|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
آلیس مونرو، برنده جایزه بینالمللی بوكرمن ادبیات
روزنامه گاردین 2 هفته پیش خبر داد هیات داوران جایزه بینالمللی بوكرمن ادبیات به اتفاق آرا تصمیم گرفتهاند جایزه امسال را به مجموعه آثار خانم آلیس مونرو، نویسنده كاناداییتبار متولد 1931 اهدا كنند.
آلیس مونرو را برخی كارشناسان، ملكه داستان كوتاه نامیدهاند و خوانندگان ایرانی با برخی از آثار این نویسنده نظیر مجموعه داستان فرار با ترجمه مژده دقیقی آشنا هستند.
در این مطلب كه از نشریه دی زیت آلمانی ترجمه شده است، به انگیزه اعطای این جایزه به بررسی جهان داستانی این نویسنده میپردازیم. وقتی برای اولین بار چشمم به جمال آلیس مونرو، صبیه عفیفه جناب مونرو كه هرچه خاك آن پدر است عمر این دختر باشد روشن شد یكه خوردم.
معمولا هر كتابخوانی مشتاق دیدن چهره نویسنده مورد علاقه و تحسین خود است، اما در مورد آلیس مونرو به دلایل نامشخصی تاكنون به هیچ عكسی از وی برخورد نكرده بودم و با وجود اشتیاق وافری كه به قلم این نویسنده دارم در بسیاری از كتابهای جیبی وی كه خریده یا امانت گرفتهام تاكنون سعادت زیارت تصویر ایشان میسر نشده بود. برای همین انتظار دیدن چهرهای پیچیده و پر رمز و راز را داشتم.
چهرهای روشنفكر و احتمالا با یك خروار فیس و افاده، كمی زهوار در رفته و درب و داغان و در یك كلام در تمام این مدت تصویر كسی را در سر میپروراندم كه دستكم به داستانهای مرموز و تاریكش بیاید، اما وقتی عكس ایشان را دیدم انگشت به دهان محو تماشای وی شدم.

فروغ فرخزاد در دی ماه سال ۱۳۱۳ هجری شمسی در تهران متولد شد . پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت .
شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش به نام پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت های خانواده هایشان با هم ازدواج کردند چندی بعد به به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنها کامیار دیده به جهان گشود از این سالها بود که دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله ی خواندنیها به چاپ رسید زندگی مشترک او بسیار کوتاه بود و به دلیل اختلافاتی که که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند
نخستین مجموعه ی شعر او اسیر نام داشت و دومین مجموعه شعر فروغ به دلیل پاره ای گستاخی ها مورد نقد قرار گرفت و سومین مجموعه آن عصیان است و .............
کل داستان شش شخصیت دارد که هر یک جایی در داستان حضورش اوج میگیرد و البته دو سه تا شخصیت محو که مثل روح سر گردان حضور دارند. کلیات طرح و صحنههای اصلی داستان به این شکل است: پسری جوان(لین) و تازه به دوران رسیده در ایستگاه قطار منتظر دوستش است. دختر میآید (فرانی) و رابطهی تا حدودی عاشقانه لو میرود میانشان. بعد میروند رستوران و چیزی میخورند و حرف میزنند. تا اینجا دختر یک تیپ معمولی داستانی است که مثل دختران دبیرستانی حرف میزند. در حین صحبت آرام آرام، "لین" افول میکند و "فرانی" اوج میگیرد. لین با طرز غذا خوردنش و بیتوجهی به حال روحی "فرانی" در روایت رنگ میبازد و "فرانی" در نامیدی فلسفی و آشفتگی روحی ترسیم میشود. مشروب میخورند و "فرانی" حالش دگرگونتر میشود. کلیدی وارد داستان میشود. یک کتاب مدام در دستهای او!...چند بار حالش به هم میخورد و سرانجام از هوش میرود و "لین" ناگهان متوجه وخامت اوضاع میشود و سعی میکند امور را رتق و فتق کند. فصل اول از دوپارهی رمان تمام میشود.
داي سيجي مارک جاروبرقي نيست
نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانهی «جیدی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چهطور یک نفر همچین اجازهای به خودش داده؟ آنهم خانهی «جی.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبههایی که سرزده رفتهاند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانهاش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسندهای که دور تا دور خانهی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانهاش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدمهایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که میمیرند برای دیدن حتی یک لحظهی این نابغهی داستاننویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.
مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگینامهی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل دربارهی «سلینجر» سئوال کرد. اینکه از چه فروشگاههایی خرید میکند و از چه مسیری میگذرد و در نهایت آنقدر پرس و جو کرد تا به در خانهی «سلینجر» رسید اما نویسندهی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصلهاش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامهنگاری داشت به این راحتیها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاقهایی رخ داد که شرح مبسوطش در مقدمهی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» آمده است.
ناطوردشت شاهكار جروم دیوید سالینجر ، یكی از معدود رمانهایی كه در تمام جهان بارها و بارها به فروش رسیده و خوانده شده است. این رمان در ایران نیز چنین وضعیتی را پشت سرگذاشته و تا امروز دو ترجمه از آن به بازار كتاب واردشده و به چاپهای متعدد رسیده است. سالینجر را حقیقتا باید راوی فرهنگ آمریكا خواند، راوی تمام جنبههای این فرهنگ، راوی زشتیها، كثیفیها، راوی آدمهای مدرن، آدمهای روشنفكر، مردم معمولی، راوی شهر و مـدرنـیته، شهر با فرهنگ پر رنگ و لعابش و غیره. سالینجردر اكثر آثارش به خوبی پوچی فرهنگ دهان پر كن بورژوازی را نشان داده است. فرار از فرهنگ خشك و رسمی آكادمیك با ظاهری مدرن و دلنشین كه در ناطور دشت به شكل "مدرسه پنسی" درآمده، نقطه پرتاب روایت دراین رمان است. قهرمان كتاب، هولدن كالفیلد، نوجوان جسور و جستجوگری است كه به خاطر قبول نشدن در نـمـرات درسـی از مـدرسـه مـعـتـبـر پـنـسـی اخـراج میشود. او سه روز قبل از اعلام حكم اخراجش به خانواده از خوابگاه فرار میكند و شهر به شهر میرود و روایت میكند. ناطور دشت روایت سه روز سرگردانی هولدن كالفیلد در خیابانها، كافهها، هتلها و مكانهای وحشی آمریكاست. مكانهایی كه باعث از بین بردن طبیعت، معصومیت و كودكی هولدن میشوند. معصومیت و اعتمادی كه به سرعت و در زمان كوتاهی ازبین میرود. هولدن، نوجوانی است كه به شدت علاقه به بزرگ شدن دارد و مدام سعی میكند كارهای بزرگترها را انجام دهد و در عین حال معصومیتش را حفظ كند.
«ناتور دشت» که تاکنون 35 میلیون جلد از آن در سراسر جهان فروخته شده، داستان پسر 16 سالهای به نام «هولدن کالفیلد» است که پیش از کریسمس مدرسه شبانهروزی را ترک میکند و به جای برگشتن به خانه تصمیم میگیرد تا نیویورک را کشف کند.این کتاب که در سال 1951 منتشر شده، اثری جهانی از دیوید سلینجر است.
ناطور دشت [The Catcher in the Rye]. رمانی از جروم دیوید سالینجر (1) (1919- )، نویسنده امریکایی،که در 1951 منتشر شد. طرح و توطئه ناطور دشت سبک و کمهیجان است. هولدن کولفیلد (2)، دانشآموز دبیرستان، از سنخ نوجوانانی است که از چندین مدرسه اخراج شده است؛ پیش از آنکه به خانه بازگردد و خبر ناخوش را به پدر و مادر خود بدهد، پس از ترک مدرسه، سه روز در نیویورک پرسه میزند و با ماجراهای ناگوار بیمایهای روبرو میشود. متوجه میشویم که در پی آن «بیمار» شده و در مؤسسهای اقامت کرده است که ماهیت آن مشخص نیست، اما یک «روانکاو» از او مراقبت میکند و او حکایت خود را مینویسد...
نورمن ميلر 31 ژانویه ی سال 1923 در خانواده ای یهودی در نیوجرسی متولد شد. اجدادش از روسیه به آمریکا مهاجرت کرده بودند. پدرش حسابدار و تاجر بود و مادرش خانه دار و خودش فارغ-التحصیل رشته ی مهندسی هوافضا از دانشگاه هاروارد. هرچند که هرگز در این رشته مشغول به کار نشد. او که بزرگ شده ی بروکلین است، به داشتن نثری گزنده شهرت دارد. تقریباً در تمام حوزه های ادبی از نمایش نامه و داستان گرفته تا زندگی-نامه و شعر و مقاله، دستی برده است. 4 فیلم را کارگردانی کرده و 10 سناریو نوشته است. این نویسنده پرکار کسی نیست جز نورمن میلر.
میلر بیش از 40 جلد کتاب و تعداد زیادی مقاله به چاپ رسانده است. نظرات وی موجب خشم فمینیست ها می شد. او از بنیان گذاران روزنامه ی زیرزمینی صدای دهکده و نویسنده ی کتاب معروف برهنه و مرده است. کتاب برهنه و مرده، بر اساس تجربیات جنگی او در فیلیپین نوشته شده است. او در جریان جنگ جهانی دوم به خدمت فراخوانده شد و در سال 1968 در تظاهرات ضدجنگ ویتنام دستگیر شد. آواز جلاد، ساحل بربری، پارک گوزن، آخرین پارتی و تبلیغاتی برای خودم از دیگر آثار این نویسنده ی پرکار است.
نورمن میلر Norman Mailer یکی از نامدارترین نویسندگان آمریکایی در بیش از نیم قرن گذشته سرانجام در هشتاد و چهار سالگی خاموش شد. مرگ او در زمانی اتفاق مى افتد که آخرین اثرش "قلعه اى در جنگل"* همین تازگی توسط انتشارات رندم هاوس منتشر شده است.
این نویسنده خستگی ناپذیر با رمان "برهنه و مرده"* در سال ١٩٤٨ وارد صحنه ادبیات آمریکا شد و باهمین اثر در سن بیست و پنج سالگی به موفقیتی بزرگ و یک شبه دست یافت.
" برهنه و مرده" داستان یک گروه نظامی آمریکایی در سواحل فیلیپین طی جنگ دوم جهانی است که مأموریت دارند بعد از فتح یکی از جزایر با صعود به قله کوه آناکا بر نقل و انتقال های نیروهای ژاپنی نظارت کنند. مأموریتی ست پوچ و بی حاصل که گروه اعزامی به چشم یک بازی به آن نگاه می کند، در حالی که در همین بازی ستوان هرن شاهد پلیدی های روح ژنرال کامینگز و گروهبان کرافت است.
با این همه شخصیت های این اثر، گر چه تا حد زیادی مبدل به وسیله ای برای ابراز عقاید و نمایش تجربیات نویسنده ای جوان و بلند پرواز در جنگ دوم جهانی شده اند، افرادی کاملا سیاه و سفید نیستند و جدال میان خیر و شر از منظری حماسی و اسطوره ای با سبکی که شاید بشود آن را ناتورئال سوسیالیستی خواند توصیف می شود.
منتقدان "برهنه و مرده" را با "وداع با اسلحه" مقایسه کردند که آن هم حاصل تجربه های نویسنده دیگر آمریکایی از جنگ اول جهانی بود. اما این مقایسه به مذاق میلر مغرور از موفقیت بزرگ "برهنه و مرده" خوش نیامد و اثر کلاسیک همینگوی را سانتیمانتال خواند.
ذهن زمستانی (تاملاتی درباره زندگی در جهانی ناپایدار)
نویسنده: رامین جهانبگلو
رامین جهانبگلو را خیلی ها می شناسند. اما برای شناخت بهتر اندیشه های این محقق و فیلسوف ایرانی بايدکتاب ذهن زمستانی او را مطالعه کرد.
چند جمله زیبا از این کتاب:
هیچ تنهایی وحشتناک تر از تنهایی قدرتمندی نیست که خود را محبوب همگان می پندارد.
نخستین حاصل بردباری، بینا بودن نسبت به تجربیات دیگران است.
برای سالکان راه حقیقت، سکوت زبانی گویاست.
برای تخریب همیشه وقت زیاد است، اما برای ساختن هیچ گاه زود نیست.
دنیا خانه ای است که نسیم همه فرهنگ ها از ان عبور می کند.
تکیه بر آرزوها چون قدم زدن در یک روز بارانی است.
محبت هدیه ای است که قلب به عقل عطا می کند.
کودکی پاره ای از وجود هریک از ماست که نباید به فراموشی بسپاریم، زیرا در لحظات غرور و تعصب می تواند چون قایق نجات ما را از امواج متلاطم زندگی نجات دهد.
ذهن زمستانی (تاملاتی درباره زندگی در جهانی ناپایدار)
نویسنده: رامین جهانبگلو ناشر: انتشارات نی چاپ دوم ۱۳۸۷ تهران
تیراژ: ۲۲۰۰ نسخه قیمت : ۲۸۰۰ تومان تعداد صفحات: ۲۰۵ صفحه
*****
دموکراسی (در گفت وگو با رامین جهانبگلو )
"ما زندگی امروزمان را وامدار تجربه های مردمان گذشته هستیم. انسان ها ذره ذره تجربه کرده اند، رنج کشیده اند، فکرکرده اند و حالا نتیجه تجربه هایشان در اختیار ماست."
دموکراسی هم یکی از این تجربه هاست. راستی دموکراسی یعنی چه ؟ از کجا ریشه گرفته و کی پدید آمده است؟ شکل گیری و برقراری آن بر کدام پایه استوار است؟ آیا تا به حال عبارت "دموکراسی آتنی" را شنیده اید؟ آیا می دانستید که حزب نازی در آلمان با روش دموکراتیک به قدرت رسید؟ پس چرا حکومت این حزب به فاجعه ی جنگ دوم جهانی وکشتار همگانی یهودیان انجامید؟ پاسخ همه ی این پرسش ها را در کتاب "دموکراسی" خواهید یافت.
دموکراسی (در گفت وگو با رامین جهانبگلو). سیدآبادی ،علی اصغر. کاریکاتور: حمیدرضا نصیری پور. تهران: اگر، ۱۳۸۳. ۵۸ صفحه. مصور(کاریکاتور) سیاه وسفید. گروه سنی ۱۲ سال به بالا. مجموعه آموزش شهروندی ۲. بها ۸۰۰ تومان.
کتاب سرگذشت زنی را نقل می کند که در سن سیزده یا چهارده سالگی رنجور از بدرفتاری زن پدر و رنجیده از بی توجهی پدر از خانه اش در روستایی در آذربایجان می گریزد و زندگی پر کوش و تلاشی را در جامعه آغاز می کند. این زندگی او را از روستا به شهر میکشاند. دو ازدواج و طلاق را روی دستش می گذارد. در "حرفۀ" خدمتکار یا کلفت یا سرپرست کودک هر روز به خانه های افرادی سخت متفاوت می رود . مشتریانش از مردمانی پولدار و صاحب منصب عالی رتبۀ ارتش گرفته تا روشنفکران سیاست ورز دوران شاه تا زنانی مؤمن و دچار وسواس پاکی و نجسی، او را با تجربه ها، افکار و آداب گوناگونی در گیر می کنند.
زندگی آسیه سخت و پر ماجراست و شهرنوش پارسی پور با مهارت و ظرافت این پرسناژ را توصیف میکند. سادگی و طراوت روستا، پویایی و تحرک زندگی شهری در زندگی و شخصیت آسیه بازتاب یافته است. آسیه هر چند نصیبی از زندگی دشوارش نبرده است و سرنوشتش در پایان داستان نا روشن باقی میماند، ولی زنی تو سری خورده، ضعیف و مظلوم نیست. کنجکاوی اوو نوعی سادگیش در برخورد با غرائز و عواطف و هیجانات روحی از او شخصیتی دوست داشتنی و یگانه می سازد که بار تناقضات زندگی را با آمیزه ای از اقتدار و گشاده رویی بر دوش می کشد.
دراین رمان، مانند بسیاری از رمان های دیگر شهرنوش پارسی پور، اکثر پرسناژ های اصلی زن هستند. از جمله مریم و فرشته که زندگی مرفهی دارند ولی از هستی زنانه و اجتماعی خود ناراضی اند. این دو به تأملاتی کشیده می شوند که آن ها را به فضاهای اساطیری و ریشه یابی در معنا و مفهوم برخی کلمات میبرد. آن ها سرخورده از ناکامی های خود در پی مادر هاو زنان ازلی در تاریخ و ماقبل تاریخ و در زبان می گردند. در پاسخ به این سؤال که چگونه این گونه تأملات در فضای داستان آسیه جا میافتند، شهرنوش پارسی پور میگوید او این باور ها ی خود را که نمی تواند پایۀ علمی برای آن ها ارائه دهد، در زبان و زندگی این دو پرسناژ گذاشته است." آن ها عالم و دانشمند نیستند ولی با چنین تفکراتی در گیرند." او می گوید که پرسناژ آسیه مصداق خارجی دارد و در رمان "عقل آبی" نیز پرهیبی از او وجود دارد.
رمان "آسیه در میان دو دنیا"، به موهبت پرسناژ آسیه کتابی پر جذبه است و از همین رو خواننده را به چشمپوشی در مقابل سرگردانی های فکری و گاه دور و دراز دوپرسناژ روشنفکر رمان وامی دارد.
"آسیه در میان دو دنیا" تازه ترین رمان شهرنوش پارسی پور است که انتشارات سایه آن را در کالیفرنیا منتشر کرده است.
سروکلة معلم پيدا ميشود. به طرف ارنستو نميرود، ميرود کنار خبرنگار. همه ساکتاند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکتاند، مادر شروع ميکند به زمزمة آواز نوا، بيکلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه ميزند، در آن لحظاتي که غروبهاي کند گذر تابستان در راه است.
بچههاي کوچکتر به محض شنيدن آواز بيکلام نوا آمده بودند توي کلبه. آنها هميشه «نوا»ي مادر را ميشنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه ميکرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچة کوچکتر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچههاي بزرگتتر هم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را ميخواند ـ نغمة روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ ميرفتند توي کلبه که گوش کنند. ميدانستند که مادر بيرونشان نميکند، حتي وقتي که از پرسه در ورطهها ملول ميشد.
مثل هميشه نميدانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدسشان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نميدانستند چه چيز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بيآن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اينجا و آنجاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي هم ادا ميشد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سالهاي قبل از جنگ، سالهاي نعشهاي تلنبار، سالهاي انبوه مردگان.
پسر يك روز عصر در كافه دورله نزديك دختر آمد، به او گفت كه تازه از كلاس جامعهشناسي آمده است. دختر هم چندين روز اين پا و آن پا ميكرد تا به او بگويد كه فروشندهي يك فروشگاه كفش است. عادت كرده بودند كه در اتاق پشتي كافه دورله همديگر را ببينند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقيقه، درست بعد از اين كه از سر كارش برميگشت. خوشحال بود كه هر شب او را ميبيند: او جفت او بود، مؤدب و دوستداشتني. از اين كه كسي را پيدا كرده كه ساعاتي را پيش از شام تا رسيدن به خانه ميتواند با او سر كند، خوشحال بود. دختر زياد صحبت نميكرد، معمولاً پسر بود كه حرف ميزد، با او از اسلام و كتاب مقدس صحبت ميكرد. گرچه او خيلي زياد به كتب مقدس اشاره ميكرد، اين چيزها براي دختر عجيب نبود. شگفتزده نميشد، هيچ چيز او را شگفتزده نميكرد: روش او دقيقاً همين بود؛ از هيچچيز واقعاً شگفتزده نميشد.
شب اول پسر با او از اسلام گفت. روز بعد كه با هم همبستر شدند، از كتاب مقدس صحبت كرد و از او پرسيد آيا تا به حال اين كتاب را خوانده يا نه و دختر جواب داده بود كه نخوانده. روز بعد يك كتاب مقدس با خودش آورد و سِفر جامعه را در اتاق پشتي كافه دورله برايش خواند. او با صدايي بلند در حالي كه دستانش را روي گوشش گذاشته بود، با لحني پرشور و اديبانه ميخواند. دختر از اين كار برآشفته شده بود و فكر ميكرد او شايد كمي ديوانه شده است. بعد از آن، پسر نظرش را در مورد آن قطعه پرسيده بود. وقتي كه او داشت ميخواند، دختر اصلاً گوش نميداد، چون آشفته شده بود. اما جواب داده بود كه به نظرش معقول ميآيد و خوب است. پسر هم در مقابل لبخندي زد و به او گفت كه اين قطعه متني اساسي است و بايد آن را ياد بگيرد.
خيلي خوب يادم مي آيد صبح جمعه سه هفته پيش، چطور براي اولين بار در عمرم از روي تختخواب افتادم زمين، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواري پيش آمده باشد. اسماعيل فصيح يا آن طور که همسر مهربانش «خانم فصيح» و خانواده و دوستان نزديکش صدايش مي زدند، «ناصر»، يا آن طور که خودش، خودش را پاي تلفن معرفي مي کرد «آقاي فصيح»، از دنيا رفته بود. آن «جمعه» که حسابي «روز بدي بود»، ياد تمام خاطراتي افتادم که از دو سال پيش از آن، از فصيح و همسرش پريچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصيح از بيمارستان شرکت نفت در بهار 1386، براي اولين بار مرا به خانه فراموش نشدني شان در طبقه هشتم يکي از آپارتمان هاي مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت ها دو هفته يک بار به ديدن شان مي رفتم.
فصيح هم همچون نويسنده محبوبش ارنست همينگوي که ماجراي ديدارشان به يادماندني است و شرحش را در گفت وگوي دو سال پيشم با فصيح در همين روزنامه اعتماد آوردم، در ماه ژوئيه از دنيا رفت. ياد فصيح مي افتم که چطور نصف شب، روي تخت بيمارستان با ذکر تمام جزييات روز و تاريخ و البته با آب و تاب زياد برايم تعريف مي کرد که چقدر مهم است همينگوي درست در همان ماهي از دنيا رفته که در آن ماه به دنيا آمده و ياد آن روزي مي افتم که در منزلش درباره طول عمر انسان از همينگوي نقل و قول آورد که؛ «آدم 60 سال بيشتر نبايد عمر کند» و به شوخي خطاب به خانم فصيح گفت؛ «نويسندگاني که ازدواج نمي کنند، قبل از 50 سالگي مي ميرند مثل کافکا و هدايت.»
فصيح دوازدهمين فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال 1313 به دنيا آمده. درباره آشنايي پدر و مادرش مي گويد؛ «روزي که داشتند جنازه ناصرالدين شاه را با درشکه از شاه عبدالعظيم مي آوردند کاخ مرمر سر جاده گلوبندک شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع 16 سالش بوده. يک دختر 11 ساله را مي بيند که چادر سرش کرده و دارد گريه مي کند، بعد مي فهمد اين دختر يکي از همسايه هاي خودش است و سه شب پس از آن مي رود خواستگاري اش و با او ازدواج مي کند. من بچه ته تغاري آنها بودم؛ بچه دوازدهم.»
فصيح به خوبي محله شان را به ياد مي آورد؛ «گلوبندک را بلدي؟ ته بازارچه درخونگاه مي خورد به بازارچه گمرک. پايين تر از خيابان بوذرجمهري يک پمپ بنزين بود که رويش نوشته بود شرکت نفت انگليس و ايران. بعد مي خورد به ميدان شاهپور.» فصيح ياد آن زمان ها که مي افتد ياد شعبان بي مخ معروف مي کند که اتفاقاً هم محله خانواده فصيح بوده؛ «شعبان جعفري يا همان شعبان بي مخ گردن کلفت محله مان بود. ژست مي گرفت که مثلاً دارد روزنامه مي خواند اما روزنامه را برعکس مي گرفت تا اينکه يکدفعه به يک صفحه عکسدار مي رسيد و روزنامه را وارونه مي کرد و ما هم مي خنديديم و در مي رفتيم.»
خانه ارباب حسن در کوچه شيخ کرنا قرار داشته؛ «تو کوچه درخونگاه اولين کوچه دست چپ مي گفتند کوچه شيخ کرنا. دو تا حياط داشتيم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد؛ يکي سر چهارراه گلوبندک و ديگري سر سه راه شاهپور. من سه سال و يک ماهم بود که پدرم فوت کرد. شش مهر 1315 فوت کرد. وقتي من به دنيا آمدم سه تا دختر اولي شوهر کرده بودند. من دايي يک پسري بودم که خودش 15 ، 16 ساله اش بود ولي پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آنها را گذاشته بود سر دکان هايش براي کار. خانه بزرگي که ما داشتيم چهار تا اتاق اين طرف حياط داشت و سه تا اتاق آن طرف حياط. همه اعضاي خانواده آنجا زندگي مي کردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توي زيرزمين مي خوابيدند.»
«پدر که مرد برادرها کار مي کردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاري نداشتند. پدر من با وجودي که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضاشاه فرمان داده بود مردم بروند سه جلد بگيرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگي مان را گذاشت فصيح. فصيح را از کجا آورده؟ نظامي در ليلي و مجنون بيتي دارد که مي گويد؛ «دهقان فصيح پارسي زاد/ از حال عرب چنين کند ياد.» پدر فصيح بيسواد بوده اما شب ها دوستانش براي او در قهوه خانه شعر مي خواندند و او حفظ مي کرده.
اگر اين شراب خام است اگر آن فقيه پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
آخرين نامه من (نامه سه شنبه) کوتاه بود (ولي پرمعني، البته،) و اميدوارم در اين يکي جبران بشود. من الان احساس خوبي دارم ولي دلم مي خواهد برايت چيزهاي زيادي بنويسم... در حقيقت دلم مي خواهد تا زنده ام همين طور مثل همين الان به تو بنويسم و بنويسم و وسط نوشتن جمله دوستت دارم بميرم. اين نامه يک پيام مخصوص هم دارد... چطور است با همين پيام شروع کنم؟
پريشب نامه يي از تهران رسيد که به من اطلاع دادند که اولين کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم مي خواست تو اين خبر را از خود من بشنوي تا اينکه ريخت کتاب و اسم مرا پشت شيشه کتابفروشي ببيني. من مطمئنم (گرچه ما هرگز به طور روشن درباره نوشتن من حرف نزده ايم) نوشتن من براي تو خبر تازه يي نيست. تو صدها سحر مرا ديده يي که با کاغذ و مداد در دنياي خودم بوده ام. به هرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس مي کنم اولين سعي ام را براي کارهاي آينده کرده ام، يعني خودم غراف از بالاي بلند ترين قله ها پرت کرده ام، حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هيچ نمي دانم افتادن از چنين نقطه چه درد و عواقبي دارد ولي مطمئنم که نمي ترسم و مطمئنم که درد اين افتادن از درد هرگز نپريدن بدتر نيست. من چيزي خلق کرده ام که عده زيادي را تکان خواهد داد، گروهي مرا دوست خواهند داشت، يک مشت ديگر به من فحش تحويل خواهند داد... ولي آنقدر در کتاب من چيز زيبا و راستي باشد من از کهکشان هم ترس ندارم. نوشتن چيز ساده و آساني نيست (يعني خوب نوشتن کار ساده و آساني نيست).
«ثريا در اغما» را در کنارً «زمستانً 62» هميشه بهترين آثارً اسماعيل فصيح خوانده اند، هر دو حاصل سال هاي آغازينً دهه 60 شمسي. منتقدان ادبي و بسياري از نويسندگانً ايراني غالباً اين دو رمان را رويکرد و کوشش فصيح برشمرده اند براي نزديک کردن و درهم آميختنً عناصر و شاخصه هاي رمان هاي عام پسند و بازاري با اسلوب و نگاه و رهيافت هايي که خاص و مشخصه جريان داستان نويسي جدي است - به بيانً ديگر همان تلفيقً پاپ آرت و هاي آرت که از دهه هاي 20 و 30 ميلادي در امريکا (به خصوص در فيلم هايشان) و 60 و 70 ميلادي در اروپا باب شد و قدر يافت. اينکه به ژانر و کليشه ها و باسمه ها و قواعدش پايبند بماني اما ضمناً در عين بهره گيري از تمامً اينها منظرً شخصي و ژرفً هنرمند هم از پسً اين کليتً آشنا و دمً دستي قابل ديد و شناخت و ردگيري باشد، و نه فقط اينکه سر برکشد و پررنگ شود و همچون هسته اصلي و مهمً اثر آن سطحً رويي را به سايه ببرد و بدلش کند به بهانه يي، دستاويزي، وسيله يي که صاحبً اثر به ميانجي اش حرفً خود را زده و دلمشغولي هايش را عرضه کرده.
"زمستان 62" را اولين (و شايد تنها) رمان جنگي نوشته شده از ديدگاه "طبقه متوسط رشد يافته در قبل از انقلاب" خواندهاند. در جايي كه ادبيات جنگي (بخوانيم "ادبيات دفاع مقدس") به قلم نويسندگان جوان و آرمانگرا و با حمايتهاي مادي و معنوي مختلف آثار بسياري را در تبليغ ديدگاه "ايثارگري" و "شهادتطلبي" در وصف جنگ ايران و عراق روانه بازار كرده، "زمستان 62" شايد تنها عكسالعمل نسل و طبقه لائيك و سكولار رشد يافته در قبل از انقلاب است كه "جلال آريان" قهرمان هميشگي اسماعيل فصيح را در فضاي منطقه جنگي قرار ميدهد و در چنين صحنهاي به بازگو كردن بخشي از برخوردها و تفكرات اين نسل و طبقه در مورد جنگ ميپردازد.
تبارشناسي دوآليسم «مدرنيسم» و « سنت ( اصالت)» ، نزد ما که بيشتر ثنويت انديش بوده ايم، باعث نوعي دورگه يي در مفهوم «ملت - هويت» شده و ذهنيت روشنفکران ما را دچار چنان انشقاقي کرده بود که در نهايت به گفتاري واحد و يکه تن داده اند. روشنفکران ما يا غرب زده بودند آنچنان که تقي زاده مي گفت؛ بايد سر تا پا غربي شويم، يا اصيل به آن معنايي که جلال آل احمد مي گويد؛ روشنفکر خودي و نه بيگانه (غربي). 1با اين ملاک هاي مطلق گرا، در هر دو صورت، يا معرفت شناسي غربي معيار اصلي ما بوده، يا متون متعالي سنت خودي. اين دو مقوله خودي و غربي، همواره خود را بر فراز و در تقابل با فرهنگ عامه و غيررسمي و اقوام، تعريف مي کردند.
جاي خالي يک نويسنده منحصر به فرد
کاوه ميرعباسي
اسماعيل فصيح در ادبيات معاصر و تاريخ داستان نويسي ما يک نمونه منحصر به فرد است. نه اينکه اين جايگاه نتيجه يک قضاوت کيفي درباره آثارش باشد بلکه به گمان من فصيح را بايد از چندين و چند زاويه ديد تا ارزش و قدر کارش را دريافت. من مجموعه آثارشان را مي پسندم اما براي هر خواننده جدي و حرفه يي داستان نويسي فارسي شايد اين آشکار باشد که کيفيت مجموعه آثارش يکدست نيست. آثار بسيار خوبي دارد مثل «زمستان 62» و «ثريا در اغما» و رمان هاي خوب ديگري چون«سوگ سياوش»، «شهباز و جغدان»، «دل کور» و «داستان جاويد». در مقابل آثار ديگر فصيح به خصوص آنها که در نخستين سال هاي نويسندگي نوشته مثل «شراب خام» غيرخام و نامنسجمند و مثل کارهاي اول، آخرين آثارش هم لابد به دليل کهولت سن رو به افت گذاشته اند. با اين همه کارنامه اسماعيل فصيح به عنوان يک رمان نويس گوياي آن است که نامش قطعاً در ادبيات معاصر ما ماندگار خواهد شد و جايش را به کس ديگري نخواهد داد چرا که سبک و سياق داستانگويي اش هم تقريباً منحصر به خودش است. از مصداق هاي اين سبک و سياق يکي خلق شخصيتي است به نام جلال آريان که از شراب خام تا آخرين اثر فصيح در رمان هايش حضور دارد و رفته رفته همپاي نويسنده سنش بالا مي رود و پيش مي آيد. تکرار يک شخصيت در چند رمان نمونه هاي ديگري هم دارد مثلاً کسراي جعفر
مدرس صادقي يا خالد احمد محمود. ولي خصلت خاص کار فصيح آن است که جلال آريان را در طول يک عمر پي گرفته است.
آريان خويشتن ديگر خود اسماعيل فصيح است. به قول فرنگي ها «ال ترکوي» فصيح. اگر فصيح نويسنده و مترجم است جلال آريان کارآگاه که نه اما دست کم کاوشگري است که سرش درد مي کند براي پي گرفتن ماجراها و داستان ها. در «داستان جاويد» جلال آريان سي و يکي دوساله است، زمان نگارش اثر 1347 است يعني نويسنده هم دست بالا يکي دو سالي بزرگ تر از جلال آريان است. از آن پس آريان در کتاب ها همپاي فصيح در زندگي حقيقي پيش مي آيد و سن و سالش بالا مي رود. تا اينکه در «عشق و مرگ» که شايد ديگر رمان نباشد و بهتر باشد آن را زندگينامه فصيح بدانيم جلال آريان 60 ساله است. هر دو همسر اول شان را از دست داده اند. اين جلال آريان به جز اينکه شبيه اسماعيل فصيح است همزاد کارآگاهان امريکايي رمان هاي سياه هم هست. اسماعيل فصيح در نحوه قصه گويي تحت تاثير ريموند چندلر است. اين است که جلال آريان هم مي شود فيليپ مارلوي وطني، منتها نه شخصيت بي اصل و نسب و ريشه و پادرهوا، اتفاقاً جلال آريان خيلي اينجايي و ايراني است. خلاصه آنکه با وجود ايراني نوشتن و ساختن فضاهاي بومي و انسان هاي اينجايي يک جور پس زمينه رمان غربي و به خصوص امريکايي در سليقه و نگاه داستان نويسي اش مشهود بود.
در رمان هاي ديگرش، خانواده آريان هم حضور دارند. پدر خانواده دو زن داشته، جلال سه برادر دارد و يک خواهر که اينها را در رمان «دل کور» مي خوانيم. در اين اثر با يک پيرنگ پليسي مواجهيم. يک نکته قابل توجه ديگر درباره اسماعيل فصيح اين است که او تنها نويسنده ايراني است که ژانر گوتيک را تجربه کرده. اين تجربه رمان درخشان «داستان جاويد» است که تمام خصوصيات رمان گوتيک را دارد. مکان ها، سردابه هاي تاريک و نمور و ترسناک، رفتارهاي شقاوت آميز و راز و رمز شخصيت ها. من در تاريخ رمان نويسي فارسي اثر ديگري که اينقدر در قالب گوتيک بگنجد، سراغ ندارم.
دو رمان مهم جلال آريان يعني «ثريا در اغما» و «زمستان 62» از نظرهايي با ديگر آثارش متفاوت است. اين دو رمان پيرنگ پليسي و معمايي ندارند. «ثريا در اغما» در خارج از کشور مي گذرد و تصويري است از زندگي روشنفکران خارج نشين ايراني در سال هاي آغازين جنگ. و «زمستان62» جنگ را تصوير مي کند يعني جنبه اجتماعي و تحليلي اثر در اينجا غالب است. در هر دو اثر متوجه مي شويم يک نوع تجربه زيسته ارزشمند، رئال، دقيق و تيزهوشانه پشت اين داستان هاست. به همين خاطر است که اين دو رمان گوشت و خون دارند. امتياز ديگر اين دو اثر آن است که اسماعيل فصيح هرچند شيرين اما در بيشتر آثار شلخته مي نوشت. تنها در اين دو اثر است که شلختگي وجود ندارد يا توي چشم نمي زند. در يکي يک برهه تاريخي را با هنرمندي تصوير کرده و در ديگري يک قشر را که تقريباً از نظر دور مانده بود.
******
گفتاري از محمد علي سپانلو براي اسماعيل فصيح
همين شهر، همين مردم، همين خيابان ها
اگر هدايت و چوبک را به عنوان نسل اول رمان نويسان ايران در نظر بگيريم در نسل بعدي مي توان از اسماعيل فصيح در کنار محمود دولت آبادي، احمد محمود، گلشيري و سيمين دانشور به عنوان يکي از برجسته ترين رمان نويس ها نام برد.
ويژگي هاي خاص رمان هاي اسماعيل فصيح زندگي شهري است. معمولاً اغلب قصه هاي ما در شهرهاي دورافتاده يا روستاها مي گذرد. يا مکان و زمان فرضي است يا مکان و زمان دورافتاده است، اما پرداختن به همين شهر، همين خيابان ها و همين مردم از ويژگي هاي ممتاز رمان نويسي اسماعيل فصيح است. کتاب «زمستان 62» فصيح بهترين سند درباره جنگ ايران و عراق است. در عين حال اسماعيل فصيح به دليل علاقه به ادبيات پليسي امريکا به خلق رمان هاي پرحادثه و جذاب هم اشراف داشت.
رمان هايي مثل «درد سياوش» يا «شراب خام» از رمان هاي پرحادثه او هستند.
من معتقدم با مرگ او نسل دوم ادبيات يکي از بهترين و برجسته ترين رمان نويسان خودش را از دست داد.
کاوه میرعباسی را بسیاری از اهالی ادبیات خوب می شناسند و ترجمه های خوبش را خوانده اند. ترجمه برخی از کتاب های ادبیات داستانی آمریکای لاتین ودر کل ادبیات زبان اسپانیایی از کار های خوب این مترجم تواناست.
میر عباسی را اگرچه بیشتر با ترجمه های خوبش می شناسیم ، اما پای در راه نوشتن رمان و مجموعه داستان گذاشته و نخستین کتابش را به عنوان طنز "چه کردند ناموران"از سوی انتشارات افق روانه بازار کرده است.
«چه کردند ناموران» عنوان کتابى از کاوه ميرعباسى است که در سالجارى توسط نشر افق منتشر شده است. چه کردند ناموران 20 روايت طنز از سرگذشت انسانهايى است که به برکت نبوغ يا خباثت خود به شهرت رسيدهاند و از آنجاکه نصف بيشتر مطالب اين کتاب خالىبندى است، مطالعه آن حتى به کسانى که حوصله ندارند زندگينامه بخوانند، توصيه مىشود. در پشت جلد کتاب آمده است: سرباز از شدت غضب کبود شد و چون خيال مىکرد ارشميدس هم مثل فيل زنده و مردهاش صدتومن است و فرق فيل و فيلسوف را فقط در جثهشان مىدانست، بىمعطلى شمشيرش را بيرون کشيد و سر از تن آن جليل مبارک نفس جدا کرد و جنازهاش را – البته در دو قسمت – نزد مارسلوس برد. سردار فاتح همين که چشمش به جسد خونين ارشميدس افتاد، بر سر سرباز خطاکار نعره زد: آخر فيلسوف مرده به چه درد من مىخوره؟ سرباز سادهدلانه جواب داد: اصلا فيلسوف به چه درد مىخوره قربان؟ صدرحمت به ببر،
این کتاب در دو بخش تنظیم شده است که در بخش اول به نام "چه کردند ناموران" داستانهایی چون صد رحمت به ببر، از جنگ پلوپونزی تا سوسمار، یافتم!یافتم!، تعارف توکیویی، دو صد گفته و نیمکردار، معمای دستها، آفتاب آمد دلیل آفتاب، مادر فرانکنشتاین، از سبیل چخماقی حذر کن، باجناق لویی آراگون روایت میشود.
در بخش دوم که "این مردمان خبیث" نام دارد 10 داستان به نامهای تقصیر مارکی دوساد بود، قلبهای تنها، در تعقیب ریش آبی، دلقک بازی بسه جان وین، در خدمت پزشکی، رقص خون آشامان، سکوت درهها، غریبه و مهتاب، فقط دو بار برج ایفل را میفروشید، همه چیز برای فروش آورده شده است.
در این کتاب داستانهایی اغلب آشنا از زندگی دانشمندان، هنرمندان، ادیبان، پادشاهان و ستمگران معروف تاریخ با دستمایه طنز روایت میشود و نویسنده سعی داشته با چاشنی طنز ضمن روایت یک داستان، اطلاعات تاریخی را هم به خواننده منتقل کند. گرچه نویسنده برای کتاب خود گروه سنی مخاطب تعیین نکرده ولی نثر داستانها به گونهای است که بیشتر مخاطب نوجوان و جوان جذب آنها میشود.
از جنگ پلوپنزى تا سوسمار، يافتم! يافتم!، تعارف توکيويي، دو صد گفته و نيم کردار معماى دستها و... ازجمله بخشهاى اين کتاب است. اين کتاب در دو بخش چه کردند ناموران و اين مردمان خبيث منتشر شده است. «چه کردند ناموران» با قيمت 3500 تومان و در شمارگان دو هزار نسخه به بازار کتاب عرضه شده است.
میر عباسی شخصیت های خود را همانگونه که براساس ویژگی های خود به شهرت رسیده اند را در دو بخش "چه کردند ناموران " و" این مردان خبیث" آورده است.
کنفوسیوس،هرودتس، ارشمیدس،مارکوپولو، لئوناردو داوینچی،الیزابت اول(دختر هنری هشتم وپادشاه انگلستان)، لویی چهاردهم، مری شلی( خالق کتاب جنجالی فرانکشتاین) واگنر(فیلسوف بزرگ آلمانی)فولادیمیر مایاکوفسکی( شاعر واز بنیانگذاران جنبش فتوریسم روسی) در زمره ناموران این کتاب اند.
مارکی دو ساد ( چهره ادبی فرانسه که سادیسم از نام او گرفته شده است)،ریموند فرناندث( مردی که با نیروهایی به ظاهر جادویی زنان را فریب می داد و بعدها زنش هم در این همکارش شد)،یوهان اشمیت( معروف به ریش آبی)،جان وین گیسی ( قاتل 33 نفر که در زیر زمین خانه اش دفن می کرد)بورک هایر( جسد دزد معروف) چارلز مانسون (آدم کش معروف)، جولین هاروی(قاتلی که مقتولش زنده ماند و خودش را کشت)، قاتلی که نامش هرگز فاش نشد( قاتل مهتاب)، ویکتور لوستیک( فروشنده برج ایفل) و ایروینگ کلیفورد( نویسنده قلابی که همزمان سر ناشر و هاوارد هیوز معروف را برای نوشتن زندگی نامه اش کلاه گذاشت و به کلاش قرن لقب گرفت) هم در زمزه خبائث این کتاب اند.

15 مرداد 64
دو شب است که تلویزیون خراب شده است. سیاه سفید است و مال عهد بوق. 18 سال است کار می کند یک بار لامپ سوخته و ... دو شب است که تصویر نمی دهد. دیشب سارک داشت تو اتاق مطالعه می کرد. لامپ خود به خود سوخت. لامپ نداشتیم که عوضش کنیم. بلند شد و رفت تلویزیون را روشن کرد به این امید که شاید درست شده باشد!! تصویر نداشت. گفت اینهم از تلویزیون!
خوب. مفهوم حرفش این است که همه چیز زندگی مان خراب است. حرفش درست است. این بود که شنیدم و زیرسبیلی رد کردم. شش هفت سال بیکاری بعد از انقلاب و جلوگیری از چاپ کتابهایم نتیجه ای بهتر از این ندارد آن هم با خرج سنگین زندگی، خدا عاقبتش را به خیر کند.
گاهي وقت ها دوست دارم دراز بکشم و هيچ نگويم
وقت گفت وگو به اين منظور با احمدرضا احمدي تنظيم نشده بود. پرسش ها بر محور اثر تازه هوشنگ کامکار بود که احمدي شاعر در آن دکلمه کرده بود. اما پريشاني شب هاي دراز و غم دل شاعر ما را به ساعت 10 صبح به خانه اش کشاند تا اندک سوالي درباره آلبوم يادشده پرسيده شود؛ خانه يي که شمعداني هايش از ترس سرماي خزان از بالکن به داخل آمده بودند. احمدرضا احمدي به ساعت 10 صبح روي مبل قرمزرنگ نشست. به يکي دو تا سوال درباره «دور تا نزديک» هوشنگ کامکار پاسخ داد اما «دلش آنقدر به تنگ آمده بود و هوا به قدري ابري» که حرف هايش را به خاطره هايش سپرد. بخشي براي هميشه پيش ما ماند و بخشي ديگر از دستگاه الکترونيکي ضبط صدا به اين کاغذها آمد. بيش از اينها بود حرف هايش؛ آنقدر که ساعت ها گفت وگوي تلفني و حضوري ما به اين دو صفحه روزنامه خلاصه شد. آخرين شعرش را که به ساعت 10 صبح روز پيش از گفت وگو، سروده بود به ما سپرد. ما مانديم و دلتنگي هاي شاعر.
باربارا تاکمن در سال 1984 کتاب تاريخي با عنوان The March of Folly مي نويسد. اين کتاب در ايران ابتدا با عنوان سير نابخردي و سپس تاريخ بي خردي از ترويا تا ويتنام توسط حسن کامشاد ترجمه و به چاپ رسيده است. در اين کتاب چهار رويداد مهم تاريخي از نگاه خانم تاکمن مورد بررسي قرار گرفته که چگونه دولت ها يا حکومت ها از دست رفته اند يا مجبور به امضاي معاهداتي شده اند که خود از آنها گريزان بودند. ترويا يا تروا، پاپ هايي که رنسانس را به وجود آوردند و باعث شدند از دل مذهب کاتوليک، پروتستان زاده شود، چگونه بريتانياي کبير، امريکا را از دست مي دهد و در آخر سر شکست امريکا در ويتنام از مجموعه رويدادهاي تاريخي است که تاکمن آنها را در چارچوب تاريخي خود مورد بررسي قرار داده است. باربارا تاکمن در اين سير تاريخي نتيجه مهمي مي خواهد بگيرد؛ نتيجه يي که البته در مقدمه عالي خود به آن اشاره يي کرده است. او مي خواهد بگويد چگونه يک قدرت در روند تاريخي خود، «خردش» را از دست مي دهد و نتايجي را مي گيرد که از ابتدا از آن فرار مي کرد. نتيجه تاکمن اين است که «نابخردي زاده قدرت است... قدرت آمرانه اغلب باعث نقص تفکر مي شود و هر چه اعمال قدرت افزايش يابد احساس مسووليت در قبال آن رنگ مي بازد.»1 تاکمن در حالي اين نتيجه عالي و خوب را از بررسي تحولات تاريخي که به آن اشاره کرديم، مي گيرد که بيش از هزار سال قبل از آن ابوالفضل بيهقي در کتاب تاريخ خود با قلم بسيار شيوايش صريحاً به آن اشاره کرده است. از اين رو ميان کتاب «تاريخ بيهقي» و «سير نابخردي» قرابت نزديکي وجود دارد. به نظر مي آيد هر دو کتاب هر چند از لحاظ پارادايم متفاوتند اما به دنبال يک چيز هستند - تاريخ بيهقي بيان تاريخ قرن چهارم هجري قمري است البته نه به زبان نوشتاري معمولي و عرفي تاريخ که به موقع خود به آن اشاره خواهم کرد و سير نابخردي تحليل چهار دوره تاريخي با يک هدف معين است-و آن نشان دادن همان «بي خردي» است که زاده قدرت است. عمده کتاب تاريخ ابوالفضل بيهقي، که در کتب درسي فقط بر دار کردن حسنک وزيرش را مي خوانند، برخلاف کتاب هاي تاريخي ديگر که به قول بيهقي به جنگ ها و صلح هاي پادشاهان مي پردازد، زوايا و پنهاني هاي حول و حوش به حکومت رسيدن اميرمسعود- فرزند سلطان محمود- سلطنت اين امير و سپس فرار وي است. اما قرابت اين کتاب و «سير نابخردي» تاکمن را مي شود در زمان سلطنت اميرمسعود و به ويژه شش سال آخر حکومت وي مشاهده کرد.
هميشه در حال نوشتن نامه عاشقانهام
براي انجام اين گفتگو با محمد صالحعلاء عصر يكي از همين روزهاي آبان در خانهاش حوالي سيدخندان مهمانش ميشوم و همان جور كه فكر ميكنم خيلي طول نكشيد تا با هم زلف گره زديم.
با «دو قدم مانده به صبح» شروع ميكنيم و بعد آنقدر جهان شخصي او بر حرفمان غلبه ميكند كه به گمانم بر هر چيزي ارجحيت پيدا ميكند؛ جهان شخصياي كه به گمانم چنان جذاب است كه بيهيچ توضيحي با چند جمله به سبك اجراي خود او در اين برنامه، برويم سراغ اصل مطلب.
سلام عرض ميكنم خدمت يكان يكان خوانندگان جان، خوانندگان پيشاني بلند، رويسپيد و رستگار خودمون. خدارو شكر ميكنم كه باز هم با يه گفتگوي ديگه در روزنامه محترم جامجم در خدمت شما هستم.
مهمان مرغزار گفتگوي اين بار ما جناب آقاي محمد صالحعلاء هستند: نمايشنامهنويس، كارگردان، بازيگر، ترانهسرا، گوينده و مجري برنامه محترم دو قدم مانده به صبح. دست به سينه روبهروي ايشان مينشينيم و حرفهايشان را ميشنويم. باز كن دكان كه وقت عاشقي است.
نگران خيزاب ها
پشت جلد کتاب: در ادبیات انگلیس، دشوار میتوان رمانی را یافت که بیش از «موجها» به شعر نزدیک باشد. استیون اسپندر «موجها» را بزرگترین دستاورد ویرجینیا ولف میداند.
«موجها» از زبان شش راوی از خردسالی تا بزرگسالی بیان میشود. در فصل آخر راوی داستان، علاوه بر خودش، در قالب پنج راوی دیگر فرو میرود و رمان را با یک تکگویی پنجاه صفحهای به پایان میرساند. او در این اثر تمام بیهودگی و شکوهی را که در زندگی تجربه کرده، یک جا گردآوری و در قالب کلمات ریخته است.
«موج ها» (1931) سومين اثر تجربي ويرجينيا وولف در زمينه رمان نو، پس از نگارش «خانم دالووي» (1925) و «به سوي فانوس دريايي» (1927) بود. وولف به وسيله اين سه رمان، سبک نويني را در ادبيات مدرن بنيان گذاشت و نام خود را به عنوان نويسنده يي صاحب سبک و البته ماندگار در تاريخ ادبيات جهان رقم زد. وولف درباره اين اثر در خاطراتش مي نويسد؛ «در ميان کتاب هايم کمتر کتابي است که اين اندازه توجه و وسواس صرف نگارش آن کرده باشم. اما گمانم به زحمتش مي ارزيد.»
بریدهیی از کتاب: ... کلمات را که نه – اما کلمات چیست؟ مگر هنوز نمیدانم چطور قافیه بسازم. چطور از پوپ، درایدن، حتی شکسپیر تقلید کنم؟اما نمیتوانم صبح تا غروب توی آفتاب بایستم و به توپ چشم بدوزم؛ نمیتوانم پرتاب توپ را از میان تنم حس کنم و فقط به فکر توپ باشم. همه عمرم با او سر کنم و حماقتش عذابم بدهد. بعدها مرد نخراشیدهای میشود و خروپف میکند. زن میگیرد و سر صبحانه عشقش گل میکند. اما حالا جوان است. وقتی برهنه و داغ و آشفته روی تخت افتاده، بین او و خورشید، بین او و باران، بین او و ماه نه تکه نخی حایل است و نه برگ کاغذی...
(صفحهی 95 کتاب.)
سايه سنگين زن مرده
خلاصة رمان :سرنوشت دختر جوان، نديمة خانم وان هاپر، با زندگي اربابش گره خورده بود. وان هاپر، زن ثروتمندي بود كه تمام اوقاتش به خوشگذراني ميگذشت و از شهري به شهري ديگر سفر ميكرد. روزي در يكي از همين سفرها، وان هاپر تصميم گرفت به هتلي ييلاقي برود. طبق معمول نديمه جوانش نيز با او رفت. دختر در هتل ييلاقي، با مرد ثروتمندي به نام ماكسيم دووينتر آشنا شد. مدتي بعد، ماكسيم از نديمه خواستگاري كرد و او در كمال ناباوري از اين درخواست، با دووينتر ثروتمند ازدواج كرد. آنها بهاتفاق به قصر ماندرلي رفتند. دووينتر، پيش از اين با ربكا، همسر اولش (كه بر اثر سانحه از دنيا رفته بود) در اين قصر زندگي ميكرد. پس از مدتي عروس جوان، به خاطر تعريفهايي كه از گوشه و كنار دربارة ربكا شنيده بود، مقهور شخصيت او شد؛ اما در نهايت فهميد ربكا زني كه او تصور ميكرد نبود؛ بلكه زني فاسد بود كه به نفرين گناهاني كه مرتكب شده بود، دچار شد
*بازنمایی زندگی شهری در رمان شهر شیشه ای اثر پل استر
تيمبوكتو از آثار متفاوت «پل آستر» است. اين كتاب داستان زندگي سگي به نام «مستر بونز» است كه از صاحبش ميآموزد كه دنياي ديگري به نام تيمبوكتو وجود دارد. پس از مرگ ويلي، مستر بونز ميداند كه بايد در آنجا صاحبش را پيدا كند. او به كشف و شهود انساني دست پيدا ميكند و با مرگ، خود را به تيمبوكتو برساند. در اين گفتگو «پل آستر » از چگونگي نوشته شدن اين اثر ميگويد.\
شخصيت اصلي رمان «تيمبوكتو»، آقاي بونز سگي خارقالعاده است كه در مورد شرايط انساني و ماهيت عشق، شايد خيلي بهتر از شخصيتهاي داستاني اخير - براي ما سخن ميگويد. چگونه اين ايده به ذهن شما خطور كرد؟ چه چيزي باعث شد تصميم بگيريد كه يك سگ را براي قصهگويي و روايت ماجرا انتخاب كنيد؟
حقيقت اين است كه من هرگز نميدانم كتابهايم از كجا ميآيند و هرگز دنبال ايدهاي براي كتابهايم نميگردم. به نظر ميرسد همه اينها به شكلي صورت ميگيرد كه هيچ كاري با من ندارد. گاهي چيزي وجود دارد كه روز پيش وجود نداشت. اگر آن چيز براي من جالب باشد، نميگذارم از دستم در برود. كلي بگويم؛ من به دنبال راهي نيستم كه به نوشتن كتاب ختم شود. فقط بعضي چيزها براي قدرت تخيل آنقدر عميق و قاطعانه و قدرتمند هستند كه بخواهي در كنار اين عقايد ماهها و سالها زندگي كني. آنقدر كه حتي اگر سعي كني آنها را كنار بگذاري، از بين نميروند و معمولا شروع به رشد ميكنند. اين سگ از كجا آمد، من نميدانم. يك روز وقتي از خواب بيدار شدم او آنجا بود. او، با اين شاعر آواره «ويلي.جي، كريسمس» آنجا بود و نظر كلي من اين بود كه از آنها به عنوان شخصيتهاي كوچك يك كتاب بزرگ استفاده كنم. اين كتاب با آنها شروع ميشد و زماني كه من شروع به نوشتن بخشهاي نخست كردم چنان با اين دو درگير شدم كه از ايده اوليه فاصله گرفتم و تصميم گرفتم كه تنها روي ويلي و آقاي بونز متمركز شوم. در حقيقت پيش از اين كه اين را بفهمم، داشتم در جهان دور و بر اين دو ميپلكيدم. من آقاي بونز را به ويژه در نيمه اول كتاب به عنوان شاهدي بر ويلي كريسمس و دنياي او مورد توجه قرار دادم. هيچ شاهدي صادقانهتر يا پركشش تر از يك سگ نيست. از آن جا كه ويلي با كسي در ارتباط نيست، سگ تنها كسي است كه ميتواند به ما بگويد چه اتفاقي دارد ميافتد.
« ولی به نظرم رسید که از همه کس و همه چیز بی نهایت دور شده ام. گمان می کردم که از وانهادگی خواهم مرد ونه از گرسنگی. خوب می دانستم که کسی در بند من نیست؛ نه درزیر زمین؛نه روی آن ونه آن بالا».
پژوهش های یک سگ- کافکا
حقیقتن این تصویر که مربوط می شود به استاکر تارکوفسکی بیان واضحی برای رمان جدید استر است؛ همین طور پاره ای از نوشته ی کافکا که شیره ی اصلی این رمان را در دهان مخاطب می ریزد. نویسنده همیشه تنهاست تا توی گور. حالا دری به تخته خورده و کاراکتر این رمان یعنی همان نویسنده سگی دارد به نام مستر بونز- آقای استخوان- چقدر مرا یاد کاردی می اندازد که مردم فشار می دهند تا ته؛ تا استخوان. نوسنده آواره است آواره ی همیشگی. ویلی یک قوز بالا قوز است. تو توان تحمل خیلی چیزها را نداری گوشت را کر می کنند این صداها آنوقت کارتن خواب هم باشی و طرد هم شده باشی. ویلی در عنفوان جوانی بر اثر یک کشف و شهود اگزوتیگ پاپانوئل را ملاقات می کند و با وی رفیق می شود و تا آنجا پیش می رود که تصویر وی را روی بازویش خالکوبی می کند و از آن جایی که وی یک یهودیست مادرش به شدت وی را مورد تاخت و تاز قرار می دهد و حتا تهدید می کند که بزودی وی را از جامعه ی یهودیان بیرون خواهند انداخت اما ویلی ما که مدت هاست نه تنها از این جامعه که از تمام جوامع قومی و مذهبی و حیوانی بیرون رفته و در عالم نوشتار ساکن شده اهمیتی نمی دهد.
ادوارد آلبی در ۱۹ مارس - مصادف با ۲۸ اسفند - در سال ۱۹۲۸ در نیویورک چشم به جهان می گشاید. پدر و مادر اصلی اش به هنگام نوزادی او را به خانواده بزرگ و ثروتمند آلبی می سپارند. رید آلبی، صاحب چند تماشاخانه و همسرش یک مانکن بود که از رید ۲۳ سال کوچکتر بود.
شرایط خانواده آلبی به گونه ای بود که ادوارد در ناز و نعمت بزرگ شد و در مدارس گرانقیمت به تحصیل پرداخت. در نوجوانی با شیطنت هایش همواره اطرافیان را به دردسر می انداخت. از دوره دبیرستان قریحه او در عرصه نگارش شعر و داستان شکوفا می شود و آثاری را می نویسد. هنگامی که در ۲۰ سالگی از هویت خود با خبر می شود، خانواده اش را ترک می کند و برای گذران زندگی به حرفه های کم ارزش همانند پادویی، فروشندگی و نامه رسانی روی می آورد و به این ترتیب ۱۰ سال زندگی سخت با درآمدی اندک را در روستای گرینویچ پشت سر می گذارد.
در همین زمان با تورنتون وایلدر آشنا می شود که در آن زمان یکی از نمایشنامه نویسان شناخته شده عصر خود به شمار می رفت. وایلدر با خواندن آثار نخستین آلبی به او پیشنهاد می کند تا قریحه خود را در عرصه نمایشنامه نویسی به کار بگیرد. نخستین نمایشنامه ای که ادوارد آلبی به نگارش در می آورد " ماجرای باغ وحش " نام دارد که به سال ۱۹۵۸ ارایه می شود و آن را به عنوان هدیه ۳۰ سالگی به خودش تقدیم می کند." ماجرای باغ وحش " ابتدا با بی اعتنایی از سوی تهیه کنندگان امریکایی مواجه می شود، اما پس از چند ماه همراه نمایشنامه " آخرین نوار کراپ " اثر ساموئل بکت در همان سال در برلین بر صحنه می رود. همین مساله موجب توجه بیشتر مخاطبین به این نمایش می شود. چون بکت در آن زمان به عنوان یکی از درام نویسان پیشرو شهرت زیادی داشت که به دیده شدن نخستین اثر یک نمایشنامه نویس جوان کمک می کند. در عین حال همزمانی بر پرده رفتن این دو نمایش موجب می شود، ادوارد آلبی به عنوان یکی از نمایشنامه نویسان ابزورد شناخته شود.
پس از این نمایش آلبی درام " مرگ بسی اسمیت " را به نگارش در می آورد که داستان مرگ تصنیف خوان سیاهپوستی است که قربانی تعصبانی تبعیض نژادی می شود. این نمایش هم در برلین بر پرده می رود. نمایشنامه " رویای امریکایی " که در سال ۱۹۶۱ سومین نوشته این نمایشنامه نویس به شمار می رود که طی آن نویسنده کاریکاتوری از امریکای زمان خود ارایه می کند. ارایه این نمایشنامه ها و اجرای آن در کشورهای اروپایی موجب می شود آلبی در خارج از امریکا شهرت نسبی پیدا کند و مضمون و محتوای آثاری او را در زمره اعضای نهضت تئاتر پیشرو قرار می دهد.
استيون دراکمن/ فرشيد عطايي
«ادوارد فرانکلين آلبي» نمايشنامهنويس نامدار و 81 ساله آمريکايى است که در ماه مارس 1928 در ويرجينيا به دنيا آمد. «چه کسى از ويرجينيا وولف مىترسد؟»، «داستان باغوحش»، «يک توازن ظريف» و «منظره دريا» از جمله معروفترين آثار او هستند. آلبى در اغلب آثار خود زندگى مدرن را مورد بررسى و کند و کاو قرار مىدهد و اين کار را با نگاهى سرد و فاقد حس همدردى و ساختارى خوش ساخت انجام مىدهد. او در آثار اوليهاش استادى اش در زمينه تئاتر آبسورد (معناباخته) را که نقطه اوج آن در آثار نمايشنامهنويسان اروپايى مثل ژان ژونه، ساموئل بکت و يوجين يونسکو پديدار شده بود، نشان داد. او اين سبک را که به نمايشنامهنويسان اروپايى اختصاص دارد، آمريکايى مآب کرد. نمايشنامهنويسان جوانتر آمريکايي، مثل «پائولا ووگل» که جايزه پوليتزر را در کارنامه خود دارد، جسارت آلبى در آميختن مظاهر تئاترى و ديالوگهاى نيشدار با تئاتر آمريکايى مابعد جنگ جهانى در اوايل دهه 1960 را تحسين مىکنند. آلبى در آثار جديد خود، مثل «سپر بلا: يا، سيلويا کيست؟» (2002) همچنان به آزمايشگرى ادامه مىدهد. ادوارد آلبى به فاصله تنها دو هفته پس از به دنيا آمدنش به فرزند خواندگى شخصى به نام «ريد اي. آلبي» در آمد. ريد آلبى يک فرد ثروتمند بود که چندين سالن تئاتر داشت. ادوارد آلبى از همينجا از دوران کودکى با تئاتر آشنا شد. آلبى با کمک مادرخواندهاش پايش به محافل تئاترى باز شد. او پس از آنکه در سال 1946 از دبيرستان فارغالتحصيل شد، در دانشکده «ترينيتي» به تحصيلات رسمى خود ادامه داد ولى به دليل غيبت از کلاس و عدم حضور در مراسم مذهبى اجباري، در سال 1947 از دانشگاه اخراج شد. گفته مىشود آلبى نمايشنامه «چه کسى از ويرجينيا وولف مىترسد» را بر اساس تجاربش در همين دانشکده نوشته است. آلبى در اواخر جوانى اش خانه را ترک کرد. او در يکى از مصاحبههايش در اين مورد گفت: «من هرگز با پدرخوانده و مادرخواندهام راحت نبودم. به نظر من آنها پدر و مادر بودن را بلد نبودند. خود من هم احتمالا پسر بودن را بلد نبودم.» او در مصاحبهاى که با «چارلى رز» معروف انجام داده بود گفت: «آنها من را از خانه «بيرون انداختند» چون از من انتظار داشتند که به يک «شارلاتان شرکتي» تبديل بشوم، ولى من برخلاف انتظار آنها رفتار کردم و نويسنده شدم.» آلبى به دهکده «گرينيج» در نيويورک رفت و در آنجا با خرده کارى امرارمعاش کرد و در اين ضمن نمايشنامهنويسى مىآموخت. اولين نمايشنامه او به نام «داستان باغوحش» اولين بار در برلين به روى صحنه رفت.
ادوارد آلبى تازه به دنيا آمده بود که دو نيويورکى ثروتمند پدر خوانده و مادرخوانده او شدند؛ افراط آنها در حمايت از جمهورى خواهان باعث شد ادوارد آلبى گرايشهاى چپگرايانه پيدا کند و نهايتا خانه را ترک کند. او که يکى از بهترين نمايشنامهنويسان آمريکايى است، تاکنون بيش از 30 عنوان نمايشنامه نوشته است ولى احساس مىکند موفقيتى که با نمايشنامه «چه کسى از ويرجينيا وولف» به دست آورده، بزرگترين موفقيتش است.
«ادوارد آلبي» نمايشنامهنويسى است که به لحاظ رتبه بندى در کنار بزرگانى چون يوجين اونيل، تنسى ويليامزو آرتور ميلر قرار مىگيرد. او مثل نمايشنامهنويسان مزبور از رويکرد منفى منتقدان به آثار خود رنج برده است. آلبى پس از يک غيبت 19 ساله بالاخره در سال 2004 با نمايشنامه «سپر بلا» به «برادوي» بازگشت. اين نمايشنامه در واقع ادامه شکوفايى ديرهنگامى بود که در سال 1991 با انتشار نمايشنامه «سه زن قدبلند» آغاز شده بود. آلبى از اين نمايشنامه به عنوان اولين اثر خود ياد مىکند که منتقدان آمريکايى همگى متفقالقول نقدهاى مثبتى برايش نوشتند. اين نمايشنامه از طرف ديگر وقتى در سال 1994 در لندن به روى صحنه رفت، طى مدت 20 سال اولين نمايشنامه او بود که در «وست اند» لندن اجرا مىشد.
نمايشنامه «سه زن قدبلند» که در اصل بيوگرافى واقعى مادرخوانده اش است، شخصى ترين اثر ادوارد آلبى محسوب مىشود. اين نمايشنامه در واقع تصوير و کند و کاوى از تمام چيزهايى است که آلبى هميشه با تکيه بر آنها تعريفى از خود ارائه کرده استو بنابراين بايد گفت که نمايشنامه مزبور يک جور اتوبيوگرافى وارونه است؛ او خود در آخرين پرده نمايشنامه ظاهر مىشود و در سکوت مادر خوانده خود را در بستر مرگ نظاره مىکند.
ادوارد فرانکلین آلبی سوم دوازدهم مارس سال 1928 در واشنگتن به دنیا آمد.این نمایشنامه نویس آمریکایی، بیش از همه به خاطر نوشتن نمایش «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد» به شهرت رسید. آلبی در آثار اولیهاش شکل آمریکایی تئاتر ابزورد را خلق کرد که درآثار نویسندگان اروپایی نظیر ساموئل بکت ، اوژن یونسکو و ژان ژنه دیده می شد.آلبی سه بار برنده جایزه پولیتزر شده است.سه زن قد بلند، لولیتا،صبحانه در تیفانی از جمله آثار این نمایشنامه نویس بزرگ هستند.
* گفتهايد كه شعر گفتن را در هشت يا نه سالگي شروع كرديد.
بله و تقريبا نقاشي را قبل از آن شروع كردم.
* فكر ميكنيد چه چيزي باعث شد تا بنويسيد؟
شايد فكر كردن به اين مساله كه من يك نقاش، يك نويسنده هستم.
* دانشكده را خيلي زود ترك كرديد، نه؟
بله، اين يك توافق دو طرفه بود. من در خيلي از كلاسهاي سال اول و دوم دانشكده حاضر نميشدم و در عوض به كلاسهاي جذابي كه دانشجويان سال بالايي در آن ها شركت ميكردند ميرفتم. به همين دليل باوجود آموزشي كه براي فارغ التحصيل شدن ديده بودم به خاطر غيبتهاي مكرر، دروس پيش نيازم را افتادم. اين مساله براي مديران دانشگاه قابل هضم نبود. آن ها دو راه حل پيش پايم گذاشتند. يكي اينكه در كلاسهايي كه بايد حاضر ميشدم، حاضر شوم ديگر آنكه دانشكده راترك كنم. من هم ترك تحصيل كردم. به نظر خودم فارغ التحصيل شده بودم و فكر ميكردم بايد ماهيت آموزش را زير سئوال ببرم. برگشتن به كلاس درس يك تصور ابلهانه بود.
هر چه به ۱۳ آبان نزدیکتر می شویم اهمیت بزرگداشت این روز بیش از پیش مشخص می شود؛ روزی که مبدا تحولات بزرگ نه تنها در صحنه بین المللی بلکه در سپهر سیاسی ایران است. همچنین روزی که به عقیده بسیاری سرمنشاء دیدگاهی شد که اینک در قوه مجریه و برخی قوای دیگر قدرت را منحصر به خود ساخته است. این جریان ریشه در تفکری دارد که آن روز مخالف جریان دانشجویان مسلمان پیرو خط امام بود و تحلیلی متفاوت از مسایل آن زمان کشور داشت. جریانی که از تکرار تجربه تلخ کودتای ۲۸ مرداد نگران نبود و منشا مشکلات آن زمان را روسیه می دانست.
در واقع ۱۳ آبان مولود جریان دانشجویی روشنفکری بود که خود را پایبند به اسلام و ارزش های انقلاب می دانست، اما هم زمان و در تقابل با آن، جریانی شکل گرفت که روز به روز فاصله خود را با جامعه، خط امام و ارزش های انقلاب آشکارتر کرد و در سال های بعد با اصل مردم سالاری در نظام جمهوری اسلامی به تقابل برخواست. ضمنا این جریان عامل انقلاب فرهنگی بود.
هر جنبش اجتماعي درپي تحقق مطالباتي است، برحسب اينكه مطالبات مذكور چيست، ميتوان موافقان و مخالفان آن جنبش را در سطح جامعه دستهبندي كرد. براي فهم گروههاي اجتماعي حامي حركت اجتماعي موجود در ايران كه به نام جنبش سبز شهره شده است، بايد مطالبات آنان را خوب شناخت، و جايگاه طبقات و گروههاي اجتماعي را حول اين مطالبات تعيين كرد.
پيش از اين كار ذكر يك نكته مقدماتي لازم است. در جوامع نسبتاً بسته كه امكان اظهار و پيگيري مطالبات از طريق مسالمتآميز و در موقعيتهاي عادي وجود ندارد و چنين كاري با واكنش و سركوب مواجه ميشود، درك و بيان عمومي مطالبات چندان شفاف و واضح نيست. مثلاً در يك جامعه غربي وقتي كه گروههاي اجتماعي مطالبهاي را مطرح ميكنند، معمولاً همه طرفهاي ذيربط و ذينفع اعم از دولت، مردم و گروههاي مخالف و موافق اين مطالبه، درك نسبتاً مشابهي از اين خواسته وحتي شرائط تحقق آن دارند، و در شرايط عادي كمتر پيش ميآيد كه بر اثر گذشت زمان ابعاد مطالبات بطور جدي گسترش يافته يا تغيير ماهيت دهد، و از آنجا كه همه طرفهاي ماجرا ازپيش هم ميتوانستهاند درباره اين مطالبه اظهارنظر موافق يا مخالف كنند، به طور معمول هم جنبش مرتبط با آن يكباره و به صورت انفجاري شكل نميگيرد، بلكه در بستر زماني و ارتباطي قابل دركي شكل ميگيرد و طرفهاي ذيربط كمابيش از وقوع آن آگاهي و اطلاع دارند وكمتركسي غافلگير ميشود، مگر در مواردي كه گروههاي حاشيهاي جامعه ناديده گرفته ميشوندو منشاء بروز حركت اجتماعي باشند كه در اين موارد كافيست، جرقهاي بر اين خرمن زده شود تا در چشم به هم زدني شعلههاي سوزان آن به آسمان رود. اتفاقاتي كه چند سال پيش در فرانسه و دو دهه قبل در شهر لسآنجلس آمريكا رخ داد، نمونههاي بارز اين حركتها يا حتي شورشهاست. اما اين شورشها هم اگر زمينه اجتماعي كافي نداشته باشند، به سرعت كنترل و جمع ميشوند و سپس در مسير برنامهريزي اداري و اجتماعي موجب اصلاح روشهاي اداره كشور هم ميشوند.
اثر: سيد عطاء الله مجدي با همكاري آقاي نبي عرب
انتشارات: دفتر نشر فرهنگ اسلامي تيراژ: ۱۰۰۰ جلد
اين كتاب ، در سال ۱۳۸۶ به قيمت ۳۷۰۰ تومان توسط سيد عطاء الله مجدي و با همكاري آقاي نبي عرب در انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي با تيراژ ۱۰۰۰ نسخه به چاپ رسيده است.
در پيشگفتار اين كتاب آمده است: ... به اين فكر افتادم كه اگر اين آيات را از داستان ها و پيشامدهاي مذكور در قرآن برگزيده، آنها را به صورت كتابي درآورده چاپ و منتشر نمايم، كار جديد و جالبي درباره قرآن انجام شده كه به فهم آن كمك شايان مي نمايد. لذا بنابر رويه ديرين بتدريج اين گونه آيات را تقريباً بدون هيچ گونه كم وكسري به رشته نظم در آورده، هر كجا به سبب ايجاز و ابهام كه از خصايص قرآن است توضيح بيشتري براي درك مطلب لازم بوده، آن هم به صورت شعر بيان گرديده و در آيات بسيار منجز و فشرده پس از خط فاصله اي اين توضيحات بيان شده است...
* اين کتاب آيات را تقريباً بدون هيچگونه کم و کسري به رشته نظم در آورده و هرکجا به سبب ايجاز و ابهام که از خصايص قرآن است توضيح بيشتري براي درک مطلب لازم بوده، آنهم بهصورت شعر بيان گرديده و در آيات بسيار مؤجز و و فشرده پس از خط فاصله توضيحاتي بيان شده است ...»
از ديگر آثار اين نويسنده ميتوان به اينها اشاره کرد:
«هزار گوهر » و گنجينه حکمت ترجمه کلمات قصار حضرت علي (ع) به نثر و نظم فارسي/ «گلهاي جاويدان» ترجمه کلمات قصص حضرت خاتم الانبيا(ص) به نثر و نظم/ «گنجينه عرفان» در زمينه داستان/ «سخنان ماندگار» ترجمه ديوان منسوب به حضرت علي(ع) به نثر روان و شعر (رباعي).
سطرهاي از اين اثر را با هم مرور ميکنيم:
آن کتابي که بود راهنما قرآن است
وحي دادار به پيغمبر ما قرآن است
اوفرستادش و خود حافظ «تنزيل» بود
زانکه دائم هدف تير جفا قرآن است
آن کتابي که نياورده نظيرش دگري
آنکه باشد به همه درد دوا قرآن است
آن که خواهد به تفکر همه را، نيست جزآن
سوي دريا و هوا راهگشا قرآن است»
داستانها و رويدادهاي قرآن» به شعر روان فارسي در شمارگان 1000 نسخه و به قيمت 3700 تومان منتشر شده است.
وبلاگ هاي قرآني
كتاب «فرزند خصال خويشتن: خاطراتي از نهضت ملي» مبتني بر خاطرات اصغر پارسا منتشر شد. اصغر پارسا عضو و سخنگوي حزب ايران و نمايندة مجلس هفدهم شوراي ملي بود و به دليل همراهي با نهضت ملي شدن نفت، خاطرات قابل توجهي از جريان اين مبارزه داشت. اين كتاب حاوي خاطرات وي از دوران كودكي، تحصيلات، اشتغال در وزارت خارجه، مأموريت در چين، نمايندگي در مجلس هفدهم شوراي ملي، عضويت در هيأت نمايندگي ايران در ديوان لاهه براي دادخواهي از حقوق ايران، كودتاي 28 مرداد و بازداشت و حبس به دليل همراهي با نهضت ملي شدن نفت و مسائلي در رابطه با جبهه ملي دوم است.
سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران در سال 1378 و 1379 طي يازده جلسه خاطرات اصغر پارسا را ضبط كرده بود كه در اين كتاب از آن اطلاعات استفاده شده است. به گفته علي پارسا، فرزند اصغر پارسا كه كتاب به همت او به چاپ رسيده است، متن اين كتاب به تقرير پدرش و به تحرير خود او نوشته شده و بخشي نيز بر پاية سلسله مصاحبه¬هاي سازمان اسناد ملي تهيه شده است. كتاب شامل تصاويري است تاريخي و مرتبط با متن.
كتاب فرزند خصال خويشتن را نشر ني در 207 صفحه در قطع رقعي به چاپ رسانده است.
سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران
یادداشتی از صادق زیباکلام
در رابطه با نتایج نشست وین و مذاکراتی که پیش از آن در ژنو صورت گرفت نباید پیشنهادها و توافق هایی را که با روسیه، امریکا و فرانسه صورت گرفته نادیده بگیریم و مسائل سیاسی و جناحی را ارجح بدانیم و چیزی را که به منافع ملی ما سود می رساند نادیده بگیریم یا کم اهمیت جلوه دهیم. اقدامی که آقای احمدی نژاد و اصولگرایان در قبال دو سال تعلیق پرونده هسته یی ایران کردند اقدام بسیار اصولی و صحیحی بود.
بنابراین اصلاح طلبان و منتقدان دولت نباید به مقابله به مثل با ایشان بپردازند و فرش را از زیر پای ایشان بکشند. من معتقدم این توافقی که صورت گرفته صرف نظر از اینکه آقای احمدی نژاد رئیس جمهور باشد یا فرد دیگری در بلندمدت به خیر و صلاح ایران خواهد بود. ما باید بیاموزیم که مصالح و منافع ملی خود را نسبت به اختلافات سیاسی خود ارجح و اولی بدانیم. بنابراین من به نوبه خود از تمام منتقدان دولت خواهشمندم سعی نکنند از این مذاکرات بهره برداری سیاسی کنند و این توافق را بی اعتبار جلوه دهند چرا که راهی که اکنون ایران در رابطه با پرونده هسته یی پیش گرفته است راه درست و سودمندی است که می تواند به بخش عمده یی از اهداف خودش در زمینه غنی سازی و پیشبرد فعالیت های هسته یی برسد. معتقدم این توافق باعث می شود نوعی اعتماد بین ایران و گروه 1+5 ایجاد شود و خطری در رابطه با تحریم های آتی ایران را تهدید نکند و حتی تحریم هایی هم که از سوی شورای امنیت صورت گرفته به تدریج لغو شود. بنابراین این فرمولی که اکنون به کار گرفته می شود به خیر و صلاح ایران است. باید در نظر بگیریم سوختی که برای نیروگاه بوشهر یا نیروگاه های هسته یی آتی کشور که در داخل با هزینه بسیار زیادی به دست می آید قطعاً می توان با قیمتی مناسب تر در بازار بین المللی تهیه کرد. بنابراین چرا ما باید اصرار کنیم که این کار را خودمان انجام دهیم. بنابراین یکی از دلایلی که موجب می شود توافقات صورت گرفته ایران با گروه 1«5 را سازنده بدانیم همین نکته است.
مترجم: مهدی سمسار ناشر: علمی
تعداد صفحات: 960 صفحه سال نشر: 1379
کتاب "قرن روشنفکران" این گونه آغاز میشود که روشنفکر کيست و روشنفکرى چيست؟
کتاب قرن روشنفکران از معدود کتابهایی است که صرفا به تاریخ روشنفکری و چهرههای روشنفکری جهان عموما فرانسه پرداخته است. بیشتر چهرههایی که در این کتاب نامی از آنها برده شده به نحوی با روشنفکران فرانسه مرتبط بودهاند. البته ضعفی که بر کتاب وارد میشود این است که نویسنده دایره روشنفکری را با توجه به عنوانی که برای کتاب برگزیده صرفا به فرانسه محدود کرده است. در کمتر جایی نامی از روشنفکری غیر فرانسوی میخوانیم. اما به هر صورت این کتاب منبع تحقیقاتی بسیار خوبی است برای این که با چهرههای موثر و تاثیرگذار تاریخ فرهنگ، اندیشه و علوم اجتماعی و سیاسی فرانسه آشنا شویم.
جالب است که در این کتاب به نام چهرههایی بر میخوریم که اکنون در راس دولت فرانسه هستند یا در گذشتهای نه چندان دور در راس سیاستگذاریهای دولت فرانسه قرار گرفتهاند. افرادی چون فرانسوا میتران، ژاک شیراک، برنار کوشنر، دیمیتری مدودوف، یوشکا فیشر و .... . این افراد در گذشته قبل از آن که در راس امور سیاسی کشورشان قرار گیرند در اصل چهرههای فرهنگیای بودند که خود را به نوعی به جامعه روشنفکری متصل کرده بودند و در همین راستا فعالیتهای اجتماعی در خور توجهی انجام داده بودند.
کتاب "قرن روشنفکران" این گونه آغاز میشود که روشنفکر کيست و روشنفکرى چيست؟ میشل وینوک با این پرسش کتاب خود را آغاز میکند و تلاش دارد تا نخستین جرقههای تشکیل جامعه روشنفکری در فرانسه را کشف کند. جرقهای که بر سر جریان دریفوس به راه افتاد و در حقیقت امیل زولا موسس آن محسوب میشود.
طاعون، محاکمه يا سالار مگس ها
چگونه مي توان تصور کرد که ناگهان بخشي از نظام معنايي جهان دگرگون شود؟ آنچه فکر مرا به خود مشغول کرده جان سالم به در بردن از يک جنگ اتمي است: جنگي که جان انسان هاي زيادي را گرفت و ساختارهاي بنيادي زندگي روزمره را ويران ساخت. دشواري هايي که انسان حتي در اين بازي خيال با آن روبه رو مي شود پايدار است و به او اين توانايي را مي دهد که به تماشاي آنچه دگرگون مي شود بپردازد. من هرگز در خيالبافي هايم آنقدر پيش نرفته ام که حتي جسارت تفکر درباره تغييرات دروني خود و بازماندگان پيرامونم را داشته باشم. حتي پيش بيني رويارويي با دشواري هاي جسمي و چگونگي برخورد با آنها سخت تر از آن است که من در توان خود مي بينم. ژوزه ساراماگو دقيقاً چنين بررسي دشوار اما استادانه يي را پيش روي ما مي نهد. او نه تنها به جنبه هاي راستين دگرگوني ها و چگونگي برخورد شخصيت ها با آنها مي پردازد، بلکه وارد گستره روانشناسي شده و ما را به بصيرت و استادي خويش شگفت زده مي کند.
يک روز مردي که پشت چراغ راهنما در ماشين خود نشسته و منتظر سبز شدن چراغ است ناگهان کور مي شود. اين «نخستين مرد کور» است. اين کوري مرموز، که در ادبيات پزشکي ناشناخته است، کم کم به همه مردم سرايت مي کند. همان طور که مي دانيم تنها يک نفر بينا در شهر باقي مي ماند. در اينجا به سرگذشت گروهي کمتر از 10 نفر مي پردازيم. ما در اين داستان نام نداريم بلکه تنها نشانه داريم، در ميانه داستان يکي از شخصيت ها به ما مي گويد «کورها نيازي به نام ندارند». شخصيت هاي داستان اينها هستند: نخستين مردي که کور شد و همسر او، يک نفر که به اين مرد کمک کرد، او را به خانه رساند اما بعد ماشين او را دزديد و به همين سبب به ماشين دزد معروف شد، دکتري که نخستين مرد کور با او مشورت کرد و زن دکتر، دختري که عينک دودي داشت، پسرک لوچ و مردي که چشم بند سياه داشت. چند تاي ديگر هم هستند اما شخصيت هاي اصلي ما همين ها هستند. بعدها سگ اشکي هم به آنها افزوده مي شود.
سالار مگسها /نویسنده : ویلیام جراد گلدینگ / مترجم : مژگان منصوری
ناشر : پر گل /چاپ : اول /سال انتشار : 1378
شرح مختصری از کتاب :داستان ماجرای شگفت آور گروهی پسر بچه انگلیسی است كه طی جنگی هسته ای و خانمانسوز عازم منطقه ای امن میشوند سقوط ناگهانی هواپیما آنان را ملزم به اقامت در جزیرهایمی سازد زندگی بدون دغدغه پایان وبتدریج بچه ها روحیه تند خو پیدا می كنندو سرانجام تمام مظاهر خرد وپاك اندیشی از وجود آنان رخت بر می بنددو.....
*گلدینگ روشنگر زوایای تاریک قلب آدمی است
سر ویلیام جرالد گلدینگ، رمان نویس بریتانیایی، خالق رمان «سالار مگسها» و برنده جایزه نوبل ادبیات و جایزه بوکر، 96 سال پیش در 19 دسامبر 1911 میلادی متولد شد. از این نویسنده تنها سه کتاب در ایران منتشر شده است.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، 96 سال پیش در چنین روزی، ویلیام جرالد گلدینگ، نویسنده و رمان نویس انگلیسی و برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1983، در روستای «کورن وال»، به دنیا آمد.
پدرش معلم مدرسه بود و از سیاست بیزار و مبهوت جهان علم بود. گلدینگ نوشتن را از هفت سالگی آغاز كرد، ولی از آنجا كه آرزوی والدینش چیز دیگری بود، در دانشگاه رشته علوم طبیعی را ادامه داد و در كنارش به تحصیل در زمینه ادبیات نیز پرداخت.
اولین كتابش را كه مجموعهای از سرودههایش بود یك سال قبل از اتمام تحصیلات دانشگاهی اش منتشر کرد. پس از فراغت از تحصیل خانه اش تبدیل به محل كارش شد و به نمایشنامه نویسی مشغول شد. در سال ۱۹۳۹ او از لندن به سالیسبوری نقل مكان و در مدرسه ای تدریس ادبیات انگلیسی را آغاز كرد.
عماد افروغ يك روشنفكر دينياست كه درحال حاضر مهمترين دغدغه فكري او كارآمدتر شدن حكومت ولايي در عرصه نظر و عمل است . وي نقادي درست را يكي از ملزومات حكومت ولايي ميداند و در گفتگويي كه با او داشتيم،وي به بيان اسلوب و چارچوبهاي نقد در جامعه اسلامي پرداخته است.
ما نظامهاي متعددي را در عرصه سياسي شاهديم كه هر كدام به نوعي دعوي رساندن جامعه به كمال و سعادت را دارند. به عنوان مقدمه بفرماييد نظام ولايتفقيه ما از چه ويژگيها و امتيازاتي برخوردار است و اساسا چه مشخصهاي دارد كه ما ميتوانيم در معرفي نظام خود به جوامع انساني آنها را بيان كنيم؟
مهمترين خصيصه نظام مبتني بر ولايتفقيه، پذيرش حاكميت از سوي خداست و اين يك اصل اوليه است، يعني آن چيزي كه در آموزههاي ديني ما بالذات پذيرفته شده اين است كه هيچكس را بر كس ديگري حق حاكميت نيست و اين حاكميت تنها از آن خداست. اگر هم شاهد حاكميت افراد ديگري بر مردم هستيم، اين مساله به اذن خداست كه حال ما ميتوانيم اين حاكميتها را در قالبهاي حاكميت پيامبر، ائمهاطهار و وليفقيه شاهد باشيم.
پذيرش همين مساله اوليه خيلي از مسائل را روشن ميكند. به عنوان مثال جلوي هر نوع استبداد، خودرايي و ديكتاتوري را ميگيرد. يعني در نظام ولايتفقيه خدا از طريق كتاب و سنت حضور دارد. معمولا وقتي سخن از حاكميت خداوند ميشود، بلافاصله ذهنها به سمت وليفقيه ميرود كه به طور سلسله مراتب از سوي امام عصر (عج) منصوب است. يعني نگاهها به سمت كساني ميرود كه فرمان ميرانند، اما اين يك تفسير يكسويه و غلط است. اولا مخاطب خداوند براي تحقق فرامين و احكام او فرد خاصي نيست و همه انسانها بالقوه در معرض وليفقيه شدن هستند و همان رسالتي كه پس از تعيين وليفقيه بر دوش اوست قبل از تعيين او بر دوش تكتك آحاد جامعه است. نتيجهاي كه اين مساله در بردارد، اين است كه اگر يك نفر براي اجراي فرامين خدا انتخاب شد، قرار است كه تحت نظارت و نقادي مدام، مجري قواعد و ضوابط الهي باشد. بنابراين حاكميت وليفقيه فرمان شخصي نيست، بلكه فرمان خداست و مجري فرمان خدا هم تنها وليفقيه نيست و تمام انسانها در اين زمينه مسوول هستند. در اين ميان يك جريان اجتماعي رخ داده است و مردم زمام اصلي امور را به دست وليفقيه سپردهاند، ولي اين به اين معني نيست كه از آنها سلب مسووليت شده است.
عماد افروغ نماینده مردم تهران در مجلس هفتم و یکی از شناخته شدهترین اصولگرایان منتقد دولت است. وی که به دلیل برخورداری از صراحت لهجه خود از دم تیغ تخریبها و توهینهای برخی روزنامهها در امان نمانده است به دلایلی که برای خودش محفوظ است اصرار دارد که هیچ نامی از احمدینژاد و اطرافیانش حتی در سؤالات مطرح شده هم نباشد.
افروغ که این روزها دغدغهاش «برباد رفتن آرمانهای جمهوری اسلامی است غلبه جریان متحجری که هیچ نسبتی با اندیشههای امام ندارد را خطری برای تداوم دموکراسی دینی در ایران میداند.»
• آقای دکتر افروغ! با توجه به رویدادهایی که شاهد آن هستیم، مثلاً نوع برخورد با اعتراضات مردم و برگزاری دادگاه هاو تخریب چهرههایی مانند آیتالله هاشمی رفسنجانی آیا به اعتقاد شما میشود ارتباط ارگانیکی بین این حوادث در نظر گرفت؟
گفتگو با صادق زيباكلام
صادق زیبا کلام اگرچه خود یک روشنفکر است، اما باید گفت که صادقانهتر از هرکس دیگری در نقد اندیشهها و اندیشمندان روشنفکر سخن میگوید. برخلاف بسیاری دیگر و فارغ از صحت یا عدم صحت گرایشش باید گفت که بسیار عملگرایانه به مقوله روشنفکری نگاه میکند و به مسایل آن نگاه تاریخی دارد. برای انجام این گفتوگو به اتفاق یکی از دوستان به دفتر کار زیباکلام در دانشگاه تهران رفتم. در بحث مقوله روشنفکری و روشنفکر دینی او سخنان خود را بیمهابا تا دوره کنونی بسط میدهد و بدون مصلحتاندیشی نامهایی را نيز بر زبان میآورد.
بهنظر برای شروع بحث باید بهسراغ ارایه تعریفی از روشنفکری بروید، شما چه تعریفی از این مقوله دارید؟
روشنفکر یعنی کسی که دارای دیدگاههای متفاوت است و جاهایی را میبیند که مردم عادی نمیبینند. روشنفکر دارای ملاک تشخیص بهتری از دیگران است و در عین حال، روشنفکر کسی است که ممکن است به تعداد موهای سرش هم اشتباه کند. روشنفکر نه ربطی به دین دارد و نه به کروات زدن. یعنی ممکن است که شما نماز شب بخوانید و روشنفکر باشید و ممکن است که لايیک هم باشید ولیکن روشنفکر باشید.
برخى مدافعين فلسطينىها در ايران از اعمال هر گونه بىمهرى و تعدى سياسى و اجتماعى نسبت به جنبش سبز ظرف چند ماه گذشته فروگذارى نکردند. جنبش سبز متهم به تبانى با آمريکا و انگلستان براى ايجاد انقلاب مخملى يا کودتاى مخملى گرديد؛ همرديف خس و خاشاک قرار گرفت؛ مورد ضرب و شتم و انواع آزار و اذيتها واقع شد؛ روزنامه هايشان توقيف و سايتهايشان فيلتر شدند؛ خون برخى از اعضا و طرفداران جوانش بر روى آسفالت خيابانهاى تهران جارى گرديد؛ برخى از اعضا جوان ديگرش در بازداشت آنچنان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند که جان باختند؛ خوابگاه دانشجويى اش در نيمه شب مورد يورش سهمگين قرار گرفت و دانشجويانش آنچنان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند که بيش از يکصد تن از آنان به بيمارستان انتقال يافتند و با گذشت سه ماه هنوز معلوم نشده که مسئوليت آن اعمال با کدام نهاد و دستگاه بوده و مسئولان نظامى و انتظامى کشور اظهار بىاطلاعى از شناسايى مسببين آن فاجعه مىکنند. برخى مسئولان با طرفداران جنبش سبز به گونهاى برخورد مىکنند که گويى آنان مشتى عناصر خودفروخته و مزدور هستند و نه فرزندان اين آب و خاک؛ و ... طبيعى است جنبش سبز نسبت به هر گروه و جريانى که مورد تائيد و تصديق کسانى قرار مىگيرد که با وى آن گونه رفتار کرده اند، نمى تواند خيلى مشتاق عزت و احترام به آن گروه و جريان باشد. به بيان ديگر، نه جنبش سبز مخالف فلسطينى هاست و نه لزوماً بغض و کينه اى عليه حزبالله لبنان دارد. اما از سوى ديگر اگر رهبران فلسطينى و حزبالله لبنان، اندکى خويشتن دارى و اندکى مصلحت انديشى از خود نشان داده بودند، امروز اين گونه نمى شد. شايد اگر رهبران فلسطينى و حزبالله اندکى همدردى و همراهى با ايرانيان طرفدار جنبش سبز نشان داده بودند، يا دست کم اگر مهر و محبتى به آنان ابراز نمىکردند، اندکى جانب بى طرفى را در پيش مىگرفتند امروز هزاران جوان ايرانى در روز قدس شعار ديگر ى سر نمىدادند.
دافنه دوموریه (Daphne Du Maurier) در 13 مه سال 1907 در لندن به دنیا آمد. وی دومین دختر سر جرالد دوموریه هنرپیشه و تهیهکننده معروف نمایش در انگلستان است. تحصیلات خود را در انگلستان گذراند و برای تکمیل معلومات خود به پاریس رفت. در پاریس شروع به نوشتن داستانهای کوتاه نمود و در سال 1913 اولین نوول او به نام "روح دوستداشتنی" منتشر گردید و متعاقب آن دو نوول دیگر او به طبع رسید. اعتبار و اهمیت او با نوشتن بیوگرافی کامل و صحیح پدرش جرالد به نام "یک تصویر" و نول معروفش "میکده جامائیکا" آشکار شد. با انتشار "ربهکا" در سال 1938 جزو بزرگترین و معروفترین نویسندگان معاصر درآمد و فیلمی که بر اساس این کتاب در سال 1940 توسط آلفرد هیچکاک ساخته شد نیز سهمی از جوایز اسکار را به خود اختصاص داد.
او و خانوادهاش بیش از بیست سال در منابیلی اقامت کردند و اکثر آثارش را در همانجا به وجود آورده است. دافنه دوموریه با سر فردریک برونینگ که از امرای نیروی هوائی انگلستان است و مدتها سمت فرماندهی گارد محافظت از کاخ سلطنتی و آجودانی دوک اینبورگ را داشته است، ازدواج کرد .دیگر آثار این نویسنده: "برجیس بود"، "دخترعموی من راشل"، "زنجیر عشق"، "کوهستان"، "رؤیای من"، "رازهای زندگی یک زن"، "مادام دو وال"، "ایزولدا"/ مریم السادات فاطمی
با تو از رازها مى گويم!
ديشب خواب ديدم دوباره به ماندرلى رفته ام...
اين سطر آغازين رمان افسونگر «ربه كا» بى شك تكرارى ترين نقل قولى است كه از دافنه دوموريه، خالق اين اثر جاودانه بر سر زبان هاست. دهم ماه مه امسال مصادف با صدمين سالگرد تولد اين رمان نويس محبوب است و دوستداران او به همين بهانه از هم اكنون در تدارك برپايى جشنواره اى هستند كه با برگزارى مجموعه اى از كنسرت ها و جلسات نقد ادبى به بررسى تأثير گذارى رمان هاى دوموريه و ابعاد نويسندگى او خواهد پرداخت. اما براستى راز ماندگارى نام دوموريه و معروف ترين رمان او «ربه كا» چيست و چرا نويسندگان بسيارى دوست دارند فضايى مشابه آثار او را در رمان هاى خود خلق كنند؟ بى شك اگر دوموريه تنها يك رمان يعنى همان رمان «ربه كا» را مى نوشت باز هم به عنوان يكى از تأثير گذاران و شكل دهندگان فرهنگ عامه پسند و تخيل آفرينى مدرن شناخته مى شد. تنها نويسندگان معدودى موفق به خلق فضاهايى پر رمز و راز و جادويى همچون ميهمانسراى جامائيكا يا ماندرلى شده اند و اين نويسندگان چنان شخصيت مستقل و تأثير گذارى به اين گونه فضاها و در برخى موارد اماكن و ساختمان ها داده اند كه گويى همچون جانداران يك زندگى سرشار از خاطره دارند. دوموريه استاد نوشته هاى پراز دلهره و ترديد بود. او هيچگاه نمى خواست آرامش خاطر را به خوانندگانش تسليم كند. او دوست داشت رمز و راز را جاودانه نگه دارد و مى خواست رمان هايش همچنان پس از پايان ذهن خوانندگان را به خود مشغول نگه دارد كه البته در اين كار موفق هم بود. به گفته «مارگارت فارستر» كه شرح حالى را درباره او نوشته است دوموريه عادت داشت فهرستى از آرمان هاى خود و آنچه را كه دوست داشت بدانها برسد، بنويسد. اولويت نخست در رمان نويسى براى او فضا سازى بود و اين راز ماندگارى اوست. دوموريه استاد فضاسازى بود. البته بايد درباره اين فضاسازى در آثار دوموريه بويژه رمان «ربه كا»ى او به شرح بيشترى از زبان «مارگارت فارستر» پرداخت. به گفته او «دوموريه» در خلق فضاى خانه اى كه همچون سايه اى بر زندگى خود او همچنين قهرمان كتابش «ربه كا» سنگينى مى كرد از مهارت خاصى برخوردار بود. ماندرلى همان قدر تأثير گذار است كه هرشخصيت ديگرى كه دوموريه در آثارش خلق كرده. اين خانه مايه دلبستگى است اما دليلى براى نفرت و انزجار از آن وجود دارد. اين خانه آكنده از عطر خاطرات ربه كا و روح سرگردان اوست. تمام متعلقات ربه كا در اين خانه نگهدارى شده است و همچون شيوه روايى اين داستان «ماندرلى» پر از راه هاى پر پيچ و خمى است كه فرد را گمراه مى كند و سرانجام او را با توطئه ماكسيم دونيتر جنايتكار رو دررو مى كند.
بهارستان طنز مجموعه اي از طنز هاي محمد حاجي حسيني ، طنز پرداز پيش كسوت راديو است كه در 246 صفحه توسط مركز پژوهشهاي راديو منتشر شده است.
حاجي حسيني در سال 1308 متولد شد و از پانزده سالگي به سرودن شعرطنز و فكاهه پرداخت و در نشريات نامداري چون توفيق،كاريكاتور ، خورجين و گل آقا قلم زد و شعر منتشر كرد. وي از سال 1352 وارد كار راديو شد تقريبا با تمامي بخشهاي راديو همكاري تنگاتنگي داشته ودارد.از جمله معروفترين برنامه هايي كه وي در آن شعر طنز مي سرايد بايد به برنامه صبح جمعه با شما و عصر جمعه با شما اشاره كرد.
در بهارستان طنز چنانكه خود حاجي حسيني د رمقدمه كتاب اشاره كرده است، گزيده اي از 61 سال شعر نويسي وي در عرصه طنز آمده است.
این کتاب در واقع گزیده ۶۱ سال کار ادبی ۱۳۸۵-۱۳۲۴ آقای محمد حاجی حسینی در حوزه طنز است. که وی مدت ۳۵ سال (۱۳۸۵-۱۳۵۰) از آن مدت را در رادیو فعالیت داشته است. ایشان در حوزه طنز مطالبی برای برنامه های مختلف از جمله صبح جمعه با شما، عصر جمعه، عصر پنج شنبه و راه شب به رشته تحریر در آورده اند.
نویسنده این کتاب در نشریاتی مانند توفیق، خورجین، گل آقا و طنز پارسی نیز فعالیت داشته اند. ایشان در زمینه شعر کودک نیز دو جلد کتاب به نامهای” کیستان و چیستان” و” کیست آن “ را منتشر کرده است. اشعار منتشر شده در کتاب بهارستان طنز در واقع نقدی است از اوضاع و احوال اجتماعی، سیاسی، اقتصادی جامعه که به زیبایی در قالب طنز گنجانده شده و در برنامه های مختلف رادیو از آنها بهره گرفته شده است..
کتاب بهارستان طنز نویسنده : محمد حاجی حسینی
ناشر : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
نوع : ادبیات طنز زبان : فارسی تعداد صفحات : ۲۴۶
ندیمهای جوان در مونت کارلو با مرد جوان ثروتمندی به نام ماکسیم دو وینتر که همسرش ربکا را به تازگی از دست داده است آشنا میشود. آندو عاشق یکدیگر شده و ازدواج میکنند. ماکسیم همسرش را به عمارت باشکوه ماندرلی میآورد اما خدمتکاران که هنوز به همسر اول ماکسیم که به طرز مشکوکی جان داده است وفادارند، خانم دو وینتر جدید را با بیمیلی به عنوان بانوی خانه میپذیرند. اما در رآس آنان خانم دانورس، ندیمهٔ وفادار ربکاست که بانوی زیبارویش را همچنان میستاید و برخوردی سرد و ترسناک با بانوی جدید خانه دارد.
خانم دو وینتر جدید که مرعوب خانم دانورس شده است کم کم به شک میافتد که آیا ازدواج او با ماکسیم کار درستی بوده است یا خیر. با این وجود رفتاری طبیعی در پیش میگیرد و از همسرش میخواهد تا جشن بالماسکهای را در عمارت ماندرلی برگزار کنند. ماکسیم با بیمیلی میپذیرد و خانم دو وینتر جوان سرگرم تهیهٔ لباسی برای خود میشود. خانم دانورس به او پیشنهاد میدهد تا لباسی همچون لباس کارولین دو وینتر، یکی از اجداد خانواده که پرترهاش بر دیوار آویزان است تهیه کند و او نیز چنین میکند. در شب جشن ماکسیم از دیدن لباس همسرش عصبانی میشود و خانم دو وینتر میفهمد که ربکا نیز چنین لباسی را پوشیده بوده و خانم دانورس نیز از این موضوع مطلع بوده است. خانم دانورس به او میفهماند که هرگز نمیتواند جای ربکا را بگیرد و تا آنجا پیش میرود که خانم دو وینتر تصمیم به خودکشی میگیرد. اما با برخاستن هیاهویی به حال خود بازمیگردد.
نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد
میدانی چطوری است سیمین جان؟ از کاغذهایت - گرچه چیزی نمینویسی - پیداست که تو هم حال مرا داری،ولی این هم هست که برای غصّههای تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که جلب توجّهت را میکند و نمیگذارد زیادناراحت باشی. و اینقدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت میبرد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودیکه حالت ((بهتر از آن است که متوقع بودی.)) بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستان بیبو و بی خاصیت من میافتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را مینویسی. و همین انصراف خاطر اجباریخودش بزرگترین کمکها را به تو میتواند بکند... هیچ میدانی که یک همچه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ نمبدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلاً تو بگذار چشمهایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتربشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.
نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد
(کتاب اول نامه های دانشور به آل احمد در سفر آمریکای دانشور (1332 - 1331))
تدوین و تنظیم : مسعود جعفرى جزى ناشر : نيلوفر - تهران
چاپ اول، 1383 شمسى نوع جلد : شومیز قطع : وزیری
تعداد صفحه 503 نوع چاپ : چاپی زبان : فارسی
وزن : 560 گرم رده كنگره : 7ی9الف/8041 PIR
شابك : 964-448-218-2
فهرست كتاب :
سرآغاز
سالشمار زندگی و آثار سیمین دانشور
نگاهی کوتاه به زندگی و آثار سیمین دانشور
پیش درآمد جلد اوّل
متن نامه ها
ضمیمه ها
تصاویر
نمایه
*********
باغ آلبالو /نوشتهی آنتوان چخوف
تروفیموف واریا میترسد ما ناگهان عاشق همدیگر بشویم. بنابراین، هرگز ما را تنها نمیگذارد. او با نظر کوتاهش نمیتواند بفهمد که ما، فوق عشق قرار داریم. هدف و معنی زندگی ما این است که خود را از شر بندگی آنچه بیاهمیّت و فریبنده است، آنچه بشر را از آزادی و سعادت بازمیدارد خلاص کنیم. به پیش برویم. ما بدون مانع رو به ستارهی درخشانی که در دوردست میتابد به پیش میرویم. به پیش، عقب نمانید رفقا! ص ۶۳
باغ آلبالو نوشتهی آنتوان چخوف، ترجمهی سیمین دانشور، تهران؛ نشر قطره، چاپ اوّل، ۱۳۸۳، ۱۱۰ صفحه
گفتگويي با شهرزاد مهربان داستان نويسي ايران، خانم دكتر سيمين دانشور
بهانه ي حضور، نيما بود و در سيزدهم دي ماه هشتاد و پنج مقارن با چهل و هفتمين سالگرد خاموشي پدر شعر نوين ايران، به ديدار همسايه اش رفتيم. خانه اي در تجريشِ شلوغ، بياد روزگاري كه اينجا يكسره جاليز بود و خانه اي چند برپا شده بود و نيما، جلال را به همسايگي فراخوانده بود و اين اجابت، حضور بسياري را در خانه جلال، بهانه كرد. وقتي مي نشيني، حضور بسياري از قلل هنر، ادبيات و شعر معاصر ايران را حس مي كني. صداي نيما يوشيج، غلامحسين ساعدي، اخوان ثالث، سهراب سپهري، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و بسيار ديگراني كه همآواي جلال آل احمد و سيمين دانشور بودند و مهرباناني كه بيداري آموزِ امروز و فرداي ترانه و تبسم اند. در هشتادوپنجمين سال تولد سيمين دانشور، بانوي داستان نويسي ايران فرصتي براي يادكرد آن سالهاي دور و چه مهربانانه پاسخمان داد و ما را به سفره ي كلام شيرينش مهمان كرد. عمرش دراز و حضورش مانا باد.

*آزردگان داستاني است از زوال آدم ها !!!از تقابل معصوميت و ناپاكي !!!پسري عاشق دختري ميشود كه سال ها با او و خانواده اش زندگي كرده !بعد از مدتي عشقي ميان آن دو شكل ميگيرد ...اما در همين احوال دختر كه ناتاشا ميخوانيمش عاشق پسري(بچه صفت ) كه آليوشا ميخوانميش ميشود و پسر اول كه نويسنده اي نيمه مشهور و راوي داستان هم هست خود را كنار ميكشد و سعي ميكند رابطي براي عشق آن دو باشد و اينگونه خود را ثابت كند ....در همين قضايا پدر آليوشا با پدر ناتاشا دچا رمشكل ميشوند !پدر آليوشا (شاهزاده )با حيله گري فراوان و ساخت شايعات بسيار مال و اموال پدر ناتاشا را با توسل به دادگاه به جيب ميزند و پدر ناتاشا كه غرورش لكه دار شده اجازه ازدواج به ناتاشا و آليوشا نميدهد و سر انجام ناتاشا از خانه فرار ميكند و اين تازه شروع داستاني است كه داستايوفسكي ذهن شما را برايش آماده كرده است!!! داستاني مملو از تيره بختي !!!داستان مشكلاتي كه ناتاشا در پيش رو دارد !!!انسان هاي ديو صفت در تقابل با انسان هاي فرشته صفت و آليوشايي كه در اين مرز مدام در حال حركت است !!!داستان دختركي به نام نلي كه سال ها زجر كشيده و قلبش جريحه دار شده و پدري كه دخترش را در خلوت خود و در ميان اشك هايش جستجو ميكندو.....
جنبش سبز ملت ايران يک پديده جديد است که به تدريج خود را معرفى مىکند. تا اين جاى کار با وجوهى از آن آشنا شدهايم و در عين حالى که خود جزيى از آن هستيم تلاش کردهايم آن را بيشتر بشناسيم. به نظر مىرسد پايه و اساس اين جنبش يک حس مشترک بر پايه تجربههاى سياسى مشترک است که پس از پيدايش، توانسته است به کمک ابزار و امکانات ارتباطى جديد به سرعت فراگير شود.
اين حس مشترک ابتدا در جان رهروان جوانه زده و سپس با يکديگر ارتباط برقرار کرده و تبديل به يک وجدان عمومى شده، آنگاه نماد خود را در قالب رنگ سبز و رهبرانى که ترجمانى از اين حس مشترک هستند برگزيده است. تقدم موجوديت و هويت اين حس مشترک بر گزينش نمادها موجب پايايى و پويايى اين جنبش بوده است. بسيار جالب است که در اين جنبش اجزايى در کنار هم قرار گرفتهاند که جز اين حس مشترک وجه مشترک ديگرى ندارند اما با اين حال به شدت قدر يکديگر را مىدانند و حريم يکديگر را پاس مىدارند.
اين حس مشترک چيست و چرا به وجود آمده است؟ شايد پاسخ همگان يکسان نباشد و نبايد هم دنبال پاسخ واحد گشت. به گمان من مردم ايران در سالهاى اخير بسيار تحقير شدهاند و نيز به شعور آنها بسيار توهين شده است. آنها نمىخواهند اين روند ادامه بيابد. آنها در اين حرکتشان موفق بودند و استقلال، آگاهى و عزت خويش را در جريان اعتراضات آرام چندميليونى به نتايج اعلام شده براى انتخابات نمايش دادند. بلوغ و بالندگى جنبش به تکتک اعضاى آن اعتماد به نفس و اميد داده است.
از دنياى فاقد طنز وحشت دارم
يادآوري: اين گفتوگو درواقع فشرده دو گفتوگويى است که من بعداز خواندن نسخه ترجمه شده «کتاب خنده و فراموشي»اش با او انجام دادم؛ يکى را زمانى که براى اولين بار به انگليس رفته بود و ديگرى را زمانى که براى اولين بار از ايالات متحده ديدن مىکرد. مبداء اين دو سفر کوندرا کشور فرانسه بود؛ از سال 1975 او و همسرش به عنوان مهاجر در اين کشور زندگى مىکنند. کوندرا در دانشگاههاى فرانسه به تدريس مشغول بوده است. در طول اين دو مصاحبه، کوندرا هرازگاهى به زبان فرانسه صحبت مىکرد ولى بيشتر حرفهاى خود را به زبان چک زد، و همسرش «ويه را» هم مترجم او بود و هم مترجم من. (گفتنى است اين گفتوگو در تاريخ 30 نوامبر 1980 انجام شده است.)
فيليپ راث: آيا به نظر شما نابودى جهان به زودى رخ خواهد داد؟
ميلان کوندرا: بستگى به اين دارد که منظور شما از کلمه «به زودي» چه باشد.
فردا يا پس فردا.
اين احساس که جهان به سرعت دارد به سوى نابودى مىرود، يک احساس قديمى و کهن است.
پس با اين حساب نبايد نگران چيزى باشيم؟
اتفاقا برعکس. اگر ترسى قرنها در ذهن انسانها بوده، بايد نتيجهگيرى کرد که يک خبرهايى هست.
در هر حال، به نظر مىرسد که اين نگرانى پسزمينه تمام داستانهاى جديدترين کتاب شما است؛ حتى داستانهايى که قطعا طنزآميز هستند.
نمايشنامه " در انتظار گودو" در 1952 منتشر شد و در 1969 جايزه نوبل را براي بكت به ارمغان آورد. اين نمايش نامه در فضايي برهوت وار، بازتابي است از سرگردانی بشر امروز و پوچي هاي مدام و مادام زندگي اش.
برخی میگویند الحادیترین نمایشنامهیِ معاصر است و برخی آن را سیاسیترین درام عصر حاضر میدانند. نمایشنامه داستانِ دو مرد است که در انتظار منجی و رهاییدهندهای به نام گودو بهسر میبرند. نوستالژیِ یهودی، تشکیک در روایتِ اناجیل چهارگانه از تصلیبِ عیسی، تردید و فراموشی شخصیتها نسبت به وقایعی که برایِشان رخ داده، یاس از انتظار و ناامیدی از آمدنِ گودو، ارادهیِ راهافتادن و گفتن ”برویم“ اما همچنان برجایماندن در سکونی نحس، روایتِ اسارتِ ناگزیر و در عین حال خودخواستهیِ انسان در جهانی نفرینشده و سرانجام بهتصویرکشیدنِ عمق پوچی و تنهایی زندگی فردی در قالبِ دیالوگهایی که بهواقع سهل و ممتنع خلق شدهاند، تنها گوشههایی از شاهکار بکت است. جملات ساده هستند اما چینش ویرانگر آنها در کنار یکدیگر متنی آفریده که باید آن را جادویِ شکاکیتِ انسانشناختی نامید. خدا در این متن کمترین چیزی ست که زیر قدرتِ واژگانِ بکت له شده است.
در انتظار گودو (مخلوق)در انتظار گودو ساموئل بکت ترجمهیِ بهروز حاجیمحمدی
نشر ققنوس زمستانِ 1385
در سال 1944 «سلين» به عنوان خائن، تحت تعقيب قرار مي گيرد. او قدري پيش از اين نوشتن «دسته دلقک ها» را آغاز کرده. در اين رمان، «سلين» با رفتن به گذشته يي تاريخي و قرار دادن وقايع رمان در دوران جنگ اول، هراس خود از آينده يي نه چندان دور را آشکار مي کند. سوءظن و پارانوياي تعقيب در اين رمان به صورت هراس دائمي راوي رمان از پليس درآمده است. باز هم تجربه يي فردي که به تجربه يي جمعي و ابعاد گوناگون و گسترده تر هراس پيوند مي خورد. چندي بعد، خود «سلين» به عنوان خائن تحت تعقيب قرار مي گيرد و سرانجام در سال 1945 دستگير و به مرگ محکوم مي شود. جالب اينجا است که دستاويز قدرت حاکم براي بخشيدن «سلين» نه نويسنده بودن او و رمان هايي که منتشر کرده، بلکه آن وجه از شخصيت او است که با آنها که حکم مرگش را صادر کرده اند پيوندش مي دهد: در واقع «سلين» به دليل دلاوري هايش در جنگ اول بخشوده مي شود. يعني به دليل همان چيزي که «سلين» همزمان با به دست آوردنش از آن فاصله گرفت و به تبع آن از ادبياتي که دست کم در عصر بحراني از آن دست که «سلين» تجربه اش کرد، به تمامي توان به صحنه زبان احضار کردن آن بحران را نداشت. ادبيات «سلين» با هر گونه تناسب، يکپارچگي و فخامت سر جنگ دارد چرا که تناسب و وقار و فخامت متن را نوعي همدستي رياکارانه مي داند با آن يکپارچگي دروغيني که ساخت قدرت، از واقعيت ارائه مي دهد و تصوير قهرمان يکي از نمودهاي آن است. چنان که در جايي از رمان «دسته دلقک ها»، راوي که جنگجويي آسيب ديده و متلاشي است به ياد مي آورد که يکي از فرماندهانش به او مي گويد: «سعي کنيد سرباز شجاع چابکي باشيد،... خيلي تکه تکه هاتان را نگاه نکنيد، برازنده يک مرد نيست.»6 و رمان «سلين» درست در فاصله نويسنده از تکه تکه هاي خود نوشته مي شود و از اين فاصله است که واقعيت چنان در زبان برهنه مي شود که خواننده، گاه خود را در معرض هجوم و تعدي مي بيند چرا که حس مي کند آنچه را کوشيده رياکارانه پنهان کند، در جريان کاويده شدن اعماق واقعيت، افشا شده است. «سلين» در «دسته دلقک ها» هر چه بيشتر به اعماق و حاشيه هاي اجتماع رفته و از آن موضع به واقعيت نگاه کرده است. او حتي براي نوشتن اين رمان از تکنيکي استفاده کرده که نه در ادبيات نخبه گرايانه که در سنتي از نمايش عاميانه اروپايي يعني تئاتر عروسکي ريشه دارد. نام اصلي اين رمان، همان طور که در مقدمه مترجم آمده «دسته گينيول» است. «گينيول» يک عروسک معروف در تئاتر عروسکي فرانسه است. او همراهي دارد به نام «نيافرون» که اين دو آن طور که «مهدي سحابي» در مقدمه «دسته دلقک ها» نوشته «نماينده شوخ طبعي، تيزبيني و صراحت عاميانه اند و اين ويژگي هاي نقادانه شان اغلب آنها را به صورت نمادهايي در مقابل دورويي، تبعيض و ظلم درمي آورد.»
اولین رمانی که خواندم "بوف کور" صادق هدایت بود. در نُه سالگی تأثیر مثبت و منفی ی که این رمان بر من گذاشت سال های سال با من بود. پس از آن داستانکی نوشتم و برادرم اسماعیل (پیام) که خودش هم نوجوان بود، کلی تشویقم کرد. اما از سیزده چهارده سالگی به عالم شعر و شاعری، البته شعر کلاسیک نزدیک شدم. روز تولد شانزده سالگی ام، برادرم کتاب "چشم ها و دستها"ی نادر نادرپور را به من هدیه کرد و این خود مقدمۀ آشنایی من با شعر نو بود. بعداً اشعار سایر شعرا را شناختم. شعرهای احمد رضا احمدی را بیشتر از همه دوست داشتم و اولین شعرهایی که به سبک نو گفتم تحت تأثیر اشعار او بود.
از نوجوانی، از هر کتابی که می خواندم یا حتی فیلمی که می دیدم، سعی می کردم خلاصه ای از موضوع اثر و این که چرا از آن کار خوشم آمده یا نه را بنویسم. شاید همین به من کمک کرد تا در زمینۀ نقد هم دست به آزمایش بزنم. از اواخر سالهای دهۀ 40، شعرها و نخستین داستانم به نام "در صفحۀ حوادث" و سپس نخستین نقدم که در بارۀ کتاب "سووشون" خانم سیمین دانشور بود، در مجله فردوسی، به سردبیری ی آقای عباس پهلوان چاپ شد.
نخستین شعرخوانی ام در شبهای شعر خوشه، به مدیریت احمد شاملو بود و همان ایام در چند تئاتر بازی کردم که همه کارها یا در حین تمرین یا در شب اول نمایش از طرف ساواک توقیف شد. سال سوم دانشگاه بودم که به خواستۀ ناصر تقوایی در اولین کار سینمایی اش "آرامش در حضور دیگران" بازی کردم. نمایش این فیلم در ایران توقیف شد و بعد از این که در فستیوال ونیز1972 به عنوان بهترین فیلم، برگزیده شد، برای مدت کوتاهی نیز در ایران به نمایش درآمد.
اولین مجموعۀ اشعارم به نام "سهمی از سالها" در سال 1351 به چاپ رسید، اما نشر آن توقیف شد تا 6 سال بعد که در روزهای انقلاب توسط انتشارات ققنوس منتشر شد. دومین مجموعه شعرم "از چشم باد" در رژیم اسلامی اجازۀ انتشار نگرفت. پیش از آن که ایران را ترک کنم نقد مفصلی در بارۀ چگونگی ی "نقش زن در فیلم های مسعود کیمیایی" نوشتم و همچنین داستان "جُبّه خانه" اثر هوشنگ گلشیری را نقد کردم. چاپ نقد "نقش زن..." به حکم صاحب اثر یا یارانش توقیف شد. نقد جُبّه خانه به چاپ رسید و چون خیلی ها آن را زبان حال خود یافتند، موجب رنجش صاحب اثر شد. گلشیری که یادش گرامی باد، تا زمانی که زنده بود، بدون آن که ایرادی بر نقدم داشته باشد، شفاهی و کتبی، به خودِ من فحش داد.1
سرانجام زمانی در توده ای از برگ های زرد شده ی پاییززندگی اش دريافت محکوم بوده زندگی را در چهره ای بشناسد که غيرِ واقعی بوده است و هرگز پی نبرد که زندگی قابل زندگی همانی است که از سوی ديگرش ديده می شد، نه از طرفی که او می دید .» پاییز پدر سالار
پاییز پدرسالار » از آثار درخشان ماركز است كه نوشتن آن هفتسال طول میكشد. اين رمان با ترجمه محمدرضا راهور از سوي انتشارات روزگار روانه بازار كتاب شده است. طرح نگارش رمان « پاییز پدر سالار » زمانی در ذهن ماركز شكل میگیرد كه يك دیكتاتور بعد از هشتسال حكومت، كشور را ترك میكند. زمانی كه هواپیمای "پرث خیمه نث" بر آسمان دیده میشود و رادیو فرار دیكتاتور را اعلام میكند، مردم شادی را شروع می كنند و به سراغ زندانها می روند تا زندانیان را آزاد كنند. اما ماركز به طرف قصر ریاست جمهوری ميرود و با پیشخدمت دیكتاتور به صحبت مينشيند. از همين زمان در ذهنش نگارش رمانی شكل میگیرد كه میخواهد در آن تكلیف خود را با دیكتاتورها روشن كند. به گفته ماركز دیكتاتورها تنها اسطوره های كشورهای امریكای لاتین هستند.
در « پاییز پدر سالار » ماركز تلاش كرده تا با نمايش «تنهایی» كه قدرت با خود به دنبال می آورد، خواننده را تحتتاثیر قرار دهد ؛ زيرا انسان بدون علم به تبعات قدرت، دنبالش میرود و به تعبیر ماكز قدرت فساد میآورد و قدرتمطلق به معناي فساد مطلق است.
در آستانه 47 سالگی یه سفر رو شروع میکنه، تو سفرنامهش یه چیزایی رو میگه و بعد تا آخر داستان رو میخونی که بفهمی ماجرا چی بوده و آخرش هم نمیفهمی ...
سفرنامه از 30 ژانویه 1982 در برکلی شروع میشه و 28 جون 1982 (یادم نیست کدوم شهر، فقط میدونم تو خونهش) به پایان میرسد.
به نظر من برای لذت بردن از این کتاب باید عاشق براتیگان بود کما این که من هستم. وگرنه خوندن این کتاب که یکسری خاطرات تیکه پارهست از سفر طولانی براتیگان، خیلی توصیه نمیشود. مخصوصا اگه برای اولین بار میخواین براتیگانخونی رو شروع کنین لطفا با این کتاب نباشه.
:یک زن بدبخت" آخرین کتابی است که ریچارد براتیگان دو سال پیش از مرگش به پایان رساند.
براتیگان این سفرنامه داستانی را براساس تجربههای زندگی روزانهاش نوشته است. این کتاب داستانی پرکشش است که مانند دیگر آثار براتیگان، انسان آن را یکنفس و با لذت میخواند و از طنزپردازی نویسنده شگفتزده میشود. نویسنده در این کتاب با لحن گپ و گفتی دوستانه خوانندگان را در زندگی روزانهی خود دخالت میدهد، اما فقط تا آن حد که مایل است و صلاح میداند.
روشن است که آثار کافکا را نمیتوان به دکترینی سیاسی تقلیل داد، هر چند که برخی از آنها نیز چنین باشند. کافکا، دیسکورس خلق نمیکند، بلکه شخصیتها و شرایط را میآفریند. او در آثارش احساسات، رفتار برآمده از افکار درونی و حال و هوای روحی را تشریح میکند. به قول لوسین گلدمن: "دنیای سمبولیک ادبیات، قابل تقلیل به جهان ایدئولوژیک گفتمان نیست. اثر ادبی ادبیات، برخلاف دکترینهای سیاسی و فلسفی، مجموعهای از مفاهیم مجرد نیست، بلکه کشف خیالی جهان مشخصی از پرسوناژها و اشیا است."
اما جستجوی پیوندهای آشکار و نهان بین روحیه قدرتستیز، درک آزادمنشانه(لیبرتر) و همدلی سوسیالیستیاش از طرفی و اصول نوشتاریاش، از طرف دیگر غیر مجاز نیست. در اینجا راههای ورود ویژهای وجود دارند که میتواند چشم انداز درونی او نامیده شود.
دلبستگی سوسیالیستی کافکا به سه شکل بیان میشود:
هوگو برگمن دوست دوران جوانی و همکلاسی او - که به استعاره، شیوه بیان کافکای جوان را به میخک سرخی در یقه لباساش تشبیه کرده - توضیح میدهد که دوستی آنها در سالهای آخر مدرسه(1900/1901) کمی به سردی گرائید چرا که "سوسیالیسم او و یهودگرایی من سرسخت بودند."
این حرف برگمن در باره كافكا به کدام سوسیالیسم ربط پیدا میکرد؟ حقیقت اين است که کافکا سمپاتیاش را به انقلاب روسیه نشان داده بود: كافكا در نامهای به دوستش میلنا (سپتامبر1920) در مورد مقالهای در باره بلشویسم چنین توضیح میدهد: "بر تنم، اعصابم و خونم" تاثیر سنگینی گذاشته است.
فرانتس کافکا در سوم ژوئيه 1883 در شهر پراگ، در چکوسلواکي، که در آن روزگاران يکي از شهرهاي مهم و آباد امپراطوري اتريش - هونگري به شمار مي آمد، ديده به جهان گشود. کافکا در يک خانواده سوداگر يهودي به بار آمد و تحصيلاتش را در رشته حقوق، در دانشگاه آلماني پراگ به پايان آورد. چون کافکا به امور قضايي علاقه نداشت، در يک موسسه نيمه دولتي بيمه به کار مشغول شد. کافکا پس از ازدواج، به سال 1923، راهي برلين شد و در ژوئيه 1924 در چهل و يک سالگي از جهان رفت.
کافکا از جمله نويسندگان نوگرايي است که در طول زندگي کوتاهش آثار ارزنده و قابل ستايشي از خود به جاي نهاده است: داوري، در حوزه کيفري، محاکمه، قلعه، يادداشت هاي روزانه، تدارک عروسي در روستا ( که پس از مرگش يافت و منتشر شد که داستاني نيمه تمام است)، اوراق پراکنده (شامل مقالات و بررسي هاي ادبي)، چند داستان کوتاه (که بيشترشان نيمه تمام رها شده اند) انديشه ها (شامل امثله و حکم که پس از مرگش چاپ و منتشر شده است)
اگر بخواهيم درباره کافکا سخن بگوييم و او را، آن گونه که به آن سزاوار است، بشناسانيم، بايد بگوييم که دليرترين آدم ها پس از خواندن داستان ها، مقالات، ياداداشت هايش به وحشت دچار مي شوند. به جرات مي توان گفت، يعني مي توان ادعا کرد ، که نوشته ها و داستان هاي کافکا روايات واقعي زندگي هستند و تصويرگر حقايق زندگي و عناصر مکاني و زماني محيط خويش.

من در يك آسايشگاه بازتواني و شفابخشي نگاهداري مي شوم، پرستارم مراقب من است، به ندرت مر از نظر دور مي دارد؛ روي در اتاقم سوراخي براي نگريستن تعبيه شده است، چشمان پرستارم از آن چشمهاي قهوه ايست كه نمي تواند درون من چشم آبي را بنگرد....
طبل حلبي شاهكار گونتر گراس نويسندهي لهستاني - آلماني تبار است. گونتر گراس اين كتاب را در سال ١٩٥٩ نوشت.
طبل حلبي اتوبيوگرافي تخيلي يك بيمار رواني به نام «اسكار» است كه در يك آسايشگاه رواني بستري ميباشد. اسكار كوتولهاي است كه از سه سالگي رشد نكرده است. او سه سال است كه «طبل حلبي» را به عنوان هديه دريافت ميكند و بعد از دريافت اين هديه تصميم ميگيرد كه هميشه بچه بماند و هيچگاه به جهان بزرگسالان وارد نشود....
در اين اتوبيوگرافي اسكار نه فقط داستان خود كه داستان نسل خود را بيان ميكند، نسلي كه لحظهلحظهي زندگياش متأثر از جنگ است.
ﮔﻮﻧﺘﺮ ﮔﺮاس ﺟﺎﻳﺰة ﻧﻮﺑﻞ را ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ. “ ﻃﺒﻞ ﺣﻠﺒﻲ. » ﺑﺮد ، هﺠﻮﻧﺎﻣﻪ. اي ﺑﺮ ﺿﺪ ﺁﻟﻤﺎن ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﺔ ﻧﺎزي و در ﺟﻬﺖ اﺳﺘﻤﺮار اﻧﺘﻘﺎد هﻤﻮﻃﻨﺎﻧﺶ از ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻲ ...
*گونترگراس نويسنده معاصر آلمان به غير کتاب رمان طبل حلبي دو اثر ارزنده ديگر بنام اگر به موش و کفچه ماهي نوشته، که آن دو نيز از شهرت جهاني برخوردارند. وي داستان طبل حلبي را در سال 1957 هنگامي که به فرانسه مسافرت کرده بود در پاريس نوشت و پس از انتشار اين کتاب که از طرف مجله معتبر اشپيگل...
«گونترگراس» نويسنده معاصر آلمان به غير کتاب رمان «طبل حلبي» دو اثر ارزنده ديگر بنام «اگر به موش» و «کفچه ماهي» نوشته، که آن دو نيز از شهرت جهاني برخوردارند. وي داستان «طبل حلبي » را در سال 1957 هنگامي که به فرانسه مسافرت کرده بود در پاريس نوشت و پس از انتشار اين کتاب که از طرف مجله معتبر اشپيگل در 30 آوريل 1979 به «ملک الشعراي »آلمان غربي ملقب گريد. ما چند روز پيش زمانيکه پيش نويس اين مقاله به اتمام رسيده بود در خبرها شنيدم که گويا درصد هستند بعلت اينکه «گونتراس» در نوشته اي اخير خود از خوب نازي پشتيباني کرده است جايزه نوبل را از وي پس بگيرند.
ارسکین کالدول نویسنده برجسته آمریکایی در سال 1903 متولد گردید. در کودکی همراه پدر و مادر و خانواده خویش به آمریکا مهاجرت کرد. در این کشور بود که او توانست ذوق ادبی خود را بیازماید و موفقیت های شایان و قابل توجهی کسب نماید. او از دو دانشگاه مشهور «پنسیلوانیا» و «ویرجینیا» دانشنامه گرفته است.
در جوانی مدتی به آمریکای مرکزی سفر کرد و وقت خویش را به ولگردی و کارهای گوناگون ازقبیل خبرنگاری و بازی فوتبال حرفه ای گذراند. هر روز به کار جدیدی دست می زد ولی در هیچ یک از شغل هایی که پیشه خویش ساخت موفقیت قابل توجهی کسب ننمود تا دوباره به اتازونی بازگشت و این بار تصمیم گرفت که نویسنده شود.
بدین جهت آغاز مطالعه کرد و مدت های مدید نیز به آثارش توجهی نشد، تا عاقبت و به تدریج بر اثر نوشتن تعداد زیادی داستان و مقاله در روزنامه های مختلف مشهور شد و آثارش مورد توجه و قبول مردم واقع گردید.
کالدول ازجمله نویسندگان آمریکایی است، که ادبیات قرن بیستم را آن طور که باید ترقی دادند. آثارش همه مملو از ریشخند و طعنی است که طبقه مخصوصی از اجتماع را مورد تحقیر قرار می دهد. این طبقه در کتاب های کالدول آدم هایی هستند که وجود دیگران را برای آسایش خویش ناچیز می شمرند.
*مهمترین آثار کالدول بدین قرار است: جاده تنباکو /غوغای ژوئیه/ یک وجب خاک خدا / دست چپ خدا/ آفتاب جنوبی /
خانه ای در کوهستان / گرتا / راه های جنوب /کلودل انگلیش / اسمش را تجربه بگذار /بازی / سرزمین آمریکا /
مکانی به نام استرویل / زمین حزن آور/ در سرتاسر شب /شمال دانوب.
دارکوبهايي از آن نوع که بهشان «دم سفيد» ميگويند از خيلي وقت پيش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عدهشان چندان زياد نبود. اما بهار که شد همين که جوجهها سر از تخم درآوردند و نوکشان آنقدري قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبيد صبحها آنچنان هياهويي به راه ميانداختند که ديگر هيچ کس تو خانه نميتوانست چشم برهم بگذارد.
لانة دارکوبها توي چنار خشکي بود که مثل ديرک کشتي وسط حياط راست ايستاده بود و مامان عقيده داشت که تنها راه عاقلانه براي نجات از شر دارکوبها انداختن اين چنار است. اما باباجانم دو پاش را تويک کفش کرده و ميگفت حاضر است ببيند که حزب جمهوري خواه تا قيام قيامت در انتخابات پيروز ميشود به شرطي که اين چنار وسط حياط باقي بماند!
از وقتي که من يادم ميآمد هميشة خدا باباجانم را ميديدم که به اين درخت ور ميرود: شاخههاي خشکيدهاش را اره ميکند و دور سوراخهايي که دارکوبها درست ميکنند نقش و نگار مياندازد! اما مدتها بود که درخت به کلي خشک شده بود. حتا ديگر يک شاخه هم برايش باقي نمانده بود، و تنهاش مثل تير تلفن راست و سيخ فرو رفته بود تو هوا.
دارکوبها کلة اين درخت لانه ساخته، به طور پيچاپيچ آنقدر سوراخسوراخش کرده بودند که ديگر تعداد سوراخها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم ميگفت که اوايل تابستان يک دفعه اين سوراخها را شمرده و ديده که به چهل تا پنجاه تا سر ميزند.
وقتي جوجه دارکوبها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه ميکرد ميديد يک دستة ده دوازدهتايي با کمال حرارت مشغول فعاليتند و به دوروبر درخت نوک ميزنند. منتها اول صبح که آفتاب ميخوست درآيد، ديگر وحشتناک بود! چونکه همة دارکوبها دسته جمعي مشغول فعاليت ميشدند و همه با هم شروع ميکردند به نوکباران کردن درخت خشکيده. بابا ميگفت عدهشان به سي تا ميرسد. اين کار دستهجمعي گاهي تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.
يکروز صبح، بابام خيلي زودتر از هميشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون اينکه کلمهئي با کسي حرف بزند رفت ماهيگيري.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پيش از اينکه مامان تو خانه رفتوآمد روزانهاش را شروع کند اين شکلي جيم شود و به ماهيگيري برود.
باري... گاهي بابام به اين ترتيب از خانه جيم ميشد و ميرفت و غيبتش سه چهار روز طول ميکشيد.
محلي که بابا جانم در اين مدت اطراق ميکرد لب رودخانة «برايئر» بود. و طول غيبتش هم بستگي داشت به مقدار صيد ماهيش. بابا جانم عاشق بيقرار و ديوانة ماهيگيري بود.
از عادات باباجانم يکي هم اين بود که همانجا دم رودخانه دود و دمي به راه ميانداخت و ماهيها را کباب ميکرد... عقيدهاش اين بود که ماهي را از لب رودخانه نبايد به خانه برد، چون زنها تا دنيا دنياست نخواهند فهميد که چقدر آرد ذرت بايد به قطعات ماهي بزنند تا لذيذ بشود.
آنروز صبح وقتي که مامان متوجه غيبت بابام شد بهرو خودش نياورد...
بعد از صبحانه من و کاکا هنسم رفتيم پشت انبار که ذرت پوست کنيم و ضمناً براي ماديان علوفه پايين بياريم.
تمام مدت پيشازظهر را من و کاکا همانطور که مشغول تراشه درست کردن از چوب کاج بوديم، حساب ميکرديم که با فروش آهن قراضهها چقدر پول ميشود به جيب زد.
رمان «جاده تنباکو»ي «ارسکين کالدول» Erskine Caldwell رماني است با تمام آن ويژگي هايي که «ناتوراليسم امريکايي» در دهه هاي اول قرن بيستم با آنها مشخص مي شد. فقر، جهل، جبر جامعه و طبيعت، هجوم تکنولوژي و از سکه انداختن کشاورزي سنتي و در کنار همه اينها، آدم هايي سرسخت، در برابر تغييرات به وجود آمده از مهمترين مضاميني بود که نويسندگان امريکايي آن دوران به آنها مي پرداختند و رمان «جاده تنباکو» هم رماني است که دقيقاً پيرامون همين مضامين شکل گرفته است. «جاده تنباکو» يکي از مهمترين رمان هاي «ارسکين کالدول» است. هر چند شايد در ايران، اين نويسنده را بيشتر با کتاب «قصه هاي بابام» که «احمد شاملو» ترجمه اش کرده و تاکنون به چاپ هاي متعدد رسيده است، بشناسند. «ارسکين کالدول» متولد سال 1903 در ايالت «جورجيا» است و از آن نويسندگاني است که در زندگي به هر کاري تن داده و مدتي هم پيش از آنکه به عنوان نويسنده مطرح شود، فوتباليست مشهوري بوده است.