|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
برای نقد و بررسی آثار یک نویسنده - خصوصاَ اگر نابغهای چون گابریل گارسیا مارکز باشد- تمام جنبههای زندگی هر چند بظاهر خرد، بیشک اهمیتی کلان مییابد چرا که نویسنده از تمام عوامل زمانی- مکانی بهره میگیرد و پس از پردازش این دادهها و گذر از فیلتر ذهن خلاقش (و چه بسا ضمیر ناخودآگاهش) به خلق اثر نائل میآید. از این رو شناخت زادگاه مارکز و شرایط سیاسی- اجتماعیاش به عنوان یکی از سرچشمهای الهام نویسنده، برای پژوهش و درک بهتر فرآیند پیچیده نوشتن تا حد زیادی مفید به نظر میرسد.
كلمبيا توانست در سال1810 به استقلال برسد و از مستعمره بودن اسپانيا رهايي يابد. اگر چه به ظاهر يكي از قديمي ترين كشورهاي دمكراتيك آمريكا است اما حقيقت تلخ اين است كه به ندرت روي صلح وعدالت را به خود ديده است.
در آغاز، نفرتي بيحساب بين سرخپوستان و اسپانياييها وجود داشت چنانكه اسپانياييها به جستجوي طلا به كشور زرخيز(El Dorado) يورش بردند و در سدد تغيير كيش آنها و ايجاد قدرت سياسي برآمدند. در سال 1568 انگلستان نيز داستان ديگري در پيش گرفت و با حمله به كلمبيا ستيزهي بي پايان استعمارياش را در طول قرون بعد دنبال كرد. زماني كه ناپلئون در سال 1810 پادشاه اسپانيا را از حكومت سرنگون كرد؛ كلمبيا اعلام خود مختاري كرد و كشور جديد يك دوره كوتاه آزادي را تجربه كرد ولي خيلي زود يعني در سال 1815 با حملات خونين و ناگوار ژنرال موريلو (Murillo) دوباره تسخير شد. در واقع كثرت جنگهاي داخلي در كشور تازه سر از تخم درآورده، كلمبيايي ها را به زير تيغ «موريلو» انداخت و براي هميشه اين دوره را در تاريخ با نام پررنگ la Patria Boba يا «ميهن احمقها» به ثبت رساند.
ادوارد سعید روشنفکر شهیر فلسطینی نامی آشنا در حوزه علوم انسانی محسوب میشود . آثار او امروزه جزء یکی از علمی ترین آثار جهان شرق به شمار می آید آنچه در این مجال کوتا ه میخوانید مروری بر زندگی نامه و افکار وآثار وی میباشد
ادوارد سعيد در سال ۱۹۳۵ در خانواده مسيحى (پروتستان) و در قدس ديده به جهان گشود. پدرش «وديع» پيش از اين يعنى به سال ۱۹۱۱ به ايالات متحده آمريكا كوچ كرد و وارد ارتش شد و در سال ۱۹۱۷ با شناسنامه آمريكايى به زادگاهش قدس بازگشت. ادوارد در سال ۱۹۴۷ به همراه پدر، مادرش «هيلدا» و چهارخواهرش به قاهره رفت و در مدرسه «سان جورج» و پس از آن در دانشگاه ويكتوريتا به تحصيل پرداخت. در سال ۱۹۵۱ از دانشكده ويكتوريا اخراج شد و پدرش او را به مدرسه «ماساچوست» در ايالات متحده رهسپار كرد. ادوارد سعيد، در ۱۹۵۵ مدرك كارشناسى از دانشگاه پرينستون و در ۱۹۶۰ كارشناسى ارشد را از دانشگاه هاروارد گرفت و در سال ۱۹۶۴ موفق به اخذ دكترا از دانشگاه كلمبيا شد؛ دانشگاهى كه يك سال پيش از اين به تدريس و تحقيق در آن پرداخته بود.
ادوارد سعيد، در دانشگاههاى هاروارد، جانزهاپكينز و شيكاگو تدريس مى كرد، همچنين سالها با مركز مطالعات پيشرفته درباب علوم رفتارى با دانشگاه «استانفورد» همكارى نمود
و موفق به دريافت جوايزى از انجمن هاى ادبيات تطبيقى آمريكا شد. اهتمام به مسائلى چون موسيقى، تلويزيون، سينما و ادبيات علاوه بر سياست و انديشه و شركت جستن در برنامه هاى تلويزيونى معتبر آمريكا، كانادا و انگلستان از او چهره محبوبى ساخت. جنگ عرب و اسرائيل در سال ۱۹۶۷ نقطه عطفى در زندگى سعيد به شمار مى آيد. از آن پس، هويت خود را در گرو فرهنگ فلسطين يافت و بدون در نظرگرفتن آيين خود به دفاع از فلسطين و آرمان هاى انسانى آن پرداخت.
سه سال بعد با ماريام كورتاس ازدواج كرد كه حاصل آن يك پسر و يك دختر است .
"من اعتقاد دارم که این نکته باید به وضوح مورد توجه قرار گیرد که در سخنرانی ها و مبادلات فرهنگی موجود در درون فرهنگها، آنچه معمولاً جریان پیدا می کند حقیقت و نفس مطلب نبوده و بلکه نوعی نمایش است. گمان نمی کنم نیاز به طرح مجدد این واقعیت باشد که زبان ، خود نظم کاملاً سازمان یافته و کد گذاري شده ای است که از وسایل زیادی برای بیان ، نشان دادن پیامها و اطلاعات، نمایش آنها و ... استفاده می کند. در هر یک از موارد و مصادیقی که اقلاً مربوط به زبانِ نوشته شده است، چیزی به نام "حضورٍ" Presence رسانده و تحویل شده وجود ندارد ، بلکه آنچه هست یک "حضورِ مجددِ" Re- Presence و یا عرضه ی مجدد" Representation و نمایش است. بنابراین ارزش، خاصیت، توان و صحت ظاهری مطلبی که درباره ی شرق نوشته شده ، به خود شرق به آن صورت ، بسیار کم اتکا داردو نمی تواند هم به گونه ی مفیدی وابستگی داشته باشد. بر عکس مطلب تحریر شده ، به صفت اینکه شرق واقعی را کنار گذاشته ، جابجا کرده، و به صورت یک امر زیادی در آورده است، از نظر خواننده "حضور" دارد.
ادوارد وادی سعید در سال 1935 در بیت المقدس فلسطین زمانی که هنوز این منطقه تحت الحمایة بریتانیا بود، در یک خانوادة عرب مسیحی، بورژوا و بسیار ثروتمند به دنیا آمد. در سال 1947 پدرو مادر سعید به مصر کوچ کردند اما بخش بزرگی از وابستگان آنها نیز در کشورهای مختلف از فلسطین تا لبنان و سوریه … پراکنده شدند. سعید در 17 سالگی به توصیة خانواده عازم امریکا شد و تحصیلات خود را در دانشگاههای پرینستون و هاروارد در رشته ادبیات تطبیقی به پایان رساند. او در سال 1963 وارد دانشگاه کلمبیا در نیویورک شد و تا پایان عمر در همین دانشگاه به تدریس و پژوهش مشغول ماند. در سال 1991 پس از یک معاینة پزشکی سعید به بیماری لاعلاج خود ، سرطان خون، پی برد و از آن زمان تا هنگام مرگش یعنی در طول 12 سال در عین مبارزهای خستگی ناپذیر با این بیماری یکی از غنی ترین دورانهای آفرینندگی علمیاش را آغاز کرد. رشید خلیدی، استاد فلسطینی مطالعات خاورمیانه در دانشگاههای کلمبیا و شیکاگو درباره این دوران به صراحت می گوید:“ او در دوازده سال، از زمان تشخیص بیماریاش، بیش از آنچه ما در یک یا دو زندگی کامل آرزوی انجامش را داشته باشیم، فعالیت علمی انجام داد.”
درمیان متفکران صاحب نام که امروزه بیشترین مباحث پیرامون نظریات ایشان صورت میگیرد، شاید کمتر با متفکران(اصطلاحا) شرقی مواجه شویم. اما حضور پررنگ ادواردسعید بعنوان اندیشمندی شرقی قابل انکار نیست. وی یکی از تأثیرگذارترین متفکران قرن بیستم است که در حوزههای گوناگونی همچون علوماجتماعی، ادبیات و..... نفوذی چشمگیر داشته است. زندگی خانوادگی او آنچنان که خود در کتاب "ناجایی" مینویسد تأثیری ژرف بروی گذاشت آنچنان که خود انگیختگیاش را مدیون حس ترس از پدر و عشق به موسیقی و ادبیات را مدیون شکل تعامل ویژهاش با مادر، میداند. هویت فلسطینی- آمریکایی و تناقض های زندگی وی شکافی در شخصیتش ایجاد کرد که شاید بتوان همین شکاف را دلیل موفقیتش در خلق آثاری همچون شرقشناسی دانست. دراین کتاب وی شرق وغرب را بعنوان مصنوعات دست بشر معرفی میکند و نگاه سلسله مراتبی به شرق و غرب را به چالش میکشد. وی در شرقشناسی از نقد انسانگرایانه استفاده میکند تا افکار و تحلیلهای بلند مدتتر را جایگزین تحلیلهای کوتاهمدت و ضد عقلانی کند و خود نام این تلاش را اومانیسم میگذارد. از دیدگاه وی "اومانیسم حول محور فردیت انسان و شهود ذهنی شکل میگیرد و نه محور اندیشههای دریافت شده و اقتدار" (سعید، 1382)
ادواردسعید بعنوان روشنفکر عرب جهانی شده، نمونه کامل یک روسنفکر مهاجر است که شاید همین مسأله به اندیشههای ویژهاش در مورد روشنفکر و نقشش شکل داده است. وی در کتابها و مقالات متعدد اندیشههای ارزشمندش را ارائه داده و با نگاهی نو و روشی متفاوت به بررسی مسأیل و پدیدههای اجتماعی پرداخته است. همین دیدگاه متفاوت است که پرداختن به افکار وی را، به امری ضروری بدل میکند.
برگزیده شدن سعید در شورای ملی فلسطین، غیرمجاز دانستن مبارزه مسلحانه، به رسمیت شمردن اسرائیل و تأکید بر وجود دولت، او را به فردی تأثیر گذار در سیاست بدل کرد. چند بعدی بودن ادواردسعید وی را به شخصیتی منحصربه فرد تبدیل کرده است که شناخت اندیشههایش را میتوان قدمی بزرگ در راه حذف کلیشهها و ارائه تعریفی جدیدی از بسیاری از پدیدهها مسائل سیاسی- اجتماعی در جهان امروز دانست.
ادوارد ودیع سعید (۱ نوامبر ۱۹۳۵ - ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۳)، نظریهپرداز ادبی فلسطینی - آمریکایی، منتقد فرهنگی و فعال سیاسی فلسطینی است. وی به عنوان یکی از بنیانگذاران نظریهٔ پسااستعماری (به انگلیسی: Postcolonial theory) شناخته میشود
در ۱ نوامبر ۱۹۳۵ (میلادی) در اورشلیم (که در آن زمان تحت قیمومیت انگلیس بود) متولد شد. پدرش یک فلسطینی و مسیحی ثروتمند و تبعهٔ آمریکا بود.
وی دانش آموخته دانشگاه پرینستون و دکترای خود را از دانشگاه هاروارد کسب نمود. ایشان کرسی استادی در دانشگاه کلمبیا را نیز دارا بود.
تألیفات (ترجمه شده به فارسی)
شرقشناسی، ترجمهٔ عبدالرحیم گواهی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی
فراتر از واپسین آسمان، ترجمهٔ حامد شهیدیان، هرمس، (تصاویر از ژان مور)
نقش روشنفکر، ترجمهٔ حمید عضدانلو، نشر نی
بی در کجا، خاطرات ادوارد سعید، ترجمهٔ علی اصغر بهرامی
اومانیسم و نقد دمکراتیک، ترجمهٔ اکبر افسری، کتاب روشن
نگاهی کوتاه به اندیشه ها و نظرات ادوارد سعید متفکر و فیلسوف فلسطینی

![]()
شک ندارم اثر شایسته و سزاوار آقای عباس معروفی از مفاخر رمان نویسی معاصر است. چون و چرائی پاسخ گوئی به پی کنی و برپائی این فخر، باید کار ناقدان مسلط ادبی باشد که هست و به جز این من تنها به اجمال باید در حد یادداشت کوتاه به وجوهی از سمفونی مردگان اشاره کنم که ملازم کار من است.
سینما و روزنامه نویسی
اصلا تردیدی به خود راه نمی دهم که معماری اثر آقای معروفی سینمائی است. سمفونی قرابت و قرائن سخت آشکاری با زبان تصویر دارد. یا بهتر بگویم سمفونی مردگان حرکتی سراسر تصویری دارد.
آقای معروفی از چیزی نمی گوید. از چیزهائی تعریف نمی کند، چیزهائی را نشان می دهد و این یعنی سینما. یعنی قاب کردن یک به یک آدم ها، درخت ها و کلاغ ها، خط ها و حجم ها که به تدریج به ریتم رونده همه قاب ها و یعنی سینما می رسد.
سمفونی مردگان در کادرهای باز و بسته، در میزانسن ها، در عمق ها و معناها آماده کلید زدن است. همان گونه که جای خالی سلوچ دولت آبادی، همان گونه که رگتایم داکترو.
چكيده آدمها فقط يك نيمه از عمرشان را زندگي ميكنند، من مال نيمة اول بودم و او نيمة دوم. آنكه نيمه اول عمرش را زندگي كرده است، برادري است كه تلاش ميكند تا پا جاي پاي پدر بگذارد؛ پدري مستبد و تماميتخواه. و آنكه نيمة دوم را زيسته است، برادري است شاعر و روشنفكر، جواني كه نماد نسل روشنفكران معاصر ايران است. برادر روشنفكر در برابر ابتذال خانه و جامعه عصيان ميكند، دل به عشق ميسپارد و تلاش ميكند اگر نه در جامعه لااقل در گوشة انزوايش دنيايي عاري از پستي و بدخواهي بسازد. برادر ديگر پيش ميرود و به پدري ديگر بدل ميشود. تضاد ميان برادران ادامه مييابد و سرانجام يكي قرباني ديگري است. اما سرنوشت اين هابيل و قابيل معاصر متأثر از هزاران رويداد تاريخي معاصر است؛ رويدادهايي كه نه هابيل را چون گذشته باقي گذاردهاند و نه قابيل را. عباس معروفي، روزنامهنگار و نويسندة مشهور ايراني، 46 سال دارد، جوايز داخلي و بينالمللي بسياري را از آن خود كرده و مدتي است ايران را به ناچار ترك گفته است. معروفي اكنون ساكن آلمان است، همچنان مينويسد و تسلطش بر شيوههاي مدرن داستاننويسي و شناختش از تاريخ و اسطوره او را در زمرة پرمخاطبترين نويسندگان ايراني قرار داده است. (برنده جايزه بنياد سوركامپ- 2001)
سمفوني مردگان : عباس معروفي
موضوع : داستان ايراني
تاريخ چاپ : ۱۳۸۶ نوع جلد : شميز
شماره شابك : 964-311-344-2 قيمت : ۳۶۰۰۰ ريال
عباس معروفي، متولد ارديبهشت ۱۳۳۶، بازارچهي نايب السلطنه تهران، در خانوادهاي مرفه و بيدرد به دنيا آمد و کودکياش در تنهايي گذشت، کلاس اول دبستان بود که پدر و مادرش به خانهي جديد رفتند و او را که پسر سربهراهي بود در زادگاه جا گذاشتند که مادربزرگش تنها نباشد و خانه يکباره خالي نشود. و شايد از همان جا بود که اين بچهي مرفه، رفته رفته در تنهايي دردمند شد و آنقدر سايهها را اندازه گرفت، آنقدر درز آجرها را شمرد، آنقدر به آب انبار نگاه کرد و آنقدر کلاغها را بر شاخههاي بلند کاج نشانهگذاري کرد که بچه گربهها هم فهميدند پسرک خيلي تنهاست. شاگرد اول بود، و به کلاس پنجم که رسيد مدير مدرسهاش به مغازهي پدرش رفت و از او خواست که اين پسر بيخود در کلاس پنجم نشسته، بهتر است برود کلاس ششم و امتحانات هر دو کلاس را با هم بگذراند. وقتي پدر قبول کرد، پسرک هم رفت کلاس ششم. پدر چند تا مغازه داشت، و لابد داشت نقشه ميچيد که هر چه زودتر او را به بازار کار بکشد و بخشي از بارش را به دوش او بگذارد.
تمام دبيرستان را شبانه خواند، و روزها در يکي از مغازههاي پدرش کار ميکرد. براي همين است تقريباً همه کاري بلد است، اما نميداند در اين دنياي مدرن تخصصي به چه دردش ميخورد که مثلاً عطاري بلد باشد يا امورات خشکشويي، يا طلاسازي، يا نجاري، يا هر کار ديگري که نويسندگي نيست!
ديپلم رياضي گرفت، چون ادبيات براي خانوادهي آنها افت داشت. پيش از انقلاب به سربازي رفت، و پس از انقلاب به دانشگاه و رشتهي مورد علاقهاش راه يافت؛ ادبيات دراماتيک، دانشکده هنرهاي دراماتيک.
در سال ۱۳۵۴ با محمد محمدعلي آشنا شد و اين آشنايي لحظه به لحظه او را با فضاي حرفهاي نوشتن آشناتر کرد. اولين داستانش در سال ۱۳۵۵ در مسابقهي قصهنويسي جوانان کيهان چاپ شد، و پس از آن داستانهايش اينجا و آنجا به چاپ ميرسيد. تا اينکه در سال ۱۳۵۹ اولين مجموعهداستانش روبهروي آفتاب با تيراژ ده هزار نسخه از سوی نشر انجام کتاب انتشار يافت و خيلي زود ناياب شد.
وقتي چهارده پانزده ساله بود داستان هاي چخوف را کپي ميکرد و با تغيير نامها و شهرها و گاهي سير قصه، ده بار آن را با خط زيبا پاکنويس ميکرد.
در سال ۱۳۵۸ با گلشيري آشنا شد. چقدر دنبالش گشت تا تلفنش را پيدا کند، و روزي که در پستوي يک کتابفروشي روبهروي هم نشسته بودند و او داشت داستاني برای گلشيری ميخواند، ميلرزيد و منتظر بود که آقای گلشيری نظرش را بگويد، و بگويد برای نويسنده شدن چه بايد کرد. اما وقتی داستان را شنيد گفت: «تو داستاننويس نميشوی. برو لحافدوزي.» جوانک دنبال گلشيری راه افتاد و از او کمک می خواست. گلشيری گفت: «بيسوادي. بيخود داستان مينويسي. ول کن. برو وردست پدرت (کمي با وضعيتش آشنا بود) کاسب شو.» جوانک دنبالش راه افتاده بود و در ته نااميدی روزنی میجست. گلشيری گفت:«اگر ميخواهي داستاننويس بشوي بايد دو هزار تا کتاب بخواني.»
مرد سوار قطار پرمسافري شد؛ مردم مثل ماهي هاي كنسروي به هم تكيه داده بودند، او دركوپه اي را باز كرد؛ بلافاصله از درون كوپه در را بستند. مرد دوباره در را باز كرد. مردي چاق را همراه دو زن ديد كه حسابي جا خوش كرده بودند؛ هركدام بچه اي در بغل داشته و تكان تكان مي دادند. مرد چاق با دلخوري گفت «در را ببنديد، اينجا كوپه معلولين جنگي است.»
مسافربه ناچار مدتي مثل ماهي كنسروي در راهرو دوام آورد؛ حدود دوساعت؛ سپس با تلاش بسيار دوباره در را باز كرد وگفت «خيلي ببخشيد! اين صندلي ها خالي هستند. اصلاً شما مدارك لازم همراهتان هست؟» هربار كه در باز مي شد، مرد چاق هم از جايش بلند مي شد: «چطور مگه، همين طوري نمي شود فهميد؟ شما نمي توانيد وارد اين كوپه بشويد جانم!» مسافركه مرد جواني بود نگاهي جدي به صورت او انداخت و پاسخ داد: « واقعاً شما متوجه نيستيد كه اين رفتار تان نوعي بي ملاحظگي است؟ »
مرد چاق بازهم سعي كرد در را ببندد، اما مسافر جوان پايش را جلو درگذاشت؛ درواقع براي او وارد كوپه شدن و نشستن مهم نبود، ولي رفتار سرنشينان كوپه را هم صحيح نمي دانست؛ براي همين هم نمي خواست كوتاه بيايد. اين همان احساس عدالت خواهي خاص سنين جواني است. مسافر جوان گفت «اين جعبه را برداريد ، من مي خواهم همين جا بنشينم!» مرد چاق درحالي كه دانه هاي درشت عرق بر پيشاني اش نقش بسته بود دوباره از جايش بلند شد: «با اين خانم ها كمي احساس همدردي داشته باشيد آقا! بچه هايي كه مي بينيد را بايد مدام تكانشان داد!» مسافر جوان پاسخ داد «يعني مي خواهيد من سرپا بايستم؟ خب البته خيلي هم خوب مي توانم بايستم، ولي اين كار را نمي كنم. چون درست نيست.» مرد چاق آخرين تلاش خود را به كار بست: «آخر بچه ها مدام گريه مي كنند ومايه آزردگي شما مي شوند!» ؛مسافر جوان نشست. از آرامش خبري نبود. كوپه، نيمه تاريك بود و زنها بچه ها را تكان مي دادند و بچه ها يك نفس جيغ مي كشيدند. ولي مسافر جوان در درون خود ا حساس خرسندي مي كرد چون حق پيروز شده بود!
او نشست؛ تا پايان سفر؛ راحت جا خوش كرد.
سه روز بعد مخملك گرفت و مريض شد و ديگرهيچ وقت سلامتي خود را باز نيافت.
بچه هاي داخل كوپه، همه مخملك داشتند.
هنرمندان تأتر میگویند ما نباید به سادگی آنچه مردم عامه می خواهند تولید کنیم. اما من معتقدم که یک هنرمند نمیتواند بدون باد در بادبانش به حرکت ادامه دهد. برخی هنرمندان ادعا میکنند، اگر مردم امروز به این اثر بیتوجهی نشان میدهند در آینده به آن توجه خواهد شد؛ یعنی آنان برای آیندگان تولید اثر میکنند. در حالی که به نظر من این باد در حال حاضر باید به بادبان کشتی برسد. لازم به ذکر نیست که این باد باید برای سفر در هر جهتی بکار بیاید.
تأتری که با تودة مردم در ارتباط نیست، بیمعناست. دلیل آن که تأتر امروز ارتباطی با مردم ندارد، در آنجاست که هیچ ایدهای در مورد آنچه مردم از آن میخواهند ندارد. تأتر امروز با وجود پیشرفت وسائل و تجهیزات نمیتواند تفریح و شادی تولید کند. در نتیجه نمیتواند آنان را که به دنبال تفریح هستند جذب خود کند. در اینجا باد به به بادبان تأتر نخواهد وزید. «ورزش» در اینجا وجود ندارد.
چه دورانی است
که سخن گفتن از درختان جنایت است
اما انبوه جنایت ها در سکوت گم.
«متد» برتولت برشت و «سیستم» استانیسلاوسکی دو دستاورد ارزشمند تاریخ تئاتر محسوب می شوند، که بیش از یک قرن صحنه های تئاتر جهان را - چه در عرصه ی تکنیک های بازیگری و کارگردانی، و چه در انتقال اندیشه های ترقی خواهانه - به خود اختصاص داده اند. متاسفانه نسل پیشین تئاتر ما (به جز تنی چند) بدون ترجمه و مطالعه ی دقیق و نیز درک ناروشن از آثار و نظریات این دو نظریه پرداز و کارگردان، نه تنها در ایجاد حرکت های ماندگار در تئاتر ایران بهره ای نبردند بلکه گاهی با لافزنی و گزافه گویی در دو جبهه ی «تئاتر علمی» و «تئاتر حماسی» (یا «تئاتر بورژوازی» و «تئاتر متعهد». . .) و رو در رو قرار دادن آن دو، فضایی شعارزده، ملال آور و پرتنش بوجود آورده بودند که هنوز هم بقایای آن دیده می شود... اما امروز چه کنیم؟ امروز چگونه می توانیم در کنار فعالیت های صحنه ای، به مطالعه و بررسی گسترده ی چنین مقولات پایه ای تئاتر بپردازیم و- بی هیچ تعصب و تنگ نظری - از آن ها بهره ببریم و تئاترمان را سر و سامان دهیم؟
براي يك نويسنده وابسته ماندن به كشوري كه بيشتر عمرش را آنجا گذرانده غيرعادي نيست، گرچه جدا شدن از آن هم غيرعادي نيست. من جايي بين اين دو وضعيت هستم. درواقع، بخش بزرگي از آثارم در آلباني رخ نميدهد، دربارة آلباني هم نيست. مثلاً «هرم» كه در سال 1996 در آمريكا چاپ شد، در مصر باستان رخ ميدهد، هرچند حاوي نظرية جهاني ديكتاتوري است كه طبيعتاً نوع آلبانيايياش را هم در بر ميگيرد. «قصر روياها» در قسطنطنيه رخ ميدهد. ساير داستانها و رمانهايي كه نوشتهام در مسكو، شمال يونان و شهر ترواي غيرواقعي كه پيش خودم تصور كردهام، رخ ميدهد. در نوشتههايم نه براي ماندن در داخل آلباني تلاش به خصوصي كردهام نه براي پرسه زدن در خارج.
گرچه فرصتهاي متعددي براي مهاجرت داشتم، در سياهترين و خطرناكترين دوران در آلباني بودم. هرگز تصورش را هم نميكردم سقوط كمونيسم در دوران حياتم رخ دهد. وقتي تصميم به ترك كشورم گرفتم، خطر بهخصوصي مرا تهديد نميكرد. حاكم جبار مرده بود. رژيم ديگر مردم را تنبيه نميكرد. در «بهار آلباني» دلايل ترك و اوضاع آن موقع را شرح دادهام. من با رييس حزب كمونيست كشور مكاتبات تلخي داشتم. از آن مكاتبات فهميدم كه عليرغم علائم ليبرالي كه رژيم ميفرستد، مقامات هيچ قصد شل كردن گرهشان ندارند. آلباني در آستانة تبديل به يک كوبا يا كره شمالي ديگر بود. من نميتوانستم نقاب دورويي رييس جمهور يا حكومتش را بدون وسيله ارتباطي - راديو يا روزنامه- بردارم. امكان داشتن چنين سكويي در داخل آلباني ميسر نبود. اين شد که پيغامي به ناشر فرانسويام فرستادم و از او خواستم در پاريس يك برنامة تبليغاتي براي کتابم راه بيندازد تا سفر به آنجا موجه جلوه کند. پنچ ماه طول کشيد تا اجازة خروج گرفتم. بعد راديو صداي آمريكاي آلباني آن ميكروفوني را كه ميخواستم در اختيارم گذاشت و از آن طريق به هدفم رسيدم. سخنراني كه در آن راديو كردم (كه در «بهار آلباني» چاپ شد) در آلباني تأثير تكاندهنده داشت. رژيم سقوط كرد و هجده ماه بعد- همانطور كه در سخنرانيام قول داده بودم، به كشورم برگشتم. حالا نصف بيشتر وقتم را در آلباني ميگذرانم.
فكر نميكنم سياست در آثار من بيشتر از نمايشهاي يوناني باشد. من هيچوقت نه از گنجاندن سياست در كارهايم ترسيدهام و نه از نگنجاندناش. هيچوقت هيچكس مرا مجبور به سياسي نوشتن نكرده است، حتي در سبعانهترين سالهاي ديكتاتوري، تنها الزام، همان فشاري بود كه روي همه بود، كه فقط حق داشتيم دربارة موضوعات جهاني يا افسانهها بنويسيم، که مجبور بوديم يكي دو اثر درباره زندگي معاصر بنويسيم. احمقانه نيست؟ در هر حال اينطوري بود. اگر اين را رعايت نميكرديد، مجبور بوديد در مطبوعات، جلسهها، هرجا، مواجه با سؤالي شويد كه: «رفيق X چرا دربارة زندگي سوسياليستي نمينويسيد؟ شايد به اين دليل كه از اين نوع زندگي خوشتان نميآيد؟ يا دليل جديتري دارد؟» «دليل جديتر» به معني مخالفت سياسي بود و امكان داشت شما را مستقيماً به زندان يا جلوِ جوخة آتش بفرستد.
متن زير ترجمه گفتوگوي نيويوركر با اسماعيل كاداره است كه دبرا تريسيمن اولين سوال خود را با اشاره به داستان كوتاهي كه در اين نشريه از اين نويسنده به چاپ رسيده آغاز كرده است. نويسندگاني مثل ميلان كوندرا كه در كشورهاي سابقا كمونيستي زندگي میكردند بارها گفته اند كه خنده و استهزا راههايي براي نه گفتن به رژيم حاكم كمونيستي بود.
* وضعيتي كه شما در داستان "اتحاديه نويسندگان آلباني به روايت يك زن" توصيف میكنيد بر اساس حوادث واقعي كه در سالهاي 1960 در آلباني رخ داد، نوشته شده و آخرين خط داستان نيز نشان دهنده اتوبيوگرافيك بودن داستان است. آيا همينطور است؟
بله همينطور است. اين داستان بر اساس حوادثي نوشته شده كه نويسندگان و محافل بزرگ تر در "تيرانا" با آن آشنايي دارند. زندگي در آنجا كاملا راكد و ملال آور بود درست مثل شهرهاي پايتخت ساير كشورهاي بلوك غرب. بنابراين اتفاقاتي كه در اتحاديه نويسندگان رخ داده بود از نظر همه واقعا جالب توجه بود.
* آيا شما هم به عنوان يك نويسنده جوان مثل حوادث اين داستان "به صورت چرخشي" از تيرانا به بيرون رانده شديد. آن روزها زندگي براي شما چگونه بود؟
بله، من هم درست مثل آنچه در اين داستان كوتاه رخ میدهد به صورت چرخشي از تيرانا به بيرون رانده شدم. اين مربوط به سال 68-1967 است يعني سالي كه آلباني داشت از انقلاب فرهنگي چين تقليد ميمون وار میكرد. من هم مجبور شدم بروم در "برات" زندگي كنم؛ برات يك شهر باستاني است كه حدود 100 كيلومتر با تيرانا فاصله دارد.
البته زندگي در اين شهر خيلي خشن و زمخت بود. اين را هم بايد بگويم كه زندگي تحت رژيم كمونيستي با خطرات و مشكلات بسياري همراه است به همين دليل هم آدم اگر خودش را به يك شهرستان كوچك تبعيد كند آنقدرها هم فاجعه بار نيست. نبايد نويسندگاني را كه تحت رژيم كمونيستي مینوشتند مردههاي متحركي تصور كنيد كه توانايي نقد اوضاع و شرايط حاكم را نداشتند.
اسماعيل كاداره نويسنده شهير آلبانيايي در شهرسنگي ، خوانندگانش را به آلباني دهه 1940 دعوت مي كند. كشوري سر سبز و فقير كه به اشغال نيروهاي فاشيست ايتاليايي درآمده است.
نويسنده دراين كتاب با زباني شورانگيزازخاطرات كودكي خويش سخن گفته است ودردوران جنگ جهاني دوم ، آنچه را كه بر زادگاهش گذشته است با نگاهي كود كانه و در عين حال كنجكاو و باريك بين نگريسته است اشغال آلباني توسط ارتش ايتاليا بهانه اي است براي پرداختن موضوع اصلي داستان، فرهنگ آلبانيايي و جامعه آلباني مگر نگفته اند كه هر دوستي و يا دشمني را در سختيها مي توان شناخت! در لحظات بحراني است كه انسانها نقاب و ماسكهاي خود را كنار مي زنند و دنياي دورني خودشان را به نمايش مي گذارند، ايثار و خود خواهي شجاعت و بزدلي تيزهوشي و كند ذهني و... هزاران خصوصيات ديگر ، ظريف تر از آن است كه در انسان( اين مخلوق پيچيده و اشرف خلايق) به راحتي تشخيص داده شود و براي نشان دادن درخشش و يا بازتاب سياهي خود نياز به محك هاي بسيار قوي دارد، اين سنگ محك نيز چيزي نيست جز لحظات سخت و طاقت فرسا!
برپايه نوعي تقسيم بندي كلي ، «آوريل شكسته» را مي توان رمان متكي بر موقعيت دانست، چون آدم ها وحتي اشيا در اين رمان اسير موقعيتي هستند كه سنگيني بي ترحم نوعي قانون بدوي از ديرباز به وجود آورده است و برتداوم آن اصرار مي ورزد. اينجا «موقعيت» مسلط و مستولي كمترين امكان و مجال را براي ابراز «شخصيت » به آدم ها نمي دهد و كوچك ترين تخطي از عرف و قواعدي كه از اعماق ذهنيت هاي منجمد قرون وسطايي برآمده و هرگونه موضوعيت را از دست داده موجب وهن و طرد و مرگ مي شود. مكان وقوع حادثه و ماجراهاي «آوريل شكسته» سرزميني محصور و سرد و غالباً مه گرفته از فلات هاي بلند آلباني است؛ سرزميني كه خاموشي كوه ها در آن درك منطقي و ساده زمان و مكان را پيچيده مي كند و ادراك انساني را به مرزهاي توهم مي كشاند. بر اين عرصه غمبار، خشن ترين جلوه سلطه موقعيت بر كوه نشينان روستايي، در آيين انتقامجويي و خونخواهي پايان ناپذير خلاصه مي شود. طبق اين آيين، افراد جوان از دو خانواده متخاصم ـ كه شايد با گذشت ساليان و طي شدن عمر چند نسل، علت و دليل بيهوده خصومت را از ياد برده اند ـ بدون هيچ كينه و نفرت و بي هيچ انگيزه شخصي، به ضرب گلوله يكديگر را مي كشند، داستان از جايي شروع مي شود كه جواني بيست و شش ساله از خانواده «برشيا» به نام «گيورگ» در غروب يك روز سرد ماه مارس، بيرون از دهكده اي پرت افتاده از فلات هاي شمالي آلباني به كمين مي نشيند و جواني ديگر به نام «زف» از خانواده «كريه كيك» را به ضرب گلوله تفنگش مي كشد. محمل اين قتل خونخواهي است چون مدتي پيش برادر گيورگ را مردي جوان از خانواده «كريه كيك» به قتل رسانده است.
اسماعيل كاداره، سرشناس ترين شاعر و رمان نويس آلبانى برنده نخستين جايزه بين المللى بوكر شد.
جايزه بين المللى بوكر كه امسال نخستين دوره اهداى آن است به خاطر مجموعه آثار اين نويسنده سرشناس برنده نوبل كه رمان هاى پرفروشى همچون «آوريل شكسته»، «گل هاى بهارى، يخبندان بهارى» و «انجمن شاعران مرده» را به رشته تحرير درآورده به او اهدا شد. او جايزه خود را بيست و هفتم ژوئن طى مراسمى در ادينبورگ دريافت خواهد كرد و علاوه بر آن يك جايزه ۱۵ هزار پوندى ديگر براى مترجمى به انتخاب او كه بهترين ترجمه از آثارش را ارائه داده باشد اهدا خواهد شد.
كاداره كه در سال ۱۹۳۶ در شهر كوهستانى «Gjirokaster» متولد شد معروفترين شاعر و رمان نويس آلبانى است اما از سال ۱۹۹۰ كه فرانسه به او پناهندگى سياسى اعطا كرد در اين كشور بالكان زندگى نكرده است. او نخستين رمان خود با نام «انجمن شاعران مرده» را در سال ۱۹۶۳ منتشر كرد كه با استقبال مواجه شدو از آن زمان در بيش از ۴۰ كشور مختلف به چاپ رسيد.
اين كتاب در ايران نيز چند سال پيش از سوى نشر فكر روز منتشر شده است. رمان برنده نوبل كاداره تحت عنوان «كنسرت» در فضاى جدايى سياسى آلبانى كمونيستى از حامى ديرينه خود «چين» مى گذرد در حالى كه ديگر رمان معروف او به نام «اهرام ثلاثه» در مصر باستان اتفاق مى افتد. او همچنين در مورد مردم منطقه بالكان در رمان «مرثيه اى براى كوزوو» كه در سال ۲۰۰۰ به چاپ رسيد به تأمل پرداخته است و به شرح حال آنان روى آورده است.
گفتنى است جايزه بين المللى بوكر كه امسال نخستين دوره اهداى آن بود هر دو سال يك بار به يك نويسنده بين المللى و در تجليل از دستاوردهاى حرفه اى او در عرصه ادبيات اعطا خواهد شد. امسال در مجموع نوزده نويسنده از جمله گونترگراس، سال بلو، ميلان كوندرا، نجيب محفوظ، فيليپ راث، جان آپدايك، گابريل گارسيا ماركز و مارگارت اتوود نامزد دريافت اين جايزه بودند.
مشهور است زمانی که رمان «آوریل شکسته»ی اسماعیل کاداره منتشر شد، دربارهی صحت و سقم ماجراهای این رمان و ارتباطش با زندگی واقعی مردم آلبانی بحثهای بسیار در گرفت. رمان کاداره رمانی بیزمان بی مکان است و اشارهای به تاریخی خاص در آن نمیشود، برای همین بسیاری مایل بودند آن را به آلبانی قرون وسطا نسبت دهند، و با اعلام این که این کتاب رمانی است در مورد رسم و رسوم مردم آن دوران، اختهاش کنند و زهر انتقادیاش را بگیرند. اما اسماعیل کاداره، که گویی تجربهی زندگی در دیکتاتوری انور خوجه به او خیلی چیزها را آموخته بود، تنها یک صحنهی یک سطری در کتاب گنجانده تا این فرضیه را باطل کند: گیورگ، قهرمان رمان، بر اثر شنیدن صدای غرشی سر بلند میکند و هواپیمایی را در آسمان میبیند. با وجود این تصویر، و این که منتقدان کاداره دیگر نمیتوانستند اختراع برادران رایت را به قرون وسطا نسبت دهند، اما کماکان تصور وقوع حوادث هولناک و وحشیانهی این کتاب در قرون وسطا، در کمال تعجب، تصور غالبی است. بسیاری جاها در خلاصهی داستان این رمان میخوانیم که کتابی است دربارهی سنت وحشیانهی مردم آلبانی در قرون وسطا که «تا مدتها ادامه داشت»، یا چیزی مشابه این. دلیل این شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت وقوع ماجرای «انتقام خون» در قرن بیستم، که با نگاهی لویناسی باید گفت بارش بر دوش همهی ماست، چیزی نیست جز ترس. هر کس رمان کاداره را بخواند از همان صحنهی پرواز هواپیما میفهمد که وقایع در قرن بیستم اتفاق میافتد، اما بسیار نمیخواهند این واقعیت را بپذیرند، میترسند از این که اعتراف کنند در قرن بیستم، در جایی از کرهی زمین رسمی وجود دارد که به «انتقام خون» معروف است، و در آن بر اثر جزییترین و پیش پا افتادهترین مسائل، خانوادههای کوهنشین به جان هم میافتند و در طول چندین نسل، با مناسکی عجیب و فوق تصور، آن قدر از مردان هم میکشند تا نسل خانواده به کل منقرض شود، و هزار نوع توحش و بربریت دیگر که باور آن دشوار است. / امیر احمدی آریان
نمیدانم هیچوقت رمانی خواندهاید که هر صفحهاش مثل جرعهای شراب در جانتان بنشیند و از یک طرف نتوانید زمینش بگذارید، و از طرف دیگر دلتان نخواهد خودتان را از لذت جرعه جرعه نوشیدنش محروم کنید؟ با این که رمان خوب کم نمیخوانم (که معمولا هم در همین صفحه در بارهشان مینویسم) ولی از مدتها پیش که رمان کوتاه «خاطرهی فاحشههای غمگین من» نوشتهی «گابریل گارسیا مارکز» را خواندم تا همین چند روز پیش که رمان «واقعهنگاری سنگی» را به دست گرفتم این احساس شیرین و سکرآور از خواندن هیچ رمان دیگری به من دست نداده بود.
رمان «واقعهنگاری سنگی»، نوشتهی قصهپرداز نامدار آلبانیائی «اسمائیل کاداره» اولین بار سی و پنچ سال پیش در آلبانی منتشر شد و بیست سالی از انتشار اولین برگردان انگلیسی آن میگذرد، اما برگردان تجدیدنظر شدهی تازهای از آن، همین امسال در انگلستان درآمده است که نسخهای از آن را فعلا در دست نوشیدن دارم!
تا با قلم سکرآور او آشنایتان کنم جرعهای از این شراب ناب را به کامتان میچشانم که اگر به دلتان نشست خودتان سری به خُمخانهاش بزنید:
[بیرون، شبِ زمستانه شهر را در باران و مِه و باد پوشانده بود. تپیده در زیر لحافم به صدای خفه و یکنواخت باران که بر سقف خانهمان میبارید گوش میدادم.
قطرات بیشمار باران را که از سقف شیبدارمان فرو میچکیدند اینگونه میدیدم که به سمت زمین میدوند تا دیگرباره به شکل مِه به بالاها، به آسمان روشن برگردند. آنها نمیدانستند که یک تلهی زیرکانه، یک ناودانِ روئی، سرِ گردنه منتظرشان است. درست موقعی که به همراه هزاران قطره دیگر میخواستند از لبهی بام به زمین بجهند ناگهان خود را در تلهی یک تنپوشهی باریک مییافتند با این پرسش در دهانشان که «کجا داریم میریم؟ کجا دارن مارو میبرن؟» بعد، پیش از اینکه بتوانند از آن مسابقه جنونآمیز سلامت در بروند در زندانی گودافتاده اسیر میشدند، در آبانبار بزرگ خانهی ما.
در اين داستان، بورخس روايت مىكند كه كتاب »خداوند هزارتو« نوشته هربرت كوئين را خوانده است، كتاب داراى اين يا آن نقطه قوت و ضعف است. چنين و چنان »كتابى«نويسندهاى »واقعيت« نداشت. تاريخها و بعضى ديگر از ارجاعات جعلىاند، اما نمىشود منكر شد كه بورخس از پس »القاء« يك امر برآمده است: هر روايت، حتى در لحظه بيان، افشاى يك بازگويى است كه ناقضِ خود است و اينكه پايان و آغاز هر چيزى (از جمله داستان) گردِ خود مىچرخد تا توهم وحدت يك چشمانداز نامتناهى را ايجاد كند. اين كه چرا بورخس براى القاء اين امر به »داستان« رو آورد و نه مقاله، بحث ديگرى است. فقط همينقدر بگوييم كه يكى از »اشياء« هويتدهنده رمان ساراماگو، همين كتابِ ناموجود »خداوند هزارتو« است. حال مىتوان به تصور آورد كه ريكاردو ريش، شخصيت سوم يا چهارم (فرق نمىكند) پسوآ كتابى در دست گرفته كه وجود خارجى ندارد. ساراماگو، اينجا، مسأله را به واسطه پارهروايتهاى سيال ارائه مىدهد؛ نخست اينكه تلقى خود را از داستان بورخس مىنويسد و در همان حال به نقيضه آن دست مىزند: ريكاردو ريشِ ناپيدا - از نظر اطرافيان پسوآ - تا پايان عمر از چند صفحه اول اين كتاب »خيالى« فراتر نمىرود و در آخرين ديدارش با پسوآ، كتاب را زير بغل مىگذارد تا به ديارى ببرد كه »كتاب« - و چه بسا خود پسوآ - آمده است.
«ژوزه ساراماگو» برخلاف خيلي از نويسندهها از گفتوگو فرار نميكند، اتفاقاً زياد هم مصاحبه ميكند، با طمانينه و آرامش مينشيند روبهروي شما و حرفهايتان را گوش ميكند و جوابتان را ميدهد. نمونه آن تازهترين گفتوگويي است كه روزنامه فرانسوي «لوموند» به مناسبت سالروز تولدش- ۱۶ نوامبر- با او انجام داده. محور اصلي اين گفتوگو رمان «كوري» و ارتباطش با رمان «بينايي» است. «كوري» براي اولين بار جايزه نوبل ادبيات را نصيب يك نويسنده پرتغالي كرد و در ضمن اولين كتابي است كه از «ساراماگو» به فارسي ترجمه شده. «كوري» در ايران با استقبال خوبي روبهرو شد تا جايي كه تا به حال چند ترجمه از آن ارائه شده. «ساراماگو» ۹ سال بعد كتابي نوشت به نام «بينايي» كه به اعتقاد بسياري مكمل «كوري» است. كتابي كه به قول «ساراماگو» با آن كه از قبل قرار نبوده دنباله «كوري» باشد اما به خاطر شرايط محيطي دنياي داستانهاي او اين ويژگي را پيدا كرده. «بينايي» از سياسيترين كتابهاي او است. «ساراماگو» كه اسمش نام گياهي است كه در پرتغال ميرويد و غذاي تهيدستان است، اكنون در اسپانيا زندگي ميكند و نام آخرين كتابش كه امسال منتشر شده، «خاطرات كوچك» است كه به پرتغالي نوشته شده و هنوز هم به زبان ديگري ترجمه نشده است. «ساراماگو» از منتقدين دموكراسي است و معتقد است دموكراسي به بنبست رسيده و چاره ديگري بايد انديشيد.
پس از دريافت جايزه نوبل سال ۱۹۹۸، احساس نكرديد مسووليتهايي جديدي پيدا كردهايد؟
زندگی شخصی ساراماگو در سال 1986 با تحول مهمی همراه بود. او در این سال با روزنامهنگار اسپانیایی "پیلار دل ریو (Pilar del R?o) "آشنا شد و دو سال بعد، در سال 1988 و در سن 66 سالگی، با وی ازدواج کرد.
در سال 1993 دولت پرتغال معرفی رمان "انجیل به روایت عیسی مسیح" (The Gospel According to Jesus Christ) ـ که در سال 1991 منتشر شد ـ به جایزه ادبیات اروپایی را وتو کرد و و روزنامه واتیکان نیز به این انتخاب اعتراض کرد. بهانه دولت پرتغال برای این اقدام، اهانت آن به عقاید کاتولیکها و موج مخالفتهای آنان با این رمان بود. ساراماگو در پاسخ به این عمل گفت: «واتیکان بهتر است به کار خودش برسد. روزنامه آنها نوشته من کمونسیت هستم و کتابهای ضد مذهبی مینویسم. من فقط میگویم که برای انسانیت مینویسم.» در نتیجه این اقدام ساراماگو و همسرش، اقامتگاه خود را به جزیره "لانزاروته" (Lanzarote) در جزایر قناری کشور اسپانیا تغییر دادند. این جزیره محل اقامت خانواده همسر ساراماگو بوذ. البته این کدورت بعدها برطرف شد و اکنون ساراماگو بسیاری از اوقاتش را در پرتغال میگذراند.
ساراماگو در سال 1993، نگارش روزنوشتی را با عنوان "روزنوشتهای لانزاروته" (Lanzarote Diaries) آغاز کرد که تا به حال پنج جلد آن منتشر شده است.
او در سال 1995 و در سن 73 سالگی، رمان "کوری" (Blindness) و در سال 1997، رمان "همه نامها"(All the Names) را منتشر کرد. ساراماگو در سال 1995، برنده جایزه "کامو" شد و در سال 1998 توانست در 76 سالگی جایزه نوبل برای ادبیات را از آن خود کند. او این خبر را از مهماندار هواپیمایی شنید که سوار آن شده بود تا در بازگشت از نمایشگاه کتاب فرانکفورت، به مادرید نزد همسرش برود. این اولین باری بود که ادبیات پرتغال، جایزه نوبل را از آن خود میکرد.
ساراماگو در سال 2000، رمان "غار" و در سال 2005 نمایشنامه "دون جیووانی" را منتشر کرد. او در سال 2005 رمان "مرگ مکرر" را به دست چاپ سپرده است. بازی با افعال و پشت سر هم عوض شدن فاعل جملهها یکی دیگر از خصیصههای نوشتاری اوست که خواننده را محتاج دقت بیشتر میکند
مجموعه داستان «پلوخورش» نوشته هوشنگ مرادي كرماني را مي توان به نوعي ادامه دهنده خط فكري نوگرايانه نويسنده دانست. اين كتاب در رديف مجموعه آثار دوره دوم كارنامه نويسندگي «مرادي كرماني» قرار مي گيرد.
دوره اي كه با «مهمان مامان» آغاز شد و به شكل جدي تر با داستان هاي «مرباي شيرين»، «لبخند انار» و «مثل ماه شب چهارده» ادامه يافت.نويسنده در آثار جديدش با دست زدن به تجربه هاي متفاوت، فضا و ساختارهاي متفاوتي را آزموده است. اولين ويژگي بارز چهار داستان نامبرده شده آن است كه تمام اتفاقات آن در يك فضاي كاملا شهري و مدرن رخ مي دهد و از اين رو جنس و خصوصيات برخي از عناصر داستاني كاملا متفاوت با آثار پيشين است.مجموعه داستان «پلوخورش» چهاردهمين و جديدترين اثر نوشتاري «هوشنگ مرادي كرماني» است كه شامل ٢١ داستان كوتاه مي شود.بارزترين ويژگي «پلوخورش» نسبت به داستان هاي مورد اشاره، روآوردن نويسنده به ميني ماليسم است. داستان هاي دو يا سه صفحه اي مجموعه در نهايت ايجاز نوشته شده اند و به سختي مي توان بخشي از جملات داستان را حذف كرد.عنوان بيشتر داستان ها از ميان اشياي مختلف انتخاب شده است. مرادي كرماني با برگزيدن عناويني همچون گل، باتوم، توت، ني لبك، تخم مرغ و... و روايت كردن داستاني كوتاه درباره هر يك از اين اشياء نشانمان مي دهد كه با نگاهي ظريف و تيزبين و بهره گيري از عنصر خيال مي توان موقعيتي داستاني را پي ريزي كرد.
«شما كه غريبه نيستيد» داراى روايت خطى است و چاپ هاى متعددش نشان مى دهد كه خواننده هم دارد در اين روزگار كه كسى نه مى خرد و نه مى خواند و اگر بخرد لابد ترجمه مى خرد و اگر بخواند لابد كتابى مى خرد يا كهن يا از چند دهان توصيه شده و امتحان پس داده در تاريخ كوتاه ادبيات نوى ما.
مى گويند هر كتابى كه مورد استقبال عموم قرار گيرد كتاب بدى است، و مى خواهند به ما بفهمانند كه تيراژ بالا يعنى بلا! و آتش دوزخ «ناماندگارى» كوك مى شود براى چنين كتابى و حسناتش بدل به معاصى مى شوند و جاودانه چون هيزمى خام در زيرزمين هفتم جناب دانته خواهد سوخت تا نويسنده اش مگر سر عقل بيايد و كتابى بنويسد كه منتقدان نوگرا را خوش آيد و مردمان را، نه! عجب روزگار نابكارى است روزگار ادبى ما! شايد برخى از خوانندگان اين متن گمان برند كه سطور فوق طنز است اما «جد» است و قصه اى پر از غصه است در مملكتى كه متوسط تيراژ كتاب ها به سه هزار نسخه مى رسد و ظاهراً همين تيراژ هم در نظر بعضى از دست اندركاران «ادبيات راديكال» زياد است و ۵۰ نسخه كافى است!
«شما كه غريبه نيستيد» به قلم هوشنگ مرادى كرمانى است كه قصه هاى مجيدش هنگامى كه ساعت ۱۱ صبح پنجشنبه ها از راديوى ملى روايت مى شد، دست كم ۱۰ ميليون شنونده داشت. خود من به عشق شنيدن اين داستان ها ـ يك هفته در ميان صبحى بعدالظهرى بوديم ـ هفته اى را كه صبحى بودم، خودم را به مريضى مى زدم و به مدرسه نمى رفتم تا قصه هاى مجيد را گوش دهم و به ياد داشته باشيم كه اين موضوع متعلق به «سال هاى راديو» نبود متعلق به «سال هاى تلويزيون» بود كه مى توانستى سريال هاى «بالاتر از خطر»، «سوئيچ»، «خيابان هاى سانفرانسيسكو»، «تارزان» و «زورو» را از تلويزيون ببينى و اگر خيلى مشتاق سينماى هنرى بودى سرى فيلم هاى هيچكاك و جان فورد را هم. نه! تيراژ روايت هوشنگ مرادى هيچ وقت كم نبوده.
هوشو كوچولوي كتاب شباهت بسياري به "مجيد" دارد. بگذريم كه انگار درستش اين است كه بايد گفت مجيدِ "قصههاي مجيد" همه موفقيتش را مديون هوشو كوچولوست. ناسلامتي "شما كه ..." يك زندگينامه/سرگذشت خودنوشته است.
با خودم عهد كردهام كه تا اونجا كه ميشه موقع خواندن يك كتاب يا ديدن يك فيلم به نويسنده و سازندهاش فكر نكنم. اصلا به نظر من نبايد دنبالِ زندگينامهها، مصاحبهها، سرگذشتها، خودنوشتها و ... هنرمندها رفت. معاشرت و حشر و نشر باهاشون كه ابدا!
كتاب را كه ميخواني، اگر قبلا چيزي از مرادي كرماني خوانده باشي، همينطور در گوشه و كنار سرگذشت چشمت به سرنخها و "آشناياني" ميافتد كه انگار پيشتر جاي ديگري آنها را ديدهاي. و چيزي نميگذرد كه ميبيني همينطور دنبال كشف رمز و وصل كردن اين ماجراها به آن قصهها هستي. كمي بعدتر مشغول تفسير و تعبير زندگي طرف هستي و ميخواهي با استفاده از اين خاطرات و تصاوير مشكل خودت را حل كني كه "بالاخره شما كي هستيد؟!"
انگار نه انگار كه هر دو كتاب ممكن است تنها داستانهايي باشند برخواسته از يك تخيل قوي و زائيده ذهني خلاق. خودت هم ميداني كه اينطور نيست. اين برگها زندگي شدهاند!
ترجمه اسپانیولی رمان تازه ای از خوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی و برنده جایزه نوبل ادبیات که بیش از همه به خاطر رمان خارق العاده اش، "کوری"، شهره آفاق است با عنوان "در غیاب مرگ" منتشر شده است. این رمان ساراماگو هم مثل رمان "کوری" با یک پیش فرض ناممکن آغاز می شود و تمام ماجرا بر بستر این پیش فرض حرکت می کند.
در "کوری" مردم یک کشور یکی پس از دیگری کور می شوند و در کمتر از چند روز تمام جامعه در سیاهی کوری غرق می شود و مسائلی پیش می آید که فقط باید خواند و از یک سو به خاطر قدرت تخیل و قلم نویسنده لذت برد و از سوی دیگر عمیقا نگران شد و به فکر افتاد. برای اینکه کمی از موضوع رمان تازه ی ساراماگو مطلع شوید جملات آغازین آن را برایتان ترجمه می کنم:
روز بعد هیچ کس نمُرد. در واقع، درست خلاف قواعد زندگی، این اتفاق آشفتگی عظیمی در میان مردم ایجاد کرد، اثری به هر حال قابل پیش بینی، کافی است به یاد بیاورید که در چهل مجلد تاریخ جهان هیچ خبری در این مورد وجود ندارد، نه حتی چیزی که نشان بدهد روزی روزگاری پدیده ای مشابه رخ داده باشد، که روزی کامل با تمام بیست و چهار ساعت بیهوده اش، از ساعات روزانه تا ساعات شبانه، از صبحگاهان تا شامگاهان، گذشته باشد بی آن که مرگی اتفاق افتاده باشد چه در اثر بیماری، یا یک سقوط کشنده، یا یک اقدام به خودکشی که به سرانجام رسیده باشد، هیچ و هیچ، همچون خود لغت هیچ."
سال مرگ ریکاردو ریش [O ano da morte de Ricardo Reis] رمانی از ژوزه ساراماگو (1) (1922- )، نویسنده پرتغالی، که در 1984 منتشر شد. ریکاردو ریش به سال 1887 در پورتو (2) متولد شده است. او در کالج یسوعیان پرورش یافته و پزشک شده است. ریکاردو مشروطهطلب معتقدی است که در 1919 جمهوری پرتغال را ترک میکند و در برزیل مستقر میشود. مردم او را بیشتر به شاعرانگی میشناسند. چکامههای او ستایشگر سروشان روستا و خداوندان است. بدین ترتیب است که فرناندو پسوآ (3)، شاعر پرتغالی، یکی از مهمترین نامهای دیگر نویسنده است.
سال مرگ ریکاردو ریش این نام دیگر را به صحنه میآورد که چند روز پس از مرگ شاعر، در 30 نوامبر 1935، به لیسبون میآید. ژوزه ساراماگو، با ذوقی سرشار شخصیتی را که خود خیالی است در ماجرایی خیالی وارد میکند و، بدین ترتیب، در مدت زمان یک رمان، او را پس از آفرینندهاش زنده نگاه میدارد.
رمان "کوری" در سال 1995 منتشر شد. ساراماگو می گوید:" این کوری واقعی نیست، تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسان ها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم...."
کوری مورد نظر ساراماگو در این کتاب کوری معنوی است. قانونمندی و رفتار عاقلانه خود به نوعی آغاز بینایی است.می توان این نکته را در سخنان شخصیت های داستان مخصوصا در پایان در سخن زن دکتر که می گوید:" چرا ما کور شدیم، نمی دانم، شاید روزی بفهمیم، می خواهی عقیده ی مرا بدانی، بله، بگو، فکر می کنم ما کور شدیم، ما کور هستیم کور اما بینا، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند."این کتاب برنده ی جایزه ی نوبل 1998 شده است.
روز ۱۶ نوامبر مصادف است با هشتاد و پنج سالگرد تولد ژوزه ساراماگو، نویسنده معروف پرتغالی و برنده جایزه نوبل ادبی. رمانهای او از جمله رمان کوری در ایران نیز برای کتابخوانان، اثری شناخته شده است.
وقتی چندی پیش از ساراماگو درباره دلیل دیدگاه بدبینانه اش نسبت به زندگی پرسیدند، او در جواب با لحن طنزآمیزی که در بسیاری از کتابهایش نیز دیده میشود، گفت: «من بدبین نیستم، بلکه فقط خوشبینی آگاهم.» و بعد ادامه داد، ”کسی میتواند خوشبین باشد که بیاحساس، احمق و یا میلیونر باشد.» او از جهان به عنوان جهنمی یاد کرد و گفت: «میلیونها نفر به دنیا میآیند، تا رنج بکشند و کسی نیست که از آنان حمایت کند.»
ژوزه ساراماگو، شاعر، نویسنده و نمایشنامهنویس یکی از برجستهترین چهرههای ادبی پرتغال است که در سال ۱۹۲۲ در ده کوچکی در Golega در یک خانواده فقیر کشاورز بدنیا آمد. در سه سالگی با خانواده به لیسبون رفت. در آنجا بود که پدرش به عنوان مأمور پلیس مشغول بهکار شد. ژوزه علیرغم نمرات بسیار خوب در مدرسه، به دلیل مشکلات مالی خانواده نتوانست تحصیل در دبیرستان را ادامه دهد و حرفه آهنگری را فراگرفت. بعدها به عنوان طراح صنعتی و کارمند اداری و سپس در یک انتشارات به عنوان خبرنگار کار کرد. چهل ساله بود که نگارش را آغاز کرد. اولین رمانش با نام کشور گناه در ۱۹۴۷ به چاپ رسید. به دلیل ناکامی در یافتن نداشتن ناشر برای رمان دوم، نوشتن را کنار گذاشت.
نگاهی به «ژوزه ساراماگو» نویسنده ی پرتقالی ِرمان «کوری» و برنده نوبل ادبیات در1998
فرهنگستان سوئد به ستایش و تمجید از ژوزه ساراماگو – نویسنده ی پرتقالی – می پردازد و در نامه ی که اهدای جایزه ی نوبل ادبیات سال 1998 را رسماً اعلام می کند خطاب به وی می گوید : « آثار ساراماگو با تمثیلهای ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرار و مبهم می کند . »
زبان و بیان خاص ساراماگو که تخیل و تاریخ و انتقاد از سرکوب سیاسی و فقر را با هم ترکیب می کند باعث شده که او را بتوان بیشتر در زمره ی شاعرانی در امریکای لاتین مانند گابریل گارسیا مارکز به شمار آورد ، اما او خود می گوید که از سروانتس و گوگول بیشتر تاثیر پذیرفته است ، سارا ماگو معتقد است : « ادبیات اروپا نیازی به تقلید از ادبیات امریکای لاتین ندارد هر کشوری می تواند از بطن فرهنگش به رئالیسم جادویی خاص خود دست پیدا کنند » ، البته در بین منتقدان سرشناس عده ای اثر او را بیش از حد روشنفکرانه می دانند و اعتقاد دارند که آثارشان با آثار ادبی آمریکای لاتین قابل مقایسه نیست ، اندیشه ی بسیار بحث انگیز و یا با نگاهی کلی تر طرز فکر ساراماگو بیشتر با افکار عمومی کشورش و حکومتش در تقابل و تضاد کامل بوده است و او بیشتر از آنچه به دنبال کسب شهرت برآید حتی صراحت لهجه ای بسیار تند داشت که بیشتر سبب می شد به شخص مقابل او بر بخورد، در جایی گفته بود : « من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه ی کسی نمی روم . نمی توانم لبخند بزنم ، دوره بیفتم و برای خودم دوست بتراشم » .
رمان "خاطره ی فاحشه های غمگین من"، جدیدترین رمان "گابریل گارسیا مارکز" که او را پدر قصه پردازی نوین می شناسم، مثل کارهای قبلی اش کاری است در غایت استادی. او که خود هفتاد و هفت ساله است در این رمان قصه روزنامه نگاری پیر را بازگو می کند که برای سالروز تولد نود سالگی اش تصمیم غریبی می گیرد:
نیکوس کازانتزاکیس نویسنده، شاعر، خبرنگار، مترجم و جهانگرد یونانی در تاریخ ۱۸ فوریه (۱۸۸۳ میلادی) در هراکلیون کرتا زاده شد و در ۲۶ اکتبر (۱۹۵۷) در فرایبورگ آلمان درگذشت. او نویسندهای است که دغدغه جامعه بشری را داشته و عمیقأ به تحلیل آنها پرداختهاست.
نیکوس کازانتزاکیس ناظر جنگهای داخلی اسپانیا بود و به کشورهای چین و ژاپن، مصر و بیتالمقدس، ایتالیا وانگلستان، اتریش و قبرس و فرانسه مسافرت کرد. آثارش به اکثر زبانها ترجمه شدهاست. ادیسه که دنباله شاهکار همر است از سی و سه هزار و سیصد و سی و سه بیت هفدهسیلابی ترکیب شده و سرودن آن به مدت دهسال طول کشیدهاست. کتاب کوچک و صدصفحهای «سیر و سلوک» که در سال ۱۹۲۳ منتشر شد، اساس تفکرات فلسفی نویسندهاست، آنچنان که سی و دو سال بعد کازانتزاکیس مینویسد: کتاب سیر و سلوک مانند دانهای بود که رویِش دیگر آثارم را باعث شد و پس از آن هرچه نوشتم تفسیر و تصویری از آن بود. نیکوس کازانتزاکیس به تناوب تحت تأثیر جریانات مختلف و زمانهای متفاوت قرار گرفت که میتوان از مسیحیت، بودیسم، فلسفه فریدریش نیچه، هانری برگسن، هنری جیمس، آرتور شوپنهاور نام برد. وی به مارکسیسم - لنینیسم گرایش داشت ولی هیچگاه عضویت هیچ حزب کمونیستی را نپذیرفت. زوربای یونانی که فیلمی نیز به همین نام از روی آن ساخته شد، عنوان یکی دیگر از آثار جهانی او است. نیکوس کازانتزاکیس پس از اتمام دبیرستان به مدت چهارسال در دانشگاه آتن به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۰۶ میلادی به کسب درجه دکترا در رشته علوم قضائی موفق شد. در سالهای ۱۹۰۷ - ۱۹۰۹ میلادی در کالج فرانسه به تحصیل علوم سیاسی پرداخت و در جلسات درس برگسن باعلاقمندی شرکت جست. در جنگ بالکان وارد ارتش یونان شد و علیه دشمن مبارزه کرد و پس از جنگ، شغل مدیریت کل را در وزارت اموراجتماعی پذیرفت و چندی نیز نماینده سازمان یونسکو در پاریس بود. در سال ۱۹۴۷ میلادی یونان را به مقصد جزایر آنتیب ترک کرد تا به فعالیتهای ادبی خود ادامه دهد.
گابریل گارسیا مارکز- نویسنده ای که خیال پردازی هایش را جادوی بزرگ ادبیات معاصر جهان خوانده اند - ۸۰ ساله شد.
نوول چاپ نشده اي از گابريل گارسيا مارکز ( Gabriel Garcia Marquez )
چند سالي است که گارسيا مارکز مشغول نوشتن خاطرات خود است , اولين جلد آن به نام «زنده براي تعريف کردن» توسط انتشارات «سوي» در ماه نوامبر در پاريس منتشر خواهد شد. در زمانهاي فراغت، مجموعه اي از هشت قصه را نيز آماده ميکند به نام «در ماه اوت همديگر را خواهيم ديد» که هم ميتوان آنها را به شکل قصه هاي مستقل از هم خواند و هم فصلهايي از يک کتاب به مثابه آغاز، ادامه و پايان يك رمان. «شب خسوف» سومين قصه از اين مجموعه است:
گابريل گارسيامارکز در سال ١٩٢٧ در آتاکاتا در کلمبيا متولد شد.رمان « صد سال تنهائي » که شهرتي جهاني را برايش بهمراه آورد بعنوان سردمدار مکتب « واقع گرائي جادوئي » شناخته ميشود. او معروفترين نويسنده اسپانيولي زبان جهان است و کتابهايش به کلاسيکهاي ادبيات معاصر تبديل شده اند. او در سال ١٩٨٢ جايزه نوبل ادبيات را به خود اختصاص داد.
از زمانی که نویسنده و پژوهندة معاصر ایران صادق هدایت به جمع آوری مصالح فرهنگ و فولکوریک پرداخت و « متل» ها و « اوسانه»ها و آداب و رسوم مردم ( « نیرنگستان» ) و غیره(1) را گردآورد، تا امروز، در این زمینه کار زیادی انجام گرفته است. این کار هنوز به اندازة کافی طبقه بندی نشده و به ویژه افکار تحلیلی و تعمیمی دربارة فرهنگ عامیانه، با آن که این جا و آن جا ذکر گردیده، ولی هنوز نضج کافی نیافته است زیرا به طور اساسی ، ما در مرحلۀ تدوین و گردآوری مصالح هستیم.
یکی از رشته های مهم فرهنگ عامیانه، ترانه های عامیانه است که هدایت آن ها را با نام خود برگزیدة « اوسانه» توصیف کرده است. واژة ترانه (در پهلوی: « ترنگه» ) واژة بسیار کهنه و شاید یک واژه صوتی است و پژوهشهائی که انجام گرفته نشان می دهد که از دیرباز تصنیف های عامیانه را « ترانه » می خوانده اند . این ترانه های عامیانه که نام مصنف آنها روشن نیست، دارای منشاء های پیدایش به کلی متفاوتی هستند و مضمون آنها نیز سخت متنوع است؛ مثلاً: برای ابراز عشق، برای دست انداختن کسی، برای لالائی یا نوازش کودک، برای قصه گوئی یا برای آغاز کردن و یا پایان دادن به قصه ها، برای بازی و سرانجام به عنوان شعر و تصنیف که به شکل فردی یا با «دم گرفتن » خوانده می شود و هدقش بیان احساسات فردی یا اجتماعی است.
بررسی وزن، قافیه و مضمون و سبک هنری این ترانه های عامیانه ، بررسی پاداش بخش سودمندی است. زیرا به احتمال قوی این ترانه ها، از این جهات یادآور کهن ترین اشکال شعر فارسی هستند. در این بررسی من نظریات خود را بر اساس 87 ترانۀ عامیانۀ متداول در تهران (که نگارنده از روی نوشته ها یا از دهن ها گردآورده ام) می نویسم. انتشار مجموعه ای از این ترانه ها نه میسر است نه سودمند ، زیرا بسیاری از آن ها ولو با تغییراتی ، در «اوسانه» هدایت به دست داده شده است . وانگهی ، در جریان یررسی از این ترانه ها از جهات مختلف صحبت به میان خواهد آمد و نگارنده حدس می زند که میزان ترانه های گردآمده در نزد پژوهندگان اکنون از این 87 ترانه بسی بیش تر است ولی همینقدر مصالح برای کار ما کافی است.
کار بر روی فرهنگ عوام(فولکلور) در ایران طی سالهای اخیر نسبتاً وسیع و خوب انجام گرفته، چیزی که آن را باید مرهون تلاش تحقیقات کسانی دانست که شاید غالباً از وسائل لازم برای این کار دشوار نیز محروم بودهاند. در این زمینه هدایت، صبحی،انجوی، شاملو،جمال زاده، امیرقلی امینی هریک در دوران خود و در گسترة معین(مانند اصطلاحات،امثال، قصهها، ترانهها،لغات و...) خواه متعلق به تهران، خواه شهرستانها، آثاری نشر دادهاند. کسانی که در همین عرصهها شاید با دامنة محدودتری فعالیت کردهاند کمشمار نیستند و گاه برخی تک نگاریهای بسیار باارزش دربارة عادات و آداب تهران و شهرستانها منتشر شده است.
از این کوشش بزرگ و بسیار ضروری هنوز باید بهرهبرداری شود. اولاً: بهرهبرداری علمی بدین معنی که قوانین درونی این فرهنگ مورد بررسی قرار گیرد. مثلاً در مجموعة حاضر، به عنوان نمونه، دربارة ترانههای عامیانه مرسوم در تهران، یک بررسی تعمیمی ارائه میدهیم که ابدا دعوی کمال ندارد و فقط برای طرح مباحث نظیر است. ثانیاً: بهرهبرداری هنری؛ یعنی باید این ثروت رنگین و حیرت انگیز فولکلوریک را در ادبیات منظوم و منثور فارسی وارد و منعکس ساخت و نقاشی و گرافیک و موسیقی و معماری خارجی و داخلی و پیکرتراشی و فیلم و رادیو و تلویزیون از آن فیض جویند.
در این باره نیز کوششهائی شده است. من از این غربت دیر و دور خود میتوانم مثلاً از منظومة«پریا» اثر شاملو و یا از سناریو «شهر قصه» اثر بیژن مفید نام ببرم. در ادبیات کودکان هم کوشش شده است چهرههای سنتی قصهها احیاء شود ولی آنچه که من دیدهام، چندان چنگی به دل نمیزده است و در بسیاری از آنها خامی و سودورزی بازرگانی به عیان دیده میشود.
آرتور سی. کلارک در سال ۲۰۰۵سِر آرتور چارلز کلارک (به انگلیسی: Sir Arthur Charles Clarke) (زادهٔ ۱۶ دسامبر ۱۹۱۷، سامرست در انگلستان، درگذشته ۱۹ مارس ۲۰۰۸ در سریلانکا) معروف به آرتور سی. کلارک، نویسنده، مخترع و دانشمند بریتانیایی است.
رمان علمی-تخیلی بسیار معروف ۲۰۰۱: اودیسه فضایی اثر اوست. فیلمی با همین نام بر مبنای این کتاب توسط استنلی کوبریک ساخته شد و جایزه اسکار را برای او و آرتور سی کلارک به ارمغان آورد. او همچنین آخرین عضو بازمانده از گروهی بود که «بزرگان سه گانه علمی-تخیلی» نامیده میشد. دو عضو دیگر این مجموعه «رابرت هاینلین» و «آیزاک آسیموف» بودند.
او صاحب ۷ مدرک دکترای افتخاری در رشتههای مختلف تجربی است.
وی در سامرست انگلستان به دنیا آمد. در طول جنگ جهانی مسئول رادار بود. در رشتهٔ فیزیک و ریاضیات از دانشگاه کینگز لندن فارغالتحصیل شد و مدال درجه یک فیزیک و ریاضیات را دریافت کرد. سپس به ریاست مجمع بین سیارات بریتانیا منصوب شد و به عضویت آکادمی اخترشناسان و مجمع اخترشناسان سلطنتی و بسیاری از سازمانهای علمی دیگر در آمد.
ایدهٔ ماهوارههای مخابراتی اولین بار توسط وی مطرح شد. وی علاوه بر کتابهایی داستانی علمی-تخیلی، تعدادی آثار علمی نیز داشت.
«زن نويسنده و هاويه هوو» جديدترين اثر داستانى محمود گلابدره اى است كه چندى پيش به بازار آمد، «سگ كوره پز خانه» نخستين رمان اين نويسنده در سال ۴۱ چاپ و منتشر شده بود.
گلابدره اى متولد ۱۳۰۸ شميران، بيش از ۱۰ سال از زندگى اش را در آمريكا به صورت خيابان خوابى گذراند و ايالت هاى مختلف اين كشور را با پاى پياده طى كرد كه حاصل آن كتابى است چند جلدى به نام «۱۰ سال هوم لسى آمريكا» كه جلد اول و دوم آن توسط نشر فرهنگ گستر منتشر شد و اكنون چاپ سوم آن به بازار آمد. «صحراى سرد» رمان ديگر او كه در سال ۶۲ منتشر شده داستان زندگى هنرمندى مشهور و نوازنده تار است كه از همسرش جدا شده، چهار فرزند دارد و در عروسى هاى شميران تار مى زند و آواز مى خواند. گلابدره اى طى پنج دهه نويسندگى به لحاظ كميت آثار، كارنامه قابل قبولى دارد. عناوين برخى ديگر از آثار او كه برخى از يكى - دو چاپ تا ۹ چاپ شده اند، از اين قرار است: لحظه هاى انقلاب، اسماعيل - اسماعيل، پرستو، چلچله ها، منير، آقا جلال و...
قصهها و حکایات واقعی یا پنداری از اشکال مهم تمثیل است که تأثیر عمیق اقناعی به ویژه در اذهان ساده دارد. کلیه و دمنه اصولاً بر این بنیاد نیمه منطقی قرار گرفته است. حکمی بیان میشود و سپس برای اثبات آن حکایتی ذکر میگردد. چون در آن حکایت مطلب در جهت اثبات صحّت آن حکم سیر میکند، ناگزیر خواننده باید قانع شود که آن حکم صحیح بوده است.
آثار عرفا ما و از آن جمله عطار و مولوی به ویژه بر تمثیلهای روائی مبتنی است ابن سینا و نیز غزالی (در رساله الطیر) سهروردی (در عقل سرخ و صفیر سیمرغ) اشکال مختلف تمثیل را برای نشان دادن نظریات عرفانی خود به کار میبردند. در میان به کاربرندگان این فن ، استاد مسلم مولانا جلالالدین محمد یکی از بزرگترین متفکران و شاعران ایران و جهان است (604ـ672 ه ـ .ق) . شش دفتر مثنوی که آنها را با الهام از خاطریی شورانگیز شمسالدین ملکداد تبریزی و بنا به خواست شاگرد خود حسام الدین چلپی سروده ، نمونهی برجستهی برهان تمثیلی عرفانی و فلسفی است.
دربارهی مولوی و زندگی او، دربارهی اثر جاویدانش مثنوی، از جهات گوناگون تحقیقات وسیعی از جانب خاورشناسان و ادیبان به نام ایران به ویژه آقای دکتر فروزانفر انجام گرفته است و نیازی به تکرار نیست. تنها نکتهای که در این مقال مورد توجه ماست، شیوهی تمثیلی و از آن جمله تمثیل فلسفی مولوی است.
حماسه گیل گمش یکی از قدیمیترین و نامدارترین آثار حماسی ادبیات دوران تمدن باستان است که در منطقه میانرودان شکل گرفتهاست.
دیرینگی این حماسه به چهار هزار سال میرسد و کامل ترین متن آن که به ما رسیده است متنی است که بر الواحی از خشت نگاشته آنگاه در کوره پخته اند. این مجموعه شامل دوازده لوح است، هر لوح مشتمل بر شش ستون پله وار به صورت شعر که ضمن کاوش در بقایای کتابخانه آشوربنیپال پادشاه آشور بدست آمد. هریک از این دوازده لوح یا دوازده سرود شامل شش ستون است در سیصد سطر، مگر آخرین لوح آن که آشکارا الحاقی و به وضوح از یازده لوح قبلی کوتاه تر است.
گیل گمش پادشاهی خودکامه و پهلوان بود. او که نیمهآسمانی است دوسوم وجودش ایزدی و یکسومش انسانی است. حماسه گیل گمش با ذکر کارها و پیروزیهای قهرمان آغاز میشود به گونهای که او را مردی بزرگ در پهنه دانش و خرد معرفی میکند. از جمله او میتواند توفان را پیشبینی کند. مرگ دوست صمیمیاش اِنکیدو او را بسیار منقلب کرده و گیل گمش پای در سفری طولانی در جستجوی جاودانگی میگذارد، سپس خسته و درمانده به خانه بازمیگردد و شرح رنجهایی را که کشیده بر گلنوشتهای ثبت میکند.
حماسه گیل گمش در ایران نیز شهرت دارد. نخستین ترجمه فارسی آن توسط دکتر منشیزاده در سال ۱۳۳۳خ انجام شد و بعد از آن نیز ترجمههای دیگری منتشر شد.
ایرانیان شاخهای از اقوام هندواروپایی بودند که در هزارههای پیش از میلاد به فلات ایران وارد شدند. ایشان، از میان اقوام اروپایی با هندوان نزدیکی بیشتری داشتندی و محققان بر این باورند که دو شاخهٔ ایرانی و هندی مدتها با هم میزیستند تا اینکه از یکدگر جدا شده و شاخهای به هند و شاخهای به ایران شدند. از این روست که صورتهای کهن اساطیر ایرانی شباهت بسیاری با صورتهای کهن اساطیر هندی میدارد و اسطورهشناسان گاه با کمک اساطیر قوم خویشاوند صورت کهن یا باستانی اسطورهای خاص را بازسازی میکنند. اثر هندیای که بیشتر از بقیهٔ آثار به کار اسطورهشناسی ایرانی میآید کتاب ریگودا به زبان سنسکریت است. با جایگیر شدن ایرانیان و هندوان در ایران و هند سیر تکاملی اسطورههای تا حد زیادی مشترکِ ایشان تفاوت یافت. اساطیر ایران تأثیر بسیار زیادی از اسطورههای اقوام بومی نجد ایران و اسطورههای میانرودانی پذیرفت. محققان این تأثیرها را در جایجای اساطیر ایرانی نشان دادهاند.
اسطورهشناسی
اسطورهشناسی دانشی است که به بررسی روابط میان افسانهها، و جایگاه آنها در دنیای امروز میپردازد.
اسطوره نماد زندگی دوران پیش از دانش و صفت و نشان مشخص روزگاران باستان است. تحول اساطیر هر قوم، معرف تحول شکل زندگی، دگرگونی ساختارهای اجتماعی و تحول اندیشه و دانش است. در واقع، اسطوره، نشانگر یک دگرگونی بنیادی در پویش بالا روندهٔ ذهن بشری است. اساطیر، روایاتی است که از طبیعت و ذهن انسان بدوی ریشه میگیرد، و برآمده از رابطهٔ دوسویه این دو است.
ریشهٔ واژهٔ اسطوره
این واژه که جمع شکسته عربی آن به گونه اساطیر بیشتر بکار میرود، منشا هندواروپایی دارد[نیازمند منبع]. در زبانهای هندواروپایی نیز مشتقاتی دارد. در سنسکریت Sutra به معنی داستان است که بیشتر در نوشتههای بودایی بکار رفتهاست. در یونانی Historia به معنی جستجو و آگاهی، در فرانسه(فرانسوی) Histoire، در انگلیسی به دو صورت Story به معنی حکایت، داستان و قصهٔ تاریخی، و History به معنی تاریخ، گزارش و روایت بکار میرود.
تعریف اسطوره
آن دسته از کسانیکه چه در گذشته و چه امروزه به پژوهش و واکاوی و شناخت اسطورهها اشتغال دارند، تا کنون برای اسطوره تعریف مشخص، دقیق و پذیرفتنی برای همگان نیافتهاند، بلکه هریک به میل و اشتیاق و وابستگیهای اجتماعی خویش آن را تعریف کردهاند. گهگاه در تعریف متخصصان از اسطوره اشکالاتی دیده میشود، علت آن این است که آنها به اسطوره از سر اعتقاد و ایمان مینگرند. آنان دنبال این اندیشهٔ اشتروس که «برای درک اندیشهٔ وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد،» نه تنها به ساختار، بلکه به عمل کرد جادویی اسطوره درجامعه، و در واقع، به اعجاز آن در ایجاد همبستگی قومی و عقیدهای ایمان میآورند و به همین دلیل برای آنها اسطوره یا نهاد زنده بسیار مهمتر از نهادهای کهن است. میرچا الیاده دین شناس رومانیایی اسطوره را چنین تعریف میکند:
اسطوره نقلکنندهٔ سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعهایست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ دادهاست. به بیان دیگر: اسطوره حکایت میکند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجستهٔ موجودات فراطبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت، یا تنها جزیی از آن پا به عرصهٔ وجود نهادهاست. بنابراین، اسطوره همیشه متضمن روایت یک خلقت است، یعنی میگوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کردهاست. اسطوره فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن میگوید. شخصیتهای اسطوره موجودات فراطبیعی اند و تنها بدلیل کارهایی که در زمان سرآغاز همه چیز انجام دادهاند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز مینمایانند و قداست یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان میسازند.
در مقابل هستند عده دیگری که به اسطوره صرفاً از سر انکار مینگرند. این گروه اسطوره را یکی از الگوهای تاریخی یا سازوارهای کهنه و از کار افتاده میبینند که بیشرفت بشر آن را از رده خارج کردهاست. در نظر یونگ و فروید اسطورهشناسی دانشی است که از فرافکنی نمادین تجربیات روانی نوع بشر به وجود آمدهاست
اسطوره ,قصهایست با خصلتی خاص ,یعنی نقل روایتی که در آن خدایان یک یا چند نقش اساسی دارند .اسطورهشناسی علمی است که کارش طبقهبندی و بررسی مواد و مصالح اسطورهشناختی بر حسب روش تحلیل و وارسی دقیقی که در همه دیگر علوم تاریخی معمول است.
به عبارت دیگر، اسطوره تلاشی برای بیان واقعیتهای پیرامونی با امور فراطبیعی است. انسان در تبیین پدیدههایی که به علتشان واقف نبوده به تعبیرات فراطبیعی روی اورده و این زمانی است که هنوز دانش بشری توجیه کننده حوادث پیرامونی اش نیست. به عبارت دیگر،انسان در تلاش ایجاد صلحی روحی میان طبیعت و خودش اسطورهها را خلق کردهاست.
منابع
سهراب هادی. شناخت اسطورههای ملل. نشر تندیس: ۱۳۷۷.
کراپ، الکساندر. جهان اسطورهشناسی جلد اول.گردآورنده جلال ستاری. نشر مرکز۱۳۷۷
والتر اودانیک، ولودیمیر. یونگ و سیاست. ترجمهٔ علیرضا طیب. نشر نی. ۱۳۷۹. [ISBN 964-312-47-5]
طی ده ها قرن آن چنان کوهی از آثار ایدئولوژیک و فلسفی در سرزمین ما به زبان های اوستایی، پهلوی، فارسی و عربی به وجود آمده که بررسی علمی و تجزیه مطالب آن کار نسل هاست.
غیر از اوستا، که به زبان اوستایی است، متونی که در دوران اشکانی و ساسانی و تا سه قرن اولیه تسلط مسلمانان در گوشه و کنار ایران به دست موبدان زرتشتی از قبیل آذرفرنبع و دیگران نوشته شده به زبان پهلوی است. ولی پس از اسلام خاص فلسفی و منطقی و یا آثاری که محتوی مباحث فلسفی است ولی صبغه ادبی یا تاریخی به خود گرفته فراوان است. مثلا "شفا" به عربی یا دانش نامه علائی به فارسی از آثار صرفا فلسفی ابن سیناست. ولی شاهنامه فردوسی یا خمسه نظامی یا منظومه های عطار یا مثنوی مولوی و امثالهم که آثار صرفا فلسفی نیست، از افکار فلسفی فراوانی انباشته است که نمی تواند مورد بررسی پژوهندگان تفکر فلسفی در ایران قرار نگیرد.
بخش عمده و شکننده آثار فلسفی و منطقی پس از اسلام در کشور ما به زبان عربی که زبان علمی نگاشته شده است. زبان عربی در اثر غناء لغوی و اصلاحی شگرفی که بر اثر مقدار انبوه ترجمه ها یافته بود و در نتیجه انتشار وسیع آن در بلاد اسلامی به افزار نیرومند ارتباط فکری و پیوند علمی بدل شد. به همین جهت آموختن زبان عربی و درک آثار فلسفی به این زبان برای پژوهنده فلسفه ایران امریست بدیهی و ناگزیر. از طرف دیگر ترجمه کامل یا ملخص متون عربی فلاسفه ایرانی و عرب به زبان فارسی کاریست ضرور و سودمند. در این مورد کارهایی شده است ولی هنوز به هیچ وجه کافی نیست.
سوسن / طواف / پرهیزکاری های صوفیانه / کفش های تایوانی پاشنه بلند/ عین شین قاف/ در ستايش موهايت/ دو هایکو/ Weekend / در ستایش صدایت/ ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر
سوسن
برای سوسن كه در يكي از داستان هام نقش فاحشه اي را بازي كرد
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من وضو مي گيرم
و بهترين واژه هام را برمي دارم
و مي روم
بر مرتفع ترين ساختمان شهر.
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من توي دفتر مشق ام
تمرين عشق مي كنم
و،
هزار بار مي نويسم
سوسن ماه است.
نگاه كنيد!
پيراهن اش بوي ياس مي دهد
و دست هاي من
كه آستين هاي او را بوييده اند.
شب ها وقتي ماه مي تابد
من روح ام را برمي دارم
و،
سفر مي كنم به دورها
مثل كرگدني تنها
از معبر اندوه تا متن كودكي
تا ملكوت سوسن
و بعد
در بارگاه سوسن ـ اين بقاياي عشق خداوند ـ
و در حضور معنويت پيراهن اش
روح ام را
آتش مي زنم.
اسرار گنج دره جني/نشر بازتاب نگار/چاپ ششم/1385
ابراهيم گلستان
یادداشت های شخصی یک سرباز / 1386 / انتشارات سبزان
جی دی سالینجر
ویرجینیا وولف، رمان نویس بزرگ بریتانیایی در صبح یکی از روزهای مارس سال 1941، پشت میز کار خود قرار گرفته، یادداشتی را با مضمون"وداع با دنیا" برای خواهر و همسرش(لئونارد وولف) که سردبیر مجله political Quarterly بود،می نویسد. سپس چوبدستیش را برداشته و گردش مورد علاقه خود را شروع می کند. همسرش وقتی این نامه را می بیند، با نگرانی به سوی او می دود.اما وقتی به رودخانه می رسد، تنها چوب دستیش برروی چمن زار افتاده و .......
این رمان نویس بزرگ، در سال 1882 در لندن به دنیا آمد. چون،تنها سیزده سال داشت که مادرش را از دست داد و هفت سال بعد پدرش را نیز از دست داد. به همین خاطر به صورت دختری زود رنج و حساس پرورش می یابد. ورجینا دو سال قبل از شروع جنگ جهانی اول با لئونارد سیدنی وولف ازداج کرد. لئونارد وولف روزنامه نگاری آزاد و منتقد ادبی بود.کمی پس از ازدواج، عمارت عظیم آنها واقع در بلومزبری به عنوان هسته ی مرکزی انجمن هنری انگلستان با نام «گروه بلومزبری» مطرح گردیده و روشنفکرانی همچون کلیو بلِ منتقد،ای.ام فورسترِ رمان نویس، لیتون استراچی زندگینامه نویس و جان مینارد کینس اقتصاددان در آن شرکت داشتند. ورجینا در اتاق همین ساختمان که کتب و آثار شیرازه بندی نشده وی،ستونهای آن را تشکیل داده بودند،والین رمان خود را به رشته تحریر در می آورد. نخستین رمان خود را در سال 1915 به صورت بیوگرافی و با نام "سفر به خارج" را نوشت. از آثار او می توان به «اتق یعقوب»(1922)،«خانم دالوی»(1925)،«به سوی فانوس دریایی»1927 اشاره کرد.مقالات انتقادی وولف از زبانی صریح و روشن برخوردار بود. مادیگرایی در زمانهای مختلف را بیان می نمود. همچنین نوشته های بسیاری را در مورد روابط دو جنس زن و مرد را به رشته تحریر درآورد.در مقاله ای نیازهای زنان عصر مدرن را در برخورداری از استقلال و آزادی را این چنین بیان نمود:«آنها نیازمند درآمدی بالغ بر پانصد پوند در سال و اتاقی تحت مالکیت خود هستند».شخصیت وولف چون حبابی بسیار نازک است. زیرا با مطالعه زندگینامه وی که در سال 1960 توسط همسرش لتونارد وولف منتشر شد، به شخصیت درونی او پی می بریم. شاید هنگامی که در کنار رودخانه ایستاده و فکر خودکشی را در ذهن خود می پروراند، خودکشی اسمیت را در کتاب خانم دالوی را به خاطر می آرود. در آن چنین بیان شده است:"انسان جانور منزجر و تنفر آوری است که از سوراخ بینی او خون می چکد......آری همه دنیا چنین گفته اند که خودکشی کن.......خودکشی کن".
لباس نو / اثر ويرجينيا وولف / ترجمه فرزانه قوجلو رادر سايت مرورادبيات ايران ايران بخوانيد
بر اساس ترجمهی میلاد زکریا از این رمان تاثیرگذار، شش بخش قابل تفکیک در هستهی اصلی روایت به چشم میخورد.
به تعداد این بخشها، کل داستان شش شخصیت دارد که هر یک جایی در داستان حضورش اوج میگیرد و البته دو سه تا شخصیت محو که مثل روح سر گردان حضور دارند. کلیات طرح و صحنههای اصلی داستان به این شکل است: پسری جوان(لین) و تازه به دوران رسیده در ایستگاه قطار منتظر دوستش است. دختر میآید (فرانی) و رابطهی تا حدودی عاشقانه لو میرود میانشان. بعد میروند رستوران و چیزی میخورند و حرف میزنند. تا اینجا دختر یک تیپ معمولی داستانی است که مثل دختران دبیرستانی حرف میزند. در حین صحبت آرام آرام، "لین" افول میکند و "فرانی" اوج میگیرد. لین با طرز غذا خوردنش و بیتوجهی به حال روحی "فرانی" در روایت رنگ میبازد و "فرانی" در نامیدی فلسفی و آشفتگی روحی ترسیم میشود. مشروب میخورند و "فرانی" حالش دگرگونتر میشود. کلیدی وارد داستان میشود. یک کتاب مدام در دستهای او!...چند بار حالش به هم میخورد و سرانجام از هوش میرود و "لین" ناگهان متوجه وخامت اوضاع میشود و سعی میکند امور را رتق و فتق کند. فصل اول از دوپارهی رمان تمام میشود.