|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع
به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد ريا به هوش امد
حافظ
"کریستینا" آخرین کتابی است که نسیم خاکسار، نویسندهی مقیم هلند منتشر کرده است. او در این قصهی بلند، ضمن پرداختن به سرگذشت زنی لبنانیتبار، روایتگر برشی از جامعهی روشنفکری مهاجر است.
در مهاجرت کم نیستند نویسندگان ایرانی که تا حتی پس از سی چهل سال زندگی در کشوری بیگانه، هنوز هم در همان حال و هوای وطنی میزیند و نشانهای از مهاجرت در داستانهایشان به چشم نمیخورد. بزرگ علوی یکی از نمونههای برجستهی این نوع نویسندگان است. به نامهای بسیاری از نویسندگان مشهور دیگر که هم اکنون در مهاجرت زندگی میکنند نیز میتوان اشاره کرد. نسیم خاکسار اما از جمله نویسندگانی است که ضمن حفظ ریشهها، با دیدی واقعبینانه به فضای جامعهی میزبان نیز مینگرد، دید خود را محدود نمیکند و شخصیتهای داستانهای خود را از میان جامعهی میزبان یا مهاجرین با فرهنگهای متفاوت برمیگزیند.
خاکسار در قصهی بلند "کریستینا" ضمن پرداختن به یک جمع کوچک روشنفکری، سرگذشت زنی لبنانیتبار را در هلند دنبال میکند. تمام قصه در هتلی میگذرد که چند نویسنده و روزنامهنگار، هر یک به دلیل مشاغلی که دارند، گرد هم آمدهاند. کریستینا نیز در جمع شش نفرهی نویسندگان است. تنها تفاوت او با دیگران این است که راوی و کریستینا پس از یک دوره عشق و عاشقی به دوستی مسالمتآمیز با یکدیگر تن دادهاند.
«آسیه در میان دو دنیا» کتابی است از شهرنوش پارسی پور، نویسنده کتابهایی چون «طوبی و معنای شب»، «سگ و زمستان بلند»، «زنان بدون مردان» و کتابهای دیگر...
در « آسیه در میان دو دنیا» پارسیپور از میان قصه و حکایتهای مبنی بر واقعیت، به زمینه پیدایش انقلاب، چگونگی وقوع و پیامدهای آن مینگرد و برداشتی تأملانگیز از شرایط آن زمان ایران را قلم میزند.
خانم پارسیپور در گفتوگویی با رادیو فردا به پرسشهایی در مورد این کتاب پاسخ داده است.
رادیو فردا: خانم پارسیپور در ابتدا شمهای از داستان آسیه را برای شنوندگان نقل کنید.
شهرنوش پارسیپور: زندگی آسیه در ده آغاز میشود و بر اثر یک اختلاف محلی، کدخدای ده سعی میکند ملک آن خانواده را بالا بکشد و همین مسئله خانواده و زندگی آسیه را در هم میریزد و داغان میکند.
آسیه مجبور میشود تن به ازدواج ناخواسته و بدی بدهد و به خاطر این ازدواج در ده مغضوب میشود. به ناچار به طرف شهر کوچکی – کاشمر در نزدیکی سبزوار- میکوچد و بعد از این شهر کوچک به تهران میآید.
در حالی که خوانندگان فارسی پیشتر از طریق ریموند کارور با ادبیات "رئالیسم کثیف" آشنا شده بودند، این روزها انتشار مجموعه داستان "گداها همیشه با ما هستند" روایت نویسنده دیگری از این سبک را در اختیارمان قرار داده است.
در هفت داستان این مجموعه، که از سالهای مختلف کاری توبیاس ولف انتخاب شده، همچون جهان داستان های ریموند کارور، با روایت هایی عینی از لحظاتی علیالظاهر ساده مواجهیم. داستانهای کوتاهی که معمولا بدون حادثه عجیبوغریب بیرونی خبر از فروپاشی های درونی شخصیت ها می دهند.
در داستان نخست مجموعه، "بگو آری"، که از جمله ستایش شده ترین داستان های توبیاس ولف ۶۳ ساله است، زنی از شوهرش میپرسد: "آیا اگر سیاهپوست بودم باز هم باهام ازدواج می کردی؟"؛ فرضی محال که قاعدتاً نباید برای هیچ کدام، نه زن و نه شوهر، مهم باشد، ولی همین سؤال و جواب ساده چیزی را میان این زوج تغییر می دهد.
ولف، به تبعیت از خلفاش، ارنست همینگوی، از طریق همین گفتگوهای ساده و توصیفات عینی به دقت تراش داده شده لحظاتی را می کاود که برای همیشه شخصیت ها را تغییر خواهند داد. شرح مینی مالیستی کارهای روزمره آدم های معمولی واخورده که انگار برای لحظه ای با حقیقت زندگی شان، با واقعیت تنهایی شان، مواجه می شوند و فرو می ریزند؛ اضمحلالی بی صدا و با روایتی ابهامآمیز و پایانی تقریباً گشوده.
«زماني كه يك اثر هنري بودم» داستان جواني را روايت ميكند كه در آستانهي خودكشي در دام هنرمندي قرار ميگيرد كه او را از خودكشي منصرف ميكند تا براي او زندگي و هويت تازهاي بيافريند.
اريك- امانوئل اشميت، زادهي 1960 است. او دكتراي فلسفه دارد و اكنون از نويسندگان مطرح جهان به شمار ميرود. آثاري كه او نوشته، هر يك بهگونهي خاص خود، مطرح هستند.
رمان «زماني كه يك اثر هنري بودم»، رماني است غيرمتعارف، هم از لحاظ روايت و هم بهلحاظ شكل و محتوا. چرا كه نوع روايت آن، آميزهاي است از روايت كلاسيك و مدرن. از اينرو، شكل و محتواي آن مشمول دگرديسي پويايي بهزبان رمان شده كه در آن هستي رمان دگرگون شده است.
اين رمان از جمله آثار زیبا و جذاب اریکامانوئل اشمیت است که پيش از اين به زبانهای ایتالیایی، کرهای، لهستانی، آلمانی، یونانی، پرتقالی، رومانیایی و... ترجمه شده بود.
این اثر اعتراضی است به دنیای مدرنیته و هنر معاصر. نگاه اومانیستی او در این اثر کاملاً برجسته و مشهود است. اشمیت به موقعیت انسان در دنیای معاصر اعتراض میکند، انسانی که اندکاندک تا حد یک شیء تنزل مییابد؛ و هم به آزادی انسان، آن هم در دنیایی که داعیهی آن را دارد.
از دیگر آثار این نویسنده و نمایشنامهنویس مطرح فرانسوی ميتوان به انجیلهای من، گلهای معرفت، نوای اسرارآمیز، مهمانسرای دو دنیا، موسیو ابراهیم و گلهای قرآن و خردهجنایتهای زناشویی اشاره كرد.
«زماني كه يك اثر هنري بودم» عنوان رمان تازهاي ازاريكامانوئل اشميت، نويسندهي شهير فرانسوي است كه با ترجمهي فرامرز ويسي و آسيه حيدري منتشر شد.اين رمان را انتشارات افراز در 240 صفحه منتشر كرده است..
روزنامه گاردين درباره دوريس لسينگ و «فرزند پنجم» مينويسد: «دوریس لسینگ قادر است در هر ژانری که بخواهد، بنویسد. در مورد این کتاب، او بهسراغ ژانر وحشت رفته است و بهشکلی زیبا وحشت را بازآفرینی کرده است. فرزند پنجم بازی با تصاویری بهیادماندنی از وحشتی است که از دورانی دور وجود داشته است.»[دوريس لسينگ برنده نوبل ادبي 2007 شد]
روزنامه ساندي تايمز نيزدر اينباره مينويسد: «قدرت لسینگ در جذب و قانع کردن خواننده از ابتدای این کتاب مشهود است... فرزند پنجم کتابی است که تمام وجود شما را غرق در وحشت میکند، اما در عینحال نمیتوانید تا پایان داستان این کتاب را روی زمین بگذارید.»
انتشارات افراز، دو كتاب «دربارهي آلبر كامو» و «دربارهي اومبرتو اكو» را نيز با ترجمهي كيهان بهمني بهزودي منتشر خواهد كرد.
داستان فرزند پنجم روايت خانوادهاي است كه با چهار فرزند، خانهای قدیمی و زیبا، و دوستان و اقوامی دوستداشتنی زندگی خوب و خوش و خرمي داشتند. آنها (دیوید و هریت لُوات) زمزمه شکوهمند زیبایی ارزشهای پاک و دلانگیز زندگی را بهدور از هیاهوی شهر مي نيوشيدند. اما آنگاه که فرزند پنجم آنها بهدنیا میآید، سایه ترسناک و پلیدی بر زندگی آرام و خوش آنها میافتد. بنِ غولپیکر با چهرهای کریه و زشت و با قدرتی مهارنشدنی، مملو از نفرتی خشک، سینههای هریت را میدرد.
هریت که سعی در نگهداری از این نوزاد دارد، با مقاومت ترسناک و خشنی مواجه میشود که پیشتر حتی فکرِ آن را نیز نمیکرد. هریتِ پریشان بهشدت از چیزی که به دنیا آورده است، به وحشت میافتد...
رمان «فرزند پنجم» نوشته دوريس لسينگ كه براي اين نويسنده انگليسي نوبل ادبي را به ارمغان آورد، با ترجمه كيهان بهمني در 208 صفحه و با قيمت 3800 تومان از سوي انتشارات افراز به بازار كتاب عرضه شد.
كيهان بهمني، كه دانشجوي دكتراي ادبيات انگليسي در دانشگاه كوالالامپور مالزي است، پيش از اين كتاب «ستون پنجم» اثر ارنست همينگوي را به فارسي ترجمه كرده بود كه در انتشارات افراز منتشر شد و اخيراً اين كتاب به چاپ دوم رسيده است.
نماز به عنوان «ستون دین» و «معراج انسانهای باورمند و مطمئن» همیشه مورد توجه فقها، عرفا، علما و شعرای مسلمان بوده و تاکنون نزدیک به دو هزار کتاب و رساله، و صدها غزل و قصیده در اهمیت و مسائل مختلف نماز به رشته تحریر کشیده شده است .
فقیهان درباره نماز - که نخستین فرع از فروع دین شمرده میشود - کتابهایی نوشتهاند که آکنده از ژرف نگریها و موشکافیهای فقیهانه، و به راستی اعجاب برانگیز است . گویندگان مذهبی، مبلغان دین، واعظان وارسته و پارسا، آنان که دستی بر قلم داشتهاند به سهم خود و نیز برای ارشاد مردم، دستبه قلم برده، کارهای باارزشی را در تبیین و تفسیر نماز ارائه کردهاند و آثار نماز را در خودسازی انسانها و اصلاح فرد و اجتماع نشان دادهاند .
عارفان نیز که عشق را در عبادت و عبادت را در عشق به خدا و کمال مطلق میدیدند از باب «افضل الناس من عشق العبادة و عانقها، و احبها بقلبه و باشرها بجسده و تفرع لها . . .» (1) نماز را عاشقانهترین عبادت و عارفانهترین کار و ریاضت دیدهاند و به سبک دلانگیز عارفان، آثاری دلپسند در مورد نماز آفریدهاند .
در این میان شاعران پاکدل نیز با زبان شیرین شعر - که به قول استاد سید محمد حسین شهریار زبان عشق است - منظومههای ماندگار و دلوارههای جاودانه و بسیاری را در پرتو نماز خلق کردهاند که نه تنها به ادبیات فارسی که به ادبیات همه مسلمانان با هر نژاد و زبانی، غنا و آبرو بخشیدهاند . و در سایه سار نماز که فراتر از همه فرهنگهاستبه فرهنگ آب و خاک خود، روح حیات دمیدهاند . و با زمزمههای زیبا و عاشقانهای که در زیر رواق باصفا و بلند نماز سرودهاند آثارشان را آسمانی و جاوید ساختهاند . شاعران عارف و عارفان شاعر، دل تشنه خود را از سلسبیل عبادت و از تسنیم تشهد، سیراب ساخته و پیاله قنوت را پر از شراب طهور نماز سر کشیدهاند تا آن جا که توانستهاند کوههای کمال را رکعت رکعت درنوردند و با خواندن فاتحةالکتاب، قلههای قیام را یکی پس از دیگری فتح کنند و صعود حقیقی را با سجود به خدا و رایت پیروزی را با رکوع به ربالعالمین، به دست آرند و ساحل نشینان سبکبار و بیخبر را سرزنش کنند که:
تو را زکنگره عرش میزنند سفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
حال با توجه به گستره بسیار بحث، برگزیده مختصری را از کتابهای نماز با اندک توصیفی و با تفکیک موضوع، نام میبریم . باشد که اهل دلی را به کار آید و رهروان راه کمال را - که رو به سوی حضرت دوستسبحانه و تعالی، زندگی را زنده نگه داشته، راه میبرند - رهیار و کارساز باشد . تذکر این نکته نیز لازم است که از کتابشناس «کتابهای مرجع و منابع اولیه» و نیز «کتابهای فقهی و استدلالی نماز» به علت تخصصی بودن و اطاله سخن، صرف نظر نموده و به موضوعهای دیگر نماز میپردازیم:
حضرت آيت الله ابراهيم امينى از اساتيد حوزه علميه كه در خصوص مسايل خانواده نيز صاحب نظر مى باشند و سالهاست با استفاده از تعاليم اسلامى نسل جوان را با اصول يك زندگى موفق آشنا كرده اند در پاسخ به يك نياز مهم, كتابى سودمند را با عنوان ((انتخاب همسر)) به دختران و پسرانى كه قصد ازدواج دارند عرضه كرده اند, در مقدمه كتاب مى خوانيم:
((بسيارى از اختلافات خانوادگى و حتى طلاقها از حوادث مراسم نامزدى و تعيين مهر و عقد و عروسى و رفتار پسر و دختر, در دوران قبل از عروسى نشات مى گيرد, و چه بسا كدورتهايى در اين زمان بوجود مىآيد كه آثار سو آنها تا پايان عمر باقى خواهد ماند و چه بسا كه به طلاق و جدايى منجر خواهد شد, در صورتى كه اگر دختر و پسر از اطلاعات لازم برخوردار بودند به چنين سرنوشتى گرفتار نمى شدند.
بنابراين انتخاب همسر كار مهم و سرنوشت سازى است كه نياز به اطلاعات كافى دارد و نمى توان و نبايد آن را سهل و آسان پنداشت و نسبت به آن غفلت ورزيد. كتاب حاضر بدين منظور تاليف شده تا در انتخاب همسر و مراسم قبل از عروسى به جوانان كمك كند. معلوم است كه والدين دختر و پسر هم كه به سعادت فرزندان خويش مى انديشند مى توانند از اين كتاب بهره بگيرند.))
صفحات آغازين كتاب مباحثى را در بر دارد كه مستقيما به موضوع مورد نظر نويسنده محترم در جهت تاليف كتاب, يعنى ((انتخاب همسر و مراسم قبل از عروسى)) مربوط نمى شود. در اين صفحات مباحثى كه به طور كلى در اطراف ازدواج وجود دارد, مطرح شده است, مواردى از قبيل فوايد ازدواج, موقع ازدواج, موانع ازدواج, توصيه هايى به جوانان و هدف از ازدواج. پس از طرح اين موارد كه البته اطلاع از آنان مفيد و قابل استفاده است, كتاب به طرح مساله اصلى يعنى شرايط و صفات يك همسر خوب رعايت نكاتى كه مربوط به مراسم قبل از عروسى است مى پردازد.
رضا براهنی در سال 1314 در تبریز به دنیا آمد خانواده اش زندگی فقیرانه ای داشتند و وی در ضمن آموزشهای دبستانی و دبیرستانی به ناگزیر کار می کرد در 22 سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکتری در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد
در سال 1351 به آمریکا رفت و شروع به تدریس کرد یک سال بعد که به ایران آمد دستگیر و زندانی شد در سال 1353 بار دیگر به آمریکا رفت در سال 1356 جایزه بهترین روزنامه نگار حققوق انسانی را گرفت .
براهنی» نظریه ی ادبی را با نقد شعر آغاز کرد.نقدهایی که در سال های 40 در مجله فردوسی چاپ می شدند و ، گر چه برخی از آنها با تند روی ها و داوری های افراطی در مورد شاعران معاصر همراه بودند وقتی از منظری کلی به آنها که بعد ها در کتاب «طلا در مس»منتشر شدند، نگاه می کنیم ، می بینیم این نوشته ها ، نوشته هایی هوشمندانه بودند که جریان های آن روز شعر معاصر را به چالش کشیدند و حتی پته ی برخی جریان های محافظه کار شعری که سر و شکل نو به خود گرفته بودند وهمچنان در هوای گذشته نفس می کشیدند را روی آب انداختند. که این گونه بی پروا به چهره های مطرح ادبی زمانه پرداختن، شهامت،شور،تیز بینی و پشتوانه ی تئوریک محکمی می خواست.
فرج سرکوهی (منتقد و روزنامه نگار) :تصویر خلاقانه واقعیتهای نهفته در لایههای پوشیده درونی آدمها و کشف، بازآفرینی و نقد پسزمینه واقعی زندگی طبقه متوسط در سنت غنی ادبیات آمریکا پیشنهای درخشان دارد و درون مایه برخی از بهترین آثار ادبی آمریکا و جهان را شکل میدهد.
رمان جانورها اثر جویس کرول اوتس، که ترجمه فارسی آن منتشر شد، از بهترین نمونههای موفق این نحله در دهه اخیر است.
اوتس در این رمان جذاب و پرکشش پوسته پر زرق و برق و فریبنده شخصیت، زندگی و روابط انسانی آدمهای داستان خود را پس میزند و در بافت و ساختی منسجم واقعیتهای دردناکی را که در زرورق فریب پوشانده شدهاند، آشکار میکند.
رمان «جانورها» در قالب روایت برشی از زندگی دختری دانشجو، که در دهه ۷۰ در شهرکی کوچک و آرام در نيوانگلند، با شیفتگی، به زندگی خانوادگی، خصوصی و درونی پرفسور محبوب خود راه یافته و رازهای نهفته و ابعاد متنوع شخصیت، زندگی و روابط انسانی او و نزدیکان او را کشف میکند، خشونت و ددخویی نهفته در درون انسانها، درندگی پنهان شده در سایه روشنهای اخلاقیات و هنجارها و بزهکاری پوشیده در فریب و ماسک را برهنه میکند.
رمان جانورها تجسد ادبی و داستانی درون مایههای محبوب اوتس چون قدرت، سیاست، روابط انسانها و لایههای پیچیده درونی آدمها را خلاقانه موشکافی و هنرمندانه به روایت میکشد.
این رمان را که در سال ۲۰۰۲ در آمریکا منتشر شد، حمید یزدانپناه به فارسی ترجمه کرده است.
جویس کرولاوتس، نویسنده ۷۱ ساله آمریکایی، برای کتابخوانان ایرانی نیز نامی آشناست و برخی آثار او چون «آبشار»، «عروس بیوه»، «وقتشه با من زندگی کنی»، «سیاهاب»، «تون کلاستر» و «بيوه ناشناس» به فارسی ترجمه و منتشر شدهاند.
تا کنون بیش از یکصد کتاب به قلم جویس کرولاوتس در عرصههای داستان، شعر و مقاله منتشر شده و جوایز ادبی معتبری چون جايزه ملی کتاب آمریکا در ۱۹۶۹ و ۳ بار نامزدی جایزه معتبر پولیتزر را نصیب او کرده است.
از دیگر آثار اوتس، علاوه بر آنچه به فارسی ترجمه شده است، میتوان به کتابهای «چيزی که به خاطرش زندگی میکردم»، «آنها»، «بلوند»، «خواهرم»، «معشوقهام» و مجموعه داستان «شبهای وحشی» اشاره کرد.
»مسعود كیمیایی»، با فیلم «قیصر»، دومین فیلمی كه روی پرده سینماها فرستاد، یكی از مشهورترین كارگردانهای سینمای ایران شد و با همین فیلم بود كه تماشاگران سینمای ایران او را شناختند
. در سالهایی كه بخش اعظم سینمای ایران، «فیلمفارسی» [عبارتی كه دكتر هوشنگ كاووسی آنرا ساخت] بود، ساختن «قیصر» دمیدن روح تازهای در كالبد سینمای ایران تلقی شد و یكی از نخستین كسانی كه استعداد «مسعود كیمیایی» را با تماشای فیلم «قیصر» جدّی گرفت، «پرویز دوایی»، منتقد مشهور سینمای ایران بود.
آنچه در ادامه میخوانید، بخشهایی از یك مصاحبه با «مسعود كیمیایی»ست كه در كنار سخنگفتن از «دوایی»، بهاجمال، به «دكتر علی شریعتی» و البته ماجرای انتخاب خودش به ریاست شبكه دو تلویزیون در سالهای آغازین انقلاب پرداخته است
پرویز دوایی
«پرویز دوایی» را میشناختم؛ اسمش را بیشتر بهعنوان منتقد فیلم، در مجله «سپیدوسیاه» و «ستاره سینما» دیده بودم. این «سپیدوسیاه»ی كه «دوایی» در آن مینوشت، مثل مجلّاتِ خارجی، از ته ورق میخورد؛ یعنی از همان صفحههای آخری كه «دوایی» درباره فیلمهایی كه دیده بود مینوشت. یادم هست اولین فیلمم «بیگانه بیا» را كه ساختم، زمستان بود. برف میبارید و فقط پنج سینما آن فیلم را نشان دادند. رفته بودم «سینما مهتاب» كه ببینم چهكسانی برای تماشای فیلمم میآیند. «سینما مهتاب» یك سینمای بزرگ بود كه الان بسته شده.
نزدیك «سینما آسیا» بود، نزدیكِ خیابانِ «نادری». رفتم و دیدم كه نزدیك به سینفر توی سالن نشستهاند. زمستان بود بههرحال. بیرون آمدم و خواستم با تماشاگرانی كه توی سالن بودهاند از در سینما بیرون بیایم كه بین جمعیت «پرویز دوایی» را دیدم. همدیگر را به قیافه میشناختیم. یادم هست در مجله «ستاره سینما» همه جمع میشدند و بعد از سلامعلیك با كارگردان، راجعبه این حرف میزدند كه فیلمت «فیلمفارسی» بود، یا نبود. از آن به بعد بود كه با «دوایی» دوست و رفیق نزدیك و حتی دوست خانوادگی شدیم.
چهارسال از من بزرگتر بود و خوب میشد از او آموخت. خیلی میشد از او آموخت. و من از او آموختم. من از «ژان نگولسكو» خیلی آموختم كه وقتی به ایران آمد، آسیستانش بودم، اما از «دوایی» خیلی بیشتر آموختم؛ چون «دوایی» صاحب یك «ذهنِ خلّاق» بود. بلد بود بنویسد ودر نقد فیلمهایی كه مینوشت همین «خلّاقیت» را میشد دید. «قیصر» كه ساخته شد، آقای دكتر «هوشنگ كاووسی»، آقای مهندس «هوشنگ طاهری» و آقای «هژیر داریوش» مخالفش بودند؛ سینماخواندههایی كه در مدرسههای سینمایی اروپا (ایدكِ فرانسه، یا سینماتجربه رُم) تحصیل كرده بودند.
بعد هم برگشته بودند، بدون اینكه فیلمی ساخته باشند. همین چندنفر بودند كه «قیصر» را دوست نداشتند، ولی آنها كه دوستش داشتند، خیلی بیشتر از اینها بودند. گاهی شنیدهام كه میگویند «قیصر» دو قطبِ موافق و مخالف داشت، ولی اینطور نبود. مخالفان فیلم چون در تلویزیون بودند، طوری وانمود میكردند كه انگار تعدادشان زیاد است. درواقع، داشتند خودشان را تبلیغ میكردند. میگفتند این فیلم داستان «تحجّر» است. امّا تعدادشان واقعاً كم بود.
یادم هست منتقدان «ستاره سینما» كه «پرویز دوایی»، «پرویز نوری»، «منوچهر جوانفر»، «ناصر نویدر»، نامه بلندبالایی به «رضا قطبی»، كه آنوقتها رئیس تلویزیون ملّی بود، نوشتند و گفتند «قیصر» سینمای ملّی ماست. كاركنان تلویزیون شما هرچند خودشان سینما خواندهاند، ولی نمیتوانند این سینمای ملّی را ببینند. اگر تلویزیونی كه شما رئیسش هستید، تلویزیون ملّیست، باید از كارگردان یك فیلم ملّی دعوت كند و درباره فیلمش با او حرف بزند. چون آنها زیر اسمشان را «دكتر» امضا میكردند، منتقدان «ستاره سینما» هم قبل از اسمشان یك «دكتر» گذاشتند! شوخی بامزّهای بود.
بهخاطر همین نامه از من خواستند به تلویزیون بروم و در برنامهای راجع به «قیصر» شركت كنم. اوّلش قبول نكردم، ولی بعد رفتم و آن برنامه را هم داده بودند «هژیر داریوش» (خدابیامرزدش) و «هوشنگ كاووسی» سوئیچ كنند! «پرویز دوایی» ایننوع سینمایی را كه من میساختم، دوست داشت؛ چون هردو ما از یكجا میآمدیم. از فیلمهای وسترن، از سینمای آمریكا. علاقه مشترك داشتیم و گاهی هم سینما میرفتیم و باهم فیلم میدیدیم.
یادم هست یكی از آخرین فیلمهایی كه با هم در سینما دیدیم، «جنگیر» [ساخته ویلیام فریدكین] بود. در این سیوچندسالی كه «پرویز دوایی» از ایران رفته، نبودنش را در نقد فیلم ایران واقعاً احساس میكنم. فارسیِ «دوایی» فارسیِ درخشانی بود و به حسّش درباره سینما خیلی كمك میكرد. كسی نمیتوانست مثل «دوایی» درباره سینما بنویسد، چون دانستههایش بیرون از سینما هم زیاد بود. فقط سینما نبود. دیگران هم فیلم میدیدند و نقد مینوشتند، ولی هیچكدام «پرویز دوایی» نشدند.
وقتی مینوشت، واقعیت با او بود، هستی با او بود. دلم میخواهد كه فارسیِ «دوایی» را به سینما تبدیل كنم. دوست دارم یكی از داستانهایش را بسازم. داستانهایش واقعاً زیبا هستند، اما سینمای حالا، اجازه این كار را نمیدهد. اصلاً ایننوع تفكر جزء «تهِ صندوقی»هاست، نمیخواهم بگویم «نوستالژیك»، چون بهنظرم «تهِ صندوقی»ست. برای همین هم دوستش دارم.
پرویز دوایی :پرویز دوایی به سال 1314 در تهران متولد شده است. او پس از فارغالتحصیلی از رشته زبان و ادبیات انگلیسی به كانون پرورش فكری كودكان رفت و مشغول به كار شد. دوایی از سال 1330 به عنوان منتقد سینما، نوشتن را آغاز كرد. مقالات او در مجلههایی مانند «روشنفكر»، «سپید و سیاه»، «زن روز»، «ستاره سینما»، «فردوسی» و...منتشر میشد.
نقدهای سینمایی به خاطر نگاه خاص و زبان روایی جاندارش از او یكی از مهمترین منتقدان سینمایی ایران را ساخت. به نحوی كه تا امروز و با وجود اینكه چند دهه از زمان نقدنویسیاش میگذرد به مثابه یكی از نمادینترین منتقدان سینمایی ما شناخته میشود. او در سال 1353 به پراگ مهاجرت كرد و نخستین داستانهایش را در همان سالها نوشت. نخستین مجموعه داستان او در سال 1360 با عنوان «باغ» منتشر شد.
از آن سال تا امروز در حوزه داستان او كتابهای «بازگشت یكهسوار»، «سبزپری»، «ایستگاه آبشار»، «بلوار دلهای شكسته»و... را چاپ كرده است. زبان و نگاه نوستالژیك و كشف زمانهای گمشده و روایت پارهها و تكههای شهر تهران او را داستاننویسی متمایز كرده است. دوایی ترجمههایی نیز منتشر كرده كه از آنها میتوان به رمان «تنهایی»، فیلمنامه «جانی گیتار» و... اشاره كرد. او هنوز ساكن پراگ است و در این سالها بیشتر نوشتههایش را در مجله «فیلم» چاپ كرده است. داستان «پرملخی»از مجموعه «امشب در سینما ستاره» برگرفته شده كه به زودی از سوی نشر روزنهكار منتشر خواهد شد.
این نازنینِ سفر کرده
«نسل پنجاه شصت هفتاد سالههای سینمادوست، پرویز دوایی را با نقدهای سینماییاش شناخت، و نسل امروز با قصهها و نوشتههایی که یا تمامأ غیرسینمایی است یا فقط طعم و رنگی از سینما هم در برخی از آنها هست. از همین نسل امروز، خیلیها با خواندن نوشتههای بیست و چند سال اخیر دوایی کنجکاو نوشتهها و نقدهای سینمایی او شدند و جستوجو کردند و بعضی از آنها را یافتند و خواندند که عدهای از آنها دوستدار او شدند. البته شاید کسی که حالا نقدهای او را میخواند درک و دریافت و نظر متفاوتی داشته باشد با کسانی که در زمان چاپ این نقدها، آنها را خواندهاند. اما واقعیت این است که میان نقدهای سینمایی و نوشتههای غیرسینمایی پرویز دوایی پیوندی هست که آنها را ماندگار کرد و او تبدیل شد به مهمترین و تأثیرگذارترین منتقد فیلم در ادبیات سینمایی ایران که این تأثیر هنوز هم باقی است و با اینکه در بیست سال گذشته منتقدان تیزبین و خوشقلم بسیاری داشتهایم و داریم، اما هیچ کدام تأثیر و نفوذ و محبوبیت و ماندگاری دوایی را نداشتهاند. علتش به نظر من در همین حساسیتها و قدرت قلمی است که در نوشتههای غیرسینمایی او پیداست و بسیاری از نقدهای او را فارغ از دیدگاه آنها تبدیل به یک اثر ادبی کرده است.
آقای دوایی ۳۴ سال پیش با نوشتن مقاله معروف «خداحافظ رفقا» در مجله «سپید و سیاه» که ناشر بیشتر نقدهای او بود با نقدنویسی وداع کرد اما با نوشتههای غیرنقد به حضور و ارتباطش با مخاطب پیگیر خودش ادامه داد و البته نهتنها نقدهای او هم به حضور و حیاتشان ادامه دادند، بلکه کنایهها و اشارههای او در نوشتههای دیگرش در بیست سال اخیر باعث شده که خواننده – چه دوستدار او باشد و چه نباشد – حالا با عقاید سینماییاش آشناست.
بيشتر آرتيستهاي سريال يك كمربند پهني داشتند كه وسطش علامتي بود. من در تمام آن سالها كه هيچكدام از وسايل آرتيستي را نداشتم، فكر كردم كه شايد آسانترين آنها فراهم كردن اين كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرميِ قالب سر و عينك پهن خلباني را نداشتم. گير نميآمد. در هيچ جا نميشد سراغ گرفت. كمربند خودمان يك كمربند نازك قهوهاي بود. اما شايد ميشد كمربند پهن و سياه آرتيستي را يك جايي گشت و پيدا كرد و يا درست كرد. جاهايي را كه كمربند ميفروختند سر كشيده بودم. هيچكدام كمربند آرتيستي نداشتند، يا كمربندهايي مثل كمربند خودم براي آدمهاي حقير گمنام، بچه مدرسهايهاي محكوم به چوب و فلك، كارمندهاي محكوم به دفتر و دستك و دامادهاي محكوم به عروسي داشتند كه كمر سياه ميبستند. كمربند بزرگواري و دلاوري، كمربند آرتيستي در هيچجا نبود. نميدانم به چه مستمسكي، با چه دروغ و بهانهاي، يكي از خواهرها را كه همراهتر بود راضي كردم كه از پارچهي سياهي كمربند پهني براي من درست كند. كمربند براقِ چرمي نميشد، ولي يك اميدواري بدبخت دوري، يك اميد به معجزهاي داشتم كه شايد اين كمربند برق صندليهاي چوبي قهوهاي سينماي سريال، بوي سينماي سريال و ذوق و التهاب تاريكي تالار سينما را با خودش بياورد، چيزي از رنگهاي خاكستري، سياه و سفيد براق فيلم را در خودش داشته باشد، چيزي از دشتها و درهها و جادههاي آسفالت را، برق بالهاي هواپيماها را، برق آسمان سريال را در عينك خلباني قهرمانها، برق لبخند آرتيسته را در لحظهاي كه دختره را پشتِ پناه ميگرفت، چيزي از موج موج يال سفيد اسب يكهسوار را، چيزي از آن همه دلاوري و سرزندگي را كه در ميان رخوت و خفت خاكستري زندگي يك دم ميدرخشيد و باز برچيده ميشد و باز آسمانِ سياهِ سنگشده به جا ميماند، چيزي از آن جادوي جاري در تالار سينماي فقير سريال را باز بر سرهاي ما نثار كند و سر ماها بلند شود، موهاي ما بلند شود و دلمان آخر در تهاجم اين همه خوف و حقارت و غم و فقر بيامان يك ذره، يك جرعه درمان شود. اين خواب را در دلم و در سرم با هول، با اشتياق ميپروراندم، كه با دروغ و بهانه، خواهر مهربان را كه همدل من بود (و او هم شايد روياي خلبانهاي جذاب بلندپرواز را داشت) راضي كردم كه از چيزي به رنگ سياه، هرچه ميخواهد باشد، كمربند پهني برايم درست كند. بهش گفته بودم كمربند بايد به جاي قلاب كمر، چيزي، نقشي مثل يك دايرهي بزرگ داشته باشد، يك حلقه باشد و در وسط آن نقش صاعقه، فلش شكستهاي، و اين حلقه و صاعقه، در قبال سياهي كمربند به رنگ سفيد درخشان بايد باشد، خيلي سفيد، به رنگي كه من مدافع آن بودم. رنگ پر كبوترها.
پرویز دوایی بیگمان از برجستگان حوزه فرهنگ ماست. در نقد فیلم حرف اول و آخر را میزد (فعل ماضی به کار میبرم چون دیرگاهی است که دیگر نقد نمینویسد؛ دل آزرده است از سینمایی که دیگر سینما نیست...).
از آنجا که دوایی بسیار گوشهگیر و کم سخن است و جز اثری که میآفریند هیچ نمیگوید، بیم آن میرود که نسل جوان از او غافل بماند. اما خوشبختانه تجربههای چند سال گذشته نشان داده که جوانان، دست کم در قلمرو سینما، دارند او را میشناسند. ولی چهره جدیدتر دوایی در ادبیات را باید بیشتر شناساند. پرویز دوایی ساده و روان و تاثیرگذار مینویسد. استقلال روحی او باعث شده که در سبک خاص خود بیهمتا باشد. رمانتیسم بسیار لطیف و عاشقانه دوایی که همواره بر زمینهای از نوستالژی روان است، سبک او را متشخص و ماندگار کرده است.
پرویز دوایی حدود 50 سال است که به نوشتن مشغول است. در دهههای 40 (اواخر 30) روشی را در نقد فیلم بنیان گذاشت که کسی نتوانست از آن تقلید کند. استحکام اندیشه، دقت در داوری و جنس معیارهایش چنان بود که او را در کار نقد فیلم ممتاز نشان میداد. صراحت بیان و لطافت و سادگی زبان دوایی همیشه مثالزدنی است. دوایی از همان دهه 40 گهگاه در عرصه ادبیات هم خود را نشان میداد؛ اما تنها در ده پانزده سال اخیر است که با بهره جستن از فضای بسیار مناسبت و محیط مطلوبی که دارد، تنها به ادبیات و داستان نویسی میپردازد. در این سالها آثاری که عرضه کرده خبر از حضور و وجود نویسندهای متکی به خود، برخوردار از فرهنگ و دانشی در خور و دارای قدرت تاثیرگذاری بر نسل جوان میدهد. بازگشت یکه سوار، سبز پری قصههای کوچه آبشار و بولوار دلهای شکسته مجموعههایی است از قصههای بسیار کوتاه عاشقانه که بیشتر به شعر میمانند. جز اینها دوایی به سبب تسلطش بر زبان انگلیسی و عرصه سینما، ترجمههایی با ارزش در کار سینما هم دارد. از جمله دو سناریو سرگیجه و جانی گیتار، فرهنگ شخصیتهای سینما، چگونه سناریو بنویسیم و آثاری دیگر. دوایی اکنون 74 سال دارد ولی خوشبختانه توانا و هشیار بر عرصه اندیشه و علم سوار است و مینویسد.
پرویز دوایی نویسنده ای است که علاوه بر داستان، نقدهای خواندنی در باره فیلم نوشته است. باید گفت او از جمله منتقدان جدی نسل اولی های فیلم و سینما است. با نقدهای جانداری که می نوشت. به خصوص برای خیلی ها هنوز نقد خواندنی او در مجله سپید و سیاه که برای فيلم «خداحافظ رفيق» ـ اولين فيلم امير نادري ـ نوشت، به یاد ماندنی است.
«باغ» نخستین مجموعه داستان نویسنده است. پس از آن «بازگشت يکهسوار» [1370] که ثبت خاطرههاي سينمايي اوست. همچنین «سبز پري» [1373] و «ايستگاه آبشار» [1378] از این نویسنده منتشر شده است. این اواخر نیز يادنوشتههای او در محموعه ی ديگري به نام «بلوار دلهاي شکسته» انتشار یافته است.
اما مجموعه داستان (باغ) که نخست در سال [1360] به بازار آمد؛ اما بعد در سال [1377] با ویرایش دوباره و داستانی تازه چاپ شد. در مجموع این کتاب دارای شانزده داستان کوتاه است که در عین پیوستگی؛ مستقل از یکدیگرند.
این داستان ساختاری نزدیک به قصه دارد. در این «طرح» توصیف صحنه وهم و خیال، کودکی است با قطارش. دنیای رنگین و خیال انگیز کودکانه به همراه حرکات و بازی کودکی در توهمات و خیالات او که پرویز دوایی به زیبایی توصیف کرده است
باید از خودمان بنویسم؛ نه تحت تأثیر نویسندگان خارجی
پرویز دوایی معتقد است، متاسفانه خیلی از نوشتههای امروز داستاننویسان ایرانی، تحت تأثیر كتابهای نویسندگان معروفاند.
این داستاننویس و منتقد ایرانی ساكن شهر پراگ درباره سطح آثار داستانی كه در سالهای اخیر در ایران منتشر شدهاند، گفت: تعدادی از آنها به دستم میرسند، اما یكی از آنها كه بسیار در من اثر كرد و دوستش دارم، «شما كه غریبه نیستید» هوشنگ مرادی كرمانی بود؛ واقعا امیدبخش و دلپذیر.
این اثر واقعیت بود، چون زندگی خود نویسنده پشتش بود. سبك بهشدت صادق و بدون صنایع ادبی كه خیلی دستوپاگیر نیست. درواقع تجربههای از سر گذرانده و واقعی و قوی یك نویسنده است و اگر اثری چنین باشد، راه خود را پیدا میكند و به سبكپردازی آنچنانی نیازی ندارد، یا نیازی به اینكه زیاد با آن اعمال ادبیاتی مرتكب شویم.
بهعقیده دوایی، این اثر خیلی راست، ایرانی بوده كه با هر انسان دیگری در سراسر دنیا ارتباط برقرار میكند.
او همچنین دربارهی خواننده نداشتن كتاب در ایران، گفت: هرچند كه خیلی در جریان نیستم، اما دوست مرحومم كریم امامی در جایی نوشته بود كه این كتابها پیش ناشرها و كتابفروشیها میمانند، چون خوانندهی زیادی ندارند؛ ولی كتابهایی كه مطلوب باشند، به فروش میرسند و مردم هم میخوانند. قرار نیست همه مردم هم منتقد باشند و به سراغ كتابهایی در سطح ماركز و فاكنر بروند.
محمود دولت آبادي گفت: از نخستين شليك هاي جنگي كه به واقع بر ملت ما و بعد بر خود ملت عراق تحميل شد، نوشتن در اين باره، فريضه اي براي من شده است.
از طرف ذهن خودم مي گويم كه از همان آغاز، من در انديشه اين بوده ام كه بايد اثري فراخور اين واقعه عجيب بيافرينم؛ و اگر تا به حال به صورت مستقيم واردش نشده و حرفش را نزده ام - و فقط يك بار در اين باره پيامي داده ام و در پايان جنگ مقاله مهمي در مطبوعات جهاني نوشته ام - براي اين است كه مسأله از نظر من مهم تر و عظيم تر از آن است كه در عرصه مطبوعات، حرف و سخنش گفته شود. اين يك فريضه ملي است و حتما انجام خواهد شد. اگر شده كه باقيمانده عمر من صرف آن شده، حتما اين كار را خواهم كرد. بدون شك، اين دفاع، مقدس است؛ براي اين كه از نظر ما، هم جنبه ايماني دارد و هم جنبه ملي و در عين حال، يك واقعيت بسيار خوفناك است و بايستي كه اثري فراخورش پديد آيد.
خالق آثاري چون «كليدر»، «روزگار سپري شده مردم سالخورده»، «جاي خالي سلوچ» و «آن ماديان سرخ يال» همچنين در بخش ديگري از سخنانش تصريح كرد: من نويسنده اي هستم متعلق به همه كس و در عين حال، متعلق به هيچ جريان خاصي نيستم. من اين را به عنوان يك نويسنده حفظ خواهم كرد. اگر گاهي اظهار نظر سياسي كرده ام، موضع گيري نبوده؛ در واقع نقطه نظرات من بوده است؛ براي اين كه در غايت، من يك ايراني هستم. اگر در اين مملكت خداي نخواسته بمبي ريخته شود، هم همسايه من و هم من در خطر قرار داريم. پس اگر لازم است گامي برداشته شود كه اين اتفاق نيفتد، من اين كار را مي كنم. اين جزو فريضه نويسندگي من هم هست؛ نه اين كه من موضع گيري خاص سياسي نسبت به اين يا آن جناح داشته باشم.
به دنبال آن آخرين کلمه هستم
- پس از سى سال که از انتشار «کليدر» محمود دولت آبادى مىگذرد، چندى است که انتشارات فرهنگ معاصر ،چاپ نوزدهم اين کتاب را در قطع جيبى منتشر کرده است. در طى اين سالها همواره «کليدر» با نظرهايى از دو قطب مخالف مواجه بوده است. عدهاى در ستايش آن، کلاه از سر برداشتهاند و گروهى ديگر، آن را کارى پرگو و داراى اضافات بسيار دانستهاند. اما به چاپ نوزدهم رسيدن اين رمان ده جلدي، يک اتفاق واقعى در فضاى بازار کتاب ما است و اين نکته ما را بر آن مىدارد که فارغ از نظريههاى زيبايى شناختي، به شناختى از سليقه مخاطبان ادبيات داستانى جدى فارسى برسيم.
لازم به ذکر است که 5 و 6 دى ماه، ارکسترى از اکراين به ايران مىآيد تا قطعاتى ماندگار از «محمدرضا درويشي» را بر اساس قسمتهايى از «کليدر» در تالار بزرگ کشور بنوازند و اين هم، اتفاق ديگرى است که نشان از زندگى هنوز اين رمان در ادبيات امروز ما دارد. چه ما مدافع آن باشيم و چه مخالف، اين يک واقعيت است که امکان بررسىهاى بسيار را در دل خود دارد.
بر اساس تقسيمبندى نسلها که برخى از منتقدان ادبى انجام دادهاند، شما در نسل سوم داستاننويسان ادبيات معاصر فارسى قرار مىگيريد. آيا خودتان هم به اين تقسيمبندى نسلهاى ادبى معتقديد؟
من به چنين چيزى اعتقاد ندارم. البته يک منتقد ادبى حق دارد که قواعدى را مطرح کند تا در آن قواعد، بتواند نظريات خودش را مطرح کند. بنابراين از نظر من، داستاننويسى و ادبيات تا هنگامىکه يک جامعهاى از هم گسيخته نشده، روند تکوينى دارد که از يک نقطهاى شروع شده و ادامه پيدا مىکند. اينکه به کجا مىرسد هم دست آيندگان است. به اين ترتيب، فقط به لحاظ تقويمى مىتوان اين کار را انجام داد که گفته مىشود؛ چون فلانى در 1300 به دنيا آمده در فلان نسل مىگنجد و چون در 1320 به دنيا آمده، جزء نسل ديگرى قرار مىگيرد. البته اين هم از لحاظ کيفى معتبر نيست. من همواره گفتهام که اين يک خطايى است که در نقدنويسى ما اتفاق افتاده و البته هر کسى حق دارد که هر کارى مىخواهد بکند. بنابراين ، من محمود دولت آبادى هستم و در سال 1319 متولد شدهام. از ده سالگى شروع به فهم و خواندن ادبيات داستانى کردهام و بعد، حدود بيست سالگى شروع به نوشتن کردهام و هنوز هم مىنويسم. اينکه ديگران دوست دارند، من را در کجا ببينند به خودشان مربوط است.
اين گفت وگو پيرامون آثار سالها قلمفرسايى محمود دولت آبادى است؛ كسى كه صراحت و نرم خويى اش جلب نظر مى كند و مقابلش كه مى نشينى، براى چند لحظه هم كه شده احساس مى كنى ازشلوغى هاى پيرامونت و پيچ و خم هاى جاده زندگى دور شده اى.
\ كدام عوامل عينى و ذهنى، شما را به سمت هنر به طور عام و ادبيات به طور خاص كشاند؟
> من از ابتدا، ذهنم به شدت مجذوب زبان بود. بخصوص زبان داستان يا قصه و افسانه يا حتى منظومه هاى محلى كه به هرحال قصه ها را روايت مى كردند. اين گرايش به مقوله زبان و روايت البته، هيچگاه ناگهانى نبود، بلكه از دوران كودكى آغاز شده بود و رشد كرد. از اين رو مى توانم بگويم، من انگار در هنر و ادبيات، متولد شده ام. يادم مى آيد سعى مى كردم با ذهن كودكانه ام شعر بسازم و اين اشعار بسيار ابتدايى را گاه مدتها با خودم زمزمه مى كردم و مى خواندم.
جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد ، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.
پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد.
جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درسها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد:
« دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. »
پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیشتر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.
در «کارنامه سه ساله» ماجرای رفتن به عراق را این گونه شرح می دهد:
« من هوشنگ مرادی کرمانی هستم .16 شهريور ماه 1323 در روستاي سيرچ از توابع كرمان، در منتهای سختي و محروميت و فقر به دنيا آمدم، از 8 سالگي كار كردهام ؛ از همين دوران به خواندن علاقه خاصي داشتم».از خودش شنیده بودم که يك بار در كودكي براي خريد كتاب اقدام به خالي كردن نمك ازكاميون ميكند ، در پايان شب اگر چه با پول زحمت خود كتاب را ميخرد اما به دليل زخمهاي به وجود آمده ازسختی سنگ های نمک در دستش،براي خواندن كتاب مجبور ميشود آن را با زبان ورق بزند.همیشه یاد آوری کودکی او را آزار می دهد،پس نوجوانی اش را در چند کلمه خلاصه می کند«تا 15 سالگي در كرمان بودم و زندگيام بدون پدر و مادر گذشت، زندگی پر از سختی و درد. » شاید پرسیدن از زندگی کسی که پیش تر بارها و بارها در این مورد صحبت کرده است کار چندان لازمی نباشد . پیش از این با زندگی او و فعالیت هایش آشنا شده بودم می دانستم که این مرد 61 ساله ؛ هوشنگ مرادي كرماني، نويسنده بزرگ داستانهاي كودك و نوجوان در 16شهريور 1323 در "سيرچ" از توابع استان"كرمان" در فقر و محروميت به دنيا آمدو سالها بعد با به تصوير كشيدن زندگي خود در داستانهايش به عنوان يكي از مطرح ترين نويسندگان آثار كودك و نوجوان در دنيا شناخته شد.
معنای ریشهای و بنیادین پستمدرن یعنی فراسوی مدرن یا بعد از مدرن بودن است. سه تحلیل عمده برای پست مدرنیسم وجود دارد:
- پستمدرنیسم را میتوان نوعی "پیکرهبندی فرهنگی" (cultural configuration) توصیف کرد که در پیوندی مستمر با مدرنیسم قراردارد، بهعبارت دیگر تداوم و استمرار مدرنیسم محسوب میشود.
- این موضع، درنقطۀ مقابل موضع فوق قرار دارد که براساس آن بسیاری از تحلیلگران معتقدند که پستمدرنیسم نه استمرار بلکه گسست و انقطاع رادیکال و تندی است از مدرنیسم و بین ایندو شکاف و فاصلۀ عظیمی وجود دارد.
- تحلیلهای دیگری نیز ارائه شدهاند که با دو رویکرد فوق برخوردی رابطهای دارند یعنی ضمن حفظ ماهیت رابطهای پستمدرنیسم، مجاورت و نزدیکی واژگانی یا قرابت ریشه شناختی گریزناپذیر آن با مدرنیسم را نیز ازنظر دور نمیدارند.
برای شناخت پستمدرنیته ناچاریم نگاهی به سیر تاریخی و ویژگیهای مدرنیته داشته باشیم.
انتشار گزیدهای از یادداشتهای روزانه و دفترچههای شخصی سوزان سونتاگ مربوط به سال های 64-1947 دری به سوی زندگی شخصی او بر روی عموم خوانندگان میگشاید. سونتاگ نوشتههایش را در سال 2002، دو سال پیش از مرگش، به دانشگاه کالیفرنیا فروخته بود. ویرایش کتاب توسط پسرش، دیوید ریف، دلالتگر پیچیدگیهای تصمیمگیری بر سر انتشار این کتاب خصوصی و افشاگرانه است. مقدمه ریف بیش از هر چیز بیانگر نگرانیهایش دراین زمینه است، و سپس دلالت بر این امر دارد که او بیش از هر کس دیگری به شخصیت سونتاگ ارج مینهد و جریان ویرایش را به درستی انجام میدهد.
ویرایش این اثر ریف را در موقعیت سخت و کمسابقهای قرار میدهد: پسری در مواجهه با افکار درونی مادرش قرار میگیرد، افکار مربوط به دوران نوجوانی او، (در زمان شروع مجلات تنها 14 سال داشته)، آن زمان که شروع به یادگیری حسی میکند همراه با معصومیت پر نشاط، خودکاوی حریصانه و اشتیاق فکری عنانگسیخته. نظارهگر بسیار محتاط آینده دوست دارد بر سرش فریاد بکشد که مراقب باشد، خطرات دل دادن به عشاق بیاعتنا را به او هشدار دهد؛ و این نگرانیهای خاص یک فرزند به گونهای با متن همراه است.
«توفيق و كاكاتوفيق» عنوان كتابي است كه دكتر فريده توفيق فراهم آورده و نشر آبي در ششمين روز نمايشگاه آن را به غرفه خود آورده است.
در اين كتاب مطالب و كارتون هايي را مي خوانيد كه هرگز آنها را در روزنامه توفيق نخوانده بوديد. چرا كه امكان درج آنها در دوران انتشار (از 1337 تا 1350) وجود نداشت. توفيق يكي از معروف ترين و اثرگذارترين نشريه هاي طنز در تاريخ مطبوعات كشور است و حسن توفيق صاحب امتياز و مدير مسؤول آن در اين كتاب با اسناد و مدارك رسمي محرمانه نشان مي دهد علت واقعي توقيف اين نشريه چه بوده است و نام حقيقي بعضي از سمبل هاي روزنامه توفيق چه بود.
اظهار نظر شخصيت هاي سياسي و فرهنگي چون دكتر محمد مصدق، حسين گل گلاب، زرين كوب، غلامرضا تختي، جمالزاده، همايي و محمد پروين گنابادي را نيز در اين كتاب خواهيد خواند.
خاطرات عمران صلاحی از توفیق *
دوره اي در توفيق مي نوشتند كه روزنامه بعد از فروش پس گرفته مي شود. خيلي ها روزنامه را مي زدند زير بغل كه بياورند پس بدهند. تو راهروهاي تحريريه فلش هايي بود كه مثلاً برويد فلان اتاق، سمت چپ، راست و غيره. به اتاق كه مي رسيدند يك بيلاخ گنده بود.
توفیق ، نشریه ، هفته نامه ای فکاهی و سیاسی با نیم قرن فعالیت (از 1301 تا 1350 ش ) که صاحب امتیاز و اولین مدیر آن حسین توفیق بود. حسین توفیق ، شاعر و روزنامه نگار، فرزند نجفقلی میرزا، در 14 مهر 1258/ 18 شوال 1296 در تهران به دنیا آمد. او بیش از نیمی از عمر خود را صرف اشاعة معارف و ادبیات کرد. چهار سال ، از اواخر 1296 ش تا اواسط 1300 ش ، سردبیر روزنامة گل زرد بود و در 1301 ش موفق به گرفتن امتیاز نشریة توفیق شد. او در 29 بهمن 1318، پس از سپردن ادارة مجله به تنها فرزندش ، محمدعلی توفیق ، درگذشت (صدرهاشمی ، ج 2، ص 146ـ147؛ حسین توفیق ، مصاحبة مورخ 21 آبان 1381). نخستین شمارة توفیق در 1301 ش منتشر شد و انتشار آن در سه دورة ناپیوسته ادامه یافت . دورة نخست از 1301 تا 1318 ش به مدیریت حسین توفیق بود که با مرگ وی در 1318 ش به پایان رسید. توفیق در اوایل این دوره نشریه ای جدّی بود و صبغة اخلاقی و ادبی داشت و گاه مطالب فکاهی نیز در آن چاپ می شد. از اواسط سال پنجم ، با کسب امتیاز چاپ کاریکاتور در آن ، بیشتر صورت فکاهی گرفت و پس از مدتی کاملاً ادبی شد (صدرهاشمی ، ج 2، ص 147). طی شش
سال فعالیت ادبی ، مطالب توفیق منظوم بود. در صفحة نخست ، ستون ثابتی با عنوان «شادروان فتحعلی خان صبا»، مشتمل بر اشعار وی ، داشت و آثاری از حسین توفیق نیز در این صفحه چاپ می شد و مسابقة ادبی نیز برگزار می گردید. از اوایل 1317 ش ، توفیق دوباره به صورت فکاهی درآمد و مسئلة ازدواج و تشویق جوانان به آن ، از مضامین اصلی آن بود (برای نمونه رجوع کنید بهسال 13، ش 16، 29 بهمن 1313، ص 1؛ سال 15، ش 6، 7 دی 1315، ص 1).
تقارن نخستین دورة توفیق با حاکمیت رضاشاه (1304ـ1320 ش )، سبب شد که مطالب نشریه با سانسور همراه شود، اما در دوره های بعد این مشکل وجود نداشت . توفیق در این دوره بیشتر به مسائل اخلاقی و اجتماعی می پرداخت و ازینرو بدون وقفه منتشر می شد.
تنهايي پرهياهو*
ويليام فاکنر نويسنده امريکايي در مصاحبه يي مي گويد؛ «همه ما در برآوردن آرزوهاي مان شکست خورده ايم. بنابراين من خودمان را براساس شکست باشکوه مان در دست زدن به کاري غيرممکن ارزيابي مي کنم.» جمله فاکنر شايد خلاصه آن تفکري باشد که در آن نويسنده و هنرمند، موجودي معرفي مي شود که نظم عيني جهان اش را نمي پذيرد و تلاش مي کند به ارائه منطق و تعريفي ديگر از جهان در متن خود حداقل يک شکست خورده مغرور باشد. اگر اين تعريف را قبول داشته باشيم نويسنده و هنرمند مبدل به اقليتي در برابر اکثريتي مي شود که در راستاي تعريف خود از جهان دريچه پديده يي به نام «شهرت» نيز مي شود. تقابل و تعامل وضعيت نويسندگان ايراني با اين مفهوم اکتسابي وضعيت هاي ويژه يي را به وجود آورده است. شما در سمت چپ و راست اين صفحه دو تصوير مي بينيد؛ يکي هوشنگ ابتهاج (سايه) و ديگري احمد شاملو (بامداد). دو چهره يي که در تقابل با مفهوم شهرت برآيند دو وضعيت متفاوت شده اند. در اين مقدمه کوتاه چندي از سرفصل هايي را که در باب مفهوم شهرت در دو قشر از نويسندگان و شاعران ايراني وجود دارد، روايت مي کنيم. دو قشري که هر دو شرايط منحصر به فردي را در قبال هنرمندان ادبي ايران و حافظه تاريخي جامعه رقم زدند...
شهرت نويسندگان ايراني امري پيچيده و اغلب خارج از تعادلي شناخته شده بوده است. ادبيات نو در جامعه يي متولد شد که سال ها بود فرصتي براي فکر کردن به نويسندگانش نداشت و همين امر موجب شد تا پديده بي حافظگي جامعه ايراني در آن سال ها به امري محوري در قبال نويسندگان و شاعران ايراني تبديل شوند.
من مرگانديش نيستم
علي احمد سعيد، متخلص به «آدونيس» در سال 1930 در يكي از روستاهاي سوريه زاده شد. در چهارده سالگي شعري براي نخستين رئيس جمهور سوريه (پس از استقلال) خواند كه جايزه او اجازه تحصيل در يكي از مدارس بود. او در اثر فعاليتهاي سياسي و سرودن شعرهاي اعتراضآميز زنداني شد و پس از آن به بيروت گريخت و به تابعيت لبنان در آمد. در 1956 با «خالده صالح» مشهور به «خالده سعيد» ازدواج كرد كه او هم يكي از دو سه منتقد تراز اول عرب است. در سال 1973 از دانشگاه «سنت ژوزف» يا «قديس يوسف» بيروت با نوشتن رسالهاي مفصل با عنوان «الثابتو المتحول» دكترا گرفت و به تدريس در دانشگاه لبنان پرداخت.
آدونيس با انتشار دو مجله مهم و جريانساز به نام «مجله شعر» و «مواقف» سهم عمدهاي در گسترش شعر و نقد نو در فرهنگ عربي داشت. چندان كه گاه از زمان انتشار اين مجلات به منزله مبدأ تاريخي براي شعر نو عرب ياد ميشود: يعني شعر عربي پيش از مجله شعر و پس از آن.
علي احمد سعيد (آدونيس) يكي از بزرگترين شاعران خاورميانه در قرن بيستم و تاثيرگذارترين شاعر بر جريان شعري معاصر عرب است كه اشعارش به بيشتر زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده است. او كه به همراه محمود درويش و نزارقباني بهعنوان مشهورترين شاعران عرب در جهان شناخته ميشوند، چند سالي است كانديداي جايزه نوبل ادبيات است و خيليها از او بهعنوان برنده اين جايزه در سال 2007 نام ميبرند. آدونيس زمستان 84 ديداري چندروزه از ايران داشت و با بعضي از چهرههاي ادبي نيز ديدار كرد. رضا عامري بهعنوان يكي از مترجمان او در اين سفر، گفتوگويي طولاني با آدونيس انجام داده است كه بهزودي در مجموعهاي با نام <آدونيسخواني در تهران> منتشر خواهد شد. متن زير قسمت كوتاهي از اين گفتوگو است.
يادداشتي بر تصوير زن در ادبيات از آذر نفيسی /برگردان: فيروزه مهاجر
رمان شهرنوش پارسی پور، طوبا و معنای شب، با چند تصوير گيرا شروع میشود. آغاز رمان مقارن با پايان سلسله قاجار است، وقتی كه انديشه غرب و شيوههای جديد زندگی مستقيماً شروع به تأثير نهادن با جامعه بسته سنتی ايران و تغيير آن میكنند.
پدر قهرمان داستان اديب است، اما مردی است ساده كه ذهنش را با فلسفه و شعر مشغول میكند. يك روز كه غرق در افكار خود در خيابان قدم میزند، بيگانهای سوار بر اسب با او تصادم میكند. بيگانه گستاخ شلاق به چهره اديب میكوبد. بعد مجبور میشود به خانه اديب برود و از او عذرخواهی كند. اين واقعه اولين و آخرين مواجهه مستقيم اديب با جهان غرب است. مهمترين حاصل اين مواجهه آن است كه او حيرت زده در میيابد زمين گرد است.
پيش از آن او به طرزی مبهم از گرد بودن زمين آگاه بود اما ترجيح میداد به آن بهايی ندهد.
اديب تا چند روز در اينانديشه غرق میشود كه اين گردی برای او به چه معناست. او رابطه بين حضور بيگانه، گردی زمين، و همه تغيير و بلواها را به غريزه در میيابد. چند روز بعد با قاطعيت تصميم میگيرد: "بله، زمين گرد است؛ زنان میانديشند و به زودی بیحيا خواهند شد."
مهمترين نكته اين صحنهها آن است كه زنان در هر تغييری در جامعه نقش مركزی دارند. در واقع، در اكثر داستانهای ايرانی حضور زنان برای طرح مركزی است و فضای زيادی به آنها داده شده. هدف اصلی من در اینجا آن است كه تصويرهای مختلف زن را در رمان معاصر فارسی با توجه به گذشته آن در ادبيات قديم فارسی تحليل كنم. در واقع، میخواهم با ساختن تاريخی ادبی برای تصويرهای تكرار شده زنان در رمان معاصر فارسی، آنها را از طريق جلوه و پرتو گذشته رازآميزشان بررسی كنم.
افسانهای کوچک
موش گفت:"دريغا كه جهان هر روز كوچكتر میگردد!در آغاز به قدری بزرگ بود كه میترسيدم،هی میدويدم و میدويدم،و خوشحال بودم كه سرانجام در دور دست ديوارهایی در راست و چپ میديدم،اما اين ديوارهای دراز چنان زود تنگ شده است كه من ديگر در آخرين اتاق هستم،و آنگاه در گوشه تلهای هست كه من بايد تويش بيفتم ."گربه گقت:"فقط بايد مسيرت را تغيير دهی"و آن را بلعيد .
تبهکار معروف «کوگلر» که به چند جنايت دست زده و بارها حکم دستگيريش صادر شده بود و لشکري از ژاندارم و کارآگاه در پياش ميگشت سوگند ياد کردهبود که نگذارد دستگير شود. راستي هم تا زنده بود دست کسي به او نرسيد . آخرين خوني که کرد قتل نهمش بود يعني ژاندارمي که آمدهبود دستگيرش کند. البته ژاندارم از پاي درآمد ولي خودش هم هفت گلوله خورد که دست کم بيگفتگو سه تاش مرکبار بود . بدين ترتيب :به صورت ظاهر از کيفيت زميني جان به در برد.
اجل چنان ناگهاني فرا رسيد که کوگلر حتي فرصت درد کشيدن پيدا نکرد. همين که روانش قالب تن را تهي کرد ،به آن جهان ديگر شتافت جهاني خارج از فضا، جهاني خاکستري ، ببينهايت خلوت و خاموش ، با غرابتي شگفتي آور ؛ منتها اسبا شگفتي وي نشد . براي مردي که حتي زندانهاي آمريکا را پشت سر گذرانيده باشد آن دنيا هم ، در، بر همان پاشنه ميگردد که اين يکي ، و هر کسي ميتواند با کمي تهور راه خودش را باز کند، مثل همه جا.
سرانجام زمان آن فرارسيد که کوگلر به داوري آخرين که هيچکس را از آن گريزي نيست فراخوانده شود. با در نظر داشتن اين که در آسمان ، هميشۀ آزگار حالت فوقالعاده برقرار است، بر خلاف انتظاري که کوگلر از کردۀ خود داشت ، او را به جلسۀ سنا بردند نه به دادگاه جنايي . جلسه بسيار ساده ترتيب يافته بود عين روي زمين به دلايلي که به زودي خواهيد دانست . صليبي هم وجود نداشت که معمولا ً گواهان بدان سوگند ميخورند . شمار داوران سه تن بود که همگي سن و سالشان بالا بود ، مشاوراني برجسته با قيافههايي يخزده و عبوس، تشريفات هم تا اندازهاي يکنواخت بود :
کوگلر فرديناند ،بدون شغل، زاد روز ، فلان، مرگ...
اينجا پي بردند که تاريخ مرگش را نميدانند . همان دم فهميد که اين فراموشي ، در نظر اعضاي دادگاه ،او را گنهکار جلوهگر ساخت. از اين رو اخمش را در هم کشيد.
رئيس دادگاه پرسيد: شما در کجا خود را گنهکار ميدانيد؟
سر ظهر نرسيده به شهر چرخ ما دوباره پنچر شد. پياده شديم و چرخ را نگاه کرديم. راه خالي بود و ما ديگر يدکي نداشتيم چون بار اول، يک ساعت پيش، که پنچر شده بوديم يدکي را به کار برده بوديم. و اکنون بيابان خاموش بود و راه خالي لاي تپهها ميلغزيد و برميگشت ميان دشت و دور پشت کوه کبود کنار افق محو ميشد. پسرم پرسيد. «خوب؟»
گفتم «خوب.» و رفتم کنار راه شاشيدم.
پسرم به اعتراض نرم گفت، «بابا!» و شنيدم که خودش هم شروع کرد به شاشيدن. بعد گفت، «چي رفته توش؟»
گفتم «نعل خر! چه ميدونم.»
گفت «کو خر تو بيابون؟»
گفتم «آنقدر که نعلش بره تو چرخ ما گير مياد.»
بعد آمدم دوباره پيش چرخ. پهن و پخت روي خاک بود. پسرم آمد پهلويم و بعد با نوک پاي کوچکش يواش زد به چرخ. گفت، «پنچره.»
گفتم «پيشرفت کردهاي.» گفت «پُر رو همين يهساعت پيش پنچر شد ها.»
گفتم «بدو سنگ بذاريم پشت چرخا.»
سنگ گذاشتيم پشت چرخها، و درها را قفل کرديم و از سربالايي راه افتاديم.
گفتم «بد جايي پنچر شد.»
گفت «تو سرازيري؟ پشتش که سنگ گذاشتيم.»
گفتم «نه. از سربالايي که برسيم بالا سرازير بشيم ديگه نميتونيم ببينيمش.»
گفت «خوب، نبينمش.»
گفتم «اگر کسي بياد سرش نميبينيمش.»
گفت «اگه بياد سرش تا ببينيمش و برسيم بهش او هم ما را ديده و در رفته ديگه.»
گفت «بازم خوب بود.»
گفت «هيچ خوب نبود.»
گفتم «حالام خوب نيس.»
پرسيد «حالا ميريم کجا؟»
گفتم «حالا تو بيا.»
گفت «يعني از چي پنچر شد؟»
جوابش را داده بودم. براي خودش پُر حرفي ميکرد. پرسيد «نميشه تو لاستيکا باد نکنن که در نره؟» و باز گفت، «يا لاستيکا را سفت بسازن که ميخ نتونه سوراخش کنه؟»
گفتم «يا اصلا اتوموبيلها چرخ نداشته باشن همين جوري تو آسمون راه برن؟»
كتاب «گفتهها» مجموعهاي است از برخي مقالات، سخنرانيها و يك مصاحبه با ابراهيم گلستان كه به تازگي توسط نشر «بازتاب نگار» و براي سومين بار منتشر شده است. مقالات و نظرات گردآمده در گفتهها به اين دليل از اهميت فراواني برخوردار هستند كه مخاطب ابراهيم گلستان ميتواند با بسياري جنبههاي «نظري» او در باب ادبيات و هنر آشنا شود.
در اين كتاب منهاي متن سخنراني گلستان در دانشگاه شيراز و گفتوگوي بلندي كه با او وجود دارد،ميتوان چندي از مهمترين مقالههاي او را نيز درك كرد. مقالههايي مانند «سير سقوط يك امكان» (نوشتهاي درباره مسعود كيميايي)، «هوشنگ پزشكنيا، نقاش» گفتارهاي فيلمهايي مانند اين خانه سياه است، موج و مرجان خارا، تپههاي مارليك و... از قسمتهاي اصلي اين مجموعه محسوب ميشوند. گفتهها براي نخستين بار در اوايل دهه هفتاد منتشر شد و باعث شد بعد از سالها يك كتاب جديد را از ابراهيم گلستان درك كنيم.
او از آن سال تا به امروز تنها شاهد تجديد چاپ برخي آثار داستانياش بوده و طبق شنيدهها و مستندات علاوه بر عدم توفيق چندي آثارش براي كسب مجوز تجديد چاپ 3 كتاباش يعني «برخوردها در زمانه برخورد»، «نامه به سيمين» و «مختار در روزگار» نيز نتوانستهاند تاكنون در ايران منتشر شوند. منهاي گفتهها شايد مهمترين اثر منتشرشده از گلستان در سالهاي اخير داستان بلند «خروس» باشد كه به زعم اعم منتقدان ادبيات داستاني ايران از درخشانترين آثار داستاني چند دهه اخير داستاننويسي ايران به حساب ميآيد.
اما مجموعه گفتهها خود حديث ديگري است از ارا و ويژگيهاي خاص فكري ابراهيم گلستان. نويسنده و كارگرداني كه به خصوص در اين چند سال اخير به دليل تجديد چاپ برخي آثارش، دوباره به يكي از شخصيتهاي بحثبرانگيز فضاي فرهنگي ايران تبديل شد. گلستان به دليل مختصات خاص فكرياش و نوعي از تفكر نسبت به ادبيات و هنر همواره با بازتابهاي متفاوت و گوناگوني روبهرو بوده است. شايد به همين دليل باشد كه بازخواني «گفتهها» اين اهميت را دارد كه ميشود برخي از گوشههاي فكري او را در قبال چندي از كلان مفاهيم و ارزشهاي فكري مشاهده كرد.
احمدرضا احمدي، از شاعران و نويسندگاني است كه سالها با نادر ابراهيمي دوست بود. احمدي كه از رفتن دوستش بسيار دلتنگ است، ميگويد:
«از ويژگيهاي نادر اين است كه كارهاي متنوعي كرده است؛ خطاطي، نقاشي، نوازندگي، نويسندگي، فيلمسازي و...يكي از بارزترين ويژگيهاي نادر ابراهيمي آن بود كه معلم بسيار خوبي بود. تا پيش از بيماري، روزهاي سهشنبه درِ خانهاش به روي نويسندگان و نقاشان باز بود. به خاطر دارم كه در اين كلاسها شخصي ميآمد كه اصلا از هنر تصويرگري چيزي نميدانست، اما بعد از 10 يا 11جلسه به يك نقاش درجه يك تبديل شد.»
او ميگويد: «نادر ابراهيمي بسيار جدي بود؛ اصلاً هم هنگام كار با كسي تعارف و شوخي نداشت؛ نظرهايش را صريح ميگفت و ترسي از واكنش و حرفهاي ديگران نداشت. يادم ميآيد كه به يكي از نقاشان كتاب كودك، كه جايزه جهاني برده بود، به شدت انتقاد ميكرد و ميگفت نقاشيهاي او اصلا به درد نميخورد. اين نقاشيها بچهها را ميترساند.»
اين نويسنده درباره دوست خود ميگويد:«از اينكه او را از دست دادهام ناراحتم، اما خوشحالم كه او كارهايي را كه بايد انجام ميداد، انجام داد.»
مائده طهماسبی، مترجم و کارگردان تئاتر از انتشار ترجمهاش از نمایشنامه «خدای کشتار» اثر یاسمینا رضا، نمایشنامهنویس فرانسوی خبر داد. /
مائده طهماسبی بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون است. او علاوه بر بازیگری در تئاتر کارگردانی هم می کند. "گزارش به آکادمی" اثر فرانتس کافکا، یک "رابطۀ ساده" و "خانوادۀ تُت" نمایش هایی است که وی به عنوان کارگردان به روی صحنه برده است و هر کدام در زمان خود مخاطبین بسیاری جذب کرده اند. طهماسبی در نمایش "کرگدن" دو نقش به عهده دارد "دودار" و "خانم خانه دار" که این دومی را برخی شب ها، رامین ناصر نصیر بازی می کند. اما اگر از من بپرسید می گویم او بیش از دو نقش دارد. نقش پنهانش در مقام همکار- همسر فرهاد آییش، تحسین برانگیز است. او یک پشتیبان اصیل است؛ با مدیریتی پنهان، نظم خاصی به همۀ امور می دهد، وجودش پر از انرژی های مثبت است و سپری در مقابل انرژی های منفی ، اخلاق تئاتری دارد. با این که می توان در هر موردی به او رجوع کرد اما باید وقتی هم به وی داد تا گاهی با "دودار" و "خانم خانه دار" تنها باشد. بازیگر تواناییست و بازی در تئاتر را بسیار دوست دارد در این باره می گوید:"تئاتر دنیای تمیز، خوب و شسته رفته ای برای بازیگری است، گرم است و همه چیز سر ساعت اتفاق می افتد. فضا کاملاً آماده است تا بتوانی به شخصیتی که قرار است بازی کنی، شکل بدهی. تئاتر هنر والاییست که بازیگر در آن حرف اول را می زند و بقیۀ چیزها با او همراه هستند. وقتی با مدیوم های دیگر کار می کنی، تازه می فهمی چقدر محیط تئاتر آرامش بخش است." بله مائده طهماسبی تئاتر را خیلی خوب می شناسد و با تمام وجود در آن حضور دارد.