|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
درحوالي عيد
چشم شكوفه به شادي خنديد
وبامهرباني دست به سوي سبزه كشيد
وآهسته با نركس مست نجوا كرد
جويبار به سوي دشت روان شد
وآمدن بهار را به گل هاي صحرايي شادباش گفت
درحتان همراه با نسيم بهاري در كنارهم آواي شادي سر دادند
جهان رنگارنگ شد وكودك به لباس نو خنديد.
****
همراه با بهترين شادباشهاي نوروزي فرارسيدن بهارو عيدباستاني راتبريك ميگويم وبراي تمامي ملت ايران به ويژه آنهايي كه با حضور سبزشان دراين وبلاگ براي من موجب افتخارگرديدند آرزوي بهروزي.سربلندي.شادي.بركت وسلامتي دارم.
10 سال قبل که کورت ونه گات رمان «زمان لرزه» را منتشر کرد، اين نويسنده مايوس و خشمگين اعلام کرد کتاب ديگري نمي نويسد. به لحاظ فني هم او اين کار را نکرد. ونه گات در «انفيه دان باگومبو» که سال 1999 منتشر کرد صرفاً داستان هايي را که پيشتر اين ور و آن ور چاپ کرده بود، گردآوري کرد و در سال 2001 هم که «عافيت باشه دکتر کوïرکين» را منتشر کرد تنها چند قطعه مختصري را که در راديوي نيويورک اجرا کرده بود، جمع آوري کرد. «مرد بي وطن» هم مانند دو سلفش مجموعه يي از آثاري بود که قبلاً منتشر کرده بود و غالب شان بين سال هاي 2003 تا 2005 در روزنامه اين ديز تايمز (در اين روزگار) درآمده بود.
هرچند ماحصل داستاني ونه گات همواره در کانون توجه مان بوده، مقالاتش را منظماً در نشريات مختلف منتشر مي کرده. آثار غيرداستاني ونه گات که وجه مشخصه شان اکتشاف متهورانه همان درونمايه رمان ها و داستان هاي کوتاهش است و غالباً در کتاب «ومپيترها و فوما و گرانفالون ها» گردآوري شده، همواره عاجل ترين مقولات معاصر را از منظر آزادانديشي ليبرال بررسي مي کند. جاي تعجب نيست لحن ونه گات در سرتاسر مرد بي وطن با همان لحن نسبتاً چپ گرايانه مطبوعاتي همساز است که بسياري از نوشته هايش در آنها منتشر مي شده. هرچند او در کتاب مرد بي وطن از موضوعاتي پراکنده مثل تاريخ امريکا و علم و پيشه داستان نويسي و اهميت فائق کار خلاقه در بقاي اندک خوشحالي مانده در جهان صحبت مي کند، موضوعي که اين کتاب به نظر مي رسد بر محور آن مي چرخد سياست معاصر است. متاسفانه با وجود آنکه ديدگاه هاي ونه گات درباره طنز و اومانيسم و پيري و هنر لطافت احساس برانگيزي دارند، آراي سياسي اش گويا بي مزه و ناپخته هستند.
در فيلم رم فليني سکانس تکان دهنده يي هست؛ حفاران مترو، در عمق زمين با يک نقاشي تاريخي، با يک ديوارنگاري دوره روم باستان روبه رو مي شوند که زنده و جاندار و شگفت انگيز است اما به تدريج و به خاطر هواي تازه رنگ ها به سرعت محو مي شوند و ناگهان آن نقاشي باقي مانده از صدها سال پيش رنگ مي بازد و در مدت کوتاهي جز خطوط محو چيزي از آن باقي نمي ماند و براي حفظ آن هم هيچ کاري نمي توان کرد. تا عمر سينما نزديک به يکصدسالگي نرسيده بود، بسياري گمان مي کردند که سينما، همچون آن هواي تازه، تئاتر، کتاب، نقاشي و بسياري از پديده هاي بشري را محو خواهد کرد؛ هجوم مردم به سينماها، کم شدن شمار تماشاگران تئاتر، خوانندگان کتاب و... دلايلي بود که اين پيش بيني را موجه مي کرد، اما در گذر زمان و هنگامي که هنرمندان و نويسندگان، زمانه جديد را دريافتند و اهميت اين زبان جديد را دريافتند نگراني جايش را به شادماني داد چرا که همين فيلم يا به عبارت ديگر هنر سينما بود که بسياري از رخدادهاي محو شدني را ثبت و از مرگشان جلوگيري کرد و هنگامي که تئاتر به ياري سينما شتافت، زماني که کتاب به مدد سينما آمد معلوم شد که هنرها، مشروط به اينکه برخاسته از يک نياز عميق و اصيل بشري باشند نه تنها با حضور پديده هاي جديد و شگفت انگيز از ميان نمي روند بلکه اقليم هاي جديد پيش رويشان گشوده مي شود. اين توصيه را لئو تولستوي نابغه، به نويسندگان هم عصر خود کرد که سينما را بشناسند تا نوع نوشتن و طرز نوشتن شان بهبود يابد و از کيفيت بالاتري برخوردار شود. اين را کسي گفته بود که پيش از تولد سينما جنگ و صلح را آفريده بود، کسي که به باور من نه تنها قلمش مستندسازي غريب و بي همتا بلکه، انگاري ذهن و روان شخصيت هاي رمان را نيز «آنژيوگرافي» کرده است. به هرحال او به سينما همچون يک رقيب بي مقدار و بي ارزش نگاه نکرد و اتفاقاً صحت اين نگاه سالم سال ها بعد خود را به نمايش گذاشت. پس امروز اگر سينماگراني يا اهل قلم سينما چون گلمکاني، رحيميان و اميد و ارجمند «در خانه سينما» به خاطر «کتاب ها» و نوشته هايشان جايزه مي گيرند، نه تنها عجيب نيست بلکه پيام جهان کتاب است به تولستوي نابغه؛ ادبيات، تئاتر، هنرهاي تجسمي، سينما، راديو، تلويزيون و هر پديده و رسانه ديگري که هست يا ظهور خواهد کرد، نمي تواند ميراث هزاران ساله بشر، کتابت را جدي نگيرد، دست کم بگيرد يا تصور کند که «هواي تازه يي» است که «کتاب» را محو خواهد کرد. البته شرط بقا، نوشدن و پوست انداختن و نوزايي است که «کتاب» نيز با حفظ اين شرط در مقابل همه پديده هاي نوظهور تاب آورده است و جز اين راهي نيست./بهروز غريب پور
مي گويد که گل ها را خودش مي خرد. روزي در اواسط ژوئن، صبح زود، پس از اينکه بيداري اش با فکر کردن آغاز مي شود. روز ميهماني است. (وظايف لوسي سرکارگر خانه، آمدن کارگران براي بيرون آوردن درها)، روزي پر از کار براي زني که قبلاً به خاطر شنيدن قابليت عجيبش در ميزباني، از زبان کسي که عاشقش بوده، گريسته است. و روز آغاز مي شود. با غژغژ لولاهاي پنجره، شيرجه زدن در هواي خنک صبح ماه ژوئن و تصوير آزارنده و دوست داشتني «پيتر والش»، مردي که سال ها پيش «کلاريسا» عاشقش بوده، و با اين وجود به او جواب رد داده، با «ريچارد دالاوي» ازدواج کرده، و هنوز پس از سال ها وقتي چشم باز مي کند، نفس مي کشد، و کارهايي که بايد طي روز انجام دهد، يکي يکي در ذهنش به او سلام مي کنند، جزء اولين تصاوير ذهني اوست. بجا بودن، حضور تصوير «پيتر والش» در چنين زماني (اول، در سطر هاي ابتدايي رمان و دوم هنگام بيدار شدن کلاريسا از خواب، پس از سال ها) در ذهن قهرمان اصلي داستان ً «خانم دالاوي» و شناساندن «پيتر والش» به عنوان قهرمان دوم، در شرايطي که در ادامه داستان يا حتي در ابتداي آن بسيار دقيق اشاره مي شود که «پيتر» حدود پانزده سال است عملاً هيچ حضوري در زندگي «کلاريسا » ندارد و «کلاريسا» با علاقه و انتخاب خود، و نه به اجبار يا ترديد، «ريچارد» را به «پيتر» ترجيح داده است، کمي براي کسي چون «ويرجينيا ولف» نا استادانه، احساساتي وار، و از دست در رفته به نظر مي رسد و شايد اين اولين نکته يي است که براي مخاطب، البته نه در بار اولي که رمان را مي خواند، بلکه وقتي به تفکر مي نشيند، يا براي بار دوم، خصوصاً بيست صفحه اول رمان را مرور مي کند، سوال برانگيز است. اينکه چرا مخاطب در برخورد اول با اين سوال درگير نمي شود، به مهم ترين و مشخص ترين ويژگي سبکي اين متن، يعني پيچيدگي به علت هجوم تلفيق شده تصوير و تفکر برمي گردد.
سرم را به شيشه تاکسي تکيه داده بودم و چرت مي زدم، احساس کردم کسي صدايم مي کند. چشم هايم را باز کردم. مردي که کنارم نشسته بود آرام تکانم مي داد. «ببخشيد، خيلي عذر مي خوام.» «جانم.» مرد گفت؛ «شما تو روزنامه چيز مي نويسين؟» «بله.» «مي شه يه لطفي به من بکنيد؟» «در خدمتم.» مي خواستم اگه زحمتي نيست زندگينامه منو تو روزنامه بنويسيد که بقيه بخونن.» گفتم «من هفته يي هفت هشت خط بيشتر نمي نويسم، يه کوچولو پايين صفحه.» مرد گفت؛ «مي دانم، منم زندگينامه ام رو خيلي خلاصه مي گم، آموزنده است، بقيه بخونن درس مي گيرن. چهار خط هم بيشتر نيست.» گفتم؛ «بفرماييد.» مرد گفت؛ «من پنجاه و يک سال پيش در يکي از شهرستان هاي اطراف تهران به دنيا آمدم، در بيست و چهار سالگي ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و يک پسر شدم. زندگي ام فراز و فرودهاي زيادي داشته و تا چند وقت ديگر هم مي ميرم. تمام شد.» کمي گيج شده بودم. گفتم؛ «مطمئنيد تا چند وقت ديگه مي ميريد؟» گفت؛ «بله.» بعد گفت؛ «شما خودت هم تا چند وقت ديگه مي ميري.» گفتم؛ «اون وقت اين زندگينامه شما کجاش آموزنده بود؟» گفت؛ «شما بنويس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جاي آموزنده اش رو پيدا مي کنه.» سروش صحت
از خاموشی خسروشاهانی، طنز نويسی كه به "عزيزنسين" ايران شهرت داشت، سالهای چندانی نمی گذرد. خراسانی بود و لهجه نيشابوری اش شناسنامه زبان تند و گاه تلخش بود. شيرين مینوشت اما تلخ و صريح سخن میگفت!
در هر تعريفی و خاطره شاهانی، حتی در جدی ترين آنها، نكتهای از طنز نهفته بود. حتی در آخرين مصاحبهای كه در بسترمرگ برای تدوين تاريخ شفاهی مطبوعات ايران كرد. او كه سالها خبرنگار مجلسين بود و قلمزن شناخته شده روزنامهای نظير كيهان و مجلات معروف و پرتيراژ زمانه اش، وقتی خواست در باره آشنائی مادر و پدرش سخن بگويد، چنين گفت:
دهم دی ماه 1308 درنيشابور به دنيا آمدم. پدرم علی اصغرنام داشت. متولد قوچان و كارمند دولت بود. مادرم علويه بيگم متولد تهران بود. خانواده مادرم برای زيارت رفته بودند مشهد. مقدمات ازدواج پدرو مادرم درهمان سفر زيارتی فراهم شد!
15 بهمن 1322، درجريان جنگ جهانی، پدرم رفت زيرماشين متفقين. فوت كرد و من ناچارشدم درس را رها كنم و بدوم دنبال نان.
دايی من پيشكار دارايی مشهد بود. به مشهد رفتم و به وسيله او دراداره دارايی مشهد مشغول كارشدم. درآن زمان دارايی زاهدان ضميمه دارايی مشهد بود. به توصيه دايی مرا به زاهدان منتقل كردند. چون مزايای زيادی داشت. حقوقش خوب بود. بدی آب وهوا میدادند. دايی به من لطف كرد.
ازسال 1326تا 1329 درزاهدان بودم. همانجا با " ندای زاهدان" و "پيام سيروس" شروع كردم به همكاری. مطالب سياسی مینوشتم.
ازسال 1329 برگشتم به مشهد و تا 1336 درمشهد زندگی كردم.ازسال 1334 تا 1336 با روزنامه "خراسان" همكاری كردم. تهرانيان مديرمسئول بود. ازاول فروردين 1334 تا 21 دی 1336.
مجله «مسائل ایران» (1) در شماره 4 ، دوره دوم (اول بهمن 1342خورشیدی) « از نویسندگان و صاحب نظران خواست که درمورد "خلقیات یک ایرانی امروز" آینه تمام نمایی فراهم نموده و به دفتر مجله بفرستند. » (2) که یکی از جستارهای پرمایه و ژرف نگرانه ای که فرستاده شد و در سال 1343خ. در آن نشریه به چاپ رسید، جستار بلندی بود که زنده یاد محمد علی جمالزاده (3) در فروردین 1343خ. در ژنو نوشته و به دفتر مجله فرستاده بود که به نام "خلقیات ما ایرانیان" در دو مرحله به چاپ رسید. از آنجا که این جستار و دیدگاه انتقادی، تند و صریح جمالزاده نظر مخالف و موافق شماری از اندیشه ورزان آن روزگار را به خود جلب کرد و گفتمان تازه ای را در این میدان گشود، آن نشریه بر آن شد تا در سال 1345خ. آن جستار دو بخشی را به گونه ی کتابی جداگانه به چاپ برساند(4). نیز گزیده ای از آن را مجلهء «خواندنی ها» در آن سال ها در چند شماره ی خود به چاپ رسانید. پس از نشر کتاب، جدا از اعتراض ها و مخالفت های برخی از نویسندگان، توجه ساواک و اداره ی نگارش وزارت فرهنگ نیز به این کتاب جلب می شود که، پس از یک سال، از نشر کتاب جلوگیری و از کتابفروشی ها جمع آوری می شود(5). بنا بر تحقیق ما، پس از چاپ نخست در تهران به سال 1345خ.، تا سال 1363 خ. چاپ دیگری یافته نشد. در این سال، یعنی پس از گذشت 18 سال، در ایالت فلوریدا ی آمریکا، "بنگاه معرفت" با حذف دیباچه ی چاپ تهران، و آوردن نامه ی مورخ 25 بهمن 1342 خ. جمالزاده به "مدیرمجله مسائل ایران"، و نیز "دیباچه ای تازه" و "تذکراتی در باره ی کتاب" از جمالزاده، کتاب دوباره چاپ شده است. "نشرنوید" در آلمان نیز در سال 1371خ. با عنوان "باز چاپ" و با همان نام، ولی بدون دیباچه ی تازه ی جمالزاده، و بدون هیچگونه اشاره ای به چاپ های گذشته و پیشینه ی کتاب، آن را با همان دیباچه ی کوتاه جمالزاده،که در چاپ نخست آمده بود، چاپ کرد.
«گلگشت خاطرات» تازه ترین کتاب ایرج پزشکزاد، نویسنده و طنزپرداز برجسته ایران، است که اخیرا توسط «نشر کتاب» در لسآنجلس منتشر شده است. ایرج پزشکزاد در این کتاب مجموعه سیزده طنز کوتاه را در اختیار خوانندگان مینهد.
این طنزها، که مانند دیگر آثار پزشکزاد همواره دارای زمینه واقعی هستند، از دوران پس از جنگ جهانی دوم که وی در پاریس به تحصیل مشغول بود تا امروز و حتی پس از مرگ وی را در بر میگیرد. پزشکزاد، با یادی از تورج فرازمند که از دوران دانشجویی با وی دوست بود، با تصویر روحیه «سفلگی» برخی از هموطنان، با همدستی فرازمند، آنها را راهی سفارت ایران میکند تا از سفیر نه تنها «بارانی» بلکه «خانم» دریافت کنند. «سفله» را در تمامی این روایات در چهرههای گوناگون میتوان شناخت. گاه شاعر و پژوهشگر است، گاه سرهنگ و سرلشکر. گاه آیتالله و روحانی است، گاه آشپز و قصاب. گاه پزشک و دکتر است، گاه حاجی آقا. گاه رییس جمهوری است و گاه استاد فلانی ...
«سفلهپروری»، آنگونه که در شعر حافظ آمده است، آن روی سکه این «سرزمین پرگهر» است که ایرج پزشکزاد در طنز «باغ دلگشای من» به آن اشاره میکند. در این میان حکایت حسادت پزشکزاد در «حسود هرگز نیاسود» واقعا شنیدنی است. امکان ندارد حدس بزنید او به چه و به که حسودی میکند. به «خندهء مستمر» پرزیدنت خاتمی! دلایلاش هم بسیار منطقی است:
«یک وقت هست که یکی دارد «رساله دلگشا»ی عبید زاکانی را میخواند، یا به تماشای بذلهگویی و طنزپردازی های هادی خرسندی نشسته و میخندد که البته طبیعی است. ولی وقتی کسی همین طوری بی علت ظاهری، سال به دوازده ماه در سفر و حضر، در گرما و سرما، بعد از دیدار با حجتالاسلام رفسنجانی و آیتالله مشکینی یا بازدید آیتالله جنتی، به نشاط است و خندان، الزاما باید یک احساس امن و آسایش و راحتی وجدان و رضایت کامل از وجود خود و از ایفای بی عیب و نقص وظایف خود در هر زمینه، داشته باشد. این احساسی است که ظاهرا برای پرزیدنت مدام فراهم است و برای من عمری است که فراهم نشده که نشده و حسرتش به دلم مانده که مانده!»
شعرهايي از ايرج ميرزا - خسرو شاهانی - منوچهر محجوبی
شعرهايي از ايرج ميرزا - خسرو شاهانی - منوچهر محجوبی
بنده هم مثل شما سال و مهی می كشيدم نفسی گاه گهی
شعرهايي كه در اينجا مي خوانيد سه شعر طنز است كه توسط ايرج ميرزا، خسرو شاهانی و منوچهر محجوبی بعنوان يادگار پس از مرگ سروده شده است. هر سه شاعر حتی برای پس از مرگ هم تعهد اجتماعی و انسانی خود را با توجه به مشكلات و مسائل خاص دوران خود حفظ كرده و در شعر خود نشان می دهند.
ايرج ميرزا
ای نكويان كه در اين دنيائيد
يا از اين بعد به دنيا آئيد
اين كه خفته ست در اين خاك منم
ايرجم، ايرج شيرين سخنم
مدفن عشق جهان است اينجا
يك جهان عشق نهان است اينجا
آن كه از مال جهان هستی بود
صرف عيش و طرب و مستی بود
هر كه را روی خوش و خوی نكوست
“ به داستان اعتقاد داشته باش و نه به داستان نويس!، همه ما به نوعي نيهيليست هستيم ، پيش ازآنكه قصد رمان نويسي داشته باشي، رمانهاي داستايوسكي و بالزاك را دقيق بخوان !“.
ابتدا حكم اعدام ، سپس تغيير آن به حبس ابد، هشت ماه سلول انفرادي، و سرانجام 10 سال حبس و كار اجباري درميان جنايتكاران و زندانيان غيرسياسي، موجب شد كه داستايوسكي، نويسنده روس و يكي ازنويسندگان رئاليسم انتقادي ادبيات جهان، نه تنها به نيهليسم اجتماعي برسد، بلكه با شخصيت هاي گوناگوني از انسانيت آشنا گردد و شاهد دوئاليسم و ثنويت رواني و رفتاري انسان درآن شرايط سخت و حيواني گردد. او بعد از بازگشت از بازداشتگاههاي سيبريه، چنان از نظر رواني خورد شده بود كه اميد به هرگونه انقلاب اجتماعي را ازدست داد و بعد بجاي سوسياليسم آته ايستي پيشين خود ، به مسيحيت ناسيوناليستي روس پناه برد.
ميخائيل باختين مي نويسد كه در رمانهاي قطور داستايوسكي، همچون جلسات بحث روشنفكران، چند صدايي ايدئولوژيك حاكم است ، چون در آنها گاهي : سوسياليستها ، اوتوپيستها، آنارشيستها، انقلابيون، دمكراتها، اصلاحگرايان، مذهبيون، غرب گرايان، آته ايستها، زيباگرايان، رمانتيكها، عمل گرايان، وغيره ، با روشي ديالكتيكي، با هم به بحث و جدل مي پردازند. امروزه ادعا ميشود كه منظور داستايوسكي در اين رمانها، تبليغ يك نظر يا جهانبيني نيست، بلكه او ميخواهد هنر را با كمك طرح تضاد و تناقض هاي بحث به پيش ببرد. او با كمك : جهانبيني ها . سيستم هاي منطقي، اعترافات ديني، آموزشهاي فلسفي، و درسهاي روانشناسي، بحث هاي شورانگيزي پيرامون : دولت، كليسا، آزادي، عدالت، خدا، شيطان، نيكي، پليدي، و غيره را اغاز ميكند تا از شك خواننده به آته ايسم نيهليستي برسد. داستايوسكي بعدها اعتراف نمود كه با بحث اينگونه مطالب شبه مذهبي، بيشتر به آته ايسم و شكاكي رسيد تا به شناخت خدا و مسيحيت . امروزه صحت غالب ايدههاي طرح شده او، پرسش يرانگيز است، چون براي او هميشه تعثير هنري مهم بوده است.
محمد صالحعلاء يك نوستالژي در قيد حيات است. يك حس دلتنگي سيال در نگاهها و آواها. او حس مشترك همه آنهايي است كه دلشان براي همين لحظهاي كه الان رفت، تنگ ميشود و دوست دارند همه لحظات را در جيبهايشان نگه دارند. از اين حيث مصاحبه با صالح علاء هم سخت است و هم جذاب.
سخت است چون تا بخواهي چانهاش را گرم كني، كلي بايد چانه بزني و جذاب است از اين لحاظ كه وقتي چانهاش گرم شد، حرفهايي ميزند كه در بساط هيچ سمساري يافت نميشود. ويژگي كار صالح علاء در كلام نهفته است، در كلمه. اين ويژگي شاخصه همه رشتههاي هنري است كه او بر آن دستي به نوازش برده است، در بازيگري، مجريگري، ترانه و حتي تجسميهايش نيز با نامهايشان ماندهاند. او كلمات را يك بار ديگر ميزاياند. به عبارت بهتر، آنها را طوري ادا ميكند كه گويي همين حالا زاده شدهاند، همين حالا از راه رسيدهاند و اين خود شعر است. حتي بعضي اوقات اين كلمات تازه تولد يافته نارسند، يا لااقل پخته نيستند، طعم كالي دارند، اما لطافتشان كه به خاطر نوزاديشان است، غالب ميشود و باز هم جذابشان ميكند، مثل نوزادي كه گرچه هنوز ريخت نگرفته اما عزيز است و لطيف! محمد صالح علاء كلمات را هر بار، دوباره ميبيند مثل گياهي تازه رسته از خاك؛ به آن با تعمق نگاه ميكند و بعد به عنوان اولين بشر، ميخواندشان. براي همين هم هست كه جملاتش، از كلماتي تشكيل شده كه شنونده در ابتدا تصور ميكند، تاكنون آنها را نشنيده است، گمان ميبرد او به زباني ديگر سخن ميگويد... آري، او به زباني ديگر سخن ميگويد كه شعر است، حتي با وجود اينكه يك شعر هم نگفته است، اما او يك شاعر است! چيدمان دفتر <نشاني> به قسمي است كه از همان لحظه اول ميفهمي با كس ديگري طرف هستي، تخته سياهي بزرگ كه روي آن جملاتي ترانه وار نوشته شدهاند، پروژكتورها، نورها و بقيه اسباب طوري كنار هم قرار گرفتهاند كه انگار ميكني روي سن رفتهاي...
سيد غلامرضا روحاني متخلص به اجنه، دهم ذيحجهي سال 1314 هـ.ق مطابق با 21 ارديبهشت سال 1276 ش در مشهد به دنيا امد.
پدرش ميرزا سيد شكرالله خان متخلص به آزادي بود و جدش ميرزا سيد محمد تفرشي متخلص به علي، هر دو شاعر و از منشيان زمان قاجار .
غلامرضا از نوزده سالگي به سرودن شعر پرداخت. در تهران زندگي ميكرد و مشاغل دولتي او، در وزارت دارائي (اداره ماليه آن روز)، و شهرداري (بلديهي آن روز) بود.
بيست و يك سال داشت كه سرودن شعر فكاهي را آغاز كرد و شعرهايش در نشريات: گل زرد، اميد، نسيم شمال، ناهيد، توفيق و فكاهي نامههاي ديگر چاپ شد.
در سال 1300 به عضويت انجمن ادبي ايران درآمد. اين انجمن ابتدا در منزل شيخالرئيس افسر و بعدها در منزل استاد محمد علي ناصح برقرار گرديد. در سال 1302 به همكاري با بعضي كلوپهاي نمايش و موسيقي، از جمله جامعهي باربد پرداخت كه استاد اسماعيل مهرتاش مؤسس آن بود. روحاني شهرهاي زيادي براي نمايشنامهها و پيش پردهها سرود كه بيشتر، درونمايه فكاهي داشت و بسياري از آنها بر سر زبانها افتاد.
در سال 1313 مجموعهاي از شعرهايش با نام «طليعهي فكاهيات روحاني» با مقدمه سيد محمد علي جمالزاده چاپ شد و در سال 1343 كليات آثار او با مقدمه استاد جمالزاده منشر گرديد.
سيد غلامرضا روحاني سرانجام در شهريور سال 1364 ش. در هشتاد و هفت سالگي در تهران درگذشت.
استاد جمالزاده او را رئيس طايفهي فكاهي سرايان مينامد. ملكالشعراي بهار در شعري، به دنبال ايرج ميرزا و سيد اشرفالدين گيلاني (نسيم شمال) از او نام ميبرد.
روحاني به زبان مردم كوچه و بازار ميسرود و تكيه كلامها، اصطلاحات و ضربالمثلهاي معمول زندگي روزمره را به كار ميبرد در عين حال، از ركيك گويي نيز پرهيز داشت. آثار او، از جهت آشنايي با زبان مردم دوران خودش و فرهنگ لغات عاميانه، بسيار قابل توجه است و آيينه تمام نماي گفتار، كردار و پندار تودهي مردم در زمان خودش است. او، به بديع، عروض و قافيه احاطهي كامل داشت و آنها را بدرستي در اشعارش به كار ميگرفت، با شيوهاي كه به سادگي و رواني آثارش نيز لطمه اي وارد نيايد.
گابریل گارسیا مارکز- نویسنده ای که خیال پردازی هایش را جادوی بزرگ ادبیات معاصر جهان خوانده اند - ۸۰ ساله شد.
خالق صد سال تنهایی در حالی روز تولدش را جشن می گیرد که مدتها است ‘یک خط هم ننوشته است’.
اما امسال مناسبت خاصی برای مارکز دارد؛ زیرا رمان صد سال تنهایی او چهل ساله خواهد شد.
آثار مارکز خوانندگان بسیاری در سراسر جهان دارد و رئالیسم جادویی در آثار او چنان واقعیت و خیال را با هم درمی آمیزد که مرزی برای تشخیص آن باقی نمی گذارد.
بی سبب نبود که مارکز شهری خیالی با نام ماکوندو را در آثارش خلق کرد؛ شهری که تا حد زیادی الهام گرفته از دهکده آرکاتاکا یعنی محل گذران دوران کودکی او در شمال کلمبیا بود
ماکوندو در صد سال تنهایی و آثار دیگر مارکز، شهری از ‘تخیلات واقعی و واقعیات تخیلی’ است و مارکز در این رمان چنان جزییات دقیقی از آن به دست می دهد که نمی توان باور کرد چنین شهری وجود ندارد.
مارکز با این ترتیب در ‘شکستن خطوط مشخص بین واقعیت و خیال’ کاملاً موفق عمل کرده است.
مارکز خود نیز اذعان می کند که این روش روایت داستان، الهام گرفته از نحوه قصه گویی مادربزرگ مادری اش است:”مادربزرگ چیزهایی تعریف می کرد که فراطبیعی و فانتزی به نظر می رسیدند اما او آنها را با لحنی کاملاً طبیعی تعریف می کرد.”
محمد صالح علا در سال 1331 در شهر اراك متولد شد. وي فوق ديپلم سينما و تلويزيون از مدرسه هنرهاي دراماتيك رويال آكادمي لندن سال 1356 و همچنين ليسانس بازيگري و كارگرداني از دانشكده هنرهاي دراماتيك سال 1359 و فوق ليسانس زبان و ادبيات فارسي از دانشكده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايي سال 1374 بوده است. آغاز فعاليت هنري او از سال 1347 با قصه نويسي و قصه خواني در راديو و سپس نويسندگي متن برنامه ها و نمايش نامه ها بود. فعاليت سينمايي را از سال 1347 با ساخت فيلم هاي تبليغاتي و بازي در سينما را از سال 1365 با تيغ و ابريشم كاري از مسعود كيميايي آغاز كرده است. محمد صالح علا نام و چهره اي آشناست. مجري پرطرفدار و احساساتي شب هاي راديو، کارگردان سريال ها و برنامه هاي متفاوت تلويزيوني، بازيگر سينما که آخرين بار در نقشي غيرمتعارف در شوکران بهروز افخمي ظاهر شد و ترانه سراي قديمي.
پنجره
پنجره باز و بسته كن
ياد هوای ابری و
ابرهای دل شكسته كن
پنجره باز و بسته كن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته كن
در پی پاره تنم
زخمی و دربه در منم
لالام و در سكوت خود
بر سر و سينه می زنم
روزی نمی رسد كه من
به دوری تو خو كنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو كنم
محمد صالح علا

کم پيش مي آيد اين روزها برنامه يي شبانه آن قدر چنگ به دلت بزند که بشود آن را براي تماشا توصيه کرد. اغلب برنامه ها به لحاظ ساختار و قالب به تکرار و تقليد افتاده اند. انتظار برنامه يي متنوع و هيجان انگيز که ناشي از ساختار آن باشد، توقع زيادي است. برنامه هاي ترکيبي براي پرکردن آنتن و نه مفيد بودن براي مخاطب و سرگرم ساختن او ساخته مي شود.
در اين ميان اگر برنامه يي نيز کمي پا را از گليم فراتر بگذارد، آن وقت هزار ايراد برآن وارد مي شود تا زياد ضعف برنامه هاي مشابه به چشم نيايد. برنامه هايي نيز هستند که با هزار ترفند قصد دارند تنها مخاطب را سرگرم کنند و آن چنان چيزي عايد آن نکنند. از اين دست برنامه ها اين روزها زياد در شبکه هاي مختلف ديده مي شود. همين چيزها است که اگر از سر اتفاق برنامه يي اندکي خلاقيت به خرج داد، مخاطب هيجان زده مي شود و سر ذوق مي آيد.
گربه يي جلوي تاکسي پريد. راننده ترمز شديدي کرد و ماشين با کمي فاصله از گربه ايستاد. گربه وحشت زده به پياده رو دويد و دور شد. خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «شهر پر از گربه شده، هر جا را نگاه مي کني گربه است.» خانم ديگري که عقب نشسته بود، گفت؛ «با اين همه گربه يي که همه جا ولن، معلوم نيست چرا موش ها کم نمي شن. پياده روها پر از گربه است، جوب ها پر از موش.» زن جلويي گفت؛ «راستي ها، معلوم نيست چرا اين گربه ها، موش ها رو نمي خورن؟» مردي که پهلوي من نشسته بود گفت؛ «براي اينکه موش ها ديگه موش نيستن. اينقدر بزرگ شدن که هر کدومشون يه پا گربن براي خودشون.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «البته گربه ها هم ديگه اون گربه هاي سابق نيستن.» مرد گفت؛ «مي ترسم چند وقت ديگه موش ها، گربه ها رو بخورن.» زن جلويي گفت؛ «ولي خيلي عجيب و غريب شده، ديدين سگ ها هم ديگه گربه ها رو نمي خورن؟» مرد گفت؛ «همون قديمش هم معلوم نيست که اين بيچاره ها واقعاً همديگه رو مي خوردن يا نه. شايد اصلاً براشون حرف درآوردن.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «بالاخره تا نباشد چيزکي مردم نگويند چيزها.» مرد گفت؛ «شايد يه دفعه يه گربه بيچاره يه موشي رو خورده اونوقت حرف درآوردن که گربه ها همه شون موش مي خورن.» زن جلويي گفت؛ «بالاخره گربه ها هم بايد يه چيزي بخورن، چون اگه هيچي نخورن از گشنگي مي ميرن.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «حالا گربه ها مجبور نيستن که حتماً موش بخورن، مي تونن غذاي گربه بخورن.» راننده که کلافه شده بود، گفت؛ «چقدر سر يه گربه حرف مي زنيد.» مرد گفت؛ «آخه اون ترمزي که شما زدين همه مون رو از چرت آورد بيرون.» راننده گفت؛ «کاشکي اصلاً ترمز نکرده بودم که گربه هه له مي شد.» همان موقع ماشين از روي يک برآمدگي رد شد. خانم جلويي وحشت زده پرسيد؛ «اين چي بود؟»
اولین جملات رمان خواننده را میخکوب می کند و به او می فهماند که او با یک اثر عادی و کلاسیک در گیر نیست، بلکه با اثری مواجه است که قرار است از ابتدا نفس او را بند آورد و او را به اعجاب و شگفتی وادارد:
"اگر جدا می خوای درباره اش بشنوی لابد اولین چیزی که می خوای بدونی اینه که کجا به دنیا اومده ام و بچگی گندم چه جوری بوده و پدر و مادرم قبل از به دنیا اومدنم چیکار می کردن و از این جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی،اما من اصلا حال و حوصله تعریف این چیزها رو ندارم...تازه اصلا قرار نیست کل زندگینامه نکبتی ام رو یا چیزی شبیه اون رو، برات تعریف کنم. فقط داستان اتفاقات مسخره ای رو که دور و بر کریسمس گذشته ، قبل از اینکه حسابی پیرم در آد ، سرم اومد و مجبور شدم بیام اینجا بی خیالی طی کنم برات تعریف کنم منظورم همون داستانیه که برای د.ب تعریف کردم، اون برادرمه و از این حرفا...خوب، حالا می خوام داستانم رو از روزی که دبیرستان آمادگی پنسی رو ول کردم شروع کنم."
راوی از همان ابتدا اعلان می کند داستان او یک داستان مدرن است که در آن شیوه و سبک رمان واقع گرای کلاسیک را زیر سوال می برد. او فقط می خواهد به تشریح بخشی از زندگی خود بپردازد که معضل درون آشفته اش را که متاثر از محیط بیرون است ، نمایان کند. هدف او خلق شخصیت های متنوع و جورواجور و طوماری از عملیات نیست. بلکه طرح داستانی ذهن ظریف و منظم نویسنده ، برای مقصدی معین، نظام یافته که در آن خواننده را بدون پرده پوشی به سیر و سیاحت در بخشی از جامعه می برد . پس از این صحنه آغازین است که راوی مدخل داستان را اعلان می کند.
میلان کوندرا ، نویسنده ی آثاری چون: " شوخی" ، " خنده و فراموشی" ،" جاودانگی"، " عشق های خنده دار" ، " بار هستی "، در رمان هویت نیز نگاه دردآلودی به ناکامی های یک زوج برای حفظ رابطه ی عاشقانه در کنار حفظ هویت مستقلشان دارد. داستان هویت شامل چندین بخش در هم تنیده است که چون دیگر آثار کوندرا همان فرض همیشگی او را یعنی فردیت زدایی و تجاوز به حریم تنهایی انسان ها را از زاویه ای دیگر تشریح کرده است. مشکل او مشکل انسان اروپای مرکزی است و مبارزه برای جلوگیری از امحای فردیت و تجاوز به تنهایی انسان ها. مشکلی که در عشق و روابط انسانی نیز رسوخ می کند و آن را در محاصره ی نیروهایی مرموز و پنهان میگیرد. کوندرا با نگاهی موشکافانه و تحلیل گر وضعیتی را که انسان اروپایی را مجبور به فراموشی خویشتن خویش و بر باد رفتن شخصیت خود می سازد در قالب یک رویا ، رویایی که نمی دانیم از آن کیست و از آغاز کدامین لحظه با زندگی قهرمانان آمیخته شده، به زیبایی به تصویر کشیده است وباری دیگر اعتراضی دیگر علیه هستی یعنی آنچه را که او رمان می نامد خلق می کند.
برای اینکه به مضامین آشنای کار او در قیاس با سایر آثارش اشاره کنیم می توانیم تحت عناوین ذیل نگاهی مختصر به آن ها داشته باشیم.
مارگریت دوراس نویسنده، فیلمنامه نویس و فیلمساز فرانسوی در این اثر نیز چون دیگر آثارش ما را به دنیای ذهن خود فرا می خواند. او بار دیگر از زبان شخصیت زن داستانش، تنها از خود سخن می گوید. دوراس به اقرار خود در کتاب " حیات مجسم" ، در پی سایه ای در وجود خود است. چنانچه در این اثر نیز تصریح می کند:
" زنی که تباه شده باشد ، مدام فکر و ذکرش یک چیز است" نوشته های او واگویه و مرور یک خاطره است. خاطره ی عشقی محکوم به فنا که سایه ی خود را روی هستی یک زن ، الی الابد گسترانده است. خاطره ای که او در کتاب " عاشق" به صراحت از آن سخن می گوید، خاطره ی عشقی نافرجام به مردی چینی.
در پشت جلد کتاب از زبان نویسنده می خوانیم که تمام زنهای کتابش سرشته از گل
" لل" شخصیت اصلی این اثرند. بلکه " لل" سرآمد است در بین سایرین و اضافه می کند " لل" : " سالدیده است وقتی از کازینو می آید بیرون،روی چرخ معلولین ، یا شاید بر تابوتی روی دوش مردان چینی". و این مطلبی است که د ر متن اثر به چشم نمی خورد و فقط نشانگر آنست که دوراس وارد حریم حافظه شده و بار دیگر حضور خود را و عشق ناکامش را به مرد چینی بازسازی می کند.
در این اثر نویسنده و زن داستانش می کوشند تا در عالم تصور و خیال دیوانه شوند. تصوری که سبب می شود شناسایی فهم، درهم و آشفته گردد و با دگرگون ساختن هستی در عالم تصور ، از هستی دور شوند. تصوری سودا زده و باطل، اباطیلی که درونمایه ی اصلی نوشته هایش است.
از طرفی دیگر هنر در نزد " دوراس" استشعار به خود است، حضور ذهن است و بیان خویشتن خویش. آفرینش هنری در نزد او عبارت از بیان است، تجلی درون است، تعریف و تشخیص احساس است. شخصیت زن داستان او به میل خود در یک حالت گرگ و میش ذهنی که در آن خیالپردازی و آگاهی از هم تمیز ناپذیرند زندگی می کند.
يعقوب يادعلي را كمتر كسي از اهالي ادبيات است كه به عنوان نويسنده اي مستقل نشناسد . اين استقلال البته بيش از آنكه به عدم تاثير پذيري داستان هاي او از ديگران ارتباط داشته باشد ، به عدم وابستگي اش به حلقه ها و جريان هاي ادبي مطرح كشور است ؛ گرچه اين مساله با توجه به فضا حاكم بر پخش كتاب در ايران ، شايد يك ضعف به شمار بيايد ! يادعلي متولد نجف آباد است و با مجموعه داستان « حالت ها در حياط » خود را به عنوان يك داستان نويس به جامعه ادبي معرفي مي كند و در « احتمال پرسه و شوخي » نظرها را به سوي خود جلب مي نمايد ؛ اثري كه از سوي منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي نيز به عنوان مجموعه داستان برگزيده سال 80 نيز انتخاب مي گردد . « احتمال پرسه و شوخي » مجموعه اي است از تمامي وسوسه هاي و علايق يادعلي در داستان نويسي . مخاطب « احتمال پرسه و شوخي » همچنان كه مي تواند از خواندن داستاني مدرن - و البته از منظر فرم متعارف - در اين مجموعه لذت ببرد ، با داستانهاي پست مدرنيستي اين مجموعه نيز به سادگي ارتباط برقرار مي كند . يادعلي نشان مي دهد كه دغدغه هاي ساختارگرايانه او در داستان نويسي چندان بر توجه او به روايت برتري ندارند و اين دو عنصر همپاي يكديگر در داستان ها پيش مي روند . اين عدم اصرار نويسنده بر بازي هاي فرمي و دوري گزيدن او از دشوار نويسي ، وقتي با طنز پنهان در تمامي داستان هاي اين مجموعه همراه مي شوند ، اثري را شكل مي دهند كه در عين برخورداري از تجربه هاي نو و ارزشمند نويسنده اي تجربه گرا ، بخش عمده اي از فاكتورهاي اصلي جذب مخاطب سخت گير و باهوش امروز ادبيات داستاني را نيز با خود دارد .
صداي اگزوز پارهي يك وانت لكنته .
صداي كشدار و ملتمسانهگاوي ماده كه پشت وانت بيتابي ميكند و سم بر كف ماشين ميكوبد. چرا اين گاو بيتاب است؟
صداي پيمودن باد در يك برنجزار . باد نه خيلي ملايم و نه خيلي شديد است. مثل بعضي از آدمهاي محترم، معتدل است.
ما الآن پشت در آهني خانهاي روستايي كنار وانت لكنته ايستادهايم. چه بوي تاپالهاي ميآيد!
صداهاي مختلفي از داخل حيات شنيده ميشود:
صداي آرام مردي كه ممكن است سبيلو باشد؛
صداي نگران مردي كه اگر ته ريش نخراشيده و زبر چند روزهاي هم داشته باشد نبايد تعجب كرد؛
صداي به هم خوردن استكان و نعلبكي.
صداي آرام مرد سبيلو: قبول، هر چه ميگويي قبول ، ولي تقصير من نيست، قيمتش اين است.
صداي نگران مرد ريش زبر: شما سلامت باشي آقا براتعلي، فكر من بدبخت هم باش .
صداي آرام …: شما سرور ما، چه حرفها! اين هم پنج هزار تومن به خاطر شما كوتاه ميآيم، بيست و پنج تومن بده .
صداي به هم خوردن استكان نعلبكي.
محمود دولت آبادي/سالي مي گذرد که مي شنويم نويسنده (آقاي يعقوب يادعلي) موضوع پرونده يي شده است که به آثار او مربوط مي شود؛ اکنون مي شنوم که ناگهان دادگاه تجديدنظر - بدون حضور متهم پرونده و بدون حضور وکيل پرونده - حکم را تشديد کرده است و از مدت حبس تعليقي که حدود چهل روز آن را نويسنده متحمل شده، به يک سال حبس تعزيري افزون کرده است. در حالي که در پرس وجوهاي من دادگاه تجديدنظر در فقدان متهم يا وکيل او مي تواند حکم پيشين را تخفيف دهد يا آن را - اصطلاحاً - ابرام کند و نه تشديد. نخست بياورم که انتظار مي رفت در مدت زمان گذشته، موضوع اين پرونده با کدخدامنشي که ارائه دلايل وکيل مدافع اين امکان را دراختيار مي گذاشت و مي گذارد، فيصله يابد. در آن وجه کدخدامنشانه ممکن مي بود نماينده مدعي العموم با نماينده يي از اهل قلم و نماينده يي هم از وزارت ارشاد اسلامي که به کتاب هاي مورد بحث مجوز چاپ و پخش (آن هم در تيراژ معدود) داده است با يکديگر بنشينند و مشکلي نه چندان دشوار را حل کنند. اما متاسفانه سنت هاي نيکوي جامعه ما چنان لگدمال بهانه هاي سنتي نما شده است که گويي اين مردم هيچ پيشينه يي در امور و اداره امور زندگي شان نداشته اند، باري... اکنون که ماجرايي ساخته و قطعي شده و مصنوع بودن آن از بر ساختن يک شاکي خصوصي که بعد از تنظيم شکوائيه وارد پرونده شده است و حکمي که بي حضور وکيل مدافع و بي حضور فرد موضوع شکايت تشديد شده و قطعيت مي يابد، راه حلي باقي نمي ماند جز اينکه از مقام اول قضايي کشور و نماينده ايشان در محل درخواست شود که حکم را بازنگري و لغو کنند و به اين ترتيب يک موضوع بسيار کوچک از يک کتاب داستاني خيالي را به ميدان عينيت نکشانند و آن را به يک دمل تبديل نکنند. اين درخواست من است از مقامات محترم قضايي، يعني خواهش از جانب نويسنده يي که همه عمر خود را سر در کار تشخص بخشيدن به همه اقوام ايراني در آثارش داشته و همواره آزادي در حمايت قانون را خواستار بوده است و اگر اين خط نوشته مي شود اعتراض به خلاف عهد قانون است که در مورد آقاي يعقوب يادعلي - متاسفانه- در دادگاه تجديدنظر اعمال شده و نيز خواسته کسي است که تاکيد دارد موضوعي ساده و حل شدني به يک دمل تبديل نشود.
محاكمه یعقوب یادعلی جدای از اینكه شرایط باورنكردنیای را كه نویسندگان ما در آن مینویسند به همه یادآوری كرد، و باز جدای از اینكه موضوعی شد كه تا سالها بعد از آن یاد خواهد شد و دستكم در حیطه قلم كسی آن را فراموش نخواهد كرد، نكته شاید مهمتری را نیز به همهمان یادآوری كرد و آن اینكه داستان چقدر در ممالكی مثل ما دستخوش سوءتفاهم است و چه به سادگی كسانی آن را دستاویز سوءبرداشتها و یا حتی اغراض شخصی خود میكنند. به گمان من یكی از ریشهایترین دلایل محاكمه یادعلی، و همینطور وجود ممیزی در ارشاد و حتی خودسانسوری بسیاری از نویسندگانمان (حتی در صورت نبود این اداره) این است كه عوام همه آنچه را در داستان میگذرد، فقط به این دلیل كه نویسنده آنها را نوشته است نظر و تمایل نویسنده تلقی میكنند. میشود به یاد آورد آن روایت معروف سوال خوانندهها از تولستوی درباره خودكشی آناكارنینا را، انگار كه او مسوول تمام كارهای آنها باشد، و جواب تولستوی را، كه او هم بسیار برای خودكشی آنها گریه كرده. انگار كه بگوید او مسوول خودكشی آنا نیست. آیا واقعا تولستوی توانسته عوام را متقاعد كند كه او مسوول اعمال آنا و بقیه شخصیتهایش نیست؟ گمان نكنم. چنان كه در این ماجرا و محاكمه هم یادعلی انگار نتوانسته دادگاه و كسان دیگر دخیل در ماجرا را متقاعد كند اعمال و گفتاری كه از شخصیتها سر زده، به میل و نظر او ربطی نداشته است. نتوانسته آنها را متقاعد كند كه اینها شخصیت داستانی هستند و خیلی كارها ممكن است از آنها سر بزند كه با میل و نظر نویسنده هم هیچ ربطی نداشته باشند.
این نامه را برای یعقوب یادعلی مینویسم، برای یعقوب و آداب بیقراریش، برای یعقوب و سکوتی که این روزها همراه اوست، برای یعقوب که به جرم تخیلاتش باید به دادگاه برود و جواب پس دهد، این نامه را برای اتگشتهای یعقوب مینویسم و برای تخیلاتش و در عجبم که چه بی نهایت در خسرانیم و چه بی نهایت نادان، که خیال میکنیم، میشود برای تخیل احضاریه فرستاد، به دادگاهش برد، زندانیش کرد و ...
یعقوب عزیز!!!
چه جرم خوشایندی داری تو، این جرم هر چه سنگینتر، مباهاتش بیشتر، شبیه قصه هاست جرم تو، قصه ها نه، شبیه افسانه هاست،
يعقوب يادعلی در اواخر اسفند ماه ۱۳۸۵، به جرم نشر اکاذيب، توهين و افترا به برخی اقوام از طريق نوشتن رمان آداب بی قراری و مجموعه داستان حالت ها در حياط، نزديک به ۴۰ روز را در ياسوج در بازداشت به سر برد. بازداشت آقای يادعلی و سپس محکوميت وی به دليل نوشته های داستانی اش در آن هنگام با اعتراض گسترده نويسندگان روبه رو و صدور چنين حکمی بی سابقه قلمداد شد.
يعقوب يادعلی، سال گذشته حدود ۴۰ روز را در بازداشت به سر برد.
دادگاه تجديد نظر استان کهکيلويه و بوير احمد در اقدامی که بی سابقه خوانده شده، يعقوب يادعلی نويسنده رمان آداب بی قراری را به يک سال زندان محکوم کرد.
"رویا صدر" از جمله زنان ایرانی است كه ، به شكلی جدی در عرصه طنز فعالیت می كند.« نگاهی به طنز انقلاب » مقاله ای از اوست كه به بررسی طنز در مطبوعات،پس از انقلاب سال 1357 خورشیدی در ایران،پرداخته است.
در دوره ی معاصر ادبیات ایران، "طنز" به علت خصلت اجتماعی بودن، بیشتر در مطبوعات متجلی شده است و از این رو ، محدوده ی این بررسی نیز طنزدر مطبوعات است. وقتی از ادبیات انقلاب سخن می گوییم ، ذهن ما متوجه ی آثار ادبی می شود كه با اندیشه ی انقلاب پیوند خورده اند و هماهنگ و هم جهت با ارزشهای نوین ومفاهیم جدیدی كه از رهگذر انقلاب پدیدار شده است ، بیانگر آرمانها و منادی ارزشهای اعتقادی آن است و به ادبیات تبلیغی(propagandist literature) مربوط می شود. آیا ژانر ادبی طنز، امكان گنجانده شدن دراین چارچوب را دارد؟
جوهر طنز انتقاد است و اصولاً در پی تثبیت نیست. از این رو با نوعی انقلابی گری مداوم علیه كژی ها وكاستی ها، نهادهای مستقر را شوخ طبعانه به چالش می كشد و ضعف هایشان را رندانه به سخره می گیرد. آیا این گونه ادبی با این نقد دائم و مداوم كه چالشگر فرهنگ رسمی و بی خطر مهار شده است،امکان دارد بتواند در جریان ادبی به نام « ادبیات انقلاب » جا بگیرد؟ یعنی در پی تثبیت ارزشها و اندیشه های حاكم باشد؟ به صورت مشخص تر،آیا اصولاً پس از انقلاب ، جریانی از طنز اصیل سراغ داریم كه بتوان آن را «طنز انقلاب» نام نهاد؟ بررسی تاریخ طنز 27 ساله ی اخیر به این سوال پاسخ مثبت می دهد. مقاله حاضر در صدد بررسی روند شكل گیری ویژگی ها و خط سیر جریان پارادوكسیكال "طنز انقلاب" است .
آنچه در نگاهی کلی به طنزهای رویا صدر میتوان یافت، پیش از توجه به ساخت زبانی پرفراز و نشیب متنها و بیش از طنزآوری، "زنانگی" سیالیست که لابهلای تمامی نوشتههای او هست؛ حتی آنجا که میخواهد از زبان یک نسل سومی، دغدغههای این نسل را بگوید، باز به دنیای ذهنی و زبانی یک "دختر" نوجوان پناه میبرد.
آنچه در نگاهی کلی به طنزهای رویا صدر میتوان یافت، پیش از توجه به ساخت زبانی پرفراز و نشیب متنها و بیش از طنزآوری، "زنانگی" سیالیست که لابهلای تمامی نوشتههای او هست؛ حتی آنجا که میخواهد از زبان یک نسل سومی، دغدغههای این نسل را بگوید، باز به دنیای ذهنی و زبانی یک "دختر" نوجوان پناه میبرد.
رویا صدر، هرجا که از زبان واقعی و بیتکلف یک "زن" ـ خواه مادری گرفتار باشد، یا همسری سخت دلباخته، و یا حتی دختری دبیرستانی ـ در نوشتهها استفاده کرده، هم در زبان موفق بوده و هم در بیان آمیخته به طنز حرفها، دلتنگیها و عناصر اصلی دنیای قهرمان داستان.
یکی از این قصهوارهها، مجموعهای خواندنیست از یادداشتهای زن و شوهری که هم عاشق یکدیگرند و هم خشمگین؛ دعوای آنها اوج و فرودی مضحک دارد، چون اساسا دعوایی وجود ندارد. جنبههای مضحک خشم، عشق و اندوهی که لابهلای این یادداشتهای مضحک آمده، به این دلیل خواندنیست که نمونههای واقعی زیادی را در زندگی روزمرهی ما یادآوری میکند:
جروم دیوید سالینجر [Jerome David Salinger] اول ژانویه 1919 در یک منطقه آپارتمانی شیک در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی متولد شد. پدر او یک وارد کنندهی پنیر کاشر موفق و مادرش ایرلندی-اسکاتلندی بود. در دوران کودکی، جروم جوان را سانی صدا میکردند. خانواده آپارتمان زیبایی در خیابان پارک داشتند. قسمت مهمی از زندگیش را در همین شهر گذراند.
پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، او را به دانشکده نظامی «فورچ والی» پنسیلوانیا فرستادند که برای مدت کوتاهی در آنجا به تحصیل پرداخت و یکی از استادانش او را بدترین دانشجوی انگلیسی در تاریخ دانشکده توصیف کرد. او در هجده، نوزدهسالگی چندماهی را در اروپا گذرانده و در سال 1938 همزمان با بازگشتش به آمریکا در یکی از دانشگاههای نیویورک به تحصیل پرداخت، اما آن را نیمهتمام رها کرد. همان زمان بود که عاشق «اونا اونیل» شد و تقریباً هر روز برای او نامه مینوشت و بعدها زمانی که اونیل با چارلز چاپلین که بسیار از او مسنتر بود ازدواج کرد، شوکه شد. سالینجر پس از این که چندین بار از فارغالتحصیل شدن از دانشگاههای مختلف شکست خورد، بالاخره وارد دانشگاه کلمبیا شد و در ترم دوم بالاخره استعدادی از خود نشان داد و در شماره مارس- آوریل 1940 نشریه "استوری" نخستین داستان کوتاه او به نام "جوانان" منتشر شد.
سالینجر در جریان جنگ جهانی دوم به عنوان گروهبان اول در جنگ چهارم پیاده خدمت کرد و از سربازانی بود که در روز اول حمله بزرگ متفقین به خاک فرانسه در ساحل نرماندی پیاده شد. همراهان سالینجر از او به عنوان فردی بسیار شجاع و یک قهرمان باهوش یاد میکنند.
تفاوت میان یک انسان بیتجربه و انسانی مجرب در این است که اولی به هر بهانه خواهان مرگی شرافتمندانه است، در حالیکه دومی به خاطر هر چیزی به فروتنی زندگی را دوست دارد. سالینجر
زندگینامه جروم دیوید سالینجر (Jerome David Salinger) نویسنده معاصر آمریکایی است. رمان های پرطرفدار وی مانند ناتوردشت در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شدهاند.
اطلاعات اندکی دربارهٔ زندگی سالینجر منتشر شده است و او همواره تلاش می کند که دیگران را به حریم زندگیاش راه ندهد.
وی در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزدهسالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ همزمان با بازگشتاش به آمریکا در یکی از دانشگاههای نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمهتمام رها کرد.
اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری [داستان] به چاپ رسید. چند سال بعد (طی سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶) داستان ناتور دشت به شکل دنبالهدار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.
ناتور دشت به عنوان اولین کتاب سلینجر، طی مدت کمی برای او شهرت و محبوبیت فراوان به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، بهعنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانههای آمریکا» - قرارگرفت.
«فرانی و زویی»، «نه داستان» [در ایران با عنوان «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» ترجمه و منتشر شده]،
«بالاتر از هر بلند بالایی» و «جنگل واژگون» از جمله آثار کمشمارِِ سالینجر هستند.

سیمون دوبووار بر روی جلد کتاب جنس دومسیمون دوبووار (به فرانسوی: Simone De Beauvoir) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانوادهای بورژوا به دنیا آمد.
دوبوار پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه، به تحصیل ریاضیات در Institut Catholique و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنتمارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود دوبوار دانشجوی این مدرسه نبود. سارتر همچنین دوست نزدیک او بود. بووار و سارتر در تمام عمر شریک و همدم جداناپذیر یکدیگر باقی ماندند.اما ارتباط آنها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، شامل وفاداری و تکهمسری نبود.
بووار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته میشود. معروفترین اثر وی جنس دوم (عنوان اصلی: Le Deuxième Sexe) نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شدهاست. این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شدهاست میپردازد. پس از آنکه این کتاب چند سال پس از چاپ فرانسه، به انگلیسی ترجمه و در آمریکا منتشر شد، به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شد.
سیمون دوبووار در ۱۴ آوریل، ۱۹۸۶ بهخاطر ذاتالریه از دنیا رفت. وی در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شدهاست.
جنس دوم
در کتاب جنس دوم، سیمون دوبووار استدلالهای خود را از طریق اگزیستانسیالیسمی فمینیستی بیان میکند. بووار بهعنوان یک اگزیستانسیالیست باور داشت که بودن مقدم بر ماهیت است. وی بههمین منوال استنباط میکند که یک انسان زن زاده نمیشود، بلکه تبدیل به زن میشود.
بووار دلیل میآورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شدهاند. حتی مری ولستونکرفت مردها را بهعنوان ایدهآلی که زنها آرزوی رسیدن به آن را دارند بهحساب میآورد. در کتاب جنس دوم بووار میگوید که این طرز فکر با ادعای اینکه زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیشروی زنان را گرفتهاست. بهعقیدهٔ وی برای آنکه فمینیسم بتواند بهجلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در اینصورت زنان درست بهاندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.
برخی از آثار
۱۹۴۳ مهمان
۱۹۴۵ خون دیگران
۱۹۴۶ همه میمیرند
۱۹۴۹ جنس دوم
۱۹۵۴ ماندارینها
۱۹۵۸ خاطرات یک دختر مطیع
۱۹۶۴ مرگی بسیار آرام
۱۹۶۶ تصاویر زیبا
۱۹۶۷ زن وانهاده
۱۹۷۰ کهنسالی
۱۹۸۴ مراسم وداع
سيمين دوبوار نه تنها يكي از آغازگران نظريه پرداز جنبش زنان درغرب بلكه محقق و متفكري جهاني است. تغييرات اجتمايي و فرهنگي دهه 30 و 40 قرن بيست باعث شد كه زنان غرب غير از نقش سنتي خود بعنوان خانه دار وارد دو برج عاج ديگر مردان يعني جهان كار و جهان ايده نيز بشوند. در مورد جهان هنر و ايده، هدف زنان ديگر زيبانويسي تجربه هايشان نبود، بلكه كوشش آنان براي شناخت هويت جديد زنانه خود با كمك تحول و پيشرفت هاي اجتمايي بود. دوبوار يكي از نظريه پردازان جنبش فيمينيستي آغاز قرن 20 بود.اوباانتقادوحمله به تابوهاي اجتمايي موجب جنجال جامعه مردسالار گرديد.دوبوار در كنار آلبرت كامو و سارتر با كمك ادبيات، به صورت عاميانه به موضوعات اصلي فلسفه اگزيستنسياليستي پرداخت و درغالب ژانرهاي ادبي و فلسفي مطرح روز، استعداد نشان داد.او ميگفت با كمك اگزيستنسياليسم و فلسفه وجود آته ايستي، در جهاني بدون خدا، در جستجوي خوشبختي است و ميخواست در جهاني كافرانه، با كمك هومانيسم، راهي بيابد. درفلسفه اگزيستنسياليستي آته ايستي او، انسان تنها، در فضا و اطاقي خالي قرار دارد و بايد به هستي خود شكل و هويتي بدهد. اوبجاي ادبيات زيبا و هنري مرسوم ، از ادبيات مسئول سخن گفت و زبان شفاهي را مهمتر از زبان كتبي سنتي دانست. با اين وجود، بخشي از زنان منتقد وي ميگويند كه دوبوار خلاف رفتار و موضع گيريهاي انتقادي اش نسبت به مردان، خود وابسته به سارتر و قرباني روشنفكري مردان شد. دراين رابطه او نه تنها خود، بلكه آخرين كتابش را نيز به سارتر تقديم نمود. و فيمينيستهاي جوانتر، در نظرات دوبوار: مرد نمايي، اروپا مركز بيني، راسيوناليسم بي احساس و ارزشهاي اگزيستنسياليستي سارتري را برجسته مي بينند.
در قرن 21 همزمان با طرح فمينيسم فرانسه در محافل علمي، سيمون دوبوار نيز با ارائه ديدگاههايي بر پايه اگزيستانسياليسم به تبيين وضعيت زنان و ظلم به آنها پرداخت. در مورد سيمون دوبوار نظرات مختلفي وجود دارد، وي از سوي پيروانش به عنوان كسي شناخته شده كه تئوريهايش در شكوفايي نسل جوان و پروژههاي تحقيقاتي، داراي جايگاه رفيعي است، عدهاي هم معتقد به طرد كامل دوبوار و فمينيست بودن وي هستند. منتقدانش با تحليل محتواي نظريات وي، بيان ميكنند كه دو تئوري معروف سيمون دوبوار يعني «نابرابري جنسي» و «ديگري» هر دو از اعتبار علمي ساقط شده و راه حلي را جهت كاهش معضلات زنان ارائه نميدهند. نكته قابل تأمل آنكه هرچند فمينيسم روزي خود را از نظر علمي و نظري متأثر از نظرات سيمون دوبوار ميدانست، اما امروز اين جمله معروف وي را كه «ما زن زاده نشدهايم» كاملاً طرد مينمايد و در مقابل بيان ميكند: «من يك زنم، چرا شما نباشيد؟» و نهايتاً فمينيسم جديد كه وجود مرد را نه تنها در قالب يك سالار و برتر از خود نميبيند، بلكه جنس مرد را بيفايده معرفي ميكند. اين نوشتار درصدد است زندگي خانوادگي، جنبههاي شخصيتي- رواني و علمي سيمون دوبوار و سهم انديشه وي در گسترش نظريه فمينيسم را مطالعه نمايد.
در پايان سال 1970عده اي از اعضاي جنبش ليب Women’s Lieb Bewegung با من تماس گرفتند تا درباره طرح جديد قانوني حول مساله سقط جنين صحبت کنند. اين طرح قرار بود در مجمع ملي مورد بحث قرار گيرد. جنبش زنان ليب طرح را خيلي خام مي دانستند و مصمم بودند تبليغات وسيعي به نفع آزادي سقط جنين انجام دهند. براي تاثير گذاشتن بر افکار عمومي، زنان شرکت کننده در اين حرکت، هم گمنام و هم سرشناس مي بايست اظهار کنند که خودشان سقط جنين کرده اند. به نظرم ايده خوبي بود.
من بيست سال پيش در کتاب جنس دوم عليه ممنوعيت سقط جنين اعتراض کردم و عواقب دردناک آن را شرح دادم. بنابراين کاملا طبيعي بود که اعلاميه معروف 343 را که در آغاز سال 1971 در Nouvel Observateur انتشار يافته بود، امضا کنم. اين قضيه _ چنان که برخي شايعه پراکنان سعي مي کردند وانمود کنند _ به این صورت نبود که يا سقط جنين در فرانسه پيش مي رود يا بايد واقعا زنان را به اين سمت تشويق کرد. بلکه با توجه به شمار زيادي سقط جنين که به هر حال صورت مي گيرد - حدود هشتصد تا يک ميليون در سال - به زنان به لحاظ بهبود امکانات و وضعيت جسمی و روحی کمک شود، چيزي که تا به امروز يک امتياز طبقاتي است. طبيعی است که تدابيري نيز براي روش هاي جلوگيري از بارداري بايد اتخاذ شود. اما تا زماني که اين روش ها به اندازه کافي شناخته شده نيست- فقط هشت درصد زنان فرانسوي که در سنين بارداري هستند، از اين روش ها استفاده مي کنند - سقط جنين تنها راهي است که براي کساني که نمي خواهند بچه دار شوند، باقي مي ماند. حقيقتا نيز اين زنان عليرغم تمام دشواري ها، خطرات، تحقيرها، يگانه گريز خود را در اين راه حل – سقط جنين مي يابند. اين اتهام که بيانيه مزبور را فقط زنان مشهور امضا کرده اند صحت ندارد. آن ها فقط يک اقليت کوچک هستند، اکثريت امضاکنندگان، کارمندان، منشي ها و خانم هاي خانه دار هستند.

.سیمون دوبووار، (به فرانسوی Simone De Beauvoir) فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود. زادروز: (۹ ژانویه ۱۹۰۸ میلادی) در پاریس. وی در (۱۴ آوریل ۱۹۸۶ میلادی) درگذشت.
جنس دوم
«ازدواج سرنوشتی است که جامعه سنتی به زن عرضه میکند. زن مجرد خواه محروممانده از پیوند، خواه طغیانکرده بر آن، و یا حتی بیاعتنا به این نهاد، بر اساس ازدواج تعریف میشود…
ازدواج به دو دلیل به زن تحمیل شده است: ۱- زن باید کودکانی به جامعه بدهد. ۲- زن وظیفه دارد نیازهای جنسی مرد را برآورد و مراقبت از خانه او را به عهده گیرد.
برای هر دو طرف ازدواج در آن واحد، هم لازم است و هم سود، اما در موقعیتهای این دو طرف، موازنه وجود ندارد. برای دختران جوان، ازدواج یگانه وسیلهای است که بتوانند جزو اجتماع شوند و اگر «روی دست بمانند» از نظر اجتماع تحقیر شدهاند.
…دختر جوان مطلقا منفعل است؛ پسرها ازدواج میکنند، زن میگیرند. پسرها در ازدواج، انبساط و تاکید وجود خود را میجویند نه حق وجودداشتن را. ازدواج برای آنها نوعی شیوه زندگی است نه سرنوشت.»
جنس دوم، ج۲، ص۲۲۹-۲۳۲
«زنان را فقط به این دلیل به اتهام جادوگری به آتش کشیدند که زیبا بودند.»
من که میخواستم درباره خودم حرف بزنم، به این نتیجه رسیدم که برای این کار نخست باید وضع زنان را به طور کلی توصیف کنم. جنس دوم خلق شد، من چهل ساله بودم.«زنبودن برای من چه معنایی داشتهاست؟ تا چهلسال تمام وانمود میکردم که زن بودن تفاوتی ایجاد نمیکند. روشنفکر بودم و روشنفکر یعنی روشنفکر. من با روشنفکر شدن، هویت بزرگسالی خود را بر الگوی تعارض و مخالفتی عمدی قرار داده بودم. من به عنوان روشنفکر میتوانستم احساس حاد زنانه طرد شدگیام را با پناه بردن به سنت فردگرایی افراطی، نه به عنوان یک زن که به عنوان یک فرد، مانع شوم. همانگونه که قبلا تن نداده بودم که به من برچسب «کودک» بزنند، حالا نیز خود را «زن» نمیدانستم. من، من بودم.
وقتی بالاخره شروع به تحقیق کردم تا ببینم زن بارآمدنم به واقع چه تاثیر متفاوتی در سرنوشت من داشتهاست، به یکباره همه چیز برایم روشن شد. این دنیا، دنیایی مردانه بود. کودکی من با اسطورههایی گذشته بود که مردان ساخته بودند و واکنش من در برابر آنها اصلا شبیه آن نبود که اگر پسر میبودم میداشتم. این انقلاب شخصی من در یک جمله خلاصه میشود: من که میخواستم درباره خودم حرف بزنم، به این نتیجه رسیدم که برای این کار نخست باید وضع زنان را به طور کلی توصیف کنم. جنس دوم خلق شد، من چهل ساله بودم.»
«جهانبینی مسیحی در ستمکاری به زنان کوتاهی نکردهاست.»
«خوشبینی، احتیاط را از دست میدهد.»
سیمون دوبوار (۹ ژانویه ۱۹۰۸ – ۱۴ آوریل ۱۹۸۶) از چهرههای ماندگار عرصهی اندیشه و عمل مسئولانهی اجتماعی است. کتاب مشهور او، "جنس دوم" نقشی بنیادگذار در جنبش فمینیستی دارد.
آزادی و موقعیت
سیمون دوبوار در عرصههای مختلفی آفرینش فکری و تأثیرگذاری عملی داشته است. او از نوجوانی به فلسفه میپردازد، دانشجویی ممتاز است، در دانشگاه میدرخشد و عملاًً نشان میدهد که فلسفه نمیبایست مشغولیتی مردانه تلقی شده و پنداشته شود که زنان در این عرصه سخنی برای گفتن ندارد. در دانشگاه با ژانپل سارتر آشنا میشود و از همان هنگام آنان همدم و همفکر و همسخن میشوند. او پیش از آنکه با سارتر همراه شود، جهت فکری خود را انتخاب کرده است. این موضوع را یادداشتهای فلسفی او نشان میدهند، یادداشتهایی که پس از مرگش منتشر شدهاند. سیمون دوبوار از سارتر تأثیر میگیرد و بر سارتر تأثیر مینهد. او سارتر را متوجه موقعیتهای انسانی میکند، متوجه این مسئله که نمیتوان و نبایست موضوع آزادی را جدا از شرایط در نظر گرفت. انسان آزاد است، اما این نیز هست که اسیر موقعیتهای زندگی است.
آزادی و موقعیت، موضوع ثابت آثار سیمون دوبوار هستند. او این موضوع را در نوشتههای فلسفیاش، آفریدههای ادبیاش، و پژوهشهای اجتماعیاش بررسی کرده است.
دوبوار، سیمون Beauvoir, Simone de بانوی نویسنده فرانسوی (1908-1986). سیمون دوبوار در خانوادهای متوسط و مرفه زاده شد و از حیث هوش و حساسیت دختری زودرس به شمار آمد، تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه انجام داد و در حدود پانزده سال به تدریس اشتغال یافت. وی دوران کودکی و جوانی خود را در کتاب خاطرات دختری منظم Memoires d’une jeune fille rangee (1958) منعکس کرده است. و پس از آن از همین دوره در کتاب نیروی عصر La Force de l’age یاد میکند. سومین جلد خاطرات او به نام نیروی اشیا، La Force des Choses (1963) به دوران آزادی پاریس و برقراری صلح در الجزایر اختصاص یافته است. اولین داستان سیمون دوبوار مهمان L’Invitee (1943) تحقیق و مطالعهی تلخ و نیشداری بود درباره حالات روحی یک زن. پس از آن دو رمان نیمه فلسفی خون دیگران Le Sang des autres (1944) ـ که در آن مسألهای اخلاقی را از جنگ الهام گرفته بود ـ و همه مردان فانیاند Tous les homes sont mortels (1947) را انتشار داد. کتاب دیگر وی تحقیقی مهم در دو جلد به نام دومین جنس le Deuxieme Sexe (1949) درباره وضع زنان است. اثر بدیعی است که در آن موضوع زیردستی زن محکوم گشته است. از نظر سیمون دوبوار مسأله زیردستی زن چیزی است که بر حسب قراردادها و سنتها در ذهن مردم جای گرفته و کم و بیش از روی اراده بر آنان تحمیل شده است. از کتابهای معروف سیمون دوبوار کتاب ماندارنها Les Mandarins است که در 1954 به اخذ جایزه گونکور Goncourt نایل آمد. در این کتاب زندگی نویسندگان و روشنفکران دست چپ که نویسنده خود مدتی در میان آنان بسر برده است، نشان داده شده و موجبات انتخاب راه سیاسی آنان بیان گردیده است. از آثار دیگر سیمون دوبوار این کتابهاست: اگزیستانسیالیسم و خردمندی ملتها L’Existentialisme et la Sagesse des nations (1914)، امریکای روزمره L’Amerique au Jour le Jour (1948)، مرگی بسیار ملایم Une mort tres douce (1964) ، تصاویر زیبا Les Belles Images (1966) و پیری La Vieillesse (1969).
نام سیمون دوبوار پیوسته با نام ژان پل سارتر همراه است؛ خاصه در دورهای میان سالهای 1943 و 1950 که مکتب اگزیستانسیالیسم بر ادبیات نفوذ قابل توجهی داشت.
زهرا خانلری .فرهنگ ادبیات جهان . خوارزمی
در مورد سیـــمون دوبوار آثار فراوانی چاپ شده است. اثری که اخیرا به زبان آلمــــانی به قلم ســــــوزانه موزر (Susanne Moser) چاپ شده، حاوی نگرشی جامع به اوست.
کتاب سوزانه موزر "آزادی و ارجشناسی در نزد سیمون دوبوار" نام دارد. "ارج شناسی" مفهومی است که از طریق هگل در فلسفه رواج یافته است و به همزیستی انسانها اشاره دارد. این همزیستی آنگاه با عدالت و صلح همراه است که هر کس ارج دیگری را بشناسد. رابطهی خدایگان و بنده بر اساس ارجشناسی متقابل نیست. پذیرش ارزش یکدیگر در رابطهای آزاد ممکن است.
عنوان کتاب موزر نشان میدهد که توجه عمدهی او به اخلاقیات دوبوار است. این توجه ویژه مبتنی بر بازخوانی تمام آثار دو بوآر، مخصوصا آثار اولیه اوست. از این طریق نقص مهمی برطرف میشود: خواندن یکجانبهی مشهورترین اثر سیمون دوبوار، یعنی "جنس دوم".
سوزانه موزر در کتاب خود، نخست گزارشی عرضه میکند در مورد مجموعهی مباحثی که از دههی ۱۹۵۰ در مورد دوبوار، جریان داشته است. پس از این گزارش انتقادی، آثار دوبوار به ترتیب زمانی بررسی میشوند. سوزانه موزر، چهرهی فلسفی دوبوار را به ما میشناساند. او نشان میدهد که سرچشمههای فکری وی چه بودهاند و دوبوار، چه برداشتی از اگزیستانسیالیسم داشته و این برداشت با تفکر سارتر چه فرقی دارد.
تز مرکزی کتاب این است که دو بوآر از تفکر مدرن، آنچنان که در نزد سارتر دیده میشود، دور شده و به آن سمتی میرود که – درست یا غلط – "پستمدرن" نامیده میشود.
کتاب موزر با توضیح روشن مفهومها و ایدههای فلسفی همراه است و خوانندگانی که آشنایی مستقیمی با آثار کسانی چون هگل و سارتر ندارند، با خواندن "آزادی و ارجشناسی در نزد سیمون دوبوار"، این آمادگی را مییابند که دوبوار را عمیقتر و همهجانبهتر بفهمند و او را در رابطه با یک سنت فلسفی قرار دهند، هم در متن آن و هم در حال فاصلهگیری با آن.
مشخصات کتاب:
Susanne Moser: Freiheit und Anerkennung bei Simone de Beauvoir, Edition Dikord, Tübingen 2002
صد سال است كه فارسى زبانان از شعر سيد اشرف الدين قزوينى، نسيم شمال، لذت مى برند. صد سال است كه مردم اعماق در ايران شعر نسيم شمال را زمزمه مى كنند، و صد سال است كه كسى نتوانسته جاى او را پر كند. پر كردن جاى او آسان نيست. نه پيش از او شعر كسى در زبان فارسى اينهمه رواج مردمى يافته بود و نه پس از او. امروز ديگر راديو و تلويزيون و مطبوعات، سرگرمى ها و لطيفه ها و هر آنچه ورد زبان مردم مى شود را تغيير داده اند، اما تا همين سى چهل سال پيش اگر شهرستانى بوديد يا روستايى، احتمالا نام بزرگ دهخدا را نشنيده بوديد، ايرج ميرزا را نمى شناختيد اما حتما نام يك لطيفه گوى طنز پرداز را شنيده بوديد؛ نسيم شمال. چرا كه همان خرده سوادى كه بعضى مردم روستايى براى خواندن نوحه و مرثيه داشتند، براى خواندن شعر نسيم شمال كافى بود. كافى بود براى آنكه به صداى بلند و به مثابه عرضه نوعى غرور چنانكه گويى خود آن شعر را سروده باشند، شعرش را از بر بخوانند. شعرى كه چون آب روان بود و به آسانى در ذهن مى نشست و جاگير مى شد.
او شاعرى به تمام معنى ملى بود. ملى به معنى آنكه بين تمام ملت شناخته بود و همه از روستايى گرفته تا شهرى، از مردم آگاه و صاحب فكر گرفته تا مردم بى سواد شعر او را مى خواندند و ورد زبان خود مى كردند
کمک کنین هلش بدیم،چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
شاید با دیدنش یه شب،وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کودوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم! چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کودوم وره؟
کنار تنگ ماهیا،گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقّه رو،مُهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم،خطّو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت،از همه مون بلن تره!
به ما که خسته ایم بگو،خونه ی باهار کودوم وره؟...
«عمران صلاحی-1342
ايرانيان هرگز شوخ طبعي را از دست نمي دهند
مي گويد كه مونتاژ تهران است. مادرش اهل باكو است، پدرش اهل اردبيل و خودش هم بازار مشترك! او را طنزپردازي قوي مي شناسيم. قيافه آرام و صبوري دارد، آهسته حرف مي زند و ظاهرش با طنز، بيگانه! نرفته ايم كه با او از نوشتار سخن بگوييم. اين بار برآن شديم كه قماشي سخت تيره و روشن از ادبيات شفاهي را روي ميز گفت و گو بگسترانيم.
عمران صلاحي اول مي پرسد: ?بگو ببينم خودت جوك چي بلدي؟? از همان ابتدا سر اصل موضوع مي رويم.
* لطيفه ها به دو بخش عمده شفاهي و مكتوب تقسيم مي شوند. تا كنون درباره طنز مكتوب بسيار بيشتر از طنز شفاهي حرف زده شده. حال آن كه لطيفه هاي شفاهي در اذهان، زنده تر و پوياترند. و باز همين قسم از ?ادبيات شفاهي? مي تواند و بايد كه مورد توجه مردم شناسان، روان شناسان و به ويژه زبان شناسان قرار بگيرد. حالا مي خواهم ساده سوال كنم: جوك چيست و چرا ما تحويل اش نمي گيريم؟!
12 مهرماه 1381 احمد محمود داستان نويس نامدار ايرانی و خالق "همسایه ها" پس از سال ها تلاش در عرصه ادبیات ،پیش از آنکه فرصت پیدا کند تا آخرين اثر خود« مرد خاكستری»را به پایان برساند در شهر تهران از دنیا رفت و در امام زاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.محمود متولد چهارم دی ماه 1310،درشهر اهواز بود.
دوران ابتدايی تحصيلاتش را در زادگاهش به پايان برد.نخست به نوشتن داستانهای كوتاه گرايش پيدا كرد و تا پيش از انتشار رمان معروف خود« همسايه ها» اورا بيشتر نويسنده داستانهای كوتاه مي دانستند.«مول» 1338، « دريا هنوز آرام است » 1339 ،« بيهودگي» 1341، « زائری زير باران» 7- 1346،« پسرك بومي» و« غريبه ها» 1350 نام مجموعه داستان هايی است كه او پيش از نخستين رمانش منتشر كرده بود.
پس از خلق رمان « همسايه ها» در سال 1353، اگر چه همچنان داستان كوتاه مي نوشت ، اما بايد گفت او را بيشتر با عنوان رمان نويسي نامدار در عرصه ادبيات مي شناختند.
محمود پس از انتشار رمانهای« همسايه ها» ، «داستان يك شهر» 60- 1358 ، و« زمين سوخته» 1361( 1367)، مجموعه داستانهايی به نام های« ديدار» 1369، « قصه آشنا» 1370 منتشر كرد .
احمد اعطا (محمود) در 4 دي 1310 در اهواز متولد شد. اين نويسندهي توانا در بيش از چهل و پنج سال فعاليت ادبي خود، خطهي جنوب و خوزستان را در داستانهايش به زيبايي تصوير كرد. معروفترين رمان او "همسايهها"، در زمرهي آثار برجستهي ادبيات معاصر ايران شمرده ميشود. از ديگر آثار او ميتوان رمان "زمين سوخته" را نام برد كه فضاي اهواز جنگزده را به خوبي توصيف ميكند.وي در 12 مهر 1381 پس از يك دورهي طولاني بيماري در تهران درگذشت.
كتابهاي او: از مسافر تا تبخال /درخت انجير معابد /ديدار: سه داستان /زمين سوخته /غريبه ها و پسرك بومي
شهر كوچك ما / احمد محمود
بامداد يك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهاي بلندپايه.
آفتاب كه زد، از خانهها بيرون زديم و در سايهي چينههاي گلي نشستيم و نگاهشان كرديم. هربار كه دار بلند درختي با برگهاي سرنيزهاي تودرهم و غبار گرفته، از بن جدا ميشد و فضا را ميشكافت و با خشخش بسيار نقش زمين ميشد «هو» ميكشيديم و ميدويديم و تا غبار شاخهها و برگها بنشيند، خاركهاي سبز نرسيده و لندوكهاي لرزان گنجشكها را، كه لانههاشان متلاشي ميشد، چپو كرده بوديم و بعد، چند بار كه اين كار را كرده بوديم، سركارگر، كلاه حصيري را از سر برداشته بود و دويده بود و با تركه دنبالمان كرده بود و اين بود كه ديگر كنار بزرگها، در سايهي چينهها نشسته بوديم و لندوكهاي لرزان را تو مشتمان فشرده بوديم و با حسرت نگاهشان كرده بوديم كه نخلستان پشت خانهي ما از سايه تهي ميشد و تنههاي نخل رو هم انبار ميشد و غروب كه شد از پشت ديوار گلي خانههاي ما تا حد ماسههاي تيرهرنگ و مرطوب كنار رودخانه، ميدانگاهي شده بود كه جان ميداد براي تاخت و تاز و من دلم ميخواست كه بروم و اسب شيخ شعيب را، كه از شب قبل به اخيه بسته بود، باز كنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.
ادامه مطلب در سايت سخن

در شهر کوچک چیزی پنهان نمی ماند. اما دلیل اجتماعی یعنی بورژوازی، یک دلیل فرعی بیش نیست. عشق با "شوون" از این رو ناممکن است که عشق رویایی "آن" عشقی مطلق و دیوانه وار است و به درجه کمال خود نمی رسد مگر در مرگ.
ملال است که باقی می ماند. دیگر هیچ چیز نمی تواند انسان را غافلگیر کند مگر ملال. انسان هر بار گمان می کند که به عمق آن رسیده است. اما حقیقت ندارد. در اعماق ملال سرچشمه ملال دیگری وجود دارد که همیشه تازه است. می توان با ملال زیست. و همین ملال زیستن یکی از مضامین عمیق داستان دوراس می شود و راه فرار از این ملال تنها یکی راه است : عشق!
فرار از ملال در سایه عشقی آتشین و جدایی از عشق، انتظار مجسمی در کنار جاده می سازد. انتظار معشوقی که عشق او نقابی بر چهره ملال واقعیت خواهد بود. انتظار ! همه اشخاص مارگریت دوراس در انتظار بسر می برند که این خود البته وعده امید است.
ماهيت عشق جزو دغدغههاي اصلي زندگي مارگريت دوراس بود و L’Amour نام کتابي است که در سال 1971 توسط وي نوشتهشد. کتاب، تحت عنوان «داستانهاي فرانسوي» در شناسنامهاش معرفي ميشود ولي فاقد عناصر داستاني، حتا در مدرنترين تعاريف است و نميتوان آن را يک داستان دانست. در جزيرهاي موهوم به نام استالا، مرد مسافري، عاشق زني ميشود و اين کل ماجرائي است که در فضايي افسرده و در خلاء شکل ميگيرد. آنچه داريم، صداي آب، ديالوگهاي مبهم و نامفهوم، کش آمدن بيدليل زمان است در انتزاعي آزاردهنده. دوراس در ارائهي اطلاعات، حتي به ميزان جزئي، خست به خرج ميدهد و کتاب را تا حد يک متن بيهدف و ناشيانه پائين ميآورد. زبان به کار گرفتهشده در «عشق» بسيار خام، دروني و مبهم است که بعدها با کمي تغيير و پختهگي مشخصهي نگارشي نويسنده شد و مخاطبان بسياري براي خود يافت. پيتر هاندکه خود را مجذوب اين خاصيت زبان دوراس ميداند و از آن به عنوان سحر، جادو و افسون ياد ميکند. با اين حال «عشق» در رديف کتابهاي خستهکننده و ضعيف ادبيات فرانسه بهشمار ميرود.
" دوراس سال ۱۹۱۴ در هند و چين متولد شد، پدرش را زود از دست داد براى همين پدر در داستان هاى او نقشى كمرنگ تر از مادر دارد. ۱۸ سال داشت كه به فرانسه سفر كرد، همان روزها «بى شرمان» را نوشت، با اين حال «آلن رنه» كارگردان سينما بود كه اولين بار او را به عنوان يك نويسنده معرفى كرد. «هيروشيما عشق من» نقطه عطفى بود در زندگى دوراس. دوراس مثل بيشتر نويسنده ها از بيان تجربه هاى شخصى در داستان هايش هيچ ابايى نداشت، شايد به همين دليل است كه حوادث و پرداختن به مسائل ايدئولوژيك در داستان هايش تا به اين حد ملموس و واقعى است. او مى نويسد: «فكر مى كرديم سوسيال دموكرات ها همه چيز را سر و سامان مى دهند، اما غافل از اينكه... دوران كمونيسم «سرآمده بود» و اين تجربه اى است كه بيشتر قهرمان هاى دوراس در آخر به آن مى رسند. دوراس اما با رمان «عاشق» به آنچه مى خواست رسيد و جايزه گنكور هم در محبوبيت اين رمان بى تأثير نبود. دوراس پنج ماه در اغما بود و كم مانده بود كه سال ۱۹۸۸ در تقويم ها سالمرگ او شود، اما با اين حال او به زندگى برگشت و دوباره نوشت، نوشت و نوشت و در سال ۱۹۹۶ در ۸۲ سالگى زندگى را بدرود گفت. درد - عاشق - بي شرمان -هيروشيما عشق من وچندين كتاب ديگري كه اورا در تاريخ ادبيات جهان جاودانه كرد ."
با " هيروشيما عشق من" نام دوراس زاده شد و با آثاري چون " باغ گذر" ، "مدراتو كانتابيله" و " عشق " اين اشتهار رو به فزوني گذاشت .
او در عرصه ي تاتر ، سينما و ادبيات درخشيد و با آثار متفاوتي چون : "شيدايي لل و اشتاين " و " نايب كنسول " اعتبارش را در خلق رمان هاي نو ثابت كرد . كتاب به دنبال كتاب و فيلم به دنبال فيلم او را در همه جا مشهور ساخت . پايان نامه نويساني كه در خصوص نوشتار و ناخوداگاه تحقيق مي كردند به آثار او توجه نشان دادند و آثارش مرجع مهمي براي ادبيات روان كاوي و همچنين متون فمنيستي شد .
دوراس كه ادبيات را سرگرمي نمي دانست بلكه ابزاري مي دانست براي شناخت راز نهان آدمي ، در زمان اعتراف به حقايق زندگاني و سرگذشت پشت سر گذاشته اش ، توانست با زباني روان و آزاد رماني خلق كند كه محدوديت هاي زماني و مكاني را در هم مي شكست و از جهشي تازه سخن مي گفت . او خود مي گويد تحرير " عاشق " بيش از چند هفته وقت نبرد . انگاري اين بي درنگ نوشتن براي زني كه به خاطره خو نمي گرفت و به فراموشي هم عادت نمي كرد حاصل حقيقتي آشنا در شرح مستوريهايش ، از سرگذشت گذشته و لحظه هاي مصيبت بار مهر بود .
استقبال خيل عظيم مخاطبان ا ز كتاب " عاشق " موجب دلگرمي نويسنده و پس از آ ن دريافت جايزه ي معتبر گنكور در نوامبر 1984، مسرت او را افزون كرد . قبول عام و استقبال خواننده هاي فراوان سبب شد اين اثر به عنوان "پر فروش ترين كتاب قرن در فرانسه " معرفي شود ، چيزي كه روحيه و توش و تواني تازه به نويسنده ي 70 ساله آن جهت خلق آثاري جديد داد . "عاشق " به بيش از 50 زبان ترجمه شد و بسياري از دانشجويان آن را به عنوان پايان نامه ي تحصيلي خود انتخاب كردند . اين توفيق ناگهاني مابازايي بر حق ، بر تمام سرگشتگي هاي دوراس بود .
دوراس در یکی از مصاحبه هایش به سبک و شیوه ای به اسم "دوراسی" اشاره می کند. او مدعی است که نوشته هایش، از نظر بیان و زبان، دوراسی هستند. آن گاه خود در ادامه، منظورش را نوشتار دوراسی، یا زبان و شیوه ی بیان دوراسی این گونه شرح می دهد غ دوراسی به این معنا که:
«جلوی کلمه را نگیریم ؛ بگذاریم بگذاریم جاری شود. کلمه را درست همان لحظه ای که به ذهن خطور کرد باید ثبتش کرد. سریع، خیلی سریع باید نوشت، قبل از این که لحظه ی حضورش را از دست بدهیم.»(دوراس،1381،ص214)
این ویژگی،از بارزترین نکاتی است که در نوشته های دوراس به چشم می خورند. تقریباً در همه ی نوشته ها، ولی به طور خاصی در عاشق و باران تابستان، دوراس به جمله بندی های برآمده از دستور زبان ها توجهی ندارد. همان گونه می گوید و می نویسد که طبیعت زبان در همان موقعیت خاص و در همان اثر می طلبد . به نظر او زبان طبیعی مردم به نوعی ادبی است ولی به علتِ کثرتِ استعمال و نیز به علتِ زیادیِ نزدیک بودن مردم به آن، توجهی بهش نمی شود. دوراس، اما، همین شیوه را برایِ خود اختیار کرده است و اغلبِ نوشته هایش به همین سبک و سیاقند. یکی از آخرین نوشته های دوراس ، که درست همین سبک و شیوه را دارد و بلکه بسیار شاعرانه هم هست، "نوشتن همین و تمام"Ecrir:ce,tout ) ) است .
با اشاره به این نوشته، و نقل چند عبارت از آن، این نوشتار را به پایان می برم.
دوراس، مارگریت Duras, Marguerite بانوی رماننویس فرانسوی (1914- ) دوراس در داستاننویسی بیشتر به جنبه تحلیلی حوادث توجه دارد، حوادثی که غالباً برای زنان پیش میآید. آثار داستانی او از وحدت موضوع برخوردار است و از نظر قالب و ساختمان متنوع و تحولآمیز، چنانکه او را در ردیف نویسندگانی پیشرو قرار میدهد. مارگریت به رنجهای فردی با تیزبینی مینگرد؛ رنجهایی که بشر در میان آن ناگهان به سبب برخورد با دیگران یا با واقعهای غیرمنتظر، هشیاری خود را بازمییابد و از درون خویش و نیازهای اساسی وجود خود که تا آن زمان ارضا نشده است، آگاه میگردد. از آثار مارگریت این رمانهاست: زندگی آرام La Vie Tranquille (1944)، سدی بر اقیانوس آرام Un Barrage Contre le Pacifique (1950)، اسبهای کوچک تارکینیا Les Petits Chevaux de Tarquinia (1953). نویسنده در این آثار بحرانهایی را وصف میکند که موجب آشفتگی روح بشر میشود و به فروافتادن او در عالم تنهایی که خود سقوطی ناگوارتر است، منجر میگردد. در داستانهای زیر از بحرانهایی سخن میگوید که بشر را به عالم فساد میکشاند و قهرمان اصلی را به پیروی از اغواگرانی وامیدارد که مورد علاقهاش قرار گرفتهاند: مدراتو کانتابیله Moderato Cantabile (1958)، ساعت ده و نیم شب در تابستان Dix Heures et demie du soir en ete (1960)، میدان Le Square (1964) و مانند آن.
دوراس چندین نمایشنامه و فیلمنامه نوشته است که از همه معروفتر هیروشیما، عشق من Hiroshima, Mon Amour است در 1960. از غالب رمانهای مارگریت دوراس نیز فیلمهای سینمایی ساخته شده است.
"عاشق" (1984) يکی از نوشته های دوراس است که با ديگر آثارش تفاوتهايي دارد از جمله اينکه اين رمان، با توجّهِ بسيار چشمگيرِ خوانندگان در فرانسه و بعد در سراسر جهان روبرو می شود؛ به طوری که به عنوان "پرفروش ترين کتاب قرن فرانسه" معرّفی می گردد؛ در ضمن جايزة ادبی گنکور در همان سال (1984) به آن تعلّق می گيرد؛ اين اثر، دوراس را بيشتر از هميشه بر سر زبان ها می آورد؛ از او می گويند، درباره اش می نويسند، با او مصاحبه می کنند؛ مخالفان سرسختش که همواره به انکار دوراس و نوشته هايش برخاسته اند، اين بار سرتسليم فرود می آورند در برابرگرانقدری اثر و جايگاه برتر آن؛ ديگر اينکه عاشق به نوعی زندگی نامه دوراس است؛ اين بار دوراس از خود نوشته: از عشق اش: عاشق اش: پانزده و نيم سالگی اش: دوران دبيرستان شبانه روزی: و ...
عاشق شرح دريافت است: شرح کشف است: گزارش پی بردن به لذت است: لذتِ تن . لذتی از گونة ديگر، فراتر از لذتهای کودکانه، لذتی که دريافتِ آن گامی است در راه دور شدن از مرزهای کودکان هم سن و سال و وارد شدن به قلمرو بزرگترها.
دخترِ پانزده و نيم ساله با مردی چينی که می گويد خانواده اش اهل چينِ شمالی اند، اهل فو ـ شوئن، آشنا می شود؛ مرد از او می خواهد تا اجازه دهد همراهی اش کند و دخترک می پذيرد . مرد چينی، ثروتمند است؛ فرزند يک ميلياردر چينی و صاحب يک سلسله مسکونيهای مستعمراتی.
مرد چينی دخترک را سوار ليموزين خود می کند و از همين ساعت زندگی دخترک، يکسر، دستخوش ديگرگونگی مي شود و دوراس، که همواره خود خواهان ديگرگونگی است از آن استقبال می کند، می پذيردش و تا به جايي که می خواهد در مسير پيش گرفته ی خود، جلو می رود.
عرق ريزان روح
ما هميشه تنبلى هايمان را با مسائلى كه دور و برمان اتفاق مى افتد، توجيه مى كنيم. اگر ننويسيم تمام زمين و آسمان را مقصر مى دانيم و اگر بد مى نويسيم، آنقدر بهانه داريم كه از قافله عقب نمانيم. هميشه از وقت كم و شرايط دشوار زندگى مى گوييم و حس مى كنيم به داستايفسكى درونمان ظلم فراوان مى شود، چرا كه فرصت بروز و ظهور ندارد. حس مى كنيم اگر به اندازه فاكنر وقت داشتيم، اگر نويسنده بهترى نمى شديم، دست كم مثل او مى نوشتيم. خودمان را با همين مسائل سرگرم مى كنيم و آخر ماجرا، هيچ است. هيچ نويسنده اى با رمان هايى كه ننوشته شناخته نمى شود و هيچ رمان بدى را به دليل توجيه نويسنده اش مورد توجه قرار نمى دهند.
خواندن يادداشت هاى روزانه نويسندگان گوناگون، علاوه بر تمام حسن هايى كه دارد، يك نكته را براى شخصيت تنبل ما روشن خواهد كرد: اينها هم مثل من و شما خانه و زندگى داشته اند. زندگى شان خرج داشته است و مجبور بودند براى «غم نان» صبح تا شب، سگ دو بزنند. به كمتر كسى از ميان اين نويسندگان مى توان برخورد كه حقوق ماهيانه خوبى دريافت كند كه بدون كار كردن در خانه اش آمده باشد. كمتر نويسنده اى ديده ايم كه زندگى اش شبيه «آبلوموف» (شخصيت رمانى به همين نام، نوشته تورگنيف) سرشار از خوردن و خوابيدن باشد. مى توان مثال هاى فراوانى زد: از داستايفسكى گرفته تا بالزاك، از كارور تا سيلويا پلات و از بولگاكف تا ويرجينيا وولف. زندگى همه اينها نمودار سختى هايى است كه متحمل شده اند. خواندن روزانه هاى آنها، اين مسائل را پيش روى ما مى گذارد.
پسر یک روز عصر در کافه دورله نزدیک دختر آمد، به او گفت که تازه از کلاس جامعهشناسی آمده است. دختر هم چندین روز این پا و آن پا میکرد تا به او بگوید که فروشندهی یک فروشگاه کفش است. عادت کرده بودند که در اتاق پشتی کافه دورله همدیگر را ببینند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقیقه، درست بعد از این که از سر کارش برمیگشت. خوشحال بود که هر شب او را میبیند: او جفت او بود، مؤدب و دوستداشتنی. از این که کسی را پیدا کرده که ساعاتی را پیش از شام تا رسیدن به خانه میتواند با او سر کند، خوشحال بود. دختر زیاد صحبت نمیکرد، معمولاً پسر بود که حرف میزد، با او از اسلام و کتاب مقدس صحبت میکرد. گرچه او خیلی زیاد به کتب مقدس اشاره میکرد، این چیزها برای دختر عجیب نبود. شگفتزده نمیشد، هیچ چیز او را شگفتزده نمیکرد: روش او دقیقاً همین بود؛ از هیچچیز واقعاً شگفتزده نمیشد.
شب اول پسر با او از اسلام گفت. روز بعد که با هم همبستر شدند، از کتاب مقدس صحبت کرد و از او پرسید آیا تا به حال این کتاب را خوانده یا نه و دختر جواب داده بود که نخوانده. روز بعد یک کتاب مقدس با خودش آورد و سِفر جامعه را در اتاق پشتی کافه دورله برایش خواند. او با صدایی بلند در حالی که دستانش را روی گوشش گذاشته بود، با لحنی پرشور و ادیبانه میخواند. دختر از این کار برآشفته شده بود و فکر میکرد او شاید کمی دیوانه شده است. بعد از آن، پسر نظرش را در مورد آن قطعه پرسیده بود. وقتی که او داشت میخواند، دختر اصلاً گوش نمیداد، چون آشفته شده بود. اما جواب داده بود که به نظرش معقول میآید و خوب است. پسر هم در مقابل لبخندی زد و به او گفت که این قطعه متنی اساسی است و باید آن را یاد بگیرد.
مارگريت دوراس نيز كه از او به عنوان بانوي داستاننويسي مدرن مينامند، در 1924 در ويتنام به دنيا آمد. پدرش معلم رياضي بود و مادرش نيز اوقاتش را با خانهداري سپري ميكرد. پدر مارگريت آرزو داشت دخترش تحصيلات عالي داشته باشد و به بالاترين درجات برسد، اما عمرش كفاف نداد تا رشد دخترش را ببيند.
وقتي مارگريت 4 ساله بود، پدرش را از دست داد. او ديپلمش را از يكي از دبيرستانهاي شهر سايگون دريافت كرد، در حالي كه عشق به تحصيل در وجودش موج ميزد.
مارگريت اوقاتش را به مطالعه كتب مختلف ميگذراند. او پس از اخذ ديپلم در سن 19 سالگي براي كسب تحصيل به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن مشغول به تحصيل در رشته علوم سياسي شد و توانست در مدت كوتاهي مدرك ليسانس خود را از اين دانشگاه مشهور و معتبر بگيرد و در آنجا بود كه قلم به دست گرفت و شروع به داستاننويسي كرد.
مارگريت از سال 1914 در حالي كه 27 ساله بود، به داستاننويسي به طور حرفهاي مشغول شد و در همان موقع نام مستعار دوراس را براي خود انتخاب كرد. او مدت كوتاه وارد حزب كمونيست فرانسه شد، اما عقايد اين حزب با ايدههايش مغاير بود، لذا از اين حزب بيرون آمد.
وي در سال 1958 كتاب «مدراتو كانتابيله» و فيلمنامهاي با نام «هيروشيما، عشق من» را نوشت و به شهرت جهاني رسيد. يكي از رمانهاي مشهور مارگريت دوراس «عاشق» نام دارد كه تاكنون بيش از 20 ميليون نسخه فروش كرده است.
اين كتاب در سراسر جهان به فروش رسيده و به چندين زبان ترجمه شده است.
مارگريت دوراس همچنين توانست جايزه ادبي گنكور را دريافت كند. نكته چشمگير در داستانهاي دوراس اين است كه او هميشه به زندگي خصوصي و بيوگرافي خود در داستانهايش اشاره داشته است.
وي در سنين جواني ازدواج ناكامي داشت كه با طلاق و جدايي روبه رو شد. ثمره اين ازدواج پسري است كه اكنون در كاليفرنيا زندگي ميكند.
مارگريت دوراس در 3 مارس سال 1996 در سن 82 سالگي در خانه خود واقع در «نوفل لوشاتو» چشم از چشم از جهان فروبست.
كتابهاي اين نويسنده در ايران نيز منتشر شده است، اما بسياري از منتقدان معتقدند كه اين ترجمهها تصوير واقعي دوراس را به مخاطبان فارسيزبان ارايه نكرده است.
سروکلة معلم پيدا ميشود. به طرف ارنستو نميرود، ميرود کنار خبرنگار. همه ساکتاند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکتاند، مادر شروع ميکند به زمزمة آواز نوا، بيکلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه ميزند، در آن لحظاتي که غروبهاي کند گذر تابستان در راه است.
بچههاي کوچکتر به محض شنيدن آواز بيکلام نوا آمده بودند توي کلبه. آنها هميشه «نوا»ي مادر را ميشنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه ميکرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچة کوچکتر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچههاي بزرگتتر هم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را ميخواند ـ نغمة روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ ميرفتند توي کلبه که گوش کنند. ميدانستند که مادر بيرونشان نميکند، حتي وقتي که از پرسه در ورطهها ملول ميشد.
مثل هميشه نميدانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدسشان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نميدانستند چه چيز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بيآن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اينجا و آنجاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي هم ادا ميشد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سالهاي قبل از جنگ، سالهاي نعشهاي تلنبار، سالهاي انبوه مردگان.
آرتور بوخوالد طنز نویس مشهور آمریکایی
آرتور بوخوالد (Art Buchwald) متولد 20 اکتبر 1925 در یک خانواده یهودی فرزند ژوزف بوخوالد و درگذشته به تاریخ 17 ژانویه 2007 ، طنز نویس مشهور آمریکایی،ستون نويس روزنامه اینتر نشنال هرالد تريبون ، واشینگتن پست؛ نیویورک هرالد تریبون لس آنجلس تایمز ، برنده جایزه پالاتزر (1982) که آثار وی در بیش از 550 روزنامه محلی و کشوری در آمریکا به چاپ رسیده است.
آرت بوخوالد در 1974 به ایران سفر کرد. او یکی از شدید ترین لحن های انتقادی - طنزپردازنه را نسبت به رییس جمهور های آمریکا از نیکسون تا جرج بوش را داشته است .
آرت بوخوالد و طنزهایش در ایران توسط زنده یاد پرویز ایرانزاد ( پ. الف . بوخی) معرفی شد. ایرانزاد که مترجم و خبرنگار بخش بین الملل روزنامه اطلاعات بود ، همان ذوقی را که بوخوالد در مقام طنزنویس به کار می برد ، در مقام مترجم به کار برده است و متنی خواندنی از خاطرات این روزنامه نگار نامی و شهیر آمریکایی به دست داده است.[1]
هادی خرسندی طنز پرداز شهیر ایرانی با حضور بیش از پنجاه سال در طنز ایران لقب آرت بوخوالد ایران را به خود اختصاص داده است. آقای خرسندی در سال 1974 در تهران با آرت بوخوالد ملاقات داشته است.
درباره طنزنويسي آقاي «آرت بوخوالد» حرف وحديث هاي زيادي زده شده ولي چيزي که شايد او را از ساير طنزنويسان متمايز مي کند همان صداقت و شهامت وي در بيان حقايق جاري جهان است. براي «بوخوالد» هيچ گاه دوست و دشمن فرق چنداني نداشتند. او فقط به عملکرد ها اهميت مي داد، لذا بايد گفت وي در همه حال در شکار سياستمداراني بود که براي تکيه زدن بر مسند قدرت از هم سبقت مي گرفتند. درست در همان زمان وي از پناهگاه خود بيرون مي آمد و با قلمي بسيار برنده به سراغشان مي رفت و آنجا نيز منتظر مي ماند تا به ناگاه خطايي از آنان سر بزند. در واقع کار اصلي «بوخوالد» از همين نقطه حساس آغاز مي شد.بد نيست خاطره يي از او نقل شود. در دوران جنگ سرد، دولتمردان نظام اسبق شوروي که وصف مطالب و طنز هاي او را در ضديت با سياست هاي توسعه طلبانه کاخ سفيد شنيده بودند با تصور اينکه قادرند او را به سوي خود جلب کنند به سراغش رفتند و با مهرباني از او دعوت کردند تا از نزديک ديداري با جامعه و نظام سوسياليستي اتحاد جماهير شوروي داشته باشد، وي نيز اين درخواست محبت آميز را با علاقه فراوان پذيرفت و به آنجا سفر کرد. «بوخوالد» با ديدن بعضي از نشانه ها که با اصول اخلاقي و يافته هاي آزادي خواهي او سازگاري نداشت به افشاي حقايق پنهان پرداخت: حقايقي که در زير نقاب حکومت کارگري و به ظاهر مردمي، چهره زشت و خشن خود را مخفي کرده بودند. او با انتشار طنز هايي بسيار زيبا که دست اندرکاران حکومتي را هدف گرفته بود، سيستم تک حزبي نظام حاکم را مورد نقد قرار داد و با اين کار خود دولتمردان مستبد کاخ کرملين را غافلگير و نهايتاً به آنها گوشزد کرد که استقلال يک هنرمند در دوري وي از بازي هاي قدرت، نه تنها يک ارزش بلکه خود از ضروريات است.
آرت بوخوالد تا دم مرگ بشاش باقی ماند و با زندگی و زندگان شوخی کرد
آرت بوخوالد طنز نويس نامی آمريکايی در سن ۸۱ سالگی درگذشت. او برنده جايزه پوليتزر بود و ۳۳ کتاب به جا گذاشته است.
بوخوالد از بيماری کبد رنج می برد و سال گذشته چند ماهی در بيمارستان بستری بود.
او با طنزهای نيشدار خود معروفيت داشت و در نوامبر گذشته کتاب آخر خود به نام "هنوز برای خداحافظی زود است" را منتشر کرد.
در بخشی از اين کتاب بوخوالد مرگ خود را نيز به شوخی می گيرد و آرزو می کند که با مرگ يک برنده جايزه نوبل در ادبيات مصادف نشود، چون بی شک روزنامه ها به مرگ او، که جايزه نوبل نبرده است، اهميت کمتری می دهند.
بوخوالد اولين طنز خود را در سال ۱۹۴۹ که در پاريس اقامت داشت نوشت، و بعد از بازگشت به آمريکا هزاران قطعه طنزآميز نوشت و درباره جوانب گوناگون زندگی آمريکايی از جمله نخبگان حاکم بر واشنگتن را به باد استهزا گرفت.
برخی از گفته های او زبانزد همگان شده است، مانند: "اگر به مدت طولانی و با جديت به هيئت حاکمه حمله کنيد، حتما شما را عضو خود می کند."
او به خاطر نگاه ويژه و ژرفکاوش در سال ۱۹۸۲ جايزه معتبر پوليتزر را برنده شد.
او سال گذشته چند ماهی در بيمارستان بستری بود اما چون دريافت که وقت زيادی از عمرش باقی نمانده است، تصميم گرفت بيمارستان را ترک کند.
او در دوران بيماری هم خوش خلقی و طنزگويی خود را از دست نداد و به معاشرت با دوستانش ادامه داد.
در آخرين کتاب او "هنوز برای خداحافظی زود است" مجموعه ای از ملاحظات طنزآميز او گرد آمده است، از جمله اين عبارت انتقادی: "مردن به اندازه پيدا کردن جای پارک در واشنگتن سخت نيست."
برخی از طنزهای آرت بوخوالد به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است.
هوشنگ مرادي كرماني در سال 1323 در روستاي سيوچ - از توابع بخش شهداد كرمان - متولد شد. تا كلاس پنجم ابتدايي در آن روستا درس خواند و دورهي دبيرستان را در يكي از دبيرستانهاي كرمان گذراند. سپس به تهران آمد و به تحصيل در دانشكدهي هنرهاي دراماتيك مشغول شد و در همين مدت در رشتهي ترجمهي زبان انگليسي نيز ليسانس گرفت. مرادي كرماني فعاليتهاي هنري خود را از سال 1340 با راديو كرمان آغاز كرد و بعد اين فعاليت را در تهران ادامه داد. نويسندگي را از سال 1347 با مجلهي "خوشه" آغاز كرد، سپس "قصههاي مجيد" را براي برنامهي خانوادهي راديو ايران نوشت كه همين قصهها، جايزهي "كتاب برگزيده سال 1364" را براي او به همراه داشت.
برخي از كتابهايشبه زبانهاي آلماني، انگليسي، فرانسوي، اسپانيايي، هلندي، عربي و ارمني ترجمه شده و همچنين فيلمهاي متعدد تلويزيوني و سينمايي براساس داستانهايش به تصوير درآمدهاند.
آثار ترجمهشدهي وي جوايزي را از مؤسسات فرهنگي و هنري خارج از كشور بهدست آورده است؛ از جمله: جايزهي دفتر بينالمللي كتابهاي نسل جوان 1992 (IBBY) و جايزهي جهاني هانس كريستين آندرسن. او امسال نيز بهعنوان نامزد جايزهي آستريد ليندگرن معرفي شد.
مرادي كرماني كه سال گذشته بهعنوان چهرهي ماندگار تقدير شد، عضو پيوستهي فرهنگستان زبان و ادب فارسي است.
برخي از آثار او عبارتاند از: "قصههاي مجيد"، "بچههاي قاليبافخانه"، "نخل"، "چکمه" (داستان براي کودکان 6 تا10 ساله)، "داستان آن خمره"، "مشت بر پوست"، "تنور"، "کوزه" (نمايشنامه)، "مهمان مامان" و "شما كه غريبه نيستيد".
شانزدهم شهريورماه جاري شصتودومين سالروز تولد هوشنگ مرادي كرماني - نويسندهي كودكان و نوجوانان - است.
نام اين نويسنده با "قصههاي مجيد" همراه شده و بخشي از خاطرات مردم اين سرزمين هم با اين نام. آنچه در پي ميآيد، نگاهي است به ديدگاههاي خالق اين قصهها.
تمبر یادبود برشت و صحنهای از نمایشنامه «گالیله» که در «جمهوری دموکراتیک آلمان» سابق منتشر شدهاست.
«متد» برتولت برشت و «سیستم» استانیسلاوسکی دو دستاورد ارزشمند تاریخ تئاتر محسوب می شوند، که بیش از یک قرن صحنه های تئاتر جهان را - چه در عرصه ی تکنیک های بازیگری و کارگردانی، و چه در انتقال اندیشه های ترقی خواهانه - به خود اختصاص داده اند. متاسفانه نسل پیشین تئاتر ما (به جز تنی چند) بدون ترجمه و مطالعه ی دقیق و نیز درک ناروشن از آثار و نظریات این دو نظریه پرداز و کارگردان، نه تنها در ایجاد حرکت های ماندگار در تئاتر ایران بهره ای نبردند بلکه گاهی با لافزنی و گزافه گویی در دو جبهه ی «تئاتر علمی» و «تئاتر حماسی» (یا «تئاتر بورژوازی» و «تئاتر متعهد». . .) و رو در رو قرار دادن آن دو، فضایی شعارزده، ملال آور و پرتنش بوجود آورده بودند که هنوز هم بقایای آن دیده می شود... اما امروز چه کنیم؟ امروز چگونه می توانیم در کنار فعالیت های صحنه ای، به مطالعه و بررسی گسترده ی چنین مقولات پایه ای تئاتر بپردازیم و- بی هیچ تعصب و تنگ نظری - از آن ها بهره ببریم و تئاترمان را سر و سامان دهیم؟
**
برتولت برشت: امروز نمایشنامه نویسی که بخواهد با دروغ و جهالت مبارزه کند و حقیقت را بنویسد باید دست کم به پنج ضرورت پی برده باشد:
مروری بر کتاب «در جنگل شهر، صدای طبل در شب، بعل»
جریانهای آوارهی زندگی
در جنگل شهر، صدای طبل در شب، بعل. سه نمایشنامه از برتولت برشت. ترجمه از س. محمود حسینیزاد. تهران: انتشارات خوارزمی. چاپ اول: ۱۳۸۰ (پخش در ۱۳۸۴). تیراژ: ۳۳۰۰ نسخه. ۳۷۹ صفحه. ۴۰۰۰ تومان.
برتولت برشت، نمایشنامهنویس، شاعر و کارگردان تئاتر آلمانی
آوارگی بخشی از زندگی روزمرهی برتولت برشت بود. در جست و جوی یافتن مکانی آرام برای زندگی و کار، درگیر با جریانهای ایدئولوژیک زمانهاش (نازیها، کمونیستها، کاپیتالیستهای آمریکایی) از سرزمینی به سرزمینی دیگر فراری بود. آواره بودن، واقعیت زندگی برشت است. نوعی ناهماهنگی و عدم انسجام در آثار او موج میگیرد. نوعی تنهایی ترسآور. نوعی دور بودن از همه چیز و همه جا.
داستان ترجمه و انتشار این کتاب هم کم از آوارگی خود برشت ندارد. یکی از برنامههای درازمدت انتشارات خوارزمی، ترجمه و ویرایش مناسب و سپس انتشار دورهی کامل آثار بزرگان فرهنگ و ادب جهان بود. در اولین قدم، در زمان قبل از انقلاب، سری کتابهای فرانتس فانون، افلاطون، داستایفسکی و تروتسکی منتشر شده بود و نوبت به برتولت برشت، نمایشنامهنویس مشهور آلمانی، رسیده بود که انقلاب اتفاق افتاد.
| |||||
وولف، ویرجینیا Woolf, Virginia بانوی داستاننویس و مقالهنویس انگلیسی (1882-1941) ویرجینیا در لندن زاده شد، پدرش سر لزلی استیون Sir Leslie Stephen از چهرههای برجسته ادب انگلستان در عصر ملکه ویکتوریا و مؤلف تاریخ فکری انگلستان در قرن هجدهم است. ویرجینیا در سیزده سالگی مادر را از دست داد، تحت نفوذ پدر قرار گرفت و درمحیط ادب و فرهنگ پرورش یافت، وی که به سبب ضعف مزاج از تحصیل منظم مدرسهای منع شده بود، همراه پدر به خواندن آثار فیلسوفانی چون افلاطون، "اسپینوزا" Spinoza و "هیوم" Hume پرداخت. در کتابخانه وسیع و جامع پدر با برجستهترین نویسندگان عصر آشنا گشت و با تعدادی از خانوادههای بافرهنگ انگلستان ارتباط یافت. پس از مرگ پدر فرزندان سرلزلی همچنان به پذیرایی دوستان در خانه خود در بلومزبری Bloomsbury ادامه دادند که نام آن بعدها به «گروه بلومزبری» منتقل شد. این گروه از روشنفکران و فارغالتحصیلان دانشگاه کمبریج تشکیل شد و نویسندگان وهنرمندان مشهوری به عضویت آن درآمدند. ویرجینیا در 1912 با یکی از اعضای این گروه به نام لئونارد وولف Leonard Woolf، اقتصاددان و مرد سیاست آینده ازدواج کرد. اگرچه در زمان جنگ اعضای گروه بلومزبری پراکنده شدند، پس از پایان جنگ، گروه دوباره دایر گشت و کسان جدیدی به عضویت آن درآمدند، اما اصول اندیشه و هدف گروه تغییر نکرد و آن بیان حقیقت، آزادی بیان، عشق به هنر و احترام به اخلاق و سنن و فرهنگ انفرادی بود.
اتاقی از آن خود
زنی که می خواهد نویسنده شود
باید پول داشته باشد
و اتاقی از آن خود !
A Room Of One,s Own نام کتابی از ویرجینیا وولف که به سال 1928 منتشر شد .
دست مایه ی اصلی این کتاب مضمون سخن رانی ها یی بود که وولف سال پیش از آن در کالج های ویژه ی زنان در کمبریج درباره ی زن و ادبیات ایراد کرده بود .
وولف نظر کلی خود را در این باره در صفحه ی آغازین کتاب و در قالب جمله یی آورده است که پس از آن زبان زد زنان نویسنده شد :
زنی که می خواهد نویسنده شود باید پول داشته باشد و اتاقی از آن خود .
این کتاب توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است
خیزابها [The Waves]. رمانی از ویرجینیا وولف (1) (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی که در 1931 منتشر شد. این اثر نه دارای ماجراست و نه گفتگو، بلکه یک رشته تکگوییهای درونی بلند است که از طریق آن زندگی شش انسان، طی موجی مداوم و همواره تجدیدشونده، در برابر چشمانمان جریان مییابد. نخست آنها را در دورانی میبینیم که کودکی بیش نیستند و شاهدیم که هرکدام، با نوعی هیجان اضطرابآلود، شخصیت خود را کشف میکند: لوئیس (2) تشنه تنهایی است، زیرا از حس حقارت اجتماعی رنج میبرد؛ برنارد (3) همیشه در دام تخیلی گرفتار میآید که او را از واقعیت دور نگاه میدارد؛ نویل (4) از ضعف جسمانی و تجسمهای شوم در عذاب است و نظم و قاعده را عمیقاً دوست دارد؛ سوزان (5) تشنه تملک مطلق و انحصاری است، و جینی (6) مضطرب از آن است که خود را به دل زندگی بیفکند، همانگونه که به رقصی سرگیجهآور میپردازند؛ رودا (7) از همه چیز، حتی از زندگی خود وحشتزده است. آنها را از اتاق بازی تا مدرسه همراهی میکنیم. سپس در کنار برنارد در دانشگاه قرار میگیریم که همهگونه زندگی قابل تصور را تجربه میکند و به توالی با تولستوی و بایرون و مردیث (8) یکی میشود؛ در حالی که نویل، به ترغیب طبیعت شاعرانه خویش، خود را در جستجوی کمالی دستنیافتنی عذاب میدهد. لوئیس مجبور شده است که تحصیلات را رها کند و در دفتری به کار بپردازد و به مبارزه خسته کننده خود برای یافتن جایگاهی در دنیا ادامه میدهد؛ سوزان، که به خانه روستایی خود بازگشته است، احساس میکند که با طبیعت همسان شده است و ناخودآگاه آماده سرنوشت مادرانه خود میشود؛ جینی، که در اجتماع لندن پذیرفته شده است، تجربه زندگی مجلسی را آغاز میکند که زیباییاش بدان جلا میبخشد؛ و اما رودا موفق نمیشود که اعتماد به نفسی مانند سوزان وجینی به دست آورد، شک دارد و مدام میلرزد و خدا میداند که از چه میهراسد. چند سال بعد، شش رفیق گرد میآیند تا با پرسیوال (9) که قصد سفر به هند دارد وداع کنند؛ آنها به اتفاق در لحظهای از جوانی و زیبایی زندگی میکنند که قهرمانشان، پرسیوال، بر آن حاکم است و هریک بازتابی از آرزوهای خود را در وجود او مییابد. سالها، به همانگونه که موجی موج دیگر را پیش میراند، سپری میشوند و اینک آفتاب زندگی رو به افول میرود؛ پرسیوال بر اثر سقوط از اسب در هندوستان میمیرد و در وجود همه آنها حسی از خلأ باقی میگذارد که قادر بر پرکردن آن نیستند؛ هنگامی که شش رفیق بار دیگر گرد میآیند، لوئیس تجارتپیشهای شده است که کارش را دوست میدارد و «سنگینی دنیا را بر شانههای خود» احساس میکند؛ برنارد، که ازدواج کرده و پدر خانواده است، جملههای بیشماری ساخته اما هرگز واقعیت را نیافته است؛ سوزان مادر شده و اطمینان و اعتماد به نفس کسب کرده است؛ در حالی که جینی، بیآنکه هرگز توقفی کند، یا به کسی دل بسپارد، به زندگی ادامه میدهد؛ و اما نویل جبران زشترویی خود و بدسگالی انسانها و مرگ پرسیوال را در عشق یافته است؛ تنها رودا، که چند صباحی معشوقه لوئیس بوده، نتوانسته است چیزی به دست آورد و «بیچهره» مانده است. اما شور و هیجان و میل پیروزمند اوایل زندگی از وجود همه محو شده است: راهشان دیگر مشخص شده است و هریک در مقر خود ثابت مانده است؛ زندگی در نظرشان دیگر به منزله فتح نیست، بلکه مبارزه با مرگ است. این رمان از نومایگی جسورانهای در برداشت و بسط و توسعه برخوردار است: نویسنده توصیفهای کوتاهی از طبیعت در حکایت میگنجاند که آهنگ آن، رابطهای تنگاتنگ با زندگی شخصیتها دارد؛ هدف ویرجینیا وولف آن است که بدینوسیله، واقعیت را از طریق بازتابها و «خیزابها»ی مدام روان و سیالی نمایش دهد که طبیعت در اختیار آگاهی بشر میگذارد؛ توصیف این جریان مداوم، اگرچه گاهی به مهارتی بینقص محدود میشود، موفق میشود که قطعههای شاعرانهای بسیار زیبا و عمیقاً انسانی به وجود آورد.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Virginia Woolf 2.Louis 3.Bernard 4.Neville 5.Suzanne
6.Jinny 7.Rhoda 8.Meredith 9.Percivale
خانم دالووی [Mrs.Dalloway] رمانی از ویرجینیا وولف (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی، که در 1925 منتشر شد. کلاریسا دالووی در یک صبح روشن از ماه ژوئن بیرون رفت تا برای جشنی که همان شب در خانهاش برگزار میشد گل بخرد؛ پس، از موقعیت استفاده میکند و به گشت و گذاری در لندن میپردازد، و نویسنده او را همراهی میکند و تصویرهایی را که به چشم خانم دالووی درمیآید و افکار و احساساتی را که نور روشن بهاری در او برمیانگیزد گرد میآورد و همهچیز را در آهنگی موزون به هم میآمیزد. ذهن کلاریسا از تصویر پیتر والش سرشار است، دوست دوران کودکی که کلاریسا آرزو داشت با او ازدواج کند و، بنا به خبری که دادهاند، به تازگی از هند بازگشته است. خاطره پیتر کلاریسا را به دوران نوجوانی در خانه پدری میبرد. اما خاطرهها در آن حد او را جذب نمیکند که به آنچه در اطرافش میگذرد توجه نسپارد، زیرا خانم دالووی عاشق زندگی است و همه جنبههای زندگی در او شور و شوق میآفرینند؛ و بدین ترتیب، حکایت بسط مییابد و از گذشته به حال میرود و هر دو را با هم درمیآمیزد. کلاریسا به مأمور نظم عبور و مرور، به ویترین مغازهها، به اتومبیلی که با پردههای کشیده به سرعت میگذرد و شاید عضوی از خاندان سلطنتی را در خود پناه داده است توجهی یکسان نشان میدهد؛ در حالیکه در باغهای کنسینگتون پرسه میزند با زوجی جوان برخورد میکند؛ آن دو کاملاً سرگشته و درگیر با نگرانی بزرگی به نظر میآیند. نویسنده، به یمن همدلی فعالانه و همیشه هشیار، ما را به زندگی خصوصی آن زوج میبرد و ماجرایشان را برایمان شرح میدهد: سپتیموس وارن اسمیت، پس از آنکه با هیجانی آرمانی در جنگ جهانی شرکت جست، منقلب و غیرعادی از جنگ بازگشته است؛ از آن زمان، همهچیز را گویی «از پس شیشه» میبیند. و اما همسر ایتالیاییاش، لوکرتسیا، که فروشنده ساده کلاه است، بیهوده میکوشد تا، به کمک عشق، او را از کابوسی که به مرز جنون رسیده است نجات بخشد.کلاریسا در پایان گردش به خانه باز میگردد: در حالیکه مشغول مرتب کردن خانه است، پیتر سر میرسد؛ میان ان دو هیجانهای فرو خورده و عمیقی جریان مییابد که با آمدن الیزابت، دختر کلاریسا، متوقف میشود. الیزابت، هوشمند و زیبا، به سبب جدی بودن و توجه به چیزهایی که همیشه برای کلاریسا بیگانه بوده است، فکر مادر را به خود مشغول داشته است. روز ادامه مییابد، و کلاریسا،که در تنهایی خانهاش باقی مانده است، همچنان بر زندگی و افکار کسانی که او را میشناسند احاطه دارد: پیتر، که پس از سالها دوری از وطن، با لذت در حال و هوای لندن فرو میرود. شوهرش ریجارد دالووی، که پس از یک نشست سیاسی در خانه لیدی بروتون، ناگهان این نیاز را در خود احساس میکند که برای همسر خود گل بخرد و به او بگوید که چقدر دوستش دارد؛ الیزابت، که به همراه دوشیزه کیلمن به خرید رفته است، اما ناگهان، به اطاعت از نوعی ندا، نزد مادر بازمیگردد و دوستش را رها میکند و میگذارد که او طعم عذابآور شکست را بچشد. روز پایان میرسد و زمان جشنی که آن همه انتظارش را کشیدهاند فرا میرسد. در ضمن گفتگو، با شخصیت دیگری آشنا میشویم، با سپتیموس، که همان روز خودکشی کرده است و پزشکی که معالجهاش میکرد زندگی او را نقل میکند: سپتیموس خودکشی کرده است، زیرا دیگر نمیتوانست احساس عدم واقعیت را که پیوسته آزارش میداد تحمل کند و حکایت همین خودکشی، گویی ناگهان و به شکلی متضاد، به دنیای بیاهمیتی که کلاریسا در آن متحول میشود استحکام تازهای میبخشد. ویرجینیا وولف، رمان را به شکل قطعه موسیقی ساخته است: او پس از شب و روز، رمانی به شیوه جین آوستین، میکوشد تا با خانم دالووی از تجربه جویس بهرهگیرد (¬ اولیس)، اقدامی که در رمان به سوی فانوس دریایی و خیزابها با تسلط بیشتری آن را بسط خواهد داد.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Virginia Woolf 2.Clarissa 3.PeterWalsh 4.Kensington 5.Septimus Warren Smith 6.Lucrezia 7.Kilman 8.Lady Bruton 9.Sally seton 10.Jane Austen 11.Joyce
به سوی فانوس دریایی [To the Lighthouse]. رمانی از ویرجینیا وولف (1) (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی، که در 1927 منتشر شد. خانواده رمزی (2) برای گذراندن تعطیلات به یکی از جزایر هبرید آمدهاند. اعضای خانواده عبارتند از: مادر، زنی تقریباً پنجاه ساله که در نظر کسانی که او را میشناسند و به او نزدیک میشوند بینهایت زیباست؛ پدر، فیلسوفی که نیاز بسیار به تفاهم انسانها دارد؛ هشت فرزند، که بسیار با یکدیگر متفاوتاند؛ و میهمانان متعدد، از جمله لیلی بریسکو(3)، زنی نقاش که از بیاستعدادی رنج میبرد؛ و بالاخره مینتا دویل (4) و پل ریلی (5) که سرانجام باهم نامزد میشوند. شبی از اواسط ماه سپتامبر است. خانم رمزی به کوچکترین فرزندش، جیمز شش ساله، قول داده است که روز بعد او را برای گردش به سوی فانوس دریایی ببرد که هرشب روشن شدنش را میبینند. اما پدر اعلام میکند که روز بعد هوا نامساعد خواهد بود. گفتگویی در این زمینه میان پدر و مادر و فرزندان و میهمانان درمیگیرد. هیچ مجادلهی معین و آشکاری رخ نمیدهد. جانها به بیان کلمهای و اندیشهای مکدر یا روشن میشوند، پر و خالی میشوند، و بنا به روند مباحثه باد به گلو میاندازند یا لب فرو میبندند، و نویسنده به خوبی میداند که چگونه لحظات رنج و شادی، سبکباری و تنفر، و سرانجام کشش متقابل را، که همه اشخاص حاضر در اتاق را به یکدیگر میپیوندد، در پیهم آورد. شگفتآورترین چهره، خانم رمزی است که قادر است همه را درک کند و به کمک حسی عمق درون هریک را دریابد و در نتیجه هرچه را جستجو میکنند به ایشان ارزانی دارد. مجلس شبانه با آشتی کامل وی با شوهرش پایان مییابد. آنگاه شب به پایان میرسد و زمان میگذرد: روزها و فصلها و سالها، همراه با توفانهای زمستانی و گلریزان بهار و گرمای تابستان و دلتنگیهای پاییز، از پی هم سپری میشوند. و شبی، خانم رمزی به ناگهان میمیرد. دختر بزرگش، پرو (6)، نیز مدتی بعد، هنگام تولد نخستین فرزندش از دنیا میرود و سرانجام اندرو (7)، برادر پرو، نیز بر اثر اصابت بمبی در ایام جنگ جان میبازد. سالها و سالها میگذرد. دیگر کسی به آن خانه متروک، که خطر ویرانی تهدیدش میکند، نمیآید. و درست هنگامی که همه چیز در حال نابودی است اعضای خانواده بازمیگردند تا سیر ویرانی خانه نشسته است متوقف سازد. اما همه چیز تغییر کرده است: تنها فانوس دریایی، بیحرکت، در جای همیشگی خود باقی است و حال میتوان به گردشی رفت که آن همه سال در اندیشهاش بودند. اما در نظر جیمز این دیگر همان فانوس رؤیاهایش نیست و وی پدر را با این احساس همراهی میکند که در برابر فرمانی مستبدانه سرخم کرده است و نسبت به خودخواهیهای پدر تنفری عمیق احساس میکند. لیلی بریسکو، که او نیز با خانواده همراه است، به قایقی که به سوی فانوس دریایی میرود چشم دوخته است، و با مرور زندگی خود و دیگران و با یادآوری خاطره خانم رمزی متوجه میشود که وی چه قدرت شگفتی داشت: قدرت حل همه چیز به سادگی و ساختن چیزی کامل از پیش افتادهترین رویدادهای زندگی، توانایی ماندگار بودن همچون اثری هنری. دیگر سؤال درباره مفهوم زندگی و انتظار جلوهای که احتمالاً هرگز به حقیقت نخواهد پیوست بیهوده است: «معجزههای کوچک روزمره» وجود دارد، اشراقهای راستین و «چوب کبریتهایی که ناگهان در تاریکی کشیده میشود». همینهاست که به آشفتگی شکل میدهد و به ابدیت جاری زندگی ثبات میبخشد. ویرجینیا وولف، که در خانم دالووی از تقلید روانشناسی جویس آغاز کرد، در این اثر با تنظیم تجسٌمات، اشتیاقها و افکارش به گونه ای موسیقایی، لحظاتی تکاندهنده میآفریند.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Virginia Woolf 2.Ramsay 3.Lily Briscoe
4.Minta Doyle 5.Paul Rayley 6.Prue 7.Andrew
اورلاندو [Orlando a Biography]. رمانی از ویرجینیا وولف Virginia Woolf) (1) (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی، که در 1928 انتشار یافت. در اواخر قرن شانزدهم، در یک خانه اربابی انگلستان، جوانی والاتبار به نام اورلاندو، زندگی میکند. او طبیعتی شهسوارانه را با عشقی عمیق به شعر در خود جمع دارد. ملکه الیزابت، تحت تأثیر جذابیت جوان، او را به کاخ خود فرامیخواند و انواع مناصب و افتخارات را به او ارزانی میدارد. در کاخ، حتی پس از مرگ ملکه نیز همچنان مورد تحسین همگان باقی میماند. در سال یخبندان بزرگ، به فرمان شاه جیمز، بر سطح یخهای رود تمز (2)، نوعی بازار مکاره میسازند. اورلاندو در آنجا با شاهزاده خانمی عجیب به نام ساشا (3)، که برادرزاده سفیر روسیه است، ملاقات میکند. دختر به او اظهار عشق میکند و بیدرنگ پا به فرار میگذارد. اورلاندو اندوهگین به خانه بازمیگردد و چندروزی در نوعی منگی به سر میبرد. چون بیدار میشود، خود را از عشق شفا یافته مییابد. آنگاه، تحت تأثیر جاهطلبی ادبی، سوگند یاد میکند که نخستین شاعر دودمان خود شود و نام خود را مشهور سازد. کس را نزد نیکولاس گرین (4) که ادیبی مشهور است میفرستد و او را به خانه خود دعوت میکند تا از او یاری و مشورت بخواهد. ولی ادیب شیفته مکتب کلاسیسیسم است و از آرمانهای او چیزی درنمییابد و او را با استهزاهای خود دلسرد میکند. از اینرو، در سی سالگی، در حالی که از عشق و بلندپروازی سرخورده و به خودپسندی یکسان زنان و شاعران یقین پیدا کرده است، آرامش روح خود را در طبیعت میجوید و همه تلاش خود را مصروف بازسازی خانه اربابی خود میکند.
چه از کار درخواهد آمد؟
سهشنبه، 28 ماه مه 1929
اما راجع به اين کتاب، کتاب پروانگان1 . چگونه بايد شروعش کنم؟ چه از کار درخواهد آمد؟ هيچ کشش شديدي نسبت به آن در خود نمييابم؛ نه هيچ تب و تابي؛ فقط فشاري کشنده در برابر مشکلاتي که بر سر راه است. پس چرا بنويسمش؟ اصلاَ چرا بايد نوشت؟ هر صبح طرحي کوچک از آن مينويسم تا خود را سرگرم کنم. نميگويم. شايد هم ميخواهم بگويم. که اين طرحها در اين ماجرا اصلاَ محلي از اعراب دارند. نميکوشم تا داستاني بگويم. ولي کسي چه ميداند؛ شايد هم اين کار از همين رهگذر انجام ميشود. ذهني در حال انديشيدن. اينها بسا که جزايري از نور باشند. جزايري در راستاي جرياني که ميخواهم منتقل کنم؛ يعني خود زندگي آن گونه که در جريان است. جرياني از پروانگان که به شدت بدين سو بال ميزنند. چراغي و گلدان گلي در مرکز. گل ميتواند همواره در تغيير باشد. ولي وحدتي بيشتر از آن ميان هر صحنه ميبايد باشد که من در حال حاضر بدان دست ميتوانم يافت. ممکن است بگويند حديث نفس است، يا شرح حال خود. چگونه ميتوانم کاري کنم تا هر بازي يا هر چرخشي در بحبوحة هجوم پروانگان شديدتر و کوبندهتر از هر بازي و چرخشي ديگر جلوه نمايد؛ آنهم در شرايطي که فقط صحنهها هستند و ديگر هيچ؟ بايد اين احساس به آدم دست دهد که اين آغاز صحنه است، و اين وسط آن، و اين هم اوج آن. وقتي زن دريچه را باز ميکند و پروانه به درون ميآيد. دو جريان متفاوت روي دست خود خواهم داشت. پروانگان پروازکنان پيش ميروند؛ گل راست و استوار در مرکز است؛ ريزش و خيزش پيدرپي و پايانناپذير گياه، در لابلاي برگهايش زن بسا که ببيند. چه چيزها که روي ميدهد. ولي اين زن کيست؟ خيلي مواظبم که هيچ نامي به خود نبندد. هيچ حوصلة هيچ لاوينيا يا هيچ پنولوپهاي ندارم. ميخواهم همين « او» ي ساده بماند. ولي اين هم خيلي « مکش مرگ ما» خيلي« کلاسي» ، خيلي « شيک و پيک» از کار در ميآيد: چيزي نمادين در ردايي شل و آويزان. البته ميتوانم وادارش کنم به گذشته بينديشد يا به آينده؛ ميتوانم دربارهاش قصهپردازي کنم. اما اين آن چيزي نيست که من ميخواهم. از اينها که بگذريم، از زمان و مکان معين و مشخص هم چشمپوشي خواهم کرد. در آن سوي پنجره، هر چيزي جلوهگر ميتواند شد. کشتي. بيابان. لندن.
ويرجينيا وولف. يادداشتهاي روزانة يک نويسنده 1953
به نظرم ویرجينیا ولف نویسنده ای است که هیچ چیز و همه چیز میگوید.چیزی برای گفتن ندارد اگرچه خیلی چیز های گفتنی دارد و می گوید . بدون طرح و ظاهرا" بدون ساخت رمان قصه می نویسد . هرچه هست در زیر و پنهان است. انگار با خودش حرف می زند نقال عجیبی است ؛ قصه پرداز توانا که قصه ای ندارد حال و هوایی دارد و درون مایه هایی که اشغال فکر ، وسواس و گرفتاری روح اوست – روح صاحبدل و درد آشنایی دارد . هویت ،یکی از آنهاست . دیدن خود در آینه ، در کسان دیگر، در خود(self) چیز های دیگر ، در آمیختن و گسستن پیوسته از آنها ، با همه چیز و بدون همه چیز بودن ،حتی بدون خود بودن . از خویشتن جدا شدن و در برابر آن قرار گرفتن . کی هستم ، همه آن چیز ها فهیچ یک از آنها موجی یا موجهایی که به ساحل می خورند و می شکنند ؟
درونمایه ، دیگر" چیز" ها هستند . همه چیز ها و مخصوصا" کوچکترین و جزئی ترین آنها . توجه به چیز ها و توصیف آنها سراسر کتاب را فرا گرفته است . نه توجهی از نوع بالزاک ، دیدن از بیرون و بیان آن برای خواننده ، برای دیگری ، بلکه تامل در چیزها ، یاداوری ، تجربه درونی ونفسانی چیزها در رابطه با حالات روح و روایت آن در خود . چیز ها درونی و شخصی می شوند و انگ نویسنده را به خود می گیرند .
طبیعت ، خورشید دریا ، زمین ، دائما" ریشه خود را در گذشته و در ژر فای زمین حس کردن و دیدن . همان مسئله ی هویت یعنی خود را با زمین یکی انگاشتن و از آن بر کنده شدن و ناستادن بلکه سریان و گذری چون موج داشتن یعنی پیوند با مظهر طبیعت دریا!.
ویرجینیا ولف کار نویسندگی حرفه ایش را از سال 1915 با انتشار نخستین رمانش"سفر خارج" آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشیده بود.این رمان کمابیش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار یافت به ویژه اتاق جیکاب(1922) و خانم دالووی و طرف فانوس دریایی(1927) و امواج(1931) و بین پردهها (1941) ، ویرجینیا ولف روزبهروز شیوههای نامتعارفتری برای نشان دادن خویش از"زندگی" و "واقعیت" پدید آورد.او در مقاله"آقای بنت و خانم براون" ناخرسندی بسیار خود را از"واقعیت" دنیای قصههای نویسندگان ناتورالیستی مانند جان گالزورذی و هربرث جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد.او در جای دیگری میگوید:"زندگی مانند چراغهای تزیینی متقارن دو طرف درشکه نیست.هاله نوری است، محیط شفافی است که ما را از آغز تا فرجام ذهن در بر می گیرد."برای رخنه در این محیط ،برای نشان دادن "خود زندگی" ، باید به "جریاناندیشه ،جریان سیال ذهن" دست پیدا کرد که محمل ذهنی آن است.در پی این هدف ،وولف روزبهروز بیشتر از ظواهر زدوبه جستجوی ساختار داستانی پرداخت که"به طور معجزهآسایی بدون دیوار و پله هم قابل سکونت" بود.این تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آیا او تند نرفته است:"نه داستانی میگوید نه پیرنگی می بافد.یعنی میتواند شخصیتی بیافریند؟" شخصیتی در نخستین رمان او می گوید:"میخواهم رمانی بنویسم درباره سکوت،درباره چیزهایی که مردم نمیگویند." در رمان ماقبل آخرش امواج به این مقصود بسیار نزدیک می شود.آرزوی زدودن"همه تفاله و مردگی و پیرایه" و "ارائه تمام لحظه،هر چه در بر دارد" در خاطرات نویسنده او برآوردن نزدیک می شود.نشانی از داستان و پیرنگ و گفتگو و شخصیتپردازی(به معنی رایجشان) بر جای نمی ماند.در عوض ،جریان افکار و احساسات شش شخصیت را داریم که بصورت رویایی عرضه می گردد.
نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،ماییه دوام او در برابر جنون و مرگ.
اگر امواج یک" رمان" نامتعارف بود ، نقش روی دیوار یک"داستان" نامتعارف است و شیوه او را به زیبایی نشان می دهد.راوی که پیداست خود وولف است ،نقشی را روی دیوار به خاطر میآورد.نقش چه بوده است؟در پایان به آن پی می بریم و گویی پیرنگ همین بوده است.ولی نکته پیرنگ نیست،همچنان که ارضای چنین کنجکاوی نیز هدف زندگی نیست.نکته این است که آن نقش ،گرانیگاه خیل وسیع تداعیهای آزادی می گردد که از شکسپیر تا حقوق زنان را دربرمی گیرد اما همه به همان پرسشهای بنیادین هنر وولف برمی گردند: چیستی واقیت و خود زندگی."اگر برخیزم و معلوم کنم که نقش روی دیوار در واقع سر یک میخ است،چه عایدم می گردد؟ دانش؟دانش چیست؟"او با این پرسش دانش شناسانه بازی میکند.اما زندگی چه؟"پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه کنیم،باید آن را تشبیه کنیم به پرتاب شدن در تیوب با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای دیگر بدون حتی بدون یک سنجاق باقی مانده در موها!پرتاب شدن به پیشگاه خدا سرتا پا برهنه!"ولی این نقشها مانند دانه شنی که صدف برگردش مروارید میسازد،هستههای هنر وولف و پیوند ناپایدار او با سامانمندی و تندرستی بودند.او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد.چنان که داستان می گوید:الیاف یک به یک زیر فشار سرد گزاف زمین پاره میشوند
مي گويد که گل ها را خودش مي خرد. روزي در اواسط ژوئن، صبح زود، پس از اينکه بيداري اش با فکر کردن آغاز مي شود. روز ميهماني است. (وظايف لوسي سرکارگر خانه، آمدن کارگران براي بيرون آوردن درها)، روزي پر از کار براي زني که قبلاً به خاطر شنيدن قابليت عجيبش در ميزباني، از زبان کسي که عاشقش بوده، گريسته است. و روز آغاز مي شود. با غژغژ لولاهاي پنجره، شيرجه زدن در هواي خنک صبح ماه ژوئن و تصوير آزارنده و دوست داشتني «پيتر والش»، مردي که سال ها پيش «کلاريسا» عاشقش بوده، و با اين وجود به او جواب رد داده، با «ريچارد دالاوي» ازدواج کرده، و هنوز پس از سال ها وقتي چشم باز مي کند، نفس مي کشد، و کارهايي که بايد طي روز انجام دهد، يکي يکي در ذهنش به او سلام مي کنند، جزء اولين تصاوير ذهني اوست. بجا بودن، حضور تصوير «پيتر والش» در چنين زماني (اول، در سطر هاي ابتدايي رمان و دوم هنگام بيدار شدن کلاريسا از خواب، پس از سال ها) در ذهن قهرمان اصلي داستان ً «خانم دالاوي» و شناساندن «پيتر والش» به عنوان قهرمان دوم، در شرايطي که در ادامه داستان يا حتي در ابتداي آن بسيار دقيق اشاره مي شود که «پيتر» حدود پانزده سال است عملاً هيچ حضوري در زندگي «کلاريسا » ندارد و «کلاريسا» با علاقه و انتخاب خود، و نه به اجبار يا ترديد، «ريچارد» را به «پيتر» ترجيح داده است، کمي براي کسي چون «ويرجينيا ولف» نا استادانه، احساساتي وار، و از دست در رفته به نظر مي رسد و شايد اين اولين نکته يي است که براي مخاطب، البته نه در بار اولي که رمان را مي خواند، بلکه وقتي به تفکر مي نشيند، يا براي بار دوم، خصوصاً بيست صفحه اول رمان را مرور مي کند، سوال برانگيز است. اينکه چرا مخاطب در برخورد اول با اين سوال درگير نمي شود، به مهم ترين و مشخص ترين ويژگي سبکي اين متن، يعني پيچيدگي به علت هجوم تلفيق شده تصوير و تفکر برمي گردد.
من ضدِ انقلابم
من عاشقِ اراذل و اوباشم
من دوستدارِ اشرارم
من جانیان و راهزنان را
بسیار دوست دارم
مُزدور و سرسپردهی بیگانهام
من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م
وقتی
حیدر عمو اوغلیِ خدانشناس
در گُنبدِ امام رضا برق میکشد
من کِیف میکنم
وقتی جنابعالی
از انقلاب
معنایِ دیگری داری
من ضدِ انقلابم، آری!
در جواب سئوالي كه : "آقاي صلاحي شما از شاعراني هستيد كه به دو زبان فارسي و تركي شعر ميگوييد, چه لزوم و ضرورتي شما را به اين سمت برده است كه اشعار تركي هم بسراييد؟"
ميگويد: «زبان مادري من تركي ست و در خانه هم تركي صحبت ميكنيم. بعضي حسها هست كه در فضاي آذربايجان بوده و من بدون اين كه اراده كرده باشم،به تركي شعر گفتهام و آن حسها را در شعر آوردهام. من شعر فارسي كه ميگويم به فارسي فكر ميكنم و شعر تركي كه ميگويم به تركي فكر ميكنم. بعضيها كه ترجمه شعرهاي تركي مرا ميخوانند،برايشان خيلي جالب است. ميگويند ما اصلا" تصور نميكنيم كه شعر يك شاعر ايراني را خواندهايم. حتي يكي از دوستان ميگفت كه توبه تركي شعر بگو و به فارسي ترجمه كن». (مجله گوهران، شماره 3 ويژه عمران صلاحي)
عمران صلاحي يكي از چهرههاي شاخص و برجستهي شعر معاصر آذربايجان ايران است. شاعري كه با ديد و دريافتي نو از جهان و انسان، دست به قلم برد و با تصاويري بديع، فضاهاي بكر و ساختهاي جديد، شعري آفريد،با زباني ساده و شفاف،اما عميق ! تا ما خويشتن خود را در آن باز يابيم و در هر يافتني هم، جهان را و بودن را از نو براي خود معنا كنيم.
عمران صلاحي در اوايل شاعرياش، در گرتهبرداري از اشعار فولكولوريك بيشتر از دوزگوها(متلها)،قوشما، گرايلي و....، خصوصا" از متلها به خاطر وزن، قافيهبندي و تصاويرشان استفاده زيادي كرده است. و شعرهائي در اين قالبها ساخته كه با اشعار فولکولريک برابري ميكنند.

مرگ از پنجره بسته به من مي نگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك تر شده است
در تنم خرچنگي است
كه مرا مي كاود
خوب مي دانم من
كه تهي خواهم شد
و فرو خواهم ريخت
توده زشت كريهي شده ام
بچه هايم از من مي ترسند
آشنايانم نيز ،
به ملاقات پرستار جوان مي آيند.
عمران صلاحی
عمران صلاحی، به سال 1325 در تبریز به دنیا آمد. سرودن شعر را از کودکی آغاز کرد. عمران به قول خودش از همان کودکی به مشکلات زندگی خندیده است. نوجوان بود که به تهران آمد و از همان زمان بسیار مطالعه می کرده است. چند سال بعد قطعه شعری را با زبان طنز و مطایبه به روزنامه توفیق فرستاد. چند هفته بعد شعر عمران در روزنامه چاپ شده بود. از این پس، عمران صلاحی به عنوان روزنامه نگار شناخته شده است. در روزنامه توفیق حضور پررنگی داشت. بعدها نیز دست از کار برنداشت. نام عمران صلاحی در ایران، به عنوان محقق و پژوهشگر طنز نیز شناخته شده است.
" طنز آوران امروز ایران" ، " گریه در آب " ، " قطاری در مه " ، " حکایت ماست" ، " از گلستان من ببر ورقی " ، " طنز و شوخ طبعی ملا نصرالدین " ، خنده سازان و خنده پردازان " و " عملیات عمرانی " از جمله آثار اوست.
شما متولد چه روزی هستید؟
شناسنامه فعلی من، اول اسفند 1325 است. دهم اسفند بود. .وقتی شناسنامه ها را عوض کردند دیدیم ده روز از عمر ما، کم کردند. بدون اجازه ما. البته مهم نیست، چون مادرم می گوید من تابستان بود که متولد شدم، ولی شناسنامه ام را دیر گرفته اند. راستش را بخواهید، من خودم نمی دانم کی متولد شده ام و دنبال کسی هستم که روز تولدم را معین کند. این هم برای برای من معضلی شده است. حالا اگر کسی بخواهد روز تولد من را تبریک بگوید یا بخواهد کادویی بدهد که هیچ وقت از این اتفاق ها نیفتاده است، گیج می ماند که زمستان به سراغ من بیاید یا تابستان.
در خانواده شما نوشتن و شاعری یا طنز سابقه داشت یا شما اولی بودید؟
حال همه ما خوب است،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي درمان !
نه عزيزم
نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرف از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مكن !
سيد علي صالحي
چه می خواهی ؟
قدم در تاریکی گذاشتم. ابتدا چیزی ندیدم. کورمال کورمال در کوچه سنگفرش پیش رفتم. سیگاری روشن کردم. ناگهان ماه از پشت ابر سیاهی بیرون آمد. دیوار سپیدی را که بعضی جاهایش ریخته بود، روشن کرد. من که از این همه سپیدی کور شده بودم بر جای ماندم... سیگارم را در پیاده رو به زمین انداختم... سیگار، ضمن سقوط، خط روشنی رسم کرد، مانند ستاره دنباله دار کوچکی جرقه های ناچیزی از خود به جا گذاشت. آرام، چند قدمی پیش رفتم. در میان لبانی که در آن دم با سعادتی بسیار نام مرا ادا می کردند، خود را آزاد و مطمئن یافتم. شب، باغی از چشم بود. هنگام عبور از کوچه ای، احساس کردم کسی از دری جدا شد. سر برگرداندم، اما نمی توانستم ببینم چه کسی است. سریع تر قدم برداشتم. باز هم چند لحظه دیگر و صدای خفه کفش های چوبی بر سنگ های سوزان را شنیدم. خواستم بدوم، بیهوده بود. او ناگهان متوقفم کرد. پیش از آنکه بتوانم از خود دفاع کنم نوک کاردی را بر پشتم احساس کردم و صدایی نرم شنیدم که می گفت:
- آقا، تکان نخورید وگرنه می میرید.
بی آنکه سر برگردانم پرسیدم:
- چه می خواهی؟
صدای نرم و گویی معذب، پاسخ داد:
- چشم هایتان را.
چشم های آبی- او کتاویو پاز ترجمه: قاسم صنعوی
در آغاز گفت و گو لازم است که با تعریف شما از روشنفکر و عمل روشنفکرانه آشنا شویم. عناصر روشنفکری چیست و الگوهای روشنفکری مورد نظر شما چه کسانی هستند؟
به تاریخ تولد روشنفکر و مفهوم روشنفکری بسیار پرداخته شده است. ظهور روشنفکران را در قرن نوزده، تداوم همان سنت سوفیستهای یونانی و فلاسفه فرانسوی - انگلیسی قرن 18 می دانند. کسانی که مستقل از قدرت و احزاب سیاسی، به نمایندگی از شهروند عادی، به نقد نظم موجود می پردازند و در جهت تغییر آن با قلم و کلام، متعهد می شوند. از این رو زمانی که به قول شاتله، انشتن در برابر استفاده استراتژیک نیروی هسته ای، یا سارتر علیه جنگ ویتنام یا برای آزادی مطبوعات موضع می گیرد، نه به عنوان فیزیکدان یا فیلسوف بلکه به عنوان وجدان آگاه و منتقد جامعه است. روشنفکری بنا به تاریخچه، معطوف به نقد اجتماعی است و دست کم، الگوی روشنفکر فرانسوی، به عنوان جریانی مستقل از قدرت، به جای آن که نقش "مشاور پرنس" را ایفا کند، به قول بوردیو "وجدان آگاه" جامعه بود و یا به تعبیر ادوارد سعید، کارش نمایندگی کردن همه ی کسانی که نماینده ای ندارند، از نمایندگی محرومند یا توان بیان ندارند. و با این تعریف، روشنفکر صدای شهروندان خاموش جامعه است و نه قدرت سیاسی و می بایست به رویکرد انتقادی خود وفادار باشد، حتی زمانی که با قدرت همسو است. از این رو زمانی که سارترعلیه ژنرال دو گل موضع گرفت و در معرض دستگیری قرار داشت، دوگل تاکید کرد که ولتر را نمی توان به زندان انداخت. چرا؟ چون هر جامعه ای و حتی هر قدرتی، به روشنفکران خود، به عنوان صدای متن خاموش جامعه، نیازمند است.
امیل دورکیم بنانگذار جامعه شناسی و یکی از مراجع مطالعه ی جامعه شناسی دینی است . مشهور ترین و مورد استناد ترین نظریه ی دورکیم در این حوزه تمایز امر قدسی و امر دنیوی به عنوان فصل مشترک همه ی ادیان است.اما در این حوزه آنچه وکمتر شناخته شده است ، تعریف دین نه تنها به منزله ی یک نظام اعتقادی بلکه به یک منبع حرکت زای اجتماعی و آرمان پردازی جمعی است . منبعی که از پویایی درونی جوامع انسانی تغذیه می شود. مطلب زیر متن سخنرانی امیل دورکیم در آغاز سلسله کنفرانس هایی است که در زمستان 1914- 1913 به وسیله ی اتحاد آزاداندیشان و مومنان آزاده حول پنج محور برگزار شد و چندی بعد تحت عنوان احساس مذهبی در عصر حاضر انتشار یافت . مسائل مورد بحث در این کنفرانس ها عبارت بودند از :
1- آیا می توان نشانه های احیای دین را تشخیص داد ؟ 2- آیا دین برای مردم ضرورت دارد ؟ 3- فهم اجتماعی از دین .
4- دین و روشنفکران . 5- آینده ی کاتولیسیسم سخنرانی دورکیم در سومین جلسه ی این کنفرانس ها ، تحت عنوان فهم اجتماعی از دین ، به دنبال انتشار صور بنیانی حیات دینی و به عنوان مقدمه ای بر این کتاب ایراد شد که ضرورت بازخوانی
دورکیم و همچنین مناسبت امروزین این متن انگیزه ی اصلی ترجمه ی آن بوده است .
مرکز مطالعات زنان دانشگاه تهران همايشي با عنوان «بررسي علل و پيآمدهاي فزوني دختران در دانشگاه» برگزار کرد. اين همايش در دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران تشکيل شد.
زماني که موضوع اين جلسه (علل و پيامدهاي افزايش مشارکت زنان در آموزش عالي) را با من در ميان گذاشتند، از خود پرسيدم، چرا همايشي در اين خصوص و با اين لحن برگزار ميشود؟ مگر افزايش زنان در آموزش عالي، يک مساله اجتماعي است که براي آن همايش ميگذاريم و آسيبشناسي ميکنيم؟ اما به نظر ميرسد اين موضوع اذهان را درگير کرده و در حاليکه هنوز تعداد زنان بي سواد 5/1 برابر مردان است، برخي را نگران ساخته است. در اين خصوص دو ديدگاه وجود دارد؛ ديدگاهي که از نظر اجتماعي، افزايش زنان را در آموزش، بحرانزا توصيف ميکند و ديدگاهي که بالعکس معتقد است اين افزايش به رشد فرهنگ عمومي کمک ميکند.
استدلال گروه نخست اين است که افزايش تحصيلات زنان، مرد را خانهنشين و زن را کارسالار ميکند، سن ازدواج زنان را بالا ميبرد، نقش زنان را در خانواده تقليل ميدهد و به شکنندگي خانوادهها منجر ميشود و استدلال گروه دوم اين است که مشارکت هر چه بيشتر زنان شاخص توسعه اجتماعي است. هر دو ديدگاه، موضع خود را بر آمار و ارقامي مبتني و از آن دفاع ميکنند.
موضوع صحبت من اما زير سوال بردن اين مساله است. از طرفي ميخواهم، بدبينانه از اين عنوان يا واقعيت اجتماعي که همان مشارکت هر چه بيشتر زنان در آموزش عالي است، افسونزدايي کنم و تاکيد کنم که اين نه ورود زنان به آموزش عالي بلکه خروج زنان از آموزش است که ميبايست مورد بررسي قرار گيرد و اين نکته که در نهايت، اين بازار کار است که انتخاب ميکند و در اين ميدان زنان همواره در آخر صف ايستادهاند و در نتيجه جاي هيچ نگراني نيست! و از سوي ديگر، خوشبينانه اظهار اميدواري کنم که در آينده، آموزش وسيع زنان بتواند يکي از مهمترين شاخصهاي توسعهنيافتگي را در جامعه ما از بين ببرد.
براي اين کار در آغاز به تحقيقي اشاره ميکنم که در زمينه آموزش و پرورش در فرانسه انجام شد و ميتواند الگوي مناسبي براي طرح اين بحث باشد.
نخبگان فكرى جامعه ما، آنها كه به حوزه دين و ديندارى پرداخته اند، ظاهراً به اجماع اعلان نشده اى دست يافته اند. اجماع بر سر اهم مسائل فكرى كه امروزه در حوزه دين و ديندارى، جامعه ما با آن درگير است كه عبارتست از: مدرنيته، سكولاريزاسيون، لائيسيته، روشنفكرى دينى و غير دينى، هرمنوتيك، الهيات انتقادى و كلام جديد. . . مواضع البته متفاوت است و گاه متضاد اما بر سر اهم مسائل، ظاهراً ترديدى نيست.
در اين ميان اما، يك جاى خالى هست. يك غايب. يك غايب خاموش كه نمى تواند سهم خود را بگيرد و سخنگويانش اغلب فراموشش مى شوند و آن عامه مردمند. مى گوييم سخنگويان، به اين دليل كه نخبگان فكرى جامعه از همه نوع، اغلب خود را سخنگوى مردم مى دانند، متن مردم. متن مردمى كه صدايشان به گوشمان نمى رسد چون سخنران نيستند. حرفهايشان را نمى شنويم، چون خاموشند. نوشته هايشان را نمى خوانيم، چون نويسنده نيستند و از اين رو دين عامه را، دين خاموشى مى نامند. دين خاموش پنهان اجتماع. (دوپرون. دروش. )
در نگاهى سريع به دو دوره گفتمان روشنفكرى اما، اين چرخش از متن مردم به حاشيه آشكار است. در حاليكه روشنفكران دهه ۴۰-،۵۰ كه به حوزه دين پرداخته اند، مباحثى چون انتظار، نيايش، عاشورا(شريعتى)، محرمات در اسلام، مسلمان اجتماعى، انتظارات مردم از روحانيت، (بازرگان)، حج (آل احمد)را نيز، . . كه جلوه هايى از حيات دينى مردم است، موضوع مباحث خود قرار دادند و تحول در ديندارى عامه، از مهمترين دغدغه هايشان بود، روشنفكران امروز ما، صرفاً ديندارى عالمانه را حوزه كار خود قرار داده اند.
تا سال هاي 60 ميلا دي مفاهيمي چون "خروج دين"، كسوف امرقدسي" و "افسون زدايي از جهان" بيانگر جايگاه دين در دنياي مدرن بود . تئوري غالب سكولاريزاسيون بيانگر اين بود كه مدرنيته دين را اگر نه حذف، اما به حاشيه مي كشاند . جوامع به تدريج از سلطه نهادهاي ديني خارج مي شوند و به اين ترتيب فرهنگي بدون ارجاع به استعلا شكل مي گيرد .
اين تضاد ميان دين و م درنيته به دليل سه شاخصه اصلي مدرنيته، سلطه عقلانيت ابزاري، علمي و تكنيكي، خودمختاري سوژه و تفكيك گذاري نهادها بود. سلطه عقلانيت ابزاري، عقلانيت علمي و تكنيكي در همه عرصه هاي زندگي به افسون زدايي از جهان انجاميده بود و خودمختاري سوژه، كه خود معيار خير و شر و معناي زندگي اش را مي يافت در برابر رويكرد ديني و رابطه استعلايي دين با هستي قرار مي گرفت و تخصصي شدن و تفكيك گذاري نهادها كه امر خصوصي امر عمومي، امر اقتصادي، امر سياسي و امر ديني از هم جدا مي كرد، دين را به يك انتخاب ارادي، فردي يا گروهي تبديل كرده بود كه تنهابه عنوان يكي از هويت هاي انتخابي ما مطرح مي شد. با اين شاخص ها روشن است كه چرا دين دربرابر مدرنيته قرار گرفت .از پايان اين سال ها اما در ادبيات جامعه شناسي،تحول چشمگيري به وجود آمد "بازگشت امر ديني"، "بيداري دين"، "افسونگري مجدد جهان" و "انتقام خدا"، عناوين جديد آثاري بودند كه سرنوشت دين در مدرنيته را موضوع كار خود قرار مي دادند. كمتر از يك ربع قرن، چرخش از بازگشت و باز تركيب امر پارادايم "زوال دين" به "بازگشت و بازتركيب امر ديني" آشكار بود و دين خصوصي شده در جوامع سكولاريزه، جوامعي كه به پيشرفت خود جز با زوال تدريجي دين نمي انديشيدند، ورود جنجالي اي به عرصه عمومي داشت .
ورود دين به عرصه اجتماعي در همه اديان و جوامع در اشكال جديدي بارز بود . هويت گرايي مذهبي همچون نوعي از همبستگي اجتماعي و سياسي، معنويت گرايي هاي نو همچون نوع جديدي از هستي شناسي،اوانژليسم همچون شكلي از درمان اجتماعي و فردي، اسلام همچون يك ايدئولوژي سياسي و ... هر كدام به نحوي در واكنش و گاه در نتيجه كاستي هاي جامعه مدرن خلاء معنا،ناهنجاري، فردگرايي، تكال گويي، ماترياليسم،عقلانيت ابزاري و ...ظاهر شدن دو سياست به نوبه خود با ارائه آلترناتيوهايي چون كيش حقوق بشر، محيط زيست، اكونوميسم و ليبراليسم به نوعي جانشين اديان سكولار ديروز شد . چندين دهه است كه دين و مدرنيته؛ اين دو مفهومي كه تا ديروز ج دا و اغلب در برابر هم تعريف مي شدند، تركيب شده و اصطلاحات جديدي را به وجود آورده اند: "دين مدرن"،"مدرنيته ديني"،"دين مدرنيته" و "محصولات دين مدرنيته".