تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

  معروف است که شریعتی معلم انقلاب بود. اما ما در روزگاری به سر می بریم که با این هر دو مولفه، معلمی و انقلاب مشکل پیدا کرده ایم. نه معلمی چندان اعتباری دارد و نه از انقلاب - مقصود البته نفس مفهوم انقلاب - دل خوشی هست . معلمی که در بسیاری اوقات با کلیشه پروری، آگاهی های کاذب ، برانگیختن شور و انهدام ِ شعور، دادن دستورالعمل هایی برای رستگاری یکی انگاشته شد (و امروز می شنویم ویوا-آکادمیا viva académia)انقلاب هم که مستعد تخریب و خشونت . انقلابیون سابق یا معتقدند که: الف-انقلاب خوب بود، اما اصلاحات بهتر است . یا بر این باورند که ب- انقلاب خوب بود اما وای به حالت اگر همچنان به آن فکر کنی. پ- یا اینکه «رفته ایم این راه را نه بهرام است و نه گورش »و از همین رو عطای سیاست را به لقای آن می بخشند، چه به قصد کسب آن و چه به منظور در افتادن با آن. در نتیجه یا باید بشوی اصلاح طلب، یا کارگزار سازندگی و یا فعال فرهنگی. در هر سه حال، شریعتی با همان خاطره معلمی اش در انقلاب می ماند روی دستمان . چند راه می ماند:
1- همه تجربه های تراژیک شخصی و تاریخی روزگارمان را بیندازیم به گردن او و انقلابی گری اش و از شر او وآموزه هایش خلاصی یابیم:
-«دیو خفته سنت را بیدار کرد»(شایگان- انقلاب مذهبی چیست|؟)
- اسطوره ها را به تاریخ کشاند و یا و تاریخ را اسطوره ای کرد و ما را بیچاره ساخت ( موقن- در گستره اسطوره .نقل به مضمون)
- رویکرد ایدئولوژیک به تاریخ ، بنیان آگاهی جدیدی را که با پیروزی مشروطیت کمابیش استوار شده بود، نابود و آگاهی کاذبی را جانشین آن کرد(جواد طباطبایی -ص31 مکتب تبریز )


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:23  توسط محمود موحدان  | 

خوردم زمين، تقصير ولتر بود. افتادم تو جوب، تقصير روسو بود*
انديشيدن به انقلاب، آن هم پس از آن، حتي اگر 30 سال بعد باشد، کار آساني نيست. بد و خوب يک انقلاب را تا هنوز زخم ها ترميم نشده اند و آن وعده هاي نخستين تحقق نيافته اند، نمي شود ارزيابي کرد. بايد يک «پس از آنً طولاني» طي شود تا انقلاب همچون يک امر نابهنگام يا يک محتوميت تاريخي، در يک روند قرار گيرد و پرداختن به آن ممکن شود؛ خير و شرش، اجتناب پذيري يا محتوم بودنش، اينکه عقبگرد بوده است يا حرکت به جلو و مباحثي از اين دست. هر انقلابي اين خصلت دوگانه را با خود دارد؛ آسيب مي رساند و سود نيز. تا زماني که حافظه ها فعال اند و از دريچه خاطرات خود به ديروز نگاه مي کنند نمي شود از انقلاب همچون پديده يي تاريخي از دلايل، روش ها و چشم اندازهايش صحبت کرد. اين است که تا اطلاع ثانوي که هنوز تکليف ها روشن نيست اظهارنظرات در اين باب يا از جنس خاطره نويسي است يا اظهار نظرات سياسي، يا جامعه شناسانه. همگي ناظر بر زمان کوتاه مدت. چيزي به نام تاريخ انقلاب منتفي است. واکنش ها غالباً از اين قرار است؛
1- يا سلب مسووليت از خود و به گردن اين و آن انداختن (اگر اکتور بوده باشي و در مظان اتهام)؛
- «ما تصميم گيرنده نبوديم. اصلاً يک جوري بود که نمي شد... هرچه کرديم نشد.»
2- يا به گردن ايده ها انداختن (اگر در زمان انقلاب جوان بوده باشي و پارتيزان اين و آن)؛
- «اساساً گفتمان غالب زمانه اين بود؛ رويکرد ايدئولوژيک، اتوپيک و... تازه همه اينها هم تحت تاثير تفکر چپ لنيني بود. هيچ کس نيست که بگويد تمام سرکوب هاي خونين انقلاب فرانسه به نام بورژوازي و ليبراليسم انجام شد. هنوز نطفه لنين هم شکل نگرفته بود. يا مثلاً دشمن خونين ايدئولوژي، ناپلئون بود که بساط جمهوريت را برچيد و امپراتوري مستقر کرد.
3- يا متولي گري است و خود را صاحب مطلق آن ديدن (وقتي که بر قدرت نشسته باشي) و نقش همه ديگران را ناديده گرفتن؛
- «اين يکي ستون پنجم امريکا، آن يکي ستون پنجم روسيه. يک عده هم روشنفکران کافه نشين».


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:15  توسط محمود موحدان  | 

قبل از ورود به تعريف جامعه هيز، ذکر اين نکته ضروري است که اين تعبير از حوزه روانشناسي وام گرفته شده است. فرويد در مطالعه رفتار جنسي از دو پديده «تماشاگر جنسي» voyeurisme و نيز عورت نمايي exhibitionisme به عنوان دو نوع بيماري در کنار بيماري هايي چون ساديسم و مازوخيسم نام مي برد. تماشاگري جنسي در واقع مبتني است بر ميل و گرايش به نگريستن و مشاهده کردن خلوت يا عرياني کسي يا گروهي از اشخاص در وضعيتي نامتعارف به قصد لذت بردن يا تحريک شدن. بر خلاف عورت نمايي که ميل به عرضه کردن خود است به قصد صيد لحظه يي که نگاه ديگري بر تو مي افتد. در حقيقت تماشاگر جنسي از طريق قراردادن خود در موقعيتي پنهان- طوري که ديده نشود- در جست وجوي ديدن چيزي است که ديده نمي شود. او به دنبال ديدن امر قابل رويت نيست، ديدن غيرقابل رويت موضوع اصلي نگاه او است و همين ديدن و ديده نشدن اسباب لذت را براي بيمار فراهم مي کند. در حقيقت نفس نگاه کردن و آن هم پنهاني، شرط اصلي لذت است و موضوعي که به آن نگاه مي شود فقط شرط لازم است، بهانه است. (نگاه کردن از سوراخ کليد، از لابه لاي جرز در، از پشت پرده، استفاده از دوربين از پنجره خانه روبه رو و..) لاکان، روانشناس فرانسوي، تماشاگري جنسي را نوعي سوبژکتيويته منحرف مي داند. به تعبير او موضوع اصلي اين رفتار بيمارگونه جنسي، «نگاه» است. نگاه همچون سوژه. هم آنچه به آن نگريسته مي شود (غافلگير کردن آن ديگري) و هم آن کس که به گونه يي پنهان نگاه مي کند و البته مهم تر از همه ميل به غافلگير شدن. اين ميل و در عين حال اضطراب که در زماني که مشغول نگريستن هستي ديگري تو را در اين موقعيت غافلگير کند. تماشاگر جنسي همواره در پي نگاهي است که بتواند خود را در آن شناسايي کند، خود را از خلال ديگري کشف کند. نوعي نارسيسيسم و خودشيفتگي. تعبير هيز، در حقيقت معادل دم دستي همان اصطلاح فني تر تماشاگري جنسي است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:8  توسط محمود موحدان  | 

 بحران روشنفکر نمايی
دکتر پروين سلاجقه منتقد و نويسنده کتاب هايي چون اميرزاده کاشي ها و از اين باغ شرقي است که اميرزاده کاشي هايش اخيراً به چاپ دوم رسيد. با دکتر سلاجقه گفت وگويي انجام داده ايم درباره بحران مخاطب و وضعيت امروز ادبيات داستاني ايران.
-به نظر مي رسد رمان در ايران به نسبت دهه هاي گذشته مخاطب پيگير و جدي خود را از دست داده است. منظورم آن دسته از مخاطباني است که بخشي از اوقات فراغت خود را با رمان خواندن مي گذراندند و رمان هاي جدي را هم دنبال مي کردند. تعداد اين مخاطبان جدي اما غيرحرفه يي خيلي کم شده. فکر مي کنيد دليلش چيست؟
شايد همين طور باشد اما اگر بخواهيم در اين خصوص به نتيجه يي دقيق برسيم بايد نوعي تحقيق ميداني داشته باشيم يا اينکه تيراژ رمان هايي را که جدي مي ناميم در هر دهه با يکديگر مقايسه کنيم. آنگاه ببينيم اين موضوع به نسبت جمعيت کتابخوان چه تغييري کرده و آيا نوعي تناسب برقرار است يا نه.
مساله بعدي اين است که دغدغه هاي انسان امروز به نسبت دهه هاي گذشته تغيير کرده است. شايد در آن زمان، براي آن طيفي که شما عنوان کرديد، رمان يکي از مهم ترين ابزارهاي اطلاع رساني فرهنگي و هنري بود که عمدتاً طبقه روشنفکر جامعه آن را دنبال مي کردند. اما الان رمان تنها وسيله اطلاع رساني هنري نيست، وسايل ديگري هم وجود دارد. امروز با تنوع محصولات ديگر فرهنگي از جمله سينما، وبلاگ نويسي و همين طور امکانات ديگر مواجه هستيم که آنها نيز وظيفه بازنمايي زندگي را به شکل راحت تر و چه بسا دلپسندتري انجام مي دهند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:19  توسط محمود موحدان  | 

 
راحتي
 
جواني که کنارم نشسته بود با موبايلش حرف مي زد. بقيه ساکت بودند. جوان پرسيد؛ «ساعت نه خوبه؟... نه و نيم چي؟... باشه پس نه و نيم منتظرتم.» بعد موبايلش را قطع کرد و تا وقتي که يک ايستگاه بالاتر از تاکسي پياده شد، کسي حرفي نزد. جوان که پياده شد، راننده گفت؛ «حالا تا خود نه و نيم سر حاله.» به پياده رو نگاه کردم، جوان کيفش را روي شانه اش انداخته بود و دور مي شد صورتش را نمي ديدم، اما به نظر من هم سرحال مي آمد. زن مسني که روي صندلي جلو نشسته بود، گفت؛ «خوش به حالش. من خانه برم رفتم، نرم نرفتم... سي ساله نه منتظر کسي هستم، نه کسي منتظرمه.» مردي که کنارم بود به زن مسن گفت؛ «اتفاقاً خوش به حال شما. قدر راحتي تون رو نمي دونيد.» زن مسن گفت؛ «مرده شور اين راحتي رو ببرن.» زن مسن که پياده شد به دور شدنش نگاه کردم. صورت او را هم نمي ديدم.

*
حقیقت بزرگی را کشف کردم
" در انتظار پرشدن ماشین در ایستگاه معطل بودیم که مرد میان­سالی کنار پنجره آمد و گفت: « ببخشید مزاحم می شوم، من گدا نیستم، از خودم کامیون داشتم ولی 7 ماه پیش تو جاده بهبهان چپ کردم، بیمه­ام هم تمام شده بود، دار و ندارم را هم باخته­ام ، شب عیدی مجبور شدم که ...  ببخشید اگه ممکنه یک کمکی به من بکنید. »
دروغ می­گفت. راننده یک پانصد تومانی به مرد داد. مرد گفت: « دعا می­کنم هیچ وقت درمانده و محتاج بقیه نشوید» .
راننده گفت: « ان شاء الله » . شاید هم دروغ نمی­گفت من هم 200 تومان به مرد دادم. سه چهار روز بعد دوباره در یک ایستگاه معطل پر شدن ماشین بودیم که مرد آمد و سرش را نزدیک پنجره آورد.« آقایان سلام، خیلی عذر می­خوام وقت تان را می­گیرم، تو کرج تحویل دار بانک­ام، یعنی بودم، معاون بانک با رییس زد و بند کردند، بعدش هم با کاغذسازی همه­ی کاسه کوزه­ها را سر من و یکی دیگر شکوندند... الان هم هر جا می روم می­گویند سابقه­ی سوء استفاده­ی مالی داری­، بهم کار نمی­دهند... » بقیه حرف­های مرد را گوش نکردم اعصابم خرد بود که چرا دفعه ی قبل با آن که مطمئن بودم دروغ می گوید کلک خورده بودم. مهم 200 تومان نبود ، مهم این بود که مثل یک بچه کلاه سرم رفته بود، مثل احمق­ها رفتار کرده بودم . و حالا خون خونم را می­خورد . همین موقع راننده دست کرد و یک 500 تومانی به مرد داد. مرد گفت :« ان شاء الله هیچ وقت محتاج بقیه نشوید. » راننده گفت :« ان شاء الله » به راننده گفتم این همانی بود دو سه روز پیش هم آمد. راننده گفت: « بله » گفتم: « دفعه قبل  یک چیزهای دیگری گفت » راننده گفت :« بله ، ولی این دفعه قصه­اش جالب تر شده بود.»     
سروش صحت 

 

اعتماد

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:57  توسط محمود موحدان  | 

  سلام پسر شرقي / سپيدي موهايت را باور ندارم / تو در غربت 72 ساله شدي / و ما غريبانه / در کوچه هاي باريک عشق / يکه سوار تنهايت را جست وجو مي کنيم
ياران هواخواهت / از نفس افتادگان دلير زمانه اند / احمدرضا همه آن سال ها را / در «روزنامه شيشه يي» مي بيند / او در «وقت خوب مصائب» / سفيدي اسب را مي گريد
سوگنامه «قيصر» را / در آخر شاهنامه ببين، / پنجه خونين رضا / در پرده سفيد تراس سينما خشکيده / داش آکل شيدايت / مي ناب عشق را / قلندرانه سرکشيد / تا در درازناي شب / راهي فصل ستيز باشد
مسعود را مي شناسي؟ / تک سواران خسته اش / قافيه را در باد گم کرده اند / «جسدهاي شيشه يي» او / زخم خورده عقل سرخند / رفقايت / غزل خداحافظي را خواندند و / جان کندن علي خوش دست را نديدند
در «بلوار دل هاي شکسته» / کودکانه هايت را به يادآور / سينما رکس / ميزبان تو
و همه بچه هاي کوچه دلگشاست / بهرام، احمدرضا، مسعود، پرويز، جمشيد...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:51  توسط محمود موحدان  | 

 پرویز دوائی در سینما ستاره
 دوائی سال‌های سال است که در پراگ زندگی می‌کند. این تازه‌ترین کتاب «پرویز دوایی» سینمایی‌نویس، مترجم و داستان‌نویس ا‌ست. کتاب، مجموعه‌ای از بیست نوشته‌ کوتاه است. دوایی بعضی از این نوشته‌ها را به کسانی تقدیم کرده و یا با یاد کسانی نوشته است. بعضی بی‌مخاطب‌اند و مخاطب بعضی خود پرویز دواییِ مانده در غربت و غرق در خاطرات گذشته و نوستالژی است.
شاید بتوانیم این را بگوییم که دوایی بیش از این‌که منتقد فیلم باشد، عنوانی که خودش هیچ دوست ندارد به او نسبت بدهند*، یک عشق فیلم تمام عیار است، که وقتی در مورد سینما یا پیرامون یک فیلم چیزی می‌نویسد، درباره‌ عشقش می‌نویسد. او نویسنده‌ سینماست و هر چه در طول سال‌ها در مطبوعات سینمایی نوشته است «در مورد فیلم» و «در مورد سینما» بوده است. نوشته‌های دوایی طوری است که هر چه بیشتر می‌خوانیدشان کم‌کم باورتان می‌شود که سینما امری مجرد است که بعید نیست از عالم بالا نازل شده باشد. دوایی این طور به سینما نگاه می‌کند. او شیوه خاص خودش را برای نوشتن از فیلم‌ها داشته ـ و اگر هنوز هم راجع به فیلم‌ها بنویسد، لابد این شیوه را حفظ کرده باشد – مثلاً گاهی شعر را به تحلیلش از فیلم پیوند می‌دهد، مثل نوشته‌اش بر فیلم سرگیجه‌ی هیچکاک. پرویز دوایی به شیوه خودش فیلم می‌بیند، سینما را می‌شناسد و می‌شناساند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:54  توسط محمود موحدان  | 

  تنفر من از اینگیلیسیای خبیث مدام مرا به سمت آثار آقای ایرج پزشک‌زاد می‌کشاند. اینبار با خانواده نیک اختر.
خانواده نیک اختر مانند ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد در قالب نمایش‌نامه است. نمایش‌نامه‌ای در دوازده منزل به جای دوازده پرده. کتاب به نظرم بسیار دلچسب‌تر از ادب مرد..... است.
خانواده نیک اختر روایت زندگی خانواده‌ای است که بعداز انقلاب در پی تبعیدی خود خواسته به کانادا مهاجرت کرده‌اند. البته این را هیچ وقت به زبان نمی‌آورند ولی با خواندن کتاب و روابط حاکم بر خانواده مهاجرت را خود خواسته می‌بینیم. افراد خانواده را، نیک اختر و همسرش بدری و بچه‌ها فرهاد و فرشته و فاطی که دخترکی روستایی است و با خودشان برده اند –مثلن کلفت- و طبق معمول یک خانم بزرگ با گوش‌های سنگین. این خانواده مهمانی هم دارند به نام خان‌عمو که استاد دانشگاه است و از ایران به آن‌جا رفته و موقتن در آن‌جاست و برمی‌گردد. نرمال ترین آدم‌های داستان هم همین خان‌عمو و فاطی هستند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:29  توسط محمود موحدان  | 

پسر حاجی باباجان، آخرین نوشته آقای پزشک‌زاد است که در ایران به چاپ رسیده است.
 کتاب به صورت نمایش‌نامه است. سه پرده و دو میان پرده. با چهار شخصیت:
جعفر: معروف به جف – بیست و دوساله با کمی لکنت زبان که بیشتر در بیان میم های اول مشکل دارد.
سیروس: سی و هشت ساله – مهندس
حاجی میرزا علی آقا: پدر جف – پنجاه و هفت هشت ساله
مینو: دختر جوان – بیست و شش هفت ساله
میس ناتالی: همان مینو با قیافه مبدل
صدای شاعر: الف. میم. پدیده
جعفر که عاشق مینوست ولی مینو به او محل نمی‌گذارد، تصمیم به خودکشی می‌گیرد و برای نوشتن نامه‌ خداحافظی از دنیا و مینو که خیلی هم  پرسوز و گداز باشد و شعری هم چاشنی آن باشد از شاعری به نام الف. میم. پدیده، و برای  رساندن آن به دست مینو از سیروس کمک می‌گیرد. سیروس برای جلوگیری از خودکشی وی به نزد او می‌آید و به طوری که خود جعفر هم متوجه نمی‌شود، وی را منصرف می‌کند و برای این که جعفر پولی بدست آورد و کار و کاسبی راه بیاندازد، شاید کسانی چون مینو به او روی خوش نشان بدهند نقشه‌ای می‌کشد و حاجی میرزا علی آقا را که از خرید و فروش ملک در ایران به نان و نوایی رسیده را به آمریکا می‌کشانند و ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:20  توسط محمود موحدان  | 

 از مقدمه کتاب :داستان نارتسیس و گلدموند که در سال 1930 نگاشته شده است یکی از معروف ترین و پرخواننده ترین آثار هرمان هسه است و موضوع بحث ها و تفسیرهای بسیار قرار گرفته است. داستانی است شیرین و جذاب و در عین حال ژرف و سزاوار تعمق.
داستان از دیر ماریابرون شروع می شود، سپس در جهان خارج از دیر، در صحراها و روستاها و قصرها و شهرها ادامه می یابد و سرانجام در ماریابرون به انجام می رسد ...
داستان نارتسیس و گلدموند، مانند بسیاری از آثار هسه، ساختاری دو قطبی دارد و جاذبه ای که میان این دو قطب برقرار است روح و جان داستان را پدید می آورد. این دو قطب در داستان دمیان، امیل سینکلر و ماکس دمیان اند؛ در گرگ بیابان، هاری هالر موتسارت و در سفر شرق، هـ. هـ. و لئو و در سیدارتا، این دو قطب صورت فضایی اختیار کرده اند و به شکل سرزمین عقیم جوکیان و دره سرسبز کاماسوترا تظاهر می کنند که رودی میانشان جاری است و سیدارتا در واپسین مرحله سلوک از آن می گذرد. در داستان حاضر نارتسیس صورت مجسم اندیشه و جان است و گلدموند، از دین برگشته و راه عشرت و هنر را پیش گرفته، نماینده تن و طبیعت. این دو نیز گرچه به ظاهر از هم جدا می شوند و دور می گردند، اما پیوسته جاذبه ای پنهان میانشان در کار است و سرانجام در قلمرو هنر به هم می رسند.
هسه به دو قطبی که در این کتاب وصف کرده کیفیت نرینگی و مادینگی نسبت می دهد و یکی را از جهان پدری و دیگری را از عالم مادری می داند.

 فرازهایی از کتاب :۱.  پیر گفت: "عزیز من، تو جوان تر از آنی که سزاوار این گونه مجازات باشی. از این گذشته فرزند، بر زبان احاطه بسیار داری و اندیشمندی  توانایی. نهادن تکالیف پست بر تو تباه کردن این موهبت های الهی است. دور نیست که در آینده مدرسی بزرگ و علامه ای مشهور بشوی. تو خود چنین آرزویی نداری؟"
"پدر مرا عفو کنید. از آرزوهای خود به درستی چیزی نمی دانم. از دانش اندوزی و تفحص همیشه لذت خواهم برد. چگونه ممکن است جز این باشد. اما باور ندارم که علم یگانه میدان کار  باشد. چه بسا و بسا که  نه آرزوهای بندگان بلکه عوامل دیگر و از پیش مقدرند که سرنوشت و رسالت آن ها را معین می کنند!" (ص ۳۰)
 ۲. "هیچ می دانی که یکی از کوتاه ترین راه های رسیدن به زندگی قدیسان ممکن است تجربه زندگی گنه کاران باشد؟" (ص ۵۸)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:14  توسط محمود موحدان  | 

  خلاصه کتاب :در دیر ماریابرون دو فرد فرهیخته زندگی می کنند که مورد احترام همگان هستند. یکی از آنها نارتسیس است که دانش پژوهی جوان می باشد و دیگری دانیل که پیری است مهربان و با صفا با بصیرتی کم نظیر. نارتسیس به زبان یونانی تسلط کامل دارد و دانیل احاطه چندانی بر این زبان ندارد.
گلدموند پسر جوان و شادابی است که پدرش او را به دیر آورده تا برای همیشه در آن جا بماند و دانش اندوزد. هر چه گلدموند باطراوت و شاداب است، نارتسیس، سیه چرده و تکیده است. آنها دو قطب مخالف و به عبارتی مکمل  هم هستند. شبی آدلف، یکی از شاگردان دیر ماریابرون به گلدموند پیشنهاد فرار از دیر را برای چند ساعت به قصد عیش و عشرت می دهد. گلدموند این پیشنهاد را می پذیرد و همراه  کنراد و ابرهارد مخفیانه از دیر فرار می کند. آنها به منزلی می روند و دو دختر جوان را ملاقات می کنند. یکی از دختران  با آدلف،  کنراد و ابرهارد مشغول بوس و کنار می شود اما دختر دیگر علاقمند گلدموند می شود و او را می بوسد. گلدموند در برگشت به دیر، به شدت از احساسات جدیدی که در درونش برانگیخته شده است بیمار می شود. نارتسیس به او کمک می کند تا مداوا شود. تیمارداری نارتسیس از گلدموند باعث دوستی و علاقه نزدیک آنها می شود. گلدموند پیش او اعتراف می کند که در دهکده دختری را بوسیده و احساس جدیدی را تجربه کرده است. نارتسیس متعجب است که پدر گلدموند در او چه دیده که او را به دیر فرستاده است، چون گلدموند سراسر عشق و احساس است و مسلما راهب خوبی نخواهد شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:12  توسط محمود موحدان  | 

بیشتر از سه یا چهار سال عمر نمی کنم.
 نورمن میلر، برنده پولیتزر ادبی که عمر خود را صرف روزنامه نگاری و رمان نویسی کرده بود، به تازگی روی دنباله کتاب قلعه ای در جنگل کار می کرد تا در آن زندگی هیتلر را به تصویر بکشد. وی بارها گفته بود که به زودی از دنیا خواهد رفت و این کتاب ناتمام خواهد ماند.
 نورمن میلر روزنامه نگار مطرح آمریکا اخیرا دو کتاب را با نامهای قلعه ای در جنگل و درباره خدا منتشر کرد که اولی خشم برخی آلمانیها و دومی خشم برخی آمریکایی ها را برانگیخت. اما او خود معتقد بود که نویسنده باید با کنارگذاردن بزدلی و ترسویی، این توانایی را داشته باشد که خواننده را آشفته کند. گفتگوی زیر با هفته نامه اینترتینمنت که بعد از مرگ او منتشر شده است، بیانگر اندیشه های این نویسنده درباره هیتلر، خدا، نویسندگی، فیلیپ راث و... است.
* خبرنگار اینترتینمنت: آیا شما رمان قلعه ای در جنگل را بهترین رمان خود می دانید؟
- نورمن میلر: من نه تا بچه (رمان) دارم و نمی توانم یکی را به دیگری ترجیح دهم. الان روی رمانی در دنباله قلعه ای در جنگل کار می کنم که به زندگی هیتلر می پردازد. من الان 84 ساله شده ام و احساسم به من می گوید که نمی توانم آن را تمام کنم. به کسی هم وعده نمی دهم که بتوانم این کتاب را تمام کنم اما اگر بتوانم آن را تمام کنم و زندگی هیتلر را از طریق رمان به مخاطبان انتقال دهم، آن موقع می توان گفت که این دو رمان می توانند یک رمان کامل را شکل دهند.
* شما قبلا گفته بودید اگر بتوانید رمان قلعه ای در جنگل را تمام کنید، بزرگترین کاری می تواند باشد که در زندگی انجام داده اید؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:11  توسط محمود موحدان  | 

  آخرین گفتگو با "جان آپدایک" :من یک دایناسورم!
"جان هویر آپدایک" (John Hoyer Updike) که در تاریخ 18 مارس سال 1932 در پنسیلوانیا به دنیا آمد، رمان نویس، شاعر، داستان کوتاه نویس، منتقد هنری و منتقد ادبی از کشور آمریکا است. معروف ترین کتاب آپدایک سری کتاب های "ربیت" است ("ربیت، بدو"، "ربیت باز می گردد"، "ربیت پولدار می شود"، "ربیت استراحت می کند" و "به یاد ربیت"). دو قسمت "ربیت پولدار می شود" و "ربیت استراحت می کند" هر کدام برنده یک جایزه پولیتزر شدند. آپدایک خود می گوید داستان هایش در یک شهر کوچک و در میان پروتستان های طبقه متوسط جامعه آمریکا رخ می دهد. آپدایک اغلب با نویسندگی هنرمندانه و استادانه اش و نوشته های دارای سبکش، و تعداد زیاد نوشته هایش شناخته می شود. او 23 رمان و بیش از دوازده جلد داستان کوتاه نوشته علاوه بر اینکه آثاری در زمینه شعر و نقد هنری و نقد ادبی و کتاب کودک منتشر کرده است. صد ها داستان کوتاه و نقد کتاب و شعر از آپدایک از سال 1954 تا کنون در مجله نیویورکر منتشر شده است. آپدایک علاوه بر نیویورکر به طور مرتب در مجله ادبی سیاسی "نقد کتاب نیویورک" نیز مقاله منتشر می کند.
آپدایک دوران کودکی خود را در شیلینگتون گذراند. او با دریافت یک بورس کامل، به دانشگاه هاروارد رفت و در سال 1954 در رشته زبان انگلیسی مدرک گرفت. پس از فارغ التحصیلی تصمیم گرفت تا هنر های گرافیکی را به طور حرفه ای دنبال کند و به همین دلیل به "مدرسه نقاشی و هنر های زیبای راسکین" در آکسفورد (انگلستان) رفت. وقتی به آمریکا بازگشت همکاری ثابتش با مجله نیویورکر را شروع کرد، ولی این همکاری ثابت دو سال بیشتر دوام نیاورد. آپدایک بعد ها به "ئیپسویچ" (ماساچوستس) رفت (این شهر محل وقوع داستان رمان "ساحره های ایستویک" است).


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:5  توسط محمود موحدان  | 

          ورونيکا هورست را زنبور نيش زده بود. هرچند که اين اتفاق ممکن بود بعد از چند دقيقه درد و سوزش فراموش شود، اما معلوم شد که او در بيست و نه سالگي و در اوج سلامتي و جواني به نيش زنبور حساسيت دارد، دچار شوک شديدي شد و نزديک بود که بميرد. خوش‌بختانه شوهرش گرگور با او بود و بدن نيمه‌جانش را در ماشين انداخت و با سرعت از وسط شهر قيقاج رفت و او را به بيمارستان رساند و آن‌جا توانسنتد جانش را نجات دهند.
          وقتي لس ميلر اين ماجرا را از زنش ليزا که بعد از يک جلسه تنيس همراه غيبت با زنان ديگر سرحال و قبراق بود، شنيد حسوديش شد. او و ورونيکا تابستان گذشته با هم سر و سري داشتند و براساس حقي که عشق‌شان به او مي‌داد در آن لحظات او مي‌بايست همراه ورونيکا باشد و قهرمانانه جانش را نجات دهد. گرگور حتي آن‌قدر حضور ذهن داشته که بعد از همه ماجرا به مرکز پليس برود و توضيح دهد که چرا از چراغ قرمز رد شده و با سرعت غيرمجاز رانندگي کرده است.
          ليزا معصومانه گفت:«نمي شه باور کرد که با اين‌که تقريباً سي سالش است هيچ‌وقت زنبور نيشش نزده بوده، چون هيچ‌کس نمي‌دانسته که به نيش زنبور حساسيت دارد. من که وقتي بچه بودم بارها زنبور نيشم زده بود.»
                    - فکر کنم ورونيکا توي شهر بزرگ شده.
ليزا که از حضور ذهن او براي دفاع از ورونيکا تعجب کرده بود، گفت:«باز هم دليل نمي‌شه. همه‌جا پارک هست.»
          لس ورونيکا را در خانه‌اش توي تختش جايي که به نطرش رنگ صورتي خيلي ملايمي همه‌جا را پوشانده بود، بين ملافه‌هاي چروک خورده تصور کرد و گفت:«اون اصلاً اهل بيرون رفتن و اين‌ها نيست.»
          ليزا اين طور نبود. تنيس، گلف، پياده‌روي و اسکي در تمام سال صورتش را آفتاب‌سوخته و پر از کک و مک مي‌کرد. اگر کسي از خيلي نزديک نگاه مي‌کرد مي‌ديد که حتي عنبيه‌هاي آبي‌اش برنزه و خال‌خالي شده‌اند. ليزا که احساس کرد انگار لس موضوع اصلي را فراموش کرده گفت:«در هر صورت نزديک بوده بميرد.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط محمود موحدان  | 

گردآلود سفري چندروزه بوديم، آشفته و خاكي و خسته، كمي گرسنه و بسيار تشنه. جادة خاكي را پرسان پيدا كرده بوديم و در مسير داغ و خلوت آن تا در باغ رانده بوديم. بار ديگر نشاني را كه معمار روي تكه كاغذي برايمان نوشته بود نگاه كرديم، و پلاك و رنگ سبز در و شيرواني زردرنگ و ديوار خزه‌بسته كه علامت اصلي بود، همان بود كه بايد باشد. در زديم. معمار آمد دم در، تعارف كرد. رفتيم تو.
ـ چاي حاضر است.
خواهر معمار آمد سلام كرد، آشنا شديم. رفت كنار زن و دخترم نشست و افتادند به ورّاجي.
خواهر معمار، صاحب اين خانه بود. شوهرش مهندس كشاورزي بود كه در يك تصادف مرده بود. تعريف كردند تنها بوده و هست. ماشينشان را براي اين كه بين دو كاميون له نشود، به سرعت از جاده خارج كرده بود، خورده بود به درخت كنار جاده. نعشش را به زحمت از شاخة زبان‌گنجشك پايين آورده بودند. توي كاسة سرش پر از حشراتي بود كه به زنبور عسل شباهت مي‌برد. حشره‌ها بدني زردرنگ با بال‌هاي سبز داشتند. كوچك‌تر از زنبور بودند با نيشي پرخراش، كسي تا آن روز اين حشره را در آن حوالي نديده بود. زن مي‌گفت تا مدت‌ها رغبت نمي‌كردند عسل بخورند، جسد را كه پايين آورده بودند دست‌ها و صورتش آغشته به خون و عسل بود. كاسة سر شكسته بود با تركي مهيب، درون كاسه سر پر از آن حشره‌ها بود. مغز را و خون را خورده بودند. حشرات شكل مغز و به‌جاي آن شده بودند. انگار از آغاز در آن كاسه سر جا داشته‌اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:16  توسط محمود موحدان  | 

 جواد مجابی ، شاعر ، نویسنده ، محقق و منتقد ، یکی از چهره های مهم ادبیات و هنر معاصر ایران است که آثار متعددی ازاو به چاپ رسیده است جواد مجابی متولد سال 1318  در قزوین است. جواد مجابی، شاعر، نقاش، محقق ادبی-هنری، روزنامه نگار، طنز پرداز و داستان نویس است و بهتر است گفت یکی از شناخته شده ترین روشنفکران و هنرمندان معاصر که نامش همیشه در میان بزرگان آمده.از او تا به حال ده ها کتاب تاثیرگذار و پرطرفدار در زمینه ی داستان منتشر شده است و عموما کتاب های او با اقبال خوبی از سمت خوانندگان، علی الخصوص خوانندگان حرفه ای، مواجه می شود. مجابی بارها از سوی مجامع اروپایی و امریکایی برای سخنرانی درباره ی هنر و ادبیات ایران دعوت شده است و یکی از نمایندگان شاخص ادبیات معاصر ایران محسوب می شود.روزنامه نویسی ، طنز نویسی ، ، داستان نویسی و رمان نویسی ، شاعری ، پژوهشگری در حوزه ادبیات ، نقد و تحقیق و داستان برای کودکان و نوجوانان ، کار هایی که جواد مجابی با یک عمر ممارست انجام داده است و گفتنی ها ی بسیار دارد .در گفتگو با جواد مجابی از او خواستیم که بیوگرافی ای از خود بگوید  
 / هان / دهان / دهان توفان/ توفان این جهان / جهان انسان / انسان بیکران / بیکران اندوهان
جواد مجابی بعد از خواندن شعر چنین سخن را ادامه می دهد...
این شروع کتاب "شعر بلند تامل " بود ، که حاوی چهار دفتر است ، چهار دفتری که در یک کتاب آمده اند .« شعر بلند تامل » ،« شعر های من وپوپک» و « به نسیم صبح فردا» و « کلام غایب » ، و در واقع این شعر ها بعد از 25 سال تأخیر چاپ شده است


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:9  توسط محمود موحدان  | 

  «احمد شاملو»، كه در سالهای قبل از كودتای بیست و هشتم مرداد 1332 نام مستعار   «الف . صبح» داشت، و بعدها «ا . بامداد» شد، در كتاب «آهنگهای فراموش شده» كه مجموعۀ قطعه های ادبی دورۀ نوجوانی اوست، هنوز نمونۀ استواری از شعر با وزنها و قالبهای كلاسیك نداشت، امّا خیلی زود دریافت كه باید در جنبشی كه برای نو كردنِ شعر در گرفته است، و نیمایوشیج دارد به پیشگامی آن شهرت پیدا می كند، و كسانی مانند هوشنگ ایرانی، فریدون تولّلی، نادر نادرپور، سیاوش كسرایی (كولی)، محمّد علی اسلامی ندوشن، ایرج علی آبادی (دریا)، سهراب سپهری، و دیگران، در آشنایی با شعر جهانی، به زبانهای اصلی، یا از طریق ترجمه ها، به آزمایشهای گوناگون در نوسـازی شـكل و مضمون می كـوشند، به نوبت خـود بكوشـد و مخصوصـاً ازشعر منثور، یا به اصطلاح آن روزگار قطعه ادبی نویسی دوری بجوید، و با این هدف بود كه به تجربه های شاعران نام یافتۀ زمان خود نگاه می كرد، و از نوآوریهاشان آنهایی را كه به پسند خود می یافت، شورمندانه می آزمود.
در ابتدا چهارپاره سازیهای تولّلی و نادرپور را برای مضمونهایی كه بیشتر حدیث نفس بود یا روایت احساسات و هیجانات در حیطۀ عشق و حرمان و اندوههای فردی و اجتماعی، به كار می گرفت، و گزیده هایی از آنها را كه در فاصلۀ 1328 و 1335 سروده شده است، در بخش اوّل كتاب «هوای تازه» می بینیم:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:43  توسط محمود موحدان  | 

  دفتر اوّل -  نیمایوشیج و شعر كلاسیك فارسی
محمود کیانوش - شاعر، منتقد و مترجم - متولد شهریور ماه 1313 در مشهد است. او که بیش از 30 سال است مقیم خارج از کشور است، تاکنون کتاب‌هایی از جمله "شبستان"، "ساده و غمناک"، "شکوفه‌ی حیرت"، "شباویز"، "ماه و ماهی در چشمه‌ی باد"، "آب‌های خسته"، "‌مرد گرفتار "، "غصه‌ای و قصه‌ای"، "در آن‌جا هیچ‌کس نبود"، "بررسی شعر و نثر فارسی معاصر"، "شعر کودک در ایران"، "حرف و سکوت" و "غواص و ماهی" را منتشر کرده است.

مقدّمه : در ایران نیما یوشیج معروفترین، و در عینِ حال ناشناخته ترین شاعر عصر جدید است. پیش از ایرانگیر شدنِ نام نیمایوشیج در مقام پدر شعر نو فارسی، گمان نمی كنم كسی نام فرزندش را «نیما» گذاشته بود، چون به هرحال خود «نیما» را هم پدر یا مادرش «علی» نامیده بود، و خود نیما بود كه با زیركساری، در آستانۀ نو كردن طرز شعر، نامش را نو كرد، و چنان نو كرد كه بسیاری در ابتدا تصوّر می كردند كه نیمایوشیج باید یك نام بیگانه باشد، و بعدها گفتند كه «نیما» نام كوهی است در  مازندران، و نیز گفتند كه شاید معكوس شدۀ «امین» باشد. «یوش» هم روستایی است در جایی از مازندران كه زادگاه علی اسفندیاری بوده است و «ایج» هم پسوند نسبت است و برابر با پسوند «ای» در فارسی امروز كه چون به نام محل اضافه شود، صفت نسبی می سازد، و بر این قرار «یوشیج» یعنی «یوشی» یا «اهل یوش»، و خود علی اسفندیاری هم در آغاز شعرهایی با نام مستعار «نیمای یوشی» چاپ كرده بود. امّا امروز اگر بگوییم كه در ایران نام «نیما» در میان خانواده های تحصیلكردۀ طبقۀ متوسّط بیش از «علی» رواج پیدا كرده است، شاید مبالغه نكرده باشیم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:36  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا