|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
انتشارات «فورت ایستیت» (Fourth Estate) ، که اصطلاحاً به معنای قوه یا رکن چهارم دمکراسی یعنی مطبوعات است، اخیراً کتاب «آلفرد وامیلی» را در 274 صفحه به بهای 16.99 پاوند از دوریس لسینگ (Doris Lessing) منتشر کرده است.
خانم دوریس لسینگ که نویسندهای چیره دست است، به رغم انتشار چندین رُمان عمیق، تا سال 2007 که برنده جایزه ادبی نوبل شد، شهرت چندانی نداشت. ما این جایزه، شهرت و (از طریق حق التألیف) ثروت به سراغ او آمد؛ اما به بیان خود او که در مصاحبهای مطبوعاتی بلافاصله پس از انتشار خبر برنده شدنش اظهار داشت: خب، خوشحالم، ولی چرا در سالمندی؟
دوریس از پدر و مادری انگلیسی که بعد از جنگ جهانی اول به ایران کوچیدند، درسال 1919 درکرمانشاه به دنیا آمد. به این ترتیب، بهنگام برنده شدن جایزه ادبی نوبل 88 سال داشت و اکنون در آستانه 90 سالگی است.
پدر و مادرش، که از زندگی در انگلستان دل کنده بودند، بعد از ایران به رودزیای جنوبی آن روز، که از زمان استقلال(1980) به بعد زیمبابوه خوانده می شود، رفتند و در آنجا اقامت گزیدند.
هنردوریس، درمرحلة اول، به تصویر کشیدن تفاوت وضع طبقات اجتماعی و نژادهای سیاه و سفید و بخصوص محرومیت زنان در جوامع امروزی است. کمیته نوبل هم به خاطر«روایت حماسی تجربه زن» جایزه ادبی خود را به وی اعطاء کرد:« داستان نویسی که با شکاکیت، شور آتشین، و قدرتی ژرف بین در تمدنی تقسیم شده به دقت کنکاش کرده است.»
کتاب مورد بحث، یعنی «آلفرد وامیلی»، در وهله نخست به نظر می رسد که نوعی خاطره نگاری یا داستان نویسی باشد؛ مثلاً نظیر«آرتور و جورج» اثر جولیان بارنس و «اتل و ارنست» اثر ریموند بریگز در ادبیات متأخر انگلیسی، یا تا حدودی « خسرو و شیرین» یا «شیرین و فرهاد» در ادبیات کلاسیک فارسی.
امـا «آلـفرد وامـیلی» از این جـهت که، در آن واحد، هم داستان (fiction) و هم غیر داستان (non – fiction) است، غیر متعارف مینماید: به این معنا که ماجرایی واحد به هر دو صورت فوق بازگو می شود.
دوریس لسینگ، پس از حدود 90 سال، هنوز می کوشد پدر و مادر خود را درک کند: آنها چه می خواستند، چرا در رسیدن به خواسته خود موفق نشدند، و شادمانه ترین لحظات آنها چه وقت و در کجا بود.
نویسنده در « آلفرد وامیلی» توسن خیال را به پرواز در میآورد که هر آینه اگر جنگ جهانی اول دخالت نکرده بود، زندگی پدر و مادرش چگونه میشد، و درنیمه دوم کتاب به شرح زندگی واقعی آنها می پردازد؛ تجربه ای جسورانه در نویسندگی.
امیلی، مادر دوریس، در یک خانواده مرفه کارگری در ایست اند (East End) از محلات لندن پرورش یافت. مادرش رادر خردسالی از دست داد، در مدرسه شاگرد بسیار خوبی بود، و اگر با پدرش مخالفت نکرده و به پرستاری مشغول نشده بود، بسا که به دانشگاه می رفت.
رمان «آلفرد و امیلی»، با عنوان اصلی «Alfred and Emily»، در سال جاری میلادی به چاپ رسیده است. لسینگ اعلام کرده این کتاب در حکم خداحافظی او با دنیای نوشتن است. وی در این رمان ماجرایی از زندگی پدر و مادر خود (آلفرد و امیلی) را شرح میدهد.
پدر لسینگ افسر ارتش بریتانیا بوده و در زمان تولد این نویسنده در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ میلادی در کرمانشاه خدمت میکرده است.
وی به خاطر مجموعه آثارش که شامل ۵۰ اثر میشود، جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد تا مسنترین برنده جایزه نوبل ادبیات در طول تاریخ باشد.
او پيشتر جوایزی مانند «جایزه پرنس استرالیا»، جایزه ادبی بریتانیایی «دیوید کوهن» و جایزه یادبود «جیمز تیت بلک» را از آن خود کرده است.
وی همچنین از قبول لقب تشريفاتی «بانو» (Dame) امتناع کرده، اما لقب تشریفاتی پایینتری را از ملکه بریتانیا پذیرفته است.
«آلفرد و اميلي» آخرين رمان «درويس لسينگ» برنده جايزه نوبل ادبي براي اخذ مجوز به وزارت ارشاد فرستاده شد.
به گزارش مرکز خبري اميد، «آلفرد و اميلي» را انتشارات پوينده قرار است منتشر كند.
ناشر پيش از اين گفته بود مترجم اين اثر ناهيد كبيري است. اما روز گذشته اعلام كرد ناهيد كبيري از ترجمه اين رمان انصراف داده و آلبرت كوچوئي آن را به فارسي برگردانده است.
اين كتاب كه به گفته بسياري از منتقدان ادبي جهان آخرين كتاب لسينگ به حساب خواهد آمد چند ماه پيش براي اولين بار در انگلستان منتشر شده بود.
در دوران جنگ حالتی وجود دارد که میتوان اسماش را تپش و اضطراب جنگ گذاشت. در این دوران بحرانی بسیاری با علاقه ازدواج میکنند. عجیب به نظر میآید، اما شاید خواست و واکنشی طبیعی باشد. زنان همیشه در موقع ازدواج تصور میکنند که بهترین انتخاب را انجام دادهاند و همسر خوبی برگزیدهاند. من هم ازدواج کردم چون در آن زمان بسیاری ازدواج میکردند. به همین سادگی.
برایتان حیرتآور نبود که در پیوند زناشویی شما عشق ظاهراً نقشی نداشت؟
البته هر کس ازدواج میکند، مدعی است که عاشق است.
منظورتان عشق پُرشور و رمانتیک است؟
من وقتی برای اولین بار ازدواج کردم نوزده سال بیش نداشتم. به این خاطر جوانتر از آن بودم که واقعاً عاشق مردی باشم. در اول چنین به نظر میآمد مردی را گزیدهام که حتی مناسب من است و ما با هم میسازیم؛ عیب کار تنها در آن بود که من عاشق او نبودم. ساده است که آدم بگوید من عاشقم! اما اغلب ازدواجها علل دیگری دارند.
چرا دو بار با مردانی ازدواج کردید که عاشقشان نبودید؟
همان گونه که پیشتر گفتم، من بسیار جوان بودم. ولی بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه به لحاظ فکری بر «فرانک» همسر اولم، پیشی گرفتم. من پس از ازدواج خیلی زود دگرگون شدم؛ همسرم اما به عکس، همان طور که بود، ماند.
فرانک وزیر مشاور در امور کشاورزی اهالی بومی بود. او فردی بااستعداد و کاربُر بود؛ اما ما با هم سازگار نبودیم. هر چه دوران زناشویی ما بیشتر به درازا میکشید، اختلافاتمان هم بیشتر میشد و مدام اعصاب همدیگر را خُرد میکردیم. با این همه ما ناخواسته جذب هم شده بودیم. هر دو میدانستیم که با هم نمیسازیم؛ اما خیلی سعی در مراعات حال همدیگر داشتیم.
واقعه در داستانهای اویتس اصولاً پیشپاافتاده و در پیوند با زندگی روزانهی قشر متوسط الحال جامعهی آمریکاست. اویتس با استادی از این وقایع پیشپاافتاده داستانی مهیج و خواندنی میآفریند. او اعتقاد دارد که نیکبختی و وحشت دو روی یک سکه اند. آدمی برای دستیابی به نیکبختی میجنگد و همین که به آن رسید، گرفتارِ وحشتِ از دست دادنش میشود. از این رو تلاش انسان برای رسیدن به خوشبختی و ترس از مهمترین مضامین داستانهای اویتس است. اویتس از عشق سخن میگوید و از عشق و نفرت و از فجایع کوچکی که معمولاً به چشم نمیآیند.
اویتس بسیار پرکار است، تا آن حد که منتقدان آمریکایی به دشواری میتوانند کلیت آثار او را بررسی کنند. او نویسندهایست بسیار توانا و لحظات بسیار زیبا و فوقالعاده زنانه در زندگی روزانهی آمریکایی کشف میکند. داستانها و رمانهای او مملو از این لحظات است. اما با این حال متأسفانه بسیاری از مضامین از جمله مشکلات عاطفی زانیه، زنای با محارم، برخی تابوشکنیها مانند رابطهی عاشقانه یک زن با همکار متأهلش در آثار او مدام تکرار میشوند و هر بار به یک ماجرای دراماتیک ختم میشوند. تکرار این مضامین در کلیت آثار اویتس زخمیست بر جهان داستانهای او. شخصیتهای داستانهای اویتس از یکسو از تنهایی رنج میبرند و از سوی دیگر همین که از تنهایی درآمدند، به جستجوی خلوتشان همسر و معشوق و دوست و آشنا را از خودشان میرنجانند. اویتس اعتقاد دارد که عشق و ازخودگذشتگی از یک مقوله است. او معتقد است که در زمانهی ما عشق از خواهش تن فراتر نمیرود. بنابر این نمیتواند تحقق پیدا کند.
رمان "قبیلهِ من" سومین رمان مسعود نقره کار است.
نخستین رمان مسعود نقره کار "بچه های اعماق" ( جلد اول ) در سال ۱۳۷۰ و دومین رمان" پنجره ی کوچک سلول من " در سال ۱۳۷۷ منتشر شدند.
رمان "قبیله,من" در 353 صفحه توسط انتشارات " نارنجستان" در لس آنجلس منتشر شد.برای تهیه این رمان می توانید با آدرس زیر تماس بگیرید.mnoghrekar@hotmail.com
در زیر گوشه ای از رمان" قبیله ِمن "را می خوانید.
قطار رفته بود.
روی یکی از نیمکت های ایستگاه مرکزی راه اَهن شهر فرانکفورت نشست.
" چقدر ریل!"
به طرف دکه ی سوسیس فروشی راه افتاد، اما نه ، مش اسمال بود، و بساط سیراب شیردان اش .
مشاسمال پوستین سفيدِ گوسفندياش را روي شانه انداخت و پشت بساطاش نشست.
"نيگا سيراب شيردونهاي مشاسمال چه بخاري راه انداختن، آدمو به هوس ميندازن. قيافهشم نيگا، عينهو گوسفند شده"
"همين شكليام هست"
"سيراب شيردون، ببخشین اَب جوجه، ميخوري؟"
"اي بدم نميآد، اگه فقط شيردون باشه ديگه بهتر"
عزيز دستهايش را دور دهاناش لوله كرد تا صدايش به آن سوي خيابان برسد:
رمان "سایهها" داستان فروپاشی یک خانوادهی خردهمالک در یکی از روستاهای شمال ِ ایران در دههی چهل ِ شمسی است که پیرامون یک قتل شکل میگیرد. راوی داستان برای کشف ِ قتل ِ عمویش که حدود سی سال پیش اتفاق افتاده به زمان کودکیاش برمیگردد. راوی از طریق عکسهای دوران کودکیاش با یازده تا پانزده سالگیاش ارتباط برقرار میکند و با آنها به گفتوگو مینشیند تا ماجرا را از زبان ِ آنها بشنود. در بازگویی ِ لحظههای کودکی و نوجوانی، با آمیزهای از رؤیا و واقعیت، فضایی آفریده میشود که در آن، انسانها گهگاه از واقعیت ِ فرسایندهی بیرونی میگریزند تا به شادی ِ ناداشتهای دست یابند. در این رُمان، در کنار شادیها و رنجها که در وهم و در پیوند با طبیعت بازنموده میشود، نفوذ و تأثیر ِ دین و خرافات، تأثیر ِ اصلاحات ارضی، مهاجرت روستاییان به تهران و... در هالهای از طنزی پوشیده به تصویر کشیده میشود.
این رُمان توسط بهزاد عباسی به آلمانی ترجمه و در 2003 توسط Sujet Verlag منتشر شده است. ترجمهی این رُمان با استقبال مواجه شده و پس از چند ماه به چاپ دوم رسیده است. چند نقد نیز دربارهی "سایهها" توسط منتقدان آلمانی در نشریات آلمانی به چاپ رسیده است.
گل قاصد گزیدهایی از بهترین داستانها، اشعار و نیز نمایشنامهی مشهور "بیرون، پشت در" اثر ولفگانگ بورشرت نویسندهی آلمانی است. برخی از داستانهای این کتاب از زمرهی زیباترین و تاثیرگذارترین داستانهای ادبیات جنگ و قرن گذشتهی آلمان هستند. بورشرت نخستین بازگوکنندهی واقعیتهای تبهکارانهی جنگجهانی دوم و نابسامانیها، تیرهروزیها و رنجهای ناشی از آن بر زندگی انسان آلمانی است.
ولفگانگ بورشرت که سالهای نوجوانی خود را در جبهه و زندانهای نازیها گذرانده بود، بعد از جنگ تنها دوسال زنده ماند و آثار خود را در همين مدت آفريد. اما همين آثار معدود، چه از نظر سبک و چه از نظر محتوا روی بسياری از نويسندگان نسل بعد از جنگ آلمان تأثير زيادی گذاشت.
کتاب گل قاصد که حاوی ترجمهای از پیشگفتار هاینریش بُل بر آثار بورشرت و نیز پیشگفتار مترجمان است، در آستانهی شصتمين سالگرد مرگ نويسنده منتشر شده است.
داستان شبها موشهای صحرایی هم میخوابنداز مجموعه تازه انتشار یافته «گل قاصد» انتخاب شده است.
شبی که در ده دوست محمد بر آن صفه ی گلی، که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود، نشستیم، بهرام نارویی ربابش را برداشت و با زبانی که از آن هیچ نمی یافتم نغمه ای سر داد که جن زده و گنگ و تب دار غرقه ام کرد در رخوت شبانه ستارگان، حس کردم مرده ام. واین صدای جادویی نه از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که مهربان و تبدار، نامه ی مرا میخوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست، نه هیج سرزنشی. که پایش اگر لغزید، لغزید، اما نه از سر پستی. که خطایی اگر رفت، رفت، اما نه از سر اختیار. چه سبکبار شده بودم آن شب. میگفتم ”پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟”
“همنوایی شبانه ارکستر چوبها”، رضا قاسمی
این کتاب توسط انتشارات ورجاوند به چاپ چهارم رسيده است وجايزه ويژه هيات داوران مهرگان ادب، منتقدان مطبوعات و بهترين رمان اول نويسنده در سال ۱۳۸۰ بنياد گلشيرى را به خود اختصاص داد.آنچه در اين ميان مهم به نظر مى رسد، ويژگى هايى است كه در بيانيه هاى هيات داوران اين سه جايزه به چشم مى خورد: «ساختار بديع، شخصيت آفرينى نوظهور، زاويه ديد جهان شمول، غناى موضوع، هماهنگى اجزاى مختلف رمان، توفيق در ايجاد كشش و احساس تعليق، خلق نمونه موفق از ادبيات مهاجرت، خلق شخصيت هاى باورپذير و درخشان ، خلق راوى غيرقابل اعتماد با ذهنيت جهانى، طنزپردازى پوشيده و پنهان، خلق لايه هاى متعدد و...
• ساختار تئاترى اما متفاوت
شخصيت پردازى پارادوكسيكال، زمان هاى متغير، كاركرد زبان به عنوان ابزارى براى وحدت ساختار و مضمون، فرار بودن زمان و سياليت ذهن به شكل غيرمتعارف، تعريف هاى به كار رفته در عرصه داستان نويسى، روايت خط داستانى در سياليت زندگى مرگ و خيلى از موقعيت هاى پارادوكسيكال و ضدهم در يك فضاى وهم انگيز و واقع گرا... رضا قاسمى به خاطر آشنايى نزديك با مقوله تئاتر و به عنوان نمايشنامه نويس حرفه اى، توانسته است از مولفه هاى تئاترى به خوبى استفاده كند.
در نظر اول، هر خواننده اى از تاثيرپذيرى هدايت و كافكا به نگاه پوچ گرايانه و نهيليستى رمان «همنوايى شبانه اركستر چوب ها» پى مى برد. قاسمى از «فاست» دو جنسه گوته، تنها عالم برزخ و اسم شخصيت داستان را به عاريت برده و به همين مختصر اكتفا كرده است. ولى پيش از آنكه رضا قاسمى را تحت تاثير اين جريانات بدانيم كه از لايه هاى سطحى داستان به عمق نقب مى زند، بايد از بستر درونى ذهنيت قاسمى كه به شدت تحت تاثير ذهنيت تئاترى است، سخن گفت: نوعى از تئاتر مدرن كه «بى معنايى» زندگى را در ساخت و مضمون پيش مى برد.
رضا قاسمی از نويسندگان ايرانی مقيم خارج از کشور است.او اصلا اهل جنوب است اما در اصفهان دنيا آمده به سال ۱۳۲۸ خورشيدی.
قاسمی نويسندگی را با نگارش نمايشنامه شروع کرد. اولين اثر او نمايشنامه کسوف بود که در ۱۸ سالگی نوشت و دو سال بعد در دانشگاه تهران به روی صحنه برد. در سال های بعد با نوشتن چند نمايشنامه ديگر و اجرای آنها، به عنوان هنرمندی معتبر در صحنه تئاتر ايران شناخته شد.
در سال ۱۳۵۵ جايزه اول "تلويزيون ملی ايران" برای بهترين نمايشنامه به اثر او چو ضحاک شد بر جهان شهريار تعلق گرفت.
قاسمی پس از انقلاب سال ۱۳۵۷، به کارگردانی نمايشنامه های خود ادامه داد، اما شرايط کار در ايران با هر اثر برای او سخت تر شد. نويسندگی و کارگردانی سه نمايشنامه اتاق تمشيت، ماهان کوشيار و معمای ماهيار معمار حاصل فعاليت او در هفت سال اول انقلاب است. او سرانجام در سال ۱۳۶۵ از ايران خارج شد و در فرانسه اقامت گزيد.
قاسمی در موسيقی ايرانی نيز دست دارد و نوازنده، آهنگساز و معلم برجسته سه تار است. در اين زمينه، چهار کار از او به صورت کاست و سی دی منتشر شده است.
قاسمی در فرانسه پس از نوشتن دو نمايشنامه حرکت با شماست مرکوشيو! و تمثال همه فعاليت های ديگرش را متوقف کرد و منحصراَ به نوشتن داستان روی آورد.
من شش ماهه بودم که پدرم در شرکت نفت استخدام شد و ما را با خودش از اصفهان برد به بندر ماهشهر، يعنی شهری مصنوعی که ريشه ای در تاريخ نداشت. البته يک دهکوره ای به اسم بندر معشور از قديم وجود داشت. اما اين شهرک شرکت نفتی ما در ۱۰ کيلومتری آن بنا شده بود. تضاد غريبی هم بين اين دو قسمت بود. آن قسمت قديمی و ساکنان بومی اش، مثل همه جاهای دور افتاده ايران، مظهر سنت بود و عقب ماندگی. و اين قسمتی که شرکت نفت ساخته بود مظهر تامی از جهان مدرن. معماری اش يکسره انگليسی بود. پوشاک و مواد خوراکی ما غالبا خارجی بود. باشگاهی داشت شرکت نفت که علاوه بر سالنهای ورزش، محل انواع تفريحات غربی مثل بيليارد، بازی تومبولا و کنسرت های گاهگاهی بود. نه تنها روزنامهها و نشريات غربی دايم توی دست و بالمان بود، بلکه تنها سينمای شهر هم فقط فيلمهای خارجی نشان می داد. من فيلم فارسی را تازه در هجده سالگی کشف کردم؛ آنهم در سفری به اهواز. در حاليکه مثلا فيلم فارنهايت ۴۵۱ ساخته فرانسوا تروفو را در همان نوجوانی در سينمای بندرماهشهر ديده بودم.
من در خانه با فرهنگ اصفهانی بار می آمدم و در بيرون از خانه از يک سو با فرهنگ غربی و از سوی ديگر با فرهنگ اقوام مختلف ايرانی. يک روز عروسی لرها بود، يک روز عروسی کردها، يک روز عروسی عربها...
آمد و رفت مدام کشتیهای غول آسا به اين بندر (و نيز بندرشاهپور که در ۱۵ کيلومتری آنجا بود) و حضور ملوانان رنگارنگ خارجی اشارتی بود مدام به وجود يک جهان ديگر؛ جهان مدرن. خب اين خيلی مؤثر است در تربيت آدم و نوع نگاهش به دور و بر. نکته مهم ديگر اينکه ساکنان اين شهر هرکدامشان از يک جای ايران آمده بودند. يعنی من در خانه با فرهنگ اصفهانی بار می آمدم و در بيرون از خانه از يک سو با فرهنگ غربی و از سوی ديگر با فرهنگ اقوام مختلف ايرانی. يک روز عروسی لرها بود، يک روز عروسی کردها، يک روز عروسی عربها... خب هرکدام از اين اقوام ايرانی موسيقی، آداب، سنن، و بطور کلی فرهنگ خاص خودشان را داشتند. يعنی من در عين حال که آدم بیريشه ای بودم (در قياس با کسانی که نسل اندر نسل زاده و بزرگ شده يک شهر هستند) همزمان ريشه ام در فرهنگ تمام اقوام ايرانی بود.
البته بد نيست بدانيد که دو تا از نمايشنامه های من (نامه ها... و خوابگردها) و نيز رمان سومم وردی که برهها می خوانند در اين شهر می گذرد. در مورد "گذشته" هم، به اعتقاد من، همان نقشی را که "کودکی" در تحول شخصيت آدم بازی می کند، عينا همان نقش را "گذشته" در آثار يک نويسنده بازی می کند. اتفاقا گذشته من پر است از عمه ها، عموها، خالهها، و مادربزرگ هايی که بعضی از آنها قابليت شخصيت رمان را دارند (پاره ای از خصوصيات ايلچی، مثل فرماندهی اش بر لشکری از سگها را، من از شخصيت عجيب و غريب يکی از عموهايم گرفتهام).
پدرم تابستان ها ما را می برد به روستای زادگاهش که نزديکی های اصفهان بود. تمام آن عمارتهای قديمی و کوچه باغها حالا لابد نابود شدهاند اما اين مکانها و آن آدمها بطور دقيق در ذهنم ثبت شده است. بخشی از آن خرافات و فرهنگ عامه هم که به آن اشاره می کنيد، از همين آدمهای دور و برم می آيد. بخشی هم از راه مطالعه. آنقدر صحنههای تکان دهنده ديده بودم که برای فهمشان بايد مجهز می شدم به اين فرهنگ. يکی از اين صحنهها روزی بود که رفته بوديم خانه يکی از عمههايم. صبح، همينکه از خواب بيدار شدم، چشمم افتاد به رفت و آمدهای مشکوک و بی صدای زنان چادری فاميل و نگاه های مرموز و پر از اشاره شان. آن روز به مدد يکی از زنان فاميل که از اصفهان آمده بود، داشتند جادو و جمبل میکردند تا هووی تازه ای را که شوهر عمه ام آورده بود سر عمه ام، از چشم شوهر بيندازند. آن فضای پر از دود و بوهای غريب، آن جنبش مرموز زنان چادری و آن نگاه های پر از ترس و نفرت و توطئه هنوز که هنوز است يادآوری اش موهای تنم را سيخ میکند؛ چون من هم عمه ام را دوست داشتم و هم هووی او را که زنی بود به غايت زيبا، بلند قد و به شدت ساکت (لال نبود، اما در تمام آن يک سالی که آنجا بود حتی يک بار نديدم اين زن حرف بزند؛ مثال اعلای زن اثيری) حس می کردم يک پريزاده است که آنجا به بند افتاده.
در رمان «معرکه» جایی که سرجوخه و باقی سربازها اسم شب را فراموش کردهاند آن داستانپردازی سلینی دیده میشود: اتفاقی میافتد که خواننده فکر میکند دارای اهمیت بسیاری است، روایت دستخوش تغییر میشود، اما در نهایت گرهگشایی از آن چندان تغییری در وضع اسفناک موجود ایجاد نمیکند، مثل پیدا نشدن سنجاق طلایی یا رفتن به انگلستان در «مرگ قسطی» و در این جا به یادآوردن یا نیاوردن اسم شب. هر چند اصطبل لارسی و ماجرای اسبها و چپیدن سربازها روی هم واقعا از ماندگارترین تصاویری است که تاریخ ادبیات توانسته در «سربازخانه» بیافریند، اما تمام آن تصاویری شگفتانگیز است که به دیالوگهای نه چندان جذاب سربازها و لارسی و... سنجاق شده است. قطعهای مثل آنچه در زیر میخوانید نمونهای است که کار سلین با آن به شهرت رسیده و فقدان نمونههای مشابه آن در «معرکه» شاید بزرگترین صدمه را به این رمان زده است: «در خانواده توی پاساژ، فقط در یک چیز مشترک بودیم، وحشت گرسنه ماندن. وحشت عظیمی بود. این را با اولین نفسهایی که کشیده بودم حس کرده بودم... از همان اول این را توی من هم دمیده بودند... توی خانه مثل خوره توی وجود همهمان بود.
جان ما با ترس عجین بود. توی هر اتاقی ترس از کم آوردن انگار از دیوارها میتراوید... به خاطر همین ترس بود که غذا را نجویده قورت میدادیم، شام و ناهار را سمبل میکردیم، خریدهامان را تند تند انجام میدادیم، از این سر تا آن سر پاریس، از میدان «موبر» تا «اتوال» را سگدو میزدیم از وحشت مامورهای اجرا، ترس اجاره، مامور گاز، اضطراب مالیات... هیچوقت فرصت نکردم خودم را خوب تمیز کنم از بس که باید عجله میکردم. (ص 194) مرگ قسطی»
سلین راه متفاوتی را در «معرکه» آزموده است، راهی که تعمدا قرار نبوده از هیچ نظر شبیه «مرگ قسطی» یا «سفر به انتهای شب» باشد و تمام دلچسبی ماجرا در اینجاست که خواننده ایرانی این شانس را داشته که آن پرداخت داستانی سلینی را بشناسد و بعد از عهده درک این زورآزمایی سبکی و نگاه متفاوت سلین برآید و در کنار هم قرار گرفتن این چهار کتاب شناختی از سلین ارائه میکند که بیشک هیچ کدام از کتابها به تنهایی قادر به تولید آن نبودند.
بحث زورآزمایی سبکی و آنچه در بالا پیرامون کاربرد افراطی زبان آرگو به آن اشاره شد ما را به بحث ترجمه کتاب میرساند. اشراف بر زبان آرگو و درک آن برای کسی که آن زبان را بهعنوان زبان دوم یا چندم خارج از مرزهای کشوری که به آن زبان تکلم میکند، آموخته و هرگز در آنجا اقامت نداشته، تقریبا بهطور صددرصد منتفی است. مثلا کسی که زبان فارسی را در اسپانیا آموخته، ممکن است هرگز معنای «لایی کشیدن» را نفهمد، مگر آنکه از فرهنگ زبان عامیانه آن را بیاموزد و با سرعت و پویایی که زبان عامیانه در تولید و بازتولید خود دارد، ثبت تمام اصطلاحات آن در فرهنگی مجزا در تمام زبانها کاری عملا غیرممکن است. در مورد زبان عامیانه سلین مشکل دیگری که وجود دارد آن است که این زبان عامیانه متعلق به سال 1949 است و بیشک بسیاری از اصلاحات آن دیگر منسوخ شده است. با توجه به این دو مورد، بدون در نظر گرفتن واژهسازیهای سلین و دخل و تصرفات او در اشکال جاافتاده کلمات، ترجمه آثار سلین یکی از سختترین انواع ترجمه ادبی است که یا مترجمی مثل مهدی سحابی میخواهد که سالهای سال از جوانی با آن زبان دمخور بوده و به آن تکلم کرده یا مترجمی که برای لغت به لغتاش در دایرهالمعارف و اینترنت جستوجو کند. مترجم این کتاب، مترجم بسیار جوانی است که در دسته دوم جای میگیرد.
"مثل آب براي شكلات" نام اولين كتاب "لورا اسكوئيول" است كه زندگي دختری مكزيكي به نام "تيتا" را روايت مي كند. ماجراي زندگي زني كه مادر سنت گراي او باعث جدايي از عشق واقعي اش شده و همين تضاد و درگيري ها موجب خلق رمان مثل آب براي شكلات است.
در رمان اسكوئيول پيروي كردن از سنت ها توسط مادر خانواده نه تنها موجب سيه روزي خانواده بلكه موجب تولد انسان هايي دوباره با همان سنت هاي منسوخ شده اما با عملكردي ويران گر است.
"تيتا"دختر خانواده قرباني جامعه اي سنتي می شود كه به دليل كوچكترين عضو خانواده بودن، نه تنها حق عاشق شدن نداشته بلكه حق تشكيل خانواده نيز از وي سلب مي گردد.
در اين داستان مادر سنت گراي "تيتا" بر ويرانه هاي كاخ عشق كوچكترين دختر خود ، كاخ ديگري براي بزرگترين دختر خانواده بنا مي گذارد و اين كاخ آنچنان متزلزل است که حتی براي"روسورا" دختر بزرگ خانواده نیز نمی تواند، مامني باشد. و نه تنها عشق میان پدرو" و "تيتا" از بين نمي رود بلكه تا آخرين روزهاي زندگي آنها ادامه پيدا مي كند.
لورا اسكوئيول در رمان مثل آب براي شكلات جامعه زن سالاري را معرفي كرده است كه با سنت هاي خود دست و پنجه نرم كرده و موجب محدوديت دختران خويش اند. جدال ميان شخصيت ها درگيري ميان زنان داستان است. زناني كه- ماما النا- روزي دختربچه ها و يا دختران جواني بوده اند كه در پشت درهاي بسته سنت ها محكوم به پذيرفتن و اطاعت شده اند و دختران آنها نيز مي بايست بار اين سنت ها را بر دوش بكشند.
"تيتا" قهرمان داستان هرگز نخواسته و يا نتوانسته است از محدوده ي" آشپزخانه" قدم به بيرون گذارده و دنياي ديگري را كشف كند . تنها پيام و حركت او غذاهاي مختلفي است كه از اين طريق عشق خود را به پدرو مي فهماند. و به فكر به دست آوردن مردي است كه براي داشتن او هيچ تلاشي نكرده و در برابر سنت ها سر تعظيم فرو آورده است. مردی که تنها وقتي رئيس خانواده – ماما النا—از دنيا مي رود روابط عاشقانه خود را با تيتا از سر مي گيرد و در پايان اين روسورا است كه پدرو را ترك مي كند.
كلي كليهر دختر خوب و بيست و شش ساله ي آرمان گرايي است كه در جشن چهارم جولاي به سناتوري برمي خورد و از جان و دل شيفته ي مرد مسن و قهرمان مي شود.
كلي مظهر روياهاي رمانتيك و شكننده ي زنان سرزنده و دليري است كه جذب قدرت مردان حكومتگر مي شوند.
آن دو در اتومبيل فاجعه باري پيش مي روند كه هر لحظه آرزو مي كنيم به مقصد نرسد!
مقصد، جشني است كه رنگ كابوسي فراواقعي به خود گرفته است.
«سیاهاب» داستان سقوط اتومبیل کرایهای سناتور جفرسون به تالاب است. سناتورِ مست در حالیکه با معشوقهاش، کلی کلیهر به سمت لنگرگاه «بوت بْی» میراند، تعادلش را از دست میدهد و ماشین به تالاب سقوط میکند. سناتور که سیاستمدار با نفوذ حزب دموکرات است همراه با کلیْ کلیهر که تقریبا همسن بچههای اوست در میهمانی عصر چهارم جولای (سالروز استقلال آمریکا) شرکت میکند. اما آقای سناتور خوشگذرانیهایش را محدود به حضور در مهمانی نمیکند و تصمیم میگیرد با کلی به لنج سواری برود و حادثهای که برایشان اتفاق میافتد، باعث مرگ کلی میشود.
در طول رمان متوجه میشویم که کلی، دختری است که «در دانشگاه براون با درجهی عالی در مطالعات آمریکایی به اخذ لیسانس نایل شده و رسالهی نود صفحهای خود را در مقام دانشجوی ممتاز دربارهی سناتور نوشته بود.»
رمان «سیاهاب» داستان فرو رفتن یک سیاستمدار برجستهی آمریکایی در گنداب زندگی سیاسی در آمریکاست. او مثل هر سیاستمدار «خوبی» سعی میکند از آرمانها حرف بزند و به هوادارانش امید بدهد. اما پشت شعارهای خوب و ماسکی که سناتور به عنوان یک سیاستمدار به چهره زده، بیاعتقادی به این شعارها موج میزند.
در فصل سی و یکم وقتی کِلی پیشنهادات سناتور دربارهی تسهیلات پزشکی، پشتیبانی از هنرها و... را با صدای بلند میگوید و سناتور با شور و اشتیاق گوش میدهد، کِلی یاد جملهای از شارل دوگل میافتد: «چون سیاستمدار هرگز به حرفهای خودش عقیده ندارد، تعجب میکند که کسی آنها را باور کند.»
کرول اوتس برای نشان دادن واقعیتهای سیاست آمریکایی، وارد عرصهی سیاست نمیشود. او تنها چند پرده از زندگی غیر سیاسی یک سیاستمدار را به تصویر میکشد. تصویری که اگر کاملاً برخلاف نقاب اخلاق سیاسیای که سناتور به چهره زده نباشد، فاصلهی خیلی زیادی با آن ندارد.
او سیاستمداری است که میکوشد با دور اندیشی، تمام وجوه زندگیاش را با اصولی منطبق کند که شروط ابتدایی برای جلب نظر مردم و تضمین آیندهی سیاسیاش است. پس وقتی موفق میشود خود را از تالاب نجات دهد به فکر نجات کِلی نیست بلکه میخواهد از مهلکه فرار کند تا کسی او را با لباس خیس و گل آلود نبیند. او واقعه را کاملا برعکس روایت میکند جوری که حتا پیش دوست نزدیکش وجههاش را حفظ کند: «دختره مست بود و یکهو هوایی شد، فرمان را گرفت و اتومبیل از جاده منحرف شد...»
در حالي كه آخرين كتاب «جويس كرول اوتس»، بانوي نويسنده آمريكايي نگاهها را به خود معطوف كرده، كتاب ديگري از او در راه است.\
به نقل از ديلي تلگراف، آخرين كتاب نويسنده برجسته آمريكايي، "جويس كرول اوتس" با عنوان «شبهاي وحشي؛ داستانهايي درباره آخرين روزهاي پو، ديكنسون، تواين، جيمز و همينگوي» كه اوايل همين ماه منتشر شد با توجه مخاطبان و منتقدان روبهرو شد.
اين بانوي نويسنده در صد و دوازدهمين اثر خود آخرين روزهاي زندگي پنج نويسنده برجسته آمريكايي را به تصوير ميكشد. اين شخصيتها كه هر يك نقاط اسرارآميز و منحصر بهفردي در زندگيشان داشتهاند از بزرگترين و مهمترين نويسندگان قرن نوزده و بيست آمريكا و جهان بودهاند و همواره هالهاي از ابهام در اطراف زندگيشان وجود داشته است.
كتاب ديگر جويس كرول اوتس كه در ژوئن امسال منتشر ميشود، «خواهرم، عشقم: داستان صميمانه اسكيلر راسپيك» نام دارد و نويسنده براي نگارش آن از يك ماجراي واقعي در آمريكا الهام گرفته است.
اين نويسنده نامدار كه «جان آپدايك» او را «برجستهترين بانوي نويسنده» ناميده و «دريدا» از او با عنوان «از چهرههاي اصلي صنعت منفرد زنانه» ياد كرده، از توزيع كنندگان و ناشران فعال كتاب از شروع كارش در سال 1963 بوده است. او در 45 سال گذشته بيش از 700 داستان كوتاه، تعداد بسياري رمان، چندين جلد مقاله، شعر و نمايشنامه و حتي چند كتاب كودك نوشته است.
اوتس كه همواره مورد توجه منتقدان بوده جوايزي چون جايزه ملي كتاب آمريكا را براي «آنها» و نامزدي جايزه منتقدان كتاب ملي و پوليتزر را براي «آب تيره»، نامزدي جايزه پن فاكنر را براي «آنچه برايش زندهام» و 2 بار نامزدي جايزه منتقدان كتاب ملي آمريكا در سال 2007 را براي «دختر گوركن» و «خاطرات جويس كرول اوتس» به دست آورده و 3 بار نامزد دريافت جايزه نوبل بوده است.
از ديگر افتخارات متعدد اين بانوي نويسنده ميتوان به دريافت جايزه زنان سال2004 براي يك عمر فعاليت در هنرهاي ادبي، جايزه «قلم مالامود» براي جذابيت داستانهاي كوتاهش و جايزه «گوگنهايم» و «اوهنري» را براي داستانهاي كوتاه اشاره كرد.
جويس كرول اوتس كه از سال 1978 يكي از اعضاي موسسه هنرها و نوشتن در آمريكاست، بر كرسي استادي دانشگاه پرينستون تكيه زده و قرار است در كنفرانس سالانه نويسندگان زن ايالت كنتاكي در روز 12 سپتامبر به همراه بنديكت نويسنده داستانهاي كوتاه كه اخيرا رمان نيز نوشته، داستانخواني كند.
*
اثر دیگری از جویس کرولاوتس ترجمه شد
رمان «ما خانواده ملورنر بودیم» اثری از جویس کرولاوتس، نویسنده امریکایی به فارسی ترجمه شد.\
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ترجمه رویا بشنام از رمان «ما خانواده ملورنر بودیم» به پایان رسید. این کتاب پس از طی مراحل اداری انتشار توسط موسسه نشر فیروزه راهی کتابفروشیها میشود.
«ما خانواده ملورنر بودیم» در سال ۱۹۹۶ توسط کرولاوتس با عنوان اصلی « We Were the Mulvaneys » نوشته شده است. وی در این کتاب ماجرای خانواده متمولی را در سالهای پایانی قرن بیستم نقل میکند. از این رمان در سال ۲۰۰۲ میلادی یک فیلم تلویزیونی پرمخاطب تهیه شده است.
کرولاوتس تاکنون بیش از ۷۰۰ داستان كوتاه، تعدادی رمان، چندين جلد مقاله، شعر و نمايشنامه و چند كتاب كودك نوشته است. وی افتخارات ادبی فراوانی در کارنامه خود ثبت کرده که از جمله آن میتوان به بیش از ۱۱ جایزه ادبی و تعدادی نامزدی برای جوایز معتبری چون جایزه ادبی پولیتزر اشاره کرد.
همچنین گفته میشود که این نویسنده چند بار برای دریافت نوبل ادبیات نامزد بوده است.
تاکنون آثاری چون «آبشار»، «عروس بیوه»، «وقتشه با من زندگی کنی» و «تون کلاستر» از این نویسنده به فارسی ترجمه و در ایران به چاپ رسیدهاند.
ترجمه: رويا ديانت
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)
http://www.ibna.ir/vdcfxjd0.w6dxxagiiw.html
جویس كارول اوتس را اگر با كلیشه نویسندگان در تصور عوام یعنی آدمی تندمزاج، خشك، الكلی و عصبانی، مقایسه كنی، اصلا نویسندهمنش نیست. اوتس بیش از 50 داستان نوشته و منتقدی خستگیناپذیر است. مولف مقالات، نمایشنامهها و مجموعه خاطرات بسیار است و تحت دو اسم مستعار، تریلرهای روانشناسی هم مینویسد. اوتس نه تنها شباهتی به این كلیشهها ندارد، بلكه از آنها بیزار هم هست. وی اصطلاح «پاتوگرافی» فروید را رندانه علیه بیوگرافی نویسندههایی به كار میگیرد كه كاری جز عیاشیهای بیفایده نمیكنند. اما همین كمكاری و تنبلی روشنفكری موضوع مجموعه داستان تازهاش؛ «شبهای وحشی» هم هست كه عنوانش را از شعر امیلی دیكینسون وام گرفته است. این چند داستان به تصویر تخیلی و خلاقانه روزها (یا شبها)ی آخر زندگی دیكینسون و چهار نویسنده دیگر، یعنی ادگار آلن پو، مارك توآین، هنری جیمز و ارنست همینگوی میپردازند. كتاب متمایزی است، پاتوگرافی خلاقیت و كهولت و رابطه پیچیده و اضطربآورِ این دو است. همینگویِ اوتس در روز مرگش میگوید «صبحهایی كه آدم كار كردنش نمیاد صبحهای طولانیای میشن.» در داستان «پدربزرگ كلمنس و كوسهماهی، 1906» به مارك توآین 70 سالهای برمیخوریم كه از اینكه مدام به فراخور بیشمار «خانمهای خوشلباس» نقش عوض كند، خسته شده است. توآین بیحوصله میترسد هیچوقت نتواند شاهكار ادبی ننوشتهاش را تمام كند، در عوض خودش را با تملقگویی دخترمدرسهایها دلمشغول میكند كه دختر ناكامش «سوزی» را به یادش میآورند. آنها را با خود به كلوپ آكواریوم میبرد كه خودش تنها بزرگسال در آنجاست و دخترها را كوسهماهیهای خود میخواند، به آنها سنجاقهای لعابی میناكار هدیه میدهد و محترمانه به هتل پلازا میبرد، برایشان بلیط «دریاچه قو» میخرد و نامههای بیشمار شهوتی رد و بدل میكنند. در عوض دخترها نشاط روزهای نوشتنش را به او برمیگردانند، یا حداقل خودش اینطور فكر میكند. او فریاد میزند «هیچكس نمیفهمه یه نویسنده، یه نویسنده محبوب پرفروش چطور باید كار كنه.» اما وقتی پدربزرگ كلمنس میفهمد كه آخرین كوسهماهی دستآموزش دختر بالغ و رسیده 16 سالهای است، دیگر جواب نامههای روزافزون سوزناكش را نمیدهد. دختر دچار كم اشتهایی است و به خودش گرسنگی میدهد تا كوچكتر به نظر برسد و استخوانهای مچ دستش از شدت سوء تغذیه هر روز بیشتر شبیه گنجشككی میشوند. اما اشتباه نكنید، «شبهای وحشی» مجموعه داستانهای اخلاقی درباره حوائج بشری هم هست. هنری جیمزِ ساخته و پرداخته اوتس در داستان «استاد در بیمارستان سنت بارتُلمی. 1916-1914» هم میان جوانها و زخمیها دنبال منبع الهام خودش میگردد، البته به شیوهای سالمتر از توآین. اوتس جیمز را به بدجنسی تمام این طور توصیف میكند «جنتلمن گوشتالوی 71سالهای كه خودش را با احتیاطی وسواسی حمل میكند»، «مثل هامپتی دامپتی كه نگران است یكهو چیزی ازش در برود»، جیمز داوطلبی غیرنظامی در لندن است كه از سربازان معلولی كه تازه از جبهه جنگ برگشتهاند پرستاری میكند.
مولف، كتاب حوادث خود را از نيمه زندگي جواني سبكسر و سودايي باز ميكند، سربازي فراري كه دل در گرو مينا دختر همسايه دارد اما به لطف حضور مترس رقيب، پسر صمصام، لقمه او نميشود. سرخورده از عشقي ناكام به انزلي ميرود تا به پيشآمد روزگار وردست طبيب آندره باشد. در بلبشوي حضور متفيق و روسها در رشت با تودهايها بُر ميخورد، آن هم به هوس تاماراي اجنبي كه سر ماندن ندارد، و باز تنهاتر از گذشته غريب و غريق مملكتي ديگر از وطن خود هجرت ميكند. سالها بعد منوچهر محتشم را در لايپزيك ميبيني كه از صدقه سر حزب معيشت محقري در كسوت مونتاژكار فيلم دارد، مردي مبتلا به «درد چهل سالگي»، خسته، دلزده، و ناباور به عقايد حزب. و هوس مينا و تامارا در او مثل گلهاي به كه هنوز «شكوفهنكرده ميريزند توي آب» چيزي جز حسرتي مرده نيست. از او ميخواهند به ايران بازگردد و دكتر نريمان را با خود بياورد، اما اينبار رفيق منوچهر تصميم ميگيرد به حزب نه بگويد و عواقب آن را هرچه باشد بپذيرد. بعد جسدي نشانات ميدهند كه نميداني كيست، غريق درياچهي زتكينپارك كه ميگويند منوچهر محتشم است، با نامهي اعترافگونهي خداحافظي كه گواه خودكشي اوست. اما باور نداري، نميداني تصميم حزب بر اين بوده يا منوچهر به راستي خودكشي كرده، يا شايد همانطور كه روزي به سوداي جواني برگه پايان خدمت خود را در جيب جنازهاي بادآورده ميگذارد و آتش ميزند و رد گم ميكند، اين بار هم منوچهر در آستانه تحول چهلسالگيش به اميد شروعي دوباره بدون حزب و بريده از گذشته رد گم كرده و حالا جايي روي زمين به زندگي ادامه ميدهد. به هر حال فرقي هم نميكند. به اينجاي داستان كه ميرسي خستهتر از آني كه خود را مشغول عاقبت منوچهر كني، ذهنت انباشته از تصويرها و واژهها و اتفاقهاي غريب است. فقط خوشحالي كه بازي تمام شد، تكههاي درهم ريختهي پازل حالا تقريبن مرتباند و ميتواني نفس راحتي بكشي. بايد دوباره بخوانياش، به روال داستانهاي جناييپليسي، و اين بار به هر معما كه رسيدي از اين كه ميفهمي و ميدانياش بيشتر حظ ببري. اما نفسات بريده، كاش هيچوقت نخوانده بودياش...
تفسير منتقد را جدي نگيريد. بيهوده كوشيدهام انسجامي روايي و ختميتي به متن سركش تحميل كنم حالي كه «قرباني باد موافق» سلطه نميپذيرد. كه قصه تنها قصهي منوچهر نيست، قصهي طبيب آندره و معشوقش سدا و بچهاي است كه «پاي تاك دفن شده»، قصهي مينا دختر همسايه و پسر صمصام هم هست كه خود راوي سرنوشت خويشاند، قصهي دختردايي مينا كه خودسوزي ميكند، قصهي نرگسنسا كه هردو دلدادهاش را باد موافق جنگ با خود ميبرد، و شايد مهمتر از همه قصهي همپيالهها و تودهايها كه همه هويت و اعتقادات، باورها و خرافات و حتي جنها و همزادهاشان را با خود سر سفرهي حزب آوردهاند و با ماركس و پرولتاريا و ديالكتيك تاريخ تقسيم ميكنند. آدمهايي كه هركدامشان حكايتي دارند و شايد پشت اينهمه ادعا و برابرخواهي انگيزهاي ساده داشته باشند، هوسِ زني لهستاني شايد.
«خسرو حمزوي» از هم نسلان «ابراهيم گلستان»، «احمد شاملو» و «نصرت رحماني» است. او نخستين مجموعه از شعر و داستان هايش را با عنوان «خيزران» در سال 1334 منتشر کرد و پس از آن رماني به نام «دلارام» را در سال 1352 به بازار کتاب عرضه کرد. «حمزوي» در سال هاي پس از انقلاب «وقتي سموم بر تن يک ساق مي وزيد» و پس از آن، رمان «شهري که زير درختان سدر مرد» را منتشر کرد که اين رمان از سوي انجمن منتقدان مطبوعات در سال 1379 به عنوان رمان برگزيده سال انتخاب شد. «از رگ هر تاک دشت سايه ها»، «آسيابان سور» و «خش خش تن برهنه تاک» از ديگر آثار او هستند. حمزوي» از جمله نويسندگاني است که تفکر عميق داستايوفسکي را ستايش مي کند و فارغ از بازي هاي زباني و شکلي، سعي مي کند در سادگي روايت، ذهن مخاطب را به غور در سطوح ديگر معنا هدايت کند.
شما متولد 1308 هستيد. هم نسلان شما مثل «ابراهيم گلستان»، «احمد شاملو» و... خيلي پيشتر از شما، کار ارائه دادند. شما در اين سال ها چه مي کرديد؟
من از نوجواني چيزهايي مي نوشتم، اما بيشتر مي خواندم. نوشتن برايم مهمتر بود تا چاپ شدن. اگر امروز نويسنده شده باشم که يک شبه نويسنده نشده ام. با وجود اين چند بار دست به چاپ کارهايم زدم اما کسي توجه نکرد. کتاب ها روي دستم ماند. خيزران و پادزهر و دلارام را چاپ کردم. البته بيشتر اين نوشته ها مشق خط بود. من شاگرد زرنگ و درس خواني نبودم. در دبستان با گروه هاي پيشاهنگي به کوه هاي دور و ور تهران مي رفتم. در دبيرستان هم بيشتر دنبال فوتبال و دو و اين جور چيزها بودم. فقط يک سال درس خواندم که معدل بالايي بياورم، بتوانم بروم دبيرستان البرز و آن سال ششم ابتدايي بود که امتحان ها نهايي بود. اما کتاب هاي غيردرسي زياد مي خواندم، به خصوص رمان. ده دوازده سالم بود که آناکارنيناي تولستوي را خواندم. پاورقي روزنامه بود. در همان نخستين سال دبيرستان که مصادف بود با اشغال ايران توسط متفقين، روزنامه يي درمي آمد به نام نونهالان که داستان ديويد کاپرفيلد چارلز ديکنز در آن چاپ مي شد. تنها کاري که پس از سال ها از من چاپ کردند داستان کوتاه سايه سيمرغ بود که دکتر جنتي آن را در مجله هنرهاي ملي چاپ کرد.
رمان دفترچه ممنوع نوشته آلبادسس پهدس از راوی غیرقابل اعتماد سود میبرد. راوی در داستان پهدس زنی ست که به واسطه اشتباهاتش در زندگی، دچار چالشهایی میشود و این اشتباهات را نمیپذیرد یا به عبارت بهتر نمیخواهد بپذیرد! «والریا» زنی چهل و سه ساله است که با همسر حدودا 50 سالهاش و دو فرزند پسر و دختر زندگی میکند. این خود زندگینامه در سطحیترین نگاه به شکل اثری فمینیستی – به معنای ایرانیاش! - قابل خوانش است اما این تنها افتادن در دام راوی غیرقابل اعتماد است!
این نوشته نقد یک کتاب است اما سعی کردهام نقد تحلیلیام به گونهای باشد که مخاطبینی که کتاب را هم نخواندهاند دست خالی نمانند. تا چه قبول افتد و ...
در رمانهای کلاسیک – درست شبیه به تمامی افسانهها و داستانها – راوی عنصریست که خدشهای در صداقت و دانش و آگاهیاش نیست. به عبارت دیگر خواه راوی اول شخص باشد – مثل جین ایر اثر شارلوت برونته – یا دانای کل – مثل جنایت و مکافات داستایوسکی یا جنگ و صلح تولستوی و ... – خواننده با او به همزاد پنداری میرسد و جهان را از دریچه نگاه او میبیند.
این قضیه درباره رمانهایی که از زاویه دید اول شخص نوشته میشوند و این اول شخص، خود عنصری نامطلوب یا دارای رفتار نامناسب و به عبارت دیگر bad man داستان است، نیز صدق میکند. یعنی اینکه راوی – علی رغم اینکه شخصیت منفی داستان است – قصد فریب شما را ندارد، او صادقانه به ضعفهایش اقرار میکند و اشتباهاتش را بر میشمرد و نتیجه اشتباهاتش را هم میبیند و کیفر میشود و ...
بدیهیاست که چنین روالی در زندگی عادی چندان مشهود نیست! صداقت گوهر کمیاب اجتماع جهانی کنونی است و همه ابنا بشر در همه حال در کار توجیه عملکرد و رفتار و احساسات خویشاند.
بنابراین نویسنده، به عنوان یک مشاهدهگر دقیق، میتواند از این مولفه نیز سود ببرد. مسلما پرداختن به راوی اول شخص در حالیکه نویسنده آگاهانه و عامدانه، عدم صداقت یا عدم آگاهی او را به کار گرفته است، دشوار است. چرا که در این حالت نویسنده باید بین من خود و من راوی کاملا تفکیک قائل شود و در عین حال کوشش کند که روایت دوپاره نشود. اما با توجه به اینکه این موقعیت، ذهن خواننده را به چالشی دلپذیر میکشاند و او را از مرحله تایید محض به کنکاش و تشکیک که سرآغاز اندیشیدن است رهنمون میسازد، استفاده از چنین تکنیکی میتواند بسیار ثمربخش باشد به خصوص در داستانهایی که بر زمینههای روانشناختی و رفتارشناسی کاراکترهای انسانی تاکید فراوان دارند.
آلبا دسس په دس در سال 1911، در شهر رم به دنيا آمد و آغاز نويسندگى وى با نگارش مقالاتى در مجلات
مختلف همراه بود، وى در سال 1952، رمان دفترچه ممنوع را به رشته تحرير در آورد كه در سال 1961 اين كتاب در قالب نمايشنامه نيز ارائه شد.
دفترچه ممنوع، داستانى ست كه در نوامبر 1950 پا مى گيرد و در بر گيرنده تعارضهاى درونى يك زن خانه دار است، والريا كه مادر دو فرزند دختر و پسر است، در يكى از يكشنبه هاى سال، جهت خريد پاكتى سيگار براى همسرش، به دكان سيگار فروشى مراجعه مى كند و در آنجا متوجه كتابچه اى قطور با جلد سياه مى شود و تصميم به خريد آن مى گيرد ـ كه حتى خريد آن نيز با ممنوعيتهاى روزهاى يكشنبه همراه بوده ـ و از همان ابتدا گفتگوهاى درونى او آغاز مى شود كه اين بحران ادراك حقيقت آنچه هست و آنچه بايد باشد، مى تواند بخشى از مشغله زنان تابع سنتهاى حاكم بر زمان خود، باشد. نويسنده با پرداختن به مرزهاى حقوقى يك زن در زندگى خصوصى، تفاوتهاى خواستارى دو نسل را نيز به ميان مى آورد. از ابتداى داستان تا انتها والريا به اين مطلب اذعان دارد كه زندگى وى بر پايه تعادل بين ارزشهاى انسانى هر فرد در خانواده بنا نشده است و آرامش حاكم، ناشى از ناديده گرفتن حقوق فردى يك عضو، يعنى مادر است. او با انعطاف بيش از حد، به جايى مى رسد كه خود نمى داند كه آيا مى تواند حريم خصوصى داشته باشد يا خير؟، بنابراين در بخشى از زندگى، كه فردى خارج از چهار چوب خانواده، به وى علاقمند مى شود، و به وجود او فراتر از وظايف ديكته شده خانه دارى، نگاه مى كند، و مشوق حركت در جهت رشد توانائيهاى فردى و توجه به خواستهاى درونى، مى گردد، جدالى جديد در او آغاز مى شود: معلق بودن در فضاى مرد سالارى و طبيعى جلوه كردن گرايشهاى نهانى و اثبات نشده همسرش، و احساس گناهى بديهى براى تمايلاتى مشابه در مورد خود. در واقع اين زن، آنچنان به فكر مقدس و منعطف بودن است كه فرديت اجتماعى خود را از دست داده و در انتها به همان سنت ديرين تسليم مى شود. شايد برجسته ترين نكته در كتاب مزبور، اين نكته باشد كه مادر با وجود آگاهى از زنجيرهايى كه جامعه و افراد خانواده اش بر دست و پاى وى بسته اند، مى خواهد پيدايش تفكر اصلاح طلبى و استنكاف از خدمت كردن به خدايى به نام مرد را در خود، با انتقال همان افكارِ (مطيع محض جامعه بودن) به دخترش (ميرلا)، انكار كند.
پرسش جنجال برانگيز «روشنفكر كيست و چيست؟» دهههاي بسياري ذهنها را به خود مشغول كرده بود و جامعهء ايراني پس از مشروطه را كه در جستوجوي راههاي تازه بود به جستوجوي پاسخ تحريك ميكرد.
تصوير آدم كت و شلواري مودب و مرتبي كه از غرب آمده است و اروپايي بلغور ميكند و بيشتر آن طرفي است تا اين طرفي و خود را اروپايي و مدرن ميداند تا ايراني و سنتي در ذهنها تثبيت ميشد.
اگر در جامعه كنوني ايران هم دقت كنيم تصوير روشنفكر همين كت و شلواري غربگراست و ديگر جوانان سادهپوشي كه با كفشهاي كتاني از افكار شرقگراي خود ميگفتند به طور كامل از ياد رفتهاند شايد چون مجال زماني معرفي خود به عنوان روشنفكر را حتي نداشتند.
در يك برخورد گزينشي و كوتاه با مردم عادي نكتهء جالب ديگري علاوه بر تصوير جاودانهء روشنفكر كت و شلواري وجود دارد. به عقيدهء اين مردم «روشنفكرها،حرف ميزنند، كتاب ميخوانند، بحث ميكنند، چون پول، وقت و حوصلهاش را دارند و كار هم نميكنند. چون اگر كار ميكردند، وقت اين ديگر كارها را نداشتند.»
«كار روشنفكري» نوشتهء بابك احمدي در اين سالهايي كه بحث «روشنفكر» و روشنفكري بار ديگر بحث روز است و غبار فراموشي از اين بحثهاي قديمي پاك ميشود، سراغ پرسشهاي جنجالي ميرود كه رونق بيشتري به انديشه و بحث خواهد بخشيد.
چنين كنند بزرگان

نويسنده: ويل كاپي
مترجم: نجف دريا بندري
ناشر: پرواز
زبان كتاب: فارسي
تعداد صفحه: 153
اندازه كتاب: رقعی - سال انتشار: 1378
مروري بر كتاب
علماي علم جغرافيا، سرزمين كهنسال مصر را«ارمغان نيل» ناميده اند. رودخانه نيل كه در اين سرزمين جاري است، سالي يك بار طغيان مي كند. و لايه اي از گل و لاي حاصلخيز بر زمين هاي آفتاب سوخته سواحل خود مي گستراند.
آن گاه آب فرو مي نشيند و تمامي دشت، تا آن جا كه چشم كار مي كند، پر از باستان شناسان اروپائي مي شود كه با كلاههاي آفتابي دنبال آثار عتيقه مي گردند.
کتاب "قدر یک لبخند" ترجمه ی آقای "منوچهر محجوبی" گزیده ای از آثار طنز معاصر روسیه است وكه انتشارات امیر کبیر انرامنتشركرده است.
پيشاپيش بايد خواننده را آگاه كنم كه داستانهايي كه در اين كتاب به او عرضه شده است شامل تمام گناهان مهلك نويسندگان است؛ دهان دريدگي، تمايل به خنده، سودايي مزاجي، خشم، بعضي وقتها كوته فكري و بعضي وقتها نتيجه گيري اخلاقي.
شخصيتهاي اين كتاب هم خوبند و هم بد، داراي تقواي خويش و تقصير خويشند و حوادثي كه در آن شرح داده شده كنجكاوانه و عبرت آموز و بعضي وقتها رقت انگيز است ولي غالباً خوشمزگي آنها مي چربد. بنابراين اگر خواننده اي فكر مي كند كه وظيفه طنزنويس ها صرفاً اندرز و آموزش است و نه تسلي دادن و سرگرم كردن روح، بهتر است كنار بايستد كتاب را بگذارد براي آنها كه به خنده علاقه دارند و قدر آن را مي دانند. چون منظور اين كتاب، همان طور كه از اسمش پيداست، برانگيختن يك تبسم و شايد يك خنده است نه كتاب درس براي مبتديان هنر خميازه كش. (آي كتاب)
داستان ماسه ی زرد نوشته ی "آرکادی آرکانف"را از این کتاب،انتخاب كرديم بخوانيد.
مهدی اخوان ثالث (نام هنری: م. امید) در سال ۱۳۰۷ در مشهد چشم به جهان گشود.در در مشهد تا متوسطه نیز ادامه تحصیل داد واز نوجوانی به چامه سرایی روی آورد و در آغاز قالب چامهی کهن را برگزید. در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد.در آغاز دههی بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهی آموزگاری را برگزید.
در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران ازدواج کرد.با اینکه نخست به سیاست گرایش داشت ولی پس از رویداد ۲۸ مرداد از سیاست تا مدتی روی گرداند. چندی بعد با نیما یوشیج و شیوهی سرایندگی
او آشنا شد. شاهکار 'اخوان ثالث' چامهی زمستان است. او رویکردی میهن پرستانه داشت و بهترین اشعارش را نیز برای ایران گفته است (تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم). او دارای ۴ فرزند است.
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
در سال 1333 و 29 چندین بار به اتهامات سیاسی زندانی شد.
در سال 1336 پس از آزادی از زندان در رادیو،ومدتی در تلوزیون خوزستان منتقل شد.
در سال 1353 به تهران منتقل شد.و در رادیو تلوزیون ملی شروع به کار کرد
در سال 1356 به تدریس شعر سامانی و معاصر در دانشگاه تهران پرداخت.
در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد.[نیاز به ذکر منبع]
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت.
چند ماه پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در سال 1369در شهریور ماه جان سپرد. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
مرگ و زندگی برایم علیالسویه است. ولی قبل از اینكه دخلمو بیارین باید بهم بگید چرا (نوای اسرارآمیز. صفحه 89.)
صحنه نمایش كوچك است. یك فضای محدود با آدمهایی كم، ولی تاریخ نشان داده كه در همین چند قدم جا چه كارها كه نمیتوان كرد. همان موقع كه یونان باستان، دو هزار و پانصد سال پیش، عصر طلایی تئاتر خویش را تجربه میكرد، و آن معدود نمایشهای باقیماندهاش هنوز آدم را مبهوت خویش برجای میگذارند، همان موقع واضح بود كه این چند قدم فضای محدود، چه قابلیت حیرتانگیزی دارد؛ در ارضای روح انسان و به تكاپو واداشتن وجود. تئاتر در رگها جاری شد، هر روز بیشتر از روز قبل. و هنوز میتپد. خوب میتپد. یكی از آن قلبهای جادویی تپنده، در دستهای گنده یك فرانسوی چاق است: یك نویسنده خیلی مشهور، كه زیاد روشن نیست، رمانهای كوتاهش او را مشهورتر میكند یا تئاترهای خیرهكنندهاش. اریك امانوئل اشمیت مردی است كه برای نوشتن خلق شده و روح ناآرامش لبریز است از سوال؛ از چراهایی كه بزرگ میشوند و بزرگتر. دنیای نمایش اشمیت، دنیای غافلگیری، بحث و حیرت است. او ساده فضاسازی میكند و از میان جملات ساده دیالوگهایش به چراهایی میرسد كه در طول تاریخ، هر بار به نوعی پیش كشیده شدهاند. اینبار در جامعهای او قلمی شناخته شده است كه همه دم از مرگ متافیزیك و خدا میزنند. در پاریس؛ لائیكترین لایه جامعه ذهنی اروپا، اشمیت میآید تا باری دیگر بگوید دنیا چقدر از آنچه فكر میكردیم گندهتر است و زیباتر، و اسرارآمیزتر. تگرگهای پاییزی
خردهجنایتهای زناشوهری، ترجمه: شهلا حرزی، نشر قطره، چاپ پنجم: بهار 1387، 2200 نسخه، 88 صفحه، 1200تومان.
در باز میشود تا چراغها روشن شوند، یك زن و مرد وارد میشوند. فضا یك آپارتمان معمولی است، مال آدمهایی عادی. زن با حداكثر انرژی مثبت و مرد مبهوت: اینجا را میشناسد؟ اینجا كجاست؟ این زن كیست؟ واقعا كیست؟ اشمیت هنرش در ناملموس نشان دادن آشناترین چیزهاست و با این تقابل، بیننده (خواننده) را در تنگنا قرار میدهد تا همه چیز را از نو برای خود بسازد: مشهورترین و پرفروشترین نمایش او در ایران، زندگی زناشویی را هدف آماجی از سختترین سوالها قرار میدهد و راحت رهایتان نخواهد كرد.
"سيدمحمود گلابدره اي" امتیاز انتشار آثارش را که به گفته خودش قریب به 60 عنوان کتاب است، به نشر "افراز" واگذار کرد. در ميان اين آثار 22 رمان منتشره نشده به چشم مي خورد.\
" گلابدرهای" در گفت و گو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، با اعلام این خبر گفت: پس از 50 سال که ناشران متعدد حق و حقوق مرا پرداخت نكرده و در بسیاری از موارد به وظایف اخلاقی و قرارداد فی مابین پایبند نبوده اند، نشرافراز از در دوستی و همکاری وارد شده و قصد دارد که تمام آثار من را منتشر کند.
نویسنده کتاب "سگ کوره پز " ادامه داد: تاکنون قراردادي کلی برای انتشار آثارم با این ناشر بسته ام که در ازای انتشار آثارم، 15 درصد حق تاليف دریافت کنم و به مرور نیز، برای هریک از کتاب هايم قرارداد جداگانه ای را امضاء خواهم کرد.
براساس این قرارداد بزودی نخستین کتاب این ناشر از آثار من و آخرین کتاب من با عنوان "زن گم کرده همزاد" که قریب به 5 سال در انتظار مجوز بود، منتشر خواهد شد.
گلابدره اي ادامه داد: موضوع این رمان به زندگی زنی باز می گردد که در دوره طاغوت منشی تعداد زيادي مدیرکل بوده است، اما پس از انقلاب 1357 زندگی او تغيیر می کند و نقش این زن به کلی دگرگون می شود و در نهایت در یک طلافروشی در آمریکا در کنار مردی که شرایطی مثل خودش دارد، در آتش می سوزد.
محمود گلابدره اي از نويسندگاني است كه حرف هايش، درست مانند نوشته هايش است، به تعبيري ديگر همان چيزي را مي نويسد كه مي گويد، ادبيات خاصي در گفتمان اوست، آنهايي كه كتاب هاي "آقا جلال"، "لحظه هاي انقلاب"، "منير" و ... را از قلم گلابدره اي خوانده اند، قطعا متوجه اين ادبيات خاص شده اند.
وقتي مي خواهد بنويسد، اسباب نوشتن بايد برايش فراهم باشد، خودش مي گويد: آرامش نويسنده است كه طوفاني ترين لحظه ها را در فضاي داستان و رمان تجلي مي بخشد. صد البته منظور رفيق و نديدم ديرين جلال آل احمد از اين آرامش بي دردي و بي التفاتي به جامعه و بي خبري از مردم نيست، اما در عين حال نبود تمركز هم شانس آفرينش و عرضه اثري بديع و تأثيرگذار را از نويسنده سلب مي كند، نيكوتر آن است كه بقيه حرف هايش را از زبان خودش بشنويم، مطمئنا با حوصله پاسخ مي دهد، به ويژه اينكه به تازگي از نزد پسران خود در سوئد بازگشته است، مدتي آنجا بوده و ...
کتابی به عنوان :چه کسی موتسارت را کشت / نوشته ی ارنست ویلهلم هاینه نویسنده ی آلمانی و به ترجمه ی علی اسدیان را انتشارات لوح فکر امسال منتشر کرده است
داستان های این کتاب که در واقع حقایقی هستند از زندگی موسیقی دانان مشهوری که نامشان برای ما آشناست:
بر اثر یک تصادف غیر عادی اتومبیلش در سال 1913 فرزندان و پرستارشان را از دست داد . ترمز دستی به طرز نامعلومی آزاد شد و اتومبیل بوگاتی زرد رنگ عقب عقب به حرکت در آمد و در برابر چشمان ایزادورا در امواج رودخانه ی سن فرو رفت . همه ی مردم به همراه او غزادار بودند .
سال 1922 زمانی که تازه چهل ساله بود عهد خود را شکست و با شاعری روس که هفده سال از او جوانتر بود ازدواج کرد .
ایزادورا شور و شوق شاعر جوان را به خاطر انقلاب اکتبر پذیرفت و بی پرده به طرفداری از کمونیسم برخاست . از آن به بعد هر بار که به صحنه می آمد شال سرخی به گردن داشت و با آن به سوی تماشاگران دست تکان می داد .
واعظ بانفوذ امریکا یی جنگی علیه او به راه انداخت و او را فا......سرخ و افسار گسیخته نامید و می گفت باید او را با شال خودش حلق آویز کرد .
ایزدورا به همراه شوهر آواره اش سرگئی از هتلی به هتلی دیگر نقل مکان می کردند . سرگئی پول های ایزادورا را به نام اتقلاب روسیه به این و آن هدیه می داد .
۷ داستان كوتاه «فئودور داستایفسكی» با عنوان «رؤیای آدم مضحك» به فارسی ترجمه و منتشر شد.
مجموعه «رؤیای آدم مضحك» داستانهای كوتاه «فئودور داستایفسكی»، نویسنده سرشناس روسی است كه بیشتر او را با رمانهایش میشناسند.
«رضا رضائی» این مجموعه را به فارسی برگردانده و عنوان كتاب را از یكی از داستانهای كوتاه همین مجموعه وام گرفته است.
«آقای پروخارچین»، «پولزونكوف»، «دزد شرافتمندانه» و «كروكودیل» عنوان برخی دیگر از داستانهای این مجموعه هستند.
آنچه در این داستانهای كوتاه عجیب و در عین حال جالب به نظر میرسد تلاش «داستایفسكی» برای ایجاز در بیان و روایت داستان است.
مجموعه «رؤیای آدم مضحك» را نشر ماهی در ۲۴۹ صفحه و ۲ هزار نسخه منتشر كرده است.
هر یك از داستانهای مجموعه حاضر به دورههای مختلف فعالیت ادبی این نویسنده روسی تعلق دارد.
«داستایفسكی» تا قبل از دستگیریاش در سال ۱۸۴۹ میلادی كه منجر به تبعیدش به منطقه سیبری شد ده اثر ـ هم رمان و هم داستان كوتاه ـ نوشت كه داستانهای این مجموعه مربوط به همان سالهای قبل از دستگیریاش هستند.
برخی از آن آثار مورد استقبال منتقدان قرار گرفتند و از برخی از آنها هم آن طور كه انتظار میرفت استقبالی نشد.
دو داستان كوتاه «خانم صاحبخانه» و «آقای پروخارچین» كه در سال ۱۸۴۶ نوشته شدهاند، حتی توجه «بلینسكی» را هم برنینگیخت. «بلینسكی» كسی بود كه زندگینامهنویسان داستایفسكی از او به عنوان یكی از مهمترین حامیان او یاد كردهاند.
در داستان كوتاه «دزد شرافتمندانه» كه سال ۱۸۴۸ نوشته شد، «داستایفسكی» ایدهای را دنبال كرد كه بعدها در یكی از رمانهای بزرگش با نام «جنایت و مكافات» دنبال شد.
از نظر «داستایفسكی» نزدیك شدن مكافات باعث توبه مجرم میشود و علت آن هم ترس است. «داستایفسكی» این ایده را در داستان كوتاه «دزد شرافتمندانه» با ایجازی خاص مطرح میكند.
هم ميهن
http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=6618
اين كتاب كه به عنوان برجسته ترين كار فئودور داستايوسكي شناخته شده، به سال 1880 به رشته تحرير درآمده است. اين داست .
برادران كارامازوف اثري كاملاً مذهبي است كه در آن به خوبي كوشش بشر براي دستيابي به ايمان نشان داده شده است، همچنين داستاني از جنايت و شرحي از كشمكش هاي روح يك مرد براي حقيقت تقوا مي باشد.
تراژدي با رئيس خانواده پدر زوسيما آغاز مي گردد، كه با ترك هوي و هوس و خواهش هاي نفساني، به صورت پيرمرد مقدسي درآمده است. كارامازوف بزرگتر آدم دائم الخمري است كه در گردابي از فساد فرو رفته و معشوقه جوانش گروشنكا را به زور تحت تمكين درآورده است. او آدم فاسد و محيلي است ولي آنقدر هوش دارد كه انگيزه هاي اصلي رفتارش را بفهمد و از درد حاكي از ضعف وجدانش رنج ببرد.
مشاجره بين او و بزرگترين برادرش دميتري به خاطر عشق جسماني گروشنكا، انگيزه جنايتي مي شود كه به دنبال اين كشمكش اتفاق مي افتد. در اثر تلقينات حيله گرانه برادر ديگر، ايوان، پسر مصروع و حرامزاده پيرمرد، اسمردياكوف، پدرش را مي كشد.
نام «ژولین سورل» نام ماندگاری است؛ نامی خیالی که بعدها به دنیای واقعیت آمد و چه بسیار نویسندگانی که با این نام هنری نوشتند و چه بسیار نویسندگان دیگری که این نام را وارد دنیای داستانی خود کردند و کسان دیگری که این نام را به فرزندان خود دادند. «سورل» قهرمان داستان «سرخ و سیاه» نوشته هانری بیل ملقب به استاندال از آن شخصیتهای نمونهای است که بسیاری از منتقدان و نویسندگان از جمله آندره ژید او را نه متعلق به زمانه خود یعنی قرن نوزدهم بلکه کاملا یک شخصیت قرن بیستمی دانستهاند؛ شخصیتی که نمونه متعالی بیلیسم (مشتق از نام هانری بیل) یا همان «جستوجوی خوشبختی از طریق شکگرایی» است و یکی از بهترین فرزندان انقلاب کبیر فرانسه که با مطالعه رفتارش میتوان پیامدهای اجتماعی و سیاسی انقلاب کبیر فرانسه را شناخت. یافتن جایگاه استاندال در ادبیات فرانسه کار مشکلی نیست، استاندال هرگز در مقام نویسندهای پیشرو در ادبیات قرن نوزدهم فرانسه مطرح نبوده، او از دل همان قواعد ادبی تثبیتشده پیش از خود رمانهایش را آفریده است. رمانتیسم آثار استاندال یادآور رمانتیسم آثار دونروال و مادام دو استائل است و استفاده از مطالب نوشته شده در روزنامهها (حوادث و وقایع اجتماعی) با توجه به اهمیت روزنامهها در قرن نوزدهم تیزهوشی زودهنگام او را نشان میدهد، حضور پررنگ مسائل اجتماعی و سیاسی و رویارویی آن سه طبقه معروف اجتماعی نیز در کار او چیزی است که باید از این فرزند باهوش انقلاب کبیر فرانسه (به عنوان عظیمترین انقلاب و دگرگونی تاریخی) انتظار داشت. هر چند غرض این نیست که حضور این عناصر در جهان داستانی استاندال امری عادی و پیشپاافتاده است، کمااینکه چنین نکتهسنجی و تیزبینی در به تصویر کشیدن فضای اجتماعی نیمه اول قرن نوزدهم و ساختن تصویری از جامعهای که هم «روبسپیر» را به زیر میکشد و هم از «دانتون» نمیگذرد در نویسندگان همدوره یا متقدم بر استاندال نظیر هوگو و بالزاک دیده نمیشود و قطعا آغاز کننده آن همان استاندال است؛ نویسندهای که با ظهورش ادبیات را وارد دورهای دیگر از حیاتاش موسوم به «واقعگرایی» کرد؛ دورهای که با فلوبر، از ستایشگران استاندال، به اوج رسید. در یک نگاه اجمالی به «سرخ و سیاه»، اگر نگاهمان را بیشتر از هرچیزی بر شخصیت ژولین سورل، قهرمان کتاب، متمرکز کنیم، نتایج جالبی خواهیم گرفت. با این فرض که ژولین سورل یکی از معدود شخصیتهای ادبی است که تحول شخصیتیاش در تاریخ ادبیات اگر نگوییم بیهمتا، حداقل کمنظیر است.
زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی، شیفته فئودور داستایفسکی بود و او را میستود. او معتقد بود که داستایفسکی «دست کمی از شکسپیر ندارد» و نیز رمان «برادران کارامازوف» را «عالیترین» رمانی میدانست که تاکنون نوشته شده است. فروید در مقاله معروفاش «داستایفسکی و پدرکشی» (۱) تصویر بینقصی از نویسنده مورد علاقهاش ارائه میدهد. او در شخصیت داستایفسکی چهار بُعد مشخص را از هم متمایز میکند؛ هنرمند خلاق، انسان روانرنجور، موعظهگر، مفسدهجو. فروید توجهی ویژه به شخصیت فئودور داستایفسکی نشان میدهد. او بیماری صرع داستایفسکی را ـ که مرتبا نویسنده خستگیناپذیر را دستخوش بیهوشی، تشنج و سپس افسردگی میکرد ـ نه فقط یک بیماری جسمی که دراقع نشانهای از روانرنجوری و هیستری حادش میداند. از این جهت در مقام پزشک روانکاو، نه به نقد متن که به نقد نویسنده میپردازد؛ یعنی با توجه به آنچه در رمانهای داستایفسکی آمده سعی میکند تا به ضمیر ناخودآگاه او پی ببرد و رفتارهایاش را تحلیل کند. اتفاقا از بین چهار وجهی که فروید در داستایفسکی یافته است همین بخش «انسان روانرنجور» تنها وجهی است که ادبیات را با آن سر و کاری نیست.
دوریس می تیلور با نام ادبی دوریس لسینگ ، نویسنده ی انگلیسی که امسال نوبل ادبیات را برد به معنای واقعی کلمه نویسنده ای کلاسیک است. او که در سال پر ماجرای 1919 و در میان غوغای مشروطه خواهان و قرارداد مشهور استخراج نفت در ایران که به تاسیس شرکت نفت ایران و انگلیس منجر شد از پدر و مادری انگلیسی در کرمانشاه ایران متولد شد سال های کودکی را در مستعمرات انگلیس در افریقا گذرانده است.آثار او شامل حوزه های مختلفی از داستان های اجتماعی و رمانتیک گرفته تا داستان های سیاسی و علمی تخیلی می شود و ویژگی عمده ی آثار او جندلایگی شخصیت زنانی است که سوژه ی این داستان ها قرار گرفته اند. او در 88 سالگی هنوز با علاقه به نوشتن ادامه می دهد و در کارنامه اش 74 کتاب تا به امروز در قالب های مختلف داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، مجموعه مقاله و شعر به چشم می خورد . با این همه لسینگ عمده شهرت خود را مدیون داستان نویسی است. لسینگ در طول دوران کاری خود دو بار شعر منتشر کرده است نخست مجموعه ای با عنوان چهارده شعر که در دهه ی 50 با تیراژ محدود در انگلستان منتشر شد و اشعار ابتدایی لسینگ در قالب هایی مثل سانت را در بر می گیرد و دیگری مجموعه ای مشترک با دو شاعر دیگر به نام های هربرت توییگر و تی اچ بنسون است که در سال 2002 توسط انتشارات پوییتیک پیشنس در انگلیس به چاپ رسید و یک بخش از آن تحت عنوان «قلب ها و لباس های باشگاهی» به 7 شعر از لسینگ اختصاص دارد.این مجموعه به صورتی ابتکاری طراحی شده است به این معنی که هر شعر آن پشت یکی از کارت های ورق بازی چاپ شده اند. لسینگ در مقدمه ی این مجموعه درباره ی چرایی شرکت کردن در آن می نویسد:« من راه های ابتکاری رساندن اثر به دست مردم را دوست دارم. این ایده خیلی ساده مرا اغوا کرد و نتوانستم مقاومت کنم» یکی از شعر های این مجموعه را همراه با متن انگلیسی در ادامه خواهید خواند.
از خانۀ دوريس لسينگ تا پيکاديلي از يک طرف و از طرف ديگر تا مرکز خريد چند قدم بيشتر راه نيست. در واقع خانهاش فقط چند صد ياردي از جادۀ کيلبرن هاي فاصله دارد اما همهجا ساکت و آرام است. انگار ناگهان به اعماق روستايي پا گذاشته باشم. در آپارتماني در طبقه آخر ساختمان سه طبقۀ محکم و زيبايي در خيابان کينگزکرافت زندگي ميکند. خيابان پيچپيچي کوتاهي است که خانههايش به هم چسبيده يا ويلايي هستند و در حياطها پشت ديوارهاي سنگي و آجري پنهان شده است. عطر چمن تازه کوتاه شده در هوا پيچيده و همهجا غرق گل است. سرماي هوا تناسبي با سبزي درختها ندارد. طبقۀ بالا اتاق بزرگي دارد که هم ناهارخوري و هم اتاق کار خانم لسينگ است. تو که ميروم از پنجرۀ رو به حياط منظرۀ درخشان شاخوبرگ درختهاي سبز چشمم را نوازش ميدهد. اتاق راحت و جاداري است. يک گوشه روي لبۀ پهن پنجره سينيهايي پر از گلدانهاي کوچک و طرف ديگر ميز تحرير اعلايي پر از کاغذ و کتاب است. آپارتمان با مقياسهاي لندن کاملا بزرگ محسوب ميشود. مبلمان خانم لسينگ ، قاليچهها ، دشکچهها و قفسههاي پر از کتاب، خانه را پر از حس زندگي کردهاند. رفتار دوريس لسينگ باوقار و صميمي است. موهاي بلند جوگندمياش را پشت سرش گوجه کرده و صورتش ظريف و جذاب است. درست مثل عکسهايش. همان دوريس لسينگي که سالها داستانهايش را خواندهام و تحسيناش کردهام. از اين که اينقدر نزديکش هستم دلم غنج ميزند. آشکارا جلو خانمي با اينهمه وقار و اعتماد به نفس و به اين خوش برخوردي دست و پايم را گم کردهام. نيمساعتي زودتر به کيلبرن آمدهام تا اطراف جايي که زندگي ميکند پرسه بزنم و حالا که بالاخره جلو او نشستهام باورم نميشود اينقدر سريع يخ بينمان آب ميشود. انگار همه چيز در رويا اتفاق ميافتد. از ايستگاه قطار کيلبرن که بيرون ميآمدم جلو دکۀ روزنامهفروشي پا سست کردم و حيرتزده ماجراي ترور جورج واليس را خواندم. به خانم لسينگ ميگويم که هنور از اينخبر شوکه هستم و درست نميدانم چه قضاوتي بکنم. ميگويم اين روزها از اين همه خشونت افسرده و گيج هستم و مثل خيلي از آمريکاييها خجالت ميکشم.
خانم لسينگ با همدردي از بحران خشونت در جامعۀ معاصر، به خصوص در آمريکا، حرف ميزند و ميگويد: اما آن وقت ها که من بچه بودم همه تفنگ داشتند.
«دوریس لسینگ» رماننویسی را با نگارش کتاب «چمن آواز میخواند» شروع کرد. کتابی که در سال ۱۹۵۰ منتشر شد و از همان سالهای آغازین انتشارش، با اقبال خوبی بین منتقدان ادبی روبرو شد. این کتاب که در قالب یک تراژدی عاشقانه نوشته شده، در اصل مانیفستی ضد نژادپرستی است. داستان کتاب در زیمباوه میگذرد و زماناش به سالهای ۱۹۴۰ مربوط است و بیشتر به مشکلات نژادپرستی علیه سیاهها پرداخته است. ماجرای داستان مربوط به «مری» زن سفیدپوستی است که در زیمباوه تنها و سرگردان زندگی میکند و با یک کشاورز سفیدپوستی به نام «دیک تونر» ازدواج میکند اما زندگی مشترکشان بر سر بیکفایتیهای شوهر به مخاطره میافتد. این کتاب، که بر اساساش فیلمی نیز ساخته شده؛ بر ادبیات دنیا تاثیر شگرفی گذاشته و هنگام چاپش حساسیت زیادی را بین منتقدان جهان بر انگیخت. سپس مجموعههای متعددی نوشت که اغلب آنها نیز در آفریقا میگذرد. «مارتا کوئست» را در ۱۹۵۲، «ازدواج شایسته» را در ۱۹۵۴ و «موجی از طوفان» را در ۱۹۵۸ و «زمینبسته» را در ۱۹۶۵ و «شهر چهار دروازه» را در ۱۹۶۹ نوشت. تمامی این کتابها که در اصل یک مجموعه به حساب میآیند، به شخصیت «مارتا کوئست» و تلاشش در مواجه شدن با زندگی و مبارزات درونی و بیرونی او مربوط میشود. این سری کتابهای زنانهی «لسینگ» باعث شده که نزد فمینیستها از جایگاه مهمی برخوردار شود.
با این همه، «دوریس لسینگ» رمان «دفترچهی طلایی» را که شاهکارش هم محسوب میشود، سال ۱۹۶۲ منتشر کرد. این کتاب که بین فمینیستها کتاب مهمی تلقی میشود، در آیندهی ادبی نویسندهاش هم تاثیر شگرفی گذاشت. تقریبا از همان زمان بود که «لسینگ» لایق جایزهی نوبل شد. وی تا همان موقع هم تلاش زیادی در راستای تحقق آزادی زنان و حقوق آنها کرده بود و با نوشتن «دفترچهی طلایی» مهمترین قدم را در این راه برداشت و موفق هم شد. این کتاب شامل برشهایی از روزنامه و اخبار و فیلمها و رویاها و خاطرات است. «آنا ولف» شخصیت اصلی کتاب است که پنج دفترچه برای ثبت افکارش در آفریقا و مشارکتاش در امور سیاسی و حزب کمونیسم دارد. «دفترچهی طلایی» نیز مانند آثار قبلی «دوریس لسینگ» با حضور شخصیت اول زن، در اصل کتابیاست در کند و کاو روحیات و ذهنیات زنانه و بررسی مشکلات و سختیهای آنها.
«دوریس لسینگ» رماننویسی را با نگارش کتاب «چمن آواز میخواند» شروع کرد. کتابی که در سال ۱۹۵۰ منتشر شد و از همان سالهای آغازین انتشارش، با اقبال خوبی بین منتقدان ادبی روبرو شد. این کتاب که در قالب یک تراژدی عاشقانه نوشته شده، در اصل مانیفستی ضد نژادپرستی است. داستان کتاب در زیمباوه میگذرد و زماناش به سالهای ۱۹۴۰ مربوط است و بیشتر به مشکلات نژادپرستی علیه سیاهها پرداخته است. ماجرای داستان مربوط به «مری» زن سفیدپوستی است که در زیمباوه تنها و سرگردان زندگی میکند و با یک کشاورز سفیدپوستی به نام «دیک تونر» ازدواج میکند اما زندگی مشترکشان بر سر بیکفایتیهای شوهر به مخاطره میافتد. این کتاب، که بر اساساش فیلمی نیز ساخته شده؛ بر ادبیات دنیا تاثیر شگرفی گذاشته و هنگام چاپش حساسیت زیادی را بین منتقدان جهان بر انگیخت. سپس مجموعههای متعددی نوشت که اغلب آنها نیز در آفریقا میگذرد. «مارتا کوئست» را در ۱۹۵۲، «ازدواج شایسته» را در ۱۹۵۴ و «موجی از طوفان» را در ۱۹۵۸ و «زمینبسته» را در ۱۹۶۵ و «شهر چهار دروازه» را در ۱۹۶۹ نوشت. تمامی این کتابها که در اصل یک مجموعه به حساب میآیند، به شخصیت «مارتا کوئست» و تلاشش در مواجه شدن با زندگی و مبارزات درونی و بیرونی او مربوط میشود. این سری کتابهای زنانهی «لسینگ» باعث شده که نزد فمینیستها از جایگاه مهمی برخوردار شود.
با این همه، «دوریس لسینگ» رمان «دفترچهی طلایی» را که شاهکارش هم محسوب میشود، سال ۱۹۶۲ منتشر کرد. این کتاب که بین فمینیستها کتاب مهمی تلقی میشود، در آیندهی ادبی نویسندهاش هم تاثیر شگرفی گذاشت. تقریبا از همان زمان بود که «لسینگ» لایق جایزهی نوبل شد. وی تا همان موقع هم تلاش زیادی در راستای تحقق آزادی زنان و حقوق آنها کرده بود و با نوشتن «دفترچهی طلایی» مهمترین قدم را در این راه برداشت و موفق هم شد. این کتاب شامل برشهایی از روزنامه و اخبار و فیلمها و رویاها و خاطرات است. «آنا ولف» شخصیت اصلی کتاب است که پنج دفترچه برای ثبت افکارش در آفریقا و مشارکتاش در امور سیاسی و حزب کمونیسم دارد. «دفترچهی طلایی» نیز مانند آثار قبلی «دوریس لسینگ» با حضور شخصیت اول زن، در اصل کتابیاست در کند و کاو روحیات و ذهنیات زنانه و بررسی مشکلات و سختیهای آنها.
براى اينكه پازل شخصيتى «ياسمينا رضا» را بچينيد، قبل از هرچيز بايد به اسم و ريشه هاى اين دختر فرانسوى توجه كنيد ، دخترى كه نژادش تركيبى است از يك زن نوازنده مجار و مرد ايرانى روسى كه تاجر است و فرارى. درست در همين نقطه است كه مى توان داستانهاى عجيب و غريب «رضا» را حلاجى كرد. غيرازاين هم نمى توان از او انتظار داشت. طنز او تفكرى كه پشت داستانهايش نهفته است از همه اينها نشأت مى گيرد (جرج والدن ـ ساندى تلگراف ) ياسمينا رضا، بيش از اينكه نويسنده باشد يك پديده فرهنگى است. خلق شخصيت هاى عجيب و غريب در نمايشنامه هايش و رمان هايى همچون «حرمان» و «چكش» تنها از عهده اين پديده برمى آيد. او ساموئل بكت زمان است (سيمون هاتسون ـ گاردين ). ياسمينا رضا از اوايل دهه ۹۰ آنچنان در عرصه داستان نويسى و نمايشنامه نويسى درخشيده است و به جرأت مى توان گفت تئاتر اروپا دراين دهه زير سايه كارهاى او رنگ عوض كرد. او با نمايشنامه «هنر» آنچنان درخشيد كه ديگر هرگز نمى توان فراموشش كرد. درست برخلاف ساير نويسندگان فرانسوى كه آثارشان به سختى به انگليسى ترجمه مى شود و حتى بعداز ترجمه از آن استقبال نمى شود ؛ او خانم جوانى است كه رمان «حرمان» و نمايشنامه «هنر» اش به ۳۰ زبان ترجمه شده است ، درست در روزهايى كه او حتى نيم قرن هم زندگى نكرده است. گونترگراس معتقد است : «ياسمينا رضا نويسنده اى است كه به معناى واقعى كلمه مد شده است و حرفى براى گفتن دارد، حرفى تازه . برداشتى كه از» «هنر» «دارد شايد هرگز تكرار نشود.» ياسمينا رضا را هميشه پشت جلد كتابهايش ، خوش تيپ و والامد جلوه مى دهندو اين كلك ناشران است ،
اثار ترجمه شده یاسمینا رضا درايران
هنر (نمایشنامه) مولف: یاسمینا رضا مترجم: مهرنوش بهبودی ناشر:
3 روایت از زندگی (نمایشنامه) دور تا دور دنیا 7 مولف: یاسمینا رضامترجم: فرزانه سکوتی ن
حرمان مولف: یاسمینا رضا مترجم: داود دهقان نشر سالي 1382
زندگی ضربدر 3 مولف: یاسمینا رضا مترجم: فتاح محمدی ناشر: هزاره سوم
هنر مرد اتفاقی (نمایشنامه) مولف: یاسمینا رضامترجم: هوشنگ حسامی
اندوهی ژرف مولف: یاسمینا رضامترجم: نازنین شهدی
گفت و گوهای پس از يك خاکسپاری (نمایشنامه) مولف: یاسمینا رضامترجم: فتاح محمدی ناشر: هزاره سوم
در تازهترین اثر یاسمینا رضا، نمایشنامهنویس ایرانی ـ مجاری با عنوان "خدای کشت و کشتار" که در حال حاضر در بیش از ۵۰ "خانهی نمایش آلمان" به اجرا درمیآید، تنها خشم و نفرت و طنز است که به نمایش گذاشته میشود.
برخی از منتقدین، کارهای یاسمینا رضا، نمایشنامهنویس ایرانی ـ مجاری ـ فرانسوی را در جرگهی "تئاتر مردمی سطح بالا" قرار میدهند و بعضی دیگر او را اصلاً مبتکر این ژانر میخوانند. شاخص آثار رضا ولی در تعیین شکل و شیوهی نوع تئاتری که ارائه میدهد، نیست، بلکه در محتوای آشوبگرانهی آن است که در دو کلمه خلاصه میشود: خشم و نفرت؛ نفرت از همهی جلوههای قراردادهای اجتماعی، از خانه و خانواده، از بچه، از ازدواج، از دوستی؛ خشم نسبت به آداب و رسوم ظاهری، پیوندهای خانوادگی، روابط همسایگی. خشم و نفرت از هر چه هست و نیست و باید باشد. از ظلم و مبارزه علیه ظلم، از مظاهر تمدن و نشانههای وحشیگری، از دروغ و ریا ، و همچنین صداقت و یکرنگی!
طوفان خشم ونفرت
هنر یاسمینا رضا، که تا بهحال دو بار جایزهی فرانسوی "مولیر" را دریافت کرده، در این است که این خشم و نفرت بیپایان را در قالب طنز و هزل و شوخی و مزاح میگنجاند و با این کار از شدت و حدت یأسآلود و غلظت پوچگرایانهی این احساسها میکاهد. اینکه رضا، در تمام آثارش تماشاگر یا خواننده را با طوفان چنین خشم و نفرتی روبرو میکند، نمایانگر روحیهی هنری سرسختانه و پیگیرانهی اوست. یک سری نمایشنامه، رمان و داستان کوتاه گواه این ادعاست: "هنر"، "سه زندگی"، "مرد تصادف"، "خدای کشت و کشتار "، "یک ناامیدی"، "شوپنهاور در سورتمه"، "آدام هابربرگ" و دیگر آثار کمتر مشهورش ...
پس از موفقیت کارجدید «یاسمینا رضا» در آلمان و قبل از آنکه در ماه مارس در لندن اجرا شود، این نمایش در پاریس، توسط خود نویسنده به روی صحنه رفت. در سالنی پاریسی دو زوج که با هم تفاهم دارند، سعی میکنند تا از اختلافنظرهایشان بکاهند. پسر خانواده «ری»، به نام فردینان، دندانهای برونو، پسر خانواده « اولیه»، را شکسته چون او را از روی تاب انداخته است. والدین تصمیم میگیرند تا صلح برقرار کنند. فضا قابل تحمل و در مصالحه است. آنها به چهره طرفداران «چپ» درآمدهاند. لالههای سفید صلح را در آوردهاند و شعار اتحاد میدهند، شیرینی خانگی را میچشند، - نون شیرینیه یا کیکه؟ - قهوه میخورند، از بیکن حرف میزنند، همان کسی که میتواند در آشفتگی تعادل برقرار کند، از هنر با هم زندگی کردن دفاع میکنند و در تربیت فرزندانشان از «نیروی صلحآمیز فرهنگ» کمک میگیرند. بعد از یک تصادف، گفتوگوها برقرار میشوند.
یک ساعت و نیم بعد کشتار به وقوع میپیوندد. صورتکها میافتند، هر دو پدر و مادر به هم ناسزا میگویند، تا خرخره مینوشند، آن را روی کتابهایFoujita 1و 2kokoschkaبالا میآورند، با سشوارها مسلح میشوند، گوشیهای همراه را در گلدانها میاندازند، پودرپاشها و عطرپاشها را میشکنند. بر پای دیواری ترک خورده، زوجها اتحاد حقیر خود را خرد کردهاند و فورا برای ائتلافهای جدید از هم جدا میشوند. برای دردی عمیق. این نمایشنامهای مضحک، شرورانه، لذتبخش و پالاینده است. مردم سیاه میخندند، مثل زمانی که مقابل آینهای از ریخت افتاده ایستاده باشند. همه چیز در آن ویران شده است، مانند ریاکاری در ازدواج، کودکنمایی والدین، وجدان آگاه بشری و حتی وقاحت صنعت داروسازی که اجازه میدهد داروهای ضد تنش نتایجی فاجعهآمیز به بار آورند. این نمایش با درخشش ایزابل اوپر، والری بُنتن، آنرده مارکن و اریک الموسنینو با میزانسنی موزون و متناسب كه مانند بمبی ساعتی عمل میکند. یاسمینا رضا، نامرئی و حاضر در همه جا، به راستی الهه کشتار است.