابى روبرو هستيم كه خاستگاه اصلى اش دين و تفكر مذهبى است. در واقع اين كتاب را مى توان مجموعه اى درباره دين در قالب داستان دانست. گرايش نويسنده به باور مذهبى در برگ برگ صفحات كتاب مشهود است و تلاش او را براى احياى اين نوع نگرش مى توان در طول اثر به سادگى تشخيص داد. خواننده احساس مى كند كه انگيزه نوشتن چنين داستانهايى همانا خلأ اخلاقيات در جهان معاصر و گمگشتگى ابناى بشر در هياهوى دنياى تا گردن فرو رفته در علم و فناورى هاى نوين بوده است.

اريك- امانوئل اشميت نويسنده چهل و سه ساله فرانسوي، حالا ديگر ده سالي است كه به مهمترين نمايشنامه نويس فرانسه و بلكه كل اروپا بدل شده است. نمايشنامه هاي او در اين مدت تقريباً در ۳۰ كشور به روي صحنه رفته اند.
«شب والُني ها» كه در ۱۹۹۱ منتشر شده، نخستين نمايشنامه اي است كه او را در فرانسه به شهرت رساند و پس از آن در ديگر كشورها از جمله انگلستان اجرا شد. اشميت نمايشنامه «ميهمان ناخوانده» را در سال ۱۹۹۳ نوشت. اين نمايش در همان سال جايزه «بهترين نويسنده» و «بهترين اجرا» را از آن خود كرد و عنوان «پديده تئاتري» آن سال را به خويش اختصاص داد. در ۱۹۹۵ نمايشنامه Golden Joe، نسبت به كارهاي ديگر او موفقيت چنداني كسب نكرد. اثر بعدي اما در دنياي تئاتر يك حادثه بود: «تغييرات اسرارآميز» در ۱۹۹۶ منتشر شد و آلن دلون و فرانسيس هوستر آن را نه تنها در لوس آنجلس بلكه در تمامي پايتخت هاي بزرگ جهان، توكيو، برلين، مسكو، لندن و پاريس اجرا كردند. نمايش با استقبال بي نظيري روبه رو شد.

نادر ابراهيمي در چهاردهم فروردين 1315 در تهران متولد شده است . تحصيلات ابتدايي را در دارالفنون مي گذراند و سپس وارد دانشكده حقوق مي گردد ، اما پس از دو سال اين دانشكده را رها كرده و سرانجام در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس مي رسد .« خانه اي براي شب » اولين مجموعه داستان او است كه در سال 1341 منتشر مي گردد . او در ادامه به تاليف نزديك به يكصد اثر مي پردازد كه بيش از هرچيز پراكندگي را در آثارش نمايان مي سازند . ابراهيمي در دو كتاب « ابن مشغله » و « ابوالمشاغل » به شرح كامل حوادث و رويدادهاي زندگي اش پرداخته است تا خوانندگان كتابهايش را تا حدي از جستجو در زندگي گذشته خود بي نياز سازد . اما آنچه در اين ميان ممكن است مورد توجه قرار گيرد ، پيوستن او به يك سازمان سياسي در سيزده سالگي است كه تجربه زندان و بازجويي را براي او به ارمغان مي آورد . مساله اي كه شايد در شكل گيري باورهاي سياسي اين نويسنده ، كه غالب آثار او را نيز متاثر از خود ساخته اند ، نقشي اساسي بر عهده داشته باشد :

نجدي با انتشار مجموعه داستان « يوزپلنگاني كه با من دويده اند » در سال 1373 به شهرت رسيد و خود را در جامعه ادبي كشور مطرح ساخت اما مرگ ناگهاني او در شهريور 76 اهالي ادبيات را كه به ظهور نويسنده اي خلاق دلبسته بودند غافلگير كرد . نجدي نيز همچون بهرام صادقي حضوري كوتاه مدت در فضاي ادبي كشور داشت ، اما تاثيري كه آثارش بر جريانهاي ادبي پس از او گذاشت بسيار چشمگير و قابل توجه است . نجدي نيز همچون گلشيري نويسنده اي ساختار شكن و تجربه گرا است ودر داستانهايش رويكرد تازه اي را نسبت به جايگاه زبان در ادبيات داستاني به نمايش مي گذارد اما بر خلاف برخي از نويسندگان سالهاي آغازين دهه هفتاد ، هرگز مرعوب زبان اثر نمي گردد و قصه و روايت نيز در آثار او جايگاه ويژه خود را دارند . زبان داستانهاي نجدي يك ويژگي ديگر نيز دارد و آن به كارگيري فراوان تشبيه و استعاره است . اين ويژگي داستانهاي نجدي زبان آثار او را تا حدي به زباني شعرگونه نزديك كرده است و نوعي تشخص سبكي به آثار او بخشيده است .

باران
آفتاب را دوست دارم؛
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت.
باران را،
اگر می بارد بر چتر آبی تو.
و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام...
.بیژن نجدی.
«یك تكّه چوب را روی تاقچه بگذارید. بر تاقچة آفتابگیر اتاقتان نگاه كنید، به خطوط تناش...»۱
گاهی به گمانم همهچیز به همین سادگی شروع میشود و ناگهان كسی متوجّه میشود كه تقویم، تاریخ 24/8/1320 را نشان میدهد و تو شدهای بیژن نجدی. داستان مینویسی، زیاد، خیلی زیاد و تا سال 13۷۳ چاپ نمیكنی. چرا! با كتاب «یوزپلنگانی كه با من دویدهاند» جایزة ادبی گردون را میبری. در همین اثنا شاعر هم هستی و هیچ كار آسانی نیست، اینكه بگویم نجدی شاعر یا نجدی داستاننویس و یا اینكه اصلاً مهمّ نیست كه كدامیك باشی. مهمتر این است كه بیژن نجدی هستی. متولّد خاش هستی، امّا گیلهمرد هستی. در سال ۱۳۳۹ در یكی از دبیرستانهای رشت در رشتة ریاضی فارغالتحصیل شدهای و همان سال به دانشسرای عالی رفتهای تا سال ۱۳۴۳ كه با مدرك لیسانس ریاضی به استخدام وزارت فرهنگ درآمدهای و در لاهیجان به تدریس پرداختهای.
سال ۱۳۶۷ است. جنگ است، دود است، درد است، آدمهایی كه نیستند، خانههایی كه نیستند و ...، امّا تو هستی، بیژن نجدی هستی. به همراه جمعی از دبیران آموزش و پرورش به جبهه اعزام میشوی.
«همان تكّه چوب را بر آینه بگذارید، نگاه كنید به تصویرش. حالا در كاسهای پُر از آبش بگذارید، بر آب شناور میشود. نگاه كنید به رؤیای درختی كه در كاسه روییده شده است.»۲

مجموعه داستان چاپ سوم 1380 نشر مرکز
یوزپلنگانی که با من دویده اند » کتاب کم حجمی است : ده داستان دارد اما قدرتهای غیر قابل اغماض داستانها، این فرمول سالهای اخیر را که « پرحجم بنویس تا خوب خریدار داشته باشد » را شکسته است . کتاب با وجود فضا و شگردهای داستانی متفاوت که کمترمخاطب عام دوستشان می دارد ، تا جایی که خبر دارم چهار بار تجدید چاپ شده است . که این نشان می دهد که شگردهای داستانی نجدی که هنوز هم باکره مانده و کمتر مورد آزمایش ونوشتن ِقدرتمند و جاندار نویسندگان قرار گرفته است ، پیشنهادات قابل تاملی برای نوشتن داستان ناب و اصیل است .

در نگاهی به داستان های بیژن نجدی
نجدی در داستان خوش نشست. او نویسندهای است كه توانست با دو سه مجموعهی داستانی سهمی قابل توجه در ادبیات داستانی به خود اختصاص دهد. او در داستان دست به ابتكار می زند، در داستان تجربه می كند. تجربهای كه خاص خود نجدی است. در حقیقت او دست به تكرار تجربهی دیگران نمی زند و گونهای دیگر از داستان را با مؤلفههای خاص و ویژهی نجدی خلق می كند. این نگاهی است به جهان خلاق داستانی نجدی. این جهان خلاقهی داستانی اوست که او را در میان مخاطبان پرفروش و قابل اعتنا کند.
یوزپلنگانی كه با من دویده اند 1373 نشر مركز
دوباره از همان خیابان ها 1379 نشر مركز
داستان های ناتمام 1380 نشر مركز
و مجموعه ی شعر:
خواهران این تابستان 1380 نشر ماه ریز
«... در زندگي زخمهائي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد .»
«آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراءطبيعي ، اين انعكاس سايهي روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه ميكند كسي پي خواهد برد ؟»
«ميترسم فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم – زيرا در طي تجربيات زندگي باين مطلب برخوردم كه چه ورطهي هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم .»
«آيا اين مردمي كه شبيه من هستند ، كه ظاهرا احتياجات و هواو هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من بوجود آمدهاند ؟ آيا آنچه كه حس ميكنم ، ميبينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد ؟»
«من خودم را از جرگهي آدمها ، از جرگهي احمقها و خوشبختها بكلي بيرون كشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم – زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اطاقم ميگذشت و ميگذرد – سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است .»
«من بجز زندگي زهرآلود زندگي ديگري را نميتوانستم داشته باشم .»
«من هميشه گمان ميكردم كه خاموشي بهترين چيزها است ، گمان ميكردم كه بهتر است آدم مثل بوتيمار كنار دريا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند ؛ ولي حالا ديگر دست خودم نيست چون آنچه كه نبايد بشود شد .»
«آنچه كه زندگي بوده است از دست دادهام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنكه من رفتم ، بدرك ميخواهد كسي كاغذپارههاي مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند . من فقط براي اين احتياج بنوشتن كه عجالتا برايم ضروري شده است مينويسم . من محتاجم ، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم ، به سايهي خودم ارتباط بدهم . اين سايهي شومي كه جلو روشنايي پيهسوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه مينويسم بدقت ميخواند و ميبلعد .»
ميان چهارديواري كه اطاق مرا تشكيل ميدهد و حصاري كه دور زندگي و افكار من كشيده ، زندگي من مثل شمع خرده خرده آب ميشود ، نه ، اشتباه ميكنم ؛ مثل يك كندهي هيزم تر است كه گوشهي ديگدان افتاده و بآتش هيزمهاي ديگر برشته و زغال شده ، ولي نه سوخته است و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم ديگران خفه شده .»
«آيا سرتاسر زندگي يك قصهي مضحك ، يك متل باورنكردني و احمقانه نيست ؟ آيا من فسانه و قصهي خودم را نمينويسم ؟ قصه فقط يك راه فرار براي آرزوهاي ناكام است . آرزوهائيكه بآن نرسيدهاند . آرزوهائيكه هر متلسازي مطابق روحيهي محدود و موروثي خودش تصور كرده است .»
براي كسي كه در گور است زمان معني خودش را گم ميكند . اين اتاق قصهي زندگي و افكارم بود .»
«يك جور تشعشع يا هاله ، مثل هالهاي كه دور سر انبياء ميكشند ميان بدنم موج ميزد و هاله ميان بدن او را به هالهي رنجور و ناخوش من ميطلبيد و با تمام قوا بطرف خودش ميكشيد . حالم كه بهتر شد ، تصميم گرفتم بروم . بروم خود را گم بكنم ، مثل سگخوره گرفته كه ميداند بايد بميرد . مثل پرندگاني كه هنگام مرگشان پنهان ميشوند .»
«نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نميكرد . كسانيكه درد نكشيدهاند اين كلمات را نميفهمند ؛ به قدري حس زندگي در من زياد شده بود كه كوچكترين لحظهي خوشي جبران ساعتهاي دراز خفقان و اضطراب را ميكرد . ميديدم كه درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هرگونه مفهوم و معني بود ، من ميان رجالهها يك نژاد مجهول و ناشناس شده بود ، بطوري كه فراموش كرده بودند كه سابق برين جزو دنياي آنها بودهام . چيزي كه وحشتناك بود حس ميكردم كه نه زندهي زنده هستم و نه مردهي مرده ، فقط يك مردهي متحرك بودم كه نه رابطه با دنياي زندهها داشتم و نه از فراموشي و آسايش مرگ استفاده ميكردم .»
«آيا اطاق من يك تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريكتر از گور نبود ؟»
«از درد خودم كيف ميكردم ، يك كيف وراي بشري ، كيفي كه فقط من ميتوانستم بكنم و خداها هم اگر وجود داشتند نميتوانستند تا اين اندازه كيف بكنند ... در آنوقت به برتري خودم پي بردم ، برتري خودم را به رجالهها ، به طبيعت ، به خداها حس كردم . خداهائي كه زائيده شهوت بشر هستند ، يك خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم ؛ چون يك جريان جاوداني و لايتناهي در خودم حس ميكردم ...»
«عشق چيست ؟ براي همهي رجالهها يك هرزگي ، يك ولنگاري موقتي است . عشق رجالهها را بايد در تصنيفهاي هرزه و فحشا و اصطلاحات ركيك كه در عالم مستي و هوشياري تكرار ميكنند پيدا كرد .»
«من محكوم و بيچاره در اين درياي بيپايان در مقابل هوي و هوس امواج سر تسليم فرود آورده بودم .»
«کار من تغییر دادن دنیا یا تغییر دادن بشریت نیست . زیرا من تقوی و روشنگری لازم برای چنین کاری را ندارم . کار من شاید آن باشد که به ارزش هایی خدمت کنم که بی وجود آنها ، حتی جهان تغییریافته ارزش احترام ندارد .» طاعون
«اغلب پیش می آید که انسان مدتها رنج می برد بی آنکه خودش بداند .» طاعون
«همه به شیوه رذیلانه خود مسیحیم و بی انکه خود بدانیم ، یک به یک مصلوب شده ایم .» سقوط
«من دیوانه نیستم و هیچ وقت هم این قدر عاقل نبوده ام . منتها یکدفعه حس کردم که احتیاج به ناممکن دارم . دنیا به این صورت که هست مرا راضی نمی کند .» کالیگولا
«من همیشه این احساس را داشته ام که بر پهنه ی دریا زندگی می کنم ، و در دل سعادتی شکوهمند دستخوش تهدیدم .» چند نامه به دوست آلمانی
«عشق به زندگی ، بدون نومیدی وجود ندارد .» جشنها
«سپس دوران تبعید آغاز شد ، زمان جستجوی بی پایان برای ابراز حقانیت ، دوران غم غربت بی هدف و دردناکترین و اندوهبارترین پرسش های قلبی که از خود می پرسید «کجا می توانم وطنم را بیابم ؟» انسان طاغی
«انسان یگانه موجودی است که نمی خواهد آنچه هست باشد .» انسان طاغی
«تمامی اعمال و افکار بزرگ آغازی ریشخندآمیز دارند . تألیفات بزرگ در خم یک کوچه یا درون طبل بزرگ یک رستوران بوجود می آیند . پوچ نیز چنین است . عالم پوچ اصالتش را از این منبع حقیر بیرون می کشد .» افسانه ی سیزیف

Samuel Beckett
ساموئل بکت ( 1989-1906)
«همه ی ما دیوانه به دنیا می آییم . بعضی ها دیوانه باقی می مانند .» در انتظار گودو
«نه ، من هیچوقت شاد نبودم ، هیچوقت نبودم ، اما آرزو می کردم که هیچوقت شب به پایان نرسد و هیچوقت صبح نیاید تا انسان ها بیدار شوند و بگویند ، ما به زودی می میریم . بگذارید بیشترین بهره را ببریم . اما چه فرقی می کند که من به دنیا آمده باشم یا نه ، زندگی کرده ام یا نه ، مرده ام یا در حال احتضار ، هر آنچه که همیشه انجام داده ام می کنم ، بی آن که بدانم چه می کنم یا حتی چه کسی هستم ؟ کجا هستم ، یا آیا خودم هستم» مالون می میرد
«اغوا می کنم ، پس هستم .» فال قحوه
«آن چه عشق می خوانند نوعی تبعید است که در آن گه گاه کارت پستالی هم از وطن می رسد .»
«عشق پر قدرت ترین هیجان هاست و واقعا هیچ هیجانی پر قدرت تر از عشق نیست . چون نوآوری است که خاطر را بس شدید برمی انگیزد ، و واقعا هم هیچ چیزی موثرترتر از این ذهن را بخود مشغول نمی دارد . بوسیله ی این هیجان است که ما می توانیم فعل و انفعال یک روح را که هنوز موجودیت دارد یا فرار از واقعیت را یا درد را درک کنیم .» گفتارها و موسیقی
«نشانه های بی معنا درون سکوت دست های آویزان .» پینگ
«سکوت و تاریکی همه ی آرزوی من بود ؟» بازی
«آن که به هستی خود آگاه است ، فارغ از هرگونه دریافت و ادراک بیرونی ، جسمانی ، انسانی و یزدانی ، همچنان به هستی خویش ادامه می دهد . جستجوی نیستی بوسیله حذف هرگونه ادراک و دریافت بیرونی ، همواره به دست ادراک بی وقفه از خویشتن ناکام می شود .» فیلم
«آیا من آنچنان که هستم می نمایم ؟» بازی
«شاید رویاست ، همه اش یک رویا ، رویایی که غافلگیرم خواهد کرد ، بیدار خواهم شد ، در سکوت ، و دیگر هرگز نخواهم خوابید ، خودم تنها ، یا رویا ، باز هم رویا ، رویای یک سکوت ، سکوتی رویایی ، پر از زمزمه ها ، نمی دانم ، همه اش کلمات ، بیداری هرگز ، فقط کلمات ، چیز دیگری نیست ، باید ادامه دهی ، همین و بس ، به زودی متوقف می شوند ، این را خوب می دانم ، می توانم حسش کنم ، به زودی ترکم می کنند ، آنگاه همان سکوت ، برای لحظه ای ، چند لحظه ناب ، یا همان رویای خودم ، آنکه ماندنی است ، که نماند ، که هنوز می ماند ، خودم تنها ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، باید ادامه دهی ، ادامه خواهم داد ، باید کلمات را بگویی تا هر زمان که کلمه ای هست ، تا وقتی که مرا بیابند ، تا وقتی که مرا بگویند ، درد عجیب ، گناه عجیب ، باید ادامه دهی ، شاید پیش از این تمام شده است ، شاید پیش از این مرا گفته اند ، شاید مرا به آستانه قصه ام رسانده اند ، روبروی دری که به قصه ام گشوده می شود ، که غافلگیرم خواهد کرد ، اگر باز شود ، خودم تنها ، آنگاه همان سکوت ، آنجا که هستم ، نمی دانم ، هرگز نخواهم دانست ، در سکوت هیچ کس نمی داند ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، ادامه خواهم داد .» نام ناپذیر
«بازآفرینی خویشتن به عنوان اثر هنری ، پایگاه مقاومتی بر علیه شکست و ناتوانی »
نورا موسوينيا
«در اين دنيا همهچيز از قبل بخشوده شده و همهچيز در آن به طرز وقيحانهاي مجاز است .» بارهستی
«اگر هر لحظه از زندگيمان بايد دفعات بيشماري تكرار شود ، ما همچون مسيح به صليب و به ابديت ميخكوب می شویم .» بارهستی
«هيچ در بند خويشتننبودن ، ما را به سهولت قرباني جسم ميكند .» بارهستی
«آدمي هرگز از آنچه بايد بخواهد ، آگاهي ندارد ، زيرا زندگي يك بار بيش نيست و نميتوان آن را با زندگيهاي گذشته مقايسه كرد و يا در آينده تصحيح نمود .» بارهستی
استاد محمود مهدوی دامغانی متولد فرزند مرحوم آیت اله محمدکاظم مهدوی دامغانی سال 1315 در مشهد به دنیا آمد. به رسم آن روزگار از سن 5 تا 7 سالگی در محضر بانوی دین باور معصومه حدیدی عرب به آموختن قرآن و صد کلمه امام علی(ع) پرداخت. سال 1353 و پس از اتمام تحصیلات متوسطه به تهران رفت و لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران دریافت کرد و تا سال 1346 با موفقیت دوره های کارشناسی ارشد و دکتری خود را در همین دانشگاه گذرانید و پس از مراجعت به مشهد تا 1361 به عنوان استادیار و دانشیار در دانشکده های الهیات، ادبیات و علوم دانشگاه فردوسی مشهد به تدریس و نگارش مقالات دینی وادبی در مجله های مکتب اسلام، آستان قدس رضوی، الهیات و معارف اسلامی و یادنامه های بزرگانی چون بیهقی، سرگرم بود و سرانجام در آبان 1361 به تشخیص برخی از گردانندگان دانشگاه مشهد با تنزل رتبه و مرتبه، بازنشسته شد.
وی از آن زمان با جدیت کار پژوهش و ترجمه را آغاز کرد و تا کنون افزون بر 18 هزار صفحه متون کهن زبان و ادبیات عرب را ترجمه کرده است و در سال 1385برای ترجمه مغازی واقدی جایزه کتاب سال را دریافت داشته اند.

هاینریش بل (Heinrich Boll) در سال ١٩١٧ در شهر Cologne آلمان به دنیا آمد.وی در دوره جنگ جهانی دوم در حدود ٦ سال در ارتش خدمت کرد و در پایان جنگ هم در زندان فرانسه اسیر شد.بل غالب بر ٣٠ جلد کتاب نوشته است .
کتاب عقاید یک دلقک یکی از بهترین آثار هاینریش بل می باشد. هاینریش بل یک نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ١٩٧٢ بود. دوره جوانی وی مصادف با جنگ جهانی دوم بوده و به همین دلیل آثارش به شدت تحت تاثیر این واقعیت قرار گرفته است.وی در اولین آثارش به شدت جنگ را مورد انتقاد قرار داده وسعی کرده است تجربیات تلخ دوران جنگ، یاس و ناامیدی سربازها و بدبختی مردم چه قبل از آ ن و چه بعد از آن را با بیانی احساسی به تصویر بکشید. به تدریج بل در آثارش به تجزیه و تحلیل عواقب جنگ پرداخته و اغلب با دیدکاملاً منتقدانه به آلمان مدرن وارزشهای مادی گرانه ی جامعه بعد از جنگ نگریسته است. کتاب عقاید یک دلقک وی هم در واقع تصویری از الگوهای رایج درجامعه آلمان مدرن است که به شدت ناخوش آیند وزشت نشان داده شده اند.

اژدهاكُشان /مجموعه داستان/يوسف عليخاني /نشر نگاه
رقعی/142 صفحه/چاپ اول، 1386/تیراژ: 2000 نسخه/قيمت: 1500 تومان
میترا داور
مجموعه اژدهاکشان گاميست در احیای ادبیات بومي کشورمان. بیان شگفتیهای زندهگی در این مرز و بوم، با زبانی پویا و زنده، زبانی که در خود رشد ميکند و میبالد! و همین مهم توانسته دنیای پر هیاهوی قوم الموت را در برههای از زمان بیافریند. این مجموعه در چند وجه قابل بررسی ست، یکی آن: همان زبان است که بررسی آن در خصوص زبانشناسان است و دیگر: ساختار داستانی و قصوی آن.
انسانها، حیوانات، سنگ و خاک و علف به تماميعناصر زندهی این مجموعه هستند، همچنین مذهب، سنت و امامزادهها، همهی آنها زنده و پویا هستند تا فرهنگ بوميسرزمینی از میان گرد و غبار زمان ، چون گوهری درخشان بیرون آید . گوهری که تمامينویسندهگان این مرز و بوم هر کدام به نوعی برای حفظ ثبات ارزشهای ملی، به آن پرداخته اند.
با بچههای خاله نصرت از دم مدرسه دويديم تا در خانه . در وا بود. رفتيم تو. کيف های سياهمان را همان لب حوض ول کرديم . آب حوض لای بود..پرده اتاق تا نيمه پس رفته بود. سايه خانمجان کنار پرده بود. کاری نداشت . حالا خودمان می رفتيم تو سلام میکرديم . می فرستادمان لب حوض تا دستها و دستمالهامان را بشوييم و برگرديم تو. هنوز از کنار پنجره نرفته بود. ما هنوز از نردههای بهارخواب آويزان بوديم. سرمان به عقب خم بود و موهامان به زمين میساييد. راست که میشديم سايه خانمجان هنوز کنار پرده بود. گربه گل باقالی خاله نصرت کنار باغچه میگشت . چهار کلاغ سياه قارقارزنان لب حوض نشستند و آب نخورده پر زدند رفتند. آقا بزرگ از ته ايوان داد زد: آی ... کاری کنم که کلاغای آسمان به حالتان گريه کنن .. نرده ها را ول کرديم و پريديم روی پله و از همديگر جلو زديم رفتيم تو. خانم جان کنار سماور نشسته بود. دستمالبسته لب طاقچه مال من بود. يعنی مال مادرم بود اما آنها میخواستند برش دارند. من زودتر برداشتم و چارزانو نشستم بازش کردم . به آنها هم دادم ، فقط از نان قندی ، آب نبات ها مال خودم بودند . دستمال بسته را دوباره گره زدم توی دامنم گذاشتم. خانم جان گفت : مادرتو ديدی ؟ .. نديده بودم . گفت : میخوای ببينی ؟ .. گفتم : ها.. همانجا که نشسته بودم دفترم را باز کردم و خم شدم مشق بنويسم. آنها از من درسخوان تر بودند. مشق هاشان که تمام میشد روی صفحه خط خوردگی پاک کردگی نبود. کنار صفحه خط کش میگذاشتند و با مداد قرمز خط میکشيدند و بعد بر میگشتند به دست من نگاه میکردند. من پاک کن برمیداشتم پاک میکردم سياه میشد. دستم را زير چانه میگذاشتم مینوشتم تا صفحه تمام شود و دفترم را میبستم . مادرم صدا میزد. توی اتاق پشتی خوابيده بود. کنار پنجره روی تخت .

«آنا هنوز هم ميخندد»، كتابي است نوشته اكبر صحرايي و مشتمل بر 44 داستان كوتاه. هريك از داستانهاي اين كتاب، مستقلاند و به خودي خود داستان كوتاه محسوب ميشوند، اما در مجموع يك داستان بلند را تشكيل ميدهند. به قول نويسنده: «اگر فرصت خواندن تمام داستانها را نداشتيد؛ ميتوانيد از هرجاي كتاب، قطعه داستاني را انتخاب كنيد و بخوانيد. اگر فرصت خواندن همه داستانها را پيدا كرديد؛ شايد باچيدن داستانها كنار هم، به لذت دومي هم دست پيدا كنيد.» نثر داستانها طنز است و در مواقعي هم تكان دهنده. دارعلي؛ قهرمان كتاب در اغلب داستانها حضور دارد. درداستان «رو به ميهن»، او فرماندهي تعدادي از داوطلبين را عهدهدار است. در «كارت شناسايي»، همان جانبازي است كه از او براي اثبات جانبازي مدرك ميخواهند. كتاب، حول محور دارعلي ميچرخد. حضورش در جبهه، خانوادهاش، ازدواجش و صاحب فرزند شدنش، همه اينها درداستانهاي كوتاه كتاب به تصوير كشيده شده است.
«آنا هنوز هم ميخندد»، 132 صفحه دارد و در قطع رقعي منتشر شده.
آنا هنوز هم ميخندد
نویسنده: اکبر صحرایی .
تعداد صفحات: 131 قيمت: 1300 تومان
شابک: 7-339-506-964-978 قطع: رقعي
نوبت چاپ: اول: 1386 شمارگان: 2200

چيزي بين رابين هود، پيترپن و چه گوارا
همه ما زورو، قهرمان افسانه يي داستان هاي پرشمار و فيلم هاي هاليوود را مي شناسيم. اما کمتر کسي است که با ريشه هاي تاريخي - فرهنگي اين قهرمان لاتين آشنا باشد. رمان زورو اثر ايزابل آلنده (سال 2005) داستان ديه گو دلاوگا و چگونگي تبديل شدن او به اين شورشي چست و چابک و مدافع فرودستان را تعريف مي کند. رواني داستان از هم سويي فکري ميان نويسنده و قهرمان اثر خبر مي دهد و از سوي ديگر درگيري هاي ذهني ويژه يي را به نمايش مي گذارد که محصول مشکلات و چالش هاي دروني قهرمان اثر است که ميان دو فرهنگ متضاد ومتعارض رشد کرده است. ديه گو دلاوگا فرزند يک نظامي اسپانيايي است که همچون تمام فاتحان امريکاي لاتين تبديل به ارباب آريستوکرات در سرزمين جديد شده است. از سويي ديگر، مادر او سرخپوستي مبارز است و مادربزرگ مادري اش شمن داناي قبيله که به او جادو و رموز سرخپوستان را مي آموزد. او در محلي زاده شده که امروز کاليفرنيا ناميده مي شود و از کودکي شاهد ظلمي است که مهاجران اروپايي و فاتحان تازه به امريکا رسيده بر بوميان منطقه روا مي دارند

شاهين ها شريک نمي پذيرند*
پاريس بي شک نقش مهمي در زندگي نويسندگان مهم دنيا، به خصوص شماري از مهمترين نويسندگان امريکايي موسوم به نويسندگان «نسل گمشده» ايفا کرده است. پاريس سال ها خانه دوم بسياري از نويسندگان امريکايي به حساب مي آمده؛ چه نويسندگاني که به سبب گراني ناشي از جنگ جهاني اول در ايالات متحده به پاريس پناه برده بودند که از اين دسته مي توان به نويسندگاني همچون شروود اندرسون، ارنست همينگوي، ويليام فاکنر، جان دوس پاسوس و اسکات فيتزجرالد اشاره کرد و چه نويسندگان نسل هاي بعدي امريکا که به دنبال سرپناهي امن براي نوشتن و همچنين بهانه يي براي شروع جدي داستان نويسي روانه اين شهر شدند که نمونه بارز آن پل آستر نويسنده سرشناس «سه گانه نيويورک» است. پاريس علاوه بر اينها، نقطه عطفي در زندگي ارنست همينگوي به حساب مي آيد. آشنايي با نويسندگان «نسل گمشده» و تاثير آنها بر پيشرفت ادبي همينگوي و شروع و ثبات در داستان نويسي و پختگي ادبي از مهمترين دستاوردهايي است که سکونت در پاريس را از مهمترين دوران زندگي ارنست همينگوي مي کند. در اهميت پاريس همين امر کافي است که همينگوي هنگامي که به نگارش خاطراتش مبادرت مي ورزد، تنها کتابي درباره دوران اقامتش در پاريس مي نويسد و آن را «پاريس؛ جشن بيکران» مي نامد.همينگوي اقامت در پاريس را مديون راهنمايي ها و حمايت هاي شروود اندرسون است. با اين همه، اندرسون در هدايت همينگوي بيشتر از اينها موثر بوده، تا جايي که به گفته منتقدان بسياري مقام استادي همينگوي را داشته است. همينگوي و اندرسون اولين بار همديگر را در بهار سال 1921 در آپارتمان کنلي اسميت در شيکاگو ديدند. در آن زمان، همينگوي که براي کار در روزنامه به آنجا رفته بود، بيست و يک سال و اندرسون چهل و يک سال سن داشت. اندرسون در آن ايام، با انتشار مجموعه داستان واينزبرگ، اهايو در سال 1919 شهرت خوبي به دست آورده بود و با سبک منحصر به فردش دريچه هاي جديد داستان نويسي را براي نويسندگان نسل جديد امريکا گشود. اندرسون به همين دليل و همچنين به خاطر اخلاق انسان دوستانه اش با دايره وسيعي از نويسندگان آن روز امريکا دوستي داشت و الهام بخش نويسندگاني همچون توماس ولف، فاکنر و همينگوي در داستان نويسي شد. نويسندگاني که به هر تقدير، آنقدر که بايد و شايد بعدها از استاد خود قدرشناسي نکردند.

پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من مکوش!
و مرا بپذیر آنچنان ک هستم
بدان سان که دریا می پذیرد
همه ی نهرها را که همواره به سوی او خیزانند
و در دل او ریزانند
مرا بپذیر
به سان آبشارها ، بندآبها ، دریاچه ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی نهایت ،
می یابم.
راز درون مرا که در اشعارم پنهان داشتم ، تنها ایرانی ها کشف کردند:غادة السمان
خانم غادة السّمان ، نویسنده ، شاعر و متفکر معاصر سوریه است.در سال 1942 در دمشق متولد شد.
تنهایی پاچوکو و افراط و تفریط های دیگر/ اوکتاویو پاز
اکتاویو پاز به عنوان برجستهترین نویسنده و منتقد مکزیک شهرت دارد.
اوکتاویو پاز برنده جایزه نوبل1990 ادبیات و دریافت کننده جایزه صلح فرانکفورت و جایزه نویشتات است.
او بیش از 25 کتاب شعر و داستان دارد. او شاعر، مقاله نویس، نمایشنامهنویس، فیلسوف اجتماعی و منتقد بود، همچنین به عنوان یک سیاستمدار مکزیکی در فرانسه و ژاپن و به عنوان سفیر درهندوستان خدمت کرده است. متن زیر از کتاب «هزارتوی تنهایی» یکی از قدیمیترین آثار وی در باره مکزیک و مردم آن، ویژگیها و فرهنگ این کشورانتخاب شده است. بخشی که به نظر می رسد برای خواننده ایرانی دارای اهمیتی خاص باشد.

خنکاي سايه سار ولايت ديگر / مريم منصوري
در کشور ما با وجود انواع حکايت ها و روايت هاي منظوم و منثور، داستان و نمايشنامه جزء اشکال نو ادبي محسوب مي شوند. هر چند که بسياري از شگرد هاي اين گونه هاي ادبي که ما امروزه فکر مي کنيم ضمن آشنايي با ادبيات غرب به آنها رسيده ايم، در نمونه هاي کهن ادبيات فارسي موجود است. مگر مي توان تصويرسازي ها، ديالوگ هاي پيش رونده منطقي، تحول درست و بجاي شخصيت ها و علاوه بر آن تخيل بي حد در داستان گويي و هزار نکته ظريف ديگر را در نثر ترجمه تفسير طبري به جا مانده از فارسي قرن چهارم، ناديده گرفت. فارغ از اين، بررسي پيوند هاي اين دو گونه ادبي در طول حيات شان در ادبيات فارسي امروز نياز به بحث مفصلي دارد و در اين مجال کوتاه مي کوشيم مروري بر روابط متقابل آنها داشته باشيم.
اما نکته قابل توجه در تاريخ فرهنگي صد ساله اخير به زعم بسياري از کتاب هاي تاريخ ادبيات، پيوند تولد انواع ادبي نو در سال 1300 خورشيدي است که همه اينها را محصول انقلاب مشروطيت مي پندارند. در اين سال نخستين رمان اجتماعي با عنوان «تهران مخوف» نوشته مشفق کاظمي، نمايشنامه «جعفرخان از فرنگ برگشته» اثر حسن مقدم، نخستين محصول شعر نو؛ «افسانه» از نيما يوشيج و مجموعه داستان کوتاه «يکي بود، يکي نبود» نوشته محمدعلي جمالزاده به جامعه ايراني عرضه مي شود.

كتاب پيشرو، حاصل پژوهش و تحقيق محقق توانمند اهل چك، آقاي ييري سيپك است. اين اثر در واقع برگردان قسمت پنجم مجموعهاي است كه محقق و ايرانشناس برجسته چك، پروفسور يان ريپكا در سال 1956 با عنوان "تاريخ ادبيات ايران" به زبان چكي منتشر ساخت. يان ريپكا اين مجموعه ارزشمند را 3 كه بخشهايي از آن- و نه تمام اثر- به زبان فارسي ترجمه شده است، با همكاري محققان بزرگي در شش بخش اصلي تنظيم كرد. هريك از بخشهاي اين مجموعه با نظارت وي وبه همت يكي از پژوهشگران چكي به شرح ذيل تدوين گرديد:
بخش اول: تاريخ ادبيات اوستايي، اثر اوتاكاركليما
بخش دوم: تاريخ ادبيات فارسي از پيدايش تا آغاز سده بيست، اثر يان ريپكا
بخش سوم: ادبيات نوين ايران در قرن بيستم، اثر وراكوبيچكووا5
بخش چهارم: ادبيات تاجيكي، اثريان ريپكا و ييري بچكا
بخش پنجم:ادبيات فولكلوري ايران، اثر ييري سيپك
بخش ششم: نگاهي به سلسلههاي پادشاهي ايران، اثر ايوان هربك
بخشهايي از اين مجموعه در سال 1354 به همت آقاي شهابي برگردان و در اختيار علاقهمندان قرار گرفته است، در سال 1365 نيز برخي ديگر از بخشهاي كتاب از روي ترجمه روسي اثر به همت آقاي كيخسرو كشاورزي برگردان و راهي بازار نشر شده است.4 بخش چهارم كتاب كه ظاهرا توسط نگارنده آن آقاي ييري بچكا مجددا تنظيم شده است، در سال 1372 به فارسي برگردان و روانه بازار كتاب گرديد.5

رسول پرویزی
برگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخنه سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ درفضا اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود.
سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد، و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.
اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت. عباس هم تکلیف عقب مانده را تند وتند می نوشت.
خبر دار!-
بچه ها دسته جمعی بر خاستند، آقای معلم وارد شد و زنگ انشا شروع شد. آقای معلم هفته ی قبل موضوع انشا را این طور دیکته کرده بود:
"نامه ای به پدرخود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را با خو دش به ییلاق ببرد."
موضوع انشا وطرز نوشتن انشا هردو فرمولی بود. کلیه ی سوژه ی انشا ها میان چند مطلب نوسان داشت ، یامی بایست نامه ای به پدر، مادر، برادر، خواهر و دوست خود نوشت، یا درباره ی عدالت، امانت، صداقت و از این قبیل حرف ها قلم فرسایی کرد. در نوع اول فرمول از این قبیل بود:
"خداوندگارا! تصدقت گردم که وجود ذیجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد. بعدأ اگراز راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید، بحمدالله سلامت و به دعا گویی مشغول است."
ودرنوع دوم، اگر انشاالله نوشته می شد فرمول این بود:
"البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی ازصفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد ازحضیض ذلت به اوج رفعت می رسد."
طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا به جای صحت ودلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بند تنبانی ولوس و بی مزه بدرقه ی کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالباً به نظرم می آمد که فضای اتاق تبدیل به زباله دانی الفاظ نیم مرده ومبتذل شده است و کلمات بدبخت وبینوا از دست معلم و شاگرد به جان آمده بود.
آن روزنامه "ییلاقیه" را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشا ها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا اینکه نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردنکشی وی بود یکی به علت مهربانی او به علاوه دنیا دیده تر از ما بود او بر خلاف ما با مردم انس داشت چون نو کر خانه ای خودشان بود و همین دیدار به وی قوت وقدرتی بیش از ما داده بود.
آقای معلم گفت:
- ابراهیم بیا انشا یت را بخوان!
- چشم آقا!
و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را با لا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفترانشایش را برداشت وجلوی میز معلم سیخ ایستاد.
- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بارسنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند:
" پدرم! پدرخشن و تندخویم!
آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من درچه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه ی قشنگی مرا به باغها ببرید تادر کنار جویها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم وگریه اندازم . از درخت بالا روم آب روی همبازیهایم بریزم، سنبله ی گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟
او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق میزنید و با لگد مرا از خوا ب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده ی پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.
اونمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند. و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم درمیان سنگهای آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم رانیمه تمام گذاشته وشیشه ی سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم دروغ بگویم دروغ بنویسیم و مثل بقیه ی شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به
ییلاق برویم!!!
نه!
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بد ستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر ویا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب ونانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند ومتلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟
پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بر دارم وبا مادرمظلومم دعوا کنم. ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته ایم ؟
نه من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم.
در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی وبهت فرورفته بود معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه ی چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد.
و بلا فاصله گفت:
- ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم
از كتاب شلوارهاي وصله دار

در ميان صفحات كتاب هاي درسي دوره دبيرستان، داستاني وجود دارد كه به رغم سادگي و نگاه نوستالژيك، ما را با يك نويسنده بي ادعا و فراموش شده روبه رو مي كند. اين داستان كه به دفعات در ميان كودكان و نوجوانان ايراني دست به دست شده و شايد از درونمايه هاي آن، امتحاني هم گرفته شده باشد، «قصه عينكم» نام دارد كه از نوشته هاي رسول پرويزي به شمار مي آيد. رسول پرويزي حداقل با اين داستانش توانست، لبخندي معصومانه را بر لبان دانش آموزان ايراني بنشاند... بگذريم. رسول پرويزي كه يكي ديگر از نويسندگان فراموش شده دو دهه اخير است را بايد از پيشروان و نخستين نويسندگاني دانست كه در داستان هاي خود با توسل به نگاهي كودكانه و تا حدودي خاطره محور، به دنبال تصوير، ناملايمات و كاستي هاي جامعه خود هستند. پرويزي از جمله نويسندگاني است كه با حفظ فرم و شيوه جمالزاده علاوه بر حفظ اصول اوليه داستان نويسي، كوشيد تا آن چنان در دام تكرار و زياده گويي نيفتد. او به سال ۱۲۹۸ در جنوب ايران متولد شد و در سال ۱۳۳۶ نخستين و معروف ترين مجموعه داستاني خود يعني «شلوار هاي وصله دار» را منتشر كرد.
روزهای آخر سال بود. هوای دشت گرم ومه آلود و خفه بود. زمین تفتیده بود و می جوشید. هرم گرما مثل آتش دوزخ بدن را می جرزاند.
بدتر آنکه باغ های خرما را آب داده بودند، مه گرم ونفس بری از وسط درختان نخل بر می خاست و گردگرد ده را می گرفت هنوز هوا روشن بود و اشعه خورشید مثل سوزن طلایی به چشم می نشست. چون دیگر فصل ریگ های روان گذشته بود تچه ها از سراها، از میان
اتاق هایی که با خارشتر پوشیده بود، بیرون می آمدند و به بازی مشغول می شدند.
جلو قلعه در میدان ده جمع بودند. بزرگ ها روی سکوی در قاعه نشسته وراجی می کردند، گپ می زدند. ده در همهمه و جنجال مطبوعی فرو رفته بود زن ها تغار سفالی خمیر را به دوش داشتند و برای پختن نان به خانه همسایگانی که تنور داشتند آمد وشد می کردند. لباس های یل سیاه و قرمز و تنبان های خفتی که باد در آن می افتد تماشایی بود. گروه دیگری از زنان و دختران پشت سر هم با مشک ها و کوزه های خالی به چشمه می رفتند . سیاه و قرمز زیر اشعه غرب می درخشیدند. دختران و بیوه گان سیاه می پوشند. شوهردارن و نامزدان پا به ماه عروسی قرمز. این رسم کهن هنوز هم پا پر جاست.

درباره نويسنده
رسول پرویزی (۱۲۹۸ش تنگستان بوشهر - آبان ۱۳۵۶ش شیراز) نویسندهٔ معاصر ایرانی دههٔ ۱۳۲۰ و ۳۰ خورشیدی.
وی نماینده بندر عباس در مجلس شورای ملی بود بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور بود) نوشتن را ادامه نداد. معروفترین اثر او شلوارهای وصلهدار است. دیگر اثر او «لولی سرمست» است.
داستانی به نام «قصهٔ عینکم» از مجموعهٔ شلوارهای وصلهدار، در کتاب ادبیات فارسی پیش دانشگاهی گنجانده شدهاست.
رسول پرويزي (1356 ـ 1298): با چاپ داستانهايش در مجله «سخن» در سال 1331 نویسندگی را آغاز كرد و سپس مجموعه داستانهاي شلوارهاي وصلهدار (1336) و لولي سرمست (1346) را انتشار داد. در اين داستانها ماجراهاي ايام كودكي و نوجواني خود را در شيراز عطرآگين را با دريغ و حسرتي طنزآميز بيان ميكند. آثار پرويزي به خاطر نثر شيرين و سادهشان خوانندگان بسيار داشت.
قصه عينكم /داستاني از رسول پرويزي
![]()
رسول پرویزی - شیراز 1298 -1356
مختصری درباره سناتور رسول پرویزی نویسنده معروف بوشهری (زمان رضا شاه پهلوی و هم رتبه ی صادق هدایت و صادق چوبک و جمالزاده- از پیشگامان داستان کوتاه نویسی ایران معاصر- و نویسنده کتاب شلوارهای وصله دار) نوشته .
نویسندهٔ معاصر ایرانی نویسندگی را با چاپ داستانهایش در مجله ی " سخن " آغاز کرد.موضوع داستان های وی اغلب برگرفته از ماجرا های ایام کودکی خود نویسنده است.از او دو مجموعه داستان به نامهای شلوارهای وصله دار و لولی سرمست به چاپ رسیده است. بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور بود) نوشتن را ادامه نداد.
”رسول پرويزي”متولد سال 1298 در تنگستان بوشهر، دبيرستان را در شيراز گذراند و از روزنامهنگاران مطرح آن سالها بود. او سال 1356 در شيراز درگذشت. در سال چهل و يك در كابينة اسدالله علم ، معاون نخست وزير و منشي جلسات هيأت دولت شد. داستان نويسي در استان بوشهر با رمان "ايام محبس" از علي دشتي درسال ۱۳۰۱بصورت مكتوب آغاز ميشود و با تاثير نويسندگاني چون صادق چوبك و رسول پرويزي كه از نسل اول داستان نويسان بوشهري به شمار ميروند،در جريان ادبي ايران ادامه مييابد. ... داستان معروف «قصه عينكم» از رسول پرویزی با دستمايهي طنز، در كتابهاي درسي ( در زبان و ادبيات فارسي (عمومي) 1 و 2 ) مورد استفاده قرار گرفته ..
رسول پرويزي در اين داستان ها، جامعه اي متناقض را به تصوير مي كشد كه در عين جهل و ناداني، به زور به سوي شكلي مدرن حركت داده شده..... در واقع جان كلام پرويزي را مي توان حكايتي شفاهي دانست كه هر كودك و يا نوجواني شايد آن را از سرگذرانده باشد،
مردي با پالتو حنايي و شلوار وصله دار!

دكتر " حسين پاينده " استاد دانشگاه و منتقد ادبي
1. برخی از مهمترین ویژگیهایی که برای یک داستان کوتاهِ خوب (هنرمندانه، صناعتمندانه) میتوان برشمرد عبارتاند از:
شروع توجهبرانگیز، شخصیتهای دلالتمند (حداکثر سه یا چهار نفر)، دیالوگهایی که رویدادهای داستان یا شکلگیری پیرنگ را توجیه کنند، پیرنگ جالب، تنش و کشمکش مناسب، اوج متناسب با کشمکش، فرجام باورپذیر، فضاسازی عاطفیِ مناسب، زاویهی دید مناسب، استفاده از زمان و مکان مناسب، استفادهی مناسب از زبان، درونمایهی فرهنگی (دخالت فرهنگی).
2. این ویژگیها را چگونه میتوان به دست آورد؟ به بیان دیگر، چگونه میتوان داستان خوب نوشت؟
اول: مبرمترین کار هر داستاننویس نوقلم، خواندن بهترین نمونهها و شاهکارهای داستان کوتاه، و نه فقط داستان کوتاه بلکه بهطور کلی نثر روایی است. به این منظور، باید از خواندن روایتهای شعریِ ادبیات کلاسیک آغاز کرد و بعد به استادان بزرگ داستان کوتاه رسید: چخوف، موپاسان، جیمز جویس،. . . . بر این نکته باید تأکید کرد که نه فقط داستانهای نویسندگان امروز، بلکه همچنین و بویژه باید داستانهای کلاسیک را خواند. نویسندگان نوقلم ایرانی بهتر است ابتدا آثار نویسندگان خارجی را بخوانند زیرا داستان کوتاه ژانری است که ما از ادبیات بیگانه اخذ کردهایم و هنوز بهترین نمونههای آن را باید در ادبیات غرب جست.
دوم: بکوشید ایدهی اصلی یا محوریِ یک داستان را پیدا کنید. معمولاً این ایده در بدو امر به صورت یک فکر خام و ناپخته و گذار بهطور ناگهانی به ذهن متبادر میشود. مانند: «سر راه گذاشتن بچه». برای تبدیل این فکر خام به یک داستان کوتاه، داستاننویس باید بکوشد این ایدهی کلی را در قالب رویدادهای معین و شخصیتهای خاص بپروراند. سپس باید بُعدِ مهم یا دلالتداری را در این ایده پیدا کند. مثلاً میتوان شخصیت مادری را انتخاب کرد که برخلاف احساسات طبیعیِ خود، فرزندش را سر راه میگذارد. این میتواند نقطهآغاز مناسبی برای نوشتن یک داستان کوتاه باشد.
سوم: نویسنده باید مناسبترین زاویهی دید را برای روایت این داستان انتخاب کند. این داستان را هم رفتگر شهرداری که موقع جارو زدن یک کوچه آن بچهی سر راهگذاشته شده را مییابد میتواند تعریف کند و هم رهگذر متمولی که با یافتن آن بچه او را از فقر هم نجات میدهد. اما چطور است روایت داستان را به عهدهی مادری بگذاریم که فرزند خودش را به رغم میلش سر راه میگذارد؟ اگر نویسنده نتواند زاویهی دید مناسبی برای روایت داستان انتخاب کند، بهتر است ایدهی دیگری را برای داستان در نظر بگیرد.
3. بعد از انتخاب یک فکر خام و زاویهی دید مناسب، باید طرح کلیِ رویدادهای داستان را معین کرد. اگر طول متعارف یک داستان کوتاه را بین 15 الی 20 صفحه بدانیم، در آن صورت باید گفت که لااقل به سه یا چهار صحنهی مهم نیاز است. داستان مربوط به سر راه گذاشته شدن بچه را با سه صحنهی اصلی اینگونه میتوان در نظر گرفت:
1. گفتوگوی شخصیت اصلی (که از شوهر خود جدا شده است) با همسر دومش و اصرار شوهر دوم به سر راه گذاشته شده بچه؛
2. رفتن مادر به یک میدان پُرازدحام و رها کردن پسربچهی سه سالهاش در آن میدان؛
3. پشیمانیِ بیحاصلِ مادر پس از سر راه گذاشتن بچه.
4. علاوه بر شخصیت اصلی، چند شخصیت فرعی هم باید در نظر گرفت. تعداد این شخصیتهای فرعی، در تناسب با حیطهی محدود داستان کوتاه، باید معدود باشد، به گونهای که رویدادهای داستان به راحتی پیش بروند.
5. در این مرحله، یعنی پس از یافتن یک فکر خام و طرح کلیِ پیرنگ و شخصیتها، باید داستان را عملاً به رشتهی تحریر در آورد. نوشتن کاری سهل نیست، اما کسی که میخواهد داستاننویس شود باید خود را به لذت بردن از نگارش عادت دهد.
6. داستان را باید چندین مرتبه نوشت و ــ مهمتر ــ ویرایش کرد. حتی حرفهایترین نویسندگان هم نیاز به بازنگاری و ویرایش چندبارهی اثرشان دارند. البته ویرایش و حک و اصلاح و تعدیل متن داستان حدی دارد و نباید تا ابد ادامه پیدا کند. حسی غریزی به نویسنده میآموزد که در مرحلهی معینی، دیگر لازم است که کار بر روی داستان را متوقف کند و بکوشد تا داستان دیگری بنویسد.
7.اما شاید هیچ توصیهای به نویسندگان جوان، مهمتر از این نباشد که هیچ چیز جای تمرین در نگارش را نمیگیرد.

ماریو بارگاس یوسا (نام اصلی: Jorge Mario Pedro Vargas Llosa) (زادهٔ ۲۸ مارس ۱۹۳۶) نویسنده و متفکر اهل پرو و یکی از برترین رماننویسهای معاصر امریکای جنوبی است.
یوسا در اوایل دهه هشتاد میلادی به خاطر مواضع سفت سختش راجع به اقتصاد[کدام مواضع؟] آزاد معروف شد. او در سال ۱۹۹۰ کاندیدای ریاست جمهوری پرو شد و از آلبرتو فوجیموری شکست خورد. در طی تبلیغات انتخاباتی، رقیبانش قسمتهایی از کتابهای او را که به شرح بیپردهٔ سکس میپرداخت از رادیو میخواندند تا مردم را قانع کنند به یوسا رأی ندهند[نیاز به ذکر منبع]. یوسا در دور اول انتخابات ۳۴٪ به ۲۴٪ از فوجیموری پیش افتاد، ولی در دور دوم به ۵۷٪ رأی فوجیموری باخت.
گزیدهٔ آثار
جنگ آخرالزمان (ترجمه به فارسی به دست عبدالله کوثری، انتشارات آگاه)
سور بز (ترجمه به فارسی به دست عبدالله کوثری، نشر علم)
زندگی واقعی الخاندرو مایتا
مرگ در آند (ترجمه به فارسی به دست عبدالله کوثری، انتشارات آگاه)
راه بهشت
در ستایش نامادری
گفتگو در کاتدرال (ترجمه به فارسی به دست عبدالله کوثری، نشر لوح فکر)
سالهای سگی
چرا ادبیات؟ (ترجمه به فارسی به دست عبدالله کوثری، نشر لوح فکر)
دوشیزهخانم تاکنا
منابع
بارگاس یوسا، ماریو. «جدال». داستانهای کوتاه امریکای لاتین. ترجمهٔ عبدالله کوثری. تهران: نشر نی، ۱۳۸۰، ISBN 964-312-580-7.

میخائیل بولگاکف در پانزدهم ماه مه ۱۸۹۱ در خانوادهای فرهیخته در شهر کیف اوکراین دیده به جهان گشود.پدرش آفاناسی ایوانویچ دانشیار آکادمی علوم الهی و مادرش، واروارا میخاییلونا دبیر دبیرستانی در شهر کیف بود.پس از تولد فرزند اول، یعنی میخاییل، مادر از تدریس دست کشید و بیشتر وقت خود را به تربیت او اختصاص داد.بعد از میخاییل ویرا- نادژدا- واراوار- نیکلای- ایوان و لینا به جمع خانواده اضافه شدند. در زمان حیاب پدر، اصول اخلاقی جدی بر خانه حاکم بود. ولی در اثر این شیوه ی تربیت، میخائیل مرد سر به زیر و مقدسی نشد.
در سال ۱۹۰۱ او را به دبیرستان شماره ی یک شهر کیف "الکساندرفسکی" فرستادند. در آنجا بود که استقلال و خودرایی واپس زده ی خود را نشان داد. به هیچ گروه یا انجمن سیاسی نپیوست و شخصیت منحصر به فرد و نامتعارفش توجه اطرافیان را به خود جلب کرد. گرچه میخائیل دوست داشت دنباله کار پدر را بگیرد اما پدرش علاقه مند بود پسرش پزشک شود. میخایئل پس از پایان تحصیلات دبیرستانی در ۱۹۰۹ به دانشکده پزشکی روی آورد و در ۱۹۱۶ آنرا به پایان رساند.
در سال ۱۹۰۷ پدر بولگاکف، آفاناسی ایوانویچ در گذشت. این حادثه برای خانواده ضربه ی سنگینی بود؛ زیرا افزون بر وابستگی شدید عاطفی افراد خانواده به پدر، مادر خانواده قادر به تامین هزینه ی زندگی آنها نبود. اما خیلی زود، آکادمی علوم الهی، موفق به دریافت حقوق ماهانه از دولت برا میخائیل شد. مبلغی که بیشتر از حقوق پدر بود.
آثار
مرشد و مارگاریتا رمان
دل سگ رمان
گارد سفید
برف سیاه
تخممرغهای شوم

آهستگی
نام لاتین: Slowness
میلان کوندرا،مترجم نیما زاغیان
تاریخ انتشار: بهار 1385 شابک: 9646751792
نوبت چاپ: سوم قطع: رقعی تعداد صفحه: 152
«آهستگی» رمان تامل برانگیزی دربارهی مفهوم آهستگی در زندگی معاصر و از دست رفتن آن است. «آهستگی» ساختار بدیع و جذابی دارد و کوندرا با تلاملاتی فلسفی در رمان خود مفهوم آهستگی را از طریق شخصیتهای رمانش از منظرهای متفاوتی مورد بررسی قرار میدهد. کتاب طنازی و فرحناکی خاص خودش را دارد و البته دربارهی کوندرا نباید فراموش کرد که لحن کنایی و طعنه آمیز او در خلق موقعیتهای افشا کننده بشری بیشترین تاثیر را گذاشته است.
توضیحات پشت جلدكتاب:
آهستگی یکی دیگر از اثار میلان کوندرا نویسندهی «جکوسلواکی سابق» از اقمار «اتحاد جماهیر شوروی سابق» است. اولین اثری است که به فرانسه نوشته شده، در هر حال نخستین تجربه نگارش او به زبان جز زبان مادری است و برای کسانی که کوندرا را یک سیاسینویس و آثارش را رمانهایی سیاسی تلقی میکنند، آهستگی کاری کاملا متفاوت و به اعتراف خود کوندرا یک (رمان ـ شوخی) است. هر چند آنگه که به نام شوخی از کوندرا میشناسیم اثر بسیار جدی و از جملهی تلخترین آثار اوست. آهستگی در دورانی نوشته شده که از «اتحاد جماهیر شوروی» دیگر نشانی نیست از «چکوسلواکی» نیز هم. شاید گرایش کوندرا در این اثر به لودگی، حاصل بر باد رفتن تمامی آن چیزهایی است که او به آنها عشق میورزید: فرهنگ و تاریخ، گذشتهها، امید و بازگشت به سرزمین مادری؛ همه چیزهای غیر ممکن، آهستگی پوزخند او به زندگی است...