|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
انتشارات چنار مجموعه قصه ای را با عنوان «مرد ماسه ای» از دونالد بارتلمی با ترجمه افشین رضاپور منتشر كرده است.
اين كتاب مجموعه ۱۹ قصه از اين نويسنده آمريكايى است. مترجم در يادداشت خود نوشته: «بى شك آنها كه با غول بى شاخ و دمى چون بارتلمى پنجه درافكنده اند، به خوبى مى دانند كه چه مشكلاتى سر راه ترجمه آثار او وجود دارد.» و شايد برگردان آنها توسط مترجمين خام دست و بى تجربه اى چون من، گستاخى و گناهى نابخشودنى باشد، اما.... وسوسه بارتلمى وقتى به جان آدم افتاد، ديگر گريزى از آن نيست.» مترجم در مورد بارتلمى نوشته است: بارتلمى فلسفى نويس است. انديشه ها و آثارش ريشه هاى عميقى در دو مكتب اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم دارند. پيوستگى بارتلمى با اين مكاتب به گونه اى نيست كه در تم ها و سبك و سياق داستان هايش، اشاره مستقيمى به اين انديشه ها كرده باشد بلكه كاركرد ارگانيك سبك بديع و گريز از مركز او طورى است كه خواننده، نزديكى بارتلمى را با انديشمندانى چون رولان بارت، ژان پل سارتر، فوكو و دريدا احساس مى كند.
زندگی شهری نویسنده : دونالد بارتلمى
ناشر : بازتاب نگار چاپ اول ، 1382 شمسى ( شومیز )
بارتلمى نمونه اصلاح شده اى از يك تفكر آنارشيستى است كه برعكس پدران و يا برادران نسل بيت خود راديكاليسم را به يك مفهوم روايى تبديل كرده و همين نكته موجب تغيير ذات داستان وى نسبت به نمونه هاى هم دوره اش شده است. اين راديكاليسم يك مفهوم مجرد و مستقل نيست كه بتوان با كشف و درك آن در بدنه و پيكر داستان بارتلمى از اثر جدايش كرده و براى آن چارچوبى خاص تعيين كرد. به واقع نويسنده اى مثل بارتلمى با تغيير دادن نگرش فكرى خود به عناصرى كه دلالت هاى دال و مدلولى تعريف شده اى دارند مى كوشد تا اصولاً سيستم و مبناى جديد براى نشانه ها و مولفه هاى خود خلق كند. پس در داستان هاى او اشاره فرا روى و دگرگون كردن شكل روايى واقعيت سخن بيهوده و نادرستى به شمار مى آيد. با اين نكته سه اسلوب مهم در گرايش هاى مبتنى بر واقعيت نگارى در آثار بارتلمى قابل درك است. نخست اين كه در تمامى آثار كوتاه دونالد بارتلمى، خواننده با منشى روبه رو مى شود كه رابطه شكلى و معنايى خود را از جهان عينى قطع كرده و مى كوشد تا با بسط دادن تصاوير ذهنى و ايجاد رفتار و اخلاقى متناسب با ساختار وجودى آنها به تحقق آن راديكاليسم مذكور نزديك تر شود. به واقع دونالد بارتلمى كه تجربه چند دهه عصيانگرى و تخطى از اصول آشناى زندگى و روايت روزمره را پس پشت نهاده است، با تخريب تلقى تصويرى از عناصر بصرى رابطه آثار خود با خواننده همذات پندار را قطع كرده و اجازه نمى دهد كه اين مخاطب به يك باور نمادگرا و يا كاركردگرا دست يابد. اين تخريب چند شكل مختلف دارد.
نويسنده اى روى كوه بلورين
دنياى يك آدم سرگردان
خواندن داستانهاى آدمى مثل بارتلمى، اين خصوصيت را داردكه بين رفتن و ماندن، هاج وواج مى مانيد و مردد، چه اين جزو ويژگيهاى لاينفك ادبياتى است كه وى بدان قايل بوده است. حتماً كسى كه بسيارى از منتقدان بنام آمريكا و جهان درباره اش معتقدند، وى نقطه پايانى است بر عصر پساروشنگرى، چه از اين قبيل برچسبها به بارتلمى آن قدر زده و مى زنند نه از جهت تخريب جايگاهش كه مى خواهند جهان داستانى او را بيش از چيزى كه هست به مخاطب عرضه كنند. در ايالات متحده كم نيستند نويسندگانى كه حرفه خود را با روزنامه نگارى آغاز كردند و همان ها به قله هاى رفيع ادبيات جهان رسيدند. نكته اما اينجاست كه آنها براى معرفى آنچه در هزارتوى ذهنشان مى گذرد، نيازى به برچسب هاى بعضاً روشنفكرانه منتقدان عصر خود ندارند اما بارتلمى از اين رويه مستثنى است. به عبارت ديگر اگر مى بينيد در جايى از او با واژه هايى چون «متافيكشنسيت» ياد مى كنند، مراد همان شناسايى جهان ذهنى اوست، انگار.
بارتلمى نگاهى پرسش انگيز دارد، نسبت به جهان اطرافش. قصد ندارد شما را در برابر پرسشى قرار دهد كه جوابش از پيش تعيين شده است. حداقل اگر چنين هم باشد، حق انتخاب، حتى در دنياى ذهنى نسبتاً ناشناخته بارتلمى با خواننده اثر است.
داستان كوتاهى دارد با نام «امتحان». شايد باور نكنيد كه اين امتحان چند سؤاله، بسيارى از گوشه ها و اكناف قلم وى را نشان مى دهد. بارتلمى توانايى نوشتن خود را در ادبيات تخيلى مانند اسلاف و هم عصرانش، با خلق شخصيتهايى قهرمان مسلك، رقم نمى زند. چه مى دانيم عصر چنين قهرمان هاى پوشالى، به سر آمده. در «كوه بلورين» ، به راحتى هرچه تمام تر، مى توانيد خود را جاى فردى بگذاريد كه از كوه بلورين بالا مى رود، شايد كوه، جامعه آمريكا باشد و شايد نباشد. دوستان و آشنايان شما پاى كوه ايستاده اند تا با تشويق هايشان به شما كه با مشقت هرچه تمام تر روى سطح لغزنده كوه بالا مى رويد، قوت قلب بدهند.
وغ وغ ساهاب کتابی است طنز، که تراوشات خامه های عنبر سرشت صادق هدایت و مسعود فرزاد است. در جای جایی هم با نام یاجوج و ماجوج امضا کردهاند. مجموعهای از به قول خودشان سی و پنج غزیه که همان قضیه است. گویند هر یک یازده تا از این قضایا را به تنهایی نوشته اند و سیزده تا هم مشترکن.
و اما قضیه. قضیه به قول دکتر محمد معین و در فرهنگ وی این است: گفتاری که محتمل صدق و کذب باشد. بدبن معنی. که با قطع نظر از خبر دهنده آن و بدون توجه به علائم و قراینی که ممکن است در جنبه صدق یا کذب، بر دیگری برتری نداشته باشد.
و این یعنی این که بعد از خواندن یک قضیه از این کتاب بی هیچ تردیدی نمی توانید تشخیص بدهید که قضیه چه بوده. به همان اندازه که به صدق آن باور دارید به کذب بودن آن هم باور دارید. و این همان چیزی است که وغ وغ ساهاب را در میان کلیه کتب طنز ادب پارسی ممتار می کند.
به قول کتاب، باور دارید که در این جا دو بار تکرار شد، صنعت تکرار عنیف است.
در این کتاب به جز سه چهار قضیه از جمله: غسه –قصه- خارکن، داستان باستانی یا رومان طاریخی، وای بحال نومچه، آقا بالا و اولاده کمپانی لیمیتد، اختلاط نومچه، رومان علمی، ساق پا و میزان العشق باقی قضایا به صورت شعر می باشند. البته در بعضی از قضایا شعر و نثر در هم آمیختهاند و هیچ قاعده و قانونی هم ندارند. با این که شخصن میانه خوبی با اشعار طنز ندارم ولی تنها اشعار طنزی را که بارها و بارها خوانده ام، اشعار این کتاب بوده است.
لاشخور به پاهايم نوك میزد. پوتينها و جورابهايم را پاره كرده بود و به خود پاهايم نوك میزد. يكسره ضربه میزد، بعد با ناآرامی چندبار در هوا پيرامونم چرخي میزد و به كارش ادامه میداد. مردي از كنارم گذشت، لحظهاي به من نگريست و پرسيد كه چرا در برابر اين لاشخور صبر پيشه كرده ام. گفتم: «بي دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوك زدن كرد، میخواستم او را برانم، حتي كوشيدم خرخره اش را بگيرم؛ اما خيلي قوي است، میخواست به صورتم بپرد. من هم با رضايت كامل پاهايم را فدا كردم. حالا ديگر تكه دو پاره شدهاند.» مرد گفت: «شما زجر میكشيد؛ با گلوله اي كار لاشخور تمام است.»
پرسيدم: «به همين سادگي؟ شما اين لطف را در حق من میكنيد؟» مرد گفت: « با كمال ميل. فقط بايد به خانه بروم و تفنگم را بياورم. میتوانيد نيم ساعتي تحمل كنيد؟» پاسخ دادم: «نمیدانم.» لحظهاي از شدت درد خشكم زد، بعد گفتم: «خواهش میكنم هر جور شده اين كار را بكنيد.» مرد گفت:« خب، با عجله بر میگردم.» لاشخور در زمان گفتوگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود كه من و آن مرد با هم نگاههايي رد و بدل كنيم. میديدم كه همة ماجرا را دريافته است؛ به هوا پريد، در دوردستها چرخي زد، در حاليكه به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس میكردم، دست شبيه او كه غرق در خون من بود، خوني كه همة پستيها را پوشانده و تمامیكرانه را در برگرفته بود.//سید سعید فیروزآبادی
منبع: دنياي سخن شماره 84 ، آذر- دي اسفند 71
ديباچه
حنیف قریشی (زادهٔ ۵ دسامبر ۱۹۵۴ در لندن) نویسنده، نمایشنامهنویس و کارگردان پاکستانی-انگلیسی (پدرش پاکستانی بود و مادرش انگلیسی ) است. موضوعات آثار او بیشتر دربارهٔ نژاد، ملیگرایی، مهاجرت و جنسیت است.
وی درسال ۱۹۵۴در انگلستان متولد شد.وی در کینگز کالج لندن فلسفه خواند.وهمیشه بزرگترین مشکل خود را اختلاف فرهنگی میان افراد می دانست.وی کار خود را با نمایشنامهنویسی آغاز کرد. حنیف قریشی ازدواج کرده و سه پسر دارد.
کتابشناسی
انتهای خط زندگی /جذب کردن حرارت /سرزمین مادری /خط مرزی /حومه /لباسشویی خوشگل من /بودای حومهنشینان
جنون تصمیم گیری
Hanif Kureishi
"نزدیکی" با نتیجه گیری آغاز می شود "جی قهرمان داستان تصمیم می گیرد زن و دو فرزندش را ترک کند:
امشب غمگین ترین شب زندگی من است چون دارم می روم و قرار هم نیست که برگردم.
عمل رفتن و ترک زندگی مشترک توسط "جی" هیچگاه خواننده رمان "نزدیکی" را بر انگیخته نمی کند چرا که حنیف قریشی به خوبی توانسته دلهره یک تصمیم را دستمایه کشمکش انسان با خود قرار دهد.
به راستی راز همدلی با "جی" در آستانه این جدایی چیست؟
به گفته آندره مالرو:انسان آن چیزی نیست که نشان می دهد بلکه آن چیزی است که پنهان می دارد.
شاید یکی از این رموز کوشش حنیف قریشی در نشان دادن آن بخش از وجود نهفته آدمی است که در مواجهه با دنیای بیرون تعریف ناپذیر باقی مانده.
از زبان "جی " می خوانیم: آن قدر رها و آزادم که همین فردا صبح بگذارم و بروم. اما آزادی برای چی؟
به طور قطع بزرگترین آزادی این است که بتوانی انتخاب کنی.
"جی" می داند که آزادی اش به طور غیر قابل انکاری وابسته به آزادی دیگران است:چه کسی می تواند بدون اینکه صدمه ببیند به دیگران صدمه بزند؟
سوزان سونتاگ نویسنده برجسته امریكایی ، یكی از متفكران مبارز معاصر كه شهره جهان بود روز سه شنبه 28دسامبر گذشته در مركز ضد سرطان مموریال اسلوان كترینگ شهر نیویارك در سن 71 سالگی درگذشت. سوزان سونتاگ در جنوری سال 1933 میلادی در شهر نیویارك متولد شده بود. او نخستین رمان خود را «آدم خیر» در سال 1965 میلادی منتشر كرد. سوزان سونتاگ در عین حال برای نوشتن آثار تحقیقی در زمینه هنر و ادبیات شهرت زیادی داشت. او برای تالیف كتاب «در امریكا» یك رمان تاریخی در سال 2000 جایزه «نشنال بوك آوارد» یكی از معتبرترین جوایز ادبی ایالات متحده را كسب كرد. سونتاگ علاوه بر نویسندگی كارگردانی 4 فیلم سینمایی و تعداد زیادی نمایشنامه را به عهده داشت. از آثار مشهور سوزان سونتاگ می توان به كتاب های «آدم خیر» ، «در عكس» ، «سفر به هانوی» ، «بیماری مانند متافور» ، «رفیق آتشفشان» ، «در امریكا» و «در مقابل رنج دیگران» اشاره كرد. سوزان سونتاگ یكی از اروپایی ترین نویسندگان ایالات متحده محسوب می شد. او یكی از متفكران منتقد ایالات متحده و غرب سرمایه داری بود. سوزان سونتاگ حمله امریكا به عراق را به شدت محكوم كرده بود و به همین دلیل بارها تهدید به مرگ شده بود. هنگام افشای رسوایی شكنجه ها در زندان ابوغریب بغداد ، سوزان سونتاگ بیانیه ای تحت عنوان «ما چه كرده ایم» منتشر كرد. او نوشت ، در ایالات متحده از كلمه «شكنجه» اجتناب می شود ، می گویند «سوءاستفاده» ، «تحقیر» اما كلمه صحیح «شكنجه» است.
خانم توني موريسون، استاد برجسته علوم انساني در دانشگاه پرينستون امريكاست. نام اصلی او « مكوئه آنتوني وفورد» است. او در 18 فوريه 1931 در لوراين (ايالت اهايو) متولد شد. موریسون دومين فرزند از چهار فرزند خانواده اي سياه پوست بود و از طبقه كارگر؛ خانواده اي مهاجر كه براي فرار از مشكلات تبعيض نژادي جنوب امريكا، به شمال رفتند.
او به ادبيات علاقه بسياري داشت؛ از جين آستن تا تولستوي. پدر موريسون، جورج وفورد، جوشكاري بود كه علاقه زيادي به نقل داستان هاي عاميانه درباره سياه پوستان و انتقال آن به نسل بعدي داشت.
تونی موریسون در سال 1949 وارد دانشگاه هووارد در واشنگتن دي.سي شد. در همين زمان بود كه او نامش را از كلوئه به توني تغيير داد. او در توضيح علت تغيير نامش مي گويد:«تلفظ كلوئه بسيار سخت است». موریسون پس از انتشار اولین رمانش و موفقیت آن، در يكي از سخنراني هايش گفت: «من در اصل كلوئه آنتوني وفورد هستم. وقتي اولين رمانم چاپ شد، بسيار تأسف خوردم كه چرا خودم را توني موريسون ناميدم.»
موريسون تحصيلاتش را در دانشگاه كرونل نيويورك ادامه داد. او تز كارشناسي ارشدش را در مورد «ويليام فاكنر» ارائه كرد. طي سالهاي 1955تا 1957، موريسون استاد زبان دانشگاه تگزاس جنوبي در هوستون بود و در گروه زبان دانشگاه هووارد نيز انگليسي تدريس مي كرد.
موريسون در انجمن هنرهاي ملي و آكادمي و مؤسسه هنر و ادبيات امريكا عضويت دارد. او سعي مي كند با استفاده از نفوذش از هنرمندان دفاع و نويسندگان سياه پوست را به انتشار آثارشان تشويق كند. موريسون در سال 1984 رتبه آلبرت شروتز دانشگاه نيويورك و در سال 1898 در رشته علوم انساني، رتبه پروفسوري روبرت گوهين را دريافت كرد.
اولين رمانش را با عنوان «آبي ترين چشم» در سال 1970 نوشت. او با انتشار اين اثر توانست هويت جديدي براي خود كسب كند. موریسون رمان نويسي را با كارهايي نظير:«سولا»(1973)«آوازهاي سليمان»(1977)، «كودك گريان»(1981)،«محبوب»(1987) و «بهشت»(1998) ادامه داد. از تونی موریسون به تازگی کتابی در بازار نشر ایران ترجمه و منتشر شده است. رمان «عشق» آخرین نوشته موریسون است كه انتشارات كاروان آن را با ترجمه شهريار وقفي پور در ۲۷۰ صفحه و به قيمت ۲۸۰۰ تومان روانه بازار کرده است.
نقد فيلم را مى توان تنها به عنوان بخشى از يك دلمشغولى سونتاگ در سراسر عمر او دانست.
او طى چهل سال دوران حرفه اى چندين داستان و نمايشنامه منتشر كرد؛ مقالاتى راجع به ادبيات، تئاتر ، نقاشى ، موسيقى و رقص نوشت؛ يك گفتمان بيمار را تغيير داد و در مورد جنبه هاى زيبايى شناسى واخلاقى عكاسى مجادلاتى به راه انداخت. او كلاً چهارده كتاب نوشت و در يك سوم آخر زندگى اش حضورى ادوارى اما بسيار بحث انگيز به عنوان يك صاحب نظر و اخلاق گرايى سياسى ، داشت. با اين وجود، دلمشغولى راجع به سينما از آغاز وجود داشت وبعدها عميق تر هم شد. سونتاگ به عنوان يك زن جوان كار زيادى نكرد و در قالب سياهى لشكر فعاليت كرد.وقتى درسن ۲۶ سالگى به نيويورك نقل مكان كرد(در سال ۱۹۵۹) ، آپارتمان اش، به طورى كه شايع است، با پوسترهاى سينمايى تزيين شده بود. مقاله اش به نام «يادداشت هايى در مورد كمپ»،كه وقتى در سال ۱۹۶۴ درنشريه كوچكى به نام «پارتيزان ريويو»چاپ شد و به طرزى باور نكردنى سيل توجهات را به سوى او جلب كرد، مملو از ارجاعاتى به سينماى كلاسيك وتجارى ونيز ساير رشته هاى هنر بود. در اينجا يك روشنفكر ادبى بلندپرواز داشتيم كه به راحتى با هنرمندانى همچون پونتورمو، روسو و كاراواجيو كوس برابرى مى زد. او براى مقاله «يادداشت ها...» تكاليف زيادى را در خانه ياد بود دانيل تالبوت، مجله نيويوركر، در خيابان ۸۸ و برادوى انجام داد؛ نسخه هاى «يادداشت ها» و ديگر مقالات سونتاگ بعدها به طور رايگان در سالن نمايش پخش شدند
ماجرای سلاح اتمی در سینما ...
مقدمه:فیلم "هیروشیما ، عشق من" در سال 1959 توسط فیلمساز فرانسوی ، آلن رنه براساس رمانی از مارگریت دوراس(نویسنده معروف رمان نو) و با فیلمنامه ای از خود او ساخته شد. بسیاری از منتقدان و کارشناسان سینمایی تحولی را که فیلم "هیروشیما ، عشق من" نخستین فیلم بلند سینمایی آلن رنه ،در عالم سینما به وجود آورد را با بدعت های "همشهری کین" اورسن ولز مقایسه کرده و آن را نقطه عطفی در تاریخ سینمای مدرن می شناسند .
اگرچه فیلم "هیروشیما ، عشق من" در زمره آثار موج نوی سینمای فرانسه به شمار آمده ولی به نحو روشنی با آن سینما فاصله دارد. آلن رنه در فیلم" هیروشما ، عشق من " برای نخستین بار امکانات بیانی رمان نو در ترسیم جریان سیال ذهن را به دنیای سینما آورد و جهانی تازه به روی عرصه فیلمسازی گشود. با این فیلم ، دیگر سینما برای تشریح و توصیف یک عکس العمل روحی – روانی مثل قبل نیازی به قصه پردازی و داستان سازی نداشت. دیالکتیک فراموش کردن و به خاطر آوردن همراه جریان سیال ذهن که موضوع اصلی فیلم "هیروشیما ، عشق من" را تشکیل می دهد در فیلم بعدی آلن رنه یعنی "سال گذشته در مارین باد" تکامل بخشیده شد.
از طرف دیگر موضوع خاطرات و فراموش کردن یا به یاد داشتن آنها ، همواره از سوژه های مورد علاقه رنه بوده که حتی در تمامی فیلم های مستندش با جستجویی هوشیارانه در گذشته و تاریخ ، آن را لحاظ کرده است. مستندهایی مثل "ون گوگ" ، "گوگن" ، "گرنیکا"، "مجسمه ها میمیرند" ، تمام حافظه دنیا" و "شب و مه" .
"هیروشیما ، عشق من" درباره زنی فرانسوی است که در اوت سال 1957 برای بازی در فیلمی درباره فاجعه اتمی هیروشیما به آن شهر ژاپن می رود.گویا او در زمان رخ دادن فاجعه نیز در هیروشیما بوده است. فاجعه ای که در سال 1945 و روزهای پایانی جنگ دوم جهانی توسط آمریکا ایجاد شد و تا امروز تنها تجربه جنایت بار و مرگبار بشریت در استفاده از سلاح اتمی به شمار می آید. تجربه ای که همواره آمریکاییان در تبلیغاتشان سعی در به فراموشی سپردنش در ذهن جهانیان داشته اند ولی روشنفکران و آزادیخواهان جهان در آثارشان مانند همین فیلم "هیروشیما ، عشق من" همه تلاش خود را به خرج داده اند تا خاطره آن بزرگترین جنایت علیه بشریت ، هیچگاه در حافظه تاریخ فراموش نشود. تا آمریکاییان نتوانند با زدودن آن خاطره از اذهان ، به لباس میش درآمده و فریاد دروغین مقابله شان با گسترش سلاح های اتمی ، دل های ساده را فریب دهد.
پنج زن از نگاه پنج زن
از دیدگاه شما پنج نفر از مهم ترین زنان تاثیر گذار بر جامعه ایرانی در طول تاریخ چه کسانی هستند ؟
پرسشی ازپنج زن کوشنده و تاثیر گذار معاصر یعنی سیمین بهبهانی ، توران شهریاری ، پوران فرخزاد ، شکوه میرزادگی و گیتی پورفاضل . پرسش ساده ، اما پاسخ هایی که این بزرگواران - با وجود گرفتاری های بسیار اما از روی مهر فراوان - به این پرسش دادند همگی اندیشه برانگیز و راهگشاست و نام و یاد تلاش های بسیاری از زنان تاریخی یا استوره ای ایران زمین را فراروی ما می آورد .
حورا ياوري، پژوهشگر ارشد مركز مطالعات ايران دانشگاه كلمبيا و مولف كتابهايي چون "گفتارهايي در نقد ادبي" و "روانكاوي و ادبيات در ايران"
الاهه بقراط: شما یکی از افراد انگشت شماری هستید که به نقش روانکاوی در نقد ادبی توجه کرده اید. آن هم در معنای روانکاوی شخصیت های داستان و نه زیر و رو کردن زندگی شخصی و خصوصی نویسنده. این شیوه در ایران چه پیشینه ای دارد؟
حورا یاوری: در یک نگاه کلی شاید بتوان گفت که نقد روانشناختی – که پیدایش آن با پیدایش دانش روانکاوی همزمان است- در دهه های نخستین شکل گیری بیشتر در پی این بوده است که از آثار هنری و اددبی برای روشن تر کردن فرضیه های روانکاوی – که در آن روزها بسیار پیچیده به نظر می رسیدند- کمک بگیرد و مفاهیم روانکاوی را به کمک بار معنایی آشنایی نام ها و کتاب های پرآوازه ادبی ساده تر و قابل فهم تر کند. ما با نمونه های مختلف آن مثل عقده ادیپ – برگرفته از تراژدی سوفوکل- و یا نارسیسزم – برگرفته از اسطوره نرگس در ادبیات یونان- آشناییم.
به سخن دیگر، در آن سال ها از متن های ادبی بیشتر برای توضیح و تشریح فرضیه های روانکاوی و ترسیم سیمای روانی نویسنده، یا شخصیت های داستانی و یا هر دو کمک گرفته می شد که از نمونه های آن می توانیم به نقد فروید بر تراژدی هملت شکسپیر و یا اودیپ شاه سوفوکل اشاره کنیم. یعنی نقد ادبی روانشناختی در جهان از یک سو به نام روانکاوان و اساتید روانشناسی – به ویژه فروید- پیوند خورده است و از سویی دیگر به ادبیات کلاسیک نیز در کنار ادبیات معاصر متوجه و منعطف بوده است. در ایران چنین نیست. نقد ادبی روانشناختی در ایران، اگرچه مانند همتایان اروپایی خود از آسیب نگاری روان نویسنده و شخصیت های داستانی آغاز می کند، اما برخلاف آنها نه به ادبیات کلاسیک ایران اقبالی نشان می دهد و نه نام روانکاوان و روانشناسان ایرانی را به خاطر می آورد.
«ادبیات آلمانی زبان، برای ما سالها نویسندگان و شاعرانی بود مثل گوته و کافکا و اگر خیلی جدید فکر میکردی، میشد گونتر گراس و برتولت برشت. این چنین در بیخبری از ادبیات شکوفای آلمان بودیم تا وقتی که مترجمهای جدیدی مثل دکتر س محمود حسینی زاد، شروع به کار روی متنهای جدید آلمانی زبان کردند. درخشانترین ترجمه را حسینی زاد به نشر ماهی سپرد: «گذران روز» منتخبی از داستانهای چهار نویسندهی مختلف روز آلمان، نویسندهایی که بعد از دههی نود، سبک جدیدی در نگارش آغاز کرده بودند. آنها دیگر علاقهای به مسائل جنگ اول و دوم جهانی نداشتند. کمونیسم و غرب آزاد برایشان حرف گذشته بود. آنها در زندگی امروزشان بودند. زندگی تنهای امروز. یکی از آن چهار تن، یودیت هرمان بود. قشنگترین داستانهای کتاب را نوشته بود.
در 1998، یودیت هرمان، اولین مجموعه داستانش را نوشت: «خانهی تابستانی، بعدا» کتاب در بازار آلمان درخشید و به هفده زبان زندهی دنیا ترجمه شد. وقتی هرمان، «هیچ چیز جز ارواج» دومین مجموعه داستانش را منتشر کرد، دیگر واقعا مشهور شده بود. حسینی زاد چهار داستان از کتاب اولین را در «گذران روز» آورد (چاپ دوم آن هم همین تازهگیها منتشر شده است) و حالا کتاب جدیدش، «این سوی رودخانهی ُادر» ترکیبی از هر دو کتاب هرمان، شامل بر پنج داستان کوتاه، در دستان ما است.
ادبیات آلمان، فاتح بازار کنونی کتاب ایران
چندی است که ترجمه و انتشار آثار نویسندگان آلمانی به زبان فارسی رونق پیدا کرده است. این آثار منتشر شده تنها شامل کارهای نویسندگان نسل پس از جنگ آلمان، چون رمانهای جدید گونتر گراس، اووه تیم و یورک بکر نمیشوند، بلکه آثار نویسندگان نسل جدید این کشور را هم دربر میگیرند. در ویترین کتابفروشیهای بزرگ تهران، مثلاً رمان "یعقوب کذاب" یورک بکر را در کنار کتاب "آن سوی رودخانه ادر"، نوشتهی یودیت هرمان میبینیم. برای کتابخوانان ایرانی نامهای نویسندگان "جوانی" چون اینگو شولتسه (م ۱۹۶۲)، زیبیله برگ (م ۱۹۶۲) و یولیا فرانک (م ۱۹۷۰) هماناندازه آشناست که هاینریش بل، مارتین والزر و زیگفرید لنتس، از نویسندگان آلمانی پس از جنگ جهانی دوم و از پایهگزاران "گروه ۴۷".
این شناخت همهجانبه از صحنهی ادبی آلمان را جامعهی کتابخوان ایران، مدیون مترجمانی است چون علیاصغر حداد، ("یعقوب کذاب")، كامران جمالی ("قرن من" نوشتهی گونترگراس)، علی عبدالهی ("نقطه سرخط"، مجموعه داستانهای کوتاه آلمانی)، محمود حسینی زاد ("مثلاً برادرم" نوشتهی اووه تیم، "آن سوی رودخانه ادر" یودیت هرمان) و دیگر مترجمان آلمانی ـ فارسی زبانی که پیوسته در صدد "کشف" اثری جدیدند.
اميل زولا Emile_Zola از پايه گذاران مکتب ناتوراليسم و از آزاديخواهان فرانسوي بود.
اميل زولا در 2اوريل 1840 در پاريس متولد شد.وي فرزند فرانسيس زولا و اميلي آبروت بود.دراستان Aix-en بزرگ شد.ابتدا وارد Collage Mignet شد وسپس بهLycee Saint Louis رفت.
به خاطر مشکلاتي مالي شديدي که بعد از مرگ پدرش با آن روبه رو شد مجبور به انجام کارهاي مختلف اداري شد.بعد از مدتي شروع به نوشتن ستونهاي ادبي در روزنامه ها کرد.وي به صراحت از ناپلئون انتقاد مي کرد و از مخالفان مذهب کاتوليک بود.از اولين آثار منتشر شدهِ وي نگارش زندگينامه خودش در سال 1865 است که مورد توجه منتقدان قرار گرفت. شايد بتوان گفت جنجال برانگيزترين و به لحاظ سياسي تاثير گذارترين اثر وي J"accuse" (I Accuse!) (1898)" مي باشد که نامه اي است سرگشاده به رئيس جمهور وقت فرانسه .نامه ي افشاگرانه و جنجال برانگيز زولا، باعث شد که قانون گذاران فرانسوي درسال 1905 امور مربوط به کليسا را از دولت جدا کنند.به اتهام نشر اکاذيب دادگاه وي را به زندان محکوم کرد ولي زولا به انگلستان فرار کرد.زماني به فرانسه برگشت که اتهام عليه وي به دست فراموشي سپرده شده بود.در بازگشت به فرانسه به نويسندگي ادامه داد و چندين اثر ديگر از خود به يادگار گذاشت.سر نجام اميل زولا در 29 سپتامبر 1902 در خانه اش در شهر پاريس در گذشت.
برگردان: احمد گلشيري
لاتاری و دااستانهای دیگرشرلی هاردی جکسن (۱۹۱۶-۱۹۶۵) نویسنده آمریکایی بود.معروفترین اثر وی داستان کوتاه لاتاری است که برای اولین بار در مجله نیویورکر به چاپ رسید و از مشهورترین داستانهای کوتاه قرن بیستم است.
لاتاري حكايت كننده يك مراسم سنتي قرباني كردن انسان هاست كه هر ساله در يك دهكده برگزار مي شود . شرلي جكسن درباره ي اينكه چه چيز او را به سمت نوشتن اين داستان كشانده گفته :« من تصور مي كنم با قرار دادن يك مراسم بي رحمانه در زمان حال و در دهكده ي خودم ، اميدوار بودم خشونت بي هدف و غير انساني زندگي را به نمايش درآورم. »
صبح روز بيست و هفتم ژوئن هوا صاف و آفتابي بود و گرماي نشاطآور يک روز وسط تابستان را داشت؛ گلها غرق شکوفه و علفها سبز و خرم بودند. نزديکيهاي ساعت ده، مردم روستا رفتهرفته در ميدان ميان ادارة پست و بانک گرد ميآمدند؛ در بعضي شهرها آن قدر آدم جمع ميشد که قرعهکشي دو روز طول ميکشيد و ناچار کار را از روز بيست و ششم شروع ميکردند؛ اما در اين روستا، که فقط سيصد نفري آدم داشت، سر تا ته قرعهکشي کمتر از دو ساعت وقت ميگرفت؛ بنابرين کار را در ساعت ده شروع ميکردند و طوري بهموقع تمام ميکردند که مردم روستا، براي ناهار، ظهر توي خانههايشان بودند.بچهها، البته اول جمع ميشدند. مدرسه تازگيها با آمدن تابستان تعطيل شده بود و احساس آزادي براي بيشتر آنها آزاردهنده بود؛ دلشان ميخواست، پيش از آنکه توي بازي پر شر و شور راه پيدا کنند، مدتي بيسروصدا دور هم جمع شوند و باز از کلاس و معلم، و کتاب و تنبيه حرف بزنند. بابي مارتين جيبهايش را از پيش با قلوه سنگ انباشته بود، و پسرهاي ديگر چيزي نگذشت که، به پيروي از او، صافترين و گردترين سنگها را جمع کردند؛ بابي و هري جونز و ديکي دلاکرُيکس- که روستاييها دلاکرُي صدايش ميکردند- دست آخر تل بزرگي قلوه سنگ در گوشة ميدان جمع کردند و مراقب بودند بچههاي ديگر نگاه چپ به آن نيندازند. دخترها کناري ايستاده بودند و با هم گرم اختلاط بودند و سرشان را برميگرداندند پسرها را ديد ميزدند ؛ و پسرهاي کوچولو توي خاک و خل غلت ميزدند يا دست برادرها وخواهرهاي بزرگشان را محکم گرفته بودند.چيزي نگذشت که مردها کمکم جمع شدند، بچههايشان را ميپاييدند و از محصول و باران، تراکتور و ماليات حرف ميزدند. کنار هم، دور از تل قلوه سنگ گوشة ميدان ايستاده بودند، و آهسته لطيفه تعريف ميکردند و به جاي سر دادن قهقهه لبخند ميزدند. سرو کلة زنها، که لباس رنگ و رو رفتة خانه و ژاکت پوشيده بودند، اندکي بعد از مردهايشان پيدا شد. به همديگر سلام کردند و همانطور که ميرفتند به شوهرانشان بپيوندند حرفهاي خالهزنکي براي هم تعريف ميکردند.
یکی از روزهای تابستان چند سال پیش بوده، در دهکدهای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده برای قطع آب خانوادهای که متفاوت از دیگران بودهاند، با دیگران فرق داشتهاند و به اصطلاح عقب مانده بودهاند. همگی در ایستگاه متروکهی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران میکردهاند، قطار از آن حدود عبور میکرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانههای اهالی کار میکرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری میگرفتهاند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانهاشان، همان نزدیکیها، قطار سراسری عبور میکرده. جزو خانوادههایي بودهاند که برای پرداخت آب و برق و گاز پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بودهاند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگیاشان بوده، سر وکلهی مردی پیدا شده که آمده بوده آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله ونیمه. مامور آب مردی بوده با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشتهام «مامور قطع آب.»
قلب الاسد تابستان بوده و مرد میدانسته که تابستان گرمی است، چون خودش هم آن گرما را حس میکرده. بچه یکسا لونیمه را دیده، ولی شغل خود را محترم دانسته و آب را قطع کرده، زن را بی آب گذاشته است. نه آبی برای شستن بچهها و نه برای خوردن. شب همان روز، زن وشوهر دست بچهها را گرفتهاند و رفتهاند روی ریلهای قطار خوابیده اند که هر روز از ایستگاه متروک میگذشته. همگی باهم مردهاند، صد متر دور تر، میبایست دراز بکشند، بچهها را آرام کنند و بعد بخوابانندشان، احتمالاً با لالا یی. بعد هم قطار متوقف شده، این طور میگویند و این کل ماجرا است. مامور آب چیزهایي هم گفته، گفته است که رفته بوده برای قطع آب. نگفته که بچه را دیده است که البته بچه آنجا بوده با مادرش. گفته است زن رفته است به کافهای که از قبل میشناخته. معلوم نیست توی کافه با زن کافهچی حرف زده یا نه. من نمیدانم چه چیزی گفته. حتی نمیدانم زن کافهچی هم حرف زده یا نه. ولی مسلم است که حرفی یا چیزی از مردن نگفته. احتمالاً قضیه را برایش تعریف کرده، ولی نگفته که میخواهد خودکشی کند، که میخواهد بچهها را، شوهرش را و خودش را بکشد.
يك ترجمه و فرازو فرودهاي طبيعي
گزيده و ترجمه داستان هاي نويسندگاني از سراسر جهان يكي از ابتكارات زيبائي است كه خوشبختانه از دير باز در كشور ما رواج داشته ودارد.
اين حركت فرهنگ ساز كه تا كنون باعث گشوده شدن دريچه هايي به جهان ادبيات شده و اهالي ادبيات داستاني را با چهره هايي از بزرگان اين عرصه آشنا كرده است را مي توان به عنوان سرآغازي بر حركت هاي داخلي درباره چگونه نوشتن به حساب آورد،يعني اين كه مترجماني سختكوش به شيوه اي غير مستقيم علاوه بر دعوت از خوانندگان به ضيافت داستان هاي ناب، سمت و سو هاي نويسندگي را هم آموزش داده اند.
به تازگي مجموعه داستاني از نويسندگان جهان به نام«هواي قطبي»روانه بازار كتاب شده كه به لحاظ تنوع نويسندگان و آثار انتخاب شده قابل توجه است.
اين مجموعه در بر دارنده هفده داستان كوتاه از نويسندگاني چون شروود اندرسن،ياسوناري كاواباتا،ايساك بابل،نادين گورديمر،هانريش بل،حنيف قريشي،اليس وكر،ديان گلانسي و....است و مترجم كوشيده است حال و هوايي ديگرگون ازفعاليت ادبي آن ها ارائه دهد.
بعضي داستان هايي كه در اين مجموعه ترجمه و عرضه شده اند آثاري هستند كه پيش از اين توسط مترجماني ديگر ترجمه شده اند اما حساسيت ترابي در شيوه برخورد مجدد با اين آثار، كار او را تا حدي از كارهاي ديگر متمايز كرده است.
آن گونه كه پيداست ترابي با ترجمه اين كارها ارتباط با مخاطب عام را هدف قرار داده ومخاطب خاص را آن گونه كه بايد و شايد در نظر نگرفته است،ترابي با اين كار تلاش كرده كه نسل تازه را يك بار ديگر متوجه آثاري كند كه صدها نويسنده از دل آن ها بر خاسته اند.
منوچهر احترامی: خودم هم از حسنی محروم هستم
حاجی آقا رمانی است، نه رمان نیست، نوشتهای تاریخی است. تاریخی که توسط حاج ابوتراب به حج نرفته نقل میشود. این حاجی آقا به دلیل تولد در عید قربان نام حاجی را از بدو تولد بر خود دارد. شراب خواری میکند، گاهی دوگانهای میگذارد، پسرش را در مراسم عزداری به میرابی وا میدارد –ارزان تر است- گاهی خمس و زکاتی صوری میدهد و ....
تاریخی که در این کتاب نقل میشود، از زمان ناصرالدین شاه قاجار تا سال اتمام کتاب که اولین چاپ آن ۱۳۲۴ است را در بر میگیرد. یعنی یکی دوسال هم از زمان محمدرضا شاه را هم دارد. ولی به طور کلی یا از زمان اوائل پهلوی دوم صحبت می شود، یا پهلوی اول و نیز از قاجارها به طوراعم و ناصرالدین شاه –با لفظ شاه شهید- به طور اخص صحبت به میان میآید.
شخص حاجی آقا را میتوان به عنوان نماینده قشر سرمایه دار در حال تولد تاریخ امروز دانست. سرمایه دارانی که امروزه یاد گرفتهاند برای حفظ منافعشان هم که شده ژستی دمکرات منشانه به خود بگیرند و کارگران خود را تا حد ممکن به صورتی که نه سیخ بسوزد و نه کباب راضی نگاه دارند –این جا و میهن اسلامی را عرض نمیکنم، منظورم جهان مدنی خارج از اینجاست-. کاری که حاجی آقا در آن دوران بلد نبود. او قدرت خود را در نادانی مردم میدید.
حاجی آقا برای رسیدن به اهدافش از هیچ عمل پستی دریغ نمیکند. کلیه صفات منفی انسانی را یک تنه داراست: دزد، کلاش، شارلاتان، عوام فریب، مال مردم خور، نان به نرخ روز خور، حشری، قاچاقچی، دروغگو، ریاکار، دلال، کار چاق کن، جاسوس، خبرچین، قاتل، بیرحم، خسیس، بد گمان، ..
من طعمه کرمها نخوام شد
زیرا جایگاهم را در آنسوی ستارگان به چشم خود دیدهام.
شهابالدین سهروردی
قلندر وقلعه داستانی است بر اساس زنگی شهابالدین سهروردی به قلم دکتر یحیا یثربی.
سهروردی در سن سی و هفت یا سی و هشت سالگی یعنی سال ۵۸۷ به فتوای علمای دمشق که افکار مترقیانه او را مانعی بر سر راه قدرت خود میدیدند کشته شد. به روایتی که در این کتاب هم بر آن تاکید شده، ملک ظاهر پسر صلاحالدین ایوبی - این صلاحالدین خود به شدت زیر نفوذ علمای عصر بود و از فتوای آنان برعلیه خودش واهمه فراوان داشت- به خواست خود سهروردی، او را در سیاهچالی در قلعه ای میاندازد و سهرودی در آنجاچهل روز روزه میگیرد تا میمیرد. ولی علما برای خالی کردن دق دلیشان جنازه او را بردار میکنند و عمق نفرتشان را از تفکرات مترقیانه وی به این شکل نشان میدهند.
دایی جان ناپلئون / ماشاءالله خان در دربار هارونالرشید / ادب مرد به ز دولت اوست / خانواده نیک اختر
رستم در حال لباس پوشيدن است، زير پيراهني را پوشيده است. با يک دست ريش را بالا نگه ميدارد و با دست ديگر دگمة يقهاش را ميبندد.
ایرج پزشکزاد از طنزپردازان ایرانی نيمهٔ دوم قرن بيستم است. او بیشتر به خاطر خلق رمان «داییجان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام، به شهرت رسید.[۱] پس از آن در سال ۱۳۵۵ مجموعهٔ تلویزیونی داییجان ناپلئون توسط ناصر تقوایی با اقتباس از این رمان ساخته شد.
یك نمایشنامه، جدای از آن كه یكی از اركان تئاتر به شمار میآید، یك گونه ادبی نیز هست؛ سویهای كه در ایران كمتر بدان پرداخته شده و به نمایشنامهنویسی همواره از منظر تئاتر نگریسته شده است. این در حالی است كه نمایشنامهنویسی میتواند همپای ادبیات به عنوان یك شكل از نوشتار، حضوری جدی داشته و اغلب نویسندگان بزرگ ادبی گاه به صورت حرفهای و گاه به شكلی تجربی در این زمینه خود را محك زدهاند و از آن بهره گرفتهاند.
نویسندگانی مانند كامو، سارتر، دوراس، استاین، گوگول و... و دهها نویسنده دیگر برای بیان برخی از دغدغهها و اندیشههای خود از این مدیوم استفاده نمودهاند و نمایشنامهنویسانی حرفهای همچون فرناندو آرابال، یونسكو و... را سراغ داریم كه گاه و بیگاه به دنیای داستاننویسی روی آوردهاند و این خود نشانگر فاصله كم میان ادبیات و تئاتر است؛ فاصله كمی كه نمایشنامه پل ارتباطی آن است.
این نزدیكی میان ادبیات و تئاتر باعث میشود ارتباطی دو سویه میان این دو هنر برقرار شود. تئاتر از غنای زبانی و تكنیكهای متنوع داستاننویسی بهره میگیرد و داستاننویسی نیز از امكانات زبان نمایشی، نحوه دیالوگنویسی و تكنیكهای نمایشی استفاده میكند. این ارتباط باعث غنای هر دو هنر و خلق آثاری جدی در هر دو زمینه میشود.
کتاب سندباد نامه به گفته اهل ادب، از جمله مواریث جهانی و در شمار پرخوانندهترین دستنوشتههای کهن ماست. این کتاب از پارسی به سریانی و از آن به یونانی و پس به عبری، لاتینی، عربی و تمام زبانهای زنده روز دنیا ترجمه شده است.
شاید دانستن این نکته بر اهمیت انتخاب و شوق خواننده این اثر بیفزاید که پس از انجیل، سندباد نامه، دومین کتابی است که به بیش از دهها زبان مختلف برگردانده و دست به دست چرخیده و دسترسی به نسخههای ترجمه شده اثر به زبانهای فرانسه و انگلیسی ممکن و عملی است.
در این که اصل کتاب و سرچشمه اندیشههای کتاب از کجا بوده، میان ایرانشناسان و شرق شناسان مدتها بحث و اختلافنظر بوده است.
در تاريخ زبان و ادبيات فارسي، قصه نويسي سابقه اي طولاني دارد. نخستين آثار ادب فارسي حاوي مجموعه هايي از قصه هاي مردمي است كه در ميان آنها مي توان از كتاب كليله و دمنه نام برد كه اصلاً از پنچتنتراي هندي مايه گرفته و به صورت عبارات منظوم و منثور عرضه شده است. از ساير آثار ناب فارسي كه ريشه ايراني دارند مي توان از هزار افسانه، مرزبان نامه، سندبادنامه، طوطي نامه و بختيار نامه نام برد. مجموعه هايي از اين نوع قصه ها در وهله نخست براي سرگرمي و تهذيب اخلاق بعضي از شاهان تأليف شده اند و گو اينكه شهرت عمومي يافته و به طور گسترده مورد مطالعه قرار گرفته اند اما در درجه اول محدود به طبقات تحصيل كرده و با سواد بوده اند.اما عشق به شنيدن يك قصه يا افسانه، اختصاص به فرد يا گروه يا ملت خاصي ندارد؛ از اعماق جنگل هاي آمازون تا كلبه هاي اسكيموها در آلاسكا،از كنار كرسي ايراني تا قهوه خانه اي در ايرلند،از آفريقا گرفته تا چين و استراليا، همه جا قرن هاي متمادي است كه ميليون ها نفر با علاقه و شوق به شنيدن افسانه ها پرداخته اند و در همه جا آن افسانه سرايي را كه بتواند با جذابيت و مهارت قصه اي را بيان كند ، در دل تحسين مينمايد.در كليله و دمنه از زبان بزرگمهر، فوايد كتاب هاي قصه و افسانه چنين بيان شده كه «پند و حكمت و لهو و هزل بهم پيوست تا حكما براي استفاده آن را مطالعت كنند و نادانان براي افسانه خوانند...».
زماني که داستان، ميان نويسنده و مخاطب فاصله مي اندازد، بحث سمت و سويي مي گيرد با محوريت آنچه نويسنده معتقد است داستانش چنان بوده و تو نيستي. الهي از «سالمرگي» مي گويد و اميدي که در فضاي رمان جاري مي بيند و «سالمرگي» از انسان هايي مضطرب و پريشان که به دنبال هويت از دست رفته شان هستند. بي وقفه سخن مي گويند تا شايد اين گذشته را ترميم کنند يا از عذابي موهوم رهايي يابند. الهي بر اين باور است که از واقعيت سخن مي گويد اما نه واقعيت ناگزير. ورطه يي که راه گريزي از آن باشد و معتقد است همواره اين راه را در آثارش نشان داده. شايد اين چاره گري انديشه يي است که از حرفه اش وام گرفته باشد. او سال هاست که به عنوان روانپزشک طبابت مي کند و در کنار اين کار مي نويسد و تفکرات روانکاوانه هميشه همراهش بوده است؛ کودک رمان «رويا و رويا» در دنيايي خارج از واقعيت به دنبال جبران شکست هاست، شخصيت داستان کوتاه تاريکان از مجموعه «ديگر سياووشي نمانده» غوطه ور در روياست و انسان هاي «سالمرگي» به دنبال يافتن هويتي جمعي. اصغر الهي در داستان هاي اولش به شدت آرمانخواه است و در «مجموعه قصه بازي» يا «مادرم بي بي جان» شيفتگي خود را براي ساختن دنيايي زيبا و ناب پنهان نمي کند. اما اين مردم محوري رفته رفته در آثار بعدي رنگ و بويي ديگر مي گيرد و از آن باور ايدئولوژيک دور مي شود. انسان هاي او در «سالمرگي» گويي توان خود را از دست داده اند. تنها چيزي که از آن دنياي خيالي براي آنها باقي مانده، سخن گفتن است و پيشگيري از زوال يافتن گذشته شان. گذشته يي مملو از رؤيا که پس از سال ها دريافته اند باد کاشته و آب بر غربال بيخته اند. از اين فضاي تيره تنها چيزي که مي ماند يأس است و دنيايي خالي از عدم اعتماد. حتي نويسنده براي ساختن شخصيت هاي خود نيز آنها را باور ندارد. هر کدام برپايه گفته هاي ديگري شکل مي گيرد و اينجاست که هويت آنها تکيه گاهي مي يابد سست و بي بن.
از مجموعه داستان «دیگر سیاوشی نمانده»
اصغر الهی خیالبافیهای رويايی، از همگسيختگی عاطفی و روانپريشی ذهنی شخصيتها؛ به همراه شرح رويدادهای وحشتزا که با زبان آهنگين و شاعرانه روايت میشود، از ويژگیهای اساسی مجموعه داستان «ديگر سياوشی نمانده» است. داستان کوتاه «اختگی» از این مجموعه انتخاب گردیده است./ علی آرام
الهی از دههی پنجاه مینویسد. او، تاکنون، چندین رُمان و مجموعه داستان منتشر کرده است. رُمان «مادرم بی بی جان»، مجموعه داستانهای «بازی»، «قصههای پاییزی»، «دیگر سیاوشی نمانده»، و رُمان «سالمرگی»، از جمله آثارِ انتشار یافتهی او هستند. در این بررسی، به کتاب «قصهی شیرین مُلا» و رُمانِ «رؤیا و رؤیا» که در خارج از کشور چاپ شد، نپرداختم.
الهی، آثار دیگر نیز دارد. او، روانپزشک است و در حوزهی تخصصیاش نیز قلم میزند. انتشار مجلهی روانپزشکی بازتاب (چند شماره با هم کاری دکتر قاسمزاده)، ترجمهی کتاب روانشناسی تخیل (با هم کاری پروانه مینانی)، و پیش درآمدی بر روانشناسی اجتماعی، از جمله آثار او در این زمینه هستند.
در بررسی آثار داستانی الهی، با سبکها و شیوههای گوناگونی روبه رو میشویم که در آن، رویکردِ متفاوت به مکتب واقع گرایی شمال و مکتب درون گرای مرکز، آشکار است.
رُمانِ خاطرهانگیز «مادرم، بی بی جان»، نخستین رُمان الهی، مانندِ رُمان همسایهها، اثر احمد محمود، رُمانِ رُشد و کمال است. اسکندر، راوی داستان، در خانوادهای سنتی به دنیا آمده است. حاج آقا، پدر خانواده، خُرده مالکی است که بخشی از املاکش را حاج عمو بالا کشیده است و حالا، او به شهر آمده تا زندگی بی دردسری را آغاز کند. بی بی جان، چهرهی تیپیکِ بسیاری از مادرانِ ایرانی است: صبور، مهربان، با گذشت و دلواپس آیندهی بچهها. ابتدا به نظر میرسد که قهرمان اصلی رُمان، اسکندر است، اما وقتی جلوتر میرویم، متوجه میشویم که شخصیت محوری رُمان، مادرِ خانواده است. اسکندر، بی آن که خود بخواهد، پرتاب میشود به درون تاریخ؛ یعنی، مثلِ خاله، قهرمانِ رُمانِ همسایهها، نمونهی تیپیکال بچه هایی است که در دورهای تاریخی و پرتلاطم، حوادثی را تجربه میکنند که در مسیر زندگی عادی، با آن روبه رو نمیشویم. انقلاب مشروطه را باید نخستین تلاش ناکام جامعهی ایرانی برای گُذر به مُدرنیته، و جنبشِ ملی شدن نفت را باید دومین تلاش این جامعه دانست. رُمان «مادرم، بیبی جان»، بازتابی از حوادثِ سالهای پایانیِ دههی سی تا کودتای ۲۸ مُرداد است. آقا داداش، پسر بزرگِ خانواده، حِزبی است. مصطفی، برادرِ دیگر، در سودای خویش است، اما درخیزش عمومی شهر مشهد، او نیز نمیتواند بی طرف باشد. در این کشاکش، هیچ کس از حادثه برکنار نمیماند؛ حتی، حاج آقای محافظه کار، اوراق قرضهی ملی میخَرد و بی بی جان نیز که حفظ خانواده و سلامتی فرزندان را بر همه چیز ترجیح میدهد، در تظاهرات شرکت میکند و همراه با مردم میخواند:«از انگلیس کِی مرده؟ چرچیلِ کله گُنده…».
در مرحله پیش از شروع مسابقات جام ملت های اروپا، برنده جایزه نوبل ادبیات اورهان پاموک از زندگی خود به عنوان یک هواخواه فوتبال، نمود ناسیونالیسم در ورزش ترکیه و این که چگونه ورزش، این کشور را طی 50 سال گذشته به بخشی
از اروپا تبدیل کرده است سخن می گوید
اشپیگل: آقای پاموک، آیا شما مسابقات فوتبال 2008 اروپا را تماشا خواهید کرد؟
پاموک: البته. و اگر یک وقت تیم ترکیه بازنده شود نمی دانم چگونه با این قضیه کنار آیم. چنین چیزی بسیار مایوس کننده است. هنگامی که تیم فنرباغچه استانبول در مقابل تیم اف سی چلسی در یک چهارم نهایی فینال لیگ قهرمانی بازی می کرد، من در نیمه دوم تلویزیون را خاموش کردم، زیرا آنها عقب مانده بودند. من اندوهگین بودم از این که می دیدم بازیکنان ما مجبور بودند از پیروزی قطع امید کنند. گویی که آنها کودکان اند.
اشپیگل: آیا شما طرفدار جدی فوتبال هستید؟
پاموک: وقتی کودک بودم به فوتبال بسیار علاقمند بودم. آنچه در این خصوص در خانه ما می گذشت را یقیناً می توان به عنوان تعصب به فوتبال توصیف نمود. یک عموی من طرفدار گالاتای سارای استانبول بود و عمومی دیگرم طرفدار بسیکاتاس، در حالی که پدرم و خانواده ی طرف خود ما همگی طرفدار فنر باغچه بودیم.
مردى با خانواده خود سوار كشتى شد ، و در دريا به حركت آمد ، كشتى شكست ، و از سرنشينان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت . زن بر تخت پاره اى قرار گرفت ، و موج دريا وى را به يكى از جزيره هاى ميان آب برد . در آن جزيره مرد راهزنى زندگى مى كرد كه هر حرامى را مرتكب شده بود ، و به هر فعل قبيحى دامن آلوده داشت ، ناگهان آن زن را بالاى سر خود ديده به او گفت : آدمى زادى يا پرى ; زن گفت : آدمم ، ديگر سخنى نگفت ، برخاست و با زن درافتاد و قصد كرد با او درآميزد ، زن به خود لرزيد ، راهزن سبب پرسيد ، با دست اشاره كرد از خدا مى ترسم ، راهزن گفت : تاكنون چنين عملى مرتكب شده اى ، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه ، مرد راهزن گفت : با اينكه تو مرتكب چنين خلافى نشده اى از خدا مى ترسى در حالى كه من اين كار را به زور به تو تحميل مى كنم ، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از توام !
راهزن پس از اين جرقّه بيدار كننده برخاست و در حالى كه همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد ، در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفيق راه با او همراه گشت ، آفتاب هر دوى آنان را آزار داد ، راهب به راهزن جوان گفت : دعا كن تا خدا به وسيله ابرى بر ما سايه افكند ، ور نه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت !
جوان گفت : من در پيشگاه خدا براى خود حسنه اى نمى بينم ، تا جرئت كرده از حضرتش طلب عنايت كنيم ، راهب گفت پس من دعا مى كنم تو آمين بگو جوان پذيرفت ، راهب دعا كرد ، جوان آمين گفت ، ابرى بر آنان سايه انداخت ، در سايه آن بسيارى از راه را رفتند ، تا به جايى رسيدند كه بايد از هم جدا مى شدند ، بناگاه ابر بالاى سر جوان به حركت آمد ، راهب گفت : تو از من بهترى ، زيرا دعا بخاطر تو به اجابت رسيد ، داستانت را به من بگو ، جوان برخورد خود را با آن زن گفت ، راهب به او گفت : به خاطر ترسى كه از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشيده شد ، بايد بنگرى كه در آينده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود .
شاعري را كه كلاس رقص دارد و همزمان عاشق 4 تا از شاگردانش است . ايشان تنها مسافر يك هواپيما هستند كه مهماندار از ديدنش ذوق زده مي شود و ايشان ذوق زدگي مهماندار را با چيزهاي ديگر عوضي مي گيرند. .شاعر در نگاه اول در هواپيما عاشق مي شود، بعد نفسش تنگ مي شود و مهماندار براي او ماسك اكسيژن مي گذارد و آقا ماسك اكسيژن را بر مي دارد و مي گويد اكسيژن را از من بگير خنده ات را نه. داستان فيلم ماجراي شاعري ست كه در سالروز 40 سالگيش تصميم مي گيرد هر 4 دختري را كه شاگردش هم هستند با هم مواجه كند و به آنها بگويد كه كسان ديگري هم همزمان عشق او بوده اند و بعد هم هر 4 رابطه را تمام كند.
به خوبی می توان تفاوت هنرمند و فیلم ساز در اسارت ممیزی و باید ها و نباید را با همان هنرمند رها شده از قید و بند با ذهنی سیال را مشاهده کنیم. محسن مخملباف اکنون هیچ مانعی را برای طرح هنرمندانه اندیشه و نگاه خود نمی شناسد . فیلم حکایت کوتاهی عشق و تلاش نافرجام آدمی برای پایدار کردن آن است ؛ غافل از آنکه عشق تنها شعله ای ناپایدار و معجزه ای کوتاه است و هیچ معجزه ای با هیچ قراردادی دوام نمی یابد همان گونه که هیچ شعله ای تا ابد روشن نمی ماند . فیلم حکایت غریب تنهایی آدم هاست و توهم آدمی از عشق .
جشنواره سینمایی سینه دل سور اسپانیا ضمن نمایش فیلم های سینمایی بایکوت، دستفروش، عروسی خوبان، نوبت عاشقی، ناصرالدین شاه آکتور سینما، سلام سینما، گبه، نون و گلدون، سکوت، سفر قندهار، سکس و فلسفه، فریاد مورچه ها از محسن مخملباف؛ جایزه بزرگ "الحمرا" را برای خلق آثار هنری - انسانی به وی اهدا کرد.
محسن مخملباف که برای دریافت این جایزه در قصر الحمرای اسپانیا حضور یافت به هنگام دریافت جایزه گفت: "سی سال پیش وقتی در زندان سیاسی ایران بودم، از اسپانیا خبری جز فاشیسم و فرانکو نمی شنیدم و هیچ باور نمی کردم که سی سال بعد در فضای دموکراتیک اسپانیا در کنار شما باشم در شرایطی که نه از فرانکو خبری باشد و نه از فاشیسمش."
جشنواره سینمایی "سینه دل سور" هر ساله از 30 ماه می تا 7 ماه جون در شهر گرانادای اسپانیا برگزار می گردد.
جشنواره سینمایی "سینه دل سور" که از 30 ماه می تا 7 ماه جون 2008 در شهر گرانادای اسپانیا برگزار شد، ضمن برگزاری مراسم بزرگداشت و نمایش آثار سینمایی محسن مخملباف کتابی را به زبان اسپانیایی درباره آثار سینمایی وی منتشر کرد.
خلاصه داستان:دختري که به خدا باور دارد، عاشق مردي است که به خدا باور ندارد. آن ها تصميم مي گيرند، براي ماه عسل به هند بروند وقصد ندارم به پيام فيلم بپردازم كه خود فيلمساز هم قصد پيام دادن نداشت. بلكه او ما را در مقابل تصاوير و ديالوگ هايى قرار داد كه نقش هر كدامشان تلنگر زدن به ذهن مخاطب بود. شروع فيلم با تصويرى سورئاليستى آغاز ميشود كه در آن زنى نشسته بروى صندلى چوبى ميان خط راه آهن را ميبينيم كه دستكش پشمى كه گويى دست كسى است كه از مچ بريده شده است چشمان او را بسته و در پشت سرش مرد با چترى در دست ايستاده است. اين شات دقيقا يك تابوى نقاشى است كه بما وعده ميدهد بايد منتظر اتفاقات عجيب باشيم. دستكش پشمى بيش از هر چيزى دلهره اى را در بيننده القا ميكند كه اين دلهره در صحنه هاى بعد در جاى منطقى خود مينشيند.
زوج جوان براى ما عسلشان بدنبال يافتن " مرد كامل" به سرزمينى آمده اند كه بقول دختر فاحشه فيلم " سيصد مليون مذهب در آن حكمفريايى ميكند" . مرد خدانشاس و كمونيست بدنبال زنى در چنبره اى از وابستگى هاى عرفانى در پى يافتن حقيقت به اين سفر رهسپار شدند. زن نمونه اى نمادين از نسل حاضر ساكن در ايران است كه براى فرار از مصائب و تلخى ها زندگى به سكون و عرفان وابسته شده اند.نسلى كه امروز گريزان از اسلام به بودا و مذاهب كنفسيوسى ژاپن رو كردند و مرگ پرست شدند. نسلى كه براى فرار از فشار سهمگين اختناق يوگا تمرين ميكنند و بدنبال سهراب سپهرى بدنبال يافتن سكه دهشاهى در جوى خيابان هستند و اسطوره هايشان فروغ فرخزاد است كه برايشان وعده مرگى دلپذير و آرام ميدهد. زن فيلم نمونه اى از هزاران هزار دختر جوان از طبقه متوسط و روشنفكر ايران است كه هرچه فضا بيشتر بر آنها تنگ شد اما آنها بيشتر به عرفان و فسلفه هاى پوچ گرايش پيدا كردند. بطوريكه طالع بينى ، جادوگرى، بحث هاى خودشناسى و روانكاوانه امروز يكى از مطاع هاى پرخريدار نسل امروز ايران است ، مطاعى كه در دكان كانال هاى ماهواره اى و بحث هاى روان درمانى الهى قمشه اى و دكتر هلاكويى خريدارانى دارد كه حاضرند زندگيشان را هزينه يافتن حقيقتى كنند كه حتى مروجينشان هم به آنها باور ندارند.
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
در سال های نوجوانی و آغازین سال های جوانی محسن مخملباف فیلم ساز محبوب من بود . او و فیلم های اش و اندیشه های اش برای من و نسل من در ایران که یا پس از انقلاب به دنیا آمده بودیم و یا در سال های آغازین انقلاب دوران کودکی خود را می گذراندیم بسیار مهم و اثر گذار بود . هر فیلم او را دست کم سه یا چهار بار می دیدیم . تمام خبرهای مربوط به او و فیلم های اش و گفت و گو های او با نشریات را با دقت می خواندیم و بر سر حرف ها و آثار اش ساعت ها با دوستان بحث می کردیم .
مخملباف برای ما معلم خوبی بود . بسیار از او آموختیم . او برای ما الگوی یک انسان نوگرا ، نو جو ، نو اندیش ، تحول خواه و همیشه در حرکت و دگرگونی بود . هر کار او برای ما بهترین بود . او را نابغه ی سینمای ایران می دانستیم . اما رفته رفته که بیش تر با اندیشه و کتاب و سینما آشنا شدیم و کتاب های خوب خواندیم و فیلم های خوب دیدیم متوجه شدیم همه ی آثار مخملباف خوب نیستند . از اتقاق بیشتر آثار او نه تنها ژرف و جاودانی نیستند بل که دارای خصلتی جنجالی و تاریخ مصرف دار هستند . به ویژه که از آغاز دهه ی هفتاد خورشیدی رفته رفته او گرایش به سمت فیلم های فستیوالی و باب طبع جشنواره ها پیدا کرد ، این گرایش به ویِژه پس از موفقیت های فیلم های عباس کیارستمی در جشنواره های جهانی و پس از جایزه های بزرگی که کیارستمی به خاطر فیلم زیر درختان زیتون و طعم گیلاس گرفت هر روز بیش تر شد و مخملباف پا جا پای کیارستمی گذاشت تا بل که دست کم نخل طلایی را هم او صاحب شود . فیلم نون و گلدون او پیروی آشکاری از سبک و ساختار فیلم موفق زیر درختان زیتون بود و در فیلم سکوت رگه های روشنی از تقلید فیلم همسرایان کیارستمی به چشم می خورد .
در فیلم «فریاد مورچهها» ساخته محسن مخملباف، در واقع سه عرصه و سه بحث در یکدیگر تنیده میشوند و به تصویر کشیده میشوند. این سه موضوع، از یک طرف رابطه میان زن و مرد، از طرف دیگر جستجوی به دنبال «انسان کامل» و از طرف سوم موضوع نگاه کارگردان و دو بازیگر به هند و تناقضات این جامعه هستند.
مشکل فیلم مخملباف و کارگردان خوب فیلمهایی چون «ناصرالدین شاه آکتور سینما» از اینجا شروع میشود که ناتوان از نگریستن عمیق به عمق معضلاتی است که مطرح میکند. از این رو این فیلم نیز مانند فیلم «سکس و فلسفه» دچار یک چندپارگی درونی و نمایانگر گرفتاری فیلم و گرفتاری کارگردان فیلم در یک بحران عمیق مدرنیت/سنت و ناتوان از عبور از چندپارگی به چندلایگی و به خلاقیت چندلایه مدرن خویش است؛ با آن که فیلم «فریاد مورچهها» از بسیاری جهات قویتر از فیلم «سکس و فلسفه» است.
۱- بحران رابطه زن و مرد در جامعه ایرانی کنونی
زن و مرد درون فیلم که با یکدیگر ازدواج کردهاند و یا میخواهند بکنند، در جستجوی دیدار با «مرد کامل» به هند آمدهاند. در واقع این زن است که به جستجوی «مرد کامل» آمده است و مرد در واقع به دنبال زن و لمس زن خویش در ماه عسلشان به همراهی او آمده است.
علي محمد حقشناس از معدود زبان شناسان طراز اول كشور است كه آثار فراواني در اين حوزه منتشر كرده است. پيش از اين، مجموعه «مقالات ادبي زبانشناختي» را به بازار فرستاد وچندي بعد مجموعه شعر «بودن در شعر و آينه» را كه به آن كمتر پرداخته شد. حقشناس اخيراً با همكاري دكتر حسين سامعي و نرگس انتخابي، پس از ۱۶ سال تلاش «فرهنگ معاصر هزاره انگليسي ـ فارسي» را منتشر كرده است. پيرامون اين اثر و مسائل جاري ادبيات معاصر با او به گفت وگو نشسته ايم كه مي خوانيد:
مؤتمن در سهشنبه 13 خرداد 1293 شمسى بدنیا آمد. فتحعلى خان صباى كاشانى ملك الشعراىفتحعلى شاه قاجار و برادرزادهاش صبور و نوادهاش محمودخان ملك الشعراء اجداد پدرى و مادرى مؤتمن بودند. دوران دبستان را درتهران گذراند و در 1315 از كالج آمریكایى تهران (البرز فعلى) به اخذ دیپلم نایل آمد و عمرى را در همان دبیرستان به معلمى گذراند.ضمن تدریس از دانشكده ادبیات و دانشسراى عالى به اخذ درجه لیسانس زبان و ادب فارسى و انگلیسى و درجه B. A آمریكایى از دورهعالى كالج آمریكایى توفیق یافت.
از سال 1309 كه شانزده سالى بیش نداشت نوشتن رمان تاریخى «آشیانه عقاب» را آغاز كرد. ابتدا در روزنامه «شفق سرخ» به صورتپاورقى منتشر شد و بعدها به صورت كتاب چندین بار تجدید چاپ گردیده است.
مؤتمن از نخستین استادانى است كه درباره صائب تبریزى، زندگى، روزگار، شعر وى و تاریخچه و ویژگىهاى سبك هندى، بر مبناىآثار بازمانده صائب تحقیق كرده است و نتیجه پژوهش خود را در سال 1320 براى نخستین بار منتشر كرد. و سرانجام حاصل مجموعهتحقیقاتش را درباره صائب در كتاب جامعى در سال 1364 تحت عنوان «گهرهاى راز از دریاى اندیشه صائب» منتشر ساخت. در 1332كتاب «شعر و ادب فارسى» را منتشر كرد كه تحقیقى است انتقادى درباره اغراض شعر فارسى. این كتاب در سال انتشارش برنده جایزهبهترین كتاب شناخته شد.
خواهر روبروی برادر
وقتی در یك تماس تلفنی با سوسن شریعتی، از حضور احسان در ایران آگاه شدیم، ایدهای در ذهنمان خلجان گرفت. با سوسن خانم كه در میان گذاشتیم، استقبال كرد. از او خواستیم در مقام مهاجری كه هفت سال قبل به ایران بازگشته و با جامعه جدید و حرفهای جدید مواجه شده در مقابل برادرش، احسان بنشیند و از او سئوالاتی بپرسد. سوسن خانم كه پذیرفت، مانده بود راضی كردن احسان شریعتی. كمی ما تلاش كردیم و كمی هم خواهر تلاش كرد تا بالاخره در یك ظهر تابستانی، ما این خواهر و برادر را در دفتر شهروند پذیرا شدیم. مسئولیت خویش به سوسن سپردیم و خود در كناره نشستیم و گوش سپردیم به مباحثه خواهر و برادر.
دو ساعت مصاحبه و دو ساعت گپوگفتی خودمانی و شیرین ماحصل حضور چهارساعته آن دو در دفتر شهروند بود. حضوری كه از آن ساعات شوخطبعیهای احسان و نكتهسنجیهای سوسن پررنگتر در ذهنمان خواهد ماند. شاید اگر احسان قرار از پیش تعیینشدهای برای عصر همان روز نداشت، حضور آنها طولانیتر بود، بیآنكه نه آنها خسته شوند و نه ما البته.
پرویز دوایی :پرویز دوایی به سال 1314 در تهران متولد شده است. او پس از فارغالتحصیلی از رشته زبان و ادبیات انگلیسی به كانون پرورش فكری كودكان رفت و مشغول به كار شد. دوایی از سال 1330 به عنوان منتقد سینما، نوشتن را آغاز كرد. مقالات او در مجلههایی مانند «روشنفكر»، «سپید و سیاه»، «زن روز»، «ستاره سینما»، «فردوسی» و...منتشر میشد.
نقدهای سینمایی به خاطر نگاه خاص و زبان روایی جاندارش از او یكی از مهمترین منتقدان سینمایی ایران را ساخت. به نحوی كه تا امروز و با وجود اینكه چند دهه از زمان نقدنویسیاش میگذرد به مثابه یكی از نمادینترین منتقدان سینمایی ما شناخته میشود. او در سال 1353 به پراگ مهاجرت كرد و نخستین داستانهایش را در همان سالها نوشت. نخستین مجموعه داستان او در سال 1360 با عنوان «باغ» منتشر شد.
از آن سال تا امروز در حوزه داستان او كتابهای «بازگشت یكهسوار»، «سبزپری»، «ایستگاه آبشار»، «بلوار دلهای شكسته»و... را چاپ كرده است. زبان و نگاه نوستالژیك و كشف زمانهای گمشده و روایت پارهها و تكههای شهر تهران او را داستاننویسی متمایز كرده است. دوایی ترجمههایی نیز منتشر كرده كه از آنها میتوان به رمان «تنهایی»، فیلمنامه «جانی گیتار» و... اشاره كرد. او هنوز ساكن پراگ است و در این سالها بیشتر نوشتههایش را در مجله «فیلم» چاپ كرده است. داستان «پرملخی»از مجموعه «امشب در سینما ستاره» برگرفته شده كه به زودی از سوی نشر روزنهكار منتشر خواهد شد.