|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
نویسنده میان پوچگرایی و انساندوستی
آلبر کامو ، نویسنده و فیلسوف فرانسوی، درسال 1913 درالجزایر بدنیا آمد ودرسال 1960 درفرانسه دریک سانحه اتوموبیل درگذشت. وی برنده جایزه نوبل ادبیات درسال 1957 نیزبود. چون پدر او درجنگ جهانی اول کشته شد، اودوران نوجوانی رانزد عموی قصابش گذراند که او رابا ادبیات آشنا نمود. وی درجوانی بعداز اینکه به بیماری سل دچارشد، از ورزش،یعنی سرگرمی مورد علاقه اش دست کشید. کامو ازخانواده ای کارگری برخاسته بود و حدود سه سال عضو حزب کمونیست فرانسه شد ولی بدلیل انتقاد از استالینیسم و سوسیالیسم اتوریته، مورد خشم چپ هایی مانند سارتر، در آنزمان قرارگرفت. او در الجزایر به تحصیل رشته فلسفه پرداخت و پایاننامه دانشگاهی اش را پیرامون " نوافلاتونیان و مسیحیت " نوشت. کامو پیش از نویسندگی به شغلهای : هنرپیشگی، ویراستاری، و روزنامه نگاری پرداخته بود. اودرزمان جنگ جهانی دوم عضو شورای ملی مقاومت فرانسه علیه اشغالگران نازی آلمانی بود. وی سالها علیه حکم اعدام نیز دست به فعالیت زد. آثار کامو بعد از پایان جنگ جهانی دوم تعثیر بزرگی روی روشنفکران و نویسندگان فرانسوی؛ که درجستجوی یک معنی و هدف برای زندگی بودند، ازخودبجا گذاشت .
طنز كوچه و بازار به صغير و كبير رحم نميكند
اگر فقط چند نفر باشند كه زير و بم زندگي فرهنگي كيومرث صابري را بشناسند، يكي از آنها «عمران صلاحي» است. عمران خود از شاعران و طنزنويسان برجسته كشور است. با او درباره گل آقا صحبت كردهايم. خودتان فكر كنيد كه گفتوگو با عمران صلاحي درباره گل آقا چه حال و هوايي دارد؟
از زمان فوت صابري از هرگونه صحبتي درباره او پرهيز كردهايد. دليل اين سكوت چيست؟
دليل سكوتم اين است كه بيشتر مسافرت بودم و كسي به من دسترسي نداشت. من يزد بودم كه خبر فوت صابري را شنيدم. آنجا ميخواستند از من مخفي كنند اما خبر لو رفت.
من در عرض يك هفته دو دوست عزيز را از دست دادم در آن هفته نحس من شنبه براي صابري و پنجشنبه براي حسين منزوي به بهشت زهرا رفتم. هر دو از دوستان قديم من بودند. با منزوي چهل سال سابقه دوستي داشتم و با صابري هم سي و هفت، هشت سال. درواقع 40 سال خاطره و دوستي را ما به خاك سپرديم.
خيلي غمانگيز بود. درباره صابري هم من عقيده دارم كه پشت سر مرده نبايد حرف زد تا زنده هستند بايد درباره آنها صحبت كرد.
پشت سر شاملو يا پرويز شاپور كه زياد صحبت كرديد.
براي اينها هم اينقدر اين ور و آن ور كشاندنم كه نشد. هوشنگ حسامي ميگفت از يك جاهل كلاه مخملي پرسيدند، اكبرآقا شنيديم كارهاي خلاف ميكنيد. گفت كه والله از اصرار دوستان است. حالا ما هم همينطور هستيم.
بعضي وقتها اصرار دوستان باعث ميشود پرحرفي كنم و بعضي وقتها هم سكوت.
ولي در مجموع دوست ندارم پشت كسي كه رفته حرف بزنم. حالا از او تجليل كنم يا بدگويي. دوست دارم تا خودش زنده است اين كار را بكنم. حالا خوشحال هستم كه قبل از اينكه حسين منزوي از دنيا برود در مجله گوهران درباره او صحبت كردم. ياد لطيفهاي از ملانصرالدين افتادم. به ملانصرالدين خبر ميدهند كه آشنايي، پسرش فوت شده و مراسم ختمي براي او برپا كردهاند. ملانصرالدين راه ميافتد كه برود مسجد. ميان راه ميفهمد كه طرف، پسرش نمرده، خودش مرده. ملانصرالدين ديگر مسجد نميرود و از همانجا برميگردد. ميپرسند، چرا مسجد نميروي؟ ميگويد كه مسجد ميخواستم بروم تا طرف خودش ببيند آمدهام. وقتي نيست براي چه چيزي بروم.
طبقه بیست و یکم، تابلویی از پیکاسو و دری قهوه ای رنگ! اینها همه تصویرهای اولیه یک گفتگو با محمود دولت آبادی است، مردی که انگشت هایش شکل نوشتند و دود سیگارش حتی، کلمات انباشته شده در ذهنش را در فضا ترسیم می کند.
آدمها حرمت دارند. بعضی بیشتر. اما حرمت محمود دولت آبادی را باید جور دیگری نگه داشت. نه فقط به خاطر “گل محمد” کلیدر که در حافظه ادبی ما این جور زنده نفس می کشد، به خاطر عمری که این مرد برای نوشتن گذاشت تا بنویسد و نشان دهد تبار رنج دیده مردمی را که ماییم.
او از سرزمین غول های زیبا آمده است. همولایتی عطار و خیام و فردوسی و بیهقی و شاید برای همین، به این خوبی تبار کلمه را می شناسد و درک می کند.
گفتگو با محمود دولت آبادی بر سر ادبیات معاصر به درازا کشید. مصاحبه ای که گرچه روای دلتنگی های آقای نویسنده است، ولی فقط دلتنگی و نه خستگی.
این نکته را دولت آبادی با نگاه و با انگشت اشاره به من گوشزد می کند: “فقط دلتنگی، نه خستگی که تا نفس هست، باید بود و باید نوشت. من از ادبیات دل ، نمی کنم”…
در خبرها خواندم آثار جدید شما مربوط به جنگ هستند. این بهانه خوبی است برای این که از شما بپرسم چرا اتفاقات مربوط به انقلاب و جنگ اینقدر در میان آثار ادبی معاصر ما کمرنگ هستند. اگر موافق باشید مصاحبه را از این نقطه آغاز کنیم.
خب، می دانید که پیش از اتمام جنگ، من، نخستین مطلب را درباره آن با مقاله ای به عنوان “صلح و جنگ ؛ پایان کابوس” نوشتم که در مجله تایم لایف و چند مطبعه دیگر دنیا ــ و همزمان در ایران به چاپ رسید و هنوز هم معتقدم که جنگ یک کابوس بشری است، اما مطمئنا عقایدی مثل عقاید من و دیگران باعث نمی شود زرادخانه های دنیا کرکره شان را پایین بکشند ولی بهرحال گفتن این حرف که جنگ به گمان من زشت ترین داعیه بشری است از طرف نویسنده یا شاعر یا نمایشنامه نویس یا هر هنرمند دیگری یک فریضه است.
به این ترتیب باید بگویم اثر جدید من گرچه درباره جنگ نوشته شده ولی اصلا در تایید آن نیست. بلکه تبیین این واقعیت خشن شقی و بی رحمانه است که آدمها را می بلعد و پیش از این که ببلعد، احتمالا مسخ می کند.
به این اعتبار در ادامه همان نگاه و نظری که در سال پایانی جنگ نوشتم این داستان هم نوشته شد تا هم ادای دینی باشد نسبت به جوانان این مملکت و هم بیانگر نوعی احساس دریغ برای نابود شدن آدم ها.
خوشبختانه این رمان زمانی نوشته و منتشر می شود که تبلیغات درباره جنگ دیگر از مد افتاده است. چون محال بود چنین داستانی را من در زمان خودش بنویسم چرا که کار ادبیات پرداختن به روزمرگی ها و مسائل روز نیست هرچند این مسائل بسیار تراژیک باشند. ادبیات می بایست که رسیده شود و شما به چیزی برسید ورای واقعیت که در عین حال می تواند واقعیت هم داشته باشد.
اثر دیگر من درباره وضعیت گذشته دور ــ نزدیک ما و مسائل مربوط به آن است، که با نگاه به یک کاراکتر ایرانی روایت شده است. این داستان را البته خیلی خیلی پیش از اینها نوشته ام، تقریبا بین سالهای شصت و دو تا شصت چهار و در طول گذر این سالها آن را مدام صیقل داده ام و ویرایش کرده ام و متاسف هم نیستم که چرا این قدر دیر آن را به چاپ می سپارم چون گذشت زمان به من کمک کرد داستان به ادبیت خودش بیشتر نزدیک شود.
گفتوگو با دکتر نوال السعداوی فمینیست بزرگ جهان عرب
زنی که هرگز آرایش نکرد و هرگز موهایش را رنگ نکرد
دکتر نوال السعداوی معتقد است که آرایش بزرگترین سند بردگی زنان و نشانه سرسپردگی آنان بهنظام مردسالارانه است. او بزرگترین مدافع حقوق زنان در جهان عرب است که سپیدی موها و برّندگی زبانش بزرگترین پشتوانه مبارزات زنان مصر برای بهدست آوردن حقوق فردی، انسانی و اجتماعیشان است.
دکتر در سن ۷۸ سالگی همچنان در محافل حقوقی و رسانهای جهان عرب ولوله میاندازد، آخرین کتابهایش دیگر در کشور زادگاهش مصر اجازه انتشار ندارند و او چند سالی است که زندگی فعال و پرنشاط خود را دور از وطن، در تبعیدی خودخواسته، میگذراند.
حضور پرشور او در میزگردهای تلویزیونهای ماهوارهای جهان عرب ازجمله الجزیره و العربیه همواره یادآور چالشهای پرشور و بیباکانه او با مقامات محافظهکار مذهبی از جمله شخص شیخ الازهر میباشد.
نوال السعداوی منتقد، نویسنده، داستاننویس، مدافع حقوق بشر و بهطور خاص مدافع حقوق زنان مصر در ۲۷ اکتبر ۱۹۳۰ در یکی از روستاهای اطراف قاهره بهدنیا آمد، در ۲۴ سالگی از دانشکده پزشکی دانشگاه قاهره فارغالتحصیل شد، تحصیلات را در تخصص جراحی و سپس فوق تخصص بیماریهای سینه ادامه داد.
وی در سال ۱۹۵۵ بهعنوان پزشک مشغول بهکار شد، اما در سال ۱۹۷۲ بهخاطر دیدگاهها و کتابهایی که منتشر کرد، بهدستور وزیر بهداری وقت از کار برکنار شد.
او همسر دکتر شریف حتاته، پزشک و داستاننویس مارکسیست است که در زمان ناصر در زندان بهسر میبرد. این زن و شوهر همه عمر مشترک خود را در تهدید بهسر بردهاند. دکتر نوال در ۶ سپتامبر ۱۹۸۱ بهزندان افتاد، افراطگرایان اسلامی خیلی تلاش کردند این زن و شوهر را با استناد بهحکم ارتداد از هم جدا کنند و بارها آنها را بهدادگاه کشاندند.
دکتر نوال السعداوی مدت ۲ سال در فهرست ترور گروههای جهاد اسلامی قرار داشت و بارها بهمرگ تهدید شد.
آخرین شکایت از این زن از سوی یک وکیل اسلامگرای مصری تسلیم سیستم قضائی کشور مصر شد که در آن خواستار سلب حقوق شهروندی و تابعیت کشور مصر از وی شد که البته ماه می امسال این درخواست رد شد.
وی در سال ۱۹۸۲ انجمن همبستگی زنان عرب را تشکیل داد که به امور زنان در جهان عرب میپردازد. وی در سال ۲۰۰۴ کاندیدای ریاست جمهوری کشور مصر شد.
دکتر نوال السعداوی عضو فعال نهادهای متعدد حقوق بشر و نیز حقوق زنان در مصر، جهان عرب و قاره آفریقا میباشد، دهها جایزه بهخاطر فعالیتهای اجتماعی، انسانی و پزشکی دریافت کرده و تاکنون بیش از ۴۰ کتاب در عرصههای رمان، داستان کوتاه، اتوبیوگرافی، مسائل حقوق بشر و زنان و نیز پزشکی منتشر کرده که بسیاری از آنها تاکنون به ۳۵ زبان دنیا ترجمه شده است.
گفتوگوی زیر از ماهنامه جمیله از انتشارات روزنامه الوطن کشور قطر ترجمه شده است.
محمود درویش یکی از مهمترین شعرای معاصر فلسطین است که نام او پیوند نزدیکی با شعر و ادبیات انقلاب فلسطین دارد. وی یکی از مهمترین شاعران این بخش از جهان است که سهم بهسزایی در تحول و ورود استعاره بهشعر جهان عرب داشته است. در اشعار درویش عشق بهوطن همواره آمیخته است با عشق زمینی و خاکی شاعر بهمعشوقه.
مجلهی آلمانی اخبار ادبی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین شمارهی تابستانی خود را به زنان نویسنده اختصاص داده است. در این شماره خانم سوزان باغستانی، مترجم فارسی به آلمانی، مقالهای زیر عنوان «خواهران شجاع فروغ» دربارهی ادبیات زنان ایران نوشتهاند و نیز خانم بئاتریس شتاوفا مقالهای دربارهی ادبیات زنان عرب که ترجمهی آن را میخوانیم.
ادبیات زنان عرب از خیلی وقت پیش، بهخصوص از زمانی که نویسندهها به مرزهای اتوبیوگرافیک نزدیک میشوند، ظرفیتِ جنجالبراگیز شدن دارد، امری که کم پیش نیامده است.
من زندهام! نوشتهی لیلا بعلبکی اهل لبنان نخستین رمان نوشته شده به زبان عربی توسط یک زن است. شخصیت اول این کتاب که در سال ۱۹۵۸ منتشر شد، بیوقفه میجنگد تا بتواند مستقل زندگی کند. خانم بئاتریس شتاوفا، صاحبنظر در زبان و ادبیات عربی، میداند که این مضمون چگونه نویسندگان زن ِ بعدی را به خود مشغول میکند. در من زندهام! لیلا بعلبکی که آن موقع تازه بیست سال داشت، وقتی شخصیت اول رمان یک دل نه صد دل عاشق مردی میشود و همهی آزادیهای به دست آمده را قربانی میکند، پروژهی رهاییبخشاش به شکست میانجامد.رمان مورد توجه واقع شد و بلافاصله اولین اثر غدا السمان، اهل سوریه و نوال السعداوى، اهل مصر بیرون آمدند. قهرمانان آنها نیز در جستجوی زندگی در فراسوی ساخت ِ پدرسالارانهی جامعه بودند.
موضوع اين كتاب چكيده آخرين نظريه سياسي- اجتماعي هاينريش بل است، كه آن را بصراحت در مصاحبه هاي مختلف پس از چاپ كتاب بيان مي داشت.
او معتقد بود فاجعه اي كه وسايل ارتباط جمعي با گسترش فرهنگ ارتجاعي در افكار عمومي به وجود مي آورند و ترور شخصيتي اي كه انجام مي دهند،
عامل به وجود آمدن گروه هاي تروريستي است و خطر كار آنها به مراتب بيشتر از خطر يك فرد براي جامعه است، چرا كه آنها افكار جمع كثيري از مردم را مسموم مي كنند و اينها حداكثر چند نفر را از ميان برمي دارند.
هاينريش بل هميشه در نوشته هايش نظري انتقادي به جامعه دارد، اما اثر حاضر بيش از ديگر آثارش خشم گروه هاي ارتجاعي را برانگيخت و موجب شد كه پليس مخفي آلمان به خانه اش يورش برد و با متهم كردن او به هواداري از گروه ارتش سرخ منزلش را در پي يافتن سند به هم ريزد.
موضوع كتاب شيوه عمل كرد روزنامه اي را نشان مي دهد كه با تيراژي چند ميليوني ارتجاعي ترين افكار را به خورد جامعه مي دهد.
آبروي از دست رفته كاترينا بلوم نويسنده: هاينريش بل
مترجم: حسن نقره چي ناشر: نيلوفر زبان كتاب: فارسي تعداد صفحه: 133
اندازه كتاب: رقعی - سال انتشار: 1383
سالها قبل به عنوان نويسنده جواني كه آينده درخشاني براي او پيش بيني ميشد، شهرت يافت. امروز هاينريش بل، از مهمترين و پرآوازهترين چهرههاي ادبي آلمان است. بيتوجهي به نويسندگان جوان آلماني كه نه تنها در آلمان، بلكه در ديگر كشورها نيز رايج بود، در سالهاي اخير از ميان رفته است. در مورد بل، اين بيتوجهي به احترام و تحسين، تبديل شده است. شايد دليل چنين برخوردي با او، اين باشد كه او، فراتر از حد و مرزي است كه از ادبيات آلمان انتظار ميرفته است. پرداختن به گذشته آلمان، انسان دوستي راستين، وجدان مسيحي، نقد اجتماعي، تعهد نسبت به جامعه و بيان پاكيزه، دقيق و نافذ –و نه حاوي ترفندهاي فراوان صوري- و از لحاظ سبك، تجربي، از ويژگيهاي اوست. بدين ترتيب احترامي كه در خارج از آلمان براي او قائلاند، كه شايد بيشتر از احترام به او در خود آلمان باشد، از اينجا ناشي ميشود. اما در آلمان نيز حلقة خوانندگانش گسترش بسيار مييابد. كتابهاي او از تيراژ چنان بالايي برخوردارند كه هيچ نويسندة همزمان او به پايش نميرسد.
آوازه هاينريش بل، اگر چه پس از زماني دراز بدان دست يافت، دور از انتظار نبود. 1917 در كلن زاده شد. پدرش مجسمهساز بود. ابتدا كتابفروشي ميكرد و سپس سرباز شد و بعد به تحصيل زبان و ادبيات آلماني پرداخت. بيدرنگ پس از جنگ، نخستين داستانهاي كوتاه خود را منتشر كرد: كوچنده آيا به اسپا ميآيي Wanderer Kommst du nach Spa (1950), و يك داستان به نام قطار سر ساعت رسيد Der Zug War punktlich (1949). در 1951 براي نخستين رمان خود آدم كجا بودي؟ Wo warst du, Adam, جايزه گروه 47 را به دست آورد و از آن پس هر اثري كه منتشر ميكرد، جايزه ميگرفت. در 1953، جايزه منتقدان را براي كتاب و حتا يك كلمه هم نگفت Und sagte kein einziges Wort و در 1955، براي خانه بيسرايدار Hus ohne Huter جايزه بهترين رمان خارجي و همچنين جوايز ديگري دريافت كرد. پس از آن به سرعت و پيدرپي، كارهايي همچون يادداشتهااي روزانه ايرلند Irisches Tagebuch (1957)، سكوت فروخورده دكتر موركه Dr Murkes gasammeltesschweigen (1958)، بيليارد در ساعت نه و نيم Billard um hallbzehn (1959) و مجموعه نمايشنامههاي راديويي، داستانها و مقالات Horspiele, Erzahlungen, Aufsatze (1961) را منتشر كرد. كنار اين آثار، نمايشنامههاي تلويزيوني، ترجمهها، مقالات و نخستين نمايشنامه براي تئاتر از او به نام يك جرعه خاك Ein Schluck Eede انتشار يافت و كار تهيه فيلم از نان سالهاي پيشين Das Brot der fruhen Jahre را نيز به پايان برد.
نان سالهای جوانی (به آلمانی: Das Brot der frühen Jahre) کتابی است که در سال ۱۹۵۵ توسط هاینریش بل نویسنده آلمانی نوشته شدهاست.
والتر فندریچ تعمیرکار لباسشویی که قحطی زمان جنگ در او آرزوی سیری ناپذیر به نان ایجاد کردهاست، یک روز با زنی آشنا میشود و کشف میکند که عشق او را بیشتر از هر نان دیگری سیر میکند.
ترجمه محمد اسماعیل زاده - نشر چشمه - تهران - ۱۳۸۶
کتاب به این صورت آغاز میشود:
روزی که هدریک آمد، یک روز دوشنبه بود. و دراین صبح دوشنبه پیش از آنکه خانم صاحبخانه نامهی پدرم را از زیر در به اتاق بفرستد، دوست داشتم مثل گذشتهها که هنوز در خوابگاه كارآموزی بودم و اغلب این کار را میکردم، پتو را روی سرم بکشم. اما صاحبخانهام در راهرو صدا زد: «از خانه برایتان نامه رسیده.» هنگامی که او نامهای به سفیدی برف را از زیر در داخل اتاق غلتاند، هنوز سایه خاکستری رنگ در آن گسترده بود. با وحشت سراسیمه از تخت برخاستم، چون بجای مهر دایره شکل ادارهی پست مهر بیضی شکل پست راهآهن را تشخیص دادم. پدرم که از تلگراف منتفر بود در مدت این هفتسالی که در این شهر تنها زندگی میکنم برایم تنها دوبار چنین نامههایی با مهر پست راهآهن فرستاده بود. اولین نامه حاوی خبر مرگ مادر و دومین نامه هم خبر تصادف پدر، زمانی که هر دو پایش شکسته بود. و این هم سومین نامه بود. آن را باز کردم و وقتی شروع به خواندن نمودم خیالم راحت شد. پدر نوشته بود: «فراموش نکن که هدریک دختر مولر، کسی تو برایش اتاق تهیه کرده بودی، امروز با قطاری که ساعت ۱۱ و ۴۷ دقیقه وارد میشود به آنجا میآید. لطف کن و دنبالش برو. حتما یادت نرود که چند شاخه گل هم برایش بخری. نسبت به او مهربان و خوشاخلاق باش. سعی کن بتوانی بفهمی که حال و روز چنین دختری چگونه خواهد بود. برای اولینبارتنها به شهر میآید. او خیابان و محلهای را که در آن زندگی خواهد کرد نمیشناسد و برایش بیگانه است. راه آهن بزرگ با ازدحام و شلوغیاش در حوالی ظهر او را به وحشت خواهد انداخت. تصورش را بکن، او با بیستسال سن به شهر میآید که معلم شود. افسوس که تو دیگر نمیتوانی روزهای یکشنبه مرتب به دیدنم بیایی. حیف! از صمیم قلب، پدر.»
قهرمان اصلی در این قسمت یک زن آلمانی 48 ساله است. قد او یک متر و هفتاد و یک سانتیمتر و وزن او در حدود شصت وهشت کیلو. رنگ چشمانش چیزی است بین آبی تند و سیاه، انبوه موهای براق و بلوندش به سرش حالتی می دهد که گویی کلاهی طلایی بر تارکش گذاشته باشند.
این زن لنی فایفر نام دارد. او سی سال تمام به عنوان کارگر غیر متخصص در امر گل آرایی مشغول بوده است. دوران شوهر داری او بیش از سه روز طول نکشیده است. در سال 1941 به مدت سه روز زن یک افسر جزئ ارتش آلمان می شود. که ثمره آن حقوق وظیفه نا چیزی است که تا کنون تغییری در آن داده نشده است. در حال حاظر لنی نه تنها از لحاظ مالی بلکه از جمیع جهات در وضع بسیار دشواری قرار دارد. مخصوصا که پسر محبوبش در زندان به سر می برد.
دیوارهای اتاق لنی از تصاویری پوشیده شده است. عکسهایی که صاحبان آنها بجز یکی همگی مرده اند. عکس مادر لنی که در سال 1943 و در سن چهل و یک سالگی در گذشته است. زنی رنجور را با موهای خاکستری کم پشت و چشمانی درشت نشان می دهد. او در حالیکه در پتویی پیچیده شده است روی نیمکتی مشرف به رود راین نشسته است. چیزی که فورا به چشم می آید خستگی نگاه و سر سختی و تسلیم نا پذیری لب هاست. عکس واقعا سر خوردگی از زندگی را بخوبی نمایان می سازد.
پدر لنی هم در عکسی که مر بوط به کمی قبل از مرگ اوست و در سن چهل و نه سالگی لبخند به لب دارد. لباس کار بنایی رنگ و رو رفته ای و به دقت وصله شده ای به تن دارد.
4 عکس بعد مربوط به چهار مرد جوانیست که سنشان حوالی بیست دور می زند و فقط یکی از آنها، پسر لنی به این دنیا تعلق دارد.
بین دو نفرشان شباهتهایی وجود دارد که بیشتر از لباسشان ناشی می شود. با اینکه عکس از گردن به بالا گرفته شده اما آنقدر از تنه در عکس هست که آدم بتواند لباس نظامی ور ماخت (ارتش هیتلری) را با صلیب شکسته ای که به لباس «لاشخورهای مبشر بد بختی» معروف شده بود بشناسد. یکی از این دو نفر برادر لنی، هنریش گرویتن و دیگری ارهارد شوایگرت پسر خاله اوست. که هر دو نفرشان را مثل صاحب عکس سوم باید جزء قربانیان جنگ دوم جهانی محسوب داشت.
عکس سوم متعلق به یک تبعه شوروی به نام بوریس لوویچ است که لبخند نمی زند. این عکس بزرگ شده عکس سه در چهاریست که در سال 1931 در مسکو گرفته شده است و انسان بی درنگ متوجه می شود که آن را بزک کر ده اند.
درخشش چشمان درشت آبی سیر از پشت عینک دور فلزی ممکن است به غلط این تصور را بوجود بیاورد که کار روتوش عکاس است.
ششمین عکس متعلق به یک فرد زنده است. پسر لنی، لو جوان در عکس خیلی سر خوش و خندان بنظر می آید. خنده و حالت نگاه او انسان را به این نتیجه می رساند که او فاقد دو صفت بارز لنی ست. مسلما نه کم حرف است و نه خجول.
معرفي سه رمان از هاینریش بول
/ آبروی از دست رفته کاترینا بلوم
/ عقاید یک دلقک
/ عکس دستهجمعی با بانو
دوره جوانی هاینریش بل، نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات، با جنگ دوم جهانی مصادف بوده و به همین دلیل آثارش به شدت تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته است.
وی در اولین آثارش به شدت جنگ را مورد انتقاد قرار داده و سعی کرده است تجربیات تلخ دوران جنگ، یاس و نا امیدی سربازان و بدبختی مردم چه قبل و چه بعد از آن را با بیانی احساسی به تصویر بکشد.
به تدریج بل در آثارش به تجزیه و تحلیل عواقب جنگ پرداخته و اغلب با دید کاملا منتقدانه به آلمان مدرن و ارزشهای مادی جامعه بعد از جنگ نگریسته است. شاهکار او «عقاید یک دلقک» که در سال 1963 میلادی، یعنی 18 سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به رشته تحریر در آمده است، در واقع تصویری از الگوهای رایج درجامعه آلمان مدرن به دست میدهد که به شدت ناخوش آیند و زشت نشان داده شده اند.
وی در شهر کلن متولد شد و در حالی که 22 سال سن داشت، به جنگ فرا خوانده شد و تا پایان جنگ در جبههها باقی ماند. وی در سالهای پایانی جنگ به اسارت نیروهای متحد در آمد و مدتی را در اردوگاه اسیران جنگی در امریکا سپری کرد.
دو سال پس از پایان جنگ، اولین داستانهایش را به انتشار رساند و اندکی بعد با انتشار مجموعه داستان «قطار به موقع رسید» به شهرت دست یافت. در سال 1951 یکی از جوایز معتبر ادبی آلمان را به دست آورد که اولین جایزه زندگی او بود.
سال١٩٧٢ میلادی، جایزه ادبی نوبل به او اختصاص گرفت. وی پس از دریافت این جایزه، اندکی از شدت کار خود کاست و عدهای معتقدند قدرت نویسندگیاش تحلیل رفت.
بل در طول عمر 69 ساله خود، 15 مجموعه داستان، رمان و خاطره نویسی خلق کرد که اکثر آنها به زبان فارسی ترجمه شدهاند.
وی در سال 1985، درگذشت و در زادگاه خود، شهر کلن، به خاک سپرده شد.
جمال(حسین) میرصادقی در سال 19 اردیبهشت 1312 خورشیدی در تهران به دنیا آمد. فارغ التحصیل دانشکده ادبیات و علوم انسانی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی است. جمال میرصادقی مشاغل گوناگونی داشته است. کارگری،معلمی، کتابدار دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمون سازی در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسوول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران. در دوره دراز کار نویسندگی، داستان های کوتاه و بلند بسیار و نه رمان نوشته است که برخی از آن ها به زبان های آلمانی، انگلیسی، ارمنی، ایتالیایی، روسی، رومانیایی، عبری، عربی، مجاری، هندو و اردو ترجمه شده اند. بعضی از آثار منتشر شده او از این قرارند:
مسافرهای شب 1341, چشم های من خسته 1345, شبهای تماشا و گل زرد 1347, درازنای شب 1349, این شکسته ها1350, داستان های منتخب 1351]], آن سوی تل های شن 1352, نه آدمی نه صدایی1354, شب چراغ 1355, دوالپا 1357, هراس1357, آن سوی پرچین ، مجموعه نه داستان کوتاه از نویسندگان جهان ، ترجمه با همکاری محمود کیانوش 1352, عناصر داستان 1364, ادبیات داستانی, بادها خبر از تغییر فصل می دهند 1364, آتش از آتش 1365, چه دنیای قشنگی داستان کودکان 1364, پشه ها 1367, کلاغ ها و آدم ها 1368, برگزیده داستان های کوتاه جمال میرصادقی 1368, جهان داستان غرب 1372, داستان و ادبیات 1375, واژه نامه هنر داستان نویسی با همکاری میمنت میرصادقی 1377, پیش کسوت های داستان کوتاه 1378, روشنان 1379, اضطراب ابراهیم 1380, جهان داستان ایران 1380, زندگی را به آواز بخوان 1384,
مكوئه آنتوني وفورد (توني موريسون)، برنده جايزه ادبي نوبل سال 1993 است. موريسون در 18 فوريه 1931 در لوراين (ايالت اهايو) متولد شد. او دومين فرزند از چهار فرزند خانواده بود كه در خانواده اي سياه پوست و از طبقه كارگر زندگي مي كرد. خانواده اي مهاجر كه براي فرار از
مشكلات تبعيض نژادي جنوب آمريكا، به شمال رفتند. توني موريسون، دوران كودكي اش را در ميدوست گذراند. او به ادبيات علاقه بسياري داشت؛ از جين آستن تا تولستوي. پدر موريسون، جرج وفورد، جوشكاري بود كه علاقه زيادي به نقل داستانهاي عاميانه درخصوص سياه پوستان و انتقال آن به نسل بعدي داشت. اولين رمانش با عنوان "آبي ترين چشم" در سال 1970 به چاپ رسيد. او رمان نويسي را با كارهايي نظير: "سولا" (1973) "آواهاي سليمان" (1977)، "كودك گريان" (1981)، "محبوب" (1987) و "بهشت" (1998) ادامه داد. اين نويسنده با نوشتن "محبوب" جايزه پوليتز را از آن خود كرد. وي همچنين توانست در سال 1993 به عنوان برنده جايزه نوبل ادبي انتخاب شود.
موريسون در آثارش وضعيت سياه پوستان آمريكايي را در فرهنگي نژاد پرست و وضعيت زنان سياه پوست آمريكايي را در جامعه اي مالامال از بي عدالتي نشان مي دهد. وي علاوه بر مشخصه هايي چون ترسيم تبعيض نژادي، تبعيض جنسيتي و اختلاف طبقاتي، از مؤلفه هايي چون اسطوره و تخيل نيز در رمانهايش بهره مي گيرد. موريسون به سرعت، هم از لحاظ نقد و هم از لحاظ قدرت خلاقيتش در خلق داستان و نوشتن ديالوگها و ترسيم كامل وضع سياه پوستان آمريكايي، مورد توجه قرار گرفت. از آثار ديگر او مي توان به توني موريسون و سنتهاي آمريكايي (1998)، توني موريسون و سخنراني فمينيستي (1999)، داستان شناسي توني موريسون(2001) و دايرة المعارف توني موريسون(2003) اشاره كرد. موريسون در زمينه كودكان نيز آثاري نظير "جعبه بزرگ" (1999) "شير يا موش" (2003) و... از خود به جاي گذاشته است.
وي در سال 1949 وارد دانشگاه هووارد در واشنگتن دي.سي شد. در همين زمان بود كه او نامش را از كلوئه به توني تغيير داد. وي در توضيح علت تغيير نامش مي گويد: "تلفظ كلوئه بسيار سخت است". موريسون تحصيلاتش را در دانشگاه كرونل نيويورك ادامه داد. او تز كارشناسي ارشدش را در مورد "ويليام فاكنر" ارائه كرد و در سال 1955، مدرك كارشناسي ارشدش را اخذ نمود. طي سالهاي 1955تا 1957، موريسون استاد زبان دانشگاه تگزاس جنوبي در هاستون بود و در گروه زبان دانشگاه هووارد نيز انگليسي تدريس مي كرد. در سال 1964، به عنوان ويراستار كتاب در نيويورك مشغول به كار شد. او ويراستاري كتابهاي نويسندگان سياه پوستي نظير "توني كيد" و "گيل جونز" را برعهده داشت. در سال 1984، در دو رشته متفاوت در دانشگاه نيويورك تدريس مي كرد.
اولين رمانش را با عنوان "آبي ترين چشم" در سال 1970 نوشت. وي با انتشار اين اثر توانست هويت جديدي براي خود دست و پا كند. او پس از رسيدن به اين موفقيت، در يكي از سخنرانيهايش گفت: "من در اصل كلوئه آنتوني وفورد هستم، وقتي اولين رمانم چاپ شد، بسيار تأسف خوردم كه چرا خودم را توني موريسون ناميدم".
"ميزبان" به قلم استفاني مير، عنوان نخست جدول كتاب هاي پرفروش هفته گذشته آمريكا را از آن خود كرد.\ در اين كتاب موجودات فضايي به زمين حمله ميكنند و بر ذهن و روح ميزبانان خود يعني انسان ها مستولي مي شوند، در حالي كه جسم آنها دست نخورده باقي مانده است. بيشتر افراد زميني تسليم فضايي ها مي شوند؛ ولي در اين ميان زني به نام ملاني استرايدر مقاومت مي كند و اجازه نمي دهد اين ميهمانان ناخوانده، بر ذهن او مسلط شوند و يا آرزوهاي او را به سرقت ببرند. اين رمان براي نخستين بار در جدول پرفروش ها ديده مي شود.
«استفاني ميير» نويسنده جوان آمريكايي اين روزها با انتشار مجموعهاي از رمانهاي پر رمز و راز خود جايگاه جيكي.رولينگ خالق مجموعه داستانهاي هريپاتر را در ميان نوجوانان سراسر جهان متزلزل كرده است
خوانندگان نوجوان و حتي جوان ماجراهاي هريپاتر پس از انتشار يكي دو رمان از ميير توجه بسيار زيادي به مجموعه آثار او نشان دادهاند بهطوري كه فروش آثار او آمار قابلتاملي را در ليست پرفروشترين كتابهاي ادبي جهان به همراه داشت. اين امر نشان ميدهد كه استفاني ميير، نويسنده جوياي نام آمريكايي به خوبي توانسته است با يكي دو رمان اخيرش رقيب سرسختي براي مجموعه آثار هريپاتر خانم رولينگ باشد.
از زندگی جروم دیوید (جی.دی) سلینجر، نویسنده ۸۹ ساله امریکایی اطلاعات اندکی منتشر شده و او همواره تلاش می کند که دیگران را به حریم زندگیاش راه ندهد. اما مشخص است که وی در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده و نوزده سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ همزمان با بازگشتش به آمریکا در یکی از دانشگاههای نیویورک به تحصیل پرداخت، اما آن را نیمهتمام رها کرد.
اولین داستان سلینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجله Story به چاپ رسید. چند سال بعد (طی سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶) داستان «ناتور دشت» به شکل دنبالهدار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانه بازار کتاب این کشور و بریتانیا شد.
«ناتور دشت» به عنوان اولین کتاب سلینجر، طی مدت کمی برای او شهرت و محبوبیت فراوان به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی كرد. این کتاب در مناطقی از آمریکا، بهعنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعه دهه ۱۹۹۰ - منتشر شده از سوی «انجمن کتابخانههای آمریکا» - قرار گرفت.
داستان کوتاه «یک روز خوش برای موز ماهی» که در مجموعه «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» به انتشار رسیده است، به روایت زندگی آدم هایی می پردازد که از پس جنگ و انزوای آن آمدهاند؛ جنگی که تاثیرات و تبعات زیادی را بر انسانها به جاي گذاشته و سرانجام برای آنها مرگ و نیستی را رقم می زند.
براي آمريكايي هايي كه در دهه ۱۹۵۰ بزرگ شدند ناطوردشت ناب ترين شكل اين حال و هواست هولدن كولفيلد سلطان غم آنهاست آمريكايي هاي نسل هاي بعد هنوز رمان سلينجر را مي خوانند اما آنها برداشت خاص خود را از داستان او دارند كه رنگ و بوي متفاوتي از آن بيزاري ارائه مي دهد
نيويوركر كه شش داستان كوتاه جي. دي. سلينجر، از جمله دو داستان بسيار محبوبش يعني روز خوب موز ماهي در سال ۱۹۴۸ و تقديم به ازمه: با عشق و نكبت در سال ،۱۹۵۰ را چاپ كرده بود ناطوردشت را رد كرد. دبيرهاي اين نشريه كه رمان را ديدند از چاپ آن به صورت پاورقي سرباز زدند. آنها به سلينجر گفتند كه گنده گويي و رشد پيش از موقع چهار بچه خانواده كولفيلد باوركردني نيست و نوشته او خودنمايانه است و ظاهرا به جاي گفتن داستان براي به رخ كشيدن هوش و ذكاوت نويسنده به روي كاغذ آمده است. ناطوردشت را قبلا هم ناشر سفارش دهنده آن، هاركورت بريس، رد كرده بود، به اين دليل كه يكي از مديران آن به نام يوجين رينال گلايه كرد كه سر درنمي آورد هولدن كولفيلد ديوانه است يا نه، و به اين ترتيب نام خود را به عنوان يك ابله جاودانه ساخت. نماينده سلينجر كتاب را به انتشارات ليتل براون برد كه ويراستارش، جان وودبرن آنقدر زيرك بود كه از اين حرف ها نزند. كتاب در ژوئيه سال ۱۹۵۱ به چاپ رسيد و تاكنون بيش از شصت ميليون نسخه از آن به فروش رفته است.
كازوئوايشي گورو در سن چهار سالگي به همراه خانواده اش از ژاپن به انگلستان آمده و از آن زمان تا به امروز در لندن اقامت داشته است. چنين اتفاقي، از بعضي جهات، در تحليل آثار اين نويسنده، مهم به نظر مي رسد. چراكه به نوعي مي توان تلفيقي از فرهنگ آسياي شرقي و اروپاي غربي را در داستان هاي اين نويسنده مشاهده كرد. در واقع، ايشي گورو، نويسنده اي دومليتي است كه در آثارش هيچگاه تلاش نكرده كه برله يا عليه فرهنگ هريك از اين دو ملت موضع گيري كند. ضمن اين كه به طور ناخودآگاه سعي كرده تا تلفيقي از فرهنگ هريك از اين دو را در داستان هايش انعكاس دهد.
چنين روندي در نحوه داستان پردازي او هم قابل رديابي است. ايشي گورو به همراه نويسندگاني همچون سوزان هوواچ نسل داستان نويسان مدرن انگلستان را ايجاد كرده است. داستان نويسان مدرن انگليسي، ضمن اين كه وامدار سنت نويسندگان كلاسيك اين كشور بوده اند، از ادبيات نوين آمريكاي شمالي هم تاثير گرفته اند و با جمع اين دو، نسل جديد داستان نويسان انگليسي را شكل بخشيده اند. بايد توجه داشت كه ادبيات داستاني امروز انگلستان، با ادبيات داستاني ساير كشورهاي اروپايي متمايز است. البته چنين تمايزي، همواره در دهه هاي گذشته هم وجود داشته است. مثلاً زماني كه نويسندگاني همچون سيمون دوبوار در ادبيات فرانسه مطرح بوده اند، گراهام گرين و سامرست موآم هم با سبكي متفاوت در ادبيات داستاني انگلستان حضور داشته اند. ايشي گورو و ساير نويسندگان هم دوره اش هم اين راه را تداوم بخشيده اند.
او با عنوان سولومون بلو (نام اختصاریش سولی بود) در لاچین کبک (که در حال حاضر بخشی از مونترال است) متولد شد. اندک زمانی بعد خانواده اش به سن پطرزبورگ در روسیه مهاجرت کردند.دربارهی ماه تولدش شبهاتی وجود دارد . او در جون یا جولای متولد شد ! علت این بود که مهاجرین یهودی در آن زمان نسبت به تقویم مسیحی بی دقت بودند. (بلو اولین جشن تولدش را در جون گرفت ).
در هشت سالگی به بیماری عفونت دستگاه تنفسی مبتلا شد. با این حال به خود متکی ماند و از هر فرصتی برای خورسندی خود بهره می برد. (او به شایستگی رفتار می کرد با این حال در سخن گفتن و رفتارش رسمی بود)
بلو گرسنه ی مطالعه بود. آن طور که در گزارش ها آمده است ، وقتی که اول بار کلبه ی عمو تم اثر هریت بیچر را خواند ، تصمیم گرفت نویسنده شود.
در ۹ سالگی به همراه والدینش به شیکاگو نقل مکان کردند. شهری که پیرنگ و الهام بخش بسیاری از داستانهایش شد. پدرش آبراهام، وارد کننده ی پیاز بود.مدتی نیز در مشروب فروشی و نانوایی کارکرد.وحتی مدتی هم تحویل دار زغال سنگ بود.
مادرش ، لیز ، در ۱۷ سالگی وی در گذشت. او که یک مذهبی متعصب بود، آرزو داشت پسر جوانش یک خاخام شود و یا ویالون نوازی پیشه کند. اما بلو بر علیه آنچه «تربیت کورکورانه ی ارتودوکس» می خواندش ، شورید و از همان جوانی نوشتن را آغاز کرد.
او کتاب مقدس را در تمام عمر دوست داشت ، درست از وقتی که در ۴ سالگی خواندن آن را به عبری آموخته بود.وی همچنین با خواندن آثار شکسپیر و نویسنده گان بزرگ قرن ۱۹ روسیه رشد کرده بود.
بلو در عین حال در شیکاگو و در مطالعات ریخت شناسی شرکت می جست .
آموزش و روزگار نخستین
سال ابتدا در دانشگاه شیکاگو حاضر شد، اما چندی بعد به دانشگاه نورت وست نقل مکان نمود. او که در آغاز قصد داشت ادبیات بخواند، در یافت در دپارتمان ادبیات دانشگاه عقاید ضد یهودی موج می زند. پس در رشته های جامعه شناسی و انسان شناسی درس خواند و با رتبه ی عالی از آنها فارق التحصیل شد. ارجاعات انسان شناسیک مدام وی در آثارش نشانگر این هستند که مطالعات وی در این حوزه تسلط جالب توجهی در نوع ادبیاتش داشته است.
چندی بعد از فراقت از تحصیل در دانشگاه ویسکانس مشغول به کار شد.جان پودهورز یکی از دانشجویان دانشگاه شیکاگو در باره ی بلو و دوست صمیمیش آلن بلوم می گوید : « کتاب ها و ایده ها در راه تنفس بین ما آرمیده بود و به مشام میرسید».
بلو در سال ۱۹۳۰ به عضویت شاخه ی نویسندگان طراح، در شیکاگو در آمد ، که هر یک از اعضا جزء درخشانترین نویسندگان شیکاگو به حساب می آمدند. نویسندگانی چون ریچارد رایت و نلسون آلگرین.اکثر این نویسندگان رادیکال بودند. اگر عضو حزب کومونیست نبودند اما به کومونیست ها دلبستگی نشان می دادند و به آنها نزدیک بودند. بلو خود تروتسکیست بود ، اما بدلیل آنکه شماری از بزرگترین نویسندگان عضو، استالینیست بودند طئنه هایشان را تحمل می کرد.
بلو در سال ۱۹۴۱ تابعیت آمریکا را پذیرفت. وی در جریان جنگ دوم جهانی به نیروی دریایی پیوست و در حین خدمت اولین رمانش یعنی “ مرد معلق “ را نوشت. داستان در باره ی جوان ی اهل شیکاگو است که در انتظار فراخوانده شدن به خدمت سربازی است.
در ۱۹۴۸ بلو برنده ی بورس کونینگهام شد. و از طریق آن به پاریس رفت و در همانجا نوشتن رمان "داستان های اگی مارچ" را آغاز نمود.
زنان نویسنده و اصلاحگران
دوره رمانتیك، ١٨٦٠-١٨٢٠: داستان نویسی
والت ویتمن، ناتانیل هاوثورن، هرمان ملویل، ادگار آلن پو، امیلی دیكینسون و گروه طرفداران فلسفه متعالی معرف اولین نسل ادبی بزرگی هستند كه در ایالات متحده بوجود آمده است. در مورد داستان نویسان، دیدگاه رمانتیك به طریقی به بیان منظورخود تمایل داشت كه هاوثورن آنرا “رمان” “Romance” نامید یعنی فرمی از داستان بلند اغراق آمیز توأم با احساسات و نمادها. رمان ها داستان های عاشقانه نبودند بلكه داستان هایی بودند بلند و جدی كه برای ارتباط دادن مفاهیم پیچیده و ظریف از تكنیك های ویژه استفاده می كردند.
به جای شرح دقیق شخصیت های واقعی از طریق ذكر جزئیات بی شمار، بدان گونه كه روش بیشتر داستان نویسان انگلیسی یا اروپائی بود، هاوثورن، ملویل و پو قهرمانان خود را بزرگتر از واقع شكل داده و به آنها ابهتی افسانه ای می دادند. شخصیت های اصلی معمولی رمان آمریكائی افرادی هستند منزوی كه دائماً در داستان مطرح می شوند. شخصیت های ساخته و پرداخته هاوثورن در كتاب نامه ارغوانی The Scarlet Letter، بنام آرتور دیمزدیل Dimmesdale و هستر پراین Hester Prynne، شخصیت ملویل در موبی دیك بنام آهاب و شخصیت های فراوان منزوی و عقده ای یا وسواسی داستانهای پو، قهرمانانی تنها هستند كه در با سرنوشت های ناشناخته و تیره خود در حال مبارزه اند و در رابطه با عمیق ترین جنبه های ناخودآگاه روان خود به گونه ای اسرار آمیز به رشد می رسند. موقعیت ها و توطئه های نمادین و اقدامات پنهانی، روح آزرده آنها را آشكار می سازد.
"یاروسلاو هاشک" (1883-1923) رمان سترگ "شوایک" را از پس چنین رویدادی به رشته ی تحریر درآورده است . رمانی که به خاطر ظرافتهای طنزپردازانه و سخره گیری خردورزانه اش تصویری اثر گذار از جنگ جهانی اول و تمام تخم و ترکه اش پدید آورد و شوایک انسان ساده لوح و پاکدامنی که حتی نتوانست با توسل به گواهی سفیه بودن اش از حضور در جبهه های جنگ دوری کند را در کانون این روایت قرار داده است . شخصیتی که به اندازه ی شخصیت سیاه نمایش تخت حوضی در سرزمینمان مردمی بود و نیش تند انتقادش را گرچه لباسی ساده لوحانه بر آن کشیده بود از ژنرال ها و سرهنگ ها و جنگ افروزهای معنا باخته دریغ نمی کرد . هاشک آنقدر زنده نماند تا ببیند جنگ جهانی دیگری هم در پی است تا شوایک را به آنجا هم بفرستد . در عوض برتولت برشت سالها بعد نمایشنامه ای نوشت با عنوان "شوایک در جنگ جهانی دوم" ؛ و حالا شوایک دیگر به کاراکتری شناخته شده تر از رمان هاشک بدل شده بود و برای خودش شهرتی عالمگیر دست و پا کرده بود .
رمان درخشان شوایک که جزء بیست رمان برجسته ی قرن بیستم است ، روایتگر دن کیشوت جهان جنگ زده ای است که عاری از شور پهلوانی اش در روزهای پیش از آغاز جنگ جهانی اول با سگ هایش روزگار می گذراند . سگ های ولگردی که به جای موجوداتی نجیب و اصیل آنها را به دیگران غالب می کند . اما ترور فردیناند ، ولیعهد اتریش که سبب شکل گیری جنگ جهانی اول شد و حمله ی روسیه به امپراطوری اتریش همه چیز را به هم می ریزد . شوایک به جبهه ی جنگ اعزام می شود و ما را به بطن معناباختگی جنگ جهانی اول می برد . سفر او بالغ بر 1000 صفحه و 4 دفتر را پوشش می دهد و دست آخر این ذات الریه است که یاروسلاو هاشک را در 40 سالگی از پا در می آورد و میراث شوایک را برای نسل های بعد وا می گذارد . هاشک نویسنده ی سرزمینی است که "بهومیل هرابال" ، "فرانتس کافکا" و "میلان کوندرا" تا میلیون ها سال تاریخ اندیشه و ادبیات را با آثار درخشان شان مدیون خود کرده اند و شوایک نیز با آنکه چندان قرابتی با فضای خوف آور رمان های کافکا و فلسفیدن های آشکار و پنهان رمان های کوندرا ندارد اما طنزی درخشان و پرخون دارد که همچنان بر بستر اندیشه ورزی و فلسفه ای سهل و ممتنع در جوش و خروش است .
يك داستان ضد جنگ
بيست منتقد جهان دور هم جمع شده اند و 1001 عنوان كتابي را مشخص كرده اند كه هر علاقه مند به مطالعه بايد قبل از مرگش بخواند.
ششصد و نود و دومين كتاب اين فهرست، رمان «شوايك» اثر «ياروسلاو هاشك» نويسنده چك است. ايرانيها شانس دارند كه اين اثر، به زبان فارسي ترجمه شده است تا امكان مطالعه و لذت بردن يكي از آثار بزرگ ادبيات كلاسيك جهان را از دست ندهند.
رمان «شوايك» در شمار آثار بزرگ ادبيات كلاسيك جهان قرار مي گيرد و ارزش و اعتبار آن نزد كشورهاي اروپاي شرقي به حدي است كه اثر ديگري همتراز آن نمي توان سراغ گرفت. آنقدر كه بسياري معتقدند اين اثر در اروپاي شرقي همتراز «دن كيشوت» است.
«ياروسلاو هاشك» اين كتاب را در سالهايي نوشته كه دنيا وارد مرحله جديدي از تحولات خود شده است؛ تحولاتي كه در عصر «هاشك» با ظهور جنگ جهاني اول نمود عيني پيدا كرد؛ «شوايك» داستان سرباز ساده دلي است كه جز انجام وظيفه براي ميهن فكر ديگري در سر ندارد و البته تلاشهاي او براي ايفاي اين وظيفه هميشه همراه با سوء تفاهمها و ماجراهاي خنده آوري است.
جمالزاده پدر داستاننويسي مدرن ايران بهشمار ميآيد كه بيش از 80 سال پيش اولين داستان مدرن فارسي را بهنام «يكي بود، يكي نبود» منتشر كرد. است. از اين گذشته جمالزاده بيش از ديگران به هنر داستان كوتاهنويسي توجه دارد. شايد پيش از او نويسندگان فرصت اين كار را نداشتند يا قصهنويسي را در شأن خود نميديدند
. محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. وي 17 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
از آثار اين نويسنده به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323، «قلتشن ديوان» 1325، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326، «معصومه شيرازي» 1333، «تلخ و شيرين» 1334، «شاهكار»1337، «كهنه و نو»، «قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338، «هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342، «آسمان و ريسمان» 1343، «مركب محو» 1344، «قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352، و «قصه ما به سر رسيد» 1357، ميتوان اشاره كرد.
زمينه هاى روايت هاى ماركز و انسان هايى كه در اين روايت ها زيستى همراه تلاش اضطراب، خيانت، عشق، انتظار، مرگ و ... دارند كاملاً عينى و محسوس است، يكى از اين دلايل مى تواند «روزنامه نگار» بودن ماركز در برخى دوران ها باشد، ماركز به همه جا سرك مى كشيد از اخبار ريز و درشت اطراف بى دقت نمى گذشت و در تمام آنها غور مى كرد
«من به كارهاى مورد علاقه ام مى پرداختم و خيلى خوب مى دانستم چه مى كنم، با فروتنى اعلام مى كنم آزاده ترين مرد روى زمين هستم و به هيچ كس تعهدى ندارم. اين را مديون تلاش هايى هستم كه در طول زندگى انجام داده ام. تنها خواسته ام داستان نويسى بوده و هست، اگر به ملاقات دوستانم بروم بدون ترديد برايشان داستانى تعريف مى كنم.» اين سخنان گابريل گارسيا ماركز است. به راستى او در چه فضايى زيسته و نوشته است. در قاره اى پر از اضطراب و وحشت، پر از حركت هاى چريكى و رعب آور كه پيش از آن كه دنيايى آرام و روشن بيافريند، دنياى خيالى و ذهنى انسان هايى كه با رؤيا مى زيند را به هم ريخته و هستى آنها را آشفته مى كند. قاره دلهره «آمريكاى لاتين». اين قاره كه در فرايند فكرى و ايدئولوژيكش در اكثر مواقع با بخش شمالى آن در چالش و درگيرى به سر مى برد، جريان هاى مختلفى را به خود ديده است. شيلى و چهره اى به نام «پينوشه»، بوليوى و درگيرى هاى داخلى كه موجب كشته شدن ديگر دوست او «چه گوارا» شد. كوبا وفيدل كاسترو دوست هميشگى ماركز، ساندينيست ها و سوموزيست ها در نيكاراگوئه، چريك هاى «مراه درخشان» در پرو و درگيرى هاى داخلى بسيارى از كشورهاى آمريكايى لاتين، جهانى است كه ماركز در آن زندگى مى كند. گابريل گارسيا ماركز گرچه در تمام اين كشورها زيست نداشته اما در واقع برآيندى از اين وقايع و رويدادهاست.
از خاطرات شهرنوش پارسی پور
همانطور که پیش از این گفتم سال ١٣٤٥ نقطه عطفى در زندگى من بود. چند سالى در سازمان آب و برق خوزستان در خرمشهر کار کرده بودم و در همان حال درس مىخواندم.
دیپلم را با اندکى تاخیر گرفتم و در تابستان سال ١٣٤٥ در کنکور سراسرى کشور شرکت کردم و قبول شدم. باید به دانشگاه مىرفتم، اما پدرم گفت که قادر نیست مخارج زندگى من در تهران را تامین کند. حق داشت. آن سال دچار گرفتارى مالى شده بود و نمىتوانست زندگى مرا تامین کند.
کوشش من براى انتقال کارم از خرمشهر به تهران به نتیجهاى نرسید. اما یک نکته براى من روشن بود که دیگر بازگشت به خرمشهر امکانپذیر نبود. خرمشهر زیبا و پاکیزه بود، اما براى یک فرد جوان که نیازمند پرواز و جهش است جاى تنگىست.
من تصمیم گرفتم در تهران بمانم و کار کنم. قادر نبودم هم کار پیدا کنم و هم به دانشگاه بروم. کار ارجحیت داشت. روزنامهها را خواندم و روشن شد حسابدارى شرکت تولید دارو در تهران یک ماشیننویس استخدام مىکند.
به دفتر این شرکت در خیابان شاه رجوع کردم. در کمال تعجب متوجه شدم که یک آمریکایى از من امتحان مىگیرد. در این آزمون موفق شدم و بنا شد در کارخانه تولید دارو که در فضاى بیرونى جنوب غربى شهر تهران قرار داشت، کار کنم.
کار در کارخانه داراى انضباط سختىست. صبحها اتوبوس شرکت ما را از گوشه و کنار شهر جمع مىکرد و به کارخانه مىبرد. کار ساعت هشت صبح شروع مىشد، اما باید ساعت هفت سوار اتوبوس مىشدیم. در نتیجه باید ساعت شش از خواب بیدار مىشدیم. من در کلاس انگلیسى انجمن ایران و امریکا نیز نامنویسى کرده بودم و با جدیت تمام مىکوشیدم انگلیسى یاد بگیرم.
داستان کوتاهی از نسیم خاکسار ، نویسنده غربت نشین نامدار میهن که از حیث شیوه ی روایت و زبان داستانی که از تنها تصویر مشهور واقعه مایه گرفته ، با دست ها و با چشم ها تصاویر بکری را خلق کرده است. این داستان را با زوایه دید کنکاش در نگارش داستان کوتاه و تصاویری که بدست می دهد،در روزهایی که مشغول گذراندن واحد "داستان نویسی ۲" هم در پایان این ترم دانشگاه هستم بازخوانی می کنیم.
۱
زير خاكم، اما نمرده ام. نه، نمرده ام. چهارده سال پيش وقتي با كاميون همراه ديگران بارمان كردند و ريختندمان توي چاله من خودم را كشاندم بيرون از خاك. يعني دستم را كشيدم بيرون از خاك تا عابري كه ميگذرد ببيند كه ما اينجا هستيم. يك كشيش ارمني من را ديد و بعد همه فهميدند. يكي دو هفته بعد دوستان و آشنايان ما يكي يكي آمدند به ديدنمان. اوائل براي شان سخت بود. نميگذاشتند. مادرم ميآمد با خواهرم. آن طرف تر از آن ها پدر پيري و پسرش. هي نگاه ميكردند به اطراف، توي چشمانشان، هم نگراني از آمدن آن هائي بود كه ما را زير خاك كرده بودند و هم موجي از جستجو براي يافتن تكه لباسي و شيئي از ما در اين يا آن گوشه خاك كه به آن ها بگويد ما اينجا هستيم. در همان دو هفته اول چند لنگه كفش و يك آستين پيراهن و يك ساعت پيدا كردند و من هم كه دستم را كشانده بودم بيرون از خاك. من را زودتر از بقيه پيدا كردند. دستم كه بيرون بود آسمان آبي را ميديد و پرنده هائي را كه از توش ميگذشتند و چند تا لكه ابر سفيد را و به بقيه ميگفت چه ديده است. آن ها ،يعني دوستانم، خوششان مي آمد كه من هرچه مي بينم براي شان بگويم. من چون طبع رمانتيكي داشتم همه اش به چيزهاي قشنگ طبيعت نگاه ميكردم. من اصلاً نمي دانستم طبع رمانتيكي دارم. خيلي جوان بودم كه دستگيرم كرده بودند. پر از شر و شور بودم . فرصت نداشتم مثلاً به اين كلاغي كه روبرويم بر خاك نشسته بود نگاه كنم. به پرهاي سياهش كه باد زير آن ها مي زد و كمي هواشان ميكرد و يا به سرش كه هي مي چرخيد به اطراف. بعد كه پيدايم كردند از طرف بچه ها پيام خودمان را كه براي مان گل و سبزه بياوريد به ديدار كننده هايمان دادم. گفتم برايمان سرو بياوريد و يا كاج، و در همين نزديكي ها بكاريد. آوردند. اما آن هائي كه قرار بود بياورند، نياوردند. يك راننده تاكسي آورد. نميدانم از كي شنيده بود. آمد نزديك من، من آن وقت ديگر زير خاك بودم، اما استخوان يك بند انگشتم بيرون افتاده بود جائي روي خاك، قاطي خاك كه كسي نمي ديديش. با همان يك بند كوچولو مي توانستم هرچه دلم مي خواست از بيرون را تماشا كنم. حالا ديگر البته ذره اي شده ام كه مي چرخم.
نورمن مِیلر (به انگلیسی: Norman Mailer) (۳۱ ژانویه ۱۹۲۳ - ۱۰ نوامبر ۲۰۰۷)، نویسنده مشهور و صاحب سبک آمریکایی و برنده جایزه ادبی «پولیتزر» است. وی بیشتر بخاطر نثر تلخ و گزنده و مخالفتش با جنبشهای فمینیستی شهرت دارد.
نورمن مایلر در یک خانواده یهودیالاصل در شهر لانگ بیچ، نیوجرسی متولد شد. وی در محله بروکلین نیویورک بزرگ شد و در سال ۱۹۳۹ به دانشگاه هاروارد راه یافت. در هاروارد در رشته مهندسی هوافضا به تحصیل مشغول شد. وی توانست در سن ۱۸ سالگی و در محیط علمی دانشگاه هاروارد، اولین داستانش را منتشر کتد. نهایتا در سال ۱۹۴۳ توانست با موفقیت از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شود.
نورمن مایلر در سال ۱۹۶۹ میلادی، بخاطر نوشتن كتاب «سپاهیان شب» برای اولین بار برنده جایزه كتاب ملی سال شد.
وی همچنین از فعالین ضدجنگ ویتنام بود.
نورمن میلر، نویسنده متفاوت و جنجالی ادبیات آمریکا از شوکه کردن جامعه باکی نداشت، او با دندان های بهم فشرده به جامعه یورش می برد. آثارش وقایع نگاری آمریکا در قرن بیستم است.
من ترسی از مرگ ندارم، چرا باید بترسم » این جمله ای است که نورمن میلر در ماه سپتامبر در گفت وگو با مجله اشترن (Stern) گفته بود. او تا آخر سعی داشت نقش پیرمردی پر جار و جنجال و بزن بهادری جوانمرد را بازی کند که با کنجکاوی به مرگ نیشخند می زند. همواره به دنبال داستانی بود که ارزش بازگو کردن داشته باشد.
ميدونيد حضرت، شما جوونيد، ميرسيد به سن ما. توي اين ولايت و شرايط كار ـ آدم صاحبقلم رو سر يك دوراهي ميذارن كه يك راهش به نيماست و يك راهش به خانلري.
يكيش به فضاحت رفاه زندگي و ته چاه ويل قدرته، يكيش ته چاه انزواي سكوت [مثل نيما].
من نميخوام هيچكدوم از اين دو تا باشم. من اگه نيما رو به دقت ديدم آيندهام رو ديدم. اما من نميخوام نيما بشم. نخواهم هم شد؛ عالم و عامد. اين دو راهه رو همة جوونا بايد متوجهش باشند يعني يا خرت ميكنند، سوار قدرتت ميكنند. آنوقت عقابت مياد زاغ ميشه [كنايه به شعر عقاب سرودة ناتل خانلي] يا نيما رو چنان بهش سخت ميگيرند كه حقير ميشه.(1)
غربزدگي، آخوندزدگي
...آيا شما فكر نميكنيد اينم يك نوع «زدگي» يه ـ سه تا نقطه يك «زدگي»...؟
آل احمد: «شرقزدگي» يا «آخوندزدگي»... بگير. چرا ميترسيد؟ والا فكر ميكنم توي اين زمينة خالي از هر نوع ملاك اين ملاك مذهب كه زبون فارسي رو، غني كرده يكجا پا بست. من حرف كسروي رو پرت ميدونم، يا حتي حرف تمام كساني كه ميخواهند زبون رو پاك كنند از تأثير لغات بيگانه. در زمانهاي كه «كلاج» و «پيستون» رو بضرب دگنگِ ماشين در عرض دو سال تو مغز هر عملهاي فرو ميكنند من چرا لغتي رو كه با هزار و سيصد سال مذهب و سنت و فرهنگ آمده رد كنم...؟ در تمام اينها اول يك نويسنده بودند اما درموندند. يا چاهشون ته كشيد دلو انداختند سنگ اومد. اينه كه نشستند به زينت كردن ديوار چاه. اين يكي از عافيتهاي زشت نويسنده بودن توي اين مملكته.(2)
امبرتو اکو در پنجم ژانويهی 1932 در «الهساندريا» به دنيا آمد؛ شهری کوچک در شرق تورين و 60 مايلی جنوب ميلان، در شمال غربی استان «پيه مونته». ساکنان منطقهی پيه مونته فرهنگی منحصر به فرد دارند که آنان را از مردم ساير نواحی کشور ايتاليا متمايز میکند. مردم آنجا به واسطهی کوهستانی بودن منطقه، به نوع خاصی از استقلالخواهی خو گرفتهاند و خونسردی و بیپرواييشان سبب شده که آنان را بيشتر شبيه همسايگان فرانسوی بدانند تا ايتاليايیهای پرشور و حرارت. اکو اغلب يادآور میشود که رشد و نمو در چنين فرهنگی، سرچشمهی اصلی وضعيت خاص نوشتاری او بوده است. «هنوز هم خصلتهايی را از گذشته حفظ کردهام که ديدگاه من به دنيای پيرامون بر محور آنها استوار است: نگرشی ترديدآميز و شکاکانه نسبت به لفاظی و فن بيان، و سعی در گريز از آن، خودداری از اغراقگويی در هر زمان و بر زبان نياوردن کلمات غلنبهسلنبه در هر حالت.»
پدرش که در خانوادهای پرجمعيت با 13 فرزند بار آمده بود، نان خانواده را از راه حسابداری درمیآورد. او کهنهسربازی بود که در سه جنگ شرکت کرده بود. گفته میشد که پدربزرگ امبرتو، بچهای سرراهی بوده و پيشخدمتی خوشفکر نام اکو را که برگرفته از حروف اول ex caelis oblatus، به معنای «هديهای از آسمان» است، بر او گذاشته بود.
خلاصه رمان" شعله اسرارآمیز ملکه لونا": یامبو فروشنده شصت ساله کتابهای نایاب در میلان دچار فراموشی می شود،او که می تواند موضوع تمام کتابهایی را که خوانده است به یادآورد و یا هرخط شعری را خوانده است به خاطر دارد،از به یادآوردن نام خود عاجزاست و یا همسر و دخترش را نمی شناسد و از والدین خود و یا دوران بچگی اش چیزی نمیداند!
درتلاش برای یافتن هویت خویش اوبه خانه خانوادگیاشان به جایی واقع در تپه ای میان میلان و تورین عزیمت میکند و در اتاق کوچک زیرشیروانی بی نظمی از لابلای جعبه روزنامههای قدیمی،کتابهای فکاهی،نوارهای قدیمی،آلبومهای قدیمی،دفترچه خاطرات دوران نوجوانی، خود را می جوید!
و درحقیقت یامبو داستان نسل خویش را از موسولینی و آموزه های کاتولیکی و بازدارنده گرفته تا Josephine Baker, Flash Gordon, Fred Astaire دوباره زندگی می کند!
آنوقت دیگر حافظه اش وحشیانه می دود و رمان مصوری از دونده زندگی پیشین فراروی چشمانش شکل میگیرد،در این کشاکش،یامبو برآنست که تصویری ساده و معصوم عشق اول خود را از میان این تصاویر برای خود نگاه داردو ثبت نماید:
آونگ فوکو [Il Pendolo di Foucault]. رمانی از امبرتو اکو (1) (1932- )، نشانهشناس و رماننویس ایتالیایی، که در 1988 منتشر شد. در پاریس و در کنسرواستور فن و هنر، جایی که آونگ فوکو باشکوه تکان میخورد، مردی بااحترام و ترسی هشداردهنده به مشاهده آن معجزه مینشیند: او کازوبان (2)، راوی ماجراست که در پی ندای اضطرابآلود دوستش بلبو (3)، که در خطر مرگ است، از میلان به آنجا آمده است. کازوبان در موزه گوتیک فن، پنهان میشود و مصمم است که در همانجا بماند تا ساعت ملاقات سرنوشتساز فرا رسد...
بدینگونه است که رمان مهیج آونگ فوکو، با قدرت خلاقهای عظیم، آغاز میشود. دیر نام گل سرخ درهم ریخته است: تمامی زمین، در دوران ما، درگیر است... سه دوست که در انتشاراتی در میلان کار میکنند، متنهایی منتشر کردهاند که پویشی است در زمینه جادوگری، کیمیاگری، علم غیب و انجمنهای پنهانی ... و چون این سه تن ـ که تاریخ شهسوران صلیب سفید و فراماسونها و متون قبالهای را زیر و رو میکنند و با شوخطبعی وغفلت بر امواجی کشتی میرانند که فرهنگ غرب را درمینوردد ـ بسیار هوشمندتر از عاملان متعصب آناند؛ تصمیم گرفتهاند که از سر بازی و برای مقابله با تنگحوصلگی، دسیسهای کیهانی برای تسلط بر جهان طرح بریزند. اما روزی از روزها، شهسواران انتقام، بار دیگر ظاهر به صورت واقعی ظاهر میشوند!
از اروپا تا آفریقا، از برزیل تا خاور نزدیک، از رمز نوشته بر پوست تا رایانه، از ولتر (4) تا یسوعیان، از دکارت (5) تا هیتلر و از دروئیدها تا دروزیه، تاریخ و علوم و ادیان و تمامی دانش ما با سیالی نبوغآمیزی در این رمان به هزار رمز و راز در جریان است، رمانی که هم دارای مناسک شیطانی و جنایتهای آیینی است و هم اشتیاقها و عشقهایی که به وجودآورنده زنانی چون لیا (7) و آمپارو (8) و لورنسا (9)ی فراموشناشدنی است؛ و هم دوستیهای شدید مبتنی بر نجیبزادگی و شادمانی ذهن ... کتابی است عظیم که در آن، در پس تبحر عالمانه جهانی ممهور به مهر فرزانگی نویسنده میتپد. نویسندهای که از طریق فضا و مکان، آنگاه که واقعیت از تخیل فراتر میرود و پیشاپیش آن قرار میگیرد و نوسان مجذوبکننده آونگ را همراهی میکند.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Umberto Eco 2.Casauban 3.Belbo 4.Volaire 5.Descartes
6.druides 7.Lia 8.Amparo 9.Lorenza
كتاب نيوز
گفت وگو با امبرتو اكو نشانه شناس و ستاره ادبيات جهان
در ادبيات کهن ما٬ چيزی بنام طنز بچشم نميخورد. آنچه که در قديم بود هزل نام داشت نه طنز. کلمه طنز در همين چهل پنجاه ساله اخير در ادبيات ما متداول شد. شايد از زمان مرحوم دهخدا و روزنامه صوراسرافيل.
معنی لغوی طنز گفتن: مسخره کردن و به طعنه چيزی را گفتن است ولی در قديم کلمه طنز معنا يا معانی ديگری غير از آنچه که ما از آن استنباط ميکنيم داشته است. مثلا انوری در شعری طنز را به معنی سرزنش بکار برده است:
دی گفت به طنز نجم قوال
کای بنده سپهر آبنوست
و يا نظامی از آن بهجای بیشرم بودن استفاده کرده:
طنزی کند و ندارز آزرم
چون چشمش نيست کی بود شرم
و يا نظامی میگوید:
طنز کنان روبهی آمد زدور
گفت صبوری مکن ای ناصبور
بنابر اين کلمه طنز در متون قديم چيزی عير از برداشت امروزی از آن است.
هزل( به فتح ه و سکون ز) به معنی مزاح کردن است. البته همين هزل هم باز معانی مختلفی دارد که متاسفانه بعضی از دوستان آنرا با هجو (چرت و پرت) اشتباه ميگيرند.
برای اینکه حسابی گیج بشوید! باید اشاره کنم که هجو هم معانی مختلفی دارد. مثلا در قديم بعضی از شعرا در مدح زمامداران مدح ميگفتند و بعضی در نقطه مقابل عليه آنها هجو ميگفتند.
هجا مترادف هجو است و باز به معنی فحش ناموسی است.
در هجا گويی دشنام مده پس چه دهم
مرغ بريان دهم و بره و حلوا و حرير
در قديم هم مثل امروز هزل و هجو را با هم قاطی پاطی ميکردند ولذا هزل گو در منظر اديبان زياد محترم نبود.
ادبیات داستانى، متون علمى، مقالات، کتاب هاى کودکان، مطلب براى روزنامه ها. برون ده نوشتارى "امبرتو اکو" بسیار گسترده و متنوع است. اکو به عنوان استاد دانشگاه بولونیاى ایتالیا، امروزه به خاطر نظریاتش درباره "نشانه شناسى"، "تاویل ادبى" و "زیبایى شناسى قرون وسطى" پیش از آن که به داستان نویسى رو آورد معروف بوده است. "اکو" در سال1980با انتشار کتابش به نام «نام گل سرخ» که در سراسر دنیا بیش از 10 میلیون نسخه فروش داشت برابر با یک غول روشنفکرى شناخته شد. این رمان که مجموعه اى از بحث هاى فلسفى، مجادلات مذهبى و گفت وگو هاى علمى را در قالبى پلیسى و در فضاى قرن چهاردهم ایتالیا به نمایش مى گذارد، مقدمه اى براى داستان هاى بعدى اکو و از همه معروف تر «آونگ» اکو، داستانى به نهایت اندیشمندانه درباره دوز و کلکى که به واقعیت مى پیوندد و توطئه گرى هاى داستانى که تبدیل به واقعیت مى شوند، بود. امبرتو اکو با داشتن بیش از 30 دکتراى افتخارى و مجموعه اى از جوایز ادبى و علمى یکى از برجسته ترین روشنفکران عصر حاضر شناخته مى شود. او اخیراً در کنفرانسى با موضوع «فرهنگ هاى دانش» در فرانسه شرکت کرده است. این مصاحبه به همین مناسبت است.
• دیوید لاج رمان نویس و استاد انگلیسى یک بار گفته بود: «من نمى فهمم چطور انسانى مى تواند همه کارهایى را که اکو انجام داده انجام دهد.»
شاید این طور به نظر مى رسد که من کارهاى زیادى انجام مى دهم اما در نهایت من بر این اعتقادم که همیشه یک کار را انجام مى دهم.
•کدام کار؟
«فراز مسند خورشید» بر بستر فضائی که سالها پیش ترورهای سیاسی خارج از ایران بوجود آورده بود، شکل می گیردسلیم، راوی داستان، در خیابان به مردی برمی خورد که به گمانش اسدی، بازجو و شکنجه گر زمان شاه است. این را با مهدی، همبندی سابقش، که دوست و محرم اوست، در میان می گذارد. این حادثه، خاطرات زندان و شکنجه را در آنها زنده می کند. دوستانشان، شیده و شاهرخ هم در خاطره آنها شریک می شوند. این زن و شوهر هنرمند تئاتر هستند که به دلیل آزارها و پیگردها مجبور به ترک وطن شده اند
در سفر به گذشته آنها متوجه تناقض هائی در شخصیت اسدی می شوند که تا آن زمان نظرشان را نگرفته بود. جستجو برای یافتن اسدی با پدیدار شدن جواد سهرابی به حاشیه رانده می شود. سلیم به این مرد، که خود را دوستدار هنر نشان می دهد و می خواهد از طریق سلیم با شیده و شاهرخ طرح دوستی بریزید، مشکوک است
خبر قتل فجیع افشین خرمی، هنرمند و شومن ساکن آلمان به نگرانیها و ترسها دامن می زند. در حالیکه تمام قرائن حاکی از یک ترور سیاسی است، این قتل، که یادآور قتل فریدون فرخزاد است، همچنان مشکوک باقی می ماند. شیده دوست افشین خرمی بوده و خود نیز در سالهای اول ورود به هلند در چند برنامه تلویزیونی ظاهر شده و سیاست سرکوب هنر و هنرمندان را در ایران افشا کرده بود
ابتدا لازم است اندكي بحث روششناسي و بلكه اصطلاح شناسي كنيم. اخيراً برنامه حزب و پر و پيماني در راديو از سوي شبكه “ فرهنگ ” در همين زمينه در اوايل ديماه سال جاري برگذار شد كه چند كارشناس هم در برنامه شركت داشتند. گرداننده يا مجري برنامه مدام عبارت ادبيات فولكلور را تكرار ميكرد كه دست كم در اشتباه در بردارد. اول اينكه فولكلور نميتوان ادبيات ناميد زيرا ادبيات در اصطلاح زبانشناسي و نقد ادبي معناي معين و شسته رفتهاي دارد و به ادبيات كلاسيك و ميانه و نوين تقسيم مي شود حال ميتوان شق چهارمي هم به عنوان ادبيات فرانوين به پست مدرن قائل شد. بحث ما لغوي و معنا شناسي يا معنا شناختي است. بعد، اگر هم تازه ادبيات در معنا و جاي درستش به كار رفته باشد، حشو است. زيرا فولكلور خود كلمهاي مركب است 1) فولك به معناي مردم و عامه ،توده مردم نظاير آن وكمابيش عوام در معناي غير تخفيف آميز آن،در برابر خواص كه نخبگان و فرهيختگان جامعهاند. 2) لور( Lore) يعني دانش، ادب به معناي قديم اين كلمه كه متفاوت با ادبيات است و بيشتر مترادف با فرهنگ مجموعهاي از “ معارف ” و دانستنيها و دانش و بينش غير تخصصي است و مجموعاً بهترين معادل اين كلمه يعني كلمه فولكلور ،فرهنگ عامه است. فرهنگ در اينجا بيشتر خرده فرهنگ يا sub- culture است تا culture كه فرهنگ رسمي و فرهيخته و فرهيختگان است. فرهنگ عوام هم كه نام كتابي از جناب امير قلي اميني است همين امضا و محتوا را دارد. كتاب كوچه شاملو اگر چه هرگز از نظر نظم ونظام و استحكام علمي و انسجام صورت و معني به پاي فرهنگ فارسي عاميانه اثر جناب استاد ابوالحسن نجفي نميرسد. ولي بيشتر از آن در بردارنده فرهنگ عامه = فولكلور است .
ادبيات در جوامع بشري نقش به سزايي دارد. پس از تاريخ يك ملت به راحتي مي توان از ادبيات يك كشور به فرهنگ مردم آن پي برد. امثال و حكم بخش مهمي از ميراث فرهنگي هر ملتي را تشكيل مي دهد و آن را از قديمي ترين آثار ادبي فكر انسان دانسته اند كه مبدا و پيدايش آن را نمي توان به وضوح مشخص كرد. از زمان شكل گيري فرهنگ مكتوب، به يقين مي توان گفت به ندرت اثري مي توان يافت كه خالي از بازتاب فرهنگ عامه در جلوه هاي گوناگون آن و از جمله امثال و حكم باشد. امثال و حكم، از اركان اصلي و اساسي هر زبان است كه باري از سنت ها و رسوم و آداب و تاريخ و منش و بينش يك ملت را به دوش مي كشد. در حقيقت حاصل آزمون ها، ذوق ها، و بينش ها در قالب مثل به كوتاه ترين و فشرده ترين شيوه ارايه مي شود. در اين مقاله كوشش شده است تا نقش امثال و حكم و بازتاب آن در فرهنگ عمومي و جايگاه آن در فرهنگ جهاني و داد و ستدهاي متقابل به منظور ايجاد صلح و دوستي و گشودن باب گفت و گو در ميان مردم كشورهاي گوناگون از برخي جهات مورد بررسي قرار گيرد. در پايان هم نمونه هايي از امثال و حكم به سه زبان فارسي، عربي، انگليسي در بارزترين وجوه همساني مضامين مشترك انساني آورده شده است.
امروزه گسترش پديده جهاني شدن مفاهيم نويني را مطرح مي كند كه در راستاي آن همه چيز به سوي وحدتي ناگزير مي رود. ادبيات به عنوان يكي از اركان اصلي ميراث بشري مي تواند نقش موثر و تعيين كننده اي در نزديكي و ارتباط ملت ها ايفا كند. ادبيات هر ملتي، برگرفته از فرهنگ و تمدن آنهاست كه همواره پويا و حركت پذير و بر ديگر فرهنگ ها و تمدن ها تاثيرگذار بوده و از آنها هم تاثير گرفته است. تفحص و جست و جو در ادبيات جهان نشان مي دهد كه چگونه ملل مختلف در اين زمينه از يكديگر بهره گرفته اند. كنكاش در خصوص مسايل مشترك و متفاوت در ادبيات جهان مي توان گامي در راستاي تحقق آرمان گفت و گو و تعامل تمدن ها باشد و راه را براي ارتباط بيشتر ميان ملت ها هموار سازد.
جرج ارول،نويسنده انگليسي،خالق دو رمان “مزرعه حيوانات“ و “اوتوپي 1984“ است. كتاب مزرعه حيوانات او درباره ديكتاتوري استالينيستي و رمان اوتوپي 1984، او پيرامون فاشيسم هيتلري است. جرج ارول 47 ساله بود كه درسال 1950 بدليل بيماري سل وجراحات ناشي از جنگ درگذشت. اودرسال 1903 در شهر مطهري در بنگلادش امروزي بدنيا آمد. پدر و مادرش انگليسي تباربودند كه به خدمت نيروهاي استعماري انگليس در شبه قاره هند درآمده بودند. نام اصلي او، اريك بلير است.اودر 30 سالگي نام ارول را كه اسم رودخانه اي در بريتانيا است،براي خودبرگزيد. جرج ارول درجواني مدتي پليس نيرو هاي انگليس دركشور برمه بود،ولي بعد ازچندي بدليل اعتراض به سياست استثمارگرانه انگليس و نوشتن رمان “روزهاي برمه اي“ اخراج گرديد.
گرچه ارول خودرا سوسياليست آزاديخواه ميدانست، چپها ولي اورا تروتسكيست ناميدند. سنت گرايان وناسيوناليستهاي انگليس اورا سوسياليستي بدبين ونااميد بشمار مي آوردند كه دردي از خواسته هاي ملي انگليس حل نخواهند كرد.درجنگ داخلي اسپانيا اودركنار تروتسكيستهاي ايالت كاتالوني عليه فاشيسم جنگيد ولي بعداز 6ماه مجروح شد وبعداز بازگشت به انگليس كتاب “كاتالوني من“ را منشر كرد.
جرج ارول را ميتوان يكي از مدافعان وسخنگويان قربانيان فاشيسم و توتاليتاريسم قرن گذشته دانست.ارول كوشيد بعد از جنگ،درآثارش زيباشناسي هنري وادبي را با سياست انتقادي باهم بياميزد.او روزنامه نگار،رمان نويس و نويسنده اي سياسي بود كه رمانهاي اجتمايي-انتقادي نوشت. آثار اورا گروهي ازصاحبنظران،دماسنجي براي اعلان اخطار به شخصيت پرستي وقدرت طلبي درسياست بشمار مي آورند. ارول گزارشهايي نيزدرباره مناطق صنعتي شمال انگليس تهيه كرد وبه انتقاد ازفرهنگ صنعتي پرداخت كه به نظر او باعث فلج كردن آگاهي هاي كارگران ميشود. او مينويسد در حكومتهاي توتاليتر تمامتگرا روشنفكران را يا به قتل ميرسانند يا به سكوت وادار مي نمايند يا اينكه آنها را مجبور ميكنند تا استعدادهاي خودرا بفروشند.
در چند سال ِ اخیر که در سه دوره جزو داوران نهایی برای انتخاب بهترین داستانهای کوتاه یا رُمان در بنیاد گلشیری بودم، داستانهای خوب و بد ِ فراوانی خواندهام. داوری درانتخاب داستانهای برتر، این حُسن را دارد که آدم هم با برگزیدههای ادبیات داستانی ِ روزآمد آشنا میشود هم اینکه ناچار است همهی داستانها را بخواند. ناچاری در خوانش دوسویه است. از یکسو گاهی خواندن ِ داستانهای بد شکنجهآور است. اگر برخی از این داستانها خارج از وظیفهی داوری به دستم میرسید، در همان صفحات نخست، کتاب را کنار میگذاشتم و از ادامهی خواندنش پرهیز میکردم. از سوی دیگر اما این خوانش ِ ناچار، به من کمک کرد تا به ضعفها و قوتهای ادبیات داستانی ِ کنونی بیشتر پی ببرم.
ممکن است داستانهای دیگری هم باشند که به مرحلهی نهایی جایزهی بنیاد گلشیری نرسیده باشند و یا من از وجودشان بی خبر باشم، اما هم به خاطر اهمیت و اعتبار جایزهی گلشیری و هم از آنجا که همین کتابها در مواردی اینجا و آنجا مطرح شدهاند و برخی از آنها نیز جایزهای از سوی بنیادهای دیگر یا داوران دیگری دریافت کردهاند، میتوانند نمونههای خوبی از چگونگی ِ داستاننویسی در سالهای اخیر باشند. این را هم اضافه کنم که داوری ام تنها با خواندن ِ همین داستانها در حوزهی جایزه محدود نمیشود؛ خوانش ِ داستانهای دیگری که به دستم رسیده نیز در این داوری دخیلاند.
از آنجا که این کتابها در ایران منتشر شدهاند، برآورد من نیز در همان دایره محدود میماند؛ دایرهای که سانسور آن را محدودتر میکند. داستانهای خوبی هم در خارج از ایران، در گسترهی ادبیات ِ در مهاجرت، منتشر شدهاند که شانس انتشار در ایران و ربودن جایزه را نداشتند یا ندارند، که پارهای از آنها از کارهای خوب ادبیات داستانی ِ فارسیاند.
این راهم در اینجا بیفزایم که گرفتن جایزه (هر جایزهای) لزومن تضمینی برای برتری کار ادبی نیست. چه بسا نویسندگانی در دورهای جایزهای، حتا جایزهی مهم جهانی مانند نوبل، را ربودهاند، ولی بعدها بهکلی فراموش شدند.
روايت داستانی «نبرد در قلعه ی گوک تپه» ماجرای زندگی پر فراز و فرود پيرمردی ترکمن به نام «ياش بخشی» است که در جريان زندگی خود ، با حوادث و مصائب گوناگونی چون هجوم ناجوانمردانه ی روسها به نواحی جنوب شرقی دريای خزر و کشتار بی رحمانه ی دوستان و هم وطنانش در قلعه ی گوک تپه مواجه شده است به همين جهت ، با گذشت سالها از آن واقعه ، همچنان به لحاظ روحی ملتهب و زخمی است و خاطرات دردناک و تاريک گذشته او را آزار می دهد. او بزرگ ايل خود و دوتارزن ماهری است که سالها در خصوص بازگويی رخدادهای مربوط به آن نبرد ، سکوت کرده است. اما اکنون در يک موقعيت هيجانی ويژه همچون عروسی پسرش «اورس گلدی» به مدد روح افشاگر موسيقی ، عاقبت پرده از زخم هايی که قلب و جان او را در بند کشيده اند ، برمی دارد و با نواختن سيم های نازک دوتارش ، تمامی عواطف و احساسات خود را در باره ی آن نبرد باز می نمايد. تمام ميمهانان و اطرافيان او ، با شنيدن نغمه های دوتار ياش بخشی ، در حيرت و سکوتی ژرف فرو می روند و رمان در حالی که «اورس گلدی» مشوش و رها شده از خود ، تحت تأثير دردهای پدر می گريد ، به اتمام می رسد. شخصت های ديگر اين رمان عبارتند از: ملامحمد ، باتيرخان ، نوربردی خان ، آدينه خان و... .
«نبرد در قلعه ی گوک تپه» مثل برخی رمان های قابل بحث فارسی چون سووشون و اغلب رمانهای معتبر روسی ، برای بسط و توسعه ی مفاهيم داستانی مورد نظر خود ، به يک واقعه ی مهم تاريخی مستند ، تکيه کرده است. گو اين که رمان رمان است و تاريخ تاريخ. و هر چند نويسنده ای چون سيمين دانشور اساساً با اين که مثلاً رمان سووشون او را رمانی تاريخی نيز بدانيم ، چندان موافق نيست و کار خود را بيشتر رمزی و فلسفی می داند ، با اين حال به نظر می رسد که «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به شکلی بسيار جهت مند ، قصد دارد موجوديت خود را به يک واقعه ی مهم تاريخی پيوند بزند و تمام ابزار و عناصر داستانی را برای «بازگويی» دوباره ی آن واقعه به کار گيرد.
در پنجاه سال اخیر، مؤلفانی چند، کتابهایی درباب داستاننویسی و تئوریهای آن چاپ و منتشر کردهاند. کسانی چون ابراهیم یونسی، رضا براهنی، جمال میرصادقی و دیگران. وجه مشترک همهی این کتابها پرداختن به داستان و ساختار آن است، که البته هر مؤلفی بنابه تأویل و تفکر خود بر عناصری ویژه تأکید کرده و به عبارتی، کتاباَش را بنا به الگوی ذهنی خود از داستان به سامان رسانده است .
در روایت داستان (تئوریهای پایهیی داستاننویسی) محمود فلکی ابتدا مخاطب را با عنصر تخیل و خیال انگیزی ـ که از اولین وجوه افتراق ادبیات داستانی با متون دیگر (غیر داستانی) است ـ آشنا میسازد. «تخیلیت» اولین بخش از پنج بخش متشکلهی کتاب است که مؤلف در پیش درآمد آن، تئوری «فیکسیونالیتیت» را محور قرار میدهد. او با استفاده از برابر نهادهی پیشنهادی «صالح حسینی» برای مفهوم فیکسیون (آثار تخیلی) واژهی تخیلیت را بکار گرفته و این تئوری را در ارتباط با چیستی ادبیات مورد بررسی قرار داده است. محوریت موضوعی این بخش با متن تخیلی است. آن گونه که فلکی خود نیز اشاره میکند، بحث پیرامون تفاوت بین متن تخیلی و متن واقعی و این که چه چیزی آنها را از هم متمایز میکند، سابقهی تاریخی طولانی دارد. در دومین قسمت این بخش؛ «برخورد با آثار تخیلی روایتی از ارسطو تا امروز» با مقایسهی آراء افلاطون و ارسطو بحث تخیلیت پی گرفته میشود. «فلسفهی انگار (چنان که گویی )» ، « کنشِ درون سخنی». «شکلگرایی و ساختارگرایی» و «ماضی روایتی» دیگر پارههای این بخشاَند. «ماضی روایتی» که از مهمترین و گیراترین قسمتهای این بخش از کتاب است، بیان نگرهی «کتههامبورگر» نظریهپرداز آلمانی است. که محمود فلکی آن را به روشنی شرح داده و با ذکر مثالهایی از ادبیات داستانی، مخاطب را در لذت درک این مؤلفه با خود سهیم کرده است .
حافظ خیاوی چهرهی شناختهشده و جوان عرصهی داستان نویسی کشور است. او متولد اول دیماه سال 1352 در مشكینشهر و در حال حاضر ساكن ارومیه است.
رضا شكراللهی دربارهی خیاوی مینویسد: «... از مجموعهداستان «مردی که گورش گم شد» عطر و آوایی بسیار لذتبخش و تازه به مشام میخورد و به گوش میرسد. کم نیست این که بتوانی با نثری چنین روان و بیتکلف، بیهیچ نمایشی از تکنیکهای ملالانگیز و رایج ادبی این روزها و دور از فضاهای تکساحتی مثل داستانهای موسوم به «آپارتمانی»، داستانهایی بنویسی که هم رنگ ملایمی از بومینگاری دارند، هم لذتِ گمشدهی داستانخوانی را نصیب خواننده میکنند، هم به دلیل رسوخ نگرش انسانشناختی و هستیشناختی نویسنده در لایههای زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب، «جهان داستانی» ویژهای خلق میکنند...»
حافظ خیاوی ، کارگردان تلویزیون و دانش آموخته ی دانشکده ی صدا و سیما فرزند دامنه های ساوالان کوه مقدس و شهر باصفای خیاو ( مشکین شهر) است. او پس از اتمام تحصیل در رادیو و تلویزیون محلی آذربایجان غربی مشغولیتی روزمره برای تامین معاش دارد.
-داستان نويسي را از کي و چطور شروع کرديد؟
من اولين داستاني که در عمرم نوشتم سال 73 بود که در مجله جوانان امروز چاپ شد و بعد در سال هاي75-74 چند داستان ديگر هم نوشتم که در انجمن ادبي شهرم، مشکين شهر، خواندم و چندتاي ديگر را وقتي که دانشجوي دانشکده صداوسيما بودم، نوشتم.
-همان سال 73 که شروع به داستان نويسي کرديد، با داستان نويس ها هم در ارتباط بوديد؟
نه اصلاً. اصلاً در آن سال ها با هيچ بزرگي و حتي کوچکي آشنا نبودم. قبل از آن چندتا نمايشنامه و فيلمنامه نوشته بودم که يکي را در جشنواره استاني اجرا کردم.
-يعني قبل از اينکه شروع به نوشتن کنيد، دوره داستان نويسي يا جلسات داستان نرفتيد.
نه. هيچ کدام را نرفته ام.
-نويسنده وبلاگ خوابگرد که گويا با شما دوستي قديمي دارد در يادداشتي نوشته بود شما غريزي داستان مي نويسيد و خيلي چيزها از ناخودآگاه تان نشات مي گيرد. خودتان اين حرف را قبول داريد؟
من کم داستان مي خوانم و بيشتر دور و اطرافم را مطالعه مي کنم. هرچند داستان هم تا حدي مي خوانم و طبيعي است که تاثير مي گيرم. ولي خوب هميشه سعي مي کنم دانشم را، هرچند اندک، فراموش کنم و رها شوم.
-اولين داستاني که خيلي ها از شما خواندند براي اولين بار در اينترنت منتشر شد. فضاي آن داستان با داستان هاي مجموعه «مردي که گورش گم شد» بسيار متفاوت است. موضوع ها در ذهن شما همين قدر متفاوت است؟
خودم خيلي به اين تفاوت آگاه نيستم. ولي خوب اين را مطمئنم که هيچ وقت اسير يک فضا نيستم و اصولاً خيلي راحت مي نويسم. به همين خاطر اگر جايي بخواهند که سفارشي داستان بنويسم از پسش بر مي آيم. ولي در هر حال ديدگاهم را به هر موضوعي تحميل مي کنم.
در يکي از فيلم هاي «باستر کيتون»، سکانسي هست که در آن، او در جست وجوي کار، سر از يک سالن تئاتر درمي آورد و قرار مي شود نقشي را در اجراي يکي از نمايشنامه هاي شکسپير بازي کند. وسط اجرا، دعوا مي شود و سالن به هم مي ريزد و بعد از آن صحنه يي هست که «کيتون» را با خود و زره يک سرباز قديمي در حال فرار از دست پليسي که با باتوم دنبالش افتاده، نشان مي دهد. اين صحنه تعقيب و گريز به دليل وضعيت متضادي که از کنار هم قرار گرفتن «کيتون» با آن خود و زره و پليس، با يونيفورم زمان خود، به وجود آمده، در کل فيلم برجسته مي شود که اين برجسته شدن البته خود حاصل صحنه هاي قبل و بعد از آن صحنه خاص از يک سو و کنار هم قرار گرفتن اجزاي همان صحنه خاص از سوي ديگر است. در اين صحنه، «باستر کيتون» در لباسي است متعلق به گذشته دور، اما در عين حال با فاصله يي از آن گذشته به دليل اينکه او نقش کسي را بازي مي کند که قرار است نقش آن سرباز را بازي کند. او واقعاً يک سرباز قديمي نيست که به سبک قصه يي از نوع رئاليسم جادويي سر از زمان حال درآورده باشد. او نه خود آن سرباز که نقش آن است با فاصله يي هميشگي از آن و تاکيدي ضمني بر حضور اين فاصله از گذشته در عين حضور آن در اکنون. اين فاصله گذاري و تناقض و شکاف طنز آميز بي هيچ پيچيده نمايي و در برهنه ترين شکل خود در اين صحنه از فيلم «باستر کيتون» نشان داده مي شود.
«کيتون» در اين صحنه تجربه يي واقعي را به زبان تصوير درآورده و در فاصله تصوير از واقعيت، شکاف ميان گذشته و اکنون در عين حضور اين گذشته در اکنون را نشان مي دهد. در اين تصوير گذشته يي نشان داده مي شود که در حين تکرار خود در اکنون، تغيير شکل و تغيير معنا داده است و اکنون، گذشته در اکنون است و در فاصله يي پرنشدني از آن. آنچه مرا به ياد اين صحنه از فيلم «باستر کيتون» انداخت، قصه «آنها چه جوري مي گريند؟» بود از مجموعه «مردي که گورش گم شد» حافظ خياوي.
مجموعهی «مردی که گورش گم شد» هفت داستان دارد که همهگی به صورت خاطرهگویی محض و براساس دو تم باورهای مذهبی و مرگ روایت میشوند. در سه داستان اول مجموعه، راوی اول شخص درگیر اصول و رسوم شرعی است که در او نهادینه شدهاند و حافظ خیاوی تلاش میکند که آن قواعد کلی مذهبی را از زاویهای بسیار شخصی شده، در ارتباط مستقیم با شرایط زمان ـ مکان خاص راوی ارائه کند؛ و این اتفاقی است که سالها پیش در سینمای ایران افتاد، از طرف دولت حمایت شد و در جهت صدور آن به جهان، «سینمای معناگرا» نامیدهشد. چهار داستان بعدی مجموعه، حول محور مرگاند و این در حالیست که همان ساختار روایت خاطره ادامه مییابد.
در داستان «روزهات را با گیلاس باز کن» راوی کم سن و سال، عاشق دختر دائیاش، بهرغم مخالف والدین روزه گرفته و درصدد است روزهاش را نگهدارد تا با گیلاسهائی که سومان نشانش داده، افطار کند. بسیاری از تصاویر، مثل عشق به دختردائی که سیزدهماه بزرگتر است، کتاب خاندن سومان روی درخت، بیحجابی! و شیطنتهای خاص او و … به شکل تقلید سطحی از داستان «درخت گلابی» گلی ترقی باقی میمانند و خاطرهی فیلم مهرجوئی را زنده میکنند.
«آنها چه جوری میگریند» خاطرهی راوی از نوجوانیاش است که در شبیهخانی به نقش عبداله درآمده و خاننده را مجبور میکند که در روایت خطی ابتدا تا انتهای شبیهخانی، در مسیر تمام اتفاقات مربوط و غیر مربوط قرار میگیرد.
در «چشمهای آبی عمو اسد» راوی در پی درک چرایی قسم خوردن خدا به انجیر و زیتون در قران، از خاهرش میخاهد که از مشهد بهجای کلت آبپاش! برایش زیتون سوغاتی بیاورد و صد البته خاهر، هر دو مورد سفارششده را آورده و به جای راوی هم زیارت کرده، هم نماز خاندهاست.
داستانهاي كوتاه فارسي
اين كتاب 7 تا داستان كوتاهه كه اكثرشون از زبون يه پسر بچه نقل شده.
اين هم فهرست داستانهاش:
روزهات را با گيلاس باز كن
آنها چه جوري ميگريند؟
چشمهاي ابي عمو اسد
صف دراز مورچگان
مردي كه گورش گم شد
ماه بر گور ميتابيد
مردها كي از گورستان ميآيند؟
از داستان مردي كه گورش گم شد
... از جاده خلوتی میرویم. کم پیش میآید که ماشینی از کنار ما بگذرد. از صبح فقط چهار تا ماشین از کنارمان گذشته است. دوتایش از جلو آمدند، از کنار ما گذشتند و رفتند، دو تای دیگرش هم از ما سبقت گرفتند؛ اما ما از هیچ ماشینی سبقت نگرفتیم.
نفهمیدم هم آن ماشینها چه ماشینی بودند. فقط یکی را شناختم. از صدایش شناختم. مثل آبی بود که از لولهی بزرگ فلزی بگذرد. هیچکس هم قبول نمیکرد. به هر کی میگفتم، میخندید. بعضیها هم مسخرهام میکردند. میگفتند: "آخر کجای صدای لندرور شبیه لولهی بزرگ آب است؟" میگفتند:"اصلا من کجا صدای آبی را که از لولهی بزرگ میگذرد، شنیدهام؟" راست هم میگفتند بیچارهها، من نشنیده بودم، ولی حس میکردم که صدای لندرور یک همچون صدایی است. وقتی که از خیابان میآمد و میپیچید توی کوچه، ما همه دست از بازی میکشیدیم و دو طرف کوچه کنار دیوار میایستادیم و چشم میدوختیم به ماشینی که با تلق و تلوق از میان ما میگذشت و میرفت چند خانه بالاتر از خانهی ما میایستاد،
«املی نوتومب» عاشق کوهنوردی است، رمانهایش را هم که ورق بزنید کم و بیش از کوهنوردی میخوانید، نمونهی آشکار این قضیه، در جدیدترین کتاب او یعنی «نه از آدم، نه از حوا» دیده میشود، وقتی که راوی کتاب پی ماجراجویی به یکی از کوههای معروف ژاپن پناه میبرد، اما «نوتومب» وقتی کلمهی ایران را میشنود، چه چیزی به ذهنش میرسد و چه چیزی را تصور میکند؟ میگوید: «خدای من! من از آن آدمهایی هستم که خوب نمیتوانم تصور کنم اما آن چیزی که از ایران همیشه در ذهنم بوده، این است که سرزمینیاست پر از کوهستان. خب، شما هم خوب میدانید که این موضوع برای من خیلی خیلی مهم است چرا که من عاشق کوهستانام و به نظر میرسد که ایران هم کوهستانهای فوقالعادهای داشته باشد.»
«املی نوتومب» سال ۱۹۶۷ در «کوبه» ژاپن به دنیا آمده، جایی که بستر روایی رمانهای «ترس و لرز» و «نه از آدم، نه از حوا» و بسیاری از کتابهای دیگر او است. کشور عجیب و اسرارآمیزی از دنیای شرق که فرهنگ و آداب و رسوماش با غرب و به خصوص فرانسه زمین تا آسمان فرق میکند. یکی از ویژگیهایی که داستانهای «نوتومب» را خواندنی کرده، همین پرداختن به دنیای عجیب آداب و رفتار دنیای شرق است و همهی اینها ریشه در کودکی «املی نوتومب» دارد. خود او دربارهی کودکیاش میگوید: «من از پدر و مادری بلژیکی در ژاپن بهدنیا آمدم. والدینم دیپلمات بودند و به همین خاطر تمامی کودکی و جوانی من در خاور دور و چه بسا در آمریکا گذشته است. بگذارید خلاصهای از آن را برایتان بگویم. من تا پنج سالگی در جنوب ژاپن و در کوهستانهای کوبه بزرگ شدم و از آن به بعد تا هشت سالگی در کشور مائوی چین بودم و از هشت سالگی تا یازده سالگی به نیویورک رفتم و از یازده تا سیزده سالگی در بنگلادش بودم و از سیزده تا پانزده سالگی در برمه بودم و از پانزده سالگی تا هفده سالگی در لائوس بودم و در هفده سالگی برای اولین بار در عمرم به بروکسل بلژیک رفتم. اعتراف میکنم که رفتن به بلژیک شوک خیلی خیلی بزرگی برایم بود چرا که اولین باری بود که اروپا را کشف کردم، یعنی جایی که تا قبل آن به هیچ وجه نمیشناختمش و جالب این که کاملا احساس غربت میکردم. همیشه تصورم این بود که بلژیک وطنم خواهد بود اما وقتی به آنجا رفتم، احساس نمیکردم که در وطنام هستم و کاملا گیج شده بودم و احساس میکردم گم شدم و درست همین موقع بود که برای اولین بار در زندگی احساس تنهایی مطلق به من دست داد و همین موقع بود که شروع کردم به نوشتن و دلیلش هم این نبود که دلم میخواست نویسنده بشوم، شروع کردم به نوشتن دقیقا به این خاطر که احساس تنهایی میکردم. وقتی بیست و یک سالم شد، به آرزویم رسیدم، مدتها بود که آرزویم این بود که به ژاپن یعنی زادگاهام برگردم. در تمامی این سالها که برایتان تعریف کردم من احساسم این بود که یک ژاپنی هستم، وقتی هم که به بلژیک رفتم بیشتر از پیش این احساس را داشتم که ژاپنی هستم. در بیست و یک سالگی به ژاپن برگشتم و دو سال آنجا ماندم و کلی ماجرای کاری برایم پیش آمد که آنها را در رمان «ترس و لرز» تعریف کردهام. در طول این دو سال در نهایت من فهمیدم که ژاپنی نیستم و دوباره به اروپا برگشتم و به خودم گفتم که خب، باید تلاش کنم تا نویسنده شوم چرا که انگار هیچکدام از این کشورها در مورد من درست کار نمیکند.» اما به هر حال این طور که نمیشود، آدم بالاخره برای خودش وطنی انتخاب میکند، «نوتومب» میگوید: «آخرسر فکر میکنم که بلژیکی باشم. هر چند که چیز زیادی از بلژیک نمیدانم، وقتی میگویم که بلژیکی هستم آنقدرها هم معنا نمیدهد، مثلا تصور کنید کسی را که میگوید من فرانسوی هستم، خب، این جمله معنای زیادی میدهد، همانطور که کسی ممکن است بگوید من ایرانی هستم، خب این جمله هم معنای زیادی میدهد اما وقتی من میگویم «من بلژیکی هستم»، آنقدرها معنی نمیدهد، چون یک چیز خیلی کوچکی است؛ چون در نهایت تنها چیزی است که میتوانم بگویم.» با این همه، «نوتومب» به ژاپن نوستالژی دارد، میگوید: «من به ژاپن نوستالژی عظیمی دارم. در واقع، این عادت من است که با نوستالژی زندگی کنم، در تمام طول زندگیام با نوستالژی زندگی کردهام و زندگی خواهم کرد.»
طاهره صفارزاده، شاعر و مترجم قرآن، صبح امروز پس از يك دوره بيماري، در بيمارستان ايرانمهر تهران در سن 72 سالگي درگذشت. اين شاعر و استاد دانشگاه از يك ماه پيش، بهعلت زايده مغزي در بيمارستان ايرانمهر تهران بستري شده و مورد عمل جراحي قرار گرفته بود.
صفارزاده در سال 1315 در شهرستان سيرجان متولد شد و پس از كسب مدرك ليسانس در رشته زبان و ادبيات انگليس براي ادامه تحصيل به خارج از كشور رفت. وي در سال 1371 از سوي وزارت علوم و آموزش عالي، استاد نمونه اعلام شد و در سال 80 پس از انتشار ترجمه قرآن كريم به افتخار «خادم القرآن» نائل آمد. وي در ماه مارس 2006 همزمان با بر پائي روز جهاني زن از سوي سازمان نويسندگان آسيا و افريقا به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه دانشمند مسلمان برگزيده شد.
صفارزاده فارغالتحصيل رشتة نقد تئوري و عملي ادبيات جهان از آمريكاست. رويكرد او به شعر به 13 سالگي بازميگردد. شعرهاي صفارزاده تا كنون به صورت پراكنده در نشريات كثيرالانتشار كشور و جنگهاي ادبي گردآوري و منتشر شده است.
وي با حوزه هنري، كانونها و انجمنهاي ادبي سطح شهر تهران بهطور مستمر و پراكنده در طي سالهاي اخير همكاري داشته است.
آثار:«پيوندهاي تلخ» 1341، «رهگذر مهتاب» 1341، «چتر سرخ» 1347، «طنين دلتا» 1365، «سد و بازوان» 1365، «سفر پنجم» 1356، «مردان منحني» 1366، «ترجمه قرآن» (چاپ شده توسط انتشارات سوره مهر حوزه هنري)
كاكايي در گفتوگو با فارس: طاهره صفارزاده بنيانگذار شعر دهه 60 است
توفان برگ را كه اولين كتابم است بيش از همه نوشته هايم دوست دارم. به گمانم بسياري از كارهايي كه بعد از توفان برگ نوشتم از آن مايه گرفته اند. خود انگيخته ترين كار من است و نوشتن اش برايم از همه سخت تر. تجربه نويسندگي ام در آن زمان از هميشه كمتر بود يعني از ترفندهاي پليد نويسندگي كمتر خبر داشتم. كتابي ناشيانه و شكننده اما در نهايت خودجوشي است و نوعي صميميت خام دارد كه كتاب هاي ديگرم از آن بويي نبرده اند. دقيقا مي دانم كه چطور توفان برگ از گوشه جگرم كنده شد و بر كاغذ نشست كارهاي ديگرم را پخته ام و خوب فلفل و نمك شان زده ام (ماركز)
بدون شک مهمترین خویشاوند گارسیا مارکز ، پدربزرگ و مادربزرگ مادری او ست . پدربزرگش سرهنگ نیکولاس ریکاردو مارکز مِجیا ، کهنه سرباز میانهرو جنگهای هزار روزه کلمبیا بود . در «آراکاتاکا »، سرزمینِ موز کارایبیها و در روستایی که به وسیله خودش به پا شده بود ، زندگی میکرد .
سرهنگ در شهر ، چیزی در حد و قوارههای یک قهرمان بود . از جمله نکاتی که در مورد او همه جا گفته می شد این بود که او در واقعة معروف به «کشتار موز» از سکوت خودداری کرد ، و در سال ۱۹۲۹ شکایتی را از آن کشتار وحشتناک به کنگره تحویل داد .
سرهنگ علاوه بر اینکه مردی بسیار پیچیده و جذاب بود ، داستانگوی بسیار قهاری نیز بود و قصههایش از زندگی پرغوغایش خبر میداد - وقتی جوانتر بود مردی را در دوئل کشته بود و همه جا گفته میشد که او پدر چیزی بیشتر از شانزده بچه است !
سرهنگ از کارهای زمان جنگش به عنوان« تجربیات تقریبا شیرین » یاد میکرد – چیزی مثل ماجراجویی جوانانه با تفنگها . سرهنگ سالخورده ، گابریل کوچک را از روی دایراه المعارف تعلیم میداد، سالی یکبار او را به سیرک میبرد ، و نخستین کسی بود که به نوه بزرگش« یخ» را معرفی کرد، - معجزهای که در انبار شرکت UFC یافته شده بود! ـ همیشه به نوه بزرگش میگفت که چیزی بزرگتر از بار کشتن یک انسان بر دوش سنگینی ندارد ، درسی که بعدها گارسیا آن را در دهان شخصیتهایش گذاشت .
مادربزرگش ترانکیویلینا ایگیواران کوتس بود ، و بر روی گارسیا مارکز خردسال ، از شوهرش کم تاثیرتر نبود . ذهن این زن به شکل غریبی از باورهای محلی و خرافات انباشته شده بود . خواهران بیشمارش هم مثل خودش بودند ، و خانه را با قصههای ارواح و بدشگونیها، پیشگویها و فالهای بد لبریز کرده بودند ، یعنی همة آن چیزهایی که شوهرش آنها را با سرسختی توسط نادیده میانگاشت ، سرهنگ یکبار به گابریل جوان گفته بود :« به این چیزها گوش نکن ! اینها باورهای زنانه است » با این وجود گابریل هنوز گوش میداد . تنها کار بیهمتا برای مادربزرگش گفتن همین قصهها بود . مهم نبود که حرفهایش چقدر به دور از واقعیت و غیر محتمل بود ، چرا که همیشه آنها را به مانند حقایقی انکارناپذیر تعریف میکرد . هر چند که سبک آنها همیشه یک شکل بود ، خشک و تخت . قصههایی که سالها بعد ، نوهاش آنها را برای رمانهای بزرگش اقتباس کرد .
والدین گارسیا مارکز، کم و بیش در سالهای ابتدای زندگیاش غریبهایی بیش نبودند ، مادرش ، لوسیا سانتیاگا مارکز ایگورانا یکی از دو فرزندی بود که از سرهنگ و همسرش به دنیا آمده بود . دختری سرزنده ، که از بد حادثه عاشق مردی به نام گابریل الیگو گارسیا شد .
همه حرف او اين است: انسان تنهاست!
«گابوي پير» همين روزها، 80 ساله شده است.
«گابريل گارسيا ماركز» را همه مي شناسند. حتي اگر آثارش را نخوانده باشند، «صد سال تنهايي» را بارها پشت ويترين كتابفروشي ها ديده اند.
«ماركز» جزء نويسندگاني نيست كه پشت درهاي بسته بنشيند و بنويسد. او قبل از نويسندگي اش يك روزنامه نگار بود؛ يك ناشر، يك فعال سياسي كلمبيايي.
«ماركز» تنها متعلق به كلمبيا نيست؛ همه مردم دنيا دوستش دارند و به رسم آمريكايي ها، همه او را گابو (براي تحبيب) صدا مي زنند.
گابوي پير در اين سالها داستانهاي زيادي نوشت. رد پاي همه مردم دنيا در داستانهاي او به جا مانده؛ او با نوشته هايش هميشه همراه مردم كشورش و البته مردم جهان بود.
داستانهاي «ماركز» توسط مترجمان زيادي به زبان فارسي ترجمه شده است. يكي از اين مترجم ها، «كيومرث پارساي» متولد 1325 تهران است. وي آثاري مثل «طوفان برگ»، «پاييز پدرسالار»، «صد سال تنهايي»، «عشق سالهاي وبا»، «ساعت نحس» ، «وقايع نگاري يك مرگ از پيش اعلام شده»، «سرگذشت يك غريق»، «ژنرال در هزار توي خويش» و آثار بسياري از نويسندگان ديگر را ترجمه كرده است.
در آستانه 80 سالگي «ماركز» در خصوص ناگفته هاي شيوه نويسندگي وي با اين نويسنده به گفتگو نشسته ايم.
به گفته «كيومرث پارساي» دو اثر «پاييز پدر سالار» و «صد سال تنهايي» بيش از ساير آثار مورد توجه قرار گرفته اند.
گابریل گارسیا مارکز در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا می پردازد که نسل اول آنها در دهکده ای به نام ماکوندو ساکن می شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می شود. طی مدت یک قرن تنهایی پنج نسل دیگر از بوئندیاها به وجود می آیند و حوادث سرنوشت ساز ورود کولیها به دهکده و تبادل کالا با ساکنین آن رخ دادن جنگ داخلی و ورود خارجی ها برای تولید انبوه موز را می بینند.
شخصیت های مهم رمان عبارتند از: خوزه آرکادیو بوئندیا که اولین مرد وارد شونده به سرزمینی ست که بعدها ماکوندو نام می گیرد زن او به نام اورسولا که در طی حیات خود اداره کردن خانواده را با تحمیل مقررات خود به بچه ها عهده دار می شود و تولد چندین نسل را به چشم می بیند. اورسولا به ساختن آب نبات های کوچک به شکل حیوانات می پردازد تا مخارج خانواده را تامین کند. دو پسر او آئورلیانو و خوزه آرکادیو هستند که اولی در جنگ شرکت می کند و به عنوان سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می پردازد و دومی به سفر می رود و بعد از بازگشت به دهکده ماکوندو به کارهای خلاف اخلاق می پردازد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در طی سال های جنگ از زنهایی که با آنها در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می شود. دختر اورسولا به نام آمارانتا بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می ماند و سرپرستی بچه های دیگران را برعهده می گیرد. نسل های بعدی این خانواده از خوزه آرکادیو و همسرش ربکا به وجود می آیند. آمارانتا که قبل از ازدواج ربکا با خوزه آرکادیو برای ازداج با یک مرد ایتالیایی رقابت می کند کینه ربکا را به دل می گیرد. از ازدواج پسر خوزه آرکادیو و ربکا پسری به دنیا می آید که اسمش را آرکادیو می گذارند. خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با زنی به نام پیلار ترنرا که فال ورق برای اعضای خانواده می گیرد رابطه برقرار می کنند که پسر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به نام آئورلیانو خوزه از همین زن به وجود می آید. همسر جوان سرهنگ به اسم رمدیوس بعد از ازدواج با او بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می میرد. اسم دیگر پسرهای سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده اند آئورلیانو می گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می کنند تا مادر هریک از آنها مشخص باشد. آرکادیو پسر خوزه آرکادیو در غیاب سرهنگ اداره ماکوندو را برعهده می گیرد اما با ظلم و ستم به مردم دهکده همه را از خود عاصی می کند. حتی اورسولا مادربزرگ او از ظلم او ناراضی ست و این نارضایتی را با کتک زدن او به او نشان می دهد. آرکادیو از سانتا سوفیا دلا پیه داد صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام های خوزه آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم می شود. از ازدواج آئورلیانوی دوم با فرناندا دل کارپیو دو دختر با نام های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و یک پسر به اسم خوزه آرکادیو به وجود می آیند. رناتا رمدیوس از پسری به اسم مائوریسیا بابیلونیا که شاگرد مکانیک است صاحب فرزندی به اسم آئورلیانو می شود. این آئورلیانو بزرگ می شود و با آمارانتا اورسولا که خاله اوست در غیاب شوهرش گاستون که بلژیکی است رابطه برقرار می کند و از او صاحب پسری به اسم آئورلیانو می شود که آخرین نسل از خانواده بوئندیاست. ملکیادس که از کولی های دارای تجربه در فروش کالاهای اختراعی دنیای خارج به اهالی دهکده است به خوزه آرکادیو بوئندیا و دیگر اهالی دهکده اختراعاتی را نشان می دهد که همه آنها را مجذوب شگفتی آن اختراعات می کند.
مادر دیکتاتور مرده است،
جنازه را به کم شناخته شده ترین گوشه های مملکت بردند تا کسی از امتیاز بزرگداشت خاطره ی او بی بهره نماند.آن را با نوارهای ویژه ی به اهتزاز در آوردن نوارهای سیاه رنگ به ایستگاه های قطار بر روی دشتهای بلند بردند و آن جا با همان موسیقی غمناک و با همان جمعیت غم انگیز استقبال شد که در روزهای شکوه مند دیگر آمده یودند تا با زمامدار پنهان در فضای نیمه تاریک کالسکه ی ریاست جمهوری ملاقات کنند.جسد را در صومعه خواهران نیکوکار به نمایش گذاشتند که در آن، زن پرنده فروش آواره ای با دشواری، پسری بدون پدر به دنیا آورده بود که پادشاه شد... .
همچنان که آرایشها پاک می شدند و هم چنان که پارافین در گرما ذوب می شد و پوست چروک برمی داشت، جسد را در جلسه های پنهانی بازسازی می کردند. در طول دوره ی باران، کپک ها را از روی پلکهای او کنار می زدند. خیاطهای خانم ارتش، لباس خاک سپاری اش را مرتب نگه می داشتند؛ انگار همین دیروز پوشیده شده. تاج گلهای نارنج را در وضع خوش آیندی نگه می داشتند و نیز نقاب توری عروسی را که او هرگز در طول زندگیش نداشته بود:«تا هیچ کس جرأت نکند در این فاحشه خانه ی مجیز گوها تکرار کند که تو با عکس خودت فرق داشتی، ننه جان! تا کسی از یاد نبرد چه کسی است که تا پایان روزگار، حتی در تهی دست ترین آبادی ها، بر توده ی شنهای کناره ی جنگل فرمان می راند.»...
یخ ذوب شد.نمک آب شد و جسد باد کرده، با سرگردانی در سوپی از خاک اره شناور باقی ماند. هنوز نگندیده بود.«درست برعکس،جناب ژنرال.چون در آن هنگام دیدیم که او چشم هایش را باز کرد و مردمک چشمهایش را دیدیم که براق بودند و رنگ اقونطیونی ماه ژانویه و شکل همیشگی خودشان به سان سنگهای مهتابی را داشتند و حتی دیر باورترین ها در میان ما، دیده بودند که پوشش شیشه ای تابوت از بخار نفسش کدر شده و ما دیدیم که نشانه های زندگی و عرق عطرآگین از روزنه های بدنش می آید...دیدیم کرو لالها شگفت زده از فریادهای خودشان: معجزه،معجزه دارند گیج می شوند.آنها شیشه های تابوت را شکستند،جناب ژنرال کم مانده بود جسد را تکه پاره کنند و برای تبرک ببرند... »