|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
کاوه میرعباسی را بسیاری از اهالی ادبیات خوب می شناسند و ترجمه های خوبش را خوانده اند. ترجمه برخی از کتاب های ادبیات داستانی آمریکای لاتین ودر کل ادبیات زبان اسپانیایی از کار های خوب این مترجم تواناست.
میر عباسی را اگرچه بیشتر با ترجمه های خوبش می شناسیم ، اما پای در راه نوشتن رمان و مجموعه داستان گذاشته و نخستین کتابش را به عنوان طنز "چه کردند ناموران"از سوی انتشارات افق روانه بازار کرده است.
«چه کردند ناموران» عنوان کتابى از کاوه ميرعباسى است که در سالجارى توسط نشر افق منتشر شده است. چه کردند ناموران 20 روايت طنز از سرگذشت انسانهايى است که به برکت نبوغ يا خباثت خود به شهرت رسيدهاند و از آنجاکه نصف بيشتر مطالب اين کتاب خالىبندى است، مطالعه آن حتى به کسانى که حوصله ندارند زندگينامه بخوانند، توصيه مىشود. در پشت جلد کتاب آمده است: سرباز از شدت غضب کبود شد و چون خيال مىکرد ارشميدس هم مثل فيل زنده و مردهاش صدتومن است و فرق فيل و فيلسوف را فقط در جثهشان مىدانست، بىمعطلى شمشيرش را بيرون کشيد و سر از تن آن جليل مبارک نفس جدا کرد و جنازهاش را – البته در دو قسمت – نزد مارسلوس برد. سردار فاتح همين که چشمش به جسد خونين ارشميدس افتاد، بر سر سرباز خطاکار نعره زد: آخر فيلسوف مرده به چه درد من مىخوره؟ سرباز سادهدلانه جواب داد: اصلا فيلسوف به چه درد مىخوره قربان؟ صدرحمت به ببر،
این کتاب در دو بخش تنظیم شده است که در بخش اول به نام "چه کردند ناموران" داستانهایی چون صد رحمت به ببر، از جنگ پلوپونزی تا سوسمار، یافتم!یافتم!، تعارف توکیویی، دو صد گفته و نیمکردار، معمای دستها، آفتاب آمد دلیل آفتاب، مادر فرانکنشتاین، از سبیل چخماقی حذر کن، باجناق لویی آراگون روایت میشود.
در بخش دوم که "این مردمان خبیث" نام دارد 10 داستان به نامهای تقصیر مارکی دوساد بود، قلبهای تنها، در تعقیب ریش آبی، دلقک بازی بسه جان وین، در خدمت پزشکی، رقص خون آشامان، سکوت درهها، غریبه و مهتاب، فقط دو بار برج ایفل را میفروشید، همه چیز برای فروش آورده شده است.
در این کتاب داستانهایی اغلب آشنا از زندگی دانشمندان، هنرمندان، ادیبان، پادشاهان و ستمگران معروف تاریخ با دستمایه طنز روایت میشود و نویسنده سعی داشته با چاشنی طنز ضمن روایت یک داستان، اطلاعات تاریخی را هم به خواننده منتقل کند. گرچه نویسنده برای کتاب خود گروه سنی مخاطب تعیین نکرده ولی نثر داستانها به گونهای است که بیشتر مخاطب نوجوان و جوان جذب آنها میشود.
از جنگ پلوپنزى تا سوسمار، يافتم! يافتم!، تعارف توکيويي، دو صد گفته و نيم کردار معماى دستها و... ازجمله بخشهاى اين کتاب است. اين کتاب در دو بخش چه کردند ناموران و اين مردمان خبيث منتشر شده است. «چه کردند ناموران» با قيمت 3500 تومان و در شمارگان دو هزار نسخه به بازار کتاب عرضه شده است.
میر عباسی شخصیت های خود را همانگونه که براساس ویژگی های خود به شهرت رسیده اند را در دو بخش "چه کردند ناموران " و" این مردان خبیث" آورده است.
کنفوسیوس،هرودتس، ارشمیدس،مارکوپولو، لئوناردو داوینچی،الیزابت اول(دختر هنری هشتم وپادشاه انگلستان)، لویی چهاردهم، مری شلی( خالق کتاب جنجالی فرانکشتاین) واگنر(فیلسوف بزرگ آلمانی)فولادیمیر مایاکوفسکی( شاعر واز بنیانگذاران جنبش فتوریسم روسی) در زمره ناموران این کتاب اند.
مارکی دو ساد ( چهره ادبی فرانسه که سادیسم از نام او گرفته شده است)،ریموند فرناندث( مردی که با نیروهایی به ظاهر جادویی زنان را فریب می داد و بعدها زنش هم در این همکارش شد)،یوهان اشمیت( معروف به ریش آبی)،جان وین گیسی ( قاتل 33 نفر که در زیر زمین خانه اش دفن می کرد)بورک هایر( جسد دزد معروف) چارلز مانسون (آدم کش معروف)، جولین هاروی(قاتلی که مقتولش زنده ماند و خودش را کشت)، قاتلی که نامش هرگز فاش نشد( قاتل مهتاب)، ویکتور لوستیک( فروشنده برج ایفل) و ایروینگ کلیفورد( نویسنده قلابی که همزمان سر ناشر و هاوارد هیوز معروف را برای نوشتن زندگی نامه اش کلاه گذاشت و به کلاش قرن لقب گرفت) هم در زمزه خبائث این کتاب اند.
بهارستان طنز مجموعه اي از طنز هاي محمد حاجي حسيني ، طنز پرداز پيش كسوت راديو است كه در 246 صفحه توسط مركز پژوهشهاي راديو منتشر شده است.
حاجي حسيني در سال 1308 متولد شد و از پانزده سالگي به سرودن شعرطنز و فكاهه پرداخت و در نشريات نامداري چون توفيق،كاريكاتور ، خورجين و گل آقا قلم زد و شعر منتشر كرد. وي از سال 1352 وارد كار راديو شد تقريبا با تمامي بخشهاي راديو همكاري تنگاتنگي داشته ودارد.از جمله معروفترين برنامه هايي كه وي در آن شعر طنز مي سرايد بايد به برنامه صبح جمعه با شما و عصر جمعه با شما اشاره كرد.
در بهارستان طنز چنانكه خود حاجي حسيني د رمقدمه كتاب اشاره كرده است، گزيده اي از 61 سال شعر نويسي وي در عرصه طنز آمده است.
این کتاب در واقع گزیده ۶۱ سال کار ادبی ۱۳۸۵-۱۳۲۴ آقای محمد حاجی حسینی در حوزه طنز است. که وی مدت ۳۵ سال (۱۳۸۵-۱۳۵۰) از آن مدت را در رادیو فعالیت داشته است. ایشان در حوزه طنز مطالبی برای برنامه های مختلف از جمله صبح جمعه با شما، عصر جمعه، عصر پنج شنبه و راه شب به رشته تحریر در آورده اند.
نویسنده این کتاب در نشریاتی مانند توفیق، خورجین، گل آقا و طنز پارسی نیز فعالیت داشته اند. ایشان در زمینه شعر کودک نیز دو جلد کتاب به نامهای” کیستان و چیستان” و” کیست آن “ را منتشر کرده است. اشعار منتشر شده در کتاب بهارستان طنز در واقع نقدی است از اوضاع و احوال اجتماعی، سیاسی، اقتصادی جامعه که به زیبایی در قالب طنز گنجانده شده و در برنامه های مختلف رادیو از آنها بهره گرفته شده است..
کتاب بهارستان طنز نویسنده : محمد حاجی حسینی
ناشر : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
نوع : ادبیات طنز زبان : فارسی تعداد صفحات : ۲۴۶
یارب! زمین پارس عجب سفلهپرور است
«گلگشت خاطرات» تازه ترین کتاب ایرج پزشکزاد، نویسنده و طنزپرداز برجسته ایران، است که اخیرا توسط «نشر کتاب» در لسآنجلس منتشر شده است. ایرج پزشکزاد در این کتاب مجموعه سیزده طنز کوتاه را در اختیار خوانندگان مینهد.
این طنزها، که مانند دیگر آثار پزشکزاد همواره دارای زمینه واقعی هستند، از دوران پس از جنگ جهانی دوم که وی در پاریس به تحصیل مشغول بود تا امروز و حتی پس از مرگ وی را در بر میگیرد. پزشکزاد، با یادی از تورج فرازمند که از دوران دانشجویی با وی دوست بود، با تصویر روحیه «سفلگی» برخی از هموطنان، با همدستی فرازمند، آنها را راهی سفارت ایران میکند تا از سفیر نه تنها «بارانی» بلکه «خانم» دریافت کنند. «سفله» را در تمامی این روایات در چهرههای گوناگون میتوان شناخت. گاه شاعر و پژوهشگر است، گاه سرهنگ و سرلشکر. گاه آیتالله و روحانی است، گاه آشپز و قصاب. گاه پزشک و دکتر است، گاه حاجی آقا. گاه رییس جمهوری است و گاه استاد فلانی ...
خنده مشکوک
«سفلهپروری»، آنگونه که در شعر حافظ آمده است، آن روی سکه این «سرزمین پرگهر» است که ایرج پزشکزاد در طنز «باغ دلگشای من» به آن اشاره میکند. در این میان حکایت حسادت پزشکزاد در «حسود هرگز نیاسود» واقعا شنیدنی است. امکان ندارد حدس بزنید او به چه و به که حسودی میکند. به «خندهء مستمر» پرزیدنت خاتمی! دلایلاش هم بسیار منطقی است:
«یک وقت هست که یکی دارد «رساله دلگشا»ی عبید زاکانی را میخواند، یا به تماشای بذلهگویی و طنزپردازی های هادی خرسندی نشسته و میخندد که البته طبیعی است. ولی وقتی کسی همین طوری بی علت ظاهری، سال به دوازده ماه در سفر و حضر، در گرما و سرما، بعد از دیدار با حجتالاسلام رفسنجانی و آیتالله مشکینی یا بازدید آیتالله جنتی، به نشاط است و خندان، الزاما باید یک احساس امن و آسایش و راحتی وجدان و رضایت کامل از وجود خود و از ایفای بی عیب و نقص وظایف خود در هر زمینه، داشته باشد. این احساسی است که ظاهرا برای پرزیدنت مدام فراهم است و برای من عمری است که فراهم نشده که نشده و حسرتش به دلم مانده که مانده!»
پرویز شاپور نام مستعار: کامی، کامیار، مهدخت
تولّد: 1302 قم وفات: 1378
نام فرزندان طبع: کاریکلماتور(3 جلد)، با گردباد می رقصم، موش و گربۀ عبید زاکانی، تفریحنامه(با بیژن اسدی پور)، فانتزی سنجاق قفلی
پرویز شاپور، پدر کاریکلماتورنویسی ایران، در اسفند 1302 در قم به دنیا آمد، امّا شناسنامه اش را از تهران گرفتند. کودکی و نوجوانی را در تهران سپری کرد. دوران ابتدایی را در مدرسۀ دقیقی گذراند، از دبیرستان دارایی دیپلم گرفته و از دانشگاه تهران مدرک لیسانس اقتصاد را دریافت کرده و به استخدام وزارت دارایی درآمد. او در مدرسه صنعتي آن سالها شاگرد علي اسفندياري(نيما يوشيج) بود. در سالهای ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوۀ خالۀ مادرش که پانزده سال از او کوچکتر بود، ازدواج کرد. رابطۀ زناشویی این دو به خاطر دخالتهای نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود، که فروغ در اشعار خود به او اشاره کرده و شاپور نیز از «کامی» به عنوان نام مستعار وی استفاده میکردهاست. کار مطبوعاتی را زمانی که معاون دارایی اهواز بود آغاز کرد و ابتدا با نشریات خوزستان به همکاری پرداخت. در سال 1333 اوّلین جملات کوتاه او که بعدها کاریکلماتور نام گرفت در مجلّۀ سپید و سیاه به چاپ رسید. از سال 1346 با مجلّۀ خوشه به سردبیری احمد شاملو همکاری داشت که اوّلین بار کاریکلماتور در آن نشریه به کار رفت. این عبارت ابداعی را شاملو ساخت و منظور آن کاریکاتوری است که با کلمات بیان می شود. شاپور عضو هیئت تحریریۀ مجلّۀ توفیق نیز بود.
خیلی از ما، که طنز و طراحی را دوست داریم، پرویز شاپور را هم دوست داشته و داریم، و این دوست داشتن، البته بیمورد و بیدلیل هم نیست؛ هر چند میتوان یک هنرمند بیادعا و پرکار و انسانی خلاق و بااحساس را بدون دلیل هم دوست داشت. شرح تمام دوست داشتن پرویز شاپور را در روز مرگش، در قالب چند خط تسلیت به کیومرث صابری فومنی (گل آقا) نوشتم و او هم عین مطلب را خط به خط، در ویژهنامه شاپور، منتشر و اضافه کرد: حضور من و دوستانم، که سه نسل بعد از شاپور وارد عرصه طنز و کاریکاتور شدهایم، «مایه امیدواری شادروان شاپور بوده است». از آن تاریخ به بعد، عشق و سکوت فراوانم را به شاپور نزد خود نگه داشتهام. اما اکنون در سالروز فوت او و در هنگامهای که کاریکاتور فقط در کشیدن اندامهای اغراق شده و بادی بیلدینگی! و پرداختن به سوژه ای خوشایند جشنوارهها و داوران آن، ملاک ارزشگذاری مطلق شده، دیدن آثار شاپور و بیان خصوصیاتش میتواند به فضای نوجوی کاریکاتور کشور یاریرسان باشد و به یادمان بیاورد که هر هنرمندی دنیایی را به ما نشان میدهد که از پس رنج و عرقریزان روح و زیستن در سکوتی مداوم و دوری جستن از هیاهو، کشف کرده است. و پرویز شاپور اینچنین بود. پرویز شاپور، در 1333، زمانی که معاون دارایی اهواز بود، اولین نوشتههایش را در نشریات این شهر چاپ کرد. در 1344، بعد از چند سال زندگی در اهواز، به تهران منتقل شد. احمد شاملو، که سردبیری نشریه خوشه را برعهده داشت، در 21 خرداد 1346، تعدادی از نوشتههای شاپور را در این نشریه چاپ کرد و نام کاریکلماتور بر آنها گذاشت. در سرکلیشه این ستون و در ذیل عنوان کاریکلماتور چنین نوشته شده بود: «و یا فی الواقع، چند کاریکاتور علمی، ادبی، سیاسی و خبری، با کلمات!» شاپور هر چند پدر کاریکلماتور است و او را با این نوشتههای کوتاه و تفکر برانگیز میشناسند، اما باید گفت: شاپور، طنزپرداز و کاریکاتوریستی پیشروست. پیشرو از آن منظر که هم در طنز و هم در کاریکاتور هرگز مانند دیگران نبود و مطابق عادات مألوف و شیوههای مرسوم، طنز ننوشت و کاریکاتور نکشید. طنزهای او مانند فکاهههای رایج در عصر خود نبود، بلکه پیش از آن که طنز خود را به رخ بکشاند، جملاتی حکیمانه از متن زندگی بود. او معتقد بود: «طنز، دنده خلاص زندگی است.
محمد پور ثاني خرداد 1317 در تهران به دنيا آمد و 2 مرداد 1383 در تهران درگذشت. او فوق ديپلم كتابداري داشت. از 1339 تا 1359، كارمند روابط عمومي بانك سپه بود.
كار مطبوعاتي را به عنوان خبرنگار ورزشي مجله مشير آغاز كرد كه مطالب او، درونمايهي طنز داشت. سپس با روزنامهي آفتاب شرق كه در مشهد چاپ ميشد به همكاري پرداخت. از نوزده سالگي يعني 1336 با مجلهي توفيق به همكاري پرداخت و با «محمد تقي اسماعيلي» و «عباس توفيق» در اين نشريه داستان نوشت. علاوه بر اين با نشريات: يزدان، ترقي، اميد ايران، آسياي جوان، روشنفكر، سپيد وسياه، فردوسي، كاريكاتور، تهران مصور، تاج ورزشي و تابان نيز همكاري داشت و براي راديو ـ تلويزيون هم طنز مي نوشت. نمايشنامههاي كمدياش به ويژه در برنامههاي «شما و راديو»، «راديو تعطيلي» و «صبح جمعه با شما» از كارهاي موفق او به شمار ميرود و نمايانگر تبحرش در ديالوگ نويسي است. پس از پيروزي انقلاب، با نشريات: فكاهيون، خورجين، اطلاعات هفتگي، هدف(با عنوان «طنزهاي سركاري»)، تماشاخانه زندگي، استقلال ورزشي(با عنوان «خودكار آبي»)، طنزهاي كاريكاتور، و فاراد همكاري داشت و براي مجلات: جوانان، روزهاي زندگي، خانواده و تماشاخانه زندگي نيز داستان كوتاه طنز مينوشت. پور ثاني از اولين شمارهي مجله گل آقا تا شماره آخر آن نشريه در آن مطلب مينوشت. نامهاي مستعار او كه تا به حال در توفيق، گل آقا و ديگر نشريات از آن استفاده شده عبارتند از: «دايي سبيل»، «پور پورخان»، «بچهي لواسان»، «محمد پرانتز»، «گل گاوزبان»، «گل مريم»، «م.پ. تلفنچي»، «پدر سه بچه» «پورپشنگ»، «دكتر م . پ»، «م . ترحلوا» «ممد آقا»، «م . فضولباشي»، «م . قديمي» و «م . نكته سنج».
قلم پورثاني شيرين بود و نگاهش شوخ، به مدد همين نگاه و قلم و قدرت او در ديالوگ نويسي، قادر بود از موضوعات ساده و پيش پا افتاده، صحنههاي طنزآميز جذاب و خواندني خلق كند. تخصص اصلي او كه در آن شهرت داشت، داستانهاي كوتاه طنزش بود. در داستان نويسي خود را پيرو عزيز نسين ميدانست و سبك جديدي را در داستان طنز نيافريد. ولي زبان و نگاه شوخ خاص او نوشتههايش را از ديگران متمايز ميساخت و آنها را
«شناسنامه دار» ميكرد. مجموعه داستانهايش كه در دو كتاب «گزك» و «چل تيكه» چاپ شده است، گواهي بر اين مدعاست. در زير يكي از نمونههاي داستانهايش را از كتاب چل تيكه ميخوانيم.
خانم پیرایه یغمایی یکی از پرکارترین شاعران زن و بهترین آنها در زمان ما است. شاید در نظر بسیاری از ایرانیان خانم سیمین بهبهانی بهترین شاعر زن زنده عصر ما باشد(خدا سلامتش بدارد). اما اگر بخواهیم از جهت کار ادبی و تحقیق در کار شاعران ایرانی و خارجی و آنهایی که شعر را برای شعر دوست می دارند (نه بازگو کردن مسائل سیاسی) خانم یغمایی یکی از بهترین های زن شاعر زنده زمان ما است. جدای از شاعری ، کارهای تحقیقی او در مورد شاعرانی چون عوفی ، سهراب سپهری ، نادر نادرپور، فروغ فرخزاد، میرزاده عشقی ، نصرت رحمانی و ... بی نظیر است یکی از مهمترین کارهای ادبی او پیرامون شاعران وبلاگ نویس. "پرسه در وبلاگ ها ادبی" است که قریب به سه چهار سال است که بطور جدی و مداوم در نشریات خارج از کشور مثل "پیک خبری ایرانیان" و "نیمروز" منتشر می شود. و مهمتر از همه اینکه پیرایه یغمایی یک جستجوگر بی ادعا برای کشف حقیقت و زیبایی های جهان انسانی ما است که بسیاری از ماها بعنوان شاعر و فیلسوف و سیاست باز آن را پنهان و یا زشت ساخته ایم.ایکاش ناشران ایرانی که دستی توانا در نشر دارند قدر او را بهتر بشناسند و با او تماس بگیرند تا بسیاری از کارهای ادبی او بخصوص دفتر شعرش در دسترس ایرانیان و علاقمندان ادب پارسی قرار گیرد. حسین میرمبینی ناشر پیک خبری ایرانیان www.peikekhabari.com
تنفر من از اینگیلیسیای خبیث مدام مرا به سمت آثار آقای ایرج پزشکزاد میکشاند. اینبار با خانواده نیک اختر.
خانواده نیک اختر مانند ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد در قالب نمایشنامه است. نمایشنامهای در دوازده منزل به جای دوازده پرده. کتاب به نظرم بسیار دلچسبتر از ادب مرد..... است.
خانواده نیک اختر روایت زندگی خانوادهای است که بعداز انقلاب در پی تبعیدی خود خواسته به کانادا مهاجرت کردهاند. البته این را هیچ وقت به زبان نمیآورند ولی با خواندن کتاب و روابط حاکم بر خانواده مهاجرت را خود خواسته میبینیم. افراد خانواده را، نیک اختر و همسرش بدری و بچهها فرهاد و فرشته و فاطی که دخترکی روستایی است و با خودشان برده اند –مثلن کلفت- و طبق معمول یک خانم بزرگ با گوشهای سنگین. این خانواده مهمانی هم دارند به نام خانعمو که استاد دانشگاه است و از ایران به آنجا رفته و موقتن در آنجاست و برمیگردد. نرمال ترین آدمهای داستان هم همین خانعمو و فاطی هستند.
پسر حاجی باباجان، آخرین نوشته آقای پزشکزاد است که در ایران به چاپ رسیده است.
کتاب به صورت نمایشنامه است. سه پرده و دو میان پرده. با چهار شخصیت:
جعفر: معروف به جف – بیست و دوساله با کمی لکنت زبان که بیشتر در بیان میم های اول مشکل دارد.
سیروس: سی و هشت ساله – مهندس
حاجی میرزا علی آقا: پدر جف – پنجاه و هفت هشت ساله
مینو: دختر جوان – بیست و شش هفت ساله
میس ناتالی: همان مینو با قیافه مبدل
صدای شاعر: الف. میم. پدیده
جعفر که عاشق مینوست ولی مینو به او محل نمیگذارد، تصمیم به خودکشی میگیرد و برای نوشتن نامه خداحافظی از دنیا و مینو که خیلی هم پرسوز و گداز باشد و شعری هم چاشنی آن باشد از شاعری به نام الف. میم. پدیده، و برای رساندن آن به دست مینو از سیروس کمک میگیرد. سیروس برای جلوگیری از خودکشی وی به نزد او میآید و به طوری که خود جعفر هم متوجه نمیشود، وی را منصرف میکند و برای این که جعفر پولی بدست آورد و کار و کاسبی راه بیاندازد، شاید کسانی چون مینو به او روی خوش نشان بدهند نقشهای میکشد و حاجی میرزا علی آقا را که از خرید و فروش ملک در ایران به نان و نوایی رسیده را به آمریکا میکشانند و ...
«توفيق و كاكاتوفيق» عنوان كتابي است كه دكتر فريده توفيق فراهم آورده و نشر آبي در ششمين روز نمايشگاه آن را به غرفه خود آورده است.
در اين كتاب مطالب و كارتون هايي را مي خوانيد كه هرگز آنها را در روزنامه توفيق نخوانده بوديد. چرا كه امكان درج آنها در دوران انتشار (از 1337 تا 1350) وجود نداشت. توفيق يكي از معروف ترين و اثرگذارترين نشريه هاي طنز در تاريخ مطبوعات كشور است و حسن توفيق صاحب امتياز و مدير مسؤول آن در اين كتاب با اسناد و مدارك رسمي محرمانه نشان مي دهد علت واقعي توقيف اين نشريه چه بوده است و نام حقيقي بعضي از سمبل هاي روزنامه توفيق چه بود.
اظهار نظر شخصيت هاي سياسي و فرهنگي چون دكتر محمد مصدق، حسين گل گلاب، زرين كوب، غلامرضا تختي، جمالزاده، همايي و محمد پروين گنابادي را نيز در اين كتاب خواهيد خواند.
خاطرات عمران صلاحی از توفیق *
دوره اي در توفيق مي نوشتند كه روزنامه بعد از فروش پس گرفته مي شود. خيلي ها روزنامه را مي زدند زير بغل كه بياورند پس بدهند. تو راهروهاي تحريريه فلش هايي بود كه مثلاً برويد فلان اتاق، سمت چپ، راست و غيره. به اتاق كه مي رسيدند يك بيلاخ گنده بود.
توفیق ، نشریه ، هفته نامه ای فکاهی و سیاسی با نیم قرن فعالیت (از 1301 تا 1350 ش ) که صاحب امتیاز و اولین مدیر آن حسین توفیق بود. حسین توفیق ، شاعر و روزنامه نگار، فرزند نجفقلی میرزا، در 14 مهر 1258/ 18 شوال 1296 در تهران به دنیا آمد. او بیش از نیمی از عمر خود را صرف اشاعة معارف و ادبیات کرد. چهار سال ، از اواخر 1296 ش تا اواسط 1300 ش ، سردبیر روزنامة گل زرد بود و در 1301 ش موفق به گرفتن امتیاز نشریة توفیق شد. او در 29 بهمن 1318، پس از سپردن ادارة مجله به تنها فرزندش ، محمدعلی توفیق ، درگذشت (صدرهاشمی ، ج 2، ص 146ـ147؛ حسین توفیق ، مصاحبة مورخ 21 آبان 1381). نخستین شمارة توفیق در 1301 ش منتشر شد و انتشار آن در سه دورة ناپیوسته ادامه یافت . دورة نخست از 1301 تا 1318 ش به مدیریت حسین توفیق بود که با مرگ وی در 1318 ش به پایان رسید. توفیق در اوایل این دوره نشریه ای جدّی بود و صبغة اخلاقی و ادبی داشت و گاه مطالب فکاهی نیز در آن چاپ می شد. از اواسط سال پنجم ، با کسب امتیاز چاپ کاریکاتور در آن ، بیشتر صورت فکاهی گرفت و پس از مدتی کاملاً ادبی شد (صدرهاشمی ، ج 2، ص 147). طی شش
سال فعالیت ادبی ، مطالب توفیق منظوم بود. در صفحة نخست ، ستون ثابتی با عنوان «شادروان فتحعلی خان صبا»، مشتمل بر اشعار وی ، داشت و آثاری از حسین توفیق نیز در این صفحه چاپ می شد و مسابقة ادبی نیز برگزار می گردید. از اوایل 1317 ش ، توفیق دوباره به صورت فکاهی درآمد و مسئلة ازدواج و تشویق جوانان به آن ، از مضامین اصلی آن بود (برای نمونه رجوع کنید بهسال 13، ش 16، 29 بهمن 1313، ص 1؛ سال 15، ش 6، 7 دی 1315، ص 1).
تقارن نخستین دورة توفیق با حاکمیت رضاشاه (1304ـ1320 ش )، سبب شد که مطالب نشریه با سانسور همراه شود، اما در دوره های بعد این مشکل وجود نداشت . توفیق در این دوره بیشتر به مسائل اخلاقی و اجتماعی می پرداخت و ازینرو بدون وقفه منتشر می شد.
منوچهر احترامي طنزپرداز و نويسنده كودكان روز 2۳بهمن ماه سال 1387 در اثر عارضه قلبي درگذشت.
منوچهر احترامي متولد سال 1320 است. رشتۀ ادبي را در مدرسۀ دارالفنون خوانده، رشتۀ حقوق را در دانشکدۀ حقوق، رشتۀ قضايي را در دانشگاه تهران، و حالا بازنشستۀ سازمان مرکز آمار ايران است. اولين مطلب طنزي که براي مجلۀ توفيق ميفرستد، چاپ ميشود. شانزده، هفده سالش بوده. و بعد در تهرانمصور و فردوسي و گلآقا و مدتي هم در راديو ـ تلويزيون و برنامههاي صبج جمعه، و شما و راديو.
کيومرث صابري (گلآقا)، گويا جايي نوشته که: به نثر و شعر او رشک ميبرم. و ابوالفضل زرويي نصرآباد، قصايد او را بهقوت قصايد کلاسيک ايران و طنزش را از بهترين و ماندگارترين نوشتهها ميداند.
بر خلاف نظر برخی که ادبیات کهن ایران را ، عبوس و ترش روی می پندارند ، ژرفایی از رندی و نگاه تیز در این دریا پنهان است . طنز امکانی ست برای دیدن چیزهایی که ازآن چشم می پوشانیم و بیان آنچه به صورتی دیگر نمی توان گفت . گزندگی و نگاه نقادانه را در ساحت طنز بیشتر از هرگونه ی ادبی می توان دید و پیشینیان ما نیز توجه ویژه ای به این شیوه ی بیانی داشته اند . ازاین روی بخشی از صفحه ی طنز سایت کانون ادبیات ایران را به نمونه های طنز آمیز از ادبیات کهن فارسی اختصاص داده ایم ، که امیدواریم به مرور پر بار تر شود .
در شأن مولانا « ساغری »
ساغری می گفت : دزدان معانی برده اند
هرکجا درشعر من یک معنی خوش دیده اند
دیدم اکثر شعرهایش را یکی معانی نداشت
راست می گفت آنکه معنی هاش رادزدیده اند
«جامی »
وغ وغ ساهاب کتابی است طنز، که تراوشات خامه های عنبر سرشت صادق هدایت و مسعود فرزاد است. در جای جایی هم با نام یاجوج و ماجوج امضا کردهاند. مجموعهای از به قول خودشان سی و پنج غزیه که همان قضیه است. گویند هر یک یازده تا از این قضایا را به تنهایی نوشته اند و سیزده تا هم مشترکن.
و اما قضیه. قضیه به قول دکتر محمد معین و در فرهنگ وی این است: گفتاری که محتمل صدق و کذب باشد. بدبن معنی. که با قطع نظر از خبر دهنده آن و بدون توجه به علائم و قراینی که ممکن است در جنبه صدق یا کذب، بر دیگری برتری نداشته باشد.
و این یعنی این که بعد از خواندن یک قضیه از این کتاب بی هیچ تردیدی نمی توانید تشخیص بدهید که قضیه چه بوده. به همان اندازه که به صدق آن باور دارید به کذب بودن آن هم باور دارید. و این همان چیزی است که وغ وغ ساهاب را در میان کلیه کتب طنز ادب پارسی ممتار می کند.
به قول کتاب، باور دارید که در این جا دو بار تکرار شد، صنعت تکرار عنیف است.
در این کتاب به جز سه چهار قضیه از جمله: غسه –قصه- خارکن، داستان باستانی یا رومان طاریخی، وای بحال نومچه، آقا بالا و اولاده کمپانی لیمیتد، اختلاط نومچه، رومان علمی، ساق پا و میزان العشق باقی قضایا به صورت شعر می باشند. البته در بعضی از قضایا شعر و نثر در هم آمیختهاند و هیچ قاعده و قانونی هم ندارند. با این که شخصن میانه خوبی با اشعار طنز ندارم ولی تنها اشعار طنزی را که بارها و بارها خوانده ام، اشعار این کتاب بوده است.
منوچهر احترامی: خودم هم از حسنی محروم هستم
دایی جان ناپلئون / ماشاءالله خان در دربار هارونالرشید / ادب مرد به ز دولت اوست / خانواده نیک اختر
رستم در حال لباس پوشيدن است، زير پيراهني را پوشيده است. با يک دست ريش را بالا نگه ميدارد و با دست ديگر دگمة يقهاش را ميبندد.
ایرج پزشکزاد از طنزپردازان ایرانی نيمهٔ دوم قرن بيستم است. او بیشتر به خاطر خلق رمان «داییجان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام، به شهرت رسید.[۱] پس از آن در سال ۱۳۵۵ مجموعهٔ تلویزیونی داییجان ناپلئون توسط ناصر تقوایی با اقتباس از این رمان ساخته شد.
طنز كوچه و بازار به صغير و كبير رحم نميكند
اگر فقط چند نفر باشند كه زير و بم زندگي فرهنگي كيومرث صابري را بشناسند، يكي از آنها «عمران صلاحي» است. عمران خود از شاعران و طنزنويسان برجسته كشور است. با او درباره گل آقا صحبت كردهايم. خودتان فكر كنيد كه گفتوگو با عمران صلاحي درباره گل آقا چه حال و هوايي دارد؟
از زمان فوت صابري از هرگونه صحبتي درباره او پرهيز كردهايد. دليل اين سكوت چيست؟
دليل سكوتم اين است كه بيشتر مسافرت بودم و كسي به من دسترسي نداشت. من يزد بودم كه خبر فوت صابري را شنيدم. آنجا ميخواستند از من مخفي كنند اما خبر لو رفت.
من در عرض يك هفته دو دوست عزيز را از دست دادم در آن هفته نحس من شنبه براي صابري و پنجشنبه براي حسين منزوي به بهشت زهرا رفتم. هر دو از دوستان قديم من بودند. با منزوي چهل سال سابقه دوستي داشتم و با صابري هم سي و هفت، هشت سال. درواقع 40 سال خاطره و دوستي را ما به خاك سپرديم.
خيلي غمانگيز بود. درباره صابري هم من عقيده دارم كه پشت سر مرده نبايد حرف زد تا زنده هستند بايد درباره آنها صحبت كرد.
پشت سر شاملو يا پرويز شاپور كه زياد صحبت كرديد.
براي اينها هم اينقدر اين ور و آن ور كشاندنم كه نشد. هوشنگ حسامي ميگفت از يك جاهل كلاه مخملي پرسيدند، اكبرآقا شنيديم كارهاي خلاف ميكنيد. گفت كه والله از اصرار دوستان است. حالا ما هم همينطور هستيم.
بعضي وقتها اصرار دوستان باعث ميشود پرحرفي كنم و بعضي وقتها هم سكوت.
ولي در مجموع دوست ندارم پشت كسي كه رفته حرف بزنم. حالا از او تجليل كنم يا بدگويي. دوست دارم تا خودش زنده است اين كار را بكنم. حالا خوشحال هستم كه قبل از اينكه حسين منزوي از دنيا برود در مجله گوهران درباره او صحبت كردم. ياد لطيفهاي از ملانصرالدين افتادم. به ملانصرالدين خبر ميدهند كه آشنايي، پسرش فوت شده و مراسم ختمي براي او برپا كردهاند. ملانصرالدين راه ميافتد كه برود مسجد. ميان راه ميفهمد كه طرف، پسرش نمرده، خودش مرده. ملانصرالدين ديگر مسجد نميرود و از همانجا برميگردد. ميپرسند، چرا مسجد نميروي؟ ميگويد كه مسجد ميخواستم بروم تا طرف خودش ببيند آمدهام. وقتي نيست براي چه چيزي بروم.
در ادبيات کهن ما٬ چيزی بنام طنز بچشم نميخورد. آنچه که در قديم بود هزل نام داشت نه طنز. کلمه طنز در همين چهل پنجاه ساله اخير در ادبيات ما متداول شد. شايد از زمان مرحوم دهخدا و روزنامه صوراسرافيل.
معنی لغوی طنز گفتن: مسخره کردن و به طعنه چيزی را گفتن است ولی در قديم کلمه طنز معنا يا معانی ديگری غير از آنچه که ما از آن استنباط ميکنيم داشته است. مثلا انوری در شعری طنز را به معنی سرزنش بکار برده است:
دی گفت به طنز نجم قوال
کای بنده سپهر آبنوست
و يا نظامی از آن بهجای بیشرم بودن استفاده کرده:
طنزی کند و ندارز آزرم
چون چشمش نيست کی بود شرم
و يا نظامی میگوید:
طنز کنان روبهی آمد زدور
گفت صبوری مکن ای ناصبور
بنابر اين کلمه طنز در متون قديم چيزی عير از برداشت امروزی از آن است.
هزل( به فتح ه و سکون ز) به معنی مزاح کردن است. البته همين هزل هم باز معانی مختلفی دارد که متاسفانه بعضی از دوستان آنرا با هجو (چرت و پرت) اشتباه ميگيرند.
برای اینکه حسابی گیج بشوید! باید اشاره کنم که هجو هم معانی مختلفی دارد. مثلا در قديم بعضی از شعرا در مدح زمامداران مدح ميگفتند و بعضی در نقطه مقابل عليه آنها هجو ميگفتند.
هجا مترادف هجو است و باز به معنی فحش ناموسی است.
در هجا گويی دشنام مده پس چه دهم
مرغ بريان دهم و بره و حلوا و حرير
در قديم هم مثل امروز هزل و هجو را با هم قاطی پاطی ميکردند ولذا هزل گو در منظر اديبان زياد محترم نبود.
چنين كنند بزرگان

نويسنده: ويل كاپي
مترجم: نجف دريا بندري
ناشر: پرواز
زبان كتاب: فارسي
تعداد صفحه: 153
اندازه كتاب: رقعی - سال انتشار: 1378
مروري بر كتاب
علماي علم جغرافيا، سرزمين كهنسال مصر را«ارمغان نيل» ناميده اند. رودخانه نيل كه در اين سرزمين جاري است، سالي يك بار طغيان مي كند. و لايه اي از گل و لاي حاصلخيز بر زمين هاي آفتاب سوخته سواحل خود مي گستراند.
آن گاه آب فرو مي نشيند و تمامي دشت، تا آن جا كه چشم كار مي كند، پر از باستان شناسان اروپائي مي شود كه با كلاههاي آفتابي دنبال آثار عتيقه مي گردند.
کتاب "قدر یک لبخند" ترجمه ی آقای "منوچهر محجوبی" گزیده ای از آثار طنز معاصر روسیه است وكه انتشارات امیر کبیر انرامنتشركرده است.
پيشاپيش بايد خواننده را آگاه كنم كه داستانهايي كه در اين كتاب به او عرضه شده است شامل تمام گناهان مهلك نويسندگان است؛ دهان دريدگي، تمايل به خنده، سودايي مزاجي، خشم، بعضي وقتها كوته فكري و بعضي وقتها نتيجه گيري اخلاقي.
شخصيتهاي اين كتاب هم خوبند و هم بد، داراي تقواي خويش و تقصير خويشند و حوادثي كه در آن شرح داده شده كنجكاوانه و عبرت آموز و بعضي وقتها رقت انگيز است ولي غالباً خوشمزگي آنها مي چربد. بنابراين اگر خواننده اي فكر مي كند كه وظيفه طنزنويس ها صرفاً اندرز و آموزش است و نه تسلي دادن و سرگرم كردن روح، بهتر است كنار بايستد كتاب را بگذارد براي آنها كه به خنده علاقه دارند و قدر آن را مي دانند. چون منظور اين كتاب، همان طور كه از اسمش پيداست، برانگيختن يك تبسم و شايد يك خنده است نه كتاب درس براي مبتديان هنر خميازه كش. (آي كتاب)
داستان ماسه ی زرد نوشته ی "آرکادی آرکانف"را از این کتاب،انتخاب كرديم بخوانيد.
طنز یکی از گونههای ادبی و هنری تفکر انتقادی است. طنز سرشتی انتقادی دارد و به گفتهی چرنیشفسکی : طنز، آخرین مرحلهی تکامل نقد است. طنز، تصویر هنری ِ جمع تناقضها و تضادهای درونی و بیرونی انسان و جامعه در لحظه و تاریخی واحد، با بیان و لحنی نیشخند آفرین است. طنز پرداز نیک میداند که جمع تناقضها و تضادها درآن ِواحد در منطق صوری امری محال است، اما قلمرو طنز پرداز زندهگی اجتماعی است، قلمرویی که هر آن ِ واحد آن، جمع تناقضها و تضادهای درونی و بیرونی است. به ویژه در دورهی گذار از یک مرحلهی تاریخی به مرحلهای دیگر، که تناقضها و تضادها چشمگیرتر و بی تناسبیها آشکارترمیشود؛ زمینه و زمانه برای خلق طنز، بیش از پیش فراهم میشود. زیرا هنگامی که زمانه دگرگون و نو میشود، هر چیز کهنهی جامانده در گذشته، مصیبت آفرین و نیشخند آفرین میشود. برای مثال در این هنگامه است که میبینیم یک باره در گرما گرم پیکار برای رهایی زن، آش نذری میپزند؛ و یا کسی که روزها غوطهور در دریایهای نور( بحارالانوار) علامه مجلسی است، گیریم که به قول هدایت: آب این دریاها از آب یک آفتابه هم زیادتر نباشد، شب هنگام سنجش خرد ناب کانت را شخم میزند. در نتیجه، نیشخند واکنش انسان هوشیار در برخورد با جمع تناقضها و تضادهای مصیبت آفرین است. به قول سنایی: جمع کرده است از پی خنده/ چرخ مشتی از این پراکنده
بر این اساس میتوان گفت، طنز، درک و خلق تصویر هنرمندانه و نقادانهی جهانی سراسر متناقض و متضاد، در قالبی نیشخند آمیزاست، بی آن که طنزپرداز، دمی کهنهگی و فنا را در ذات هر نوآمده، فراموش کند.
از آقای پزشکزاد تاکنون دائی جان ناپلئون، ماشالله خان در بارگاه هارون الرشید، خانواده نیک اختر، حافظ ناشنیده پند، انترناسیونالیسم بچه پرروها، مروری بر روابط چین و شوروی، مروری بر تاریخ انقلاب مشروطیت، طنز فاخر سعدی، مروری بر انقلاب کبیر فرانسه و مروری بر انقلاب اکتبر، پانزده خرداد، مصدق باز هم مصلوب و چند ترجمه برجاست که بیش تر آن ها در ایران و بعضی در آمریکا و نقاط دیگر گیتی منتشر شده است.
پزشکزاد علاوه بر طنزنوشته هایش که به زبان های غیر فارسی هم ترجمه شده، به عنوان یک دیپلمات قدیمی [سفیر سابق]، مترجم و پژوهشگر نیز شناخته می شود. وی در ابتدای سخنان خود بازگفت که در همه عمر مفتخر بدان بوده است که ایرانیان صد سال قبل با انقلاب مشروطیت خود اولین جامعه در منطقه آسیا و آفریقا بودند که محدودیت هائی برای استبداد ایجاد کردند.
آقای پزشکزاد با رد ادعاهایی که دال بر انگلیسی بودن انقلاب مشروطیت در برخی از اسناد آمده، ربط انگلیسی ها را با مشروطه خواهان موهوم دانست و با ذکر شواهدی، از جمله گفته های علنی سران جمهوری اسلامی نشان داد که روحانیون قصد دارند روایت تازه ای از مشروطیت را به عنوان کتاب های درسی و آموزشی ترویج دهند.
ایرج پزشگزاد با دایی جان ناپلئون تصویری لطیف و ظریف برای ایرانیان به جای گذاشت
او با دائی جان ناپلئون خود را به قله داستانسرایی طنز ایران رساند. به قله ای که تاکنون هیچ کس به آن نرسیده است. سبک روان، ساده، و فاخر نویسندگی طنز او رد پای بی بدیل خود را بر آثار بسیاری از بزرگان طنز معاصر ایران از جمله کیومرث صابری که به پدر طنز معاصر ایران مشهور شده بر جای گذاشته است. من چند تا از کتاب های پزشگزادرا خوانده ام:ادب مرد به زدولت اوست، ماشاءالله خان دربارگاه هارون الرشید، آسمون ریسمون و خانواده نیک اختر. کتاب های دیگر او: حافظ ناشنیده پند، مروری در تاریخ انقلاب فرانسه، مروری در تاریخ انقلاب روسیه، پسر حاجی بابا جان، و طنز فاخر سعدی را متاسفانه در دسترس داشتم که بخوانم). اما دایی جان ناپلئون بی گمان تاجی است بر تارک ادبیات معاصر پارسی.
دایی جان ناپلئون در اصل داستان زوال بخشی از جامعه طبقاتی اشرافی ایران است که کم کم به همه ایرانی ها گسترش می یابد. نسل هایی که از مسئولیت خود به عنوان یک شهروند ایرانی به بهانه اینکه ما هیچکاره ایم و سرنوشت ما توسط از ما بهتران ترسیم می شود می گریزند. طرز فکری که رسوب پر رنگ خود را نه تنها بر پس زمینه ذهن نسل پدران ما و ما بر جای گذاشته است بلکه – سوگمندانه و ناباورانه – بی شماری از جوانان امروز هم هنوز همه شئون وامورعالم را زیر انگشت انگلیسا و جانشین آن ها در دنیای امروز آمریکایی ها می بینند و برای ارتش آزادی بخش آمریکا!!! نامه می نویسند تا به ایران بیایند ودم. کراسی را به ارمغان بیاورند.
عبید زاکانی / ایرج میرزا / علیاکبر دهخدا / کیومرث صابری /ابراهیم نبوی/ منوچهر احترامي/عمران صلاحي

* عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسیزبان قرن هشتم هجری قمری است. عبیدالله ملقب به نظامالدین از صاحبان صدور خاندان زاکان قزوین است و اشعار خوب و رسائل بی نظیری دارد.
* ایرج میرزا فرزند صدرالشعرا غلامحسین میرزا قاجار و از طریق پدر بزرگش ملک ایرج بن فتحعلی شاه، نتیجه فتحعلی شاه قاجار بود. در فارسی و عربی و فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز میدانست و خط را خوب مینوشت. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در نوزدهسالگی هنگام ولیعهدی مظفر الدین میرزای قاجار لقب «ایرچ بن صدرالشعرا» یافت.
* علیاکبر دهخدا ، نویسنده و پژوهشگر ایرانی و گردآورندهٔ لغتنامه در حدود سال ۱۲۵۹ هجری خورشیدی (۱۲۹۷ قمری) در تهران متولد شد. پدرش «خانباباخان» که از ملاکان متوسط قزوین بود، پیش از ولادت وی از قزوین به تهران آمد و در این شهر اقامت گزید.تحصیلات قدیمی را نزد «شیخ غلامحسین بروجردی» آموخت. بعدها به مدرسه علوم سیاسی رفت.
* کیومرث صابری فومنی معروف به گل آقا، پایهگذار مؤسسه گل آقا، نویسنده، طنزنویس، و معلم ایرانی بود.
وی در صومعهسرای ایران در حالی که چند روز قبل از تولد پدرش را از دست داده بود، به دنیا آمد. تولد وی همزمان با هجوم نیروهای اتحاد جماهیر شوروی به ایران در خلال جنگ جهانی دوم بود و پدرش به دست نیروهای کمونیستی کشته شد.
او از دانشگاه تهران فوق لیسانس ادبیات داشت و به معلمی مشغول بود. در مدرسه همکار و دوست نزدیک رجایی شد. همزمان در مجله توفیق فعالیت میکرد و معاونت سردبیری این مجله را بر عهده داشت که با توقیف شدن توفیق فعالیت وی نیز در آن نشریه به پایان رسید.
* سید ابراهیم نبوی نویسنده و طنزنویس در ۲۲ آبان ۱۳۳۷ در آستارا متولد شدهاست.
ابراهیم نبوی دو بار، یکبار در ۱۳۷۷ به دلیل فعالیتهای مطبوعاتی به اتهام اقدام علیه امنیت کشور به مدت یک ماه و بار دیگر در به اتهام اهانت به مسئولان حکومتی و توهین به نظام جمهوری اسلامی در سال ۱۳۷۹ زندانی شد. وی در فروردین ۱۳۸۲ از کشور خارج شد و هم اکنون در بلژیک فعالیت میکند.
* استاد منوچهر احترامي، طنزنويس، پژوهشگر، شاعر و ...تولد: ۱۶ تيرماه 1320 شمسي، محل تولد: تهران
ديپلم از مدرسه دارالفنون و ليسانس حقوق از دانشگاه تهران شروع به كار طنزنويسى از سال 1337 شمسي(در سن 17 سالگي) با روزنامه توفيق همكارى با مجلات توفيق، درنگ ، آهنگر، گلآقا و صدها برنامه رادیویی و تلویزیونی!(اين البته اغراق نيست، استاد احترامي هميشه در آن واحد بي كه اسمي از ايشان بيايد مشغول نوشتن براي برنامههاي راديويي و تلويزيوني است!) اسامي مستعار: الف.اينكاره، م.پسرخاله و ...
* عمران صلاحي از 1345 تا 1350 با توفيق همكارى داشت. از سال 1352 تا 1375 كارمند راديو و تلويزيون بود. او فوق ديپلم زبان دارد. شاعرى را از نوجوانى آغاز كرده و در قالبهاى كلاسيك و نو، خالق آثار متعددى است.
در توفيق با نامهاى مستعار «بچه جواديه»، «زرشك»، «ابوطياره»، «ابوقراضه»، «زنبور»، «مداد»، «ع - مداد» و «ميخ طويله» مطلب نوشته است و در گل آقا، با نامهاى مستعار «مراد محبى»، «يكى از بزرگان اهل تميز»، «راقم اين سطور» و «آرمان صالحى» همكارى داشت.
معرفي كتابهاي نويسندگان لرستاني
كتاب ((فضول معركه-هليله)) كه مجموعه طنزي است از كارهاي آقاي عسكري عالم كه اولين كتاب از مجموعه كارهاي ايشان است كه در بهار ۸۰ به چاپ رسيده است.مطالب اين كتاب حاوي مقالات طنزي است كه از سال ۷۶ تا ۷۹ در نشريه بامداد لرستان چاپ مي شده است.اين كارها در ستوني به نام هليله به چاپ ميرسيدند كه بعدها در هفته نامه((كتاب هفته)) و((بامداد لرستان)) با نام ((زيرگذر))به چاپ ميرسيد و همزمان ستوني در هفته نامه((صداي ملت)) به نام ((سي قاف)) كار نوشتن مطالب طنزرا دنبال ميكردند.
اين كتاب حاوي ۱۰۰ مطلب طنز است كه بسيار خواندني است كه معروفترين آنها پسر عمو دوباره سلام است ...
اين كتاب را نشر ((افلاك))چاپ كرده است...
به سال 1296 هجری شمسی در شهر شاعرپرور شیراز، جلال توللی دارای فرزندی شد که او را فریدون نامید. فریدون در همان شهر زادگاه خود به دبیرستان رفت و سپس رهسپار تهران شد و در رشتۀ باستانشناسی دانشگاه تهران، مدرک کارشناسی گرفت. نخستین کار دولتی او در ادارۀ ثبت اسناد و املاک آن روزگار بود، اما پس از چندی به ادارۀ باستانشناسی انتقال یافت تا در رشتۀ تحصیلی خود به خدمت ادامه دهد.
فریدون توللی همانند بسیاری از شعرا و ادبای همدورۀ خود، در کنار شغل رسمی که برای گذراندن زندگی به آن میپرداخت، در خلوت، احساسات سرشار و ذوق لطیفش را در قالب شعر میسرود. او سرایندهایست که طبع روان خود را هم در عرصۀ شعر کهن و هم شعر نو آزموده و به راستی که به تأیید صاحبنظران از این آزمون سربلند بیرون آمده است. این شاعر شیرازی همچنین حکایاتی به نظم و نثر دارد که به شیوۀ ادبای پیشین، مسجع و قافیهدار میباشد. موزونی این آثار که ظرافت و مهارتی ویژه از زوایای نهانی استعداد هنرمند را آشکار کرد، با تحسین و تشویق بسیاری از هنرشناسان و اهل قلم رو به رو شد. استقبال از سرودهها و نوشتههای توللی تا آنجا بالاگرفت که برخی از آثار او به زبانهای دیگر نیز ترجمه شد. عناوین زیر را میتوان یادگارهای گرانقدر این هنرمند دانست: «رها» مجموعۀ شعر، «التفاصیل» به نظم و نثر، «کاروان» شعر به شیوۀ کهن، «نافه» شعر نو، «پویه» مجموعۀ غزلیات و قصاید.
فریدون توللی که در سالهای واپسین خدمت، ریاست کاوشهای باستانشناسی استان فارس را بر عهده داشت، در خرداد ماه سال 1364 در شیراز دیده بر دنیای خاکی فروبست. پیکر این شاعر نیکوسخن را در محوطۀ آرامگاه حافظ ـ شاه شعرای شیراز و پارسیسرایان ـ درون مقبرۀ خانوادگی او جای دادند.
راه مقصود
خـون مـیخـورم چـو غـنـچـه کــه جــز بــاد در ایــن زمـانـه مـحــرم پـیــغــام راز نیست
آوارهگــــــرد وادی تـــــــشــــــویـــــــش را آن قـبـلهای که مـیطـلـبـی در حـجـاز نیست
راهـی کـه سـر بـه درگـه مـقصود مـینـهـد صد عمر اگر در آن به سـر آید دراز نیست
از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه، "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دكتر كبلا تقي؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
از خاموشی خسروشاهانی، طنز نويسی كه به "عزيزنسين" ايران شهرت داشت، سالهای چندانی نمی گذرد. خراسانی بود و لهجه نيشابوری اش شناسنامه زبان تند و گاه تلخش بود. شيرين مینوشت اما تلخ و صريح سخن میگفت!
در هر تعريفی و خاطره شاهانی، حتی در جدی ترين آنها، نكتهای از طنز نهفته بود. حتی در آخرين مصاحبهای كه در بسترمرگ برای تدوين تاريخ شفاهی مطبوعات ايران كرد. او كه سالها خبرنگار مجلسين بود و قلمزن شناخته شده روزنامهای نظير كيهان و مجلات معروف و پرتيراژ زمانه اش، وقتی خواست در باره آشنائی مادر و پدرش سخن بگويد، چنين گفت:
دهم دی ماه 1308 درنيشابور به دنيا آمدم. پدرم علی اصغرنام داشت. متولد قوچان و كارمند دولت بود. مادرم علويه بيگم متولد تهران بود. خانواده مادرم برای زيارت رفته بودند مشهد. مقدمات ازدواج پدرو مادرم درهمان سفر زيارتی فراهم شد!
15 بهمن 1322، درجريان جنگ جهانی، پدرم رفت زيرماشين متفقين. فوت كرد و من ناچارشدم درس را رها كنم و بدوم دنبال نان.
دايی من پيشكار دارايی مشهد بود. به مشهد رفتم و به وسيله او دراداره دارايی مشهد مشغول كارشدم. درآن زمان دارايی زاهدان ضميمه دارايی مشهد بود. به توصيه دايی مرا به زاهدان منتقل كردند. چون مزايای زيادی داشت. حقوقش خوب بود. بدی آب وهوا میدادند. دايی به من لطف كرد.
ازسال 1326تا 1329 درزاهدان بودم. همانجا با " ندای زاهدان" و "پيام سيروس" شروع كردم به همكاری. مطالب سياسی مینوشتم.
ازسال 1329 برگشتم به مشهد و تا 1336 درمشهد زندگی كردم.ازسال 1334 تا 1336 با روزنامه "خراسان" همكاری كردم. تهرانيان مديرمسئول بود. ازاول فروردين 1334 تا 21 دی 1336.
«گلگشت خاطرات» تازه ترین کتاب ایرج پزشکزاد، نویسنده و طنزپرداز برجسته ایران، است که اخیرا توسط «نشر کتاب» در لسآنجلس منتشر شده است. ایرج پزشکزاد در این کتاب مجموعه سیزده طنز کوتاه را در اختیار خوانندگان مینهد.
این طنزها، که مانند دیگر آثار پزشکزاد همواره دارای زمینه واقعی هستند، از دوران پس از جنگ جهانی دوم که وی در پاریس به تحصیل مشغول بود تا امروز و حتی پس از مرگ وی را در بر میگیرد. پزشکزاد، با یادی از تورج فرازمند که از دوران دانشجویی با وی دوست بود، با تصویر روحیه «سفلگی» برخی از هموطنان، با همدستی فرازمند، آنها را راهی سفارت ایران میکند تا از سفیر نه تنها «بارانی» بلکه «خانم» دریافت کنند. «سفله» را در تمامی این روایات در چهرههای گوناگون میتوان شناخت. گاه شاعر و پژوهشگر است، گاه سرهنگ و سرلشکر. گاه آیتالله و روحانی است، گاه آشپز و قصاب. گاه پزشک و دکتر است، گاه حاجی آقا. گاه رییس جمهوری است و گاه استاد فلانی ...
«سفلهپروری»، آنگونه که در شعر حافظ آمده است، آن روی سکه این «سرزمین پرگهر» است که ایرج پزشکزاد در طنز «باغ دلگشای من» به آن اشاره میکند. در این میان حکایت حسادت پزشکزاد در «حسود هرگز نیاسود» واقعا شنیدنی است. امکان ندارد حدس بزنید او به چه و به که حسودی میکند. به «خندهء مستمر» پرزیدنت خاتمی! دلایلاش هم بسیار منطقی است:
«یک وقت هست که یکی دارد «رساله دلگشا»ی عبید زاکانی را میخواند، یا به تماشای بذلهگویی و طنزپردازی های هادی خرسندی نشسته و میخندد که البته طبیعی است. ولی وقتی کسی همین طوری بی علت ظاهری، سال به دوازده ماه در سفر و حضر، در گرما و سرما، بعد از دیدار با حجتالاسلام رفسنجانی و آیتالله مشکینی یا بازدید آیتالله جنتی، به نشاط است و خندان، الزاما باید یک احساس امن و آسایش و راحتی وجدان و رضایت کامل از وجود خود و از ایفای بی عیب و نقص وظایف خود در هر زمینه، داشته باشد. این احساسی است که ظاهرا برای پرزیدنت مدام فراهم است و برای من عمری است که فراهم نشده که نشده و حسرتش به دلم مانده که مانده!»
شعرهايي از ايرج ميرزا - خسرو شاهانی - منوچهر محجوبی
شعرهايي از ايرج ميرزا - خسرو شاهانی - منوچهر محجوبی
بنده هم مثل شما سال و مهی می كشيدم نفسی گاه گهی
شعرهايي كه در اينجا مي خوانيد سه شعر طنز است كه توسط ايرج ميرزا، خسرو شاهانی و منوچهر محجوبی بعنوان يادگار پس از مرگ سروده شده است. هر سه شاعر حتی برای پس از مرگ هم تعهد اجتماعی و انسانی خود را با توجه به مشكلات و مسائل خاص دوران خود حفظ كرده و در شعر خود نشان می دهند.
ايرج ميرزا
ای نكويان كه در اين دنيائيد
يا از اين بعد به دنيا آئيد
اين كه خفته ست در اين خاك منم
ايرجم، ايرج شيرين سخنم
مدفن عشق جهان است اينجا
يك جهان عشق نهان است اينجا
آن كه از مال جهان هستی بود
صرف عيش و طرب و مستی بود
هر كه را روی خوش و خوی نكوست
سيد غلامرضا روحاني متخلص به اجنه، دهم ذيحجهي سال 1314 هـ.ق مطابق با 21 ارديبهشت سال 1276 ش در مشهد به دنيا امد.
پدرش ميرزا سيد شكرالله خان متخلص به آزادي بود و جدش ميرزا سيد محمد تفرشي متخلص به علي، هر دو شاعر و از منشيان زمان قاجار .
غلامرضا از نوزده سالگي به سرودن شعر پرداخت. در تهران زندگي ميكرد و مشاغل دولتي او، در وزارت دارائي (اداره ماليه آن روز)، و شهرداري (بلديهي آن روز) بود.
بيست و يك سال داشت كه سرودن شعر فكاهي را آغاز كرد و شعرهايش در نشريات: گل زرد، اميد، نسيم شمال، ناهيد، توفيق و فكاهي نامههاي ديگر چاپ شد.
در سال 1300 به عضويت انجمن ادبي ايران درآمد. اين انجمن ابتدا در منزل شيخالرئيس افسر و بعدها در منزل استاد محمد علي ناصح برقرار گرديد. در سال 1302 به همكاري با بعضي كلوپهاي نمايش و موسيقي، از جمله جامعهي باربد پرداخت كه استاد اسماعيل مهرتاش مؤسس آن بود. روحاني شهرهاي زيادي براي نمايشنامهها و پيش پردهها سرود كه بيشتر، درونمايه فكاهي داشت و بسياري از آنها بر سر زبانها افتاد.
در سال 1313 مجموعهاي از شعرهايش با نام «طليعهي فكاهيات روحاني» با مقدمه سيد محمد علي جمالزاده چاپ شد و در سال 1343 كليات آثار او با مقدمه استاد جمالزاده منشر گرديد.
سيد غلامرضا روحاني سرانجام در شهريور سال 1364 ش. در هشتاد و هفت سالگي در تهران درگذشت.
استاد جمالزاده او را رئيس طايفهي فكاهي سرايان مينامد. ملكالشعراي بهار در شعري، به دنبال ايرج ميرزا و سيد اشرفالدين گيلاني (نسيم شمال) از او نام ميبرد.
روحاني به زبان مردم كوچه و بازار ميسرود و تكيه كلامها، اصطلاحات و ضربالمثلهاي معمول زندگي روزمره را به كار ميبرد در عين حال، از ركيك گويي نيز پرهيز داشت. آثار او، از جهت آشنايي با زبان مردم دوران خودش و فرهنگ لغات عاميانه، بسيار قابل توجه است و آيينه تمام نماي گفتار، كردار و پندار تودهي مردم در زمان خودش است. او، به بديع، عروض و قافيه احاطهي كامل داشت و آنها را بدرستي در اشعارش به كار ميگرفت، با شيوهاي كه به سادگي و رواني آثارش نيز لطمه اي وارد نيايد.
"رویا صدر" از جمله زنان ایرانی است كه ، به شكلی جدی در عرصه طنز فعالیت می كند.« نگاهی به طنز انقلاب » مقاله ای از اوست كه به بررسی طنز در مطبوعات،پس از انقلاب سال 1357 خورشیدی در ایران،پرداخته است.
در دوره ی معاصر ادبیات ایران، "طنز" به علت خصلت اجتماعی بودن، بیشتر در مطبوعات متجلی شده است و از این رو ، محدوده ی این بررسی نیز طنزدر مطبوعات است. وقتی از ادبیات انقلاب سخن می گوییم ، ذهن ما متوجه ی آثار ادبی می شود كه با اندیشه ی انقلاب پیوند خورده اند و هماهنگ و هم جهت با ارزشهای نوین ومفاهیم جدیدی كه از رهگذر انقلاب پدیدار شده است ، بیانگر آرمانها و منادی ارزشهای اعتقادی آن است و به ادبیات تبلیغی(propagandist literature) مربوط می شود. آیا ژانر ادبی طنز، امكان گنجانده شدن دراین چارچوب را دارد؟
جوهر طنز انتقاد است و اصولاً در پی تثبیت نیست. از این رو با نوعی انقلابی گری مداوم علیه كژی ها وكاستی ها، نهادهای مستقر را شوخ طبعانه به چالش می كشد و ضعف هایشان را رندانه به سخره می گیرد. آیا این گونه ادبی با این نقد دائم و مداوم كه چالشگر فرهنگ رسمی و بی خطر مهار شده است،امکان دارد بتواند در جریان ادبی به نام « ادبیات انقلاب » جا بگیرد؟ یعنی در پی تثبیت ارزشها و اندیشه های حاكم باشد؟ به صورت مشخص تر،آیا اصولاً پس از انقلاب ، جریانی از طنز اصیل سراغ داریم كه بتوان آن را «طنز انقلاب» نام نهاد؟ بررسی تاریخ طنز 27 ساله ی اخیر به این سوال پاسخ مثبت می دهد. مقاله حاضر در صدد بررسی روند شكل گیری ویژگی ها و خط سیر جریان پارادوكسیكال "طنز انقلاب" است .
آنچه در نگاهی کلی به طنزهای رویا صدر میتوان یافت، پیش از توجه به ساخت زبانی پرفراز و نشیب متنها و بیش از طنزآوری، "زنانگی" سیالیست که لابهلای تمامی نوشتههای او هست؛ حتی آنجا که میخواهد از زبان یک نسل سومی، دغدغههای این نسل را بگوید، باز به دنیای ذهنی و زبانی یک "دختر" نوجوان پناه میبرد.
آنچه در نگاهی کلی به طنزهای رویا صدر میتوان یافت، پیش از توجه به ساخت زبانی پرفراز و نشیب متنها و بیش از طنزآوری، "زنانگی" سیالیست که لابهلای تمامی نوشتههای او هست؛ حتی آنجا که میخواهد از زبان یک نسل سومی، دغدغههای این نسل را بگوید، باز به دنیای ذهنی و زبانی یک "دختر" نوجوان پناه میبرد.
رویا صدر، هرجا که از زبان واقعی و بیتکلف یک "زن" ـ خواه مادری گرفتار باشد، یا همسری سخت دلباخته، و یا حتی دختری دبیرستانی ـ در نوشتهها استفاده کرده، هم در زبان موفق بوده و هم در بیان آمیخته به طنز حرفها، دلتنگیها و عناصر اصلی دنیای قهرمان داستان.
یکی از این قصهوارهها، مجموعهای خواندنیست از یادداشتهای زن و شوهری که هم عاشق یکدیگرند و هم خشمگین؛ دعوای آنها اوج و فرودی مضحک دارد، چون اساسا دعوایی وجود ندارد. جنبههای مضحک خشم، عشق و اندوهی که لابهلای این یادداشتهای مضحک آمده، به این دلیل خواندنیست که نمونههای واقعی زیادی را در زندگی روزمرهی ما یادآوری میکند:
صد سال است كه فارسى زبانان از شعر سيد اشرف الدين قزوينى، نسيم شمال، لذت مى برند. صد سال است كه مردم اعماق در ايران شعر نسيم شمال را زمزمه مى كنند، و صد سال است كه كسى نتوانسته جاى او را پر كند. پر كردن جاى او آسان نيست. نه پيش از او شعر كسى در زبان فارسى اينهمه رواج مردمى يافته بود و نه پس از او. امروز ديگر راديو و تلويزيون و مطبوعات، سرگرمى ها و لطيفه ها و هر آنچه ورد زبان مردم مى شود را تغيير داده اند، اما تا همين سى چهل سال پيش اگر شهرستانى بوديد يا روستايى، احتمالا نام بزرگ دهخدا را نشنيده بوديد، ايرج ميرزا را نمى شناختيد اما حتما نام يك لطيفه گوى طنز پرداز را شنيده بوديد؛ نسيم شمال. چرا كه همان خرده سوادى كه بعضى مردم روستايى براى خواندن نوحه و مرثيه داشتند، براى خواندن شعر نسيم شمال كافى بود. كافى بود براى آنكه به صداى بلند و به مثابه عرضه نوعى غرور چنانكه گويى خود آن شعر را سروده باشند، شعرش را از بر بخوانند. شعرى كه چون آب روان بود و به آسانى در ذهن مى نشست و جاگير مى شد.
او شاعرى به تمام معنى ملى بود. ملى به معنى آنكه بين تمام ملت شناخته بود و همه از روستايى گرفته تا شهرى، از مردم آگاه و صاحب فكر گرفته تا مردم بى سواد شعر او را مى خواندند و ورد زبان خود مى كردند
آرتور بوخوالد طنز نویس مشهور آمریکایی
آرتور بوخوالد (Art Buchwald) متولد 20 اکتبر 1925 در یک خانواده یهودی فرزند ژوزف بوخوالد و درگذشته به تاریخ 17 ژانویه 2007 ، طنز نویس مشهور آمریکایی،ستون نويس روزنامه اینتر نشنال هرالد تريبون ، واشینگتن پست؛ نیویورک هرالد تریبون لس آنجلس تایمز ، برنده جایزه پالاتزر (1982) که آثار وی در بیش از 550 روزنامه محلی و کشوری در آمریکا به چاپ رسیده است.
آرت بوخوالد در 1974 به ایران سفر کرد. او یکی از شدید ترین لحن های انتقادی - طنزپردازنه را نسبت به رییس جمهور های آمریکا از نیکسون تا جرج بوش را داشته است .
آرت بوخوالد و طنزهایش در ایران توسط زنده یاد پرویز ایرانزاد ( پ. الف . بوخی) معرفی شد. ایرانزاد که مترجم و خبرنگار بخش بین الملل روزنامه اطلاعات بود ، همان ذوقی را که بوخوالد در مقام طنزنویس به کار می برد ، در مقام مترجم به کار برده است و متنی خواندنی از خاطرات این روزنامه نگار نامی و شهیر آمریکایی به دست داده است.[1]
هادی خرسندی طنز پرداز شهیر ایرانی با حضور بیش از پنجاه سال در طنز ایران لقب آرت بوخوالد ایران را به خود اختصاص داده است. آقای خرسندی در سال 1974 در تهران با آرت بوخوالد ملاقات داشته است.
درباره طنزنويسي آقاي «آرت بوخوالد» حرف وحديث هاي زيادي زده شده ولي چيزي که شايد او را از ساير طنزنويسان متمايز مي کند همان صداقت و شهامت وي در بيان حقايق جاري جهان است. براي «بوخوالد» هيچ گاه دوست و دشمن فرق چنداني نداشتند. او فقط به عملکرد ها اهميت مي داد، لذا بايد گفت وي در همه حال در شکار سياستمداراني بود که براي تکيه زدن بر مسند قدرت از هم سبقت مي گرفتند. درست در همان زمان وي از پناهگاه خود بيرون مي آمد و با قلمي بسيار برنده به سراغشان مي رفت و آنجا نيز منتظر مي ماند تا به ناگاه خطايي از آنان سر بزند. در واقع کار اصلي «بوخوالد» از همين نقطه حساس آغاز مي شد.بد نيست خاطره يي از او نقل شود. در دوران جنگ سرد، دولتمردان نظام اسبق شوروي که وصف مطالب و طنز هاي او را در ضديت با سياست هاي توسعه طلبانه کاخ سفيد شنيده بودند با تصور اينکه قادرند او را به سوي خود جلب کنند به سراغش رفتند و با مهرباني از او دعوت کردند تا از نزديک ديداري با جامعه و نظام سوسياليستي اتحاد جماهير شوروي داشته باشد، وي نيز اين درخواست محبت آميز را با علاقه فراوان پذيرفت و به آنجا سفر کرد. «بوخوالد» با ديدن بعضي از نشانه ها که با اصول اخلاقي و يافته هاي آزادي خواهي او سازگاري نداشت به افشاي حقايق پنهان پرداخت: حقايقي که در زير نقاب حکومت کارگري و به ظاهر مردمي، چهره زشت و خشن خود را مخفي کرده بودند. او با انتشار طنز هايي بسيار زيبا که دست اندرکاران حکومتي را هدف گرفته بود، سيستم تک حزبي نظام حاکم را مورد نقد قرار داد و با اين کار خود دولتمردان مستبد کاخ کرملين را غافلگير و نهايتاً به آنها گوشزد کرد که استقلال يک هنرمند در دوري وي از بازي هاي قدرت، نه تنها يک ارزش بلکه خود از ضروريات است.
آرت بوخوالد تا دم مرگ بشاش باقی ماند و با زندگی و زندگان شوخی کرد
آرت بوخوالد طنز نويس نامی آمريکايی در سن ۸۱ سالگی درگذشت. او برنده جايزه پوليتزر بود و ۳۳ کتاب به جا گذاشته است.
بوخوالد از بيماری کبد رنج می برد و سال گذشته چند ماهی در بيمارستان بستری بود.
او با طنزهای نيشدار خود معروفيت داشت و در نوامبر گذشته کتاب آخر خود به نام "هنوز برای خداحافظی زود است" را منتشر کرد.
در بخشی از اين کتاب بوخوالد مرگ خود را نيز به شوخی می گيرد و آرزو می کند که با مرگ يک برنده جايزه نوبل در ادبيات مصادف نشود، چون بی شک روزنامه ها به مرگ او، که جايزه نوبل نبرده است، اهميت کمتری می دهند.
بوخوالد اولين طنز خود را در سال ۱۹۴۹ که در پاريس اقامت داشت نوشت، و بعد از بازگشت به آمريکا هزاران قطعه طنزآميز نوشت و درباره جوانب گوناگون زندگی آمريکايی از جمله نخبگان حاکم بر واشنگتن را به باد استهزا گرفت.
برخی از گفته های او زبانزد همگان شده است، مانند: "اگر به مدت طولانی و با جديت به هيئت حاکمه حمله کنيد، حتما شما را عضو خود می کند."
او به خاطر نگاه ويژه و ژرفکاوش در سال ۱۹۸۲ جايزه معتبر پوليتزر را برنده شد.
او سال گذشته چند ماهی در بيمارستان بستری بود اما چون دريافت که وقت زيادی از عمرش باقی نمانده است، تصميم گرفت بيمارستان را ترک کند.
او در دوران بيماری هم خوش خلقی و طنزگويی خود را از دست نداد و به معاشرت با دوستانش ادامه داد.
در آخرين کتاب او "هنوز برای خداحافظی زود است" مجموعه ای از ملاحظات طنزآميز او گرد آمده است، از جمله اين عبارت انتقادی: "مردن به اندازه پيدا کردن جای پارک در واشنگتن سخت نيست."
برخی از طنزهای آرت بوخوالد به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است.
نویسنده: شهرام شفیعی . تعداد صفحات: 229 نوبت چاپ: اول 1383 شمارگان: 2200
كتاب حاضر مجموعه داستان بلند طنزي است كه آن را شهرام شفيعي در 229 صفحه نوشته است. داستانهاي بلند و پيوستة طنزي كه زندگي خانوادهاي شهري و شهرنشيني در شهرستان و روستا را به تصوير ميكشد. ماجراي امروز ايران و ديروز آن است كه فاصلهاي بين شهرها و روستاها و حتي شهرهاي كوچك به فاصلهاي طبقاتي منجر شده است. زندگي كه در آن همه چيز وضع نمايشي و كالايي به خود گرفته و همه چيز از پردة صنعت فرهنگي و نمايشي نگريسته ميشود، بايد همه چيز را دوباره ديد، و مورد بازبيني قرار داد. حتي فرهنگ و ارزشهاي گذشته را، بهويژه اگر اين ارزشها مفاد اقتصادي داشته باشد. نگاه به همه چيز با ارزش اقتصادي و كالايي از اهم مطالب محتواي كتاب طنز است كه به تجاري شدن ارزشها هشدار ميدهد. ارزشها و حتي عشق كه به آن رندانه نام عشق خامهاي گذاشته است.
عشقهايي كه از پي رنگي است و در آن همه چيز رنگ ديگري غير از عشق دارد.
عشق خامهاي ماجراي خانوده شهري تهراني است كه به يكي از شهرهاي ديگر كه زادگاه پدر خانواده است ميرود. در مسير راه به حوادث و رويدادهاي زيادي دچار و آشنا ميشوند اما دعواهاي برادران، آنها را از ماندن و رفتن در شهر زادگاهي باز ميدارد. در اين ميان ماجراي دختر عمو و پسر عمو و مسائل خواستگاري كه به رقابت منجر ميشود. دو خانواده در صدد ساختن شيرينيپزي برميآيند كه سرانجام به جدايي مردمان شهر ميشود. روزي راوي آگهي مسابقهاي جالبي را ميبيند به اسم «عشق خامهاي». وي ميخواهد ماجراي عشق پسر عمو را بنويسد تا پرونده مسابقه شود. و با اين كار با خانوادة عمو رابطهاي جديد برقرار كنند. سرانجام پسر عمو برنده مسابقه ميشود و شيما ميخواهد خوشنويسي بياموزد و اتحاديه قنادان در پي فيلم سينمايي از اين حكايت عظيم برميآيد و در پايان دختري به نام «برفابه» وارد ماجرا ميشود و... در پايان اينكه ساير وقايع را از روي متن ميخوانيم: بعد از گفتوگوي طولاني دربارة عشق، الاغ، خودكشي و چربي شكم، پسر عمو بالاخره دچار هيجان ناگهاني ميشود و تصميم ميگيرد جهان را درجا از لوث وجود خودش پاك كند. بنابراين از خر پياده ميشود و به لبه پرتگاه ميآيد و به صنوبر مراد ميگويد: «شما شاهد آخرين لحظات زندگي عشقي هستيد كه قرباني جوجهكشي از مرغها شد.
سوره مهر

«میش به برهاش گفت: فرزندم، اگر در صحرا بازیگوشی كنی و از من دور بیفتی، گرگ تو را پاره میكند و ناكام از دنیا میروی. سعی كن همواره در پناه من باشی و عمری را به خوبی و خوشی بگذرانی و در سلاخخانه به مرگ طبیعی بمیری.»
بالاخره رفتیم خانهی «منوچهر احترامی»ِ طنزنویسِ شاعرِ قصهنویسِ …! خودش مینویسد:
یك سال و نیم در كسوت سربازی درجا زدهام و سیسال در خدمت دولتی. از اوان كودكی همواره سعی كردهام كه در سنین بزرگی به یك جایی برسم و بالاخره در آستانهی شصت سالگی به اینجا رسیدهام: دوران پبری. برای آینده نقشهای ندارم، آینده برای من نقشه دارد.
قصهی «حسنی نگو یه دستهگل» را لابد همهتان شنیدهاید؛ این قصه را احترامی اوایل دههی شصت نوشته حدود 45 سال نوشتن و خواندن، ثمرهای آنقدر قوی داشته كه «كیومرث صابری» ( گلآقا ) میگوید به نثر و شعر او رشك میبرم؛ ابوالفضل زرویی نصرآباد، قصاید او را به قوت قصاید كلاسیك ایران میداند و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشتهها …
هفت سنگ
■ يك فنجان طنز تلخ متعلق به تنها نويسنده نيست. نويسنده تنها بخشي از خلق آن يعني كاغذ سياه كردن و آسيب به محيط زيست به خاطر قطع درختان و سوراخ كردن بخشي از لايهي محترم اوزون به عهدهاش بوده است. اين كتاب نتيجه همكاري و همفكري عزيزاني است كه براي آن زحمت كشيده و با دلسوزي و پيگيريشان آن را به اينجا رساندند. در برابر وسوسه و البته لطف برخي دوستان نيز در خارج از ايران مقاومت كردم كه پيشنهاد كردند كتاب را آنجا چاپ كنند اما پاسخ اين بود: يا در ايران چاپ ميشود يا هرگز! و بالاخره چاپ شد و از اين كه بعد از اين صبوري و دوندگي در ايران چاپ شده خوشحالم. چون اگر نوشتن هنر است، چاپ كتاب در شرايط فعلي ايران آن هم دست خالي و بيپشتوانه هنري ديگر است، چيزي در مايههاي شاخ غول شكستن. باور نميكنيد؟ اين غول و اين ميدان.
■ حالا كتاب سرخ «يك فنجان طنز تلخ» آماده شده و بعد از عيد 86 (تا پايان فروردين) روي پيشخوان كتابفروشيهاست. اگر هم نبود قايمش كردهاند. گزيدهاي اندك از طنزها و تجربياتي در سبكهاي مختلف طنزنويسي و فكاهه و هزل براي رسيدن به طنز مطلوب است كه اينجا و آنجا چاپ و منتشر كردهام. برخي تند و تيز و بيپرده و برخي هم بيشتر فكاهه و مطايبهاند تا طنز. برخي نوشتهها مربوط به سالها پيشاند و خام و برخي تازهتر كه در همين وبلاگ نقطه ته خط نيز آمده است. كتاب و نويسنده ادعايي بيش از اين ندارد و حاضر است خود را در اين زمينه و از نظر تكنيك و محتوا در معرض نقد استادان فن بگذارد و البته حرفهايي هم - هر چند زمزمه - براي گفتن دارد.

اين سخن البته، کشفی تازه نيست. پيش کشيدنش، اصراری است بر پافشاری به موضوع و فراختر کردن روزنهی ديدگاه و بهتر ديدن و با تأنی انديشيدن و غوری بيشتر آنچنان که در لياقت طنز است.
گفتيم سخنی تازه نيست و اينک بيشتر باسوادها (روشنفکران که جای خود دارند) میدانند، هنر و مخصوصاً ادبيات هر کشور و ملت، بازتاب تمام خصايل و رذايل آن ملت است. چون نويسنده و شاعر و اديب، خود جزيی هستند از يک کل، تکهای ازکرباس بگير مثلاً. اگر در جامعهای چاپلوسی، نان به نرخ روز خوردن و پشت هم اندازی رواج داشته باشد، در شعر و نوشتههای اين جامعه از همين رذايل، شاهدان مثال فراوانی پيدا میکنی، ا لبته به دو طريق، يکی از طرايق فراوان که نشانه از همرنگ شدن شاعر و نويسنده با مردم جامعهاش میدهد، ديگر به شعر و داستانهايی که شاعر و نويسنده، به نقد اين رذايل قلم زده است، يعنی دقيقاً انسان بودن خود را به اثبات رسانده آنچنان که همرنگ مردمش شده و چاپلوسی و ريا کرده، اما گاه که «من برتر» هنرمند بر او خرده گرفته کارش را به نقد و پند و تنبيه و تنبه کشانده است. برای همين است که در ادبيات قديم خودمان (بيشتر البته در شعرها) هم مدحهای شرمآور شاعران فحل و استادمان را میبينی که شاه و امير و حاکم و وزير بزدل فاسدی را، به عرش اعلا رسانده، هم نقدهای جانانهای به جد و بيشتر به طنز و کنايه و داستان و حديث و تمثيل رذيلت فلان بزرگ و شيخ و شحنه و شاه و صوفی را، فرياد کرده و طشت بدنامیاش را با صدايی گوشخراش از بام، بر زمين کوفته، آن هم جايی که مردم بيشتری بودهاند تا از قضيه آگاه شوند. برای همين است که مثلاً مدحهايی دور از واقع دربارهی «آغا محمدخان قاجار» داريم اما چنين طنزی هم در همان دوران قدرت آغا محمدخان قجرسروده شده است (به وسيلهی شاعری که شايد خيلی هم شاعر نبوده و حالا نامش از خاطرم رفته است) اين شاعر خطاب به سلطان قاجار گفته:
«نه جود تو را که مدح عالیت کنم
نه عقل تو را که حرف حالیت کنم.
نی ريش تو را که ريشخند سازم
نی خايه تو را که خايهمالیت کنم.»
اين است که شعر و داستان، در هر شکل و شمايل و موضوع (رزمی، بزمی، اساطيری، تمثيل، مثل، کنايه، متل و...) همه بازتاب آدمهای جامعهای هستند که هنرمند هم يکی از آنها بوده و هست. دشمنی قدرتمداران حکومتی با هنرمندان فقط به خاطر گزارش او بوده که نادانسته و گاه دانسته از زمانهی خود و بیعدالتی همهگير فلان شاه و وزير میداده و دشمنی آشکار ادارهکنندگان قلدر حکومتها با نويسندگان و شاعران اين بوده که نخست شاعران و نويسندگان را جذب دستگاه خود میکردند با صلههای آنچنانی، درواقع سلاح آنها را از دستشان میگرفتند، سلاحی که شايد به دليل عافيتطلبی بيشتر اين شاعران درباری، خود به خود، از گلولهی نقد و ايراد پر نمیشد، اما سلاطين نمیتوانستند ريسک بکنند.
میخواستيم صفحهی طنزی باز کنيم. ديديم بررسی همين مسايل تاريخ ادبيات، بهترين طنز است که میتوانيم به وسيلهی آن، خودمان را بهتر بشناسيم و ضعف و ايرادهامان را، عميقتر بدانيم. نگوييم قرنهای پيش چه کار دارند به حالا! متأسفانه همان رذايل و ايرادها، از اسلاف به ما که اخلاف باشيم رسيده است. اين قسمت را، با تفسير و توضيحات لازم به شما تقديم میکنيم، اما زنجيرهی زمان را، پشت سر هم نمیتوانيم بياوريم، چون برای شناخت بيشتر خود و حفظ طنزهايی برخاسته از جان وقايع، بايد الاهم فی الاهم بکنيم. صدالبته در گزينش، به حظ مخاطب و خندهاش، در اين جهان واقعاً تلخ، بيشتر از چيزهای ديگر فکر میکنيم تا کمی از انبوه تلخیها کاسته باشيم.
چون خزه به شعر و نثر بها میدهد، در اين بخش هم به شعر استناد میکنيم هم به نثر و نيز از طنزهای خوب و جذاب و تازهای که میفرستيد، با تشکر استقبال میکنيم. اينک اين نثر را بخوانيم از «تفسير روح الجنان ابوالفتوح رازی»:
«يکی از ديوانگان فرزانه (عقلاء المجانين ) نزديک معاويه شد. معاويه او را گفت: از قرآن چيزی دانی؟ گفت: دانم و نيکو دانم. گفت بخوان تا بشنوم. گفت «بسم الله الرحمن الرحيم. اذا جاء نصرالله و الفتح. و رايت الناس يخرجون من دين الله افواجاً» گفت: خطا میخوانی که «يدخلون فی دين الله» آمده است. گفت: آن در روزگار رسول بود و اکنون خارج میشوند.»
و فعلاً با اين شعر «انوری» دوسيه را ببنديم تا شمارهی بعد:
«بخل را ديدم و سخا هر دو
کرده اندر سرای خواجه وطن
هر يکی با يکی گرفته قرار
بخل با خواجه و سخا با زن»
خزه
http://www.khazzeh.com/archives/text/000161.php