|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
چهره واقعی کافکا کدام است؟ آیا او داستاننویسی منزوی با ذهنی سراسر تیره و بدبین بوده؟
فرانتس كافكا در محلهاي قديمي در پراگ در سوم ژوئيه 1883ديده به جهان گشود.
از نخستين روزي كه فرانتس گام به دبستان گذاشت يعني 16 سپتامبر 1889 در راه مدرسه آنگونه كه بعدها در نامهاي به دوستش ميلنا جسينكا نوشت با چشمان هوشيارش جهان بيرون از خانه را زير نظرگرفت؛ جهاني كه او بعدها آن را مورد نقدي انديشمندانه قرار داد.
كافكا در دوران دبيرستان به مطالعة آثار سورن كه ير كه گور و اسپينوزا پرداخت و با وجود فضاي متحجر و خشك مدارس سختگير چكسلواكي قرن نوزدهم كه زير تسلط اتريش قرار داشت به آزاد انديشي روي آورد و با ميخكي سرخ به گوشه كت خود برخلاف تفكر رايج روياي دنياي ديگري را در سر پروراند.
در «شناخت كافكا» يكي از دغدغههاي مهم مقدادي آموزش شيوه نگاه و نقد ادبي به دانشجويان و پژوهشگران جوان است تا آنها با روش هاي نقد علمي آشنا شده و به جاي پذيرش تئوري هاي رايج ادبي شجاعانه گام در راه انديشه ي جدي درباره ي نويسندگان مهم و انديشمندان معاصر بگذارند.
در اين كتاب در بخش نخست زندگي نامه ي فرانتس كافكا و مسائل خانوادگي او مانند ارتباط او با خانوادهاش به ويزه پدر كافكا كه شخصيتي مستبد داشته مورد بررسي قرار گرفته است.
همچنين خصوصيات فردي او از جمله علاقهاش به ارتباط با مردم عادي، قرار گرفتن در صف تهيه ارزاق عمومي همچون بقيه مردم و احترام او براي ديگران آمده است.
همچنين فضاي پراگ در اواخر قرن نوزد هم و شرايط خاص حاكم بر زندگي كافكا به عنوان يك يهودي آلماني زباني توصيف شده است.
در اين بخش ميخوانيم كه كافكا موفق شد دكتراي حقوق را در 18 ژوئن 1906 در پراگ دريافت كند و در دفتر حقوقي يكي از بستگانش به كار مشغول شود.
او پس از مدتي كار در داد گاههاي پراگ سرانجام وارد اداره ي بيمه سوانح گرديد و از نزديك با اوضاع جامعه ي چلسلواكي آن روز آشنا شد.
محمود فلکی متولد 1330 (1951) رامسر، فعالیت ادبیاش را در 1351 با چاپ شعر در مجلهی "فردوسی" و سپس "نگین" آغاز کرد. در ایران در رشتههای شیمی و علوم کتابداری تحصیل کرد و ویراستار دانشگاه آزاد ایران در تهران و کتابدار بود. در سال 1362 (1983) به آلمان مهاجرت کرد.
در آلمان در رشتههای زبان و ادبیات آلمانی و ایرانشناسی تحصیل کرده (فوق لیسانس) و دورهی دکترا در ادبیات آلمانی را میگذراند.
فعالیت ادبی فلکی پهنههای شعر، داستان و نقد و پژوهش را دربرمیگیرد، که تاکنون نوزده کتاب از او منتشر شده است. دو مجموعه شعر و داستان و رُمانِ "سایهها"ی او به زبان آلمانی و پارهای از شعرهایش به انگلیسی و سوئدی انتشار یافتهاند.فلکی اکنون در Volkshochschule هامبورگ زبان و ادبیات تدریس میکند.
موقعي که خبر جايزه نوبل را شنيدم، نخستين انگيزه ناگهاني غريزي و قوي ام گفتن غاين نکتهف به کارگزارم
- که اين خبر را به من داد - بود که زندگي ام تغيير نخواهد کرد. الان مي فهمم که خوشبين بودم. اين غجايزهف زندگي ام را دگرگون کرد، اما عادت هاي کاري ام را تغيير نداد. هنوز هم به نظم و انضباط دقيق، بيدار شدن زودهنگام، نوشتن، ادامه اين برنامه زمان بندي و مانند آن متعهد هستم. با اين همه، بله، اين جايزه زندگي ام را تغيير داد. مشهورترم کرد، اين همه خوانندگان جديد با خود برايم آورد و زندگي ام را کمي سخت کرد - هر کاري انجام مي دهم سياسي تر از آن چيزي است که انتظار داشتم.
-سال ها قبل زماني که جايزه صلح «صنف کتاب آلمان» را دريافت کرديد در فرانکفورت سخنراني کرده و در آن هنگام درباره اروپا و ترکيه حرف زديد. گفتيد ترکيه خواب اروپا را مي بيند و اروپا قادر نيست خود را بدون ترکيه تعريف کند. آيا بعد از سه سال هنوز هم بر اين نظر هستيد؟
متاسفانه در چند سال گذشته مذاکره هاي ميان اروپا و ترکيه اندکي کند شده است. اين امر شايد به خاطر دست راستي هاي افراطي و نظام حاکم و نظامي ها باشد که مسير ترکيه به سوي اتحاديه اروپا را مسدود کرده اند و علاوه بر اين مقاومت غموجودف در کشورهاي اروپايي غمخالفت موجودف در ميان محافظه کاران فرانسه و آلمان که به طور قطع در برابر عضويت کامل ترکيه مقاومت مي کنند. به همين خاطر اين مساله با مشکل مواجه شده و به اندازه يي که دو سال قبل روشن به نظر مي رسيد، نيست. اعتقاد راسخ دارم که دير يا زود ترکيه جزيي لاينفک از اروپا خواهد شد اما هم اکنون شرايط خيلي خوب به نظر نمي آيد، به همين خاطر اين امر نگرانم مي کند - به گريه ام نمي اندازد چون من در اصل قصه نويس هستم و اگر هم يک وقتي گريه کنم به خاطر آن است که براي زيبايي کتابم نگران هستم.

در کتاب بیابان اثر ژان ماری گوستاو لوکلزیو دو داستان، همزمان با هم، در بیابان رخ میدهد: نور، پسری از قبایلِ صحراگرد است و مردمِ او باید در برابرِ استعمارگران و دشمنانِ خاکِ خود بجنگند. لالاّ، دختری است که در یک آبادی در حاشیهی صحرا زندگی میکند و نیاکانِ او از جنگجویانِ صحرا بودهاند. نور به دنبالِ پیدا کردنِ جواب برای سوالاتی است که پیشرفتِ روحیِ او را آسان خواهد کرد؛ و لالاّ به دنبالِ تغییر و جستجوی بیشتر است و همین طور هم کنارهگیری از مردمانی که هیچ نمیفهمدشان. لالاّ با چوپانی که تمامِ آبادی دیوانه و جنزده میداندش نزدیک و صمیمی میشود. کمی بعد با او به دلِ صحرا فرار میکند، اما چیزی نمیگذرد که بر اثرِ وقایعی سر از فرانسه درمیآورد، بیگاری میکشد، حامله میشود، به شغلِ مانکنی میپردازد و آنچه در دلِ او باقی میمانَد ایمان و شیفتگیِ اوست به «بیابان.»
آكادمي نوبل، بعد از 23 سال، بار ديگر به نويسنده يي فرانسوي روي خوش نشان داد و نوبل ادبي 2008 را به «ژان ماري گوستاو لوكلزيو» اهدا كرد. پس از «كلود سيمون» كه در سال 1985 اين جايزه را گرفت، تاكنون هيچ نويسنده فرانسوي موفق به دريافت اين جايزه نشده بود تا اينكه امسال بار ديگر آكادمي، به يك فرانسوي يعني به «ژان ماري گوستاو لوكلزيو» راي داد: نويسنده يي كه هويت فرانسوي از شاخصه هاي فرعي آثارش محسوب مي شود. آكادمي نوبل در بيانيه رسمي خود اهداي جايزه به لوكلزيو را به دليل پرداختن به تمدن ها و شيوه هاي غيراروپايي زندگي عنوان كرده است. لوكلزيو نويسنده يي است كه در آثارش در جست وجوي فضاهاي غريب است. فضاهايي غريب و نامتعارف كه رمان مشهور «بيابان» از نمونه هاي برجسته آن است. او از نويسندگان چندفرهنگي فرانسه است. نويسنده يي كه بسياري، آثارش را قابل طبقه بندي در چارچوبي مشخص نمي دانند. اين شايد بيش از هر چيز ديگر به تجربه هاي او از سفر به نقاط مختلف دنيا بازگردد. سفرهايي كه از هشت سالگي لوكلزيو آغاز شد چرا كه به ضرورت شغل پدرش كه پزشك بود، در كودكي با خانواده اش به نيجريه رفت. پس از تحصيلات دانشگاهي، براي گذراندن سربازي به تايلند رفت. اما دولت تايلند، تاب يك خارجي را كه مدام از اوضاع اين كشور انتقاد كند، نداشت و او را به مكزيك فرستاد.سرزمين ها و فرهنگ هاي حاشيه يي، زمينه اصلي آثار «لوكلزيو» است. هر چند اين خصلت را نمي توان منحصر به آثار او دانست اما ظاهراً اين خصلت در آثار «لوكلزيو» چنان تحسين و شگفتي داوران آكادمي نوبل را برانگيخته كه او را به نويسندگان شناخته شده تري چون «هانتكه»، «كوندرا»، «فوئنتس»، «يوسا»، «فيليپ راث» - كه كم كم بايد لقب ناكامان جاودان فهرست آكادمي نوبل را به آنها داد - ترجيح داده اند.نوبل ادبي 2008 در حالي به «لوكلزيو» تعلق گرفت كه ظاهراً برخي از منتقدان آنقدرها با انتخاب داوران آكادمي موافق نبودند. چنان كه «سيگريد لوئفلر» - منتقد آلماني - در واكنش به اين انتخاب گفت: لوكلزيو نويسنده يي ازمدافتاده است و آثارش، آثاري ملال آور هستند. اما خود «لوكلزيو» پس از اعلام نامش به عنوان برنده نوبل، در پاسخ به اين سوال كه آيا شايسته دريافت اين جايزه بوده، گفت: «بله، چرا كه نه،» لوكلزيو گفت از گرفتن اين جايزه احساس ناباوري، ترس و پس از آن شادي كرده است. «بيابان» يكي از مهم ترين رمان هاي لوكلزيو است. رماني كه با ترجمه «آزيتا همپارتيان» توسط انتشارات كاروان هم منتشر شده است. مجموعه داستان «موندو و داستان هاي ديگر» كتاب ديگري است كه با ترجمه همين مترجم از لوكلزيو در ايران منتشر شده است.
ژان ماری گوستاو لوکلزیو 13 آوریل 1940 در شهر نیس،کنار دریای مدیترانه به دنیاآمد و از سن هشت سالگی قلم به دست گرفت و شعر،حکایت،مقاله،داستان کوتاه و رمان های بیشماری نوشت.لوکلزیو با نگارش نخستین رمان خود به نام دادرسی، جایزه ادبی رنودو راکسب کرد.در سال 1980 موفق به دریافت جایزه بزرگ ادبی فرهنگستان فرانسه به نام جایزه ادبی پل موران شد.از آن تاریخ،لوکلزیو بزرگترین نویسنده زنده فرانسه قلمداد می شود
داستان کوتاه موندو رساله ای است فلسفی-شاعرانه که خواننده را وا می دارد از ورای شخصیت موندو،کودکی که اینجا و آنجا پرسه می زند پیام نور و زیبایی را دریافت کند. موندو حکایت از یک حضور است؛حضور کودکی ناشناس در شهری امروزی که توقع دارد جامعه پذیرای او باشد. دنیایی به ظاهر متمدن که با رهایی و آزادی کاملا بیگانه است. در چنین دنیایی است که واقعیت مدرنیته و رویای یک زندگی ساده با یکدیگر نا همگون می شود
موندو داستان معصومیت کودکیست که در هیاهوی مدرنیته گرفتار شده است. پسرکی که از سوی نیروی "قانون" مدام در حال تهدید و فرار است، رهایی او در برابر جامعهی قانونگرا قرار گرفته و پایگاه اجتماعی ندارد، بنابراین ولگرد است! ولگردی که مخل زیبایی شهر و عامل مشکلات است و پلیس به دنبال اوست. هیچکس نمیتوانست بگوید موندو از کجا آمده است. روزی بدون آن که کسی او را ببیند به طور اتفاقی وارد شهر شده و سپس همه به حضور او عادت کرده بودند. حدود ده سال دارد با صورتی گرد و چهرهای آرام و چشمانی سیاه و زیبا و کمی مورب. به آرامی و متانتی خاص قدم برمیدارد و هنگام راه رفتن همچون سگها، کمی کجکج راه میرود. همیشه یکجور لباس میپوشد: شلوار جین آبی، کفشهای ورزشی و تیشرت که تا اندازهای برایش گشاد است. وقتی از کسی خوشش میآید میایستد و به سادگی از او میپرسد: «مرا به فرزندی قبول میکنید» و قبل از این که مخاطب از بهت و حیرت خارج شود، دور میشود. در سرپناهها و مخفیگاههای کنار ساحل یا میان صخرههای سفید خارج شهر میخوابد. پرسه زدن را خیلی دوست دارد. پیچیدن از سر پیچ یک خیابان به خیابانی دیگر...
موندو علاقهمند به دیدار مردمی با مشخصات ساده است. یک نگاه زیبا و نافذ و لبخندی بر لب کافی است تا او کنارشان بایستد و اندکی صحبت کند. "چندین سوال راجع به دریا، آسمان و پرندگان میکرد و هنگامی که چنین کسانی از او جدا میشدند، در چهرهی همگیشان دگرگونی عمیقی قابل تشخیص بود.
لوکلزيو 13 آوريل سال 1940 در نيس فرانسه به دنيا آمده است. پدرش جراحي انگليسي بود و مادرش از نسلي از انگليسي ها بود که در قرن هجدهم به جزيره «موريس» مهاجرت کردند. در هشت سالگي به همراه خانواده به کشور «نيجريه» رفت. پدرش در اين کشور پزشک جنگ جهاني دوم بود. لوکلزيو از کودکي به همراه زبان مادري اش فرانسوي، انگليسي را نيز فراگرفت. وي پس از اتمام تحصيلات متوسطه به دانشگاه «بريستول» رفت و در سال هاي 1958 و 1959 در اين دانشگاه زبان و ادبيات انگليسي خواند و در «موسسه آموزش ادبيات» شهر نيس فرانسه تحصيلاتش را در مقطع کارشناسي به پايان رساند. وي سپس در دانشگاه «اکس آن پرووانس» فرانسه در سال 1964 کارشناسي ارشد گرفت. «لوکلزيو» خدمت سربازي خود را در سال 1967 در کشور «تايلند» گذراند اما به خاطر انتقاد هاي شديدش از وضعيت اجتماعي اين کشور به مکزيک فرستاده شد. وي سال هاي 1970 تا 1974 زندگي خود را در پاناما بود و سپس به ادامه تحصيل روي آورد و موضوع پروژه دکتراي خود را «بررسي تاريخ معاصر کشور مکزيک» انتخاب و آن را در دانشگاه «پرپينيان» در سال 1983 ارائه کرد. لوکلزيو پس از فارغ التحصيلي در دانشگاه هاي بانگوک، مکزيکوسيتي، بوستون و آلبوکرک امريکا درس داد.
هر چند «لوکلزيو» نويسندگي را از سن 7 ، 8 سالگي شروع کرده بود اما اولين رمانش را به نام «دادخواست» را در سال 1963 منتشر کرد که برنده جايزه «رنودو» فرانسه شد. لوکلزيو به جز نويسندگي به مقاله نويسي، داستان کوتاه نويسي و ترجمه متون ادبي نيز علاقه مند بوده و هست و کتاب هاي زيادي نيز در اين حوزه ها منتشر کرده است. لوکلزيو در نويسندگي ابتدا تحت تاثير نويسندگان هم عصرش همچون ژرژ پرک و ميشل بوتور بوده و از انديشه هاي ميشل فوکو و ژيل دلوز هم تاثير گرفته است. با اين حال، در پايان دهه 70 سبک ادبي اش را تغيير داد و به داستان هايي با روايت ساده روي آورد. ژان ماري گوستاو لوکلزيو همچنين در سال 1994 به عنوان بزرگترين نويسنده زنده فرانسه معرفي شد. «انقلاب ها»، «قرنطينه»، «کاشف طلا»، «جنگ» و «بيابان» از مهم ترين آثار اين نويسنده پرآوازه فرانسوي هستند. «بالاسينه» از جديدترين آثار لوکلزيو است که سال 2007 وارد بازار کتاب فرانسه و سپس جهان شد. آکادمي نوبل همچنين اين کتاب را «مقاله يي عميقاً شخصي درباره تاريخ هنر فيلمسازي» توصيف کرد و لوکلزيو را به خاطر نوشتن آن ستود. اين کتاب گذري است بر تاريخ سينما از موقع به وجود آمدن اش تا به امروز. به گفته ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» اين کتاب که جنبه هاي خيالي هم دارد، در آناليز تاريخ سينما موفق عمل کرده است. رمان «بيابان» ترجمه «آزيتا همپارتيان» و مجموعه داستان «موندو و داستان هاي ديگر» از موفق ترين آثار گوستاو لوکلزيو به حساب مي آيد که به فارسي نيز ترجمه شده است.
لوکلزيو از سفر متنفر است اما بالاجبار بيشتر زندگي اش در سفر گذشته، با اين همه بي وقفه مي نويسد. کساني که تجربه نوشتن دارند به خوبي مي دانند انس با محيط نوشتن چه اندازه رغبت نويسنده را براي توليد ادبي برمي انگيزد. او خيلي زود به شهرت رسيد. تنها 23 سال داشت که نخستين رمانش «دادخواست» را نگاشت که براي او يکي از دو جايزه عمرش يعني رنودو را به ارمغان آورد (جايزه دومي جايزه بزرگ پل موران بود که در 1980 دريافت کرد) و البته تا يک قدمي کسب گنکور نيز پيش رفت اما شکست خورد. لوکلزيو همواره حسرت گنکور را به دل داشته است. خود مي گويد که دخترش ميان گنکور و کنکور (اين دو واژه در اصل فرانسوي هستند) نمي توانست فرق بگذارد و همين مايه تسکين و تسلي بود. (نقل به مضمون) او بسيار به ندرت با مطبوعات مصاحبه مي کند، و معدود گفت وگوهاي او از طريق دوستانش انجام شده است. در کشور خود، لوکلزيو شهرتي عظيم دارد و مي توان گفت نويسنده يي کلاسيک محسوب مي شود. شمارگان آثار متنوع او - شعر، داستان، حکايت، مقاله و... - استثنايي است و آخرين کتاب او با عنوان «ورد گرسنگي» همين يکي دو ماه گذشته منتشر شد. محبوبيت او با هيچ نويسنده ديگري در فرانسه امروز قابل قياس نيست به خصوص از وقتي که نوآوري و پيچيده نويسي را وارد ادبيات خود کرد و راه هاي تازه يي درپيش گرفت بر ميزان علاقه فرانسوي ها افزوده شد. در سال 1994 نظرسنجي در مجله معتبر لير (به معناي خواندن) انجام شد و بنا به راي خوانندگان لوکلزيو «بهترين نويسنده زنده فرانسوي» لقب گرفت. از آن پس همواره او را با همين عنوان شناخته اند و بارها از نوبلي که حق اوست و بالاخره خواهد گرفت ياد کرده اند، اما آيا فرهنگستان سوئد همواره حق را به حقدار داده است؟، پاسخ فرانسوي ها به اين پرسش شايد چنين باشد؛ «خوشبختانه سوئدي ها در مورد لوکلزيو ديگر اشتباه نکردند» و البته منظورشان از اشتباه فقط و فقط مارسل پروست است

لويي فردينان سلين /نويسنده: ديويد هيمن مترجم: مهدي سحابي
ناشر: ماهي زبان كتاب: فارسي سال انتشار: 1383
نام واقعي سلين ، لويي فردينان دتوش بود .
در سال 1894 به دنيا آمد . پدرش كارمند ساده ي بيمه و مادرش فروشنده ي توري و دانتل بود و نقض عضو داشت .
انتخاب اين نام مستعار حاصل تشويش و پارانويا ، اما همچنين نشانه ي ستايش او از مادربزرگش بود كه بسيار دوست مي داشت ؛ زن با صلابتي كه الگوي او براي ترسيم بسياري پيرزن هاي دوست داشتني اما بدخلق در كتاب هايش شد .
سفر به انتهاي شب نويسنده: لويي فردينان سلين مترجم: فرهاد غبرايي
ناشر: جامي سال نشر: 1385 (چاپ چهارم) قيمت: 4700 تومان تعداد صفحات: 534 صفحه
"سفر به انتهاي شب" را سياهترين كتاب نوشته شده درباره جنگ ميدانند! به تازگي نشريه "بخارا" به مناسبت يكصد و دوازدهمين سالگرد تولد فردينان سلين مراسمي برگزار كرد و ويژهنامهاي منتشر نمود و به همين خاطر نام نويسنده و كتابش پس از مدتها كه از چاپ اول ترجمه آن ميگذرد مجددا به اهل كتاب و كتابخواني يادآوري شد.

«معرکه» تازه ترين رماني است که از لويي فردينان سلين به فارسي ترجمه شده است. مترجم اين کتاب سميه نوروزي است. پيش از «معرکه»، آخرين رماني که از سلين ترجمه و منتشر شده بود، رمان «دسته دلقک ها» بود با ترجمه مهدي سحابي. خواننده فارسي زبان آشنايي با سلين را نخستين بار مديون زنده ياد فرهاد غبرايي است که سال ها پيش رمان «سفر به انتهاي شب» را از اين نويسنده بزرگ فرانسوي به فارسي ترجمه کرد. پس از آن «مرگ قسطي»اش با ترجمه مهدي سحابي منتشر شد و بعد هم «دسته دلقک ها». معرکه چهارمين رماني است که از سلين به فارسي ترجمه شده؛ رمان کوتاهي که همه حوادث آن در يک شب و در يک پادگان سواره نظام رخ مي دهد. ماجرا اين است که به دليل فراموش شدن اسم شب، هيچ کس نمي تواند برود پست را از سرباز قبلي تحويل بگيرد. سربازها از ترس توبيخ در طويله اسب ها تنگ هم چپيده اند. اسب ها رم کرده اند. رگبار کثافت و آشغال بر سر سربازها فرو مي بارد. «سلين» مثل هميشه، با تن زدن از قواعد تثبيت شده زبان رسمي، هرگونه رسميت و نظمي را به آشوب کشانده است. اينک بخشي از اين رمان کوتاه و خواندني؛ «اسبا دست به دست هم داده بودن تا يه جنجال حسابي را بندازن... دو تا اسب پير که افسار پاره کردن، بد جور نفس نفس مي زنن، حمله ور ميشن، آخورو تيکه تيکه مي کنن، پا مي کوبن زمين، چهار نعل مي دون و همه چي رو داغون مي کنن... درست بالا سر ما مي خورن به هم، دست و پاشون مي پيچه تو هم، پخش زمين ميشن... مي افتن تو گودال ما، همه خيس، مونديم زير بهمن... از زير آوار سينه خيز ميام اين ور، مثل موشاي صحرايي از يه تونل تنگ و باريک رد مي شيم و با ترس و وحشت از اونجا مي زنيم بيرون... تازه اون بيرون مي فهميم چه خبره، اصطبل شده خرابه... حيوونا از شلاقاي ناجوري که خوردن به خودشون مي پيچن، رعد و برقم امون نمي ده... اسبا يالاي همديگه رو مي کنن، يالا با تيکه هاي گوشت تازه از ريشه در ميان، خون مياد، گل مي پاشه.»
«معرکه» را نشر چشمه منتشر کرده است.
نگارش در تعارض
تقريباً همزمان با انتشار رمان «معرکه»، کتابي درباره سلين با عنوان «نگارش در تعارض» اخيراً توسط نشر ثالث و با ترجمه وحيد نژادمحمد منتشر شده است. بعد از کتابي که در مجموعه «نويسندگان قرن بيستم فرانسه» توسط نشر ماهي منتشر شد، «نگارش در تعارض» دومين کتابي است که درباره سلين ترجمه و منتشر شده است. نويسنده اين کتاب فيليپ دتروئل است. دتروئل در اين کتاب به زندگي سلين و سبک و مضمون هاي اصلي آثار او و به ريشه يابي سبک نگارش سلين پرداخته است و از خلال سبک خاص اين نويسنده در نگارش و خلاقيت زباني و جنس تخيل سلين و ارتباط آن با واقعيت در نهايت به «انسان شناسي سلين» رسيده است. کتاب داراي هفت فصل است با عنوان هاي «از زندگينامه نويسي شخصي داستاني تا تخيل»، «نويسنده افراط ها و بي نظمي ها»، «افتضاح زبان» ، «دشواري هاي سبک نگارشي سلين»، «ويژگي باورنکردني»، «پيشگوي نظمي نوين» و «نگارش باليني؛ تقليل تنش ها». دتروئل در بخشي از اين کتاب درباره «تضاد و تناقضات متني» رمان هاي سلين مي نويسد؛ «گفتارهاي متفاوت و صورت هاي متضاد در متن هاي سلين به يکديگر نزديک شده و ترکيب مي شوند. در رمان سفر به انتهاي شب، مثلاً عبارات حکيمانه و طبقه بندي شده پزشکي در امتداد پرتگاه هاي هذيان حرکت مي کند، بدون اينکه تفکيک واضحي بين اين حوزه ها ممکن باشد؛ حوزه هايي که به يکديگر تجاوز مي کنند. در رمان مرگ قسطي، گزيده هاي افسانه شاه کروگلد به رابطه يک واقعيت روزمره نزديک مي شود که اغلب براي پسر جوان فلاکت بار و مزخرف است. در دسته دلقک ها I و II، قوه تخيل توسط آغشتن به تشريح محيط غيرقانوني لندن پايان مي پذيرد. در داستان پريان I و II، ترانه و آواز حالات مختلف ترس مردي را همراهي مي کند که از کشورش مي گريزد و شکنجه هاي زندان را تجربه مي کند.» با توجه به اينکه از «سلين» چندين رمان به فارسي ترجمه شده، «نگارش در تعارض» نسبت به کتاب هايي درباره نويسندگاني که هنوز اثري از آنها در ايران منتشر نشده، جنبه کاربردي تري براي آن دسته از خوانندگان خواهد داشت که ادبيات جهان را از طريق ترجمه هاي فارسي دنبال مي کنند. هر چند برخي از آثاري که نويسنده در اين کتاب به آنها ارجاع مي دهد مثل جلد دوم «دسته دلقک ها»، «داستان پريان» و «از قصري به قصري ديگر» هنوز به فارسي ترجمه نشده اند.
محمد رضا گودرزي (متولد 1336) نويسنده و منتقدي است که در کارنامه خود مجموعه داستان هاي پشت حصير، در چشم تاريکي، شهامت درد، آنجا زير باران و به زانو در نيا را به همراه بيش از صد و شصت نقد، يادداشت و مرور کتاب در مطبوعات کشور دارد. اخيراً مجموعه داستاني از او با عنوان «اگه تو بميري» به وسيله نشر افق منتشر شده است و همين موضوع بهانه يي شد براي گفت وگو با او.
-راوي هاي داستان هاي کوتاه مجموعه داستان «اگه تو بميري» مذکر هستند و به همين سبب است که صداي مردان در اين داستان ها بيشتر از صداي زنان به گوش مي رسد. من اگر با اين راوي هاي مذکر به مثابه راوي هاي هم جنس با مولف برخورد کنم به اين نتيجه مي رسم که استفاده شما از راوي هم جنس، تعمدي بوده است. البته ادله ديگر من براي اثبات صحت اين ادعا اين است که شما که تاکنون هشتاد و پنج داستان کوتاه نوشته ايد؛ فقط در دو داستان از اين هشتاد و پنج داستان از راوي غيرهم جنس استفاده کرده ايد. نظر شما در اين مورد چيست؟
حکايت جهاني شدن ادبيات فارسي و توجه ما به ادبيات جهان، حکايت کوزه و درياست. گاه قصد آن داريم که دريا را به پيمانه يي خلاصه کنيم و گاه تعريف دريا را به همه کائنات موکل مي کنيم؛ افراط و تفريط. گاه به کلي همه ادبيات دنيا را رد مي کنيم و گاه آنچنان پذيرايش مي شويم که همه آنچه را که سال ها است ريسيده ايم، پنبه مي کنيم و دور مي ريزيم. گفت وگويي که در پي مي آيد پيرامون همين نکته است، اينکه چگونه مي توان با توجه به ادبيات بومي به مرزهاي جهان دست يافت. محمد کلباسي که دست کم با دو مجموعه داستان «سرباز کوچک» و «مثل سايه و مثل آب» نامي شناخته شده در عرصه داستان نويسي ايران دارد، پاسخگوي سوالات ماست. اين نويسنده همچنين کتابي در دست چاپ دارد که منتظر دريافت مجوز نشر است.
داستان هاي اين سه مجموعه، داستان هايي هستند که از ابتداي دهه 90 تا سال 2007 نوشته شده اند. به عنوان مترجم اين داستان ها فکر مي کنيد روند داستان نويسي در جهان از دهه 90 تا حال حاضر چه تغييراتي کرده است؟
در اين سه مجموعه و تا آنجا که من داستان هاي معاصر دنياي انگليسي زبان را دنبال کرده ام، بيشتر احساس مي کنم داستان نويسي امروز جرياني است که به سوي کمال مي رود. فکر مي کنم حرکت رو به جلويي در اين داستان ها وجود دارد. شايد اين داستان ها با داستان هاي قبل از خودشان خيلي تفاوت داشته باشند؛ منظورم از داستان هاي قبل از آن داستان هايي است که ما به عنوان خواننده ايراني از داستان امريکايي در ذهن داريم، داستان هايي مثل داستان هاي فاکنر يا همينگوي. به نظرم داستان هاي سال هاي اخير، هر کدام در نوع خود، بسيار دروني تر، فردي تر و به معناي عام احساسي تر شده اند. توجه به فرد خيلي بيشتر شده و شايد اين يک خصوصيت اجتماعي باشد که در همه جوامع کم و بيش دارد اتفاق مي افتد. در داستان هاي خودمان هم امروز اين گرايش از بعد اجتماعي به بعد فردي را مي بينيم.
-يعني معتقد هستيد تفاوت ها بيشتر از آنکه در سبک و فرم داستان ها باشد، در مضمون ها اتفاق افتاده است؟
قطعاً در سبک و فرم هم تفاوت هست. سبک کار نويسندگان مختلف با هم بسيار تفاوت دارد، ولي در مجموع مي توان گفت سبک ها خيلي بيشتر جاافتاده و کامل تر و تخصصي تر شده اند. تعداد زيادي از داستان هايي که خوانده ام، از نظر سبک و زبان به سادگي ميل کرده اند، يعني در سبک و زبان داستان هاي امروزي پيچيدگي زيادي نمي بينيم. فکر مي کنم اين ويژگي مهمي است؛ يک معني اش اين است که تفکر و درونمايه داستان تا حد زيادي بر زبان و سبک غالب است.
-با تغييرات فرهنگي و اجتماعي که در جهان به صورت طبيعي وجود دارد، داستان هاي تازه تر در چه زمينه هايي با داستان کوتاه هاي کلاسيک و قديمي تفاوت دارند؟
تعلیق، یک نوولا است. البته روی کتاب نوشتهاند داستان بلند، ولی در مجموع این داستان 82 صفحه است با خط درشت و بنابراین نمیتواند یک داستان بلند محسوب شود، بلکه یک نوولا است.
نوولا را من نمیدانم در فارسی به چه چیزی میتوانیم ترجمه کنیم. به دلیل اینکه ما داستان کوتاه داریم که میشناسیم و معمولا یک حجمی است از یک صفحه تا هشت، ده صفحه. رمان هم از 150 صفحه به بالا است. ولی کتابهایی هستند در حد فاصل داستان کوتاه و داستان بلند که این کتب اخیر تعلیق، درحقیقت یک نمونه از این کارها است.
تعلیق خوب نوشته شده است. یعنی محصول اندیشهی دراز مدت محمدرحیم اخوت دربارهی مسایل خانوادگی اوست. چنین به نظر میآید، یعنی از سالشمار آخر کتاب؛ نویسنده کار خیلی جالبی کرده و در سالشمار آخر کتاب، زادروز تمام قهرمانان داستان را بهدست داده و از طریق این زادروزها ما متوجه میشویم که کی با چه کسی نسبت دارد.
ويژگي قابل تامل در داستان هاي اخوت تشخص بسيار بالاي اشيا، خيابان ها، درخت ها و گل هاست. او در هر داستان از اين پديده هاي غير جاندار در جهت برجسته کردن عنصر فضاسازي استفاده مي کند. همچنين اين رويکرد کارکردي فراتر از حد عادي دارد. گويي نوع مواجهه نويسنده با درخت يا گل چيزي است شبيه به برخورد او با نوع آدمي - نه اينکه به جان بخشي به آنها خودآگاه انديشيده باشد - اما از کنار اين مقوله ها قطعاً اتفاقي گذر نمي کند. شخصيت هاي داستاني او در بستر اين پديده ها حرکت مي کنند. حال و هواي راوي ها در ارائه توصيف فضاها بسيار موثر است.
داستان هايم متفاوت است
اخوت مي گويد؛«من معتقدم هر کدام از داستان هاي من با بقيه متفاوت است. کساني که فقط ظاهر داستان ها را مي بينند و جز پوسته سطحي آنها را نمي توانند ببينند، فضاها را تکراري و متعلق به گذشته مي دانند. چون از مفاهيمي به نام «فضا» فقط در و ديوار و کوچه و خيابان را مي بينند يا وقتي مي بينند شيوه به ياد آوردن خاطره ها در اغلب داستان ها به کار رفته، مي گويند تکراري است. اينکه خود اين خاطره ها چه تفاوتي با هم دارند و چه دريچه يي را به چه دنيايي و به روي چه آدم ها و فضاهايي باز مي کنند برايشان مهم نيست. حوصله اش را ندارند. دريچه، دريچه است. مهم نيست اين دريچه به چه فضايي باز مي شود يا نمي شود.»
«زنگبار يا دليل آخر»، داستان شش شخصيت است که در لحظه تاريخي ظهور فاشيسم در آلمان، در بندري سوت و کور و متروک با يکديگر برخورد مي کنند و منافع طبقاتي و بنيان هاي فکري و اخلاقي هر يک از اين شخصيت ها وادارشان مي کند به رغم تضاد بنيادين عقيدتي با يکديگر متحد شوند. «يوديت»، يک يهودي فراري است که مي خواهد از طريق بندر رريک، به سوئد فرار کند. «گرگور»، کمونيستي است بريده از حزب. «کنودسن»، ماهيگيري است کمونيست که تنها مانده و در برابر تهديد فاشيست ها که در رمان با عنوان «ديگران» از آنها ياد مي شود ترجيح داده به قول گرگور، پرچم مبارزه اش را تا کند و ته صندوق مخفي کند تا ديگران بروند و در اين مدت در کنار زنش که مردم مي کوشند با اتهام جنون به او و تهديد به بردنش به ديوانه خانه، از شوهر کمونيستش باج بگيرند، زندگي و از اين زن مراقبت کند. «پسر»، شاگرد «کنودسن» است. دليل او براي فرار خلاص شدن از قراردادها و اجبارها و قيودي است که بزرگ ترها به او تحميل کرده اند. ديگر شخصيت اين رمان که يکي از محوري ترين شخصيت هاي آن است، کشيشي است به نام «هلاندر» که مي خواهد يکي از مجسمه هاي کليسا به نام «راهب کتابخوان» را از کليسا خارج کند چون «ديگران» گفته اند مردم نبايد چنين مجسمه يي را ببينند و قرار است براي مصادره کردن آن به کليسا بيايند. «هلاندر» به رغم اختلاف ايدئولوژيک با «کنودسن» از او مي خواهد مجسمه را به سوئد برساند. از سوي ديگر، «هلاندر» کشيش و «گرگور» کمونيست را دلبستگي به مجسمه در موقعيتي مشترک قرار مي دهد. «هلاندر» شخصيتي است که به واسطه مجسمه، کانون برخورد نيروهاي متضاد در رمان و ترديد هر يک از نمادهاي اين نيروها، به بنيادهاي عقيدتي خود است. هر يک از شخصيت ها مي خواهند از قيود ايدئولوژيک که تا آن لحظه جهان را بر مبناي آنها تفسير مي کردند برهند و در برابر موقعيت هاي دشواري که برايشان پيش آمده به آزادي تصميم بگيرند. اين آزادي، آنها را به دلهره و تشويش مي اندازد و از اينجاست که رگه هايي اگزيستانسياليستي در رمان آشکار مي شود و اين رگه ها در نهايت به بن مايه هاي مذهبي و شکلي از تلقي فعالانه از مذهب پيوند مي خورد و در انتخاب مرگبار «هلاندر» متجلي مي شود. در تقابل با «هلاندر» گرگور قرار دارد و رهايي از قيد و بند حزب وبه قول هلاندر، با «آگاهي به اينکه در هيچ زندگي مي کند و سرکشي وحشيانه عليه همين هيچ سرد و خالي، کوششي به نيروي خشم، که دست کم به قدر لحظه يي واقعيت هيچ را که ديگران تاييد شرم آور آنند، نابود کند.» (ص 189)
گرگور، نماينده اگزيستانسياليستي ملحد است. او و کشيش هر دو دچار دلهره انتخاب هستند. در مرتبه ديگر «کنودسن»، «يوديت» و «پسر» هم با اين دلهره دست و پنجه نرم مي کنند. آنها هر يک از پوسته سفت و سخت ايدئولوژيک خود به در آمده و در موقعيتي جديد قرار گرفته اند که راه حلي از بنيان متفاوت با آنچه پيش از اين سفت و سخت به آن چسبيده بودند، مي طلبد. يکي از لحظه هاي حساس رمان آنجا است که «يوديت» مي کوشد براي فائق آمدن بر آنچه به آن گرفتار شده، از راهکارهاي مادرش کمک بگيرد و مي بيند رفتار بورژوايي مادرش در اين موقعيت، يک رفتار تزييني ناکارآمد است. اينجا ناکارآمدي و زوال رفتار تزييني بورژوايي در برابر واقعيت برهنه و خشن که هر گونه ثباتي را تهديد مي کند، با آفريدن اين صحنه و از لايه هاي پنهان آن آشکار مي شود. مادر «يوديت» بنا بر خاطره شاعرانه يي که به عنوان توريست در بندر رريک داشته، به دخترش گفته است از رريک خارج شود چون رريک براي فرار مناسب است. اما واقعيت «رريک» آنقدرها شاعرانه نيست هر چند نوعي تلقي از جنس همان تلقي ناکارآمد مادر يوديت در ناخودآگاه نويسنده رمان است که خود را در برخورد «يوديت» و «گرگور» و تحقق فرار از همان راهي که مادر «يوديت» گفته بود آشکار مي کند.
گوته زماني گفته بود هيچ ذهني به زيبايي ذهن لارنس استرن(Laurence Sterne )تا به حال فعاليت نکرده است و يکي از دلايل اين حرف، مسلماً اين بود که هيچ نويسنده يي مانند لارنس استرن به اهميت تعويق در روايت واقف نبوده است .مسلماً رمان «تريسترام شندي» گسستي بنيادين در تاريخ ادبيات است و اين کشيش نابغه انگليسي در عرصه روايت همان کاري را مي کند که سروانتس در عرصه شخصيت پردازي کرد. بي جهت نيست که بسياري از بزرگان تاريخ ادبيات از کارلايل گرفته تا لوکاچ، تريسترام شندي را از بسياري جهات هم سنگ دن کيشوت مي دانند و براي استرن همان ارزشي را قائل مي شوند که براي سروانتس. قياس هر دو اين نويسندگان با نويسندگان داستان هاي شهسواري نکات بسياري را روشن خواهد ساخت. سروانتس با تمام قوا به شخصيت هاي تخت و يک دست داستان هاي شهسواري حمله کرد و با خلق شخصيتي مجنون که اتفاقاً مي خواهد همان الگوي داستان شهسواري را پي گيرد، کل ساختار تخت و روابط فيزيکي و عشقي سطحي را در اين ساختار به هم زد. دن کيشوت شخصيتي پيچيده و چندوجهي بود که با هيچ يک از معيارهاي داستان هاي شهسواري همخوان نبود و سروانتس با نوشتن رمانش ناگهان روايت را به عمقي تازه رساند، ناگهان سطوح و لايه هايي دست نخورده را به روي نويسندگان گشود و بي جهت نيست که لوکاچ دن کيشوت را سرآغاز رمان مدرن مي داند.
لارنس استرن از نقطه يي ديگر آغاز مي کند، اما هدفي که در ذهن دارد همان هدف سروانتس است. روايت در داستان شهسواري روايتي خطي است، قهرمان از نقطه يي مشخص آغاز مي کند، موانعي مشخص را پشت سر مي گذارد و در نقطه يي مشخص به پايان راه مي رسد؛ که اغلب همان رسيدن به معشوق است. حتي سروانتس نيز با تمام خلاقيت و برخورد طنزآميزش با کل ادبيات شهسواري اين ساختار را به نسبت حفظ مي کند و بار اصلي رمانش را بر دوش پردازش شخصيت دن کيشوت مي گذارد. در تريسترام شندي اما وضع به گونه يي ديگر است. در رمان استرن کمترين بار بر دوش شخصيت پردازي است و آن چيزي که لارنس استرن با تمام قوا بدان حمله مي کند و بنيانش را زير و رو مي کند، ساختار روايت است. داستان تريسترام شندي را هر کتابخواني مي داند؛ راوي مردي با نام عجيب تريسترام شندي مي خواهد داستان زندگي اش را براي خواننده تعريف کند، اما تا پايان اين رمان نسبتاً حجيم حتي به تولد خودش هم نمي رسد. لارنس استرن گويي پارادوکس زنون را بر روايت خطي اعمال کرده است؛ راوي مي خواهد فاصله کوتاه مقدمه رمان را بپيمايد که در واقع فاصله وقايع قبل از تولد تا ماجراي تولد اوست، اما هرچه تلاش مي کند و پيش مي رود به نقطه آغاز نمي رسد. همان عمق جديد و لايه هاي بکر و دست نخورده يي که سروانتس در اختيار شخصيت پردازي روايت گذاشت، در کار استرن در اختيار ساختار روايت قرار مي گيرند. استرن نظام حرکت از نقطه يي به نقطه ديگر را واژگون مي کند و مفاهيمي نظير دور باطل، تعويق و اضطراب را به روايت مي افزايد؛ مفاهيمي که چيزي نيستند جز همان لايه هاي بکري که نخستين بار در رمان او آشکار شدند.
کتاب تريسترام شندي از مجموعه آثار((نسل قلم)) داستان گونهای است از زندگی و عقايد ((تريسترام شندي)) که در دو جلد منتشر شده است. نويسنده در اين نوشتار سرگذشت ((تريسترام شندي)) و نزديکانش را از زبان وی با آميزههای از طنز و مطايبه بيان ميکند. داستان با چگونگی تولد((تريسترام)) در نوامبر 1718 و نحوه ازدواج پدر و مادرش آغاز ميشود. سپس راوی در صفحات بعدی داستان زندگی کشيش((يوريک)) و نيکوکاری او را نسبت به مردم شرح ميدهد. ((تريسترام)) درباره او ((اين مرد محترم در سالهای اوايل زندگی و حوالی زمانی که آن زين و برگ عالی را خريد شيوه رفتار يا جلوه فروشياش ـ يا هر اسمی که رويش بگذاريد ـ در قطب مخالف اين وضع بود. گفته ميشد که عاشق اسب خوب است و هميشه هم در طويلهاش بهترين اسب منطقه را حاضر به يراق داشت...)). وی در ادامه پس از بيان سرگذشت پدرش((والتر)) ((خانواده ما اگر چه از يک لحاظ يقينا ماشين سادهای بود, زيرا مرکب از چند چرخ بيش نبود, معهذا اين اندازه هم ميشد گفت که تعداد فنرهايی که اين چرخها را به حرکت واميداشتند چندان متعدد و متفاوت بود و تاثيرشان بر يک ديگر ناشی از چنان انگيزهها و اصول غريبی بود که ماشين هر چند بسيار ساده بود تمام افتخارات و امتيازات يک ماشين پيچيده را دارا بود/ ابراهیم یونسی
سال 79 برنامهای رادیویی با نام «نقد و نشست» بهانهای شده بود که هر هفته در استودیوی ساختمان شیشهای رادیو قراری با یکی از نویسندگان، شاعران، مترجمان و یا منتقدان به نام داشته باشم و 90 دقیقه درباره ادبیات و کتابی منتشر شده از مهمان گفتگو کنیم. این برنامه که در زمانه ممنوعیت غیر رسمی حتا اسم آوردن از فروغ و اخوان و شاملو و گلشیری و ... از شبکه فرهنگ پخش میشد خود فرصتی مغتنم بود؛ که عدم امکان رعایت همان قوانین نانوشته این فرصت را پس از 30 برنامه از ما گرفت. یکی از این برنامهها گفتگویی بود که من و همکارم دکتر عصمت اسماعیلی در حول و حوش کتاب "تریسترام شنذی" با ابراهیم یونسی انجام دادیم. آن چه میخوانید ماحصل این گفتگو است.
مطلبي كه ميخواهم به شما بگويم چيزهايي است درباره طبيعت زنان، و اظهار عشق به آنها. شايد براي شما مفيد باشد (براي من نه آن اندازه) كه حالا ميتوانم اين چيزها را بنويسم، اطلاعاتي در اين زمينه داشته باشي.
در مرتبه نخست، در خصوص همه آن چيزهايي كه در اين جريان به مذهب مربوط ميشوند
(طي دوران تعشق) هرگز از نظر دور نداري: و آن اين است كه هرگز، چه صبح چه بعدازظهر، بي اينكه اول خودت را به خداوند متعال بسپاري كه تو را از شر شيطان حفظ كند، به اين كار اقدام نكني.
تابي، اين گفته را همواره آويزه گوشت كن و بدان عمل كن:
زنها شرومرو هستند، و چه خوب كه چنيناند ــ اگر نه نميشد با آنها طرف شد.
شلوارت زياد تنگ نباشد؛ در حوالي ران هم مثل شلوار اجدادمان زياد گشاد نباشد.
چيزي بينابين اين دو مانع از نتيجه گيريهاي مختلف خواهد بود.
آنچه را كه بايد بگويي، حالا كم يا زياد ــ فراموش مكن ــ با لحني نرم و فرونشسته بگو. سكوت، يا هرچيز نزديك به آن، روياهاي رازگونه نيمشبان را در ذهن بر ميانگيزد: به اين علت تا ميتواني صدايت را بلند مكن.
در گفتگوي با او از هرگونه شوخي و مطايبه حذر كن، در عين حال آنچه در توان داري به كار ببر كه او را از كليه كتابها و نوشتههايي كه در اين جهت سير ميكنند دور نگه داري. بعضي نوشتههاي پارسايانه هست كه اگر بتواني او را به خواندنشان ترغيب كني، مفيداند؛ اما هرگز اجازه مده لاي نوشتههاي رابله يا اسكارون يا دون كيشوت را بازكند.
زندگی و عقاید تریسترام شندی رمانی پیکارسک و قرن هجدهمی که لارنس استرن آن را تحت تاثیر رابله و سروانتس نوشته و بازتابش در رمان مدرن قرن بیستم مخصوصاً در آثار جیمز جویس، ویرجینیا ولف و بسیاری دیگر به شکلی انکارناپذیر به چشم می خورد.
اين كتاب ‹ لارنس استرن › را همهء خوره هاي كتاب بايد بخوانند. ‹ تريسترام شندي › شگفت انگيزاست. اين شگفت انگيز است كه نويسنده اي در قرن هژده ميلادي اثري خلق كند كه هنوز و درقرن بيست و يكم نو و مدرن باشد.
مروري بر كتاب : اي كاش پدر يا مادرم ، يا در واقع هردو … چون هر دو موظف به اين كار بودند … وقتي مرا به وجود مي آوردند مي دانستند چه مي كنند . اگرچنان كه بايد ، به اين امر توجه مي كردند و مي ديدند كه چه چيزها به اين كارشان بستگي دارد و نه تنها پاي به وجود آوردن يك موجود معقول در ميان است بلكه مساله تشكيل و تشكل مناسب حرارت بدن اين موجود واحتمالاً نبوغ و ساختمان مغز او هم مطرح است و حتي ممكن است سرنوشت همه خاندان اين موجود از اخلاط و اميالي تاثيرپذيرد كه آن هنگام غلبه داشتند ... اگر به واسطه آن دو اسب سركش و آن راننده ديوانه نبود كه ما را از استيلتن به استامفورد برد ، اين فكر هرگز به ذهنم راه نمي يافت . مثل برق مي رفت ، يك سراشيب سه ميل و نيمي بود كه طي آن به زحمت اگرپايمان با زمين تماس مي يافت …بس كه آهنگ حركتمان سريع بود ... خلاصه ، فكر به مغز آمد و قلب هم در آن مشاركت كرد .
"ماكس موردن" كه نامش به نوعي اشاره به مرگ دارد، و هم چون پايانه ي "خط شمال" در مسير زوال قرار گرفته، سوگوار مرگ همسرش است كه به تازگي در اثر سرطان در گذشته. او به ساحل دريايي باز ميگردد كه تابستانهاي دوره ي كودكي اش در آنجا سپري شده و در همان خانه اي مستقر ميشود كه با اولين عشق زندگي اش در آن سكونت داشت. موردن با احيا و بازسازي خاطراتش درمان خود را ميجويد، كه البته در كنارش به غم و اندوه، بدمستي و نوشتن نيز متوسل ميشود. اولين عشق اين مرد در دريا ناپديد شد و هم اكنون خودش هم در همان جا در شرف نابودي است. دو واقع دريا به خودي خود "خاطره" است و امواج بلندش تهديدي اند براي ويراني حال و حتي گذشته ي او. در اينجا دريا نيز مانند خاطرات براي خودش زندگي قائم به ذاتي دارد و اين امر زماني بهتر آشكار ميشود كه در اواخر رمان، موردن لحظه اي را به خاطر مي آورد كه خيزابي غريب به نوعي خواهان اراز و بيان خشونت غيرقابل قبلو جهان بود: "... كل دريا با موج خروشيد... و اين درست عين يكي دگير از شانه بالا نادازي هاي عظيم جهان از سر بي تفاوتي بود"
موردن كه دچار تك گويي و خودانگاري شده، نسبت به هرگونه گفت و گو ناشنواست و جاي خالي اين قضيه در نثر بنويل مشهود است. به اين ترتيب كل گفتارهاي موجود نيز يا از هم گسيخته است، يا قالبي گزارشي دارد يا حتي به درستي شنيده و درك نميشود. اما واقعيت اين است كه بنويل از اين ويژگي به نفع خود استافده ميكند، يعني راويان او همگي جهان هستي را از منظري محدود در قالب مجموعه اي تابلو به تصوير ميكشند، كه اين اتفاق روندي آرام، ساكن و صامت دارد.
در اين رمان بنويل سلسله مونولوگ هايي را به صورتي به هم پيوسته و خاص زنده ميكند. او به وسيله ي راوي داستانش بر جهان خشونت بار و سردرگم ما سرپوش ميگذارد، ضمن اين كه گريز همين راوي را از جهاني ناپذيرفتني نشان ميدهد.
از اين رو ما با نويسنده اي مواجه ايم كه نسبت به بي تفاوتي عالم به هيچ وجه بي تفاوت نيست. آنچه اين رمان را از برخي آثار مشابه متمايز كرده بازي هاي زباني و ساختار روايي اوست.
جان بنويل موفق شد در سال 2005 براي اين رمان خوش ساخت جايزه بوكر را دريافت كند.
بيگانه آلبرکامو يکي از مهمترين آثار ادبيات قرن بيستم است و با شخصيت غيرعادي، غرابت نوشته و رازي که در خود دارد، يکي از تکاندهندهترين اين آثار است. مورسو ، راوي داستان خويشتن است. حکايات بسيار حساب شده او شامل دو قسمت است که به طور محسوسي هم در لحن و هم در محتوا باهم متفاوتاند. در قسمت اول، مورسو، با ظاهري حاکي از لاقيدي کامل، زندگي روزمره خود را در الجزيره، از زمان اعلام خبر مرگ مادرش تا قتلي که بياختيار مرتکب ميشود، شرح ميدهد. مورسو با لحن راوي بيطرف، با جملات پياپي که اغلب به ماضي نقلياند، احتياجات جسم، خستگي، ميل به سيگارکشيدن و مشکلاتش را در تحمل گرما قيد ميکند. احساسهايش را ذکر ميکند و همچنين به ملال يا بيتفاوتياش اشاره ميکند: «برايم فرقي نداشت» يا «تفاوتي نداشت»؛ نه اعتنايي به تحليل روانشناختي دارد نه به بيان احساساتش. به اينکه رسيدنش را به خانه سالمندان، که مادرش در آنجا به تازگي مرده است، موشکافانه شرح ميدهد، ضمن شب زندهداري در کنار جنازه يا به هنگام تشييع اندوهي را که از او انتظار ميرود نشان نميدهد؛ ملاقاتش با ماري، فرداي روز به خاکسپاري، آغاز رابطهاش با او، روز تعطيل يکشنبهاش، زندگي يکنواختش به عنوان کارمند اداري و روابطش با همسايگان روبرو به همين نحو گزارش شده است. به خاطر رمون سنتس ، يکي از همين همسايهها، است که همهچيز زيرورو ميشود: مورسو قبول ميکند که به او در درگيريهايي که با معشوقه عرب خويش و برادر او دارد کمک کند. روز يکشنبهاي، دعوايي در ساحل درميگيرد. بعد از اولين نبرد که مورسو در آن شرکت نميکند از دعواي دومي جلوگيري ميکند و اسلحه رمون را برميدارد؛ بعد تنها در ساحل داغ به طرف چشمهاي برميگردد که اميدوار است در آنجا کمي خنک شود؛ ولي يکي از عربها هم برگشته است. مورسو که از آفتاب و گرما و از برق چاقويي که عرب بيرون آورده کور شده است، به او شليک ميکند و احساس ميکند که تعادل دنياي طبيعي را برهم زده است. باز هم به بدن بيحرکت شليک ميکند: «و مانند چهار ضربه کوتاه بود که بر در بدبختي ميکوبيدم». اين قتل، که به گفته مورسو حاصل تصادف و آفتاب بود، در محشري واقعي جريان مييابد. دريا و آسمان در آن شرکت ميکنند و ناگهان شوري حيرتآور برميخيزد.
آلبر کامو در روز هفتم نوامبر 1913 در موندووي الجزاير به دنيا آمد. لوسيان کامو، پدر آلبر، کارگر يک تاجر مشروب بود و در باغ انگور او در الجزيره کار مي کرد. در همين مزرعه نويسنده آينده متولد شد. آلبر يک سال بيشتر نداشت که جنگ جهاني اول آغاز شد و پدرش، مثل ديگر سربازان الجزايري در سپتامبر سال 1914به ارتش پيوست. يک ماه بعد، در نبرد مارن مجروح شد و در بيمارستان نظامي سنبريوک در سن بيست وهشت سالگي درگذشت. آلبر از پدرش هيچ چيز به ياد نداشت، جز يک عکس و يک يادداشت با امضاي پدر که پس از تماشاي يک صحنه اعدام، نفرت خود را روي کاغذ خالي کرده بود... خانواده آلبر پس از مرگ پدر، در حومه الجزيره و در محلي فقيرنشين ساکن شدند. آلبر توسط مادرش، مادربزرگ خودراي و مستبدش و دايي اش که با قصابي امرار معاش مي کرد، بزرگ شد. از همان نوجواني کتاب هاي ژيد را مي خواند و کم کم با فقر و فلاکت آشنا مي شد؛ «بدبختي و فقر مانع از اين مي شدند که من فکر کنم زير نور خورشيد و زير آسمان آبي، همه چيز مثل قصه ها، خوش و خرم است؛ آفتاب به من ياد داد که زندگي، قصه نيست.» مادرش، کاترين سنته، در خانه ها کار مي کرد تا بتواند لقمه ناني براي دو پسرش لوسيان و آلبر فراهم کند. آلبر مهر و محبت بي حد و مرزي را نسبت به مادر در خود احساس مي کرد، اما هيچ گاه فرصت نبود تا يک رابطه واقعي بين کودک و اين مادر از حال رفته، خسته از کار، نيمه شنوا و بي سواد شکل گيرد. فکر و ذکر و دل آلبر، کاملاً به اين مادر که کم حرف مي زد و به سختي مي شنيد و «حتي بلد نبود بخواند» تعلق داشت؛ گويا بعدها بيشتر آثار او براي پرکردن غيبت مادر و سکوت او نوشته شدند، يا شايد براي ارتباط برقرار کردن با او.
ریچارد براتیگان متولد 1935 در آمریکاست. نخستین شعرش در سال 1956 به سن 21 سالگی به چاپ رسید و پس از آن در سال های 1957 و 1958با چاپ دو شعر بلند "بازگشت رودخانه ها" و "اتو استاپ زن جلیل" به عنوان شاعری غیر متعارف شناخته شد.
تا زمان چاپ رمان "صید قزل آلا در آمریکا" که برایش شهرت جهانی به ارمغان آورد، در فقر و تنگدستی به سر میبرد. شعرهایش را در کنار خیابان به رهگذران می فروخت تا غذایی برای خوردن داشته باشد. روز ها را با همسر و بچه هایش چنان به سختی به شب می رساندند که دل دوستان به حال آن ها می سوخت و غذایی با هزار جور حیله به آن ها می رساندند تا به غرور براتیگان بر نخورد و غذاها را پس نفرستد. سال 1964 با همسرش برای زندگی به کنار رودخانه می سی سی پی می رود و نوشتن رمان "صید قزل آلا در آمریکا" را آغاز می کند. این رمان نه تنها در زندگی ی او که در ادبیات مدرن جهان انقلابی بر پا می کند و او را به عنوان نویسنده ای غیر متعارف و پست مدرن تثبیت می کند.
چاپ رمان "در قند هندوانه" باز هم، نام او را به سر زبان ها می اندازد و کتاب شعر "لطفا این کتاب را بکارید" در بازار نایاب می شود. این کتاب که هر جلدش حاوی ی بذر گیاهی بود با شعری در ضمیمه، جزو کلکسیون کلکسیونرها می شود. براتیگان به سفارش جان لنون و پل مک کارتنی، از اعضای اصلی ی گروه بیتلز، چند شعر و بخش هایی از رمان هایش را در نوار کاستی ه نام "گوش دادن به ریچارد براتیگان" خواند و روانه ی بازار کرد که در آن شعر کوتاه "عاشقانه" با هجده لحن مختلف و توسط هجده نفر خوانده شد.
براتیگان در سال 1984 با شلیک گلوله ای از یک تپانچه به زندگی ی خود خاتمه داد. پدر او که در سال ها ی بچه گی ی ریچارد خانه را ترک کرده بود تنها پس از خودکشی ی او پی به هویتش برد و فهمید که پسرش از نویسنده گان به نام آمریکا است.
ريچارد براتيگان از نويسندگان معاصر و فعال امريكا است كه پارهاي از داستانهايش ـ ازجمله «استوديو شمارة 54» - به نوعي « طرح» (Sketch) شباهت مي برد؛ كمابيش نظير « طرح »هايي كه «همينگوي» در نخستين كتابش، « در زمان ما» منتشر كرده بود. در طرحهاي «همينگوي» بيش از هر چيز فشردگي و اختصار به چشم مي خورد، كه در واقع به معناي دور ريختن قيد و بندهاي « سبك قديم» بود، و در عين حال روح زمانه را نيز بازتاب مي داد.
اصرار «همينگوي» در توصيف امور عيني و نشانههاي جسماني به حذف رويدادهاي غيرقابل مشاهده و ذهني مي انجامد؛ به طوري كه در بيان ماهيت حقيقي عواطف صرفاً به امور مشهود - يا به اصلاح فيزيكدانها رويدادهاي « عمومي » - توجه نشان مي داد. در «طرح»هاي «همينگوي» ـ و تبعاً آثار بعدي او ـ مجالي براي بيان «عواطف» و «احساسات»، جدا از نشانههاي جسماني، وجود ندارد. او احساسي مانند ترس را، همانگونه كه در عالم واقع قابل تجربه است، يعني به صورت تغييراتي در جريان خون، انقباض رگها، شدت تپش قلب، تنفس تند ، ارتعاش ماهيچهها و لرزش پوست نشان مي دهد، و اعتنايي به مفهوم انتزاعي خود «ترس» ندارد. طبيعي است كه مفاهيمي مانند عشق و شوق و خشم و نفرت نيز كمابيش به همين صورت بيان مي شوند. در واقع آن چه «همينگوي» در آثار خود متجلي ساخت بيان نوعي قريحه يا حساسيت مدرن بود كه به نحوي تحولات عصر خود را نيز منعكس مي كرد.
طبعاً ريچارد براتيگان، و نويسندگاني مانند او ـ از جمله كارور، دكتروف، كارول اوتس ـ دين بزرگي از آن قريحه يا حساسيت مدرن، و نمايندگان شناختهشده آنها در عرصه ادبيات و هنر، به گردن دارند. براتيگان در امتداد سنت همينگوي و كارور قرار دارد ؛ اگر چه ساية دست خود او بر اثرش كاملاً مشهود است. «استوديو شمارة 54» طرحي است كه زمينة تأويل آن، به رغم سادگي ظاهرياش، بسيار لغزان است. در ساختمان متن كمترين غرابت يا صنعتي به كار نرفته است، و همه چيز در نهايت سادگي و فروتني است. اما در زير لاية ظاهري متن مفاهيم ديگري نيز نهفته است كه البته در تبيين آنها مي توان مناقشه كرد.
تابستون بود … مدیر روزنامه ازم پرسید:« حاضری یه سفر به دور دنیا بری و از چند تا کشور شرقی گزارش بگیری؟»
گفتم: «آره … اما درباره چی باید گزارش بنویسم؟»«درباره وضعیت زنان اون جا…»همیشه سعی میکردم تا اون جا که میشه درباره زنا و چیزایی که به اونا مربوطه، چیزی ننویسم. نمیدونم چرا از این کار ناراحت میشدم و کل ماجرابه نظرم مسخره میاومد. آخه مگه زنا از یه نژاد دیگهان، یا از یک سیاره دیگه اومدن که باید جداگونه و تو بخش خاصی از روزنامه دربارهشون مطلب نوشت؟ مثل بخش ورزشی، یا سیاسی، یا هواشناسی؟
دختر یکی از دوستام واسه شام دعوتم کرده بود و وسط غذا خوردن یهو بغضش ترکید و تو گریه بهم گفت که آدم خیلی بدبختیه! « خیلی احمقی! من واسه داشتن همین چزای مزخرف ناراحتم! تو فکر میکنی اگه یه زن بتونه شغلی که اغلب مال مرداس رو داشته باشه، یا حتا رییسجمهور بشه، خوشبخته؟ … آخ! خدا! چهقدر دلم میخواست تو کشوری به دنیا
اموده بودم که به زن محل سگ هم نمیذارن … تمام ما زنا آدمای بیخاصیتی هستیم!» حرفای اون شب دختر دوستم نگرانم کرد. مثل یه آدم که ندونه گوش داره، چون صبح که بیدار میشه، گوشاش سر جای قبلیان، اما یه روز که گوش درد
میگیره و گوشاش یادش میافتن … منم یهو این رو فهمیدم که مشکلای مردا یه چیزایی مثل نژاد، یا پول و وشغل برمیگرده اما مشکلای زنا دور یه موضوع میگرده: زن به دنیا اومدن!
اینها بریدههایی از قسمت ابتدایی کتاب «جنس ضعیف»،نوشته اوریانا فالاچی بود. اوریانا فالاچی در سال ۱۹۶۲، با سفر به کشورهای پاکستان، هند، سنگاپور و ژاپن، مشاهدات مستقیمش را درباره وضعیت زنان در کتابی گردآوری کرد.
کتاب جنس ضعیف با ترجمه یغما گلرویی به وسیله مؤسسات انتشارات نگاه در ۱۹۵ صفحه و به قیمت ۲۸۰۰ تومان به چاپ رسیده است.
آنها که با قطار زیاد مسافرت میکنند، شاید مثل من به این نتیجه رسیده باشند که قطار یکی از بهترین جاها برای مطالعه است. بیش از یک سال است که آخرین رمانی که ریچارد براتیگان پیش از خودکشی در سال 1984 نوشته، با عنوان «یک زن بدبخت» به زبانهای انگلیسی و آلمانی منتشر شده است. به خاطر علاقهای که به آثار این نویسنده دارم، این رمان را بلافاصله پس از انتشار تهیه کردم و از آن زمان تا امروز هر بار که با قطار مسافرت میکنم این کتاب را مثل مسواک و خمیردندان و تیغ ریشتراشی و وسایلی از این دست با خودم میبرم، و هر بار، در همان ده دقیقهی اول کتاب را میبندم و به مناظر در راه که به سرعت از مقابل چشمانم میگذرد نگاه میکنم که بعد از روی کسالت کتاب را از نو باز کنم و اگر تا صفحهی مثلاً پونزدهم کتاب را خواندهام، این بار از صفحهی بیستم یا هفتاد و چهارم شروع به خواندن کنم. اما، هنوز یک صفحه از این کتاب را نخواندهام که کتاب را میبندم و از نو به همان مناظر کسالتآور خیره میشوم. این کتاب تنها کتاب ریچارد براتیگان است که نتوانستم بخوانم و این کتاب تنها کتاب اوست که با مرکب کسالت نوشته شده است. بدیش این است که تا این کتاب خوانده نشود، با شناختی که از خودم دارم محال است کتاب دیگری را جایگزین این کتاب بکنم. جوری که در این میان «آن زن بدبخت» ریچارد براتیگان مثل لباسهای زیر و وسایل اصلاح صورت و چهار ایستگاهی که همیشه تا مقصد از آن عبور میکنم، جزو اسباب سفر هفتگیام با قطار شده است. در این مدت، در میان این «مرضیهخوانی»ها داستان ِ کتاب به دستم آمده است. این داستان هم مثل دیگر داستانهای براتیگان ظاهراً دو داستان است: داستان زنی که در اتاق هتلی که نویسنده در آن سکونت دارد، پیش از اقامت او در آن هتل خودکشی کرده است و از او تنها یک لنگه کفش وسط چهارراهی در هونولولو باقی مانده و داستان سفر نویسنده به کانادا و از کانادا به توکیو و بازگشت او به مونتانا. در طول سفر نویسنده به دلایلی نامعلوم همواره سر از قبرستانهای مختلف درمیآورد و در این فاصله به طور جسته و گریخته داستان آن زنی را که خودکشی کرد روایت میکند و چون از این زن فقط همان یک لنگه کفش چرمی باقی مانده، ناگزیر داستان این زن در حد داستان یک لنگه کفش فرومیکاهد. این ماجراها در همهی آثار براتیگان بیش و کم تکرار میشود. اما در این آخرین کتاب جای آن سرخوشی و شوخطبعی را نوعی افسردگی و ترحم به خود گرفته است. به جای آن تشبیهات زیبا و آن تخیلات بلند و افکار انساندوستانه، در این کتاب آخر یک مرد تنها و ورشکسته از هر دری حرفی به میان میآورد که بیربط است. در این مدت من از هر جای این کتاب که شروع کردهام به خواندن، بعد از حداکثر ده سطر احساس کردم که نویسنده تمام شده است و این کتاب را احتمالاً تنها با این قصد نوشته است که خودش را از نو باور کند. براتیگان دو ماه بعد از نوشتن این کتاب در مزرعهاش در حال مستی گلولهای به شقیقهاش شلیک کرد.
اميرحسن چهلتن در نهم مهر 1335 در تهران متولد شده است. در رشته مهندسي برق تحصيل کرده و در بيست سالگي نخستين مجموعه داستانش، «صيغه» (1355) را منتشر کرد. آثار ديگر او عبارتند از؛ مجموعه داستان «دخيل بر پنجره فولاد» (1357)، رمان «روضه قاسم» (1362) (خروج از چاپخانه در 1381)، رمان «تالار آئينه» (1370)، مجموعه داستان «ديگر کسي صدايم نزد» (1371)، مجموعه داستان «چيزي به فردا نمانده است» (1377)، رمان «مهر گياه» (1377)، رمان «تهران شهر بي آسمان» (1380)، رمان «عشق و بانوي ناتمام» (1381) و مجموعه داستان «ساعت پنج براي مردن دير است» (1381). همچنين او شرايط را مناسب ارائه رمان جديدش «اخلاق مردم خيابان انقلاب» نمي داند. چهلتن اکنون مشغول نگارش رمان جديدش « امريکايي کشي در تهران » است. با او درباره نگاه و شيوه داستان نويسي اش گفت وگو کرده ايم.
-شما در گفت وگويي با محمود اميري نيا، در برابر اين سوال اميري نيا که؛ آيا شما از تهران دفاع مي کنيد؟ گفته ايد؛ «البته. تهران شهر من است، همه اجدادم در اين شهر به دنيا آمده اند.» و در جاي ديگري در همان گفت وگو گفته ايد؛ «به هر جهت من يک تهراني ام و مثل هر کس ديگري نسبت به شهر زادگاهم احساس خاصي دارم.» بر گويش تهراني، لهجه، باورها و جغرافياي شهر تهران، اصرار مي ورزيد که نمونه پررنگش اثر «تهران شهر بي آسمان» است. اين کار شما از ابعاد اجتماعي چه کارکردي دارد و آيا اين قومگرايي در وجه وسيع ادبيات نيست؟
داستان بدون مکان به وجود نمي آيد، داستان اگر فاقد مکان باشد داستان نيست. يکي از عناصر اساسي همه داستان هاي قرن 20 در سراسر جهان مکان است. از پروست و جويس و ولف بگيريد تا همينگوي و فاکنر يا يوسا، کوندرا و ديگران. مي دانيد که جويس، به اعتقاد برخي شاخص ادبيات مدرن، کتابي دارد به نام دوبليني ها. حس مکان بايد از طريق داستان به خواننده منتقل شود وگرنه نوشته الکن و ناقص مي ماند، حتي اين قدري مهم نيست که مکان داستان در کتاب هاي جغرافيا يا راهنماي شهري ثبت شده باشد يا خير، مهم اين است که مکان در باورپذيري داستان صاحب نقش است و رويداد را از حالت انتزاعي خارج مي کند، مگر اينکه من داستان علمي- تخيلي بنويسم. ممکن است من در داستانم بنويسم که ما از خيابان کارگر وارد خيابان انقلاب شديم، آيا يک خواننده مثلاً آرژانتيني تاويل داستان را موکول مي کند به اينکه سري به تهران بزند و ببيند آيا چنين خيابان هايي در تهران موجود است يا خير؟ پس موضوع به اين سادگي ها نيست. سراسر ادبيات امريکاي لاتين لبريز است از نام شهرها و خيابان ها و ميدان ها و همچنين ويژگي هاي بومي. از ميان چيزهايي که به داستان فرديت مي بخشد يکي هم همين مختصات بومي است. نقاط ضعف ادبيات داستاني ما چيزهاي ديگري است. بومي بودن يک ادبيات به اين معنا نيست که در آن ادبيات بوم وجود دارد، بلکه به اين معناست که اين ادبيات قادر نيست مسائل ما را به مسائل عام بشري پيوند بزند و از يک امر ويژه به يک امر کلي برسد.
بعد از صادق هدايت، بي شک هوشنگ گلشيري و شکل گيري جريان بعد از وي توسط شاگردانش، تاثير شگرفي بر ادبيات داستاني ايران بر جاي گذاشت. در شهر هاي مختلف ايران نويسندگاني بودند که چند صباحي در کلاس هاي گلشيري شرکت کرده و خود را شاگرد و دنباله رو او مي دانند. ابوتراب خسروي جزء آن دسته از نويسندگان است. خسروي در سال 1335 در شيراز به دنيا آمد و تا به حال « هاويه»، «ديوان سومنات»، «اسفارکاتبان» و «رود راوي» را منتشر کرده است. «کتاب ويران» مجموعه يي از داستان هاي ابوتراب خسروي، در انتظار مجوز از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي است.
-من با اجازه مي خواهم اين گفت وگو را از اهميت و تاثير زبان که از مشخصه هاي اصلي آثار شماست آغاز کنم. با اين پيش فرض شما تاثير زبان و عناصر آن را در داستان نويسي معاصر چگونه ارزيابي مي کنيد؟
زبان نمي تواند بدون موضوعيت و مضمون کاري را انجام دهد، زبان بايد حامل حرف و بحثي باشد. از نظر من فرم و محتوا هر دو همانند هم عمل مي کنند، هر دو روي يک سکه هستند. بنابراين زبان بخشي از فرم و محتواي داستان هاي من هستند. در داستان نمي توان زبان را از فرم و محتوا جدا و منفرد مطالعه کرد از طرف ديگر زبان در داستان به مثابه همه چيز است. در واقع همه عناصر داستان در هم تنيده هست. براي مثال در سينما بحثي به نام نماي ويژه داريم که به وسيله آن فضا و مکان بازتاب داده مي شوند. دکور، لباس و چيزهايي که عينيت را ايجاد مي کند. در داستان ابزاري به جز کلمه نداريم با کلمه داستان را شروع مي کنيم و به پايان مي رسانيم بنابراين وجه ديگر استفاده از زبان در داستان همان کارکرد نماي ويژه در سينما را دارد. اين نماي ويژه به وسيله نثر و لحن بازتاب داده مي شود. يعني ماحصل رفتار ما با کلمات است. رفتاري که ما با کلمات مي کنيم بخشي از آن مي شود لحن. بعضي در مورد من مي گويند نويسنده زبان گرا. بله من به زبان توجه دارم داستان هاي من به وسيله لحن مشخصه خود را پيدا مي کند ولي زبان موضوعيت انساني دارد.
از همان بچگي، شايد پنج يا شش سالگي، ميدانستم كه وقتي بزرگ شدم بايد نويسنده شوم. از هفده تا بيست و چهار سالگي سعي كردم اين فكر را كنار بگذارم ولي با علم به اين كه دارم به فطرت واقعي خودم بيحرمتي ميكنم و دير يا زود بايد بنشينم و كتاب بنويسم، نويسنده شدم. من بچه وسطي بود، بين ما سه نفر هر كدام پنج سال فاصله بود و من تا هشت سالگي به ندرت پدرم را ميديدم. به اين دليل و دلايل ديگر، تقريباً تنها بودم و چيزي نگذشت كه بدعنق شدم كه باعث شد در تمام طول دورة مدرسه مورد توجه نباشم. عادت بچههاي تنها را داشتم كه داستان ميسازند و با يك فرد خيالي صحبت ميكنند و آن اوايل فكر ميكردم که تمايلات ادبيام با حس انزوا و دست كم گرفته شدن ميآميزد. ميدانستم كه مهارت كلامي و نيروي رويارويي با حقايق ناخوشايند را دارم و احساس ميكردم اين چيزها نوعي دنياي خصوصي درست ميكند كه ميتوانم از شكستهاي روزمرة زندگيام به آن پناه ببرم. با وجود عزم راسخي كه در تمام بچگي و نوجواني براي نوشتن داشتم، حاصل كارم شش هفت صفحه هم نشد. اولين شعرم را در چهار پنج سالگي گفتم، مادرم برايم نوشت. هيچ چيز از آن را به خاطر ندارم غير از اين كه دربارة يك ببر بود و آن ببر «دندانهايي شبيه صندلي» داشت ، ولي چيزي كه در آن شعر دوست دارم اين است كه سرقتي ادبي از «ببر، ببر» بليك بود. در يازده سالگي وقتي جنگ يا واقعة 18-1914 درگرفت، يك شعر وطن پرستانه گفتم كه در روزنامة محلي چاپ شد و دو سال بعد يك شعر ديگر دربارة مرگ kitchener. وقتي كمي بزرگتر شدم، گاه گاهي شعرهاي بد و معمولاً ناتمامي دربارة طبيعت در سبك جورجيايي ميگفتم. داستان كوتاهي هم نوشتم كه شكست مفتضحانهاي بود. در واقع اينها جديترين كاري بود كه در طول آن سالها تحرير شد.
بسياري از مردم را ميبينيم که کتاب ميخوانند. اين هنر مشکلي است که کسي به آنها نياموخته است. دانش قبلي آنها نه براي تشخيص ضعفها و نه براي تشخيص خوبيهاي کتاب کافي است. صحبت از کتابهاي علمي نميکنم که براي خواندن اکثر آنها بايد علم داشت تا علم به دست آورد. خواندن قصهها هم مشکل است. اغلب نويسنده در چشم به هم زدني موفق ميشود خواننده را به دنياي کتاب خود متوجه کند؛ بيش از آنکه کتاب توجهي به دنياي او داشته باشد. خواننده بر سرکتابي که بايد دنيا را توصيف کند از دنيا غافل ميشود. نويسنده با چند فن که آموختن آن آسان ولي پي بردن به نيرنگ آن مشکل است، هيجاني توليد ميکند تا خواننده توجه به اصل مطلب را فراموش کند؛ از اين طريق که با کنجکاوي تحريک شده دنبالة داستان را ميطلبد. دروغهايي که تا اين لحظه خوانده فرو ميدهد تا دروغهاي بعدي را بخواند. نوشتهاي که به خواننده مهلت دهد، کتاب را گهگه کنار بگذارد، تا در خواندهها تأمل کند و حرف نويسنده را با انديشة خود بسنجد، کمي ضعيف به شمار ميآيد. ميگويند چنين نويسنده اي نميتواند خواننده را در اختيار در بياورد. بنا بر زيباييشناسي معمول بايد انديشه نويسنده يکسره پنهان و بهقدر ممکن غيرقابل تحليل باشد. علاوه براين خواننده بايد از خود بپرسد که نويسنده چه ميخواسته و تا چه اندازه به خواست خود رسيده است. در حقانيت قتل بحثي نيست بايد دانست که عمل با فن و شيوه انجام شده يا نه.
در واقع بايد کتاب را چون نوشتة اشخاص متهم به جرم – که نويسندگان جز اين نيستند – خواند. مگر ميشود با خوشبيني نوشتة اشخاصي را پذيرفت که کمک ميکنند تا مردم بيچاره، دسته دسته به جنگهاي خونين رانده شوند و يا خودشان از بيچارگي به ميدان جنگ رانده ميشوند. اينها کسانياند که گندم را ميگندانند و مردم را از گرسنگي ميکشند! اينها کسانياند که يا لگد ميزنند و يا ميگذارند لگدشان بزنند./ برگردان: بهرام حبيبي
نقل از کتاب :انديشههاي متي – انتشارات تير
آوارگی بخشی از زندگی روزمرهی برتولت برشت بود. در جست و جوی یافتن مکانی آرام برای زندگی و کار، درگیر با جریانهای ایدئولوژیک زمانهاش (نازیها، کمونیستها، کاپیتالیستهای آمریکایی) از سرزمینی به سرزمینی دیگر فراری بود. آواره بودن، واقعیت زندگی برشت است. نوعی ناهماهنگی و عدم انسجام در آثار او موج میگیرد. نوعی تنهایی ترسآور. نوعی دور بودن از همه چیز و همه جا.
داستان ترجمه و انتشار این کتاب هم کم از آوارگی خود برشت ندارد. یکی از برنامههای درازمدت انتشارات خوارزمی، ترجمه و ویرایش مناسب و سپس انتشار دورهی کامل آثار بزرگان فرهنگ و ادب جهان بود. در اولین قدم، در زمان قبل از انقلاب، سری کتابهای فرانتس فانون، افلاطون، داستایفسکی و تروتسکی منتشر شده بود و نوبت به برتولت برشت، نمایشنامهنویس مشهور آلمانی، رسیده بود که انقلاب اتفاق افتاد.
شش جلد از سری آثار او ترجمه و با ویرایش دکتر فرامرز بهزاد منتشر شده بود که در سال ۱۳۵۸ ترجمهی این کتاب آمادهی چاپ شد. اما با شروع جنگ و ممیزیهای به وجود آمده در آن زمان و نیز مشکلاتی که انتشاراتی خوارزمی بر سر مالکیت خود با نشر امیرکبیر پیدا کرده بود، انتشار کتاب، ۲۲ سال به تأخیر افتاد و سرانجام در سال ۱۳۸۰، کتاب به چاپ رسید و در سال ۱۳۸۴ پخش شد و در اختیار خوانندهی فارسیزبان قرار گرفت.
سه نمایشنامهی این کتاب، از اولین کارهای نمایشی برشت است. دو نمایشنامهی اولی («بعل» در ۱۹۲۲ به صحنه رفت و «صدای طبل در شهر» هم در ۱۹۲۲) متعلق به دورانی هستند که برشت هنوز مشهور نشده بود و سومین نمایش کتاب، «در جنگل شهر» (در ۱۹۲۳ بر روی صحنه رفت) نمایشی است که شهرت اولیهی برشت را برایش به ارمغان آورد. شهرتی که در پایان، او را بدل به یکی از تأثیرگذارترین چهرههای نمایشنامهنویس دنیا کرد. چهرهای که هم در فرم و هم در معنا، توانست تأثیری شگرف بر دنیای ادبیات بگذارد. طوری که میتوان بسیاری از نویسندگان تئاتر بعد از برشت را مدیون نظریه های تئاتری او دانست.
لوکاچ چه در دوره هگلي و چه در دوره مارکسيستي اش، به پيوند ميان رمان و جامعه مدرن باور داشت. او اين عبارت هگل را نقل مي کند که رمان «حماسه بورژوايي» است.(آدرنو، 1381؛ 414 ) البته لوکاچ در دوره پيش مارکسي خود نه از جامعه سرمايه داري که از جامعه مدرن و از جامعه بورژوايي (آن سان که هگل از آن ياد مي کرد) و اشکال مختلفي که قهرمان رمان با آن رابطه برقرار مي کند سخن مي گويد؛ روابطي که در نظريه رمان مبناي تقسيم بندي او از اشکال رماني مي شود؛ يعني رمان ايده آليسم انتزاعي، رمان روانشناسي پندارزدا و رمان آموزشي. در هر سه حالت بين فرد و جامعه شقاقي وجود دارد و نحوه برخورد فرد با اين شقاق، سرنوشت او را رقم مي زند. در نوع اول فرد نگرش محدودي نسبت به واقعيت دارد و بر اين تصور است که مي تواند واقعيت را مطابق خواست ها و اميال خود بسازد. او سرانجام شکست مي خورد. نمونه آن دن کيشوت است. (لوکاچ،1381؛ 96) در نوع دوم آگاهي قهرمان فراتر از محدوديت هاي واقعيت اجتماعي است و فرد نمي تواند با قواعد و قوانين اين واقعيت سازگار شود و از آنجايي که توان تغيير اين واقعيت را ندارد به انفعال و خيال پردازي مي گرايد. لوکاچ فردريک مونرو قهرمان تربيت احساسات فلوبر را از گونه قهرمانان نوع دوم مي داند.(لوکاچ؛ 1381؛120) نوع سوم رمان آموزشي است که ترکيبي است از اين دو نوع رمان. در اينجا قهرمان سرشت شقاق ميان خود و جهان را مي پذيرد. اما ضمناً به امکان ناپذيري رفع آن نيز وقوف مي يابد. لوکاچ ويلهلم مايستر گوته را از نوع سوم مي داند.( لوکاچ؛1381؛ 129)
لوکاچ در اين دوره همچون شيلر اعتقاد داشت که اين شقاق تفاوتي است ميان وظيفه و جبر جهان واقعي. اين شقاق در تراژدي هم وجود دارد. در تراژدي ذات قهرمان و جبر سرنوشت از سرشتي کاملاً متفاوت اند. در نتيجه هيچ گونه سازشي بين آنها نمي تواند صورت بگيرد. در حماسه برعکس هيچ شقاقي وجود ندارد. او همانند هگل و شيلر، فرهنگ کلاسيک يونان را چونان کليتي در نظر مي گيرد که اين شقاق هنوز در آن به وجود نيامده است. آغاز نوستالژيک نظريه رمان نيز به همين دوران اشاره مي کند. دوراني که لوکاچ آنها را تمدن هاي منسجم مي نامد «دوران هايي هستند که آسمان پرستاره نقشه تمام راه هاي ممکن است. دوران هايي که راه هايش با نور ستارگان روشن مي شود.»(لوکاچ،1381؛ 15)
|
مريم مهتدي
«مرگ بازي» ![]() نخستين مجموعه داستان پدرام رضايي زاده پس از ماه ها انتظار براي دريافت مجوز، هفته گذشته منتشر شد. همان طور که از اسم مجموعه پيداست، کمتر داستاني را در اين کتاب پيدا مي کنيد که ردپاي مرگ در آن ديده نشود. «مرگ بازي» مي تواند مجموعه يي خواندني براي نسل جوان باشد؛ نسلي که با جنگ بزرگ شده، در روابط عاطفي شکست خورده و با نسل قبل از خود مشکلاتي دارد. نويسنده در اين کتاب با نثر و زباني ساده و خواندني از مشکلاتي در زندگي مي گويد که اغلب جوان ها آنها را تجربه کرده اند. در اين بين اما داستان هايي نيز وجود دارد که در اين دسته بندي جا نمي گيرند و فضايي کاملاً متفاوت دارند. «دفترچه کوچک خاطرات من» يکي از اين داستان ها است که راوي آن فرشته مرگ است که با زبان طنز از ماموريت هايش و گرفتن جان مردم تعريف مي کند. داستان هاي «مرگ بازي» در فضايي واقع گرايانه روايت مي شوند که خواندن شان براي کساني که دنبال داستان هايي خوشخوان مي گردند، لذت بخش است. «ابر آلودگي» ![]() ايتالو کالوينو نويسنده يي است منحصر به فرد که هرگز به هيچ يک از مکاتب ادبي يا جريان هاي فلسفي متمايل نبوده. نثر کالوينو طبيعي، روان، زيبا و دور از تصنع و عناصري است که مطالعه شده به نظر مي آيند اما در پس اين طبيعي بودن، يک نظم استوار و اصول زيبايي شناختي روشن و واضحي وجود دارد. انتشارات کتاب خورشيد در مجموعه داستان هاي ايتاليايي، تاکنون 11 کتاب منتشر کرده که جلد پنجم آن «ابر آلودگي» نوشته ايتالو کالوينو با برگردان آرزو اقتداري است. کالوينو اين داستان را در سال 1958 ميلادي نوشته که براي نخستين بار در ايران ترجمه و چاپ شده است. ابر آلودگي راوي ماجراي مردي نااميد و سرخورده است که در پس يک زندگي عجيب براي قبول کردن يک پيشنهاد کار به شهر ديگري سفر مي کند. کالوينو با زباني طنز و نثري خواندني از زبان اين شخصيت داستاني، ماجراي اقامت او را در آن شهر غريبه نقل مي کند.از ايتالو کالوينو تاکنون آثار بسياري در ايران ترجمه و چاپ شده است که مخاطبان آثار ادبي از آنها استقبال کرده اند؛ آثاري مثل «اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري»، «ويکنت شقه شده» و «بارون درخت نشين». خواندن ابر آلودگي با وجود ويراستاري نه چندان خوبش به علاقه مندان آثار کالوينو پيشنهاد مي شود. «ديوانه يي در شهر» داستان هاي پليسي و هيجاني هميشه مخاطبان خود را داشته است؛ مخاطباني که هميشه منتظر هستند کتابي تازه در اين حوزه منتشر شود بخوانند و از گره هاي داستاني و اتفاقات غيرمترقبه آن هيجان زده شوند. «ديوانه يي در شهر» نوشته ژرژ سيمنون رماني در حوزه ادبيات پليسي است که ممکن است مخاطبان اين گونه داستان ها را راضي کند. ماجراي اين کتاب در شهر کوچکي در جنوب فرانسه اتفاق مي افتد. مگره در قطاري که به بوردو مي رود متوجه مردي مي شود که رفتار مشکوکي دارد. مرد نزديک شهر برژارگ از قطار بيرون مي پرد و مگره نيز با واکنشي غريزي او را تعقيب مي کند، اما قبل از هرگونه عکس العمل هدف گلوله او قرار مي گيرد. سيمنون به خاطر رمان هاي پليسي که تا به حال نوشته، نويسنده يي معروف است که بر اساس آثارش تا به حال فيلم هايي نيز ساخته شده. رمان هاي او آميزه يي از پرداخت استادانه و کالبدشکافي هوشمندانه روان انسان ها است. او ترس ها، عقده هاي رواني، گرايش هاي ذهني و وابستگي هايي را توصيف مي کند که زير نقاب افراد در زندگي روزمره و يکنواخت معمولي پنهان هستند و ناگهان با انفجاري غيرمنتظره به خشونت و جنايت منجر مي شوند. اين کتاب را نشر مرواريد با ترجمه رامين آذربهرام منتشر کرده است.«در يک خانواده ايراني» جلد يازدهم مجموعه «دور تا دور دنيا»، نمايشنامه يي خواندني و جذاب از محسن يلفاني است. «در يک خانواده ايراني» در فضايي رئاليستي روايت زندگي يک خانواده در دهه 60 ايران است که يکي از اعضاي آنها در جبهه شهيد شده و دخترشان نيز در همان سال ها اعدام مي شود. نوع روايت سختي ها و مشکلات روحي اين پدر و مادر را در اين نمايشنامه مي توان به تمام پدر و مادرهايي تعميم داد که فرزندان يا افراد نزديک خود را در جنگ، مبارزات سياسي يا حتي مهاجرت از دست داده و از دوري آنها پريشان و آشفته شده اند. «در يک خانواده ايراني» فضايي خانوادگي دارد که در آن روابط بين افراد خانواده و مشکلات و اختلافات شان به سبب اتفاقاتي که در طول سال ها برايشان افتاده، روايت مي شود. دوازده شخصيت، ماجراهاي اين نمايشنامه را پيش مي برند که يکي از ويژگي هاي بارز آن چند لايه بودن روايت اتفاقات درون اين خانواده است. محسن يلفاني نمايشنامه نويسي است که از سال 1360 در فرانسه زندگي مي کند. خواندن اين کتاب به کساني که دنبال آثاري با درون مايه سياسي اجتماعي مي گردند، توصيه مي شود.Maryam.mohtadi@gmail.com |
يك است و جلوش - تا بي نهايت - صفرها
صفر: خالي ٬ پوچ ٬ هيچ !
وقتي بخواد خود ش باشه
تنها باشه
وقتي بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتي جلو يك بشينه ...؟!
وقتي بخواد فقط براي يك باشه
از پوچي و از تنهايي در بياد
همنشين يك بشه ؟!
روشنفکران متعهد مسلمان باید هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرین کنند:
روشنفکران جهان، برادران مسلمان، تودهی شهری، زنان، روستاییان و بچههامان!
و این یک«تمرین»، به عنوان برقرار کردن ارتباط ذهنی و انتقال این ایمان، برای بچهها، و به عنوان دعوتی در آغاز کردن این راه،برای بزرگها، همفکرهای دست به قلم.
در این تمرین، من- ناشیترین نویسنده و ناتوانترین قلم در این راه- دشوارترین اندیشه را انتخاب کردهام، تا نویسندگان ورزیده و قلمهای توانا در انتخاب اندیشههای سادهتر تردید نکنند.
بچههای ما میفهمند آدم وقتی فقیر میشه، خوبیهاش هم حقیر میشه، اما کسی که زور داره، یا زر داره، «هنر » میبینند « عیب» هاشو « حرف حسابی » میشنوند «چرند»هاشو «آروغهای بیجا و نفرت بار » شو، فلسفه و دانش و دین میفهمند حتی «شوخیهای خنک و بی ربط» او، از خنده رودهبر میکنه! ملتها هم همین جورند.
روزی که ما مسلمانها پول داشتیم، زور داشتیم، فرنگیها از ما تقلید میکردند. استادهای دانشگاههای اسپانیا، ایتالیا، فیلسوفها و دانشمندان اروپا، وقتی میخواستند درس بدهند، قبا لباده ملاهای ما را به تن میکردند، یعنی که ما هم بو علی و رازی و غزالیایم!
همون که باز، استادهای دانشگاههای ما امروز، تو جشنها، میپوشند، تا خود را به شکل استادهای دانشگاههای اسپانیا، ایتالیا، فرانسه و انگلیس بیارایند! یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم! ببین که لباده های خودمان را هم باید از دست فرنگیها به تن کنیم!
صنعتگرهای مسیحی در اروپا! تقلب که میکردند، مارک «الله» را روی جنسهای خودشان میزدند، یعنی این ساخت اروپا نیست، کار بلخ و بخارا و طوس و ری و بغدادو شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است. حتی روی صلیب، مارک« الله» میزدند!
چهارده، پانزده ساله بودم که با نام و کار سيمين دانشور آشنا شدم. نويسنده و مترجم. همسر جلال آلاحمد. در نوشتههای آلاحمد هم جمله «عيالم سيمين» را خوانده بودم. دلم میخواست خانم دانشور را از نزديک ببينم. عاَلم نويسندگی را دوست داشتم و ديدن زنی نويسنده، برايم ارزش داشت.
در تابستان ۱۳۴۷، شبی با آلاحمد و چندتن ديگر از نويسندگان و شاعران بهمنزلمان آمد. اولّين بار بود که خانم دانشور را میديدم. لباس يکسره راه راهی با آستين سهربعی، پوشيده بود. آرايش طبيعیِ سر و صورتش، ربطی بهمُد آن زمان نداشت. پوست گندمگون، چشمهای ريز و لبهای درشتاش، همراه با آرامش و خوش خلقیاش، چهرهای مطبوع و دوست داشتنی بهاو میبخشيد. در اتاق چرخی زد، بهپرده و اثاث اتاق نگاهی انداخت و گرم و صميمی بهشوخی بهآلاحمد گفت: «مواظب سيگارت باش، خانه تازه عروس آمدهايم.» سرِ شام هم کلّی از دست پختم تعريف کرد. می دانستم تعارف میکند.
گفتگوهای اصلیِ آن شب برسرِ تشکيل کانون نويسندگان ايران بود. خانم دانشور در جمع مردان نشسته بود و راحت و بیتکلّف عقايدش را میگفت. فکر تشکيل کانون در آن شب بهشکل عملی درآمد. قرار و مدارهایِ بعدی کانون گذاشته شد و من از آن پس خانم دانشور را بيشتر ديدم.
در میان آثار جلال آلاحمد، «غربزدگی» از اهمیت ویژهای برخوردار است. این كتاب سوای داشتهها و كاستیهایش به خوبی بیانگر شیوه تفكر روشنفكران ایرانی در دورهای از تاریخ معاصر است. به مناسبت سی و هفتمین سالمرگ جلال آلاحمد مقالهای درباره كتاب غربزدگی نوشته عبدالجواد موسوی به نقل از مجله سوره منتشر میشود:بیش از چهار دهه از طرح «غربزدگی» جلال آل احمد میگذرد این عنوان از ابتدا مخالفان و موافقان بسیاری داشت. مخالفان و موافقانی كه اغلب موضوع طرح شده را بهدرستی درك نكردند و موضعگیریشان بیش از آنكه ماحصل اندیشه باشد به دستهبندیهای و مرزبندیهای سیاسی و جناحی بازمیگشت.
گروهی را گمان بر این بود كه طرح «غربزدگی» آن هم توسط قلم پرتوان آلِ احمد سلاحی مرگبار در اختیار تجدد ستیزانی قرار میداد كه سودای بازگشت به گذشته را در سر داشتند و شاید طرح «شرقزدگی»، یا «غربزدگی» توسط داریوش آشوری هم برخاسته از همین باور بود. باوری كه چندان هم بیوجه نبود. چرا كه دیدیدم گروهی گذشتهپرست متحجر كه هیچ نسبتی با آلاحمد نداشتند از «غربزدگی» او چه چماقها ساختند برای سركوب مخالفان فكری خود.
شك ندارم كه اگر آلاحمد زنده میماند راه را بر اینگونه سوءاستفادهها میبست و نمیگذاشت عدهای به بهانه مخالفت و مبارزه با غربزدگی برای سركوب و منكوب مخالفان از قلم او چماقی بسازند؛ اما به تعبیر خود او «دیوار كه فرو ریخت مردهخورها خبر خواهند شد» برای مردهخورها حقیقت سخن آلاحمد مهم نبود. مردهخورهای شبه روشنفكر كه میدیدند طرح «غربزدگی» تنها سلبی نیست و نوعی دعوت به باورهای ستیهنده شیعی است از همان ابتدا شمشیر را از رو بستند. آنها تحت تأثیر جریان اندیشة چپ كه در آن سالها همة روشنفكران غربی از آن متأثر بودند با بسیاری از مظاهر دنیای متجدد ـ بهویژه سرمایهسالاری ـ مخالفت میورزیدند و به همیندلیل با بسیاری از سخنان آلِ احمد در نفی تقلید از اخلاق و منش غربیان موافق بودند؛ اما از آنجایی كه خود نیز مقلد صورت دیگری از غربزدگی بودند نمیخواستند این مخالفت منجر به رجوع ایرانیان به سنّت و باورهای مذهبی باشد. دفاع آلاحمد از كلیّت تشیع، بهویژه ستایش او از شیخ فضلالله نوری) كه هنوز هم بخشی از جامعة روشنفكری ما او را مسبب اصلی شكست مشروطه میداند) سبب شد تا جامعة روشنفكری ما هیچگاه بهطرح مسئلة «غربزدگی» روی خوش نشان ندهد. البته برخی از آنان تا آنجا كه آلِ احمد از منظر سیاست و اقتصاد مسئلة شرق و غرب را مطرح میكرد با او مخالفت چندانی نداشتند؛ اما مشكل از آنجایی شروع شد كه آل احمد میخواست ریشههای غربزدگی را نشان دهد. مشكل از آنجایی شروع شد كه آلاحمد میخواست راهی برای گریز از غربزدگی نشان دهد. آنجا بود كه روشنفكر ایرانی دید كه با یك مبارز تمامعیار طرف است. مبارزی كه با طرح «غربزدگی» نه میخواهد پرسشی فلسفی طرح كند و نه میخواهد معضلی اجتماعی را بهبود بخشد. رُك و راست آمده است به قصد برانگیختن و برانداختن. با كسی هم شوخی ندارد: «در همین دو سه قرن است كه ما در پس سپرهایی كه از ترس عثمانی به سر كشیده بودیم خوابمان برد. و غرب نهتنها عثمانی را خورد و از هر استخوانپارهاش گرزی ساخت برای مبادای قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان، بلكه بهزودی به سراغ ما هم آمد. و من ریشه غربزدگی را در همین جا میبینم...
از آن زمان است كه ما سواران بر مركب كلیّت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور.
نخبگان فکری جامعه ی ما،آنها که به حوزه ی دین و دینداری ﭙرداخته اند، ظاهرا به اجماع اعلان نشده ای دست یافته اند. اجماع بر سر اهم مسائل فکری که امروزه در حوزه ی دین و دینداری، جامعه ما با آن درگیر است: مدرنیته، سکولاریزاسیون، لائیسیته، روشنفکری دینی و غیر دینی، هرمنوتیک، الهیات انتقادی و کلام جدید... مواضع البته متفاوت است و گاه متضاد اما بر سر اهم مسائل، ظاهرا تردیدی نیست.
در این میان اما، یک جای خالی هست. یک غایب. یک غایب خاموش که نمی تواند سهم خود را بگیرد و سخنگویانش اغلب فراموشش می کنند و آن عامه ی مردمند. می گوییم سخنگویان، به این دلیل که نخبگان فکری جامعه از همه نوع، اغلب خود را سخنگوی مردم می دانند، متن مردم. متن مردمی که صدایشان به گوشمان نمی رسد چون سخنران نیستند. حرفهایشان را نمی شنویم، چون خاموشند. نوشته هایشان را نمی خوانیم، چون نویسنده نیستند و از این رو دین عامه را، دین خاموشی می نامند. دین خاموش ﭙنهان اجتماع. (دوﭙرون. دروش.)
در نگاهی سریع به دو دوره ی گفتمان روشنفکری اما، این چرخش از متن مردم به حاشیه آشکار است. در حالیکه روشنفکران دهه 40-50،که به حوزه ی دین ﭙرداخته اند، مباحثی چون انتظار،نیایش، عاشورا(شریعتی)، محرمات در اسلام، مسلمان اجتماعی، انتظارات مردم از روحانیت، (بازرگان)، حج (آل احمد)را نیز،.. که جلوه هایی از حیات دینی مردم است، موضوع مباحث خود قرار دادند و تحول در دینداری عامه، از مهمترین دغدغه هایشان بود، روشنفکران امروز ما، دینداری عالمانه را حوزه ی کار خود قرار داده اند.
استو هالینگ: داشتم به در قند هندوانه نگاه میکردم و دیدم که کتاب در سیزدهم می 1964 در خانهای در بولیناس شروع شده (و به ژوان کیگر تقدیم شده). شما آن موقع خیلی جوان بودید. اولین خاطراتی که از بولیناس دارید چیست؟
ایانت براتیگان: احتمالن همآن سالها بوده؛ 1964. وقتی که جهارسالم بوده. پدرم مرد قد بلند و فقیری بود. بنابراین ما خیلی جاها پیاده میرفتیم و من انگشت شستش رو با دستم میگرفتم تا اون بتونه من رو همراه خودش بکشونه. ما میبایست پیاده تا پایین شهر تا مسا (Mesa) میرفتیم که برای من راه خیلی زیادی بود. بنابراین اون و دوستدخترش یک عصای بلند گرفتن و من دودستی ازش آویزون میشدم درحالیکه اونها من رو روی زمین میکشیدن
استو: خیلیها فکر میکنند بولیناس به عنوان نمونهای از دهکده در کتاب در قند هندوانه به کار رفته. آیا او هیچوقت اشارهای به این کرد؟
ایانت: هوممم، من هیچوقت نشنیدم. ممکنه. اما میتونه بیگسور هم باشه. بنابرین تردید دارم که بگم...
استو: پس شما بعد از آنموقع مرتب اینجا بودهاید؟
ایانت: داسس یه خونه اینجا داشت، و من باید با پدر و یکی از دوستدخترهاش آنجا میرفتم. پدرم هیچوقت رانندهگی نمیکرد. ما احتمالن قبل از سال 1971 که اونجا خونهای خرید تو بولیناس بودیم. از آنموقع به بعد من آخر هفتهها اونجا میرم. تعطیلات بهار و مثل این.
تراموا در بعدازظهري که از مه مرطوب بود پيش ميرفت. بعدازظهر خاکستري بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالي و خاموش و بينشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کساني نشسته بودند، گرم و نفس زنان و مضطرب؛ پنج شش نفر در تراموا بودند، آدمهايي نامشخص و تنها در بعدازظهر دسامبر، اما گريبان خود را از مه مرطوب نجات داده بودند. زير چراغهاي کوچک اميدبخش نشسته بودند و سخت تنها بودند. فقط پنج شش نفر بودند؛ تنها و نفسنفسزنان؛ و بليتفروش ششمين نفر بود. در آن عصر مهآلود و خلوت با دکمههاي برنجي ظريفش در تراموا بود و بر شيشههاي مرطوبي که براثر نفسها مه گرفته بود، چهرههاي درشت اخمآلود ميکشيد. تراموا با سرعت و با تکانهاي شديد پيش ميرفت. زرد، در دل دسامبر. در تراموا پنج نفر از مه نجات يافته نشسته بودند و بليتفروش سرپا بود و آقاي سالخورده که در زيرچشمهايش کيسههاي اشک پر از چين و چروک بود، دوباره با صداي خفي، شروع به صحبت کرد: «در فضاست و درشب، يا فقط در شب! اين است که آدم خوابش نميبرد. آري، فقط به اين علت است. يگانه علتش صداهاست. باور کنيد که فقط به علت آن صداهاست.»
آقاي پير اندامش را به جلو خم کرد. کيسههاي اشک آهسته تکان خوردند و انگشت سبابة او که به طور عجيبي براق بود مستقيما بهطرف سينة پيرزني که روبرو نشسته بود دراز شد. زن با سروصدا از دماغ نفس کشيد و به انگشت سبابة براق و هيجان زده مرد چشم دوخت. همانطور با سروصدا از راه دماغ تنفس ميکرد. چارهاي نداشت، زيرا زکام زمستاني سختي گرفته بود که تا ريههايش نفوذ کرده بود. اما با وجود اين، اشاره انگشت براق زن را به هيجان آورده بود. دو دختر که در آن سر تراموا نشسته بودند با هم پچپچ ميکردند، از وجود صداهاي شبانه خبر داشتند؛ آنها بيش از هرکس ديگر از اين صداها باخبر بودند، اما همان طور پچپچ ميکردند و نيز از همديگر خجالت ميکشيدند و بليتفروش برشيشههاي مه گرفته چهرههاي درشت اخمآلود ميکشيد.
روزي كه ليلي گلستان به روزنامه آمد تا گفتوگويي با او انجام دهيم، مردد بودم كه گفتوگو را با محوريت كدام گلستان آغاز كنم؛ گلستان مترجم، گلستان گالريدار يا گلستان نويسنده؟ البته بهانه گفتوگويمان 20 سالگي گالري گلستان بود، با اين حال در چگونگي آغاز گفتوگو شك داشتم چراكه مترجمان و نويسندگان او را بابت ترجمه آثار نويسندگاني همچون اوژن يونسكو، ماركز، ميگل آنخل آستورياس، رومن گاري، ايتالو كالوينو، ويتگنشتاين و... ميشناسند و اهالي نقاشي و مجسمهسازي هم بابت گالري كوچكش در محله دروس كه بهزعم كوچك بودن تاثيرگذار بوده است. صحبتها كه شروع شد و رفتهرفته گل انداخت، گفتوگو هم شروع شد، آن هم در جايي ميانه گالريداري و ادبيات.
تا قبل از تاسيس گالري گلستان، اين مكان به مدت 7 سال يك كتابفروشي بود. گذر از يك كتابفروشي به يك گالري چه ضرورتي داشت؟
كتابفروشي آن زمان با استقبال زيادي روبهرو بود. خيلي موفق شده بود و مشتريهاي زيادي به آن رفتوآمد ميكردند. آنموقع هم بهخاطر وجود نوعي آزادي در چاپ كتاب،مردم بيشتر كتاب ميخريدند. يادم ميآيد براي خريد يكي دو كتاب به كتابفروشي نميآمدند. گاهي پيش ميآمد كه صندوقعقب ماشينشان را پر از كتاب ميكردند و ميرفتند! من هم خيلي خوشحال و راضي بودم تا اينكه حوالي سال 1363 كمي سانسور شديد شد. بعد هم شاهد جمع كردن برخي كتابها از كتابفروشيها بوديم. به هر حال ميخواستند يك نظم و قانوني به كار كتاب بدهند. اين بود كه اوضاع كتاب خيلي خراب شد. كتابها ناياب شدند. هميشه پر از تشويش و تنش بوديم. كتابفروشها مدام در نگراني و اضطراب بودند. من ديدم كه دائم عصبي ميشوم، پس بهتر است كه كتابفروشي را ببندم. بستن آنجا هم كار آساني نبود براي اينكه هزاران كتاب در آنجا بهطور امانت نگهداري ميشد، ولي خوشبختانه من از يك طرف به دليل اينكه طي سه، چهار سال كتابفروشي خوشحساب بودم و از طرف ديگر به جهت مترجم بودنم توانستم كتابهايي را كه از ناشران مختلف امانت گرفته بودم پس بدهم. همهشان با مهرباني تمام كتابها را پس گرفتند. اين امر براي من خيلي خوب بود و در حقيقت ضرري نكردم. خلاصه يكي دو سال آنجا خالي بود و من نميدانستم چه بكنم، تا اينكه فكر كردم يك گالري باز كنم.
به گزارش روزنامه نيويورك تايمز چاپ ايالات متحده، «ديويد فاستر والاس» يكي از نويسندگان موفق نسل خودش بود. «كارن گيرين» همسر اين نويسنده پس از بازگشت به خانه جسد وي را در حالي كه خود را دار زده، پيدا كرده است.
«ديويد فاستر والاس» نويسنده آمريكايي رمان «شوخي نامتناهي» در 46 سالگي خودكشي كرد.
«ديويد فاستر والاس» يكي از نويسندگان موفق نسل خودش بود. «كارن گيرين» همسر اين نويسنده پس از بازگشت به خانه جسد وي را در حالي كه خود را دار زده، پيدا كرده است.
«ديويد فاستر والاس» به خاطر رمان هزار و هفتاد و نه صفحهاي «شوخي نامتناهي» كه سال 1996 نوشت، در رسانههاي ادبي جهان معروف شد. مجله تايم چندي پيش اين رمان را در ليست صد رمان برتر زبان انگليسي انتخاب كرد.
«والاس» سال 1962 در اتاكا شهر نيويورك بدنيا آمده است. وي تحصيلاتش را تا مقطع دكترا در دانشگاه كنرول ادامه داد. وي در كودكي به بازي تنيس علاقهمند بود. سپس به واسطه پدرش در رشتههاي فلسفه و زبان و ادبيات انگليسي تحصيل كرد و همچنين در دوره نوشتن خلاقانه دانشگاه آريزونا شركت كرد.
«والاس» اولين رمانش را با عنوان «جاروي سيستم» در سال 1987 منتشر كرد. وي پس در سال 1991 شروع به نوشتن بهترين اثرش با عنوان «شوخي نامتناهي» كرد و آن را در سال 1993 تحويل ناشر دارد و سپس در سال 1996 كل كتاب منتشر شد.
«والاس» همچنين در نشريات معتبر ادبي از جمله «هارپر» و «پاريس ريويو» و «نيويوركر» داستانهاي كوتاه زيادي منتشر كرده است. وي به تاريخ ادبيات و رماننويسي نيز علاقهمند بود و اطلاعات زيادي در اين زمينه داشت و به همين خاطر در سال 1993 مقالهاي تحقيقي با عنوان «مروري بر داستان معاصر» منتشر كرد.