تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

 خجسته کیهان یکی از معدود مترجمان پرکار ادبیات داستانی در چند سال اخیراست؛ ترجمه های به یادماندنی او از استر شامل کتاب های «دیوانگی در بروکلین»، «هیولا»، «ارواح»، «شب پیشگویی»، «کشور آخرین ها» و «شهر شیشه ای» است و از دیگر آثاری که او به ترجمه آنها دست زده می توان به رمان های «خانم دالاوی» و «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف، مجموعه داستان «من قهرمان نیستم» پی یر اتن گرونیه و رمان «داشتن و نداشتن» ارنست همینگوی اشاره کرد. خجسته کیهان این روزها در حال ترجمه آخرین رمان ماریو بارگاس یوسا با عنوان «دختری از پرو» است. شاید برای خوانندگان ترجمه های کیهان جالب باشد که بدانند او به همان سرعتی که کتابی را می خواند، آن را ترجمه می کند و این سرعت کم نظیر البته حاصل تجربه ای بیست و اندی ساله در ترجمه و آموختن زبان در محل است.
                    ****
تشکیل باورهای اسطوره ای در ذهن مردم به عهد باستان باز می گردد، زمانی که یکتا پرستی هنوز رواج نداشت و دین به مقوله ای تجریدی بدل نشده بود. در اسطوره های جهان خدایان، قهرمانان و شیاطین بی شمار ند و تا به امروز آثار آنها را در ادبیات، نقاشی، پیکر تراشی و حتی برخی مناسک دینی می توان دید. در گذشته اسطوره چارچوبی بود که هویت و تاریخ مردمان را در بر می گرفت. این که یونانیان خدای جنگ و خدای عشق داشتند دارای اهمیت است زیرا خدایان بیشتر در قلبها و آرزوها می زیستند تا در واقعیت؛ آنها تمایلات پنهانی و آمال مردم را می نمایاندند، آمالی که از زندگی مادی فراتر می رفت.
در این جستار کوتاه بعضی از حکایتهای اساطیری را در رابطه با اروتیـسـم نقل کرده ام که خود به قدر کافی گویا هستند.
ونوس یا سیاره ی ناهید یا زهره که از ۱۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح توسط بابلی ها شناسایی شده بود، دارای سبملی است که در بیولوژی به عنوان نماد جـنس مؤنث به کار می رود. همین سمبل( یعنی شکل دایره با یک بعلاوه چسبیده در زیر آن) نماد زنانـگی نیز هست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 15:1  توسط محمود موحدان  | 

در بررسي ادبيات انقلاب اسلامي نيز آثاري منتشر شده است به سوي داستان نويسي بومي (1376ش) عبدالعلي دستغيب ‘ تفنگ و ترازو(1380ش) بلقيس سليماني ‘ درآمدي بر خاطره نويسي و خاطره نگاشته ها در گسترده ادب مقاومت و فرهنگ جبهه اثر عليرضا كمره اي ‘ نيم نگاهي به هشت سال قصه جنگ (1370ش) رضا رهگذر .
نويسندگان داستانهاي جنگ در دهه 1360دش از خطوط قدم جهبه گزارش مي دادند يا خاطرات رزم و چگونگي به شادت رسيدن همزنام را به ياد مي آورند و تجربه هاي شركت در مخاصمه را به مضمون اصلي داستانهايشان تبديل مي كردند و اما در دهه 1370 ش با پايان يافتن جنگ بخش عمده اي از اين ادبيات بشرح بازگشت رزمندگان از جبهه اختصاص مي يابد . اغلب نويسندگان داستان سربازاني را مي نويسند كه به خانه بر مي گردند و با دنياي تازه اي مواجه مي شوند . ادبيات جنگ طي دو دهه اي كه از عمر آن گذشته تغييرات صناعي و مضموني گوناگوني را از گذرانده است


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:8  توسط محمود موحدان  | 

 در سالهاي 1340تا 1357ش توجه به انحطاط فرهنگ و زندگي اهل قلم را به نگرش انتقادي نسبت به شبه مدرنيسم چيره برجامعه و يافتن راه حلهاي بومي وا مي دارد . بازگشت به خويش و سنتها براي ضديت با تجديد ترويج شده از بالا زمينه را براي رشد جريانهاي مذهبي – عرفاني شريعتي و آل احمد آماده مي كند . داستانهاي بلند محمود دولت آبادي (متولد 1319ش) آوسنه بابا سبحان(1347ش) گاواره بان (1350ش) و سفر (1351ش) حول مضمون شناسايي محيط روستايي و بازيابي خانه پدري نوشته شده است. ساختار داستانهاي هوشنگ گلشيري (1316-1379ش) شازده احتجاب(1348ش) و بره گمشده راعي(1356ش) براساس جستجوي هويت فردي – اسطوره اي خويش در فضايي ترس زده و رو به زوال شكل مي گيرد . نويسندگاني از قبيل سيمين دانشور و احمد محود (1310-1381ش) در رمانهاي سووشون 01348ش) و همسايه ها (1353ش) بخشهايي از تاريخ معاصر را توصيف مي كنند كه تفسيرهاي رسمي خواستار فراموشي آنهاست . بازيابي زمانهاي از دست رفته بن مايه آخرين آثار علوي ‘ چوبك و گلستان را نيز تشكيل مي دهد. آثاري كه در اين دوره پديد مي آيد از حيث كمي و كيفي قابل توجه است به طوري كه مي توان اين سالها را مرحله گذار از آثار تجربي آغازين به ادبياتي كمابيش شكل گرفته تلقي كرد . شكوفايي ادبيات معاصر از سويي ناشي از دگرگونيهاي اجتماعي دهه 1340 ش رشد جامعه شهري و گروههاي روشنفكري و از سوي ديگر نتيجه مسدود شدن راه فعاليتهاي حزبي و سياسي است . ار در سالهاي 1320-1330ش بيشتر توان روشنفكران صرف كارهاي مطبوعاتي و حزبي مي شد در اين دوره اين توان به سوي خلاقيتهاي ادبي و هنري جريان مي يابد. اين خلاقيتها در شاخه هاي گوناگون تجلي مي يابد از جمله مي توان به شكل گيري گروهي از زنان نويسنده اشاره كرد كه در آثار حديث نفس گونه خود زندگي دروني پرمايه اي را به نمايش مي گذارند . مهشيد اميرشاهي ‘ گلي ترقي ‘ شهرنوش پارسي پور ‘ ميهن بهرامي ‘ غزاله عليزاده و نيز سيمين دانشور كه شاهكار خود را در اين دوره منتشر كرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:5  توسط محمود موحدان  | 

حسن مير عابديني   روند تحول ادبيات معاصر ايران ، بارها ، به علتهاي گوناگون اجتماعي – فرهنگي ، قطع شده و پس از يك دوره فترت با ديگر با حركتي تازه آغاز شده است . براي ارائه گزارشي به هم پيوسته از اين تاريخ گسسته صد ساله ، نويسندگان را در سه نسل مي توان دسته بندي كرد : پيشگامان ، نسل ميانه ، نوخيزان ، آنچه ادبيات هر نسل را متفاوت با ادبيات نسل پيش مي كند تغيير نحوه نگاه به زندگي و طرز تلقي از وظيفه ادبيات است . رد اين تغييرات را مي توان در رمانها و مجموعه داستانهاي يك قرن اخير از 1274 توا 1377 ش دنبال كرد .
پيشگامان : از 1274 توا 1320 ش
از قصه هاي منظوم ادبيات متقدم از قبيل شاهنامه فردوسي و مثنوي مولوي كه بگذريم ، داستانهاي منثور فراواني داشته ايم : از سمك عيار توا امير ارسلان . اما برخلاف حكايت كوتاه كه جايگاه والايي در سنت ادبي ايران داشت ، اين داستانها ي بلند هيچ گاه جدي گرفته نشدند و در حاشيه نظام ادبي مسلط ماندند و به ندرت به درجه "ادبي بودن" رسيدند . اما تاثير آنها را ، به هنگام دگرديسي حكايت بلند و سنتي ايراني به رمان اروپايي احساس مي كنيم.نخستين رمان نويسان ايراني از نظر شكل بخشيدن به حوادث رمان حول محور « سفر » و شيوه شخصيت پردازي از داستانها ي بلند منثور تاثير پذيرفته اند . آثاري كه اينان نوشتند ثمره برخورد تجدد با جامعه اي سنتي است ؛ برخوردي كه موجد بحران نظام سياسي و اجتماعي مي شود و شكل گرفتن روشنفكراني را در پي دارد كه ضوابط جديدي براي اصلاح جامعه پيشنهاد مي كنند . در درون اين تحولات اجتماعي و سياسي است كه « شكلهاي جديد ادبي و در درجه اول رمان رشد مي كنند » . « رمان زاده بحراني است كه بين شكلهاي خلق شده براي دنيايي در شرف فروپاشي و نابودي ، و شكلهاي تازه اي كه پاسخگوي وضع جديدند » پديد مي آيد .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:55  توسط محمود موحدان  | 

بزرگان جهان را به تواضع و فروتني که داشته اند، به برخوردشان با منتقدان خود، و به شهامت شان براي قبول خطا نشانه مي زنند، ورنه رجزخواني شأني ندارد، درشت گويي عزت نمي آورد. و آدمي درخت بي بر است وقتي که مدام خود را بنگرد در آينه و مجالي براي ديدن ديگران نيابد مگر براي فريب و تظاهر. و جهان را با افسوس نوشته اند. گرچه افسوس خود فضيلتي است که از آگاهي مي آيد، ورنه بسيارترند آنان که شرافت افسوس هم ندارند. مي آيند و مي روند نه وزني بر کره خاکي مي گذارند و نه از آن مي کاهند.
آنقدر مثال تواضع و فروتني اوليا و بزرگان از دل تاريخ و روايات ديني مي توان بيرون کشيد که بي اندازه است و در فرهنگ عمومي همه ملل هست و مخصوص ما نيست. اما دريغا که مانند بسيار اخلاق حسنه ديگر، امروز مثالش در شرق کمياب است و غرب راقيه بيشتر بدين صفات متصف است بي ادعا و بي اتصال و تظاهر مدام به الهيات.
آخرين شاه دو تن را داشت که از زمان طفوليت در کنارش بودند، محرم ترين ها. يکي سليمان خان بهبودي بود که تا بود و در کار بود در روابط دربار با روحانيت و با توده مردم محلات هيچ خدشه يي نبود. سليم النفسي مردي که اول کار منشي شخصي رضاشاه بود و بعد هم مشاور پسر او شد. تشريفات هيچ نمي دانست و درويش مسلک بود. دومي فتح الله آتاباي که از ايلات شمال آمده و آبا و اجدادش با اسب سروکار داشتند به ظاهر رئيس بيوتات و ميرآخور بود اما شاه آخرين از جواني فقط از دست وي غذا مي گرفت. اين دو تن هيچ تظاهر نداشتند و کس از آنان بد نديده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:43  توسط محمود موحدان  | 

 در اوايل دهه‌ي چهل، پنجاه و اندي از جنبش مشروطه گذشته، در باشگاه معلمان تهران [مهرگان]، در زماني كه تلويزيون نبود و نه اينترنت، با آگهي كوچكي در روزنامه‌ي اطلاعات، عده‌ي زيادي گرد آمده بودند تا از زبان سيد‌حسن تقي‌زاده از مشروطيت بشنوند. تقي‌زاده فرتوت شده بود و ديگر فرصت و خيال نوشتن تاريخ مستقلي درباره‌ي مشروطيت نداشت، اما از گفتن درباره‌ي آن خسته نمي‌شد. شيريني كلامش شنونده را بر سر شوق شنيدن مي‌آورد. بعد هر جلسه، دو سه سؤال هم مطرح مي‌شد و تقي‌زاده جواب مي‌گفت. در پاسخ يكي از اين سؤال‌ها بود كه شنوندگان شنيدند گفت؛ مليحه نگذاشت. سكوتي حكم‌فرما بود. حاضران مي‌پرسيدند كدام مليحه نگذاشت مشروطه چنان كه بايد به بر نشيند؟
سخنران با تجربه، با خونسردي تمام گفت: مليحه نگفتم. و با سكوتي اضافه كرد: گفتم مديحه. ‌ ‌
پس به‌سخن افتاد. گفت: وقتي مشروطه شد، به‌خيال آن افتاديم كه حل شد همه مشكل ما. چون كه تمام مشكل را در تغيير قدرت مي‌ديديم؛ و هيچ‌كس ما را نگفت كه بايد خود را نيز تغيير دهيم. همه‌ي خيالمان اين بود كه قدرت را كوتاه‌كنيم، قدرت شاه را و هيچ به انديشه‌ي قامت خود نبوديم كه آن را هم بالا بريم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:5  توسط محمود موحدان  | 

 شکل کلاسیک رمان تاریخی، شرایط اجتماعی و تاریخی رمان تاریخی - جرج لوکاچ
شکل کلاسیک رمان تاریخی
رمان تاریخی در آغاز قرن نوزدهم و حدودا در زمان سرنگونی ناپلئون پیدایش یافت (کتاب ویورلی در سال ١٨١٤ منتشر شد). البته می‌توان رمان‌های با درونمایۀ تاریخی را در قرن‌های هفدهم و هجدهم نیز یافت. و حتی اگر بخواهیم می‌توانیم تحریرها و اقتباس‌هایی را که در قرون وسطی از تاریخ کلاسیک یا اسطوره‌ها انجام گرفته . "سلف" رمان تاریخی تلقی کنیم و حتی از این نیز عقبتر برویم و به چین یا هند برسیم. لیکن در اینجا هیچ چیز نخواهیم یافت که پرتوئی راستین بر پدیدۀ رمان تاریخی بیافکند. رمان‌های باصطلاح تاریخی قرن هفده (سکودری، کالپراند و غیره) تنها از نظر گزینش صرفا صوری درون مایه و پیرایه‌ها تاریخی هستند. نه تنها حالات روانی شخصیت‌ها بلکه شیوۀ رفتار آنها نیز صرفا مربوط به روزگار خود نویسنده است. به عنوان مثال، در معروفترین رمان تاریخی قرن هجدهم یعنی «قصر اوترانتو» اثر «واپول»، تنها غرایب و شگفتی‌های محیط اهمیت دارد. نه تصویری هنری و صادقانه از یک دورۀ عینی تاریخی، آنچه در رمان های باصطلاح تاریخی پیش از سروالتراسکات وجود ندارد.دقیقا همین وجه تاریخی ویژه است:فردیت آدم های رمان در ویژگی تاریخی روزگارشان ریشه ندارد. منتقد بزرگ «ب.الو» که رمان های تاریخی معاصرینش را با شکاکیت فراوان نقد کرده،تنها تاکید کرده است که شخصیت ها از نظر اجتماعی و روانی باید واقعی باشند،و این امر ایجاب می کند که فیالمثل شیوۀ عشق بازی یک فرمانروا با عشق بازی یک چوپان متفاوت باشد. مساله وجود حقیقت تاریخی در بازتاب هنری واقعیت،هنوز مطرح نشده بود.
لیکن حتی رمان عظیم اجتماعی واقع گرای قرن ١٨ که واقعیت را بشکلی انقلابی در تصاویر ادبی ای که از اخلاقیات و روان شناسی معاصر ارائه می کند،وارد می سازد،شخصیت های خود را چنانکه متعلق به یک زمان عینی باشند،نشان نمی دهد. جهان معاصر به شیوه ای بسیار مجسم و با صداقتی غیر عادی نسبت به زندگی،تصویر می گردد.لیکن ساده دلانه به عنوان امری بدیهی پذیرفته می شود: کیفیت و زمان تحول آن هنوز برای نویسنده مساله ای نیست. این انتزاعی بودن رمان تاریخی، بر تصویر مکان تاریخی نیز اثر می گذارد،به این ترتیب،«لوساژ» می تواند تصاویر بسیار صادقانه را که از فرانسه روزگار خود دارد. به آسانی به اسپانیا منتقل کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:40  توسط محمود موحدان  | 

  كتيبه را مي‌توان شكوهمندترين سروده اخوان در تبيين و تجسم جبر سنگين بشري، و به تبع آن يأس فلسفي و اجتماعي به شمار آورد.
مي‌توان كتيبه را اسطوره‌ انسان مجبور دانست كه مي‌كوشد تا از طريق احاطه و اشراف بر اسرار فراسوي اين جهان جبرآلود، معماي ژرف هستي را كشف كند اما آن‌سوي اين كتيبه نيز چيزي جز آنچه در اين رو ديده است، نمي‌يابد.
با توجه به نظام انديشگي شاعر، مي‌توان از چشم‌اندازهاي عيني نيز به تماشا و تأويل «كتيبه» پرداخت. از دريچه‌اي ديگر «كتيبه» مي‌تواند مظهر تلاش و تكاپوي مداوم و مستمر توده‌ها براي برگرداندن سنگ جبر اجتماعي‌ـ سياسي دوران باشد.
«كتيبه» در ما و با ماست. هر كس در زمان و مكاني كتيبه‌اي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان دارد.
كتيبه تنديس هنرمندانه سرشت شاعر است كه با سرنوشت آدمي در گردونة رنج تاريخ گره خورده است. گويي اخوان خود را عصارة رنج و شكنج آدميان محبوس و مجبور در تلاقي تنگ حلقه‌هاي زنجير تاريخ مي‌دانست.
كتيبه روايتي است اساطيري‌ـ انساني: اسطوره‌ پوچي، اسطوره جبر،‌ اسطوره شكستهاي پي‌درپي و به قولي: «كتيبه، نمونه كامل يك روايت بدل به اسطوره گرديده است.»1 محتواي شعر چنين است: اجتماعي از مردان، زنان، جوانان، بسته به زنجيري مشترك در پاي تخته‌سنگي كوهوار مي‌زيند. الهامي دروني يا صدايي مرموز، آنان را به كشف رازي كه بر تخته‌سنگ نقش بسته است، فرا مي‌خواند، همگان،‌ سينه‌خيز به سوي تخته‌سنگ مي‌روند. تني از آنان بالا مي‌رود و سنگ‌نوشتة غبارگرفته را مي‌خواند كه نوشته است: كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند. جماعت، فاتحانه و شادمانه،‌ با تلاش و تقلاي بسيار، مي‌كوشند و سر‌انجام توفيق مي‌يابند كه تخته‌سنگ را به آن رو بگردانند. يكي را روانه مي‌سازند تا راز كتيبه را برايشان بخواند. او با اشتياقي شگرف، راز را مي‌خواند،‌ اما مات و مبهوت بر جا مي‌ماند. سرانجام معلوم مي‌شود كه نوشتة آن روي تخته‌سنگ نيز چيزي نبوده جز همان كه بر اين رويش نقش بسته است: كسي راز مرا داند...؛ گويي حاصل تحصيل آنان، جز تحصيل حاصل نبوده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:6  توسط محمود موحدان  | 

  براستى ما زنان معطل مانده ايم و نمى دانيم كه اينهمه لطف و مهربانى و زبان آورى و نيك گفتارى و خوش سخنى و شيرين دهنى و و نكته پردازى و راز آميزى را از سوى شاعران، انديشه ورزان و سخن سنجان ادب فارسى چگونه جبران كنيم! اين نكته آنقدر داغ است كه حتا بزرگ مرد عارفى چون امام محمد غزّالى كه از سر جهان مى گذرد، از آن نمى گذرد چنانكه در كتاب معروف خود نصيحه الملوك اصلا ً فصلى را به خلق و خوى زن اختصاص داده و احاديث و اخبار و حكايات بسيار «اندر صفت زنان و خير و شرّ ايشان» آورده و از آن جمله گفته است كه:
«آبادانى جهان از زنان است و آبادانى بى تدبير هرگز راست نيايد و گفته اند كه شاوروهّن و خالفو هّن... و به حقيقت هر چه به مردان رسد، از محنت و بلا و هلاك، همه از زنان رسد، و آخر از ايشان كم كس به مراد و كام دل رسد.»
و در جاى ديگر مى گويد «واجب است بر مردان حق زنان و سر پوشيدگان خود نگاه داشتن، از روى ترحّم و احسان و مدارا... از اين روى واجب آيد بر خداوندان خرد (يعنى مردان) كه بر زنان رحيم باشند و بر ايشان ستم نكنند كه زن در دست مرد، اسير و بيچاره است و نيز واجب آيد مردان را كه با زنان مدارا كنند، زيرا به خرد ناقص اند و از جهت كم خردى ايشان است كه هيچكس به تدبير ايشان كار نكند و اگر به گفتار زنان كار كند، زيان كند.»
همين جناب در احياء علوم الدين هم به شوهران سفارش مى فرمايد كه: «خوش خويى با ايشان (يعنى زنان) و احتمال رنج ايشان (واجب) است، از روى ترحّم و به سبب قصور عقل ايشان.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:56  توسط محمود موحدان  | 

  «کتاب»، به محض انتشار و پس از درج قیمت در پشت جلد آن و فارغ از هر ارزش‌گذاری مصنوعی و محتوایی، در چرخه‌ی صنعت نشر به یک «کالا» تبدیل می‌شود. وقتی کتاب به کالا تبدیل شد، مشمول الزامات اقتصادی می‌شود. بنابراین باید به کتاب در صنعت نشر به‌ مثابه‌ی یک کالا نگاه کرد. 
در این‌صورت، «قیمت‌گذاری» مسأله‌ی اول است. در بیشتر کشورهای جهان، قیمت کتاب در فرایندی با متغیرهایی از بازار، نویسنده، سود و ناشر تعیین می‌شود. متأسفانه در ایران قیمت کتاب فقط تابعی است خطی از تعداد صفحات کتاب. یعنی فقط در آن، سود ناشر و حق‌التألیف نویسنده با درصدهایی ثابت لحاظ می‌شود. به این ترتیب، تقریباً یک کتاب 500صفحه‌ای می‌شود  5 برابر قیمت یک کتاب 100 صفحه‌ای!
اما در همه جای دنیا کتاب بر اساس موضوع‌هایی چون شهرت نویسنده و شیوه‌ی کار ناشر قیمت‌گذاری می‌شود. یعنی یک کتابِِ فوقِ تخصصی 100 صفحه‌ای را که شمارگان پایینی دارد و برای افراد فوق متخصص چاپ می‌شود، با قیمت بالایی می‌فروشند. در این میان هزینه‌ی چاپ و نشر، درصد کمی از کتاب را تشکیل می‌دهد. مثلاً وقتی کتابی راجع‌ به «سیستم نوین تعلیق خودرو» نوشته می‌شود، فقط افراد متخصص از آن بهره می‌برند. بنابراین متخصصان هم در یک بازاریابی درست، حاضرند که قیمت آن کتاب را بپردازند. اما مثلاً قیمت یک کتاب داستان کودکان را که در میان کتاب‌ها رقیبان فراوانی دارد، نمی‌توان از یک حدی بالاتر در نظر گرفت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:31  توسط محمود موحدان  | 

  «احمد شاملو»، كه در سالهای قبل از كودتای بیست و هشتم مرداد 1332 نام مستعار   «الف . صبح» داشت، و بعدها «ا . بامداد» شد، در كتاب «آهنگهای فراموش شده» كه مجموعۀ قطعه های ادبی دورۀ نوجوانی اوست، هنوز نمونۀ استواری از شعر با وزنها و قالبهای كلاسیك نداشت، امّا خیلی زود دریافت كه باید در جنبشی كه برای نو كردنِ شعر در گرفته است، و نیمایوشیج دارد به پیشگامی آن شهرت پیدا می كند، و كسانی مانند هوشنگ ایرانی، فریدون تولّلی، نادر نادرپور، سیاوش كسرایی (كولی)، محمّد علی اسلامی ندوشن، ایرج علی آبادی (دریا)، سهراب سپهری، و دیگران، در آشنایی با شعر جهانی، به زبانهای اصلی، یا از طریق ترجمه ها، به آزمایشهای گوناگون در نوسـازی شـكل و مضمون می كـوشند، به نوبت خـود بكوشـد و مخصوصـاً ازشعر منثور، یا به اصطلاح آن روزگار قطعه ادبی نویسی دوری بجوید، و با این هدف بود كه به تجربه های شاعران نام یافتۀ زمان خود نگاه می كرد، و از نوآوریهاشان آنهایی را كه به پسند خود می یافت، شورمندانه می آزمود.
در ابتدا چهارپاره سازیهای تولّلی و نادرپور را برای مضمونهایی كه بیشتر حدیث نفس بود یا روایت احساسات و هیجانات در حیطۀ عشق و حرمان و اندوههای فردی و اجتماعی، به كار می گرفت، و گزیده هایی از آنها را كه در فاصلۀ 1328 و 1335 سروده شده است، در بخش اوّل كتاب «هوای تازه» می بینیم:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:43  توسط محمود موحدان  | 

  دفتر اوّل -  نیمایوشیج و شعر كلاسیك فارسی
محمود کیانوش - شاعر، منتقد و مترجم - متولد شهریور ماه 1313 در مشهد است. او که بیش از 30 سال است مقیم خارج از کشور است، تاکنون کتاب‌هایی از جمله "شبستان"، "ساده و غمناک"، "شکوفه‌ی حیرت"، "شباویز"، "ماه و ماهی در چشمه‌ی باد"، "آب‌های خسته"، "‌مرد گرفتار "، "غصه‌ای و قصه‌ای"، "در آن‌جا هیچ‌کس نبود"، "بررسی شعر و نثر فارسی معاصر"، "شعر کودک در ایران"، "حرف و سکوت" و "غواص و ماهی" را منتشر کرده است.

مقدّمه : در ایران نیما یوشیج معروفترین، و در عینِ حال ناشناخته ترین شاعر عصر جدید است. پیش از ایرانگیر شدنِ نام نیمایوشیج در مقام پدر شعر نو فارسی، گمان نمی كنم كسی نام فرزندش را «نیما» گذاشته بود، چون به هرحال خود «نیما» را هم پدر یا مادرش «علی» نامیده بود، و خود نیما بود كه با زیركساری، در آستانۀ نو كردن طرز شعر، نامش را نو كرد، و چنان نو كرد كه بسیاری در ابتدا تصوّر می كردند كه نیمایوشیج باید یك نام بیگانه باشد، و بعدها گفتند كه «نیما» نام كوهی است در  مازندران، و نیز گفتند كه شاید معكوس شدۀ «امین» باشد. «یوش» هم روستایی است در جایی از مازندران كه زادگاه علی اسفندیاری بوده است و «ایج» هم پسوند نسبت است و برابر با پسوند «ای» در فارسی امروز كه چون به نام محل اضافه شود، صفت نسبی می سازد، و بر این قرار «یوشیج» یعنی «یوشی» یا «اهل یوش»، و خود علی اسفندیاری هم در آغاز شعرهایی با نام مستعار «نیمای یوشی» چاپ كرده بود. امّا امروز اگر بگوییم كه در ایران نام «نیما» در میان خانواده های تحصیلكردۀ طبقۀ متوسّط بیش از «علی» رواج پیدا كرده است، شاید مبالغه نكرده باشیم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:36  توسط محمود موحدان  | 

   تنهايي پرهياهو*
 ويليام فاکنر نويسنده امريکايي در مصاحبه يي مي گويد؛ «همه ما در برآوردن آرزوهاي مان شکست خورده ايم. بنابراين من خودمان را براساس شکست باشکوه مان در دست زدن به کاري غيرممکن ارزيابي مي کنم.» جمله فاکنر شايد خلاصه آن تفکري باشد که در آن نويسنده و هنرمند، موجودي معرفي مي شود که نظم عيني جهان اش را نمي پذيرد و تلاش مي کند به ارائه منطق و تعريفي ديگر از جهان در متن خود حداقل يک شکست خورده مغرور باشد. اگر اين تعريف را قبول داشته باشيم نويسنده و هنرمند مبدل به اقليتي در برابر اکثريتي مي شود که در راستاي تعريف خود از جهان دريچه پديده يي به نام «شهرت» نيز مي شود. تقابل و تعامل وضعيت نويسندگان ايراني با اين مفهوم اکتسابي وضعيت هاي ويژه يي را به وجود آورده است. شما در سمت چپ و راست اين صفحه دو تصوير مي بينيد؛ يکي هوشنگ ابتهاج (سايه) و ديگري احمد شاملو (بامداد). دو چهره يي که در تقابل با مفهوم شهرت برآيند دو وضعيت متفاوت شده اند. در اين مقدمه کوتاه چندي از سرفصل هايي را که در باب مفهوم شهرت در دو قشر از نويسندگان و شاعران ايراني وجود دارد، روايت مي کنيم. دو قشري که هر دو شرايط منحصر به فردي را در قبال هنرمندان ادبي ايران و حافظه تاريخي جامعه رقم زدند...
شهرت نويسندگان ايراني امري پيچيده و اغلب خارج از تعادلي شناخته شده بوده است. ادبيات نو در جامعه يي متولد شد که سال ها بود فرصتي براي فکر کردن به نويسندگانش نداشت و همين امر موجب شد تا پديده بي حافظگي جامعه ايراني در آن سال ها به امري محوري در قبال نويسندگان و شاعران ايراني تبديل شوند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:13  توسط محمود موحدان  | 

  يادداشتي بر تصوير زن در ادبيات از آذر نفيسی /برگردان: فيروزه مهاجر
رمان شهرنوش پارسی پور، طوبا و معنای شب، با چند تصوير گيرا شروع می‌شود. آغاز رمان مقارن با پايان سلسله قاجار است، وقتی كه ‌انديشه غرب و شيوه‌های جديد زندگی مستقيماً شروع به تأثير نهادن با جامعه بسته سنتی ايران و تغيير آن می‌كنند.
پدر قهرمان داستان اديب است، اما مردی است ساده كه ذهنش را با فلسفه و شعر مشغول می‌كند. يك روز كه غرق در افكار خود در خيابان قدم می‌زند، بيگانه‌ای سوار بر اسب با او تصادم می‌كند. بيگانه گستاخ شلاق به چهره اديب می‌كوبد. بعد مجبور می‌شود به خانه اديب برود و از او عذرخواهی كند. اين واقعه اولين و آخرين مواجهه مستقيم اديب با جهان غرب است. مهم‌ترين حاصل اين مواجهه آن است كه او حيرت زده در می‌يابد زمين گرد است.
پيش از آن او به طرزی مبهم از گرد بودن زمين آگاه بود اما ترجيح می‌داد به آن بهايی ندهد.
اديب تا چند روز در اين‌انديشه غرق می‌شود كه اين گردی برای او به چه معناست. او رابطه بين حضور بيگانه، گردی زمين، و همه تغيير و بلواها را به غريزه در می‌يابد. چند روز بعد با قاطعيت تصميم می‌گيرد: "بله، زمين گرد است؛ زنان می‌انديشند و به زودی بی‌حيا خواهند شد."
مهم‌ترين نكته اين صحنه‌ها آن است كه زنان در هر تغييری در جامعه نقش مركزی دارند. در واقع، در اكثر داستان‌های ايرانی حضور زنان برای طرح مركزی است و فضای زيادی به آن‌ها داده شده. هدف اصلی من در این‌جا آن است كه تصويرهای مختلف زن را در رمان معاصر فارسی با توجه به گذشته آن در ادبيات قديم فارسی تحليل كنم. در واقع، می‌خواهم با ساختن تاريخی ادبی برای تصويرهای تكرار شده زنان در رمان معاصر فارسی، آن‌ها را از طريق جلوه و پرتو گذشته رازآميزشان بررسی كنم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:56  توسط محمود موحدان  | 
رجاء الصانع، نویسنده اهل عربستان    میرال الطهاوی، نویسنده مصری   حنان الشیخ، نویسنده لبنانی

مجله‌ی آلمانی اخبار ادبی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین شماره‌ی تابستانی خود را به زنان نویسنده اختصاص داده است. در این شماره خانم سوزان باغستانی، مترجم فارسی به آلمانی، مقاله‌ای زیر عنوان «خواهران شجاع فروغ» درباره‌ی ادبیات زنان ایران نوشته‌‌اند و نیز خانم بئاتریس شتاوفا مقاله‌ای درباره‌ی ادبیات زنان عرب که ترجمه‌ی آن را می‌خوانیم.
ادبیات زنان عرب از خیلی وقت پیش، به‌خصوص از زمانی که نویسنده‌ها به مرزهای اتوبیوگرافیک نزدیک می‌شوند، ظرفیتِ جنجال‌براگیز شدن دارد، امری که کم پیش نیامده است.
من زنده‌ام! نوشته‌ی لیلا بعلبکی اهل لبنان نخستین رمان نوشته شده به زبان عربی توسط یک زن است. شخصیت اول این کتاب که در سال ۱۹۵۸ منتشر شد، بی‌وقفه می‌جنگد تا بتواند مستقل زندگی کند. خانم بئاتریس شتاوفا، صاحب‌نظر در زبان و ادبیات عربی، می‌داند که این مضمون چگونه نویسندگان زن ِ بعدی را به خود مشغول می‌کند. در من زنده‌ام! لیلا بعلبکی که آن موقع تازه بیست سال داشت، وقتی شخصیت اول رمان یک دل نه صد دل عاشق مردی می‌شود و همه‌ی آزادی‌های به دست آمده را قربانی می‌کند، پروژه‌ی رهایی‌بخش‌اش به شکست می‌انجامد.رمان مورد توجه واقع شد و بلافاصله اولین اثر غدا السمان، اهل سوریه و نوال السعداوى، ‌اهل مصر بیرون آمدند. قهرمانان آن‌ها نیز در جستجوی زندگی در فراسوی ساخت ِ پدرسالارانه‌ی جامعه بودند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:57  توسط محمود موحدان  | 

  
براي اين كه بتوانيم نقش ادبيات تطبيقي را در گفت و گوي تمدن ها باز نماييم، لازم است كه تعريفي دقيق از ادبيات تطبيقي داشته باشيم، تا پس از آن بتوانيم نقش ادبيات تطبيقي را در گفت و گوي تمدن ها باز نماييم. ادبيات تطبيقي عبارت است از: «بررسي تاريخ روابط ادبي _ بين المللي ملت ها.» هرگاه دو ملت در زمينه هاي ادبي، تاريخي و اجتماعي از يكديگر تاثير پذيرفته باشند مي توان به مطالعه مقايسه اي ميان آثار پديد آمده در ميان آن دو ملت پرداخت. مطالعه پيوند ادبيات ايران و عرب و بررسي جنبه هاي گوناگون آن يكي از مهم ترين شاخه هاي ادبيات تطبيقي است. بي هيچ مبالغه اي مي توان گفت تاثير متقابلي كه از ديرباز ميان ادبيات دو ملت ايران و عرب وجود داشته، ميان ادبيات ديگر ملت هاي جهان شكل نگرفته است.
فوايد ادبيات تطبيقي را در بعد ملي و جهاني مي توان اين چنين برشمرد:
1 _ غني سازي و بارورسازي ادبيات خودي
2 _ آشنايي با فرهنگ ها و ادبيات هاي ديگر ملت هاي جهان
3 _ كاهش تعصبات قومي
4 _ يافتن ضعف هاي خويش
5 _ آشنايي با انديشه و تفكر ديگر ملت هاي جهان
6 _ برقراري تعامل فكري و ادبي با ساير ملت هاي جهان
در چارچوب ادبيات تطبيقي، ادبيات بومي و ملي هر ملتي علاوه بر حفظ و ماندگاري با بهره گيري از دستاوردهاي ادبيات ديگر ملل و با استفاده از ذوق و قريحه ايشان رشد مي يابد. از اين رهگذر ميزان تفاهم ميان ملت هاي مختلف بالا رفته و ادبيات از چارچوب محدود قومي به سوي يك ادبيات جهاني بركشيده شده و به وحدت و پيوند انساني ميان ملت ها منتهي مي شود. البته مقصود از ادبيات جهاني، پيدايش نوعي ادبيات بر مبناي نظريه «گوته» شاعر آلماني نيست كه آلمان را مركز فرهنگ جهاني و انديشه انساني قرار مي داد و اميدوار بود كه همه گونه هاي ادبيات در يك ادبيات بزرگ گرد آيند و يك ادبيات انساني _ جهاني واحد به وجود آيد كه ديگر ملت ها با آثار ادبي خويش آن را تغذيه كنند و يا همچون نظريه «گيفورد» كه معتقد بود هر زباني بايد ادبيات مشترك خويش را داشته باشد مثلا اتحاد ادبيات انگليسي ميان تمام كشورهاي انگليسي زبان، يك مجموعه مشترك ادبي را به وجود آورد و همين طور ديگر زبان هاي جهان، ادبياتي واحد را به وجود آوردند، تا اين كه سرانجام اتحاد ميان ادبيات مكتوب هر زبان منجر به وحدت كلي ميان همه اين مجموعه ها شود و يك واحد ادبيات جهاني شكل گيرد. البته برخي ديگر نيز مقصود از ادبيات جهاني را گردآوري گنجينه هاي كهن ادبي و آثار نويسندگاني دانسته اند كه شهرت ايشان جهان را نورديده است كه البته هيچ كدام از اين نظريه ها مقصود ما نيست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:3  توسط محمود موحدان  | 

  ادب و ادبيات در پيشينه‌ي تاريخي ـ فرهنگي مردم ايران بيشتر داراي مضامين حكمي و تعليمي و ديني و عرفاني بوده و از زباني تمثيلي و يا نمادين بهره مي‌برده است. در بررسي تاريخ تطور ادب فارسي از نيمه‌ي اول قرن سوم هجري قمري و پيدايي اولين آثار منظوم و منثور فارسي دري تا دهه‌هاي پاياني قرن سيزدهم قمري [كه سيطره‌ي ادبيات شبه‌مدرن تدريجاً پديدار مي‌شود و ميراث و ميراث‌داران ادب كلاسيك به حاشيه رانده مي‌شود] آنچه كه «ادبيات كلاسيك فارسي» مي‌ناميم به همراه تطور تمدن كلاسيك ايران، فراز و فرودهاي متعددي را تجربه مي‌نمايد.
در لايه‌هاي مختلف و شؤون متكثر اين ادبيات و به ويژه در جهان‌نگري غزليات حافظ و نيز سعدي در «بوستان» و «گلستان» مي‌توان «سرنوشت تاريخي» مردم اين سرزمين را كه با عناصري از تعاليم قدسي اسلامي و برخي ره‌آوردهاي فرهنگ يوناني و مرده‌ريگ به جاي مانده از ايران باستان و عرب جاهلي آميخته است را مشاهده كرد. شعر حافظ و نثر سعدي را مي‌توان به عنوان نقطه اوج ادب كلاسيك فارسي مطرح كرد و آن را چون آيينه‌اي براي دريافت دروني‌ترين لايه‌هاي روح تاريخي ساكنان اين مرز و بوم دانست.
در آثار مختلف نثر و نظم ادب كلاسيك فارسي همچنين مي‌توان جلوه‌هايي از فراز و فرود تاريخي اين قوم و نيز سير بسط و تطور ادبيات كلاسيك را مشاهده كرد. زبان و ادب فارسي پس از دوره‌ي اوج خود در حافظ و سعدي و از منظر مايه‌هاي حكمي و عرفاني در عطار و مولوي تدريجاً رو به افول نهاد. آنچه كه در دوره‌ي رستاخيز كوتاه‌مدت صفويان ظاهر گرديد اگرچه از جهاتي قابل ستايش است [به ويژه از منظر توجه به منقبت ائمه شيعه (ع) در آثار نظم و نثر و پيدايي ميراث مكتوب عظيمي از ادبيات فقهي و كلامي شيعه و ظهور شاعراني چون «محتشم» و رواج مراثي ديني براي امامان (ع)] اما به دليل ميل كردن به نحوي ظاهرگرايي در قالب‌ها و چيزي كه شايد بتوان آن را نوعي فرماليسم ادبي خاص اين دوره ناميد [با فرماليسم ادبي قرن بيستم ادبيات غرب ماهيتاً متفاوت است] هيچ گاه در حد و اندازه‌ي آثار شكوفاي ادب كلاسيك ما فعليت نيافت.
البته آنچه درباره‌ي حافظ و سعدي به عنوان زبان معيار براي شعر و نثر فارسي مي‌گوييم به معناي تأييد تام و تمام روح جهان‌بيني حافظ و يا سعدي نيست. زيرا براي ما كه از منظر «واقع‌گرايي آرمان خواه‌ اسلامي و شيعي» به ادبيات نگاه مي‌كنيم، فقط و فقط آثاري را كه بازتابنده‌ي تام و تمام روح و باطن تعاليم معصومين (عليهم‌السلام) و اساليب ادبي قرآني باشد مي‌تواند به طور كامل مورد تأييد قرار گيرد به عنوان مثال شايد از پاره‌اي جهات و به ويژه از منظر تعاليم اسلام فقاهتي بتوانيم در برخي معاني مطروحه در ادب فارسي و آثار بزرگان آن [مثلاً مفهوم «رند» و يا پاره‌اي سهل‌انگاري‌ها در خصوص «شريعت» و برخي شطيحات مرسوم يا …] انتقاداتي را وارد نمائيم. اما به هر حال در اين مهم ترديدي نيست كه سخن حافظ و مولانا و يا «مصيبت‌نامه»ي عطار و «حكمت عملي» سعدي در «بوستان» و «گلستان» … غير از بار محتوايي معنوي و گرانسنگ‌شان از منظر تبيين و سرشت تاريخي و روح غالب جهان‌نگري قومي مردم ما نيز آموزنده و قابل تأمل مي‌باشند.
واقعيت اين است كه ادب كلاسيك فارسي در امتداد بسط تاريخي خود پس از روزگار صفويه [حتي در دوره‌ي صفويه] گونه‌اي افول و افت را تجربه نمود و شاعران و نويسندگان «عصر بازگشت» از «عبدالرزاق دنبلي» و «صباي كاشاني» گرفته تا «قاآني» و «سروش اصفهاني» و حتي «ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهاني» اگرچه كوشيدند تا دوره‌ي شكوفايي ادب كلاسيك را احياء نمايند اما هرگز به اين مهم موفق نگرديدند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:52  توسط محمود موحدان  | 

 رابيندرانات تاگور رابيندرانات تاگور (۱۹۴۱-۱۸۶۱) شاعر مشهور و برجسته بنگالى است كه آثار او به بيشتر زبان هاى زنده دنيا ترجمه شده ست.
او شخصيت چند بعدى و جالبى داشته است كه اگرچه او را به عنوان شاعر شناخته اند اما در عين حال يك فيلسوف، مصنف و مقاله نويس و نيز يك منتقد و هنرمند و از همه بالاتر يك معلم بوده است.
او اولين شخصيت آسيايى است كه در سال۱۹۱۳ به سبب مجموعه آثار و اشعارش با نام گيتا نجالى برنده جايزه نوبل شده است.
اين هنرمند بزرگ و نابغه هندى اشعار بديع و ژرفى سروده كه بسيارى از آنها مرتبط با طبيعت است. عشق به طبيعت امرى ذاتى و از اعماق او مى جوشيد چنان كه خود در نامه اى به يكى از دوستانش در سال۱۹۳۰ نوشته است:
«بخش مهمى از سال هاى نخستين عمر من در تماشاى جهان طبيعت گذشت. نگريستن بر اين جلوه هاى زيباى هستى به من شادى مى بخشيد. اين عشق به طبيعت به حدى در من عميق بود كه هرگاه صبحگاهان چشم از خواب مى گشودم، يقين داشتم كه چيزهايى تازه تولد يافته در طبيعت خواهم يافت تا محو زيبايى شان گردم و از ديدن شان غرق لذت شوم؛ چيزهايى بديع و نوآفريده كه زيبايى و شكوه شان را پايانى نبود.»
از ديگر سو جهان ادبيات در دوران معاصر شاهد شكل گيرى نوع نسبتاً تازه اى از انواع نقد ادبى است كه از سال۱۹۹۶ تاكنون با عنوان «اكوكريتيسيم» يا نقد ادبى طبيعت محور شهرت دارد. اكوكريتيسيم نوعى نظريه يا تئورى جديد نقد ادبى است كه بنا به تعريف شريل گلوت فلتى (از نخستين پيشگامان و مبدعان اين نوع نقد ادبى به سال۱۹۹۶) به عنوان روش يا علم بررسى روابط متقابل ميان ادبيات و محيط زيست پيرامون ما معرفى شده، به خوبى نگرش و رفتار بى رحمانه بشر را در اشعار و آثار ادبى هنرمندان از گذشته تا امروز كشف و بررسى مى كند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:3  توسط محمود موحدان  | 

   همه ما از خواندن يك كتاب خوب لذت مي‌بريم. اگر شما يك خواننده سيري‌ناپذير و معتاد به خواندن باشيد، درباره كتاب، شخصيت‌ها و اتفاقات رمان فكر مي‌كنيد. همچنين تلا‌ش مي‌كنيد معنا و مفهوم رمان را بفهميد. اگر منتقد باشيد، به رمان به شكل متفاوتي نگاه مي‌كنيد و آن را به روش‌هاي گوناگون تجزيه و تحليل مي‌كنيد. شايد اين سوالا‌ت را مطرح مي‌كنيد كه آيا اين رمان بزرگي است يا يك رمان پرطرفدار عامه‌پسند است؟ ويژگي‌هاي محتوايي اين رمان چيست كه آن را قابل‌قبول كرده است؟ نويسنده سعي كرده چه چيزهايي را در اين رمان نشان دهد؟ آيا مخاطب توانسته با اثر پيش رويش ارتباط برقرار كند؟ آيا نويسنده اوضاع و احوال جامعه را منعكس كرده است؟ و خيلي سوالا‌ت ديگر.
اما ممكن است شما يك خواننده معمولي باشيد كه با توصيه و اصرار دوستان كتابي را در دست بگيريد و بعد از ماه‌ها وقت صرف كردن آن را ناتمام رها كنيد. شايد هم از آن دست افراد باشيد كه با كتاب و كتابخواني كاملا‌ بيگانه است و سال‌هاست كه كتاب را فقط از پشت ويترين مغازه‌ها ديده و از كنارش عبور كرده است. ‌
در هر حال جزو هر كدام از اين گروه‌ها كه باشيد، شايد تا به حال شنيده‌ايد كه يكي از نويسندگان بزرگ آمريكاي لا‌تين ماريوبارگاس يوسا مي‌گويد: <من براي آدم‌هايي كه كتاب نمي‌خوانند افسوس مي‌خورم.> اما مگر در اين نخواندن كتاب چه چيزي نهفته است كه باعث تاسف مي‌شود؟ خواندن يا نخواندن شعر و داستان چه تاثيري مي‌تواند در زندگي داشته باشد؟ آيا اگر داستاني نخوانيم زندگي ما مختل مي‌شود؟ اگر بخوانيم چه تغييري رخ مي‌دهد؟ آيا پيشرفت مي‌كنيم و زندگي بهتري به دست مي‌آوريم؟ مگر در ادبيات چه چيزي نهفته است كه از گذشته تا به امروز درباره آن حرف مي‌زنند و كتاب‌هاي فراواني درباب آن نوشته شده است. شايد ساده‌ترين پاسخ در مقابل سوالا‌ت متفاوت مطرح‌شده اين است كه ادبيات براي اين مهم است كه يكي از اساسي‌ترين و ضروري‌ترين فعاليت ذهن بشر در آن شكل مي‌گيرد. بدين معني كه ادبيات به تنهايي جامعه‌اي را تشكيل مي‌دهد كه افرادي آزاد دارد و تمام زن‌ها و مردهاي اين جامعه آزاد از منظر خود دنياي اطرافشان را مي‌بينند. با اين تفاوت كه نويسنده‌اي مثل مارگاريت دوراس آن را با به‌كار گرفتن احساسات بيان مي‌كند و نويسنده‌ديگري همچون صادق هدايت دنياي اطرافش را بي‌رحم‌تر نشان مي‌دهد. اما همين نگاه‌هاي متفاوت است كه جدا از فرهنگ و مرزهاي جغرافيايي، امكان همزيستي، ارتباط و احساس همبستگي را به هر خواننده‌اي در هر گوشه دنيا مي‌دهد. از اين‌روست، حسي كه يك فرانسوي، ايراني، آلماني و . . . با خواندن داستان <عاشق> و يا <بوف كور> به دست مي‌آورد بسيار نزديك به هم هستند. ‌


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:51  توسط محمود موحدان  | 

ادبيات زوال يا “دكادنس“، مفهومي است لاتين و به معني پائين افتادن، بي ريشه ، زوال و سقوط ميباشد.آن درآغاز ، معني مثبتي داشت و موجب شكوفايي ادبي غرب درابتداي قرن 19 شد كه با مدرنيته فرهنگي نيز متحد بود. مورخين اين جريان مدعي هستند كه زوال و سقوط فرهنگي غرب از آغاز قرن 19 شروع شده است. ادبيات زوال معمولن پيرامون محتوا است تا فرم درادبيات . چون اشعار سمبوليك از موضوعات زوال استفاده ميكردند،گاهي ادبيات زوال را بخشي از مكتب سمبوليسم ميدانند. ژانر دلخواه ادبيات زوال، سالها شعر بوده است . از آغاز قرن بيست، ادبيات امپرسيونيستي و ادبيات محلي-بومي كوشيدند تا به مخالفت با ادبيات زوال بپردازد. سرانجام ادبيات زوال؛ نااميد و بدبين، جاي خودرا به ادبيات محلي و اكسپرسيونيستي داد. درآثار ادبيات زوال گويا تمايلات “اروتيك و همجنسگرايي“ هم گاهي مطرح شده است . ماركسيستها آنرا مفهومي فلسفي-استتيك، پيرامون زوال اجتماعي ميدانند كه ازپايان قرن 19 درفرهنگ غرب فعال شده است 
گرچه نظريه پردازان اصلي و مدرن ادبيات زوال : بودلر، فلوبر، والري، و نيچه به حساب مي آيند، ولي بوليبيوس،مورخ رومي  ماكياولي، منتسكيو و روسو ، نخستين بار در رابطه با زوال و سقوط سياسي-فرهنگي، آثاري از خود بجاي گذاشتند فيلسوفان عصر روشنگري ازجمله منتسكيو و روسو، با فرهنگهاي فراموش شده پيشين، مخصوصا رم باستان، بحثي رادر نيمه اول قرن 18 آغاز كردند، ولي بحث زوال فرهنگي ازقرن 17 وارد زبان آلماني شده است. اسپنگلر درسال 1918 كتاب معروف خود يعني “زوال غرب“ را منتشر نمود


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:21  توسط محمود موحدان  | 

    با ترجمه و انتشار رمان «چراغ ها را من خاموش مي كنم » در آلمان ، بار ديگر نام يكي از نويسندگان زن معاصر ايران بر سر زبان ها افتاده است : زويا پيرزاد. اين رمان را موسسه معتبر انتشاراتي «اينزل - زوركامپ » كه پيشتر كتاب هاي «بامداد خمار» و مجموعه داستان هاي كوتاه «در خلوت خواب » فتانه حاج سيدجوادي را نيز منتشر كرده بود، به چاپ رسانده است . مترجم تمام اين آثار، سوزانه باغستاني است كه خود با دلبستگي و علاقه اي كه به ادبيات معاصر ايران دارد، پيشنهاد انتشار اين كتاب ها را به ناشر آلماني داده است .خسرو ناقد در مقاله حاضر با اشاره اي به نقش زنان در ادبيات ، نگاهي دارد به ترجمه و انتشار دو كتاب از آثار ادبيات داستاني ايران در آلمان كه «زن ايراني » و مسائل زنان را در كانون اصلي خود دارد.
    پژوهش پيرامون سرآغاز و پيشينه حضور زنان در عرصه ادبيات داستاني و نقش آنان در توسعه و تكامل اين گستره از ادبيات و نيز تاثيري كه شعر و داستان و رمان شاعران و نويسندگان زن بر فرايند مبارزات اجتماعي و كوشش هاي زنان در جهت احقاق حقوق انساني شان داشته است ، از جمله مباحثي است كه مي تواند موضوع يكي از جالب ترين تحقيقات دانشگاهي قرار گيرد. در كشورهاي اروپاي غربي و آمريكاي شمالي دير زماني است كه چنين مطالعاتي از ديدگاه هايي متفاوت و متنوع صورت مي گيرد و كوشش مي شود تا در كنار نقد و بررسي ادبي داستان ها و رمان ها، به جنبه هاي فرهنگي و اجتماعي آثار نيز پرداخته شود. در اين پژوهش ها نه تنها آثار زنان نويسنده ، بلكه گاه خود نويسندگان و سير زندگيشان موضوع تحقيق قرار مي گيرد و در نتيجه چنين تحقيقاتي است كه تازه روشن مي شود كه شعر شاعر و رمان نويسنده اي در چه مقياسي از رويدادهاي زمانه و تا چه اندازه از زندگي او و هم نسلانش تاثير پذيرفته است و چه بسيارند آثار زنان شاعر و نويسنده و هنرمند كه شفاف ترين آينه حيات اجتماعي و بهترين و گوياترين گواه رويدادهاي تاريخي اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:58  توسط محمود موحدان  | 

 طی ده ها قرن آن چنان کوهی از آثار ایدئولوژیک و فلسفی در سرزمین ما به زبان های اوستایی، پهلوی، فارسی و عربی به وجود آمده که بررسی علمی و تجزیه مطالب آن کار نسل هاست.
غیر از اوستا، که به زبان اوستایی است، متونی که در دوران اشکانی و ساسانی و تا سه قرن اولیه تسلط مسلمانان در گوشه و کنار ایران به دست موبدان زرتشتی از قبیل آذرفرنبع و دیگران نوشته شده به زبان پهلوی است. ولی پس از اسلام خاص فلسفی و منطقی و یا آثاری که محتوی مباحث فلسفی است ولی صبغه ادبی یا تاریخی به خود گرفته فراوان است. مثلا "شفا" به عربی یا دانش نامه علائی به فارسی از آثار صرفا فلسفی ابن سیناست. ولی شاهنامه فردوسی یا خمسه نظامی یا منظومه های عطار یا مثنوی مولوی و امثالهم که آثار صرفا فلسفی نیست، از افکار فلسفی فراوانی انباشته است که نمی تواند مورد بررسی پژوهندگان تفکر فلسفی در ایران قرار نگیرد.
بخش عمده و شکننده آثار فلسفی و منطقی پس از اسلام در کشور ما به زبان عربی که زبان علمی نگاشته شده است. زبان عربی در اثر غناء لغوی و اصلاحی شگرفی که بر اثر مقدار انبوه ترجمه ها یافته بود و در نتیجه انتشار وسیع آن در بلاد اسلامی به افزار نیرومند ارتباط فکری و پیوند علمی بدل شد. به همین جهت آموختن زبان عربی و درک آثار فلسفی به این زبان برای پژوهنده فلسفه ایران امریست بدیهی و ناگزیر. از طرف دیگر ترجمه کامل یا ملخص متون عربی فلاسفه ایرانی و عرب به زبان فارسی کاریست ضرور و سودمند. در این مورد کارهایی شده است ولی هنوز به هیچ وجه کافی نیست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:25  توسط محمود موحدان  | 
 

فتح‏الله بى‏نياز  "فتح‏الله بى‏نياز" منتقد و نويسنده ايراني در مقاله اي با عنوان« جستارى موجز در،علل نفوذ و پراكنش فرهنگى ادبيات عامه‏پسند و عواقب خطرناك آن و مهجور ماندن ادبيات جدى در ايران» به نكاتي اشاره مي كند كه در صورت بي توجهي جامعه به آن،ادبيات و فرهنگ ايراني  صدماتي جبران ناپذير مي خورد .
ترانه‏ها و آهنگ‏هاى عامه‏پسند، وفور سريال‏هاى مبتذل و فيلم‏هاى هندى و تايوانى، انواع و اقسام مسابقات سطحى‏گرايانه راديويى و تلويزيونى و وجود ده‏ها روزنامه و مجله زرد،طرح مباحث پيش‏پاافتاده در رسانه‏ها و تسرى آن به خانه‏ها و اداره‏ها، از همراهى يا عدم‏همراهى عمه‏خانم در مراسم خواستگارى گرفته تا هندوانه خوردن حين رانندگى و حتا همين لحن لمپنى براى تبليغات بازرگانى، همه و همه ساز و كارهاى پيچيده‏اى در انسان به‏وجود مى‏آورند به‏ نام ساده‏خواهى يا به‏طور صريح ابتذال‏گرايى.

   وقتي فهرست كتاب‏هاى پرفروش منتشر شد، و ادبيات عامه‏پسند بيش از نود و پنج درصد آن را به خود اختصاص داد، شمارى از اهل قلم در مصاحبه‏هاى مختلف مطالبى را عنوان را كرده‏اند كه تعجب بسيارى را برانگيخت. در يك جامعه مدنى همه بايد حرف‏شان را بزنند، اما براى اين‏كه «مدنى بودن» به «مدرنيزاسيون» محدود نشود، اصلح آن است كه حرف‏هايى كه از تريبون‏هاى عمومى گفته مى‏شوند بر شالوده دانش و اطلاعات بنيان شوند. براى نمونه بعضى‏ها گفته‏اند كه «ادبيات عامه‏پسند بدون حمايت دولت و بدون توجه به بحران اقتصادى و گرانى كتاب، فارغ از همه عوامل پيش مى‏رود و خوانندگان پرشمار خود را دارد.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:24  توسط محمود موحدان  | 

  مظاهر شهامت                           

   در طلب نوشدارو، يا نوش و دارو 
     مظاهر شهامت
مي گويند روزي دوستي نزديک از پيکاسو مي خواهد چهره او را نقاشي کند. پيکاسو تصوير صورت انساني را مي کشد با اعضاي جابه جا شده و ابعاد غيرطبيعي. تصويري که به غايت وحشت انگيز و اندوه زا بود. وقتي دوستش بعد از ديدن تصوير به پيکاسو مي گويد «اين من نيستم» پيکاسو با تاسف سرش را تکان مي دهد و مي گويد؛ «بله درست مي گويي. اما به زودي همين خواهي شد.» اين مهم نيست که آيا پيکاسو آن مفهوم هراس آور را پيشاپيش در نظر داشت و به تبعيت از آن تصويرش را کشيد يا به هر دليل، پس از کشيدن و تماشاي آن به حقيقتش رسيد. بلکه مهم اين است که حقيقت او عام و تکان دهنده است؛ اينکه رفته رفته چهره آدمي (يعني آنچه که از او نموده مي شود تا شناخته شود) به قدري کج و کوله شده و خطوط و نشانه هاي بارزش را از بين مي برد که تبديل به موجود مفلوک غم انگيزي مي شود.
نمي دانم آيا اين تقدير انسان مدرن است، يا حاصلي از انحراف ادراک او از موقعيتي تازه. اما به نظر مي رسد هر چه بوده باشد، در نهايت نتيجه قبول توالي مفهوم تقليل از سوي اوست. به اين معني که به کاسته شدن تدريجي سامانه چهره اش در سير زمان تن مي دهد. تن دادني آگاهانه يا نه که در هر صورت به اختلال و اغتشاش در «چهره اش» منجر مي شود. اگر تصور کنيم ادبيات و فرهنگ چهره ماست (يا حداقل يکي از چهره هاي ما)، اين چهره از ديرگاه دچار فضايي شده است که داشته و دارد اعضاي آن را جابه جا کرده يا شکل طبيعي آن را درهم مي ريزد. از کسي خواندم سواد مفهومي اجتماعي است نه مفهوم کارکردي فني. معني اين سخن هر چه بوده باشد مرا به اين نتيجه مي رساند که مي توان با سفسطه و فلسفه بافي، خيلي چيزها را توجيه کرد و نتيجه گرفت «همين است که بايد مي بود». اما نه مي توان احساس تلخي را فراموش کرد و نه مي توان شيريني «خواست» ها را از ياد برد. اشتباه نکنيد، منظورم از خواست ها، لزوماً طرح و طلب ايده آل ها نيستند (گرچه دليلي هم وجود ندارد از آنها غافل بشويم)، بلکه پاسداشت حداقل ها براي دوام لااقل ها است. وقتي به وضع چاپ و نشر آثار ادبيات و فرهنگ و هنر نگاه مي کنم و آن را آشفته و ويران به قدري مي بينم که عدد تيراژ آن از زور قلت از ذهن آدمي فراموش مي شود و همان اندک در سامانه نابسامان پخش، حتي نمي تواند از کوچه يي به کوچه ديگر برود، وقتي به جايگاه و حرمت عوامل و توليدکنندگان اصلي اين عرصه مي انديشم و آن را در موقعيتي تحقيرآميز پيدا مي کنم، وقتي احساس مي کنم فضاي ضدادبيات و فرهنگ، چندان آن را به مخاطره انداخته و ريا و تظاهر را در ماهيت آن تزريق مي کند تا مدتي بعد نتوان حتي اندک شناسه احترام برانگيزي از آن را ارائه داد، وقتي...
بخواهم يا نه به اين نتيجه مي رسم که کرنش اساسي از خم کردن حتي نامحسوس اوليه گردن آغاز مي شود. اما اگر دوست نداريم اين لحن واقعي اما شرم برانگيز را گوش دهيم، بهتر است همان معني اوليه را به ياد بياوريم تا مثلاً شکل فلسفي هم داشته باشد؛ قبول توالي مفهوم تقليل. البته مي توان طور ديگري هم فکر کرد. مثلاً به ياد بياوريم از کوزه همان تراود که...
مي توان تاريخ و تفکر را در گذشته آن قدر به هم زد و با خميرهاي بيروني هم مقايسه کرد و بالاخره به نتايجي رساند که معاني ناچار و ناچاري را حقانيت بدهد. از اين طريق رضايتمندي حاصل خواهد شد. اما گذشته از اينکه در رضايتمندي هم حتماً گردن به هر شکل خم شده است، با کمي دقت و تماشا به تاريخ ادبيات، به دروغين بودن همين مفر هم آگاهي پيدا خواهيم کرد. چرا که در گذشته دور و نه چندان دور هم با احتساب دلايل بسيار، وضع تا اين حد وخيم و دردناک نبوده است يا لااقل باور کنيم اين قدر مايوس کننده نبوده است. منظورم اين است که چه بخواهيم يا نه، مسووليت هايي در کش و قوس هاي اين جريان وجود داشته که به هر دليل فراموش شده است و به جاي اهتمام، انکارها نقش بازي کرده اند؛ انکارهايي که در فضايي اختلال آميز راه هاي انحرافي را در پيش گرفته و طي کرده است.
روزنامه اعتماد دوشنبه، 21 آبان 1386 - شماره 1537


از کنج چندم دایره

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:40  توسط محمود موحدان  | 
 

   

خنکاي سايه سار ولايت ديگر / مريم منصوري
در کشور ما با وجود انواع حکايت ها و روايت هاي منظوم و منثور، داستان و نمايشنامه جزء اشکال نو ادبي محسوب مي شوند. هر چند که بسياري از شگرد هاي اين گونه هاي ادبي که ما امروزه فکر مي کنيم ضمن آشنايي با ادبيات غرب به آنها رسيده ايم، در نمونه هاي کهن ادبيات فارسي موجود است. مگر مي توان تصويرسازي ها، ديالوگ هاي پيش رونده منطقي، تحول درست و بجاي شخصيت ها و علاوه بر آن تخيل بي حد در داستان گويي و هزار نکته ظريف ديگر را در نثر ترجمه تفسير طبري به جا مانده از فارسي قرن چهارم، ناديده گرفت. فارغ از اين، بررسي پيوند هاي اين دو گونه ادبي در طول حيات شان در ادبيات فارسي امروز نياز به بحث مفصلي دارد و در اين مجال کوتاه مي کوشيم مروري بر روابط متقابل آنها داشته باشيم.
اما نکته قابل توجه در تاريخ فرهنگي صد ساله اخير به زعم بسياري از کتاب هاي تاريخ ادبيات، پيوند تولد انواع ادبي نو در سال 1300 خورشيدي است که همه اينها را محصول انقلاب مشروطيت مي پندارند. در اين سال نخستين رمان اجتماعي با عنوان «تهران مخوف» نوشته مشفق کاظمي، نمايشنامه «جعفرخان از فرنگ برگشته» اثر حسن مقدم، نخستين محصول شعر نو؛ «افسانه» از نيما يوشيج و مجموعه داستان کوتاه «يکي بود، يکي نبود» نوشته محمدعلي جمالزاده به جامعه ايراني عرضه مي شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:29  توسط محمود موحدان  | 
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:16  توسط محمود موحدان  | 
   


مدت ها به این فکر می کردم که برای چالشهای فکری باید بیشتر فکر کنم یا اینکه به کتاب ها مراجعه کنم. اصالت با تفکر است یا با مطالعه؟ رابطه مطالعه و تفکر چیست؟ همانطور که قبلآ گفتم تفکر یعنی چالش کردن با خود و دیالوگ کردن درونی و در نتیجه مطالعه هم یعنی در گیر شدن بیرونی و چالش کردن با دیگری. مطالعه وقتی سود مند است که من با متنی که روبروی من است در گیر شوم. مطالعه فرایندی یک طرفه نیست که در آن مولف، تفکرات خود را به مغز خواننده فرو کند. حتی امروزه از این صحبت می شود که چه بسا نقش خواننده در این تعامل نقش مهم تری باشد چرا که مخاطب، با متن روبروست، نه با مولف و این خواننده است که با مطالعه، متن را زنده میکند و به آن روح می بخشد و خواننده است که خود را با متن درگیر می کند. به هر حال به نظر من اگر هنگام خواندن کتابی در گیر آن کتاب نشویم اصلآ اتفاقی به نام مطالعه رخ نداده است. نکته جالب اینکه مطالعه بر وزن صیغه مفاعله است و در زبان عرب افعالی که مستلزم وجود دوطرف باشد را در این صیغه به کار می برند (مانند مکاتبه که به معنی نامه نگاری بین دو نفر است).

مطالعه و تفکر هر دو، نوعی چالش فکری هستند و هر کدام خاصیت خود را دارند. مطالعه، فضای جنگ فکری را گسترش می دهد و دنیای ما را بزرگ تر میکند و تفکر عمق بیشتری دارد و نتیجه بخش تر است زیرا ما وقتی تفکر می کنیم حداقل حرف خودمان را می فهمیم و از بحث های ذهنی خود کمتر دچار کج فهمی و سوء برداشت میشویم.از آنجایی که من به دنبال عمق بیشتر و کج فهمی کمتر هستم تفکر را برتر می دانم. سوال اساسی من این است که اصلآ ما چرا باید مطالعه کنیم؟ و چه چیز را باید مطالعه کنیم؟ در دنیا متون و کتاب های زیادی وجود دارد. آیا میتوانیم همه را بخوانیم؟ به کدام یک از متون باید مراجعه کنیم؟ ما با چه معیاری بعضی از متون را به بعضی دیگر ترجیح میدهیم؟ چرا همه، کتاب های پوپر را می خوانند ولی کسی به کتابهای گیوم دو شامپو مراجعه نمی کند؟
اولین کسی که کتاب نوشت هیچ کتابی نخوانده بود.
واژگون

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:46  توسط محمود موحدان  | 
 

کاوش
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:53  توسط محمود موحدان  | 
 

         آذر نفيسی

رمان شهرنوش پارسی پور، طوبا و معنای شب، با چند تصوير گيرا شروع می‌شود. آغاز رمان مقارن با پايان سلسله قاجار است، وقتی كه انديشه غرب و شيوه‌های جديد زندگی مستقيماً شروع به تأثير نهادن با جامعه بسته سنتی ايران و تغيير آن می‌كنند.
پدر قهرمان داستان اديب است، اما مردی است ساده كه ذهنش را با فلسفه و شعر مشغول می‌كند. يك روز كه غرق در افكار خود در خيابان قدم می‌زند، بيگانه‌ای سوار بر اسب با او تصادم می‌كند. بيگانه گستاخ شلاق به چهره اديب می‌كوبد. بعد مجبور می‌شود به خانه اديب برود و از او عذرخواهی كند. اين واقعه اولين و آخرين مواجهه مستقيم اديب با جهان غرب است. مهم‌ترين حاصل اين مواجهه آن است كه او حيرت زده در می‌يابد زمين گرد است.
پيش از آن او به طرزی مبهم از گرد بودن زمين آگاه بود اما ترجيح می‌داد به آن بهايی ندهد.
اديب تا چند روز در اين انديشه غرق می شود كه اين گردی برای او به چه معناست. او رابطه بين حضور بيگانه، گردی زمين، و همه تغيير و بلواها را به غريزه در می‌يابد. چند روز بعد با قاطعيت تصميم می گيرد:"بله، زمين گرد است؛ زنان می‌انديشند و به زودی بی حيا خواهند شد."
مهم‌ترين نكته اين صحنه‌ها آن است كه زنان در هر تغييری در جامعه نقش مركزی دارند. در واقع، در اكثر داستان‌های ايرانی حضور زنان برای طرح مركزی است و فضای زيادی به آن‌ها داده شده. هدف اصلی من در اين جا آن است كه تصويرهای مختلف زن را در رمان معاصر فارسی با توجه به گذشته آن در ادبيات قديم فارسی تحليل كنم. در واقع، می‌خواهم با ساختن تاريخی ادبی برای تصويرهای تكرار شده زنان در رمان معاصر فارسی، آن‌ها را از طريق جلوه و پرتو گذشته رازآميزشان بررسی كنم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:33  توسط محمود موحدان  | 
 

  

 Sasan Ghahraman
ساسان قهرمان – تورنتو
 آیا هنر و قلم «وظیفه»ای دارد؟ آیا «وسیله» است؟ آیا «تعهد»ی دارد؟ آیا هنوز هم آویزان بر آن تخم لقی که زنده یاد جلال آل احمد در دهان بسیاری شکست، «روشنفکر» را موجودی می بینیم که در برابر «خلق» و «توده» می‌ایستد و به آرمان‌های خاکی ِ «مردم»، «خیانت» می کند؟ آیا هنوز هم طبق سنت افلاطون، «شاعران» را از آرمانشهر «شهروندان» بیرون می رانیم، چرا که «بیهوده» می گویند و از جهان «مادی» (یا به تعبیر بعدی پیامبران، از جهان والای«اولا») سخن نمی‌گویند؟ آیا هنوز هم به قول یعقوب لیث صفاری از هنرمند و نویسنده و شاعر می‌پرسیم: "سخنی که من اندر نیابم چرا باید گفت"؟ و اصلا این «من» و «ما» و «توده» و «خلق» و «مردم» کیست، چیست، که همواره – نه به ادعای «مدافعانش» منافع او – که حد درک و سلیقه و آشنایی او- باید سقف پرواز اندیشه و تخیل و قلم هنرمند باشد؟ و این کدام «تعهد» و تعهد به «کدام» است که به هنرمند می گوید "پرواز نکن، که «توده» نمی تواند همپایت بپرد، به ژرفا مرو، که «خلق» نمی تواند از سطح فراتر رود، «تخیل»‌ات را بکش، که «مردم» واقعیت خاکی روزمره را خوشتر دارند، پا از مرزهای عادت بیرون مگذار، که «اخلاق عوام» چنین «خطرکردن»هایی را برنمی تابد؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط محمود موحدان  | 
 

       

دکتر نوش آفرین انصاری عضو هیات علمی دانشگاه تهران و دبیر شورای کتاب کودک ایران در پاسخ به این پرسش که در دسته بندی عدم رویکرد کودکان به مطالعه چه نکاتی تقدم دارند می‌گوید:
«بچه ایرانی با وجود فشارهای درسی و فشار امتحان و توقع‌های سنگین خانواده، اهل مطالعه است» «یکی از مهمترین علت‌ها از دید من که کتابدار هستم، مشکل کتابخانه‌هاست. ما کتابخانه کانون پرورش فکری را داریم و کتابخانه‌های برخی مدارس هم هستند. اما همیشه وقتی به اول تابستان می‌رسیم، کتابخانه که باید جزیره آرامش و فرهنگ برای بچه‌ها باشد، در دسترس آنها نیست. کودکان ما به مجموعه‌ای کتاب خوب از طریق کتابخانه و همچنین کتابداری که آنها را راهنمایی کند، دسترسی ندارند.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:44  توسط محمود موحدان  | 

 

      

آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
مطالعه مذموم مخصوص کسانی است که مطالعه در آنها اثر مخدر دارد و بدین‌وسیله از عالم حقیقت خارج شده در محیطی تصوری پا می‌گذارند. این عده یک لحظه هم نمی‌توانند بدون خواندن بگذرانند و به مطالعه هرموضوعی راغبند، مثلاً دایرةالمعارف را باز می‌کنند و مقاله راجع به نقاشی با آب و رنگ یا اصول ساختمان ماشین را با میل مطالعه می‌کنند. در مواقع تنهایی به مجلات و روزنامه‌ها پناه می‌برند، به خواندن هرصفحه‌ای که به دستشان افتاد مشغول شده و حاضر نیستند یک لحظه هم عنان به دست فکر خویش بسپارند.
آنها در مطالعه دنبال عقاید و اعمال نرفته تنها کلمات را از نظر می‌گذرانند تا بدان وسیله دنیا و خویشتن را فراموش کنند وحقایق را از نظر دور کنند. بدیهی است با این ترتیب کمتر مطالب پرمغز فرا می‌گیرند و به ارزش علمی و ادبی کتاب نظری ندارند.
مطالعه تفریحی از آنچه در بالا گفتیم بهتر است. این عده که کتاب «رمان» دوست دارند و این قبیل کتب را برای تفریح می‌خوانند یا از تأثیر زیبایی لذت می‌برد و یا احساسات درونیشان در اثر این نوع مطالعات بیدار شده شعف و سروری بدانها دست می‌دهد و از خواندن کتابهای «رمان» به قضایایی که در زندگی خودشان اتفاق نیافتاده است پی می‌برند.
برخی نیز کتب اخلاقی و شعر را دوست دارند زیرا می‌بینند آنچه را که خود ملاحظه کرده یا احساس نموده‌اند نویسنده به بهترین وجه شرح داده و به زبان ساده‌تر ترجمان احساسات آنها گشته است.
اما آنان که کتب تاریخ را بدون آنکه به مطالعه دوره بخصوصی توجه داشته باشند می‌خوانند. بدین جهت از این کار کیف می‌کنند که متوجه می‌شوند بشر در طی قرون متمادی همواره زجر و آلام یکنواختی داشته است. این نوع مطالعه تفریحی ضرری ندارد.
بالأخره مطالعه جدی که یک کار واقعی و مخصوص کسانی است که دانشی می‌طلبند و اطلاعات معینی جستجو می‌کنند و به عبارت آخری برای استقرار بنایی که طرح آن را به طور مبهمی در مغز خود ریخته‌اند مصالح تهیه می‌کنند. در این نوع مطالعه در صورتی که خواننده کتاب حافظه خارق‌العاده‌ای نداشته باشد باید قبل از شروع مداد یا قلمی به دست گیرد و در غیر این صورت هربار دیگر که به مطالب خوانده شده محتاج شد مجبور است کتاب را از سر گیرد. من هرموقع کتاب تاریخ یا هرکتاب جدی دیگر را می‌خوانم در صفحه اول یا آخر کتاب موضوع اصلی را در چند کلمه یادداشت کرده و با این ترتیب می‌توانم هربار بدون آنکه کتاب را از نو بخوانم به مطلب مورد نظر مراجعه کنم.
کتاب خواندن نیز مانند هر «کار» دیگر «قواعدی» دارد که در اینجا بعضی از آن را ذکر می‌کنم:
1-عده‌ای از بیشتر نویسندگان اطلاعات سطحی دارند و این طریقه خوبی نیست. بلکه بهتر آن است که فقط چند نویسنده و چند موضوع انتخاب و مورد مطالعه قرار گیرد. زیرا زیبایی و تأثیر آثار هرنویسنده از اولین کتاب معلوم نمی‌شود. بایستی از جوانی همانطور که برای انتخاب دوستان در جامعه جستجو می‌کنیم در عالم کتاب قدم گذارده دوستان خویش را پیدا کنیم. اما وقتی آنان را برگزیدیم و پسندیدیم بایستی دست به دستشان داده از دنیای کتاب خارج شویم. اگر توانستید با «مونتنی» و «سن سیمون»، «رتز» و «بالزاک» یا «پروست» مأنوس شوید کافی است که زندگی شما از بابت کتاب نقصی نداشته باشد.
2-بایستی در انتخاب کتب جای زیادی به آثار نویسندگان بزرگ و مشاهیر داد. گرچه محققاً به حکم طبیعت انسان به نویسندگان هم‌عهد خویش علاقه‌مند است و باید هم اینطور باشد. زیرا دوستانی که درد و رنج و احتیاجاتی همانند ما دارند در آثار این نویسندگان بهتر یافت می‌شوند و از طرفی تعداد شاهکارهای نویسندگان دنیا به حدی زیاد است که کسی موفق نمی‌شود همه را بشناسد. بنابراین باید آن کتابی را انتخاب کرد که مردم یک قرن پسندیده‌اند زیرا یک فرد و حتی یک نسل ممکن است اشتباه کند ولی عالم بشریت خطا نمی‌کند.
شعرا و نویسندگانی چون «همر»، «تاسیت»، «شکسپیر»، «مولیر» محققاً لایق همه افتخارات و شهرتی که نصیبشان شده می‌باشند. از این جهت باید این عده را بر کسانی که نتوانسته‌اند در طی قرون چنین شهرتی کسب کنند ترجیح داد.
3-غذای روح را باید خوب انتخاب کرد. روح هرکسی غذایی مخصوص به خود دارد و باید کوشش کنیم نویسندگانی را که مطلوب ما هستند و بدون شک با نویسندگان محبوب دیگران تفاوت فاحش دارند بیابیم. در ادبیات نیز مانند عشق انسان از انتخاب دیگران دچار حیرت می‌شود. بنابراین به نویسنده‌ای که خود انتخاب کرده‌اید وفادار بوده اطمینان داشته باشید که در این مورد خودتان بهترین قاضی هستند.
4-هروقت می‌خواهید کتاب بخوانید محیطی پر از احترام و تجمع خاطر همانند آنکه در مجالس کنسرت و یا در مواقع تشریفات برقرار است ایجاد نمایید.
بعضی کتاب را باز می‌کنند، صفحه‌ای می‌خوانند و برای جواب دادن به زنگ تلفن کتاب را کنار می‌گذارند. سپس در حالی که معلوم نیست حواسشان کجاست مطالعه را از سر می‌گیرند و پس از لحظه‌ای کتاب را تا روز دیگر به کناری می‌گذارند. این طرز کتاب خواندن نیست.
کسی که بخواهد واقعاً کتاب مطالعه کند بایستی شبهای دراز در به روی اغیار ببندد و به این کار بپردازد و بعدازظهرهای روزهای تعطیل زمستان را به مطالعه آثار نویسنده‌ای که دوست دارد اختصاص دهد یا در هنگام مسافرت با ترن به خواندن داستانهای «بالزاک» یا «استاندال» یا کتاب «ماوراء قبر» مشغول شود.
5-بالاخره قاعده پنجم آن است که کوشش کنیم لایق مطالعه آثار بزرگان شویم، زیرا کتاب خواندن مثل میکده‌های اسپانیایی و مثل عشقبازی است. یعنی در آنجا به جز آنکه با خود می‌برید چیز دیگری یافت نمی‌شود. کتابهایی که در آنها احساسات شرح و توصیف شده، تنها خوشایند کسانی است که آن مراحل را طی کرده‌اند و یا مطلوب جوانانی است که با دلی پراندوه و امید در انتظار شکفتن نوگل جوانی و بیدار شدن احساسات خود به سر می‌برند. حالت روحی جوانانی که سال گذشته فقط داستانهای پرحوادث را دوست داشتند و ناگهان به خواندن کتابهایی مانند «آناکارنین» یا «دومینیک» راغب‌تر می‌شوند هیجان‌آور است، زیرا در این سن به سعادت و دردی که زاییده عشق است پی برده‌اند.
مردان بزرگی که مرد عمل هستند آثار «کسیلینک» را دوست دارند، مردان سیاسی آثار «تاسیت» را می‌پسندند.
موضوع مهم در روش کتاب خواندن این است که انسان موفق شود زندگی را در کتاب بازیابد و به مدد کتاب به اسرار زندگی بهتر پی ببرد.
 آندره موروا  ترجمه عزت‌الله خردمند
کتابهای ماه، س 3، ش 5، مهر- آبان 1338، ص 160-162.
كتاب نيوز

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:57  توسط محمود موحدان  | 

 

        


زماني خواندن يک کتاب براي کودک خوشايند و لذتبخش است که موجودات خيالي داستان به پرواز در آيند، قطارها به صورت واقعي حرکت کنند و صدا بدهند و خرگوش ها در زير نورماه به خواب بروند. هنگامي که براي کودک خود کتاب مي خوانيد فرصت پيدا مي کنيد تا با صداهاي موجودات و شخصيت هاي داستان سخن بگوييد، تخيلي رفتار کنيد و حتي مانند يک کودک باشيد. به عبارت ديگر از شخصيت واقعي خود خارج شده و مانند شخصيت هاي داستان رفتار کنيد. شما تصميم مي گيريد که چقدر هيجان زده باشيد، شادي کنيد، يا غمگين و حتي عصباني شويد. چقدر بايد روي يک شخصيت تاکيد کنيد و چه اندازه لازم است که بر هيجان قصه بيفزاييد، به اين ترتيب نتيجه کار منحصربفرد خواهد بود. کودک در سنين خيلي پايين (شيرخوارگي) که درکي از معاني واژه ها ندارد و تفاوت ظريف موجود بين آنها را نمي فهمد، از شنيدن صداهاي متنوع شما و ديدن احساسات و عواطف شما لذت مي برد. اداي عبارت هاي داستان توسط شما حاوي علائم و نشانه هاي محرمانه است که فقط شما و فرزندتان مفهوم آن ها را درک مي کنيد. چگونه براي فرزند خود کتاب مي خوانيد؟ با صداي آهسته، با لحني گرم و دلنشين، با شور و حرارت يا...؟ به هر شيوه اي که براي کودک خود کتاب بخوانيد، مي توانيد بيش از پيش به او نزديک شده و از کنار يکديگر بودن لذت ببريد. وقتي که کودک از سنين پايين با کتابخواني آشنا شود، همراهي شما به او کمک مي کند که به تدريج مهارت هاي فردي خود را گسترش داده و تکامل بخشد. ارزشمندترين دستاورد نيز علاقه مند شدن به کتاب است.

انتخاب کتاب براي کودکان
به دنبال کتاب هايي بگرديد که داستان هاي خوب و متنوعي دارند، کتاب هاي مصور و کتاب هايي که شما نيز از مطالعه آنها لذت مي بريد و کتاب هايي که با خلق و خوي کودک شما سازگار است. براي انتخاب کتاب مرحله زندگي کودک خود را در نظر بگيريد و ببينيد در چه دوره تکاملي قرار دارد. نخستين دوره کودکي، دوره اي است که بچه ها مهارت هاي سرگرم کننده متعددي را فرا مي گيرند و با شرايط تازه اي روبه رو مي شوند. براي کودکان مختلف و مناسبت هاي گوناگون، کتاب هاي متنوعي موجود است، تقريبا درباره هر موضوعي کتاب وجود دارد. به دنيا آمدن فرزند دوم، نگهداري از کودک، دوست يابي، دوستان واقعي و غيرواقعي، به مدرسه رفتن، اخلاق هاي خوب، اخلاق هاي بد، عواطف و احساسات، همکاري کردن، به دکتر رفتن، به دندانپزشکي رفتن، تنها بودن با خواهر يا برادر خود، خوابيدن و حتي مراسم مذهبي. آيا تا به حال پس از خواندن عبارتي از يک کتاب به فکر نيفتاده ايد که «اين موضوع همان چيزي است که مي خواهم با کودکم در ميان بگذارم...»؟ خواندن کتاب کودکان، به بزرگسالان (والدين) کمک مي کند تا بتوانند آنچه در ذهن خود دارند، بيان کنند و چيزهايي که گاه والدين نمي توانند براي اداي آن واژه اي بيابند را بيابند. کتابي را براي فرزند خود انتخاب کنيد که:

- هر دو از خواندن آن لذت مي بريد و به موضوع آن علاقه منديد.
- با خواندن آن، کودک شما دانستني هايي درباره جهان پيرامون خود مي آموزد.
- به شما کمک مي کند که آنچه در ذهن خود داريد، بيان کنيد.
-به کودک کمک مي کند تا احساس خوب و مثبتي از خود داشته باشد و به قابليت هاي تازه خود پي ببرد.
- به کودک کمک کند که بداند در دنياي اطراف او کودکان ديگري هم هستند که شرايط و احساسات مشابهي با او دارند.
- به کودک کمک کند تا مفاهيم و معاني ارزش ها، سنت ها، خانواده، جامعه و... را درک کند.
کتاب هاي مورد علاقه شيرخوارگان
- کودک از بدو تولد از شنيدن صداي کتاب خواندن شما لذت مي برد، براي او شنيدن صداي گرم و دلنشين شما لذتبخش ترين چيز در دنياست. تا زماني که کودک با حوصله به سخنان شما گوش مي دهد کتابخواني را ادامه دهيد.
- قبل از خواب، هنگامي که کودک با شيئي بازي مي کند و آن را روي زمين مي غلتاند زمان مناسبي براي گوش کردن به کتاب خواني شماست.
- به کودک امکان آشنا شدن با کتاب به شيوه خودش را بدهيد. در اين سن، کودک دوست دارد اشيا» را بجود، پاره کند، روي آنها بنشيند يا بايستد. بنابراين از کتاب هاي نرم، پارچه اي و مقاوم استفاده کنيد.
- کتاب هايي که در هر صفحه، يک تصوير کامل و مشخص دارند.
- کتاب هايي که داستان بسيار کوتاه و درباره موضوع هايي آشنا و مملوس با زندگي کودک دارند.
مناسب ترين کتاب دوره نوپايي
- داستان هاي کوتاه درباره موضوع هاي مختلف و متنوع.
- کتاب هاي کارتي (هر صفحه از کتاب يک کارت جداگانه است) و داستان هايي که از زندگي روزمره کودک سرچشمه گرفته اند.
- کتاب هايي که اشعار موزون دارند و بچه ها مي توانند آنها را تکرار کنند.
- کتاب هايي که مضمون واحدي دارند. به طور مثال درباره شکل هاي هندسي، رنگ ها يا حروف الفبا نوشته شده اند.

کتابهاي مورد علاقه کودکان پيش دبستاني
- کتاب هايي که داستان بلند و کمي پيچيده تر دارند.
- کتاب هايي که اشعار موزوني دارند و درباره زندگي روزمره کودکان نوشته شده اند و براي گسترش دنياي آنها و افزايش دانسته هايشان سودمندند.
- لطيفه، قصه هاي بلند، قصه هاي محلي و سنتي که ترسناک نباشند.
در پايان ذکر اين نکته ضروري است که هيچگاه بيش از حد به مطالعه کتاب اصرار نکنيد. چون اين امر نتيجه معکوس دارد و کودک را از کتاب گريزان مي سازد.
روزنامه ابتكار 
 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:48  توسط محمود موحدان  | 
 

     


اول بايد بپذيريم که «فکر» في نفسه و به شکلي خاص، که در ذهن ذخيره شده باشد، وجود ندارد، يا به تعبيري «چيز» مبهم و ناشناخته اي هست و غير مادي.
فکر هنگامي وجود پيدا مي کند که ذهن همزمان با حواس ما کارکند و مشاهدات و پديده ها را کنار هم بگذارد و منظور و مقصودي را سامان دهد و رازهاي پوشيده اي را به ياري کارکرد خود بر ما آشکار سازد. در واقع، ذهن و مغز زنده و سالم پياپي و به طور مستمر «فکر» توليد مي کند و فکر ما را به ساختن و عملی کردن نيازمنديها وامي دارد. اين يک امر روشن است و نمي توان منکر آن شد.
انسان هاي نخستين که فکرشان هنوز تکامل نيافته بود، براي محافظت از خود، با نخستين جرقه هاي انديشه، يا به زيردرختها پناه مي بردند يا به غارهاي نزديک خود و مدتي که بدين وسيله عمرمي گذراندند کم کم درمي يافتند که خودشان مي توانند از همان چوب و برگ درختان، يا سنگ ها و خاک اطراف با الهام از غار، سرپناهي براي خود بسازند. اما اين گونه فکرها و ابتکارها جنبه همگاني و مستمر نداشت. في المثل اگر کسي موفق مي شد در جائي چيزي شبيه غار يا کومه براي خود بسازد، و دچار حادثه اي مي شد، خيلي ممکن بود که بار دوم ذهنش ياري نکند و او را واندارد که مي تواند به شيوه اي ديگر، به ساختن سرپناه بپردازد. ما، امروز در اوج تمدن درحالي که مي توانيم بسياري مشکلات را خود حل کنيم، گاهي ممکن است نکاتي از يادمان برود، مثلاً بگوئيم يادم رفت اين چوب يا سنگ را کجا بگذارم يا اين ناهنجاري را چگونه حل کنم. اما امروز ـ برخلاف گذشته دور ـ اگر چيزهايي را فراموش مي کنيم، کتابهاي مرجعي وجود دارند که به آنها مراجعه کنيم و همه چيز به يادمان آيد. درواقع امروز هيچ فکر و انديشه و خيال و صنعت ظريف يا زمختي، از بين نمي رود. چون کتاب هاي بي شمار در هر زمينه چاپ شده که ما را به سوي حل مجهولاتمان حرکت مي دهد و ما را ياري مي رساند.
از ارزش کتاب همين بس که حضرت ختمي مرتبت هرجا مي خواهد از شأن و عظمت قرآن ياد کند واژه کتاب را بازگو مي کند. در قرآن مجيد بسامد واژه کتاب، شايد از هر واژه ديگري بيشتر باشد و اين امري طبيعي است.
شايد باشند کساني که از خود نپرسند اين کتابها چگونه به وجود آمده اند. يک علتش شايد اين است که به آثار بازمانده کهن مراجعه نکرده و با نوشته هاي روي سنگها و ديواره ها و الواح آشنا نشده اند. راستي نخستين لحظه و تاريخ نوشتن کي بود و چگونه آغاز شد؟
تاريخ به ما مي گويد که اول خط هيروگليف پيدا شد که خطي تصويري بود. يعني تصوير ها (کامل و ناقص) کار الفبا را انجام مي دادند و به هر صورت مقصود را به طرف ديگر مي رساندند. دانشمندان اول خطوط هيروگليف را شناختند و رمز گشايي کردند و بعد مصر و اهرام و تاريخ فراعنه را از تاريکي ابهام بيرون آوردند. همچنان که با کشف اسرار خط ميخي و خط اوستايي و خط سانسکريت و خط چيني روي ني هاي بافته، بخش ديگر جهان را و گذشته هاي آن را شناختند و کتابهايي را خواندند که در آغاز هيچ چيز از آنها نمي دانستند.
امروز، در مورد ارزش کتاب ها، جاي هيچ ترديدي نيست، اگر انيشتين فرمول نسبيت خود را ناگهان به زبان مي آورد و نمي نوشت ممکن بود روز بعد با فرمول هاي ديگر مخلوط و مغشوش شود. اما امروز در هر کتاب فيزيکي E = mc2 به چشم مي خورد و رمز جهان جديد و شکافتن اتم و شکل کائنات را براي ما مشخص مي سازد.
از علوم و نيازهاي مادي که بگذريم، آثار متنوعي در زمينه هاي گوناگون منتشر شده که تا اعماق جهان مادي و جهان خيالي ما را پيش مي برد. به ويژه که علوم جديد و اختراعات تازه مثل کامپيوتر و ماهواره و غيره به کمک کتاب آمده و تا جايي پيش رفته که از راه دور بيماري را جراحي مي کنند يا ستاره اي گمنام را رصد کرده و براو نامي مي گذارند.
تصور بسياري بر اين است که پيدايش کامپيوتر و ليزر و علوم شگفت ديگر، بازار کتاب را راکد خواهدکرد. اين تصور درست و کاملی نيست، کامپيوتر با همه نظم و دقت ظريفش، گاه با يک ويروس تمامي حافظه اش مغشوش يا پاک مي شود. اما حافظه کتاب هرگز مخدوش نمي شود. چون باز توليد آن بسيار آسان است. وانگهي، کامپيوتر به تعبيري خود نوعي کتاب است. کتابي جديد که ما را در گسترش فرهنگ و اخبار و تکثير تازه هاي هنر ياري مي کند. کامپيوتر هم به هر تعبير بايد در خدمت کتاب باشد.
* نکته جالبتر اين است که احکام الهي که بر پيامبران بزرگ نازل شده، آنجا استوار و بي ترديد است که در کتاب منزل گرفته باشد و گرنه ما طبق روايات 124 هزار پيامبر داريم. مي پرسيم: از آن گروهي که نه کتابي مانده و نه لوحي چه حرفهايي در دست داريم؟ اگر نگوئيم «هيچ» ناگزير بايد بگوئيم که مغز انديشه هاي آنها در کتب مقدس بعد منعکس شده، مثلاً سرگذشت حضرت صالح نبي (ع) را از تورات و قرآن کريم مي توانيم بفهميم. پس بازهم اين کتاب است که ما راياري مي کند و رازي نگشوده براي ما نمي گذارد. از ارزش کتاب همين بس که حضرت ختمي مرتبت هرجا مي خواهد از شأن و عظمت قرآن ياد کند واژه کتاب را بازگو مي کند. در قرآن مجيد بسامد واژه کتاب، شايد از هر واژه ديگري بيشتر باشد و اين امري طبيعي است.
 منوچهر آتشي /هفته نامه فرهنگ و هنر

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:18  توسط محمود موحدان  | 
 

       

چاپ‌ هر كتابى‌ به‌ وجود مى‌آيد - اين‌ اضطراب‌ پر كردن‌ يك‌ خلاء است‌، خلائى‌ كه‌ وجود ندارد. كتاب‌ كه‌ زاده‌ مى‌شود به‌ يك‌ غياب‌ اشارت‌ دارد، غيابى‌ كه‌ پرش‌ كرده‌ است‌. تصور اين‌ غياب‌ را نيز خود كتاب‌ پديد مى‌آورد، انگار كه‌ در هميشه‌، جاى‌ آن‌ خالى‌ بوده‌ باشد. - اما وقتى‌ آن‌ها را براي اولين بار‌ دردست‌ گرفتم‌ - كتاب‌‌‌هايى‌ با قطع‌ جيبى‌، حدودا سى‌ صفحه‌، بسيار كوچك‌ و نازك‌، كه‌ حتما در ميان‌ كتاب‌هاى ‌يك‌ كتاب‌ خانه‌ گم‌ مى‌شود. ( به‌ عنوان‌ يك‌ دلالت‌ ضمنى‌ به‌ ياد داشته‌ باشيم‌؛ كتاب‌ خانه‌ است‌ كه‌ همواره‌ در ميان‌ كتاب‌ها گم‌ مى‌ شود.) – ترديدى‌ در درونم‌ زاده‌ شد. سئوالى‌ برايم‌ پيش‌ آ مد؛« كتاب‌ چيست‌؟ آن‌ هم‌ در عصرى‌ كه‌ فرهنگ‌ فاخر به‌ روياى‌ در گذشته‌ بدل‌ شده‌ است‌.»
مى‌دانيم‌ كتاب‌ و زبان‌ هميشه‌ حاملان‌ فرهنگ‌ بوده‌اند. پاسداران‌ فسونگرى‌ كه‌ به‌ اراده‌ى‌ شبان‌ (اشاره‌ به‌ مرد سياسى‌) زمان‌ را در خود تداوم‌ مى‌بخشند. آن‌ها مفاهيم‌ را نسل‌ به‌ نسل‌ و در طول‌ آن‌ چه‌ تاريخ‌ ناميده‌ مى‌شد، مثل‌ ميراث‌ بشر در خود حفظ‌ كرده‌اند. هر حركتى‌ و هر شورشى‌ نيز جز به‌ احياى‌ مجدد قدرت‌ منجر نمى‌شود. قدرت‌ دوباره‌ از طريقى‌ ديگر و البته‌ بر پايه‌ى‌ همان‌ مفاهيم‌ ريشه‌ يافته‌ عَلَم‌ مى‌گردد. بهترين‌ نمونه‌ براى‌ بررسى این مورد، مدرنيته‌ است‌. مدرنيته‌ عليه‌ سنت‌ دست‌ به ‌روشنگرى‌ مى‌زند. روشنگرى‌ در هر زمينه‌اى‌ تحول‌ ايجاد مى‌كند. همين‌ تحول‌، بررسى‌ علمى‌ و پيشرفت ‌صنعتى‌ را پايه‌ مى‌گذارد. تحول‌ آن‌ چنان‌ گسترده‌ و قرن بيستم از ما سلب مي‌شود.اما با تمام گسترده‌گي تحول، هنوز ريشه‌هاى‌ سنت‌ حفظ‌ شده‌ است‌. دگرگونى‌ صرفاً به‌ بخشى‌ از نظام‌ سرايت‌ مى‌كند، تا آن‌ جا كه‌ تحمل‌پذير است‌. براى‌ مثال‌ به‌ مقوله‌ى‌ جنسيت ‌بنگريم‌. جنسيت‌ واژه‌اى‌ ست‌ حامل‌ دوگانگى‌؛ مرد، زن‌.
تضادى‌ در فيزيولوژى‌ كه‌ البته‌ از آن‌ در گذشته‌، و در نگره‌ى‌ سنتى‌ به‌ مفهومى‌ ازلى‌ بدل‌ شده‌ است‌. مدرنيته‌ تا آن‌ جا كه ‌خود را انقلابى‌ بر مى‌شمارد، اين‌ رابطه‌ را بر هم‌ مى‌زند. براى‌ زنان‌ حقوق‌ قانونى‌ قايل‌ مى‌شود – دقت‌ كنيم‌ كه‌ حقوق‌ از طرف‌ مدرنيته‌ اعطا مى‌شود – و خواستار برابرى ‌زن‌ و مرد مى‌شود. فمینيسم‌ در آغاز راه‌ خود، به‌ زنان ‌مى‌آموزد كه‌ خواستار حقوقى‌ چون‌ مردان‌ باشند. اين‌ تاكيدات‌ عملا نشان‌ مى‌دهد كه‌ در انگاره‌ي مدرنيستى‌ نيزهمان‌ مفاهيم‌ سنتى‌ ريشه‌‌دار حفظ‌ شده‌اند. فمنيسم‌ بنياد تئوريك‌ خود را در روان ‌شناسى‌ - و دقيق‌تر اشاره‌ كنيم ‌روان‌ كاوى‌ - مى‌جويد. پيوند روان‌ كاوى‌ با زبان‌ غير قابل‌ انكار است‌. اگر دقيق‌ بنگريم‌ مى‌بينيم‌ كه‌ درست‌ از همان ‌لحظه‌ى‌ كشف‌ زبان‌ توسط‌ كودك‌ است‌ كه‌ تضاد جنسى‌ به ‌او آموخته‌ مى‌شود. و اين‌ تضادى‌ست‌ كه‌ روان‌ كاوى‌ - نه ‌صرفاً فرويد - بر آ ن‌ صحه‌ مى‌گذارد.
همان‌ طور كه‌ اشاره‌ شد، پاسدار و حافظ‌ اين‌ سنت‌ها كتاب ‌است‌. در كتابِ كتاب‌ها، كتاب‌ مقدس‌ آن‌ جا كه‌ كتاب‌ آغاز مى‌شود و تكثير مى‌يابد - به‌ گفته‌ى‌ بلانشو: « تورات ‌تنها عالى‌ترين‌ الگوى‌ كتاب‌، نمونه‌ى‌ هرگز جانشين‌ ناپذير، را به‌ ما ارايه‌ نمى‌كند، بل‌ كه‌ همه‌ى‌ كتاب‌ها را در درون ‌خود دارد، حتا آنهايى‌ را كه‌ از همه‌ بيش‌تر با وحى‌، با دانايى‌، با شعر، با پيشگويى‌ و با حكيمانگى‌ توراتى ‌بيگانه‌اند، زيرا روح‌ كتاب‌ را در خود دارد، كتاب‌هايى‌ كه‌ از پس‌ تورات‌ مى‌آيند هميشه‌ با آن‌ هم‌ عصرند.» - اين‌ روح ‌فرو كاهنده‌ى‌ محافظه‌ كار نهفته‌ است‌...« در ازاى‌ كلمه‌ بود.» و احتمالا غايت‌ هم‌ كلمه‌ است‌. پس‌ بدين‌ سان‌ همه‌ چيز ازكتاب‌ مقدس‌ آغاز مى‌شود. اين‌ گونه‌ است‌ كه‌ اين‌ فرهنگ‌، نه‌ فرهنگى‌ در كنار فرهنگ‌هاى‌ ديگر، بل‌ كه‌ به‌ منزله‌‌ى‌ فرهنگِ فرهنگ‌ها خود را معتبر مى‌شمارد. و جالب‌ آن‌است‌ كه‌ مفاهيمى‌ از جمله‌ ازل‌ و غايت‌ نيز ساخته‌ و پرداخته‌ى‌ خود چنين‌ فرهنگى‌ است‌. درست‌ مانند رويا كه ‌ابزار و تمهيدات‌ را در فرآيندى‌ پيش‌بينانه‌ براى‌ ساخت‌ وقايع‌ بعدى‌ می سازد. در اين جا اگردقت كنيم نقطه‌اي را مي‌يابيم كه براي گذر كردن و پشت سر نهادن مناسب است. نقطه‌اى‌ براى‌ عزيمت‌، براى‌ دگرگون‌ كردن‌ بنيادين‌ سنت‌ها و برانگيختگى‌، جايى‌ كه‌ جهان‌ وانموده‌ها آغاز مى‌شود.
به‌ سئوال‌ آغازين‌، اين‌ نكته‌ را اضافه‌ كنيم‌ كه‌ اگر كتاب‌ و زبان‌ پاسداران‌ فسونگر سنت‌ هستند ،پس‌ بايد به‌ چه‌ شيوه‌اى‌ با آ ن‌ها برخورد كرد كه‌ از قيود سنت‌ رها شوند. اولين‌ راه‌ حل‌ ذهن‌ كه‌ باز هم‌ از تفكرى‌ سنتى‌ ريشه‌ مى‌گيرد حذف‌ كردن‌ است‌. اما حذف‌ كردن‌، غياب‌ بخشيدن‌ و در نظرنگرفتن‌، تاكيدى‌ست‌ عملا بر وجود ، و اين‌ كه‌ مبارزه‌اى‌ ميسر نخواهد بود. آن‌ چه‌ را كه‌ توان‌ روبه‌رويى‌ نداريم‌ به‌ ناخودآگاه‌ مى‌فرستيم‌. از سوى‌ ديگر حذف‌ زبان‌ و كتاب‌، ديگر ممكن‌ نيست‌. نكته‌اى‌ كه‌ حذف‌ را ناميسر مى‌سازد آزادى‌ ست‌. آزادى‌ در عصر برانگيختگى‌ هدف يا سوژه نيست. در عصر بر انگيختگي سوژه در سرگيجه‌ي ناشى‌ از اتصالات‌ و مبادلات‌ گم‌ مى‌شود. بدون‌ هيچ‌ گونه‌ هدفى‌، مى‌توان‌ در اين‌ نظام‌ ممكن‌ دست‌ برد. بدين‌ ترتيب‌، آزادى‌، پيش‌رفتنى‌ بى‌‌نهايت‌، همواره‌ وجود دارد. نيازمند ليبراليسم‌ و دموكراسى‌ هم‌ نيستيم‌ كه‌ وعده‌ى‌ آزادى‌ را به‌ ارمغان‌آورند. در اين‌ جهان‌ فرا خواننده‌، حذف‌ شيوه‌اى‌ ناممكن ‌خواهد بود. فارنهايت‌ 451 رى‌ برابرى‌ را به‌ ياد آوريد. كتاب‌ سوزان‌ شيوه‌اى‌ استبدادى‌ست‌ كه‌ از سنت‌ برمى‌خيزد ، شبان‌ آن‌ چه‌ را كه‌ بر نمى‌تابد نابود مى‌كند.
***
در همين‌ نوشتار به‌ نقاطى‌ براى‌ فراروى‌ از سنت ‌برخورده‌ايم‌، وقتى‌ از رويا صحبت‌ مى‌شود، يا تمهيدات‌ پيش‌ بينانه‌ى‌ آن‌ مد نظر قرار مى‌گيرد. وقتى‌ سوژه‌ گم‌ مى‌شود و ما را بازى‌ دال‌ها فرا مى‌گيرد. يا كتاب‌ مقدس‌ كه‌ مدعى‌ آغاز است‌ روايت‌ تاريخى‌ بر مى‌سازد، زمانى‌ كه‌ به‌ اين‌ها به‌ عنوان‌ نشانه‌ هايى‌ توجه‌ كنيم‌ كه‌ هيچ‌ را پنهان ‌مى‌كنند، بازى‌ هايى‌ در سطح‌ كه‌ صرفا از سيناپسى‌ به‌ سيناپس‌ ديگر ارسال‌ مى‌شوند، و آن‌ گاه‌ كه‌ زبان‌ در جايگاه ‌راستين‌ و مجازى‌ خود جايى‌ گيرد، هم‌ زمان‌ سنت‌ و اقتدارش‌ فرو ريخته‌ است‌. برانگيختگى‌ از آن‌ لحظه‌اى‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ است‌ كه‌ نشانه‌ها پيام‌ ممكن‌ ،يعنى‌ وانمودن ‌را ارسال‌ مى‌كنند.
كتاب‌هاى‌ نازك‌ بهترين‌ وانمود كنندگان‌ كتاب‌‌اند. آن‌ها با گام‌هاى‌ ترديد، فروريختن‌ فرهنگ‌ فاخر را به‌ ما نشان‌ مى‌دهند. زبان‌ منحطى‌ كه‌ در سى‌ صفحه‌ خلاصه‌ شده ‌است‌ به‌ چه‌ چيز مى‌تواند اشارت‌ كند؟ كدام‌ استعاره‌ يا كدام‌ تمثيل‌ را در پس‌ اين‌ واژگان‌ مى‌توان‌ جست‌؟ ديگر نه‌ ازلى‌ وجود دارد و نه‌ ابدى‌، زبان‌ نه‌ آغاز كننده‌ و نه‌ پايان‌دهنده‌ است‌، كه‌ صرفا تكرار مى‌شود، دگرگون‌ مى‌شود، محو مى‌شود...
http://www.valse2.persianblog.com/

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:56  توسط محمود موحدان  | 
 

       


احمد بيگدلي  داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا):
 اگر ما در ادبيات خود از ميراث فرهنگي گذشته استفاده كرده‌ايم، اين موضوع بيش‌تر جنبه‌ي تزييني داشته است.
هويت ملي و ميراث فرهنگي، شناسنامه‌ي يك ملت است، و يك ملت، آرمان‌هاي گذشته‌اش را با اين موضوع تثبيت مي‌كند.
 بعد از انقلاب، از گذشته بريدند و گفتند گذشته مال كساني بود كه بر اريكه‌ي قدرت نشسته بودند، و به تمامي، آن را نفي كردند؛ به اين دليل ارتباط مان با گذشته قطع شد. مسؤولان بعدي ما نيز در هيچ سخنراني به ميراث فرهنگي‌مان اشاره نكردند.
 اگر ما گذشته را از دست بدهيم، نمي‌توانيم به سوي آينده برويم،  بريدن از گذشته براي ما اختگي را به دنبال خواهد داشت. ما داراي ميراثي بسيار غني هستيم. آمريكا هيچ گذشته‌ي غني‌اي ندارد و قهرمانان آن، ضد قهرمان هستند، كه در كتاب‌ها و فيلم‌ها خود را نشان مي‌دهند؛ به اين دليل وقتي به ايران با فرهنگ غني‌اش برمي‌خورند، نمي‌خواهند تمدن درخشان ما را بپذيرند. به اين دليل مولوي بلخي را به نام مولوي رومي مي‌نامند. خيلي‌ها كه در آمريكا مولانا را مي‌خوانند، باور نمي‌كنند مولوي از فارسي به انگليسي ترجمه شده؛ نه از تركي. اين شاعر حتا يك بيت شعر تركي هم ندارد؛ اما آن‌ها نمي‌خواهند گذشته‌ي درخشان ما را بپذيرند.
 دليل نپرداختن شاعران و نويسندگان به هويت ملي دلمشغولي‌هاي آن‌ها است  در اوضاع فعلي، نويسنده و شاعر ما دلمشغولي‌ها و گرفتاري‌هاي ديگري دارد. انسان معاصر اگر مشغله‌ي نان نداشته باشد و در همسايگي‌اش آدمياني نباشند كه افسرده و غمگين باشند، مجال خواهد يافت كه به گذشته فكر كند؛ اما او امروز فرصت نمي‌كند به گذشته فكر كند.
 ما ميراث‌هايي چون تخت جمشيد يا پاسارگاد را داريم و تنها ملتي هستيم كه از گرده‌ي برده‌ها كار نكشيديم، تا اين بناها ساخته شوند. هيچ ستوني از ستون‌هاي تخت جمشيد با شلاق ساخته نشده است. ما ملتي اين‌گونه هستيم؛ اما به اين ميراث توجهي ندارند.
 مسأله‌ي سد سيوند كه چندي پيش اتفاق افتاد، سر و صدايي از جامعه‌ي روشنفكر دست به قلم ما درنيامد و هيچ‌كس اعتراضي هم نكرد. نه اين‌كه آن‌ها بي‌مسؤوليت باشند و به اين موضوع توجهي نكنند؛ بلكه فرصت ندارند و چيزهاي مهم‌تري براي‌شان مطرح است.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:36  توسط محمود موحدان  | 
 

     


دوشيزه‌اي بود لطيف پوست، لاغر شكم،‌ باريك اندام كه نگاه را دربند مي كرد. محفل و محفليان را زينت مي‌بخشيد و بيننده را دچار حيرت مي كرد. نامش نظام بود و لقبش عين الشمس و البهاء (چشمه نور و زيبايي) گوشه چشمش فريبا و اندامش نازك و زيبا بود. چون سخن بسيار مي‌گفت سخن را درمانده مي‌گردانيد و چون كوتاه مي‌گفت ناتوان.
سخنش روشن و آشكار بود. سيماي فرشتگان دارد و همت پادشاهان ... اگر روان هاي ناتوان و بيمار و بدانديش و بدسگال نبود،‌ همانا من در شرح زيبايي خلق و خوي او كه چون باغ شاداب مي نمايد داد سخن مي‌دادم.(1)
ابن عربي (638-560) دركتاب ترجمان الاشواق شرح عشق و شيدايي خود و نظام دختر مكين الدين پارسازاده اصفهاني را تصنيف مي‌نمايد. سه سال بعد شاگردانش به او هشدار مي دهند كه فقهاي شهر تغزلات وي درباره نظام را مستمسك تكفير او قرار داده‌اند. ابن عربي مقدمه‌اي بر ترجمان الاشواق مي نويسد و به خواننده هشدار مي‌دهد و اصرار مي‌ورزد كه منظور وي از تدوين اشعار عاشقانه در ستايش زيبايي‌هاي معنوي و جسماني نظام،‌ همانا تاويل معاني عرفاني و بيان اسرار روحاني و معارف رباني مي‌باشد. پس از آن خواننده را دعا مي كند و از خداوند مي خواهد كه او را از تصور آنچه شايسته روان هاي پاك و همت‌هاي والاي آسماني نيست دور بدارد.
افكار و تمثيلات دانته را با ابن عربي و عشق دانته به بئاتريس فلورانسي را با عشق ابن عربي به نظام اصفهاني و كتاب كمدي الهي را با كتاب ترجمان الاشواق مقايسه كرده و دانته را متاثر از ابن عربي و گاه مقلد او دانسته اند.
همواره بخشي از دنياي پر راز و رمز ادبيات بر ستونهاي پايدار تفكر عرفاني و در تبادل و تاثيري دو جانبه استوار بوده است. طعم شيرين عاشقانه‌هاي ليلي و مجنون، خسرو و شيرين،‌ شيرين و فرهاد، يوسف و زليخا به مذاق خواننده اهل نظر و جستجوگر رموز الهي و معاني عرفاني خوش مي‌نشيند ولي براي خوانندگان ديگر و به ويژه جوانترها، اين عاشقانه ها هر يك روايتي در وصف و بيان حالات و مناسبات زنان و مرداني مجذوب و شيفته يكديگر است كه دست جفاكار روزگار زمان وصال ايشان را به تاخير انداخته و اين رنج و حرمان الهام بخش شاعران و نويسندگان در تصنيف عاشقانه‌ها و تغزلات گرديده است.
در پرده سخن گفتن و چند منظوره بودن مفاهيم استفاده شده در متن روشي است كه هر يك از نويسندگان و شاعران به نوعي آن را بكار برده‌اند تا از ابراز آشكار عشق دوري گزيده و آن را در هاله اي از راز و رمز پنهان نمايند، به گونه اي كه هر آينه فرصت انكار و تعبير و تفسير ديگرگونه از متن امكان پذير باشد. چنان كه ابن عربي نيز وجود روان‌هاي ناتوان و بيمار و بدانديش و بدسگال را مخل بيان شرح كامل سخن خويش مي داند.
در تداوم اين سنت استتار،‌ «عشق» در ادب معاصر يك قرن اخير ايران در حاشيه قرار مي گيرد. نويسندگان و شاعران روشنفكر بيان احساسات عاشقانه بشري را به دور از منزلت خود دانسته و از ابراز آن اكراه دارند. آنجا كه بيم از دست دادن جان نمي‌رود و بازار تهمت رواج ندارد، باز آرماني والاتر از عشق و پرداختن به آن براي نويسنده آگاه وجود داشته و دارد. گاه غلبه آرمانهاي اجتماعي، ‌سياست زدگي، داعيه ايجاد تغييرات اجتماعي، بيان روزمرگي و احساس بيهودگي و پوچي، زوال احساسات بشري، صداي عشق را در ادبيات معاصر ايران خاموش كرده و بر لبان عشق مهر سكوت زده است. عشق اين والاترين احساس بشري را نمي توان گفت كه نبود و نيست. بود و هست. انسان منهاي عشق نمي تواند به كمال برسد و ادبيات منهاي عشق چيزي كم دارد. به راستي اين روزها در فقدان معاني عرفاني و حس و حال روحاني، جاي عشق در ادبيات ما خالي‌ست.

نویسنده:فرخنده آقايي
زيرنويس:
(1) - محي الدين بن عربي، چهره برجسته عرفان اسلامي – تاليف محسن جهانگيري- انتشارات دانشگاه تهران.
سخن

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:2  توسط محمود موحدان  | 
 

 

 

      

 

ناتالی گلدبرگ/ ترجمه ی شهرام عدیلی پور

    يكي از دانش آموزان مي گفت: « من زياد كارهاي همينگوي را مي خوانم، مي ترسم مثل او شروع به نوشتن كنم. دارم از روي دست او مي نويسم و صداي خودم را گم كرده ام ». خوب آن قدر هم بد نيست. مثل ارنست همينگوي نوشتن خيلي بهتر از نوشتن مثل  عمه بتونه  است كه فكر مي كند كارت تبريك هاي  هال مارك  بهترين شعرهاي آمريكا هستند.
ما هميشه نگران اين هستيم كه داريم از روي دست كس  ديگري مي نويسيم و اين كه هنوز سبك خودمان را پيدا نكرده ايم. نگران نباشيد. نويسندگي يك كار اشتراكي ست. بر خلاف نظر عموم مردم، يك نويسنده پرومته ي تنها در كوهي پر از آتش نيست. خيلي خودخواهيم كه فكر مي كنيم به تنهايي يك ذهن كاملن جديد و نوظهور داريم. ما بر پشت تمام نويسندگاني كه پيش از ما آمده اند، سواريم. اكنون با تمام تاريخ، انديشه ها و اين شربت ليموناد زندگي مي كنيم. تمام اين ها در نوشته مان با هم ترکیب مي شوند.
نويسندگان عاشقان بزرگي هستند. آن ها عاشق نويسندگان ديگر مي شوند. به این ترتیب نوشتن را ياد مي گيرند. آن ها نويسنده اي را انتخاب مي كنند، تمام آثار او را مي خوانند ، بارها و بارها آن را مي خوانند و مي خوانند تا بفهمند كه آن نويسنده چه گونه حركت مي كند، مكث مي كند يا مي بيند. اين ست هستي يك نويسنده. از خودتان قدم  بيرون گذاريد و به وجود ديگري پابگذاريد. وقتي نوشته ی  يك نويسنده ي ديگر را دوست داريد به اين معني ست كه توانايي ها و استعدادهاي او در شما بيدار شده است. اين تنها شما را بزرگ تر مي كند. نه اين كه تبديل تان كند به يك ميرزا بنويس مقلد. بخش هايي از نوشته ي يك نويسنده ي ديگر كه برای تان طبيعي ست، تبديل به خود شما مي شود و شما هم وقتي مي نويسيد از آن استفاده مي كنيد اما نه به طور مصنوعي. عاشقان بزرگ در عشق به ديگري خود را مي شناسند. اين اتفاق براي آلن گينزبرگ2 افتاد، وقتي كه مي خواست طوري بنويسد كه جك كرواك3 بتواند بفهمد: «… وقتي عاشق جك كرواك شد، دريافت كه او خود جك كرواك است. اين چيزي ست كه عشق مي فهمد». وقتي « تپه هاي سبز آفريقا» را مي خوانيد  ارنست همينگوي هستيد  در يك سفر اكتشافي و آن وقت كه داريد « زنان حكومت» را مي خوانيد   جين آوستن4  هستيد و بعد  گرترود اشتاين5  مي شويد كه روي كوبيسم خاص خودش با  واژه ها كار مي كند و سپس لاری  مک مورتی6 هستید در تکزاس که دارید به سوی اتاق شرط بندی برای اسب دوانی پیش می روید.
بنابراين نوشتن، تنها نوشتن نيست بل كه داشتن رابطه اي با نويسندگان ديگر هم هست. و حسود نباشيد اين بدترين نوع نويسنده است. اگر كسي چيز بزرگي بنويسد، تازه روشني و پاكي بيش تري براي همه ما در جهان خواهد آورد. نويسندگان « ديگري» نسازيد كه خيلي با شما تفاوت داشته باشند، نگوييد: « آن ها خوب اند، من بدم ». دوگانگي و تضاد ايجاد نكنيد. اگر اين كار را بكنيد، نويسنده ي خوب شدن سخت مي شود. البته خلاف اين را هم مي شود گفت: « من بزرگ هستم، آن ها نيستند» اين طوري خيلي مغرور مي شويد و نمي توانيد به عنوان يك نويسنده- به معني واقعي كلمه- رشد كنيد و انتقاد پذير شويد. تنها اين گزاره درست است: « آن ها خوب اند، من هم خوب ام ». اين جمله فضاي بسيار زيادي در اختيارتان مي گذارد : « آن ها مدتي طولاني در اين راه رفته اند، من مي توانم مدتي در راه آن ها قدم بزنم و از آن ها چيز ياد بگيرم ».
اين خيلي بهتر از اين ست  كه يك نويسنده ي قبيله اي باشيم. نوشتن براي تمام مردم و شنیدن نظر آن ها بهتر از اين ست كه موجودي منزوي و گوشه گير باشيم كه در صومعه ي خود محبوسيم و مي كوشيم تنها يك حقيقت در ذهن تنگ مان  پيدا كنيم. سعي كنيد بزرگ شويد و تمام جهان را در آغوش بگيريد و بنويسيد.
 
حتا اگر به تنهايي كار مي كنيم تا با آن طبيعت خود رو  و بكرمان بنويسيم، مجبوريم كه با خودمان و تمام چيزهاي اطراف مان شريك شويمبا ميز تحرير، با درختان، پرندگان، آب، با ماشين تحرير و غيره. ما از چيزهاي ديگر جدا نيستيم. اين تنها «خود» است كه وا مي داردمان فكر كنيم كه هستيم. هر چه پيش روي مان مي آيد، مي سازيم اش، حتا اگر نوشته مان واكنشي به آن باشد يا اگر بكوشيم كه گذشته را انكار كنيم. ما همچنان با دانشي كه داريم مي نويسيم.
اين هم خوب ست كه بعضي از نويسندگان محلي را بشناسيد و از حمايت آن ها برخوردار شويد. خيلي سخت ست كه بخواهيد تنها روي پاي خود بايستيد و ادامه دهيد. من به دانش آموزان ام در يك گروه مي گويم كه هم ديگر را بشناسند و كارشان را با افراد ديگر تقسيم كنند. نگذاريد كارها تان در دفترچه ها تان روي هم انباشته شود. آن ها را بيرون بريزيد. اين فكر را كه يك هنرمند تنها و بي كس و رنج كشيده باشيد از سر بيرون كنيد. ما به هر حال چون انسانيم، رنج مي كشيم. اين رنج را بيش تر نكنيد.

1- بخشی از کتاب نوشتن تا مغز استخوان اثر ناتالی گلدبرگ

2- Allen Ginsberg
3- Jack  Kerouace
4- Jane Austen
5- Gertrude Stein
6- Larry McMurty

http://www.jenopari.com/article.aspx?id=169   جن وپري

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:44  توسط محمود موحدان  | 
 

    عباس پژمان  فتح الله بي نياز

  
ادبيات معاصر ايران و درهاي بسته بازار جهاني 
 بحث جهاني شدن ادبيات ايران، از مدت ها قبل در محافل ادبي مطرح شده است. از سال 69 که اسماعيل جمشيدي در مجله آرمان مقاله اي نوشت با عنوان «چرا ادبيات ايران جهاني نمي شود؟» تا کنون، اهالي ادبيات بارها و بارها به آسيب شناسي اين مساله پرداخته اند. اين که چرا ادبيات ايران، تاکنون نتوانسته به بازارهاي جهاني راه پيدا کند، مي تواند دلايل مختلفي داشته باشد که هم به کيفيت آثار داستاني ايراني برمي گردد و هم به قوانين کشورمان که با قوانين و ضوابط جهاني هم خواني ندارد. بررسي دلايل جهاني نشدن آثار ادبي معاصر ايران، شايد در ظاهر کمک چنداني به رفع اين مشکل نکند، اما ارائه راهکارهاي مختلف در زمينه معرفي بيشتر اين آثار به جهان، مي تواند در ذهن نويسنده ها، شاعران و حتي مخاطبان ادبيات دريچه هايي بگشايد که در آينده موثر واقع شود. در همين باره، عباس پژمان و فتح الله بي نياز در چهارمين نشست از سلسله نشست هاي «بررسي ادبيات معاصر ايران از منظر جهاني» که روز يکشنبه هفدهم تير ماه در مرکز همايش هاي مجموعه فرهنگي تهران برگزار شد، به آسيب شناسي اين موضوع و ارائه راهکارهاي مناسب براي رفع اين مشکل پرداختند.
 مشکل از ماست، نه جهان
عباس پژمان، مترجم و منتقد ادبي، سخنران اين نشست، ضمن اشاره به اينکه موضوع جهاني بودن يا جهاني کردن ادبيات با اين اهميت که در کشور ما مطرح است، در هيچ کشور ديگري مطرح نيست، گفت؛ جهاني کردن ادبيات نيازمند حرف، نظريه و بحث نيست بلکه نيازمند عمل است. اگر راه حل هايي وجود داشته باشد، بايد دنبال راه هاي عملي گشت. درباره اين موضوع تصوراتي در ذهن ما شکل گرفته که منطبق با واقعيت نيست. و ترس اين است که اين مساله يک سرخوردگي مضاعف در آينده ايجاد کند. در اين زمينه ابتدا اين سوال پيش مي آيد که جهاني بودن يا جهاني کردن ادبيات به چه معناست؟ وقتي مي گوييم ادبيات جهاني، فکر مي کنيم که اين آثار ادبيات دنيا، برتر و بهتر هستند. اما جهاني بودن به معني مشهور بودن هم هست. شماري از آثار ادبي هستند که شهرت دارند ولي اين لزوماً به معني خوب بودن آنها نيست. شمار زيادي از آثار ادبي دنيا به زبان هاي مختلف ترجمه شده و خوانده مي شوند. اما عده زيادي از مردم اين شهرت را به معني ارزش آن اثر مي دانند. شهرت کاذب يکي از بلاهاي خانمان سوز دنياي ادبيات است. شهرت زياد باعث مي شود که حق بسياري از آثار ادبي خوب دنيا زايل شود. و نه تنها در کشور ما، که در تمام جهان اين گونه است. نبايد فکر کنيم که نويسندگان دنيا فقط همين هايي هستند که ما آنها را مي شناسيم و آثارشان ترجمه شده است. در همه جاي دنيا نويسندگان خوبي وجود دارند که ما آنها را نمي شناسيم. مثلاً کشوري مثل کلمبيا چهل ميليون جمعيت دارد. آنجا نويسندگي پررونق تر و با ارزش تر از اين جاست. تعداد نويسندگان آنجا به نسبت جمعيت شان خيلي بيشتر است. اما آيا کلمبيا فقط مارکز را دارد؟ مسلماً اين طور نيست و من فکر نمي کنم که هيچ کس از ما به غير از مارکز نويسنده ديگري را بشناسيم. در ايران اما تعداد نويسندگان مطرح کم است. و حدود سي نفر از نويسندگان ما هستند که آثارشان به زبان هاي ديگر ترجمه شده و با استقبال زيادي مواجه شده است. مثل هدايت يا بزرگ علوي. من معتقدم اينها که مي گويند دنيا با ما بي مهر بوده و با ادبيات ما غرض ورزي دارد، با واقعيت منطبق نيست.
براي جهاني شدن بايد حرف تازه داشت
در ادامه جلسه فتح الله بي نياز، نويسنده و منتقد ادبي، ضمن تاييد سخنان عباس پژمان پس از اشاره به ضرورت ترجمه براي رساندن آثار ادبي مان به جهان گفت؛ مترجم هم در کشور ما، مثل نويسنده از طبقه متوسط جامعه است. به همين خاطر وقت گذاشتن براي ترجمه اثري که معلوم نيست چاپ بشود يا نه، کار خطرناکي است که خيلي ها آن را انجام نمي دهند. به همين علت بايد به اين مساله به عنوان يک پروژه بزرگ نگاه کرد که چون از اول در کشور ما بخش خصوصي ضعيف بوده، سرمايه خصوصي يا بخش خصوصي معمولي نمي تواند عهده دار آن شود و متولي آن دولت است. تمام سرمايه و ثروت کلان دست اوست. بنابراين مي تواند مثل ترکيه، چين يا کره يک موسسه احداث کند و مترجمان شاخص و خبره را با حق الزحمه بالا دعوت کند، طوري که مترجم به کار ديگري احتياج نداشته باشد و تمام انرژي اش را براي ترجمه آثار به زبان هاي ديگر بگذارد. در اين که زبان ما، مانع ارتباط با ادبيات جهاني است، جاي هيچ ترديدي نيست اما بايد بدانيم که بعضي از کارهاي خارجي، آثار شاخص و برجسته اي نيستند، ولي چنان نام و نشان دارند که ما مرعوب مي شويم، درحالي که با تمام ضعف هايي که در ادبيات ما وجود دارد، اينجا کارهايي نوشته مي شود که وجه غالب آنها توان برابري با آثار خارجي را دارد. اما در اين ميان نبايد از اين نکته مهم غافل شويم که کارهايي که از ما ترجمه مي شود، بايد حرف تازه اي براي گفتن داشته باشند و براي اين امر بايد مثل چين يا کره سرمايه گذاري کنيم. همان طور که چيني ها در خيلي چيزها با سرمايه گذاري و تداوم، بازار دنيا را قبضه کرده اند.
از اين گذشته، بايد توجه کنيم که صرفاً با ترجمه چند اثر و ارائه آنها به بازار جهان، ادبيات ما جهاني نمي شود. بايد در اين کار استمرار و تداوم داشته باشيم. مثلاً اگر دو کار پر از آرايه ها و الگوهاي اجتماعي ما بيرون بيايد، کار بعدي بايد چيز تازه اي داشته باشد. دولت در زمينه جهاني سازي ادبيات، بايد سرمايه گذاري کند آن هم بدون جهت، نه گزينشي.
  برگرفته از: شرق 23تير 86 
  شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي

 http://www.persian-language.org/Group/sokhan.asp?ID=1529&P=

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:56  توسط محمود موحدان  | 
      

دکتر عباس حری، متولد 1315 در مشهد، از استادان بنام کتابداری و اطلاع رسانی است. وی در حال حاضر استاد دانشگاه تهران و سردبیر مجله های کتابداری، علوم تربیتی و روانشناسی و مجله ی اطلاع شناسی است.

در رسانه ها مي بينيم ، مي شنويم ، يا مي خوانيم كه مردم ما «كم خوان»اند ، رغبتي به مطالعه ندارند ، هر ايراني در سال ، فلان قدر دقيقه كتاب مي خواند و داوري هاي متنوع و فراوان ديگر. گويي مردم عناصر مجردي هستند كه مي توان درباره آنها بدون توجه به عوامل محيطي سخن گفت. آنها هستند كه مي خوانند يا نمي خوانند ، آنها را بايد به باد ملامت گرفت ، و از لاكتابي آنها بايد گلايه كرد. اين كار البته مصلحت انديشانه تر هم هست.
توپ را در زمين حريف بينداز و همه مسووليت ها را هم متوجه او كن هر گاه نورافكن را به طرف مقابل بيفكنيم ، طبعا خودمان در تاريكي و به دور از ارزشيابي ها و داوري ها مصون خواهيم ماند. حال بياييم به همين مردم كه ملامت مي كشند و خوشند و رنجيدن را كافري مي دانند ، بينديشيم.
آيا اگر از همين مردم حركتي مشاهده كنيم كه حاكي از بي هدفي است سرزنششان نمي كنيم؟ مردم حق دارند كه كار بدون دليل و عمل بدون هدف انجام ندهند. وقتي از كسي مي پرسي «آيا كتاب مي خواني؟» و در جواب مي گويد كه «چرا بايد بخوانم؟» منطقي ترين و استوارترين پاسخ را داده است. واقعا چرا بايد بخوانند؟ هدفدار كردن «خواندن» است كه مي تواند انگيزه روي آوري به مطالعه را فراهم كند. كانون اين انگيزش ها كجاست؟ اشاره اي به برخي از شاخص ترين اين كانون ها خالي از فايده نيست.
خانواده نخستين كانوني است كه مي تواند انگيزه هاي خواندن را در فرزندان فراهم كند. پدري كه ناگزير است وقتي فرزندش هنوز در خواب است از خانه خارج شود و وقتي هم در دير وقت شب به خواب رفته است به خانه برگردد و مادر كه بايد به تدبير خانه بينديشد و هم مرد و هم زن خانه باشد، چه مجالي برايشان مي ماند كه خود چيزي بخوانند يا فرزند خود را به خواندن ترغيب كنند. وقتي در همه زندگي ات بايد فكر نان باشي ، كتاب ، آب خواهد بود و كتاب خواندن آب در هاون كوبيدن.
همين فرزند ، فرزندان ديگران را هم در خيابان و معبر و گذر و تلويزيون مي بيند ، با همه وسايل رفاه و خانواده اي مرفه ، و به قول يكي از اركان دولت ، با اتومبيل 300 ميليوني.
انصاف را ، آيا خواهد انديشيد كه آن فرد از كتابخواني به اين مواهب دست يافته است؟ لطفا نگوييد اندرون از طعام خالي دار / تا در آن نور معرفت بيني.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:22  توسط محمود موحدان  | 

چرا  ؟


خب اينكه ما در يك برآيند كلى «ملت كتابخوانى نيستيم» را ظاهراً همه توافق كرده ايم؛ اين را مى شود به سادگى از لابه لاى مقالات و نوشته ها، حجم گردش مالى در حوزه نشر و كتاب، آمارهاى رسمى و غيررسمى قابل دسترسى، مصاحبه هاى دوستان اهل بخيه، و حتى گفت وگوهاى عادى با دور وبرى ها و فاميل و همكاران
و ... استنتاج كرد. از يك منظر، چنين اجماعى خيلى هم مايه تأسف نيست! بالاخره توانسته ايم بر سر يك موضوع، به توافقى همه گير، بدون لحاظ كردن امر سياست - در جامعه اى به غايت پيچيده در قضاوتهاى سياسى - برسيم. بگذريم كه نهايتاً همين توافق به ظاهر عمومى و كاملاً «فرهنگى - اجتماعى» هم يك  جاهايى در متن و حواشى سر از سياست درمى آورد، چه در زبان مخالفان و چه در ادبيات موافقان اجماع فوق.
به عنوان مثال وقتى كه بخش زيادى از ناشران، يكى از دلايل عمده ركود عمومى كتاب را دخالت همه جانبه دولت هاى ايرانى - در يك قرن گذشته تاكنون - در مباحث نرم افزارى و سخت افزارى كتاب ، شامل نظارت بر ذهنيت توليدكنندگان (مميزى) گرفته تا مراحل مرتبط با چاپ و نشر مى دانند، بى ترديد امر سياست را عامل اصلى دانسته اند؛ و همينطور مباحثى كه درباب «فقدان سرمايه گذارى بر تبليغ و اشاعه كتاب و كتابخوانى در رسانه مهمى چون صداو سيما» ارائه مى شود و يا بى توجهى دولتها به تجهيز و استانداردسازى كتابخانه هاى عمومى و كتابخانه هاى مدارس و يا چشم پوشى تقريباً كامل از ادبيات معاصر در كتب درسى آموزش و پرورش و مقاطع تحصيلى و ...
اما آنچه كه كمتر درباره اش سخن گفته مى شود، اشاره به موانع درونزاى فرهنگى و ظرفيتها و ساختارهاى واقعى آن در ايران معاصر است.
اينكه ملت ما در عمق تاريخى خود كه بوده است و چه بوده است، آن هم در شرايطى كه سرانه مطالعه كتاب در ايران امروز، از يكى دو دقيقه تجاوز نمى كند، بيشتر تعارفاتى است در حد همان ها كه شبانه روز نسبت به هم در كوچه و بازار روامى داريم و البته شانه خالى كردن از سنگينى طاقت فرساى مسؤوليت؛ مسؤوليتى كه نه تنها متوجه دولتها و نظام هاى سياسى است بلكه در حوزه مسؤوليت پذيرى فردى هم بايد تعريف و پذيرفته شود. اگر اندكى از عادت به «نق زدن هاى اغلب بى حاصل تاريخى» خود دست برداريم و گوشه اى از آينه را به سمت خويش - دقيقاً خودمان - برگردانيم، بد نيست از خود بپرسيم كه
« ما چه كرده ايم.» از من روزنامه نگار و شاعر و قصه نويس و پژوهشگر و فلسفه دان و هنرشناس و غيره و غيره و غيره... بگير بيا تا ناشر و پخش كننده و سرمايه  گذار خيلى خيلى محترم حوزه فرهنگى.
بله، مى دانم كه دسته اول ( توليد گنندگان آثار)در سرنوشت عمومى اش همواره درگير غم ويرانگر نان هم بوده است و سرخوردگى ها و روزمرگى ها و پس افتادگى هاى اجتماعى و اقتصادى و حيران در پيچ و خم هاى سياست و ... و دسته دوم نيز به سختى گرفتار در ضعف بنيه هاى مالى اش و ساختارهاى سنتى بازار و از اين قبيل. اما منصفانه بايد پذيرفت كه اين همه حقيقت نيست. بخشى از اين حقيقت هم به نوع نگاه و پسند شخصى ، باورهاى از مدافتاده ، گاردگرفتن هاى پر ادا و اطوار ، نگاه از بالا به جماعت مخاطب (همان مردم) و تعارض هاى آرمان و واقعيت و فرافكنى هاى از سر سهل انگارى اقشار اهل قلم و توليدكننده آثار ادبى و فرهنگى هم بازمى گردد. و اين بخش حقيقت اگر نه زهر اما در شكل تلطيف شده اش دستكم فنجان قهوه بسيار تلخى است كه به ناچار بايد نوشيد.
به هر حال در - حداقل نيم قرن گذشته تا به حال-، توليدكننده فرهنگى ما يا خود را چنان در كسوت روشنفكرى فرازمينى پنداشته كه كمتر از پروست و جويس و نيچه و گادامر را نويسنده ندانسته و چه به لحاظ نظرى و چه خروجى در امر توليد ، همين ها را سرمشق كرده است - بماند كه نتيجه اين خروجى ها چقدر نزديك يا به دور از اصل و سرچشمه خود بوده اند - و يا اساساً به كنارى نشسته و ترجيح داده است رداى شريف انكار را به تن كند.
وقتى كه در حوزه ادبيات كودكان، آثار شل سيلوراستاين به فارسى ترجمه شد ، همه انگشت به دندان ماندند از اينكه چه ساده مى توان نابغه اى بود كه خود را صرف جهان به ظاهر پيش پا افتاده كودكان و در عين حال آفرينش جذابيتى بى بديل كرد، اما حتى يكى از نوابغ محترم ما در عمل چنين تلاشى را براى كودكان ايرانى تجربه نكرد؛ وقتى « دنياى سوفى» در زمينه تاريخ انديشه هاى فلسفى از يوستين گاردر ترجمه و منتشر شد باز هم همان تحسين ها از اهل فلسفه برخاست كه حيرتاً چقدر به سادگى مى توان مباحث پيچيده را هم به نوجوانى ارائه كرد كه دلمشغول موسيقى و سينما و سرگرمى هاى سن بازيگوش خويش است؛ اما در عرصه توليد داخلى هيچ تجربه مشابه اى در سرزمين پرگهر ما اتفاق نيفتاد؛ به همين سياق است آثار هرى پاتر براى نوجوانان - و البته بسيارى از اقشار كتابخوان در هر رده سنى - ؛ مثالها فراوانند و فرصت اين يادداشت، كوتاه . و كوتاه سخن اينكه فعالان حوزه توليد انديشه و آثار فرهنگى در سرزمين ما، كمتر به عنصر جذابيت، ساده نويسى در عين عمق و غنا و تجربه هاى متنوع براى خلق آثارى كه مخاطبش را نيز در گوشه اى از ذهن، حى و حاضر ببيند اعتنا كرده است. پس دستكم بخشى از بى اعتنايى عمومى به آثار مكتوب در كشور ما را شايد بتوان از همين زاويه درك كرد.مهرداد قاسمفر
ایران

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:46  توسط محمود موحدان  | 
 

     

   اين نوشتار  ارتجاع در جهان پست مدرن را به نقد كشيده است.
امبرتو اكو در اين نوشتار با نگاهي اجمالي ولي منصفانه به سير تاريخ تحولات و رشد مفاهيم شرقي و غربي دين و فرهنگ و انسان، در كنار نقد سويه‌هاي گونه‌گون اين جريان، مي‌خواهد به اين نتيجه برسد كه انسان امروز مي‌بايست، خواه ناخواه، دشمن‌خويي و خونريزي را كنار بگذارد و بياموزد كه ديگران دست‌كم به اندازه خود او حق دارند و انسانند، پس اگر سوداي صلح و آرامش را براي خودش در سر مي‌پروراند، تحقق اين خواست در گرو دست شستن از تعصبات و روي آوردن به مداراست و نيز در گرو اين است كه هيچ‌كس انديشه محدود و بسته خود را امري مطلق قلمداد نكند و نخواهد روي زمين از هر آنكه چون او نمي‌انديشد پاك شود. اين مقاله پيش از اين در آخرين شمارة ماهنامة «خردنامه همشهري» (شماره 15، خردادماه 86) به چاپ رسيده است.

سر‌چشمه تمامي جنگ و جدال‌هاي مذهبي كه در گذر قرن‌هاي متمادي، دريايي از خون را بر زمين جاري ساخته، هوا و هوس‌ها و توهمات بلاهت‌باري است كه بر پايه تقابل‌هايي چون «ما و آنها»، «خير و شر»، «سفيد و سياه» بنا شده‌اند. اگر فرهنگ غربي نشان داده كه فرهنگي غني است به اين سبب است كه حتي پيش از دوره روشنگري، كوشيده تا اين ساده‌انديشي‌هاي خطرناك را از راه ذهن سنجش‌گرانه و انتقادي «از ميان بردارد». البته ترديدي نيست كه هميشه هم در انجام اين مهم كامياب نبوده است. هيتلر كه كتاب‌ها را سوختبار آتش مي‌ساخت، هنر «منحط» را محكوم و مردود مي‌دانست‌ و مردماني را كه از نژاد «پست» بودند سر به نيست مي‌كرد و فاشيسم كه در مدرسه به من آموخته بود تا به آواز بلند بخوانم: «خداوند انگلستان را نفرين كرده است؛ زيرا مردمانش روزي 5 وعده غذا مي‌خورند!» و در مقايسه با مردم مقتصد ايتاليا پست و شكمباره‌اند. آري اينها نيز پاره‌هايي از فرهنگ غرب هستند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:40  توسط محمود موحدان  | 

سانتى مانتاليسم، پديده اى رو به گسترش است. چه در ميان نويسندگان عامه پسند كه از آغاز به آن ارادت داشتند، چه در ميان نويسندگان ادبيات جدى كه گويى براى جلب نظر مخاطبان، راهى جز همان شيوه هاى مستعمل قبلى نمى يابند..
واژه «سانتى مال» از آن دست واژه هايى است كه همگان پيش از آنكه معناى آن را بدانند، از آن استفاده مى كنند و معناى اصطلاحى آن، با معناى واقعى اش ، تفاوت بسيار دارد.
به لحاظ تاريخى، سانتى مانتاليسم، پديده اى متعلق به قرن ۱۸ است. دورانى كه در آن شرايط اجتماعى، گونه اى خاص از روابط بين فردى را به وجود آورده بود كه در آن، محور اصلى روابط، خصوصاً روابط زنان و مردان، مسائل جنسى بود و در نتيجه آن، مضمون بسيارى از آثار ادبى عصر و دوران را ، روابطى خارج از چارچوب روابط متعارف تشكيل مى داد.
در چنين فضايى بود كه سانتى مانتاليسم براى مبارزه با به ابتذال كشيده شدن عشق وروابط عاطفى ، به وجود آمد. سانتى مانتاليسم مى خواست به عشق تقدس ببخشد وآن را از امرى صرفاً مادى و بى قاعده و قانون، تبديل به نوعى عمل معنوى و الهى كنند. در همين دوران بود كه رمان هايى با محور عشق نوشته شد و نويسندگان سانتى مال كوشيدند با تمركز بر قداست عشق و تأكيد بر وفادارى مطلق و حتى انكار امكان تكرار تجربه عاشقانه، عشق را از آن حالت دستمالى شده و مبتذل خارج كنند.
ديدگاه سانتى مانتال، با نگاهى تازه به عشق، به طبيعت انسانى نيز نگاهى تازه مى انداخت و براى احساس بيش از تفكر اعتبار قائل بود و مهربانى، رنج و لطافت را بيش از وظايف اجتماعى ارج مى نهاد.
اين واكنش كه بيش از هر چيز در تقابل با بورژوازى و كاپيتاليسم و برآمده از اوضاع زمانه بود، كم كم مفهوم خود را از دست داد وتبديل به اصطلاحى شد براى پرداختن بيش از حد به احساسات ، خصوصاً در عالم ادبيات. اين گونه است كه براى اكثر ما، مفهوم «سانتى مانتال» به چيزى اطلاق مى شود كه بيش از حد بر عنصر احساس تأكيد مى كند و شيوه بيان آن نيز سطحى و مبتذل است.
ترديدى نيست كه مخاطبان و پديدآورندگان جدى ادبيات، در مواجهه با اين واژه واكنش دفاعى داشته باشند و هرگونه نشانه اى از علاقه به اين جريان را در آثار ادبى جدى، انكار كنند. به تعبير بسيارى، سانتى مانتاليسم ، عنصرى است كه تنها در ادبيات عامه پسند مى توان سراغ آن را گرفت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:34  توسط محمود موحدان  | 
      

حسرت داشتن رمان هاى شاخص تاريخى مربوط به برهه هايى خاص از تاريخ كشورمان با همه كتاب خوان ها هست ؛ از جمله رمان ها يا حتى يك رمان شاخص مربوط به روزهاى انقلاب. (همان روزهايى كه با تظاهرات و كشتار در قم و تبريز شروع شد و به ۲۲ بهمن انجاميد.) يعنى گمان نكنم هيچ كدام از ما اگر بخواهيم رمانى مربوط به  روزهاى انقلاب را به كسى معرفى كنيم، بتوانيم با اطمينان و به  راحتى كارى را نام ببريم . دست كم من نمى توانم . دلم مى خواست مى توانستم اين كمبود را به حساب اينكه خودم همه كارها را نخوانده ام بگذارم و فكر كنم احتمال وجود رمانى شاخص در اين زمينه هست . اما واقعيت اين است كه از هيچ كس ديگرى هم سراغى از چنين  رمانى نگرفته ام . پس فرض را در اين نوشته بر نبود رمانى شاخص درباره روزهاى انقلاب گذاشته ام و مى خواهم  چند نكته اى را درباره دليل احتمالى چنين كاستى اى در داستان نويسى مان، طرح كنم .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:46  توسط محمود موحدان  | 
 

 

رمان كشف جدیدی است متعلق به دوران جدید و آنگونه كه گفته اند به کاوش در باب همة وجوه مختلف زندگی می پردازد و كشف و نمایش متفكرانه وجوه مختلف زندگی راهی است كه با سروانتس آغاز شد و پس از او به دست متفكران و رمان نویسان بزرگ ادامه یافت. مارسل پروست در پی وصف «زمان از دست رفته» عمر خود را سپری كرد. «داستایوفسكی» میل به جنایت را تحلیل كرد و «تولستوی» در باب دلبستگی آدمی به خاك، صلح و جنگی كه بر سر خاك خود با دیگران دارد ما را به فكر وادار کرد. «توماس مان» خواننده را به «کوهِ جادویی» رهنمون شد كه مرز میان افسانه و واقعیت و خواب و بیداری و عقل و جنون در آن مخدوش و لغزنده است. و «هریت بیچراستو» ما را به «كلبه عمو تام» برد تا درد استخوان¬سوزِ بردگی و بردگان مظلوم را با همه وجود احساس كنیم.
با این وصف، تخیل سروانتس و گشودن دنیای شگفت انگیز رمان، گشایش راه جدیدی است برای شناخت وجوه تو در تو و پیچیده زندگی آدمی، راهی كه نهایت آن جهانی است كه به «جهان کافکایی» شهرت دارد. و آنچه در ذهن و زبان جهان کافکایی برجستگی دارد، ماهیتِ مکشوف و صریح قدرت است كه همواره در طول تاریخ فاجعه ها و تراژدیهای بزرگی خلق كرده است و تراژدی قدرت در زمان ما با پیشرفتهای شگفت¬انگیز علم و تكنولوژی و بسط نفسِ پرهوس انسانِ امروز ، عظیم تر، ویرانگرتر و دهشت انگیزتر از همیشه است.
اشاره من به سروانتس و جهان کافکایی از آن رو است که قدرت در این جهان از خیلی جهات با جهان امروز تطبیق می کند و علاقمندم با اشاره به این واقعیت تلخ، اظهار امیدواری کنم که فرزندان پیوریتن ها با تأمل در اوضاع روزگار و توجه به امکانات خود به عهد با نیاکان بازگردند و در تغییر جهان نا امن و پرهراس کنونی به سوی جهانی که در آن صلح و عدالت و پیشرفت توأم با معنویت و اخلاق حاکم است گام پیش نهند و ابتکار عمل را از قدرتمندان سودپرست و مغرور بگیرند.
باری، قدرت در جهان کافکایی، قدرتی است معطوف به خود و برخلاف آنچه در سطح زبانِ سیاسی صادق است که قدرت در صدد به دست آوردن چیزی و تسلط بر جایی است، این قدرت نمی خواهد چیزی را به دست آورد و اگر دقیق تر بنگریم میان آنچه به اصطلاح اهداف سیاسی یا اقتصادی برای اعمال و اجرای قدرت نامیده می شود، باحقیقت وجودی قدرت فاصله زیادی وجود دارد.
قدرت در روزگار ما بی مقصد، بی مسؤولیت و حتی بی خواست و آرزو است. قدرت چیزی جز خود را نمی خواهد و قدرتی که در پی دستیابی به قدرت است، مصداق بارز نهیلیسم است و این است فاجعه بزرگ روزگار ما که در جنگ ها، اشغال ها، آوارگی انسان ها، پایمال کردنِ حق و حقوق ملتها و ترور و خشونت تجلی می کند و این است راز و رمز مصیبتی که در اثر استخدام علم، هنر و دین توسط قدرت و اشتهای سیری¬ناپذیر قدرتهای ریز و درشت روزگار ما برای استیلا بر آنچه آن را «غیرخودی» و «دیگری» می دانند نصیب ما شده است و جهان ما را ناامن و از نعمت محبت و همدلی محروم کرده است.
اگر قدرت نظامی متکی بر سیستم اطلاعاتی و توان علمی و اقتصادی و فنی، جهان را تهدید می کند و اگر تروریست ها همه جای جهان را نا امن کرده اند، به دلیل شکست تفکر امروز در معطوف ساختن قدرت به امر انسانی و اخلاقی است و قدرتی که طالب قدرت است موجب و موجد نهیلیسمی است که حیات مادی و معنوی زمان ما را تهدید می کند و این امری است برخلاف آنچه تمدن آنگلو- آمریکن در آغاز ظهور خود خواستار آن بود.
از زمان سروانتس تا به امروز فکر اخلافی و اجتماعی تحولات گوناگونی پیدا کرده است.
تخیل سروانتس و رمان دن کیشوت گرچه سرشار از جنگ و مبارزه است، اما پا به پای جنگ¬آوران، عاشقان دلسوخته ای حضور دارند که هنوز گردی از معصومیت قرون وسطی بر چهره دارند. راهی که زمان دن کیشوتِ سروانتس تا کتاب «1984» جرج اورول پیموده است، راهی پر فراز و نشیب است که تمامی آن را نمی توان در این مجال تنگ تصویر کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:47  توسط محمود موحدان  | 
 

 

تاريخ مصرف كتاب‌هاي شهيد مطهري تمام نشده است فقط بايد بلد باشيد جوابتان را از توي آن‌ها پيدا كنيد.
باور کنید یا نکنید، تاریخ مصرف کتاب‌های استاد هنوز تمام نشده. هنوز هم جواب می‌دهد. چند نسل جوان، پاسخ سؤال‌ها و شبهه‌هایشان را از این صفحات گرفته‌اند ولی بوی کهنگی نگرفته.
مشخص است که تک‌تک صفحات و تک‌تک کتاب‌ها برای نسل امروز تازه نیستند.  بخشی از این بحث‌ها را در کتاب دینی‌های دبیرستانی دیده‌ایم یا از سخنران‌های متعدد پاره‌پاره شنیده‌ایم و حتی بعضی بحث‌ها دیگر جزو سؤال‌های نسل نو نیست.
گروهی از کتاب‌ها در حوزه‌های تخصصی هستند و یک جوان با دغدغه‌ها و معلومات معمولی از آنها سر در نمی‌آورد و علاقه‌ای پیدا نمی‌کند. اما با همه اینها هنوز تعدادی کتاب باقی می‌ماند که انگار برای این نسل و شبهات و سؤالاتی که هنوز هم به قوت خود باقی‌اند، نوشته شده است.
ما چند تایی از این دست کتاب‌ها را در این صفحه پیشنهاد می‌دهیم، با این توضیح که این فهرست کامل نیست و فقط پیشنهاد همشهری جوان است. اینها را که ورق بزنید خودتان دنبال بقیه‌اش هم می‌روید.کنار کتاب‌ها، نمونه‌سؤالات و شبهاتی آمده که جوابش را می‌توانید در کتاب پیدا کنید.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:48  توسط محمود موحدان  | 
 

    

طبق گزارش مطبوعات صدها کتاب پشت دیوار کسب اجازه مانده‌‌اند. ممّیزی این کتاب‌ها کاملاً سلیقه‌ای و به تشخیص و استنباط مأمور خوانش و گزینش یا از گردونه طبع و نشر خارج می‌شوند و یا پس از طی مراحلی، از چرخه بازبینی، موفق بیرون می‌آیند. تعداد کتبی که از غربال رد می‌شوند بسیار نادر است حتی کتاب‌هایی که در سال‌های قبل اجازه انتشار یافته‌اند. بر اساس اصل 24 قانون اساسی جمهوری اسلامی، نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند، مگر آنکه مخل به مبانی اسلام و یا حقوق عمومی باشد آیا تمام کتاب‌های رده علوم انسانی پشت دیوار مانده، از این اصل مهم قانون اساسی عدول کرده و مرزهای مجاز قانونی را شکسته‌اند؟ چنین تصوری بعید بنظر می‌رسد مگر آنکه احتمال دهیم از نظر ممیزان، ادبیات و علوم انسانی عمدتاً طبعتی خطاکار دارند و باید مراقب بود تا چون ماهی از شست نجهند!
البته علل و عوامل به محاق رفتن کتاب‌های ادبی بر ما معلوم نیست و نیز آشکار نیست که با وجود امواج غیرقابل کنترل ماهواره و اطلاع‌رسانی اینترنتی، چند صد کتاب، آنهم از نوع داستان، رمان، شعر و نظایر آن با چند صد خواننده (تیراژ کتاب در ایران این را می‌گوید) چه خطری می‌تواند داشته باشد. این آثار پشت در مانده چقدر می‌تواند اثر تبلیغاتی برای اخلاق عمومی یا تأثیر سوء سیاسی داشته باشد؟ شعر و چکامه، داستان، طنز و غیره و ... حاصل تخیل و روح لطیف و شاعرانه انسان‌هاست و به تلطیف افکار و محیط زیست، شور و شوق زندگی. امید و نگاه واقع‌بینانه به آینده، دقت و ریزبینی و درک محیط پیرامون و برخورد مدّبرانه و مهربانانه با جامعه و مردمانش کمک شایان می‌کند. با علوم انسانی باید انسانی برخورد کرد. به یقین فکر و اندیشه را نمی‌توان در اطاقک‌های انفرادی کوچک محدود و محبوس کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:37  توسط محمود موحدان  | 
 

مریم مقدس در حال مطالعه کردن بود که پیام خدا  دال  ِبر مادر شدنش و تولد مسیح،  توسط فرشته ای بر او نازل شد. این تصویر را ما در تابلوی «وحی» اثر سیمون مارتینی (1333 میلادی) که در یوفی سیر واقع در فلورانس نگاهداری می شود، می بینیم. حضرت مریم از دیدن فرشته دچار وحشت و ترس می شود. او خود را به عقب کشیده و عبای آبی خود را طوری محکم به دور خود می پیچد که انگار دارد به خود  پناه می دهد،  همزمان و در حالی که انگشت شستش را لای کتاب گذاشته که فراموش نکند تا چه صفحه ای خوانده است، با دست دیگرش کتاب را از نگاه فرشته پنهان می کند. تازگی ِ تصویر مارتینی از مریم مقدس، توجه همگان را به خود جلب می کند، زیرا که مریم ِ مارتینی دختر باکره و ساده ای که همه می شناختند نبود. او زنی باسواد بود و کتاب دستش هم سمبولی از عقل و دانش و تا آن زمان هیچ کس حضرت مریم  را در چنین حالت دفاعی  به نمایش نگذاشته بود. ما مریم مقدس را  تنها هنگام «وحی» در حال مطالعه نمی بینیم، بلکه در بهشت هم او در دنیای کتاب و مطالعه غرق است. حداقل در دنیای نقاشان.

ادامه مطلب را درسایت والس بخوانید

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:44  توسط محمود موحدان  | 
 

      

" كتاب ، عالمي جاوداني و پاكيزه و روحاني است كه اوقات فراغت ما ، در آنجا به سعادت حقيقي نائل مي گردد."   ( وودزورت)
" اشخاص بزرگ و خوب هرگز نمي ميرند زيرا روح آنها در صفحات كتب ، حلول يافته وپيوسته در عالم باقي مي ماند."   ( ساموئل اسمايلز)

ما همانگونه زندگي مي كنيم كه مي انديشيم اين جمله در حقيقت حاكميت و سلطه افكار را بر نحوه زندگيمان نشان مي دهد و به عبارت ديگر نوع بينش آدمي و تأثير آن را بر شيوه زندگي اش تببين مي كند . مطالعه زلالترين سرچشمه و غني ترين منبع تغذيه افكار و انديشه هاي انسان است.
جايگاه مطالعه در زندگي جوانان از اهميت بيشتري برخوردار است زيرا آنان از قدرت حافظه و نيروي انديشه قوي و اراده جواني برخودارند و علاوه بر آن براي تكميل تجربيات زندگي نياز بيشتري به مطالعه دارند تا انديشه هاي ديگران را به تفكر خويش پيوند زنند و راه رسم زندگي را به مدد توانايي فكري بيابند و مجددانه درآن گام نهند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 14:47  توسط محمود موحدان  | 

 آن تصوير ناب و پاكيزه اي كه فرهنگ رسمي ما از فرآيند«كتاب خواندن» به دست مي دهد، معمولا جوان آراسته «متشخص» و ماخوذ به حيايي است كه در سكوت جادويي يك كتابخانه عمومي پشت ميزي چوبي با رنگ روشن نشسته و سر را روي كتابي خم كرده است و مشغول خواندن است. در اين كتابخانه همه چيز نو و تميز است. گذشته از آن ايدئولوژي «بصري»اي كه مي كوشد تمام تصاوير جامعه را تميز و استرليزه نشان دهد و هر نوع تضاد و شكاف و لكه اي را بپوشاند، تر و تميز بودن اين كتابخانه، از قضا، دلالت ناخواسته ديگري هم دارد: تميز بودن همه چيز در اين كتابخانه تخيلي، به معناي «جديد» بودن اين كتابخانه است. اين «جديد» بودن، مبين نهاد «نوپا»ي كتابخواني و كتابخانه است. «نوپا» بودن در اينجا معناي معكوس دارد.

 بيش از آنكه بر تازگي و طراوت دلالت داشته باشد، بر «تاخير» دلالت دارد. نهادهاي بوروكراسي و كتابخانه ها، دست كم يك وجه اشتراك دارند: انبوه كاغذ و قفسه. در ايران، كاغذهاي بوروكرات ها بسيار زردتر از كاغذهاي كتابخوان هاست. گذشته از كتابخانه ملي، كتابخانه هاي ما اغلب «نو» هستند. اين امر بيش از آنكه مبين «توسعه و نوسازي» باشد، معرف فقدان سنت كتابخواني نزد ماست. كتاب خواندن براي ما چيز جديدي است و درست به همين لحاظ، چيزي است عجيب و غريب و از همين جاست تكوين انواع و اقسام كليشه ها و اسطوره هاي گرد كتاب خواندن: از مطالبي نظير «كتاب ياري مهربان است» و «هر كتاب دريچه اي است به جهان نو» گرفته تا تصوير همان جوانك آراسته و متشخص.

اين كليشه ها از يك سو تلويحا معرف خاستگاه و شأن بورژوايي «خواندن»اند و از سوي ديگر، از رهگذر كلي، انتزاعي و آرماني كردن «كتاب»، آن را از محتواي انضمامي، «غير بهداشتي» و خطرناك اش تهي مي كنند و كنش خواندن را به كنشي سرگرم كننده و خنثي و بي خطر بدل مي سازند. «هر كتاب، دريچه اي است به جهاني نو»، ولي نه هر جهاني. زيرا جهان هاي خطرناكي وجود دارند كه نبايد هيچ دريچه اي به آنها گشوده شود. در اين تصاوير، نظير تصوير آن جوانك كه به كرات از صدا و سيما پخش شده است، فرآيند خواندن، در حد اعلاي خود ناب و پاكيزه و آرماني جلوه داده شده است. كتاب هايي هم كه در تصاويري از اين دست نشان داده مي شود، معمولا عناوين «خاصي» دارند. به عبارت ديگر، در اين كليشه ها، كتاب خواندن، سراسر سياست زدايي شده است. تفكر و همبسته آن،  كتاب،  همواره سرشتي سياسي داشته است. در تاريخ تفكر، همپاي برافراشتن ديرك هاي آتش سوزي، همواره جشن هاي كتاب سوزي هم برگزار مي شده است. كاركرد سياسي و اصلي و سرشت «سكولار» كتابخواني را در اين ديرك ها و جشن ها بهتر مي توان دريافت تا در تصاويري از جوانك هاي متشخص و سربه راهي كه در كنج «تروتميز» كتابخانه هاي تخيلي، «علم و دانش مي اندوزند.»

روي ديگر سكه اين «گنده كردن» و آرماني سازي كتابخواني، از قضا، موج بزرگ كتاب «نخواندن» است. در حال حاضر، تيراژ كتاب هاي علوم انساني، يعني همان كتاب هايي كه بناست خواندن شان ماهيتي سياسي داشته باشد، به طور متوسط بين 1000 تا 1500 نسخه است و همين مقدار نيز اغلب فروش نمي رود و در انبارها تلنبار مي شود. دانشجويان به اصطلاح راديكال ما نيز كه سوداي تغيير وضع موجود را دارند، از اين ناچيزترين كنش سياسي، يعني خواندن كتاب هم گويا مي رمند. جالب است كه در تاريخ جوامع بسته، كتاب ها به دو دليل سراسر متضاد خمير مي شوند. ترس از خوانده شدن كتاب هاي گمراه كننده و بادكردن انبوه كتاب هاي خوانده نشده.

البته اصلي ترين دليل نخواندن كتاب را كه اغلب ربط چنداني هم به مفهوم آرماني شده و تخيلي «فرهنگ» ندارد، نبايد فراموش كرد. كتابخواني، كنش بورژوايي است و نيازمند وقت و پول و حوصله است. آه و ناله سردادن از اينكه «متوسط خواندن كتاب در ايران روزي سه يا چهار دقيقه است»، بيش از آنكه به قول محافظه كاران فرهنگ، به نازل بودن سطح فرهنگ كتابخواني ربط داشته باشد، در پيوند تنگاتنگ با تنگناهاي مادي است. وقتي كار براي تامين معاش، تمام روز را پر كند، كتابخواني به چيزي لوكس و از آن از ما بهتران بدل مي شود. احتمالا جوانك متشخص ما نيز در آن كتابخانه تخيلي، يا مشغول زدن تست براي كنكور است و يا در حال درس خواندن براي پاس كردن واحدهاي بيهوده دانشگاه.

كليشه هاي رايج درباره كنش تخيلي كتاب خواندن، فرسنگ ها از فرآيند از سويي بغرنج و از سوي ديگر لوكس خواندن كتاب فاصله دارند.اميد مهرگان
شرق

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:57  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا