|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
دين در علوم انسانی و علوم انسانی در مطالعات دينی نقش داشته است. امروز در بسياری از دانشگاههای جهان، رشتههايی با عنوان علوم انسانی اديان تأسيس شده است كه از منظرهای متفاوت پديده دينی را مطالعه میكند.
دكتر «سارا شريعتی»، عضو هيئت علمی دانشگاه تهران، در دومين روز از همايش دوروزه «انديشه در حصار آكادمی» با بيان مطلب فوق گفت: تجربه شايد بدفهمی و ناهمزبانی بين دانشگاهيان و سياستمداران، هنرمندان با دانشگاهيان، روشنفكران با دانشگاهيان و ... را ثابت كرده باشد.
در تجربه ارتباط بين هنرمندان با دانشگاه، هنرمندان میگفتند: دنيای شما، چقدر عينی است. دنيای شما چقدر اجتماعی است و ... و بر عكس آنها دانشجويان میگفتند: هنرمندان چقدر دور از جامعه و دانشگاه هستند. همچنين روشنفكران خارج از دانشگاه میگفتند: دانشگاه پادگان انديشه است.
اين محقق و استاد دانشگاه در تبيين بحث خود گفت: اين موضوع كه من میخواهم الآن ارائه دهم، چهار سال پيش در ميزگردی در فرانسه بحث شد و من فكر كردم كه نتايج تحقيقات آنجا را در اينجا عرضه كنم، و میخواهم روی اين موضوع بر رابطه دين و علوم انسانی پافشاری كنم.
تصوير رابطه دين و علوم انسانی در تبيين «اگوست كنت» خيلی مشخص نيست و نگرش وی برخواسته از سنت يونانی ـ لاتينی و يك سنت مسيحی و يهودی است. تصويری كه ما داريم اين است كه علومی كه الان هستند، فرزند مدرنيته هستند محصول جوامع غربی و محصول عصر تفكيكپذيری نهادينه انجام شد.

همايش «موسيقي زيرزميني؛ نگاه به محسن نامجو»
چه با آن موافق باشيد، چه مخالف، موسيقي محسن نامجو يك پديده است. اين قدر مهم هست كه نويسنده و منتقدي مثل رضا براهني از نسل گذشته و دكتر سارا شريعتي از اين نسل در مورد كارش حرف بزنند و تحليل كنند.
آنچه در زير ميخوانيد صحبتهاي خانم شريعتي است در همايش «موسيقي زيرزميني؛ نگاه به محسن نامجو» كه سهشنبه 20 آذر در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران و به همت بچههاي كانون موسيقي اين دانشكده برگزار شد.
*راستش از خودم ميپرسم كه من اينجا چه كار ميكنم. در ميان اين جمع جوان، نه جوان هستم، نه متخصص موسيقي نه رپر و نه با نگاه زيباييشناسي ميتوانم در مورد اين موضوع صحبت كنم و نقد كنم. اين هفته با 16 آذر شروع شد. اين روزها اگر به در و ديوار دانشگاه توجه كرده باشيد، ديدهايد كه چقدر همايش دانشجويي و فكري و روانشناختي برگزار ميشود و من در چند تا از اين همايشها دعوت بودم. اما همه را رد كردم و با اينكه موسيقي تخصص من نيست و با اينكه معمولاً از صحبت در مورد اشخاص و آثارشان پرهيز ميكنم، پذيرفتم كه در اين جمع صحبت كنم.
کاريزماي رسانه اي
نظريه اصلاح اجتماعي و مقوله کاريزما را در آثار ماکس وبر خوانديم و تاثير نيروهاي کاريزماتيک را با مروري به تاريخ صدساله ايران مي توان مشاهده کرد. در اين خصوص با دکتر سارا شريعتي گفت وگويي انجام شده که در زير مي خوانيد؛
لطفاً در آغاز نظريه وبر در خصوص کاريزما را توضيح دهيد. تا جايي که من اطلاع دارم وبر با نظريه اصلاح اجتماعي به مقوله اي به نام کاريزما مي رسد. لطفاً کلياتي در خصوص نظريه وبر در مورد اين مقوله برايمان بگوييد.
*کاريزما يک کلمه يوناني است که به فرمندي ترجمه شده است و معاني اي چون رحمت، فيض و استعداد را دربرمي گيرد. يک کيفيت وجودي استثنايي. در فرهنگ عامه، کاريزما با محبوبيت و جذابيت شخصي، در هنر با «نبوغ»، و در فرهنگ ديني با مفهوم عصمت، نزديک است. هانري کربن اين اصطلاح را با ولايت در تشيع هم خانواده مي داند. تا قرن 17 اين کلمه به فرهنگ لغات الهيات تعلق داشت و اشاره داشت به ويژگي هايي چون استعداد ذاتي و خدادادي، قدرت پيشگويي و اعجاز يک فرد و نوعي «نظرکردگي» را تداعي مي کرد و مثلاً از کاريزماي پاپ نام برده مي شد که اشاره به خطاناپذيري وي داشت.
وبر از کاريزما براي توضيح انواع قدرت استفاده مي کند. وي سه نوع قدرت را و سه منبع مشروعيت را از يکديگر متمايز مي کند. قدرت سنتي که در حوزه جامعه شناسي دين اغلب به شخصيت «جادوگر» نسبت داده مي شود. جادوگر اقتدار خود را از رابطه اي مي گيرد که با جامعه برقرار مي کند، جامعه اي که او را حافظ سنت مي داند. دومين شکل اقتدار، قدرت قانوني-عقلاني است که در همين حوزه «کشيش» نه به دليل ويژگي هاي فردي بلکه به دليل منصب و مقامي که در نهاد دين دارد، از آن برخوردار است. و قدرت فرمندانه يا کاريزماتيک که اغلب به«پيامبر» نسبت داده مي شود. در نتيجه بحث کاريزما، بحثي در حوزه استيلا و قدرت سياسي است.
اصلاح ديني بمثابه يك پروژه اجتماعي بر اساس «تخمين جايگاه و نقش اجتماعي مذهب» به وجود آمد. با اين تحليل كه در جوامع تيپ شرقي، مذهب هم شكل انحصاري جهان بيني و اصل سازمانده زندگي اجتماعي و هم مبناي مشروعيت قدرت است و هر گونه مبارزه طبقاتي يا سياسي با زبان مذهبي است كه بيان ميشود و در شكل جنگ مذهبي است كه نمود مي يابد. شريعتي به روشنفكران، اعم از مذهبي و غير مذهبي، پيشنهاد ميكند كه امر ديني و مشخصا اسلام را، جدا از تجربه امر قدسي و وجوه ايماني-اعتقادياش، همچون يك پديده اجتماعي در نظر گيرند. شريعتي تحت تاثير جامعهشناسي تاريخي اديان وبر، براهميت ساخت دروني ميدان ديني واقف است و براي نقش اين ميدان، هم از نظر تئوريك (باز نمود جهان و همچنين منطق ايدئولوژيك آن) و هم از منظر تحول تاريخي واقعيتهاي اجتماعياي كه بدان ارجاع ميدهد، اهميت فراواني قائل ميشود. وي نقش تاريخي دين را به نسبت دورههاي مختلف (تصلبيافتگي و نهادسازي ثبوتي يا نوآوري ديناميك)، هم مخدر ارزيابي ميكند و هم درمانكننده؛ علت مستقلي كه ميتواند هم نقش استحماري ايفا كند و هم نقش آگاهي بخش. از نظر او، در جهان سوم و مشخصا جوامع مسلمان، هيچ تحول اجتماعي و سياسي جز با ساختارشكني مقدماتي و بازسازي خود دين نميتواند نهادينه شود در نتيجه،آزادي دين از تصلب و تاريك انديشي، به آزادي فكر بمثابه تضمين همه اشكال رهايي بخشي( سياسي، اقتصادي و ملي و ...) ميانجامد.
برگزاري جلساتي درباره هنر اتفاق مباركي براي جامعهاي است كه در آن همه چيز از طريق دين و سياست معنا پيدا ميكند. «در كنار دين و سياست، دنياهاي ديگري هم وجود دارد، مثل هنر و خوشحالم كه امروز هنر بيشتر از گذشته مطرح ميشود.»
«پس از انقلاب، هركدام هنرها سرنوشت جداگانهاي يافتند. در حوزه هنرهاي زيبا از دوران فرج بعد از شدت صحبت ميكنند؛ دورهاي با تبر به جان مجسمهها ميافتادند، داشتن ساز ممنوع بود و در دانشكدهها، پرتره و آناتومي را تدريس نميكردند. امروز آن دوران گذشته است و براي هنر، همايش و جلسه سخنراني ميگذارند. البته مبارزه پنهاني هم ميان اجتماع و دولت وجود دارد. جامعه ما مملو است از آموزشگاههاي موسيقي و نقاشي و مجسمهسازي. در حالي كه اين هنرها چنين جايگاهي در سياستهاي دولت ندارند.»
خاموش نتوان نشستن
تماشاي يک روياي تباه شده /بيژن بيجاري چاپ 1377/نشر مرکز
بيژن بيجاري در مقدمه کتابش که نشر مرکز آن را در سال 1377 به چاپ رسانده، نقل قولي از ل.ي.ي.ويتگن شتين آورده؛ «آنچه را نمي توان ابراز داشت، بايد به خاموشي سپرد.» اما خوشبختانه خود بلافاصله پيشنهاد ويتگن شتين را نشنيده گرفته و کوشيده تا چيزهايي را که نمي توان ابراز کرد، ابراز کند، هر چند به شيوه يي پرتناقض و نه چندان سهل.
در«تماشا...» وجود راوي زير و رو مي شود تا ديدگاهش نسبت به جايگاه کنوني اش وسعت پيدا کند. در اين کنکاش هيچ لازم نشده اتفاقات عجيب و غريبي رو شوند يا روابط غيرعادي و پيچيده يي بر آن حاکم شود، اما لازم بوده راوي با خودش کنار بيايد. لازم بوده دريابد در وضعيت اکنونش چه بايد بکند يا چه مي تواند بکند و در کجا ايستاده. اکنون که همه تنهايش گذاشته اند (بازي اش داده اند؟) و فقط نوشتن برايش مانده، تنها ابزاري که به مدد آن مي کوشد جست وجوي رنج بارش را از ابتدايي که فريده (همسرش) را ديده تا وقتي که دريافته عاشق سوسن (خواهر فريده) است و تا وقتي که همگي از ايران رفته اند (توطئه تيمسار بوده؟) سامان دهد. با قلمي در دست و کاغذهايي بر زانو در گوشه يي نشسته و مي کوشد پيوندي ميان آنچه براي او گذشته و آنچه سال ها پيش براي راوي بوف کور اتفاق افتاده، بيابد.
نيمه گوگولي داستايفسکي
آنهايي که داستان هاي کوتاه داستايفسکي و به ويژه مجموعه داستان «روياي آدم مضحک» را نخوانده باشند، کمتر مي توانند معناي اين جمله او را دريابند که گفته بود؛ «همه ما از زير شنل گوگول بيرون آمديم.» داستايفسکي در اين هفت داستان کوتاه بيش از هر چيز به فضايي نزديک مي شود که نيکلاي گوگول آن را در نوشته هايش به نمايش گذاشته بود، فضايي آميخته با طنزي تلخ و گزنده، انتقاد از مسائل اجتماعي و سرانجام گروتسک. شايد همين نکته ها بود که در رمان هاي اين نويسنده روس خود را به شکل فرار از واقعيت به نمايش گذاشتند تا بلينسکي (منتقد مشهور روس) که داستايفسکي را استعدادي درخشان خوانده بود، پس از انتشار کتاب دوم نويسنده، کمي به ذوق هنري او شک کند. اهميت بلينسکي به عنوان منتقدي جريان ساز و البته در چالش با گوگول و توجه داستايفسکي به اين نويسنده، نکته يي بي اهميت در آن روزگار به حساب نمي آمده است و کتاب «روياي آدم مضحک» سندي مستدل به حساب مي آيد از اين نيمه داستايفسکي که کمي در سايه مانده است.
هم نسلهای ما که طی سالها فراموش کرده بودند این نسبت و این جوانی از دست رفته را به یمن پافشاری جوانان امروزی ما را به یاد خودمان و دیروز و شریعتی انداخته است. در حقیقت جوانی ما نسبت به او تعریف میشد و درکی که او تعمیم و عمومیت داد این بود که ما به خودمان بیاییم.
خوشحالم که به بهانهی شریعتی و فرزند شریعتی زمانهای تداعی شد که در آن مفاهیم مثل ایثار، شور، همبستگی معنی و ارزش داشت. ولی اکنون در زمانهای هستیم این مفاهیم قدیمی هستند و زمانهی عقلانیت و واقعیتگرایی است.
اگر خوب نگاه کنیم میبینیم واقعیتگرایی نیز چنگی به دل نمیزند چرا که نوعی در غلتیدن به یک نوع محدودیت جدید است، یک زمان این تصور بود که اتوپیسم یا آرمان گرایی و یا خود را برای کسی فدا کردن ارزش است و بعد در یک دوره زمانی میرسیم که نه اینها ارزش نیست و اتوپیسم آن روی سکهی توتالیتاریسم و یک پارچه سازی است و آرمان گرایی در برابر عقلانیت تعریف شد و نوعی واقعیت گرایی از آن بیرون آمد که بعد با آن سرو کار پیدا میکنیم میبینیم که آن واقعیت گرایی عقلانیتی نیست که از آن صحبت میشود و میان این دو ملاک با دیروز خودمان تسویه حساب میکنیم.
در خیلی از جاها از درون آن دو الگوی دیگری سر میزند و آن پذیرش امر واقعه «و بپذیر آن چه هست» و خیلی در پی تغییر نباش چرا که تغییر همیشه به خشونت و به فجایع جدیدتر منجر میشود، در این تناقض ما گیر کردهایم یعنی نوستالوژی برای زمانهی از دست رفته که شریعتی نماد آن بود،
ما دست از سر اسطوره ها بر نمی داریم. شاید برای این است که سایه آنها همچنان بر سر ما است . با ما میآیند تا ما را بردارند و با خود ببرند به جایی که مثل اینجا نیست، دست در دست کسی یا کسانی که شبیه ما نیستند.در این همراهی ما از بودن خود به شک می افتیم و هوس شبیه آنها شدن بر دلمان می نشیند. شکل گیری حسرتی و سر زدن آرزویی و آنگاه اقدامی. این را جامعه شناسان هم می گویند. آنها بر آنند که برای «مطالعه حرکتهای اجتماعی در جوامع سنتی باید دلایل و کاربردها را از خلال یک واسط فهمید: انسان . انسانی که اگرچه تحت فشار امر اجتماعی است ، اما این فشارها را از خلال ذهنیت خودش، که ذهنیتی است مذهبی دریافت می کند. ذهنیتی فعال که در فهم امر اجتماعی دخالت کرده و آن را بر انگاره ذهن خود در می آورد. امر مذهبی فقط یک تمثیل (متافور) نیست بلکه دیالکتیزاسیون امر اجتماعی است .»(1) به عبارتی ، این ذهنیت فعال –و نه منفعل- از خلال تمثیلات و اسطوره های مذهبی ، به خود، به امروز خود و نسبتش با دیگران –از همسایه تا قدرت- نگاه می کند و عمل می کند. از این رو قرار است در این سفر با آنها-اسطوره ها- ، وقتی که برگشت شبیه آنها برگردد، شبیه آنها رفتار کند، در همینجا و هم اکنون. رفت و برگشت. در این همدستی، اما اتفاق دیگری هم می افتد : او آنها را شبیه خود می کند.

بدون شك صادق هدايت ازنخستين نويسندگان و پژوهشگراني هست كه با فرهنگ عاميانه مردم ايران برخورد بسيار جدي و علمي داشته است . اصولاً صادق هدايت به آنچه مربوط به اصالت ايران و ايراني به هر نحوي ارتباط پيدا مي كرد و مخصوصاً با فرهنگ اصيل اين مرز و بوم ربط داشت به سختي عشق مي ورزيد و از هيچ كوششي براي دست يابي به اطلاعات علمي دقيق و حقايق نهفته در آن دريغ نمي كرد حال اين مي توانست ترانه هاي خيام باشد ، اصفهان نصف جهان باشد ، زبان پهلوي و زند و هومن يسن باشد ، نماش نامه مازيار باشد يا ترانه ساده و زيبائي از بچه ها كه مي گفت اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره . او به فرهنگ عاميانه ايران در سطح بسيار وسيع و نفوذ و عمق و سابقه آن با روشي كاملاً علمي مي پرداخت
دنیای شریعتی، دنیای زیست همزمان «ادوار» است. اگر جامعه، در هر دوره ای با گفتمانی مسلط تعریف می شود و برجسته، او این ادوار را باهم طی می کند. ساکن اقلیم های متنوع، با مرزهای مشخص، ساحت هایی اگر چه متمایز-من، ما، آنها- اما با امکان تردد. دنیاهای موازی که ضامن یکدیگرند و ناظر بر هم اگرچه مستقل . از همین رو امروز که نوبت، «نوبت عاشقی» است ما باز می توانیم به دنیای او سری بزنیم.
شریعتی می نویسد: «انسان با آزادی آغاز می شود» و « با تجربه تنهایی» انسان می شود. او می نویسد: « درد انسان، درد انسان متعالی، تنهائی و عشق است» تنهائی چیست؟ درک بیکرانگی آزادی. عشق چیست؟ «عشق ، پی بردن است به همدیگر» (حج)
تجربه آزادی و میل به کرانه
اولین پارادوکس وجدان عاشقانه ازتقابل میان من و دیگری آغاز می شود، میان آزادی و تعلق. فهم و تجربه فاصله که نامش تنهایی است و آرزوی طی فاصله به یمن عشق. از یک سو « من» ی در محضر تنهایی خود نشسته و از سویی « من » ی گشوده به سمتی، معطوف به دیگری. یا به این امید که از تنهایی به در آید یا با این توهم که تنهایی را قابل تحمل کند. اگر طی این فاصله موضوع عشق باشد ، « من» مجبور است به کیفیت نسبت خود با دیگری بیندیشد. سرچشمه عشق « خود» است اما موضوع آن « دیگری » است. دیگری کیست؟ دیگری جهنم است ؟ دیگری ابژه است یا سوژه ؟ مدام پرسیده می شود: عشق، انکار خود است، یا یک خودخواهی بزرگ؟ عشق متشبه شدن و استحاله در دیگری است یا همدیگری؟ ممکن است یا توهم؟ آرزو است یا امید؟همین است که تجربه عاشقانه در نظر شریعتی به همان اندازه تجربه تنهایی دردناک است . قرار گرفتن در برابر یک سری ممکنات، طراحی یک پروژه و ضرورت انتخاب.
دقت کرده ايد؟ دو حرف را زياد مي شنويم.
الف- ما ملتي هستيم با تاريخ چند هزار ساله. ب- ما ملت، حافظه تاريخي نداريم. يعني چه؟ هم تاريخ هزار ساله داشته باشي و هم حافظه نداشته باشي. پاسخ اين تناقض را شايد بتوان در اين سخن ژاک لوگوف، مورخ فرانسوي پيداکرد؛ «گذشته، تاريخ نيست بلکه موضوع تاريخ است. چنانچه حافظه نيز تاريخ نيست، فقط يکي از موضوعات تاريخ است.»1 بنا بر اين تعريف، همين حرف بالا را مي توان به گونه يي ديگر فرمول بندي کرد؛ مثلاً اينکه، گذشته داريم اما تاريخ نداريم، يا اينکه حافظه داريم اما نام اين حافظه را تاريخ نمي شود گذاشت و دست آخر اينکه هم تاريخ داريم و هم حافظه، اما فرهنگ تاريخي ما مبهم است. بپرسيم تاريخ چيست، حافظه يعني چه و فرهنگ تاريخي نيز.
1 - تاريخ ؟ وقايع اتفاقيه و نيز شرح و فهم آن. شدن انسان و آگاهي به آن. مجموعه حوادث و اتفاقاتي که توسط آحاد زيست شده از يک سو و تبديل اين اتفاقات به موضوع شناخت از سوي ديگر. پس تاريخ «حکايت آنچه که بود» نيست بلکه ساخت وسازي است که متاثر از فاکتورهاي سياسي- فرهنگي و اجتماعي ادوار متعدد و پي درپي سرانجام مي يابد. به اين معنا ما گذشته سرشار و غني يي داريم اما هنوز تبديل به موضوع شناخت نشده است. زيسته ايم اما آن زيست هاي متکثر را به تمامي تصاحب نکرده ايم.
روي صندلي جلو نشسته بودم. راننده در حال راندن نگاهم کرد. چند لحظه بعد دوباره نگاهم کرد و گفت؛ «شما هموني که پنجشنبه ها، تاکسي ها را مي نويسي؟» گفتم؛ «بله» و از اينکه يادداشت ها را خوانده هم تعجب کردم و هم خوشحال شدم. پرسيد؛ «واقعيه؟» گفتم؛ «تقريباً» و لبخند زدم، فکر کردم او هم لبخند خواهد زد، اما فقط نگاهم کرد، بعد پرسيد؛ «مرد هستي؟» گفتم؛ «بله، خيلي.» گفت؛ «پس به جاي اين همه راست و دروغ که از تو تاکسي ماها درآوردي، يه دفعه هم درد راننده تاکسي ها را بنويس که مسوولان بخونن.» گفتم؛ «فکر نکنم مسوولان اين يادداشت ها را بخونن.» گفت؛ «تو چي کار داري؟ تو فقط قول بده درد ما رو بنويسي.»
قول دادم و پرسيدم؛ «دردتون چيه؟» «اينکه کسي به مشکلات ما نمي رسه.» پرسيدم؛ «مشکلات تون چيه؟» گفت؛ «مشکلات که معلومه، بنويس. چرا هيچ کس نمياد حلش کنه؟» من هم براي اثبات مردانگي ام و براي وفا کردن به عهدي که با راننده بسته بودم، در اين يادداشت به قولم عمل کردم.
***
عصر همان روزي که با راننده تاکسي صحبت کرده بودم در مقاله اي خواندم که گرترود استاين قبل از مرگ چشم هايش را باز مي کند و مي پرسد؛ «پاسخ چيست؟» بعد چشم ها را روي هم مي گذارد. لحظه اي بعد دوباره چشم هايش را باز مي کند و مي پرسد؛ «راستي سوال چه بود؟» و مي ميرد.
« يکي از وجوه تراژيک سرنوشت آراء شريعتي "شناخته شدگي" است که بيشتر معطوف به نام اوست تا عقايدش. او در زمان حيات نيز از اين شناخته شدگي گلايه مند است، چرا که به قيمت شناخته نشدن عقايدش تمام مي شود. به اين ترتيب نبايد شهرت شريعتي ما را دچار توهم شناخته شدن او کند و همچنان بايد براي شناساندن او کوشش کنيم. اين شناخته شدگي البته گاهي وجه کميک هم مي يابد که در اين باره خاطره فراروان است. شريعتي که در روزگار خود آموزگار شهادت و پيرو منطق "بمير يا بميران" است امروز در اذهان عمومي چنان است که گويي تنها مرد "گفت و گوهاي تنهايي" بوده است و مرد دردمندي و شور. اما به نظر مي رسد به غير از اين شور و جذبه بايد شناختي دقيق از ميدان فرهنگ ايراني در او وجود داشته باشد که سخنانش تا اين حد نفوذ و گسترش يافته و گاه شمايل پيش گويي را پيدا کرده است.»
سوسن هنوز نمي خواهد وارد بحث اصلي خود شود و گويي حيف مي داند اين جملات آخر را درباره سرنوشت تراژيک پدر با دوستداران شريعتي در ميان نگذارد:« کتاب ها و سخنان شريعتي در دهه هاي اخير براي دو ، سه نسل منتشر شده و اين براي يک مصلح اجتماعي موفقيتي است بزرگ اما عقايد او در اين سالها تکه پاره هم شده است و اين براي يک متفکر، سرنوشتي است تراژيک.»
چه کسي گفته است ري و روم و بغداد را نمي شود به هم بافت و جايي را ساخت و پرداخت که به رنگ هيچ کجا نباشد؟ چه کسي گفته است آدم بايد با خودش وحدت داشته باشد، از منطقي تبعيت کند و تا آخر بر يک محور بچرخد و بگردد؟ از کجا معلوم که دو، دو تا چهار تا باشد و به دنبال «الف»، «ب»، آيد و برود تا «تاي تمت». رومي روم باشد، يا زنگي زنگ؟ در اين دنيايي که ما زندگي مي کنيم، همه چيز شدني است، در عالم مجردات و در منطق اهلش، ممکن است جمع نقيضين محال باشد، در عالم واقع نه تنها شدني است که امروزه روز توصيه مي شود و حتي نشان فاصله گيري است از منطق سياه، سفيد. اصلا همين جوري همگي در همگان و آن يکي در من رسوخ مي کند و دنياهاي موازي به هم مي پيوندند و آن «ما»يي را مي سازند که خود ما را به تعجب وامي دارد و انگشت به دهان مي مانيم که اين منم؟ ماييم؟ ... شده است تا به حال از دست خودت در تعجب بماني؟ شگفت زده شوي؟ انگشت به دهان، مات و مبهوت و هاج و واج از اين که اين منم؟ باورت نشود که اين تويي؟ هي از خودت بپرسي مگر مي شود که اين من باشم؟ او من باشد؟...
هر چه درباره خودت رشته اي در لحظه اي همگي پنبه شود؟ هي با خودت بگويي لااله الا الله... استغفرالله... نه بابا امکان ندارد، شايعه است، خيالات است... من؟ اين آدمي که من مي شناسم...؟ تجربه غريب رو دست خوردن از خود. لحظه اي که چنان به ناگهان در برابر خود مي نشيني که گويي در برابر غريبه اي ناشناس نشسته اي. زندگي ما امروزي ها يعني همين: پيوسته قرار گرفتن در وضعيت هاي جديد و پرسش برانگيز و حيرت آور; يک سلسله دواير متداخل. براي چنين تجربه اي، بايد رفت وسط جمع، با خلوت نشيني چيزي عايد نمي شود. آدم در خلوت خود را نمي شناسد، در جلوت شدني تر است. مقصود آن خود اجتماعي نيست. همين خود پنهان خلوت را، در جلوت بهتر مي شود شناخت. وقتي نشسته باشي در محضر ديگران، در محضر ديگري، آنجاست که از خودت رودست مي خوري با اين سوال که اين منم؟ کجاي اينجا منم؟
متن کامل سخنرانی سارا شریعتی در گروه مطالعات انسانشناسی فرهنگی انجمن جامعهشناسی ایران
جامعه ما شاهد ظهور اشکال جدیدی در همه حوزه ها ست: دین، هنر، اندیشه، سبک زندگی...دین یکی از حوزه هایی ست که در این مدت تحولات بسیاری را به خود دیده است و بسیاری از اشکال نوین دینداری در ایران سخن گفته اند. در تحلیل اشکال نوین دینداری، اغلب از دو مفهوم استفاده می شود: خرافه گرایی، عرفی گرایی. برخی این اشکال را به رشد خرافات در میان مردم نسبت می دهند و برخی به رشد عرفی گرایی در میان جوانان.
در مشاهده این اشکال اما، همیشه به نظرم می رسید که هر کدام از این تعابیر، در جایی، به نحوی دچار کاستی می شوند. هر کدام نمایانگر تحولی در بخشی از اقشار اجتماعی اند و در همان حال نیز گاه به طور جامع بیانگر اتفاقی که دارد می افتد، نیستند. چرا؟ به این دلیل که این اشکال، متصلب نیستند. سیالند، مدام جابجا می شوند. مدام از دست مفاهیم ما سر می خورند و می لغزند و نظریه پرداز را گیج می کنند. در اینجا بود که به یاد روژه باستید افتادم و " قدسی وحشی" او.
در معرفی روژه باستید، کلود راوله مقاله ای نوشته است با این عنوان: "زندگی-کتابشناسی روژه باستید" و توضیح داده است که در زندگی باستید اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی او عبارتست از کتابها و آثارش. بیش از 1300 مطلب.
در اینجا من نخست اجمالا نگاهی به زندگی باستید می اندازم ، سپس بحث وی را در خصوص قدسی حشی معرفی می کنم و در پایان توضیح می دهم که در کجا این مفهوم می تواند بیانگر واقعیت جدید دین در جامعه ما باشد.
روژه باستید کیست؟
متن کامل سخنرانی دکتر سوسن شریعتی در میزگرد تبیین تاریخی و جامعهشناسی هزارهگرایی
صحبت کردن در باب موعودگرایی و هزارهگرایی، به دلیل پیوند خوردن این مسأله با احساسات دینی و مذهبی ما میتواند کار پر مخاطرهای باشد، اگر در آن خیلی بیملاحظه صحبت کنیم و در عین حال میتواند کار بیخاصیتی باشد، اگر مدام و صرفاً ملاحظات رادر نظر بگیریم. به هر حال، در چنین شرایطی، اگر رویکرد تاریخی را علمی بدانیم که قرار نیست جای باورها بنشیند و تنها در بهترین شکل خود، خواهد توانست به باورهای قدسی وجه انضمامی دهد؛ میتواند همان نقطه تعادل مطلوبی باشد که برای ورود به این بحث ضروری و الزامی است. علاوه بر آن، از طریق رویکرد تاریخی به این مقوله است که قیاس میان اشکال متعدد زیست باورهای موعودگرایانه در جوامع مختلف، ممکن میگردد. بنابراین تمام بحث من، در چنین قالبی صورت میگیرد.
به طورکلی انگیزة طرح این بحث، پاسخ گفتن به این دو پرسش عمیق و قدیمی است:
پرسش اول: آیا اساساً باور به موعود یا موعودگرایی، موتور حرکت است یا مانعی برای تغییر؟ در پاسخ به این سؤال، دو سنت وجود دارد:
الف- یکی مواضع کسانی چون کسروی که معتقد بودند اساساً باور به موعود در فرهنگ ما، مانع شکلگیری دولت ملی شده به این دلیل که وجدان مذهبی را در برابر وجدان ملی و مدنی قرار داده است. باور به اینکه همه دولتها غصب هستند و فاقد مشروعیت موجب شده است که حس همبستگی میان شهروندان و در نسبت با قدرتهای مسلط، هیچگاه به گونهای جدی شکل نگیرد. شکلگیری نهاد روحانیت به موازات نهاد دولت و در بسیاری اوقات در برابر هم، عارضه دیگر این باور است و همه اینها در نتیجه از موانع اصلی رشد و توسعه جامعه به حساب میآیند.
«حقيقت دينم شد و راه رفتنم.
خير حياتم شد و کار ماندنم.
زيبايي عشق ام شد و بهانه ي زيستنم.»
شريعتي
« رساله ي نا اميدي» را ميخواندم. رساله ي معروف سورن کي ير که گُرد. در مقدمه اش ژان ژاک گتو نوشته است که در جواني، کي ير که گُرد به اين نتيجه مي رسد که سه راه در برابرش است: نخستين راه، لذت است. دومين راه شک. سومين، نوميدي. لذت، شک و نااميدي، محصول زندگي انسان در دنياست. زيستني که تجلي زيبائيست. و با اين حال، زيبايي پس از لذت، شک را و نا اميدي را به دنبال دارد. در اينجاست که او به اخلاق رو مي آورد و به مذهب. و بدينترتيب، فلسفه ي « سه ساحت زندگي» کي ير که گُرد شکل ميگيرد: ساحت زيبايي، ساحت اخلاق. و ساحت مذهب.
انسان در جستجوي زيبايي، «انسان نوميد» يست که در لحظه زندگي ميکند. در فوريت لحظه.
انسان اخلاقي، «انسان مسئول» يست که در زمان زندگي ميکند. در تداوم تاريخ.
انسان مذهبي، انسان «اميدوار» يست که لحظه و زمان، جز در رابطه شان با جاودانگي، برايش بي معنايند.
... اين سه مرحله آيا همان تثليث زيبايي، خير، حقيقت شريعتي نيستند؟ همان سه ضلع مثلثي که شريعتي، زندگي را در آن ميان، معنا ميکرد؟ زيبايي زندگي بود و خير، اخلاق و حقيقت، مذهب.
زندگي در روزگاري چون روزگار ما ، فرد را به يك بلاتكليفي مزمن دچار مي كند. بلاتكليفي به دليل نداشتن انتخاب. بسته ماندن درهاي ممكن شبيه خود بودن، شبيه خود ماندن. اگرچه معمولا بلاتكليفي محصول امكان انتخاب است، اما در روزگار ما قاعده برعكس است.مقصود از فرد البته آن آدمي است كه نه دلش مي خواهد مثل همه باشد و نه اعتماد مي كند به آن انسان ايده آلي كه همه حرفش را مي زنند. اينقدر در باب او، همان انسان اخلاقي، انسان انتزاعي كه اصلا به آدم نمي ماند، مي گويند - حتي گرداننده هاي مسابقات تلويزيوني- و مي شنوي كه مي افتي به عكس العمل اسوه نبودن و خوب نبودن و ايده آل نبودن و اين همه با اين توهم كه خود اين نبودن ها موهبتي است و قابل مباهات، از بودن اجباري كه بهتر است. اما خوب كه چشم باز مي كني مي بيني عكس العمل نشد راه. باز هم قرباني هستي و تعيين شده و بي معنا . مجبور مي شوي بار ديگر بروي سراغ همان انسان انتزاعي ايده آل و در نتيجه اتوماتيك شروع كني به درس اخلاق دادن و به شايد بهتر خواندن و باز خودت مي شوي بهانه اي براي ايجاد عكس العمل.
اما آن آدمي كه هم از دادن درس اخلاق خسته شده و هم از اندك ماندن بيزار، چه راهي برايش مي ماند؟ سكوت؟ مگر مي شود ديد و ساكت ماند. دق مي كني. اگر نخواهي دق كني و مطمئن باشي كه بايد اقدامي كرد چه؟ فحش و فحاشي و نفرين؟ اينكه مي شود هيستري. اگر نخواهي ساكت بماني و نيز نخواهي هيستريك شوي و معلمي اخلاق را هم دوست نداشته باشي؟ طنز و هنر! طنز دل را خنك مي كند و از طريق نشان دادن وجوه كميك امور، مخاطب به وضعيت تراژيكش واقف مي شود و بدين گونه امكان حركت و تلاش و جست وجو شايد فراهم گردد. و يا مثلا با هنر به كمك نشان دادن زيبايي، شايد بتوان هوس بهتر بودن را در دل ها انداخت. اما هنرمندي و طنز در اختيار همگان نيست و در نتيجه نمي تواند دعوتي شود و آدمي كه در روزگار ما زندگي مي كند همچنان در بلاتكليفي دست و پا خواهد زد. براي خروج از اين بلاتكليفي مي شود رفت سراغ انواع و اقسام مدعيان نجات ، پيشنهاد دهندگان راه حل و يا متواضع ترين آنها ، آگاهان، نخبگان، و انديشه ورزان نسبت به كيفيت آن . اما ، اندكي تفحص روشن مي سازد كه اين بلاتكليفي، مسري است و دامن گير، و نخبه و توده نمي شناسد.
شريعتى در سال ،۱۳۴۳ پس از پنج سال اقامت در فرانسه به ايران برمى گردد. پنج سالى كه علاوه بر ادامه تحصيل، پنج سال تجربه فعاليت سياسى- گروهى نيز هست. شركت در اكسيون هاى سياسى جبهه ملى دوم (البته او هيچ وقت عضو جبهه ملى نبود)، همكارى با اتحاديه دانشجويان ايرانى در فرانسه و كنفدراسيون، قلم زدن در نشريات سياسى ضد رژيم(ايران آزاد- نامه پارسى) عمده ترين وجوه فعاليت او را در اين سال ها تشكيل مى دادند.
اين تجربه نسبتاً حرفه اى سياسى، او را به نتايجى مى رساند كه در قالب سلسله انتقاداتى با دوستان همفكر خود درميان گذاشته مى شود. انتقاداتى كه هم مربوط به متد مبارزه سياسى است و هم معطوف به ابژكتيوهايى است كه گروه هاى فعال آن دوره براى خود ترسيم كرده اند: رفرميسم از يك سو و غيبت بعد فكرى در اين مبارزات. در نتيجه بازگشت شريعتى به ايران، براى او به نوعى پايان يك دوره نيز هست. از نظر او گسسته بودن اين جريانات از بدنه اجتماعى و نداشتن رويكرد نظرى درازمدت، فعاليت سياسى را به زد و خورد سياستمداران و يا زد و بند آنان تقليل خواهد داد بى آنكه سرمنشاء يك اتفاق بنيادين گردد. اين بدبينى نسبت به حركت هاى رفرميستى، او را براى مدتى كوتاه در معرض وسوسه پيوستن به گروه هاى داوطلبى كه قصد گذراندن دوره هاى چريكى در مصر و الجزاير را داشتند قرار مى دهد، وسوسه اى كه البته عمر كوتاهى داشته است.
پرسش، كار دل است. پاسخ، اما كار ذهن.اگوست كنت 
امروزه ظاهراً اجماع ناگفته اى بر سر ضرورت كار فرهنگى، همه كس را شبيه همگان كرده است.از شهروندان گرفته تا سياستمداران _ و طبيعتاً روشنفكران نيز- بر اين ضرور پاى مى فشرند. جملاتى چون «فرهنگ سازى بايد كرد»، «آقا، ما ملت، فرهنگ نداريم»، «تا مردم عوض نشوند...» به كرات شنيده مى شود و صفاتى چون: «درازمدت»، « بطئى»، «بنيادى» همواره به دنبال كار فرهنگى مى آيند و اين يعنى اينكه عجله را بايد كنار گذاشت، اتفاق را بايد در عمق جست وجو كرد و تغيير را صرفاً سياسى نفهميد. اين اجماع، چه به قصد وجه تئوريك بخشيدن به نوعى سرخوردگى سياسى باشد چه به دليل پر هزينه بودن آن و چه بر اساس يك ارزيابى تاريخى و اجتماعى ، چهره فرهنگى را _ برخلاف گذشته- داراى موقعيت ويژه اى كرده است. دور، دور چهره فرهنگى است. چهره فرهنگى يعنى آن كسى كه طمانينه دارد، شعار نمى دهد ، هيجان زده حرف نمى زند، به دنبال تحليل است و نه قضاوت ، خط و خط كشى را كنار گذاشته و قهر را نيز و مهمتر از همه مى داند و مى فهمد. با اين وجود بيشتر از هر وقت چهره هاى فرهنگى با مشكل مخاطب روبه رو هستند. (تيراژ كتاب كه به هشتصد عدد رسيده است ، كتاب ها كيلويى فروش مى روند و يا دوباره خمير مى شوند) ضرورت هست اما كشش نيست. نياز هست اما پاسخ نيست، پرسش هست اما اميد نيست.
كشور ما كشور اتفاقات جالب و جديد است، شده است، دارد مى شود.
... مثلاً همين كه سياستمدار بنشيند روى «صندلى داغ»- اگرچه بيشتر ولرم و نه چندان سوزان- و از سوختن نترسد. خود را در معرض سئوالات غيرمترقبه، خصوصى و صريح قرار دهد، در معرض وضعيت هاى نابهنگام بنشاند، دست بيننده، شنونده و يا خواننده را بگيرد و ببرد به اندرونى، از غصه هايش بگويد و دردهاى پنهانش، خود را شكننده، دل مهربان، نيازمند فانتزى، اهل دل و دوستدار ولنتاين قديس و موزيك، جوان و جوانى و... معرفى كند، بفهمد بر فرازماندن، او را تنها مى كند و فرودآمدن و شبيه انسان كوچه و بازار شدن به كار روزگارش مى خورد و بايد راهى به دل ها باز كند، لباس رفتگران بپوشد و به ميان خلق آيد، لباس نظامى از تن به در كند و بشود شهروند امروزى و يا لباس خانه بپوشد و مهمان بپذيرد...از شفافيت بگويد و از پس پرده به بيرون سرك بكشد، از نگاه و قضاوت ديگران نترسد؛ نه، بترسد و در نتيجه با توقعات، خواسته ها و حساسيت هاى آنها خود را تنظيم كند... نشانه يك اتفاق است، اتفاقى مدنى.
و يا برعكس مثلاً همين كه هنرمند فهميده است بايد متعهد بود و در كشمكش هاى جامعه مدنى مشاركت داشت، از دلتنگى هاى فردى و تجربه هاى شخصى فراتر رفت، همه جا و همه وقت بر محور خود نچرخيد، به خود بسنده نكرد و ختم نشد، فهميد هنر قرار است از زندگى صحبت كند و از زنده ها و اين دو فقط به قصه هاى عاشقانه و ماجراهاى رمانتيك ختم نمى شود. خصوص و عموم بايد با هم صرف شود. هنرمند لازم نيست مدام پافشارى كند كه به سياست بى اعتنا است و به سياستمداران مشكوك است تا هنرمند بماند. مى تواند دوربين، حلقه هاى بى شمار فيلم، هنر كارگردانى را به استخدام يك اتفاق اجتماعى درآورد. اگر خواننده است بيايد در ميتينگى بخواند، اگر نوازنده است بيايد و بنوازد، كارگردان است تئاتر برپا كند و يا فيلمى بسازد و اگر اعتبارى دارد در اين كفه يا آن ترازوى حقيقتى بگذارد و...، نشانه يك اتفاق است، اتفاقى مدنى.
چه کسي گفته است ري و روم و بغداد را نمي شود به هم بافت و جايي را ساخت و پرداخت که به رنگ هيچ کجا نباشد؟ چه کسي گفته است آدم بايد با خودش وحدت داشته باشد، از منطقي تبعيت کند و تا آخر بر يک محور بچرخد و بگردد؟ از کجا معلوم که دو، دو تا چهار تا باشد و به دنبال «الف»، «ب»، آيد و برود تا «تاي تمت». رومي روم باشد، يا زنگي زنگ؟ در اين دنيايي که ما زندگي مي کنيم، همه چيز شدني است، در عالم مجردات و در منطق اهلش، ممکن است جمع نقيضين محال باشد، در عالم واقع نه تنها شدني است که امروزه روز توصيه مي شود و حتي نشان فاصله گيري است از منطق سياه، سفيد. اصلا همين جوري همگي در همگان و آن يکي در من رسوخ مي کند و دنياهاي موازي به هم مي پيوندند و آن «ما»يي را مي سازند که خود ما را به تعجب وامي دارد و انگشت به دهان مي مانيم که اين منم؟ ماييم؟ ... شده است تا به حال از دست خودت در تعجب بماني؟ شگفت زده شوي؟ انگشت به دهان، مات و مبهوت و هاج و واج از اين که اين منم؟ باورت نشود که اين تويي؟ هي از خودت بپرسي مگر مي شود که اين من باشم؟ او من باشد؟...
شریعتی ، به عنوان یک متفکر مذهبی بیشتر و زودتر از هر کس، بر «مذهب مرگ» ، «مذهب عزا»، «مذهب پس از مرگ» حمله کرده و حتی می توان گفت یورش برده است و در مقابل از مذهب زندگی، مذهبی که به کار دنیا می آید ، به کار هم اینجا و هم اکنون سخن گفته . با این وجود همگان او را آموزگار شهادت می دانند، کسی که بیشتر از همه کس و زودتر ازدیگران، فرهنگ ما را – لااقل در سی سال اخیر- شهید پرور ساخته است . از این رو می توان از او پرسید این چه نوع درک از «بودن» است که اینچنین با «نابود شدن » پیوند خورده ؟ زندگی چیست و به کدام معنی، انکار مرگ است؟
برای شریعتی زندگی یعنی یک حد فاصل ، میان «هنوز نبودن» و «دیگر نبودن» هنوز نبوده ای که انسان به یمن آگاهی و انتخاب تا قبل از اینکه دیگر نباشد ، تحققش را تدارک می بیند . انسان ، همان موجودی که محصول زمان است و مکان و در عین حال منکر آنها و در آرزوی جاودانگی. نفس این تنش یعنی زندگی . کشف نسبتی جدید با وجود داشتن. هر معنایی جز این برای شریعتی دیگر نامش زندگی نیست ، روزمرگی است و هفته مرگی است و ماه مرگی و در یک کلام «عمر مرگی». میوه ممنوع را که خوردی بهشت می شود زمین، می شود کویر، می شود تبعید: آگاهی نسبت به موقعیت خود در اینجا . در نتیجه زندگی از همان اول برای شریعتی خصلتی تراژیک دارد، اضطراب آور است و پر مخاطره و این همه به این دلیل که انسان خود انتخابش کرده است . تبعیدی است خود-خواسته بی هیچ نوستالژی ای برای آن بهشت از دست داده حتی از تبعید خویش سرشار از غرور و مباهات است : « وقتی به قفای خویش می نگرم و آن بهشت را می بینم و آدم های خوشبختی را که در آن می چرند از این همه توفیق لبریز سپاس می شوم و از شوق در پوست نمی گنجم » (هبوط در کویر ص671 ) تکلیف روشن است . انسان سر زده است ودیگر قادر به کلاه گذاشتن بر سر خود نیست . خصلت تراژیک زندگی از همین رو است . بازگشت به عقب ناممکن است ، ماندن در اکنون غمبار است و پر حیرت. اگرچه در مقایسه با دیروز یک گام به جلوست اما در مقایسه با فردا حرمان است و عقب ماندگی : «وقتی به پیش رو چشم می دوزم از این همه شکست و حرمان و عقب ماندگی از منزل، مالامال درد می شوم و از یاس و هراس در خویش می گریم ». زندگی در نتیجه یعنی شوق آزادی وهراس از آن. تنها جایی که می ماند فردا است : امید. امید به بدست آوردن یک آبادی دیگر. کسی که بهشت از دست داده را بر نمی تابد و زندگی را نیز کویر می داند و تبعید ، طبیعتاً به گذر از آن فکر می کند ، به آبادی ، به بهشتی دیگر. اما چگونه می توان به این بهشت راه یافت تا دیگر زندگی ، تبعید نباشد و کویر نباشد ؟ از طریق خلق آن : « خلق بهشت موعود . آخرین بهشتی که انسان های بزرگ را وعده داده اند.» در کجاست ؟« بهشتی که انسان های بزرگ در کویر و تبعید می سازند» ( هبوط در کویر.ص 671) غیب و شهادت، دو ساحت زندگی اند و نسبت ما است که با آن دو تغییر می کند .در نگاه شریعتی ، همچنان که هبوط قرار گرفتن ناگهانی در برابر تنهایی و غربت خود است، امکان بازگشت نیز امید به جاودانگی ای است که در انتظارش هستی و باید در تدارکش باشی . امید واری به بازآفرینی جهانی نه به تنهایی بلکه« با همدستی خدا و عشق بر خرابه ی هرچه هست، هر چه بود». امید وار به بازآفرینی جهان نه به تنهایی بلکه« با همدستی خدا و عشق بر خرابه ی هرچه هست، هر چه بود». پرسش این است .آیا این بازگشت ، جاودانگی و آن تحقق وعده رستگاری از دالان مرگ می گذرد ؟ مسئله اصلی شریعتی اثبات اینکه «بودن به از نبود شدن» است ، نیست . شوق زنده بودن و هراس از مرگ نیست . خود می گوید :
تفکر شريعتي تفکر بزنگاه هاست، شناسايي بزنگاه هاي فرهنگي، انساني و اجتماعي همين
ماي موجود گرفتار. شناسايي بزنگاه هايي که محصول شناختي ميداني است و نه انتزاعي. شايد به همين دليل است که ما نيز بر سر هر بزنگاهي خود را با او مواجه مي بينيم و به او مي پردازيم. اين را من فرزند نمي گويم. اين را همه آنهايي مي گويند که با طمانينه يا از سر ناشکيبايي نقد يا حمله به شريعتي را در دستور کار روز خود قرار داده اند. واکنش هايي که در برابر او مي بينيم گاه به دليل صحت پرسش هايي است که شريعتي طراحي کرده و هنوز پرسش هاي زمانه ماست و گاه پاسخ ها است که جدال برانگيز است. در اين تفکر بزنگاهي، مهمتر از پاسخ هاي شريعتي، روش او در طرح پاسخ است. رويکرد شريعتي به مقولات مختلف، رويکرد پاندولي است. نشاندن مفاهيم در موقعيت هاي پارادوکسيکال. رفت و آمد مدام بين موقعيت هاي دوگانه يي که در اين 200 - 150 سال گذشته انسان ايراني به آن دچار شده است. در پرداختن به هر موضوعي، اول آن شرايط پاندولي را فراهم مي آورد. دليلش روشن است. مي داند مخاطبش دچار ذهنيت کليشه يي است، گرفتار «اين» يا «آن» است؛ اين و آن شرق و غرب، اين و آن سنت و مدرنيته، اين و آن عقل و دل، اين و آن ديروز و فردا. شريعتي متوجه درگيري جامعه و گرفتار شدنش در اين دوگانه ها است و از همين رو، دعوت خود را در چنين فضايي ترسيم مي کند.
سوسن شريعتی: «آنسلم قديس» برخلاف گذشتگان معتقد بود كه انسان میتواند رستگار شود
«آنسلم قديس» برخلاف گذشتگان معتقد بود كه انسان میتواند رستگار شود؛ چرا كه وی معتقد بود كه مسيح (ع) با به صليب كشيده شدن، گناهان ما را از بين برد.
دكتر «سوسن شريعتی» در نشستی با عنوان رونمايی از كتاب «پروسلوگيون» يا «خطابهای در باب اثبات وجود خدا»، اثر مهم «آنسلم قديس» در تالار ناصری خانه هنرمندان برگزار شد، با اشاره به مطلب فوق گفت: جذابيت ظرف تاريخی روزگار «آنسلم قديس»، يكی از زوايای كلامی مباحث وی را هم روشن میكند.
به طور كلی زمانه آنسلم قديس متعلق به قرن يازدهم ميلادی و از مهمترين دورههای قرون وسطاست كه در واقع اين دوره متقدم قرون وسطا در حال طی شدن و رفتن به سمت قرون وسطای متأخر است.
قبل از ورود به تعريف جامعه هيز، ذکر اين نکته ضروري است که اين تعبير از حوزه روانشناسي وام گرفته شده است. فرويد در مطالعه رفتار جنسي از دو پديده «تماشاگر جنسي» voyeurisme و نيز عورت نمايي exhibitionisme به عنوان دو نوع بيماري در کنار بيماري هايي چون ساديسم و مازوخيسم نام مي برد. تماشاگري جنسي در واقع مبتني است بر ميل و گرايش به نگريستن و مشاهده کردن خلوت يا عرياني کسي يا گروهي از اشخاص در وضعيتي نامتعارف به قصد لذت بردن يا تحريک شدن. بر خلاف عورت نمايي که ميل به عرضه کردن خود است به قصد صيد لحظه يي که نگاه ديگري بر تو مي افتد. در حقيقت تماشاگر جنسي از طريق قراردادن خود در موقعيتي پنهان- طوري که ديده نشود- در جست وجوي ديدن چيزي است که ديده نمي شود. او به دنبال ديدن امر قابل رويت نيست، ديدن غيرقابل رويت موضوع اصلي نگاه او است و همين ديدن و ديده نشدن اسباب لذت را براي بيمار فراهم مي کند. در حقيقت نفس نگاه کردن و آن هم پنهاني، شرط اصلي لذت است و موضوعي که به آن نگاه مي شود فقط شرط لازم است، بهانه است. (نگاه کردن از سوراخ کليد، از لابه لاي جرز در، از پشت پرده، استفاده از دوربين از پنجره خانه روبه رو و..) لاکان، روانشناس فرانسوي، تماشاگري جنسي را نوعي سوبژکتيويته منحرف مي داند. به تعبير او موضوع اصلي اين رفتار بيمارگونه جنسي، «نگاه» است. نگاه همچون سوژه. هم آنچه به آن نگريسته مي شود (غافلگير کردن آن ديگري) و هم آن کس که به گونه يي پنهان نگاه مي کند و البته مهم تر از همه ميل به غافلگير شدن. اين ميل و در عين حال اضطراب که در زماني که مشغول نگريستن هستي ديگري تو را در اين موقعيت غافلگير کند. تماشاگر جنسي همواره در پي نگاهي است که بتواند خود را در آن شناسايي کند، خود را از خلال ديگري کشف کند. نوعي نارسيسيسم و خودشيفتگي. تعبير هيز، در حقيقت معادل دم دستي همان اصطلاح فني تر تماشاگري جنسي است.
صداي بنان تاکسي را پر کرده بود. «آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟» مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «مخمل که مي گن اينه ها، لاکردار از مخمل هم مخمل تره.» راننده گفت؛ «نمي دونم چي تو اين آهنگ هاي قديمي هست که تو اين جديدي ها نيست.»
جواني که کنار پنجره نشسته بود، گفت؛ «کي مي گه؟ مگه فرهاد و فريدون فروغي کم باحالند؟» راننده گفت؛ «خب، اونها هم قديمي اند ديگه.» جوان گفت؛ «ولي جزو جديدي ها محسوب مي شن.» راننده گفت؛ «اگه اون ها جزو جديدي هان پس منم جديدي ام. من و فرهاد هم سنيم.» از آينه به راننده نگاه کردم. راننده موسفيد هم با شيطنت نگاهم کرد و چشمک زد. مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «لاکردار صداش يه کاري با آدم مي کنه که آدم کيف مي کنه. تمام سلول هاي آدم مي گن آخيش... آخيش. نمي دونم چي تو اين آهنگ ها هست.»
زني که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛ «من وقتي جوان بودم روزي صد بار اين ترانه را گوش مي کردم.» جوان گفت؛ «ديگه اينقدر هم باحال نيست که آدم بخواد روزي صد بار گوش کنه.» زن گفت؛ «آخه يکي بود که من دوستش داشتم ولي نشد، براي همين اين ترانه خيلي بهم مي چسبيد.» بنان خواند؛ «آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند، در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.» زن دستمالي از کيفش درآورد و با لبخند گفت؛ «مسخره است، هنوز هم وقتي اين ترانه را مي شنوم... اîه.» بعد اشک هايي را که تند تند از گوشه چشم هايش مي چکيد پاک کرد. مرد کناري ام گفت؛ «گفتم تو اين آهنگ ها يه چيزي هست.» زن گفت؛ «نه بابا، من ديوانه ام واًلا تو هيچ جا، هيچي نيست.» و دوباره اشک هايش را پاک کرد. مرد گفت؛ «چرا هست، خوب هم هست.»
اعتماد
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشيد الان برمي گردم» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمي دانست. پرسيدم «آدرسشو دارين؟» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.» به راننده گفتم «شايد يه مشکلي پيش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه ديگر نياد مي ميرم.»
اعتماد
راديوي تاکسي روشن بود و گوينده راديو مي گفت؛ «باور کنيم که سر هر کدام از کوچه هاي خيابان زندگي مان اتفاقي جديد انتظار ما را مي کشد و از سر هيچ کوچه يي بي توجه رد نشويم، شايد اتفاق خجسته يي سر کوچه بعدي منتظر ايستاده باشد.» مردي که عقب تاکسي پهلوي من نشسته بود، گفت؛ «اتفاق خجسته ديگه چيه؟ تو اين برف و يخبندان ما داريم از سرما قنديل مي بنديم، اين داره از اتفاق خجسته ميگه، آخه مگه اتفاق خجسته هم جايي هست؟» راننده گفت؛ «بودنش که هست ولي نمي دونم چرا براي ما پيش نمياد.» مرد پرسيد؛ «مثلاً اگه الان چه جوري بشه براي شما اتفاق خجسته اي يه؟» راننده گفت؛ «من شانزده سالم که بود خاطرخواه دختر همسايه مون شدم، اگه الان بعد از بيست و پنج سال دختر همسايه مون سوار تاکسي بشه که من يه نظر ببينمش اين مي شه خجسته ترين اتفاق دنيا.» همان موقع خانمي که کنار خيابان ايستاده بود، گفت «مستقيم» و روي صندلي جلو کنار راننده نشست. گوينده راديو هنوز داشت حرف مي زد؛ «امروز پنجشنبه بيست و هفتم دي ماه است و هنوز درخت هاي شهر ما از برفي که چند روز پيش باريده سفيدپوش است.»
مردي که طرف راستم نشسته بود از پنجره بيرون را نگاه مي کرد. طرف چپم پسر جواني بود که با موبايلش ور مي رفت. روي صندلي جلو خانم چاقي نشسته بود که از سردي هوا ناراحت بود و داشت به راننده مي گفت که سرما خسته اش کرده است. راديو روشن بود و گوينده راديو هم از سردي هوا حرف مي زد. بعد راديو يک تصنيف پخش کرد، وسط هاي تصنيف مردي که پهلويم نشسته بود به گريه افتاد. اول فکر کردم اشتباه مي کنم ولي همان موقع گريه آرام مرد به هق هق بلندي تبديل شد. زن چاق برگشت و به مرد نگاه کرد؛ «اً، چي شده؟» مرد گفت؛ «هيچي.»
زن چاق چند تا دستمال کاغذي به مرد داد و پرسيد؛ «حالتون خوبه؟»
مرد گفت؛ «اين شعر مال سعديه.» زن گفت؛ «خب باشه، شعرش که گريه دار نيست.» مرد گفت؛ «بعضي شب ها براي خانمم شعرهاي سعدي رو مي خوندم، حالا ديگه نمي دونم براي کي شعر بخونم.» زن گفت؛ «آخي.» راننده راديو را خاموش کرد. مرد گفت؛ «نه، روشنش کنيد.» راننده راديو را روشن کرد. همه ساکت شده بودند. کمي جلوتر مرد پياده شد. زن گفت؛ «روم نشد بپرسم زنش مرده يا ولش کرده.» راننده گفت؛ «چه فرقي مي کنه؟»
زن گفت؛ «طفلکي.» جواني که با موبايل ورمي رفت، گفت؛ «واقعاً. حالا ديگه براي کي شعرهاي سعدي رو بخونه؟»
راننده گفت؛ «مسخره نکن»، بعد گفت؛ «بايد شب ها شعرها رو تنهايي براي خودش بخونه.» زن گفت؛ «آخه شعر خوندن دل و دماغ مي خواد، تنهايي سخته.» راننده گفت؛ «راست مي گين، تنهايي خيلي سخته.» جوان گفت؛ «نه بابا، به قول خود سعدي تنهايي کجاش سخته؟»
آفتاب ساعت سه ظهر به پس کله ام مي خورد و گرماي آفتاب خسته تر و کلافه ترم مي کرد. کنار خيابان راه مي رفتم. هرچند دقيقه يک بار برمي گشتم و به اميد اينکه ماشيني رد شود، نگاهي به پشت سرم مي کردم، اما هر چقدر گرما و کلافگي بود، ماشين نبود. يکدفعه از دور يک تاکسي نزديک شد. براي اينکه تاکسي را از دست ندهم و هر جا که مي رود ببردم، گفتم؛ «مستقيم.» تاکسي ايستاد. سوار که شدم، راننده گفت؛ «مسيرم نبود ولي ديدم درب و داغوني سوارت کردم.» پرسيدم؛ «مستقيم مسيرتون نبود؟» گفت؛ «نه، مي خواستم دور بزنم.» فکر کردم اين حرف ها را مي زند که کرايه بيشتري بگيرد. براي همين گفتم؛ «مي خواين نگه دارين پياده شم.» گفت؛ «به جاي ناز و غمزه يه کلمه بگو خيلي ممنون.» من هم به جاي ناز و غمزه يک کلمه گفتم؛ «خيلي ممنون.» راننده گفت؛ «چرا درب و داغوني؟» گفتم؛ «نيستم.» گفت؛ «هستي، بدجوري هم هستي ولي الان درستت مي کنم.» بعد گفت؛ «مي داني من کجايي ام؟» گفتم؛ کجايي يي؟» گفت؛ «ايراني، مي دوني ايران کجاست؟» حال و حوصله نداشتم و جواب ندادم. خنديد و گفت؛ «مي خواي برات يه دهن بخونم؟» و بعد بدون اينکه منتظر جواب باشد، گفت؛ «هرچند که سپيده دم نيست ولي... سپيده دم اومد و وقت رفتن، حرفي نداريم ما براي گفتن، هرچي که بوده بين ما تموم شد، اينجا برام نيست ديگه جاي موندن...» موقع خواندن فرمان را ول کرد. دو دستش را در هوا تکان مي داد، ترسيدم، نگاهش کردم و گفتم؛ «مواظب فرمون باشيد.» ديدم چشم هايش را هم بسته است و مي خواند، گفتم؛ «چشم هاتون را چرا بستين؟» گفت؛ «آدم وقتي چشم هاش رو مي بنده حس هاش بهتر مي شه، نديدين همه خواننده خوب ها وقتي مي خونن چشم هاشون رو مي بندن، آدم وقتي چشم هاش رو ببنده حس هاش بهتر مي شه، صداش هم بهتر مي شه.» گفتم؛ «اينجوري که تصادف مي کنيد.» گفت؛ «نه، بعضي وقت ها لاي چشم را باز مي کنم. آدم بايد گاهي چشم هاش رو ببنده ولي لاي چشم هاش رو باز بذاره.» راننده خنديد، من هم خنديدم. بعد سر خيابان پياده ام کرد، دور زد و رفت. چشم هايم را بستم و چند قدم آمدم، بعد لاي چشم هايم را باز کردم و ديدم يک تاکسي جلويم ايستاده، سوار شدم و رفتم.
شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !
محمد صالح اعلاء
دو قدم مانده به صبح با محمد صالح علا
1- «دو قدم مانده به صبح» اين روزها از شبكه چهار تلويزيون پخش ميشود و توانسته كلي مخاطب براي خودش دست و پا كند. هر چند ساعت پخشش در نگاه اول خيلي دير به نظر ميرسد، اما بودن چهرههايي كه تا به حال زياد به حضورشان در تلويزيون عادت نداشتهايم به عنوان مجري-كارشناس در كنار حضور محمد صالحعلا خودش بهانه مناسبي است كه باقي چيزها را فيد ميكند. اسامي را نگاه كنيد: محمد رحمانيان، فريدون جيراني، دكتر آذرنوش و...
2-صالحعلا وقتي ميخندد، دستش را جلوي صورتش ميگيرد. امكان ندارد از كنارش رد بشوي و بتواني زودتر به او سلام كني. اگر نشسته باشد و كسي وارد اتاق شود – هر كس كه باشد- به احترامش ميايستد، اگر كوچكترين تلنگري به او بزني، اشك در چشمانش جاري ميشود و... در يك كلام به قول خودش جان است. كسي كه هميشه حرف و كارش را با بسمالله شروع ميكند و اين كلام كه «پروردگارا فراهم كن و كمكم كن». جلوي تلويزيون كه نشستهاي يهو به تو ميگويد:«هموطن پيشاني بلند، رويسپيد جان و...» و دلت غنج ميرود. جملات و حركتها و رفتارهايي كه فقط و فقط متعلق به خود خود اوست.
"... فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.
به هرحال به اين نتيجه رسيده ام كه مأموريت مان اين است فرشته بشويم و برويم، واقعاً هيچ كار ديگرى دراين دنيا نداريم. نمى دانم شما خودتان فرشته شده ايد يا نه؟ فرشته شدن كار پرزحمتى است، مثل مديركلى يا رئيس اداره كه پرونده اى را امضاكنى نيست... اگر يك سيب اينجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نيستم. ولى اگر آن نصفه كه سرخ تر است را به تو بدهم، فرشته ام. فرشته بودن را نمى شود تعريف، كتابش را خواند يا دكترى فرشته بودن گرفت. الحمدلله دكتر فرشته نداريم! فرشته ها فقط رنج مى كشند، گريه مى كنند و ايثارمى كنند. فرشته بودن اصلاً كارى ندارد، ما اين قضيه را سخت مى گيريم. گاهى حتى ما فرشته ايم و خودمان نمى فهميم. يك بال هاى ريز ريز روى شانه هايمان درمى آيد و ما پرمى كشيم ولى نمى فهميم. وقتى خيلى حالمان خوب است، بايد بدانيم ما فرشته ايم. ضمناً برخلاف اينكه مى گويند فرشته ها ديده نمى شوند بايد بگويم فرشته ها جسميت دارند و جاى پاهاشان كاملاً معلوم است. كافى است پا بگذاريم جاى پاى آنها، آنوقت مى رويم به سمت فرشته ها. در «فيه مافيه» مولوى مى گويد: «خيال باغ تو را به باغ مى برد، خيال دكان به دكان.»
اين را هم اضافه كنم: هرموقع نهار و شام مى خورى، وقتى دارى لبه سفره ات را تا مى زنى كه جمع كنى، اگر زيرش يك عده آدم گرسنه را ديدى، بدان كه تو فرشته اى."
درست نمى دانم درباره محمدصالح علاء بايد چه بنويسم. بگويم او كارگردان تئاتر و تلويزيون است يا يك مجرى موفق در راديو يا يك ترانه سرا يا بازيگر. اما بيش از اينها او يك پديده است . در نگاه به زندگى و در دوست داشتن ديگران و اين بهانه خوبيست براى اينكه با او درباره دوستى صحبت كنيم.
تأثيرگذاران بر محمد صالح علاء
بيژن
او تأثير شگفت انگيزى بر من گذاشت. نگاه مرا به هنر تغييرداد. نگاهش به مذهب، انسان و گرايش به زندگى بى نظير بود. اميدوارم بيش از اين نخواهى درباره بيژن توضيح بدهم چون نمى توانم.
مهدى اخوان ثالث
خيلى جوان بودم كه با مهدى اخوان ثالث در تلويزيون آشنا شدم. او «درودى، سلامى، بدرود» را مى ساخت و من «لحظه» را. حرف هاى او روى من تأثيرى نداشت اما رفتار انسانى اش به شدت بر من مؤثر بود.
پدرم و مادرم
آنها سعى كردند مرا طورى تربيت كنند كه آدم شريفى باشم. درموضوع دوست داشتن، انسان و اينكه ديگران را پا و تن خودم بدانم بر من تأثير گذاشتند.
برادرم
او هم موجود عجيبى است. مهربان و دوست داشتنى. «حسين جون» صدايش مى كنم. او يك جور لوطى گرى هايى دارد كه كمتر كسى دارد.
همسرم
شريف و دوست داشتنى. او به من ياد داده كه چطور مى شود از خودت گذشت كنى تا ديگران خوشحال شوند.
همقدم جان با بوي نارس صبح
«محمد صالح علا» مجري برنامه «يك قدم مانده به صبح» با سايت خبري سيمافيلم گفتوگويي مفصل داشته. در اين گفتوگو او از هر دري سخن گفت.
از مخاطبان شبكه 4 و طرفداران برنامهاش، از فرهنگ لغتي گفت كه مخصوص خودش است و در ادامه از جايگاهش در «يك قدم مانده به صبح» و حتي اينكه چرا در اين برنامه اينقدر كمحرف است، همچنين صحبتهايي داشت از طرحها و ايدههايي كه براي برنامه داشته است، از مديريت پورحسين در شبكه 4 گفت و...در حالي كه مدتها بود مترصد كسب موقعيتي مناسب براي گفتوگويي مفصل با او بوديم و هر بار مشغله فراوان او در راديو و اجراي هر شبهاش در تلويزيون؛ اين فرصت را مهيا نميكرد، انتشار اين گفتوگوي مفصل را مغتنم شمرديم تا فرصتي مناسب دست دهد براي گپ شيرين و خواندني شايد در آخرين روزهاي سال و همين شب عيدي.
به زعم شما مخاطبان شبكه چهار چه كساني هستند؟ آيا به اين برنامه تنها فرهيختگان توجه نشان ميدهند؟ نه، عموم مردم ما به خصوص در شهرستانهاي دور دست با اين برنامه زلف گره زدهاند. شايد پيش پيش فكر ميكرديم كه اين برنامه براي مخاطبی خاص باشد و نخبگان جامعه، مثلاً طبقه دانشگاهي و امثال آن را در بر گيرد. الان كه آحاد مردم و صنوف فكري و دانشي مختلف با برنامه زلف گره ميزنند و ارتباط برقرار ميكنند، بيش از پيش متوجه شديم كه مردم ما با فرهنگ هستند. همان طور كه بهتر ميدانيد موضوع سواد با موضوع فرهنگ دو پديده جداگانه هستند. آدمي ميتواند باسواد باشد، رئيس دانشگاه كلمبيا باشد ولي بافرهنگ نباشد.
مردي شبيه هيچ کس
وقتي درباره محمد صالح علا حرف مي زنيم در واقع از پديده يي بديع در حوزه جمال شناسي تصويري و کلامي سخن مي گوييم. محمد صالح علا براي تمامي اهالي هنر نام شناخته شده يي است. شخصيتي که برخي از مردم او را به عنوان مجري شبانگاهي راديو پيام، برخي به عنوان بازيگر، برخي به عنوان ترانه سرا، برخي به عنوان کارگردان تئاتر و... مي شناسند. به هر تقدير محمد صالح علا در تمام حوزه ها ردي از خود به جاي گذارده است و انصافاً آثارش اغلب ماندگار بوده اند. پخش برنامه «دو قدم مانده به صبح» از شبکه چهار سبب شد ترتيب يک قرار گفت وگو با او فراهم شود.در دفتر ماهنامه «نشاني» با هم وعده کرديم. همزمان با قرار ما هوشنگ گلمکاني مدير و سردبير ماهنامه «فيلم» نيز با ايشان وعده تجديد ديدار داشت. به رسم ادب خواستيم ديدارشان تازه شود و سپس گفت وگو کنيم که نپذيرفت و گفت وگوي ما در حضور گلمکاني ادامه يافت. گفت وگو که به پايان رسيد، متوجه شديم دستگاه ضبط صوت گفت وگو را ضبط نکرده و دست از پا درازتر قرار ديگري در منزل صالح علا مقرر شد. اين بار ديگر گفت وگويمان به سرانجام رسيد. در هر دو گفت وگو و جلساتي پس از آن محمد صالح علا يک رو داشت، نه پز آرتيستيک به خود گرفت، نه اداي آدم هاي روشنفکر را درآورد و نه ناز کرد. آنقدر همه کارش ارژينال بود که از اين مصاحبت حظ کرديم.
تو دنیا شاید تنها کسی باشد که وقت و بی وقت، روی ماه دستمال نمدار می کشد. به قول خودش، هر وقت که دهانش بوی درخت بدهد، شعرش فواره می زند. داریم از محمد صالح علاء حرف می زنیم. شاعر، ترانه سرا، نمایشنامه نویس و ... این بار با وی از ترانه گفتیم و اینکه چرا ترانه، به حوزه نقد ادبی وارد نشد یا اگر هم شد، چندان حضورش را جدی نگرفتند . صالح علاء، این بار، در دفتر «باران فیلم» چند روزی پس از آنکه از بستر بیماری برخاست، میزبان ما بود.
می دانست نیامدیم با او گفت وگویی انجام دهیم سراسر تعارف، پس خودش یکسره رفت سراغ اصل مطلب:«ترانه یک رسانه بسیار قدرتمند در روزگار ماست که ویژگی منحصر به فروش در دو حوزه فرهنگ و هنر ریشه دارد. با اینکه ما در تمدن شعر، مردمی ثروتمند و دارا هستیم، ولی متاسفانه ترانه مثل نثر، یک پدیده قرن بیست و یکمی است. می شود گفت که ترانه، محصول سال های پس از انقلاب مشروطه است».
نوشته حاضر متن سخنراني دكتر ناصر فكوهي است درباره داستايوفسكي. اين سخنراني از مجموعه سخنراني هايي است كه مدتي است در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در باب پيوند ميان داستايوفسكي و مباحث نظري برگزار مي شود. فكوهي استاد جامعه شناسي در دانشگاه تهران است. وي سخنراني حاضر را در ۲۷ آبان امسال ايراد كرده است.
آنچه در اين گفتار درباره داستايوفسكي بيان خواهد شد، از رويكردي خاص حركت مي كند كه با حوزه تخصصي من انطباق دارد، بنابراين لزوماً در چارچوب سخنراني هاي ديگر در اين زمينه قرار نمي گيرد. اين رويكرد، يك رويكرد سياسي - تاريخي است و نه يك رويكرد نقد ادبي. البته نمي توان ادعا كرد كه اين دو رويكرد كاملاً از يكديگر جدا هستند، اما تفاوت هايي اساسي با يكديگر دارند. از ميان اين تفاوت ها شايد مهمترينش آن باشد كه نقد ادبي بيشتر به نتيجه غايي آفرينش ادبي، يعني متن مي پردازد و براي اين كار طبعاً همه ابزارها از جمله زمينه هاي سياسي- اجتماعي آفرينش آن متن را هم در نظر مي گيرد، اما در نهايت هدفش كالبدشكافي از متن و فرو رفتن و درگير شدن با آن است. در حالي كه در رويكرد سياسي- تاريخي بيشتر از آنكه خود متن اهميت داشته باشد، زمينه هاي آفرينش آن اهميت دارد و در نهايت متن هم مي تواند به عنوان ابزار يا سندي براي روشن شدن بيشتر موضوع مورد استفاده قرار بگيرد. بنابراين من در اينجا بيشتر به موقعيت هايي مي پردازم كه خلاقيت ادبي داستايوفسكي درون آنها شكل گرفته است و گمان مي كنم بدين ترتيب مي توانيم كليد هاي مهمي براي درك بهتر اين آثار و تفكر بيشتر درباره آنها به دست بياوريم.
پاریس جشن بیکران یادگار همینگوی از پاریس دهه 20 و ارزشمندترین بخش از دستنوشتههای بر جای مانده از اوست که اول بار پس از مرگش منتشر شد و به سرعت در میان پرفروشترین کتابهایش جای گرفت.
ماریو بارگاس یوسا کتاب را «طلسمی جادویی» می داند که «هر فصلش داستان کوتاهی است آراسته به حسنهای بهترین داستانهای همینگوی» ، داستانهایی چنان سرزنده و شفاف که زندگی منظم و پرشتاب نویسندهاش را پیبش چشم خواننده به تصویر میکشند ، تصاویری از روزهایی که شهرت در گوشه و کنار پاریس در انتظار همینگوی جوان بود.
کتاب واقعا خوبی است ، حجم زیادی ندارد و اگر مشکل وقت دارید ، میتوانید وقت کوتاهی قبل از خواب را به خواندن یک فصلش اختصاص دهید.
همينگوي نويسنده اي بود كه بين سبك هاي مدرن و كلاسيك قرار مي گيرد. رئاليسم بسيار محكم و نيرومندي بر داستان هايش حاكم است و مايه هاي عاشقانه يا حادثه اي و زبان تصحيح و موجز او براي خوانندگان قابل فهم است. «نخستين كسي كه اين نويسنده را به جامعه ادبي ايران معرفي كرد ابراهيم گلستان بود، به گفته جلال آل احمد، گلستان از طريق مجلات انگليسي با همينگوي و سبك داستان نويسي او آشنا شد. ترجمه گلستان يك ترجمه پيشرو بود و نه تنها همينگوي بلكه داستان نويسان آمريكايي و سبك داستان نويسي آمريكايي را به ايرانيان شناساند و باعث شد كه توجه نويسندگان به آمريكا جلب شود.» «نخستين مقلدان از همينگوي، آل احمد و دانشور بودند و بعدها در آثار صادقي، ساعدي و در نهايت گلشيري و تقوايي سبك همينگوي را نشان دادند.» «دهه ۳۰ دهه آشنايي گسترده ايرانيان با آثار همينگوي بود، در اين دهه معروف ترين و تازه ترين آثار نويسنده به زبان فارسي برگردانده شد.»به خصوص پس از اينكه نويسنده جوايز معتبر «پوليتزر» و «نوبل» را در سال هاي ۱۹۵۳ و ۱۹۵۴ دريافت كرد اقبال مترجمان به آثار نويسنده گسترش يافت. «پير مرد و دريا» در سال ۱۳۳۱ توسط يحيوي ترجمه شد. همچنين رمان «داشتن و نداشتن» در سال ۱۳۳۵و م. عباسي «مردان بدون زن» را ترجمه كرد. «برف هاي كليمانجارو» به ترجمه علي محيط در همين سال چاپ شد. «زنگ ها براي كه به صدا درمي آيند» را نامور در سال ۱۳۳۶ به چاپ رساند.براساس اين مقاله، دهه ۴۰ و ۵۰ براي آثار همينگوي دهه هاي ترجمه مكرر و تجديد چاپ بود. همچنين در اين دوره كتاب هايي همچون «از پا افتاده و ده داستان ديگر» سيروس طاهباز سال ۱۳۴۲، «جزيره اي در طوفان» ناصر خدايار ۱۳۵۰ و «سيلاب هاي بهاري» فريدون گيلاني ۱۳۴۷ براي اولين بار ترجمه شدند.بعضي از كتاب هاي نويسنده كه سال ها پيش چاپ شده بودند، در اين دوره مجدداً ترجمه و منتشر شد. اين تجديد ترجمه ها نشانگر چند مسئله است،؛ يكي اقبال و توجه خوانندگان به اين آثار و ديگري نقص ها يا معايبي كه احياناً مترجمان بعدي در ترجمه پيشينيان مي يافتند.«پس از انقلاب اتفاق عمده اي در آثار همينگوي نيفتاد. جز اينكه بعضي از رمان ها و مجموعه هاي ديگر كه تاكنون ترجمه نشده بود به فارسي برگردانده شد. كتاب هايي كه در اين دوره براي نخستين بار به فارسي برگردانده شد «پروانه و تانك» از رضا قيصريه، «جشن بيكران» از فرهاد غبرايي در زمان ما ترجمه شاهين بازيل، «داشتن و نداشتن» ترجمه فريدون رضوانيه، «پيرمرد و دريا» ترجمه كامران پروانه (عباس كرمي فرد هم «پيرمرد و دريا» را ترجمه كرده است)، «مردان بدون زنان» ترجمه اسدالله امرايي.»
ايسنا: دكتر حميد عبداللهيان و دكتر موسي احمديان در مقاله اي مشترك با عنوان «تأثير همينگوي بر داستان نويسي ايران دهه ۴۰ و ۵۰» اين مقاله كه در سال ۱۳۸۱ در دانشگاه اراك نوشته شده است
شرق
ردپاي جنگهاي داخلي اسپانيا
"ستون پنجم" اولين و تنها نمايشنامه"ارنست همينگوي" با ترجمه و تحليل كيهان بهمني منتشر شد.
او در 1938 ستون پنجم را به همراه چهل و نه داستان ديگر منتشر ميكند. بديهي است كه ارنست همينگوي بر مبناي تجربههاي زندگياش دست به قلم ميبَرد و واقعيتهاي دريافت شده را از صافي ذهن و تخيلش ميگذراند، بنابراين باورپذيري آثارش از شفافيت و صراحت ويژهاي برخوردار است.
مترجم كتاب"ستون پنجم" را به سه قسمت"زندگينامه"، "نمايشنامه" و"تحليل نمايشنامه" تقسيم كرده است. او در مقدمه خود مي نويسد:«هم سويي افكار ارنست همينگوي با فلسفهاي كه سالها پيش از او، فيلسوف نابغه ايراني، حكيم عمر خيام، در اشعار خود به نحوي عنوان كرده بود، درك اين اثر را براي خواننده ايراني آسانتر خواهد كرد. از اين رو در بخش پاياني كتاب، سعي كردهام تا با گوشه چشمي به تفكرات خيام، زواياي دست نيافتني اين اثر مهجور همينگوي را روشن كنم.»
در اين ترجمه، دكتر جلال سخنور به عنوان استاد راهنما و ليلي فرهادپور به عنوان ويراستار، كيهان بهمني را ياري كردهاند تا ترجمهاش از خطاهاي احتمالي مبرا باشد.
*به نظر ميرسد در كشورهاي ديگر تأتر از ادبيات ميآيد و سينما از تأتر. به نظر شما اين روند در كشور ما چهگونه است؟ و آيا بارقهي اميدي وجود دارد كه اين پيوند ـ حتي در زماني دور ـ شكل بگيرد؟
در جهان مدرن هنرها ارتياط ارگانيك و اندامواري با هم دارند. سينمايي كه عمر صد ساله دارد بر دوش داستاننويسي، كه چهارصد سال عمر دارد، ايستاده است و هر دو اينها بر دوش تأتري كه سابقهاش از هر دو آنها بسيار طولانيتر است. در كشور ما هرگز پيوند ارگانيكي ميان سينما و داستان برقرار نشده است. بخشي از اين واقعيت به دليل تفاوتهاي ماهوي ميان تصوير و كلمه است. تبديل (convert) كلمه به تصوير البته كار دشواريست و ميل غالب ما آدمها اين است كه از دشواري پرهيز ميكنيم. ساخت يك اثر اقتباسي _ كه در بسياري از جشنوارههاي سينمايي جايزههاي ويژهاي به آن اختصاص داده ميشود، محتاج سختكوشي، هوش و اليته شناخت نسبت مديوم سينما و داستان است. به دليل فقر فكري كه در اين زمينه وجود دارد، اغلب كوششهايي كه صورت گرفته موفق نيودهاند. نمونههاي موفق واقعا انگشتشمارند: گاو (داريوش مهرجويي)، شازده احتجاب (بهمن فرمانآرا) و تا حدي داش آكل (مسعود كيميايي). در حالي كه در سنت فيلمسازي غربي اروپا و آمريكا، استفاده از داستانهاي ديگران يك روش و مشي معمول است. پاراوكس عجيبي كه در اين ميان وجود دارد، اين است كه اهالي سينما _ از كارگردانها گرفته تا تهبهكنندهها و فيلمنامهنويسها و حتي بازيگران _ بارها عنوان كردهاند كه يكي از دلايل بحران سينماي ما نبود و كمبود فيلمنامههاي خوب و محكم است، اما هيچ ارادهي جدي براي تبديل داستانها به فيلمنامه ديده نميشود. گويي به لحاظ تاريخي ما هنوز در دوران قبل از تقسيم كار زندهگي ميكنيم. هنوز نميخواهيم بپذيريم كه كارگردان خوب لزوما داستانگوي خوبي نيست. حتا فيلمنامهنويس خوب هم ضرورتا داستاننويس خوبي نيست. اين مشكل احتمالا ريشههاي عميقتري مثل محاسبات اقتصادي هم دارد كه وضع را پيچيدهتر ميكند. به هر حال مجموعهاي از اين علل سبب شده است تا انتقال يك روايت داستاني به روايتي تصويري در اين ملك هرگز جدي گرفته نشود.
مصطفی مستور، در سال 1343 در اهواز متولد شد. دیپلم ریاضی فیزیک خود را در سال 63 گرفت و سپس در دانشگاه صنعتی اصفهان در رشته مهندسی عمران قبول شد و بعد از گذشت یک سال به دانشگاه شهید چمران اهواز انتقال یافت. در سال 1367 فارغالتحصیل شد. اولین اثر ادبی وی داستان «مثل یک قاصدک» بود که در سال 1369 در مجله کیان منتشر شد. مجموعه داستان «عشق روی پیادهرو» شامل 12 داستان کوتاه است که در سال 1377 نشر کویر تهران آن را چاپ کرد.
کتاب «مبانی داستان کوتاه» پژوهش نظری درباره مؤلفههای داستان کوتاه است که به همت نشر مرکز در اردیبهشت 79 چاپ شد. در اسفندماه همان سال رمان «روی ماه خداوند را ببوس» را چاپ کرد که به مدت کوتاهی به چاپ یازدهم نیز رسید. این رمان برنده جایزه ادبی قلم زرین در سال 81 و به عنوان بهترین رمان در سالهای 79 و 80 انتخاب شد. در سال 1380 مجموعه داستان «فاصله و داستانهای دیگه» شامل داستانهای کوتاهی از نویسنده آمریکایی ریموند کاروبر را نشر مرکز چاپ کرد.
در سال 82، «پاکتها و چند داستان دیگه» مجموعه 9 داستان دیگر از ریموند کارور بود که نشر رخش آن را به چاپ رساند و همان سال یک مجموعه داستان از مستور را نشر چشمه تهران منتشر کرد. در سال 1383 مجموعه داستان «من دانای کل هستم» شامل 7 داستان کوتاه را انتشارات ققنوس چاپ کرد. در همان سال رمان «استخوان خوک و دستهای جذامی» را نشر چشمه چاپ کرد که برگزیده سومین جایزه ادبی اصفهانی شناخته شد و عنوان بهترین رمان سال 1383 را از آن خود کرد. مجموعه داستان «حکایت عشقی بیقاف، بیشین و بینقطه» نیز در سال 84 چاپ شد.
مستور در سال 82 داور جشنواره اصفهان بود ودر همان سال در جشنواره «روزهای ادبیات انطاکیه» که در ترکیه در اردیبهشت 84 برگزار شده بود، شرکت داشت. او در زمینه شعر نیز دستی دارد.
مستور هماکنون کارمند شرکت نفت است.
از وی در حال حاضر 3 عنوان کتاب در دست انتشار است.
-داستان فلسفی «دویدن در میدان تاریک مین» که برای مجوز هنوز به سرانجام نرسیده است.
-کتاب «پرسه در حوالی زندگی» که عکسنوشتی است از عکاسان برجسته جهان که برای هرعکس یک روایت در قالب شعر یا داستان نوشته است.
مستور از امیدهای داستاننویسی پس از انقلاب است که به نظر او سیاستزدگی، ادبیات بعد از انقلاب را به دو نیم کرد و به شکوفایی آن ضربه زده است.
او نویسنده را کسی میداند که در جهان داستانی خودش زندگی میکند و تجربیاتش را منعکس میکند و تا وقتی که به خودش پایبند است، تجربیاتش هم اصالت دارد. اما به محض اینکه از خودش فاصله میگیرد، کارش خراب میشود.
كتاب نيوز
تلقی من، این است كه اصولاً ادبیات تریبونی برای هیچ حوزهای نمیتواند باشد.
از مؤلفههای بنیادین ادبیات، رویكردی است كه به انسان دارد، هرچند بعضی با همین هم خیلی موافق نیستند، مخصوصاً كسانی كه در حوزه ادبیات داستانی به «رمان نو» اعتقاد دارند و یا در نهضت «هنر برای هنر» كه اصولاً انسان را حذف میكنند. اما من شخصاً به آن هنری گرایش دارم كه همواره از انسان میجوشد و چون انسان در صحنه سیاسی و اجتماعی حضور دارد، ادبیات به مسائل سیاسی یا به زمینههای اجتماعی نقب میزند، بنابراین طرح مسائل سیاسی و اجتماعی در یك اثر ادبی، یك متغیر تابع است و متغیرِ مستقل انسان است.
یعنی اگر این نویسنده نسبت به مشكلات و معضلاتی كه برای مردم جامعهاش اتفاق میافتد، متعهد باشد، قاعدتاً این تعهد در اثرش هم دیده میشود؟
بله، اما وقتی كه در مورد یك هنرمند، صحبت میكنیم، نمیتوانیم از قبل به او بگوییم كه شما به دلیل اینكه در یك زمینه سیاسی زندگی میكنی یا در اجتماع زندگی میكنی، صرفاً باید به این موضوعات بپردازی. به نظرم هنرمندان بهطور عام و نویسندگان بهطور خاص، اگر قرار باشد به چیزی تعلق خاطر داشته باشند، آن چیز خودشان هستند، یعنی اینها باید متعهد باشند كه از خودشان دور نشوند. یعنی نویسنده باید در جهان داستانی خودش زندگی كند و تجربیات خودش را منعكس كند، تا وقتی كه به خودش پایبند است تجربیاتش هم اصالت دارد اما به محض اینكه از خودش فاصله میگیرد، كار خراب میشود. آن نویسندهای كه وجهه شاعرانگیاش بر سایر وجوهش غلبه دارد اگر بخواهد یك اثر سیاسی خلق كند، مطمئن باشید، اثر ضعیفی خواهد شد و بهعكسش هم هست، برخی نویسندهها ـ به تعبیر رایج ـ نوعی تعهد اجتماعی را در خودشان احساس میكنند. این نویسنده نمیتواند آن وجه شاعرانگی خودش را برجستهتر كند و اگر بخواهد در آن زمینهها هم بنویسد، ناموفق خواهد بود. چیزی كه من از این تنوع و تكثر بین آدمها برداشت میكنم، این است كه در نوشتن به خودشان پایبند باشند و مهمترین محوری كه باید به آن وفادار باشند، انسانیت خودشان است، اگر این قطبنما اینها را هدایت میكند به سمت نوعی شاعرانگی، به آن سمت بروند اگر به سمت نوعی فردیت و طرح دلمشغولیها و دغدغههای روحی و ذهنیشان هدایت میشوند، به آن سمت بروند، اگر به سمت نوعی تعهد اجتماعی هدایتشان میكند، به آن سمت بروند، آنچه كه مهم است این است كه باید به خودشان وابسته باشند و نه چیز دیگری.
در اینجا دو بحث مطرح میشود یكی اینكه نویسنده باید آنچه مینویسد كاری جوشیده از درونش باشد تا اصالت داشته باشد كه در غیر اینصورت اثر سفارشی یا ضعیف میشود.
داستانی بلند از مصطفی مستور که روزگار ساکنین برجی ۱۷ طبقه به نام خاوران را نقل میکند. داستانی بهشدت انسانی و سرشار از لحظات ویژه که در کمتر داستان ایرانی خواندهایم.
«با شما هستم! با شما عوضیها که عینهو کرم دارید تو هم میلولید. چی خیال کردهاید؟ همهتون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش میشید 2 عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصلهی 2 عددتون میشه 100. صدام رو میشنفید؟ میشید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید میفهمید چه گندی زدهاید. میفهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کردهید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکردهند؟... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید، اینه که عاشق همدیگه میشید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمیآره. عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد بچهدار میشید و بعد حالتون از هم بههم میخوره و طلاق میگیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید. لعنت به همهتون. لعنت به همهتون که حتی مث مرغابیها نمیتونید فقط با یکی باشید... دنبال چی میگردید؟ آهای عوضیها! آهای با شما هستم! صدام رو میشفید؟»
"... یواش یواش همه چیز داره برام روشن می شه . حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم . مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه : فقط باید نگاه ت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلوتر ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط چند متر جلوی سپر رو نگاه کنی. به چیزی نباید گوش بدی. آن پخش لعنتی رو هم باید خفه ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هر چی توی اون خراب شده پائین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه اینطوری ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشون می دن و هیچ خطری هم در کار نیست؛ اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره یا می کوبی توی کوه. خب، نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میر داماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافتشو ببره. گفت دل ش می خواد یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرشو ببره و راحت ش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون ازاین مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برمی گرده. گفت شوهره یک لات بی سر و پا بوده و الان دوساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی برنمی گرده. به ش گفتم اگه این حرفا رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمون م می خواستم کار خوبی کرده یاشم. یعنی درآن لحظه به حرفایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم : عباس! حالا وقتشه. پرسید:«گفتی واسه چی این کاررو می کنی؟» گفتم:«برای رضای خداوند.» بعد یکهو ریسه رفت. آن قدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم.
براي نوشتن از كتاب و شروع اين راه عنوان هاي زيادي در ذهنم بود ، اما گمانم قرعه كار به نام مستور و «حکايت عشقي بيقاف بيشين بينقطه» رقم خورد ! كتاب مجموعه اي ست از شش داستان كوتاه كه مجموعا در 65 صفحه گرد آمده اند ...
اطلاعات آماري و اجمالي درباره ي مستور و كتاب هايش را مي شود از سايت شخصي او و يا با يك جستجوي ساده در اينترنت پيدا كرد ، بنابراين با هدف پرهيز از اطناب (پرگويي) به نگاه چراگاهي (=شخصي) به اين كتاب مي پردازم ... .
اگر مصطفي مستور را با همين چند داستان بشناسيم ، مي شود به چند نكته در مورد نوع نگاهش اشاره كرد : اول ، آشنايي -بيش از اجمالي- با فلسفه ، كه به صورت طيفي از كمرنگ تا پر رنگ در گوشه و كنار داستانهايش به چشم مي خورد ... اين نكته اگرچه در قياس با داستان نويسان -به خصوص رمان نويسان- كلاسيك كه گاهي نظريه پرداز فلسفي هم بوده اند ، چندان چشم گير نيست ؛ اما در وجه افتراق (=جدايي) مستور از نسل نو داستان نويساني ست كه نسبتي بين خود و شناخت دنيا نمي يابند و يا رسالتي بر واكاوي جهان برخود قائل نيستند .
دوم ، مستور در داستان هايش توجه ويژه اي به متا فيزيك دارد و در لايه هاي مختلف نوشته هايش مي شود رنگ و بويي از ماوراء دريافت . اگرچه مي شود اين ويژگي را به آشنايي او با فلسفه نسبت داد ، اما نكته قابل توجه اين است كه مستور عليرغم نگاه هميشگي اش به آسمان ، نقش يك نصحيت گو و خطابه خوان را براي خواننده بازي نمي كند ... جلوه هاي ديني و عرفاني (چقدر بد است كه بايد دين را با «واو» جمع به عرفان چسباند!) در اين آثار آنقدر گل درشت نيست كه از خواننده از هر سنخي كه باشد از مواجهه با آن گريزان شود و از ديگر سو وجود اين جلوه ها بر نگاه ماورايي و اعتقاد و آشنايي نويسنده به مفاهيم ديني دلالت صريح دارد !
سوم ، تنوع مفهومي و موضوعي داستان هاست ... در مجموعه ي كوچك «حکايت عشقي بيقاف بيشين بينقطه» با تنوع بالايي از نوع و روش در انتخاب مضمون و روايت روبه رو هستيم ، به شكلي كه معمولا خواننده ها نه مي توانند همه ي داستان ها را در يك سطح تحسين كنند و نه مي شود همه داستان ها را با يك معيار مشترك رد كرد ... اين ويژگي باعث مي شود خواننده پس از خواندن اثر احساس رضايت نسبي داشته باشد ! هرچند همه داستان ها از سطح كيفي مطلوبي در مقايسه با داستان هاي كوتاه امروز برخودارند .
در آخر، آنچه آثار مصطفي مستور را براي من قابل توجه بيش از پيش مي كند ، جمع بين چند خصلت است ؛ در داستان هاي او قصه (با تعريف ادبي اش) به چشم مي خورد و براي خواننده اي غير حرفه مثل من ، كه هنوز هم در پي قصه شنيدن و خيال پردازيست تا حد زيادي ارضاء كننده است و از طرفي داستان هاي او آنقدر به ادبيات سنتي و نقالي نزديك نيست كه خواننده ي حرفه اي و روشنفكر (مي شود پسوند نما هم داشته باشند) از خواندش صرف نظر كند ، بلكه نوع نگارش او حتي بسيار حرفه اي و مدرن است ... مستور تا حدي جمع بين نگارش مدرن (با تعريف هاي متعددش) و داستان گويي و حرف زدن را با ظرافت انجام داده كه منتقدين از طيف هاي مختلف فرهنگي را وادار به تحسين يا لااقل وادار به سكوت كرده است
حالا ميتوانيم مدعي باشيم كه برخي مضامين از دهه چهل تا امروز با اعتماد به نفسي خاص، ما را به طراوت بشارت ميدهند؛ و اين دليلي است براي اينكه بازهم مدعي باشيم كه در سال 1385 نمايشنامهاي خوانديم كه ما را به ياد آثار غلامحسين ساعدي انداخت. اما براي هرقياس مع الفارق، ترجيعبند آن قصيده معروف كه ميگويد: «اين كجا و آن كجا» در حكم توجيه اشتباه و طلب بخشايش براي ارتكاب به قياس مع الفارق است. پس در پي اين توصيف از نمايشنامه«دويدن در ميدان تاريك مين» يك «اين كجا و آن كجا» جهت جبران قياس معالفارق مورد نياز است. پرداخت غرامت و تاوان براي فكري كه آدم هاي اين نمايش در سر دارند باعث ميشود كه خواننده با احتياط بيشتري قضاوت كند. چون هيچ بعيد نيست كه به خاطر يك فكر نا بجا(كه از بدِ حادثه، فلسفي هم هست) اسير دست ميرغضبهايي سنگدل و بد دهن چون«كوهي» شويد.
«كوهي» مردي 60 ساله است كه در جايي كه معلوم نيست كجاست به كار فحاشي و شكنجه مشغول است. كوهي به كمك «مخمل» ، در كار بازجويي از كساني ست كه نه به زعم خود و نه به زعم خواننده، هيچ گناهي مرتكب نشدند. اين ميرغضب به شكل منظمي به همه شخصيتهاي نمايش از دستيار خود، «مخمل» گرفته تا سوژههاي بازجويي(كه«ياقوت» و«امير ماهان» هستند) با لحني آمرانه فحش ميدهد؛ طوري كه گاهي اوقات ديالوگ هاي نمايش در ميان دشنامهاي پياپي«كوهي» فراموش ميشود.
از ترانه های خاطره انگیز صالح علاء، باید به ترانه معروف شازده خانوم اشاره کنیم
محمد صالح علا در سال 1331 در شهر اراك متولد شد. وی فوق دیپلم سینما و تلویزیون از مدرسه هنرهای دراماتیك رویال آكادمی لندن سال 1356 و همچنین لیسانس بازیگری و كارگردانی از دانشكده هنرهای دراماتیك سال 1359 و فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشكده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی سال 1374 بوده است. آغاز فعالیت هنری او از سال 1347 با قصه نویسی و قصه خوانی در رادیو و سپس نویسندگی متن برنامه ها و نمایش نامه ها بود. فعالیت سینمایی را از سال 1347 با ساخت فیلم های تبلیغاتی و بازی در سینما را از سال 1365 با تیغ و ابریشم كاری از مسعود كیمیایی آغاز كرده است. محمد صالح علا نام و چهره ای آشناست. مجری پرطرفدار و احساساتی شب های رادیو، کارگردان سریال ها و برنامه های متفاوت تلویزیونی، بازیگر سینما که آخرین بار در نقشی غیرمتعارف در شوکران بهروز افخمی ظاهر شد و ترانه سرای قدیمی.
«اومبرتو اکو» داستان گفتن را دوست دارد و در واقع معتقد است که داستانگويي بخش از فرايند انسان شدن است. او ميگويد: «در درون هر انساني، انگيزهاي براي داستانپردازي وجود دارد، چنان که براي نمونه، افراد بزرگسال معمولا براي کودکان خود قصه تعريف ميکنند. هنگام انتشار کتاب اولم عدهاي از من پرسيدند که چرا رمان نوشتهام. من به آنان پاسخ دادم، چون وقتي فرزندانم کوچک بودند ميتوانستم برايشان قصه بگويم اما بزرگ شدن آنان همان، و قطع برنامة داستانگويي من همان. براي همين به فکر نوشتن رمان افتادم.»
اکو داستانهاي بسيار جذابي دارد. رمان اولش، نام گل سرخ، خيلي زود در کشورهاي مختلف جهان گُل کرد و بهصورت يکي از آثار پرفروش درآمد. سرنوشت رمانهاي ديگرش هم غير از اين نبوده است. «اونگ فوکو»، يکي از آنهاست؛ رماني مهيج دربارة امور خارقالعاده و فوق طبيعي که در نهايت با ظرافت به تئوري فريب و آيين جادوگران برزيلي ختم ميشود. يکي ديگر از رمانهاي وي، «جزيرة روز قبل» نام دارد که به مقولة جاسوسي ميپردازد و ماجراهاي آن در دل درياها در دوران باروک اتفاق مي افتد. اما تقليل رمانهاي اکو به طرح داستاني و شرح وقايع، در حکم ناديده گرفتن نيمي از جذابيتهاي آنها است. وي که پروفسور نشانهشناسي در دانشگاه بولونيا ايتاليا است، داستانهايش را براساس تعريف خاص خود از پسامدرنيسم مينويسد. در مقالهاي تحت عنوان «پسامدرنيسم، طنز و لذت»، رمان ايدهآل پسامدرن را چنين تعريف ميکند: «رماني که دوستداران داستان خوب از خواندن آن لذت ببرند و در عين حال واجد جذابيتهايي پنهان و ديرياب براي اهل فن و افراد کارکشته باشد؛ چون اين دو طيف از خوانندگان را بايد باهم در نظر گرفت.»
کلمات روي بخار فنجان ها
10اسفند 1385 است. روز تولد شناسنامه يي «عمران صلاحي». شصت سالگي اش را در کلمات جشن بگيرم يا دست از نوشتن بردارم و بگذارم خاطره ها با هر سرعتي که مي خواهند يا مي آيند، با هر وزن و بي وزني يي که دارند و با هر طنيني که مي سازند، جاي نوشتن را بگيرند. از سال 1325 نمي توانم خاطره يي داشته باشم جز آدم هايي که از آن سال براي من خاطره ساخته اند. تعدادشان زياد نيست و بيشترشان «عمران» است. آدم ها کارخانه هاي خاطره سازي هستند؛ هر کاري که مي کنند خاطره مي سازند؛ خاطره هايي که به ياد مي آيند، بازگو مي شوند، خاطره هاي تازه تري براي ديگران مي سازند و گاهي آنقدر با اين ديگران يکي مي شوند که زمان را به هم مي زنند؛ به ياد هم که نيايند، خاطرات از ياد رفته اند، آدم هاي بي ياد شده. دارم به آدم هاي شعر فکر مي کنم و خاطره هايي که ساخته اند. در اين يک سال 1385 خورشيدي و 2006 ميلادي البته. چه فرقي مي کند. در «چايخانه قادر مطلق» پاتريشيا اسميت نشسته ام. زني که مثل شاعران جوان، هنوز آنقدر هيجان دارد که جهان را به هم بريزد و مي ريزد و باز البته در هر کدام از صفحات کتابش. شاعر است ديگر، مي تواند جهان را آن قدر کوچک و جمع وجور کند که بشود چايخانه يي که قادر عظيم الشأني فقط براي رفت و آمد و استراحتي کوتاه داير کرده است و آن وقت با هر جمله يي که دلش خواست، همين چايخانه را به هم بريزد.
«امبرتواكو از چهره هاى جالب و ابهام انگيز عصر حاضر اروپاست. او در حوزه دانشگاهى به عنوان استاد نشانه شناس و متخصص ادبيات شناخته شده است و از دهه ۱۹۶۰ تأثيرانكارناپذيرى برفرهنگ ايتاليا داشته است. بعضى معتقدند نظريه پردازان همواره سوداى اجراى نظريه ها وآموزه هاى مكتوب خويش را در سرمى پرورانند و از سويى هنرمندان هم آرزو دارند، آنچه را اجرا مى كنند در زبانى جذاب و شسته و رفته بيان شود. اكو يكى از معدود انديشمندانى است كه هم در نظريه پردازى وهم در اجرا، چيره دست است. او هم نظريات جالبى را در نشانه شناسى مطرح كرده ، هم اين نظريات را در رمانها و داستانهاى خود بيان كرده است. او در دهه شصت كوشيده تا راهبرد خويش را به عرصه هنر مدرن اعمال كند و از اين رهگذر فرهنگ نقد معاصر ايتاليا را جهت بخشيد.»
اين مطالب را دكتر محمد ضيمران به عنوان سخنران درصدو چهل وهفتمين نشست كتاب ما ادبيات و فلسفه عنوان كرد. موضوع سخنرانى او «امبرتواكو و نشانه شناسى در ادبيات» بود و دراين برنامه كه سوم آذرماه برگزار شد جمعى از علاقه مندان واستادان مباحث فرهنگى در خانه كتاب گردهم آمده بودند.
او در ادامه ضمن اشاره به اين كه اكو رساله دكترى خود را كه اختصاص به زيبايى شناسى از نگاه توماس قديس بود، زيرنظر پاريسون تدوين كرد، در باب اين رساله گفت: «اكو در بحث زيبايى شناسى توماس قديس، به وجهى سامان منطقى برخورد وملاحظه كرد كه هستى شناسى زيبايى از نظر توماس قديس، امرى استعلايى است و لذا مخلوق ذات حق محسوب مى شود. براين زيبايى سه معيار عمده حكومت مى كرد : تناسب ، كمال و وضوح و بداهت. از آنجا كه توماس قديس رساله مستقلى در باب زيبايى شناسى ننوشت، اكو ناچار شد تا از لابه لاى آثار و نوشته هاى گوناگون او ، مفاهيم و مصاديق زيبايى را استخراج كند.»

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
خواه در زندان به ديدارم بيايی ، خواه در مريض خانه
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو هماره در آفتابند
آنسان که کشتزاران اطراف آنتاليا
در صبحگاهان اواخر ماه می
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بارها در برابرم گريستند
خالی شدند
چونان چشم های درشت کودکی شش ماهه
اما يک روز هم بی آفتاب نماندند
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند ، چشم های تو
و تا جايی که در می يابند،
دلبستگی انسانها را به دنيا ببينند
که چگونه افسانه ای می شوند و زبان به زبان می چرخند.
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بلوط زاران ( بورصه ) اند در پاييز
برگهای درختانند بعد از باران تابستان
و ( استانبول ) اند ـ در هر فصل و هر ساعت ـ
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
گل من ! روزی خواهد رسيد
روزی خواهد رسيد که
انسانهای برادر
با چشمهای تو همديگر را خواهند نگريست
با چشمهای تو خواهند نگريست ...
هوا تاريك شده بود كه دكتر فيليپز جوان كولهپشتي خود را به شانه انداخت و بركه ماهيگيري را ترك گفت. از تختهسنگها بالا رفت و با گالوشهايش كه تاپتاپ صدا ميكرد طول كوچه را پيمود. وقتي به آزمايشگاه تجارتي خود كه در كوچه كنسروسازي «مونتري» واقع بود رسيد چراغهاي كوچه روشن شده بود. آزمايشگاه دكتر ساختمان كوچك ولي محكمي بود كه يك نيمه آن در خشكي قرار داشت و نيمه ديگرش روي پيهايي بنا شده بود كه در آبهاي خليج كار گذاشته بودند. در هر دو طرف ساختمان كنسروفروشيها با قوطيهاي بزرگ ساردين غوغا كرده بودند.
دكتر از پلههاي چوبي بالا رفت و در را گشود، موشهاي سفيد در قفسهايشان خود را به بالا و پايين سيمها زدند و گربههاي زنداني در جاهاي خود براي شير ميوميو راه انداختند. دكتر فيليپز چراغ خيرهكننده اتاق عمل را روشن كرد و كولهپشتي خيس خود را روي زمين انداخت. كنار پنجره نزديك قفسهاي شيشهاي كه مارهاي زنگي در آن ميزيستند رفت، تكيه داد و به آنها نگريست. مارها در گوشههاي قفس دستهدسته چنبر زده بودند و راحت كرده بودند. اما سرهايشان واضح بود. چشمهاي تارشان انگار به چيزي نمينگريست اما همين كه مرد جوان به قفس تكيه داد، زبانهاي شكافدارشان با نوكهاي سياه و پشت صورتي رنگ بيرون آمدند و آرام به بالا و پايين تكان خوردند و بعد كه مارها او را شناختند زبانكها را تو كشيدند.
دكتر فيليپز كت چرميش را درآورد و آتشي در بخاري آهني افروخت. يك كتري آب روي بخاري گذاشت و يك قوطي حلبي لوبيا در آن انداخت. بعد ايستاد و به كولهپشتياش كه روي زمين بود نگاه كرد. مردي جوان و باريكاندام بود و چشمان آرام كار كردهاي، چشمان كسي كه زياد به ميكروسكپ مينگرد و ريش بور كوتاهي داشت.
بخاري گرگر صدا كرد و گرمايي از آن بيرون زد. موجهاي كوچك پايههاي عمارت را آرامآرام ميشستند. در قفسههاي اطراف اتاق پشت سر هم مردنگيهاي انباشته از نمونههاي حيوانات دريايي بود كه به وسيله آزمايشگاه خريد و فروش ميشد.
دكتر دري را گشود و به اتاق خوابش كه يك حجره انباشته از كتاب، با يك تختخواب سفري و يك چراغ روي ميزي و يك صندلي چرمي ناراحت بود رفت. گالوشهايش را درآورد و دمپاييهاي پشمياش را پا كرد، وقتي به اتاق اول برگشت آب در كتري زمزمه ميكرد.
اشتاین بک، جان Steinbeck, John داستاننویسی امریکایی است. (1902-1968) اشتاینبک در کالیفرنا در خانوادهای از تبار ایرلندی زاده شد. تحصیلات خود را ابتدا در زادگاهش انجام داد، سپس آن را در دانشگاه استنفرد Stanford در رشته زیستشناسی ادامه داد و بیآنکه به دریافت مدرکی نایل آید، دانشگاه را ترک کرد و برای امرار معاش به کارهای کوچک اشتغال یافت. مدتی نیز خبرنگاری مطبوعات را برعهده گرفت که در آن توفیقی به دست نیاورد. در طی این سالها بود که به نوشتن پرداخت و اولین رمان خود را به نام جام زرین Cup of Gold در 1929 و سپس مجموعهای از داستانهای کوتاه را با عنوان چمنزارهای بهشت The Pstures of Heaven در 1932 منتشر کرد. در 1935 انتشار رمان تورتیلا فلت Tortilla flat او را به شهرت و پول رساند. این رمان شرح زندگی افراد رنگارنگ و جالب توجهی است از سرخپوستها، اسپانیاییها و سفیدپوستها،که با روحی شاد و بیهیچگونه قید اخلاقی در کلبههای چوبی جنوب کالیفرنیا در میان فقر و بدبختی زندگی میکنند. واقعبینی که در این داستان به کار رفته موافق طبع مردمی افتاد که از داستانهای رمانتیک خسته شده بودند. اشتاینبک پس از آن یک سلسله رمان اجتماعی با تمایل به ناتورالیسم انتشار داد. که از ان جمله میتوان به رمان نبردی مشکوک In Dubious Battle (1936) که سرگذشت اعتصاب کارگران کشاورز مزارع کالیفرنیا بود اشاره کرد.
«در نهایت همه یک روز خود کشی خواهند کرد،همه-بدون استثنا:دزد زده ها و دزدها،به دلیل اینکه دزدها همه چیز آنها را زده اند و برده اند:و دزدها به دلیل آنکه دیگر هیچکس باقی نمانده که در موضع دزدزده ها قرار بگیرد.بدیهی ست که گروه اول،اگر با تریاک خود کشی کند،گروه دوم آنقدر تریاک می کشد تا خود کشته شود.
من دیگر باور آن را ندارم که انسان،به بیرون کشیدن خود از این مرداب شوم،قیام کند.راه حل ها،تکیه گاهها و دستاویز ها همه مردابی هستند.آنچه در حال توسعه یافتن است اراده ی آگاه ملت ها در جهت خشک کردن این گنداب وسیع شونده نیست،بلکه ذات گنداب است.
تکثیر آمیبی فاحشگان،خیانتکاران ،آدمکشان قمار بازان،منحرفان،محتکران و رشوه گیران،آخرین پایگاه های زلزله زده رااز آخرین مدافعان سلامت و طهارت باز می گیرد،و این آخرین سربازان جبهه ی طهارت،خود،به خاطر بقا از جنس گنداب خواهد شد...من باور کرده ام که هر چه زودتر خود کشی کنم،کمتر مردابی خواهم شد...»
این چند خطی از سومین نامه اش برای من بود.روزنامه نویس جوانی بود که تازه «مدرسه ی ارتباطات »را تمام کرده بود و به گروه ما پیوسته بود و خبرهای کوتاه ورزشی تهیه می کرد.خوب تر از آن می نوشت که یک خبر نویس شتابزده باشد؛اما تازه آمده بود و دلش هم نمی خواست در قسمت ادبی روزنامه کار کند ،نقد کتاب یا فیلم یا تاتر بنویسد،و یا مقاله یی در باب مسائل اجتماعی .میگفت:«در قلمم،به جای جوهر سم ریخته اند....»
مرا ، ظاهرآ چندان مردابی نیافته بود که نتواند به حساب بیاورد؛و یا اگر یافته بود ،به هر حال ،دلش می خواست که حرف هایش را با یکی زده باشد و سند محکمی برای حرکت بعدی خود در اختیار بشریت گندابی شونده ی روزگارش گذاشته باشد.
محمد علي جمالزاده"، نویسنده و مترجم ایرانی در شهر اصفهان به دنيا آمد.در نوجوانی به بيروت و سپس به فرانسه و سوئيس رفت و در رشته حقوق از کشور فرانسه فارغ التحصیل شد.وی تنها سيزده تا هفده سال را در ايران گذراند. اما در تمام عمر همواره با ياد ايران زيست، هر روز كتاب فارسي خواند و هرچه تاليف و تحقيق كرد به زبان فارسي بود. نخستین مجموعه داستان های کوتاه ایرانی را تحت عنوان « یکی بود یکی نبود » در سال ۱۳۰۰ منتشر کرد. داستان «فارسي شكر است» که در این مجموعه منتشر شده است ،از نخستين نوشته های داستاني اوست كه آن را سرآغاز داستان نويسي جديد فارسي دانستهاند و به اعتبار همین کتاب او را آغاز گر واقع گرایی در نثر معاصر فارسی می دانند.
جمالزاده نخستین نویسندهای است که داستان کوتاه به معنی امروزی را درایران پایه گذاری کرد و در مورد این گونه داستان نویسی در مقدمه کتاب« یکی بود یکی نبود » توضیح داده است. وی 15 یا 17 آبان 1376 شمسي در شهر« ژنو» در کشور فرانسته درگذشت.
بخشی از آثار ادبی باقی مانده از وی عبارتند از: يكيبود و يكي نبود، دارالمجانین، صحرای محشر:آسمان و ريسمان، بانگ ناي، تلخ و شيرين ، خاطرات سيد محمد عليجمالزاده ، سرو ته يك كرباس ، قصه ما به سر رسيد ، قصه هاي كوتاه براي بچه هاي ريش دار ، قصه نويسي ، كهنه و نو و هفت كشور.
" دارالمجانین " ماجرای جوانی را روایت می کند که به واسطه درگیرشدن در پیوندی عشقی و عاطفی سر از دارالمجانین در می آورد که این اتفاق زمینه ساز طرح مباحث و رویدادهای اجتماعی گذشته نیز می شود.
دارالمجانین اثر محمد علي جمالزاده را درسایت گسترش زبان فارسی بخوانید
محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق دربارهي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه داستانهاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانستهاند. در داستانهاي جمالزاده گوشههايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضربالمثلها و اصطلاحهاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مينوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بينالمللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتابهاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصههاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357
* كباب غاز/ شب عيد نوروز بود و موقع ترفيع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بوديم كه هركس اول ترفيع رتبه يافت، به عنوان وليمه يك مهماني دستهجمعي كرده، كباب غاز صحيحي بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفيع رتبه به اسم من درآمد. فورن مسالهى مهماني و قرار با رفقا را با عيالم كه بهتازگي با هم عروسي كرده بوديم در ميان گذاشتم. گفت تو شيريني عروسي هم به دوستانت ندادهاي و بايد در اين موقع درست جلوشان درآيي. ولي چيزي كه هست چون ظرف و كارد و چنگال براي دوازده نفر بيشتر نداريم يا بايد باز يك دست ديگر خريد و يا بايد عدهى مهمان بيشتر از يازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.
هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نميسوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بانهاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه هايي كه دور ملخ مردهاي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسبكارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه شان باز نميشود و جان به عزرائيل ميدهند و رنگ پولشان را كسي نميبيند. ولي من بخت برگشته ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مايه النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقرهاي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت هايي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماقي از بناگوش دررفته اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه اي خورده و لب و لوچه اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالي ميفرماييد، پس ميخواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بوده اند، در تمام محله ي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نميشود كه پير غلامتان را نشناسد!»
تا ميآمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميان آن جمعيت چفتشده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود در منتهياليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، ميبردندش. و اگر نميرفت حتما" زير پاي ميليونها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاهشان به ستونهاي سيماني جَمَره بود، له ميشد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري او را بياراده ميكشاند؛ بازوي زني سياهپوست كه از زير حولهي سفيد بيرون مانده بود، درست شبيه مجسمهي سنگي سياهرنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كه فقط در بعضي از گلبرگها ديده بود، آنهايي كه انگار مخملياند و پرز ندارند.
چقدر دلش ميخواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد و با شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهرهاش ديده نميشد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكان نداشت.
صبح زود از بيابانهاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، در هميان سفيد چرمياش ريخته بود و حالا ميرفت كه از بيرون محوطهي جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بر درون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند.»
"هليـــــــــــــــــا! بدان كه من به سوي تو باز نخواهم گشت. تو بيدار مينشيني تا انتظا رپشيماني بيافريند. بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با نفرين بياميزد زيرا كه نفرين بي رياترين پيام آوردرماندگي است" صفحه ۱۰
از كتاب بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم
((نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردینماه سال ١٣١۵ در تهران بهدنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكدهی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی به درجهی لیسانس رسید.
او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.
ارایهی فهرست كاملی از شغلهای ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیتهای گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغلهای او بوده است: كمككارگری تعمیرگاه سیار در تركمنصحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحهبندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجرهی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایرانشناسی عملی و چاپ مقالههای ایرانشناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتابهای كودكان، مدیریت یك كتابفروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاهها و ...
آن روز صبح آقا معلم نتوانست زود برخیزد . شب پیش تا صبح روی ورقه ها ص و غ گذاشته بود . شیطان ولگردانه و بیخیال وارد اتاق آقا معلم شد و جامه خاکستری رنگ معلم را پوشید و گفت : خب ! حالا دیگر من خود آقا معلم هستم .
شیطان در کلاس را باز کرد .مبصر برپا داد . همه برخاستند . شیطان حضور و غیاب کرد .شیطان موذیانه به همه نگاهی کرد وسپس به پسرک موسیاه اشاره ای کرد و گفت : تو آقا پسر فعل ترکیبی بدبخت بودن رادر هر سه زمان گذشته ، حال ساده و آینده صرف کن !
پسرک موسیاه آهسته برخاست . پسرک گفت: من بدبخت بودم ، توبدبخت بودی ، ......... . من بدبخت هستم ، تو بدبخت هستی ...... . و ساکت شد . شیطان لبخندی زد و گفت : ادامه بده . بدبخت بودن را ببر به زمان آینده .
پسرک گفت : نمی توانم . شیطان گفت : خیلی آسان است .پسرک جواب داد: نمی توانم . شیطان گفت : صفر . بنشین . حالا تو پسر جان . و اشاره کرد به دیگری . تو بدبخت بودن را در زمان آینده صرف کن .
رابطه اثر با خواننده به منزله موضوعى جداگانه دركنار بوطيقايى كه آن رابطه مبتنى بر آن است تحليل مى شود. در اين راستا تحقق ذهنيت ها بسيار حائزاهميت است. آنگونه كه هر اثر شبكه اى از گزاره هاى داستانى است كه خط ارتباطى يك سوژه مستعد رادر فرآيند متن به طور متناوب بين خواننده و مؤلف مبادله مى كنند
مهم ترين تكنيك قراردادى، چگونگى چهره سازى از پيرامون متن است. برخى از نويسندگان بحث ممنوعيت كلامى را دراين حيطه مطرح كرده اند و منظور از آن نه ممنوعيت بلكه دوباره بازسازى آزادنويسى بوده است.
اين حركت فراخوانى براى واكنش پذيرى عناصر متن به نظم و هارمونى است كه البته به شيوه خاص منتقدان به اثر ارجاع مى يابد.
جان اشتاين بك، نويسنده اى است كه به چينش برهانى اثر در فراز و فرود روند اجتماعى آن اهميت مى دهد.
در او نخستين دريافت هاى ابتدايى به كنش هايى عميق و درونى مبدل شده و سپس چرخه اى متعالى را ايجاد مى كند.
او در ساختار ناهمگن ها، اصل مقدم را در رجحان على مسأله جايگزين كرده و گاه بيرونه يك راهكار كاملاً متعارف را ارائه مى دهد. فعليت ايجاد مى كند و آن را در رگ هاى داغ اثرى چون «خوشه هاى خشم» مى دواند.
به ايجاب كردن نمى انديشد بلكه شيوه اى را توأمان با ديالكتيك شعورى اجتماع درنظر دارد.
شناخت نظام های تئاتر: استانیسلاوسکی، برشت، گروتفسکی و پیتربروک
شومیت میتر، عبدالحسین مرتضوی (مترجم)
قیمت پشت جلد: 26000 ریال
تعداد صفحه: 296
نشر: قطره (20 اسفند، 1384)
برتولت برشت"طنز درنده خويي
برتولت برشت؛آدمي كه ثابت ميكند آدم،آدم است
در جهاني كه شما ساختهايد بايد لغزشي باشد. چرا بر تبهكاري قيمت گذاشته، چرا انسان نيك را اينچنين بيرحمانه مجازات ميكنيد?برشت
آدم آدم است نمایشنامه ای جذاب و خواندی است که در ان برتولت برشت به نحوی زیبا و البته با غمی پنهان به وضعیت موجود زندگی بشر و بلاهایی که بر سر او می آید می پردازد. او در این نمایشنامه جذاب و غم انگیز, زندگی فردی را به تصویر می کشد که در برابر نیروهای بیرونی قطعه قطعه می شود و حتی تا جای می رود که خودش نیز بر خود رحم نمی کند و خود او نیز بر خویشتن خویش ضربه می زند. او شاید هزاران بار می میرد اما هیچ اتعراضی نمی کند. در پایان برتولت برشت پیشنهاد می کند که مردمان باید این وضعیت را تحمل یا به گونه ای دیگر بینش خود را نسبت به زندگی متحول کنند تا در برابر سیل حوادث در هم نشکنند.
اغلب هنر و ادبيات قديم در برابر نيروي تقدير وا ميماند. انسان بازيچهيي است كه جز به هنگام هلاك، راز سرنوشت خود را نميشناسد. تازه اين شناخت در حد همگان نيست، جوهري خاص و كوششي شگرف ميخواهد. آن وقت جوينده با چشمهاي حيرتزده ميبيند كه شناخت تقدير گرهيي از كارش نميگشايد، چون منشا اين راز نيرويي است برتر از اراده او.جوينده يابنده حيران و دردمند وا ميماند. لذت جستن به درد يافتن تبديل ميشود. برشت بر آن است كه راز تقدير را از آسمان به زمين بياورد، به ميان آدمها، به ميان همه آدمها. نه تنها آنان كه جوهري خاص دارند و پرده از چهره انسانياش برگيرد، تا مردم اين دوران بتوانند ببينند كه سرنوشت دردستهاي خود آنها است و اگر تقديري هست، ساخته خود آنها است.
رابطه برشت و سينما و اصولا نوع نگاه او به سينما، تكميل رابطه ارجمند اوست حول بسياري رشتهها، گستره بزرگمردي چون او پهندشت بيكراني است همگام با زندگاني او كه اغراق نيست اگر گفته شود او يك فرد نبود. كارنامه درخشان برشت در حوزههاي گوناگون هنري از داستان و شعر گرفته تا موسيقي و سينما بيانگر چيرگي او در بيان دردهايي است كه نسل روزگار او، نسل جنگ، نسل وحشت، نسل آرمان و... با آن دست به گريبان بود. زبان طنز برشت در رخنه در جوهره تابوهايي كه در سايه وحشت ميان دو جنگ وحشيانه، بر پيكره اجتماع، خواه مترقي و خواه ارتجاعي، صلابت و قاطعيت موهن خود را اعمال ميكرد. در حافظه ادبدوستان و فراتر از آن دردكشيدگان امروزي نيز، خاطرهيي است دهشتناك و جاودانه، چريكي متعلق به دوراني فراموش گشته كه سنگرهاي ريز و درشت سياست و هنر و اجتماع را همچون سايهسار آرامش آنگونه كه بود نپذيرفت و آن را به عزيمت گاهي بدل ساخت تا آيندگان او دريابند خلا ميان آرمان و عمل را. حضور چشمگير او در عرصه شعر كه جز در مواردي محدود، همان توصيف عارفانه شهودات بود كه منجر به انقلابي شد عليه تمام اين ساختارهاي سانتيمانتاليسم كه واپسگرايان سردمدارش نهايت هنرشان جز در بيدار ساختن غريزههاي خام نوجوانان پيشتر نميرفت. او در سالهاي مربوط به جنگ جهاني سراسر اروپا را در نورديد.
برتولد برشت )19561898( بدون ترديد يكي از پرنفوذترين چهرههاي تئاتري در سده بيستم است. چنان كه شايد بتوان تاريخ تئاتر سده بيستم را به دو دوره پيش از برشت و پس از برشت تقسيم كرد. برشت انبوه عظيمي از نمايشنامهها، اشعار و ترانه ها ، مباحث نظري در همه زمينههاي تئاتر و مقالات تحليلي و نقد از خود به جا گذاشت كه امروز همه در دسترس است. به علاوه او بدعتگذاري بود كه همه نوآوريها و نظريههايش را در شرايط گوناگون سياسي و اجتماعي به عمل در آورد و تاؤيراتي كه باقي گذاشت حتي براي مخالفانش سازنده بود. و بالاتر از همه اينها هم او بود كه براي تئاتر و عرصههاي نوينش تماشاگران جديدي فراهم آورد و تئاتر را در سطحي گسترده به ميان توده مردم برد. او نظريههاي خود را درباره «فاصله گذاري» درباره كاركرد عيني اجتماعي و سياسي تئاتر، «استفاده از حداقل دكور» و غيره در طول زندگي پربارش گسترش داد و آنها را مورد استفاده عملي قرار داد. برشت تحت تاؤير پيسكاتور تئاتر حماسي را صورتبندي كرد و آن را در مقابل تراژدي به زعم ارسطو علم كرد: ارسطو تراژدي را تقليد اعمال و حماسه را روايت و نقل داستان تعريف كرده بود، و براي تراژدي محدوديتهايي قايل شده بود، اما حماسه را در حقيقت شكل آزادتري از نمايش دانسته بود. برشت در آزاد كردن تئاتر از قيد و بندهاي سنتي و عادتي چندان پيش رفت كه معتقد شد با استفاده از تئاتر ايدئولوژيك و جامعهشناسانه ميتوان بر جامعه تاؤير مستقيم گذاشت يا حتي آن را تغيير داد. او خود گفته است كه تئاتر حماسي داستاني را به وسيله آدمهاي زنده و واقعي به سامان ميرساند، در حالي كه تئاتر دراماتيك داستاني را با كلمات بيان ميكند. هدف تئاتر حماسي قابل مشاهده كردن همه مقولات مربوط به سرنوشت و زندگي عملي و روزمره انسانها است. برشت گفته است نفت، تورم، جنگ، مبارزات اجتماعي، خانواده، مذهب، گندم، بازار گوشت، همه و همه ميتوانند موضوع نمايشهاي تئاتري باشند. برشت در سال 1949 در آلمان شرقي مستقر شد و در آنجا گروه معروف خود برلينرآنسا مبل را تاسيس كرد و كوشيد با استفاده از موسيقي، شعر و حتي نمايشهاي سرگرمكننده و كوچهبازاري داستان نمايشهايش را جذابتر و به عامه مردم، يا به زعم خود، به طبق كارگر نزديكتر كند او برخلاف بسياري از نظريهپردازان مدرن به داستان اهميت زيادي ميداد، اما بر آن بود كه لازم است شيوه داستانگويي را با زمان منطبق كرد. برتولت برشت در ايران بيش از هر درامنويس و نظريهپرداز معرفي، ترجمه و نقادي شده است. اما شايد به عنوان كارگردان كمتر شناخته شده است.
برتولت برشتبرتولت برشت (زاده ۱۰ فوریه ۱۸۹۸ - درگذشته ۱۴ اوت ۱۹۵۶) نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست بود.
او را بیشتر به عنوان نمایشنامهنویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و بهخاطر نمایشنامههای مشهورش میشناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوشقریحه نیز بود و شعرها، ترانهها و تصنیفهای پرمعنا و دلانگیز بسیاری سرود.
او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامهنویسی آغاز کرد و نخستین سرودههایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سرودههایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان میخواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود میکرد.
شعرهای نمایشی برشت را از مهمترین آثار او دانستهاند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامههای او شده و به مناسبتهای موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیش درآمد، میانپرده، موخره یا در میان متن آوردهشدهاند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزلآمیز هستند و زیر پوستهٔ شوخطبعانهٔ خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه کننده داشته و پیامرسان ایدههای نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامههای برشت دربرگیرندهٔ یک یا چند سرود، ترانه و شعر است.
نمایشنامه ها
زندگی گالیله /ننه دلاور و فرزندانش / زن نیک ایالت سچوان /دایره گچی قفقازی /آدم آدم است /ارباب پونیتلا و نوکرش ماتی /
مادر /سرود آنکه گفت آری و آنکه گفت نه
ازگفتارهاي برشت
«آنکه حقیقت را نمیداند نادان است، آنکه حقیقت را میداند ولی انکار میکند تبهکار است.»
زندگی گالیله، ۱۹۳۸/ ۳۹ میلادی
آندریا : «سرزمین فلاکت بار سرزمینی است که قهرمانی نپرورد.»
گالیله: «نه آندریا ، سرزمین فلاکت بار سرزمینی است که در آنجا نیاز به قهرمان باشد.»
زندگی گالیله، ۱۹۳۸/ ۳۹ میلادی
«اول شکم بعد اخلاق.»
اپرای صنارسیشاهی/ ۱۹۲۸
«جایی که بیعدالتی جایگزین قانون شود، مبارزه به وظیفهای مبرم تبدیل میگردد.»
«کسی که مبارزه کند، ممکن است شکست بخورد، ولی آنکه مبارزه نکند، شکست خورده هست.»
«هنر آینهای نیست که با آن واقعیتها را منعکس ساخت بلکه پتکی است که با آن باید واقعیت را شکل داد.»
«هنر را نمیتوان با سفارش پدید آورد، تنها چکمه را میتوان سفارش داد.»
برتولت برشت (1956 ـ 1898) در داستان كوتاه سقراطِ مجروح ديدگاه و نظرهاى هميشگىاش را دنبال مىكند: جنگ چيزى جز نوعى كسب و كار در خدمت مصالح عدّهاى خاص نيست؛ قهرمانبودن هم شغلى است مانند همه مشاغل ديگر ـــ نجاّر، پينهدوز، قابله، نانوا، رياضيدان ــــ كه چون براى خدمات آنها تقاضا وجود دارد لاجرم عَرضهاى نيز در كار خواهد بود. به نظر برشت، پيروزى در ميدان نبرد به همان اندازه به شجاعت فرد بستگى دارد كه به تأثير عواملى از قبيل جويدن پياز در افزايشِ دلاورىاش. اما آنچه در نهايت تعيين مىكند چه كسى تاج قهرمانى بر سر مىگذارد، هم بخت و تصادف، و هم اين واقعيت است كه افراد در رقابت براى پيشىگرفتن از ديگران گاه ناچارند براى از ميدان بهدركردنِ رقيبانِ خطرناك، به قهرمانشدنِ بىربطترين آدم رضايت بدهند.
داستان در چندين سطح و لايه روايت مىشود: در سطح روانشناسىِ اجتماعى (كسبوكارِ پرورشِ قهرمان)، جامعهشناسى (فرمانده، زير فشار افكار عمومى، حاضر است به پينهدوزِ فيلسوف تاج گل بدهد تا خودش زخمزبان نشنود و جماعتبگذارند رياستش را بكند)، و روانشناسىِ فردى (سقراط دست به تلاشى ناموفق براى فريب خويش مىزند، اما سرانجام درمىيابد كه زيانهاى حتمىِ اين كار بيش از عوايد احتمالى آن است: خوارشدن در چشم همسر بدخو اما خوشدل، در برابر چند دقيقه غريوِ تحسين مردمِ خوشخو اما بددل). سقراط را علم و فلسفه از افتادن در دام تزوير و ريا نجات نمىدهد؛ رودربايستى در برابر همسرش، و اين نگرانى كه از اين پس ناچار شود مدام نقش بازى كند و دستكم دو شخصيت داشته باشد، نجاتش مىدهد.
در فاصله سال هاي 1341 تا 1359 که سال هاي بسيار مهمي در حيات ملت ايران هستند، تمامي عرصه هاي زندگي مردم ايران در هيئتي انقلابي تغيير کرد.در اين فاصله زماني از نويسندگان خارجي بسياري که نمايشنامه هم مي نوشتند آثار بسياري ترجمه و منتشر شد، اما برتولت برشت نويسنده مارکسيست دوآتشه خوش اقبال تر از ديگر همکارانش بود؛ چراکه در مدت هجده سال نزديک به شصت عنوان کتاب چاپ شد که نام برشت را بر پيشاني خود داشتند و اکثر اين کتاب ها جز تعدادي انگشت شمار نمايشنامه هاي اين شاعر، داستان نويس، مقاله نويس، کارگردان و نمايشنامه نويس آلماني بودند. با اين آمار و استمرار طي نزديک به دو دهه برشت مي بايست جزء موثرترين نمايشنامه نويسان در تئاتر يا نمايشنامه نويسي ايران باشد اما اين طور نيست.
اينکه چرا چنين نشد، حتماً دلايلي دارد که تا به حال کسي به آن نپرداخته، شايد هم جواب اين سوال واضح باشد،از سال 59 به اين سو اگر نگوييم برشت دود شد و به هوا رفت که در واقع هم اين طور نبوده، در بهترين شکل، هرازگاهي دو، سه سال يک باري کتابي از او چاپ مي شود.
اين خانه براي همه ماست
گروه فرهنگي؛ زحمت بخش اصلي اين گفت وگو بر دوش ذبيح الله رحماني بوده اما چند سوال اول (که در متن مشخص شده است) بدون حضور ايشان و وقتي پرسيده شد که رضا رئيسي ميهمان گروه فرهنگي روزنامه اعتماد بود.
رضا رئيسي در کارنامه خود رمان هاي «کبوتر و قلب سنگي» ( کانديداي جايزه گلشيري) و «قهرمان من» ( از طرف نشر روشنگران و مطالعات زنان) را دارد که هر دو آنها به مساله جنگ و بازتاب هاي انساني و اجتماعي آن مي پردازند. او همچنين زندگينامه هايي را از چهره هاي تاريخي معاصر در قالب آثار داستاني تنظيم کرده است که از آن جمله مي توان به کتاب «همت» و «اسير0339» اشاره کرد. آخرين اثر او رمان قطار پنجاه وهفت است که به سال هاي انقلاب مي پردازد.
گروه فرهنگي ؛ مراحل بررسي رمان قطار پنجاه و هفت در ارشاد چقدر طول کشيد و آيا چيزي از اين رمان حذف شد؟
خدمت تان عرض کنم که من کار را به ناشر سپردم و فکر مي کنم به سرعت انجام شد و اگر اشتباه نکنم دليلش اين بود که يکي از دوستاني که در بخش بررسي ارشاد کار مي کند قبلاً در بخش ادبيات حوزه مسووليتي داشته. حقيقتش من چيزي از اين مراحل را متوجه نشدم. تنها چيزي که گفتند و آن هم پيشنهاد دوستان بود اسم کتاب بود.
-که نپذيرفتيد.
جمشيدي در تمامي رمان هايش نشان داده که به روايت هاي چندوجهي معتقد است و بر اين موضوع پافشاري مي کند. اما مشکلي که گريبان او را مي گيرد و تا پايان داستان رهايش نمي کند اين است که از روايت هاي متکثر صداهاي يکنواخت بيرون مي آيد و خواننده در منطق او که دائماً روايت را تغيير مي دهد حيران مي ماند. تقطيع در روايت و ايستايي در مقابل عناصر ثابتي که ارسطو بدان ها اشاره کرده پشتوانه فلسفي دارد و از زمان رفرماسيون در زيست بشر غربي براي خود جايگاه ويژه يي تعريف کرده است و اندک اندک با نظريه پردازي افرادي چون دوسوسور که زبان را در تقابل مخالفت ها و نفي ها تعريف کرده به ادبيات راه يافته است تا راوي به تعبير رولان بارت محلي از اعراب نداشته باشد و حتي خواننده با عمل خوانش (نه خواندن) به مرگ مولف پافشاري داشته باشد. استواري داستان هاي مدرن و بعد از مدرن برگرفته از منطق فلسفي است که نه تنها داناي کل بودن نويسندگان که حتي روايت کلان ديني را نيز برنمي تابند، حال اينکه نويسنده - وقت نيايش ماهي ها- درصدد نگاشتن داستان ديني است که مهم تر از همه مي خواهد روايت کلان خود را جار بزند. نويسنده در جاي جاي رمان اين نوع روايت را تکنيک خود قلمداد مي کند
تصوير زندگي در آينه خاطرات
در کوچه و خيابان
دکتر عباس منظرپور
انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي
چاپ سوم-1386 قيمت؛ 6000 تومان
خاطره نويسي همواره يکي از منابع مهم براي تحليل و بازنمايي مقاطع تاريخي و تشريح اعضا و جوارح جامعه جهت يافتن علل و توضيح وقايع بعدي و معلول ها است. در بازخواني خاطرات بايد دقت کرد که اين خاطرات را چه کسي و در چه شرايطي نوشته است. نويسنده کتاب، در کوچه و خيابان در خانواده يي از اصناف زحمتکش جنوب تهران بزرگ شد و در حال و هواي سياسي اجتماعي جنبش ملي شدن نفت قرار گرفت. زندگي کردن او با اقشار پاييني جامعه همراه با بينشي که از کوران مبارزات مردم به دست آورد به وقايع نگاري ها و شخصيت پردازي هاي او در اين کتاب عمق و جذابيت خاصي بخشيده است.
اين کتاب دور از نقدهاي جنجالي و پشتيباني گروه بندي هاي ادبي- فرهنگي اکنون به چاپ سوم رسيده است. اگرچه اين کتاب حاوي خاطرات نويسنده در شهر تهران است اما از آنجا که در کشورهاي در حال توسعه، شهر مرکزي(پايتخت) شهري سرنوشت ساز است و تکليف بسياري از مسائل فرهنگي، سياسي و اقتصادي کل کشور در اين شهر معلوم مي شود، لذا خواندن اين کتاب براي درک تاريخ معاصر ايران ضروري است.
مجموعه «کوارتت و مرگ دختر» شامل شانزده داستان کوتاه است که هر کدام داراي مشخصات ويژه خود هستند؛ از نظر زمان و مکان وقوع داستان، برخورد و نوع روايت داستاني توسط نويسنده نشان از تسلط و تجربه نويسنده در ساخت پرسوناي متفاوتي از خود براي روايت کردن داستانش مي دهد و همين طور تخيل آزاد و قوي او که مي تواند داستانش را از مکان و زمان موجود و تجربه هاي روزمره خارج و شخصيتي درخور همان تجربه خلق کند.
اما آنچه در کليت مجموعه مشهود است، نوع خاص داستان نويسي بي نياز در اين مجموعه است. داستان هايي که بيشتر به عنوان داستان هاي چخوفي مشهور است؛ شخصيت ها همه جا افتاده اند، گاهي در انتهاي داستان گره داستاني باز مي شود، خونسردي راوي براي ساخت فضا و شخصيتش بي آنکه بخواهد از حادثه بزرگ يا پيچيده يي حرف بزند. راوي که حرفش را مي زند، روايتش را مي کند و آرام از کنارت مي گذرد. در داستان «کسي براي کشتن» راوي به طور تک گويي دروني حادثه را از زبان شخصيتي روايت مي کند که احساس مي کند با حرف هايش باعث مرگ کسي شده که همه عمر به او حسادت مي ورزيده است؛ حادثه يي که در پايان مي فهميم يک خودکشي بوده، اما ميل راوي به مرگ دوستش باعث شده هميشه بار گناه مرگ او را به دوش بکشد.
آواز جان مريم
نويسنده: علي حسيني
ناشر: ققنوس - زبان كتاب: فارسي - تعداد صفحه: 94
اندازه كتاب: رقعی - سال انتشار: 1386 - دوره چاپ: 1
داستان کارگاهي
فرشته احمدي : قبل از اينکه ببينيم اصطلاح «داستان کارگاهي» درباره داستان هاي مجموعه «آواز جان مريم» مصداق دارد يا نه، خوب است به تعريفي اگر نه جامع و مانع لااقل واضح از اين اصطلاح برسيم. داستان هاي کارگاهي با وجود تعدد کلاس هاي داستان نويسي و جلسات داستان خواني، براي همه مان يادآور نوعي از داستان هستند که شايد وجه آماتوري آنها مشترک ترين ويژگي به ياد ماندني شان باشد. مشخصاتي که مي توان براي يک داستان آماتوري خوب برشمرد شايد همان ويژگي هايي باشد که داستان کارگاهي را قابل تعريف مي کند. اولين و مهمترين اين ويژگي ها تکنيک زدگي آشکار داستان هاست؛ تکنيک هايي که به واسطه آشنايي اوليه با عناصر داستان نويسي، دسته بندي انواع داستان و توجه کامل به مساله مهم «تفنگ چخوف» که ترجيع بند کلاس هاي داستان نويسي است، به شکلي واضح خط داستاني را در چنبره خود مي گيرد و در بسياري از موارد وجه قصه گويي داستان را فداي پاکيزه و بجا تعريف کردن داستاني کم جان مي کند. «چگونه گفتن» آنقدر بر «چه گفتن» پيشي مي گيرد که هر چيزي را مي شود به واسطه چند تکنيک ساده به داستان تبديل کرد. داستان تکنيکي را بايد از داستاني که در آن فرم درخشان تر از محتوا است، جدا کرد. در داستان هاي تکنيکي راهکار هاي مشترک و محدودي، بن مايه هاي داستاني را در مسيرهاي مختلف به داستان تبديل مي کنند. اما داستان هاي فرمال بسياري اوقات با فرم هاي منحصر به فردي که به خوبي در خدمت قصه گو و قصه اش قرار گرفته اند، به ياد ماندني مي شوند. مثلاً در رمان «دگرگوني» فرم رفت و برگشت داستان قابل انطباق با ذهنيت مرد قصه، حرکت قطارها و تغيير زن هاي زندگي اوست. در پاريس او عاشق زني است در رم و هر چه قطار به رم نزديک تر مي شود، خاطرات گذشته اش که درباره زني است در پاريس پررنگ تر مي شوند.
گفتوگوي شهريار مندنيپور با علي حسيني نويسنده "جان مريم"
نمي دانستم با فكرهايم چه كنم
هر نویسندهای، حتی نویسنده رمانهای بازاری، همواره دو خواننده را مدّنظر دارد. اگرچه آن دو ممکن است یک نفر باشند. خوانندههای گروه اول کسانی هستند که من آنها را خوانندگان «ابتدایی و ساده» مینامم خوانندگانی که کتاب را میخوانند تا ببینند در آن چه اتفاقی میافتد. اما دستهای دیگر از خوانندگان هم هستند که آنها را خواننده «دقیق و موشکاف» مینامم؛ خوانندگانی که به عقب بازمیگردند یا بازخوانی میکنند ـ حتی اگر عملاً این کار را نکنند ـ تا ببینند چگونه کتاب آنها را به عنوان یک خواننده ساده متقاعد کرده است. هر خواندنی شامل این دو لایه میشود و خواندنهایی هم هست که دو هزار لایه دارد. کتابی مثل بیداری فینیگان نوشته جیمز جویس را ممکن است خواننده ده هزار مرتبه بازخوانی کند و هر بار در آن یک رابطه نو، یک لایه نو، کشف کند. کتابهایی هستند که این تکثّر لایهها را کاهش میدهند، مثلاً یک دفترچه تلفن آن را به حدّاقل میرساند و کتابهایی هم هستند که به ورای تکّثر این لایهها گام میگذارند. من در نوشتن رمان از آفرینش چنین لایههایی لذت میبرم. در چنین کتابی کنایههای فرابنفش و اشارات و کنایاتی هست که احتمالاً فقط خودم درکشان میکنم. گاهی اوقات شده است که کسی به من گفته: «آن نکته را کشف کردم.» اما هنوز هیچکس تا به حال کشف نکرده که یکی از آن «فایلها» در کتاب آونگ فوکو داستانی است به قلم بنیتو موسولینی، چرا که من آن را واژهبهواژه نقل نکردهام بلکه با یک عالم چیز دیگر درهم تنیدهام. این کار برایم لذتبخش است. «بیلبو» یکی از شخصیتهای داستان آونگ فوکو، با خاطرات ادبی بازی میکند و از موسولینی نقل قول میآورد؛ او در جوانیاش رمانی نوشته و در آن از یک راهب اهریمنی که در صومعهای سکنا گزیده، صحبت میکند. پنجاه شصت صفحه اول کتاب نام گل سرخ خیلی سخت است برای اینکه خواننده تمرین لازم را انجام بدهد. خواننده باید یاد بگیرد که وقتی میخواهد از کوه بالا برود چطور نفس بکشد. من کتاب جدید خودم را با یک نقل قول به زبان عبری آغاز کردهام که هیچکس معنایش را نمیفهمد. با اینکار خواستهام بگویم: « خوب، میخواهی در این بازی شرکت کنی؟ تو دوست من هستی و ما با هم حرکت میکنیم. در غیر این صورت برای من و تو خیلی بد خواهد شد.» به گمانم این حرف درست نیست که میگویند کتابهای من غیرقابلفهماند؛ برعکس خودم فکر میکنم بهنوعی یک نویسنده عامهپسند هستم. البته یک چیزهای کاملاً دشواری در کتاب میآورم اما به خوانندهام سرنخهایی میدهم تا آنها را بفهمد.
ما داريم به بحراني ترين قسمت سال براي مغازه ها و سوپر مارکت ها نزديک مي شويم؛ ماه منتهي به کريسمس زماني است که تمام فروشگاه ها محصولات خود را در سريع ترين زمان ممکن مي فروشند. بابانوئل براي بچه ها فقط يک معنا دارد: هديه. اين بابانوئل البته ربطي به سنت نيکولاس ندارد؛ سنت نيکولاس که همان بابانوئل واقعي بود با معجزه خود براي خواهران فقير جهيزيه فراهم مي کرد تا آنها بتوانند ازدواج کنند و در منجلاب فحشا نيفتند.
انسان ها موجوداتي مذهب گرا هستند. زندگي بدون توضيحات و اميدي که مذهب به آدم ها مي دهد به لحاظ روانشناختي بسيار دشوار است. شما مي توانيد اين مسأله را در زندگي دانشمندان اثبات گراي (پازيتيويست) قرن نوزدهم مشاهده کنيد.
آنها مصرانه مي گفتند که عالم هستي را از ديدگاه صرفاً مادي توضيح مي دهند؛ با اين حال شب که مي شد در جلسات احضار روح شرکت مي کردند و سعي مي کردند روح مردگان را احضار کنند. حتي در اين روزگار هم من اغلب دانشمنداني را مي بينم که بيرون از دنياي تنگ و محدود نظم و اصول خود، به خرافات اعتقاد دارند. آنها آنقدر به خرافات اعتقاد دارند که بعضي وقت ها با خودم فکر مي کنم اگر آدم بخواهد بي ايمان باشد بايد فيلسوف باشد و يا شايد هم کشيش.