تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

   در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم. رمان هاي نويسندگان بزرگ را؛ داستايفسکي، فلوبر، ديدرو، سلين، ويرجينيا وولف... اينها نام هايي بودند که بيش از هر نام ديگري پشت ويترين و روي پيشخوان کتابفروشي ها به چشم مي آمدند و البته همچنان در ميان همه اين نام ها جاي «جيمز جويس» و «اوليس»اش خالي بود. حوالي نمايشگاه کتاب شايع شد که «اوليس» منتشر مي شود، اما چيزي نگذشت که «منوچهر بديعي» - مترجم اوليس- در گفت وگويي، قاطعانه اين خبر را تکذيب کرد و گفت ترجمه «اوليس» را هرگز منتشر نخواهد کرد و با اين حرف پرونده «اوليس» را بست و اين رمان همچنان غايبي بزرگ بود در ميان همه رمان هايي که با ترجمه هاي تازه يا ويرايش هاي جديد از همان ترجمه ها منتشر شدند. در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم و اگر خوانده بوديم دوباره مي خوانديم، نه فقط به دلايل زيبايي شناسانه که به اين دليل که تقريباً جز رمان هاي کلاسيک و احياناً برخي رمان هاي مدرن امريکايي و آلماني و... کتاب ديگري منتشر نشد. بعضي نويسندگان يا مترجمان آنقدر انتظارشان براي گرفتن مجوز به درازا کشيد يا موارد اصلاحي کارشان به حدي افزايش داشت که از خير چاپ کتاب هايشان گذشتند. از داستان ايراني هم که چندان خبري نبود. کتاب «ناتاشا اميري» در آخرين ماه هاي سال مجوز گرفت که آن هم طرح جلدش نامناسب تشخيص داده شد و به دنبال آن مجوز متن اش هم باطل شد. آخرين رمان «مارکز» با ترجمه «کاوه ميرعباسي» منتشر شد و پشت ويترين کتابفروشي ها هم آمد و طبيعتاً فروش هم رفت اما دو هفته نشده از تمام کتابفروشي ها جمع آوري شد و رفت در ليست بازار سياه، کنار «صد سال تنهايي» با ترجمه «بهمن فرزانه». آخرين «هري پاتر» پس از حرف و حديث ها و شايعات فراوان پيرامون سرنوشت قهرمان جادويي «جي کي رولينگ» سرانجام منتشر شد و بلافاصله چندين و چند مترجم اينترنتي و غيراينترنتي به فارسي ترجمه اش کردند، هرچند پيش از آمدن ترجمه فارسي همان متن انگليسي اش هم در کنار «بيگانه» کامو و «گور به گور» فاکنر جزء پرفروش ترين هاي بازار کتاب بود و البته به رغم نگراني هايي پيرامون شايعه مرگ «هري پاتر» در پايان، قهرمان جادويي همچنان سالم و سرحال بود و... و به هزار و يک دليل در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم و راستي به جز «جيمز جويس» جاي «رابله» هم خالي بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:53  توسط محمود موحدان  | 

 

  با پسري جوان و پيرمردي که با گوشي موبايلش ور مي رفت عقب تاکسي نشسته بوديم. پسر جوان از پيرمرد پرسيد؛«مي خواهيد پيامک بفرستيد؟»
پيرمرد گفت؛«پيامک چيه؟» پسر گفت؛«اس ام اس» پيرمرد گفت؛«بله.»
پسر گفت؛«کمک مي خواهيد؟» پيرمرد گفت؛«چه کمکي؟» پسر گفت؛«منظورم اينه که بلديد اس ام اس بفرستيد؟» پيرمرد گفت؛«اس ام اس فرستادن که کاري نداره.» پسر پرسيد؛«با کي اس ام اس بازي مي کنيد؟»
پيرمرد لبخندي زد و گفت؛«نمي تونم بگم.» جوان گفت؛«نه، جدي...»
پيرمرد گفت؛«با دوستم.» جوان پرسيد؛«لاو ترکوندين؟» پيرمرد گفت؛«تو سن و سال ما ديگه نمي ترکه.» جوان پرسيد؛«واقعاً؟» پيرمرد گفت؛«چه مي دانم، شايد هم بترکه.» هنوز لحظه يي نگذشته بود که جواب اس ام اس رسيد. جوان گفت؛«ماشاالله دستشون هم تنده.» پيرمرد گفت؛«اول ها تند نبود ولي تازگي ها خوب شده.» بعد اس ام اس را خواند و پرسيد؛«always يعني بيشتر وقت ها؟»
جوان گفت؛«يعني هميشه، For ever.» پيرمرد لبخند زد و مشغول جواب دادن شد.
جوان پرسيد؛«چند سالشونه؟» پيرمرد گفت؛«sixty two» جوان گفت؛«very good به خدا very good.»
اعتماد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:47  توسط محمود موحدان  | 

   من، سنجاب ها نادر ابراهيمي بزرگوار و خاطره يي دور /اميرحسين رسائل
از جمع دوستان پدر مرحومم چند تني هستند که نقش پررنگي در خاطرات دور و نزديک من دارند، برخي هنوز در قيد حياتند و برخي ديگر چون نادر ابراهيمي بزرگوار درگذشته اند. هستند عده يي که از کودکي تا امروز خاطرات کثيري از ايشان در ذهن من مانده و هستند عده يي که ديگر امروز از جمله دوستان خوب و صميمي و بزرگوار خودم محسوب مي شوند و گهگاهي هم همدمي شان ياد پدر را برايم زنده مي کند، اما در اين ميان نادر ابراهيمي بزرگوار با آنکه بنده سعادت ديدارشان را چند باري بيشتر نداشتم تاثير شگرفي بر من گذاشته اند. در اين چند روزي که از درگذشت ايشان گذشت، خواندم و شنيدم مطالبي را که دوستان و دوستدارانش در سوگش گفتند و شنيدند و هر کدام به نوشته يي از بسيار نوشته هاي ارزشمند او اشاره کردند و تاثيري که از نثر و خيال آثار او گرفته اند. اما من نادر ابراهيمي را نه فقط خواندم و ديدم که بازي کرده ام. در تعطيلات هفته گذشته مانند بسياري ديگر از هموطنان عزيزم به مسافرت رفتم اما نمي دانم چه قضايي بود که براي نخستين بار به ترکمن صحرا رفتم و وقتي برگشتم شنيدم که نادر ابراهيمي بزرگوار چشم از جهان فرو بسته است. ترکمن صحرا، مرگ نادر ابراهيمي و نوجواني من ناگهان به هم آميختند و به ياد آوردم که در تنها نمايش زندگي ام که بر اثر خبط کودکانه بازي کردم راوي نخستين داستان نويسنده بزرگ ايران نادر ابراهيمي بودم. راهنمايي مي رفتم که عضو گروه تئاتر شهرستان شدم. نمايشنامه يي که قرار بود اجرا کنيم نامش «سنجاب ها» بود که اقتباس بدي بود از داستان خوب «دشنام» نادر ابراهيمي. اصولاً نمي شد نامش را اقتباس گذاشت. داستان را از رو مي خوانديم و حيوانات هر کجا ديالوگ داشتند چند بچه چغر که با ابر و مقوا شاخ و دماغ براي خود ساخته بودند نقش آنها را بازي مي کردند. من که حاضر به مشارکت در چنين فضاحتي نبودم در نقش راوي ظاهر شدم که به واقع همان راوي کل داستان بود. پرده که کنار مي رفت آرام آرام از ميان جنگل مي گذشتم و در مقابل سن مي ايستادم و با اعتماد به نفسي فوق العاده که حاصل نداشتن لهجه بود، مي گفتم؛ «سنجاب را از جنگل بزرگ راندند چرا که او دشنام داده بود...» ادامه اين ماجرا به حتم چندان اهميتي ندارد غير از اينکه ما در ميان تمامي گروه هاي تئاتري حاضر در جشنواره استاني دانش آموزي آخر شديم و اگر اصول روانشناسي کودک به داوران اجازه مي داد حتماً جايزه «تمشک طلايي» يا چيزي در اين حدود را به ما اعطا مي کردند که نکردند. اما همان قدر که اولين سفر من به ترکمن صحرا تقارني غريب با درگذشت نادر ابراهيمي بزرگوار داشت تنها تجربه بازيگري من نيز باعث شد به ديدار اين مرد نازنين نائل آيم. دقيقاً به خاطر ندارم که همان سال سياه بازيگري من بود يا سال بعدش که طرح برگزاري نمايشگاه هاي استاني کتاب که گمان مي کنم حاصل تلاش هاي جناب آقاي احمد مسجدجامعي بود نخستين دوره اش به رشت افتاد و بسياري از ناشران مطرح و گمنام راهي شهر باران شدند. از آنجايي که دو تن از دايي هاي عزيزم در کار کتاب و نشر هستند خوب به ياد دارم که همسايگان غرفه انتشارات آنها چه نشرهايي بودند، سمت راست طرح نو که با سري اولين کتاب هايش درباره تاريخ معاصر و شاه خوب سرش شلوغ بود که تازه جنگ تمام شده بود و امام رحلت کرده بودند و هاشمي رئيس جمهور بود و هنوز رئيس جمهور محبوبي بود و در کابينه اش مرد فرهنگ پروري به نام سيدمحمد خاتمي گرامي داشته مي شد. اما سمت چپ غرفه انتشارات دايي عزيز ناشري بود با اسمي طولاني؛ انتشارات «همگام با کودک و نوجوان» با مديريت نادر ابراهيمي بزرگوار. هنوز نمايشگاه افتتاح نشده بود و من داشتم براي چيدن کتاب ها در قفسه ها به دايي ام کمک مي کردم که مردي بلندقامت و سترگ با سبيل هايي خوش حالت که داشت کارتن هاي کتاب را جابه جا مي کرد نظرم را جلب کرد. خوب که نگاه مي کنم يادم مي آيد که خانمي که همسر ايشان هستند و دختري کوچک که دختر کوچک شان بودند و به ياد دارم که نامي نادر داشت «رايکا» در اين کار کمک مي کردند. نمايشگاه که افتتاح شد و مقامات آمدند و رفتند، پدرم با حوصله در حالي که پک هاي عميقي به سيگارش مي زد وارد محوطه شد و به سمت ما آمد ولي نرسيده به ما ناگهان نگاهش منحرف شد و بعد خودش منحرف شد و به سمت غرفه همسايه رفت. دو دوست بدون کلامي يکديگر را در آغوش کشيدند. يکي با ريش انبوه که همانا پدر مرحوم من باشد و ديگري با سبيل انبوه که همانا مرحوم نادر ابراهيمي بزرگوار. دقيقاً نمي دانم چه گذشت و چگونه گذشت که ما آن شب پس از پايان ساعت بازديد از نمايشگاه خانه مان که تقريباً چند 10 کيلومتري با رشت فاصله دارد و بيشتر نزديک بندر انزلي است پر از مهمان بود. غير از خودمان و نادر ابراهيمي بزرگوار چند تن از دوستان شاعر و نويسنده و مستندساز ديگر هم بودند که از ميان شان تنها امروز «محمود طياري» را به خاطر مي آورم که من محو منش و سخنان نادر ابراهيمي بزرگوار بودم و ديگران چندان جذابيتي برايم نداشتند...
اين روزها هر وقت سر مناسبتي انتخاباتي يا هسته يي شعر زيباي نادر ابراهيمي بزرگوار را با صداي محمد نوري از راديو و تلويزيون مي شنوم که گويا تنها شعر نادر ابراهيمي بزرگوار در ستايش سرزمين بزرگ خود است و از عظمت ايران و خون دل خوردن هايش گفته، نمي دانم چرا به ياد جيپ آهوي او مي افتم که مي گفت با اين ماشين چه سفرها کرده ايم. وقتي اينها را مي گفت يعني باصلابت از عشقش به سرزمين، پدرم گفت؛ نادرجان اينکه دوستان نيز در گذشته و حال چندان با تو حال نمي کنند به همين گرايش نابت به سرزميني بازمي گردد که نمي خواهي به خاطر آسايش و شهرت و مکنت خودت آن را بفرستي به زير بيرق روس و انگليس. اشاره پدرم شايد به گرايش سياسي نادر ابراهيمي بزرگوار در جواني اش بود که ايران پرستانه بود، به طور خالص، يعني نه نزديک توده يي ها مي شد و نه چندان نزديک مليون و گويا به آنها مي گفتند «پان ايرانيست». تا شام و مخلفات بزرگ ترها جمع نشده بود من فقط گوش مي کردم که از من در هر سن و سالي امري بعيد است و حتي هنوز جرات نکرده بودم حکايت نمايش سنجاب ها را براي نادر ابراهيمي بزرگوار تعريف کنم و کمي که بحث هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي از شور مرسوم افتاد حکايت حضور مفتضحانه خودم را در نمايش سنجاب ها که براساس داستان دشنام اجرا شده بود تعريف کردم و در کمال تعجب فهميدم چرا نادر ابراهيمي بزرگوار نام انتشاراتش را گذاشته همگام با کودک و نوجوان.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط محمود موحدان  | 

 اخيراً «داستان هاى رمى» در دو جلد از سوى انتشارات «كتاب خورشيد» به چاپ رسيده است. جلد اول كه نام «من كه حرفى ندارم» را بر خود دارد در واقع براى سومين بار و با ويرايش جديد چاپ مى شود و مترجم آن رضا قيصريه است. جلد دوم كه مژگان مهرگان آن را به فارسى برگردانده مكمل آن است و با نام داستان هاى رمى ۲ به چاپ رسيده است. اين داستان ها كه همگى از زبان ايتاليايى ترجمه شده اند مهارت موراويا را در داستان نويسى به نمايش مى گذارند. فضاى آنها سال هاى بعد از جنگ دوم جهانى است و شخصيت هايشان را مردم طبقات مختلف شهر رم تشكيل مى دهند. موراويا در اين مجموعه داستان ها سبكى جديد را در كارش آغاز كرد كه قبلاً آن را نيازموده بود و آن استفاده از عبارات عاميانه رمى و اصطلاحات كوچه و بازار است و نيز فضاى طنز آميز توأم با نگرش بدبينانه نويسنده آن، مترجمان فارسى نيز اين ويژگى ها را در ترجمه هايشان بخوبى حفظ كرده اند. به همين بهانه گفت وگويى كه در پى مى آيد ترجمه شده است. اين گفت وگو در اواسط دهه ۶۰ ميلادى انجام گرفته و موراويا در آن درباره هنر درام، سينما، آثارش - بويژه داستان هاى رمى- و نيز داستان نويسى و برخى مسائل ديگر سخن گفته است. لازم به ذكر است كه موراويا مجلد ديگرى با عنوان «داستان هاى رمى نو» دارد كه اتفاقاً اين مجموعه نيز به فارسى ترجمه شده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:14  توسط محمود موحدان  | 

 الیف شفق، نویسنده ترك    الیف شفق را بی‌شك می‌توان هم‌ردیف اورهان پاموك دانست، اگر در تمام جهان این‌گونه نباشد در تركیه بی‌شك این‌گونه است. در سال 2006 شفق كتابی نوشت با نام «حرامزاده استانبول»، كتابی كه در همان سال در تركیه پرفروش شد اما دردسر‌های قضایی فراوانی برای شفق به وجود آورد. شفق طبق ماده 301 نظام قضایی تركیه متهم به بی‌حرمتی به ترك‌ها شد. ماجرا به یكی از شخصیت‌های كتاب بازمی‌گشت كه كشتار ارامنه در جنگ جهانی اول را نسل‌كشی و ترك‌ها را مقصر دانسته بود. یعنی مشابه همان اتفاقی كه برای پاموك افتاد و پرونده شفق نیز مانند پرونده پاموك، به خاطر محافظه‌كاری ترك‌ها و نشان دادن خود در مقام كشوری كه به آزادی بیان احترام می‌گذارد، مختومه اعلام شد. شفق حرفه‌ِ نویسندگی خود را از سال 1998 آغاز كرده و چندی است كه كتاب‌های خود را به زبان انگلیسی و گاه آلمانی (همسر شفق آلمانی است) می‌نویسد. الیف بیش از 10 اثر داستانی در پرونده خود دارد و از همان كتاب اول موفق به كسب جوایز متعددی شده است كه مهم‌ترین‌اش جایزه‌ِ اتحادیه نویسندگان تركیه در سال 2000 بوده است. شما كجا متولد شدید و چه‌زمانی و چگونه برای زندگی به آمریكا آمدید؟
سال 1971 در استراسبورگ فرانسه به دنیا آمدم. تمام دوران كودكی و جوانی‌ام را در شهرها و كشورهای مختلفی مثل مادرید در اسپانیا، امان در اردن و كلن در آلمان سپری كردم. در دهه 30 برای زندگی به آمریكا آمدم. ابتدا در بوستون ساكن شدم و سپس به میشیگان و آریزونا نقل مكان كردم. مهاجر نیستم اما تمام زندگی‌ام مثل یك خانه به‌دوش در حال نقل مكان بودم.
شما در رمان خود توجه زیادی به دو شهر استانبول در تركیه و تاكسون در آریزونا داشتید. فكر می‌كنید چشمگیرترین تفاوت میان این دو شهر چیست؟ و همچنین چه اشتراكاتی میان آنها به چشم می‌خورد؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:44  توسط محمود موحدان  | 
               

       (۱)

   

              (۲)

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:29  توسط محمود موحدان  | 

   حورا یاوری: در یک نگاه کلی شاید بتوان گفت که نقد روانشناختی – که پیدایش آن با پیدایش دانش روانکاوی همزمان است- در دهه های نخستین شکل گیری بیشتر در پی این بوده است که از آثار هنری و اددبی برای روشن تر کردن فرضیه های روانکاوی – که در آن روزها بسیار پیچیده به نظر می رسیدند- کمک بگیرد و مفاهیم روانکاوی را به کمک بار معنایی آشنایی نام ها و کتاب های پرآوازه ادبی ساده تر و قابل فهم تر کند. ما با نمونه های مختلف آن مثل عقده ادیپ – برگرفته از تراژدی سوفوکل- و یا نارسیسزم – برگرفته از اسطوره نرگس در ادبیات یونان- آشناییم.
به سخن دیگر، در آن سال ها از متن های ادبی بیشتر برای توضیح و تشریح فرضیه های روانکاوی و ترسیم سیمای روانی نویسنده، یا شخصیت های داستانی و یا هر دو کمک گرفته می شد که از نمونه های آن می توانیم به نقد فروید بر تراژدی هملت شکسپیر و یا اودیپ شاه سوفوکل اشاره کنیم. یعنی نقد ادبی روانشناختی در جهان از یک سو به نام روانکاوان و اساتید روانشناسی – به ویژه فروید- پیوند خورده است و از سویی دیگر به ادبیات کلاسیک نیز در کنار ادبیات معاصر متوجه و منعطف بوده است. در ایران چنین نیست. نقد ادبی روانشناختی در ایران، اگرچه مانند همتایان اروپایی خود از آسیب نگاری روان نویسنده و شخصیت های داستانی آغاز می کند، اما برخلاف آنها نه به ادبیات کلاسیک ایران اقبالی نشان می دهد و نه نام روانکاوان و روانشناسان ایرانی را به خاطر می آورد.
نقد ادبی روانشناختی در ایران به نام صادق هدایت و آثار او – به ویژه بوف کور- آن چنان سخت جوش خورده است ک تا سال ها ناقدان روانشناس ایرانی جز درباره او آثارش را نمی نویسند و از اینکه او و راوی بوف کور را به همه نابهنجاری های روانی مبتلا ببینند پروایی نمی کنند.
صادق هدایت آن چنان نوشته بوده که دیگران از نوشتن اش ناتوان بودند و آن چنان زیسته بوده که به نظر دیگران غربی و بیمارگونه می آمد و ناگزیر میان آن اوج دست نیافتنی و این غریبه نمایی و بیمارگونگی آن چنان پیوندی در ذهن ناقدان آثارش برقرار شد که تا سال ها به جای ماند و باز هم سال ها به طول خواهد انجامید تا نخستین نمونه های نقد روانشناختی بر آثار کلاسیک ادبی و هم چنین دیگر نویسندگان معاصر نوشته و منتشر شود که از نمونه های آن می توان به نقد دکتر محمود صناعی بر پاره ای از داستان های شاهنامه و نقدهای روانشناختی آثار چوبک و گلشیری اشاره کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:47  توسط محمود موحدان  | 

 از مجموعه نامه هاي جامانده در صندوق شماره 4444 پست1 که هرگز به دست صاحبش نرسيد.
... و اما همشهري، آخرين دردي که گوشه دلم مانده و سرت را کمي با آن درد مي آورم اينکه «نادر ابراهيمي» هم رفت. آخ... خواهش مي کنم تو يکي به من نگو که «او ديگر با توي تئاترچي نسبتي نداشته و تعجب مي کنم از اين همه تاسف و واکنش ات،» اين روزها پيش چندتايي اظهار افسوس کرده ام و با اين جمله شگفت زده ام کرده اند. تو که مي داني؛ من- مانند خيلي هاي ديگر- با نوشته هاي «نادر ابراهيمي» و داستان هايش رشد کردم. ما با آنها عاشق شديم، گريستيم، بالغ شديم و تحصيل کرديم و در حاشيه خوانده هايمان- با هر سليقه يي- او هم حضور داشت.
«آتش بدون دود» را هم خوانديم و هم ديديم و عجب لذت غريب کشنده يي داشت خواندنش؛ حاشيه نويسي کردن کنار صفحات هر هفت جلدش و بعداً جمله هاي شاخصش را اين سو و آن سو خرج کردن.
مهارتش را از ياد نمي برم؛ به طرز مهيب و کشنده يي بلد بود وصفيات و گفت وگوهايش را سرشار از نافذترين کنايه ها و استعارات کرده و آنها را بدل به جملات قصار کند. دفتر يادداشت قرمزرنگي داشتم آن روزها که «آتش بدون دود» را مي خواندم. سطرهاي اين دفتر کوچک پر بود از يادداشت هايي که هنگام مطالعه از روي آثار مختلف، کوتاه و گزيده مي نوشتم تا براي «چه» و «کي» به يادم بماند. از هر اثر و کتاب شايد دو سطري دشت مي کردم و از هر اثر و کتاب «ابراهيمي» چندين صفحه،، اين ويژگي اش بدجوري دل مرا برده بود. هيچ داستاني از او را به ياد ندارم که جمله يي به آن دفتر کوچکم نيفزوده باشد. همواره اولين جمله اولين داستان کوتاهش «دشنام» در گوشم زنگ مي زند«سنجاب را از جنگل بزرگ راندند؛ چرا که او دشنام داده بود،»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:30  توسط محمود موحدان  | 

  چنگيز آيتماتوف ، نويسنده ي قرقيزستاني و نامزد آسيايي نوبل ادبي در 2008 كه در ايران با رمان هاي " جميله " ، " سرگذشت مادر " ، " الوداع گل ساري " و " روزي به درازاي يك قرن " ، براي دوستداران ادبيات داستاني چهره اي آشناست دور از وطن و در آلمان ، در 16مي 2008، به پايان قصه ي هستي اش رسيد . اونخستين اثرش را در زمينه ي ادبيات داستاني با نام " باران سفيد " در سال 1954 منتشر كرد و موقع مرگ 79 ساله بود.  چنگيز آيتماتوف به دوزبان  قرقيزي و روسي مي نوشت و خبرگزاري فرانسه همزمان با مرگ او اعلام كرد كه داستان هاي او به 150 زبان ترجمه شده و بيش از چهل ميليون نسخه فروش رفته است .
اوزندگي پر فراز و نشيبي داشته و هنوز 8 سال نداشت كه در قتل عام هاي خونين دوره ي استالين ، پدرش را در روسيه دستگير و به جوخه ي اعدام مي سپارند . 14 ساله بود كه با آتش جنگ جهاني دوم ، گزند گي فقر و تلخي روزگار بيش از هميشه او و خانواده اش را در تنگنا قرار مي دهد و چون همه ي مردان قريه به جنگ رفته بودند ، اورا كه نوجواني بيش نبودكدخداي آبادي انتخاب مي كنند .
او استعداد نويسندگي اش را مديون مادرش " امكان خانم " مي دانست كه ذهني سرشار از افسانه هاي عاميانه داشت و در راه كوچ و در ييلاق ، هر وقت اورا خسته و غمگين مي ديد برايش قصه مي گفت .
قصه هاي مادرش هرگز تمامي نداشت و به روستا هم كه بر مي گشتند  باز در شب هاي بلند و اوقات بي خوابي ، با داستانهاي اوبود كه به خواب مي رفت .
روزنامه نگار ترك ،خانم " حوا سِتناي ايلحان " گفتگويي را پيش از مرگ وي با او انجام داده و با عنوان " هركسي بايد تغيير كند .. " به چاپ رسانده كه با هم مي خوانيم :

مارال


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:18  توسط محمود موحدان  | 

 

    

نویسنده‌ی "آتش بدون دود" فروفسرد. نادر ایراهیمی در روز پنج‌شنبه ۱۶ خرداد در تهران درگذشت.
نادر ایراهمی هنگام مرگ ۷۲ سال داشت. او تجربیات بسیاری از طریق مشغولیت‌های مختلف اندوخته بود که دستمایه‌ی آثار او را تشکیل می‌دادند. او در دو کتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” از تجربه‌های زندگی خود می‌گوید.
ابراهیمی نخستین کتاب خود را در سال ١٣۴٢ با عنوان ” خانه‌‌ای برای شب” منتشر کرد. پس از آن آثار فراوانی آفرید: از داستان بلند (رمان) گرفته تا قصه برای کودکان. به عنوان سناریست و کارگردان نیز تجربه‌های بسیار موفقی داشت. رمان هفت‌جلدی”آتش بدون دود” از آثار مهم داستانی او هستند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:9  توسط محمود موحدان  | 

  چنگیز آیتماتف (Chingiz Aitmatov)  نویسنده و سیاستمدار قرقیز، متولد دسامبر 1928 در دهکده شکر در منطقة کیروف، بعد جمهوری شووری قرقیزستان، او پسر یکی از کمونیست‌های معروف قرقیزستان بود که طی تصفیه‌های استالینی 1937 سرکوب شد.
در 1942، در سن چهارده سالگی، در دهکده خود آغاز به کار کرد. سپس در مؤسسه کشاورزی قرقیزستان به تحصیل پرداخت و به نوشتن داستان‌های کوتاه روی آورد. در 1956 ـ 1958 در «مؤسسه ادبی گورکی»  حضور یافت. در 1959 به حزب کمونیست پیوست و در سال‌های 1959 ـ 1989 به‌عنوان خبرنگار برای روزنامه معتبر پراودا کار کرد، آیتماتف نماینده خلق در شورای عالی (مجلس شوروی) بود؛ او یکی از اعضای کمیته مرکزی حزب کمونیست نیز بود. او از نوامبر 1990 سفیر روسیه در لوکزامبورگ بوده است.
اما فعالیت‌های ادبی آیتماتف بود که موجب شهرت او به‌ عنوان یکی از برجسته‌ترین نویسندگان غیر روسی‌زبان روسی گردید. نخستین نوشته‌های او آینده‌ای بود از تصویر پردازی ظریف روانشناختی و فرهنگ جادویی، چشم‌اندازها و شیوه زندگی روستایی جامعه سنتی قرقیزستان به‌صورت فیلم درآمدند و تبدیل به آثار کلاسیک سینمای قرقیزستان شدند.
 آیتماتف نخستین نویسنده قرقیز بود که درک فرهنگ مردمی و سنتی قرقیزستان را تا سطح تحلیل‌های روانشناختی ارتقا داد. آیتماتف در نوشته‌های اخیر خود، با تفاوت‌هایی ظریف بار دیگر به مضامین اولیه خود بازگشت. آیتماتف در آثار خود تصویر‌های سنتی فرهنگ مردمی قرقیز را با نقش‌مایه‌‌های ادبیات کلاسیک جهان در بافتی از واقعه‌های پرخطر اجتماعی به‌هم می‌آمیزد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:56  توسط محمود موحدان  | 

  چنگیز آیتماتوف معروف‌ ترین نویسنده قرقیزستان و یکی از برجسته ‌ترین چهره‌های فرهنگی اتحاد شوروی (سابق) در ۷۹ سالگی درگذشت.
نویسنده‌ای که "صدای قرقیزستان" خوانده می‌شد، ماه گذشته به خاطر همکاری در تولید فیلمی مستند، به شهر غازان سفر کرده بود. در جریان کار فیلمبرداری به بیماری ذات الریه دچار شد و روز ۱۶ ماه مه برای درمان به بیمارستانی در شهر نورنبرگ (آلمان) فرستاده شد.
آیتماتوف یکی از محبوب‌ترین و پرخواننده ‌ترین نویسندگان اتحاد شوروی (سابق) بود و برخی از رمان‌ها و داستان‌های او به بیش از ۱۵۰ زبان (از جمله زبان فارسی) ترجمه شده است.
لویی آراگون نویسنده نامی فرانسوی نخستین داستان معروف آیتماتوف به نام جمیله را "زیباترین داستان عشقی جهان" دانسته بود.
این داستان زیبا را آیتماتوف در سال ۱۹۵۸ و پس از خاتمه تحصیل در "انستیتوی ادبی گورکی" در مسکو نوشت. داستان جمیله در فاصله‌ای اندک معروفیت بسیاری پیدا کرد، به زبان‌های بسیار ترجمه شد و از روی آن فیلم سینمایی تهیه شد.
قرقیزستان در تدارک سال آیتماتوف
چنگیز آیتماتوف در ۱۲ دسامبر ۱۹۲۸ در روستای شکر در منطقه مرزی کنونی میان قزاقستان و قرقیزستان زاده شد. دولت قرقیزستان امسال را "سال آیتماتوف" نام داده است و قصد دارد مراسم هشتادمین سالگرد این مهمترین نویسنده کشور را با شکوه فراوان برگزار کند.
آیتماتوف علاوه بر آفرینش ادبی به فعالیت‌های سیاسی نیز می‌پرداخت و سال‌ها سفیر کشور خود در کشورهای غربی بود.
آیتماتوف در اتحاد شوروی سابق عضو حزب کمونیست و مدتی نیز از اعضای شورای عالی دولت شوروی بود. او در آثار خود در چارچوبی محدود و با زبانی "سربسته" از نظام شوروی انتقاد می‌کرد. با شروع جنبش نوگرایی در دهه ۱۹۸۰ او از یاوران میخائیل گورباچوف شد و از جنبش اصلاحات سیاسی حمایت کرد.
بومیان سرگشته در جامعه مدرن
آیتماتوف به میهن خود قرقیزستان عشق می‌ورزید. این اقلیم در اوایل قرن بیستم سرنوشتی شگرف را تجربه کرد. سرزمینی که هنوز ساختارهای سنتی قبیله‌ای در آن حاکم بود، با پیوستن به "اتحاد شوروی" ناگهان به روی ظواهر تمدن مدرن و تکنولوژی هسته‌ای آغوش باز کرد.
آیتماتوف در برخی از آثار درخشان خود مانند "روزی به درازای این قرن" این روند را برای بومیان زاد و بوم خود، سرگذشتی سخت و دردناک تصویر کرده است. مردم گیج و سرگشته در توفان صنعت و تکنیک، بیرحمانه از رگ و ریشه خود جدا می‌شوند. ظواهر دنیای مدرن، هویت اصیل و فرهنگ مألوف بومیان را بر باد می‌دهد، و آنها را عریان و غارت‌زده بر جای می‌گذارد. انسان پرورده فرهنگ بومی، در دیار خود احساس غربت و گمشدگی می‌کند.
دولتمردان و کارگزاران صنعتی به پیامدهای دردناک آوار صنعت مدرن بر فرهنگ سنتی توجه ندارند، اما این دگرگونی بر روان انسان‌ها زخمی عمیق و درمان ناپذیر بر جای می‌گذارد. انتقاد از تجمل‌پرستی و مصرف‌گرایی که عوارض جوامع مدرن شهری است، از درونمایه‌های آشنای آثار آیتماتوف است.
سبک متمایز آیتماتوف آمیزش درونمایه‌های افسانه‌ای و اسطوره‌ای زاد و بوم خود با شگردهای نوین روایت ادبی است. برخی از داستان‌های او سبک رسمی دولت شوروی موسوم به "رئالیسم سوسیالیستی" را با دیدگاه شاعرانه تلفیق کرده‌ است.
از روی برخی از داستان های آیتماتوف مانند "کشتی سفید" و "معلم اول" فیلم سینمایی تهیه شده است.
بسیاری از آثار معروف آیتماتوف مانند جمیله، "الوداع گل ساری"، رؤیای یک بچه گرگ و "روزی به درازای یک قرن" به فارسی نیز ترجمه شده است


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:43  توسط محمود موحدان  | 



 -اجازه بدهيد در ابتدا و از منظر شما به بررسي وضعيت نقد ادبي در ايران بپردازيم؛ مساله يي که گهگاه از سوي نويسندگان مطرح مي شود که اگر آثار ادبي ما، مخاطبان خاص خودشان را نمي يابند به اين دليل است که ما منتقدي نداريم.
من بيشتر از آنکه نويسنده يا منتقد را به عنوان عامل موثر در مطرح نشدن يا پيشرفت نکردن ادبيات داستاني، مورد سرزنش قرار دهم، ترجيح مي دهم که اينها را در ارتباط با هم و در يک بافت کلي که جريان هاي ادبي ايران را در يک دهه خاص و از دهه هاي ديگر جدا مي کند، قرار دهيم و راجع به آن صحبت کنيم. اينکه يک بخشي را موثر يا مقصر در سرنوشت ديگري بدانيم، شايد کمي برداشتن بار مسووليت از دوش نويسنده ها و انداختنش بر دوش عوامل ديگري است که به اين ترتيب به نظر مي رسد خارج از کنترل نويسنده ها هستند. اين نگاه، در نهايت نوعي نگاه تقديري است. نگاه مقصر شناختن نيرو هاي ناشناخته در سرنوشت انسان است. البته به اعتباري مي تواند درست هم باشد اما چندان راه به جايي نمي برد. بنابراين شايد بهتر باشد که منتقدان و نويسنده ها بيشتر از آنکه به تاثير کارشان بر ديگران فکر کنند، به خودشان بينديشند و ببينند خودشان چه کار مي کنند و نوشتن را به چه نحوي جدي مي گيرند. اگر اين طور نگاه کنيم، آن وقت ما با جريان هاي شکل دهنده به ادبيات ايران در يک دوره خاص سر و کار پيدا مي کنيم. اگر اين جريان ها را در قياس با کشورهايي نظير امريکا يا فرانسه و... قرار دهيم، تفاوت هايي را نشان مي دهد. البته در ايران تعداد منتقدان کم است؛ منتقداني که آنچه مي نويسند، خوانده مي شود و خوانده شدنش تاثيري در مطرح شدن يک اثر دارد. ديگر اينکه در کشوري مثل امريکا بخشي از کار هايي که روي يک کتاب مي شود، شامل نقد هايي مي شود که ما دل مان مي خواهد در آثار «رضا براهني»، «محمد بهارلو» و... ببينيم. بخشي از آن همان مکانيسم معرفي و شناساندن اثري است که منتشر مي شود. بسياري از شرکت هاي تجاري انتشاراتي در امريکا در کنار اينکه اثري را براي انتشار مي پذيرند به بازاريابي آن اثر و مکانيسم هايي که در شناساندن آن اثر به ديگران موثر است، مي انديشند و اين کار را از قبل تدارک مي بينند. به اين صورت که قبل از اينکه کتاب به صورت رسمي منتشر شود، نسخه هايي از آن براي افرادي که ناشران مي شناسند، بر حسب تخصص شان فرستاده مي شود. گاهي اوقات به اين افراد پول مي دهند که اين کتاب ها را بخوانند و در مورد آنها بنويسند. در کنار اينها مجلات متعددي وجود دارد که کارشان فقط شناساندن کتاب هاي تازه است و جدا از آن، کلوپ هاي کتابخواني است که تعدادشان روز به روز در امريکا در حال افزايش است. اين کلوپ ها با شرکت هاي تجاري انتشاراتي در ارتباط هستند. به همين جهت اگر پس از انتشار کتاب، 50 تا از کلوپ هاي کتابخواني اين کتاب را در فهرست برنامه هاي هفتگي شان قرار دهند،


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:54  توسط محمود موحدان  | 

                                

  جعفربن حسن حلي 5433-598ق) مشهور به محقق حلي از فقهاي بنام شيعه در قرن هفتم و صاحب تاليفات گوناگون در فقه، اصول، كلا‌م و منطق است. محقق حكومت را از ضروريات جامعه و ضامن سلا‌مت آن مي‌داند و در جاي‌جاي آثار خود سخن از سلطان عادل يا امام به‌ميان آورده است. وي حكومت در عصر حضور معصوم را ويژه ايشان و حكومت در عصر غيبت را به‌دليل نيابت فقها از معصومين و اينكه آنان آگاه‌ترين افراد به شرع مي‌باشند و به اصطلا‌ح او <من اليه الحكم بحق النيابه> هستند به آنان اختصاص مي‌دهد.
مهم‌ترين عنصر در انديشه سياسي وي عنصر امر به معروف و نهي از منكر است و به همان دليل ضرورت تاسيس حكومت و وجوب پذيرش ولا‌يت از طرف سلطان عادل و حتي استجاب آن از طرف سلطان جائر را منوط به انجام امر به معروف و نهي از منكر مي‌داند. بخشي از پاسخگويي به پرسش‌ها و معضلا‌ت امروزي، بي‌ترديد نيازمند بازنگري در مباني و بينش حاكم بر علوم رايج انساني و اجتماعي در كنار بازگشتي روشمند و نقادانه به سنت فكري است. مطالعه و بازخواني انديشه فقهاي شيعه، به‌ويژه فقهاي صاحب‌مكتب و صاحب روش‌هاي ابتكاري و نو در استنباط احكام ديني، نقش موثري در تبيين انديشه سياسي شيعه دارد. از اين‌رو، در نوشته حاضر، نظريات ابن ادريس حلي يكي از فقهاي بزرگ شيعه در قرن ششم هجري مطالعه و نظرات سياسي‌اش در چارچوب فقه سياسي، تبيين و استخراج شده است. حله زادگاه ابن ادريس، شهري است بين كوفه و بغداد كه ظاهرا بني‌فريد از قبيله اسد، از قبايل عرب، كه تمايلا‌ت شيعي داشته، آن را بنيان نهاده است و در زمان حيات ابن‌ادريس حلي اين شهر پس از دست به‌دست شدن‌هاي فراوان ميان سرداران سلجوقي و سپاهيان خليفه، تحت كنترل خلفاي بغداد و امراي آنان بوده است. تحولا‌ت سياسي - اجتماعي عصر محقق حلي بازتاب‌هاي سياسي، اجتماعي و فكري مختلفي را ايجاد كرد كه از‌آن جمله گسترش حاكميت اميران آل‌بويه و استقلا‌ل اكثر مناطق تحت حاكميت عباسيان و به‌تدريج آغاز انحطاط دولت عباسيان است. به‌طوري كه در تمامي اين دوران خليفه هيچ قدرت اجرايي در اداره ممالك اسلا‌مي نداشت، در اين دوران امويان در اندلس و فاطميان در مصر و شام حكومت مستقل يافتند. شمال شام و قسمت عليايي عراق در دست گردنكشان عرب افتاد و جنگ و آشوب اكثر مناطق تحت سلطه خلفاي عباسي را فراگرفت. اما در نيمه اول قرن پنجم حكومت سلجوقيان بر شرق اسلا‌م آغاز شد و سياست پادشاهان اين سلسله مبتني بر تاييد خلا‌فت عباسي و اطاعت معنوي از خليفه بغداد بود و با تاسيس مدارس نظاميه، بغداد مركز ثقل سياسي و علمي جهان اسلا‌م شد. بازتاب اقتدار سياسي خواجه نظام‌الملك و مخالفت او با شيعه و به‌ويژه با اسماعيليه آتش برخوردهاي مذهبي را برافروخته كرد كه بازتاب اين منازعات در برخي ديدگاه‌هاي ابن‌ادريس قابل رديابي است. جنگ‌هاي صليبي نقطه ديگري است كه در آثار و افكار سياسي محقق حلي به‌ويژه در سرائر از جمله كتاب جهاد آمده است. بازتاب مجموعه اين شرايط سياسي و اجتماعي يعني استقرار سلجوقيان، افزايش قدرت سياسي - مذهبي دربار عباسي در بغداد - مخالفت معنوي و برخورد فيزيكي با شيعيان و توسعه جنگ‌هاي صليبي را مي‌توان در شكل‌گيري برخي از آراي علماي شيعه، از جمله ابن‌ادريس در طرح نظريه تقيه ديد. براي نمونه ايشان در باب حكم بر اساس شريعت اسلا‌مي مي‌نويسد: اگر وضعيت اضطرار و تقيه حاكم باشد، حاكم شيعي مي‌تواند در غير از قتل نفوس، براساس نظر مخالفين حكم نمايد. (سرائر، ج2، ص 26-30)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط محمود موحدان  | 

 رابيندرانات تاگور رابيندرانات تاگور (۱۹۴۱-۱۸۶۱) شاعر مشهور و برجسته بنگالى است كه آثار او به بيشتر زبان هاى زنده دنيا ترجمه شده ست.
او شخصيت چند بعدى و جالبى داشته است كه اگرچه او را به عنوان شاعر شناخته اند اما در عين حال يك فيلسوف، مصنف و مقاله نويس و نيز يك منتقد و هنرمند و از همه بالاتر يك معلم بوده است.
او اولين شخصيت آسيايى است كه در سال۱۹۱۳ به سبب مجموعه آثار و اشعارش با نام گيتا نجالى برنده جايزه نوبل شده است.
اين هنرمند بزرگ و نابغه هندى اشعار بديع و ژرفى سروده كه بسيارى از آنها مرتبط با طبيعت است. عشق به طبيعت امرى ذاتى و از اعماق او مى جوشيد چنان كه خود در نامه اى به يكى از دوستانش در سال۱۹۳۰ نوشته است:
«بخش مهمى از سال هاى نخستين عمر من در تماشاى جهان طبيعت گذشت. نگريستن بر اين جلوه هاى زيباى هستى به من شادى مى بخشيد. اين عشق به طبيعت به حدى در من عميق بود كه هرگاه صبحگاهان چشم از خواب مى گشودم، يقين داشتم كه چيزهايى تازه تولد يافته در طبيعت خواهم يافت تا محو زيبايى شان گردم و از ديدن شان غرق لذت شوم؛ چيزهايى بديع و نوآفريده كه زيبايى و شكوه شان را پايانى نبود.»
از ديگر سو جهان ادبيات در دوران معاصر شاهد شكل گيرى نوع نسبتاً تازه اى از انواع نقد ادبى است كه از سال۱۹۹۶ تاكنون با عنوان «اكوكريتيسيم» يا نقد ادبى طبيعت محور شهرت دارد. اكوكريتيسيم نوعى نظريه يا تئورى جديد نقد ادبى است كه بنا به تعريف شريل گلوت فلتى (از نخستين پيشگامان و مبدعان اين نوع نقد ادبى به سال۱۹۹۶) به عنوان روش يا علم بررسى روابط متقابل ميان ادبيات و محيط زيست پيرامون ما معرفى شده، به خوبى نگرش و رفتار بى رحمانه بشر را در اشعار و آثار ادبى هنرمندان از گذشته تا امروز كشف و بررسى مى كند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:3  توسط محمود موحدان  | 

سخن من - البته - درباره داستان‌نویسی معاصر است كه اساسا در تهران نشو و نما یافت. چون شعر ایران - هم فارسی و هم غیر فارسی - در طول تاریخ این سرزمین محدود به پایتخت‌ها نبوده و شكلی غیرمتمركز داشته است. داستان‌نویسی همراه با نسل دوم و بیشتر البته با نسل سوم داستان‌نویسان از محدوده تهران بیرون آمد و به استان‌ها و شهرستان‌ها رسید. این نیز ناشی از گسترش آموزش در مناطق «پیرامون» بود كه از دهه 40 خورشیدی شتاب بیشتری به خود گرفت.
نسل اول نویسندگان قصه و رمان همگی در تهران بودند؛ از مشفق كاظمی و محمد حجازی گرفته تا جمال‌زاده و صادق هدایت. حتی صادق چوبك و رسول پرویزی و ابراهیم گلستان كه بخشی از عمر خود را در جنوب كشور سپری كردند از نظر فكری به جریان «مركز» تعلق داشتند. در واقع «مركز» در اینجا تنها یك مفهوم جغرافیایی نیست بلكه یك مفهوم فكری-ادبی است. چون ابراهیم گلستان نیز مانند نسیم خاكسار در آبادان زیست اما در ترسیم زندگی بومیان عرب خوزستان این دو نویسنده باهم قابل قیاس نیستند. گلستان اصولا این مسائل را نمی‌دید یا نمی‌خواست ببیند. وی در واقع هیچ‌گاه از برج عاج ادبی خویش پایین نیامد و این البته از نقش پیشگام گلستان در عرصه داستان‌نویسی و ترجمه رمان‌های نوین غربی نمی‌كاهد.
گرچه نویسندگانی از نسل دوم همچون غلامحسین ساعدی، احمد محمود و علی‌محمد افغانی را می‌توان در رده نویسندگان «پیرامون» جای داد اما این نویسندگان به تدریج و به سبب زندگی مداوم در پایتخت از فضاهای عینی و ذهنی زیست بوم فرهنگی و اجتماعی خود دور شدند. در میان نویسندگان این نسل، رضا براهنی یك استثناست. زیرا بیش از هر نویسنده دیگری حال و روز قوم خود را در آثار ادبی‌اش منعكس كرده است. وی در سایر كوشش‌های فرهنگی‌اش نیز به ستم فرهنگی پیرامونیان اعتراض می‌كند. نویسندگان یادشده در واقع حلقه واسط بین نسل اول نویسندگان مركزنشین و نسل سوم شهرستانی هستند كه ما از آنان به نام نویسندگان پیرامونی نام می‌بریم. صمد بهرنگی، علی‌اشرف درویشیان، منصور یاقوتی، امین فقیری، نسیم خاكسار، ناصر موذن، حسن حسام و عدنان غریفی بارزترین نمایندگان ادبیات پیرامونی هستند. وجه مشترك اكثر آنان - كه در مقطع پررنج و پرخروشی از تاریخ جامعه ایران می‌زیستند - وابستگی فكری به ایدئولوژی چپ است. در اغلب آثار این نویسندگان رنگ و بوی اجتماعی بر رنگ و بوی ادبی چیره می‌شود. البته برخی از اینان كه بعد از انقلاب زنده ماندند در سبك كار ادبی خود تغییراتی پدید آوردند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط محمود موحدان  | 

   «سرنوشت بچه‌ی شمرون»، داستانی است كه نویسنده در آن، ماجرای زندگی یك پسربچه را از زمان قبل از انقلاب اسلامی تا اوایل آن روایت می‌كند كه شغل پدرش را ادامه می‌دهد.
این رمان به زندگی پسر بچه‌ای می‌پردازد که پدرش یک سلمانی دوره گرد است. پس از مرگ زودهنگام پدر، پسر تصمیم می‌گیرد کار او را ادامه دهد. ماجراهای زندگی این پسربچه و فراز و نشیب‌هایی که بر سر راه زندگی او قرار می‌گیرد داستانی است که گلابدره ای در این کتاب به روایت آن پرداخته است.
 «سرنوشت بچه‌ی شمرون» قبلا یك داستان كوتاه بوده كه در مجموعه‌ای منتشر شده و با پیشنهاد او، نویسنده آن‌را گسترش و پرورش داده و از آن به یك رمان رسیده است. این كتاب از سوی نشر خجسته و در زیرمجموعه‌ی داستان ایرانی شماره‌ی ۱۰ در شمارگان ۱۱۰۰ نسخه منتشر شده است.
محمود گلابدره‌یی متولد سال ۱۳۱۸، پیش‌تر كتاب‌های دیگری از جمله: مجموعه‌ی داستان «حكومت نظامی»، رمان «چلچله‌ها» و «لحظه‌های انقلاب» را منتشر كرده است.
رمان‌های گلابدره‌ای را در حوزه ادبیات هم رمان می‌دانند و هم تاریخ شفاهی و روزشمار. تکیه او در داستان‌ها و نوشته‌هایش تجربیات، مشاهدات و خاطرات است که به همین دلیل شیوه و نثری منحصر به فرد را از او به جا گذاشته است.
 نشر خجسته پیشتر از این نویسنده رمان "چلچله‌ها" و مجموعه داستان "حکومت نظامی" را منتشر کرده بود. از گلابدره‌ای تاکنون کتاب‌های "یک زن در دو دوره"، "لحظه‌های انقلاب"، "آقا جلال - منیر - پرستو" و... منتشر شده است.


مروري بر كتاب
مهربان، سرافتاده پايين، سر سه راه سنگ سه مثقال، از سيروس خداحافظي كرد و سرازير شد.
همكلاسي هايش مي گفتند و مي خنديدند و مي رفتند.
مهربان تا سر گلابدره سرش را بلند هم نكرد.
سر پيچ كوچه گل لجن، اسفندياري، هم كوچه اي اش را ديد و به او گفت، شب مياي؟
چه خبره؟
هيئت حلوا ميده، بعد از حلوا هم هيئت ميخواد بره حصار فرج.
بايد برم در دكون.
خب برو بعد بيا.
يه عالمه مشق دارم، رونويسي، پاكنويس حساب و هندسه، نقاشي، تازه كاردستيمم مونده.
اگه حاج كل حسين پرسيد بگو مشق داشت، بگو كار داشت، بگو بايد مي رفت نون مي گرفت و آب از قنات مي آورد.
بگو، يه چيزي بگو ديگه مهربان...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:28  توسط محمود موحدان  | 

 محمود گلابدره‌یی   محمود گلابدره‌یی در سال ۱۳۱۸ در گلابدره شميران متولد شد. رشته ادبیات انگلیسی را در لندن به پایان رساند و با زنی سوئدی ازدواج کرد. با انتشار رمان «سگ کوره‌پز» در اوایل دهه 40 وارد عرصه نویسندگی شد و از آن زمان تاکنون 33 عنوان کتاب در زمینه ادبیات داستانی و رمان از وی منتشر شده است. محمود گلابدره‌یی با نثری زنده و تاحدی لجوج و خودسر به آثار خود شخصیت مجزایی بخشیده است. اما حساب رمان «سرنوشت بچه‌ی شمرون» از دیگر آثارش جداست؛ چراکه به نوعی بخشی از زندگی خود گلابدره‌یی است. مهربان نیکدل شخصیت اصلی این رمان مثل خود گلابدره‌یی زاده شمیران است، مثل خود او مجنون کوه و طبیعت است و در نهایت بی‌خانمانی را در پیش می‌گیرد و بی‌خانمانی همان شیوه‌ای است که خود گلابدره‌یی طی 10 سال اقامتش در کوه‌های آمریكا به آن روی آورد؛ هر چند «بچه شمرون» در کوه بی‌خانمان نیست و چه بسا تنها خانه‌اش همان کوه است. گلابدره‌یی نزدیک به هفت سال پیش به ایران بازگشت. اما روح این «بچه شمرون» زندگی در فضای بسته شهر را برنمی‌تابد و هنوز بیشتر روزهای زندگی‌اش را در کوه‌ها و غارهای تهران می‌گذراند. همین سرنوشت عجیب گلابدره‌یی بود که باعث شد تا در گفت‌وگو با وی رمان «سرنوشت بچه‌ی شمرون» را بررسی کنیم. طبق قراری که گذاشته بود ساعت 9شب در دامنه کوه دارآباد همدیگر را دیدیم و برای انجام گفت‌وگو در جایی که او راحت باشد به سمت ارتفاعات حرکت کردیم. با عشق و نشاط خاصی از کوه و درخت و گیاهان مختلف سخن می‌گفت و از مسیرهای سخت کوهستانی به راحتی عبور می‌کرد. فکر کردم شاید بد نبود که انجمن صنفی تمهیداتی را جهت آمادگی جسمانی خبرنگاران در نظر می‌گرفت! از 16 کتاب چاپ نشده‌اش حرف زد. از کتاب پرکاه خود گفت که قبل از انقلاب با ساختن فیلم بر اساس آن مخالفت کرده و تلویزیون آن زمان را شایسته ندانسته است و... روش نوشتن این نویسنده نیز منحصر به فرد و عجیب است. در مدت بسیار کوتاهی رمانش را می‌نویسد و سپس برای مدتی طولانی آن را رها می‌كند تا «بیات شود». آن‌وقت بار دیگر اثر بیات‌شده‌اش را بررسی می‌كند و آخرین تغییرات را در آن اعمال می‌كند. حول و حوش نیمه‌های شب روی تخته سنگی بزرگ در میان رودخانه گفت‌وگو را شروع می‌كنیم. چشم چشم را نمی‌بیند و طی انجام گفت‌وگو صدای جریان آب آرامشی رازگونه را در گوشمان زمزمه می‌كند. فکر می‌كنم همین زمزمه و همین راز است که بچه شمرون را شیفته و مجذوب خود کرده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:24  توسط محمود موحدان  | 

 

 ناتاشا امیری                                                    

 

«با من به جهنم بیا»؛ این نام نخستین رمان «ناتاشا امیری» است با آغازی معمول و معقول و باورپذیر. روایت پیش می‌رود و کم‌کم حوادث شگفت داستان، افزون می‌شود. به باورت روایتی کهن در پیش است؛ اتفاقی ریشه در اساطیر. رمان پیش‌تر می‌رود و پای عجایب به قصه باز می‌شود و ظن و گمانت بدل به یقین. در گمان اول و برخورد اول به خطا نرفته‌ای. چند سال بعد تازه‌ترین مجموعه‌ از همین نویسنده به دستت می‌رسد. فضای داستان کم و بیش همان است. اینجا به دیدار نویسنده می‌روی و با او به گفت‌وگو می‌نشینی. از اصرار و ابرامش در خلق این فضاها می‌گویی و اینکه اغلب داستان‌ها را باور نداری و اینکه بعضی چنان که باید نیستند و الخ. نویسنده چه می‌گوید؟ اگر نقدپذیر باشد، لااقل بعضی از آنچه گفته‌ای را می‌پذیرد. اگر نقدشنو باشد لااقل می‌شنود (اگرچه موافق نباشد) و اگر هیچ‌یک نباشد... از این گفت‌وگو برمی‌آید، «ناتاشا امیری» جزء دسته سوم نیست و همین مایه‌ خرسندی است. گفتیم، شنیدیم، غالباً مخالف بودیم و گفت‌وگو به پایان رسید. در پایان اما هنوز هم به یک باور اصراردارم؛ فضای داستان‌ها به رمان قبلی نزدیک است و تعلق خاطر نویسنده به خلق چنین فضاهایی، انکارناپذیر. با این باور عنوان مصاحبه مشخص خواهد بود؛ نام نخستین رمان «ناتاشا امیری»؛ «با من به جهنم بیا».


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:19  توسط محمود موحدان  | 

   سلا‌م آقا!يعني تمام شد؟ واژه يافتن و جمله ساختن و داستان پرداختن‌تان تمام شد؟ مگر بانو را به صبر نخوانديد تا باز كلمه‌اي نو، جمله‌اي نو و كتابي نو برايش بسازيد و بنويسيد؟ عسل مي‌گويد: <شدن> كه هيچ، ديگر براي <بودن> هم دليلي نداريم. مي‌دانم شما اگر مي‌دانستيد كه قرار است از پس سفرتان اينچنين نااميد شود، تا به اميد بازش گردانيد لمحه‌اي درنگ مي‌كرديد.
صداي واژه‌ها مي‌لرزد. يك ليوان آب برايشان مي‌ريزم تا بنوشند و لختي از نگراني‌شان كاسته شود. اما چه سود؟ اين لرزه نه فقط بر اندام واژه‌ها كه بر جمله‌ها نيز مستولي شده است. كاش در آغازيدن عاشقانه آرام‌تان، آن جمله ناقص و اضطراب‌آلود را بر كاغذ نمي‌آورديد... كاش مي‌دانستم وقتي كه مي‌گوييد: <عاشق زمزمه مي‌كند، فرياد نمي‌كشد> به چه مي‌انديشيد... شما مي‌دانستيد آنقدر آرام و زمزمه‌كنان مي‌رويد يا نه؟!
آقا! گياه بالنده و سرسخت اندوه باز در دلمان ريشه دوانيده. كاش بوديد تا بدانيم اين روينده بي‌پروا از چه چيزها تغذيه مي‌كند و بشناسيم شرايط رشد و دوامش را تا نه آنكه نابودش كنيم بلكه به سنت هميشه شما زير سلطه و دراختيارش بگيريم...
آقا! مي‌دانيد؟ از همان روزي كه <يك عاشقانه آرام> را هديه گرفتم و خواندم، همچون كور عصا گم‌كرده‌اي در كوچه خيابان‌هاي شهر حيران و سرگردان روان شدم و كتابفروشي‌ها را يكي از پس ديگري پشت سر نهادم تا آن كتابفروشي كوچك روبه‌روي دانشگاه را يافتم؟ همان مغازه كوچك كه كعبه آمالم شد و وعده‌گاه هميشه، تا هرگاه از دانشگاه مي‌آيم سركي در ويترين پركتابش بكشم تا مبادا كتابي، داستاني و يا هر دست‌خط تازه‌اي از شما بيايد و نبينم و نخوانمش...
كتاب‌هايتان سرشار از زندگي بود؛ درس زندگي... شما بوديد كه آموختيدمان خوشبختي نامه‌اي نيست كه يك روز نامه‌رساني، زنگ در خانه را بزند و آن را به دست‌هاي منتظرمان بسپارد. آري در آيين شما خوشبختي، ساختن عروسك كوچكي بود از يك تكه خمير نرم شكل‌پذير... به همين سادگي، اگر جنس آن خمير از عشق باشد و ايمان، نه هيچ چيز ديگر...
آقا! هيچ مي‌دانيد بعد از خواندن كتاب‌هاي شما بود كه كتابخوان شدم؟ چند روز پيش كتابي تازه مي‌خواندم با نامي‌عجيب: <بالا‌خره اين زندگي مال كيه؟> نمايشنامه‌اي بود درباره مجسمه‌سازي توانا كه ضمنا استاد دانشگاه هم بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:43  توسط محمود موحدان  | 

   آقاي نويسنده! ديگر شاعر، هنرمند و روشنفكر نمي‌‌توانست بي‌آنكه داعيه و انديشه سياسي و منش حزبي داشته باشد، قد علم كند. بازخواني انديشه‌هاي سارتر و تعهد اگزيستانسياليستي شايع شده ميان روشنفكران نسل شما، ادبيات و هنر ما را بيشتر از پيش به سوي يك رويه سياه و سفيد كشانده كه در اين ميان بي‌نهايت رنگ و انديشه خاكستري رنگ‌باخته پس نشسته، انديشه‌هاي مستقل و يگانه را به محاق برد. شما و هم‌نسلا‌نتان احمدرضا احمدي، بهرام بيضايي، مهرداد صمدي، اكبر رادي، محمدعلي سپانلو و... چون عرصه را براي نماياندن خودتان تنگ ديديد، انتشاراتي<طرفه> را راه انداختيد تا خودتان بشويد مسبب خير خودتان< !اگر كسي شما را نمي‌بيند چه باك، خودتان را به زور هم كه شده تحميل خواهيد كرد.> اگر اشتباه نكنم زمستان سال 46 است كه با پيشنهاد جلا‌ل آل‌احمد، تشكيل يك تشكل خصوصي براي نويسندگان را در دستور كار خودتان قرار مي‌دهيد تا بعدها نام كانون نويسندگان ايران را به خود گرفته، موسسه‌اي شود غيرتجارتي <به منظور حمايت و استيفاي حقوق مادي و معنوي اهل قلم و كمك به نشر آثار ايشان و هدايت نوقلمان و پرداختن به فعاليت‌هاي فرهنگي از قبيل تشكيل مجالس سخنراني، سمينارها، كنفرانس‌ها و نمايش‌ها يا شركت در آنها، گسترش و تعالي فرهنگ ملي و آشنايي با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نيز به منظور كمك به زندگي كساني از اهل قلم كه در مضيقه‌اند در حدود اساسنامه كانون و مقررات جاري كشور و....> آن روزها مسلما با سيمين دانشور، به‌آذين، نادر نادرپور، سياوش كسرايي، داريوش آشوري، غلا‌محسين ساعدي، بهرام بيضايي، فريدون معزي، اسماعيل نوري‌علا‌ و... رسيدن به آرمان‌ها و گمشده‌هاي ذهنتان را پس اين كانون مي‌ديديد. شمايي كه انقلا‌ب عليه استبداد و خفقان را منوط به تفكر چپ مي‌دانستيد و بعدها يكي يكي از اين تفكر با انشعاب جهاني روشنفكران جدا شديد، به فكر انقلا‌بي درون متني بوديد؛ انقلا‌بي كه شما را و نسل شما را از محاق فكر و انديشه بيرون بكشد. اسلا‌ومير مروژك ميهمان شما بود كه گفت: <برايم خيلي جالب است كه هنرمندان چپ انديش شما كه از مدافعان سرسخت پرولتاريا هستند و حق هم دارند، در همان حال در خانه‌هايشان از بورژواها هيچ چيز كمتر ندارند.> اما شما رويه را خوب حفظ كرده، به تعهدتان پايبند بوديد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط محمود موحدان  | 

احمدرضا احمدي  از نادر ابراهيمي كه ديگر نيست حرف زدن آسان است. آسان حرف زد، ساده زندگي كرد و ساده نوشت. تحمل رياي ادبي ديگران را نداشت. نادر، كاتب غصه‌ها و حرمان‌هاي بزرگ آدمي بود. براي ساده زيستن و ساده نوشتن بود كه به زير چتر سياه <بوف كور> صادق هدايت و <ملكوت> بهرام صادقي نرفت. پس از شهريور 1320، ادبيات ايران در سيطره حزب توده بود كه خروارخروار ماكسيم گوركي، ژان لا‌فيت و جك لندن به جامعه ادبي ايران سرازير مي‌شد.
نويسنده بااستعدادي چون داوود منشي‌زاده به دليل عقايد ضدتوده‌اي در توطئه سكوت حزب توده دفن مي‌شد، منشي‌زاده نخستين كسي بود كه <گيلگمش> را به فارسي مجلل ترجمه كرد. نادر ابراهيمي در جواني در يك دوره كوتاه تحت تاثير نثر منشي‌زاده بود كه خيلي زود در نثرش به استقلا‌ل رسيد. پس از 28 مرداد 1332، ادبيات ايران در موسسه آمريكايي فرانكلين به دست اعضاي سابق حزب توده افتاد. هنگامي كه نادر ابراهيمي قصه عاشقانه و مجلل <بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم> را به چاپ رساند، يكي از اعضاي بازمانده چپ مي‌خواست اين نثر مجلل را از ذهن خوانندگان ساقط كند اما نمي‌دانست مردم اين كتاب را بر چشم و دل مي‌گذارند و كتاب به چاپ هجدهم رسيد. اين كتاب فاتح قلب‌هاي جوان بود. نادر از ابتدا مخاطبش را در مردم يافت. ‌ در سال 1380 در نوشته‌اي به نام <به ياد مي‌آورم...> از همه سال‌هاي عمر با نادر ياد كردم كه اينك شما پس از خاموشي نادر مي‌خوانيد؛ شايد هنوز ياس جوان باشد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:24  توسط محمود موحدان  | 

سوسن شريعتي  شناخت پدر براي او و خواهران و برادرش همزمان با جست وجو در هويت خود شد و اولين مراجعه آنها به آراي پدر، پياده کردن نوارهاي سخنان پدري بود که ديگر در کنار آنها نبود. آنها در جست وجوي از دست رفته ها دوباره پدر و آثار او را مي يابند. چگونگي آشنايي با آراي شريعتي موضوع گفت وگو با سوسن شريعتي است، که در پي مي آيد.
- بسياري بر اين تفکرند که شما از زمان زنده بودن دکتر شريعتي با آرا و افکار او آشنا شديد. اما تا جايي که اطلاعات من اجازه مي دهد زماني که دکتر شما را ترک مي کند، شما 15 ساله، سارا 14 ساله و احسان 18 ساله بود. سوال مشخص من اين است که با افکار دکتر چگونه آشنا شديد؟

اساساً آقازادگي در جامعه ما پديده قابل ملاحظه و سوژه مناسبي براي مطالعات ميداني است؛ مساله نسبت با ميراث، وفاداري به آن يا مثلاً عصيان عليه آن. انتظاراتي که جامعه و ديگري از وارث دارد، محدوديت هايي که داشتن نسبت با بزرگي ايجاد مي کند يا بر عکس امتيازاتي که به دنبال مي آورد و در عين حال سوژه پر خطري است براي اينکه اين امکان هست که بيفتي به تکرار همان کليشه هاي هميشگي؛«پدر اين را مي گفت، پدر آن کار را انجام مي داد و...» با اين همه نفس پرسش از نسبت با ميراث فکري پدري غنيمت است، از اين بابت که نشان مي دهد در اين نوع نسبت ها هيچ اتوماتيسمي وجود ندارد. همين که مي پرسيد چطور با انديشه هاي شريعتي آشنا شدم معني اش اين است که اين آشنايي محصول يک انتخاب و احتمالاً يک تلاش فکري بوده است و نه اتوماتيک يا از سر يک محتوميت ژنتيک. اگر به کمک اين گفت وگوها ما بتوانيم در کليشه آقازادگي يا اتوماتيسم نسبت فرزند و پدر کمي شک کنيم، اتفاق مبارکي است.

من و خواهرم يک روز قبل از مرگ پدر، يعني در 28 خرداد 1356، يک ماه بعد از خروج او از ايران وارد انگليس شديم. قرار بود مادرم نيز همراه ما باشد که در فرودگاه مانع از خروجش شدند و ماند آن طرف مرز و از ما خواست که برويم. من در آن زمان 15 ساله بودم و خواهرم سارا هم 14 سال داشت. فرداي ورود ما به انگليس بود که پدر مرد. به فاصله چند ساعت ما آقازاده ها شديم بي صاحب و سه تکيه گاه اصلي مانند وطن، پدر و خانواده را از دست داديم. منظور من از ذکر مصيبت، فقط اين است که بر اين نکته تکيه کرده باشم که کشف آقازادگي براي ما با محروميت ناگهاني در سه جبهه آغاز شد و از همه مهم تر در غرب، يعني در جايي که به قول اخوان، نه با تو گوشي هست و نه چشمي و نه کسي تو را منتظر است، نفس بودنت زير سوال است چه رسد به «کسي بودنت». هر اتفاقي که پس از آن رخ داد، جست وجوي تکيه گاه هاي از دست رفته بود و نام آن مواجهه با غرب، مواجهه با مساله هويت، مواجهه با تنهايي، مساله پيدا کردن يک نقطه وصل و يک نقطه ربط در عين تعليق و بي صاحبي و رها شدگي. اين تجربه تراژيک سه گانه، نسبت کلاسيک پدر و فرزندي را از همان آغاز به هم ريخت. مثل اين بود که داشتن نسبت با شريعتي قرار است تو را در موقعيت هاي نابهنگام قرار دهد. تفاوت مواجهه ما فرزندان با شريعتي، با ديگر هم نسلي ها يمان شايد در همين بود که شريعتي قبل از اينکه يک ميراث فکري باشد يک مواجهه وجودي بود. نه ما امکان بازگشت به ايران را داشتيم و نه مادرم امکان اقامت در اروپا را، پدري هم در کار نبود و ناگهان سه نوجوان 14 ، 15 و 18ساله ـ احسان يک سال قبل از ما به امريکا رفته بود و بعد از اين ماجرا به ما پيوست ـ بايد گليم شان را خود از آب بيرون مي کشيدند. تنها نقطه عزيمت محکم در اين تجربه بي صاحبي البته خاطره ها بود، خاطره کسي بودن. ما از کودکي طبيعتاً شاهد بي طرف خيلي چيزها بوديم؛ ساواکي که به خانه مي ريزد، پدري که مي دانستيم دشمن و مخالف بسيار دارد و متهم به بي ديني است،


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:32  توسط محمود موحدان  | 

 سید محمد علی جمال زاده، فرزند سید جمال الدین واعظ همدانی معروف به اصفهانی، از سادات جبل عامل لبنان و از ناطقین و آزادیخواهان بنام نهضت مشروطیت است. وی در سال 1270 در اصفهان متولد شد، مقدمات را در تهران آموخت و در اوایل سال 1326 ه.ق. به بیروت رفت و دوره متوسطه را در یک مدرسه غیر مذهبی به پایان برد و در سال 1328 ه.ق. از طریق مصر عازم پاریس شد. او در سال 1333 ه.ق. در رشته حقوق از دانشگاه دیژون فرانسه فارغ التحصیل شد و در همان سال با همسر اول خود ژوزفین ازدواج کرد
در گرماگرم جنگ جهانی اول به برلین رفت و در کنار آزادیخواهان ایران قرار گرفت. سپس برای اجرای مأموریتی چند ماهی دربغداد و کرمانشاه به سر برد و روزنامه رستاخیز را منتشر کرد. در بغداد با عارف قزوینی و حیدرخان عمواوغلی آشنا شد و گروهی به نام قشون  نادری از جوانان کرد، برای جنگیدن   با سپاهیان روس و انگلیس تشکیل داد که فرماندهی آن با محمد نیساری قراچه داغی (مشکوه همایون) بوده ولی این قشون بی آنکه کاری بکند منحل شد.
جمال زاده در جمادی الثانی 1334 ه.ق. از بغداد به برلین رفت و به گروه آزادیخواهان مهاجر ایرانی پیوست. در سال 1335 به استکهلم رفت و پیام ملیون ایران را در انجمن صلح استکهلم مطرح کرد. پس از مراجعت به برلین دست به نویسندگی زد و مقالات تحقیقی خود را درباره مزدک، مجدد بزرگ ایران، و روابط قدیم روس و ایران و امثال آنها در روزنامه کاوه به چاپ رسانید
 در خلال سال های 1333 تا 1340 ه.ق. داستان هایی نوشت و آنها را با مقدمه ای راجع به خرابی و فقدان نسبی نثر فارسی و لزوم ترقی دادن، در مجموعه ای فراهم آورد که نخستین حکایت آم به نام فارسی شکر است، ابتدا در روزنامه کاوه و سپس به صورت کتاب مستقل یکی بود یکی نبود در برلین منتشر شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط محمود موحدان  | 

محمدعلی جمال زاده «محمد علی جمال زاده» به راستی یکی از فرهیختگانی بود که آگاهانه و با بینشی مترقی، به لزوم هرچه بیش تر چنین ارتباطی؛ نه تنها پی برد، بل که آن را تعمیم داد. از این رو؛ نگاه به زندگی و آثار او، بسیار می تواند راه گشا باشد. هم، از نظر اجتماعی و هم، از نظر ادبی. چه را که با نگاهی عمیق به سیر تفکر جمال زاده و نوع تحلیل اش از پدیده های پیرامون - که هم واره نیز با نوعی طنز آشکار همراه بوده- در می یابیم که او به طور کلی به «جامعه» خود می اندیشید و داستان را نیز در این مسیر دنبال می کرد. چنین نگاهی هم چنین؛ ما را بر آن می دارد تا هم کلام با «جلال آل احمد» بگوییم: «او طلایه دار یک دوران شکوفایی در ادبیات به شمار می آید و آثارش... از فضیلت تقدم برخوردار است.»
 آغاز حرکت
«محمدعلی جمال زاده» فرزند «سید جمال الدین اصفهانی» - آزادی خواه به نام مشروطه- در سال 1270 خورشیدی (1309ق. 1892م) در اصفهان به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در زادگاه اش گذراند. تا این که بین سال های 80 یا 81 همراه خانواده اش به تهران عزیمت کرد. پدرش او را برای تحصیل به لبنان فرستاد و در یک دبستان غیر مذهبی به نام Laigue نام نویسی کرد. پدر که نقش بسیار مهمی در جنبش مشروطه داشت؛ بالاخره در سال 1286 خورشیدی (1908م) به دست عوامل مزدور و جیره خوار «محمدعلی شاه» در بروجرد به قتل رسید؛ اما میراث گرانبهای روح آزادی خواهی و دفاع از حقیقت را در روحیه و شخصیت پسرش به ارث گذاشت. جمال زاده دوره متوسطه را نزد کشیشان «لازاریست» در جبل لبنان و در مدرسه «آنطورا» به پایان برد. سپس  در سال 1328ق از طریق مصر عازم پاریس شد. او تا پایان سال 1329ق در «لوزان» ماند و در اوایل 1333ق در رشته حقوق از دانش گاه «دیژن» فرانسه فارغ التحصیل شد و لیسانس گرفت. در همان سال نیز با همسر اول خود، «ژوفین» از اهالی سوئیس ازدواج کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:3  توسط محمود موحدان  | 

سید محمد علی جمال زاده  « با گاری و عربانه از بغداد و حلب بجانب استامبول براه افتادیم .  از همان منزل اول با گروه های زیاد از ارامنه مواجه شدیم که بصورت عجیبی که باور کردنی نیست و ژاندارمهای مسلح و سوار ترک آنها را پیاده بجانب مرگ و هلاک میراندند .  ابتدا موجب نهایت تعجب ما گردید ولی کم کم عادت کردیم که حتی دیگر نگاه هم نمی کردیم و الحق که نگاه کردن هم نداشت .  صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان بجلو می راندند .  در میان مردها جوان دیده نمی شد چون تمام جوانان را یا به میدان جنگ فرستاده یا محض احتیاط ( ملحق شدن به قشون روس ) بقتل رسانده بودند .  دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند وکاملاٌ کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آنها بیفتند .  دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروه ها را درست مانند گله گوسفند بضرب شلاق بجلو می راند .  اگر کسی از آن اسیران از فرط خستگی و ناتوانی و یا برای قضای حاجب بعقب می ماند .  برای ابد بعقب مانده بود و ناله و زاری کسانش بی ثمر بود و از اینرو فاصله به فاصله کسانی از زن و مرد ارمنی را میدیدیم که در کنار جاده افتاده اند و مرده اند یا در حال جان دادن و نزع بودند .  بعدها شنیده شد که بعضی از ساکنان جوان آن صفحات در طریق اطفا آتش شهوات حرمت دخترانی از ارامنه را که در حال نزع بوده و یا مرده بودند نگاه نداشته بودند .  خود ما که خط سیرمان در طول ساحل غربی فرات بود و روزی نمی گذشت که نعشهایی را در رودخانه نمیدیدیم که آب آنها را با خود نمی برد . شبی از شبها در جایی منزل کردیم که نسبتاٌ آباد بود و توانستیم از ساکنان آن بره ای بخریم و سر ببریم و کباب کنیم دل و روده بره را همان نزدیکی خالی کرده بودیم .  مایع سبز رنگی بود بشکل آش مایعی ناگهان دیدیم که جمعی از ارامنه که ژاندارمها آنها را در جوار ما منزل داده بودند .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:35  توسط محمود موحدان  | 

   جبران خلیل جبران (۱۸۸۳ میلادی - ۱۹۳۱ میلادی)(۱۲۶۲ ه.ش - ۱۳۱۰هـ.ش) زاده بشرّی لبنان از نویسندگان سرشناس لبنان و امریکا است.
دوران کودکی
او در خانواده‌ای مسیحی مارونی (منسوب به مارون قدیس) که به خلیل جبران شهرت داشتند به دنیا آمد. مادرش زنی هنرمند بود که کامله نام داشت. در دوازده سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش لبنان را ترک و به ایالات متحده امریکا رفت و در بوستون ساکن شد. وی در بوستون به مدرسه رفت، نظر به تقاضای مادرش به لبنان بازگشت و وارد مدرسه معروف «الحکمت» در بیروت گردید. خلیل جبران پس از پایان تحصیلاتش در لبنان به گردشگری پرداخت. وی تمام سرزمین مادری خویش را گشت و جنبه‌های فرهنگی زادگاهش را بازخوانی نمود.
 دوران بزرگسالی
در آن روزگار لبنان زیر سلطه دولت عثمانی قرار داشت و جبران پس از گذراندن تحصیلات ابتدائی در بیروت در سن دوازده سالگی همراه مادر و برادر و دو خواهرش رهسپار امریکا شد. خلیل جبران در سال ۱۹۰۲ میلادی لبنان را به مقصد امریکا ترک نمود. او در بوستون در منزل کوچکی اقامت گزید. در این شهر نقاش صاحبنظر و پاکدامنی به نام « فرد هلند دی » نخستین بارقه‌های نبوغ جبران را دریافت و او را زیر بال و پر خود گرفت، همچنین دختر جوانی به نام « ژوزفین پی بادی» که ثروت سرشاری از ذوق و فرهنگ داشت دل به محبت این نوجوان بست و در رشد و کمال او بسیار موثر واقع شد. وی در امریکا به نگارگری پرداخت و در سال ۱۹۰۸ وارد فرهنگستان هنرهای عالی در پاریس شد و مدت سه سال زیر نظر تندیسگر معروف «اگوست رودن» درس خواند. رودن برای جبران آینده درخشان و تابناکی را پیشبینی نمود.
زنان دیگری نیز بعدها در زندگی جبران ظاهر شدند که از همه مهم‌تر خانم «مری هسکل» و «شارلوت تیلر » است. این دو زن اخیر بخصوص خانم هسکل شاید بیشترین تأثیر را در زندگی فرهنگی و هنری و حتی اقتصادی جبران داشته‌اند. اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در امریکا به شوق زادگاه و عشق به آشنایی با زبان و فرهنگ بومی خویش به وطن بازگشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:17  توسط محمود موحدان  | 

   وقتی برای اولین بار کتاب چاپ شده چهل‌نامه کوتاه به همسرم را دیدم از زیبایی ظاهری‌اش خیلی لذت بردم و همان حرفی را زدم که موقع نوشتن یکی دو دفعه به نادر گفته بودم. گفته بودم این قبیل مسائل که در زندگی ما مطرح بوده فکر می‌کنی به درد کسی بخورد، که خوشبختانه تجدید چاپ‌های این اثر نشان داد که به درد خیلی‌ها خورده و خیلی زیاد هم به درد همسران خورده. 
هیچکدام اینها نه منم و نه نادر
تماس گرفت و گفت حالش اصلا خوب نیست و راهی بیمارستان شده، احتمال دارد او را بستری کنند، صبح قبل از آنکه سمت منزلشان حرکت کنم، تماس بگیرم.
... و تا صبح کار می‌کردم. باید بخش‌های مختلف ویژه‌نامه را آماده می‌کردم، که تلفنم به صدا در آمد و خانم فرزانه منصوری گفت: شما قرار بود ساعت 10 با من تماس بگیرید، الآن ساعت 10 و 20 دقیقه است. متوجه شدم که چند دقیقه قبل از ساعت 10 روی کاغذ‌ها خوابم برده. آماده شدم و سریع خودم را رساندم.
از قبل می‌دانستم مصاحبه با او سخت است و پراکنده. از خانواده‌ نادر ابراهیمی، نوشته‌های نادر ابراهیمی، ترجمه‌های نادر ابراهیمی، فیلم‌های نادر ابراهیمی و بازی‌هایش در آن‌ها، و ناخوش احوالی‌شان که کار را سخت‌تر می‌کرد.
از در خانه که وارد شدم، موضوع دیگری کار را برایم دو صد چندان سخت کرد. در مقابل نادر ابراهیمی که روی تخت بیماری بود، و در کنار ما، باید با همسرش حرف می‌زدم. اگر چه او مهربانانه پذیرای این مصاحبه بود، ناگهان همه چیز سخت‌تر از قبل شده.
شروع کردم و مصاحبه ناگهان نود دقیقه طول کشید. آرام،‌ مطمئن، ‌و مهربان پاسخ گفت. من مشوش و سخت پرسیدم:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط محمود موحدان  | 

  «... بخواب هليا، دير است، دود ديدگانت را آزار مي‌دهد. ديگر نگاه هيچ‌كس بخار پنجره‌ات را پاك نخواهد كرد. ديگر هيچ‌كس از خيابان خالي كنار خانه تو نخواهد گذشت...» (بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم. نادر ابراهيمي)

مريض بود به ديدنش رفته بودم. تختش در سالن پذيرايي روبه پنجره بود و استاد(نادر ابراهیمی) با يك پشتي در پشت سرش به حالتي نيم‌خيز دراز كشيده بود و پنجره را نگاه مي‌كرد.
بعد از احوالپرسي به من گفت: گنجشك‌ها را ببين در پشت پنجره، غوغا كرده‌اند. و من با نگاه او به سوي پنجره برگشتم، پنجره سايه‌روشني از درختان، برگ‌هاي لرزان و آفتابي كه از پشت شاخه‌ها مي‌تابيد و گنشجك‌ها را در قاب گرفته بود.
گنجشك‌ها، گنجشك‌هاي شاد، با سر و صدا مي‌پريدند، برمي‌گشتند به آرامي بر لب پنجره مي‌نشستند، و بدون اينكه قراري داشته باشند با تكان‌ها، دويدن‌ها و چينه‌برداشتن‌ها و دوباره پرواز كردن و دوباره برگشتن...و استاد غرق تماشاي گنجشك‌ها بود و مي‌گفت چه فرصت محبوبي، ساعت‌ها، غرق تماشاي گنجشك‌ها شده‌ام.
اكنون مي‌خواهم بگويم: بخواب نادر! دير است. دير شد، بيگاه شد، خسته شدي از بس به در خيره شدي تا ببيني بي‌وفايي از بي‌وفايان روزگار به سراغت خواهد آمد يا نه؟ و از بس به پرواز گنجشك‌ها در لابه لاي برگ‌ها و شاخه‌هاي بهشت پشت پنجره خيره شدي.
ديگر نگاه هيچ‌كس بخار پنجره‌ات را پاك نخواهد كرد. ديگر هيچ گنجشكي از لبه پشت پنجره‌ات، چينه نخواهد چيد.
دلم مي‌خواهد با جملات «بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم» براي تو نوحه بخوانم، اشك بريزم. اما مي‌ترسم پا در حريمي بگذارم كه از آن من نيست. مي‌ترسم دختر خانم‌هاي نازنين‌ات را بيازارم، مي‌ترسم خانم ابراهيمي چون كوه با صلابت را ناراحت كنم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط محمود موحدان  | 


  نادر ابراهيمي متولد ۱۴ فروردين‌ماه سال ۱۳۱۵ در تهران متولد شد و در سن ۷۲ سالگی در همین شهر دیده از جهان فرو بست.
از آثار اين نويسنده‌ مي‌توان به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه‌ي باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه‌ي آرام»  اشاره كرد.
فرزانه منصوري همسر این نویسنده در شناخت‌نامه‌ي اين نويسنده آورده است: «نادر ابراهيمي در [چهاردهم] فروردين‌ماه سال ۱۳۱۵ در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده‌ي حقوق وارد شد.
اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ي زبان و ادبيات انگليسي به درجه‌ي ليسانس رسيد.
او از ۱۳ سالگي به يك سازمان سياسي پيوست كه بارها دستگيري، بازجويي و زندان رفتن را برايش در پي داشت.
ارايه‌ي فهرست كاملي از شغل‌هاي ابراهيمي، كار دشواري است. او خود در دو كتاب "ابن مشغله" و "ابوالمشاغل" ضمن شرح وقايع زندگي، به فعاليت‌هاي گوناگون خود نيز پرداخته است. ازجمله شغل‌هاي او بوده است: كمك‌كارگري تعميرگاه سيار در تركمن‌صحرا، كارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانك، صفحه‌بندي روزنامه و مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره‌ي فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصور كردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:12  توسط محمود موحدان  | 

   نادر ابراهيمي كه 3 روز پيش، درست در اوج فراموشي، آخرين تلخند را زد و دست درد را بعد از چند دور نبرد تن به تن بالا برد و راه ديگري در پيش گرفت، راهي بهشت زهرا خواهد شد.
نادر ابراهيمي پنجشنبه گذشته، پس از چندين سال ميهمان‌نوازي ميهمان ناخوانده‌اي كه در سرش جا خوش كرده بود، قيد دنيا را زد  اما اين براي او كه در چند ماه آخر عمرش، تمام توان فراوانش را براي كار فراوان از دست داده بود، آن قدرها هم خبر تلخي محسوب نمي‌شد.
شايد براي همين هم از خانواده‌اش خواسته است مراسم وداع را با او مختصر و «بي‌اشك و آه» برگزار كنند.
در اطلاعيه خانواده، دوستان و بستگان ابراهيمي كه ديروز منتشر شد، آمده است: «دريغا تهي از تو ايران‌زمين. استاد نادر ابراهيمي، بزرگ فرهنگمندِ عرصه‌ ادب و هنر، وطن‌پيمايِ وطن‌شناس، آخرين سفر خويش را آغاز كرد.
به احترام خواسته‌اش، بي‌اشك و آه از اين جدايي گذرا، گرد هم مي‌آييم تا بدرودش گوييم و به خانه‌ ابدي‌اش در قطعه‌ هنرمندان بهشت زهرا بسپاريم. ساعت 9 صبح روز دوشنبه، 20 خردادماه، خانه‌ هنرمندان ايران، خيابان ايرانشهر شمالي، باغ هنر.»
با اين حال،  روي ديگر سكه مرگ براي «ابن مشغله» ادبيات و سينماي ايران، سياه‌تر است. ابراهيمي كه به گفته جمال ميرصادقي، پركارترين نويسنده معاصر ايران بود، در چند ماه آخر عمرش، وقتش را بيش از هر چيز صرف نبرد با تومور مغزي‌اش مي‌كرد؛


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:9  توسط محمود موحدان  | 

فرزانه منصوري همسر نادر ابراهيمي   روزهایی بود که از در اصلی خانه‌ای قدیمی در امیرآباد، مردی بلندقامت با سبیل‌های پهن معروفش و نیمچه‌لبخندی که همراه همیشگی‌اش بود، وارد می‌شد و در همان ابتدا، کنار باغچه بزرگ حیاط نفسی تازه می‌کرد ، لذتی می‌برد و بعد از رسیدن به سرسرای خانه و دیدن شوق دیدار در چشمان دختری کوچک که او را «رایکا» می‌خواند، تابلوهای نقاشی‌شده روی دیوار، روح پیرمرد را تسکین می‌داد و نگاه‌های پرمهر همسرش تنها نقطه امن اسرارش بود. اما اکنون سال‌هاست که نه باغچه قدیمی و بزرگ حیاط خانه باغبان همیشگی‌اش را دیده و نه رایکا لبخند همیشگی پدر را.

حالا پیرمرد در کنار صندوقچه سنتی اتاقش دستگاه اکسیژنی می‌بیند که همراه روزهای سخت بیماری‌اش شده است؛ روزهایی که حتی نام عزیزترین همراهان‌اش را به‌یاد نمی‌آورد. گیله‌مرد کوچک، دیگر سال‌هاست که «عاشقانه‌ای آرام» نسروده و دلی را با همان مهربانی همیشگی‌اش نوازش نکرده است.  شاید روزی که نادر ابراهیمی انتهای «ابوالمشاغل» را امضا کرد و گفت: «بگذارید کمی خستگی در کنم، آخر استراحتی بدهید، دیگر نفسم درنمی‌آید، زانوهایم خیلی درد می‌کند... سرم هم... دست‌تان را بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید واقعا خیلی تب دارد»، به این فکر نمی‌کرد که دوران استراحت‌اش یک دهه طول بكشد.

خانه‌ای در میان کتاب

از در که وارد می‌شوی، پذیرایی کوچکی می‌بینی با تعدادی مبل و تلویزیونی که فعلا خاموش است. اتاق سمت چپی، سال‌ها پیش اتاق هلیا «دختر بزرگ ابراهيمي» بوده است و الان اتاق کتابخانه. چند قدمی جلوتر، اتاق رایکاست که اجازه ورود نداری و كمي جلوتر هم اتاق همیشگی کار نادر ابراهیمی با همان ویژگی‌های دست‌نخورده‌اش. «نادر عادت دارد کتاب‌هایش را جلد گالینگور کند و آنها را نگه دارد. کتاب‌های کتابخانه را هم موضوعی تقسیم‌بندی کرده است. نادر کتاب‌هایی را که به او هدیه داده‌اند، پس از مطالعه بر حسب موضوع تقسیم‌بندی کرده و در کتابخانه قرار داده است.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:4  توسط محمود موحدان  | 

نادر ابراهیمی پس از تحمل چندین سال بیماری روز پنج‌شنبه شانزده خرداد در سن 72 سالگی درگذشت. ابراهیمی هنرمندی بود كه عرصه‌های هنری متعددی را آزمود؛ از رمان و داستان‌های كوتاه و نقد نمایشنامه گرفته تا سینما و تلویزیون. اما آنچه همه بر آن كم و بیش متفق‌اند داستان‌های كوتاهی است زیبا كه ماندگار خواهد شد. این مجموعه‌داستان‌ها در سه مجلد توسط نشر امیركبیر منتشر شد. اما رمان‌های ابراهیمی نیز همچنان یكی از پرفروشترین كتاب‌های ادبیات داستانی هستند. او نویسنده‌ای بود كه با وجود تجربه زمینه‌های مختلف توانست اقبال بی‌نظیری از جانب مخاطبان پیدا كند. از میان این رمان‌ها، رمان هفت‌جلدی «آتش بدون دود» با وجود حجم فراوان هنوز هم مخاطبان فراوان دارد. ابراهیمی برای این رمان برنده لوح زرین و دیپلم افتخار «بیست سال ادبیات داستانی ایرانِ» وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد. او در زمینه ادبیات كودك نیز فعالیت داشت و آثاری در این حوزه (ترجمه و تالیف) هم دارد. ابراهیمی در سال 1350 موسسه مطالعاتی «همگام با كودكان و نوجوانان» را تاسیس كرد و در سال 1369 جایزه كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان را برای «درخت قصه، قمری‌های قصه» از آن خود كرد. او یكی از چهره‌هایی بود كه در دهه چهل همراه با نویسندگان آن دوره ادبیاتی خلاق و تجربی پدید آورد و در تربیت چند نسل از داستان‌نویسان و فیلمسازان سال‌های بعد نقش پررنگی داشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط محمود موحدان  | 

   نادر ابراهيمي نويسنده، شاعر، فيلمنامه نويس و فيلمساز ايراني عصر پنجشنبه درگذشت. ابراهيمي که با آثار مطرحي همچون «بار ديگر شهري که دوست مي داشتم»، «آتش بدون دود» و «يک عاشقانه آرام» نامي ماندگار در عرصه ادبيات داستاني ايران به شمار مي آيد، از سال 1378 با تومور مغزي دست و پنجه نرم مي کرد، بيماري يي که سبب شده بود نتواند بنويسد. اين نويسنده مطرح ادبيات داستاني در 14 فروردين سال 1315 در تهران به دنيا آمد. او تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون به دانشکده حقوق وارد شد، اما اين دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس رسيد. او که يکي از چهره هاي پرکار هنر و ادبيات ايران بود از سال 1342 در سن 27 سالگي با انتشار نخستين کتابش با نام «خانه يي براي شب» به جرگه نويسندگان ايراني پيوست و خيلي زود با کتاب هايش جايي ويژه را براي خود در ميان نويسندگان ايراني يافت. نادر ابراهيمي چنان که خود نوشته است پيش از اينکه نوشتن را به عنوان کار اصلي خود برگزيند کارهاي زيادي انجام داده است که کمک کارگري تعميرگاه سيار در ترکمن صحرا، کارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانک، صفحه بندي روزنامه و مجله و کارهاي چاپي ديگر، ميرزايي يک حجره فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران شناسي عملي و چاپ مقاله هاي ايران شناختي، فيلمسازي مستند و سينمايي، مصور کردن کتاب هاي کودکان، مديريت يک کتابفروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس و تدريس در دانشگاه ها بخشي از کارهاي او است. او همچنين توانسته است نخستين موسسه غيرانتفاعي- غيردولتي ايران شناسي را تاسيس کند که هزينه و زحمت هاي فراواني براي سفر، تهيه فيلم و عکس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني کردن آنها صرف کرد، ولي چنان که بايد، شناخته و به کار گرفته نشد و با فرا رسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد. نادر ابراهيمي فعاليت حرفه يي خود را در زمينه ادبيات کودکان، با تاسيس «موسسه همگام با کودکان و نوجوانان»- با همکاري همسرش- در آن موسسه متمرکز کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:47  توسط محمود موحدان  | 

  در تازه‌ترین اثر یاسمینا رضا، نمایشنامه‌نویس ایرانی ـ مجاری با عنوان "خدای کشت و کشتار" که در حال حاضر در بیش از ۵۰ "خانه‌ی نمایش آلمان" به اجرا در‌می‌آید، تنها خشم و نفرت و طنز است که به نمایش گذاشته می‌شود.
برخی از منتقدین، کارهای یاسمینا رضا، نمایشنامه‌نویس ایرانی ـ مجاری ـ فرانسوی را در جرگه‌ی "تئاتر مردمی سطح بالا" قرار می‌دهند و بعضی دیگر او را اصلاً مبتکر این ژانر می‌خوانند. شاخص آثار رضا ولی در تعیین شکل و شیوه‌ی نوع تئاتری که ارائه می‌دهد، نیست، بلکه در محتوای آشوبگرانه‌ی آن است که در دو کلمه خلاصه می‌شود: خشم و نفرت؛ نفرت از همه‌ی جلوه‌های قراردادهای اجتماعی، از خانه و خانواده، از بچه، از ازدواج‌، از دوستی‌؛ خشم نسبت به آداب و رسوم ظاهری، پیوندهای خانوادگی، روابط همسایگی. خشم و نفرت از هر چه هست و نیست و باید باشد. از ظلم و مبارزه علیه ظلم، از مظاهر تمدن و نشانه‌های وحشی‌گری، از دروغ و ریا ، و هم‌چنین صداقت و یکرنگی!
طوفان خشم ونفرت
هنر ‌یاسمینا رضا، که تا به‌حال دو بار جایزه‌ی فرانسوی "مولیر" را دریافت کرده، در این است که این خشم و نفرت بی‌پایان را در قالب طنز و هزل و شوخی و مزاح می‌گنجاند و با این کار از شدت و حدت یأس‌آلود و غلظت پوچ‌گرایانه‌ی این احساس‌ها می‌کاهد. این‌که رضا، در تمام آثارش تماشاگر یا خواننده را با طوفان چنین خشم و نفرتی روبرو می‌کند، نمایانگر روحیه‌ی هنری سرسختانه و پیگیرانه‌ی اوست. یک سری نمایشنامه، رمان و داستان کوتاه گواه این ادعاست‌: "هنر"، "سه زندگی"، "مرد تصادف"، "خدای کشت و کشتار "، "یک ناامیدی"، "شوپنهاور در سورتمه"، "آدام هابربرگ" و دیگر آثار کمتر مشهورش ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:49  توسط محمود موحدان  | 

 
 «گفت وگوهای پس از یک خاکسپاری» اولین نمایشنامه یاسمینا رضاست. اما در عین حال یکی از بهترین آثار او هم به شمار می رود. رضا به طور کل در آثارش از نگاهی متفاوت به مفهوم خانواده می پردازد. اوج این ویژگی در آخرین نمایشنامه او «زندگی*3» دیده می شود. او همچون میهمانی ناخوانده وارد خانواده داستانی اش می شود و پس از آن واقعیت را طوری رقم می زند که از خانواده جز مفهومی کلیشه ای چیزی باقی نمی ماند.
یاسمینا رضا در «گفت وگوهای پس از خاکسپاری» به سنت های ادبی فرانسه وفادار می ماند. شخصیت های نمایشنامه او در انبوهی از درد و پوچی غالباً طوری رفتار می کنند که انگار تنها مشکل شان دم کردن قهوه و نوش جان کردن آبگوشت است.
اعضای خانواده مردی که چندی پیش مرده و در خانه شخصی اش دفن شده است در خانه او جمع می شوند. البته این شخصیت ها در این ضیافت به تنهایی شرکت نمی کنند. آنها ذهنیت هایشان را هم با خودشان آورده اند. رضا در ابتدای نمایشنامه شخصیت ها را سردرگم وارد صحنه می کنند. او برشی از مراودات آنها را انتخاب می کند که شاید از لحاظ روانشناسی شخصیت هایش، کمترین اهمیتی نداشته باشند.ناتان، برادر آلکس به معشوقه سابق او عشق می ورزد. این شاید قابل اعتناترین اتفاقی است که در این نمایشنامه رخ می دهد. اما بعدها با مواجهه دراماتیک آلکس و الیزا این اتفاق نیز، درجه اهمیتش را از دست می دهد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:29  توسط محمود موحدان  | 

 

  ياسمينارضا نمايشنامه نويس صاحب سبک فرانسوي که در تبارش ريشه هاي ايراني و روسي دارد، در روزهاي پرتب و تاب انتخاباتي فرانسه نقش پررنگي دارد.
او حالا با قلمش ماه ها است که روي دنياي سياسي و خصوصي نيکلا سارکوزي زوم کرده است و مشغول نوشتن کتابي درباره اين سياستمدار راست گرا و پرحاشيه است.
هر چند نويسنده نمايشنامه هاي مشهوري همچون «هنر» خود را عضو رسمي کمپين حمايتي از سارکوزي نمي داند اما اين شايعه هر روز قوت مي گيرد. او حالا ماه ها است گام به گام با سارکوزي همراه است، در جلسات خصوصي او در روزهايي که تا دور دوم باقي مانده همه جا در کنار اين نامزد راست گرا ديده مي شود.

 

ياسمينا رضا و مطالعه قدرت سياسی


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:25  توسط محمود موحدان  | 

  ياسمينا رضا به سال ۱۹۵۹ در فرانسه متولد شد و پس از اتمام تحصيلات خود در پاريس به مدرسه هنرهاي دراماتيك Jacquelecoq رفت. رضا كار خود را با هنرپيشگي تئاتر در فرانسه آغاز كرد و در نمايشهاي بي شماري از آثار نويسندگان معاصر تا نمايشنامه نمايشنامه نويسان كلاسيك همچون مولير،Marivaux و Sacha guity به ايفاي نقش پرداخت. در سال ۱۹۸۷ نمايشنامه «گفت وگو پس از مراسم تدفين» را براي اجرا در فرانسه نوشت كه در پي استقبال خوبي كه از آن شد جايزه «مولير» بهترين نمايشنامه نويس، را از سوي هيأت داوران دريافت كرد. اين نمايش ابتدا در فرانسه و سپس در سرتاسر اروپا و امريكاي شمالي به نمايش گذاشته شد. ترجمه فرانسوي نمايشنامه يي از استيون بركوف كه اقتباسي از رمان مشهور كافكا به نام «مسخ» بود، جايزه مولير سال ۱۹۸۸ را بخاطر بهترين ترجمه نمايشنامه براي او به همراه آورد و موفقيت حرفه يي اش را تثبيت كرد. چندي بعد «عبور زمستاني» «به عنوان دومين اثر ممتاز وي جايزه مولير بهترين تئاتر نو سال ۱۹۹۰ را دريافت كرد، اما نقطه عطف قدرت نمايشنامه نويسي رضا در كارنامه درخشان او نمايشنامه «هنر» بود كه براي نخستين بار در برلين به نمايش افتتاحيه درآمد و در سال ۱۹۹۴ در بسياري از تماشاخانه هاي پاريس به روي صحنه برده شد. اجراي موفقيت آميز اين نمايش، تحسين بسياري از منتقدان را برانگيخت و جايزه مولير بهترين نمايشنامه نويس، بهترين اجر و بهترين توليد را كسب كرد. همچنين اين نمايش درلندن جايزه بهترين كمدي نمايشي و در آلمان جايزه بهترين نمايش خارجي را به دست آورد و پس از اجراي موفقيت آميز آن در نيويورك در سال ۱۹۹۸ جايزه معتبر «توني» را از آن خود كرد. «مرد سرزده» نمايش موفق ديگري از اين نمايشنامه نويس مستعد است كه در سال ۱۹۹۵ در لندن، فرانسه و چندين كشور اروپايي ديگر به اجرا درآمد. اين نمايش در سال ۱۹۹۸ موفقيت خود را تكرار كرد و توسط كمپاني تئاتر سلطنتي شكسپير در مركز باربيكن لندن دوباره به روي صحنه آورده شد. همه آنچه كه گفته شد بخشي از كارنامه درخشان حرفه يي اين نمايشنامه نويس برجسته در عصر تئاتر بود. رضا علاوه بر نمايشنامه نويسي، فيلمنامه فيلم هاي «فردا مي بينمت» و «Pique- Nique de lulu kreutz» را نيز كه به تازگي در اروپا به نمايش گذاشته شده اند نوشته و نويسندگي را با انتشار رماني در سال ۱۹۹۷به نام «Hammer klavier» تجربه كرده است.
نچه كه در پي خواهيد خواند تجربه ملاقات شخصي يكي از خبرنگاران با اين نمايشنامه نويس صاحب نام است كه پيرامون زندگي شخصي ياسمينا رضا و ديدگاه او نسبت به مقوله هنر و نمايش به رشته تحرير درآمده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:22  توسط محمود موحدان  | 

   همه ما از خواندن يك كتاب خوب لذت مي‌بريم. اگر شما يك خواننده سيري‌ناپذير و معتاد به خواندن باشيد، درباره كتاب، شخصيت‌ها و اتفاقات رمان فكر مي‌كنيد. همچنين تلا‌ش مي‌كنيد معنا و مفهوم رمان را بفهميد. اگر منتقد باشيد، به رمان به شكل متفاوتي نگاه مي‌كنيد و آن را به روش‌هاي گوناگون تجزيه و تحليل مي‌كنيد. شايد اين سوالا‌ت را مطرح مي‌كنيد كه آيا اين رمان بزرگي است يا يك رمان پرطرفدار عامه‌پسند است؟ ويژگي‌هاي محتوايي اين رمان چيست كه آن را قابل‌قبول كرده است؟ نويسنده سعي كرده چه چيزهايي را در اين رمان نشان دهد؟ آيا مخاطب توانسته با اثر پيش رويش ارتباط برقرار كند؟ آيا نويسنده اوضاع و احوال جامعه را منعكس كرده است؟ و خيلي سوالا‌ت ديگر.
اما ممكن است شما يك خواننده معمولي باشيد كه با توصيه و اصرار دوستان كتابي را در دست بگيريد و بعد از ماه‌ها وقت صرف كردن آن را ناتمام رها كنيد. شايد هم از آن دست افراد باشيد كه با كتاب و كتابخواني كاملا‌ بيگانه است و سال‌هاست كه كتاب را فقط از پشت ويترين مغازه‌ها ديده و از كنارش عبور كرده است. ‌
در هر حال جزو هر كدام از اين گروه‌ها كه باشيد، شايد تا به حال شنيده‌ايد كه يكي از نويسندگان بزرگ آمريكاي لا‌تين ماريوبارگاس يوسا مي‌گويد: <من براي آدم‌هايي كه كتاب نمي‌خوانند افسوس مي‌خورم.> اما مگر در اين نخواندن كتاب چه چيزي نهفته است كه باعث تاسف مي‌شود؟ خواندن يا نخواندن شعر و داستان چه تاثيري مي‌تواند در زندگي داشته باشد؟ آيا اگر داستاني نخوانيم زندگي ما مختل مي‌شود؟ اگر بخوانيم چه تغييري رخ مي‌دهد؟ آيا پيشرفت مي‌كنيم و زندگي بهتري به دست مي‌آوريم؟ مگر در ادبيات چه چيزي نهفته است كه از گذشته تا به امروز درباره آن حرف مي‌زنند و كتاب‌هاي فراواني درباب آن نوشته شده است. شايد ساده‌ترين پاسخ در مقابل سوالا‌ت متفاوت مطرح‌شده اين است كه ادبيات براي اين مهم است كه يكي از اساسي‌ترين و ضروري‌ترين فعاليت ذهن بشر در آن شكل مي‌گيرد. بدين معني كه ادبيات به تنهايي جامعه‌اي را تشكيل مي‌دهد كه افرادي آزاد دارد و تمام زن‌ها و مردهاي اين جامعه آزاد از منظر خود دنياي اطرافشان را مي‌بينند. با اين تفاوت كه نويسنده‌اي مثل مارگاريت دوراس آن را با به‌كار گرفتن احساسات بيان مي‌كند و نويسنده‌ديگري همچون صادق هدايت دنياي اطرافش را بي‌رحم‌تر نشان مي‌دهد. اما همين نگاه‌هاي متفاوت است كه جدا از فرهنگ و مرزهاي جغرافيايي، امكان همزيستي، ارتباط و احساس همبستگي را به هر خواننده‌اي در هر گوشه دنيا مي‌دهد. از اين‌روست، حسي كه يك فرانسوي، ايراني، آلماني و . . . با خواندن داستان <عاشق> و يا <بوف كور> به دست مي‌آورد بسيار نزديك به هم هستند. ‌


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:51  توسط محمود موحدان  | 

   به سال 1296 هجری شمسی در شهر شاعرپرور شیراز، جلال توللی دارای فرزندی شد که او را فریدون نامید. فریدون در همان شهر زادگاه خود به دبیرستان رفت و سپس رهسپار تهران شد و در رشتۀ باستان‌شناسی دانشگاه تهران، مدرک کارشناسی گرفت. نخستین کار دولتی او در ادارۀ ثبت اسناد و املاک آن روزگار بود، اما پس از چندی به ادارۀ باستان‌شناسی انتقال یافت تا در رشتۀ تحصیلی خود به خدمت ادامه دهد.
فریدون توللی همانند بسیاری از شعرا و ادبای همدورۀ خود، در کنار شغل رسمی که برای گذراندن زندگی به آن می‌پرداخت، در خلوت، احساسات سرشار و ذوق لطیفش را در قالب شعر می‌سرود. او سراینده‌‌ای‌ست که طبع روان خود را هم در عرصۀ شعر کهن و هم شعر نو آزموده و به راستی که به تأیید صاحب‌نظران از این آزمون سربلند بیرون آمده است. این شاعر شیرازی همچنین حکایاتی به نظم و نثر دارد که به شیوۀ ادبای پیشین، مسجع و قافیه‌دار می‌باشد. موزونی این آثار که ظرافت و مهارتی ویژه از زوایای نهانی استعداد هنرمند را آشکار کرد، با تحسین و تشویق بسیاری از هنرشناسان و اهل قلم رو به رو شد. استقبال از سروده‌ها و نوشته‌های توللی تا آنجا بالاگرفت که برخی از آثار او به زبان‌های دیگر نیز ترجمه شد. عناوین زیر را می‌توان یادگارهای گران‌قدر این هنرمند دانست: «رها» مجموعۀ شعر، «التفاصیل» به نظم و نثر، «کاروان» شعر به شیوۀ کهن، «نافه» شعر نو، «پویه» مجموعۀ غزلیات و قصاید.
فریدون توللی که در سال‌های واپسین خدمت، ریاست کاوش‌های باستان‌شناسی استان فارس را بر عهده داشت، در خرداد ماه سال 1364 در شیراز دیده بر دنیای خاکی فروبست. پیکر این شاعر نیکوسخن را در محوطۀ آرامگاه حافظ ـ شاه شعرای شیراز و پارسی‌سرایان ـ درون مقبرۀ خانوادگی او جای دادند.
 
راه مقصود
خـون مـی‌خـورم چـو غـنـچـه کــه جــز بــاد         در ایــن زمـانـه مـحــرم پـیــغــام راز نیست
آواره‌گــــــرد وادی تـــــــشــــــویـــــــش را          آن قـبـله‌ای که مـی‌طـلـبـی در حـجـاز نیست
راهـی کـه سـر بـه درگـه مـقصود مـی‌نـهـد          صد عمر اگر در آن به سـر آید دراز نیست


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:44  توسط محمود موحدان  | 

  در رمان شياطين (تسخيرشدگان) اثر داستايوفسکي، گروهي سياسي که در تسخير ايده يي درآمده اند، درصدد هستند که آرمان هاي فردي راسکلنيکف (قهرمان رمان جنايت و مکافات) را اين بار به صورتي اجتماعي و نه فردي تحقق بخشند. راسکلنيکف براي اثبات آزادي بي حد و حصر خود و براي اينکه اين مساله را براي خود و فقط براي خود ثابت کند که او مردي است برتر، که اراده اش مافوق هر اخلاق و قانوني است دو نفر (پيرزن رباخوار و خواهرش) را به قتل مي رساند و سپس در توجيه اين جنايت مي گويد که «اين يک موجود انساني نيست که به دست من کشته شده، بلکه يک اصل اخلاقي است.» به اين ترتيب اخلاق و قانون تحت الشعاع اراده فردي قرار مي گيرد که مي خواهد فراتر از آن عمل کند و در واقع «خود خدا» شود زيرا آنچه که مقدس شمرده مي شود از نظرش همانا اراده «فردي» است که قدرت خدايي مي يابد که بالاتر از هر چيزي قرار مي گيرد.
در شياطين همين روند ولي متکامل تر ادامه پيدا مي کند. در اينجا «ملت» يا «توده» است که به جاي «فرد» تقديس مي شود و «توده» نيز همچون «فرد» فراتر از هر قانون اخلاقي جاي مي گيرد و جايگاهي خدايي پيدا مي کند.1 شاتوف از اعضاي اين گروه سياسي مي گويد؛ «من ملت (توده) را تا پايه خدايي بالا برده ام... توده (ملت) تن خداست.»2 در هر دو حالت چه در راسکلنيکف (به عنوان يک فرد) و چه در آن گروه سياسي، يک قاعده اصلي به عنوان تنها قانون و «راهنماي عمل» کارکرد پيدا مي کند و آن ايمان به اينکه فراترين قانون اخلاق، تعالي بخشيدن و بالا کشيدن خويش است. اين خويش (خود) در جنايت و مکافات «فرد» است و در شياطن «توده» است. اگرچه که «توده» نيز پوششي است که تحت الشعاع اراده هاي فردي تک تک «فرد»ها قرار مي گيرد اما «توده» همچون خدا ستايش مي شود و هر عملي تنها در چارچوب منافع انتزاعي به نام «توده» (خلق) توجيه پيدا مي کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:55  توسط محمود موحدان  | 

  چندی پیش باخبر شدیم که مجموعه داستان «عشق در چاکرای دوم» نوشته‌ی ناتاشا امیری، پس از دریافت مجوز، به‌خاطر طرح جلدش لغو مجوز شد. از این نویسنده‌ی جوان تاکنون مجموعه داستانِ «هولا، هولا» و رمانهِ «با من به جهنم بیا» منتشر شده است.
با ناتاشا امیری درباره‌ی اتفاقاتی که پیرامونِ مجموعه داستانِ تازه‌اش رخ داده، گفت و گو کردم.
مثل اینکه کتابِ «عشق در چاکرای دوم»، پس از دریافت مجوز انتشار، لغو مجوز شد. قضیه چی بود؟
من کتاب را حدود دوسال پیش به نشر ققنوس دادم و قرارداد بستم. به‌خاطر مراحل اولیه‌ی آماده‌سازی کتاب و ویرایش و تا بدهند به من یکی دوبار نگاه بکنم؛ یک‌مقداری طول کشید. تا اینکه بالاخره کتاب حدود آبان‌ماه یک‌سال و نیم پیش رفت به وزارت ارشاد که حدود ده ماه توی وزارت ارشاد ماند.
اول که گفتند باید دوتا داستان کامل حذف بشود و حدود سی چهل مورد اصلاحیه دادند. منتها وقتی که بررسی کردند، این مقدار کمی تقلیل پیدا کرد. یعنی شد حدود ۹ مورد اصلاحیه، که حالا موارد خیلی زیادی نبود، یعنی لطمه‌ی زیادی به کل داستان‌ها نزد.
فقط یک مورد بود که کاملاً هم دچار سوتفاهم شده بودند. یعنی اصلاً منظور من از جمله‌ای که نوشته بودم، آن چیزی نبود که آنها برداشت کرده بودند.
بعد ما برای طرح روی جلد کتاب یک‌مقدار مساله داشتیم‌. مثل اینکه بدون این که مجوز برای طرح جلد بگیرند، آقای حسین‌زادگان داده بودند برای این‌که ترخیص بشود که آنجا کتاب توقیف شد.
اینطور که ناشرم به من گفت، بعد از قضیه «دلبرکان غمگین من» بود. مثل این که یک‌ مقدار روی کتابهایی که حتا مجوز هم داشتند، حساس شده بودند. دیگر بعد از آن خبری که دستم رسید این بود که احتمالاً ممکن است مجوز خود متن کتاب را هم بخواهند تغییراتی بدهند یا لغو بکنند. تا آنجا که حالا من خبر داشتم به این ترتیب بود. منتها جواب صریحی در مورد این قضیه به ناشر من نداده بودند.
پس کتاب چاپ شده الان؟
بله، البته من چون سرم شلوغ بود نتوانستم بروم. ولی یکی از دوستان در نشر ققنوس دیده بود. این کتاب درآمده و چاپ شده، منتها الان به‌خاطر طرح جلدش توقیف است و ناشر هم گفته حاضر است طرح جلد را عوض کند. منتها مثل این‌که هنوز جوابی نداده‌اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:48  توسط محمود موحدان  | 

   صداي بنان تاکسي را پر کرده بود. «آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟» مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «مخمل که مي گن اينه ها، لاکردار از مخمل هم مخمل تره.» راننده گفت؛ «نمي دونم چي تو اين آهنگ هاي قديمي هست که تو اين جديدي ها نيست.»
جواني که کنار پنجره نشسته بود، گفت؛ «کي مي گه؟ مگه فرهاد و فريدون فروغي کم باحالند؟» راننده گفت؛ «خب، اونها هم قديمي اند ديگه.» جوان گفت؛ «ولي جزو جديدي ها محسوب مي شن.» راننده گفت؛ «اگه اون ها جزو جديدي هان پس منم جديدي ام. من و فرهاد هم سنيم.» از آينه به راننده نگاه کردم. راننده موسفيد هم با شيطنت نگاهم کرد و چشمک زد. مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «لاکردار صداش يه کاري با آدم مي کنه که آدم کيف مي کنه. تمام سلول هاي آدم مي گن آخيش... آخيش. نمي دونم چي تو اين آهنگ ها هست.»
زني که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛ «من وقتي جوان بودم روزي صد بار اين ترانه را گوش مي کردم.» جوان گفت؛ «ديگه اينقدر هم باحال نيست که آدم بخواد روزي صد بار گوش کنه.» زن گفت؛ «آخه يکي بود که من دوستش داشتم ولي نشد، براي همين اين ترانه خيلي بهم مي چسبيد.» بنان خواند؛ «آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند، در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.» زن دستمالي از کيفش درآورد و با لبخند گفت؛ «مسخره است، هنوز هم وقتي اين ترانه را مي شنوم... اîه.» بعد اشک هايي را که تند تند از گوشه چشم هايش مي چکيد پاک کرد. مرد کناري ام گفت؛ «گفتم تو اين آهنگ ها يه چيزي هست.» زن گفت؛ «نه بابا، من ديوانه ام واًلا تو هيچ جا، هيچي نيست.» و دوباره اشک هايش را پاک کرد. مرد گفت؛ «چرا هست، خوب هم هست.» سروش صحت

اعتماد

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:37  توسط محمود موحدان  | 

   چندي پيش مجموعه داستان «عشق روي چاکراي دوم» نوشته ناتاشا اميري بعد از مدت زيادي که در انتظار مجوز بود، منتشر شد. از ناتاشا اميري پيش از اين مجموعه داستان «هولا هولا» و رمان «با من به جهنم بيا» به چاپ رسيده است. به بهانه انتشار مجموعه «عشق روي چاکراي دوم» با ناتاشا اميري درباره داستان هاي اين مجموعه گفت وگو کرديم که مي خوانيد.
-يک چيزي که در داستان هاي اين مجموعه ديدم، زبان تر و تميز بود که به نظر مي آيد روي آن بسيار کار شده است. اين ويژگي از بازنويسي زياد مي آيد؟
من بعد از آن پروسه خلاقه که کشف و شهودي است، مي روم روي زبان و صيقل دادن به کلمات. حتي مي توانم بگويم مقداري هم وسواس دارم اما فکر مي کنم از اين کار ضرر نديده ام. يعني بازنويسي مکرر جز يک مورد که در داستان اول اتفاق افتاد، تا به حال به ضررم نبوده است. اما بازنويسي مکرر هم حدي دارد و بايد جايي متوقف شود. اگر اين طور نشود داستان را خراب کرده ايم. اين اتفاقي بود که برايم سر داستان «آن که شبيه تو نيست» افتاد. اين داستان امتحان اش را پس داده و از مراحلي گذشته بود و تعداد بسياري از منتقدان آن را خوانده بودند. من هم نظرات مختلف را شنيده بودم. بعد از يکي دو سال فکر کردم تغييراتي بايد در آن بدهم. بعد شروع کردم به بازنويسي بيش از حد. داستان را دادم به يکي از منتقدان خواند و گفت خراب کردي. اين خودش تجربه يي براي من بود. بعد از فاز کشف و شهودي، وقتي وارد فاز منطقي يعني همين بازنويسي داستان مي شويم، يک جور زورورزي با کلمات مي کنيم. به نظر من زبان بعداً در بازنويسي شکل خودش را پيدا مي کند. يک عده مي گويند من سبک خاصي دارم که خودم خيلي اين را احساس نمي کنم اما گاهي فکر مي کنم آره، گاهي يکسري جملات را با هم ترکيب مي کنم و نمي گذارم ضرباهنگ جملات کوتاه باشد و تعمدي در اين کار دارم که شايد بتوان اسم اين تعمد را يک جور سبک گذاشت. ولي در همين فاز منطقي داشتم داستان را خراب مي کردم. اما اينکه مي گوييد، کاملاً درست است و من هميشه مي خواهم که در داستان ها يک رخداد زباني هم به وجود بيايد. من خيلي به زبان اعتقاد دارم و اين بعد از مراحل شهودي ايجاد مي شود. خيلي هم تاکيد دارم که کلمات فارسي باشد. به غير از يکي از داستان ها به اسم «ششمين نسل با حرف هاي اضافه». آنجا تعمد داشتم به استفاده از کلمات ثقيل يا کلماتي که الان بدون استفاده هستند. در آن داستان سعي کرده بودم با زبان عرض حال بنويسم، در نتيجه کلمات شکل هاي غيرمتعارفي دارند يا کلمات نامانوس هستند و حتي بعضي از کلمات ممکن است الان معني شان براي آدم ها عادي نباشد. ولي در بقيه داستان ها ممکن است دو، سه جمله کاملاً با هم قاطي بشود. وقتي نثر را از زبان جدا مي کنم، احساس مي کنم سبک خاصي دارد ايجاد مي شود. سعي هم مي کنم بر اساس آخرين ويرايش هايي که الان هست عمل کنم.

-در داستان ها استفاده خوبي از اشيا هم مي کنيد که به روند شکل گيري آن ها کمک مي کنند. خصوصاً در داستان اول؛ «آنکه شبيه تو نيست.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط محمود موحدان  | 

    «دوريس لسينگ» در 88 سالگي هنوز هم عصباني است، از دست کمونيست ها، جنگ، خانم تاچر، سوئدي هاي لعنتي که جايزه نوبل را به او دادند... اما بيشترين نفرتش به چيزي اختصاص يافته است که مي گويد سوژه آخرين کتابش خواهد بود؛ مادرش. لسينگ با «نايجل فريمن» به گفت وگو نشسته است.
فقط چهار دقيقه طول مي کشد تا «دوريس لسينگ» چيزي بگويد که اگرچه شايد واقعاً بحث انگيز نباشد اما دست کم غيرمنتظره است. آن چيز در مورد «هيتلر» است. مي گويد او (هيتلر) را درک مي کند. اين حرف متعلق به يک عضو پيشين حزب کمونيست است. (لسينگ در سال 1956 غحزب کمونيستف را ترک کرد، سال سخنراني «خورشچف» در مجمع بيستم، مجمعي که در آن استالين را به باد انتقاد گرفت.) بايد توضيح بدهم که ما داريم درباره «اريش ماريا رمارک»، نويسنده « در مرزهاي غربي همه خاموش»، صحبت مي کنيم. لسينگ به تازگي يکي ديگر از کتاب هاي ريمارک را خوانده است، غاين کتابف درباره سه سرباز آلماني است که همانند هيتلر از جنگ اول جهاني به هرج و مرج اقتصادي جمهوري وايمار بازگشته اند. «آنها مي بينند مردم ميليون ها مارک را با چرخ دستي هايي اين طرف و آن طرف مي برند و اين سه که رفيق هايي قديمي شده اند در کنار يکديگر بوده و از هم حمايت مي کنند. وقتي که آن غکتابف را مي خواني ناگهان هيتلر را درک مي کني.»
البته بدون ترديد هيتلر را نبخشيده است و تنها محبوبيت ابتدايي او را توضيح مي دهد. به اظهارنظر لسينگ اشاره مي کنم که سبک بي تکلف و دوست داشتني اش در زبان را نشان مي دهد. اهميتي نمي دهد که مردم ممکن است چه فکري بکنند. ديگر برايش مهم نيست. در اين بي توجهي شکوه و عظمتي وجود دارد. براي مثال چند تا زن 88 ساله مي شناسيد که بدل به پديده يي جهاني در غوب سايتف «يوتوب» شده باشند؟ سال گذشته زماني که روزنامه نگاران و پخش اخبار به اين خانه در «وست همپستد» که ما هم اکنون در آن نشسته ايم و لسينگ 30 سال گذشته را در اين جا زندگي کرده است، هجوم آوردند، او بدل به پديده يي جهاني شد. هنگامي که همراه پسرش «پيتر» که به طور عجيب و غريبي رشته يي پياز تازه را غهمانندف شال گردن به دور گردنش انداخته بود. از يک تاکسي سياهرنگ بيرون آمد، به او گفتند همين چند دقيقه پيش برنده جايزه نوبل ادبيات شده است و نظرش را خواستند. اين اولين باري بود که اين غخبرف را مي شنيد، با اين حال شجاعانه تحت تاثير قرار نگرفت. گفت؛ «واي لعنتي،» و با دست اشاره کرد که ديگر سوال نکنند. «برايم هيچ اهميتي ندارد... من تمامي جوايز را در اروپا دريافت کرده ام، همه را بي کم و کسر.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:7  توسط محمود موحدان  | 

آگاتاكريستى  آگاتاكريستى در ايران نام بسيار آشنايى است چه در دورانى كه ترجمه هاى مختلفى از آثار وى بسيار خريدار داشت [تا آنجا كه خودش اعلام كرد كه ترجمه هاى فارسى آثارش از تعداد آثارى كه خودش نوشته بيشتر است!] در دوران پس از انقلاب نيز تلويزيون ايران با پخش دو سريال پربيننده از آثار وى[هركول پوارو و خانم مارپل] بازار فروش كتاب هايش را داغ تر از گذشته كرد.
كريستى را در انگليس «ملكه جنايت» مى خوانند و احتمالاً مشهورترين جنايى نويس قرن بيستم در نزد عامه خوانندگان است. [ در پنج قاره جهان] او خالق يك زوج كارآگاه، يك كارآگاه مرد و يك كارآگاه زن است كه مخاطبان كتاب ها و سريال ها و فيلم هاى كريستى در ايران تنها با دو شخصيت كارآگاه مرد و كارآگاه زن يعنى پوآرو و مارپل آشنايى دارند و شايد علاقه مندان به رمان هاى پليسى كه كمابيش حوالى هفت دهه از عمرشان گذشته باشد زوج تامى برسفورد و همسرش تاپنس كاولى را بشناسند آن هم براساس يكى، دو ترجمه مهجور اواسط دهه ۲۰ و اواخر دهه ۳۰ شمسى. اين دو شخصيت از نخستين سوپراستارهاى رمان هاى جاسوسى جهان بودند كه توانستند به سينما راه يابند و نخستين اثرى هم كه از كريستى مورد توجه سينما واقع شد براساس يكى از رمان هاى اين دو شخصيت بود به نام دشمن مخفى (۱۹۲۲) كه در آلمان و به كارگردانى «فردريك سائور» در ۱۹۲۸ ساخته شد. اين اثر نخستين رمان آگاتا كريستى با محوريت اين دو شخصيت بود كه در شمايل يكى از آخرين آثار صامت سينما و با بازى كارلو آلدينى ايتاليايى و ايوگرى انگليسى به پرده نقره اى راه يافت و آغازى بى پايان را براى استقبال هنر هفتم از آثار ملكه جنايت كليد زد.
كريستى، غير از آثار «مجموعه» اى اش، رمان هاى ديگرى هم نوشت كه برخى از آنان از شاهكارهاى ژانر خود محسوب مى شوند. «ده سياه كوچولو» كه پس از انقلاب به نام «ده بچه زنگى» ترجمه شد، بى گمان برجسته ترين آنهاست.
اسكات پالمر - منتقد، پژوهشگر و وقايع نگار سينمايى - مى نويسد: «قطعه «ده سرخپوست كوچولو» را سپتيمون ويز در فيلادلفيا در ۱۸۶۸ سرود. يك سال بعد در لندن، فرانك گرين، نويسنده و غزلسراى عهد ويكتوريا اين قطعه را با تغيير جزيى به صورت ترانه اى ماندگار در بين مردم درآورد. او واژه سياهپوست يا كاكاسياه را به جاى سرخپوست انتخاب كرد. به طور حتم در آن دوران شمار سياهپوستان انگليس آنقدر زياد نبود كه بتوان تعويض اين واژه را يك جور مغرضانه قلمداد كرد. اگرچه اين تغيير، به خصوص در آمريكا ممكن بود مسئله ساز باشد. آگاتا كريستى داستانش را براساس قطعه شعرى سرو سامان داد كه در انگلستان مورد علاقه چند نسل بود. او اين قصه را (كه بارها و بارها به عنوان شاهكار وى خوانده اند) در ۱۹۳۹ با عنوان «ده سياه كوچولو» نوشت. كريستى جايى گفته است: «نوشتن اين داستان با آن مايه اى كه مرا افسون كرده بود، خيلى سخت بود. داستان با اقبال عمومى و نقدهاى خوبى رو به رو شد، اما به گمانم كسى كه بيشترين رضايت را از آن داشت خود من بودم، زيرا بهتر از هر منتقدى دانستم كه انجام آن چقدر دشوار بود.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:0  توسط محمود موحدان  | 

   «بيلى باتگيت» رمان تحسين برانگيز «اى.ال.دكتروف» زير سايه هر سه عنصر است: هم شكل روايى اين ژانر را داراست يك گروه گانگستر كه به رهبرى يك آدم جاه طلب و بشدت بى رحم مى خواهد بقيه گروه ها را از ميدان به در كند[ هم معناى اين ژانر را داراست ]آدم ها به دنيا مى آيند كه بيش از حق شان طلب كنند و خداوند، آنان را با «حسرت ابدى» تنبيه مى كند[ هم استعاره هاى انباشته شده ـ طى غناى بيش از يك قرنى ـ اين ژانر را ]«مرگ» استعاره اى از تقديرى ازلى ـ ابدى است، «اسلحه گرم» جاى خانواده را مى گيرد و تنها پناه گانگستر است و گاه «خانواده» استعاره اى از «قدرت» مى شود. مثلاً در «پدرخوانده» و آينه و همسر دو دشمن ازلى ـ ابدى قهرمان يا ضدقهرمان «نوآر»اند. هر دو، استعاره هايى براى شكست اند. تا هنگامى كه او به آينه نگاه نمى كند و تصوير واقعى اش را درنمى يابد، مى تواند به راحتى بكشد تا كشته نشود و تا هنگامى كه ازدواج نكرده يا وابستگى عاطفى ندارد در معرض خطر نيست.
«دكتروف» در احياى اين «ژانر» تقريباً به حاشيه رانده شده در ادبيات جدى دهه هاى پايانى قرن بيستم و به اعتلا رسيده در فيلمنامه هاى هاليوود، عناصر جذاب روزهاى طلايى آن را كه مى شد در آثار فرانسوى ژرژ سيمنون و موريس لبلان و در آثار انگليسى دشيل همت و ريموند چندلر جست وجو كرد به كار گرفت. اين نويسندگان، وقايع نگاران بى دروغ عصر خود بودند و ژانر «نوآر» را براى آن برگزيدند كه مى توانست هم مخاطبان نخبه و هم مخاطبان عام را به گونه اى هماهنگ جذب خود كند. «نوآر» كه خود محصول ژانر پليسى است گريز از اين ژانر نيز محسوب مى شود چرا كه ارزش هاى اخلاقى دوران ويكتوريايى اين ژانر را به چالش مى طلبد و «زيستن» را يا بهتر اگر ببينيم «نمردن» را جايگزين «شرافت اخلاقى»، «كشف حقيقت» و «رؤياهاى فلسفى با ظاهرى مفرح» مى كند. مقايسه «كميسر مگره» ژرژ سيمنون با «پوآرو»ى كريستى [در حالى كه هر دو ظاهراً به دنبال يك هدف اند و هر دو «قهرمان»اند نه «ضدقهرمان»] بسيار راهگشاست. «پوآرو» مى خواهد به علل روزمره اش فايق ايد و هوش خود را محك زند و در اين گذر، ارزش هاى والاى جامعه اشرافى اوايل قرن بيستم را به خوانندگان نشان دهد ارزش هايى كه در معيارهاى اخلاقى اواخر قرن نوزدهم انگليس معنا مى شود و كار چندانى هم با اوضاع زمانه و تحولات اجتماعى ندارد. قهرمان آگاتا كريستى، تنها براى سرگرمى خود و خوانندگان معماها را حل مى كند اما «مگره» «درگير» است. خواسته او نيست كه وسط اين مهلكه باشد يا بيشتر: ترجيح مى دهد كه جانش را بردارد و به سلامت از اين روزهاى حيله و تزوير بگريزد. او حتى به دنبال حل معما نيست. معماها در نظر او تنها جلوه هايى از واقعيت هاى تجربه شده انسانى اند. او مى خواهد لااقل يك نفر را ـ به هر طريق ممكن كه اغلب در تضاد با آن ارزش هاى دوران ويكتوريايى است ـ از صحنه به سلامت [سلامت جسم نه روح؛ كه ممكن نيست!] برهاند اما نمى تواند. اين «نتوانستن» تنها سرمايه قهرمانان و ضدقهرمانان «نوآر» است. آنان در هر شكل و شمايلى ـ از كارآگاه «شاهين مالت» گرفته تا دزدهاى «جنگل آسفالت»، از آدمكش «سامورايى» گرفته تا پدر خانواده «دسته سيسيلى ها» ـ اين سرمايه را در گوشه اى پنهان كرده اند تا در موقع لزوم، با شكست عاطفى يا شكست در عملياتى فوق العاده خوب طراحى شده يا حتى در بازنگرى به چگونگى اداره يك خانواده خرجش كنند و تماشاگر يا خواننده نيز در اين ولخرجى اشرافى سهيم است. ژانر «نوآر»، ژانر شكست توانايى هاى بشرى است و شايد به همين دليل است كه هنوز بيش از «رؤياهاى رنگين» تكثير شده در ژانر «پليسى ـ معمايى» مورد توجه مخاطبان ـ تماشاگران و خوانندگان ـ است. ژانر «نوآر» همچنين روايتگر تاريخ زمانه خود است نه در پرداختن به حوادث بزرگ كه در توصيف حوادث بسيار كوچك و كم اهميت كه سازنده واقعى تاريخ اند. دكتروف دو اثر شگفت انگيز، دو رمان تأثيرگذار در كارنامه خود دارد. يكى از آنها همين تاريخ نگارى «جزئى» در بيلى باتگيت است و دومى «رگتايم» است كه تاريخ نگارى كلى حوادث ابتداى قرن بيستم است كه در بازروايى اين حوادث به بازآفرينى آنها منجر شده؛ شيوه اى كه بسيار محبوب دكتروف است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 7:36  توسط محمود موحدان  | 

[مايكل رانده   «داستان بى پايان» مشهورترين اثر ميكائيل انده
[Michael Ende] است كه اين شهرت ابتدا در محدوده مرزهاى زبان آلمانى با انتشار كتاب آغاز شد و پس از ساخته شدن فيلم بسيار موفق «ولفگانگ پترسون» [كه در «آلمان غربى» سابق و در ۱۹۸۴ ساخته شد] از اين مرزها فراتر رفت و به اثرى جهانى بدل شد با ترجمه ها و مخاطبان بسيار.
انده در ۱۹۲۹ در آلمان درگير با تبعات شكست در جنگ اول جهانى و ركود اقتصادى كمرشكن براى طبقه متوسط به دنيا آمد. در چهارده سالگى به سرودن شعر و نوشتن داستان هاى كوتاه مشغول شد يعنى در ۱۹۴۳ كه آلمان از پيروزى هاى رايش سوم در جنگ دوم سرمست بود اما طليعه نخستين شكست هايش را هم تجربه مى كرد و چند ماهى بيشتر طول نكشيد كه نوجوانان هم سن و سال انده نيز كه در اردوهاى پيشاهنگى جوانان نازى، با آهنگ هاى واگنر سرودهاى حزب «سوسيال ناسيوناليست» را زمزمه مى كردند كلاهخودهايى به سر نهادند كه دو برابر سرشان بود و تفنگ هايى به دست گرفتند كه طولشان تا شانه هاشان مى رسيد و موقع شليك، رنگ صورتشان از سفيد مختص مناطق جنگلى «باواريا» ، به زرد ترس بدل مى شد! با پايان جنگ جهانى دوم، بسيارى از اين نوجوانان به خانه بازنگشتند و آنهايى هم كه توانستند به آلمان شكست خورده و ويران شده برگردند ديگر از رؤياهاى كودكى فاصله اى عظيم داشتند و دوپاره شدن آلمان توسط آمريكا و اتحاد شوروى حتى رؤياهاى بزرگسالان آلمانى را هم بدل به تلاش براى زنده ماندن و البته ساختن آلمانى نو كرد [چه در آلمان غربى و چه در آلمان شرقى كه با وجود استيلاى تفكر «جهان وطنى » توسط نيروهاى نظامى شوروى ، هنوز مى خواست آلمانى بينديشد و زير سيطره تجاوز ايدئولوژيكى - جغرافيايى نرود].
انده كه روزگارى مى خواست نمايشنامه نويس شود در اين اوضاع و احوال، آنقدر جيب هايش پر پول نبود كه به دانشگاه برود اما بالاخره با كار روزمره و پس انداز رؤياهايش در ۱۹۴۸ به مدرسه بازيگرى رفت و دوباره سعى كرد كه نمايشنامه نويس شود اما اين بار هم به دليل عدم تطابق مبناى نظرى نمايشنامه هايش با رويكرد «تئاتر برشتى » [برپايه نظريه هاى برتولت برشت] كه معيار سنجش اثر خوب و بد تئاترى در محافل هنرى آن روز آلمان بود، براى اجراى اين نمايشنامه ها تهيه كننده اى پيدا نمى كرد. بعد نمايشنامه نويسى را كنار گذاشت. گرچه تا آن زمان لااقل به عنوان كارگردان ، چند نمايش را در تئاتر شهر مونيخ كارگردانى كرده بود و از سال ۱۹۵۴ هم ، به عنوان منتقد سينمايى در راديوى جنوب آلمان به كار مشغول بود ولى درآمدش كفاف زندگى را نمى داد. حوالى سال هاى ۱۹۵۹ ، ۱۹۶۰ بودكه يك «اتفاق» باعث شد كه مسير زندگى و خلاقيت ادبى اش عوض شود. آن موقع يك دوست نقاش در حال تصويرگرى يك كتاب مصور بود كه احتياج به متن قابل قبولى داشت. اين كتاب در ۱۹۶۱ منتشر و برنده جايزه ادبى كتاب كودكان در آلمان غربى شد. امروز مخاطبان نوجوان بسيارى در جهان، نام اين كتاب و شخصيت محبوب آن را [كه چندبار به شكل انيميشن، سريال زنده تلويزيونى و... به تصوير كشيده شده] مى دانند: «جيم دگمه».


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:8  توسط محمود موحدان  | 

   «آلن رب ِ گرى يه» درباره اين فيلمنامه [ كه در واقع رمانى حاصل از اختلاط ژانرهاست و محصول نگاهى كه فرم هاى روايى گوناگون را براى رمان پيشنهاد مى كرد] مى گويد: «در اين صفحه ها اصطلاح هاى فنى خيلى كم به چشم مى خورد و توضيح هايى كه درباره مونتاژ، كادربندى و حركت دوربين داده شده لبخند به لب متخصصان خواهد نشاند. به اين دليل كه خود من هم متخصص نبوده ام و براى اولين بار فيلمنامه اى براى سينما نوشته ام. اميدوارم اين امر به هر حال باعث شود كه خواندن متن براى بسيارى از خواننده ها كمتر كسالت آور باشد.»
همه مى دانيم كه «سال گذشته در مارين باد» به همراه «هيروشيما، عشق من» دو اثر درخشان «آلن رنه» در چارچوب سينماى پس از جنگ فرانسه است. «آلن رنه» با انتخاب دو نويسنده از حركت «رمان نو» [رب ِ گرى يه و مارگريت دوراس] بخت خود را در رسيدن به مرزهايى تازه هنرى، در سينما آزمود و همچنين اين فرصت را در اختيار رمان نويى ها قرار داد تا به كمك سينما، از يك حركت راديكال ادبى به جريانى مسلط بر ادبيات جهانى بدل شوند. پرويز شهدى- مترجم آثار رب گرى يه و يكى از مفسران رمان نو در ايران- درباره چگونگى شكل گيرى اين حركت ادبى و تفاوت هاى آن با رمان كلاسيك مى نويسد: «با كتاب «تروپيسم» [Tropismesـ در لغت به نيرويى ناشناخته گفته مى شود كه گروه يا پديده اى را به انتخاب جهتى خاص وامى دارد] اثر ناتالى ساروت، به گونه جديدى از رمان آغاز مى شود كه رمان «پاك كن ها»ى رب گرى يه به آن استحكام مى بخشد. رمان نو مكتب نيست، جنبشى است بدون رهبر و بدون مجله يا روزنامه، با اين همه جهت گيرى هاى رب گرى يه او را رهبر ضمنى اين جنبش مى سازد. رمان نو به آنچه در رمان سنتى معمولاً قهرمان و يا شخصيت (پرسوناژ) و روند منطقى سلسله حوادث داستان اطلاق مى شود اعتقادى ندارد. بلكه به روانكاوى جنبه هاى غيرعادى و نقاط تاريك شخصيت انسان مى پردازد. شخصيت داستان هويت خاصى ندارد، تبديل مى شود به يك حرف اول اسم («سال گذشته در مارين باد» و «جاودانه»)، يا يك ضمير شخصى مذكر و مؤنث (هيروشيما عشق من، اثر مارگريت دوراس) در رمان كلاسيك، ماجرا با درك دنيايى نظم يافته مطابقت دارد، ولى رمان نو داستان را درهم مى ريزد. ماجرا به جاى اين كه با نواختى منطقى پيش برود، دور مى زند و هر بار از ديدهاى گوناگون تكرار مى شود. زمان از سازمان منظم سلسله حوادث سرمى پيچد، براى رب گرى يه زمان حال اخبارى مى شود و براى كلودسيمون اسم فاعل. رمان نو بويژه هرگونه اشتغال ذهنى - چارچوب يافته و همگانى را به كنارى مى نهد. به نظر رب گرى يه، انتقال انديشه اى نظام يافته در قابى اجتماعى، به كار گيرى قالبى سنتى را ايجاب مى كند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:59  توسط محمود موحدان  | 

    «گتسبى بزرگ» اثر شگفت انگيز ۱۹۲۵ كه در بسيارى از فهرست هاى صد رمان انگليسى برتر قرن بيستم در ميان آثار صدرنشين است و حتى در يكى از اين فهرست ها، پس از «اوليس» جيمز جويس در مقام دوم است، به همان راحتى كه شگفت انگيز مى نمايد، از هم گسسته نيز هست! سبك فاخر «راوى» كه يادآور آثارى چون «تام جونز» است در جدال با كنش «خاكى » و رويكرد نرم وامروزى «گتسبى» اين اثر را گرچه از وجهى دوگانه برخوردار مى كند اما كماكان «گتسبى بزرگ» را به عنوان اثرى كه پايى در قرن بيستم و پايى ديگر در قرن نوزدهم دارد معرفى مى كند. همچنين تسلط «راوى» بر نحوه روايت باعث شده تا خيال خود را تا حدود زيادى از «ظرافت بخشى» به
لبه هاى تيز «خرده روايات» كه درچينش پازل و از كنار يكديگر، همپوشانى كاملى از خود نشان
نمى دهند، راحت كند. در حالى كه «اثر» در مقايسه با رمان هاى فاكنر و حتى همينگوى [كه اساساً جز در دو، سه اثر، رمان نويس موفقى نيست ]دچار گسست ساختارى است. اين ها واقعيت هاى اين اثر بسيار مشهور است كه مقايسه آن با «اوليس » جويس و در مقام دوم قراردادن آن ، به يقين روح جيمز كبير را در جهان باقى دچار عذاب كرده است! با اين همه نبايد از ياد برد كه اين اثر، يك رمان متوسط و حتى خوب نيست و بالاتر از اين موقعيت مى ايستد چرا كه معرفى كننده و تصويرگر سيماى شخصيتى است كه به همان راحتى كه جذاب است مى تواند مورد تنفر واقع شود و منبع الهام رمان ها و فيلم هاى بسيارى از ۱۹۲۵ تا اكنون شده و شايد بتوان آن را با «قهرمان دوران » لرمانتف در ادبيات روسيه مقايسه كرد كه گمانه زنى هاى بسيار را برانگيخت كه با يك غول ادبى مواجهند اما در واقع سايه اى از غول را ديده بودند كه هنوز به عظمت نرسيده بود و سالها بايد تمرين مى كرد تا به چنين جايگاهى دست يابد!
ارنست همينگوى درباره اسكات فيتز جرالد در يكى از آثارش [كه رمانى غيرمعمول تا به آن حد است كه همه شخصيت ها و وقايع، واقعى اند و اين اشتباه را در دامان برخى منتقدان انداخته كه با يك گزارش يا تك نگارى مواجه اند] مى نويسد: «استعدادش طبيعى بود، همان قدر طبيعى كه نقش ذرات رنگ بر بال پروانه. مدت زمانى چند و چون حال خودش را بيشتر از يك پروانه درك نمى كرد و نفهميد چه وقت بالش ساييده شد و لطمه ديد. اما بعد وقتى به بال آسيب ديده اش و تركيب نقش آن توجه كرد و بلد شد فكر كند، ديگر نتوانست بپرد چون عشق پرواز از سرش رفته بود و تنها زمانى را مى توانست به ياد بياورد كه پريدن برايش طبيعى و بدون زحمت بود.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:51  توسط محمود موحدان  | 

  گابريل گارسيا ماركز مشهورترين نويسنده حركتى ادبى ست موسوم به «رئاليسم جادويى». روزگارى ژان پل سارتر ـ نويسنده و فيلسوف مشهور پس از جنگ دوم جهانى ـ در پاسخ به اين سؤال كه «چرا به آثار ادبى و فرهنگى جهان سوم نمى پردازيد »با تبختر و فخر فروشى گفته بود: «مشكلى نيست! فقط هر صدايى كه از آن سو مى آيد انعكاس صداى ما [غربى ها] است! ما دنبال چيز تازه اى هستيم؛ كشفى تازه كه مختص مردمان غيرغربى باشد.» در همان زمان، ماركز كه در پاريس به عنوان روزنامه نگارى بى پول و البته ناگهان بى روزنامه! گير افتاده بود، داشت از پليس فرانسه در خيابان ها كتك مى خورد چون صورت آفتاب سوخته كارايبى اش پليس را دچار اشتباه كرده بود: «يارو عربه! استقلال مى خواين نه پس بخور!» او به جاى «يك الجزايرى فرضى» كتك مى خورد!
«رئاليسم جادويى» اولين و مهمترين جريان ادبى جهان سومى بود كه توانست همانقدر كه فوتبال آمريكاى جنوبى بر فوتبال جهان تأثير گذاشت، ادبيات جهانى ـ و البته غربى ـ را متحول كند و بعد همه چيز برعكس شد؛ اين بار آمريكاى لاتينى ها صداهايى از غرب مى شنيدند كه انعكاس صداى خودشان بود!
رسيدن به چنين موقعيتى كه با رهبرى ادبى ماركز ـ به عنوان نخستين نام پراهميت اين جريان ـ به جريان ادبى مسلط ـ در چند دهه ـ بدل شد، بسيار دشوار بود. ماركز كلمبيايى كه پشتوانه غنى ادبيات و زبان اسپانيايى را پشت سر داشت در منطقه آمريكاى جنوبى بايد با غول هايى مثل ميگل آنخل آستورياس [نويسنده رمان مشهور آقاى رئيس جمهور] و خوان رولفو [نويسنده شاهكارى به نام «پدرو پارامو»] رقابت مى كرد و از سويى ديگر يك داستان كوتاه نويس مشهور [با شهرتى جهانى] پيشارو داشت به نام خورخه لوئيس بورخس، بالاخره توانست با انتشار «صدسال تنهايى» به «پديده ادبى پس از جنگ دوم جهانى» بدل شود. او در اين رمان، سرزمين تخيلى اش را كامل كرد. سرزمينى به نام «ماكوندو» كه در خلق آن كمابيش سرمشق اش «ويليام فاكنر» بود كه وى نيز در جنوب آمريكا سرزمينى تخيلى خلق كرده بود و رمان هايش مملو بودند از مشخصات جغرافيايى و فرهنگى اين مخلوق ادبى!
«جورج آر. مك مارى» در يكى از مقالات «دايره المعارف ادبيات جهان» [در ايران با عنوان «گابريل گارسيا ماركز»‎/ از سرى نسل قلم ‎/ ۱۳۷۳] مى نويسد: «ماكوندو در حقيقت آركاتاكاست ـ شهر كوچكى در نزديكى ساحل كارائيب در كلمبيا كه او در ۶ مارس ۱۹۲۸ در آنجا متولد شد. پدرش تلگرافچى اى به نام گابريل اليخيو گارسيا و مادرش لوئيس سانتياگا ماركز بود. گابريل را پدربزرگ و مادربزرگ مادرى اش، كه طى جنگ داخلى اسفبارى كه به «جنگ هزار روزه» (۱۸۹۹ـ۱۹۰۲) معروف است در آركاتاكا مستقر بودند، بزرگ كردند. در كودكى ماركز داستان ها و افسانه هايى را كه مادربزرگش براى او حكايت مى كرد جذب جان كرد. گارسيا ماركز لحن و سبك شاهكار خود را مديون اين قصه پرداز ساده و صادق مى داند. پدربزرگ محبوبش، كه او نيز قصه گويى با استعداد بود، برايش داستان هاى فتوحات قهرمانان نظامى را نقل مى كرد، از جمله فتوحات ژنرال رافائل اوريبه را كه الگوى سرهنگ آئور ليانو بوئنديا درصد سال تنهايى است.» به روايت «مك مارى» داستان كوتاه ماركز «تك گويى ايسابل در حين تماشاى باران در ماكوندو» كه در ۱۹۵۴ شد، اولين ظهور سرزمين تخيلى ماركز بود كه بعد در رمان «توفان بزرگ» [باز در ۱۹۵۴] وسعت يافت. او مى نويسد:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط محمود موحدان  | 

  هارپرلى در ۱۹۲۶ در «مونروويل» يكى از شهرهاى ايالت آلاباما به دنيا آمد. تحصيلات خود را، در رشته حقوق، در دانشگاه آلاباما به پايان رساند. مدتى در نيويورك زندگى كرد. تا پيش از آغاز نويسندگى، در يك مؤسسه هواپيمايى كار مى كرد. «كشتن مرغ مينا» در ۱۹۶۰ برنده جايزه پوليتزر و از ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۵ ده بار تجديد چاپ شد و بيش از پنج ميليون نسخه از آن به فروش رفت. «همه گيرترين شاهكار ادبى آمريكا بعد از بر باد رفته» اين يكى از تيترهاى اصلى اكثر نشريات پرتيراژ آمريكا در ۱۹۶۱ بود. «بر باد رفته» نيز درباره «جنوب» بود اما زاويه ديد آن و انگيزه هاى روايى اش بسيار متفاوت بودند. «بر باد رفته» تجليلى از سنت هاى جنوب بود در حالى كه رمان هارپرلى، نقد جدى اين سنت ها و نگاهى دوباره به دستاوردهاى مدرنيته در اين منطقه بود. موفقيت اين رمان باعث شد كه هاليوود به فكر بيفتد موفقيت فيلم «بر باد رفته» را بار ديگر در تكرار كند. اما اثر هارپرلى نمى توانست بدل به يك «افسانه پريان جهان نو» ديگر با بازى «ويويان لى» ديگرى شودكه كلارك گيبل، شاهزاده و در عين حال، ديو آن باشد. «كشتن مرغ مينا» در نهايت بدل به فيلمى پرمخاطب شد كه «گريگورى پك» درهمان شمايل آقامنش آشنايش در آن، نقشى تعيين كننده داشت و نظرگاه دختر بچه شش ساله رمان هم در آن، از دست رفته بود و تنها ايده به جا مانده از رمان هارپرلى، ايده «مسائل نژادى» اش بود؛ در حالى كه رمان، از ايده هاى مختلفى برخوردار بود و به شكلى آرام، مطمئن و در پاره اى از «فصل ها» نامحسوس، به ايده «سياه مظلوم» مى پرداخت و همين امر عمق ويژه اى به آن مى داد كه هنگام ديدن فيلم، جاى خالى اش حس مى شد. گريگورى پك - بى گمان - در اين فيلم نيز سيماى سينمايى اش پذيرفتنى بود و پرمخاطب، اما خوانندگان رمان دريافتند كه شباهت قابل ملاحظه اى ميان او و «ايتكوس فينچ» - وكيل اين رمان لبريز از تنش هاى قومى - وجود ندارد!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:30  توسط محمود موحدان  | 

   «سلاخ خانه شماره پنج» بر مبناى خاطرات ونه گات از آن بمباران، فضاى پس از جنگ، دلمشغولى هاى فلسفى بى دليل! و فانتزى به شدت دقيق و معمارى شده، نوشته شده است. ۱۹۶۹ كه سال انتشار اين رمان بود، سال مهمى در تاريخ «پست مدرنيسم ادبى» است. ونه گات با اتخاذ كردن يك تصميم مهم، اين كتاب را به اثرى منحصر به فرد بدل كرد؛ او تصميم گرفت كه با لحنى «الكى خوش» به سراغ يك فاجعه انسانى برود و درواقع در رمان، همان كارى را صورت دهد كه «اندى وارهول» در نقاشى هاى «پاپ آرت» اش انجام داده بود يعنى هجو اسطوره هاى مدرن كه از ابزارى مدرن براى تجلى مدرن در جهانى مدرن استفاده مى كردند تا يك دفعه مثل شاخص بورس وال استريت سقوط كنند! ونه گات در يكى از آخرين مصاحبه هايش گفته كه فقط براى درآوردن چند «سنت» بيشتر مى نوشته و از چيزى به نام «پست مدرنيسم» اطلاعى ندارد! توقع خوانندگان او هم از او جز اين نيست! نگاه ونه گات متوجه نفى «ايجاب ها» و طرد «قرارهاى خواننده با نويسنده» است و «هجو» كهن الگوها ـ چه اين الگوها، درست پيش از پست مدرنيسم باشند يعنى مدرن باشند چه در يونان باستان! ـ جيوه دماسنج آثار اوست. هر چه بالاتر باشد يعنى او در اين «گلخانه ادبى» براى پرورش «اركيده گوشتخوار» مناطق حاره موفق تر بوده است!
«بيلى جان سالم به در برد، اما در عمق زيادى پشت خطوط تازه آلمانى ها، گيج و منگ، ويلان و سرگردان شد. سه نفر ديگر هم ويلان و سرگردان بودند، اما به اندازه بيلى گيج و منگ نبودند و به او اجازه دادند دنبال سرشان راه بيفتد. دونفرشان ديده بان بودند و نفر سومى توپچى ضدتانك. آنها نه غذا داشتند و نه نقشه. از روبه رو شدن با آلمانى ها خوددارى مى كردند و هر چه بيشتر، به درون مناطق سوت و كور روستايى فرو مى رفتند، برف مى خوردند.
آنها مثل سرخ پوستان پشت سر هم به رديف يك حركت مى كردند. ديده با ن ها جلو حركت مى كردند. آنها گوش به زنگ، با وقار و آرام بودند. آنها تفنگ داشتند. پشت سر آن دو، توپچى ضدتانك راه مى رفت. توپچى آدمى زمخت و خل مشنگ بود. توى يك دستش كلت چهل و پنج اتوماتيك گرفته بود و توى دست ديگرش كارد سنگر و با آنها آلمانى ها را فرارى مى داد.
بيلى پيل گريم آخرين نفر بود، دست خالى، بى پناه و آماده مرگ. وضع بيلى، با آن قد دراز يك متر و هشتاد و هشت سانتى و سينه و شانه هايى مثل قوطى هاى بزرگ كبريت آشپزخانه، كاملاً غيرعادى بود. نه كاسكت داشت، نه پالتو، نه اسلحه و نه پوتين. همان كفش هاى معمولى و ارزان قيمتى را كه براى مراسم تشييع جنازه پدرش خريده بود، به پاداشت. پاشنه يكى از كفش هايش كنده شده بود و موقع راه رفتن بالا و پائين، بالا و پائين مى پريد.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:22  توسط محمود موحدان  | 

سى.كلارك   آنچه از «سى.كلارك» مى دانيم و سبك نوشتارى اش، كمابيش در همين حدود داستان «مهاجر» است. او نويسنده اى است كه چندان درگير «ذهنيت مريخى» ديگر نويسندگان اين ژانر [علمى ـ تخيلى] نشد. به يقين او وارث بى تاج و تخت سبك «ولز» بود كه انگيزه هاى علمى و پرسش هاى بنيادين «هاكسلى» را نيز به اين «ژن فرهنگى» افزوده بود و حاصل، بى گمان از آثار «صرفاً علمى ـ تخيلى» آسيموف بهتر بود. [گرچه نبايد از ياد برد كه آسيموف از زمره پاورقى نويسانى نبود كه با هفته اى ۱۰ دلار، در مجلات ارزان قيمت زردى مى نوشتند كه هميشه عكس يك موجود غيرطبيعى با چشمان درشت و بينى تورفته و لبخندى شيطنت آميز بر لبانى كه تقريباً بر هيچ چانه اى يله نبودند، روى جلدشان به چشم مى خورد] «سى.كلارك» از ابزار «تخيل»، براى سقوط ذائقه هنرى خوانندگان خود بهره نمى برد. او نمى خواست «وسترن نويس» فضايى مجلاتى باشد كه شب هاى شنبه، توى جيب بارانى پيشخدمت هاى كافه به چشم مى خورد و آنها، بعد از پياده شدن از قطار شهرى اين مجلات را در نخستين سطل زباله جلوى دستشان مچاله مى كردند و ترجيح مى دادند به سينمايى بروند كه دو فيلم [يكى عاطفى و دومى ترسناك ـ فضايى] با يك بليت نشان مى دادند. نه! نه «ولز» نه «هاكسلى» چنين مسيرى را نپيموده بودند. شايد براى همين بود كه «كوبريك» براى ساختن يك فيلم علمى ـ تخيلى به سراغ «آرتور» رفت. تا آن زمان، آثار «علمى ـ تخيلى» خلاصه مى شد در نشان دادن موجوداتى كه از سيارات منظومه شمسى يا بخش ناشناخته اى از كره زمين مى آمدند [مردى از زهره، مريخى ها حمله مى كنند، جنگ دنياها، مردان آتلانتيس و...] يا نشان دادن پيشرفت هاى تكنولوژيكى عجيب و غريب [مرد نامرئى، عروسك باز، ماشين زمان، سفر شگفت انگيز و...] يا به تصوير كشيدن آثار تخيلى قرن نوزدهم [بيست هزار فرسنگ زير دريا، تونل زيردريايى، جزيره اسرارآميز و...] يا حتى تركيب اين ژانر با ژانر وحشت [سياره خون آشامان، فرانكشتين، جزيره دكتر مورو، هيولاهاى آتلانتيس و...]. بهترين آثار، توليدى كمپانى «راجركورمن» بود كه با بودجه كم و با استفاده از روش هاى سينماى انيميشن، سر و شكلى به اين «ژانر» داد و البته چند شاهكار كوچك هم در اين ميان خلق شد. [عروسك باز، جنگ دنياها و... همه آنهايى كه «جنگ دنياها»ى اسپيلبرگ را ديده اند مى توانند آن را با «جنگ دنياها»ى كلاسيك كمپانى «كورمن» مقايسه كنند و منهاى پيشرفت جلوه هاى ويژه در كار اسپيلبرگ، به اين نتيجه برسند كه فيلم نخست به مراتب كار شسته رفته ترى است! «عروسك باز» هم به معناى كامل كلمه يك شاهكار كلاسيك است كه «بازتوليد» آن را در بيش از ۲۰۰ اثر سينمايى و تلويزيونى ـ از ۱۹۶۰ به اين سو ـ شاهد بوده ايم.] با اين حال حتى «كورمن كبير» [لقبى كه شاگردانش يعنى كاپولا، لوكاس، اسپيلبرگ و حتى اسكورسيسى به او دادند] نتوانست در اين ژانر [به دليل محدوديت در زمان ساخت و ميزان بودجه] بهترين آثارش را [چه در مقام تهيه كننده چه كارگردان] خلق كند و هنوز بهترين فيلم هايش [«كمدى قتل ها» ـ با شركت وينسنت پرايس، بوريس كارلوف و پيتر لوره ـ و «مادر خونريز» ـ كه حلقه مفقوده ميان «بانى و كلايد» و «پدرخوانده» از لحاظ سبكى است و معرفى كننده يك بازيگر جوان و جاه طلب و بى نام و نشان در ،۱۹۷۰ به نام رابرت دنيرو!] در ژانرهاى ديگرى «ديده» و پيگيرى مى شوند. كوبريك پيش از آن كه بخواهد اين «ژانر» را ارتقا دهد [و در واقع از هستى ساقط كند!] در ژانرهاى ديگر، تسلط تكنيكى اش را نشان داده بود و دوستان و دشمنان بسيارى داشت. [طرفداران «نگره مؤلف» به سردستگى «آندرو ساريس» تره هم براى اين فيلمساز «فاقد سبك!» و «جاه طلب!» كه فيلم هايش «شبيه بادكنك!» بودند خرد نمى كردند و بالعكس، مادربزرگ «پالين كيل» به «استنلى كوچولو» هر بار «آب نبات هاى شيرين»، پيچيده در زرورق نقدهايش جايزه مى داد!] «اوديسه فضايى ۲۰۰۱» كه حاصل همكارى مشترك آرتور.سى.كلارك و كوبريك بود، در دهه ۶۰ ميلادى چنان ژانر «علمى ـ تخيلى» را ارتقا داد كه ديگر كمتر كارگردانى جرأت كرد كه تا پيش از «جنگ ستارگان» (۱۹۷۸) به آن نزديك شود و اگر هم كسى اين عرصه را آزمود سرنوشتى بهتر از مايكل كرايتون نيافت. [فيلمسازى كه از آثار سينمايى علمى ـ تخيلى اش خيرى نديد و بالاخره با رمان هايش از پنجره عقبى و با يارى اسپيلبرگ و دار و دسته «پارك ژوراسيك»، به سينما وارد شد!] در واقع نزول تجارى اين ژانر سينمايى تا اواخر دهه ،۷۰ معلول ترس كارگردانان از برآورده كردن توقعى بود كه در مردم بر اثر ساخته شدن «اوديسه ۲۰۰۱» شكل گرفته بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط محمود موحدان  | 

لوئيس كارول    «آليس در شگفتزار» يا «آليس در سرزمين عجايب» در فارسى داراى دو ترجمه مشهور است كه اولى در دهه سى شمسى [دكتر هنرمندى] و دومى در دهه هفتاد [پيرزاد] صورت گرفته است.]
داجسن يا همان لوئيس كارول، بعدها در يكى از يادداشت هاى خود نوشت «قهرمان قصه ام را يكراست فرستادم توى سوراخ خرگوش، بدون آن كه فكر كنم بعد قرار است چه اتفاقى برايش بيفتد.»
و چند سال بعد در دفترچه خاطراتش خطاب به اين كتاب مى نويسد: «از آن نيمروز طلايى كه زادروز تو بود سال هاى زيادى گذشته اما لحظه هاى تولدت را چنان به وضوح به ياد مى آورم كه انگار ديروز بود: آبى بى ابر آسمان، آب آينه گون رودخانه، قايق كه بى هدف مى لغزيد و پيش مى رفت، ريزش قطره هاى آب از پاروها و سه چهره كوچك، مشتاق شنيدن ماجراهاى شگفتزار؛ همه و همه دست به دست سرنوشت دادند تا تو زاده شوى!»
اين متنى است كه هر پدرى آرزو دارد براى فرزندش بنويسد!
رابينسون داكورت هم شهادت به تولد فى البداهه اين كتاب مى دهد وقتى كه مى نويسد: «قصه درست بغل گوشم شكل گرفت. داجسن و من پارو مى زديم و آليس و دو خواهرش سراپا گوش بودند و شيفته دنياى قصه.»
داجسن البته - همانطور كه همه ما مى دانيم - اين رمان را با نام خودش - كه به عنوان يك استاد عاليقدر رياضى در اكسفورد مى شناختندش- چاپ نكرد. چرا
چون آن موقع، نوشتن براى بچه ها به خودى خود يك «جرم نانوشته» بود و اگر اين متن به «افسانه پريان» هم «آغشته» مى شد، مى توانستى به يكى از قديسان دوران «كنستانتين مقدس» قسم بخورى، كه از اكسفورد با يك تيپاى كاملاً مؤدبانه پرت ات مى كنند بيرون! [حدود ۱۲۰ سال بعد، در روزگارى كه «ادبيات كودك» ديگر به عنوان «ادبيات» حق حيات داشت، هنگامى كه خودم مى خواستم كتاب را از يكى از كتابداران كتابخانه اى عمومى (و تخصصى) براى خواندن به امانت بگيرم با لحنى تقريباً به اندازه يك ناسزاى مؤدبانه گفت: «هى! فقط سوادت مى كشه كه كتاب جغله ها را بخوانى!»]
«پائين و پائين تر، باز هم پائين تر! چرا اين سقوط تمامى نداشت آليس شروع كرد به بلند بلند حرف زدن «در اين فكرم كه تا الآن چند كيلومتر پائين رفته ام بايد به جايى نزديكى هاى مركز زمين رسيده باشم. ببينم! يعنى با اين حساب بايد شش هزار كيلومترى شده باشد،» (آليس سر كلاس چيزهايى از اين قبيل زياد ياد گرفته بود و هرچند حالا اصلاً وقتش نبود معلوماتش را به رخ كسى بكشد، چون كسى آنجا نبود كه بشنود، با اين حال مرور درس ها هم تمرين بدى نبود.)، «- بله، چيزى در همين حدود.- فقط نمى دانم به كدام طول و عرض جغرافيايى رسيده ام » (آليس اصلاً نمى دانست طول جغرافيايى يا عرض جغرافيايى يعنى چه، ولى فكر كرد اين ها كلمه هاى دهن پر كن و قشنگى هستند.)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:8  توسط محمود موحدان  | 

   دكتر جواد مجابي، شاعر، نويسنده، نقاش و منتقد، از جمله شخصيت‌هاي قابل تامل اين سال‌هاي ادبيات ايران بوده است. آثار بسياري از او منتشر شده: يازده مجموعه شعر، چهار مجموعه طنز، هجده كتاب پژوهشي، شش مجموعه داستان كوتاه، يازده رمان، چهار كتاب و سه نوار براي كودكان، و پانزده كتاب ديگر در زمينه‌هاي نمايشنامه، سفرنامه، فيلم‌نامه، شناخت‌نامه، و مجموعه مقالات.
- دكتر جواد مجابي يك نويسنده‌ي حرفه‌اي است. "حرفه‌اي" به اين معنا كه از راه نوشتن و تاليف گذران زندگي مي‌كند. موافق هستيد؟
نمي‌توانم اين موضوع را كاملاً تصديق كنم چرا كه براي حرفه‌اي شدن، چند شرط لازم است كه هيچ كدام از ما، در ايران نداريم و حرفه‌اي نيستيم تا از طريق درآمد مربوط به قلم خود، زندگي بكنيم. من قبل از انقلاب، هم كارمند دولت بودم و هم روزنامه نويس، همچنين شعر و قصه مي‌گفتم. بعد از انقلاب تصميم گرفتم به عنوان يك هنرمند حرفه‌اي فقط به كار نوشتن بپردازم و هيچ كار ديگري انجام ندهم. ولي وقتي كه چند سال كار حرفه‌اي مداوم انجام دادم و در واقع با يك انضباط خاصي، هر روز سر ساعت نه شروع كردم و ساعت يك تمام كردم و بعدازظهر ساعت سه شروع كردم و تا ساعت هفت يا هشت شب در يك زيرزمين كار كردم، و بعد رمان‌ها و نوشته‌هاي آماده‌ي چاپم، با مساله‌ي سانسور روبه رو شد و من نتوانستم از طريق نوشتن، زندگي را ادامه بدهم، ناگزير در كنار نوشتن رمان و شعر، به پژوهش پرداختم؛ كه پژوهش در واقع از لحاظ معيشتي، مدد كار باشد. اين موضوع هم بعد از مدتي منقطع شد. به نظر من نويسنده‌ي ايراني براي حرفه‌اي شدن، بايد آزادي و امنيت و رفاه داشته باشد. هيچ كدام از اين‌ها براي ما ميسر نيست و ناگزير ما در كنار نوشتن به شغل‌هايي رو مي‌آوريم كه دلخواه ما نيست. به عنوان مثال خود من ترجيح مي دهم كه شعر بنويسم و بعد رمان و داستان. نوشتن مقاله و پژوهش براي من چندان جذابيتي ندارد. شما مي بينيد كه براي من ، پژوهش يك كار معيشتي مي‌شود، براي يك آدم ديگر، ويراستاري و براي كس ديگري، فيلم‌نامه‌نويسي. همه‌ي ما در يك دوره‌اي به فيلم‌نامه‌نويسي رو آورديم، به دليل اينكه مساله‌ي معيشت حل بشود و نه اينكه لزوما اين كار را دوست داشته باشيم. حتا آدمي چون "احمد محمود" هم نتوانست فقط از راه نوشتن زندگي كند. اين يك معضل بزرگ است و تا شما به طور تمام وقت به نوشتن، به آن شكل كه دوست داريد، نپردازيد، به آن رشد لازم نخواهيد رسيد. به همين دليل هم يك مسأله‌ي اساسي در ادبيات ما مطرح مي شود، به اين شكل كه آدم‌ها از پايين‌ترين حد ظرفيت خلاقه‌ي خود استفاده مي‌كنند و نه از بالاترين حدش. اگرچه چند تن از ما مي‌كوشيم كه با تمركز فراوان روي كار و با نوعي رفتار زاهدانه، فقط به كار نوشتن بپردازيم، اما اين همواره ميسر نمي شود.
- اين موضوع را از اين جهت مطرح كردم كه وقتي به همنسلان شما و دولت آبادي و محمود و درويشيان نگاه مي كنيم، باز حرفه‌اي‌تر بوده‌ايد تا نسل سومي‌ها يا جوان‌ترها.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:25  توسط محمود موحدان  | 

 آن چه می‌خوانید، قسمت‌هایی است از گفت‌وگوی مفصل مجله‌ی «اندیشه و هنر» با جلال‌آل‌‌احمد که در نوزدهم فروردین 1343 انجام شده است. در این گفتگو ناصر وثوقی، آیدین آغداشلو و شمیم بهار نیز حضور داشته‌اند.
بهار: « چیزی که به چشم می‌آد اینه که تقریباً توی تمام داستان‌های کوتاه شما، ریشه‌ی قضیه، همیشه بیگانگی‌یه. می‌تونم توضیح بدم. مثلاً توی «دید و بازدید عید»: ناقل کاملاً بیگانه است با اتفاق‌هایی که دور و برش می‌افته؛ چه در منزل «استاد» و چه منزل «خانم بزرگ». یا مثلاً توی «از رنجی که می‌بریم»: اولین داستان- «درّه‌ی خزان زده»- مهندس باز با وقایعی که داره اتفاق می‌افته بیگانه است. یا حتی توی داستانی مثل «زیارت» که کسی به زیارت می‌ره. آدم متوقّع نیست این جا بیگانگی ببینه. هم‌چنان که هست. جمله‌ای حتی هست که من یادداشت کرده‌ام: «هر کس حالی دارد و جز من هیچ کس در این‌جا تماشاچی نیست.» این بیگانگی همه جا هست. حتّی توی «مدیر مدرسه»، یعنی بخصوص توی «مدیر مدرسه»... نظر خود شما راجع به این بیگانگی چیه؟»
آل احمد: «سرکار حضرت، یک مقدار دارید بیش از حدّ این مملکت باهوشی به خرج می‌دید. این مسأله...»
بهار: « می‌خواهید من حرفمو پس بگیرم؟»
آل احمد: « نه، نه، نه. می‌نویسیم. می‌گیم. برای این که شلّاقی بزنیم به تنبلی خواننده. مسأله از این قراره. این مطلب تمام روشنفکر جماعته در قرن بیستم. در سراسر دنیا، که بیگانه است. یک حضرتی در فرنگستون ـ آلبر کامو ـ در‌آمد اصلاً قصّه‌ای به این اسم نوشت. و می‌دونید شما که اون قصّه رو من ترجمه کردم...»
بهار: «بعله، سوأل بعدی من این بود که چه قدر تحت تأثیر اون قصّه قرار گرفتید...»
آل احمد: « اینا قبل از اون قصّه است. ترجمه مال سال بیست ‌و نه یا بیست ‌و هشته.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:13  توسط محمود موحدان  | 
 

«در ستایش سالخوردگی» اثری از هرمان هسه، نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات، با ترجمه پریسا رضایی به بازار کتاب ایران عرضه می‌شود. این کتاب اخیرا توسط پسر هسه جمع‌آوری و در بازار جهانی کتاب منتشر شده است.
کتابی با نام «در ستایش سالخوردگی» شامل برخی از قطعات منتخب هرمان هسه، نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات، به بازار کتاب ایران عرضه می‌شود.
این کتاب که تصاویری از زندگی هسه را نیز در خود جای داده است، توسط پریسا رضایی ترجمه شده و پس از طی مراحل نشر، توسط انتشارات مروارید به بازار کتاب ایران عرضه می‌شود.
«در ستایش سالخوردگی» که نسخه اصلی آن به تازگی در بازار جهانی کتاب عرضه شده است، توسط پسر هرمان هسه و پس از مرگ او جمع‌آوری شده و اخیرا نیز به فروش قابل توجهی در کشور آلمان دست یافته است.
هرمان هسه، ادیب، نویسنده و نقاش آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات، 2 ژوئیه 1877 میلادی در شهر کالو واقع در کشور آلمان در خانواده‌ای فرهنگی دیده به جهان گشود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:27  توسط محمود موحدان  | 

    «من گرگ بیابان ولگردی هستم که در بین انسان ها گیر کرده ام ... دیگر نه کتاب و نه فرو رفتن در خویش و نه حادثه دیگر نمی تواند توجه مرا به خود جلب کند ... نمی دانم چه شورواشتیاقی این مردم را به چنین دنیای الوده ی سرگرم می کند ... آن ها چگونه قدرت دارند از این موسیقی خفه کننده که روح و جسم آدمی را بزنجیر می کشد لذت ببرند ... این ها در این نمایشگاه دنیا و در محافل علمی که خود را تشنه ی دانش می نامند و درمیدان های وسیع ورزش به دنبال چه چیز برسه می زنند و می رقصند حقیقت این است که من ازاین لذت های خود جوراجور که مردم را به نام یک لذت ساختگی سرگرم داشته سر در نمی اورم ... این شادی ها و سرو صدا بقدر خردلی نمی تواند روح آشفته مرا که در دنیای تصورات دست وپا می زنم و راهی به هیچ جاندارم به خود مشغول دارد...»
هرمان هسه (1962- 1886) درخانواده ای مذهبی در توبینگن آلمان زاده شد . والدینش مبلغین آئین مسحیت در هندوستان بودند . او از طریق آنان ، با تمدن هند آشنا شد . وی ابتدا به صومعه رفت تا پیشینه ی نیاکانش را در پیش گیرد . اما فضای خشک صومعه را تاب نیاورد و به زودی زندگی آزاد را برگزید. هسه به مشاغل گوناگونی از جمله کتابفروشی روی آورد و از این راه بیش لز پیش ، با ادبیات کلاسیک ، فلسفه و عرفان آشنا شد و در بیست و یک سالگی کتاب شعری از او به چاپ رسید . سال های رنج آور این متفکر آلمانی به هنگام جنگ جهانی اول فرا رسید . او که با شروع جنگ به آوارگی خود خواسته از موطن خویش تن در داده بود به روان پریشی مبتلا گشت و در آسایشگاه روانی بستری شد . در این هنگام او با «یونگ» آشنا شد . یونگ هسه را به تامل در رویا تشویق کرد و هسه که تاکنون دلمشغولی اش بیشتر ارائه افسانه هنری بود ، متوجه تفسیر آن و تفسیر رویا شد . در سال های بعد کتابهای او به تدریج منتشر شد . خمیر مایه آثار هسه را عرفان شرقی ، فلسفه نیچه ، مکتب روان شناسی یونگ ، رمانتیسم آلمانی و ... تشکیل می دهد . جایزه نوبل ادبیات در سال 1942 به این نویسنده بر جسته تعلق گرفت .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:14  توسط محمود موحدان  | 

اون روزا خوب یادمه                                                                                                                 
یه روزی بابام اومد
مادرمو کتک زدش
بعدشم فرشامونو برد و فروخت
مادرم گریه می کرد
من میخواستم بابامو نفله کنم
من هنوز بچه بودم
خبر نداشتم که باید
یه نفر پیدا می شد "فقر" و می زد

               


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:57  توسط محمود موحدان  | 

    زندگينامه شهرنوش پارسی پور جذاب تر از سرگذشت ديگر نويسندگان ايرانی است. يک سر نترس، يک روحيه پيکارجو، و يک شهامت بی اندازه زندگی او را پر ماجرا، تلخ و در عين حال جذاب کرده است.
از تولد او ( بهمن ۱۳۲۴ ) و تحصيلات مدرسه ای و دانشگاهی و آغاز کار نويسندگی اش که بگذريم در سال ۱۳۵۳ از تلويزيون ملی ايران استعفا کرد: "در آنجا تهيه کننده برنامه زنان روستايی بودم و کار خود را بسيار دوست داشتم".
در آن سال خسرو گلسرخی و کرامت دانشيان اعدام و پاره ای از نويسندگان و هنرمندان مانند غلامحسين ساعدی، هوشنگ گلشيری، فريده لاشايی و پرويز زاهدی دستگير و راهی زندان شده بودند. استعفای او از تلويزيون در اعتراض به همين اعدام ها و دستگيری ها بود. در متن استعفايش نوشته بود: " به عنوان اعتراض به اعدام دو شخص مذکور و دستگيری چهار نفری که نام بردم استعفا می دهم. توضيح دادم که کمونيست نيستم و با انقلاب سفيد مخالفتی ندارم و معترض به نظام سلطنتی نيستم اما به اعدام بی رويه و دستگيری های مشکوک اعتراض دارم. ... استعفا می دهم تا به سهم خودم از آزادی و دمکراسی دفاع کنم."
پس از استعفای خانم پارسی پور، رضا قطبی که رييس وقت راديو و تلويزيون ملی ايران بود او را صدا می کند و می گويد که مشکل او را به خوبی درک می کند اما در عين حال فکر می کند که اعتراض و استعفای يک کارمند عادی و دون پايه تأثيری نخواهد داشت. به او می گويد اين استعفا سبب بازداشت او خواهد شد، و ظاهراً همه نصيحت های يک رييس دلسوز را از او دريغ نمی دارد، اما او پاسخ می دهد: خيلی خوشحال خواهد شد که با اعضای ساواک حرف بزند. مهندس قطبی توضيح می دهد که بکلی در اشتباه است، با اعضای ساواک نمی توان حرف زد ولی گوشی شنوا وجود نداشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط محمود موحدان  | 

  مردی که روزی چهار بار تعقیبم می‌کرد
از زمانى که وارد کلاس اول دبيرستان شدم مرد جوانى وارد زندگى من شد که بعدها برايم به صورت يک مشکل فلسفى در‌آمد. من بارها به او فکر کرده‌ام و کوشيده‌ام دليل رفتار عجيب او را پيدا کنم. مساله اين بود که از همان اوايل آغاز سال تحصيلى، اين مرد جوان به همراه دوستش در برابر خانه ما ظاهر مى‌شد. خانه ما در کنار رود کارون قرار داشت و مرد جوان و دوستش در کنار رودخانه مى‌ايستادند تا من از خانه خارج شوم. ‌سپس بدون آن که کوچک‌ترين مزاحمتى ايجاد کنند، مرا تعقيب مى‌کردند تا به مدرسه برسم. ‌در بازگشت از مدرسه، آنان به همان شکل مرا تعقيب مى‌کردند، و اين جريان روزى چهار بار ادامه داشت.
‌البته در آن عصر و زمان بسيار اتفاق مى‌افتاد که پسرى، دخترى را براى مدتى تعقيب کند. ‌مساله دو راه حل داشت: يا دختر نسبت به تعقيب کننده علاقمندى نشان مى‌داد و آنان با هم دوست شده و ازدواج مى‌کردند. و يا برعکس دختر علاقه‌اى به آن شخص نشان نمى‌داد و پس از مدتى اين تعقيب به پايان مى‌رسيد. ‌اما تعقيب من از طرف اين مرد جوان به مدت سه سال ادامه داشت.
واقعيت اين است که من نمى‌دانستم چکار بايد بکنم. ‌آنان هميشه در کنار رود راه مى‌رفتند و بنابراين امکان نداشت که من از آنها به عنوان مزاحم شکايت بکنم. در عين حال من از آن نوعى نبودم که شکايت بکنم. ‌تنها مساله اين بود که کم کم دچار اين احساس شدم که فضاى زندگى‌ام تنگ شده‌ به راستى آزادى حرکتم را از دست داده بودم. ‌مجبور بودم با حالتى خشک و بى‌تفاوت مسير مدرسه را بروم و بيايم. مى‌ترسيدم لبخند بزنم و اين لبخند حمل بر علاقه شود. مى ترسيدم کوچک ترين حرکتى بکنم و اين حرکت حمل بر مساله‌اى بشود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط محمود موحدان  | 

شهرنوش پارسی پور  
شهرنوش پارسی پور می گوید: ادبیات معاصر فارسی با هدایت و جمالزاده شروع می شود و این دو، دو نوع ادبیات متفاوت را پیش می برند. یکی ادبیاتی نزدیک به ادبیات کلاسیک غرب که جمالزاده آن را پیش می برد و دیگری ادبیاتی که صادق هدایت آن را خلق می کند و پیش می برد. صادق هدایت انسانی بسیار مبتکر است و ادبیاتی را به وجود می آورد که تا امروز مطرح است و هنوز و همچنان گفته می شود که « بوف کور » زیباترین رمان فارسی است.
این ادبیات را نویسندگانی مانند سیمین دانشور، صادق چوبک، ابراهیم گلستان و دیگران پیش می برند. با این تفاوت که این دوره از نویسندگی،  الزاماً نوعی رهبری سیاسی را هم برای نویسندگان به همراه می آورد. یعنی مردم به طور واضح از کسانی که حرفه شان ادبیات فارسی بود، توقع سیاسی داشتند و این توقع گاه مسائلی را هم پیش می آورد.
مثلا «جلال آل احمد» که یک نویسنده مطرح است، با آیت الله خمینی بیعت می کند، یا «به آذین»  که عضو فعال حذب توده است، گروهی از سیاسیون را بدین گونه رهبری می کند.
تقریبا تمام نویسندگان این دوره به نحوی از انحا درگیر مسائل سیاسی اند.
هر چه زمان می گذرد، نویسندگان ایرانی بیشتر از آن برش سیاسی خارج می شوند و به روابط مردم در جامعه توجه می کنند. در واقع زمان آن که نویسندگان برای جامعه فرمول بنویسند یا نسخه بپیچند یا با مردم بازی سیاسی کنند، پایان می گیرد.
و نویسندگان این دوره به جای ارائه راه حل سیاسی به بررسی و به تصویر کشاندن مشکلات نهادی جامعه می پردازند.
صحبت امروز من روی چهار نویسنده متمرکز خواهد بود: دو زن و دو مرد.
توجه داشته باشیم که تا پیش از انقلاب اسلامی در ایران، نویسندگان ( رمان نویس های) زن به ده نفر هم نمی رسیدند: لعبت والا، سیمین دانشور، مهشید امیرشاهی، غزاله علیزاده، خود من و چند نفر دیگر که همه رمان چاپ کرده بودیم. ( توضیح می دهم که صحبت کنونی من فقط درباره ی ادبیات منثور داستانی است و درباره ی شاعران صحبت نمی کنم.)
امروز ما مطابق آماری که الهام قیطانچی در مقاله ای ارائه داده است، ما ۳۷۳ زن رمان نویس داریم. و روشن است که در چنین گستره ی وسیعی اظهار نظر درباره رمان  بسیار مشکل است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:58  توسط محمود موحدان  | 

   مردی آن ور خیابان، زیر درخت" مجموعه‌ی 12 داستان پر کشش و جذاب از زبان نویسنده‌ی مهاجر بهرام مرادی است که دنیا را جور دیگری می‌بیند، پر از تضادهایی که خواننده را جذب کتاب می‌کند. کتاب بسیار نوآورانه نوشته شده اما این نوآوری چیزی از روانی و شیرینی داستان کم نکرده است. جنبه‌ی مهم دیگر، تنوع مضامین است که باعث می‌شود خواننده خسته نشود، و ضمنا با جنبه‌های مختلف زندگی و درگیری‌های نویسنده (علی‌الخصوص زندگی در مهاجرت) آشنا شود.
بهرام مرادي متولد 1339 در بروجرد است و از سال‌ها قبل در برلين سكونت دارد. از نوجواني با تئاتر شروع و سال‌ها در کنار نمايش‌نامه نويسي، بازيگري و کارگرداني کرده. از او تاكنون سه مجموعه داستان "در شكار لحظه‌ها/1993"، "يك بغل رز براي اسب كهر/2000" و "خنده در خانه‌ي تنهايي/1381" به چاپ رسيده است.
پشت جلد مجموعه داستان "خنده در خانه‌ي تنهايي" نوشته شده است: «داستان‌هايي از غربت». از او مي‌پرسم: چرا داستان‌هايي از غربت؟ يعني هنوز يك جوري در داستان دنبال چيز ديگري ‌جز داستان مي‌گردي؟
اين عنوان «داستان‌هايي از غربت» كه پشت جلد آمده، ابتكار ناشر است. از قرار اين فكر بكر به كله‌شان زده بود كه يك سري كار از نويسندگان خارج از كشور چاپ كنند با اين عنوان. پس اين "چيزديگر" جزو داستان من نيست و همان طور هم كه مي‌بينيد خارج از داستان‌ها، پشت جلد آمده است.
- شما در پايان چند داستان از مجموعه‌ي "خنده در خانه‌ي تنهايي" امضا كرده‌ايد "خيابان‌هاي برلين...".
اين امضا جزو داستان است و توضيحش را جايي ديگر -در گفت و گو با ناصر غياثي*- داده‌ام. بعضي اوقات مي‌توان با در نظر داشتن چيزهايي كه نوشته نشده و با با اشاره آورده شده‌اند، به گفتگويي نزديك‌تر با داستان نشست. به دركي عميق‌تر. توجه كنيد مي‌گويم درك، نه قبول. ما خيلي وقت‌ها بدون درك چيزي، ابتدا به ساكن رد يا قبولش مي‌كنيم.
- خب اين كدهايي كه مي‌دهيد، جز دادن پيش فرض به خواننده آيا چيز ديگري هم معنا مي‌دهد؟
قبول دارم كه مورد "داستان‌هايي از غربت" به خواننده نوعي پيش فرض مي‌دهد كه ممكن است كتاب را نخرد
- يا بخرد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:49  توسط محمود موحدان  | 

    نخستين آثار «بيژن بيجاري» در مجله هايي نظير «فردوسي» و «نگين» چاپ شده است، از سال 1351 و بعد ها هم آثاري در «آدينه»، «دنياي سخن»، «تکاپو» و «کلک» و... اما براي انتشار کتاب نخست صبوري مي کند و نخستين مجموعه داستانش به همت «هوشنگ گلشيري» و در آستانه چهل سالگي منتشر مي شود. او حامل يک تناقض از جنس «گراهام گرين» اش در فضاي ادبيات معاصر است؛ از ياران جلسات عصر پنجشنبه «گلشيري» و ايضاً از دوستان «رضا براهني» است.از جمله آثار منتشر شده «بيجاري» مي توان به مجموعه داستان هاي «عرصه هاي کسالت»، «پرگار»، «قصه هاي مکرر» و رمان هاي «باغ سرخ» و «تماشاي يک روياي تباه شده» اشاره کرد.«بيجاري» از سال 1379 مهاجرت کرده و اين روز ها را در کاليفرنيا مي گذراند. اين گفت وگو به شيوه مکتوب و اينترنتي انجام شده و سعي کرده ايم از پس سال ها با وي به مرور داستان نويسي «بيژن بيجاري» بپردازيم که در پي مي آيد.
 - نخستين کتاب شما «عرصه هاي کسالت» در سال 1369 منتشر شده است؟ يعني در آستانه چهل سالگي، چرا اينقدر دير وارد فضاي نشر شديد؟ با توجه به اينکه از مدت ها قبل، شما در محفل هاي ادبي و روشنفکري حضور داشتيد.
نمي دانم. به هرحال بخشي از ماجرا جنبه سليقه يي دارد و به شرايط شخصي برمي گردد و بخش ديگرش مربوط است به شرايطي عمومي تر. من سال ها پيش از انتشار آن مجموعه، کارهايي در نشريات آن روزگار منتشر کرده بودم. اولين هايش در «فردوسي» و «نگين»، در 1351 منتشر شده بود و تا دو سه سال بعد هم اين روند ادامه داشت. راستش، خودم هم فکر مي کردم که چه شاخ غولي شکسته ام. از همان تصورات جوانانه و بسا ساده دلانه. اما بعدتر، که دغدغه نوشتن برايم جدي تر شد، طي ده، دوازده سالي، ديگر حساسيتم نسبت به انتشار را بوسيدم گذاشتم کنار. البته با نويسندگان و شاعران بسياري آشنا بودم و رفت و آمدهايي هم با بسياري شان داشتم و بعضي از قلم اندازهايم را دوستان مي خواندند. طي سال هاي اوليه دهه شصت، و پس از آشنايي با استادم، هميشه زنده ياد آقاي هوشنگ گلشيري و متعاقب آن، دعوت به شرکتم در جلسات «بعدازظهرهاي پنجشنبه»، و آشنايي ام با نويسندگان هم نسلم، و آثاري که خوانده مي شد و با بحث هايي که در آن جلسات، شاهدش بودم و... هر روز که گذشت، بيشتر متوجه شدم که پيشترها، حتماً دچار خوش باوري بوده ام. و اينکه، عرصه ادبيات و کار کردن در اين عرصه، آنقدرها هم «بي در و پيکر» نيست. و در شرايط بحران زده جامعه يي که از ده ها جور معضل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و... در محظور قرار دارد، بله، نوشتن کار «پردردسري» نيز، خواهد بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط محمود موحدان  | 

بيژن بيجاري  بيژن بيجاري متولد سال 1330 در اصفهان، و در حال حاضر در لس آنجلس ساكن است. از او تاكنون سه مجموعه داستان «عرصه‌هاي كسالت» (1369، انتشارات نيلوفر)، «پرگار» (1374، نشر مركز) و «قصه‌هاي مكرر» (1380، نشر مركز) و دو رمان «تماشاي يك روياي تباه شده» (1377، مركز) و «باغ سرخ» (1377، نشر مركز) به چاپ رسيده است.
او از جمله نويسنده‌هايي است كه "موضوع" چندان برايش مهم نيست و اين زبان است كه گويي داستان‌هايش را مي‌سازد.
نخستين آثار «بيژن بيجاري» در مجله هايي نظير «فردوسي» و «نگين» چاپ شده است، از سال 1351 و بعد ها هم آثاري در «آدينه»، «دنياي سخن»، «تکاپو» و «کلک» و... اما براي انتشار کتاب نخست صبوري مي کند و نخستين مجموعه داستانش به همت «هوشنگ گلشيري» و در آستانه چهل سالگي منتشر مي شود. او حامل يک تناقض از جنس «گراهام گرين» اش در فضاي ادبيات معاصر است؛ از ياران جلسات عصر پنجشنبه «گلشيري» و ايضاً از دوستان «رضا براهني» است.از جمله آثار منتشر شده «بيجاري» مي توان به مجموعه داستان هاي «عرصه هاي کسالت»، «پرگار»، «قصه هاي مکرر» و رمان هاي «باغ سرخ» و «تماشاي يک روياي تباه شده» اشاره کرد.«بيجاري» از سال 1379 مهاجرت کرده و اين روز ها را در کاليفرنيا مي گذراند


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط محمود موحدان  | 

  از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دكتر كبلا تقي؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:15  توسط محمود موحدان  | 

ادبيات زوال يا “دكادنس“، مفهومي است لاتين و به معني پائين افتادن، بي ريشه ، زوال و سقوط ميباشد.آن درآغاز ، معني مثبتي داشت و موجب شكوفايي ادبي غرب درابتداي قرن 19 شد كه با مدرنيته فرهنگي نيز متحد بود. مورخين اين جريان مدعي هستند كه زوال و سقوط فرهنگي غرب از آغاز قرن 19 شروع شده است. ادبيات زوال معمولن پيرامون محتوا است تا فرم درادبيات . چون اشعار سمبوليك از موضوعات زوال استفاده ميكردند،گاهي ادبيات زوال را بخشي از مكتب سمبوليسم ميدانند. ژانر دلخواه ادبيات زوال، سالها شعر بوده است . از آغاز قرن بيست، ادبيات امپرسيونيستي و ادبيات محلي-بومي كوشيدند تا به مخالفت با ادبيات زوال بپردازد. سرانجام ادبيات زوال؛ نااميد و بدبين، جاي خودرا به ادبيات محلي و اكسپرسيونيستي داد. درآثار ادبيات زوال گويا تمايلات “اروتيك و همجنسگرايي“ هم گاهي مطرح شده است . ماركسيستها آنرا مفهومي فلسفي-استتيك، پيرامون زوال اجتماعي ميدانند كه ازپايان قرن 19 درفرهنگ غرب فعال شده است 
گرچه نظريه پردازان اصلي و مدرن ادبيات زوال : بودلر، فلوبر، والري، و نيچه به حساب مي آيند، ولي بوليبيوس،مورخ رومي  ماكياولي، منتسكيو و روسو ، نخستين بار در رابطه با زوال و سقوط سياسي-فرهنگي، آثاري از خود بجاي گذاشتند فيلسوفان عصر روشنگري ازجمله منتسكيو و روسو، با فرهنگهاي فراموش شده پيشين، مخصوصا رم باستان، بحثي رادر نيمه اول قرن 18 آغاز كردند، ولي بحث زوال فرهنگي ازقرن 17 وارد زبان آلماني شده است. اسپنگلر درسال 1918 كتاب معروف خود يعني “زوال غرب“ را منتشر نمود


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:21  توسط محمود موحدان  | 

   
نسخه انگلیسی طوبی و معنای شب با استقبال منتقدان آمریكایی روبرو شد
 نسخه انگلیسی طوبی و معنای شب نوشته شهرنوش پارسی پور كه مه 2006 وارد بازار كتاب آمریكا شد، با استقبال بسیار منتقدان روبرو شده و مقالات مهمی درباره آن در نشریات معتبر این كشور چاپ شده است.
 كتاب طوبی و معنای شب رمان "شهرنوش پارسی پور"، نویسنده ایرانی ساكن آمریكا به انگلیسی ترجمه و در ماه مه 2006 (خرداد 1385) راهی بازار كتاب آمریكا شد. این رمان از زمان چاپ آن تاكنون با استقبال منتقدان بسیاری در آمریكا روبرو شده و مقالات مهمی درباره آن در نشریات معتبر این كشور به چاپ رسیده است.
"كامران تلطف"، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی و "حوا هوشمند" ترجمه این رمان معروف ایرانی را به زبان انگلیسی بر عهده داشته‌اند.
"بث بارون"، نویسنده و رئیس مركز خاورمیانه در آمریكا در دانشگاه نیویورك درباره این رمان نوشته است: « هوشمند و تلطف ترجمه‌ای تكان دهنده را از این شاهكار ادبی شهرنوش پارسی‌پور ارائه داده‌اند. این داستان از تلفیق واقعیت و رؤیا پدید آمده است.»
نشریه "پابلیشرز ویكلی" نیز در مقاله‌ای با اشاره به صاحب سبك بودن شهرنوش پارسی پور، او را دارای سهم به سزایی در ادبیات مدرن زنانه دانسته است.
"دبورا دونوان" نیز در "بوك لیست" نوشته است: « رمان پارسی پور خوانندگان را به ادیسه‌ای پر رمز و راز و تأثیرگذار رهنمون می‌شود.»
اغلب این منتقدان بر این باورند كه نقش تاریخ معاصر ایران را در نوشتن این رمان نمی توان نادیده گرفت و بعضی آن را رمانی تاریخی – داستانی می دانند.
به گفته تلطف، مترجم رمان طوبی و معنای شب، این رمان سرشار از ارجاعات مذهبی، ادبی و فرهنگی است.
پارسی پور خود در مصاحبه ای در این زمینه گفته است:« زمانی كه طوبی و معنای شب را نوشتم اثر موفقی از كار درآمد. بعد از نوشتن آن دعوت نامه های زیادی را از سراسر جهان دریافت كردم.»
او در طوبی و معنای شب، تغییر و تحولات زندگی زنان ایرانی را در طول 80 سال نشان داده است.
این كتاب به گفته ناشر آن، انتشارات فمنیست آمریكا، تصورات كلیشه ای غرب درباره زنان ایرانی و تعریف غرب از ساختار ادبی را به چالش می كشد. این رمان با به كارگیری زبان و اصطلاحاتی خاص، از یك سو سبك منحصربفرد نویسنده خود و از سوی دیگر شیوه های جدید ادبیات زنانه در ایران را به خواننده انگلیسی زبان معرفی می كند.
رمان طوبی و معنای شب كه نخستین بار در سال 1368 در ایران منتشر شد، پیش از این به زبان های آلمانی و لهستانی نیز ترجمه شده است.
این رمان در زمان چاپش در ایران بسیار پرفروش شد و مورد توجه ویژه منتقدان ادبی ایران قرار گرفت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:45  توسط محمود موحدان  | 

  داستایوسکی،نویسنده روس،یکی ازمهمترین رمان نویسان ادبیات جهانی است. آثاراوحاوی زندگی ومشاهداتش در اردوگاههای کاراجباری سیبریه تزاری هستند. اودررمانهایش ازتجربیات شخصی خوداستفاده می نماید. حکم اعدام و سالها زندان وبازداشت وتبعید،موجب شدند که او ازآته ایسم آنارشیستی نخستین خودبسوی یک مسیحیت سنتی، گرایش یابد. دوران اسارت به اوآموخت که چگونه درنده صفتی و فرشته منشی درروح مخفی آدمی درهمسایگی تنگاتنگ با همدیگرقرار دارند. غالب رمانهای اورامیتوان گزارش ادبی ازفراز و فرود شخصیت انسان اسیروزندانی بشمارآورد. توصیف روانشناسی زندانیان سیاسی ومجرمین معمولی درآثاراونقش مهمی دارند.اونشان میدهد که چگونه میان گروهی اززندانیان روشنفکروسایر خلافکاران اجتماعی درشرایط زندان،بیگانگی واختلاف پیش می آید وچرا محکومین خلافکار،روشنفکران سیاسی راقبول ندارند.دربعضی دیگراز رمانهایش او به انتقاداز نظریه اجتماعی-آته ایستی مد روز آنزمان میپردازد. بی دلیل نیست که اورا یکی ازانقلابیون بریده درادبیات نیز می نامند. مبارزه بامشی چریکی سازمان خلقیون ازطریق ادبی،یکی دیگرازاهداف پشیمانی او درشرایط زندان بود؛ به این دلیل بعداز شکست انقلاب 1905 پاره ای ازآثاراو سلاحی برای مبارزه با: ماتریالیسم، انقلاب، و سوسیالیسم شدند. اوبعداز توبه، مبارزه باخط مشی چریکهای آنارشیست را،ازجمله وظایف شهروندی خودبحساب می آورد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:35  توسط محمود موحدان  | 

  

 

 “ به داستان اعتقاد داشته باش و نه به داستان نويس!، همه ما به نوعي نيهيليست هستيم ، پيش ازآنكه قصد رمان نويسي داشته باشي، رمانهاي داستايوسكي و بالزاك را دقيق بخوان !“.
ابتدا حكم اعدام ، سپس تغيير آن به حبس ابد، هشت ماه سلول انفرادي، و سرانجام 10 سال حبس و كار اجباري درميان جنايتكاران و زندانيان غيرسياسي، موجب شد كه داستايوسكي، نويسنده روس و يكي ازنويسندگان رئاليسم انتقادي ادبيات جهان، نه تنها به نيهليسم اجتماعي برسد، بلكه با شخصيت هاي گوناگوني از انسانيت آشنا گردد و شاهد دوئاليسم و ثنويت رواني و رفتاري انسان درآن شرايط سخت و حيواني گردد. او بعد از بازگشت از بازداشتگاههاي سيبريه، چنان از نظر رواني خورد شده بود كه اميد به هرگونه انقلاب اجتماعي را ازدست داد و بعد بجاي سوسياليسم آته ايستي پيشين خود ، به مسيحيت ناسيوناليستي روس پناه برد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:27  توسط محمود موحدان  | 
  

فئودور داستایوسکی، نویسنده روس، یکی از نویسندگان خوش اقبال در بازار کتاب سال ۸۶ بوده است. ترجمه جدید سروش حبیبی بر رمان «شیاطین»، تجدید چاپ بیش از پنج اثر از این نویسنده، انتشار یک مجموعه داستان جدید از او و ترجمه دوباره برخی از آثارش گویای این مطلب است.
 بازار کتاب ایران امسال شاهد رونق آثار فئودور داستایوسکی، نویسنده روس بوده است.
سروش حبیبی، ترجمه جدیدی از یکی از معروف‌ترین آثار این نویسنده را با نام «تسخیر شدگان» (با نام «جن‌زدگان» نیز ترجمه شده است)، به بازار کتاب ایران عرضه کرد.
«شیاطین»، داستان ملتی است که موازین اجتماعی را نمی‌شناسد و بدین ترتیب به جای اینکه خود را نجات دهد، خود را نابود می‌سازد. بنا به نوشته های داستایوسکی در این کتاب، شیاطین همیشه در جسم قربانی که در آن حلول کرده‌اند باقی نمی‌مانند. خدا بیدار است و روزی خواهد رسید که این انبوه درهم شوریده شیاطین درهم رانده ‌شوند و در جسم خوک‌ها حلول کنند و خوک‌ها دیوانه‌وار در دریاچه فروافتند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:23  توسط محمود موحدان  | 

   «تنها يک مشکل به راستی جدی وجود دارد و آن‌هم «خودکشی» است. داوری اين‌که زندگی ارزش زيستن را دارد يا نه بستگی به پاسخ اين پرسش اساسی فلسفی دارد و پرسش‌های سرگرم‌کننده‌ی ديگر از جمله اين‌که دنيا سه بعدی است يا روان، نُه يا دوازده مقوله دارد به دنبال آن خواهد آمد.»

 اين نخستين جملات کتابی است که آلبر کامو، نويسنده و فيلسوف فرانسوی در بيست و
هشت سالگی نوشته است. هنگامی که بر اثر ابتلا به بيماری سل از تحصيل در دوره‌ی عالی فلسفه باز مانده و به دليل جنگ جهانی، مجبور می‌شود در الجزاير اقامت کند؛ در بندر اُوران (Oran) با تصويری که کامو از آن ارائه می‌کند: «زشت، کسل‌کننده و پرگرد و غبار» در چنين شرايطی است که کامو روايتی نو را از «افسانه‌ی سيزيف» (le mythe Sisyphe) می‌نگارد. افسانه يا اسطوره‌ی يونانی سيزيف، نماد انجام و تکرار کارهای بيهوده و عبثی است که بر انسان تحميل می‌شود: «خدايان سيزيف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگی را به فراز کوهی رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پای کوه در می‌غلتيد. خدايان چنين می‌پنداشتند که کيفری دهشت‌بارتر از کار بيهوده و نوميدانه نيست.»
در واقع کامو اين افسانه را دستاويز قرار می‌دهد تا برداشت فلسفی خود از زندگی انسان، جهان پيرامونی او و هستی بيان کند. برای اين‌کار به طرح و بررسی کليدی‌ترين کلمات در انديشه‌ی خود می‌پردازد: پوچی، خودکشی، عصيان، آزادی و در مقدمه تاکيد می‌کند که: «من تنها به حالت ناب ذهنيتی رنجور پرداخته‌ام. اين کنکاش به هيچ آيين، اعتقاد و متافيزيکی نپرداخته و تنها به بررسی حد توانايی‌ها بسنده کرده است.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:18  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا