|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
به يک دليل اين اتفاق افتاده است. هرچند هيچ کس به طور دقيق نمي داند چگونه و چرا دوباره اين حادثه خشونت بار رخ داده است. در اثر آتش سوزي هاي عمدي، شهرها و روستاهاي زيادي ويران و در برخي نقاط بيماري هايي مانند طاعون و وبا همه گير شده است. مدير کارخانه شهر شپيگيولين بي شرمانه سر کارگران را کلاه مي گذارد، شرايط کاري خيلي نامناسب است. در اين ميان سروکله شب نامه هايي پيدا مي شود که سعي در برانداختن نظام فعلي حاکم بر کارخانه نيمه تعطيل دارد؛ کارخانه يي که عوايدش، به جيب فرماندار که درگير ماجراهايي پنهاني است ريخته مي شود (از عمال او به «استهزاگران» يا «عذاب گران» تعبير مي شود). کليساي تاريخي «ولادت بانوي ما» به چپاول رفته و در جايگاه تنديس مريم مقدس که شيشه هاي آن شکسته، موش زنده يي آويزان شده است. فيدکا مجرم فراري و برده سابق که سال ها پيش به جاي قرض هايي که اربابش در پي قمار بالا آورد به ارتش فروخته شد اينک در دهات پرسه مي زند و جرائمي مرتکب مي شود- از دزدي گرفته تا ايجاد حريق و حتي قتل و جنايت و به نظر مي رسد پليس نيز از دستگير کردن او ناتوان است. کم کم «شخصيت هاي ناآشنا» نيز در صحنه حضور مي يابند؛ دسته گل هاي به آب داده شده يي که معلوم نيست از کجا مي آيد تا بلاي جامعه شود. تعداد شياطين يکباره زياد مي شود. زنان گرايش زيادي به فمينيسم پيدا مي کنند. ژنرال هاي ارتش جامه وکالت مي پوشند، دانشجويان علوم مذهبي گستاخانه سخن مي گويند و شعرا به کسوت رعايا فرو مي روند.
«شياطين» که درهم ريخته و خشونت بارترين رمان داستايوفسکي و البته موفق ترين اثر «تراژيک» او محسوب مي شود در سال 1871 اندکي پس از اثر«ابله» و چند سال بعد از کتاب «جنايت و مکافات»به صورت مجموعه يي به بازار آمد. در همه رمان هاي برجسته داستايوفسکي، روابط خانوادگي به تصوير کشيده مي شوند، همچون شخصيت هاي اپرايي عجيبي که نسبت قوم و خويشي شان آشکار است. هرج و مرج اهريمني داستان «شياطين» شايد از «بلايي» سرچشمه گرفته باشد که راسکلنيکف (قهرمان داستان جنايت و مکافات) در زندان سيبري به خواب ديد؛ آسيا دچار بلايي نو مي شد و به جز عده يي اندک همه انسان ها به شياطين مي پيوستند. هرکس با فکر مقصر بودن ديگري براي اين مصيبت اقدام به قتل وي مي کرد. در اين ميان تنها عده يي خاص از اين فاجعه جان سالم به در مي بردند؛ افرادي منزه که بايد نسلي نو و نژادي پاک به وجود مي آوردند و زمين را از بدي پاک مي کردند. با اين همه هيچ کس اين مردان را نديده و صدايشان را نشنيده بود.
امیلی دیکنسون شاعری آمریکایی است. در سال ۱۸۳۰ در شهر امهرست در ایالت ماساچوست امریکا زاده شد و در سال ۱۸۸۶ در همان شهر و همان خانه در گذشت.یک خواهر و یک برادر داشت.
او يكي از مشهورترين و با استعدادترين شاعران آمريكايي است ، اما در زمان حيات اش ، بيش تر گوشه گيري و انزوا پيشه كرده بود ، تا آن جايي كه در تمام زندگي ، تنها حدود 7 تا 10 شعر در نشريات هم روزگار خود به چاپ رسانيد ؛ حال آن كه بعد از مرگ ، حدود 2000 شعر از او دريافت شد .
بهترين دوست او همسر برادرش بود كه بيش تر براي او اشعارش را مي خواند و باقي ، دوستاني بودند كه از طريق مكاتبه و نامه نگاري با آن ها رابطه داشت و شعرهايش را براي شان مي فرستاد .
اميلي در زمان مرگ ، به خواهرش وصيت كرد كه همه ي شعرهاي اش را بسوزاند و خواهرش بعد از مرگ او ، اشعار او را براي انتشار فرستاد و اصل آن ها را سوزاند !
ديكنسون به جز چند سفر كوتاه به واشنگتن و بوستون ، تا آخر عمر در امهرست ماند و تا هنگام مرگ اش در همان جا زندگي كرد .او در 15 مي 1886 بر اثر بيماري كليوي از دنيا رفت .
كتابهايي از امیلی دیکنسون
برای گل مینا قصه بگو: سرگذشت عاشقانه امیلی دیکنسون
آن ادواردز، محمد ریاحی (مترجم)
قیمت : 29000 ریال تعداد صفحه: 308 نشر: مهر گیاه (04 مرداد، 1385)
گزیده اشعار امیلی دیکنسون مترجم : سعيد سعيد پور
ناشر : مرواريد - تهران چاپ اول، 1382 شمسى
قطع : رقعی تعداد صفحه 363
جويس کرال اوتس از نويسندگان مطرح معاصر امريکايي است. نويسنده يي که از سوي «جان آپدايک» بانوي فرهيخته ادبيات لقب گرفته است. از او تاکنون بيش از چهل رمان و مجموعه داستان منتشر شده است. امسال دو کتاب از اين نويسنده نام آشناي امريکايي به فارسي ترجمه شده که يکي رمان «سياهاب» است با ترجمه «مهدي غبرائي» و ديگري رمان «عروس بيوه» با ترجمه رويا بشنام. اوتس متولد 1938 است و تاکنون سه بار نامزد جايزه پوليتزر بوده و در 1970 جايزه کتاب سال امريکا را از آن خود کرده است.
- اولين باري که به کار آينده تان (نويسندگي) فکر کرديد چه زماني بود؟
من نوشتن را زماني که سن چنداني نداشتم شروع کردم. حتي قبل از اينکه بتوانم بنويسم، از دست خط بزرگترها تقليد مي کردم. بعد کم کم شروع به نوشتن کردم و اين هم زماني بود که هنوز آموزش نديده بودم و نمي توانستم خودم بنويسم بلکه همان حالت تقليد از دست خط را داشت. اما در مورد نويسنده شدن فکري نداشتم. فکر مي کنم مثل خيلي بچه هاي ديگر در آن زمان تنها در جست وجوي آفرينش خلاقيت بودم مثل طراحي و نقاشي. آوازهاي کوتاهي مي ساختم و مي خواندم و کارهاي ديگر مي کردم. نوشتن به مثابه چيزي بود که رخ داد و سبب شد با آن بمانم.
اميلي اليزابت ديكنسون كه هم عصر "والت ويتمن" يكي از شاعران بزرگ آمريكا بود، با بيش از 1800 قطعه شعر در زمره شاعران برتر آمريكا قرار دارد.
"اميلي ديكنسون"، شاعر بلند آوازه آمريكايي دهم دسامبر 1830 در خانوادهاي معروف ولي نه چندان ثروتمند ايالت ماساچوست چشم به جهان گشود.
200سال پيش از تولد او، پدربزرگش "ساموئل ديكنسون" با تاسيس و ساخت مجمع "امهرست" و يك عمارت بزرگ به نام "هوم استيد" در اين منطقه، داراي شهرت و اعتبار فراواني شد. اين عمارت، براي سالهاي متمادي محل زندگي، رشد و بالندگي ديكنسون ها بود.
پسر بزرگش ادوارد،40 سال مسووليت امور مالي اين مجمع را به عهده داشت و براي تصويب قانون هاي مختلف در آمريكا تلاش فراواني كرد. ادوارد موفق شد براي نخستين بار منطقه همپشاير را در كنگره معرفي و نسبت به احقاق حقوق ساكنان اين منطقه اقدام كند.
سرانجام "ادوارد" در 6 مي 1828 با "اميلي نوكروس" ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج، سه فرزند به نامهاي ويليام آستين، اميلي اليزابت و لاوينيا بود.
در ميان چهرههاي ادبي آمريكا تعداد كمي از آنها مانند اميلي ديكنسون به شدت مورد علاقه مخاطبان كتاب هستند؛ اما در ميان همين عده محدود نيز تعداد بسيار كمتري تا اين اندازه دست نيافتني و اسرارآميز باقي ماندهاند._
اميلي ديكنسون هنوز هم به دليل توجه ويژه به زندگي و كارهايش به موازات هم، تازگي و محبوبيت خود را حفظ كرده است.
يك ويرايش جديد از مجموعه اشعار او كه در سال 1999 منتشر شد پس از 40 سال، نور جديدي بر روش كار او تاباند. علاوه بر اين در همين دوره نظرات جنجالآميزي درباره نامهنگاريهاي او با همسر برادرش سوزان هانتينگتون ديكنسون ارائه شد كه نشاندهنده كشش عميق و عاطفي بين اين دو زن است.
تابستان سال 1998 نيز در نشست بينالمللي اميلي ديكنسون در «ماوت هوليوك كالج» شعر او به دقت مورد بررسي قرار گرفت. در اين نشست حدود 70 تحقيق از دانشگاههاي معتبر جهاني درباره كارهاي او ارائه شد و حتي اشعار اين شاعر آمريكايي از زاويه تائوييسم، شعر بنگالي و فرهنگ محلي دوران او بررسي شد.
در پاييز همين سال براي نخستين بار بخش بزرگ و چشمگيري از دست نوشتههاي او در نمايشگاهي با عنوان «اميلي ديكنسون: زندگي از طريق نوشتن» از سوي دانشگاه «هوتون» دانشگاه هاروارد در معرض ديد قرار گرفت.
"جونات دياز" حالا ديگر يك نام شناخته شده در ادبيات است. او در هفته اي كه گذشت جايزه پوليتزر را براي رمان "زندگي كوتاه شگفت انگيز اسكار وائو» از آن خود كرد. شنيدن حرفهاي اين مرد 39 ساله لاتين تبار در اين زمينه مي تواند جالب باشد.
«جونات دياز» خودش را يك آدم، مثل بقيه مردم مي داند؛ «يك بچه مهاجر بيچاره از نيوجرسي»؛ اما رمان او چيز ديگري مي گويد. مي گويد او يك نويسنده زنده و مشتاق است كه به ريشه هايش مي انديشد؛ به زبان، به لحظه اي سكوت، زبان شناسي و فرهنگ كه مي تواند يك خانواده را در كنار هم جمع كند يا آن را به اجزاي ريزي تجزيه كند. او به همه اينها مي انديشد.
«اسكار وائو» تقريبا 11 سال پس از تلاش پيشين او در زمينه نوشتن، يعني مجموعه داستان كوتاهي با عنوان «غرق شده»، ظاهر شد. اين رمان كه با عنوان «زندگي كوتاه شگفت انگيز اسكار وائو» منتشر شده، جايزه ملي كتاب منتقدان در رشته داستان را نيز به دست آورده و براي جايزه كتاب لوس آنجلس تايمز نيز نامزد شده بود. اگر احساس مي كنيد همه اين ها كافي نباشد مي توانيد به اين فهرست جايزه «جيمز برد» را براي يك مقاله كه درباره رستوران هاي دومينيكني نيويورك در سال گذشته نوشته بود نيز اضافه كنيد.
كتاب «زندگي كوتاه شگفت انگيز اسكار وائو» كه پس از تلاشي 11 ساله از سوي نويسنده آن «جانوت دياز» با استقبال منتقدان ادبي رو به رو شد، سرانجام با ربودن جايزه ادبي پوليتزر 2008 ثابت كرد كه ارزش همه اين توجه را داشت._
هر چند كتاب «زندگي كوتاه شگفت انگيز اسكار وائو» نوشته «جونات دياز» كتابي شگفت انگيز است؛ اما آنقدر كوتاه نيست كه از يك نويسنده جوانانتظارميرود. اين كتاب آنقدر مبتكرانه است كه تنها مي توان با مروري بر آثاري از ماريو وارگاس يوسا، استار ترك، ديويد فاستر والاس و كاني وت از آن ياد كرد.
اين رمان تركيبي است از يك داستان جذاب، نويسنده اي كاركشته و مشاهده اي مشتاقانه كه در جريان يك مكاشفه دردناك از تاريخ خصوصي و عمومي يك خانواده دومينيكني، تصويري كميك از يك دومينيكني نسل دوم رسم مي كند و همه سنگيني بار اين تاريخ را بر دوش او نشان مي دهد.
كتابي تكان دهنده كه با صداي خيره سر يك پسر پرچانه كه عادت دارد در خانه از تالكين، تروخيليو، فيلم هاي انيميشن و دشنام هاي قديمي دومينيكني حرف بزند و در اين ميان البته زد و بندهاي مختلف در دانشگاه نيوجرسي و حمله مخفيانه پليس به سانتودومينگو پايتخت سرزمين پدرياش را نيز از ياد نمي برد، از ميان چندين دهه تاريخ عبوري آگاهانه مي كند.
عیش مدام - فلوبر و مادام بواری نویسنده: ماریو بارگاس یوسا
مترجم: عبدالله کوثری ناشر: انشارات نیلوفر - پاییز ۸۶
کتابِ عیش مدام نام اش را از نامه ی گوستاو فلوبر به دوشیزه لوروایه دشانتپی بر گرفته است در این عبارت: "تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام." نویسنده ی کتاب، مادام بواری را نخستین رمان مدرن می داند و خواننده را با اندیشه های ادبی و اجتماعیِ او آشنا می کند. یوسا صحنه هایی از زندگی فلوبر را به خواننده می نمایاند و در بررسی و نقد اثر، همچنین به برآیندهای فکری او نسبت به آستین و بالزاک اشاراتی دارد. او برای بررسی مقام فلوبر قلم می فرساید و در شامخ گردانیدن یا اسطوره سازی از فلوبر، هیچ تصوری را به خواننده ی خویش القاء نمی کند. و این یک ویژه گی قابل ستایش (در همه ی کتابهای او) است.
نویسنده ی کتابِ "چرا ادبیات" در این کتاب هم با وسواس تحسین برانگیزی به زوایای چند گانه ی ادبیات رنگ تازه ای می بخشد و خواننده را به درک درستی از خوانش یک اثر هنری یاری می دهد.
صلاحی در سال ۱۳۲۵ به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدیپور منتشر کرد که مجموعهای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم میسرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
باز امروز صبح كه چشم باز كرد ديد كه مادر فرخنده نگاهش مي كند، نه خيره يا مثلا از يك چشم همان طور كه آدم ها مي بينند، بلكه از خلال دو چشم ماتي كه در عكس از او مانده بود، با آن رنگ تاسيده اي كه در يك عكس سياه و سفيد بارها چاپ شده است. موهاش پريشان بود و نگاهش مي كرد. گفته بود: « آخر يعني چه؟ »
كنار تخت، گيرم روي ميز آرايش آن هم بي قاب، ايستاده ميان دو گيره ي نقره اي يك پايه ي چوبي سبك، طوري كه گاه انگار تكان تكان هم مي خورد.
سال ها پيش بوده، وقتي فرخنده شايد پنج سالش بوده است و حالا پانزده شانزده سالي است كه اينجا روي ميز آرايشش هست. پدربزرگ هم كه مرد عكسش را به گوشه ي پايين آينه بند كرد. برادرش هم كه گم شد ( مي گويند شايد اسير باشد، گرچه يك سالي است خبري از او نيست) عكسش به آنجا اضافه شد. بالاي آينه گوشه ي چپ است. خوبي عكس پدربزرگ اين است كه نگاهش نمي كرد، گرچه در عكس چشم دارد. پدربزرگ وقتي مي مرد كور بود، با عينك دودي. چشم هايش، آنچه در عكس هست، چيزي نمي گويد.
پشت به عكس ها كرد و گفت: « قبرستان درست كرده است. »
غلتيد. شايد اصولا به خاطر حجله ي سر كوچه بود كه ديروز عصر ديده بود. سرباز يا پاسدار شهيد. ديگر اسم يادش نمي ماند. هنوز هم بايد باشد، پسركي كوچك، بشقاب به دست، خرما خيرات مي كرد. دور تا دور حجله چراغاني عكس شهيد بود، جوان لبخند بر لب، بي ريش. شايد آنقدر جوان بود كه فقط كركي بر صورت داشته است. بالاجبار مي تراشيده است تا مگر خطي بر عذار بدمد. همين بود. دو جوان ديگر هم، سر تا پا سياه پوشيده، بر سكوي دكان بسته نشسته بودند. حرف مي زدند. همين است. جواني نو خط و سياه پوشيده نگاهش مي كرد.
تلفن كه زنگ زد، جواب نداد. اما يادش آمد چطور فراموشش شده بود؟ يعني همين طور هاست، يك خبر تلفني است و احيانا حضور در مجلس ترحيم يا حتي رفتن بر سر خاك و ديگر تمام؟ امير خان را فقط سه يا حداكثر چهار بار ديده بود. شصت و چند سالي شايد داشت. اگر بگيريم 1318 شروع زدن و خوردن هاش بوده، يعني مثلا سال اول دانشكده اش اين سال بوده است. و حالا سكته كرده است، تلفني گفتند، پيش از اين كه بخواهد به خلوتش برود. شوهر پري بود. جواب داده بود: « وظيفه مان است. »
بعد هم شايد ديگر كه تلفن را گذاشت، فكر كرد، حالا اغلب جوان هاش هم سكته مي كنند. اين يكي سكته مغزي بوده. خود امير خان مي گفت: «ديگر بس است .»
براي همين هم شايد ديگر حرفي نمي زد. چقدر تلاش كرده بود كه شايد به حرفش بكشد، شوخي نيست. ازهمان 1318 يا دست كم از 20 زده و خورده، همينطور تا 1325، وقايع آذربايجان؛ 27 هم غير قانوني شدن حزب است تا برسد به 28 مرداد 32 كه مخفي مي شود، دو سال و يك ماه، تا بالاخره خودش را معرفي مي كند؛ چند سالي هم در پادگان زرهي و بعد هم قزل قلعه بوده. قزل قلعه را خرابش كرده اند انگار كه نبوده است يا حداقل پيرمرد هيچ زنداني نكشيده است. به جاي آن سلول ها حالا دكه هاي ميوه فروشي و سبزي فروشي است. شوهر پري مي گفت: « تمام تنش فلج شد. » اما هنوز هوش و گوش داشته كه بگويد: « بابا، من ديگر نمي خواهم. »
- سلام حضرت استاد تشريف دارند؟ بفرماييد فلاني است.
- صداي استاد از داخل اتاق بلند شد و از حياط گذشت كه با صداي كشيده ميگفت: « آقاي ... بفرماييد تو .. كلبه .. در...ويشي ... كه صاحب و دربون ... نداره. »
- به به! سلام آقاي من! گل آوردي؛ بيا جانم! گل آوردي؛ لطف كردي؛ بيا جانم! بيا بنشين پهلوي من و از آن بهاريه هاي عالي كه همراه داري براي ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما كه فقط به عشق شما جوانها زنده ايم ...
- اختيار داريد حضرت استاد، بنده د... د...ر مقابل شما؟!
- نه نميشه. بجان خودم نميشه حتما بايد بخوني وگر نه روحم كسل ميشه.
- حضرت استاد اطلاع دارند كه بنده شعر نمي سازم. آن هم در حضرت شما؟
- به! مگه ممكن است؟ من ميدونم كه هيچ وقت بي شعر پيش من نميآيي. زود باش جانم.
ولي مجلس بيش ازين بما اجازه تعارف و تيكه پاره نميداد. دور تا دور ميز گرد، پراز شيريني فرنگي و آجيل هاي خوش خوراك، از همه قماش مردمي يافت ميشد. حتي آخوند، منتهي به لباس معمول متجدد. در يك گوشه اطاق بروي ميز كوچكي بيش از ده پانزده گلدان پر از گلهاي درشت، گلهايي كه خريدن يكي از آنها هم در قدرت مالي من نيست، چيده شده بود و هواي اطاق را دلنشين ساخته بود. مبلها رديف و تميز، كارد و چنگالها براق وگلدان هاي نقره روي بخاري درخشنده.
آقاي – ط - نماينده مجلس شوري، آقاي – ن – بازرگان معروف، آقاي – پ – شاعر شهير، آقاي – س – كفيل وزارت دارايي، آقاي – ه – وزير اسبق؛ چند نفر محصل جوان هم كه حضرت استاد در دلشان خيال ميكردند فقط براي گرفتن نمره آخر سال بدست بوس شرفياب شده اند، در آن ته كز كرده بودند. شكم ها پيش، سرها عقب، پاها به زير ميز دراز، دست ها در پس پيش رفتن و آرواره ها در جنبش؛ دو سه نفر با هم مباحثه مي كردند.
در ديوار از تابلو هاي بزرگ رنگي و قاليچه هاي كوچك ابريشمي و قطعات خوش خط و زيبا پر بود. در آن بالا عكس جواني استاد در حالي كه يك دست زير چانه، بروي ميز تكيه كرده بود و در دست ديگر قلمي داشت و غرق نميدانم ... چرا – چرا ميدانم – حتما غرق در شعر گفتن بود، ديده ميشد.
يك ميز ديگر، كمي كوچكتر، كه مبلهاي ارزان تري بدور آن چيده شده بود معلوم نبود براي چه كساني در آن گوشه عقب اطاق گذاشته شده.
ميان كتابها و مجلاتي كه در آن كنار بروي ميز انباشته بود و براي جوان تازه كاري مثل من دليل پر كاري و بي خوابيهاي حضرت استاد بود، سرخي پشت جلد مجله هاي تبليغاتي چشم را ميزد.
آقاي – ط – نماينده مجلس، نميدانم در دنبال چه سخناني، كه من چون پسته ميشكستم ملتفت نشدم؛ وارد سياست شده بود و در اطراف كابينه داد سخن ميداد:
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ »
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش هايش را در مي آورد و له له مي زد، گفت: « از لب جاده تا اينجا، آره. »
اسلام گفت: « كي رسيدي لب جاده؟ »
مشدي جبار گفت: « ظهر تازه گذشته بود. »
كدخدا گفت: « پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟ »
مشدي جبار گفت: « آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم. »
پسر مشدي صفر پرسيد: « يه چيز غريب؟ چي بود؟ »
مشدي جبار گفت: « والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم. »
كدخدا گفت: « نفهميدي؟ چطوري نفهميدي؟ »
مشدي بابا گفت: « آخه چه جوري بود؟ »
مشدي جبار گفت: « يه چيز گنده. مثل يه گاو. هرچي زور زدم نتونستم تكونش بدم. »
عبدالله گفت:« چه جوري بود؟ سر و گوش داشت؟ نداشت؟ چه جوري بود؟ »
مشدي جبار فكر كرد و گفت: « نفهميدم ... چشم و گوش ... كه نداشت. »
كدخدا گفت: « دست و پا چي؟ »
مشدي جبار گفت: « دست و پا؟ نه، دست و پام نداشت، آخه خيلي سنگين بود. »
اسلام گفت: « چه شكلي بود؟ »
مشدي جبار دوباره فكر كرد و گفت: « چه جوري بگم؟ مثل گاري نبود. »
مشدي بابا گفت: « اول كه گفتي مثل گاو بود. »
مشدي جبار گفت: « آره اندازه يه گاو بود. يه ذره بفهمي نفهمي، جمع و جور تر بود. »
كدخدا گفت: « تو كه گفتي دست و پا نداشت؟ »
مشدي جبار: « آره، بازم ميگم. دست و پا و چشم و گوش از اين چيزها نداشت. »
اسماعيل گفت: « شبيه كي بود؟ »
مشدي جبار، فكر كرد و بعد رفت تو نخ تك تك مرد ها و خانه ها. چند تا سرفه كرد و گفت: « شبيه هيشكي نبود. يه چيزي يه چيز عجيبي بود. مثل يه ... والله نمي دونم چي بگم! »
عبدالله گفت: « چه جوري راه مي رفت؟ »
مشدي جبار گفت: « راه كه نمي رفت. سر و گردن و از اين حرف ها تو كار نبود. يه چيز عجيبي بود. مثل يه خانه كوچك. مثل خانه بابا علي كه دگمه هاي گنده اين ور اون ورش باشه. »
اسلام گفت: « از چي درس شده بود؟ »
مشدي جبار گفت: « نمي دونم حلبي بود و آهن بود يا يه چيز ديگه. »
اسلام گفت:« ماشين قراضه نبود؟ »
مشدي جبار گفت: « نه بابا، چرخ و اين جور چيز ها نداشت. خيلي هم سنگين بود. »
كد خدا پرسيد:« كدوم طرف ديديش؟ »
مشدي جبار گفت: « درست چند قدم بالاتر ازشور، تو راه پوروس. »
اسلام گفت: « آها،حالا دارم مي فهمم. »
مردها همه اسلام را نگاه كردند.
كدخدا گفت: « چي چي را مي فهمي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « هر چي هس، زير سر اين پوروسي هاس. حالا اونو از يه جايي دزديده ن و انداخته ن وسط راه. »
مشدي جبار گفت: « راس ميگه، كار كار پوروسي هاس. »
مردها همه رفتند توي فكر.
مشدي بابا گفت: « خب، ميگين چكار بكنيم؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « معلومه، راه مي افتيم و ميريم ببينيم چي هس، بدرد بخوري يا نه! »
اسماعيل آسمان و اطراف استخر را نگاه كرد و گفت: « هواه داره تاريك ميشه، چيزي به شب نمونده. »
مشدي بابا گفت: « فكر شب رو نكن پدر. »
كدخدا به اسلام گفت: « تو چي ميگي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « بريم. ببينيم چي هستش. »
كدخدا به پسر مشدي صفر گفت: « مشد جعفر، مي توني دو تا فانوس براي ما بياري؟ »
پسر مشدي صفر بلند شد و گفت: « چرا نمي تونم؟ »
با عجله رفت. اسلام گفت: « آره بريم ببينيم چي هستش. اگه به درد بخور بود كه مياريم بيل. اگه بدرد بخور نبود كه ولش مي كنيم به امان خدا. »
كدخداگفت: « خيلي خب، تا دير نشده بجنبيم ديگه. »
مردها بلند شدند. نزديكي هاي غروب بود. ماه رنگ پريده و باد كرده، از طرف پوروس ميآمد بالا.
شیوا ارسطویی متولد ۱۳۴0 در تهران. تاكنون آثار زير از او منتشر شده، است:
او را كه ديدم زيبا شدم/ داستان بلند
گم / مجموعه شعر
آمده بودم با دخترم چايى بخورم / مجموعه داستان
نسخه اول/ رمان
بى بى شهرزاد/ رمان
آسمان خالى نيست / رمان
آفتاب ومهتاب/ مجموعه داستان
در حال حاضر رمان افيون آماده انتشار است.
ارسطویی در سال 1382 برای نوشتن مجموعه داستان "آفتاب و مهتاب" برنده جایزه یلدا و گلشیری شد.
. فريب دادن خواننده برايم جذابيت دارد/شیوا ارسطویی
در مصاحبه با مژده دقيقي
شيوا ارسطويي در ميان زنان داستاننويس و شاعر معاصر كارنامة پرباري دارد. از سال 1370 تاكنون دو مجموعه داستان، سه رمان، يك داستان بلند، و دو مجموعه شعر از او منتشر شده است.
ارسطويي در مقدمة نسخة اول مينويسد: از اينكه خوانندگانم تصور كنند راوي قصههايم خودم هستم هيچ ابايي ندارم. درعينحال عاشق شخصيتهاي كتابم هستم و براي تكتك آنها احترامي خارج از تصورات خوانندگانم قائلم، درست به اين دليل كه خيالي هستند و ارتباط آنها با واقعيت به يك مو بند است... در اين دورهي ادبي، پيدا كردن مابهازاهاي بيروني براي شخصيتهاي درون داستان جز آنكه طعم و بوي كتاب را از بين ببرد و ترديدي بيمورد به "غيرواقعيت" كتاب تحميل كند، خاصيتي ندارد. در آثار او، مرز ميان واقعيت و خيال چندان مشخص نيست و خوانندهها در داستانهايش غالباً شخصيتها و حوادث واقعي را مييابند. اين موضوع از ابتداي گفتوگو در ذهنم ميچرخيد، و با اينكه در طول صحبت چند بار آن را به شكلهاي مختلف مطرح كردم، هنوز هم در مورد واقعيت و خيال در داستانهاي او ترديد دارم.
اين کتاب ۲۵۳ صفحه ای شامل داستان های کوتاه مارکز دو بخش است: کتاب اول با نام "چشمان سگی آبی رنگ" با ۱۱ داستان و کتاب دوم "داستان باور نکردنی ارندیرای بی گناه و مادربزرگ سنگ دلش" با ۷ داستان.
در پشت جلد این کتاب سخن زير از "جان آپدایک" نویسنده ی آمریکایی نقل شده :
"خمیره ی قصه های مارکز غنی و تکان دهنده است و شیوه ی بیانش فخیم و زیبا...قصه های مارکز ـ نمی توان از ذکر این واژه خود داری کرد ـ جادویی اند."
تلخکامی برای سه خوابگرد گابریل مارکزترجمه ی کاوه باسمنجی انتشارات روشنگران
ژوززه ساراماگو، نويسندة پرتغالي، كه بارها نامزد جايزة نوبل ادبيات شده بود، سرانجام ، و دير هنگام در سن 76 سالگي موفق شد در سال 1998 اين جايزه را از آن خود وكشورش كند. آثار اين رمان نويس و شاعر كه به عبارتي رئاليسم جادويي را با انتقادات گزندة سياسي ميآميزد به 25 زبان ترجمه شده است. ساراماگو در سال 1922 در نزديكي ليسبون در خانوادهاي تنگدست به دنيا آمد و به دليل فقر نتوانست تحصيلات دانشگاهياش را به پايان رساند. در يك آهنگري به كارمشغول شد تا بتواند به طور پاره وقت به درسش ادامه دهد.ساراماگو نخستين رمانش« كشور گناه» را درسال 1947 نوشت اما 35 سال انتظار كشيد تا سرانجام موفقيت ادبي و شهرت در سال 1982 با انتشار رمان « بالتازار و بليوندا» به سراغش بيايد. سبك شاعرانة ساراماگو كه تخيل و تاريخ و انتقاد از سركوب سياسي و فقر را با هم ميآميزد موجب شده است كه او را به نويسندگان امريكاي لاتين بويژه گابريل گارسيا ماركز تشبيه كنند. اما ساراماگو منكر اين شباهت است و ميگويد بيشتر از سوانتس و گوگول تأثير پذيرفته است. اثر جنجالي ساراماگو « انجيل به روايت عيسي مسيح» بود كه در سال 1992 منتشر گرديد. وزير كشور وقت پرتغال آنچنان از اين رمان برآشفت كه نام ساراماگو را از فهرست نامزدهاي : جايزة ادبي اروپا» حذف كرد و گفت اين رمان توهين به كاتوليكهاي پرتغال است و موجب تفرقه افكني در كشور شده است . ساراماگو نيز به نشانة اعتراض با همسر اسپانيايياش پرتغال را ترك گرفت و به لانساروت، جزيره اي آتشفشاني از جزاير قناري، به تبعيدي خود خواسته رفت. فرهنگستان سوئد با ستايش از ساراماگو و اعلام اهداي جايزة نوبل ادبيات 1998 به وي گفت:« آثار ساراماگو با تمثيلهاي ملهم از تخيل و شفقت و طعنه ما را بي وقفه وادار به ادراك يك واقعيت فرار و مبهم ميكند.« كوري» يك رمان خاص است، يك اثر تمثيلي ، بيرون از حصار زمان و مكان، يك رمان معترضانه اجتماعي، سياسي كه آشفتگي واجتماع و انسانهاي سر در گم را در دايرة افكار خويش و مناسبات اجتماعي تصوير ميكند. ساراماگو تأكيد بر اين حقيقت دارد كه اعمال انساني در « موقعيت» معنا ميشود و ملاك مطلقي براي قضاوت وجود ندارد، زيرا موقعيت انسان ثابت نيست و در تحول دائمي است. در يك كلام ساده، دغدغة عمدة ذهن ساراماگو در اين رمان فلسفي مسئله سرگشتگي انسان معاصر يا « انسان در موقعيت» است كه از خلال ابعاد و لايه هاي مختلف و واكنشهاي انان بررسي مي شود.
ساراماگو نویسنده مشهور پرتقالی و برنده جایزه ادبی نوبل است. این نویسنده پس از کسب جایزه نوبل در ایران شهرتی به سزا یافت و عمده کارهایش به زبان فارسی ترجمه شد که گاه حتی هرکتاب او با چند ترجمه مختلف به بازار نشر عرضه شد و هر کدام از این کتاب ها نیز به چاپ های متعدد رسید. دومین دفتر نقد ادبیات انتشارات فرهنگ کاوش و دومین کتاب نقد شهلا زرلکی نیز به نقد و بررسی آثار این نویسنده شهیر جهانی اختصاص یافت. این کتاب که در سال 1381در شمارگان 2200 نسخه منتشر شده و در 142 صفحه گرد آمده است اکثر کتاب های منتشره این نویسنده را به نقد و تحلیل می کشد. کتاب های نقد شده در این دفتر نقد عبارتند از: «سال مرگ ریکاردو ریش»، «بلم سنگی»، «تاریخ محاصره لیسبون»، «کوری» و «همه نام ها» که تا آن تاریخ ترجمه و چاپ شده بودند. بخشی از کتاب «انسان گرای تمام عیار» نوشته شهلا زرلکی را با هم مرور می کنیم:
«ساراماگو در این رمان از موضوعی برای تمثیل استفاده می کند که ورای واقعیت است و تنها در دایره امکان خیال و وهم می گنجد، اما فضاسازی این اثر که پروراندن موضوع را برعهده دارد، چنان ملموس و نزدیک به دنیایی بیرون است که اگر کوری را یک اثر رئالیستی بنامیم، شاید چندان هم عجیب به نظر نرسد. تنها عاملی که واقع گرایی کامل اثر را خدشه دار می کند، موضوع فراواقعی رمان است.»
خرمگس سياه معرکه
خرمگس سياه تمام حواسش جمع حبه قند بود. مرد ميانسال با سبيلهاي کلفتش ور مي رفت و براي مشتريهاي قهوه خانه از رشادتهايش مي گفت. قهوه چي در يک سيني چند چاي براي مشتري ها آورد و با نيشخندي گفت: بازم داري خالي بندي مي کني؟
مرد ميانسال با عصبانيت قند را در دهنش انداخت و در حالي که يک چاي از سيني قهوه چي بر مي داشت، گفت:
اي بر خرمگس معرکه لعنت.
خرمگس سياه که از روي پنکه ي بالاي سر شان همچنان به حبه قند چشم دوخته بود ، با اين حرف جا خورد و با خودش گفت: من به آن حبه قند فقط نگاه کردم ، اگر رويش مي نشستم ديگر چه مي گفت؟!
وصيت چوپان
چوپان در تمام عمرش، از صبح تا بعد از ظهر را براي گله اش صرف مي کرد و از بعد از ظهر تا صبح فردا را براي خود و خانواده اش. در لحظات آخر عمرش وقتي خواست مهمترين پند زندگي اش را به پسرش که مثل خودش چوپان شده بود، بدهد ، متوجه شد که هر کدام از گوسفندهاي گله با تلاشها و زحمتهاي او بعد از چند سال به آرزوهايشان رسيده اند ، ولي خودش و بچه هايش هيچ گاه به آرزوهايشان نرسيده اند. او به فرزندش ، وصيت کرد که تمام طول روزش را به گوسفندها اختصاص دهد.
پينوکيوي پدر و مرد عنکبوتي پسر
پينوکيو بعد از تبديل شدن به يک خر وقتي که ديد خري با قابليتهاي انساني شده و تماشاچي هاي سيرک شديدا او را تشويق مي کنند، پيشنهاد فرشته براي برگردوندش به شکل انسان را قبول نکرد. پسر بچه که جلوي تلويزيون نشسته بود فکر کرد اي کاش هيچگاه خر شدن را قبول نکند هر چند همه دنيا برايش دست بزنند.
مرد جوان بعد از تبديل شدن به يک عنکبوت وقتي که ديد انساني با قابليتهاي عنکبوتي شده و مردم شديدا او را تشويق مي کنند، براي هميشه مرد عنکبوتي ماند. پسر بچه که جلوي تلويزيون نشسته بود فکر کرد اي کاش حداقل يک عنکبوت شود تا مورد توجه دوستان و خانواده اش قرار بگيرد.
پدري که در بچگي پينوکيو را ديده بود تمام فکرش به دنبال راه حلي بود که بتواند براي رفع مشکلات رفتاري و اخلاقي پسرش که دوران کودکي اش مرد عنکبوتي ديده بود، راه حلي پيدا کند.
درباره ويرجينيا وولف:" ويرجينيا وولف" به سال 1882 در لندن به دنيا آمد. پدرش "لسلي استفن" مردي اشرافزاده و اديب و همسرش، "لئورنارد وولف" روزنامه نگار و ناشر بود. هنگامي كه بست و چهار ساله بود نخستين كتابش انتشار يافت.داستانهاي او كه با نثري سنگين و اسلوبي فاخر نوشته شده اند بيشتر نشان دهنده احساسات رقيق و حالات ذهني و ظريف شخصيتهاي آثار اويند .حادثه در داستانهاي او ساده و كم فراز و نشيب است. . " وولف " شايد يكي از اولين نويسندگاني باشد كه در داستانهاي خود حوادث را نه بدان صورتي كه اتفاق مي افتند، بلكه بريده بريده و به شكل يك جريان ذهني نامنظم از زبان يكي از قهرمانان كتاب بازگو مي كند، شيوه اي كه بعد از او به دست " جيمز جويس" در كتاب "اوليس" و در آثار فاكنر به حد كمال رسيد.
وولف" در زندگي اش از نوعي بيماري رواني و افسردگي روحي رنج مي برد و چون به "آب" عشق و دلبستگي فراواني داشت روز 28 مارس 1941 خود را به دريا انداخت و خود كشي كرد. از او فقط يك مجموعه داستان كوتاه باقي مانده است كه جندين بار و با اسامي مختلف به چاپ رسيده است.
آثار مهمش عبارتند از: سفر خارج، دوشنبه و سه شنبه، اطاق جاكوب، خانم دالووي، فانوس دريايي، اورلاندو، امواج، بين پرده ها و ...
هر داستان و رمانی بر چهار ستون استوار است؛ زمان نقل، مکان نقل، دلیل نقل، و طرف نقل.
بسیاری از موضوعات و حوادث پیرامون، میخواهند داستان یا رمان شوند، اما چرا همچنان در افواه میمانند، و هرگز تبدیل به یک اثر هنری نمیشوند؟ مردم معمولاً از یک حادثه یا موضوع حرف میزنند، آن را به شکلهای گوناگون برای همدیگر تعریف میکنند. اما چون کسی آن را ننوشته، به عنوان یک مواد خام ادبی میماند و اثر هنری نمیشود.
بسیاری از موضوعات و حوادث پیرامون ما نوشته میشوند، اما چون دلیل نقل و طرف نقل آن مشخص نیست، همچنان مواد خام ادبی است که حرام شده.
همیشه عواملی سبب میشود که بسیاری از موضوعات و حوادث که میتوانند بالقوه تبدیل به یک اثر ادبی شوند، در یادها فراموش شوند و هرگز به فعل و عمل درنیایند.
جامعهای سینما و تأتر قوی دارد که متن قوی داشته باشد. فیلمی که متن خوب نداشته باشد، آبگوشتی میشود.
رابطهی فیلم با تماشاچی در سالن سینما برقرار نمیشود. بلکه از نخستین لحظهای که متن یک فیلمنامه را مینویسند، دارند بر احساس شعور، احساس، درک، سواد، و جایگاه بیننده قلم را بر کاغذ میچرخانند.
خطاب ذهن
"کوه با نخستین سنگها آغاز میشود" و رابطهی رمان و داستان با خواننده در پیدایی طرف نقل؛ درست در لحظهای که نویسنده در ذهنش خطاب به یک موجود، یک انسان، یک سایه، یک خدا مینویسد، دارد سطح شعور، احساس، درک، سواد و جایگاه خواننده را هم تعیین میکند. آنوقت مخاطبان و خوانندگان از هر قشر و سن و دستهای کارش را با لذت و دقت میخوانند.
آنتوان سنت اگزوپری، شازده کوچولو را در ذهنش خطاب به همان شازده کوچولو نوشت. و حالا همه آن را یک شاهکار میدانند. هم بچهها و هم آدم بزرگها. البته بچهها بیشتر از آن لذت میبرند.
نویسنده در طول روز و در درازای شب، حتا اگر ننویسد، چیزی در ذهنش مینویسد، زمانی هم میرسد که پشت میز کارش مینشیند و تمامی آن چیزهایی را که در ذهنش نوشته بر کاغذ میآورد.
- مطمئنآ ، اگر بشر با واژه ، زبان ، و قلم ، آشنا نشده بود ، هنوز هم در جنگل و درون غارها زندگی می کرد و اینهمه دستاورد علمی و فنی و فرهنگی ، هرگز بدست نمی آمد. اگر انسان قرار باشد به چیزی افتخار کند ، قطعا چیزی جز معرفت و شناخت نخواهد بود و این مهم ، جز از طریق زبان و قلم قابل حصول نیست. از درک همین نکته ساده است که نویسنده و اهل قلم دارای تعریف می شود و از همینجا هم هست که یک نویسنده با وظیفه سنگینی که بر دوش می گیرد ، آشنا می شود. نویسنده کسی است که بر این شناخت دست می یابد ، به آن می افزاید و آن را منتقل می کند و (( این )) البته اگر بخواهد درست انجام شود ، کاری است بس دشوار!
اما یک نویسنده از کجا باید شروع کند ،
چگونه باید خود را ارتقاء دهد و چطور باید به این توانائی نزدیک شود ؟
اینها سوالاتی است که اگر یک اهل قلم نتواند به آنها پاسخ قطعی ، واقعی و درست بدهد ، به احتمال قریب به یقین ، د ر کارش موفق نخواهد بود. پس سعی می کنیم ، ساده و مختصر، این کار را انجام داده و به این سوالات پاسخ دهیم:
در سنین نوجوانی و جوانی ، هر چیزی می تواند انگیزه ای برای نوشتن باشد. هر اتفاق ، حادثه ، تنگنا و مسالهء ساده ای ، می تواند یک جوان را به این سمت بکشاند ، که قلم بدست بگیرد و بقول معروف ، برای دل خودش و یا احیانا برای نشان دادن به چند دوست و آشنا ، چیزی بنگارد. اما در این سطح ، آن شخص (( نویسنده )) و آن نوشته به مفهوم واقعی (( نوشته )) ، نخواهد بود ! در این سنین ، نیروی محرکه و گاهی اوقات تنها نیرو، (( احساسات )) است و طبیعی است چون فروکش کند ، انگیزه هم بر باد رفته است. پس نمی توان به صرف داشتن احساسی ظریف ، لطیف و یا قوی دست به نوشتن برد ، هر چند دارا بودن چنین مشخصه ای از شرائط لازمه و گاهی اوقات قطعی ( مانند شعر ) نوشتن است.
از خواب بيدار شده و نشده صداي زنگها را شنيدم، انگار هنوز خواب بوديم. نه، همان صداي آشناي زنگوله بود که زنجيروار ميزد. آن روزها هميشه از آن سوي شاليها ميآمدند، تا ميرسيدند زير پنجرة آدم و مدتي، انگار فقط براي تو بزنند، زير پنجره ميايستادند و ميزدند و بعد ميرفتند و همچنان زنجيروار زنگولههاشان صدا ميکرد.
حتي وقتي از پنجره يا مهتابي خم شديم و نگاه کرديم باورمان نشد. قطار شتر بود. بيست، نه، بيست و پنج شتر بود با همان گردنها و کوهانها و لفج و لبهاي کف کرده. خيلي از ماها از پلهها پايين دويدند و درها را باز کردند و به رأيالعين ديدند که واقعاَ آمدهاند و حالا دارند چيزي را لفلف ميخورند و گاهي هم خرناسهاي ميکشند و سر تکان ميدهند تا صداي سه يا چها تک زنگ بلندتر و کمفاصلهتر، مثل گرهي بر يک طناب، زنجيرة مداوم و يکنواخت را قطع کند و وصل کند.
پرسيديم:« چيه، مگر چه خبر شده؟»
ساربان چوخا بر دوش و پاتابه به پا، افسار پيشاهنگ به اين دست و چوبي به زير آن بغل جلوجلو داشت ميرفت.
يکي دوتامان کفش و کلاه کرديم و راه افتاديم که ببينيم چه خبر است. چند تايي هم، شايد به اين اميد که آن گذشته بازگردد، با همان لباس خانه و دمپايي به پا رفتيم تا رسيديم به ميدان ساعت. خيابانها هنوز خلوت بود . يکي دو ماشيني هم که بود صبر کردند تا ساربان پيچيد توي قارن و شترها هم اول شاه را رفتند و پيچيدند. ما هم کمک کرديم، حتي از رانندهها خواهش کرديم بوق نزنند، مبادا يکيشان رم کند. بالاخره ساربان پيچيد توي کوچهاي که ميرسيد به تکية اصفهانيها. اينها را کجا ميخواست ببرد؟ پا تند کرديم. ساربان دم تکيه داشت کاغذي را نشان کسي ميداد. تا برسيم راه افتاد و سر شتر پيشاهنگ را برد توي کوچة باريک و درازي که ميرسيد به فرهنگ و بعد هم بسته به اينکه به کجا ميخواست برود راه باز بود و جاده دراز. گفتيم ميايستيم تا همهشان رد بشوند و برسند به جاي بازتري. کي جرأت داشت از زير آن کلفهاي گشاده رد شود؟ تازه پشکلهاي شترها هم بود که اگر جايي ميايستادند، ردشان را نشان آورد. يکي دو تا هم که جرئت کردند و رفتند ، زود برگشتند که سه شتر برده توي بنبست سيد اسماعيل. يکي ديگر آمد که دارد زنگ در خانة سيد را ميزند، اما کسي باز نميکند، شترها هم دارند علفهاي سر ديوارها را ميخورند؛ يا از سر ديوار سر دراز ميکنند توي باغچة مردم و هر چه پرتقال يا نارنگي دم دهنشان ميآيد ميخورند. راستش صداي جيغ چند زن و بچه را هم شنيديم، اما باز نرفتيم که به رأيالعين ميديديم که اينجا توي ميدانچة جلو تکيه با همين ده دوازده شتري که به شکل نيم دايره ايستاده بودند، هيچ کس جرئت نميکرد از ان دو بنبست روبه رو ميدانچه بيايد يا به خانهاش برود. اما وقتي سرو صداها زيادتر شد و فرياد يکي را هم شنيديم ناچار رفتيم.
سيد بود که داشت داد ميزد، ميگفت:« چي ميگويي؟ من که نميفهمم.» چوبي هم دستش بود و رو به پوزة شتر پيشاهنگ تکان ميداد.
چند تايي رفتيم جلوتر، پرسيديم:« چيه، پدرم؟»
اسب درشکهای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده میشد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییاش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداریاش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییدهای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده میشد.
آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخهای اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس میزد. پرههای بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندانهای کلید شدهاش بیرون زده بود. دور دهنش کف خونآلودی دیده میشد. یالش به طور حزنانگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بیآفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.
یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:
من دمبشو میگیرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش میکنیم. انوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور میدارد. انوخت شما جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول میدم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمیتونه رو سه پا واسه؟
تنها دو آمريکايي در هتل بودند. هيچکدام از آدمهايي را که توي پلکان، در سر راه خود به اتاقشان يا موقع برگشتن از آن، ميديدند نميشناختند. اتاقشان در طبقۀ دوم رو به دريا بود. اتاق در عين حال رو به باغ ملي و بناي يادبود جنگ قرار داشت. توي باغ ملي نخلهاي بلند و نيمکتهاي سبز ديده ميشد. هوا که خوب بود هميشه يک با سهپايهاش در آنجا حضور داشت. نقاشها از نحوهاي که نخلها قد کشيده بودند و از رنگهاي براق هتلهاي رو به باغ ملي و دريا خوششان ميآمد. ايتالياييها از راه دور ميآمدند تا بناي يادبود جنگ را ببينند. بناي يادبود از برنز ساخته شده بود و زير باران برق ميزد. باران ميباريد. آب باران از نخلها چکچک ميريخت. آب توي چالههاي جادههاي شني جمع شده بود. دريا زير باران به صورت خطي طويل به ساحل ميخورد و ميشکست و، روي ساحل، لغزان به عقب بر ميگشت تا باز به صورت خطي طويل بشکند. اتومبيلها از ميدان کنار بناي يادبود جنگ رفته بودند. در طرف ديگر ميدان، در آستانۀ در کافه، پيشخدمتي ايستاده بود و به ميدان خالي نگاه ميکرد.
خانم امريکايي پشت پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه ميکرد. بيرون، درست زير پنجرۀ اتاق آنها، گربهاي زير يکي از ميزهاي سبز آبچکان قوز کرده بود. گربه سعي ميکرد خودش را جمع کند تا آب رويش نريزد.
زن امريکايي گفت: «ميرم پايين اون بچه گربه رو بيارم.»
شوهرش، از روي تخت، از روي تعارف گفت: «من اين کارو ميکنم.»
چراغ نفتي که سر طاقچه بود دود ميزد، ولي دونفر زني که روي مخده نشسته بودند ملتفت نميشدند. يکي ازآنها که با چادر سياه آن بالا نشسته بود به نظر ميآمد که مهمان است، دستمال بزرگي دردست داشت که پي درپي با آن دماغ ميگرفت وسرش را ميجنبانيد. آن ديگري با چادرنماز تيره رنگ که روي صورتش کشيده بود ظاهراً گريه وناله ميکرد - درباز شد هووي او باچشمهاي پفآلود قليان آورد جلو مهمان گذاشت وخودش رفت پايين اطاق نشست. زني که پهلوي مهمان نشسته بود ناگهان مثل چيزي که حالت عصباني به او دست بدهد، شروع کرد به گيس کندن وسروسينه زدن:
- بيبي خانم جونم، اين شوهر نبود يک پارچه جواهر بود؛ خاک برسرم بکنند که قدرش راندانستم! خانم اين مرد يک تو به من نگفت......شوهر بيچاره ام. ورپريد. او نمرد، اوراکشتند.
چادر ازسرش افتاد، موهاي حنا بسته روي صورتش پريشان شد، خودش راانداخت روي تشک وغش کرد.
بيبي خانم همينطور که قليان زير لبش بود روکرد به هوو:
- نرگس خانم کاهگل وگلاب اينجا به هم نميرسد؟
نرگس با خونسردي بلند شد از سر رف شيشه گلاب رابرداشت داد دست مهمان وآهسته گفت:
- اين غشها دروغي است. همان ساعتي که مشدي چانه مي انداخت دست کرد ساعت جيبش رادرآورد.
بيبي خانم بازوهاي ناخوش رامالش داد، گلاب نزديک بيني او برد، حالش سرجا آمد، نشست وميگفت:
- ديدي چه به روزم آمد؟ بيبي خانم، همين امروز صبح بود، مشدي توي رختخوابش نشسته بود به من گفت: يک سيگار چاق کن بده من. سيگار دادم به دستش کشيد. خانم انگار که به دلش اثر کرده بود، بعد گفت که من ديگر ميميرم. اما چه بکنم بااين خجالتهاي تو؟ گفتم الهي تو زنده باشي. گفت ازبابت حسن دلم قرص است، ميدانم که گليمش راازآب بيرون ميکشد ولي دلم براي تو ميسوزد، اگر براي خانه يک بخششنامه بنويسي من پايش را مهر ميکنم.
بيبي خانم سينهاش راصاف کرد: منيجه خانم حالا بنيهات راازدست نده. انشاالله پسرت تن درست باشد.
قليان رابيبي خانم داد به منيژه که گرفت والنگوهاي طلا به مچ دستش برق زد.
منيژه خانم: نه بعد از مشدي رجب من ديگر نميتوانم زنده باشم، يک زن بيچاره، بي دست وپا تا گلويم قرض، پسرم هم دراين شهر نيست. نميتوانم دراين خانه بمانم، جل زير پايم هم مال بچۀ صغير است.
بيبي خانم: آن خدا بيامرز همان وقتي که روبه قبله بود به من گفت کليدم رادرياب تا به دست کسي نيفتد.
نرگس پايين اطاق هقهق گريه ميکند.
بيبي خانم: خدا بند ازپيش خدا نبرد! همين هفتۀ پيش بود رفتم دردکان مشدي براي بچه رقيه سرنج بخرم. خدا بيامرزدش هرچه کردم پولش راازمن نگرفت، گفت سيد خانم شما حق آب و گل داريد. خانم مشدي چه ناخوشي گرفت که اينطور نفله شد؟
عذرا همانطور كه گوشههاي چادرنماز چيت گل اشرفيش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّة گلي را با اطمينان و دل قرص به ضريح امامزاده بست. بعد سرش را بالا كرد و چشمان درشتش را به قنديلهاي پر از گرد و خاك سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زير لب زمزمه كرد:
- اي آقا! اي پسر موسي بن جعفر، مراد منو بده. پيش سر و همسر بيشتر از اين خجالتم نده. يه كاري كن آقا كه من سر و سرانجومي بگيرم و يه خونه زندگي بهم بزنم. يه شوور سربهراهي نصيبم كن كه منو از خونه بابام ببره؛ هر جا كه دلش ميخواد ببره. من ديگه بهغير از اين هيچي از شما نميخوام. .همين يه شوور و بس. مگه از دستگاه خداييت كم ميشه مگه من چمه؟ چهطور به دختر عزيزخان كه يه سالك به اون گندگي، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبي دادي؟ اي آقاقربونت برم. با خداي خودم عهد ميكنم كه اگر به مرادم برسم يه گوسبند پرواري نذرت كنم.
به غير از عذرا يك قاري كور هم در آنجا بود كه توي رواق نشسته بود و چپق ميكشيد و گاهي هم يك آيه قرآن از حفظ ميخواند و صداي مرده و كش دارش توي فضاي مقبره ميپيچيد .عذرا ضريح چوبي قهوه اي را كه هزاران دخيل رنگ وارنگ ديگر به آن بسته شده بود، قرص و قايم چسبيده بود و نفس نفس ميزد. اشك دور پلكهاي چشمش جمع شده بود .يك آرزوي دردناك و يك بيچارگي مزمن آميخته با شرمساري، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز كرد و بست.
بعد پيشانيش را به ضريح چسبانيد و رك و مات به لالهها ورحلهاي روي قبر نگاه كرد .روي قبر، يك روپوش ماهوت سبز بيدخوردهاي كه پر از گردوخاك بود، كشيده بودند. لالهها و رحلها جلوي اشك چشمان عذرا ميلرزيد. ظاهراً چيزهاي روي قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود كه هيكل بلند مردانه اي زيرش خوابيده. عذرا اين طور فكر ميكرد. سراپاي قبر را با تعجب و كنجكاوي ورانداز كرد و پيش خودش خيال كرد:
- قربونش برم چه قد رشيدي داشته!
فتح الله بی نیاز در تیر ماه 1327 در مسجدسلیمان به دنیا آمد . او در سال 1351 در رشته مهندسی برق از دانش گاه صنعتی شریف فارغ التحصیل شد و تا سال 1380 در انزوای خود خواسته بود . او در سال های بین 1347 تا 1380 با نام های مستعار در مطبوعات ، داستان کوتاه و مقاله نقد رمان و داستان کوتاه و فیلم و نمایش نامه چاپ می کرد . از شهریور 1380 تاکنون نیز با نام اصلی یش بیش از 408 مقاله و داستان کوتاه در نشریه ها چاپ کرده و 104 جلسه نقد و سخن رانی داشته است .
بی نیاز تاکنون 15 رمان و مجموعه داستان چاپ کرده است که برخی آن ها عبارتند از :
- چاپ دوم رمان مکانی به وسعت هیچ
- رمان حلقه نفوذناپذیر گرگ های خاکستری
- مجموعه داستان دردناک ترین داستان عالم
- مجموعه داستان می روم که بمیرم
- رمان علیاحضرت فرنگیس
- رمان عطش ماندگار
- مجموعه داستان شورشگران را به زانو درآوریم
- چاپ دوم رمان افعی ها خودکشی نمی کنند
- رمان ستیزه جوی دل تنگ
- رمان دریاسالار بی دریا
- مجموعه داستان تشییع جنازه یک زنده به گور
- رمان ملاقات با مسیح
- داستان بلند گل سرخ ؛ ای تناقض ناب
- رمان اندوه رهگذران مرده
- مجموعه داستان کوارتت مرگ و دختر
- مجموعه داستان نوعی خصومت
- مجموعه داستان التهاب سرد
بی نیاز ده جلد کتاب نقد دارد که جلد اول آن را انتشارات قصیده سرا و مرکز گفت و گوی تمدن ها با نام ادبیات : قصری در تار و پود تنهائی منتشر کرده است .
من از خوابيدن ميترسم. خوابهاي شبانه من روز بعد اتفاق ميافتند. ماه پيش خواب ديدم پدرم مرده است و من دارم در گور او خاك ميريزم. همان شب با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. از كابوسي كه ديده بودم هنوز ميلرزيدم. زنگ تلفن مرا نيمه عريان از رختخواب بيرون كشيد. گوشي را برداشتم. مادرم با ضجه گفت كه پدرم مرده است و من فردا صبح همان خاكي را در گور پدرم ميريختم كه در خواب شب قبل ريخته بودم...
سه هفته پيش، درست يك هفته پس از مرگ پدرم، خواب مرگ نزديكترين دوستم را ديدم. در همان خواب فهميدم كه دارم خواب ميبينم. اگر پيش از اين بود از خواب بر ميخاستم و دست و صورتم را ميشستم تا ببينم كه خواب ديدهام. اما اين بار فرق ميكرد. يقين داشتم كه اگر از جا برخيزم دوستم را از دست خواهم داد. صداي تلفن را نشنيده گرفتم. زنگ خانه را كه به شدت درآن صبح زود به صدا در ميآمد با پناه بردن به زير لحاف نديده گرفتم. اما سرانجام برادرم كه كليد خانه مرا داشت وارد شد، لحاف را از روي من كنار زد و تكانم داد تا چشم باز كنم و صاف توي چشمهاي پف كرده من نگاه كرد و گفت: پاشو رفيقت را كشتند.
تمام روز بعد را در كنار بچههاي رفيقم گريه ميكردم و خاك گور او را بر سر ميكردم. مثل خوابي كه شب قبل ديده بودم. هيچكس جرات نميكرد از قاتل حرفي بزند اما همه درباره شوم بودن خوابهاي من حرف ميزدند. حرف اين و آن در مقابل رفيق از دست دادهام هيچ بود، اما وقتي مراسم تمام شد، از خوابهايي كه ديده بودم دچار عذاب وجدان شدم. آيا روياهاي صادقي كه ديده بودم، جرم نبود؟ قاتل كه تنها من او را ميشناختم ،همه گناه را به شومي خوابهاي من نسبت داد و خود را خلاص كرد و گريخت. آن قدر بد خوابهاي مرا گفت كه من ديگر ميترسيدم بخوابم.
كار من نوشتن داستان است؛ همين
گفتگو با علي خدايي، داستان نويس /يوسف عليخاني
علي خدايي متولد سال 1337 در شهر تهران و فارغ التحصيل علوم آزمايشگاهي از دانشگاه اصفهان، در حال حاضر در آزمايشگاهي در اصفهان مشغول به كار است. از خدايي تا كنون دو مجموعه داستان «از ميان شيشه، از ميان مه/ ناشر مولف/ 1370 » و «تمام زمستان مرا گرم كن/ نشر مركز/ 1379» به چاپ رسيده است كه مجموعه داستان دوم او جايزه گلشيري براي مجموعه داستان برتر سال 1379 را از آن خود ساخته است.
او از نويسندگان كم كار نسل سوم است، با اين حال خود نظر ديگري دارد:
گمان نمي كنم كم كار باشم. تازه اگر مي توانستم دوباره اين دو كتاب را چاپ كنم، چند داستان را بر مي داشتم. مي شود به من بگوييد چند داستان كوتاه با چه فاصله زماني اگر از من چاپ مي شد كم كار نبودم؟
شمیم بهار در طی سالهای ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۷ سرپرست بخش ادبیات و هنرهای مجلهء "اندیشه و هنر" بود، او کوشید معیارهای نقد ادبی جدید و غرب را در بررسی داستان نویسی ایران بکار گیرد. داستانهایش که در سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۱ در همان مجله چاپ شد، توصیفی موفق از بحران نومیدی های احساسی روشنفکران اروپا دیدهء مرفه است. تمامی این داستانها مضمونی عاشقانه دارند و به شیوهء آثار داستان نویسانی چون سالینجر نوشته شده اند. از آثارش می توان "سه داستان عاشقانه" (۱۳۵۱) را نام برد که در آن احساسهای قهرمانان خود را به شیوه ای عاشقانه و غربتناک به خواننده انتقال می دهد./برگرفته از کتاب فرهنگ داستان نویسان ایران، حسن عابدینی، تهران: دبیران، بهار ۱۳۶۹
شميم بهار نويسنده ي نو گرا و جريان گريز ايراني در دهه ي چهل را بايد قبل از هر چيز حاصل جرياني دانست كه در دهه ي چهل تا پنجاه در نشريات نو جو ادبي اتفاق افتاد.دهه ي چهل تا پنجاه بي شك يكي از نوگرا ترين جريان هاي ادبي ايران است. در اين فاصله زماني رويدادهاي اجتماعي و جمعي هم چون شكل گيري كانون نويسندگان ايران نيزاز جمله اتفاق هاي خاص است.توجه به جريانات ادبي در نشريات و روزنامه ها در اين فاصله زماني به گونه يي است كه شماري از روزنامه ها ضمايم ادبي منتشر مي كنند. اين ضمايم ادبي نيز در جريانات ادبي تاثير بسزايي دارند.نحله هاي مختلف ادبي در اين دوره فرصت مي يابند تا از طريق نشريات آثار و نظرات خود را منتشر كنند. در اين ميان در نشرياتي چون فردوسي بازتاب دهنده ي نوعي فضاي ژورناليستي در عرصه ادبيات است و برخي ديگر از نشريات در جهت هدايت نحله هاي مختلف فكري در ادبيات داستاني ايراني معاصر است.در اين ميان نشرياتي چون كتاب هفته،دفترهاي روزن، خوشه[دوره احمدشاملو]، پيام نوين[دوره به آذين]، آرش و دفترهاي زمان، جنگ اصفهان، انديشه و هنر[دوره شميم بهار]، الفبا، لوح و يكي دو نشريه ديگرنقش بسزايي در شكل گيري مهم ترين دوره ي تاثير گذار ادبيات ايراني معاصر ايفا مي كنند.در اين ميان جنگ اصفهان و انديشه و هنر در جريان نوگرا و متفاوت داستاني موثرند.جنگ اصفهان با برخورداري از مترجم هاي آشنا با ادبيات روز جهان مانند ابولحسن نجفي و احمد ميراعلايي در كنار داستان نويسان خلاقي مانند بهرام صادقي و هوشنگ گلشيري در ادبيات نو جو معاصر ايراني تا دهه ي هفتاد تاثير بسزايي دارند. جنگ اصفهاني ها در ابتدا تحت تاثير رمان نو فرانسه و بعدها متاثر از داستان نويسي بورخس با شكل دهي بخشي از مهم ترين جريان ادبي در چند دهه ي گذشته به جريان غالب و تاثير گذار تبديل مي شود.در مقابل جريان انديشه و هنر كه متاثر از آموزه هاي شيمم بهار در دهه ي چهل است به مكتبي تبديل مي شود كه در خودش تمام مي شود و ادامه نمي يابد.
شميم بهار در اويل دهه ي چهل صفحات بخش ادب و هنر انديشه و هنر را به عهده مي گيرد و اين نشريه را تبديل به مجالي براي نوگرايي و نوجويي در داستان نويسي معاصر ايراني مي كند.جداي از شميم بهار كه داستان هايش را دراين نشريه به چاپ مي رساند، نويسندگاني ديگر چون علي مدرس نراقي، گلي ترقي، فريدون فرسايي،ابراهيم رهبر، محمد كلباسي، مهرداد صمدي، مسعود زوار زاده و .. به چاپ مي رسد.علاو براين نقدهايي نيز در اين دوره به همراه داستان هاي ترجمه يي به چاپ مي رسد.
چوبک در داستانهايش به ذهن شخصيتها اهميت میدهد. او از اين راه برای عميقتر کردن شخصيتهای داستانهايش استفاده کرده است. در اين داستانها هر شخصيت زبان خودش را داراست و از اين نظر اين نوع داستاننويسی متفاوت از نثر همدورهيیهای چوبک محسوب میشود. زبان هر شخصيت متناسب با جنس و سن او متفاوت است. سبک داستاننويسی چوبک رئال است، چرا که او به شرح واقعيتهای زندهگی و دردهای جامعه پرداخته است.
نگاه چوبک به زندهگی نگاهی تلخ و بدبينانه است. در داستانهای او همواره حوادث ناگوار اتفاق میافتد، حوادثی که بدبختی شخصيتهای داستان را به همراه دارد. در عين حال، او از بیرحمی و بیتفاوتی مردم نسبت به بدبختی شخصيتهای داستان سخن میگويد. در داستانهای او شخصيتها با ناکامی میميرند.
زبان در داستانهای چوبک عاميانه است. او از شکستهنويسی نيز بهره برده است. چون وی جزئيات واقعه را به خوبی در داستانهايش آورده است، خواننده با داستان احساس نزديکی و درک کامل میکند انگار که خوانندهی داستان خودش در صحنهی واقعه حاضر است.
ساختار داستانها خطیست و زمانها در هم ادغام نمیشوند. به اين دليل داستانهای چوبک پيچيدهگی ساختاری ندارند و به هر حل، داستانهای او را میتوان جزء داستانهای مدرن به حساب آورد.

بهرام صادقی, فرزند آخر خانواده, دارای 2 خواهر و یک برادر, در خانوادهای فرهیخته و علاقمند به کتاب پرورش یافت. پدر او با اینکه سواد نداشت, علاقهی وافری به کتاب داشت. در شبهای کتابخوانی که در خانهی ایشان در سالهای کودکی بهرام صورت میگرفت, فردی باسواد کتاب میخواند و پدر خانواده به حفظ کردن آنها میپرداخت. به علت وجود این برنامهها بهرام صادقی در دوران کودکی تا حد زیادی با متون کهن آشنایی پیدا کرد. خانوادهی او در سال 1329, در دورانی که شاید گذراندن تحصیلات مقدماتی برای بسیاری از دختران ممکن نبود برای ادامهی تحصیل خواهر بهرام (دکتر ایران صادقی) از نجفآباد به اصفهان مهاجرت کردند. همین امر سبب شد که صادقی راحتتر و سریعتر به کتابهای منتشر شده دسترسی پیدا کند. صادقی در مصاحبه با هنگامه میگوید: « از 6 سالگی و پیشتر از آنکه قصه بنویسم شعر میگفتم. همکاری من با مطبوعات هم ابتدا توسط فرستادن شعر برای آنها با ناغم مستعار آغاز شد و بعدها شروع به نوشتن داستان کردم.»
سرودههای اولیهی صادقی منبعث از حوادث پس از کودتای 28 مرداد همه در مجلهی امید ایران چاپ شدند با نام «صهبا مقداری» که ساختهشدهی درهمریختهای از نام خود او بود. صادقی دید طنزآمیزی به زندگی داشت. بسیار شوخطبع و گرم و البته وقتنشناس بود. به خانوادهی خود بسیار علاقهمند بود. هنگامی که برای ادامهی تحصیل به تهران مراجعت کرد, بارها در نامههایش به دوستان از دلتنگی و دوری از خانواده شکایت میکرد. دکتر مجید صادقی (برادرزادهی بهرام صادقی) میگوید: «هیچوقت خود را درگیر روزمرگیهای زندگی نکرد و از نظم و ترتیب, بسیار گریزان بود؛ حتا در مورد رشتهاش. طبابت نیز جدی نبود و هیچگاه به طور جدی آن را پیگیری نکرد.»
بهرام صادقی مدتی در سپاه دانش فعالیت کرد. دوران سربازی خود را در یاسوج گذراند که برای بهبود وضعیت زندگی مردم آنجا بسیار تلاش کرد؛ بهطوری که هنگامی که قصد عزیمت به تهران را داشت, مردم آنجا ردیف جلو ماشین دراز کشیدند تا مانع رفتن او شوند. پس از سربازی مدتی در مطب اکبر ساعدی –برادر غلامحسین ساعدی- به طبابت پرداخت و مدتی نیز به کارهای دولتی مشغول بود.
ما به اينجا آمدهايم تا داستانسرايي کنيم. آنچه برايمان جالب به نظر ميرسد اين است که ياد بگيريم چهگونه يک حکايت شکل ميگيرد و يک داستان تعريف ميشود. با صراحت بايد بپرسيم که آيا اين امر قابل ياد گيري است؟ در واقع من متقاعد شدهام که مردم دنيا به دو گروه تقسيم ميشوند: کساني که مي توانند داستانسرايي کنند، و آنهايي که نميتوانند. به عبارت ديگر و در مفهومي گستردهتر، کساني که خوب ميفهمند و آنهايي که بد ميفهمند. اگر اين جمله کمي بيادبانه به نظر ميآيد، به تعبير مکزيکيها بايد بگويم کساني که خوب کار ميکنند و آنهايي که بد کار ميکنند. در واقع ميخواهم بگويم که داستانسرا، متولد ميشود، ولي ساخته نميشود. واضح است که اين نعمت به تنهايي کافي نيست. کسي که استعداد دارد ولي تخصص ندارد، به چيزهاي زيادي نيازمند است: فرهنگ، فن، تجربه... او اصلي را دارد که از والدين به ارث برده؛ هر چند معلوم نيست ازطريق ژن، يا رويدادهاي پس از آن ... اين افراد که استعدادي مادرزادي دارند، بدون اين که قصدي داشته باشند، تعريف ميکنند؛ شايد به اين دليل که روش ديگري براي بيان کردن نميشناسند. اين موضوع در مورد خود من هم صدق ميکند. من نميتوانم براي اين که طفره نروم، به واژههاي دشوار بينديشم. اگر در مصاحبهاي از من در مورد موضوع لاية اوزن بپرسند، يا بخواهند نظرم را دربارة عواملي بدانند که سياستهاي آمريکاي لاتين را رقم ميزند، تنها چيزي که از ذهنم خواهد گذشت، داستانسرايي براي آنهاست؛ زيرا علاوه بر استعدادِ ذاتي، تجربة زيادي هم در اين مورد دارم که روز به روز به آن ميافزايم. نصف داستانهايي که شنيدهام، مادرم برايم تعريف کرده. او اکنون هشتادوهفتساله است. هيچگاه در بحثهاي ادبي شرکت نکرد و فنون روايت را نياموخت، ولي مي دانست چهگونه فرد مؤثري باشد؛ يک آس را در آستينش مخفي کند؛ و بسيار بهتر از شعبده بازان؛ پارچه و خرگوش از کلاه در بياورد. يادم ميآيد يک بار هنگام تعريف داستان، بحثي در مورد شخصي پيش کشيده شد که هيچ ربطي به موضوع نداشت. او، با خونسردي، داستان را به پايان رساند و بعد به آن شخص پرداخت! «واي! دوباره اون آقا! بايد بگويم که...»
اولين داستان بهرام صادقي در مجلة «سخن» چاپ شد. داستاني بهظاهر تلخ و خشک، با زبان نرم و عبوس ولي با توصيفهاي ريز و دقيق. برانگيختن گيجي و حيرت خواننده، در حضود مسجد و تابوت و مردهاي بهظاهر پيدا ولي ناپيدا. و شک و ترديد که آيا اين خود مرده است که در مجلس ختم خويش حضور به هم رسانده يا نه؛ آنهم با يک ابهام ملايم و بيهيچ گرتهبرداري از سبک و سياق معمول رايج در داستاننويسي آن روزگار. رگههاي کوچکي داشت از حالت انتظار که بيشتر در قصههاي پليسي ديده ميشود.
نويسندة تازهاي پا به ميدان گذاشته بود. شايد هم کسي حدس نميزد که پشت اين نقاب ناآشنا، از راه رسيدهاي پنهان شده با کولهباري از طنز و هزل، نه به معناي طنز متداول يا هزل مرسوم و پذيرفته شده، يعني ساده و گذرا. نويسندهاي پيدا شده که گريه و خنده را چنان ظريف بههم گره خواهد زد که بهصورت پوز خندي شکوفه کند؛ نه به سبک گوگول يا مايه گرفته از کار چخوف و ديگران. انگشت روي نکتهاي خواهد گذاشت و دنياي تازهاي را نشان خواهد داد که کم کسي آنرا ميشناخته.
در داستان کوتاه بعدي، بهرام صادقي نقاب از صورت برگرفت. حضور يک مشتري در يک عکاسخانة معمولي براي دريافت عکسي که چند روز پيش از او گرفتهاند. عکاس و مشتري هردو گيجاند؛ متحيرند؛ و نميدانند و نميفهمند که کداميک از عکسها، عکس مشتري است. نه عکاس ميفهمد نه صاحب عکس. مدام در ترديدند و وقتي تمام عکسهاي موجود را زير و رو ميکنند، بهعکس يک ساختمان ميرسند و بعد از بحث کوتاهي هر دو به اين نتيجه ميرسند که اين عکس هم مال صاحب اين عکس نيست؛ يک ترديد ظريف؛ شکاکيت در تميز آدم و ساختمان.
صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.
هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند.
حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشتهها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایرانی است .
هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کردهاست. آشنایی عمیق وی با ادبیات اروپا، خصوصا آشنایی با آثار فرانتس کافکا زمینه ساز تحول مهمی در ادبیات داستانی معاصر ایران شد.
صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است.
از کودکی تا آغاز جوانی
صادق هدایت در هفده فوریهٔ ۱۹۰۳ در تهران در خانوادهای اصلونسب دار و متشخص متولد شد. پدرش هدایتقلیخان (اعتضادالملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبرالسلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضادالملک بود. جد اعلای صادق رضاقلیخان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجملالتواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.
صادق هدایت تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ علمیهٔ تهران گذارند. در سال ۱۹۱۴ به دارالفنون رفت ولی در سال ۱۹۱۶ به خاطر بیماری چشمدرد مدرسه را ترک کرد و در ۱۹۱۷ در مدرسهٔ سنلویی که مدرسهٔ فرانسویها بود به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشناییاش با ادبیات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی میداد و کشیش هم او را با ادبیات جهانی آشنا میکرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین دوران صادق گیاهخوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش وقعی نمینهاد. در سال ۱۹۲۴ در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانها و فواید گیاهخواری است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام به همراه مقدمهای مفصل.
هر وقت حسن آقا را مي بينيم مي گوييم : خب چه طور شد ؟ موفق شدي ؟
مي گويد : نه نشد باز غار غار كرد
مي گوييم : آخر مرد حسابي مگر مجبوري ؟
مي گويد : من فقط يك طوطي مي خواهم كه باش حرف بزنم درد دل كنم اما اين طوطي هاي حسين آقا ‚ آدم چه بگويد ؟ دريغ از يك كلمه دريغ از يك حسن آقاي خشك و خالي همين طور كه من و شما مي گوييم اينها فقط بلدند غار غار كنند : غار غار
آن وقت باز مي رود سراغ حسين آقا يك طوطي تازه مي خرد چند هفته اي يا حتي يكي دو ماهي سالي پيداش نمي شود كه نمي شود بعد يكدفعه مي آيد چشم هاش سرخ سرخ كاسه خون و ريشش نتراشيده چمباتمه مي نشيند كلاهش را بر مي دارد مي گذارد روي كاسه زانويش و با مشت مي كوبد روي زمين كه باز هم نشد
مي گوييم : اين دفعه هم ؟
مي گويد : هر چه بگوييد برايش خريدم با دست خودم بش قند و نبات دادم روزي دو سه ساعت باش حرف زدم نشاندمش رو به روي آينه اما نشد كه نشد
مي گوييم : غار غار كه نكرد ؟
مي گويد : پس خيال مي كنيد گفت سلام يا گفت صبح به خير حسن آقا همين طور كه من و شما مي گوييم ؟
مي گوييم : آخر اين دفعه ديگه چرا گذاشتي كلاه سرت برود ؟
مي گويد : والله خيلي حواسم را جمع كردم : بالهايش را ديدم پنجه هاش را نوكش را هيچ عيبي نداشت حسين آقا قسم مي خورد كه طوطي است اصل اصل حرف هم مي زد به فارسي اما حالا دو سه روز است تو لاك رفته اگر يكي پيدا بشود وقت صرفش كند راه مي افتد زبان باز مي كند
بعد اشك تو چشم هاش حلقه مي زند و تا ما نبينيم سيگاري سر مشتوك مي زند ما هم كبريتي مي كشيم يا يك چاي قند پهلو جلوش مي گذاريم و از در و بي در حرف مي زنيم از كسادي كارمان مي گوييم يا مثلا از خواب نما شدن محسن آقا كه كم كم دارد فكر مي كند خود حضرت آمده اند سر وقتش دست گذاشته اند روي شانه اش و فرموده اند ديگر نشستن بس است بعد هم بالاخره حرف را مي كشانيم به چين و ماچين به اعراب ... اما مگر مي شود ؟
حسن آقا عين خيالش نيست اگر بگوييد گندم ياد سبزيش مي افتد ياد بال هاي سبز طوطي حتي اگر بگوييم جنگل يا كوه ياد قفس مي افتد قفس طوطيش كه تازگي ها از كجا و از كي خريده است آن هم دست آخر هم نمي خواهد اعتراف كند كه حواسش سر جا نبوده كه زير و روي كار را درست نديده طوطي بودن يك پرنده كه فقط به بالش نيست يا به نوكش اما حرفي نمي زنيم خاطر حسن آقا را مي خواهيم ساده است پاك است نمي دانيم بي غل و غش است اما فراموشكار است اگر امروز سرش را بشكنند پولش را بالا بكشند فردا يادش مي رود مي گوييم : آخر حسن آقا مگر يادت نيست ؟ مگر همين ديروز نبود كه جلو در و همسايه آبرو برايت نگذاشت ؟
مي گويد : كي كجا ؟
مي گوييم : ما خودمان ديديم همه شاهديم
مي گويد : هر كس آب قلبش را مي خورد
آن چيز سياه و سبز غار غار كن نوك كج را برده بود پيش حسين آقا كه حرف نمي زند كه يك كلمه نمي تواند بگويد گفته بود : اي مردم خودتان گوش داريد چشم داريد آخر اين طوطي است ؟
مي گوييم : مگر تو نبودي كه مي گفتي : آخر لامذهب اقلا نگاه كن ته بال هاش را نگاه كن همه اش دارد سياه مي شود مي ديده كه بال طوطي سياه باشد ؟
داستایوسکی،نویسنده روس،یکی ازمهمترین رمان نویسان ادبیات جهانی است. آثاراوحاوی زندگی ومشاهداتش در اردوگاههای کاراجباری سیبریه تزاری هستند. اودررمانهایش ازتجربیات شخصی خوداستفاده می نماید. حکم اعدام و سالها زندان وبازداشت وتبعید،موجب شدند که او ازآته ایسم آنارشیستی نخستین خودبسوی یک مسیحیت سنتی، گرایش یابد. دوران اسارت به اوآموخت که چگونه درنده صفتی و فرشته منشی درروح مخفی آدمی درهمسایگی تنگاتنگ با همدیگرقرار دارند. غالب رمانهای اورامیتوان گزارش ادبی ازفراز و فرود شخصیت انسان اسیروزندانی بشمارآورد. توصیف روانشناسی زندانیان سیاسی ومجرمین معمولی درآثاراونقش مهمی دارند.اونشان میدهد که چگونه میان گروهی اززندانیان روشنفکروسایر خلافکاران اجتماعی درشرایط زندان،بیگانگی واختلاف پیش می آید وچرا محکومین خلافکار،روشنفکران سیاسی راقبول ندارند.دربعضی دیگراز رمانهایش او به انتقاداز نظریه اجتماعی-آته ایستی مد روز آنزمان میپردازد. بی دلیل نیست که اورا یکی ازانقلابیون بریده درادبیات نیز می نامند. مبارزه بامشی چریکی سازمان خلقیون ازطریق ادبی،یکی دیگرازاهداف پشیمانی او درشرایط زندان بود؛ به این دلیل بعداز شکست انقلاب 1905 پاره ای ازآثاراو سلاحی برای مبارزه با: ماتریالیسم، انقلاب، و سوسیالیسم شدند. اوبعداز توبه، مبارزه باخط مشی چریکهای آنارشیست را،ازجمله وظایف شهروندی خودبحساب می آورد.
جنایت و مکافات[Prestuplenie I nakazanie] رمانی از فئودور میخایلوویچ داستایفسکی (1821-1881)، نویسنده روس،که در 1865 انتشار یافت. این نخستین رمان از رمانهای بزرگی است که نام داستایفسکی را در خارج از کشورش بلند آوازه ساخت. در میان آنها این رمان، شاید به سبب تأثر آنی و جذابیتی که لامحاله یک موضوع پلیسی در خواننده ایجاد میکند،از همه مشهورتر و عامهپسندتر بوده باشد و امروز هم چنین است.
قهرمان داستان دانشجوی جوانی است، به نام راسکولنیکوف که به سبب نداشتن امکانات مالی ناگزیر از ترک دانشگاه شده است. به سبب فقر و علاوه بر آن -مخصوصا- به سبب ملاحظات اعتقادی، به آنجا کشیده میشود که پیرزن رباخواری و خواهر او را میکشد.
بخش اساسیی که سپس همه حوادث رمان به آن گره میخورد مبتنی بر پیچیدگی انگیزههایی است که این جنایت را به بار میآورد. روح راسکولنیکوف تقریباً مانند آیینهای است که علتهای اصلی آشوبهایی را که مشخصه عصر او و سرزمین او بود، با آمیختن آنها به یکدیگر، منعکس میکند. این علتها ناشی از آرمانهای اجتماعی مارکس و نظریه «ابرمرد» نیچه و نیز عرفان مسیحایی انکار نفسی بود که داستایفسکی عمیقاً در روح ملت روس احساس میکرد.
دو اندیشه در روح راسکولنیکوف، به نحوی تقریباً آزارنده، پیوسته یکی جانشین دیگری میشود: یکی کار نیکی است که او خواهد توانست با پولی بکند که پیرزن رباخوار پنهان کرده و آن را از تیرهبختانی دزدیده است که از روی ناچاری به او متوسل شدهاند و دیگری قدرت تصاحب این پول به هر وسیله ی ممکن و صرف آن در راه عادلانهترین مقاصد. قدرتی که از آنِ روحهای برتر و فارغ از هرگونه اخلاق قراردادی است. این دو نظریه به کلی متضاد با یکدیگرند؛ یکی متوجه آرمانی بشردوستانه است و دیگری متوجه نظریه« ابرمرد»ی است که انسانها را قویاً به دو گروه تقسیم میکند: مردمان عادی و «برگزیدگان». با این همه، به نظر راسکولنیکوف، میتوان این تضاد را با جنایت از میان برداشت.
برادران کارامازوف [Brat’ja Karamazovy]. رمان فئودور میخایلوویچ داستایفسکی (1) (1821-1881)،که در سالهای 1879-1880 منتشر شد. این رمان مهمترین اثر این نویسنده بزرگ روس است که هرچند از« جنایت و مکافات» از نظر ساخت نازلتر باشد، دارای آنچنان قوت و شدت دریافت و تحلیلی است که آن را به شمار یکی از باارزشترین دستاوردهای ادبیات اروپایی نیمه دوم سده نوزدهم درمیآورد. طرح این اثر در ذهن نویسنده میبایست نخستین بخش زندگینامه مشروحی باشد مختص آلیوشا، جوانترین فرزند از میان برادران کارامازوف. داستایفسکی قرار بود از روایت سرگذشت دوران نوجوانی آلیوشا، چارچوبی ساخته که تکوین وقایع برجسته دوران سالمندی او را بازنمایاند. لیکن سرگذشت ماهیگیری بزرگ، که داستایفسکی پارهای از طرحها و یادداشتهای آنها را محفوظ داشته است، ناتمام ماند. رمان برادران کارامازوف در وضع موجود به صورت وقایعنگاری ناقصی به نظر جلوه مینماید که داستان کینه شدید برادران کارامازوف را نسبت به پدر، در چارچوب یکی از شهرهای کوچک روسیه، روایت میکند. خانواده کارامازوف ها مرکب است از فیودور سالخورد، میتیا، ایوان و آلیوشا، فرزندان مشروع، و سمردیاکوف (2)، فرزند نامشروع او. سمردیاکوف که قربانی معایب موروثی گرانی است، هرزهخویی است وقیح که همچون خدمتکار در خانه پدر به سر میبرد و برای تربیت دیگر فرزندان سرمشقی نامبارک است. آلیوشا یگانه فرزندی است که هرچند گاهی بذرهای «جنون جنسی» کارامازوفها در او جوانه میزند، ظاهراً از عیوب پدری معاف است؛ وی در سایه زوزیم (3) کشیش پیر و در جوی به شدت دینی پرورش یافته است. ستوان میتیا، برادر ارشد، جوانی است سریعالتأثر و سرشار از عواطف افراطی و متضاد: وی مغرور، سبع و سنگدل، شهوی و در عین حال جوانمرد و مستعد برای ابرازدفعی نیکی و فداکاری است. میتیا عاشق کاتیای زیبا، دختر مافوق خویش است و چون خبر مییابد که پدر او مبلغ کلانی از صندوق هنگ اختلاس کرده، به کاتیا میگوید که حاضر است این پول را در اختیار او بگذارد و پدرش را نجات دهد، به شرطی که خود او به سراغ آن بیاید و مقصوداو خوار کردن دختر است. با این همه، چون کاتیا میآید، وی دستخوش هیجان گشته ازدنائت خویش وحشت میکند؛ آنگاه مبلغ موعود را، بیآنکه از وی چیزی توقع کند، به او واگذار میکند.
همیشه شوهر اثري ديگر از داستايوفسكي
اينكه داستايوفسكي در " هميشه شوهر" به مثلث و مربع عشقي مي پردازد يا به شكلي ظريف در "نيه توچكا" از عشق دختران به يكديگر مي گويد البته مهم است اما نبوغ او تنها به خاطر طرح اين مسائل بديع در يك و نيم قرن پيش نيست. آن زمان در اروپا و البته در روسيه آخرين راه حل و همين طور شرافتمندانه ترين راه براي خلاصي از چنين ننگي دوئل بود. همان كاري كه در "برادران كارامازوف" احتمال در گرفتن اش ميان پدر و ديمتري - پسر بزرگ تر- مي رود. خداي من! در هميشه شوهر اتفاق عجيب ديگري مي افتد، برخوردي از نوع ديگر كه نبوغ داستايوفسكي را به وضوح نشان مي دهد. در اين رمان باشكوه كه نويسنده آن را در اوج بيماري اش نوشته، رقيبان ميل دوستي به هم دارند، آن ها يكديگر را كامل مي كنند و به هم اعتماد به نفس مي دهند و در عين حال كه يكديگر را مي بوسند نياز به كشتن هم دارند. مي خواهند از جزئيات زندگي هم سر درآورند با هم به سفر بروند باهم شراب بنوشند و براي عشقي تازه از يكديگر تاييد بگيرند و در عين حال مراقب باشند
پاول پاولوويچ شوي زني كه ولچانينف فاسق اوست و پس از مرگ همسر با خواندن نامه اي قديمي پي مي برد كه ليزا دختر بيمارش، دختر كسي نيست جز ولچانينف، بلافاصله پس از خاك سپاري زنش به پترزبورگ مي رود تا از حال دوست قديمي اش ولچانينف باخبر شود. مست مي كند و در ميانه گفت و گو به فاسق زنش مي گويد: زود باش مرا ببوس
در "ابله" دو رقيب پس از مرگ معشوق شب را تا به صبح كنار بسترش مي خوابند و براي آنكه تعفن جنازه از اتاق بيرون نزند به فكر گلباران كردن بستر مي افتند اما پاول پاولويچ، پرنس ابله نيست كه بگوييم چنين كاري از او برمي آيد. او يك هميشه شوهر عاقل و با شعور است
شخصيت پردازي بي نظير پاول پاولوويچ به عنوان يك هميشه شوهر و همسرش به عنوان يك خانه دار كه صادقانه به همسرش عشق مي ورزد و تمام فاسقانش را دوست مي دارد چيزي در حد اعجاز است. زن در كنار هميشه شوهرش مي نشيند و از سر عشق بافتني مي بافد، به افسران عشق مي ورزد و خود را از هر گناهي مبرا مي داند. همه چيز در كمال آرامش جريان دارد. به ياد اين عبارت صادق هدايت افتادم:" زنان به سه مرد نياز دارند، مردي براي عشق ورزيدن، مردي براي *** و مردي براي آزردن" البته كه اين توهين نيست و مردان هنرمند مي دانند كه با عهده دار شدن هر سه نقش مي توان زنان را از دو نفر ديگر بي نياز كرد
مترجم اثرعلي اصغر خبره زاده
ین شرحها و تحلیلهای پرشماری که تری ایگلتون در کتاب عالی «درآمدی بر ایدئولوژی» (ترجمه اکبر معصومبیگی، نشر آگه) از آراء نظریهپردازان انتقادی دربارهی ایدئولوژی ارائه میدهد، یکی از جالبترین نظریهها مربوط به نامهایی است که در ایران ناشناختهاند. سه جامعهشناس به نامهای ابرکرومبی، هیل و ترنر در کتاب تز ایدئولوژی مسلط (1980)، شکلی از نظریهی ایدئولوژی را بسط میدهند که در سنت چپ کمتر به آن اندیشیده شده، و ماحصل نظریهی آنان، برخلاف تقریباً تمام متفکران چپ، این است که سرمایهداری ایدئولوژی ندارد. ابرکرومبی و همکارانش وجود ایدئولوژیهای مسلط را، ایدئولوژیهایی که در خدمت توجیه منافع طبقهی حاکماند، انکار نمیکنند، آن چه آنان در پی نقدش هستند توهم وجود انسجام و پیوستگی بین ایدئولوژیهای حاکم است. به عقیدهی آنان، به خصوص در دوران سرمایهداری متأخر، دیگر قرار نیست سرمایهداری ایدئولوژی خود را از طرق گوناگون به مردم القا، و مردم آن ایدئولوژی را درونی کنند. در دوران معاصر ایدئولوژی سرمایهداری مجموعهای است متناقض و آشفته از ایدئولوژیهای گوناگون، که نمیتواند خود را در قالب وحدتی یکدست به تودهها القا کند، و محصولی بستهبندیشده به آنها نمیدهد تا مردم آن را تبدیل به آگاهی کنند و از این طریق، درونی تودهها شود. از دید ابرکرومبی و همکارانش، عاملی که برخی گروهها و طبقات را به طبقهی حاکم نزدیک میکند و وادارشان میکند در خدمت منافع او باشند، نه ایدئولوژی این طبقه، بلکه فشار اقتصادی است. این گسستگی و تناقض درونی نه فقط عامل گسیختگی و فروپاشی سرمایهداری نیست، بلکه اتفاقاً عامل حفظ و بقای آن است. سرمایهداری هیچ نیازی ندارد تا گروهها و طبقات جامعه ارزشهای ایدئولوژیک آن را درونی کنند، و حقیقت این است که مردمان در طول تاریخ، چندان هم سرسپرده و معتقد به ایدئولوژی حاکمان نبودهاند. به قول ایگلتون، مردم «حکومتها را بیش از آن که تحسین کنند تحمل کردهاند»، و آن چه موجب شده است مردم به این تحمل تن دهند چیزی جز فشار اقتصادی نبوده است.
ابله [Idiot]. رمانی از فیودور میخایلوویچ داستایفسکی (1) (1821-1881)، نویسنده روس، که در 1868-1869 منتشر شد. پرسن مویخکین (2)، آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته، پس از اقامتی طولانی در سویس برای معالجه بیماری، به میهن خود بازمیگردد. بیماری او رسماً افسردگی عصبی است ولی در واقع مویخکین دچار نوعی جنون شده است که نمودار آن بیارادگی مطلق است. به علاوه بیتجربگی کامل او در زندگی،اعتمادی بیحد نسبت به دیگران در وی پدید میآورد. مویخکین، در پرتو وجود روگوژین (3)، همسفر خویش فرصت مییابد نشان دهد که برای مردمی «واقعاً نیک» در تماس با واقعیت، چه ممکن است پیش آید. روگوژین، این جوان گرم و روباز و بااراده، با تمایل به همحسی باطنی و نیاز به ابراز مکنونات قلبی، در راه سفر سفره دل خود را پیش مویخکین، که از نظر روحی نقطه مقابل اوست، میگشاید. روگوژین برای او عشق قهاری را که نسبت به ناستازیا فیلیپوونا (4) احساس میکند بازمیگوید. این زن زیبا، که از نظر حسن شهرت وضعی مبهم دارد، به انگیزه وظیفهشناسی، نه بیاکراه، معشوقه ولینعمت خود میشود تا از این راه حقشناسی خود را به او نشان دهد. وی که طبعاً مهربان و بزرگوار است، نسبت به مردان و به طور کلی نسبت به همه کسانی که سرنوشت با آنان بیشتر یار بوده و به نظر میآید که برای خوارساختن او به همین مزیت مینازند نفرتی در جان نهفته دارد. این دو تازه دوست، چون به سن پترزبورگ میرسند، از یکدیگر جدا میشوند و پرنس نزد ژنرال اپانچین (5)، یکی از خویشاوندانش، میرود به این امید که برای زندگی فعالی که میخواهد آغاز کند پشتیبانش باشد.
مورچههایِ داستایفسكی
شیاطین را سیاسیترین رمان داستایفسكی دانستهاند، و این خصلت سیاسی بودن رمان از همان سطور آغازین مشهود است. داستایفسكی در این رمان بسیار بلندپروازتر و جاهطلبتر از جنایت و مكافات و ابله است، و از نظر پیچیدگی محتوایی پرداختن به مسائل گوناگون در قالب یك رمان، فقط برادران كارامازوف را میتوان با شیاطین قابل قیاس دانست. داستایفسكی در این رمان نمايندگان وجوه گوناگون روح روسی را به جنگ هم میفرستد، و از این طریق تصویری كلی و جامع از روسیه قرن نوزدهم در اختیار خوانندهاش میگذارد. شخصیتهای داستایفسكی را در این رمان میتوان مشابه مورچگانی دانست كه در یك لانه زندگی میكنند و بر اثر حادثهای ناگهان بیرون میآیند. تصویر این مورچگان از بالا تصویر شگفتانگیزی است، كه دلوز و گاتاری هم به عنوان مثالی از نحوه رشد و بسط یافتن ریزوم به آن اشاره كردهاند. مورچگان، گیج و آشفته در جهات مختلف حركت میكنند، مرتب تغییر جهت میدهند و گاه حتی دور خود میچرخند، و در نقاط بسیاری از سطح به یكدیگر برخورد میكنند. شخصیتهای داستایفسكی در این رمان گویی همین مورچگاناند كه ناگهان از لانهشان، كه روسیه قرن نوزدهم باشد، بیرون میآیند و هر كدام به جهتی میروند تا خود و جامعهشان را نجات دهند.
انتشار تحقيق كريم مجتهدي درباره داستايفسكي
كريم مجتهدي، استاد فلسفه در كتاب «آثار و افكار داستايفسكي» به بررسي شخصيت رمانهاي اين نويسنده روسي از نگاهي فلسفي پرداخته است. كتاب «آثار و افكار داستايفسكي» را نشر هرمس منتشر كرده است.
كريم مجتهدي در اين كتاب به بررسي قهرمانها و شخصيتهاي رمانهاي «برادران كارامازوف»، «ابله»، «جنايت و مكافات» و «شياطين» از نگاهي تازه پرداخته است.
سال گذشته نيز چندين كتاب از داستايفسكي به فارسي ترجمه شده بود. رمان «شياطين» يا «جنزدگان» از جمله آثاري بود كه از اين نويسنده روس با ترجمه سروش حبيبي منتشر شده بود.
مجموعه «رؤياي آدم مضحك» نيز كه داستانهاي كوتاه فئودور داستايفسكي است با ترجمه رضا رضايي منتشر شد.
از جمله پژوهشهايي كه درباره اين نويسنده روسي منتشر شد كتاب «آزادي و زندگي تراژيك» بود. اين كتاب را ويچسلاف ايوانف، شاعر سمبوليست روسي نوشته و رضا رضايي آن را به فارسي برگردانده است.
ايوانف در اين كتاب با محور قرار دادن پژوهش خود بر سه جنبه تراژيك، اسطوره و دين به بررسي رمانهاي داستايفسكي پرداخته است.
تحقيقات كريم مجتهدي پيش از اين بيشتر به حوزههاي فلسفي معاصر غرب مربوط ميشد. «فلسفه نقادي كانت» «نگاهي به فلسفههاي جديد و معاصر جهان غرب» از جمله آثار او هستند.
بالزاک، اونوره دو Balzac, Honore de رماننویس فرانسوی (1799-1850) بالزاک در شهر تور Tours در غرب فرانسه مرکزی زاده شد، کودکی را در شبانه روزی و دور از مادر گذراند و از اینرو بسیار رنج برد. بعدها این دوره را در کتاب "لوئی لامبر" Louis Lambert وصف کرده است. از 1814 تحصیلات خود را در پاریس ادامه داد و به دانشکده حقوق وارد شد. چندی نزد وکیل دعاوی و یک محضردار به کارآموزی پرداخت، سپس به راه نویسندگی افتاد. در میان سالهای 1820 و 1825 تعدادی رمان مردمپسند با نامهای مستعار انتشار داد که هرگز حاضر نشد نام خود را بر آنها بگذارد. در این دوره برای دست یافتن به ثروت با سرمایه خانوادگی چاپخانهای تأسیس کرد که کار آن به ورشکستگی انجامید و بالزاک تا آخر عمر هرگز از زیر بار قرض رهایی نیافت. در 1829 کتاب "شوانها" (یاغیان شمال فرانسه در جمهوری اول) Les Chouans را منتشر کرد. حوادث داستان در دورهای میگذرد که اهالی بروتانی Bretagne به طرفداری از حکومت گذشته بر ضد حکومت انقلابی بپا خاستند. این داستان که با تصویرهای بدیع، به صورتی کاملاً جدید و واقعبینانه عرضه شده بود، دوره باروری نویسندگی بالزاک را اعلام کرد. از آن پس سالهای زندگی بالزاک بلاانقطاع به نوشتن گذشت. در حدود نود و پنج داستان طولانی و کوتاه انتشار داد که اگرچه مافوق قدرت یک انسان است، هرگز او را از زندگی پرتلاش اجتماعی و سفرهای طولانی و ماجراهای عشقی و کوشش در زمینه سیاست و تجارت بازنداشت. به تدریج درهای محافل ادبی و دفتر روزنامههای پاریس به روی بالزاک باز شد و با نویسندگان و بازیگران تئاتر آشنا شد. در آغاز سال 1830 مجموعه شش داستان کوتاه به نام "صحنههایی از زندگی خصوصی" Scenes de la Vie privee را منتشر کرد که بیش از پیش او را به شهرت رساند.
بابا گوریو [Le Pere Goriot] انوره دوبالزاک (1) (1799-1850)، نویسنده فرانسوی، در یکی از شبهای سال 1833، هنگامی که میخواست نوشتن باباگوریو را آغاز کند به نزد خواهرش لور دو سورویل (2) شتافت و بانگ برآورد: «یک فکر عالی به سرم زده است. نابغه خواهم شد». فکر آفرینش کمدی انسانی به سرش زده بود، و همچنین طرز فکر و طریقی که به وی امکان دهد تا جهان افسانهای خود را بسازد و این طرز و طریق،«تکرار آدمها» در رمانهای این مجموعه بود. در حقیقت، از باباگوریو به بعد است که بالزاک این راه و روش را منظماً به کار میبرد. وی به آثار پیشین خود چرم ساغری، اوژنی گرانده ...-بازگشته، اسامی آدمها را عوض میکند و آنان را در آن چرخه افسانهای که نطفهاش را در ذهن بسته وارد میسازد. بنابراین، باباگوریو را میتوان شالوده و سنگ چفت این بنا شمرد؛ باباگوریو همچون پانسیون ووکه (3)، ملتقا و چهارراهی است که در آن سرنوشتهایی چند باهم تلاقی میکنند. زندگی رمان بیشتر از چشمانداز کمدی انسانی مایه میگیرد تا از خود: وانگهی تعریف دقیق موضوع آن دشوار است.
اوژنی، گرانده [Eugenie, Grandet]. رمانی از انوره دو بالزاک (1) (1799-1850). نویسنده فرانسوی، که در اواخر 1833 انتشار یافته است. این نخستین کتاب از کتابهای بزرگ او و به قولی شاهکار اوست. در شهر سومور (2) باباگرانده سختگیر، بشکهساز سابق، در پرتو سلسلهای از سوداگریهای موفقیتآمیز ثروتی اندوخته است که با خستی بیپروا و ددمنشانه افزایش میدهد. خواننده به آغوش خانوادهای برده میشود که نانون (3) مستخدمه وفادار، و همسر بیاراده گرانده و دختر او، اوژنی جوان را در برمیگیرد. اوژنی دختری است که زیبایی جذاب و روح نجیب و لطیفی دارد و حرص و طمع دو خانواده بزرگ وابسته به بورژوازی شهر –یکی خانواده کروشو (4) و دیگر خانواده دگراسن (5)- به امید ازدواج با این وارث بسیار توانگر باباگرانده در پیرامون او معرکهای به راه انداخته است. در همان شب زادروز اوژنی که فرصتی برای برگزاری جشن مختصری که خانواده گرانده پدید آورده است، غفلتاً شارل گرانده، جوانی پاریسی که در میان تجمل و بطالت بزرگ شده است، از راه میرسد. پدر این جوان که برادر باباگرانده بوده، به دنبال چهار میلیون فرانک ورشکستگی، مغز خود را با گلوله پریشان کرده است.
چرم ساغری[La Peau de chagrin] این رمان کوتاه انوره دو بالزاک (1799-1850)، نویسنده فرانسوی، متعلق به دوره آغاز آفرینندگی ادبی حقیقی اوست. وی یک سال پیش از آن ، نخستین« صحنههای زندگی خصوصی» را فراهم آورده بود. او با چرم ساغری، که به سال 1831 انتشار یافت، رشته قصههایی را آغاز میکرد که بعداً مجموعه کمدی انسانی جایگاه ویژهای به نام « بررسیهای فلسفی» یافت. مارکی جوانی به نام رافائل دو والانتین، که یتیم و سخت تنگدست مانده است، دستخوش وسوسه اثر بزرگی است که مایه امید و تسلای خاطر اوست: این وسوسه نگارش «نظریه اراده» است که اثری بدیع و مبهم، و مانند خود ماجرای داستان ملهم از مسمریسم و علوم خفیه است. ولی چون از وسعت کار نومید میشود میخواهد خودکشی کند. در این هنگام با شخصیت عجیب نیمه عتیقه فروش و نیمه جادوگری ملاقات میکند. این شخص تکهای چرم ساغری به او هدیه میکند که دارای قدرت برآوردن کلیه آمال و همه آرزوهای کسی است که آن را در اختیار داشته باشد. منتها در پی هر آرزویی که برآورده میشود سطح جرم کاهش مییابد و از عمر صاحب خود که تکه چرم نماد آن است میکاهد. رافائل سخت توانگر میشود، با همه رازها و خوشیهای زندگی آسوده آشنا میگردد، اما یک سال بعد در پی سلسله ماجراهای پرآشوبی در میگذرد.
زنبق دره [Le Lys dans la vallee]. رمانی از انوره دو بالزاک(1) (1799-1850)، نویسنده فرانسوی، که در 1835 انتشار یافت. این رمان، که نخستین بررسی صحنههایی از زندگی شهرستان(2)(کمدی انسانی) است، بنیان اصیل و بدیعی دارد: داستان به شکل دو نامه عرضه میشود. یکی از این نامهها، که نامهی بلندی است و تقریباً تمام رمان را میگیرد، اعترافنامه کنت فلیکس دو واندنس (3) خطاب به کنتس ناتالی دو مانرویل است. نامه دیگر که چهار پنج صفحه است جواب کنتس را تشکیل میدهد. این دو قهرمان در آستانه ازدواج با یکدیگرند، اما مادام دو مانرویل، که نامزدش را دستخوش خیالها و رؤیاهای دور و دراز و ناگهانی میبیند، علت این امر را از او میپرسد. فلیکس دو واندنس با شرح زندگیاش به این سؤال جواب میدهد. ویکنت دو واندنس جوان، که با خشونت و محروم از محبت بزرگ شده است، به مجلس میهمانی که به افتحار دو دانگولم(5) ترتیب داده شده است، میرود. بانوی بسیار زیبایی در گوشهای از سالن در کنارش مینشیند. نوجوان که مجذوب شده است،به او ابراز علاقه میکند. اندکی بعد، که در آرزوی دیدار آن زیبای ناشناس است، دوستی او را به خانهی کنت و کنتس دو مورسوف(6) میبرد: در آنجا در مییابد که این کنتس همان بانویی است که درمجلس میهمانی دیده بود، و بیدرنگ عشق جاودانهای به او پیدا میکند.
زن سیساله [La Femme de trente ans]. رمانی از انوره دو بالزاک (1) (1799-1850)، نویسنده فرانسوی، که نخستین بار در 1831 و پس از چندین بار تصحیح و تنقیح، سرانجام در 1834 انتشار یافت. این داستان یکی از نخستین جلوههای مهم نبوغ داستانپردازی این نویسنده بزرگ است. سلسله پردههای جداگانهای از زندگی زنی را به ما نشان میدهد. ژولی، بازیگر این داستان، ابتدا در 1813 در برابر ما پدیدار میشود: فریفته افسر جوانی به نام ویکتور، کنت دگلمون (2)، شده است. پدر دختر که نجیبزادهای پیر و بیمار است، از لطافت روح دختر خویش و ابتذال عمیق ویکتور آگاهی دارد. از اینرو، درصدد مخالفت با این عشق برمیآید. اما این مخالفتها بیهوده صورت میگیرد. چند ماه بعد، دختر و پسر با هم ازدواج میکنند. ناسازگاری خصلتهایشان به اضافه تنفر جسمانیی که ژولی اکنون از شوهرش دارد، او را سخت شکنجه میدهد و حتی جانش را هم به مخاطره میاندازد. وضع زمانی بدتر میشود که زن جوان، عشقی افلاطونی به یک بزرگزاده جوان انگلیسی پیدا میکند، و با همه قوای خویش در برابر این عشق مقاومت میورزد. اما در پی سلسله حوادثی بسیار افسانهآمیز، عشقش باعث مرگ جوان میشود.
پیر دختر[La Vieille Fille].]این رمان از انوره دو بالزاک (1799-1850)، نویسنده فرانسوی، با تالار عتیقهها، در بخش «صحنه هایی از زندگانی شهرستانی» از مجموعه کمدی انسانی، گروه جداگانهای با عنوان «رقابتها» تشکیل میدهد. تاریخ نگارش پیردختر ، به تصریح خود بالزاک، اکتبر 1836 است و کتاب « به آقای اوژن- اوگوست- ژرژ- لوئی میدی دو لاگرنری سوروبل، مهندس بخش سلطنتی پل و راه سازی» که شوهر خواهر بالزاک بود تقدیم شده است. نویسنده در آغاز تصویری از یک شخصیت عجیب به نام شوالیه دو والوا به دست میدهد این پیرمرد بازمانده از حکومت سلطنتی سابق که مدعی خویشاوندی با شاهان فرانسه است در شهر آلانسون زندگی میکند. وضع مالی او بسیار محقرانه است و خورد و خوراکش عمدتاً در مهمانیهای مجامع شهرستانی که او را به مناسبت نامش اغلب به آنجا دعوت میکنند تأمین میشود. این پیرمرد در عین حال زن باره است. زن جوانی به نام سوزان به ملاقات او میآید و ادعا میکند که شوالیه باعث انحنای قامتش شده است؛ اما شوالیه زن زرنگ را به نزد دو بوسکیه میفرستد که احتمالاً به اندازه خود او مقصر است.
اين رمان آخرين بخش از يك تريلوژي است كه در آن سرنوشت قهرماماني كه از كتاب بابا گوريو شروع شده و در آرزوهاي بر باد رفته ادامه يافته بود، خاتمه مييابد. اين كتاب بزرگترين، جذابترين و شايد هم پراهميتترين نوشته بالزاك و در عين حال يكي از تلخترين و گزندهترين آثار وي است. بالزاك در اين كتاب بيش از هر كتاب ديگري به سراغ پاريس و پاريسنشينان ميرود، اما اين بار با طبقة متوسط، با كارمندها، پيشهوران خردهپا و خردهبورژواها كاري ندارد و نوك تيز نيشترش را به جان دو گروه يا طبقه انداخته است: اشراف و بزهكاران.
فراز ونشيب زندگي بدكاران
نويسنده : اونوره دو بالزاك /مترجم : پرويز شهدي
«اونوره دو بالزاك» نویسنده، مورخ، جامعه شناس و اعجوبه فرانسوی در بیستم مه سال 1799 از زنی عصبی مزاج و سخت گیربه نام«لورسالامبیه»“Laure- sallambier” که بیشتر از بیست و یك سال نداشت،به دنیا آمد و چون روز تولدش مصادف با روز عید «سنت اونوره» بود او را« اونوره» نام نهادند. پدر وی «برنارد فرانسوا بالزاک» بود كه در سال 1746در «نوگریك»،“Nougairic” از استان تارن“Tarn “به دنیا آمد و در 9 ژوئن 1829 در پاریس از دنیا رفت.
اونوره كوچك تا سن چهار سالگی دور از زادگاه خویش شهر «تورTours» در نزد دایه ای بهسر برد و وقتی كه هشت ساله شد در 22 ژوئن سال 1807 به مدرسه «واندوم» كه در دست «اوراتورین ها» بود سپرده شد و چندین سال در این مدرسه كه سیصد شاگرد داشت به تحصیل پرداخت. در این مدرسه بیشتر ایام اونوره به مطالعه كتب می گذشت.در این مدرسه بود كه اونوره كوچك «رساله اراده» خود را به رشته تحریر در آورد؛ اما كشیشی كه معلم او بود رساله او را از میان برد و اونوره مورد تمسخر این و آن قرار گرفت.
اونوره دو بالزاك در سال 1813 ناگزیر به آغوش خانواده خود بازگشت. رنگش زرد و اعصابش خسته بود؛ اما این بحران عصبی زود از میان رفت و اونوره كه نشاط و نیروی پیشین خود را بازیافته بود به مدرسه «تور» رفت و یك سال درآن مدرسه به تحصیل پرداخت. «برنارد فرانسوا بالزاك» در سال 1814 با خانواده خود به پاریس رفت، در پاریس اونوره بی درنگ به پانسیون «لوپیتر» پای نهاد و درآن مدرسه با فرهنگ و زبان یونان و روم آشنا گشت. هفده ساله بود كه هوای دانشگاه «سوربن» به سرش زد و به پیروی از گفته های پدرش بر آن شد كه در رشته حقوق تحصیل كند. اونوره مدتی شاگرد وكیل عدلیه شد و سپس به نزد صاحب محضری رفت و در آن ایام شایعه شد كه اونوره جانشین او خواهد گشت؛ اما چنین نشد اونوره از سال 1816 تا 1819 بدین حرفه مشغول بود و از این راه اطلاعات زیادی در مسائل قضائی و اجتماعی کسب کرد.
قمارباز. رمانی از فیودور میخایلوویچ داستایفسکی (1821-1881)، نویسنده روس، که در 1866 منتشر شد. نویسنده خواسته است تجربه تلخی را که درجریان اقامتش در خارج از کشور برای او پیش آمده بود، شرح دهد؛ تجربه¬ای که مبتنی بر عشق او به قمار بود و سبب شد تا او پاک¬باخته و مقروض به روسیه بازگردد. قهرمان رمان، آلکسی ایوانویچ ، داستان خود را تعریف می¬کند. او معلم سرخانه در نزد ژنرالی است که هروقت به خارج از کشور سفر می¬کند در شهر )خیالی( رولتنبورگ اقامت می¬گزیند. آلکسی ایوانویچ سر از پا نشناخته در دام عشق پولینا ، خواهر زن ژنرال، گرفتار می¬شود که با سنگدلی سرشار از بلهوسی با او رفتار می¬کند. یک روز که آلکسی به پول احتیاج دارد،
پولینا 700 فلورن به او می¬دهد و او را می¬فرستد که برای وی رولت بازی کند. در آغاز، بخت با آلکسی ایوانویچ یار است، ولی او می¬خواهد از اقبالی که نصیبش شده است حداکثر فایده را ببرد؛ بنابراین، به بازی ادامه می¬دهد، اما دیری نمی¬گذرد که تمام پولش را می¬بازد. در اثر این باخت تعادل روانی خود را از دست می¬دهد و دچار نوعی هذیان می¬شود. در دور و بر ژنرال دو ماجراجو پرسه می¬زنند: مردی به نام دگریو و زنی به نام بلانش که موفق به تحمیق او شده¬اند و سرش کلاه می¬گذارند. آنها صبورانه، چون جانورانی در کمین شکار، در انتظار ارثیه¬ای هستند که قرار است در صورت فوت عمه مریض ژنرال به او برسد، اما این عمه بی¬خبر و سرزده وارد می¬شود: او آمده است که با دنیای هیجان¬آور و مجذوب¬کننده قمار آشنا شود، و آن را تا مرز شیفتگی لمس می¬کند؛
فیودور میخاییلوویچ داستایوسکی (زادهٔ ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ - درگذشتهٔ ۹ فوریه ۱۸۸۱). نویسندهٔ روس است.
ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهای داستان است. سو رئالیست ها مانیفست خود را بر اساس نوشته های داستایوسکی ارائه کردند.
اکثر داستانهای وی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی است، عصیان زده، بیمار و روان پریش.
زندگی
فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعهای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستانها را در این مکان میگذراندند.
در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانهروزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.
در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغالتحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدریاش به موجب ولخرجیهای مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد.
با ترجمه و انتشار رمان «چراغ ها را من خاموش مي كنم » در آلمان ، بار ديگر نام يكي از نويسندگان زن معاصر ايران بر سر زبان ها افتاده است : زويا پيرزاد. اين رمان را موسسه معتبر انتشاراتي «اينزل - زوركامپ » كه پيشتر كتاب هاي «بامداد خمار» و مجموعه داستان هاي كوتاه «در خلوت خواب » فتانه حاج سيدجوادي را نيز منتشر كرده بود، به چاپ رسانده است . مترجم تمام اين آثار، سوزانه باغستاني است كه خود با دلبستگي و علاقه اي كه به ادبيات معاصر ايران دارد، پيشنهاد انتشار اين كتاب ها را به ناشر آلماني داده است .خسرو ناقد در مقاله حاضر با اشاره اي به نقش زنان در ادبيات ، نگاهي دارد به ترجمه و انتشار دو كتاب از آثار ادبيات داستاني ايران در آلمان كه «زن ايراني » و مسائل زنان را در كانون اصلي خود دارد.
پژوهش پيرامون سرآغاز و پيشينه حضور زنان در عرصه ادبيات داستاني و نقش آنان در توسعه و تكامل اين گستره از ادبيات و نيز تاثيري كه شعر و داستان و رمان شاعران و نويسندگان زن بر فرايند مبارزات اجتماعي و كوشش هاي زنان در جهت احقاق حقوق انساني شان داشته است ، از جمله مباحثي است كه مي تواند موضوع يكي از جالب ترين تحقيقات دانشگاهي قرار گيرد. در كشورهاي اروپاي غربي و آمريكاي شمالي دير زماني است كه چنين مطالعاتي از ديدگاه هايي متفاوت و متنوع صورت مي گيرد و كوشش مي شود تا در كنار نقد و بررسي ادبي داستان ها و رمان ها، به جنبه هاي فرهنگي و اجتماعي آثار نيز پرداخته شود. در اين پژوهش ها نه تنها آثار زنان نويسنده ، بلكه گاه خود نويسندگان و سير زندگيشان موضوع تحقيق قرار مي گيرد و در نتيجه چنين تحقيقاتي است كه تازه روشن مي شود كه شعر شاعر و رمان نويسنده اي در چه مقياسي از رويدادهاي زمانه و تا چه اندازه از زندگي او و هم نسلانش تاثير پذيرفته است و چه بسيارند آثار زنان شاعر و نويسنده و هنرمند كه شفاف ترين آينه حيات اجتماعي و بهترين و گوياترين گواه رويدادهاي تاريخي اند.
جاناتان. ام.شولتز / ترجمه: سروش صحت : شولتز مینویسد: لستر برای سخنرانی در جمع بزرگی حضور به هم رسانیده بود. همه حاضرین جمع از او پرسیدند «آقای لستر به نظر شما ما كی كتاب بخوانیم؟» لستر جواب داد «هر وقت دلتان میخواهد». همه گفتند «دلمان كه همهاش میخواهد ولی كو وقت؟» لستر گفت: چه سوال خوبی واقعا كو وقت/ (WHERE IS THE TIME?)» و بعد مدتی طولانی در سكوت به افق دوردست خیره گشت و سر در جیب تفكر فرو برد. همه گفتند «آقای لستر چرا یه دفعه ناراحت شدید؟». لستر گفت: «ناراحت نشدم». همه گفتند «پس چرا دارید فكر میكنید؟». لستر پرسید «مگه آدم فقط وقتی ناراحته فكر میكنه؟». همه گفتند «بله». لستر گفت «راستش دیروز یا پریروز صبح داشتم رادیو پیام ایران را گوش میكردم (LISTENING) گوینده اخبار نمایشگاه كتاب گفت در كشور فرانسه هر كودك بهطور متوسط در سال 21 كتاب و هر نوجوان سالی 16 كتاب میخواند... داشتم به این فكر میكردم كه آنها وقت از كجا میآورند؟ «همه گفتند «كودكان و نوجوانان بیكارند اگر راست میگویند بگویند بزرگسالان سالی چند تا كتاب میخوانند.» لستر گفت «اتفاقا چند روز پیش داشتم مطلبی از آقای مهدی كرمپور كارگردان خوب ایرانی میخواندم، ایشان نوشته بودند «در روسیه هركس یك لحظه وقت خالی پیدا میكند، بلافاصله كتاب به دست میگیرد حتی اگر آن وقت خالی یك لحظه باشد.» همه گفتند «آقای لستر شاید در روسیه مردم وقت خالی دارند ولی ما كه وقت خالی نداریم از صبح علیالطلوع تا پاسی از شب رفته كار میكنیم.» لستر پرسید «یعنی لابهلای ساعات كارتان هیچوقت خالی ندارید؟» همه گفتند «نه». لستر پرسید «یعنی وقتی سركار هستید یك لحظه هم وقت خالی ندارید؟. «همه گفتند «نه» لستر گفت «یك لحظه كوچك چی؟» همه گفتند «خب اگر هم پیدا شود آن لحظه كوچك را به تلفنهای غیركاری مهم اختصاص میدهیم.»
لستر گفت «غیر از آن دیگر وقت خالی ندارید؟»
همه گفتند «اگر باز هم وقت خالی پیدا كنیم، باز هم تلفن میزنیم.» لستر پرسید: «اگر باز هم وقت خالی پیدا كردید چی؟»، همه گفتند «جدول و سودوكو حل میكنیم.» لستر پرسید «اگر باز هم وقت آزاد پیدا كردید چه كار میكنید؟» همه گفتند «یك كمی با هم درد دل میكنیم.» لستر پرسید «اگر بازهم وقت خالی پیدا كردید چه كار میكنید؟» همه گفتند «درباره فوتبال جزیره و لالیگا و اینكه آخرش رونالدینیو قرار است برود میلان یا اینكه چون میلان فلامینی را از آرسنال خرید دیگر رونالدینیو به میلان نمیرود، حرف میزنیم.» لستر پرسید «اگر بازهم وقت خالی پیدا كردید چه كار میكنید؟» همه گفتند «مینشینیم و درباره لیگ برتر ایران و اینكه اوت دستی انداختن یك كار فوتبالی است یا ضدفوتبالی و اینكه چرا حامد رضاپور موقع اوت (OUT) انداختن پشتك میزند صحبت میكنیم.» لستر پرسید «اگر باز هم وقت اضافه داشتید چه كار میكنید؟« همه گفتند «یه چرتی میزنیم تا ببینیم بعد چی میشه.» لستر به همه حق داد و گفت «قبل از اینكه بیایید سركار وقت ندارید؟» همه گفتند «نه» لستر گفت «خب توی راه كه این همه توی ترافیك هستید كتاب بخوانید.» همه گفتند «توی ماشین اگر كتاب بخوانیم سرمان گیج میرود و تازه تو ماشین كه نمیشه كتاب خواند و تازه تو ماشین میخواهیم دو كلمه با موبایلمان حرف بزنیم و تازه تو ماشین حال كتاب خواندن نداریم. تازه اصلا كو ترافیك؟» لستر پرسید «مگر شما در خیابانهایتان ترافیك ندارید؟» همه با صدای بلند گفتند «نه». لستر گفت «وقتی به خانه میآیید هم وقت كتاب خواند ندارید؟» همه گفتند «نه». لستر گفت «خب پس اصلا كتاب نخوانید و نپرسید وقتی همه به خانه میآیند چه كار میكنند كه وقت كتاب خواندن ندارند». همه از این پاسخ لستر جا خوردند. گفتند: «اینكه نمیشه، ما میخواهیم كتاب بخوانیم.» لستر گفت «پس مشكلتان چیه؟ كه نمیخوانید؟» همه گفتند: «وقت، كو وقت؟ TIME. WHERE IS TIME?).» لستر گفت «چه سوال خوبی، واقعا كو وقت؟»
كتاب پیشنهادی: قلعه مالویل، نوشته روبرمرل، هرچند كه كتاب حجیمی است و كو وقت؟
ویرجینیا وولف virginia woolf در سال 1882 در لندن به دنیا آمد ، در سال 1912 ازدواج کرد و در روز 28
خود را کشت . ازآثارش می توانSussex«ساسکس» lewesمارس 1941 در لیوز
امواج میان پرده ها و یادداشت orlandoفانوس دریایی ، اورلاندوmrs .dakowayمیسیزداکووی
.های یک نویسنده را نام برد
جز به وسیله ی «آب» به هیچ وسیله ای نمی توانست بمیرد . از همان سال 1915 که نخستین
داستان اش انتشار یافت ، آرزو داشت که «در آب انداخته شود » روی امواج بالا و پایین برود و
به این سو و آن سو کشانده شود از «فانوس دریایی » گرفته تا «امواج» در هر یک از داستان
هایش کوشش به کار می برد که به تاثرهایی که جویبار زمان همراه خود می برد دست بیابد اما
موج به دنبال موج می آمد و هم چنان که زندگی در آغوش زمان ناپدید می شود همه چیز در اعماق
اقیانوس ناپدید می شد . دغدغه ی رمانتیک و یرجینیا وولف چنین بود : «برای آن که بتوان به همه
چیز در آمیخت باید خود را در آن میان انداخت » و روزی از روزها –در بهار 1941 – عصا و
.کلاه خود را به دقت در ساحل گذاشت و خود را در آب انداخت
نویسنده کتاب های متعدد در زمینه رمان، نقد ادبی و شعر. درسال 1304 درتبریز به دنیا امده است. دکتری ادبیات انگلیسی دارد. دردانشگاه تهران و دانشگاه های امریکا ادبیات معاصر تدریس کرده است. دارای بیش از چهل کتاب چاپ شده است از جمله هفت رمان، پانزده مجموعه شعر و بیش از ده جلد کتاب نقد و نظریه ادبی است. هم اکنون دکتر براهنی استاد دانشگاه تورونتو کانادا و رئیس انتخابی اسبق کانون نویسندگان کاناداست . اثار براهنی به زبان های انگلیسی المانی، فرانسه، عربی، ترکی، اسپانیولی ترجمه شده است براهنی در تاریخ معاصر در قدوقواره بسیار بلندی ظاهر شده است. دانش بسیار وسیعش، نقدهای فراوان و عمیقش، رمان های بزرگ و مشهورش، شعر ها و تئوری های ادبیش او را به چهره ای شاخص تبدیل کرده است. علاوه بر این براهنی یک فعال اجتماعی سیاسی در داخل و خارج کشوربوده است. او در سال 1347 از اولین موسسان کانون نویسندگان ایران بود. در سال 1353 به خاطر حمایت از مخالفان در زمان شاه دستگیر و زندانی و شکنجه شد. بعد از یکسال ازاد شد و به امریکا رفت و رئیس کمیته برای ازادی هنر و اندیشه در ایران شد. همزمان با انقلاب به ایران برگشت و فعالیت های خود را ادامه داد. او در تشکیل مجدد کانون نویسندگان ایران نقش بسزایی داشت.کتاب آزاده خانم و نویسندهاش با عنوان فرعی آشویتس خصوصی دکتر شریفی، اثر این نویسنده است.
رضا براهنی (۱۳۱۴) نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ایرانی است. او عضو کانون نویسندگان ایران و رئیس سابق انجمن قلم کانادا است.آثار او به زبانهای مختلف از جمله انگلیسی، سوئدی و فرانسوی ترجمه شدهاست.
حنيف قريشي نويسنده پاکستاني در رمان نزديکي در بستر روايي و سيال با تردستي رشک برانگيزي به خوبي به اين هدف نزديک شده است. لحظه حال روايت آغازي است دراماتيک و ورود به داستان را براي خواننده هموار و کشش مند کرده است؛ «امشب غمگين ترين شب زندگي من است. چون دارم مي روم و قرارم نيست که برگردم... فردا صبح وقتي زني که شش سال است با او زندگي مي کنم سر کار رود... خرت و پرت هايم را در چمداني مي ريزم و از خانه بيرون مي زنم.» (ص 9)... چمداني که به اندازه تنهايي من جا دارد... راوي در اين رمان به نقد خود مي پردازد. شکافتن درونيات و ذهنيات يک مرد تا جايي که از مرز صداقت و روراستي مي گذرد. محاکمه و محاکات انساني که رودرروي دنياي درون و برون ايستاده است. بي شک شهامت و اعتماد به نفسي کم نظير و تکان دهنده مي خواهد. حنيف قريشي در يک روايت ساده توام با بازگشت هاي کوتاه و پراکنده توانسته مردي را که در سال هاي پس از جنگ نماينده نسلي گمشده است و در پروسه زماني دهه هاي شصت و هفتاد به تصوير بکشد؛ مردي خود را با محيط بيگانه احساس مي کند و نهايتاً در دهه نود با فضا و موقعيت هاي سياسي نامتجانس و در تعارض است که در شکل گيري اين رخداد درگيري و چالش اين مرد با درونيات و ذهنيات خود بيشترين انگيزه داستاني و در کل پلات داستان شکل مي گيرد.
چهارصد سال تاريخ رمان بدون «ژاك قضا و قدري و اربابش» كه به حق در كنار رمان هايي چون «دن كيشوت» و «اوليس» جاي دارد، كامل نيست. به احتمال زياد، «ديدرو» اين رمان را بين سال هاي 1765 تا 1784 ميلادي نوشته است. مشكل بتوان «ژاك قضا و قدري» را در قالب ادبي خاص گنجاند. شايد بتوان آن را برداشتي كاملا شخصي از ژانر «پيكارسك» دانست و تا حدي وامدار سنت «دن كيشوت». در اين رمان چند لايه، «ديدرو» هشيارانه و با زبان طنز به تقليد معيارها و شگردهاي معمول آثار تخيلي مي پردازد تا آنها را به تمسخر بگيرد و نفي كند؛ به همين دليل است كه اين اثر او را «ضد رمان» خوانده اند. او از همان بدو رمان، فضايي را خلق مي كند كه پيش از او در تاريخ رمان نويسي ديده نشده است. در واقع مي توان ادعا كرد كه سنت گريزي، ساختار پيچيده، بي نظمي استادانه، آوردن داستان در داستان، پارادوكس ها و تضادهاي گستاخانه، آميزه طنز و تخيل براي مبارزه با جهل و خرافات و كوته بيني، از ويژگي هاي منحصر به فرد اين رمان است؛ رماني كه نمونه اي از داستان نويسي مدرن به شمار مي آيد. ترجمه خوب و روان خانم «مينو مشيري» از اين اثر، كتابي جذاب و خواندني در اختيار فارسي زبانان علاقمند به ادبيات جهان قرار داده است.
مينو مشيري مترجم، نويسنده، پژوهشگر ادبيات قرن هيجدهم فرانسه، منتقد سينمايي و روزنامهنگار، در تهران به دنيا آمد و تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه ژاندارك به پايان برد و براي ادامه تحصيل به انگلستان سفر كرد. از دانشگاه اكستر فوقليسانس زبان و ادبيات فرانسه (قرن هيجدهم، عصر روشنگري) و فوقليسانس زبان و ادبيات انگليسي دريافت كرد و در بازگشت به ايران به ترجمه كتاب نوشتن مقالههاي مختلف در نشريات گوناگون پرداخت.
وي ترجمههاي گوناگوني از انگليسي و فرانسه به فارسي و بالعكس انجام داده است.
از جمله ترجمههاي او از فارسي به انگليسي و فرانسه ميتوان به داستانهاي كوتاهي از كيارستمي، فيلمنامههاي بماني و مهمان مامان از مهرجويي و رمان باغ بلور و فيلمنامه سيب از مخملباف اشاره كرد. وي همچنين آثاري از ماركز، سولژنيتسين، فلوبر و برنارد شاو را براي مجموعه نسل قلم و همچنين «داستان دو شهر» از چارلز ديكنز، «هدا گابلر»از هنريك ايبسن، «راهنمايي انتقادي اوژني گرانده» و «بابا گوريو» از لسلي شپارد، «عصر بيگناهي» از ايديث وارتن، «كوري» از ژوزه ساراماگو، «زندگي و زمانه مايكل ك» از جي.ام.كوتسيا را به فارسي برگردانده است.
رمان «كوري» با ترجمه او به تازگي به چاپ سيزدهم رسيده است.
ژاك قضا و قدري را انتشارات فرهنگ نشر نو در 359 صفحه با قيمت 6500 تومان به بازار كتاب عرضه كرده است.
زماني «آلبر کامو» در نقد رمان «تهوع» ژان پل سارتر، تعبيري را به کار برد که اکنون در نقد بسياري از رمان ها و قصه هايي که نويسندگان شان هنگام نوشتن، ايده يي نسبتاً روشن و از پيش انديشيده در ذهن داشته اند، کاربرد دارد حتي شايد در نقد برخي آثار خود «آلبر کامو». اين تعبير، «انگشت زخمي نمايان در داستان» بود. «کامو» مي نويسد؛ «رمان چيزي نيست مگر فلسفه يي که در قالب تصاوير بيان شده باشد. در يک رمان خوب، فلسفه در تصاوير محو مي شود و طرح داستان از اصالت مي افتد و رمان هم از زندگي.» (نقل از تفسيرهاي زندگي ويل دورانت به ترجمه ابراهيم مشعري) در واقع، اين «انگشت زخمي» که «کامو» از آن سخن گفته، اشاره دارد به ايده يي که نويسنده تمام عناصر و حوادث قصه خود را آگاهانه در جهت اثبات آن به پيش مي راند و اين اتفاق معمولاً در آثاري رخ مي دهد که در آنها نويسنده تقريباً به طور کامل و به نحوي مقتدرانه بر متن مسلط است آنچنان که هيچ کجاي متن بيرون از کانون اين تسلط مقتدرانه قرار نمي گيرد و بدين ترتيب امکان پيش افتادن متن و بيرون زدن آن از حيطه آگاهي و اقتدار نويسنده به حداقل مي رسد و «انگشت زخمي» درست همين جا نمايان مي شود و با نشان دادن مسيري که قصه بايد طي کند، اجازه هيچ گونه تخطي به عناصر قصه نمي دهد.
البته اين نوع داستاني مبتني بر ايده يي مشخص، زمين تا آسمان فرق دارد با نوع نازلي از قصه نويسي که محدوديت هايش نه برآمده از روشني يک ايده در ذهن نويسنده، که برآمده از آموزه هاي نخ نما و تکراري فرمي و تکنيکي است که نويسنده مي کوشد خلاء هرگونه ايده و خلاقيتي را با آنها پرکند که اين البته کوششي است از پيش شکست خورده و هيچ ربطي به آنچه «کامو» در مورد اثري چون «تهوع» سارتر نوشته است، ندارد و همچنين هيچ ربطي به آثار نويسنده يي چون «آرتور شنيتسلر» که يکي از نويسندگاني است که مي توان آثارشان را از جنبه ارتباط آنها با ايده يي روشن و از پيش انديشيده بررسي کرد.
طنز، عشق، تقدير
نمايشنامه «ژاك و اربابش» را منتقدان اروپايي مانيفست «خشم انسان بر جبر و تقدير» ميدانند. «كوندرا» در مقدمه اين كتاب ادعا كرده است اين كتاب يك «وارسيون» است و او در نوشتن اين نمايشنامه به شاهكار «دني ديدرو» يعني «ژاك قضا و قدري» گوشه چشمي داشته است.\
«كوندرا» در مقدمه اين كتاب به دلايل اهميت رمان «ژاك قضا و قدري» اثر «ديدرو» اشاره ميكند و آن را يك شاهكار ديده نشده در ادبيات جهان به شمار ميآورد.
او با تاكيد بر اين كه نمايشنامهاش يك تقليد از كار «ديدرو» است هرگونه تقليد و بازنويسي در ادبيات را بيحاصل ميشمارد و مينويسد: «هدفم دفاع از بكارت واجب الحرمت آثار هنري نيست، حتي شكسپير هم آثاري را كه ديگران خلق كرده بودند بازنويسي كرد.
او به هر حال «اقتباس» نكرد؛ او از يك اثر به عنوان مضموني براي وارياسيونهاي خودش و وارياسيونهايي كوندرا در حوزه رمان نويسندهاي نامآور است اما با نوشتن تنها نمايشنامهاش نشان داد آنجا كه سنت قصهگويي و ساختار دراماتيك با هم پيوند پيدا كند؛ شاهكاري مثل «ژاك و اربابش» نوشته مي شود كه خود نويسنده بيچون و چرايشان بود استفاده ميكرد...» (صفحه 12)
رمان کوری در سال 1995 به انتشار رسید و در این زمینه خود نویسنده ادعا می کند کوری موجود در این شهر کوری واقعی نیست ، تمثیلی است ، کور شدن عقل و فهم انسان است ، او در این کتاب عمیقاً به عدالت اجتماعی احترام گذاشته است و عقل سلیم به همراه با خرد و تزکیه ی روح و جسم را تنها چاره ی پایداری هر جامعه ای عنوان کرده است .
ژوزه ساراماگو سال 1992 در خانواده ای تنگدست در تزدیکی شهر لیسبون به دنیا آمد و اولین رمانش را در سال 1947 به نام «کشور بی گناه» منتشر کرد ، به دلیل تنگدستی قادر نبود تحصیلات دانشگاهیش را به پایان برساند ، اما او 35 سال انتظار کشید تا سرانجام در سال 1982 پس از انتشار رمان «بالتازار و بلیموندا» به موفقیت ادبی و شهرت دست یافت که این رمان داستانی تخیلی است که در دوره ی تفتیش عقاید اتفاق می افتد و جنگ میان کلیسا با مردم را که از درونمایه های مورد علاقه ی ساراماگو است را نشان می دهد ، فدریکو فلینی کارگردان مشهور سینما نیز رمان اخیر را بهترین رمانی که تا بحال خوانده است عنوان کرده است.
طی دیکتاتوری 41 ساله ی سالازار در پرتقال او جبه ی مبارزه را انتخاب کرد و هنوز هم بر سر عقاید خود باقیست ، او سپس در سال 1984 رمان « سالگرد مرگ ریکاردو» را به رشته ی تحریر در آورد که رمانی سورئالیستی در مورد زندگی یک پزشک شاعر است و همزمان با او به قدرت رسیدن فاشیسم را در سال 1936 به تصویر در می آورد و از مردم پرتقال به دلیل سکوتی که در برابر دیکتاتوری سالازار در پرتقال کرده بودند به سختی انتقاد می کند ، ساراماگو در همه ی رمانهایش تاریخ و باور های کشور پرتقال را از دیدگاهی کاملاً انتقادی نگاه می کند و در این مورد پرفسور کارلوس ریس - رئیس و استاد ادبیات دانشگاه کویمبرا – در مورد او می گوید : « او به رویدادها و قهرمانان گذشته ی پرتقال می نگرد و نشان می دهد که رمان قادر است تاریخ را بازنویسی و ثابت کند که تنها تفسیر ، فقط یک متن رسمی تاریخ نیست » .
نویسنده: ام شولتز ، مترجم: سروش صحت : آیا هر كتابی ارزش یكبار خواندن را دارد؟ مطمئنا نه، كتاب و هر نوشته دیگری را باید انتخاب كرد. مطلب زیر پاسخی به مخالفین این جواب است. ریچارد لستر وجود خارجی ندارد به این ترتیب احتمال آنكه جاناتان ام شولتز نیز وجود خارجی نداشته باشد منتفی نیست و فرض این مسئله كه این مطلب ترجمه نشده باشد نیز دور از ذهن نخواهد بود بهخصوص اگر بدانیم مترجم این مطلب به زبانی جز زبان مادریاش تسلط كافی ندارد این شك به مرز یقین میرسد. مارك ادوارد (كه او نیز وجود خارجی ندارد) در مقالهای كه در روزنامه لیترچر لزت به چاپ رسید (این روزنامه نیز وجود خارجی ندارد) نوشته است: لستر برای اولین بار این نكته را روشن كرد كه شخصی به نام ارنست همینگوی وجود نداشته است و مرد دیگری كه بهشدت شبیه همینگوی بوده خودش را به جای ارنست همینگوی خالق وداع با اسلحه معرفی میكرده است. بلافاصله پس از چاپ مطالعات لستر، مقالات فراوانی برای اثبات موجودیت همینگوی به چاپ رسید اما محكمترین دلیل برای اثبات همینگوی این بود كه همینگوی در آن زمان زنده بود و برای نشان دادن اینكه همینگوی وجود دارد دلیل محكمی به نام ارنست همینگوی وجود داشت. با این همه لستر مدعی بود كه این همینگوی، آن همینگوی نیست و این مرد خودش را جای همینگوی واقعی كه وجود خارجی ندارد جا زده است. به این ترتیب بحث پیرامون وجود یا عدم وجود همینگوی به بحث اصلی در محافل ادبی... ادامه بدهم یا قبول كردید هر مطلبی ارزش یكبار خواندن را ندارد. كتاب پیشنهادی برای خواندن «وداع با اسلحه» نوشته ارنست همینگوی.
هانری دروش؛ جامعهشناس عابر مرزها سینا چگینی: «دین عظیمترین اتوپیاست. بدین معنا كه عظیمترین متافیزیكی است كه در تاریخ ظهور كرده است چراكه دین بزرگترین تلاش جهت آشتی تناقضات واقعی زندگی تاریخی در شكل اسطورهای است.» آنتونیو گرامشی زندگی هانری دروش (Henri Desroches) در سه كلمه خلاصه میشود: فقر، عشق، همبستگی. فقر او را به سوی برابری كشاند، عشق امیدوارش كرد، هرچند امیدی در قعر ناامیدی، و همبستگی او را مدیون جامعه ساخت و تا دم مرگ پایبند به عمل اجتماعی. تولد دروش در روستایی به نام روآن در سال 1914 در یك خانواده رعیتی با پدر و مادری كارگر بود. او شبانی كودك بود با گله كتابهایش كه گله هر روز او را تا ارتفاع كوهها بالا میبرد. زندگی و تحصیل دروش بدون كمك كلیسا ممكن نبود. تجارب كودكی او باعث شد بعدها او از كشیشی به كارگری و از تدریس به تشكل و در نهایت شاعری روی آورد و به حوزههای مختلف شعر و قصه و فلسفه و جامعهشناسی سرك بكشد. كمكهای مالی كلیسا به دروش سبب شد او كشیش شود و در 18 سالگی در حوزهای الهیاتی- فلسفی به نام «استودیوم» به تحصیل همزمان فلسفه، تاریخ و جامعهشناسی بپردازد. مدتی نگذشت كه به دلیل تشریفات غذایی كلیسا و موعظههای اغراقآمیز كشیشان و اثبات شبهعلمی خداوند از كلیسا برید و به فرقه دومنیكنها پیوست كه در فقر به تبلیغ میپرداختند و از همه مهمتر اینكه هیچ حلقهای اعم از ساعت مچی، گردنبند یا انگشتر كه دور آنها حلقه بزند به خود نمیبستند بهخصوص كه دروش یقهاش دیگر مثل كشیشها دور گردنش حلقه نمیزد و میتوانست یقهاش را باز بگذارد.
۱
راه حل
بعد از جنبش ١٧ يولي
به دستور دبير کانون نويسندگان
در خيابان استالين اعلا ميه هائي پخش كردند
كه در آنها نوشته شده بود كه ملت
اعتماد دولت را به سخره گرفته است
و حالا بايد زحمتي مضاعف بكشد
تا آن را دوباره كسب كند.
آيا بهتر نيست
كه دولت ، ملت را منحل كرده
و به جاي آن ملت ديگري را انتخاب كند؟
۲
تعويض چرخ
كنار خيابان نشسته ام
و راننده چرخ ماشين را تعويض مي كند.
من تعلق خاطر ندارم به مكاني كه از آنجا مي آيم
و تعلق خاطر ندارم به مكاني كه مي روم.
پس چرا تعويض چرخ را با اين همه
نگرانی مینگرم؟
اگر چه بورخس، نويسندهی آرژانتيني، صدها شعر سرود و داستان نوشت و مقاله منتشر كرد، ولي او رماني ننوشت. بورخس را ميتوان يكي از نويسنده گان جهان سوم به شمار آورد. او براي ادبيات كشورش همچون يك بزرگ علوي براي ماست. بورخس چون هومر نيمي از عمر طويل خود را كور و نابينا بود. او در جواني زير تأثير ادبيات انگليسي واقع گرديد، چون مادربزرگاش تبعهی انگليس بود. از نظر سياسي بورخس ضدفاشيسم و مخالف حكومت پرون در كشورش بود. او ضدمبارزهی مسلحانه در آمريكاي لاتين به رهبري چه گوارا نيز بود. شايد به اين دليل سوسياليستها او را نويسندهاي راستگرا ميدانستند. منتقدان ميگويند، گرچه بورخس ناسيوناليست نبود، ولي به دموكراسي هم باور نداشت. بورخس خود مدعي بود كه در جواني مدتي آنارشيست و پاسيفيست بود و در تمجيد از انقلاب اكتبر در شوروي شعر سروده و در مجلات آن زمان منتشر كرده است.
خورخه لوئیس بورخس (1986 - 1899) در آخرین سال حیات خود به توکیو ژاپن و میلان ایتالیا سفر کرد و در محافل مختلف به سخنرانی پرداخت. آخرین گفتارهای این نویسندهی آرژانتینی به تازگی در کتابی به نام "زندگی شعر" در ایتالیا و به زبان ایتالیایی منتشر شده است. یکی از گفتارهای وی با اندکی تلخیص و به نقل از مهر، از نظر میگذرد:
"من به جنبشها و مکتبهای ادبی هیچ علاقهای ندارم؛ بلکه به فردیت ادبی معتقدم. به دورههای تاریخی شعر فکر نمیکنم. شعر در درون من میجوشد. هیچ وقت خودم را آزار نمیدهم که اعضای یک مکتب را بشناسم یا به قرنی وابسته باشم. اگر کمدی الهی را بخوانم به قرون وسطی و همچنین به قرن 13 یا 14 فکر نمیکنم؛ بلکه به ویرژیل، دانته، برونتو لاتینی، پائولو، فرانسکا و اولیس و... فکر میکنم.
امروز رویکردهای تاریخی متفاوتی رایج شده است ولی من حس تاریخی ندارم. شوپنهاور که در نظرم فیلسوف بزرگی است میگوید: «تقلا در تاریخ و حس تاریخی به تماشا کردن ابرها میماند که در آن شکلهایی از حیوانات، اشکال کوهها و کشتیها و دریاچهها دیده میشود. من تاریخ را رویایی بلند میبینم؛ اما این رویایی است که رویاپرور ندارد و خودش، خودش را در سر میپروراند بدون آنکه مقصدی داشته باشد.»
زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیمکرهای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیمکره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف میکند، چیزی که بنوعی احساس فشار و مکان را تشدید میکند. دیواری آنرا از وسط نصف میکند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمیرسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آنرا آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خالخال آمریکای جنوبی] هست که با گامهای منظم نامرئی، زمان و مکان زندانش را اندازه میگیرد. همسطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجرهی عریض نردهداری تعبیه شده است. در ساعت بیسایه [ظهر] دریچهای در بالا باز میشود و زندانبانی – که با گذشت سالها بتدریج تکیده شده – قرهقرهای آهنی را راه میندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزههای آب و تکّههای گوشت را برای ما پائین میفرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه میکند؛ این لحظهایست که من میتوانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سالهایی را که در ظلمت گذراندهام، نمیدانم. من پیش از این جوان بودم و میتوانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز اینکه در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کردهاند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومیرفت، سینهی قربانیان را شکافتهام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمیتوانم از میان گرد و خاک بلند شوم.
شبِ آتشسوزی هرم، مردانی که از اسبهای بلند پیاده شدند، مرا با آهنهای گداخته شکنجه کردند تا مخفیگاه گنجی را برای آنان فاش کنم. در مقابل چشمانم تندیس خدا را سرنگون کردند، ولی او هرگز مرا رها نخواهد کرد و من در زیر شکنجهها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا کردند، استخوانهایم را شکستند و مرا از ریخت انداختند. بعد در این زندان بیدار شدم که دیگر تا پایان زندگی فانیام آنرا ترک نخواهم کرد.
کابوس هاي نويسنده بزرگ
ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» به مناسبت چهلمين سال انتشارش، ويژه نامه يي را در آخرين ماه سال 2006 منتشر کرد که گلچيني بود از گفت وگو هاي مجله با نويسندگان بزرگ دنيا در طول چهل سال فعاليتش و درباره معروف ترين اثرشان. گفت وگو با «خورخه لوئيس بورخس» هم در هفتاد و دومين شماره «مگزين ليته رر» که ژانويه 1973 انجام شده بود، منتشر شده و حال براي دومين بار در اين ويژه نامه به چاپ رسيده است. محور اصلي اين گفت وگو کتاب «الف و داستان هاي ديگر» است و «بورخس»، که آدم باحوصله و شوخ طبعي است، به سوالات پاسخ مي دهد و هر از چند گاهي هم با يک «نه؟» گفتن، دنبال تاييد گرفتن حرف هايش از مصاحبه کننده است.
«بورخس» خود درباره «الف» مي گويد؛««الف» تقليدي نامحسوس از دانته است. دلم مي خواست «آرژنتينو دانيه ري» را خيلي ساده درست مثل «ويرژيل»، که شخصيت با نمک و مضحکي دارد، خلق کنم. حتي نام «بئاتريس» را تغيير ندادم و خودم را جاي دانته نشاندم ... بعدش حس کردم که اين کارم حسابي مسخره مي شود غبورخس مي خنددف و البته يک چيزي را هم بايد بگويم، که مطمئنم بي شک هيچ چيز درباره اش نمي دانيد. نام هايي که در داستان هايم استفاده کرده ام همه نام هاي اشخاص واقعي اند. اغلب، افراد خانواده ام. کلي اسم تو خانواده ما وجود دارد و من هم ازشان استفاده کردم. مادرم از اين کار خوشش نمي آمد، فکر مي کنم که بيشتر مي ترسيد از اين کار. البته اسم خودش را هم استفاده کرده بودم. خيلي هم دلم مي خواست از آدم هايي که مي شناختم در داستان هايم کاريکاتور خلق کنم. ( البته با تغيير اسمشان). «کارلوس آرژنتينو دانيه ري» داستان «الف» هم واقعاً وجود دارد، يکي از دوستانم است. البته کمي غلو کردم و کمي مسخره تر نشانش دادم. اما در کل خودش بود. مادرم اين کار را بدجنسي مي دانست، اما در کل چيز خاصي نبود، آنقدر ها هم معلوم نبود و اتفاقاً خود دوستم از داستان خوشش آمد و کلي تبريک گفت.»
منتقد ها هم بويي نبردند از اين ماجرا؟
نه. هيچ کس به اين موضوع توجهي نکرد. چون او هم آنقدر ها آدم مهمي نبود، شاعر بزرگي نبود که.
خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)که اسم کاملش خورخه فرانسیسکو ایزیدور لوئیس بورخس آکهوودو است، در 14 ژوئن (24 آگوست) 1889 در بوینسآیرس در محله پالرمو که به چاقوکشیهایش شهرت داشت، به دنیا آمد. پدرش وکیل و استاد روانشناسی بود و البته یک خواننده حرفهای ادبیات. «دوست داشت که نویسنده باشد، اما بیشتر آنارشیستی بود فسلفی.» مادرش هم زنی تحصیلکرده و کتابخوان بود که چندتایی کتاب انگیسی را هم به اسپانیایی ترجمه کرده بود. خانوادهاش مخلوطی از نژادهای گوناگون سرخپوست، اسپانیایی، پرتغالی، ایتالیایی و انگلیسی بودند و «پدرم سخت به تبار انگلیسیاش مینازید.» پدربزرگهای پدری و مادریاش، هر دو نظامی بودند و در جنگهای داخلی آرژانتین جنگیده بودند. «تا سالها احساس شرم میکردم، چون مثل فامیلهایم نظامی و اهل عمل نبودم و فقط بلد بودم حرف بزنم.»
بورخس نخستین آموزشها را از پدرش گرفت. «پدرم خیلی باهوش، و مثل همه مردهای باهوش خیلی مهربان بود. یک روز به من گفت که باید خوب به سربازان، یونیفورمها، پادگانها، کلیساها و قصابیها نگاه کنم. چون این چیزها به زودی از بین میروند.» هنوز خواندن و نوشتن اسپانیایی را یاد نگرفته بود که زبان انگلیسی را آموخت. یک روز به کتابخانه پدرش رفت و سالهای سال بعد در اواخر عمرش گفت که «گاهی فکر میکنم که هرگز از آن کتابخانه بیرون نیامدهام.» اولین کتابهایی که خواند "هکلبری فین" (مارک تواین)، "جزیره گنج" (استیونسون)، "دونکیشوت" (سروانتس)، "داستانهای برادران گریم"، "هزار و یک شب" و "انجیل" بود. یک روز هم به "دایرةالمعارف بریتانیکا" برخورد. «آن روز واقعاً بخت با من یار بود. جلد مربوط به حرفD را برداشتم و توانستم شرح حالی بسیار عالی از دریدن (نمایشنامهنویس و طنزپرداز انگلیسی قرن هفدهم) بخوانم. همچنین مقالهای مفصل درباره کشیشهای اهل سِلت و مقالهای هم در مورد شیعیان دروزی (فرقهای از شیعیان لبنان که قائل به تناسخند) .
مرزها
سطری از ورلن هست که هرگز بخاطر نخواهم آورد
خیابانی هست نزدیک که پاهایم را از رفتن بدان بازداشته اند
آینه ای هست که مرا برای آخرین بار دیده است
دری هست که من آن را تا پایان جهان بسته ام
در میان کتاب های کتابخانه ام (من می بینمش)
کتابی هست که هرگز آن را نخواهم گشود
در این تابستان پنجاه ساله خواهم شد
مرگ می فرسایدم، بی وفقه.
· همدست
وقتی به صلیبم می کشند، من باید صلیب و میخ ها باشم
وقتی جام را به دستم می دهند، من باید دروغ باشم
وقتی در آتشم می افکنند، من باید دوزخ باشم.
من باید هر لحظه ی زمان را نماز بگزارم و سپاسگزارش باشم
من از همه ی اشیاء تغذیه می کنم.
وزن دقیق کائنات، تحقیر، هیاهو
من باید مدافع زخم های خود باشم.
نه شفا می طلبم و نه بیماری
من شاعرم.
· شاعری کوچک
مقصد فراموشی ست
من زود آمده ام.
· کویر
فضای بی زمان
ماه به رنگ شنزار است.
اکنون، درست در این لحظه
مردان متاروس و ترافلگار
می میرند.
· زندانی
یک سوهان
نخست در آهنین بزرگ
روزی آزاد خواهم شد.
ترجمه: احمد ميرعلايي
دشنه اي در كشويي آرميده است.
آخر قرن گذشته در« تولدو »ساخته شد. «لوئيس مليان لافينور» آن را به پدرم داد، پدرم آن را از «اروگوئه» آورد. «اواريستو كاريه گو» يكبار آن را به دست گرفت.
هر كه را چشم بدان افتد وسوسه مي شود كه دشته را بردارد و با آن بازي كند، چنانكه گويي هميشه به دنبال آن ميگشته است. دست به سرعت قبضه منتظر را مي گيرد و تيغه نيرومند و مطيع با صداي خفيفي به درون غلاف مي لغزد و بيرون مي آيد. اين خواست دشنه نيست.
اين دشنه چيزي بيشتر از يك مصنوع فلزي است، مردان آن را با هدفي واحد در سر طرح كردند و شكل دادند . دشنه اي كه ديشب در « تاكوآرميو » در تن مردي فرو رفت و دشنه هايي كه بر سر «سزار » باريد، همه به شيوهاي جاودانه يك دشنهاند. دشنه ميخواهد بكشد، مي خواهد خون ناگهاني بريزد.
در آشويي از ميز تحرير من، در ميان چرآنويس ها و نامه هاي قديمي، رؤياي ساده ي ببري اش را به خواب مي بيند و
باز به خواب مي بيند وقتي به دست گرفته مي شود، دست جان مي گيرد چون فلز جان مي گيرد. هر بار كه لمس شود خود را در تماس با قاتلي حس مي كند كه براي او ساخته شده است.
گاهگاه دلم براي آن ميسوزد. چنان نيرو و يك رنگي، و با آن غرور اين چنين آرام و معصوم، و سال هايي كه ميگذرند، بي اعتنا.
گرچه مرا بهخشونت کُشت اما هنوز بهاو ايمان دارم. (سوره ايوب ۱۵:۱۳)
نامم اُتوديتْريش زورلينده است. يکی از اجدادم، کريستوف زورلينده، در نبردِ سواره نظامی که منجر بهفتح زورنْدورف شد، جان باخت. پدرِ پدربزرگِ مادریام، اولريش فورکِل، در اواخر سال ۱۷۸۰ در جنگل مارش نُوار، در ناحيه فرانک - تايرور بهقتل رسيد. پدرم کاپيتن ديتريش زورلينده در سال ۱۹۱۴ با فتح نامُور و دوسال بعد با عبور از دانوب، شهرت يافت.۱ از خودم بگويم، بهعنوان شکنجهگر و قاتل اعدام خواهم شد. دادگاه عادلانه عمل کرد؛ من از همان آغاز، خود را مجرم قلمداد کردم. فردا وقتیکه ساعتِ زندان، نُه ضربه بنوازد، بهقلمروِ مرگ، قدم نهادهام. حال که بهسايههای نياکانم بسيار نزديک شدهام، طبيعی است که بهآنان بينديشم؛ بهگونهای، من خود، از اجداد خويشتنم.
در خلال محاکمه، که خوشبختانه کوتاه بود، سکوت کردم. کوشش در مُحق جلوه دادنم در آن زمان، جلو رأی دادگاه را میگرفت و ممکن بود حمل بر بُزدلیام شود. اما حالا همه چيز تغيير کرده است؛ در شب اعدامم میتوانم بدون ترس سخن بگويم. تقاضای عفو نمیکنم، زيرا خود را گناهکار نمیدانم. اما میخواهم ديگران وضع مرا درک کنند. کسانی که بهشنيدن حرفهای من رغبتی داشته باشند، تاريخ آلمان و تاريخ آتیِ جهان را خواهند فهميد. میدانم، مواردی چون مورد من، که اکنون استثنايی و حيرتانگيزاست بهزودی بهموردی عادی بَدَل خواهد شد. فردا خواهم مُرد، اما من نمادی از نسلهای آيندهام.
خورخه لوئیس بورخس (به اسپانیایی: Jorge Luis Borges) (۱۸۹۹ - ۱۹۸۶) نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی از برجستهترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت وی بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است.
از کودکی تحت پرورش محیط خانه از علاقهمندان جدی ادبیات شد. سالها بعد به عنوان استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه بوئنوس آیرس منصوب شد. قبل از آن رئیس کتابخانه ملی آرژانتین هم بود.
وی هیچ گاه به گونه ادبی رمان علاقهای نداشت. داستان کوتاههای وی انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کرد. بعدها منتقدین از وی به عنوان نویسنده پست مدرن نام بردند.
با اینکه بارها نامزد جایزه نوبل ادبیات شد اما هیچگاه آن را دریافت نکرد.
برخی از آثار او نیز به فارسی ترجمه شده است.
آثار ترجمه شده به فارسی
ویرانههای مدور - احمد میرعلائی
الف و چند داستان دیگر - احمد میر علایی
کتابخانه بابل - کاوه حسینی
اطلس - احمد اخوت
هزارتوهای بورخس - احمد میرعلائی
داستانهای کوتاه
دشنه
رمان برۀ گمشدۀ راعی، شرح زندگیِ شخصيتهايی است که ازنگاه راعی راوی رمان ديده میشوند. راوی رمان برخی از شخصيتها را میشناسد يا در فرصتی کوتاه با شتاب از کنارشان گذشته است بیآنکه فراموششان کند. و برخی دیگر شاید زائيدۀ خيال اويند.
راعی مردی است مجرد، دبير دبيرستان واهل کتاب و قلم. در آپارتمان کوچکی بهتنهايی زندگی میکند و هرروز زنی، حليمه، برای نظافت و آشپزی بهخانهاش می رود. گرچه راعی سخت درگير ذهنيات خويش است اما آنچه را که در اطرافش میگذرد بهخوبی میگيرد و در حافظه ثبت میکند.
نويسنده در فصل اوّل رمان، در پوست راعی فرومیرود و ذهن و نگاه او را بهخواننده میشناساند. گلشيری در اين بخش موفق شده است تا روابط راعی را در ارتباط با ساير شخصيتهای رمان، از سطح بهعمق بکشاند و آنها را ـ نه در وضعی که راعی شرح میدهد، که در گذر از ذهن و درون راعی نمايش دهد و همواره خواننده را در دو بُعد جهان بيرون و درونِ نويسنده- راعی نگه دارد.
راعی در کلاس درسش، داستان شيخ بدرالدّين، مردی زاهد را تعريف میکند که عمری را بهعبادت و رياضت گذرانده است و راه و روش ديگری جزسياق سنّت نمیداند. شيخ بهسنگسار کردن زنی زناکار فتوا داده است و خود نيز در انجام عمل، مُقْدم بوده است. امّا از آن پس، لحظهای تصوير زن، با چانه شکسته و خون چکان، او را ترک نمیکند. زن، گاه نور مطلق است و گاه موجودی زمينی، گاه بههيأت خيرالنساء زن مرده شيخ ظاهر میشود و گاه همان زن زناکار است که زير بارانِ سنگ، شيخ را ملامت میکند. حتی بخششِ روزانه «دو قرص نان جوين» بهدستی که دری را میگشايد نيز نمیتواند خاطره چهره مسخ شده و نگاه سرزنشبار زن را پاک کند. شيخ بهسياق سنّت عمل کرده است: مثل همۀ سالهايی که با زنش بود، بیآنکه خال چانه او را ديده باشد.
جُبّهخانه، مجموعه داستان، هوشنگ گلشيری، انتشارات کتاب، چاپ اول، تهران ۱۳۶۲
"جُبّه خانه" مجموعه يک داستان بلند و سه داستان کوتاه است. هوشنگ گلشیری در ابتدای کتاب يادداشتی بدين مضمون میگذارد:
"جُبه خانه در عصر قاجار به معنی اسلحهخانه و همه ملزومات متعلق به آن بوده است، اما ما در اصفهان بهجايی میگوئيم که از البسه و اشياء عتيقه پر باشد..." و در انتهای يادداشت آمده است: "...من از سمبل و تمثيلسازیهای معمول سخت بيزارم که اگر شيوهای را بپسندم زبان عبارت نيست، که کار اهل ظاهر بود؛ زبان اشارت است که پيشينيان میگفتند: "کار اهل باطن" است و ما میگوئيم: کار دل و حس و عاطفه است و حاصل هم فقط نبايد "اشارت" بدين و يا آن اجزای واقعيت معروض زمان باشد، بلکه خود بايد واقعيتی يا حقيقتی قائم بالذّات شود تا بتواند از قيد زمانه بگذرد يا حتی از قيد منيّت ما که خود نيز معروض زمانهايم."
آنچه در زير میآيد تنها نقد و ارزيابی داستان "جُبّه خانه" است که نام کتاب از آن گرفته شده است.
بخش اول رمان "دن کیشوت" در سال 1605 در مادرید منتشر شد و بلافاصله نام میگل دِ سروانتِس، خالق اثر، از مرز اسپانیا گذشت. بخش دوم رمان ده سال بعد وقتی منتشر شد که قهرمانان قصه او "دن کیخوته" و "سانچو پانزا" که در ترجمه فارسی "سانکو پانزا" نامیده شده محبوب خاص و عام در چهار گوشه جهان شده بودند.
جشن بزرگداشت چهارصدمین سال انتشار این رمان را مناسب می بینم تا به نکته ای در باره ترجمه فارسی آن اشاره کنم. برگردان فارسی این کار سترگ توسط مترجم برجسته و نامدار فقید "محمد قاضی" انجام گرفته که تا کنون بارها از طرف "انتشارات نیل" تجدید چاپ شده است. محمد قاضی در کار ترجمه آثار بزرگ ادبی جهان به زبان فارسی شناخته تر از آن است که این قلم بخواهد در معرفی اش بکوشد اما با اینهمه وقتی فصلهائی از متن اصلی کتاب را با برگردان آن مقایسه می کردم انتخاب زبان و نوع واژگان را اینجا و آنجا مناسب سبک و سیاق اثر ندیدم.
می دانید که آثار بزرگ ادبی معمولا بارها و بارها توسط مترجمان مختلف به زبانهای دیگر دنیا ترجمه می شوند. خود همین رمان قبلا هم (شاید نه به شکل کامل) توسط کسان دیگری به فارسی برگردانده شده که هیچکدام البته هم عرض کار بزرگ "محمد قاضی" در نیامده اند. هیچکدام هم از زبان اصلی یعنی از اسپانیائی مستقیما ترجمه نشده اند . همین خود برای هر ترجمه ای نکته ای منفی به حساب می آید. گرچه آقای قاضی رمان را از یکی از مشهورترین برگردانهای فرانسه به فارسی در آورده اند اما نمی توان انکار کرد که به هر حال در ترجمه غیر مستقیم از زبانی به زبان دیگر نارسائی گریزناپذیر در انتقال مفاهیم ادبی دو چندان شده و ضریب خطا نیز به دو برابر افزایش می یابد.
كتاب «سفر امريكا»، كه در سال ۱۳۴۴ نوشته شده، واپسين سفرنامه جلال آل احمد محسوب مي شود و دست كم از نظر تعداد كلمات، بزرگ ترين سفرنامه اوست. با توجه به سال نگارش سفرنامه، با يك حساب سرانگشتي مشخص مي شود كه اينك، انتشار آن، با يك تأخير درازمدت و سي و چند ساله صورت مي گيرد.
علت در محاق ماندن «سفر امريكا» و منتشر نشدن آن، قريب به سيزده سال، از ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۷ خورشيدي، كاملاً موجه و پذيرفتني است؛ چرا كه نظرات تند و صريح آل احمد، درباره حكومت شاهنشاهي، و نيش گزنده قلم او، در انتقاد از اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي ايران در دهه چهل، جايي براي مماشات دستگاه مميزي وزارت فرهنگ و هنر باقي نمي نهاد و هم خود آل احمد و هم وراث او، پيشاپيش، چاپ و نشر «سفر امريكا» را، در دوران پادشاهي محمد رضا پهلوي، ناممكن مي دانسته اند. اگر بپذيريم كه علت تأخير سيزده ساله اول براي چاپ اين اثر آل احمد دوران ستم شاهي بوده، متأسفانه دلايل وقفه بيست و دو ساله بعدي از سال ۱۳۵۸ تا امروز، حديث مفصلي دارد كه بازگويي آن را به وقتي مناسب بايد واگذاشت. به قول مولوي «شرح اين هجران و اين خون جگر / اين زمان بگذار تا وقت دگر!»
جلال آل احمد در بخشي از اين سفرنامه آورده است:
«به هر صورت فكر مي كردم اگر در آن خراب شده من هم آزادي بود و همكاري اي با مطبوعات مي توانستم داشته باشم، چه خوب مي شد اگر مختصر شده همين اباطيل را درمي آوردم و براي يك كدامشان مي فرستادم و هم پولي مي دادند، و هم منتشر مي شد و لاي اين دفتر نمي ماند براي خاك خوردن... والخ. اما در اين عدم آزادي و فشار و غيره و سانسور، مگر ممكن است؟»
سفر به امريكا از پنجم تيرماه سال ۱۳۴۴ شروع مي شود و تا بيست و سوم شهريور همين سال ادامه پيدا مي كند.
بهزاد بهزاد پور