تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

  "دوریس لسینك" هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات سال 2007 میلادی ، به دلیل بیماری حاضر نشد؛ اما متن سخنرانی وی به وسیله‌ی ناشر آثارش خواند شد . آنچه می‌خوانید متن كامل سخنرانی اوست كه به وسیله "زهرا بدلی" به زبان فارسی ترجمه شده است.
   در ورودی در ایستاده بودم و به وزش ابرهای غبار آلود در جایی که جنگل‌ها هنوز دست نخورده باقی مانده بودند، نگاه می‌کردم. دیروز مایل‌ها از میان كُنده‌های بریده‌ی درختان و زغال‌های باقی مانده از آتش گذشتم ، جایی‌كه در سال 56 میلادی از زیباترین جنگل‌هایی بود كه تا به حال دیده بودم. جنگل‌ها تخریب شده بودند ؛چون مردم به غذا و سوخت برای روشن كردن آتش نیاز داشتند.
اوایل دهه هشتاد كه به شمال غرب كشور زیمباوه رفته بودم ، یکی از دوستانم را دیدم. او معلم مدرسه‌ای در شهر لندن بود كه به آفریقا آمده بود تا به مردم آنجا کمک کند. شخصییتی آرمان‌گرا داشت. با دیدن شرایط و وضعیت موجود مدرسه‌، شوکه شده بود. این مدرسه هم مانند تمام مدارسی بود که پس از استقلال آفریقا ساخته شده بودند. مدرسه‌ای با چهار کلاس بزرگ آجری كه به ترتیب كنار هم قرار گرفته بودند. یك، دو ، سه ، چهار  و یک کتابخانه بسیارکوچک که در انتهای ساختمان قرار داشت. تمام کلاس‌ها را گردو غبار گرفته بود. در هر کلاس یک تخته سیاه بود، كه معلم گچ‌هایش را در جیبش پنهان می‌کرد ، تا کسی نتواند را آنها بدزدد. دانش آموزان در مدرسه نه اطلس داشتند نه كره‌ی جغرافیا ؛ حتی کتاب درسی  و كتاب كارهم نداشتند. کتابخانه نیز کتاب‌های مورد علاقه دانش آموزان را نداشت. در کتاب‌خانه کتاب‌هایی قطور و سنگین از دانشگاه‌های آمریکا وجود داشت که حتی قابل جابه‌جایی نبودند. این کتاب‌ها از کتاب‌خانه‌های سفید پوستان آورده‌ شده بودند. کتاب‌هایی با داستان‌های پلیسی با عنوان‌هایی مانند: "آخر هفته در پاریس" یا "فلیسیتی در جستجوی عشق". 
در حیاط مدرسه بزغاله‌ای بود که در چمنزارهای زرد و پژمرده به دنبال غذا می‌گشت. مدیر مدرسه تمام بودجه ی مدرسه  را بالا می‌‌كشید و این سوال را در ذهن ما به وجود می‌آورد كه ، چرا  این افراد اینگونه عمل می‌کنند در حالی که ، به خوبی می‌دانند رفتارشان از نظر هیچ کس پوشیده نیست ؟
 دوستم با وجود تدریس در مدرسه پولی نداشت ؛ دانش آموزان و معلمان از او پول قرض می‌گرفتند و پس نمی‌دادند. رده سنی دانش آموزان این مدرسه از 6 سال تا 26 سال بود. دلیل این تفاوت سنی به این علت بود که  تعدادی از دانش آموزان نتوانسته بودند در گذشته آموزش ببیند و اكنون در حال جبران گذشته بودند. بعضی دانش آموزان از راه‌های دور در گرما و سرما به مدرسه می‌آمدند. در روستاها برق نبود و  نمی‌توانستند تکالیف‌شان را در منزل انجام دهند و مطالعه با روشنایی حاصل از سوختن تنه‌ی درختان نیز آسان نبود. دختران پس از مدرسه به آشپزی و آوردن آب از برکه می‌پرداختند و صبح زود قبل از رفتن به مدرسه صبحانه را آماده می‌کردند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12:51  توسط محمود موحدان  | 

طنز یکی از گونه‌های ادبی و هنری تفکر انتقادی است. طنز سرشتی انتقادی دارد و به گفته‌ی چرنیشفسکی : طنز، آخرین مرحله‌ی تکامل نقد است. طنز، تصویر هنری ِ جمع تناقض‌ها و تضادهای درونی و بیرونی انسان و جامعه در لحظه و تاریخی واحد، با بیان و لحنی نیش‌خند آفرین است. طنز پرداز نیک می‌داند که جمع تناقض‌ها و تضادها درآن ِواحد در منطق صوری امری محال است، اما قلم‌رو طنز پرداز زنده‌گی اجتماعی است، قلم‌رویی که هر آن ِ واحد آن، جمع تناقض‌ها و تضادهای درونی و بیرونی است. به ویژه در دوره‌ی گذار از یک مرحله‌ی تاریخی به مرحله‌ای دیگر، که تناقض‌ها و تضادها چشم‌گیر‌تر و بی تناسبی‌ها آشکارترمی‌شود؛ زمینه و زمانه برای خلق طنز، بیش از پیش فراهم می‌شود. زیرا هنگامی که زمانه دگرگون و نو می‌شود، هر چیز کهنه‌ی جامانده در گذشته، مصیبت آفرین و نیش‌خند آفرین می‌شود. برای مثال در این هنگامه است که می‌بینیم یک باره در گرما گرم پیکار برای رهایی زن، آش نذری می‌پزند؛ و یا کسی که روزها غوطه‌ور در دریای‌های نور( بحارالانوار) علامه مجلسی است، گیریم که به قول هدایت: آب این دریاها از آب یک آفتابه هم زیادتر نباشد، شب هنگام سنجش خرد ناب کانت را شخم می‌زند. در نتیجه، نیش‌خند واکنش انسان هوش‌یار در برخورد با جمع تناقض‌ها و تضادهای مصیبت آفرین است. به قول سنایی: جمع کرده است از پی خنده/ چرخ مشتی از این پراکنده
 بر این اساس می‌توان گفت، طنز، درک و خلق تصویر هنرمندانه و نقادانه‌ی جهانی سراسر متناقض و متضاد، در قالبی نیش‌خند آمیزاست، بی آن که طنزپرداز، دمی کهنه‌گی و فنا را در ذات هر نوآمده، فراموش کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:43  توسط محمود موحدان  | 

  از آقای پزشکزاد تاکنون دائی جان ناپلئون، ماشالله خان در بارگاه هارون الرشید، خانواده نیک اختر، حافظ ناشنیده پند، انترناسیونالیسم بچه پرروها، مروری بر روابط چین و شوروی، مروری بر تاریخ انقلاب مشروطیت، طنز فاخر سعدی، مروری بر انقلاب کبیر فرانسه و مروری بر انقلاب اکتبر، پانزده خرداد، مصدق باز هم مصلوب و چند ترجمه برجاست که بیش تر آن ها در ایران و بعضی در آمریکا و نقاط دیگر گیتی منتشر شده است.
پزشکزاد علاوه بر طنزنوشته هایش که به زبان های غیر فارسی هم ترجمه شده، به عنوان یک دیپلمات قدیمی [سفیر سابق]، مترجم و پژوهشگر نیز شناخته می شود. وی در ابتدای سخنان خود بازگفت که در همه عمر مفتخر بدان بوده است که ایرانیان صد سال قبل با انقلاب مشروطیت خود اولین جامعه در منطقه آسیا و آفریقا بودند که محدودیت هائی برای استبداد ایجاد کردند.
آقای پزشکزاد با رد ادعاهایی که دال بر انگلیسی بودن انقلاب مشروطیت در برخی از اسناد آمده، ربط انگلیسی ها را با مشروطه خواهان موهوم دانست و با ذکر شواهدی، از جمله گفته های علنی سران جمهوری اسلامی نشان داد که روحانیون قصد دارند روایت تازه ای از مشروطیت را به عنوان کتاب های درسی و آموزشی ترویج دهند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:31  توسط محمود موحدان  | 

 ایرج پزشگزاد    ایرج پزشگزاد با دایی جان ناپلئون تصویری لطیف و ظریف برای ایرانیان به جای گذاشت
او با دائی جان ناپلئون خود را به قله داستانسرایی طنز ایران رساند. به قله ای که تاکنون هیچ کس به آن نرسیده است. سبک روان، ساده، و فاخر نویسندگی طنز او رد پای بی بدیل خود را بر آثار بسیاری از بزرگان طنز معاصر ایران از جمله کیومرث صابری که به پدر طنز معاصر ایران مشهور شده بر جای گذاشته است. من چند تا از کتاب های پزشگزادرا خوانده ام:ادب مرد به زدولت اوست، ماشاءالله خان دربارگاه هارون الرشید، آسمون ریسمون و خانواده نیک اختر. کتاب های دیگر او: حافظ ناشنیده پند، مروری در تاریخ انقلاب فرانسه، مروری در تاریخ انقلاب روسیه، پسر حاجی بابا جان، و طنز فاخر سعدی را متاسفانه در دسترس داشتم که بخوانم). اما دایی جان ناپلئون بی گمان تاجی است بر تارک ادبیات معاصر پارسی.
دایی جان ناپلئون در اصل داستان زوال بخشی از جامعه طبقاتی اشرافی ایران است که کم کم به همه ایرانی ها گسترش می یابد. نسل هایی که از مسئولیت خود به عنوان یک شهروند ایرانی به بهانه اینکه ما هیچکاره ایم و سرنوشت ما توسط از ما بهتران ترسیم می شود می گریزند. طرز فکری که رسوب پر رنگ خود را نه تنها بر پس زمینه ذهن نسل پدران ما و ما بر جای گذاشته است بلکه – سوگمندانه و ناباورانه – بی شماری از جوانان امروز هم هنوز همه شئون وامورعالم را زیر انگشت انگلیسا و جانشین آن ها در دنیای امروز آمریکایی ها می بینند و برای ارتش آزادی بخش آمریکا!!! نامه می نویسند تا به ایران بیایند ودم. کراسی را به ارمغان بیاورند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:12  توسط محمود موحدان  | 

 
نقد در لغت به معنی « جدا کردن دینار و درهم سره از ناسره و تمیز دادن خوب از بد و بهین چیزی برگزیدن » است.
در اصطلاح ادب، تشخیص محاسن و معایب سخن و نشان دادن بد و خوب اثر ادبی است.

اهمیت و فایده ی نقد ادبی
1 – نقد ادبی امکان درک نکته های بدیع و لطیف آثار را فراهم می کند در نتیجه خواننده می تواند از مطالعه ی آثار ادبی بهره و لذت ببرد.

2 – ارزش واقعی، آثار ادبی را آشکار می کند و مشخص می کند که رعایت چه قواعد و اصولی سبب شده تا اثری مورد قبول واقع شود و یا وجود چه عواملی سبب شده تا اثری مورد بی اعتنایی قرار گیرد.

3– نقد ادبی، مانع از آن می شود که گزافه گویان و مدعیان دروغین بتوانند آثار بی ارزش خود را به جویندگان و طالبان هنر عرضه کنند.

4 – نقد ادبی، وقتی مفید خواهد بود و ارزش و اهمیت دارد که دور از شایبه ی اغراض باشد.
5 – نقد ادبی، گذشته از این که سازنده و دارای اهمیت فراوان است گاهی خود،نوعی آفرینش هنری نیز محسوب می شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:35  توسط محمود موحدان  | 

  در تابستان 71 بود که با انتشار خاطره های پراکنده جامعه، متوجه اعلام حضور او شد. هنوز مدت درازی از انتشار خاطره های پراکنده نگذشته بود که همه جا سخن از داستان های آن بود. پدران قصه هايش را برای دختران می خواندند، و اعجاب خود را نشان می دادند. جوانان قصه هايش را می خواندند و به کودکی ها و شيطنت های آن دوره فراموش نشدنی باز می گشتند. مادران داستان ها را می خواندند و حس و حال بچه های خود را، اين بار با فاصله و نه از روی غيظ های لحظه ای، بهتر درک می کردند؛ جهان ايرانی از دنيای سياست به دنيای افسانه های هزار و يک شب باز می گشت.
جاذبه خاطره های پراکنده در اين بود که بی ادعا بود، زبانش ساده و همه فهم بود، سبک های معروف وارداتی را دنبال نمی کرد، ريشه در داستان گويی و داستان سرايی ايرانی داشت، بين خاطره و داستان، بين واقعيت و رويا و بين حقيقت و آرزو شناور می ماند و مانند هزار و يک شب افسانه می گفت و به کشف دوباره کودکی می پرداخت که برای هر کسی از هر دنيای ديگری جذاب تر است.
قصه ها از زبان دختری باز گفته می شد که حالا مادر بود ولی همان حرکات شيرين دختر کوچکی را که از دنيای کودکی فاصله نگرفته، داشت. کودکی که از بچگی هايش می گفت، ادای کسی و کسانی را در می آورد که در قصه های ايرانی پيشينه داشت و برخلاف "ماهی سياه کوچولو"، از ثروت و مکنت که همواره در رويای ايرانيان فقير، آدمی را به بزرگترين آرزوها می رساند، چيزی کم نداشت. دوره ماهی سياه کوچولو که آمال نسل سياست زده ايران را در خود منعکس می کرد، گذشته بود. حالا ديگر جامعه بقدر کافی، مسلسل داشت و بيشتر از ظرفيت خود بمب و نارنجک منفجر کرده بود و دريافته بود که بدون تير و تفنگ و بمب و نارنجک، زندگی لطف بيشتری دارد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط محمود موحدان  | 

 گلی ترقی داستان نويس  جست و جوی زمان و مکان از دست رفته
   گلي ترقي در سال 1318 متولد شده است.
در هفدهم مهرماه هزار و سيصد وهيجده در تهران، در خانواده ای مرفه به دنيا آمده و فرزند دوم خانواده است.
پدرش وكيل دعاوی و ناشر و نويسنده مجله ترقی بود. تا پانزده سالگی در تهران در دبيرستان انوشيروان دادگر درس خوانده، سپس به آمريكا رفته و در رشته فلسفه تا مقطع فوق ليسانس تحصيل كرده است.
پس از بازگشت به ايران تا سال 1357 در دانشكده هنرهای دراماتيك دانشگاه تهران در رشته تمثيل شناسی و شناخت اساطير تدريس می كرده است.
درسال 1358 برای اقامتی كوتاه به فرانسه رفت و با آغاز جنگ عراق و ايران همراه با فرزندانش در آنجا مقيم شد.
نخستين مجموعه داستان او "من هم چه گوارا هستم" در سال 1348 منتشر شد. رمان "خواب زمستاني" ، كتاب شعر "دريا پري، كاكل زري"، و مجموعه داستان‌هاي "جايي ديگر"، "خاطره‌هاي پراكنده" و "دو دنيا" آثار ديگر او را تشكيل مي‌دهند.
كتابها: خواب‌ زمستاني / دو دنيا‌/ من هم چه گوارا هستم / دريا پري، كاكل زري /خاطره‌هاي پراكنده

گلی ترقی می گويد از دسته نويسندگانی است که بايد اتفاق های داستانش را تجربه کرده باشد
گلی ترقی از مصاحبه بيزار است و چنانکه خواهيد ديد در پايان همين مصاحبه نيز نفسی به راحتی می کشد و می گويد خدا را شکر که پرسش ها تمام شد. او در پاريس زندگی می کند اما در زمان اين مصاحبه در سفر تابستانی خود در تهران بود. مصاحبه به صورت مکتوب انجام شده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط محمود موحدان  | 

عبید زاکانی / ایرج میرزا / علی‌اکبر دهخدا / کیومرث صابری /ابراهیم نبوی/  منوچهر احترامي/عمران صلاحي

     
* عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسی‌زبان قرن هشتم هجری قمری است. عبیدالله ملقب به نظام‌الدین از صاحبان صدور خاندان زاکان قزوین است و اشعار خوب و رسائل بی نظیری دارد.
* ایرج میرزا فرزند صدرالشعرا غلام‌حسین میرزا قاجار و از طریق پدر بزرگش ملک ایرج بن فتحعلی شاه، نتیجه فتحعلی شاه قاجار بود. در فارسی و عربی و فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز می‌دانست و خط را خوب می‌نوشت. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در نوزده‌سالگی هنگام ولیعهدی مظفر الدین میرزای قاجار لقب «ایرچ بن صدرالشعرا» یافت.
* علی‌اکبر دهخدا ، نویسنده و پژوهشگر ایرانی و گردآورندهٔ لغت‌نامه در حدود سال ۱۲۵۹ هجری خورشیدی (۱۲۹۷ قمری) در تهران متولد شد. پدرش «خانباباخان» که از ملاکان متوسط قزوین بود، پیش از ولادت وی از قزوین به تهران آمد و در این شهر اقامت گزید.تحصیلات قدیمی را نزد «شیخ غلامحسین بروجردی» آموخت. بعدها به مدرسه علوم سیاسی رفت.
* کیومرث صابری فومنی معروف به گل آقا، پایه‌گذار مؤسسه گل آقا، نویسنده، طنزنویس، و معلم ایرانی بود.
وی در صومعه‌سرای ایران در حالی که چند روز قبل از تولد پدرش را از دست داده بود، به دنیا آمد. تولد وی هم‌زمان با هجوم نیروهای اتحاد جماهیر شوروی به ایران در خلال جنگ جهانی دوم بود و پدرش به دست نیروهای کمونیستی کشته شد.
او از دانشگاه تهران فوق لیسانس ادبیات داشت و به معلمی مشغول بود. در مدرسه همکار و دوست نزدیک رجایی شد. هم‌زمان در مجله توفیق فعالیت می‌کرد و معاونت سردبیری این مجله را بر عهده داشت که با توقیف شدن توفیق فعالیت وی نیز در آن نشریه به پایان رسید.
* سید ابراهیم نبوی نویسنده و طنزنویس در ۲۲ آبان ۱۳۳۷ در آستارا متولد شده‌است.
ابراهیم نبوی دو بار، یکبار در ۱۳۷۷ به دلیل فعالیت‌های مطبوعاتی به اتهام اقدام علیه امنیت کشور به مدت یک ماه و بار دیگر در به اتهام اهانت به مسئولان حکومتی و توهین به نظام جمهوری اسلامی در سال ۱۳۷۹ زندانی شد. وی در فروردین ۱۳۸۲ از کشور خارج شد و هم اکنون در بلژیک فعالیت می‌کند.
* استاد منوچهر احترامي، طنزنويس، پژوهشگر، شاعر و ...تولد: ۱۶ تيرماه 1320 شمسي، محل تولد: تهران
ديپلم از مدرسه دارالفنون و ليسانس حقوق از دانشگاه تهران شروع به كار طنزنويسى از سال 1337 شمسي(در سن 17 سالگي) با روزنامه توفيق همكارى با مجلات توفيق، درنگ ، آهنگر، گل‌آقا و صدها برنامه رادیویی و تلویزیونی!(اين البته اغراق نيست، استاد احترامي هميشه در آن واحد بي كه اسمي از ايشان بيايد مشغول نوشتن براي برنامه‌هاي راديويي و تلويزيوني است!) اسامي مستعار: الف.اينكاره، م.پسرخاله و ...
* عمران صلاحي از 1345 تا 1350 با توفيق همكارى داشت. از سال 1352 تا 1375 كارمند راديو و تلويزيون بود. او فوق ديپلم زبان دارد. شاعرى را از نوجوانى آغاز كرده و در قالبهاى كلاسيك و نو، خالق آثار متعددى است.
در توفيق با نامهاى مستعار «بچه جواديه»، «زرشك»، «ابوطياره»، «ابوقراضه»، «زنبور»، «مداد»، «ع - مداد» و «ميخ طويله» مطلب نوشته است و در گل آقا، با نامهاى مستعار «مراد محبى»، «يكى از بزرگان اهل تميز»، «راقم اين سطور» و «آرمان صالحى» همكارى داشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:59  توسط محمود موحدان  | 

الکساندر سولژنیتسین(۱۹۱۸-۲۰۰۸ میلادی) 
آلکساندر سولژنیتسین» نویسنده مشهور روسی که به خاطر افشای سیستم زندانها و اردوگاهای نظامی در دوره استالین در رمان‌هایش، بیست سال از عمرش را در تبعید گذراند، در سن ۸۹ سالگی در مسکو درگذشت.
سخنگوی کرملین تسلیت «دیمیتری مدویدوف» رئیس جمهور روسیه را به خانواده سولژنیتسین ابلاغ کرد.
همچنین «میخایئل گورباچف» رهبر پیشین اتحاد جمهیر شوروی اظهار داشت: «سولژنیتسین در تضعیف سیستم تمرکزگرای استالین نقش کلیدی داشت و آثار او دید میلیونها نفر را تغییر داد».
آلکساندر سولژنیتسین در جنگ جهانی دوم به عنوان افسر توپخانه خدمت کرده بود و به خاطر شجاعتش، مدال افتخار دریافت کرده بود. اما در سال 1945 به خاطر نوشتن نامه‌ای در انتقاد از جوزف استالین مورد غضب قرار گرفت و هشت سال زندانی شد.
او در سال 1974 از شوروی اخراج شد و از آن جا به آلمان غربی و سوئیس رفت و در نهایت در ایالات متحده ساکن شد او در سال 1994 پس از بیست سال تبعید در غرب به روسیه برگشت.
 سولژنیتسین که نویسنده رمان‌های مشهور «شبه جزیره گولاگ« و «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ»، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 1970، بر اثر سکته قلبی درگذشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:35  توسط محمود موحدان  | 

 احمد شاملو شاعر نو آور معاصر ، فرهنگمردی چند جانبه بود. توانايی او در نثر تا همانجا بود که آفرينندگی اش در شعر، گاه حتی فراتر از آن. برگردان های فارسی او هميشه در طراز اول می نشست.
"کتاب کوچه" کاردانی های او را در قلمرو تحقيق نشان می دهد. در ميان ديگر هنرها، او به نقاشی و بيش از آن به موسيقی عشق می ورزيد. تا آنجا که شايد بتوان گفت، عشق آگاهانه او به موسيقی عامل اصلی در توانمندی های شعری اوست.
شايد اگر اين عشق و آگاهی نمی بود "شعر سپيد شاملويی" پديد نمی آمد. شاملو خود گفته است: "نمی خواهم فقط شاعر شناخته شوم. يکی از کارهايم، شعر است." گوش سپردن به موسيقی و عميق شدن در آن يکی از مهم ترين کارهای ديگر او بود.
اين شور و اشتياق به دوره نوجوانی او بر می گشت. در همسايگی خانه آنها خانواده ای ارمنی زندگی می کرد با "دو دختر رسيده که هر دو مشق پيانو می کردند که نواخته های آنها" چون نقش سنگ در ذهن آماده او ماند. و بعد ها دانست که "اتودهای شوپن" بوده است. اين تمرين ها او را "يکسره هوائی و ديوانه موسيقی" کرد.
از آن پس راهی به پشت بام پيدا کرد و ساعت ها و ساعت ها "به ريزش رگباری اين موسيقی" تسليم می شد. از همان زمان دلش می خواست آهنگساز شود ولی فقر مادی و فرهنگی خانواده اين امکان را به او نمی داد. با اين همه دو سالی از عمر خود را صرف آموختن "هارمونی و کمپوزيسيون" کرد، تا دست کم شنونده بهتری برای موسيقی باشد.
شاملو تا پايان عمر هم شعر خود را عقده سر کوفته موسيقی می دانست. "باری از حسرت و ناتوانی و ياس" بر دلش بود، "ياس از وصل موسيقی". "بعد از آن ديگر رو نيامد"..."بچه درس خوانی نشد" و "سوخت"!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 8:15  توسط محمود موحدان  | 

  
براي اين كه بتوانيم نقش ادبيات تطبيقي را در گفت و گوي تمدن ها باز نماييم، لازم است كه تعريفي دقيق از ادبيات تطبيقي داشته باشيم، تا پس از آن بتوانيم نقش ادبيات تطبيقي را در گفت و گوي تمدن ها باز نماييم. ادبيات تطبيقي عبارت است از: «بررسي تاريخ روابط ادبي _ بين المللي ملت ها.» هرگاه دو ملت در زمينه هاي ادبي، تاريخي و اجتماعي از يكديگر تاثير پذيرفته باشند مي توان به مطالعه مقايسه اي ميان آثار پديد آمده در ميان آن دو ملت پرداخت. مطالعه پيوند ادبيات ايران و عرب و بررسي جنبه هاي گوناگون آن يكي از مهم ترين شاخه هاي ادبيات تطبيقي است. بي هيچ مبالغه اي مي توان گفت تاثير متقابلي كه از ديرباز ميان ادبيات دو ملت ايران و عرب وجود داشته، ميان ادبيات ديگر ملت هاي جهان شكل نگرفته است.
فوايد ادبيات تطبيقي را در بعد ملي و جهاني مي توان اين چنين برشمرد:
1 _ غني سازي و بارورسازي ادبيات خودي
2 _ آشنايي با فرهنگ ها و ادبيات هاي ديگر ملت هاي جهان
3 _ كاهش تعصبات قومي
4 _ يافتن ضعف هاي خويش
5 _ آشنايي با انديشه و تفكر ديگر ملت هاي جهان
6 _ برقراري تعامل فكري و ادبي با ساير ملت هاي جهان
در چارچوب ادبيات تطبيقي، ادبيات بومي و ملي هر ملتي علاوه بر حفظ و ماندگاري با بهره گيري از دستاوردهاي ادبيات ديگر ملل و با استفاده از ذوق و قريحه ايشان رشد مي يابد. از اين رهگذر ميزان تفاهم ميان ملت هاي مختلف بالا رفته و ادبيات از چارچوب محدود قومي به سوي يك ادبيات جهاني بركشيده شده و به وحدت و پيوند انساني ميان ملت ها منتهي مي شود. البته مقصود از ادبيات جهاني، پيدايش نوعي ادبيات بر مبناي نظريه «گوته» شاعر آلماني نيست كه آلمان را مركز فرهنگ جهاني و انديشه انساني قرار مي داد و اميدوار بود كه همه گونه هاي ادبيات در يك ادبيات بزرگ گرد آيند و يك ادبيات انساني _ جهاني واحد به وجود آيد كه ديگر ملت ها با آثار ادبي خويش آن را تغذيه كنند و يا همچون نظريه «گيفورد» كه معتقد بود هر زباني بايد ادبيات مشترك خويش را داشته باشد مثلا اتحاد ادبيات انگليسي ميان تمام كشورهاي انگليسي زبان، يك مجموعه مشترك ادبي را به وجود آورد و همين طور ديگر زبان هاي جهان، ادبياتي واحد را به وجود آوردند، تا اين كه سرانجام اتحاد ميان ادبيات مكتوب هر زبان منجر به وحدت كلي ميان همه اين مجموعه ها شود و يك واحد ادبيات جهاني شكل گيرد. البته برخي ديگر نيز مقصود از ادبيات جهاني را گردآوري گنجينه هاي كهن ادبي و آثار نويسندگاني دانسته اند كه شهرت ايشان جهان را نورديده است كه البته هيچ كدام از اين نظريه ها مقصود ما نيست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:3  توسط محمود موحدان  | 

  ادب و ادبيات در پيشينه‌ي تاريخي ـ فرهنگي مردم ايران بيشتر داراي مضامين حكمي و تعليمي و ديني و عرفاني بوده و از زباني تمثيلي و يا نمادين بهره مي‌برده است. در بررسي تاريخ تطور ادب فارسي از نيمه‌ي اول قرن سوم هجري قمري و پيدايي اولين آثار منظوم و منثور فارسي دري تا دهه‌هاي پاياني قرن سيزدهم قمري [كه سيطره‌ي ادبيات شبه‌مدرن تدريجاً پديدار مي‌شود و ميراث و ميراث‌داران ادب كلاسيك به حاشيه رانده مي‌شود] آنچه كه «ادبيات كلاسيك فارسي» مي‌ناميم به همراه تطور تمدن كلاسيك ايران، فراز و فرودهاي متعددي را تجربه مي‌نمايد.
در لايه‌هاي مختلف و شؤون متكثر اين ادبيات و به ويژه در جهان‌نگري غزليات حافظ و نيز سعدي در «بوستان» و «گلستان» مي‌توان «سرنوشت تاريخي» مردم اين سرزمين را كه با عناصري از تعاليم قدسي اسلامي و برخي ره‌آوردهاي فرهنگ يوناني و مرده‌ريگ به جاي مانده از ايران باستان و عرب جاهلي آميخته است را مشاهده كرد. شعر حافظ و نثر سعدي را مي‌توان به عنوان نقطه اوج ادب كلاسيك فارسي مطرح كرد و آن را چون آيينه‌اي براي دريافت دروني‌ترين لايه‌هاي روح تاريخي ساكنان اين مرز و بوم دانست.
در آثار مختلف نثر و نظم ادب كلاسيك فارسي همچنين مي‌توان جلوه‌هايي از فراز و فرود تاريخي اين قوم و نيز سير بسط و تطور ادبيات كلاسيك را مشاهده كرد. زبان و ادب فارسي پس از دوره‌ي اوج خود در حافظ و سعدي و از منظر مايه‌هاي حكمي و عرفاني در عطار و مولوي تدريجاً رو به افول نهاد. آنچه كه در دوره‌ي رستاخيز كوتاه‌مدت صفويان ظاهر گرديد اگرچه از جهاتي قابل ستايش است [به ويژه از منظر توجه به منقبت ائمه شيعه (ع) در آثار نظم و نثر و پيدايي ميراث مكتوب عظيمي از ادبيات فقهي و كلامي شيعه و ظهور شاعراني چون «محتشم» و رواج مراثي ديني براي امامان (ع)] اما به دليل ميل كردن به نحوي ظاهرگرايي در قالب‌ها و چيزي كه شايد بتوان آن را نوعي فرماليسم ادبي خاص اين دوره ناميد [با فرماليسم ادبي قرن بيستم ادبيات غرب ماهيتاً متفاوت است] هيچ گاه در حد و اندازه‌ي آثار شكوفاي ادب كلاسيك ما فعليت نيافت.
البته آنچه درباره‌ي حافظ و سعدي به عنوان زبان معيار براي شعر و نثر فارسي مي‌گوييم به معناي تأييد تام و تمام روح جهان‌بيني حافظ و يا سعدي نيست. زيرا براي ما كه از منظر «واقع‌گرايي آرمان خواه‌ اسلامي و شيعي» به ادبيات نگاه مي‌كنيم، فقط و فقط آثاري را كه بازتابنده‌ي تام و تمام روح و باطن تعاليم معصومين (عليهم‌السلام) و اساليب ادبي قرآني باشد مي‌تواند به طور كامل مورد تأييد قرار گيرد به عنوان مثال شايد از پاره‌اي جهات و به ويژه از منظر تعاليم اسلام فقاهتي بتوانيم در برخي معاني مطروحه در ادب فارسي و آثار بزرگان آن [مثلاً مفهوم «رند» و يا پاره‌اي سهل‌انگاري‌ها در خصوص «شريعت» و برخي شطيحات مرسوم يا …] انتقاداتي را وارد نمائيم. اما به هر حال در اين مهم ترديدي نيست كه سخن حافظ و مولانا و يا «مصيبت‌نامه»ي عطار و «حكمت عملي» سعدي در «بوستان» و «گلستان» … غير از بار محتوايي معنوي و گرانسنگ‌شان از منظر تبيين و سرشت تاريخي و روح غالب جهان‌نگري قومي مردم ما نيز آموزنده و قابل تأمل مي‌باشند.
واقعيت اين است كه ادب كلاسيك فارسي در امتداد بسط تاريخي خود پس از روزگار صفويه [حتي در دوره‌ي صفويه] گونه‌اي افول و افت را تجربه نمود و شاعران و نويسندگان «عصر بازگشت» از «عبدالرزاق دنبلي» و «صباي كاشاني» گرفته تا «قاآني» و «سروش اصفهاني» و حتي «ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهاني» اگرچه كوشيدند تا دوره‌ي شكوفايي ادب كلاسيك را احياء نمايند اما هرگز به اين مهم موفق نگرديدند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:52  توسط محمود موحدان  | 

  نگاهي به نظرات وديدگاه تني چند از انديشمندان مغرب زمين كه با ديده انصاف و بدور از تعصب به قرآن نگريسته و در آن تفكر و تدبّر نموده اند و زانوى عجز در برابر پيشگاه با عظمت قرآن بر زمين زده اند .باشد كه درسى براى مسلمانان بي توجه به قرآن باشد

1 ـ «فيليپ.ك.حِتّى» دانشمند معاصر و استاد دانشگاه پرينستون آمريكا كه در باره تاريخ عرب تحقيقات ارزندهاى كرده و چندين كتاب در اين زمينه نوشته است، در يكى از كتب خود به نام «تاريخ عرب» مىنويسد:قرآن از تمام معجزات بزرگتر است و اگر سراسر اهل عالم جمع بشوند بىترديد از آوردن مثل آن عاجز خواهند بود.
2 ـ «دكتر گرينيه» فرانسوى:من آيات قرآن را كه به علوم پزشكى و بهداشتى و طبيعى ارتباط داشت دنبال كردم و از كودكى آنها را فراگرفتم و كاملاً به آن آگاه بودم.بنابراين دريافتم كه اين آيات از هر نظر با معارف و علوم جهانى منطبق است...هر كس دست اندركار هنر يا علم باشد و آيات قرآن را با هنر و علمى كه آموخته است مقايسه كند به همان صورت كه من مقايسه كردم بدون ترديد به اسلام خواهد گرويد، البته اگر صاحب عقلى سليم و بى غرض باشد.
3 ـ «ناپلئون بناپارت» گويد:قرآن به تنهايى عهدهدار سعادت بشر است.
4 ـ «ارنست رنان» فرانسوى:در كتابخانه شخصى من هزاران جلد كتاب سياسى، اجتماعى، ادبى و غيره وجود دارد كه همه آنها را بيشتر از يك بار مطالعه نكردهام و چه بسا كتابهايى كه فقط زينت كتابخانه من مىباشند ولى يك جلد كتاب است كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مىشوم و مىخواهم درهايى از معانى و كمال بر روى من باز شود آن را مطالعه مىكنم و از مطالعه زياد آن خسته و ملول نمىشوم.
اين كتاب، قرآن كتاب آسمانى مسلمين است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:17  توسط محمود موحدان  | 
 مجموعه داستان «بادبادک» برگزيده يي از تاثيرگذارترين داستان هاي سامرست موام است که نشر فرزان روز آن را با ترجمه شهرزاد بيات موحد منتشر کرده. اين مجموعه 10 داستان دارد که زمان اغلب آنها به فاصله بين دو جنگ جهاني برمي گردد و اشاره موام به قبل از جنگ مربوط به سال هاي قبل از 1918 تا 1924 است. توجه سامرست موام بيشتر معطوف به انسان هاست که اکثر آنها افراد معمولي و محترمي نيستند که زندگي معمول يکنواختي داشته باشند بلکه ويژگي هاي خاص اخلاقي يا شخصيتي دارند. تسلط بر عناصر داستاني و انسجام ويژگي مشترک تمام داستان هاي موام است که همين ها خواندن آنها را جذاب مي کند. يکي از بهترين داستان هاي اين مجموعه «بادبادک» است که از وابستگي بيمارگونه جواني به پرواز بادبادک سخن مي گويد که از روي اين داستان فيلمي بسيار موفق و تاثيرگذار نيز ساخته شد. از ميان داستان هاي اين مجموعه، خواندن «وطن فروش» و «بادبادک» پيشنهاد مي شود. داستان «وطن فروش» توصيفي دقيق و تکان دهنده از به دام افتادن يک جاسوس آلماني است که علاقه اصلي نويسنده در آن معطوف به انگيزه هاي جاسوس و همچنين رابطه او با همسرش شده. موام داستان را بدون قهرمان سازي و با روندي کند اما با هيجان تعريف مي کند که خواننده را تا پايان با خود مي کشاند.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:59  توسط محمود موحدان  | 

   «خرده جنايت هاي زناشوهري داستان زوجي است در پي حقيقت. دراين نمايشنامه اريك امانوئل شميت با طنزي سياه تحليلي ظريف از دلدادگي و زندگي زناشويي ارائه مي دهد. »
ژيل براثر حادثه اي مرموز دچار فراموشي مي شود. همسرش نيز او را به خانه مي آورد اما ژيل حافظه اش را از دست داده است و سعي مي كند از صحبت ها و تعريف هاي همسرش گذشته را بازسازي كند و هويت خود را بازيابد.
اما آيا ليزا به او دروغ نمي گويد تا تصويرديگري از زندگي زناشويي شان ارائه دهد؟ اصلاً اين زن كيست؟ آيا حقيقت دارد كه همسر اوست؟
ژيل: يك روز صبح از خواب بيدار شدم، ديدم توي بيمارستانم. دهنم شل شده بود، مثل اين‌كه از دندونسازي اومده بودم، گونه‌هام زق زق مي‌كرد، يه دستمال دور سرم بود. «اين‌جا چكار مي‌كنم؟ تصادف كردم؟ هرچي باشه اقلا زنده‌ام» تنم رو لمس كردم؛ مثل اين بود كه پسم دادن. براي شما تعريف كردم كه ...
ليزا: (حرف ژيل را اصلاح مي‌كند) شما نه، تو!
ژيل: براي تو جريان پرستار رو تعريف كردم؟
ليزا: جريان پرستار؟
ژيل: يه پرستار در رو باز مي‌كنه. «آقاي سوبيري، خوشحالم كه مي‌بينم چشماتون بازه». بر مي‌گردم ببينم با كي داره حرف مي‌زنه، ديدم تو اتاق تنهام. «حالتون چطوره آقاي سوبيري؟» به نظر مي‌آد از خودش مطمئنه. وقتي مي‌ره بيرون، روي تختم مي‌خزم تا كاغذ درجه حرارتم رو بكنم. روش اين اسم نوشته: ژيل سوبيري. «چرا با اين اسم صدام مي‌كنن؟ كي اين اشتباه رو كرده؟» سوبيري برام هيچ مفهومي نداره. اما، به زحمت مي‌تونم هويت ديگه‌اي براي خودم پيدا كنم. متوجه مي‌شم كه نمي‌دونم كي‌ام.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:36  توسط محمود موحدان  | 
 اریك امانوئل اشمیت                                                 

  «تئاتر مارینی» خیابان شانزه‌لیزه پاریس، جایی‌است كه ساعت 12 ظهر پنج‌شنبه هفدهم ژانویه‌ با «اریك امانوئل اشمیت» قرار مصاحبه گذاشته‌ام. چند روزی‌است كه اشمیت هر روز می‌آید به تئاتر مارینی و به همراه گروهش تمرین می‌كند تا روزهای آخر ژانویه نمایشنامه جدیدش، «تكنوتیك احساسات» [با اغماض: دگرگونی احساسات] را به روی صحنه ببرد. كمی با تاخیر، با كت و شلوار سرمه‌ای رنگی وارد می‌شود و با شادابی خاصی كه اصلا انتظارش را نداشتم، تا یكی از سالن‌های شیك ساختمان همراهی‌ام می‌كند. یك ساعتی گفت‌وگو می‌كنیم و بعد دو تا كتاب اخیرش را به من هدیه می‌دهد و من هم شش، هفت تا از ترجمه‌های فارسی كتاب‌هایش را به او می‌دهم و می‌رویم پشت صحنه تئاترش. كارم كه تمام می‌شود، از ساختمان تئاتر مارینی می‌آیم بیرون و در پیاده‌روهای خیابان شانزه‌لیزه آنقدر قدم می‌زنم و وقت می‌گذرانم تا عصر بشود و بروم مون‌پارناس به دیدن سروش حبیبی كه «گل‌های معرفت» اریك امانوئل اشمیت ترجمه اوست. كمتر نویسنده و مترجمی بوده كه كارهایش را دوست‌ بدارم و از دیدنش هم لذت برده باشم اما سروش حبیبی یكی از همین استثناهای فوق‌العاده ادبیات است. آدم بی‌نهایت متواضع و مهربانی كه دیگر در ایران كس‌وكاری ندارد و وقتی گله می‌كنم كه خیلی وقت است ایران نیامده‌، می‌گوید: «از وقتی مادرم فوت كرده، در ایران جایی ندارم و خیلی غریب است كه آدم در كشوری كه به‌دنیا آمده برود هتل»، هر چند كه دوستان زیادی دارد كه همیشه او را شرمنده می‌كنند و اصرار می‌كنند كه برود منزل آنها. حبیبی در یكی از رستوران‌های قدیمی مون‌پارناس به شام دعوتم می‌كند. به حبیبی می‌گویم كه آدم عجیبی است و چطور با ترجمه این ‌همه آثار كلاسیك و بزرگ به ترجمه كتاب متفاوت «گل‌های معرفت» اشمیت رضایت داده كه می‌گوید: «من كه فیلسوف نیستم یا مثلا خط و مشی خاصی را دنبال نمی‌كنم. اگر از كتابی خوش‌ام بیاید، ترجمه‌اش می‌كنم و خب، از این كتاب اشمیت هم بسیار خوشم آمد.» این‌طور می‌شود كه یك روز به یادماندنی سفرم در پاریس با صحبت و بحث درباره اریك امانوئل اشمیت به پایان می‌رسد و یاد این عبارت «ارنست همینگوی» در كتاب «پاریس، جشن بیكران» با ترجمه مرحوم «فرهاد غبرائی» می‌افتم كه می‌گوید: «پاریس را هرگز پایانی نیست و خاطره هر كسی كه در آن زیسته باشد با خاطره دیگری فرق دارد. ما همیشه آنجا باز می‌گشتیم، بی‌توجه به اینكه كه بودیم یا پاریس چگونه تغییر كرده بود یا با چه دشواری‌ها و راحتی‌ها می‌شد به آن رسید. پاریس همیشه ارزشش را داشت و در ازای هر چه برایش می‌بردی چیزی می‌گرفتی. به هر حال این بود پاریس در آن روزهایی كه ما بسیار تهیدست و بسیار خوشبخت بودیم.» آقای اشمیت، مثل اینكه شروع گفت‌وگو درست شبیه ماجرای كتاب «نوای اسرارآمیز» شده. این‌طور نیست؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:6  توسط محمود موحدان  | 



«یادداشت های شخصی یک سرباز» مجموعه ای از ده داستان کوتاه از ی دی سالینجر است که با ترمه علی شیعه علی + در 144 صفحه و به قمیت 2 هزار تومان ناقابل از سوی نشر سبزان روانه پیشخوان کتابفروشی ها شده است و در مدت زمان کوتاهی به چاپ دوم هم رسیده است.
"خاطرات شخصی یک سرباز" مجموعه ده داستان اول جروم دیوید سالینجر است که در فاصله سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در نشریات آمریکا چاپ شده‌اند.
عناوین داستان‌های کوتاه این مجموعه از این قرار است : گروه جوان، برو ادی را ببین، می‌خواهم قلق‌اش بیاید دست‌ام، قلب یک داستان تکه‌پاره، ورود طولانی لویس تاجت به جامعه، یادداشت‌های شخصی یک سرباز، برادران واریونی، گروهبان آتشی، آخرین روز از آخرین مرخصی، و یک بار در هفته تو را نمی‌کشد.
سالینجر از سال 1965 هیچ کتابی منتشر نکرده و از سال 1980 نیز تن به هیچ مصاحبه ای نداده است. آخرین اثر سالینجر یک داستان بلند با نام «شانزدهم هَپ وُرث، 1924» بود که در سال 1965 در نیویورکر منتشر شد.
"علی شیعه علی" در مقدمه کتاب تازه متشر شده از سالینجر در ایران متنی به این شرح در معرفی کتاب نوشته است: «جي. دي. سالينجر» سي و يك داستان كوتاه نوشته كه همه آنها در فصلنامه ها و مجله هاي گوناگون چاپ شده اند. اما او ازاين ميان 9 داستان را برگزيد و دريك كتاب با عنوان «نه داستان» منتشر كرد.



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:13  توسط محمود موحدان  | 
    

ارنست همينگوي در اتاق خواب خانه‌اش در حومه شهر هاوانا در سان‌فرانسيسكو دي پائولا مي‌نويسد. او براي نوشتن، اتاق كار مخصوصي دارد كه در برج زاويه داري كه در گوشه جنوب غربي خانه واقع شده؛ اما ترجيح مي‌دهد در اتاق خوابش كار كند و تنها زماني به اتاق برج مي‌رود كه «شخصيت‌هايش» او را به آن‌جا بكشانند. اتاق خواب در طبقه همكف واقع است و به سالن اصلي خانه راه دارد. در بين اين دو قسمت هميشه نيمه باز است.
اتاق خواب بزرگ است و نورگير، و پنجره‌هاي رو به شرق و جنوب، نور روز را دست و دلبازانه وارد اتاق مي‌كنند تا بر ديوارهاي سفيد و كفپوش هاي زرد كف اتاق بتابد. اتاق با يك قفسه كتابخانه كه در وسط آن قرار گرفته به دو شاه‌نشين تقسيم مي‌شود. يك تختخواب دو نفره بزرگ و كم ارتفاع در يك بخش قرار دارد كه براي خوابيدن فردي درشت‌اندام كاملا مناسب است و دمپايي‌هاي راحتي كه به دقت در پاي تخت قرار گرفته نيز حكايت از همين اندام درشت دارد. دو عسلي كوچك دو طرف تخت با كپه‌هاي كتاب پوشيده شده است.
در بخش ديگر اتاق، يك ميز تحرير غول‌پيكر ديده مي‌شود كه يك صندلي در پشت آن قرار گرفته و تمام سطح آن پوشيده از دسته‌هاي منظم كاغذها و يادگاري‌هاست. پشت آن، در آخر اتاق گنجه‌اي تعبيه شده كه يك قطعه پوست پلنگ بالاي آن آويخته است. ديوارهاي ديگر با كتابخانه‌هايي با قفسه‌هاي سفيد پوشيده شده كه از هر يك از اين قفسه‌ها كتاب ها روي كف اتاق ريخته‌اند. علاوه بر اين، آن‌ها با انبوهي از روزنامه‌هاي كهنه، مجله‌هاي گاوبازي و انبوه نامه‌هايي كه با كش به هم بسته شده‌، پر شده‌اند.

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:5  توسط محمود موحدان  | 


ارنست همینگوی در 21 جولای 1899 در Oak Park ایلینویز چشم به جهان گشود. پدرش کلارنس یک پزشک و مادرش گریس معلم پیانو و آواز بود.ارنست تابستان ها را به همراه خانواده اش در شمال میشیگان به سر می برد و در همان جا بود که او متوجه علاقه شدید خود به ماهیگیری شد.
او پس از اتمام دوره دبیرستان، در سال 1917 برای مدتی در کانزاس سیتی به عنوان گزارشگر روزنامه استار(Star) مشغول به کار شد.در جنگ جهانی اول او داوطلب خدمت به ارتش شد اما ضعف بینایی او را از این کار باز داشت در عوض به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. در 8 جولای 1918 مجروح و برای ماه ها در بیمارستان بستری شد.
در بازگشتش به ایالت متحده مردم شهر و محله اش درOak Park از او مثل یک قهرمان استقبال کردند. ارنست کار خبرنگاری را از سر گرفت و در سال 1921با هدلی ریچاردسن اهل سن لوییز آشنا و عاشق او شد.
آنها با هم ازدواج کردند و بنا بر توصیه شروود اندرسن برای شروع زندگی، پاریس را انتخاب کردند.در آنجا ارنست برایToronto Star مشغول به کار شد. آن ها همچنان برای گذران زندگی از سهم ارث پدری هدلی استفاده می کردند و ارنست به کار داستان نویسی نیز می پرداخت.طی همین دوران یعنی بین سال های 1921 تا 1926 بود که او در مقام یک نویسنده به شهرت رسید.

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:54  توسط محمود موحدان  | 


رمان "بادبادك‏ها" از عشق عميق دوران جوانى انسان‏هايى معمولى نسبت به يك‌ديگر و هم‌چنين از مقاومت فرانسويان در مقابل آلمان‏ها در جنگ جهانى دوم حكايت مى‏كند. اين رمان از ديدگاه اول شخص و در چهل و هفت فصل روايت مى‏شود. زبان اثر و شكل كلى روايت، مثل بقيه آثار رومن گارى، صريح و ساده است و در بنيان به‏مفهوم متن نظر دارد؛ مفهومى كه در رابطه با انسان‏هاى هراسيده، اما فاقد پيچيدگى‌‏هاى شخصيت‏هاى وُلف و فاكنر، ماديت پيدا مى‏كند.
"لودويك فلورى" در كودكى خانواده‏اش را از دست مى‏دهد. عمويش "آمبرواز" سرپرستى او را به‏عهده مى‏گيرد. آمبرواز پس از بازگشت از جنگ فردى صلح‏طلب مى‏شود. چون در جبهه موفق به كسب مدال نظامى و صليب جنگى شده است، اجازه پيدا مى‏كند كه شغل موردعلاقه‏اش را انتخاب كند. او با توجه به تمايلات صلح‏جويانه‏اش شغل پستچى را انتخاب مى‏كند. نويسنده با چنين انتخابى از جانب آمبرواز، انسانى را به ما نشان مى‏دهد كه به ساده‏زيستى و قناعت گرايش دارد و در اوقات فراغت بادبادك مى‏سازد؛ چيزى كه بى‏شك براى ما نماد پرواز و شايد بلندپروازى باشد. بعضى از بادبادك‏ها شامل تصاوير شخصيت‏هاى مهم و تاريخى فرانسه‏اند و بعضى ديگر تصاويرى كه بچه‏ها با آنها خوشحال مى‏شوند. گرايش ديگر اين شخصيت را همين‏جا مى‏بينيم: به‏جاى پرداختن به هنرپيشه‏ها و ورزشكارها، به مشاهيرِ استخوان پوسيده و كودكان زنده مى‏انديشد. بازديدكنندگان كارهاى او معمولاً از طبقات بالاى اجتماع هستند كه بعضى‏شان با حالتى تحقيرآميز به او نگاه مى‏كنند و برخورد خوبى با او ندارند. لودويك از اين برخوردها و نگاه ناراحت مى‏شود، اما وقتى مسأله را با آمبرواز در ميان مى‏گذارد، آمبرواز به او مى‏گويد: "آدم وقتى كارى را دوست دارد، اصلاً نبايد به آن‏چه كه ديگران مى‏گويند يا كارى كه ديگران مى‏كنند، اهميت بدهد."


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط محمود موحدان  | 


دبیرستان نظام لئونسیو پرادو واقع در لیما، براستی به مثابه نمادی از کشور پرو است. علی الخصوص دانش آموزان واحد ستوان گامبوا که ترکیبی از نژادهای مردم پرو می‌باشند سرخ پوست‌های دهاتی، کاکا سیاه به طبع سیاهپوست‌، دو رگه‌های پست که گاهی ژاپنی تبارند و سفید سار‌های سفید پوست و خوشبخت.
شخصیت‌ها در این رمان به خوبی پرداخت شده‌اند و نا‌خودآگاه می‌توان آن‌ها را به تیپ‌های مختلف جامعه هم تشبیه کرد. وزیر، سرهنگ، سرگرد، سروان که چون حلقه زنجیر، به هم مرتبطند و بار فساد ارتش را که در اکثر آثار یوسا وجود دارد به دوش می‌کشند و نمادی از فساد نظامیان کشور پرو هستند ـ دو بار تقلب و فشار نظامیان پرو در انتخابات ریاست جمهوری به نفع فوجی موری و بر علیه بارگاس یوسا، که سال گذشته بر اثر آشکار شدن فساد مالی فوجی موری و قیام مردم به ژاپن گریخت دلیلی بر این مدعاست ـ که بر قلب نویسنده سنگینی می‌کند، ستوان گامبوا یک نظامی وفادار، مقرراتی و سالم است که ناچار در تعارض با نظام فاسد و برای سر پوش گذاشتن بر سیاهی‌ها، به کوهستان بد آب و هوا تبعید می‌شود. آرانا ( برده ) نمادی از قشری است که در هر جامعه تو سری می‌خورند، بی آزارند و فقط آرزو دارند شبیه یک انسان با آن‌ها رفتار شود اما سر انجام فنا می‌شوند. جاگوار نماد مسلم انقلابیون آمریکای لاتین است، حلقه تشکیل می‌دهد، دسته را حفظ می‌کند، می‌خواهد بچه‌های دسته را مرد کند، منجی تمام گروه است و از هیچ کاری ابایی ندارد حتی از قتل و از همه مهم‌تر هیچ‌گاه خیانت نمی‌کند. آلبرتو (شاعر ) سفید سار است و از خانواده‌ای اشرافی، که به همه به نوعی خیانت می‌کند و هنگامی که برای عدالت بر می‌خیزد، به خاطر کثافت کاری‌های خودش پا به عقب می‌گذارد و خبرچینی و خیانت می‌کند و سر انجام عاقبت به خیر شده با زنی زیبا به آمریکا می‌رود. حضور سگی به نام مردنی در این آموزشگاه جالب است و نمادی از کل سیستم این جامعه است، در حالی که اوصافش را شخصیت فرعی بوا تعریف می‌کند خود به تنهایی یک شخصیت کامل است زیرا در آن آموزشگاه افسران دانش آموزان را به چشم سگ نگاه می‌کنند و سال بالایی‌ها پایین‌تری‌ها را سگ می‌دانند که باید توجیح شوند و این سگ مثل همه گرسنگی می‌کشد، تنش شپش می‌گیرد، کتک می‌خورد، محتاج محبت است و در مانور نظامی شرکت می‌کند و زخمی می‌شود شبیه کلیت جامعه پرو که با فقر دست و پنجه نرم می‌کنند و سر انجام در مدرسه می‌ماند و یوسا او را رها می‌کند شاید نتوانسته از پس این شخصیت بر بیاید و یا بهتربگویم همان جا می‌ماند تا سال‌های سگی هم‌چنان ادامه داشته‌باشد، شخصیت دختری به نام ِتِرسا در این رمان جالب است که به نوعی با زندگی هر سه شخصیت داستان پیوند خورده‌است و هوس و یا امیدی است که با یاد او زندگی می‌کنند و در مورد جاگوار یوسا با تردستی با راوی مبهم این کار را انجام می‌دهد و سر انجام که از آلبرتو خیانت می‌بیند با جاگوار ازدواج می‌کند و ضرب المثل، کبوتر با کبوتر، باز با باز را به ذهن متبادر می‌سازد، و‌ نویسنده از داده‌های پنهان در رمان سود می‌برد و هنگامی که تمام راوی‌های داستان به نوعی جاگوار را شخصیتی مازو خیستی و خطرناک معرفی می‌کنند او با داده‌های پنهانش، تبرئه‌اش می‌کند. شخصیت‌های فرعی بوا که داستان مردنی را تعریف می کند، مارسلا که مخاطب آلبرتو شاعر است و اسکینی ایگوراس که مخاطب جاگوار است و گاهی اوقات فرصت ابراز وجود پیدا می‌کنند و سبب چرخش‌های راوی بخصوص در بخش پایانی فصل دوم می‌شوند،

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 13:51  توسط محمود موحدان  | 



ادبيات هند در سال‌هاي اخير شاهد ظهور نويسندگاني بوده است كه آثار خود را وقف ترسيم وضعيت زندگي مهاجران هندي در غرب كرده‌اند. اين نويسندگان كه غالبا خود نيز از مهاجران نسل دوم يا سوم هندي هستند، تلاش مي‌كنند فرهنگ اصيل شبه قاره را از وراي مواجهه آن با فرهنگ غرب به تصوير بكشند. يكي از اين نويسندگان جومپا لاهيري است. خوانندگان ايراني با آثار مشهور وي، بويژه مجموعه داستان «مترجم دردها» و رمان «همنام» آشنا هستند.
اعطاي جايزه داستان كوتاه فرانك اوكانر به جومپا لاهيري در حالي اين خانم جوان هندي را به كانون توجه محافل ادبي جهان تبديل كرده است كه دريافت جايزه پوليتزر سال 2000 نيز وي را به يك چهره خبرساز ادبي در آمريكا مبدل ساخته بود.
دوران كودكي اين نويسنده سرشناس هندي، سرشار از رنجش و نارضايتي بود؛ چراكه پرسش‌هاي كنجكاوانه همسالان آمريكايي‌اش درباره نام غيرعادي او، اصل و نسب و حتي رنگ پوستش وي را بشدت آزار مي‌داد.
لاهيري كه از اين توجه آزاردهنده احساس انزجار مي‌كرد، همواره با بيان جملاتي نظير «من نيز آمريكايي هستم، در لندن متولد شده و در اصل هندي‌ام و از 3 سالگي در آمريكا زندگي مي‌كنم.» تلاش مي‌كرد خود را جزيي از جمع همسالان آمريكايي‌اش احساس كند.
وي در سفري كه براي ديدار از اقوام خود به كلكته هند داشت، به يكباره به دنيايي سرشار از هياهو و احساسات قدم گذاشت. در خانواده مادر بزرگ لاهيري در كلكته همواره دليلي براي جشن گرفتن يا برگزاري مراسم بزرگداشت به شيوه‌اي كاملا سنتي وجود داشت.
لاهيري برخلاف روزهاي نخست اقامتش در كلكته، بتدريج تحت تاثير شيوه زندگي مردمان اين سرزمين قرار گرفت.
تنها عاملي كه وي را بشدت مي‌آزرد، اين بود كه او خود را در وطنش نوعي وصله ناجور احساس مي‌كرد. پس از بازگشت به آمريكا تا مدت‌ها كلكته و زندگي پرهياهوي آنجا را در خواب مي‌ديد. سرانجام تصميم گرفت تجربيات خود را از زندگي در دو دنياي متفاوت هند و آمريكا به صورت خاطره روي كاغذ بياورد. پدر و مادرش نيز او را به انجام اين كار تشويق مي‌كردند و در عين حال اصرار داشتند تحصيلات رسمي نيز داشته باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:19  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا