تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

  موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر،یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم.من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.
از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی نژاد را.در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام عیار همه جانبه، در وسیع ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی نژاد هم نشدیم.
در حالی که در 4 سال احمدی نژاد،ما نه تنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم.اما با این حال با این تورم و گرانی بی سابقه روبرو هستیم.
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد،هم اوضاع اقتصادی وهم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد.و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.
او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:48  توسط محمود موحدان  | 

  فرهنگستان سوئد به ستایش و تمجید از ژوزه ساراماگو – نویسنده ی پرتقالی – می پردازد و در نامه ی که اهدای جایزه ی نوبل ادبیات سال 1998 را رسماً اعلام می کند خطاب به وی می گوید : « آثار ساراماگو با تمثیلهای ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرار و مبهم می کند . »
زبان و بیان خاص ساراماگو که تخیل و تاریخ و انتقاد از سرکوب سیاسی و فقر را با هم ترکیب می کند باعث شده که او را بتوان بیشتر در زمره ی شاعرانی در امریکای لاتین مانند گابریل گارسیا مارکز به شمار آورد ، اما او خود می گوید که از سروانتس و گوگول بیشتر تاثیر پذیرفته است ، سارا ماگو معتقد است : « ادبیات اروپا  نیازی به تقلید از ادبیات امریکای لاتین ندارد هر کشوری می تواند از بطن فرهنگش به رئالیسم جادویی خاص خود دست پیدا کنند » ، البته در بین منتقدان سرشناس عده ای اثر او را بیش از حد روشنفکرانه  می دانند و اعتقاد دارند که آثارشان با آثار ادبی آمریکای لاتین قابل مقایسه نیست ، اندیشه ی بسیار بحث انگیز و  یا با نگاهی کلی تر طرز فکر ساراماگو  بیشتر با افکار عمومی کشورش و حکومتش در تقابل و تضاد  کامل بوده است و او بیشتر از آنچه به دنبال کسب شهرت برآید حتی صراحت لهجه ای بسیار تند داشت که بیشتر سبب می شد به شخص مقابل او بر بخورد، در جایی گفته بود : « من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه ی کسی نمی روم . نمی توانم لبخند بزنم ، دوره بیفتم و برای خودم دوست بتراشم » .
یکی از آثار بسیار مهم و جنجالی او به نام « انجیل به روایت عیسی مسیح » که در سال 1992 منتشر گردید موجب بوجود آمدن بحث های بسیار زیادی شد حتی تا به آنجا که وزیر کشور پرتقال بسیار بر آشفت و دستور داد تا نام او را از فهرست نامزدهای  «جایزه ادبی اروپا » حذف کنند و در این مورد گفت : « این رمان توهین به کاتولیک های پرتقال است و موجب تفرقه افکنی در کشور شده است » ، ژوزه ساراماگو سر انجام به نشانه ی اعتراض به واکنش های نشان داده شده و به همراه همسر اسپانیاییش پرتقال را ترک کرد و به جزیره ی «لانساروت» که از مناتق آتشفشانی جزایر قناری رفت و به این ترتیب او همانند بسیاری از نویسندگان دنیا به تبعیدی خودخواسته مجبور شد .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:9  توسط محمود موحدان  | 

    روز ۱۶ اکتبر مصادف است با ۸۰‌مین سالگرد تولد گونتر گراس، چهره‌ای که با خلاقیت پی‌گیر ادبی و پس از نوشتن ده‌ها رمان، داستان، نمایشنامه و مقاله بی‌تردید بارزترین نویسنده آلمان به شمار می‌رود.
او در میهن خود تنها نویسنده نیست، بلکه با مواضع سیاسی استوار و اصول اخلاقی بی شائبه‌اش یک تنه به قطب فرهنگی نیرومندی در جامعه بدل شده است. برخی عقیده دارند که از زمان توماس مان تا کنون هیچ نویسنده آلمانی در داخل و خارج از کشور نتوانسته به چنین نفوذ و اعتباری دست یابد.
منتقدان گراس او را روشنفکری نا آرام و سرکش می‌دانند که یگانه رسالت خود را خرده‌گیری از نارسایی‌ها و ناروایی‌های اجتماعی می‌داند، و ستایشگرانش او را یک مصلح اجتماعی پی گیر و سرسخت می‌دانند، هرچند که مواعظ اخلاقی او دیر زمانی است که دیگر برد و خریدار زیادی ندارد.
اما همه، دشمن و دوست، در این عقیده هم نظر هستند که او امروز خلاق ترین نویسنده آلمان است و در آثار بیشمار او جامعه معاصر به تصویر راستین خود دست یافته است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:1  توسط محمود موحدان  | 

امبرتواكو منتقد ادبي، رمان نويس، ادله شناس كه با داستان پليسي متفكرانه اش «نام گل سرخ ۱۹۸۰» به شهرت جهاني رسيد، در سال ۱۹۳۲ در آلساندريا متولد شد. در سال ۱۹۵۴ در سن ۲۲ سالگي مدرك دكترايش را از دانشگاه تورين احراز كرد. پايان نامه اش درمورد نخستين فيلسوف ومتفكر مذهبي سنت توماس آكويناس بود. از سال ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۹به عنوان ويراستار فرهنگي براي كانال راديويي ـ تلويزيوني RAI در ميلان مشغول كار بود وهمچنين بين سالهاي ۱۹۵۶ تا ۱۹۷۱ در دانشگاههاي تورين، فلورانس و ميلان به كار تدريس اشتغال داشت و در سن ۳۹ سالگي به مقام پروفسور ادله شناس در دانشگاه بلوگنا در شمال ايتاليا نائل گشت.
حرفه ادبي اكو دراواخر دهه ۱۹۵۰ آغاز شد و تاكنون در بسياري ازمجلات و روزنامه ها از جمله «ايل وري»، «كويندسي»، «ورسوس»، «كوريردلاسرا»، «لاسپرسو» و… به كارمقاله نويسي پرداخته است. او مفتخر به دريافت جوايز بسياري گرديده كه از آن جمله مي توان به «strega prize» در سال ،۱۹۸۱ «Uiareggio Prize) در سال ،۱۹۸۱ «Medicis Prize» در سال ۱۹۸۲ و «Mcluhan teleglob» در سال ۱۹۸۵ اشاره كرد. وي همچنين از چندين دانشگاه نشان هاي افتخار دريافت كرده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:16  توسط محمود موحدان  | 

  رمون راديگه در تاريخ ادبيات فرانسه در قرن بيستم نابغه يي مثال زدني به حساب مي آيد. نويسنده يي که تنها 20 سال عمر کرد و طي عمر کوتاه خود دو رمان بسيار معتبر به يادگار گذاشت که امروزه جزء کلاسيک هاي ادبيات معاصر فرانسه به حساب مي آيند. راديگه در 18 ژوئن 1903 در پاريس و در خانواده يي کارگري به دنيا آمد. در دوران کودکي در مدرسه شاگردي به غايت باهوش بود و استعداد فراواني از خود نشان مي داد. مي توان گفت از همان دوران نشانه هاي نبوغي زودرس در او هويدا بود. در دوره دبيرستان هنگامي که از تکاليف مدرسه فارغ مي شد به مطالعه آثار نويسندگان قرن هفده و هجده فرانسه مانند «شاهزاده خانم کلو» نوشته مادام دولافايت و همچنين نوشته هاي استاندال، پروست، رمبو و مالارمه مي پرداخت. پدر راديگه که متوجه استعداد او شده بود هر روز ساعاتي از وقت خود را صرف آموختن زبان هاي خارجي به رمون مي کرد.
در ماه مه 1918 اولين اثر راديگه در يک روزنامه فکاهي به چاپ رسيد. در همين سال است که او به دختر جواني دل مي بندد. اين حادثه عشقي در نوشتن شاهکار او «ديو در تن» الهام بخش راديگه بود. يکي از نقاط مهم زندگي کوتاه نويسنده آشنايي او با ژان کوکتو نويسنده و هنرمند برجسته و همه فن حريف فرانسوي بود. رابطه کوکتو - راديگه در تاريخ ادبيات معاصر فرانسه از جهات مختلف حائز اهميت و قابل بررسي دقيق است. راديگه زماني که با کوکتو آشنا شد نصف سن کوکتو را داشت و از اين لحاظ و در نگاه اول گونه يي و شکلي از رابطه مريد و مرادي و استاد - شاگردي به ذهن تداعي مي شود. اما به اعتراف ژان کوکتو، او تا زمان حيات دوست جوانش يعني 1923 به طور مرتب در مورد آثارش از راديگه راهنمايي و الهام مي گيرد. منتقدان ادبي رابطه کوکتو با راديگه را با رابطه شورانگيز و عجيب رمبو و ورلن مقايسه کرده اند. راديگه درست مثل آرتور رمبو پريشان حال و لجام گسيخته بود و يک جا بند نمي شد و از هر تعهدي مي گريخت. همان طور که اشاره شد راديگه از يک خانواده بزرگ کارگري بود و والدينش به شدت از اين رابطه نگران بودند و تمامي تلاش خود را کردند تا آنها را از هم دور کنند که البته در اين امر موفق نشدند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط محمود موحدان  | 

  آثار ژولین گرین (1998-1900) نویسنده فرانسوی آمریکایی تبار بدون ذره ای تردید بازتاب دهنده زندگینامه طولانی او و در عین حال آینه ای سه بعدی است "رمانها، نمایشنامه ها و اتوبیوگرافی نویسنده" که در آن ژولین گرین در جستجوی معنای زندگی خود و رازی است که به تعبیر نویسنده جز خداوند کسی از آن آگاه نیست. در سراسر آثار گرین کوشش روانشناسانه روحانی پیوسته ای برای خودشناسی بهتر به چشم میخورد.
او که تا روزهای پایانی زندگی همچنان در آفرینش ادبی و هنری توانا بود همواره بر نقش خواب و رویا در کتابهایش تاکید فراوانی میکرد، به طوری که خود گفته است "کتابهای من رویاهایم هستند آنها سبب شده اند تا من تعادلم را حفظ کنم"
ژولین گرین که به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه تسلط کامل داشت و از چشمه های دو فرهنگ سیراب میشد تا شانزده سالگی پروتستانی مومن بود، در آن سال به آئین کاتولیک پیوست و تا آخر عمر و در غالب کتابهای مهمش اضطراب و هیجان عمیق مذهبی و دینی حاصل از این تغییر مذهب به چشم میخورد.
نخستین کتاب ژولین گرین در سال 1924 با نام مستعار "تئوفیل دو لاپورت" با عنوان "هجویه بر ضد کاتولیک های فرانسه" منتشر شد. در سال 1926 گرین اولین رمان خودش را با عنوان "مون سی نر" منتشر کرد.
از آن پس تا پایان عمر دیگر از ادبیات دست نکشید.
جوانی گرین و آثار اولیه او نشان از دو چیز دارد: یکی مرگ "گرین در در سال 1914 مادر و کمی بعد خواهر و پدرش را از دست داد" و دیگری لذات و امیال نفسانی "ملاقات با جوانی به نام مارک و اعتراف به عشقی بی سرانجام" این دو عامل به تعبیر ژاک پتی هسته اصلی آثار نویسنده را تا پایان عمر تشکیل میدهند.
"مسافر روی زمین" اولین مجموعه داستانی است که ژولین گرین در سال 1926 منتشر کرد که به تازگی نیز ترجمه فارسی آن روانه بازار شده نشر است (ترجمه: کاظم سادات اشکوری، نشر خورشیدآفرین)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:46  توسط محمود موحدان  | 

محمد اوزون Mehmet uzun در سال ۱۹۵۳ میلادی در سیورک در جنوب شرقی ترکیه‌ زاده‌ شد. اگرچه‌ زبان کردی در فاصله‌ ۱۹۲۰ تا ۱۹۹۰ در ترکیه ممنوع بود ولی او نوشتن به‌ زبان مادری خویش را آغاز نمود. از سال ۱۹۷۷ تا کنون وی به‌ عنوان یک پناهنده‌ سیاسی در کشور سوئد زندگی می‌کند...
به عنوان یک نویسنده ، او سهم بزرگی در شکل گیری و ایجاد زبان ادبی مدرن کردی داشت و رسم سنتی داستان سرایی کردی را احیا کرده است. از سال 1977 تا سال 2005 او به صورت تبعید به عنوان پناهنده سیاسی در سوئد زندگی کرد.در طی این مدت در اسکاندیناوی ، او یک نویسنده رسما با کتابها و تالیفات بسیار شد و تعداد زیادی رمان و مقاله به زبان کردی نوشت، که او را عضو بنیان گذارزبان و ادبیات مدرن کردی به لهجه کورمانجی کرد. در ماه ژوئن سال 2005 او به استانبول ترکیه برگشت او عضو کلوب "اهل قلم " و انجمن نویسندگان سوئد است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:40  توسط محمود موحدان  | 

  شیرکو بی‌کس شاعر بزرگ کردستان عراق را می‌توان در کنار نام‌هایی اسطوره‌ای شعر جهان همچون پابلو نرودا، یانیس ریتسوس، ناظم حکمت و دیگر چهره‌های برجسته شعر معاصر جهان قرار دارد.این گفت‌وگو در دفتر انتشاراتی «سه ردم» در سلیمانیه عراق انجام شده است...
شیرکو بی‌کس شاعر بزرگ کردستان عراق را می‌توان در کنار نام‌هایی اسطوره‌ای شعر جهان همچون پابلو نرودا، یانیس ریتسوس، ناظم حکمت و دیگر چهره‌های برجسته شعر معاصر جهان قرار دارد. او سال 1940 در سلیمانیه متولد شد. هشت ساله بود که پدرش فائق بی‌کس (شاعر نامی کرد) را از دست داد و به خاطر مشکلات زندگی در سن 13 سالگی از مادر و خواهرانش دور ماند.نخستین مجموعه شعر این شاعر در 17 سالگی‌اش با عنوان «مهتاب شعر» منتشر شد او در سن 47 سالگی به خاطر اشغال زادگاهش به سوئد رفت. یک سال بعد از اقامتش در سوئد جایزه جهانی «توخولسکی» که از جوایز ادبی مهم جهان است و هر سال به یکی از دانشوران و ادیبان آزادیخواه در تبعید اهدا می‌شود به او تقدیم شد.شیرکو بی‌کس از طرف کمیته حقوق بشر ایتالیا، لقب «شهروند افتخاری فلورانس» را کسب کرد و بعد از خودمختاری کردستان عراق، در سال 1991 میلادی به زادگاهش بازگشت و به عنوان وزیر فرهنگ کردستان برگزیده شد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط محمود موحدان  | 

جست وجوي رد پاي اجدادي  - ماريان پايو / ترجمه؛ اصغر نوري
ژان ماري گوستاو لوکلزيو فرانسوي موريسي تبار، فرزند يک تبعيدي يا پناهنده و امين مالوف لبناني دو وجه اشتراک دارند؛ زبان فرانسه و ادبيات. اما اين دو نويسنده، نقطه هاي تلاقي ديگري هم دارند که مي توان آنها را در دو رمان متاخر نشان داد؛ دو رمان خانوادگي «آفريقايي» نوشته لوکلزيو، يادآور پدر بريتانيايي نويسنده است و «ريشه ها» نوشته امين مالوف رماني است درباره پدربزرگ عثماني او. ملاقات با اين دو نويسنده در پاريس، در خانه امين مالوف صورت گرفته است؛ همراه با فنجان هاي پي در پي چاي و قهوه، شيريني و... مهمان نوازي لبناني.
-آقاي امين مالوف، چرا براي نوشتن درباره ريشه هايتان اينقدر زياد صبر کرديد؟
امين مالوف؛ نوعي سنت سکوت در خانواده وجود دارد، البته نه براي پنهان کردن اسرار، بلکه از روي حيا. به علاوه، بايد ابتدا از جاهاي ديگر مي گذشتم، از آندلس، از شعر فارسي، از آفريقا. حس مي کردم اگر از ريشه هاي خودم شروع کنم، درون شان حبس مي شوم. از طرفي اگر پدربزرگ پدري ام به نوعي دستم را نگرفته بود، شايد يک بار ديگر اسير تمايل ذاتي ام به يادآوري تمثيلي خانواده ام مي شدم و نمي توانستم اين يادآوري را به صورت يک اثر روايي بنويسم. پدربزرگم مردي فرهيخته، قدرتمند و هميشه ناراضي بود که تا دم مرگ آرزو داشت معروف شود و نوشته هايش به چاپ برسند. وقتي نوشته هاي او را پيدا کردم، نخواستم به او خيانت کنم و يک شخصيت خيالي را جاي او بگذارم. بايد از او اسم مي بردم و مي نوشتم؛ «بله، اسم او بوتروس بود و اينچنين زندگي کرد.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:13  توسط محمود موحدان  | 

 

  سوداي نوشتن نويسنده سودايي
با مديا کاشيگر درباره حرفه يي نوشتن در حيطه ادبيات، سازوکار و ويژگي هاي آن و به خصوص مناسبات مالي بين ناشر، نويسنده و ديگر شيوه هاي کسب درآمد نويسنده گفت وگو کردم. «نويسنده حرفه يي» عنوان يکي ديگر از پرونده هايي است که در صفحه هاي ادبيات روزنامه «اعتماد» آن را به طرق مختلف پي خواهيم گرفت.
---
-شايد پربيراه نباشد بگوييم که عموم نويسنده ها اگر هم اين مساله را ابراز نکنند احساس مي کنند که ناشران حق و حقوق واقعي آنها را نپرداخته اند. بدبين ترها مي گويند حتي به تيراژ کتاب هم نمي شود اطمينان کرد. شکل عمومي پرداخت مالي ناشر به نويسنده ها در غرب به چه شکل است؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:1  توسط محمود موحدان  | 

به مناسبت درگذشت دكترمحمدامين رياحي فرهنگ‌پژوه، اديب و مصحح و پژوهشگر ‌نامدار ادبيات
محمدامين رياحي سال 1302 در شهرستان خوي متولد شد وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان برد و بعد راهي تهران شد.
دكتر رياحي، در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و به دريافت دكتري زبان و ادبيات فارسي نائل آمد. رياحي پس از فراغت از تحصيل به تدريس ادبيات پرداخت.
وي در سمت‌هاي عضويت هيئت مؤلفان لغتنامه دهخدا، مدير ملي وزارت فرهنگ سابق، رايزني فرهنگي ايران در كشور تركيه، استادي دانشگاه آنكارا، دبير كلي هيئت امناي كتابخانه‌هاي عمومي كشور، استادي دانشگاه تهران، نيابت رياست فرهنگستان ادب و هنر ايران، رياست دانشكده هنرهاي دراماتيك، رياست بنياد شاهنامه فردوسي (به مدت دو سال و پس از مجتبي مينوي) به خدمت فرهنگي ‌پرداخت. او مدت كوتاهي نيز كسوت وزيري آموزش و پرورش را بر عهده داشت.
از فعاليت‌هاي مطبوعاتي او سردبيري هفته‌نامه مهرگان و آموزش و پرورش و سيمرغ را بايد نام برد. از وي اشعاري نيز به جا مانده است.
از آثار او مي‌توان به «زبان و ادبيات فارسي در قلمرو عثماني»، «گلگشت در شعر و انديشه حافظ»، «تاريخ خوي»، «كسايي مروزي - زندگي و انديشه و شعر او»، «مجموعه مقالات - حاوي 50 مقاله تاريخي و ادبي» و «تاريخ روابط سياسي ايران و عثماني» اشاره كرد.
علاوه بر تأليف، تعدادي از متون كهن فارسي به تحقيق و تصحيح او به چاپ رسيده كه از جمله آنها مي‌توان «مرصاد العباد نجم الدين رازي»، «مفتاح المعاملات» قديمي‌ترين متن رياضي فارسي و همچنين «جهان نامه متن قديم جغرافيايي» را نام برد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:39  توسط محمود موحدان  | 

 احمد اقتداري در اوائل 1304 در لار متولد شد. تحصيلاتش را در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به پايان برد و در جواني مدتي رئيس فرهنگ لارستان و مدتي شهردار لار بود. رکن‌زاده آدميت زندگينامه مختصر او را در جلد پنجم دانشمندان و سخن‌سرايان فارس درج کرده است. اقتداري سپس به تحقيق روي آورد و در اين حوزه نامدار شد.
احمد اقتداري پسر مرتضي قلي خان اقتداري گراشي و نوه حسنعلي خان گراشي است. حسنعلي خان در وقايع مشروطيت نايب‌الحکومه لارستان و هوادار قوام‌الملک شيرازي (حاکم فارس) و «مستبدين» بود. آقا سيد عبدالحسين لاري، که مشروطه‌خواه بود، عليه او قيام کرد و حسنعلي خان و هفتاد نفر از همراهانش را، که گراشي و اوزي و بيرمي بودند، کشت. اين ماجرا منشاء اختلافي است که تا سالها ميان لاري‌ها از يک سو و گراشي‌ها و اوزي‌ها و بيرمي‌ها از سوي ديگر دوام آورد.
پدر دکتر اقتداري از سفر زمستان 1303 رضا خان سردار سپه به عتبات خاطره‌اي برايش نقل کرده است:
وقتي احمد شاه از اروپا وارد بوشهر مي‌شود، رضا خان به استقبال او مي‌رود و سپس با اتومبيل فورد خود به کرمانشاه واز آنجا به عتبات مي‌رود. صحن کاظمين را فرش کرده بودند تا رضا خان وارد شد. ابوقداره والي لرستان از بين جمعيتي که به استقبال آمده بودند جدا شد و زمين را بوسيد تا جلوي رضا خان رسيد و چکمه‌هاي او را بوسيد. ابوقداره مغضوب و تبعيدي بود و مي‌خواست تقاضاي عفو کند. چيزي که من و همه ما را خيلي ناراحت کرد اين بود که رضا خان نه تنها او را عفو نکرد بلکه با چکمه چند بار محکم به سر ابوقداره زد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط محمود موحدان  | 

  محمود روح‌الاميني سال 1307 در كوهبنان كرمان متولد شد. مطابق سنت آن زمان تحصيل را در مكتبخانه آغاز كرد و سپس تحصيلات خود را در مدرسه ايرانشهر كرمان كه بانيانش زرتشتي بودند ادامه داد، تا ‌كلاس سوم دوره متوسطه را در مدرسه ايرانشهر به تحصيل پرداخت و پس از آن به تنها دبيرستان كرمان رفت و تا كلاس پنجم متوسطه را در اين دبيرستان خواند. آن گاه براي ادامه تحصيل در كلاس ششم، سال 1328 به دبيرستان دارالفنون تهران مهاجرت كرد. در آن دوره كلاس‌هاي ششم دبيرستان تنها در آن دبيرستان برگزار مي‌شد.
 وي پس از پايان دوره دبيرستان، تحصيلات خود را سال 1331 در  دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران آغاز كرد و سال 1334 موفق به اخذ ليسانس زبان و ادبيات فارسي شد. دكتر روح‌الاميني در اين مقطع از محضر استادان بزرگي چون دكتر محمد محمدي، استاد پورداوود، دكتر صادق‌كيا، دكتر خطيبي، بديع‌الزمان فروزانفر، دكتر محمد معين، پرويز ناتل خانلري و عبدالعظيم قريب فيض يافت.
دكتر روح‌الاميني پس از اخذ ليسانس ادبيات فارسي به عنوان معلم رهسپار آمل شد و 3 سال در آن شهر به تدريس پرداخت. در دوران حضور در آمل به ضبط و ثبت آداب و رسوم مردم اين شهر مشغول شد. پس از حضور 3 ساله در آمل، سال 1337 به تهران بازگشت و اين بار در دارالفنون مشغول تدريس شد. 2 سال از تدريس او در دارالفنون نگذشته بود كه موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي تاسيس شد و دكتر روح‌الاميني به اين موسسه پيوست و ضمن شاگردي دكتر غلامحسين صديقي سال 1339 موفق به اخذ مدرك فوق‌ليسانس شد و سال 1339 براي ادامه تحصيل و اخذ مدرك دكتري به فرانسه رفت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط محمود موحدان  | 

  آنچه در این مقاله می‏خوانید بررسی کلی آثاری است که در باره‏چهارده معصوم (علیهم السلام) برای کودکان نوشته شده است. نوشتار ما در پی‏انتقاد از تلاشگران این عرصه نیست،هدیه‏ای است که تقدیم آنان می‏شود. اعتقاد ما این است که نویسندگان وپژوهشگرانی که برای کودک چیزی نگاشته‏اند از ژرف‏اندیشی دلسوزانه‏ای برخوداربوده‏اند. چه بر خلاف پندار اغلب افراد نوشتن برای کودکان به مراتب دشوارتر ودقیق‏تر از نگاشتن برای بزرگسالان است. زبان کودک زبان تصویر، لطافت و زیبایی‏است. در حالی که بزرگسالان بسیاری از مطالب را به مدد تجربه‏های پیش آموخته‏فرا می‏گیرند. با کودک سخن گفتن و برای او نوشتن همانند گفتگو با بزرگسالی‏است که حافظه خویش را از دست داده است. از همین رو پیش از هر سخن باید ازهمه کسانی که از سالیان گذشته تا حال توانسته‏اند با کودکان سخن گویند وبرایشان چیزی بنویسند قدردانی کنیم.
**
شاید بیش از یکصد سال است که در غرب‏نویسندگان و پژوهشگران از کودکان می‏گویند و برای آنها می‏نویسند. طبیعی است‏که موفقیت آنان با توجه به همان مقاصدی که داشته‏اند بیشتر از ما باشد. در کشور ما توجه به دنیای کودک را باید در دوران شکل‏گیری انقلاب اسلامی جستجوکرد. بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ایران رویکرد مردم مسلمان به‏آثار مذهبی صد چندان شد و نویسندگانی با همت و دلسوزی بدین مهم پرداختند. آنان پیشگامانی بودند که بدون از دست دادن فرصت قلم به دست گرفتند و حاصل‏خیراندیشی خویش را بر کاغذ آوردند. اگر ما در امروز به نقد و بررسی آن آثارمی‏پردازیم نه بدان معناست که آن پیشگامان در آنچه کرده‏اند به خطا رفته‏اند. هرگز! حقیقت آن است که با توجه به ضرورت اقدام چنین مهمی برای کودکان و نیزاشتیاق خردسالان به مطالعه تاریخ اسلام، شتابزردگی در این راه طبیعی بوده ولازمه هر شتابزدگی لغزشهای خرد و درشتی است که دیگران پس از سالها تجربه‏بدانها پی می‏برند. اگر نویسندگان جدید در این زمینه موفقتر بوده‏اند، یکی ازدلایل عمده آن بهره‏جویی از تجربه کسانی است که پیش از آنان در این باره‏قلمفرسایی کرده‏اند. با این بیان آثار مربوط به معصومین(ع) را در حوزه کودکان‏مورد بررسی قرار می‏دهیم. نقایص این آثار را در ابعاد زیر می‏توان یادآوری‏کرد:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:2  توسط محمود موحدان  | 

  پرویز شاپور نام مستعار: کامی، کامیار، مهدخت
تولّد: 1302 قم وفات: 1378
نام فرزندان طبع: کاریکلماتور(3 جلد)، با گردباد می رقصم، موش و گربۀ عبید زاکانی، تفریحنامه(با بیژن اسدی پور)، فانتزی سنجاق قفلی
پرویز شاپور، پدر کاریکلماتورنویسی ایران، در اسفند 1302 در قم به دنیا آمد، امّا شناسنامه اش را از تهران گرفتند. کودکی و نوجوانی را در تهران سپری کرد. دوران ابتدایی را در مدرسۀ دقیقی گذراند، از دبیرستان دارایی دیپلم گرفته و از دانشگاه تهران مدرک لیسانس اقتصاد را دریافت کرده و به استخدام وزارت دارایی درآمد. او در مدرسه صنعتي آن سالها شاگرد علي اسفندياري(نيما يوشيج) بود. در سالهای ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوۀ خالۀ مادرش که پانزده سال از او کوچک‌تر بود، ازدواج کرد. رابطۀ زناشویی این دو به خاطر دخالتهای نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود، که فروغ در اشعار خود به او اشاره کرده و شاپور نیز از «کامی» به عنوان نام مستعار وی استفاده می‌کرده‌است. کار مطبوعاتی را زمانی که معاون دارایی اهواز بود آغاز کرد و ابتدا با نشریات خوزستان به همکاری پرداخت. در سال 1333 اوّلین جملات کوتاه او که بعدها کاریکلماتور نام گرفت در مجلّۀ سپید و سیاه به چاپ رسید. از سال 1346 با مجلّۀ خوشه به سردبیری احمد شاملو همکاری داشت که اوّلین بار کاریکلماتور در آن نشریه به کار رفت. این عبارت ابداعی را شاملو ساخت و منظور آن کاریکاتوری است که با کلمات بیان می شود. شاپور عضو هیئت تحریریۀ مجلّۀ توفیق نیز بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط محمود موحدان  | 

  خیلی از ما، که طنز و طراحی را دوست داریم، پرویز شاپور را هم دوست داشته و داریم، و این دوست داشتن، البته بی‌مورد و بی‌دلیل هم نیست؛ هر چند می‌توان یک هنرمند بی‌ادعا و پرکار و انسانی خلاق و بااحساس را بدون دلیل هم دوست داشت. شرح تمام دوست داشتن پرویز شاپور را در روز مرگش، در قالب چند خط تسلیت به کیومرث صابری فومنی (گل آقا) نوشتم و او هم عین مطلب را خط به خط، در ویژه‌نامه شاپور، منتشر و اضافه کرد: حضور من و دوستانم، که سه نسل بعد از شاپور وارد عرصه طنز و کاریکاتور شده‌ایم، «مایه امیدواری شادروان شاپور بوده است». از آن تاریخ به بعد، عشق و سکوت فراوانم را به شاپور نزد خود نگه داشته‌ام. اما اکنون در سالروز فوت او و در هنگامه‌ای که کاریکاتور فقط در کشیدن اندام‌های اغراق شده و بادی بیلدینگی! و پرداختن به سوژه ای خوشایند جشنواره‌ها و داوران آن، ملاک ارزشگذاری مطلق شده، دیدن آثار شاپور و بیان خصوصیاتش می‌تواند به فضای نوجوی کاریکاتور کشور یاری‌رسان باشد و به یادمان بیاورد که هر هنرمندی دنیایی را به ما نشان می‌دهد که از پس رنج و عرق‌ریزان روح و زیستن در سکوتی مداوم و دوری جستن از هیاهو،‌ کشف کرده است. و پرویز شاپور اینچنین بود. پرویز شاپور، در 1333، زمانی که معاون دارایی اهواز بود، اولین نوشته‌هایش را در نشریات این شهر چاپ کرد. در 1344، بعد از چند سال زندگی در اهواز، به تهران منتقل شد. احمد شاملو، که سردبیری نشریه خوشه را برعهده داشت، در 21 خرداد 1346، تعدادی از نوشته‌های شاپور را در این نشریه چاپ کرد و نام کاریکلماتور بر آنها گذاشت. در سرکلیشه این ستون و در ذیل عنوان کاریکلماتور چنین نوشته شده بود: «و یا فی الواقع، چند کاریکاتور علمی، ادبی، سیاسی و خبری، با کلمات!» شاپور هر چند پدر کاریکلماتور است و او را با این نوشته‌های کوتاه و تفکر برانگیز می‌شناسند، اما باید گفت: شاپور، طنزپرداز و کاریکاتوریستی پیشروست. پیشرو از آن منظر که هم در طنز و هم در کاریکاتور هرگز مانند دیگران نبود و مطابق عادات مألوف و شیوه‌های مرسوم، طنز ننوشت و کاریکاتور نکشید. طنزهای او مانند فکاهه‌های رایج در عصر خود نبود، بلکه پیش از آن که طنز خود را به رخ بکشاند، جملاتی حکیمانه از متن زندگی بود. او معتقد بود: «طنز، دنده خلاص زندگی است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:49  توسط محمود موحدان  | 
بخشي از مهم‌ترين اخبار مربوط به رويدادهاي حوزه كتاب در سال گذشته ميلادي، به جواير متعدد ادبي اختصاص دارد و نيز درگذشت چند نويسنده سرشناس و جريان‌ساز كه مرگشان نيز بر جريان ادبي دنيا تاثيرگذار بوده است. بر اين اساس عمده‌ترين اين اخبار از نظرتان مي‌گذرد.

ژانويه/ جايزه و تهديد
نخستين خبر هيجان‌انگيز و باورنكردني در اين ماه، اين بود كه كميك بوك‌هاي «مارول» دوباره ماجراهاي «اسپايدرمن» را پي مي‌گيرد.

در همين ماه دوريس لسينگ كه به عنوان برنده جايزه نوبل 2007 انتخاب شده و به دليل كهولت از سفر به هلسينكي باز مانده بود، در لندن جايزه‌اش را دريافت كرد. اين در حالي بود كه 13 نفر در تركيه به اتهام برنامه‌ريزي براي ترور اورهان پاموك برنده جايزه نوبل اين كشور، دستگير شدند.

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:45  توسط محمود موحدان  | 

 آنتوان چخوف مردی شبیه زندگی
روس ها ادمیان را به 2دسته تقسیم می کنند انهایی که چخوف را دوست دارند انهایی که چخوف را دوست ندارندضمنآ معتقدند انهایی که چخوف را دوست ندارند فوق العاده ادمهای مزخرفی هستند.در واقع هیچجوری نمی شود چخوف را دوست نداشت.
هر کسی که دیدار کوتاهی با او داشت متوجه امواج سحرامیزی می شد که اطرافیان را دچار شیفتگی می کرد.همه جور ادمی در میان دوستان اش بودند از شاعر و کشیش و دلقک و مامور دولت بگیرید تا دزد و دایِم الخمر و ماست بند
.مدام شوخی می کرد و خودش پیش از مخاطب اش به قهقهه می افتاد.از جذابیت و تسلط خودش بر دیگران با خبر بود بنابراین سعی نمی کرد قیافه بگیرد و دیگران را تحت تآثیر قرار دهد.انقدر برایش مهم بود که همه شاد و خوشحال باشند که رفتارش گاهی به لودگی می زد.
به دوستانش توجه زیادی داشت و اگر شک می کرد یکی از انها در تنگنای مالی است بلافاصله به هر طریق ممکن به او پول می رساند.اعتماد به نفسی داشت که مسری بود.مردان در مقابل او احساس می کردند توانایی انجام هر کاری را دارند و زنان هم همینطور اعتماد به نفسشان بالا می رفت.
استعداد زیادی برای شگفت زده شدن داشت.تقریبآ از هر چیزی شگفت زده می شد از قیافه خندان بچه ها از درختان که نسیم لابه لای شاخه هایشان می پیچید از شکلهای متنوع ابرها و ...دنیای او یک جادوی بی پایان بود. خوب لباس می پوشید ولی مدتها می گذشت تا اطرافیانش متوجه شیک پوشی اش شوند.در واقع شیک پوشی اش به هیچ وجه متظاهرانه نبود طوری لباسها را انتخاب می کرد که به فضای اطرافش رنگی و طراوتی بدهد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:20  توسط محمود موحدان  | 

  خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه ميكرد؟ خوب منهم ميبايست زندگي ميكردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم ميداد چه ميكردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نميرسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چاره‌اي ميدانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم. ميدانستم ميشود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول ميكردند؟ از كجا مي‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمي‌خواستم باين صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايه‌ها تعريف كردم؛ نميدانم كدام يكي‌شان گفتند «خوب، زن، ميخواستي بچه‌ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و…» نميدانم ديگر كجاها را گفت. ولي همانوقت مادرم باو گفت كه «خيال ميكني راش ميدادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم بفكر اينكار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسايه‌مان وقتي اينرا گفت، باز دلم هري ريخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكي اين كارو كرده بودم.» ولي من كه سررشته نداشتم. منكه اطمينان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آنزن مثل اينكه يكدنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زبانيهاي بچه‌ام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوي همه در و همسايه‌ها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت «گريه هم مي‌كنه! خجالت نمي‌كشه…» باز هم مادرم بدادم رسيد. خيلي دلداريم داد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط محمود موحدان  | 

  جمع آوری پروانه را از هشت یا نه سالگی آغاز كردم. ابتدا این كار را بدون پشتكار خاصی، درست مثل یك بازی، مثل جمع كردن چیزهای دیگر دنبال می كردم. اما در دومین تابستان كه تقریباً ده ساله شده بودم، جمع كردن پروانه را جدی گرفتم و همین سبب شد كه مرا بارها و بارها از این چنین عشق آتشینی برحذر دارند، چرا كه این كار باعث می شد من همه چیز را فراموش كنم و از كارهای دیگر غافل شوم. هنگامی كه برای شكار پروانه می رفتم، صدای ناقوس را كه آغاز ساعت درس و یا وقت ناهار را اعلام می كرد، نمی شنیدم. همیشه در روزهای تعطیل، از صبح تا شب تنها با تكه نانی در دست میان گل ها پرسه می زدم، بی آنكه حتی برای ناهار به خانه بازگردم.
جمع آوری پروانه را از هشت یا نه سالگی آغاز كردم. ابتدا این كار را بدون پشتكار خاصی، درست مثل یك بازی، مثل جمع كردن چیزهای دیگر دنبال می كردم. اما در دومین تابستان كه تقریباً ده ساله شده بودم، جمع كردن پروانه را جدی گرفتم و همین سبب شد كه مرا بارها و بارها از این چنین عشق آتشینی برحذر دارند، چرا كه این كار باعث می شد من همه چیز را فراموش كنم و از كارهای دیگر غافل شوم. هنگامی كه برای شكار پروانه می رفتم، صدای ناقوس را كه آغاز ساعت درس و یا وقت ناهار را اعلام می كرد، نمی شنیدم. همیشه در روزهای تعطیل، از صبح تا شب تنها با تكه نانی در دست میان گل ها پرسه می زدم، بی آنكه حتی برای ناهار به خانه بازگردم.
حتی هنوز هم گاه گداری، بویژه آن گاه كه پروانه ای زیبا را می بینم، ته مایه ای از آن عشق مفرط را در درونم حس می كنم. سپس برای لحظه ای، دوباره همان احساس خلسه آزمندانه و بیان ناپذیر كه تنها كودكان قادر به فهم آن هستند، وجودم را فرا می گیرد و به همراه این احساس، درست مانند یك كودك، نخستین شكار پروانه ام را به یاد می آورم و آن گاه ناگهان خاطرات لحظات و ساعت های شمارش ناپذیر كودكی بر من هجوم می آورد: بعد از ظهری سوزان در بیشه زارهای خشكیده، خارزار معطر، ساعت های خنك بامدادی در باغ یا شامگاه در حاشیه اسرارآمیز جنگلی كه من با تور پروانه گیری ام در كمینگاه به مانند جستجوگر گنج پنهان می شدم و هر آن، در پی یافتن مناسب ترین لحظه غافلگیر كردن پروانه ای، و در پی یافتن شانس بودم و....


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:47  توسط محمود موحدان  | 

 طاهرآوازش رادرحمام تمام کرد وبه صدای آب گوش داد.آب رانگاه کرد که ازپوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پایین می رفت. بوی صابون ازموهایش می ریخت.آب طاهر رابغل کرده بود.وقتی که حوله راروی شانه هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله بلند وسرخ چسبیده است وواریس پاهایش اصلا درد نمی کند.صورتش راهم درحوله فروبرد وآنقدر کنار در حمام ایستاد تا بلاخره سردش شد.خودش رابه آینه اتاق رساند ودید که بله واقعا پیر شده است.درآینه گوشه ای ازسفره صبحانه کنارنیمرخ ملیحه بود.سماوربا سروصدا دراتاق وبی صدا درآینه می جوشید وبا همین ها طاهر وتصویرش درآینه هردو با هم گرم می شدند.ملیحه گفت:ببین پنجره بازنباشه می چای ها!جمعه پشت پنجره بود
با همان شباهت باورنکردنی ش به تمام جمعه های زمستان.یکی ازسیمهای برق زیرسیاهی پرنده ها شکم کرده بود.پرده اتاق ایستاده بود وبخاری هیزمی با صدای گنجشک می سوخت.طاهر کنارسفره نشست ورادیو را روشن کرد(…با یازده درجه زیرصفر سردترین نقطه کشور).استکان چای رابرداشت.ملیحه صورتش را به طرف پنجره برگرداند وگفتگوش کن.انگار بیرون خبری شده؟)).اتاق آنها بالکنی روبه تنها خیابان سنگفرش دهکده داشت که صدای قطار هفته ای دوبار ازآن بالا می آمد ازپنجره می گذشت وروی تکه شکسته ای ازگچ بریهای سقف تمام می شد.روزهایی که طاهر دل ودماغ نداشت که روزنامه های قدیمی را بخواند وبوی کاغذ کهنه حالش را به هم می زد وملیحه دست ودلش نمی رفت که از لای دندانهای مصنوعی آواز فراموش شده ای از((قمر)) را بخواند آنها به بالکن می رفتند تا به صدای قطاری که هرگز دیده نمی شد گوش کنند.
با تو هستم طاهر.ببین بیرون چه خبره؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:43  توسط محمود موحدان  | 

 محمد پور ثاني خرداد 1317 در تهران به دنيا آمد و 2 مرداد 1383 در تهران درگذشت. او فوق ديپلم كتابداري داشت. از 1339 تا 1359، كارمند روابط عمومي بانك سپه بود.
كار مطبوعاتي را به عنوان خبرنگار ورزشي مجله مشير آغاز كرد كه مطالب او، درونمايه‌ي طنز داشت. سپس با روزنامه‌ي آفتاب شرق كه در مشهد چاپ مي‌شد به همكاري پرداخت. از نوزده سالگي يعني 1336 با مجله‌ي توفيق به همكاري پرداخت و با «محمد تقي اسماعيلي» و «عباس توفيق» در اين نشريه داستان نوشت. علاوه بر اين با نشريات: يزدان، ترقي، اميد ايران، آسياي جوان، روشنفكر، سپيد وسياه، فردوسي، كاريكاتور، تهران مصور، تاج ورزشي و تابان نيز همكاري داشت و براي راديو ـ تلويزيون هم طنز مي نوشت. نمايشنامه‌هاي كمدي‌اش به ويژه در برنامه‌هاي «شما و راديو»، «راديو تعطيلي» و «صبح جمعه با شما» از كارهاي موفق او به شمار مي‌رود و نمايانگر تبحرش در ديالوگ نويسي است. پس از پيروزي انقلاب، با نشريات: فكاهيون، خورجين، اطلاعات هفتگي، هدف(با عنوان «طنزهاي سركاري»)، تماشاخانه زندگي، استقلال ورزشي(با عنوان «خودكار آبي»)، طنزهاي كاريكاتور، و فاراد همكاري داشت و براي مجلات: جوانان، روزهاي زندگي، خانواده و تماشاخانه زندگي نيز داستان كوتاه طنز مي‌نوشت. پور ثاني از اولين شماره‌ي مجله گل آقا تا شماره آخر آن نشريه در آن مطلب مي‌نوشت. نامهاي مستعار او كه تا به حال در توفيق، گل آقا و ديگر نشريات از آن استفاده شده عبارتند از: «دايي سبيل»، «پور پورخان»، «بچه‌ي لواسان»، «محمد پرانتز»، «گل گاوزبان»، «گل مريم»، «م.پ. تلفنچي»، «پدر سه بچه» «پورپشنگ»، «دكتر م . پ»، «م . ترحلوا» «ممد آقا»، «م . فضولباشي»، «م . قديمي» و «م . نكته سنج».
قلم پورثاني شيرين بود و نگاهش شوخ، به مدد همين نگاه و قلم و قدرت او در ديالوگ نويسي، قادر بود از موضوعات ساده و پيش پا افتاده، صحنه‌هاي طنزآميز جذاب و خواندني خلق كند. تخصص اصلي او كه در آن شهرت داشت، داستانهاي كوتاه طنزش بود. در داستان نويسي خود را پيرو عزيز نسين مي‌دانست و سبك جديدي را در داستان طنز نيافريد. ولي زبان و نگاه شوخ خاص او نوشته‌هايش را از ديگران متمايز مي‌ساخت و آنها را
«شناسنامه دار» مي‌كرد. مجموعه داستانهايش كه در دو كتاب «گزك» و «چل تيكه» چاپ شده است، گواهي بر اين مدعاست. در زير يكي از نمونه‌هاي داستانهايش را از كتاب چل تيكه مي‌خوانيم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط محمود موحدان  | 

  ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند
 من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟
* نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی که عصر روز 22 اردیبهشت در تالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران توسط اعضای ستاد 88 برگزار شد، میهمان ویژه ای داشت. همه آنهایی که گوش به اشعار شاعران سپرده بودند به یکباره متوجه ورود میهمانی شدند که چند نفر او را همراهی می کردند و هر قدم که پیش می آمد سالن به احترامش از جا بلند می شد. محمود دولت آبادی کنار دیوار تالار را که منقوش به تصاویر میرحسین موسوی بود طی کرد و کنار حاضران نشست.
قرار بر سخنرانی دولت آبادی نبود ولی شور و درخواست حاضران او را مجاب کرد تا چند دقیقه ای در جمع دوستداران میرحسین موسوی سخنرانی کند. با تشویق حضار روی سن رفت و بعد از ذکر جمله "خدایا مسجد من کجاست... ای ناخدای من" حرف هایش را این گونه بر زبان آورد: اگر من اینجا هستم به اعتبار احترامی است که برای دعوت کننده خود قائلم. آقای مسجد جامعی یادآور دورانی از مدیریت فرهنگی هستند که دوره خوبی بود. من نیامده ام برای کسی تبلیغ کنم چرا که اینکاره نیستم. اگر هم چیزی به ذهنم رسیده، در مطبوعات بیان کرده ام. فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آنکه از نظر من امری تراژیک باشد، یک سوال است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:6  توسط محمود موحدان  | 

  كتاب «روشنفكران رذل و مفتش بزرگ»  اثري تحليلي فلسفي از انديشه‌هاي داستايوفسكي و توتاليتريسم است.
«داريوش مهرجويي» كارگردان سينما در حوزه ادبيات و كتاب يكي از نويسندگان و مترجمان فعال است، دو رمان در آستانه انتشار دارد و آخرين ترجمه‌اش «جهان هولوگرافيك» به چاپ دهم رسيده است.
دو رمان  يكي «در خرابات مغان» است كه توسط نشر هرمس و ديگري «به خاطر يك فيلم بلند لعنتي» كه توسط نشر قطره منتشر مي‌شود. «در خرابات مغان» سرگذشت مردي است كه در امريكا تحصيل كرده و همانجا مانده است و خانواده تشكيل داده و بعد از مدتي بي‌كار مي‌شود و پدر زنش پيشنهاد مي‌كند كه در يك كازينو كار كند.
كتاب «جهان هولوگرافيك» (نظريه‌اي براي توضيح توانايي‌هاي فراطبيعي ذهن و اسرار ناشناخته مغز و جسم) نوشته مايكل تالبوت توسط نشر هرمس اكنون به چاپ نهم رسيده و به‌زودي چاپ دهم آن نيز منتشر مي‌شود.
نمايشنامه‌هاي كودك مدفون و غرب واقعي(سام شپارد) و درس و آوازخوان طاس(اوژن يونسكو) با ترجمه «داريوش مهرجويي»هم اكنون در بازار كتاب موجود است.
مهرجويي ميگويد: آنچنان كه در مقدمه كتاب نمايشنامه‌هاي كودك مدفون و غرب واقعي(سام شپارد) آورده‌ام، قصدم اين بود كه آنها را روي صحنه اجرا كنم ولي متأسفانه همكاري لازم صورت نگرفت و با ما راه نيامدند و استقبالي هم نشد. وقتي هم كه ديدم با «بهمن فرمان‌آرا» چنين برخوردي شد و نتوانست كارش را روي صحنه ببرد، كاملا منصرف شدم.
وي همچنين از رسيدن كتاب يونگ، خدايان، انسان مدرن(آنتونيو مورنو) به چاپ سوم خبر داد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:58  توسط محمود موحدان  | 

  يادداشتي بر رمان"برادران کارامازوف"اثر فئودور داستایوفسکی، 
 داریوش مهرجویی با بهره گیری از رمان "برادران کارامازوف" فئودور داستایوفسکی، کتابی نوشته و انتشارات هرمس آن را درسال 1378 منتشر كرده است. عنوان این کتاب "مفتش بزرگ و روشنفکران رذل" است که متن تقریر یافته پایان‌نامه دوره لیسانس او در رشته فلسفه در دانشگاه UCLA آمریکاست.
مهرجویی - فیلمساز - پیش از این و در سال 1346 مقاله‌ای را با همین عنوان - مفتش بزرگ و روشنفکران رذل داستایوسکی - منتشر کرده بود. این فیلمساز ایرانی در اين کتاب ، جریان‌هایی مانند نیهیلیسم و روشنفکری را که داستایوفسکی در آثارش به آنها پرداخته، مورد مداقه قرار داده و از این رهگذر به خلق اثری فلسفی رسیده است.
کتاب نسبتاً کم حجم "مفتش بزرگ و روشنفکران رذل" که بخشی از عنوان آن - مفتش بزرگ - از نام یکی از فصول رمان مشهور فئودور داستایوفسکی "برادران کارامازوف" اخذ شده، به ارتباط این مقوله با آزادی ستیزی برخی روشنفکران و سرسپردگی شان به دستگاه های توجیه‌گر قدرت پرداخته است.
مهرجویی 20 ساله بود که برای ادامه تحصیل به دانشگاه Ucla آمریکا رفت و در سال 1344 شمسی از این دانشگاه ایالت لس آنجلس لیسانس فلسفه گرفت. او در همین سال سردبیری نشریه پارس ریویو را عهده دار بود. مهرجویی پیش از این نیز در سال 1360 فیلمنامه ای را با اقتباس از رمان "تسخیر شدگان" فئودور داستایوفسکی نوشته بود. از دیگر آثار مکتوب او می توان به "بعد زیبایی شناختی و زیباشناختی واقعیت" (ترجمه اثری از هربرت مارکوزه)، "جهان هولوگرافیک" (ترجمه اثری از مایکل تالبوت)، "یونگ، خدایان و انسان مدرن" (ترجمه اثری از آنتونیو مورنو)، "نمایشنامه‌های غرب واقعی و طفل مدفون" (از سام شپارد) و "آوازه‌خوان طاس و ترس" (از اوژن یونسکو) اشاره کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:49  توسط محمود موحدان  | 

  براستى ما زنان معطل مانده ايم و نمى دانيم كه اينهمه لطف و مهربانى و زبان آورى و نيك گفتارى و خوش سخنى و شيرين دهنى و و نكته پردازى و راز آميزى را از سوى شاعران، انديشه ورزان و سخن سنجان ادب فارسى چگونه جبران كنيم! اين نكته آنقدر داغ است كه حتا بزرگ مرد عارفى چون امام محمد غزّالى كه از سر جهان مى گذرد، از آن نمى گذرد چنانكه در كتاب معروف خود نصيحه الملوك اصلا ً فصلى را به خلق و خوى زن اختصاص داده و احاديث و اخبار و حكايات بسيار «اندر صفت زنان و خير و شرّ ايشان» آورده و از آن جمله گفته است كه:
«آبادانى جهان از زنان است و آبادانى بى تدبير هرگز راست نيايد و گفته اند كه شاوروهّن و خالفو هّن... و به حقيقت هر چه به مردان رسد، از محنت و بلا و هلاك، همه از زنان رسد، و آخر از ايشان كم كس به مراد و كام دل رسد.»
و در جاى ديگر مى گويد «واجب است بر مردان حق زنان و سر پوشيدگان خود نگاه داشتن، از روى ترحّم و احسان و مدارا... از اين روى واجب آيد بر خداوندان خرد (يعنى مردان) كه بر زنان رحيم باشند و بر ايشان ستم نكنند كه زن در دست مرد، اسير و بيچاره است و نيز واجب آيد مردان را كه با زنان مدارا كنند، زيرا به خرد ناقص اند و از جهت كم خردى ايشان است كه هيچكس به تدبير ايشان كار نكند و اگر به گفتار زنان كار كند، زيان كند.»
همين جناب در احياء علوم الدين هم به شوهران سفارش مى فرمايد كه: «خوش خويى با ايشان (يعنى زنان) و احتمال رنج ايشان (واجب) است، از روى ترحّم و به سبب قصور عقل ايشان.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:56  توسط محمود موحدان  | 
 

خانم پیرایه یغمایی یکی از پرکارترین شاعران زن و بهترین آنها در زمان ما است. شاید در نظر بسیاری از ایرانیان خانم سیمین بهبهانی بهترین شاعر زن زنده عصر ما باشد(خدا سلامتش بدارد). اما اگر بخواهیم از جهت کار ادبی و تحقیق در کار شاعران ایرانی و خارجی و آنهایی که شعر را برای شعر دوست می دارند (نه بازگو کردن مسائل سیاسی) خانم یغمایی یکی از بهترین های زن شاعر زنده زمان ما است. جدای از شاعری ، کارهای تحقیقی او در مورد شاعرانی چون عوفی ، سهراب سپهری ، نادر نادرپور، فروغ فرخزاد، میرزاده عشقی ، نصرت رحمانی و ... بی نظیر است یکی از مهمترین کارهای ادبی او  پیرامون شاعران وبلاگ نویس. "پرسه در وبلاگ ها ادبی"  است که قریب به سه چهار سال است که بطور جدی و مداوم در نشریات خارج از کشور مثل "پیک خبری ایرانیان" و "نیمروز" منتشر می شود. و مهمتر از همه اینکه پیرایه یغمایی یک جستجوگر بی ادعا برای کشف حقیقت و زیبایی های جهان انسانی ما است که بسیاری از ماها بعنوان شاعر و فیلسوف و سیاست باز آن را پنهان و یا زشت ساخته ایم.ایکاش ناشران ایرانی که دستی توانا در نشر دارند قدر او را بهتر بشناسند و با او تماس بگیرند تا بسیاری از کارهای ادبی او بخصوص دفتر شعرش در دسترس ایرانیان و علاقمندان ادب پارسی قرار گیرد. حسین میرمبینی ناشر پیک خبری ایرانیان www.peikekhabari.com


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط محمود موحدان  | 

 "چشم‌ها در تهران" رمانی است که به تازگی به زبان آلمانی منتشر شده است. نویسنده در این کتاب، داستان عشق و ازدواج ‌ یک زوج آلمانی ـ ایرانی را شرح می‌دهد که به جدایی می‌انجامد؛ آلمانی مسلمان‌شده، زنش را غیاباً طلاق می‌دهد.
*اگر همسر آلمانی شما که به خاطر ازدواج، "مصلحتی" مسلمان شده، بدون اطلاع قبلی و به شیوه‌ی اسلامی طلاق‌نامه‌ی شما را در کشوری غریب کف دستتان بگذارد، چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ لابد همان احساسی که به "یاسمن" قهرمان کتاب "چشم‌ها در تهران"، نوشته‌ی شانی کتایون دست داده است. همسر یاسمن در این کتاب که به زبان آلمانی و در انتشاراتی "اولریکه هلمر" منتشر شده، فیلم‌بردار مشهوری است که در مصر زندگی می‌کند، در حالی‌که یاسمن مجبور است در آلمان و در کنار دو فرزند خود بماند. یاسمن هنگامی از قصد طلاق همسر آلمانی مسلمان‌شده‌اش، اووه، با خبر می‌شود که همراه فرزندانش برای مدتی کوتاه به قاهره سفر می‌کند: در یک صبح دم‌کرده، در حالی‌که یاسمن، قوری چای به دست وارد تراس می‌شود تا با شوهرش صبحانه بخورد، دو مرد عرب با نامه‌ای در دست ظاهر می‌شوند و پاکت سربسته‌ای را به او تحویل می‌دهند. این دو مرد که خود را مأموران دادگستری معرفی می‌کنند، یاسمن را مجبور می‌کنند، زیر ورقه‌ی دریافت پاکت را امضاء کند. یاسمن وقتی پاکت را باز می‌کند، گواهی طلاق خود را که مهر شیخی مصری بر آن خورده، روبرو می‌شود. بالای صفحه با حروف درشت نوشته شده: طلاق غیابی!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:23  توسط محمود موحدان  | 

  درباره مجموعه شعر «اعتراف‌نامه‌ دختران بد»، اثر ليلا فرجامى، شاعر و مترجم، متولد تهران و ساکن کاليفرنياى جنوبى
«اعتراف‌نامه دختران بد»، دومين مجموعه شعر او است. اشعار او به زبان‌هاى انگليسى، فرانسه، سوئدى و ترکى ترجمه و چاپ گشته‌اند، و آثار متعددى از او در مجلات ادبى ايرانى و امريکایى به انتشار رسيده‌اند.
ليلا فرجامى، روان‌کاو و هنر درمان‌گر کودکان آسيب ديده و معلول است. اين شرحى است که در پشت جلد کتاب ليلا فرجامى آمده و به‌طور مختصر او را معرفی مى‌کند.
در خواندن اشعار ليلا فرجامى متوجه مى‌شويم با شاعر عصيانگرى روبه‌رو هستيم که ديدى انتقادى نسبت به جهان پيرامون خود دارد.
البته شاعر هميشه عصيانگر است، اما عصيان ليلا فرجامى به خوبى قابل حس و لمس است و جهان پيرامون او را در بر مى‌گيرد. در شعر «نامه‌هایى از جهنم» مى‌گويد:
خاک هم مى‌تواند مثل نهنگى بزرگ دهانش را باز کند
و هرچه مى‌خواهد ببلعد و ديگر پس ندهد،
پيش از اين نمى‌دانستم
پيش از اين‌که به چشم ببينم و باور کنم
که چقدر دلم برايت تنگ مى‌شود
با اين‌که مى‌دانم هنوز هر صبح گليم‌هاى غبار گرفته را
در ايوان مى‌تکانى
وقتى که فلوجه مثل پارچه‌اى سياه به خال‌هاى کوچک
قرمز
تزیين مى‌شود
و صداى اذان را فشنگ‌ها به آوازهاى سکته‌دار غريبى
بدل مى‌کنند.
مى‌دانم تو هم فصل خرما را فراموش نکرده‌اى
و انگشت‌هاى ذوق‌آلود بچه‌هاى قهوه‌اى رنگى که به دور
گردن بلندترين نخل‌ها
حلقه مى‌شوند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:45  توسط محمود موحدان  | 

 اثر جدید اورهان پاموک، نویسنده برنده جایزه نوبل ترکیه به نام "گنجینه معصومیت" درباره عشق، ازدواج، خانواده و خوشبختی است .کتاب به زبان ترکی منتشرشده و قرار است به سی زبان دیگر نیز ترجمه و چاپ شود. در دو روز اول، صد هزار نسخه از کتاب در ترکیه به فروش رفته است.
داستان "گنجینه معصومیت" درباره عشق میان یک مرد ثروتمند و دختری فقیر در استانبول است. داستان در سال های دهه هفتاد میلادی می گذرد و دو شخصیت اصلی آن بالای سی سال سن دارند. کتاب به مسایل حساسی چون تمایلات جنسی و بکارت در ترکیه اشاره می کند.اورهان پاموک به روزنامه صباح گفته است که این لطیف ترین رمانی است که تا کنون نوشته است.
پاموک پنجاه و پنج ساله کتاب هایی چون "برف" و "سرخ نام من است" را نوشته است. "قلعه سفید" و "زندگی نو" پاموک به فارسی ترجمه شده اند اما به نظر می رسد سایر آثار او اجازه انتشار در ایران را نیافته اند.
پاموک چهره ای بحث برانگیز به شمار می رود و بارها از سوی قشرهای ملی گرای افراطی ترکیه تهدید به مرگ شده است. این تهدیدها به خاطر اظهارات پاموک درباره کردها و کشتار ارامنه در دوران عثمانی است.
از زمان قتل هرانت دینک، روزنامه نگار ارمنی، او تحت مراقبت ویژه نیروهای امنیتی قرار دارد. یکی از متهمان پرونده قتل دینک، هنگام انتقال به دادگاه، پاموک را تهدید کرد و به او هشدار داد که مراقب جان خود باشد.
نسخه آلمانی کتاب "گنجینه معصومیت" همزمان با نمایشگاه کتاب فرانکفورت منتشر می شود.
برگرفته از بی بی سی فارسی

چشمانی دیگر

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:40  توسط محمود موحدان  | 

  رمانی بس خواندنی و جذاب از نویسنده‌ای ژرف‌نگر، و قهار در کشاندن خواننده به راه‌هایی که خود می‌خواهد و به شیوه‌ای که خود می‌پسندد. از معدود رمان‌هایی که با هر بار خواندنش بی‌تردید با تأملاتی جدید درباره‌ی مهم‌ترین مسائل وجودی (درباره‌ی خود، هستی، زندگی، مرگ، خداوند، جاودانگی و ...) و نیز برخی از مسائل جهان معاصر (اقتصاد، فرهنگ، سیاست، جنسیت، هنر، محیط زیست و ...) روبرو خواهیم شد. اما همه‌ی این مسائل مهم نه در کتابی به اصطلاح جدی و اخم‌آلود، که در قالب یک رمان به ما عرضه شده است؛ رمانی که با حلاوت می‌‌خوانیم و از ترفندهای گوناگونی که نویسنده برای روایت ترفندهای زندگی می‌زند، شگفت زده می‌شویم، احساساتی می‌شویم، غمگین می‌شویم و در همان حال لذت می‌بریم.
● کتاب مشحون است از تأملات تاریخی بشر، که هر روز هم در زندگی روزمره، به شرط کمترین تأمل، به سراغ‌مان می‌آید: جبر و اختیار(14-15)؛ خداوند(14-16)؛ زندگی پس از مرگ (16-17-53 )؛ ماهیت انسان و حیات او، جاودانگی، عشق، بازیگری و تماشاگری، دوستی(135)؛ فردیت ، هویت(165-171)؛ احساس (253 ،254-256) و... با وجود آن‌که کوندرا داوری‌هایش را با لحنی قاطع ابراز می‌کند اما عجیب است که به راحتی می‌شود در مقابل آنها مقاومت کرد، به تردیدشان گرفت یا ردشان کرد. چون در هر حال، دست کم به لحاظ روانی، فضای طرح مسأله به گونه‌ای است که سایر شقوق پاسخ‌ها را بر روی شما نمی‌بندد. بنابراین بیش از آن‌که پاسخی به پرسش‌های مطرح شده بدهد، مجالی و تلنگری برای بازاندیشی فراهم می‌آورد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط محمود موحدان  | 

 مسيح علی‌نژاد را يادتون هست؟ همون خبرنگاری که از مجلس هفتم اخراجش کردن و جنجالی جهانی سر اين قضيه بر پا شد؟ خانم علی‌نژاد ماجراهای مربوط به اخراجش رو در کتابی به اسم « تاج خار » به چاپ رسونده که به شدت خووندنيه. به‌خصوص اگه يه کم اهل سياست باشيد و تو اين سال‌ها اتفاقات سياسی رو حتی دورادور پی‌گيری کرده باشين.
کتاب با نثری بسيار روان و جذاب، از يک طرف تصويری جالب از مجلس هفتم و نماينده‌های نازنينش! می‌ده و شما رو با حال و هوای خبرنگاریِ پارلمانی آشنا می‌کنه و از طرف ديگه دغدغه‌ها، دل‌مشغولی‌ها و زندگی شخصی يک زن خبرنگار ــ البته از نوع زبر و زرنگ اون! ــ رو روايت می‌کنه.
« تاج خار » رو دوست داشتم و بعد از خوندنش، خيلی برای خانم علی‌نژاد متاسف شدم. کتاب رو اگه گير آوردين؛ حتماً بخونين. به‌خاطر اين می‌گم اگه گير آوردين؛ چون شنيدم درست حسابی توزيع نشده و برای به دست آوردنش؛ بهترين راه مراجعه به صندوق‌عقب ماشين خانم علی‌نژاده!
**يه قسمتی از کتاب رو اين‌جا ميارم که با حال و هواش آشنا شيد:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:59  توسط محمود موحدان  | 

  مسیح علی نژاد(معصومه علی نژاد)متولد 1355. خبرنگاری را از سال 1378 با روزنامه "همبستگی" آغاز کرد و خب مسیح علی نژاد(معصومه علی نژاد)متولد 1355. خبرنگاری را از سال 1378 با روزنامه "همبستگی" آغاز کرد و خبرنگار پارلمانی خبرگزاری ایلنا در مجلس ششم بود که از مجلس هفتم اخراج شد! اینک هر چند روز یک بار در ستون "دماسنج" روزنامه ی اعتماد ملی به نقد دولت و جامعه می پردازد و قلمی بسیار قوی دارد.همچنین دو کتاب به نام های "تحصن"(گذر و نظری بر رویداد تحصن در ششمین مجلس شورای اسلامی) و "تاج خار" نوشته و نشر رسانش آن ها را به چاپ رسانده است
*بخشي از كتاب حاضر : هميشه فكر كرده ام بعضي جاها هست كه بعضي ها تمايل به لو رفتنش ندارند . يك جورهايي از درزدادنش مي ترسند .
خبرنگاري را انتخاب كرده ام براي همين . شايد براي اينكه دوست داشتم همه بدانند ، واقعيت آن چيزي نيست كه سعي مي كنند به ديگران نشان دهند .
كارم را با مجلس ششم شروع كردم . مجلس ششم و دولت « خاتمي » جور ديگري در تاريخ ما بودند . چيزي شبيه به برزخ در« كمدي الهي » دانته! نمي توانستم از آن برزخ دل بكنم ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:53  توسط محمود موحدان  | 

 

پس از مرگ بلبل که از بهرت ای گل کند نغمه خوانی ، دریغا ندانی دریغا ندانی
پس از مرگ بلبل ؛ گلستان زشادی ندارد نشانی ........ دریغا ندانی دریغا ندانی


استاد بیژن ترقی ، (شاعر و ترانه سرا) ساعت 23  شب (جمعه چهارم اردیبهشت 1388) ، پس از یک دورۀ طولانی بیماری در منزلش درگذشت. در منزل خود درگذشت.
بیژن ترقی در هشتاد سالگی از دنیا رفت. او به نسلی از ترانه سرایان ایرانی تعلق دارد که در دوران اوج رادیو ایران و با همکاری با برنامۀ گلها، تحولی بزرگ در موسیقی و ترانه سرایی معاصر ایران به وجود آوردند.
ترقی، شهرت خود را مدیون شاهکارهایی  مثل "برگ خزان"، "بهار دلنشین" و یا "صبرم عطا کن" بود که به ترتیب توسط بنان، مرضیه و حمیرا اجرا شده اند.
همکاری او با آهنگسازان بزرگی چون روح الله خالقی، علی تجویدی و پرویز یاحقی، به خلق آثاری منجر شد که هنوز در عرصۀ موسیقی ایرانی، بی نظیر باقی مانده اند.
بیژن ترقی، در کنار شاعرانی چون رهی معیری، معینی کرمانشاهی و تورج نگهبان، شیوه ای تازه در ترانه سرایی ایران به وجود آورد. با این که شهرت او در میان مردم بیشتر به لطف این ترانه هاست، اما فعالیت او به ترانه سرایی محدود نمی شود: بیژن ترقی  شاعر بود و ادیب.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط محمود موحدان  | 

  بيژن‌ ترقي‌ قبل‌ از اين‌ كه‌ مصاحبه‌ را آغاز كند، مي‌گويد، از آنجايي‌ كه‌ درتمام‌ زندگي‌ام‌ تلاش‌ داشتم‌ تا شعرهايي‌ گفته‌ باشم‌ مي‌خواهم‌ اين‌ مصاحبه‌ را نيز با شعر آغاز كنيم‌. شعري‌ كه‌ مي‌خوانم‌ مقدمه‌ كتاب‌ مجموعه‌ شعرهايم‌ است‌:
نه‌ آتشي‌ است‌ به‌ جانم‌ نه‌ شعله‌يي‌ به‌ دلم‌ \ كه‌ با هلاكت‌ من‌ از ميانه‌ برخيزد
اگر بسوزي‌ و خاكسترم‌ به‌ باد دهي‌ \ ز ذره‌ ذره‌ وجودم‌ ترانه‌ بر خيزد.
* در ابتدا بگوييد كه‌ در ترانه‌ سرايي‌ اول‌ شعري‌ گفته‌ مي‌شود و بعد براساس‌ آن‌ آهنگي‌ يا كه‌ بر عكس‌ اين‌ گفته‌ عمل‌ مي‌شود؟
**بر خلاف‌ تصور همه‌ كه‌ فكر مي‌كنند ابتدا شعري‌ گفته‌ مي‌شود و براساس‌ آن‌ شعر آهنگي‌ هم‌ ساخته‌ مي‌شود، بايد گفت‌ كه‌ درست‌ عكس‌ اين‌ مساله‌ صدق‌ مي‌كند. ترانه‌ سرايي‌ به‌ اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ ابتدا آهنگي‌ ساخته‌ مي‌شود و بعد براساس‌ آهنگ‌ ساخته‌ شده‌، ترانه‌ سرا شعري‌ مي‌گويد. منتها در سال‌هاي‌ اخير بعضي‌ها آمدند و اول‌ شعر را ساختند و بعد آهنگ‌ را، ولي‌ در پنجاه‌ سال‌ گذشته‌ عكس‌ اين‌ مساله‌ صدق‌ مي‌كرده‌ است‌. البته‌ بايد گفت‌ كه‌ عظمت‌ كار هم‌ در همين‌ است‌. آهنگ‌ كه‌ عبارت‌ از چند فراز كوتاه‌ و بلند است‌، شاعر ترانه‌ سرا بيايد و بر اين‌ فرازهاي‌ كوتاه‌ و بلند يك‌ مضمون‌ شاعرانه‌، سمبليك‌ و زيبا بيافريند. براي‌ مثال‌ شما به‌ شعر: «به‌ رهي‌ ديدم‌ برگ‌ خزان‌» توجه‌ كنيد. اين‌ فرازهاي‌ كوتاه‌ و بلند آهنگ‌ بوده‌ كه‌ شعر را پديد آورده‌ است‌. لازم‌ است‌ همين‌ جا مساله‌يي‌ را يادآور شوم‌ كه‌ اصولا شعر و غزل‌ فارسي‌ سابقه‌يي‌ هزار ساله‌ دارد، اما ترانه‌ سرايي‌ سابقه‌يي‌ صد ساله‌. ترانه‌ سرايي‌ پديده‌ نويي‌ در جامعه‌ ما محسوب‌ مي‌شود. موقعيتي‌ پيش‌ آمد و با تاسيس‌ برنامه‌ گل‌ها، آقاي‌ «داود پيرنيا» به‌ علت‌ علاقه‌ خاصي‌ كه‌ به‌ موسيقي‌ و ادبيات‌ فارسي‌ داشت‌ عده‌يي‌ از هنرمندان‌ مثل‌ استاد صبا، حسين‌ صبا، مجيد وفادار و خيلي‌هاي‌ ديگر را دور هم‌ جمع‌ كرد و كارهايي‌ كه‌ ساخته‌ بودند و عرضه‌ نشده‌ بود را جمع‌ و عرضه‌ كرد. در مدت‌ زماني‌ كه‌ ايشان‌ برنامه‌ گل‌ها را اداره‌ مي‌كرد خدمت‌ شاياني‌ به‌ جامعه‌ موسيقي‌ ايران‌ شد و من‌ معتقدم‌ كه‌ در آن‌ 30 سال‌ به‌ اندازه‌ 300 سال‌ موسيقي‌ ساخته‌ شد. در حال‌ حاضر اگر هيچ‌ آهنگسازي‌ هم‌ نداشته‌ باشيم‌ و هيچ‌ كار جديدي‌ هم‌ ساخته‌ نشود، آثاري‌ كه‌ قبلا ساخته‌ شده‌ قابليت‌ بازسازي‌ دارد.
از اين‌ موضوع‌ كه‌ بگذريم‌ به‌ نظر من‌ ترانه‌ جاي‌ موسيقي‌ دنباله‌ دار را گرفته‌ است‌.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:37  توسط محمود موحدان  | 

  ديدار دو رمان نویس مطرح ایرانی درغربت
  منیرو :  شب تاریک  ز بندر بار  کردم
  چوبک : غلط کردم که پشت از یار کردم
با صادق چوبک، قلیه ماهی، دال عدسی و : چرا دریا توفانی شد؟!
 بیش از پانزده‌سال پیش در سان‌خوزه مهمان صادق‌چوبک بودم و مرتضی‌نگاهی هم آمده بود با دوربینی که دائم به دنیا نگاه می‌کند.
صادق چوبک از مطرح‌ترین نویسندگان صدر داستان نویسی ایران اهل مصاحبه نبود، و نیست. در ایران هم که بود حاضر نمی‌شد در باره‌ی خودش و کتاب‌های‌ش حرف بزند. فقط یک بار نصرت رحمانی توانست از دیدار با او گزارشی تهیه کند که در آیندگان آن سال چاپ شد.
صادق چوبک سال‌های سال است که در غربت زندگی می‌کند، در امریکا  آنجا ماندگار شد و در حالی که به زادگاه‌ش و به مردم میهن‌ش فکر می‌کند.داستان می‌نویسد، و خیلی کم نوشته‌های‌ش را به چاپ می‌سپارد. در ایران هم که بود با وجود استقبال درخشانی که از داستان‌های‌ش می‌شد باز هم کم می‌نوشت. برای چاپ نوشته‌های‌ش وسواس دارد، گاه تا صد بار نوشته‌ای را پاک‌نویس می‌کند.
منیرو روانی‌پور نویسنده‌ای ، از نسلی متفاوت با نسل چوبک در سفر اخیرش به آمریکا به دیدار هم‌شهری‌اش صادق چوبک رفت. دیدارها دو سه بار تکرار شد و ساعت‌ها گفتگو، منیرو شرح بخشی از گزارش دیدارهای‌ش را برای خوانندگان گردون نوشته است که می‌خوانید:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:28  توسط محمود موحدان  | 

  صادق چوبک، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد.
اولين مجموعه و داستانش را با نام " خيمه شب بازي " در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر و "چرا دريا طوفاني شد" (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمان هاي " تنگسير " و  "سنگ صبور " بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخت.
چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:21  توسط محمود موحدان  | 

  *** ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
- کره خر! یواش‌تر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌کردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌کرد که نگو.
گفتم: - اصغر آقا دور پای این کفتره چرا اینجوریه؟
گفت: - به! صد تا یکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم.
- گفتم: ناخونک؟
- آره یکیشون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط محمود موحدان  | 

                      ***
فصل عطش یاد شما شکره ،شیره ، بستنی ست
دست رو دل ما نذار ، ظرف بلور شکستنی ست

***
من هنوز در به در طره ی  اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
 من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم
من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
 یکی از پاپتی هاتم
****
اگر می ترسم از دنیا
یه دشمن دارم ایشونه
یه دشمن دارم عین گل
که زلفاشون پریشونه
اگر میل حرم دارم
یه یار محترم دارم
 شکستم شیشه ی غم را
 خودم بابا کرم دارم


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:54  توسط محمود موحدان  | 

 

یه دوستی دارم به از شما نباشه خیلی دوست خوبیه،اسم خودش محمده ،اما همه بهش می گن محمد آقا.من خودم خیلی وقتا،بیشتری وقتی که تنها هستیم،محمد جان صداش
می کنم.اونم یه اخلاقایی داره-یه اخلاقای منحصر به فردی - مثلا اگر کسی محمد جان صداش کنه در جوابش میگه جانم،اگه محمدآقا صداش کنند می گه بله امری بود یا امری داشتید.فکرم نمی کنم که کسی پیدا بشه که محمد یعنی محمد خالی صداش کنه.
همینم شد.یه دفعه از روی کنجکاوی بهش گفتم:محمد جان
گفت:جانم
گفتم:جانت بی بلا.می خواستم ازت بپرسم من که ندیدم،نشنیدم،خودت کسی رو
می شناسی که محمد یعنی محمد خالی صدات کنه؟
گفت:راستش نه،حالا یه وقت تعریف از خود نباشه،ولی واقعیت نه هیچکی تا حالا منو محمد خالی صدا نکرده،چه جوری بگم شاید باورت نشه،شایدم باورت بشه،می خوام عرض کنم خدمتت که یه وقتا که خودمم خودمو صدا می کنم محمد خالی صدا نمی کنم


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:47  توسط محمود موحدان  | 

 

 

 

 ایمان یا ریاکاری ، انتقاد يا اهانت؟ *
 آقاي صالح اعلاء هرچه هستند هيچگاه خودشان و هنرشان را ابزار و بازيچه اي براي مقاصد سياسي نكرده اند و هنر و قلم اين بزرگوار هميشه و در همه جا همراه و هم مسير با عقيده اش بوده است. محمد صالح اعلاء هرچه بوده خودش بوده و هرچه که هست خودش است. او مقلد، مبیّن، و آدم ِ هیچکس نبوده و نیست. محمد صالح اعلاء هرچه دارد به مدد اندیشه و احساسش بدست آورده - و نه از راه دروغ و دغل - محمد صالح اعلاء هیچگاه روح ِ قلم خود را آلودهء دروغ و دغلبازی های مرسوم در جراید و رسانه های امروز نکرده و علی رغم داشتن تخصص و توانایی او خود و هنرش را هرگز آلوده ي چيزهايي كه من و شما در آنها دست و پا مي زنيم نكرده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:42  توسط محمود موحدان  | 

  * تو این دنیا به حرف كی گوش ‌می‌كنی؟
حرف طبیعت.
*با گل‌ها رابطه‌ات خوبه؟
همیشه قربون صدقه‌ی گل‌ها می‌رم.
*تو قبلاً رودخونه نبودی؟
رودخونه بزرگترین معلم زندگی منه.
*چرا این‌قدر خوب بازی می‌كنی؟
خیلی باور می‌كنم.
*كی باور می‌كنی؟
اوجش زمانی‌ست كه در حال بازی هستم‌. یعنی بوق دوربین را می‌شنوم.
*الآن یه سناریو به تو پیشنهاد كرده‌ن و شب می‌بری خونه و می‌خونی. تا شروع فیلمبرداری چه بر سر تو و سناریو میاد؟
یك بار بیشتر نمی‌خونم ولی اگه خیلی خوشم بیاد باهاش زندگی می‌كنم.
*ملاك انتخابت چیه؟
حرفیست كه فیلمنامه می‌زنه.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط محمود موحدان  | 

  از ميان درِ چوبيِ قهوه‌اي رنگِ كوتاهي، پيرمردي چتر به‌دست با پسر بچه‌اي ده ساله بيرون مي‌آيد. پيرمرد نگاهي به آسمان مي‌اندازد، بعد چترش را باز مي‌كند و كاسه‌ي سياهِ آن‌را به طرف سرِ و صورتِ پسرك مي‌گيرد تا خيس نشود.
باران نم نم مي‌بارد. از ناودان باريك و كج و كوله‌ي چند خانه، آبي گل‌آلود روي زمين فرو مي‌ريزد و به ميان جوي باريك وسطِ كوچه راه باز مي‌كند.
كوچه خلوت و ساكت است، زير هره‌ي شيرواني يك خانه چند كفتر چاهي خاكستري پناه گرفته‌اند. و از روي ديوارهاي سيماني شوره بسته‌ي خانه‌ها بوي نم و نا ‌حس مي‌شود.
پيرمرد و پسرك، به طرفِ انتهاي كوچه حركت مي كنند، پسربچه درشت است و در حالي‌كه هيچ توجهي به پيرمرد ندارد، با قدم‌هايي نامنظم كنار او راه مي‌رود.
لباس‌ها و موهاي پيرمرد خيلي زود بر اثر شدت باران و چتري كه كاملا روي سرش را نپوشانده‌است، خيس و مرطوب مي‌شود.
در دست‌هاي پيرمرد، كوله‌پشتي بزرگي ديده‌مي‌شود كه به نظر سنگين مي‌رسد. پسربچه سرش را بالا مي‌آورد، به صورت چروكيده‌ و بزرگِ او كه ريشي سفيد و چند روزه روي آن است، نگاه مي كند و مي‌گويد: «تو از  عقب‌ راه بيا.» پيرمرد هيچ نمي‌گويد، اما قدم‌هايش را آهسته‌تر برمي دارد و دستش را كمي بيشتر دراز مي‌كند تا چتر هم‌چنان روي سر پسربچه باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:31  توسط محمود موحدان  | 

  حتی خورشید هم بخش تاریکی دارد
 «اگر بگوییم که هیچ چیز معنی ندارد، باید نتیجه بگیریم که جهان بیهوده و مهمل است. اما آیا واقعا هیچ چیز معنایی ندارد؟ من هیچ‌گاه معتقد به چنین چیزی نبوده‌ام.» آلبر کامو
کامو در سال ۱۹۱۳ از مادری اسپانیایی در الجزایر متولد شد. در یک‌سالگی پدرش را که برزگری فرانسوی بود از دست داد ؛ مرگ پدر دوران کودکی و نوجوانی توام  با فقر و سختی را برایش به ارمغان آورد و شاید همین هم انگیزه‌ای شد تا همواره نگاهی مهرورزانه به طبقه‌ی فرودست جامعه داشته باشد. آلبر کامو در سال ۱۹۳۵ از دانشگاه الجزایر در رشته‌ی فلسفه فارغ‌التحصیل شد. دیدگاه‌های فلسفی‌اش  بر نگارش داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش تاثیر زیادی گذاشت؛ و عمق و غنای خاصی به آن‌ها بخشید.  او را به همراه سارتر جزو اولین‌ها و در حقیقت پیشگامان مکتب اگزیستانسیالیم ادبی می‌دانند و اگرچه کامو همواره از این برچسب روگردان بوده‌است و از اینکه نام  او و سارتر کنار یکدیگر قرار گرفته، اظهار حیرت نموده است، اما واقعیت این است که دغدغه‌ی پرداختن به مفهوم «حیات و هستی» و دل‌مشغولی او به «رنج تنهایی و پوچی انسان»، همواره با او بود. در کتاب مکاتب ادبی، رضا سید حسینی ضمن اشاره به نزدیکی دیدگاه آثار کامو و سارتر از منظر اگزیستانسیالیستی به این نکته نیز اشاره می‌کند که تفاوت این دو در نگاه انسان‌دوستانه‌ی کامو به فلسفه‌ی حیات انسان است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:22  توسط محمود موحدان  | 

  «کرگدن» نمایشنامه‌ای است به قلم اوژن یونسکو که در آن مردم، اسیر هوس هم‌شکل شدن دارند، همه کم‌کم به گرکدن بدل می‌شوند. دو دختر امریکایی، گابریلا و میکائلا، طی دوره‌ای تابستانه، در شهرکی مدیترانه‌ای، نمایشنامه‌ی مزبور را در کلاسی ويژه‌ی دانشجویان خارجی خواندند. معلم کلاس، مادام رافائل ، آنان را بیشتر از بقیه‌ی شاگردان دوست می‌داشت زیرا هیچ‌گاه چشم از او برنمی‌گرفتند و هر چه می گفت زاهدانه یادداشت می‌کردند. امروز از آنان خواسته بود تا مشترکا برای جلسه‌ی آینده مقاله‌ای در باره‌ی این نمایشنامه تهیه کنند.
گابریلا گفت: «از فهم این موضوع که چطور مردم تبدیل به کرگدن می‌شوند چندان مطمئن نیستم.»
میکائلا توضیح داد: «باید به آن به چشم یک نماد نگاه کنی.»
گابریلا گفت: «این درست، ادبیات از نشانه‌ها تشکیل شده.»
میکائلا گفت: «کرگدن بیش از هر چیز و بیش از هرچیز یک نشانه است.»
ـ «قبول، اما حتی اگر بپذیریم که آن‌ها فقط به یک نشانه تبدیل نشدند و نه به گرگدن‌های واقعی، چطور است که آن‌ها به این نشانه بخصوص بدل شدند و نه به چیزی دیگر؟»
میکائلا با افسردگی گفت: «بله؛ مسلما این مسئله‌ای است،» و هر دو دختر همانطور که به طرف خوابگاه خود می‌رفتند مدتی مدید سکوت کردند.
گابریلا این سکوت را شکست: «فکر که نمی‌کنی این نماد آلت رجولیت باشد؟»
میکائلا پرسید: «چی؟»
گابریلا گفت: «شاخ.»
میکائلا شادمانه گفت: «البته! اما بعد از گفتن این حرف تردید کرد. «چرا باید همه، هم مردها و هم زن‌ها، تبدیل به نماد آلت رجولیت شوند؟»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:41  توسط محمود موحدان  | 

    سیمپسون، جوانی با حرارت و پرشور، آنروز زودتر از روزهای دیگر به خانه برگشت. برخلاف روزهای قبل خانهء او خلوت نبود.وقتی در زد«آنت» در جلویش سبز شدسیمپسون از دیدن آنت تعجبی نکرد؛ او می دانست که زنش حامله است و حضور آنت که مامای بی جواز محله بود،کاملاً عادی به نظر می رسید
  آنت، سیمپسون را به اتاق بالایی راهنمایی کرد و لحظه ای بعد فنجان داغ قهوه ای جلوی او روی میز گذاشت و با عجله پله ها را دوتا یکی کرد و نزد ماریا _زن سیمپسون_ که از درد داشت به خودش می پیچید برگشت. داد و فریاد ماریا به آسانی از طبقهء اول ساختمان به گوش سیمپسون می رسید ولی وی چیزی جز آخ،خدایا...آه... و نظایر اینها، از فریادهای جگرخراش ماریا درک نمی نمود
  سیمپسون سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت: حتی یک سنت هم ندارم. به ماریای زیبایم چه دارم بگویم؟ ...بازهم بگویم بیکارم؟هه هه... در این صورت ماریا همان حرف همیشگی خود را خواهد زد: «حیف این قد و قواره که از خاک بیرون مانده» ؛
ــ چه نقشه ای می توانم بکشم؟ چه بهانه ای می توانم بتراشم،... نه، گوش ماریا از این حرفها پر است.او هرگز گول نخورده است
  جیغ و داد گرفتهء کودکی که یکمرتبه از طبقهء پایین بلند شد، افکار جوان را از هم پاره کرد و به دنبال آن صدای آنت را شنید که می گفت :خدا را شکر که خلاص شد. سیمپسون مثل خوابزده ها از جا پرید. خواست پایین برود ، ولی یادش آمد که آنت سفارش کرده است همین جا بماند
  ناچار در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد. مست نبود،اما در نوعی از مستی و پریشانی فرو رفته بود و به دنیا آمدن اولین فرزندش نیز بر او تأثیر مضاعف بخشیده بود. افکارش در یکجا متمرکز نبود ، گاهی به آیندۀ تاریک خود می اندیشید و لحظه ای دیگر به آشفتگی ماریا. گاهی دستهایش را مثل وکلای مدافع تکان می داد و در مقابل اتهامات ماریا که می گفت: خیلی بیعرضه ای، در مقام دفاع بر می آمد . بلند بلند قسم می خورد. تضرع می کرد:
  آخ ماریا ! نمی دانی پیدا کردن کار در این محیط چقدر مشکل و طاقت فرساست. نه ماریا، این حرفها را نزن، می دانی من....
 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط محمود موحدان  | 

 همه اش شكسته نفسي مي كند. از همان «حالت ها در حياط»ش پيداست چه برسد به «احتمال پرسه و شوخي». ضمناً حواسش به اطرافش جمع است. به گمانم در زندگي هم «مثل داستان هاي كوتاهش » كلاه سرش نمي رود! هر چه مي خواهي به شيوه اي هندوانه زيربغلش بگذاري قبول نمي كند.يعقوب ياد علي متولد نجف آباد اصفهان است. به خاطر داستان «مثل تني پشت و رو شده» در سال ۸۰ برنده دوم مسابقه داستان عصر پنجشنبه شد. همان سال به عنوان برنده سومين دوره انتخاب كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعات نيز براي مجموعه «احتمال پرسه و شوخي» معرفي شد.
* مخاطب مجموعه داستان «احتمال پرسه و شوخي» بعد از خواندن كتاب متوجه مي شود كه به فرم خيلي بيشتر اهميت مي دهيد تا به محتوا. مثل داستان هايتان بگذاريد گفت وگو را با فرم شروع كنيم...
- اجازه بدهيد همين اول يك نكته را مشخص كنم كه من قادر به تفكيك فرم و محتوا نيستم. به طريق اولي، براي هيچ كدام بيش از ديگري اهميت قائل نيستم. موجودي به نام داستان را يك «كل» مي بينم. اين پديده، مثل هر «كل» ديگري، از منظرهاي مختلف، داراي اجزاي متعددي است كه بايد به همه آنها انديشيد، براي هر كدام طرح و نقشه و ايده داشت و روي آنها كار كرد. من همان طور كه به زبان يا شخصيت يا فضاي داستانم اهميت مي دهم، به كليت شاكله اينها يعني فرم هم جداگانه فكر مي كنم. روي كلمه «جداگانه»تأكيد مي كنم و آن را توي گيومه مي گذارم؛ زيرا فكر مي كنم هر داستاني وقتي كامل و تمام عيار است كه فرمي حتي الامكان نو و متناسب با باقي اجزاي داستان پيشنهاد بدهد. اساساً اگر بپذيريم مهم ترين كار نويسنده، ارائه نظرگاهي تازه از مكررات زندگي است، اين نظرگاه فقط با ارائه حرفي تازه در حيطه مضمون، جامع الاطراف نيست. مضمون تازه لازم است، اما كافي نيست. نگاه تازه، ابزار تازه مي طلبد. مگر با ابزارها و تكنيك هاي مستعمل چه قدر مي توان در هستي مملو از روزمرگي كندوكاو كرد؟ ضمن اين كه اگر طالب تلنگر زدن به مخاطب هستيم، يك فرم قبلاً استفاده نشده، كمك بزرگي به اين فرآيند مي كند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:40  توسط محمود موحدان  | 

"احتمال پرسه و شوخی" مجموعه‎ای از 8 داستان اثر يعقوب يادعلی است كه دراينجا قصه‎ی "پشت در" را از اين مجموعه ميتوانيد مطالعه نماييد "احتمال پرسه و شوخی"  سال 81 از طرف منتقدان و نويسندگان مطبوعات به عنوان بهترين مجموعه‎ی سال شناخته شد
*پشت در
صداي اگزوز پاره‌ي يك وانت لكنته .
صداي كشدار و ملتمسانه‌ی ‌گاوي ماده كه پشت وانت بي‌تابي مي‌كند و سم بر كف ماشين مي‎كوبد. چرا اين گاو بي‌تاب است؟
صداي پيمودن باد در يك برنجزار . باد نه خيلي ملايم و نه خيلي شديد است. مثل بعضي از آدم‌هاي محترم، معتدل است.
ما الآن پشت در آهني خانه‌اي روستايي كنار وانت لكنته ايستاده‌ايم. چه بوي تاپاله‌اي مي‌آيد!
صداهاي مختلفي از داخل حيات شنيده مي‌شود:
صداي آرام مردي كه ممكن است سبيلو باشد؛
صداي نگران مردي كه اگر ته ريش نخراشيده و زبر چند روزه‌اي هم داشته باشد نبايد تعجب كرد؛
صداي به هم خوردن استكان و نعلبكي.
صداي آرام مرد سبيلو: قبول، هر چه مي‌گويي قبول ، ولي تقصير من نيست، قيمتش اين است.
صداي نگران مرد ريش زبر: شما سلامت باشي آقا براتعلي، فكر من بدبخت هم باش .
صداي آرام …: شما سرور ما، چه حرف‌ها! اين هم پنج هزار تومن به خاطر شما كوتاه مي‌آيم، بيست و پنج تومن بده .
صداي به هم خوردن استكان نعلبكي.
جلو در آهني، گاو سم بر كف وانت مي‌كوبد. دم هنوز تكان مي‌خورد و پشه‌هاي اطراف كفل را فراري مي‌دهد.
صداي شاعرانه‌ي باد در برنجزار.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:36  توسط محمود موحدان  | 

بوريس لئونيدوويچ پاسترناك در روز 10 فوريه سال 1890 در مسكو و در خانواده اي هنرمند و هنرشناس متولد شد.
پدرش لئونيد پاسترناك يك نقاش و مادرش روزا كافمن نوازنده پيانو بود.
تولستوي ، ريكله و اسكرپابين از جمله هنرمندان مشهوري بودند كه از دوستان خانوادگي پاسترناك محسوب مي شدند.
بوريس ابتدا به تحصيل موسيقي پرداخت و سپس در دانشگاه سنت پترزبورگ در رشته حقوق فارغ التحصيل شد.
اما سرانجام رشته مورد علاقه اش ادبيات را برگزيد.اودر سال 1912 به ايتاليا رفت.سپس در دانشگاه ماربورگ به تحصيل فلسفه پرداخت.
نخستين نوشته هاي بوريس پاسترناك يك آينده نگري روشن بينانه را نشان مي دادند.
پس از وقوع انقلاب كمونيستي در روسيه ، بوريس محتاطانه با واقعيت اجتماعي و ادبي اتحاد شوروي برخورد كرد.
در سال 1922 ميلادي انتشار كتاب شعر «خواهرم» بوريس را صاحب شهرت و محبوبيت در روسيه كرد.
در سال 1958 ميلادي كتاب «دكتر ژيواگو» جايزه نوبل ادبيات را نصيب بوريس پاسترناك كرد.
كتابي كه در آن زمان در روسيه منتشر نشده بود.
پاسترناك كتاب «دكتر ژيواگو» را در سال 1955 نوشته بود ، اما هيچ ناشري در روسيه حاضر به چاپ آن نشد.
تا اين كه ناشر ايتاليايي فلترينلي در سال 1958 اين كتاب را در ايتاليا منتشر كرد و در همان سال جايزه نوبل ادبيات به «دكتر ژيواگو» اختصاص يافت.
اما دولت اتحاد شوروي پاسترناك را به شدت تحت فشار قرار داد تا اين جايزه را نپذيرد.
مقامات شوروي عقيده داشتند شاهكار پاسترناك «دكتر ژيواگو» يك كتاب ضد انقلابي است. انجمن نويسندگان شوروي ، بوريس پاسترناك را در سال 1958 از جمع خود اخراج كردند.
به اين ترتيب، در روز 30 مه سال 1960 ميلادي بوريس پاسترناك خالق كتاب جاوداني «دكتر ژيواگو» كه از همه طرف تحت فشار قرار داشت ، درگذشت.
در سال 1965 داستان «دكترژيواگو » به كارگرداني ديويد لينز و نقش آفريني بازيگران بزرگي از جمله عمر شريف ، جولي كريستي ، جرالدين چاپلين ، الك گينس و... روي پرده سينما جاودان شد و اين فيلم چند جايزه اسكار را به خود اختصاص داد.
پس از فروپاشي اتحاد شوروي در سال 1991 ، آكادمي نوبل جايزه نويسنده را به بازماندگان او اهدا كرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:28  توسط محمود موحدان  | 

 مارگریت یورسنار   مارگریت یورسنار Marguerite Yourcenar تولد: 1903- وفات: 1987 رمان نویس و نمایشنامه نویس و شاعر و محقق.در بلژیک به دنیا آمد. نخستین زنی است که پس از تأسیس فرهنگستان فرانسه در 1635 به عضویت این مجمع پذیرفته شد( در 1980)
مهمترین رمان او خاطرات آدرین ( 1951 ) است. «چگونه وانگ فو رهایی یافت» از مجموعه داستانهای کوتاه او با عنوان داستان های شرقی( 1963 ) انتخاب و ترجمه شده است.
                      ******
   وانگ‌فو صورتگر پیر و شاگردش لینگ در جاده‌های قلمرو پادشاهی« هان» پیش می‌رفتند.
   آهسته می‌رفتند، زیرا وانگ‌فو شب‌ها به نظارة ستارگان می‌ایستاد و روزها به تماشای سنجاقک‌ها. بار اندکی با خود داشتند. زیرا وانگ‌فو نقش چیزها را دوست می‌داشت و نه خود چیزها را و هیچ چیز جهان به چشم او درخور داشتن نبود مگر قلم‌مو و کوزة روغن جلا و مرکب چین، و نیز نورد ابریشم و کاغذ برنج. تهی‌دست بودند، زیرا وانگ‌فو پرده‌هایش را به یک وعده حریرة ارزن می‌داد و سکه‌های پول را به هیچ می‌شمرد. شاگردش لینگ که زیر بار انبانی از نقش‌های ناتمام خمیده بود به حرمت پشت دوتا می‌کرد، گویی که گنبد آسمان را بر دوش می‌کشید، زیرا این انبان به چشم لینگ پر از کوه‌های برفی و رودهای بهاری و سیمای ماه تابستانی بود.
   لینگ زاده نشده بود تا همپای پیرمردی که فلق را به بند می‌کشید و شفق را به دام می‌افکند آوارة جاده‌ها شود. پدرش زرگر بود ومادرش یگانه فرزند بازرگانی که سنگ یشم می‌فروخت و دارایی‌اش را برای او به ارث گذاشته و نفرینش کرده بود که چرا پسر نشده است. لینگ در خانه‌ای پرورش یافته بود که در آن ثروت به پیشامدهای ناخواسته اذن دخول نمی‌دهد. این زندگانی دربسته او را کم‌دل ساخته بود: از حشرات، از رعد، از چهرة مردگان می‌ترسید. چون پانزده ساله شد، پدرش همسری برای او برگزید، همسری که بسیار زیبا بود، زیرا تصور سعادتی که بدین گونه برای فرزندش فراهم می‌آورد خود او را هم در غم رسیدن به سنی که شب‌هایش تنها به کار خفتن می‌آید تسلی می‌داد. همسر لینگ نازک چون نی، ساده چون شیر، لطیف چون آب دهان، نمکین چون اشک بود. پس از جشن زفاف، پدر و مادر لینگ کار حیا را با مردن خود به نهایت رساندند و پسرشان در خانه‌ای منقش به شنگرف، در کنار زن جوانش که همواره لبخند می‌زد و آلوبُنی که هر بهار شکوفه‌های گلفام می‌داد، تنها ماند. لینگ این زن صافی‌دل را چون آیینه‌ای که هرگز تیرگی نپذیرد و چون طلسمی که پیوسته کار‌آمد باشد دوست می‌داشت. به رسم زمانه، به چای‌خانه‌ها می‌رفت و بندبازان و رقاصان را تشویق می‌کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:45  توسط محمود موحدان  | 

  چرا چیزها را ساده‌تر بیان نکنیم؟ *
موندو داستان معصومیت کودکیست که در هیاهوی مدرنیته گرفتار شده است. پسرکی که از سوی نیروی "قانون" مدام در حال تهدید و فرار است، رهایی او در برابر جامعه‌ی قانون‌گرا قرار گرفته و پایگاه اجتماعی ندارد، بنابراین ولگرد است! ولگردی که مخل زیبایی شهر و عامل مشکلات است و پلیس به دنبال اوست. هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید موندو از کجا آمده است. روزی بدون آن که کسی او را ببیند به طور اتفاقی وارد شهر شده و سپس همه به حضور او عادت کرده بودند. حدود ده سال دارد با صورتی گرد و چهره‌ای آرام و چشمانی سیاه و زیبا و کمی مورب. به آرامی و متانتی خاص قدم بر‌می‌دارد و هنگام راه رفتن هم‌چون سگ‌ها، کمی کج‌کج راه می‌رود. همیشه یک‌جور لباس می‌پوشد: شلوار جین آبی، کفش‌های ورزشی و تی‌شرت که تا اندازه‌ای برایش گشاد است. وقتی از کسی خوشش می‌آید می‌ایستد و به سادگی از او می‌پرسد: «مرا به فرزندی قبول می‌کنید» و قبل از این ‌که مخاطب از بهت و حیرت خارج شود، دور می‌شود. در سرپناه‌ها و مخفی‌گاه‌های کنار ساحل یا میان صخره‌های سفید خارج شهر می‌خوابد. پرسه زدن را خیلی دوست دارد. پیچیدن از سر پیچ یک خیابان به خیابانی دیگر...
موندو علاقه‌مند به دیدار مردمی با مشخصات ساده است. یک نگاه زیبا و نافذ و لبخندی بر لب کافی است تا او کنارشان بایستد و اندکی صحبت کند. "چندین سوال راجع به دریا، آسمان و پرندگان می‌کرد و هنگامی که چنین کسانی از او جدا می‌شدند، در چهره‌ی همگی‌شان دگرگونی عمیقی قابل تشخیص بود." (ص 64)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:49  توسط محمود موحدان  | 

 با نوشتن به سفر مي‌روم مترجم: زهرا تيراني
ژان ماری گوستاو لوکلزیو متولد۱۹۴۰ از نویسندگان مطرح معاصر فرانسوی محسوب مي‌شود. او با اولين رمان خود – بازجویی- در سال ۱۹۶۳، برنده جایزه رندو شد و امسال پس از 45 سال توانست جايزه نوبل ادبيات را از آن خود كند. لوكلزيو تاکنون بيش از ۳۰ کتاب از جمله مجموعه داستان‌های کوتاه و رمان‌ منتشركرده‌ است كه از این میان، رمان «بیابان» و كتاب «آفريقايي» وي با ترجمه آزيتا همپارتيان در ايران منتشر شده است. گفت‌وگويي را كه در پي خواهيد خواند، مصاحبه‌ای تلفنی‌ است با ژان‌ماری گوستاو لوکلزیو، لحظه‌ای بعد از اعلام جایزه نوبل ادبیات 2008، که توسط آدام اسمیت دبیر سایت جایزه نوبل انجام گرفته‌است.

ســلام، آدام اسمیت هسـتم و از وب سایت آکادمی نوبل در استکهلم تماس می‌گیرم. ممكن است پنج دقیقه با هم صحبت کنیم؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:36  توسط محمود موحدان  | 

 لوکلزیو متولد ۱۹۴۰ نیس است و دو سال دوران کودکی خود را در نیجریه گذرانده است.
«صورت جلسه»، «تب» و «دادخواست» از دیگر آثار این نویسنده هستند.
ژان ماری گوستاو لوکلزیو (به فرانسوی: Jean-Marie Gustave Le Clézio) نویسنده‌ی فرانسوی که به دلیل مجموعه کارهایی که تاکنون انجام داده است برنده‌ی این جایزه شد. او زاده‌ی ۱۳ آوریل ۱۹۴۰ ميلادي است. اولین اثر او رمان بازجویی،در سال ۱۹۶۳، جایزه رندو را به خود اختصاص داد.تاکنون حدود ۳۰ کتاب از جمله مجموعه داستان‌های کوتاه و رمان‌های وی منتشر شده‌اند. از این میان رمان «بیابان»1980، در سال ۱۳۸۴ توسط انتشارات کاروان در ایران به زبان فارسی منتشر شده است؛کاری که از نظر آکادمی سوئدی برای بیان کامل و دقیق فرهنگ گمشده‌ی بیابان‌های شمال آفریقاست. او همچنین چندین کتاب نیز برای کودکان نوشته است.
ژان ماری که از پدر و مادری با اصالشت  فرانسوی متولد شد، در هشت سالگی همراه با خانواده‌اش  طی جنگ جهانی دوم به دلیل پزشک بود پدرش به نیجریه مهاجرت کردند. استعداد او از همان آغاز دوره‌ی جوانی شناخته شد. اولین رمانش را زمانی منتشر کرد که تنها 23 سال داشت(1963 بازجویی)، کسی که در 68 سالگی این جایزه را برد و از طرف این آکادمی به‌عنوان « نویسنده ای برای مبادی جدید، ماجراهای شاعرانه، نشئگی‌های شهوانی» معرفی شده است. کارهایش بیان کننده‌ی حس شگفتی و جست‌وجو در مورد فرهنگ‌ها و کشورها است. او که کارهایش را بر اساس تحقیق و مطالعاتش ارايه داده، در بسیاری از بخش‌های جهان زندگی و تدریس کرده است. اگر چه در اروپا چهره‌ای شناخته شده است اما به دلیل کمی کارهای ترجمه شده‌اش به انگلیسی در ایالات متحده چندان شناخته شده نیست.
در کنفرانس خبری ای که در استکهلم و پس از انتشار این خبر انجام شد، بیان شد که « او یک مسافر، یک شهروند جهانی است، اگر به کارهای او دقت کنید متوجه می‌شوید که او تنها یک نویسنده‌ی فرانسوی نیست،بلكه در فرهنگ‌های مختلفی زیسته و در مورد تمدن‌های مختلفی تحقیق نموده است.»  او جایزه‌ی ده میلیون کورنوری خود را در 10 دسامبر در استکهلم و پس از ارايه‌ی سخنرانی‌اش دریافت  کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:31  توسط محمود موحدان  | 

چگونه سينما هنر نام گرفت؟
« تاريخ سينماي هنري» يكي از معتبرترين كتاب‌هايي است كه سير تحولات سينماي مدرن را از ابتدا تا دهه60 ميلادي به دقت مورد تحليل و بررسي قرار داده است.
«تاريخ سينماي هنري» نوشته «انوپاتالاس» و «اولريش گرگور» پس از گذشت 17سال از انتشار چاپ اولش و در شرايطي كه سال‌ها بود ناياب شده بود، در هفته‌هاي اخير به چاپ دوم رسيد؛ كتابي كه مرحوم هوشنگ طاهري در اوايل دهه60 آن را ترجمه كرد.
انوپاتالاس و اولريش گرگور مؤلفان تاريخ سينماي هنري از شاخص‌ترين منتقدان سينمايي آلمان هستند؛ چنان كه در مقدمه مترجم آمده تسلط آنها به چندين زبان موجب شده است كه آنان بتوانند تمامي آثار بزرگ و ارزشمند تاريخ سينما را به زبان اصلي تماشا كنند و از دگرگوني‌ها و گاه تحريف‌هايي - چه از لحاظ عناوين و چه از لحاظ محتوايي آثار سينمايي- كه معمولاً در زبان مادري‌شان مي‌توانسته به وجود آيد، دور بمانند و در نتيجه، بتوانند تصوير روشن‌تر و دقيق‌تري از حركت تاريخ سينما را عرضه كنند.
اين كتاب در دهه هفتاد در ميان تعداد زيادي كتاب تاريخ سينما كه به جشنواره ونيز ارسال شده بود، به عنوان تحليلي‌‌ترين و جامع‌ترين كتاب تاريخ سينماي هنري مورد تجليل و ستايش فراوان قرار گرفت و جايزه اول كتاب‌هاي سينمايي اين جشنواره را دريافت كرد؛ كتابي كه سال‌ها بعد به فارسي ترجمه شد و چند سالي هم در دفتر ناشر خاك خورد.
ماجراي غم‌انگيز چاپ يك كتاب
هوشنگ طاهري در آستانه انتشار چاپ اول «تاريخ سينماي هنري» در يادداشتي به روايت ماجراي غم‌انگيز چاپ كتابش پرداخت:
«سال‌ها بود كه در فكر ترجمه كتابي بودم كه مباني آثار برجسته سينماي هنري را به شكلي تحليلي ارائه كرده باشد. «تاريخ سينماي هنري» اثر انوپاتالاس- مورخ و ناقد بزرگ و برجسته آلماني- دقيقاً چنين كتابي بود.دست تقدير يا حادثه، ناشري را بر سر راهم قرار داد كه بي‌ترديد از نظر شناخت مسائل مربوط به چاپ و ذوق و شعور فراوان در اين زمينه از بهترين‌هايي است كه در كشور وجود دارد اما متأسفانه بيش از آنكه ناشر كتاب باشد، تاجر قهاري بود و سرگرمي‌هايش در اين زمينه ديگر فرصت چنداني براي كار انتشار به او نمي‌داد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط محمود موحدان  | 

  ژان ماری گوستاو لوکلزیو
تولد ۱۳ آوریل ۱۹۴۰ نیس، فرانسه  زمینه فعالیت نویسنده. رمان‌نویس. ملیت فرانسه
ژان ماری گوستاو لوکلزیو (به فرانسوی: Jean-Marie Gustave Le Clézio) زاده ۱۳ آوریل ۱۹۴۰ نویسنده معاصر فرانسوی است. اولین اثر او رمان بازجویی،در سال ۱۹۶۳، جایزه رندو را به خود اختصاص داد.
جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۸ میلادی از سوی آکادمی سلطنتی سوئد به او تعلق گرفت.
 آثار :تاکنون حدود ۳۰ کتاب از جمله مجموعه داستان‌های کوتاه و رمان‌های وی منتشر شده‌اند. از این میان رمان «بیابان» وی در سال ۱۳۸۴ توسط انتشارات کاروان در ایران به زبان فارسی منتشر شده است.
 کتاب‌شناسی : بیابان / تب / دادخواست
 پانویس
↑ The Nobel Prize in Literature 2008, Nobel Prize
↑ نویسنده فرانسوی برنده نوبل ادبیات ۲۰۰۸ شد (رادیو فردا)
 منابع
لوکلزیو، ژان ماری گوستاو. بیابان. ترجمهٔ آزیتا همپاریان. تهران: انتشارات کاروان، ۱۳۸۴، ISBN 964-8497-07-9. ‏


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:15  توسط محمود موحدان  | 

   نویسنده : ژان ماری گوستاو لوکلزیو  مترجم : مریم موسوی
 باي‌سيكل‌ران، بی‌شک از بزرگ‌ترین فیلم‌های سینمای امروز است و قصه‌ای بسیار غریب را حکایت می‌کند. قصه در مرز افغانستان در ایران رخ می‌دهد. مرد مهاجري به نام نسیم با پسرش به دنبال کار است. همسرش به‌شدت بیمار است و در اتاق انتظار بیمارستانی منتظر پول مداوای همسر. در این حومه‌ی پر از گردوغبار پرجمعیت، کسی به کسی نیاز ندارد. اتوبوس‌ها در میدان می‌گردند؛ مردان ناامید همچون نسیم بر زمین دراز کشیده‌اند و پریشان، کنار چرخ اتوبوس‌ها، در انتظار مرگند. نسیم به یمن وجود پسرش از وسوسه‌ی خودکشی منصرف می‌شود. سرانجام رئیس سیرک سیاري استخدامش می‌كند تا سوار دوچرخه دور میدان بزند، یک هفته بدون استراحت، تا سرش شرط‌ ببندند. دوچرخه‌ای کهنه را برایش پیدا می‌کنند و چرخیدن آغاز می‌شود، آهسته، دور صحن میدان. در شروع جمعیت زیادی برای تماشا نمی‌ایستند. تماشاگران تنها عده‌ای کنجکاو، پیرمردانی بیکار و کودکانی ریشخندزن هستند. کم‌کم ساعت به ساعت، روز به روز، تماشاگران اضافه می‌شوند، دوربین تقریباً هرگز دوچرخه‌سوار را ترک نمی‌کند؛ گاه از نزدیک از او فیلمبرداری می‌کند و گاه چهره‌ی پیامبرگونه‌اش را که رنج در آن موج می‌زند به نمایش می‌گذارد و گاه از دور شبح توهم‌برانگیزش را در میان جمعیت نشان می‌دهد. او در سروصدای میدان ساکت است، حتا یک کلمه هم نمي‌گويد، درخواستی نمی‌کند، شکایتی هم نمی‌کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:12  توسط محمود موحدان  | 

  در فضای فعلی ِ وزارت ارشاد كه نسبت به ادبیات ِ داستانی به شدت سخت‌گیر است، شانس ِ بیشتری برای دریافت مجوز از این وزارتخانه دارد. زیرا آثار ادبی معاصر آلمانی از عناصر اروتیك كمتری برخوردارند. 
چندی است که ترجمه و انتشار آثار نویسندگان آلمانی به زبان فارسی رونق پیدا کرده است. این آثار منتشر شده تنها شامل کارهای نویسندگان نسل پس از جنگ آلمان، چون رمان‌های جدید گونتر گراس، اووه تیم و یورک بکر نمی‌شوند، بلکه آثار نویسندگان نسل جدید این کشور را هم دربر می‌گیرند. در ویترین کتاب‌فروشی‌های بزرگ تهران، مثلاً رمان "یعقوب کذاب" یورک بکر را در کنار کتاب "آن سوی رودخانه ادر"، نوشته‌ی یودیت هرمان می‌بینیم. برای کتاب‌خوانان ایرانی ‌نام‌های نویسندگان "جوانی" چون اینگو شولتسه (م ۱۹۶۲)، زیبیله برگ (م ۱۹۶۲) و یولیا فرانک (م ۱۹۷۰) همان‌اندازه آشناست که هاینریش بل، مارتین والزر و زیگفرید لنتس، از نویسندگان آلمانی پس از جنگ جهانی دوم و از پایه‌گزاران "گروه ۴۷".
این شناخت همه‌جانبه از صحنه‌ی ادبی آلمان را جامعه‌ی کتاب‌خوان ایران، مدیون مترجمانی است چون علی‌اصغر حداد، ("یعقوب کذاب")، كامران جمالی ("قرن من" نوشته‌ی گونترگراس)، علی عبدالهی ("نقطه سرخط"، مجموعه داستان‌های کوتاه آلمانی)، محمود حسینی زاد ("مثلاً برادرم" نوشته‌ی اووه تیم، "آن سوی رودخانه ادر" یودیت هرمان)  و دیگر مترجمان آلمانی ـ فارسی زبانی که پیوسته در صدد "کشف" اثری جدیدند. حسینی زاد در باره‌ی ویژگی‌های ادبیات نسل پیش آلمان و دلیل گزینش مجموعه‌ی داستان‌های یودیت هرمان می‌گوید: «... ادبیات قدیم آلمان به نظرم خیلی جذاب نمی‌آمد و ادبیاتی خیلی درون‌گرا و بسته بود و خیلی بار فلسفی عمیقی داشت...  از طرف دیگر در آلمان دهه‌ی ۸۰، نوعی رخوت وجود داشت؛ از حدود اوایل ۹۰، به خصوص از سال ۹۵ به این سو دوباره کار را شروع کردند. حقیقتش من به دنبال نویسندگان جدید آلمان بودم. تا این‌که در نمایشگاه فرانکفورت به من یودیت هرمان را توصیه کردند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط محمود موحدان  | 

صد سالگی سیمون دوبووار و رازهای زندگی‌اش با ژان پل سارتر
 آنچه می‌خوانید مصاحبه‌ای است که خانم »آلیس شواتزر« (Alice Schwarzer) روزنامه‌نگار مشهور آلمانی با این دو نفر درباره جزییات زندگی مشترک‌شان است. در این گفت‌و‌گو حرف‌ها و پرسش‌هایی مطرح شده که همواره برای خیل روشنفکران آشنا و یا علاقمند به دیدگاه‌های این زوج آرمان‌گرا مطرح بوده است.
مصاحبه‌گر خانم شوارتزر که به‌داشتن دیدگاه‌های فمینیستی شهرت دارد متولد ۱۹۴۲ است و از سال ۱۹۷۲ تاکنون با انتشار نشریه اِما (EMMA) به‌ترویج دیدگاه‌های فمینیستی خود مي‌پردازد.
سیمون دوبووار (Simone de Beauvoir) اگر زنده بود امسال صد سالگی‌اش را نه او فقط، بلکه همه فمینیست‌های دنیا جشن می‌گرفتند، ولی او در سال ۱۹۸۶ مرد و به فراق ۶ ساله‌اش با ژان پل سارتر (Jean-Paul Sartre) پایان داد.
این دو ادیب، فیلسوف، جامعه‌شناس، اگزیستانسیالیست فمینیست در سال ۱۹۲۹ با هم آشنا شدند و خیلی زود به‌هم نرد عشق باختند. آنها مدت ۵۱ سال، یعنی تا سال ۱۹۸۰ که سارتر مرد، با هم عاشقانه زندگی کردند، ولی هیچ‌گاه ازدواج نکردند، تعهد اخلاقی به‌معنای رایج اجتماعی نسبت به هم نداشتند و بچه‌ای هم نیاوردند.
سارتر سال ۱۹۴۶ برنده جایزه نوبل شد، ولی حاضر به‌پذیرش آن نشد و در عوض خطابه‌ای سراسر حمله به سیاست‌های امپریالیستی آمریکا خواند و پس از آن بود که ریاست افتخاری سازمان دفاع از زندانیان سیاسی ایران را پذیرفت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط محمود موحدان  | 

  سیمون دوبواردر آغاز سال ۱۹۷۲ در نشریه‌ی "نوول ابزرواتور" مصاحبه‌ای چاپ شد از آلیس شوارتسر (Alice Schwarzer) از پیشروان جنبش نوین فمینیستی با سیمون دوبوار. این مصاحبه متنی کلاسیک شده است و مرجع مهمی برای شناخت دوبوار در مرحله‌ی پختگی فمینیستی وی محسوب می‌شود. بخش‌ پرآوازه‌ای از آن را در زیر می‌خوانیم:
 سوء تفاهم‌های بسیاری درباره‌ی مفهوم فمینیسم وجود دارد. تعریف شما از فمینیسم چیست؟
سیمون دوبوار: به یاد دارم که در پایان کتاب "جنس دوم" ذکر کرده بودم که من آنتی-فمینیست هستم، زیرا فکر می‌کردم با توسعه‌ی جامعه در مسیر سوسیالیسم مشکل زنان خودبه‌خود حل خواهد شد. فمینیست‌ها زنان یا مردانی هستند که بدون توقع تغییرات حتمی در تمامی جامعه، برای حقوق زنان مبارزه می‌کنند. به این مفهوم من در حال حاضر فمینیست هستم، چون می‌پذیرم که مبارزه در صحنه‌ی سیاسی سریعاً به دستیابی به هدف ختم نمی‌شود. بنابراین ما باید پیش از رسیدن به سوسیالیسم آرمانی خود، در راستای رسیدن به یک جایگاه مشخص و عینی برای زنان مبارزه کنیم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:53  توسط محمود موحدان  | 

  سیمون دوبوار (۹ ژانویه ۱۹۰۸ – ۱۴ آوریل ۱۹۸۶) از چهره‌های ماندگار عرصه‌ی اندیشه و عمل مسئولانه‌ی اجتماعی است. کتاب مشهور او، "جنس دوم" نقشی بنیادگذار در جنبش فمینیستی دارد.
آزادی و موقعیت
سیمون دوبوار در عرصه‌های مختلفی آفرینش فکری و تأثیرگذاری عملی داشته است. او از نوجوانی به فلسفه می‌پردازد، دانشجویی ممتاز است، در دانشگاه می‌درخشد و عملاًً نشان می‌دهد که فلسفه نمی‌بایست مشغولیتی مردانه تلقی شده و پنداشته شود که زنان در این عرصه سخنی برای گفتن ندارد. در دانشگاه با ژان‌پل سارتر آشنا می‌شود و از همان هنگام آنان همدم و همفکر و هم‌سخن می‌شوند. او پیش از آنکه با سارتر همراه شود، جهت فکری خود را انتخاب کرده است. این موضوع را یادداشتهای فلسفی او نشان می‌دهند، یادداشت‌هایی که پس از مرگش منتشر شده‌اند. سیمون دوبوار از سارتر تأثیر می‌گیرد و بر سارتر تأثیر می‌نهد. او سارتر را متوجه موقعیت‌های انسانی می‌کند، متوجه این مسئله که نمی‌توان و نبایست موضوع آزادی را جدا از شرایط در نظر گرفت. انسان آزاد است، اما این نیز هست که اسیر موقعیت‌های زندگی است.
آزادی و موقعیت، موضوع ثابت آثار سیمون دوبوار هستند. او این موضوع را در نوشته‌های فلسفی‌اش، آفریده‌های ادبی‌اش، و پژوهش‌های اجتماعی‌اش بررسی کرده است.
سیمون دوبوار، بنیانگذار جنبش و اندیشه‌ی فمینیستی
نام سیمون دوبوار نامی شاخص در جنبش فمینیستی است. فمینسیم را گاه هرگونه نگرشی می‌دانند که کاونده‌ی موقعیت اسارت‌بار زن و خواهان دگرگون کردن آن باشد. جلوه‌هایی از آن را به شکلهای اعتراض به وضعیت زن در اعصار و قرون گذشته نیز می‌بینند. اصطلاح فمینیسم، نخست در قرن نوزدهم به کار رفته است. ولی تحلیل موقعیت زن با آگاهی مدرن و اعتراض مدرن به آن، دیدن مسئله‌ی زن به عنوان مسئله‌ای که جایگاه خود را دارد، با برخی اصلاحات حقوقی حل‌شدنی نیست و نبایستی صرفا به‌عنوانِ فرع مسئله‌ی نابرای‌های اجتماعی دیده شود، به طور خاص با کتاب "جنس دوم" آغاز می‌شود. این کتاب را سیمون دوبوار در سال ۱۹۴۹ منتشر کرده است. با این کتاب هم یک جنبش فمینیستی آغاز می‌شود و هم یک تحول فکری بزرگ. فلسفه‌ی فمینیستی و نظریه‌ی اخلاق فمینیستی در این کتاب ریشه دارند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:45  توسط محمود موحدان  | 

  «کتاب»، به محض انتشار و پس از درج قیمت در پشت جلد آن و فارغ از هر ارزش‌گذاری مصنوعی و محتوایی، در چرخه‌ی صنعت نشر به یک «کالا» تبدیل می‌شود. وقتی کتاب به کالا تبدیل شد، مشمول الزامات اقتصادی می‌شود. بنابراین باید به کتاب در صنعت نشر به‌ مثابه‌ی یک کالا نگاه کرد. 
در این‌صورت، «قیمت‌گذاری» مسأله‌ی اول است. در بیشتر کشورهای جهان، قیمت کتاب در فرایندی با متغیرهایی از بازار، نویسنده، سود و ناشر تعیین می‌شود. متأسفانه در ایران قیمت کتاب فقط تابعی است خطی از تعداد صفحات کتاب. یعنی فقط در آن، سود ناشر و حق‌التألیف نویسنده با درصدهایی ثابت لحاظ می‌شود. به این ترتیب، تقریباً یک کتاب 500صفحه‌ای می‌شود  5 برابر قیمت یک کتاب 100 صفحه‌ای!
اما در همه جای دنیا کتاب بر اساس موضوع‌هایی چون شهرت نویسنده و شیوه‌ی کار ناشر قیمت‌گذاری می‌شود. یعنی یک کتابِِ فوقِ تخصصی 100 صفحه‌ای را که شمارگان پایینی دارد و برای افراد فوق متخصص چاپ می‌شود، با قیمت بالایی می‌فروشند. در این میان هزینه‌ی چاپ و نشر، درصد کمی از کتاب را تشکیل می‌دهد. مثلاً وقتی کتابی راجع‌ به «سیستم نوین تعلیق خودرو» نوشته می‌شود، فقط افراد متخصص از آن بهره می‌برند. بنابراین متخصصان هم در یک بازاریابی درست، حاضرند که قیمت آن کتاب را بپردازند. اما مثلاً قیمت یک کتاب داستان کودکان را که در میان کتاب‌ها رقیبان فراوانی دارد، نمی‌توان از یک حدی بالاتر در نظر گرفت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:31  توسط محمود موحدان  | 

 شوخی [Zert]. اولین رمان میلان کوندرا (1) (1929-    )، نویسنده چک که  بین سالهای 1962 و 1965 نگاشته شد و در 1967 انتشار یافت ـ  برای نویسنده­اش شهرت جهانی به همراه آورد. پس از اینکه در 1968 تانکهای روسی کشور چکوسلواکی را درهم کوبیدند، برای سالهای بعد، این رمان یگانه پیامی بود که توانست پدیده ازهم پاشیدن دنیای کمونیست را پیش­بینی کند. از اینرو، در آن سالها برداشتی بیش از حد سیاسی از آن به عمل آمد، اما با گذشت سالها روشن شد که ارزش خاص رمان بسیار فراتر از قلمرو محدود سیاست است.
لودویک یان (2)، که به دلیل شوخی ساده­ای از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغال­سنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتی با هلنا زمانووا (3)، همسر رئیس سازمان حزبی دانشکده، روبرو می­شود، گمان می­کند فرصت انتقام را به چنگ آورده است و تصور می­کند عملی که در حد کینه خاموش­نشدنی­اش باشد این است که زن دشمن خود را به خیانت وادارد. بی­خبر از اینکه اصل ماجرا چیز دیگری است: لودویک آن زن را فریب می­دهد و در اختیار می­گیرد، اما به زودی خبردار می­شود که شوهر او، آن کمونیست وفادار و سختگیر، از چندی پیش به آدمی تجدیدنظر طلب تبدیل شده است و دیگر با زنش زندگی نمی­کند. اولین شکست لودویک در زندگی، سخت و به طور غیرقابل جبرانی دردناک بود. ولی دومین شکست او مضحک و بی­معنی است. وقتی که ستمدیده بود می­توانست بگوید: «من به بیرون از مسیر زندگیم پرتاپ شده­ام». زندگی او در آن روزها واقعیت داشت، اما در دنیای اشباحی که اکنون پرسه می­زند همین زندگی است که دور از هرمسیری، مفهوم خود را از دست می­دهد. شوخی به دلایل دیگری هم رمان مهمی است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا