تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

 هميشه در حال نوشتن نامه عاشقانه‌ام
براي انجام اين گفتگو با محمد صالح‌علاء عصر يكي از همين روزهاي آبان در خانه‌اش حوالي سيدخندان مهمانش مي‌شوم و همان جور كه فكر مي‌كنم خيلي طول نكشيد تا با هم زلف گره زديم.
با «دو قدم مانده به صبح» شروع مي‌كنيم و بعد آنقدر جهان شخصي او بر حرفمان غلبه مي‌كند كه به گمانم بر هر چيزي ارجحيت پيدا مي‌كند؛ جهان شخصي‌اي كه به گمانم چنان جذاب است كه بي‌هيچ توضيحي با چند جمله به سبك اجراي خود او در اين برنامه، برويم سراغ اصل مطلب.
سلام عرض مي‌كنم خدمت يكان يكان خوانندگان جان، خوانندگان پيشاني بلند، روي‌سپيد و رستگار خودمون. خدارو شكر مي‌كنم كه باز هم با يه گفتگوي ديگه در روزنامه محترم جام‌جم در خدمت شما هستم.
مهمان مرغزار گفتگوي اين بار ما جناب آقاي محمد صالح‌علاء هستند: نمايشنامه‌‌نويس، كارگردان، بازيگر، ترانه‌سرا، گوينده و مجري برنامه محترم دو قدم مانده به صبح. دست به سينه روبه‌روي ايشان مي‌نشينيم و حرف‌هايشان را مي‌شنويم. باز كن دكان كه وقت عاشقي است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:11  توسط محمود موحدان  | 

محمد صالح علا در سال 1331 در شهر اراک متولد شد. وي فوق ديپلم سينما و تلويزيون از مدرسه هنرهاي دراماتيک رويال آکادمي لندن سال 1356 و همچنين ليسانس بازيگري و کارگرداني از دانشکده هنرهاي دراماتيک سال 1359 و فوق ليسانس زبان و ادبيات فارسي از دانشکده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايي سال 1374 بوده است. آغاز فعاليت هنري او از سال 1347 با قصه نويسي و قصه خواني در راديو و سپس نويسندگي متن برنامه ها و نمايش نامه ها بود. فعاليت سينمايي را از سال 1347 با ساخت فيلم هاي تبليغاتي و بازي در سينما را از سال 1365 با تيغ و ابريشم کاري از مسعود کيميايي آغاز کرده است. محمد صالح علا نام و چهره اي آشناست. مجري پرطرفدار و احساساتي شب هاي راديو، کارگردان سريال ها و برنامه هاي متفاوت تلويزيوني، بازيگر سينما که آخرين بار در نقشي غيرمتعارف در شوکران بهروز افخمي ظاهر شد و ترانه سراي قديمي.- مشق عشق

محمد صالح علاء يك نوستالژي در قيد حيات است. يك حس دلتنگي سيال در نگاه ها و آواها. او حس مشترك همه آنهايي است كه دلشان براي همين لحظه اي كه الان رفت، تنگ مي شود و دوست دارند همه لحظات را در جيب هايشان نگه دارند. از اين حيث مصاحبه با صالح علاء هم سخت است و هم جذاب.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:29  توسط محمود موحدان  | 

                      ***
فصل عطش یاد شما شکره ،شیره ، بستنی ست
دست رو دل ما نذار ، ظرف بلور شکستنی ست

***
من هنوز در به در طره ی  اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
 من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم
من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
 یکی از پاپتی هاتم
****
اگر می ترسم از دنیا
یه دشمن دارم ایشونه
یه دشمن دارم عین گل
که زلفاشون پریشونه
اگر میل حرم دارم
یه یار محترم دارم
 شکستم شیشه ی غم را
 خودم بابا کرم دارم


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:54  توسط محمود موحدان  | 

 

یه دوستی دارم به از شما نباشه خیلی دوست خوبیه،اسم خودش محمده ،اما همه بهش می گن محمد آقا.من خودم خیلی وقتا،بیشتری وقتی که تنها هستیم،محمد جان صداش
می کنم.اونم یه اخلاقایی داره-یه اخلاقای منحصر به فردی - مثلا اگر کسی محمد جان صداش کنه در جوابش میگه جانم،اگه محمدآقا صداش کنند می گه بله امری بود یا امری داشتید.فکرم نمی کنم که کسی پیدا بشه که محمد یعنی محمد خالی صداش کنه.
همینم شد.یه دفعه از روی کنجکاوی بهش گفتم:محمد جان
گفت:جانم
گفتم:جانت بی بلا.می خواستم ازت بپرسم من که ندیدم،نشنیدم،خودت کسی رو
می شناسی که محمد یعنی محمد خالی صدات کنه؟
گفت:راستش نه،حالا یه وقت تعریف از خود نباشه،ولی واقعیت نه هیچکی تا حالا منو محمد خالی صدا نکرده،چه جوری بگم شاید باورت نشه،شایدم باورت بشه،می خوام عرض کنم خدمتت که یه وقتا که خودمم خودمو صدا می کنم محمد خالی صدا نمی کنم


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:47  توسط محمود موحدان  | 

 

 

 

 ایمان یا ریاکاری ، انتقاد يا اهانت؟ *
 آقاي صالح اعلاء هرچه هستند هيچگاه خودشان و هنرشان را ابزار و بازيچه اي براي مقاصد سياسي نكرده اند و هنر و قلم اين بزرگوار هميشه و در همه جا همراه و هم مسير با عقيده اش بوده است. محمد صالح اعلاء هرچه بوده خودش بوده و هرچه که هست خودش است. او مقلد، مبیّن، و آدم ِ هیچکس نبوده و نیست. محمد صالح اعلاء هرچه دارد به مدد اندیشه و احساسش بدست آورده - و نه از راه دروغ و دغل - محمد صالح اعلاء هیچگاه روح ِ قلم خود را آلودهء دروغ و دغلبازی های مرسوم در جراید و رسانه های امروز نکرده و علی رغم داشتن تخصص و توانایی او خود و هنرش را هرگز آلوده ي چيزهايي كه من و شما در آنها دست و پا مي زنيم نكرده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:42  توسط محمود موحدان  | 

  * تو این دنیا به حرف كی گوش ‌می‌كنی؟
حرف طبیعت.
*با گل‌ها رابطه‌ات خوبه؟
همیشه قربون صدقه‌ی گل‌ها می‌رم.
*تو قبلاً رودخونه نبودی؟
رودخونه بزرگترین معلم زندگی منه.
*چرا این‌قدر خوب بازی می‌كنی؟
خیلی باور می‌كنم.
*كی باور می‌كنی؟
اوجش زمانی‌ست كه در حال بازی هستم‌. یعنی بوق دوربین را می‌شنوم.
*الآن یه سناریو به تو پیشنهاد كرده‌ن و شب می‌بری خونه و می‌خونی. تا شروع فیلمبرداری چه بر سر تو و سناریو میاد؟
یك بار بیشتر نمی‌خونم ولی اگه خیلی خوشم بیاد باهاش زندگی می‌كنم.
*ملاك انتخابت چیه؟
حرفیست كه فیلمنامه می‌زنه.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط محمود موحدان  | 

  محمد صالح‌علا‌ء يك نوستالژي در قيد حيات است. يك حس دلتنگي سيال در نگاه‌ها و آواها. او حس مشترك همه آنهايي است كه دلشان براي همين لحظه‌اي كه الا‌ن رفت، تنگ مي‌شود و دوست دارند همه لحظات را در جيب‌هايشان نگه دارند. از اين حيث مصاحبه با صالح علا‌ء هم سخت است و هم جذاب.
سخت است چون تا بخواهي چانه‌اش را گرم كني، كلي بايد چانه بزني و جذاب است از اين لحاظ كه وقتي چانه‌اش گرم شد، حرف‌هايي مي‌زند كه در بساط هيچ سمساري يافت نمي‌شود. ‌ ويژگي كار صالح علا‌ء در كلا‌م نهفته است، در كلمه. اين ويژگي شاخصه همه رشته‌هاي هنري است كه او بر آن دستي به نوازش برده است، در بازيگري، مجري‌گري، ترانه و حتي تجسمي‌هايش نيز با نام‌هايشان مانده‌اند. او كلمات را يك بار ديگر مي‌زاياند. به عبارت بهتر، آنها را طوري ادا مي‌كند كه گويي همين حالا‌ زاده شده‌اند، همين حالا‌ از راه رسيده‌اند و اين خود شعر است. حتي بعضي اوقات اين كلمات تازه تولد يافته نارسند، يا لا‌اقل پخته نيستند، طعم كالي دارند، اما لطافتشان كه به خاطر نوزاديشان است، غالب مي‌شود و باز هم جذابشان مي‌كند، مثل نوزادي كه گرچه هنوز ريخت نگرفته اما عزيز است و لطيف! محمد صالح علا‌ء كلمات را هر بار، دوباره مي‌بيند مثل گياهي تازه رسته از خاك؛ به آن با تعمق نگاه مي‌كند و بعد به عنوان اولين بشر، مي‌خواندشان. براي همين هم هست كه جملا‌تش، از كلماتي تشكيل شده كه شنونده در ابتدا تصور مي‌كند، تاكنون آنها را نشنيده است، گمان مي‌برد او به زباني ديگر سخن مي‌گويد... آري، او به زباني ديگر سخن مي‌گويد كه شعر است، حتي با وجود اينكه يك شعر هم نگفته است، اما او يك شاعر است! چيدمان دفتر <نشاني> به قسمي است كه از همان لحظه اول مي‌فهمي با كس ديگري طرف هستي، تخته سياهي بزرگ كه روي آن جملا‌تي ترانه وار نوشته شده‌اند، پروژكتورها، نورها و بقيه اسباب طوري كنار هم قرار گرفته‌اند كه انگار مي‌كني روي سن رفته‌اي...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:56  توسط محمود موحدان  | 

   محمد صالح علا در سال 1331 در شهر اراك متولد شد. وي فوق ديپلم سينما و تلويزيون از مدرسه هنرهاي دراماتيك رويال آكادمي لندن سال 1356 و همچنين ليسانس بازيگري و كارگرداني از دانشكده هنرهاي دراماتيك سال 1359 و فوق ليسانس زبان و ادبيات فارسي از دانشكده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايي سال 1374 بوده است. آغاز فعاليت هنري او از سال 1347 با قصه نويسي و قصه خواني در راديو و سپس نويسندگي متن برنامه ها و نمايش نامه ها بود. فعاليت سينمايي را از سال 1347 با ساخت فيلم هاي تبليغاتي و بازي در سينما را از سال 1365 با تيغ و ابريشم كاري از مسعود كيميايي آغاز كرده است. محمد صالح علا نام و چهره اي آشناست. مجري پرطرفدار و احساساتي شب هاي راديو، کارگردان سريال ها و برنامه هاي متفاوت تلويزيوني، بازيگر سينما که آخرين بار در نقشي غيرمتعارف در شوکران بهروز افخمي ظاهر شد و ترانه سراي قديمي.

پنجره
پنجره باز و بسته كن
ياد هوای ابری و
ابرهای دل شكسته كن
پنجره باز و بسته كن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته كن
در پی پاره تنم
زخمی و دربه در منم
لال‌ام و در سكوت خود
بر سر و سينه می زنم
روزی نمی رسد كه من
به دوری تو خو كنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو كنم

محمد صالح علا


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:53  توسط محمود موحدان  | 

 

 کم پيش مي آيد اين روزها برنامه يي شبانه آن قدر چنگ به دلت بزند که بشود آن را براي تماشا توصيه کرد. اغلب برنامه ها به لحاظ ساختار و قالب به تکرار و تقليد افتاده اند. انتظار برنامه يي متنوع و هيجان انگيز که ناشي از ساختار آن باشد، توقع زيادي است. برنامه هاي ترکيبي براي پرکردن آنتن و نه مفيد بودن براي مخاطب و سرگرم ساختن او ساخته مي شود.
     در اين ميان اگر برنامه يي نيز کمي پا را از گليم فراتر بگذارد، آن وقت هزار ايراد برآن وارد مي شود تا زياد ضعف برنامه هاي مشابه به چشم نيايد. برنامه هايي نيز هستند که با هزار ترفند قصد دارند تنها مخاطب را سرگرم کنند و آن چنان چيزي عايد آن نکنند. از اين دست برنامه ها اين روزها زياد در شبکه هاي مختلف ديده مي شود. همين چيزها است که اگر از سر اتفاق برنامه يي اندکي خلاقيت به خرج داد، مخاطب هيجان زده مي شود و سر ذوق مي آيد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:35  توسط محمود موحدان  | 

شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !
 محمد صالح اعلاء
 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:46  توسط محمود موحدان  | 

  دو قدم مانده به صبح با محمد صالح علا
1- «دو قدم مانده به صبح» اين روزها از شبكه چهار تلويزيون پخش مي‌شود و توانسته كلي مخاطب براي خودش دست و پا كند. هر چند ساعت پخشش در نگاه اول خيلي دير به نظر مي‌رسد، اما بودن چهره‌هايي كه تا به حال زياد به حضورشان در تلويزيون عادت نداشته‌ايم به عنوان مجري-كارشناس در كنار حضور محمد صالح‌علا خودش بهانه مناسبي است كه باقي چيزها را فيد مي‌كند. اسامي را نگاه كنيد: محمد رحمانيان، فريدون جيراني، دكتر آذرنوش و...
2-صالح‌علا وقتي مي‌خندد، دستش را جلوي صورتش مي‌گيرد. امكان ندارد از كنارش رد بشوي و بتواني زودتر به او سلام كني. اگر نشسته باشد و كسي وارد اتاق شود – هر كس كه باشد- به احترامش مي‌ايستد، اگر كوچك‌ترين تلنگري به او بزني، اشك در چشمانش جاري مي‌شود و... در يك كلام به قول خودش جان است. كسي كه هميشه حرف و كارش را با بسم‌الله شروع مي‌كند و اين كلام كه «پروردگارا فراهم كن و كمكم كن». جلوي تلويزيون كه نشسته‌اي يهو به تو مي‌گويد:‌«هم‌وطن پيشاني بلند، روي‌سپيد جان و...» و دلت غنج مي‌رود. جملات و حركت‌ها و رفتارهايي كه فقط و فقط متعلق به خود خود اوست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط محمود موحدان  | 

 "... فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.
به هرحال به اين نتيجه رسيده ام كه مأموريت مان اين است فرشته بشويم و برويم، واقعاً هيچ كار ديگرى دراين دنيا نداريم. نمى دانم شما خودتان فرشته شده ايد يا نه؟ فرشته شدن كار پرزحمتى است، مثل مديركلى يا رئيس اداره كه پرونده اى را امضاكنى نيست... اگر يك سيب اينجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نيستم. ولى اگر آن نصفه كه سرخ تر است را به تو بدهم، فرشته ام. فرشته بودن را نمى شود تعريف، كتابش را خواند يا دكترى فرشته بودن گرفت. الحمدلله دكتر فرشته نداريم! فرشته ها فقط رنج مى كشند، گريه مى كنند و ايثارمى كنند. فرشته بودن اصلاً كارى ندارد، ما اين قضيه را سخت مى گيريم. گاهى حتى ما فرشته ايم و خودمان نمى فهميم. يك بال هاى ريز ريز روى شانه هايمان درمى آيد و ما پرمى كشيم ولى نمى فهميم. وقتى خيلى حالمان خوب است، بايد بدانيم ما فرشته ايم. ضمناً برخلاف اينكه مى گويند فرشته ها ديده نمى شوند بايد بگويم فرشته ها جسميت دارند و جاى پاهاشان كاملاً معلوم است. كافى است پا بگذاريم جاى پاى آنها، آنوقت مى رويم به سمت فرشته ها. در «فيه مافيه» مولوى مى گويد: «خيال باغ تو را به باغ مى برد، خيال دكان به دكان.»
اين را هم اضافه كنم: هرموقع نهار و شام مى خورى، وقتى دارى لبه سفره ات را تا مى زنى كه جمع كنى، اگر زيرش يك عده آدم گرسنه را ديدى، بدان كه تو فرشته اى."


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:30  توسط محمود موحدان  | 

درست نمى دانم درباره محمدصالح علاء بايد چه بنويسم. بگويم او كارگردان تئاتر و تلويزيون است يا يك مجرى موفق در راديو يا يك ترانه سرا يا بازيگر. اما بيش از اينها او يك پديده است . در نگاه به زندگى و در دوست داشتن ديگران و اين بهانه خوبيست براى اينكه با او درباره دوستى صحبت كنيم.
تأثيرگذاران بر محمد صالح علاء
بيژن
او تأثير شگفت انگيزى بر من گذاشت. نگاه مرا به هنر تغييرداد. نگاهش به مذهب، انسان و گرايش به زندگى بى نظير بود. اميدوارم بيش از اين نخواهى درباره بيژن توضيح بدهم چون نمى توانم.
مهدى اخوان ثالث
خيلى جوان بودم كه با مهدى اخوان ثالث در تلويزيون آشنا شدم. او «درودى، سلامى، بدرود» را مى ساخت و من «لحظه» را. حرف هاى او روى من تأثيرى نداشت اما رفتار انسانى اش به شدت بر من مؤثر بود.
پدرم و مادرم
آنها سعى كردند مرا طورى تربيت كنند كه آدم شريفى باشم. درموضوع دوست داشتن، انسان و اينكه ديگران را پا و تن خودم بدانم بر من تأثير گذاشتند.
برادرم
او هم موجود عجيبى است. مهربان و دوست داشتنى. «حسين جون» صدايش مى كنم. او يك جور لوطى گرى هايى دارد كه كمتر كسى دارد.
همسرم
شريف و دوست داشتنى. او به من ياد داده كه چطور مى شود از خودت گذشت كنى تا ديگران خوشحال شوند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:24  توسط محمود موحدان  | 

همقدم جان با بوي نارس صبح
«محمد صالح علا» مجري برنامه «يك قدم مانده به صبح» با سايت خبري سيمافيلم گفت‌وگويي مفصل داشته. در اين گفت‌وگو او از هر دري سخن گفت.
از مخاطبان شبكه 4 و طرفداران برنامه‌اش، از فرهنگ لغتي گفت كه مخصوص خودش است و در ادامه از جايگاهش در «يك قدم مانده به صبح» و حتي اينكه چرا در اين برنامه اينقدر كم‌حرف است، همچنين صحبت‌هايي داشت از طرح‌ها و ايده‌هايي كه براي برنامه داشته است، از مديريت پورحسين در شبكه 4 گفت و...در حالي كه مدت‌ها بود مترصد كسب موقعيتي مناسب براي گفت‌وگويي مفصل با او بوديم و هر بار مشغله فراوان او در راديو و اجراي هر شبه‌اش در تلويزيون؛ اين فرصت را مهيا نمي‌كرد، انتشار اين گفت‌وگوي مفصل را مغتنم شمرديم تا فرصتي مناسب دست دهد براي گپ شيرين و خواندني شايد در آخرين روزهاي سال و همين شب عيدي.
  به زعم شما مخاطبان شبكه چهار چه كساني هستند؟ آيا به اين برنامه تنها فرهيختگان توجه نشان مي‌دهند؟ نه، عموم مردم ما به خصوص در شهرستان‌هاي دور دست با اين برنامه زلف گره زده‌اند. شايد پيش پيش فكر مي‌كرديم كه اين برنامه براي مخاطبی خاص باشد و نخبگان جامعه، مثلاً طبقه دانشگاهي و امثال آن را در بر گيرد. الان كه آحاد مردم و صنوف فكري و دانشي مختلف با برنامه زلف گره مي‌زنند و ارتباط برقرار مي‌كنند، بيش از پيش متوجه شديم كه مردم ما با فرهنگ هستند. همان طور كه بهتر مي‌دانيد موضوع سواد با موضوع فرهنگ دو پديده جداگانه هستند. آدمي مي‌تواند باسواد باشد، رئيس دانشگاه كلمبيا باشد ولي بافرهنگ نباشد
.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:16  توسط محمود موحدان  | 

 مردي شبيه هيچ کس 
وقتي درباره محمد صالح علا حرف مي زنيم در واقع از پديده يي بديع در حوزه جمال شناسي تصويري و کلامي سخن مي گوييم. محمد صالح علا براي تمامي اهالي هنر نام شناخته شده يي است. شخصيتي که برخي از مردم او را به عنوان مجري شبانگاهي راديو پيام، برخي به عنوان بازيگر، برخي به عنوان ترانه سرا، برخي به عنوان کارگردان تئاتر و... مي شناسند. به هر تقدير محمد صالح علا در تمام حوزه ها ردي از خود به جاي گذارده است و انصافاً آثارش اغلب ماندگار بوده اند. پخش برنامه «دو قدم مانده به صبح» از شبکه چهار سبب شد ترتيب يک قرار گفت وگو با او فراهم شود.در دفتر ماهنامه «نشاني» با هم وعده کرديم. همزمان با قرار ما هوشنگ گلمکاني مدير و سردبير ماهنامه «فيلم» نيز با ايشان وعده تجديد ديدار داشت. به رسم ادب خواستيم ديدارشان تازه شود و سپس گفت وگو کنيم که نپذيرفت و گفت وگوي ما در حضور گلمکاني ادامه يافت. گفت وگو که به پايان رسيد، متوجه شديم دستگاه ضبط صوت گفت وگو را ضبط نکرده و دست از پا درازتر قرار ديگري در منزل صالح علا مقرر شد. اين بار ديگر گفت وگويمان به سرانجام رسيد. در هر دو گفت وگو و جلساتي پس از آن محمد صالح علا يک رو داشت، نه پز آرتيستيک به خود گرفت، نه اداي آدم هاي روشنفکر را درآورد و نه ناز کرد. آنقدر همه کارش ارژينال بود که از اين مصاحبت حظ کرديم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:9  توسط محمود موحدان  | 

تو دنیا شاید تنها کسی باشد که وقت و بی وقت، روی ماه دستمال نمدار می کشد. به قول خودش، هر وقت که دهانش بوی درخت بدهد، شعرش فواره می زند. داریم از محمد صالح علاء حرف می زنیم. شاعر، ترانه سرا، نمایشنامه نویس و ... این بار با وی از ترانه گفتیم و اینکه چرا ترانه، به حوزه نقد ادبی وارد نشد یا اگر هم شد، چندان حضورش را جدی نگرفتند . صالح علاء، این بار، در دفتر «باران فیلم» چند روزی پس از آنکه از بستر بیماری برخاست، میزبان ما بود.
می دانست نیامدیم با او گفت وگویی انجام دهیم سراسر تعارف، پس خودش یکسره رفت سراغ اصل مطلب:«ترانه یک رسانه بسیار قدرتمند در روزگار ماست که ویژگی منحصر به فروش در دو حوزه فرهنگ و هنر ریشه دارد. با اینکه ما در تمدن شعر، مردمی ثروتمند و دارا هستیم، ولی متاسفانه ترانه مثل نثر، یک پدیده قرن بیست و یکمی است. می شود گفت که ترانه، محصول سال های پس از انقلاب مشروطه است».


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:7  توسط محمود موحدان  | 

از ترانه های خاطره انگیز صالح علاء، باید به ترانه معروف شازده خانوم اشاره کنیم
محمد صالح علا در سال 1331 در شهر اراك متولد شد. وی فوق دیپلم سینما و تلویزیون از مدرسه هنرهای دراماتیك رویال آكادمی لندن سال 1356 و همچنین لیسانس بازیگری و كارگردانی از دانشكده هنرهای دراماتیك سال 1359 و فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشكده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی سال 1374 بوده است. آغاز فعالیت هنری او از سال 1347 با قصه نویسی و قصه خوانی در رادیو و سپس نویسندگی متن برنامه ها و نمایش نامه ها بود. فعالیت سینمایی را از سال 1347 با ساخت فیلم های تبلیغاتی و بازی در سینما را از سال 1365 با تیغ و ابریشم كاری از مسعود كیمیایی آغاز كرده است. محمد صالح علا نام و چهره ای آشناست. مجری پرطرفدار و احساساتی شب های رادیو، کارگردان سریال ها و برنامه های متفاوت تلویزیونی، بازیگر سینما که آخرین بار در نقشی غیرمتعارف در شوکران بهروز افخمی ظاهر شد و ترانه سرای قدیمی.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:51  توسط محمود موحدان  | 

 

         

محمد صالح اعلا شاعر و هنرمند یست که خیلی براش احترام قایل هستم و از دید شاعرانه و سر شار از احساسش لذت می برم . معتقدم برای خودش سبک داره و متفاوت بودن کارهاش در شاخص بودنش کمک می کنه . یکی از ابتکاراتش چاپ کتاب  " همه ی انچه مردان راجع به زنان باید بدانند" هست که چیزی حدود صد صفحه ی کاملا سفید هست که همین صفحات سفید حرف و منظور نویسنده را بیان می کنه .

نگاهي به برخي ازاشعار محمدصالح علا
*
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:36  توسط محمود موحدان  | 
 

مصاحبه با محمد صالح علا همانقدر که جذاب است دلهره آور هم هست. او كارگردان تئاتر و تلويزيون و يك مجرى موفق در راديو است .ترانه سرای خوبی هم هست. ترانه هایش بر دل و جان آدمی می نشیند. راستی یادم رفت او بازیگر هم هست. خلاصه یک هنرمند تمام عیار است . از همه اینها که بگذریم دوست داشتنی ومهربان است و با ما با عبارت باباجان سخن می گوید.به دفتر مجله «نشانی» می رویم تا با او به گفتگو بنشینیم.دفتری در خیابان جلفاباساختمانی قدیمی .دکوراسیون دفتر مجله کاملا فرهنگی-هنری است و نورپردازی آنجا هم به این مسئله کمک بیشتری کرده است. به گرمی از ما استقبال می کند.
او پشت میزش نشسته و ما هم روی مبلی در مقابل او می نشینیم.کتابی راکه روی میزش بود می بندد. با این کارما متوجه می شویم که باید مصاحبه را آغاز کنیم.
«رکوردر» را روشن می کنیم و در مقابلش می گذاریم. با تعجب می پرسد:« این چیست؟» برایش توضیح می دهیم. با همان لحن مخصوص خودش می گوید:«اجازه هست بهش دست بزنم؟» باز هم سوال می پرسد:«...چند ساعت ضبط می کند؟» می گویم:« متغیر است ،بستگی به کیفیت دارد...» می خندد و می گوید:« پس بستگی دارد که با چه کسی می خواهید مصاحبه کنید!»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:29  توسط محمود موحدان  | 
 

کاریکاتور چهره محمد صالح علا به قلم حسین صافی
آقای محمد صالح علاء را معرفی کنید...
آقای صالح علاء: عرض کنم که من در یک خانواده فرهنگی متولد شدم و خاندان من نسل شان اراکی بوده، در جنوب تهران بزرگ شدم، از کودکی زلف را گره می زدم با تاتر و نمایش، سالها کار نمایش صحنه می کردم به عنوان نمایشنامه نویس، طراح و کارگردان. بعد سن ام که قانونی شد کارگردان رسمی تلویزیون شدم ولی همچنان کار اصلی ام تاتر بود و در جشنواره های جهانی شرکت کردم. در دهمین جشنواره شیراز نیز شرکت داشتم. بعد از آن یک نمایشنامه دیگری اجرا کردم. شیوه کاری که انجام می دادم کاملا متفاوت بود. بعد دیگر در ایران کار تاتر نکردم و بعد از آن یک نمایشنامه نوشتم به نام "مسیح مسلمان" که اجرا نشد. بعد از آن یک کار تئاتر در لندن کردم و از آن به بعد کار تئاتر انجام ندادم. ضمن اینکه چند سال است که نمایش نامه می نویسم. یک نمایشنامه به عنوان "بهشت زندان زن بیوه" و یک نمایشنامه دیگر "خفه شو عزیزم". خیلی تشویقم می کردند که برگردم و اجرا کنم. بعد از این سالها،منتظر این هستم که چاپ شود. در دانشگاه رشته کارم نمایش نامه بود. در تلویزیون بیشتر تله تئاتر کار می کردم. الان سالهاست که برنامه های ترکیبی در تلویزیون می سازم. فکر می کنم بعد از انقلاب حدود 50 مجموعه از 13 قسمت تا 180 قسمت ساختم. یکی از کارهایم در دوره لیسانسم ترانه سرایی بوده که هنوز هم ادامه دارد.دیگر اینکه من در رادیو حرف می زنم، در مطبوعات هم همیشه از نوجوانی مطلب می نوشتم.
یک نشریه را بعد از انقلاب سردبیری می کردم به نام "تئاتر در سینما" ولی چون مجوز نداشت در نیامد. الان مدتی است که  ماهنامه "نشانی" را منتشر می کنیم. یادم رفت بگویم چون یکی از رشته های تحصیلی ام فیلم بود قبل از انقلاب فیلم های  کوتاه ساختم. بعد از انقلاب به توصیه آقای "مسعود کیمیایی" بعنوان بازیگر آمدم به سینما؛ حدود 14-15 تا فیلم بازی کردم و دیگر بازی نمی کنم .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:25  توسط محمود موحدان  | 
 

          


محمد صالح‌علا: داستان ترانه، يک داستان شگفت‌انگيز است، مخصوصا در سرزمين ما که به دلايلي که مي‌دانم ولي مايل نيستم درباره‌اش حرف بزنم هميشه مغفول واقع شده و به ضرس قاطع، در بین پديده‌ها‌ی ‌اجتماعي، بیش از همه مورد ستم قرار گرفته است. من اصرار دارم ترانه را يک رسانه‌ی اجتماعي بگويم. البته در کشور ما هميشه  فرهنگستان‌ها یا خواب بوده‌اند و يا به کارهاي مغلق و عجيب و غريبي مشغول بوده‌اند که با زمينه‌ي واقعي فرهنگ و ادبيات فاصله داشته است. من پیشنهاد مي‌کنم که برای جبران این‌ غفلت‌ها يک فرهنگستان ترانه تاسيس شود چرا که ترانه در عين کاربردي بودن و تاثيرات اجتماعي بسیار مظلوم  واقع شده است. اصلا اگر دست باشد مي‌گويم وزارت ترانه درست کنند، براي اين که شکل واقعي و کاربردي گوهر ادبيات فارسي ترانه است. شايد جاي ديگري هم اين تحليل را آورده باشم که دو سه تا جوان دانشجو يا ديپلمه زبان يک ملت را در يک دوره مهم تاريخي دگرگون کردند براي من ، اردلان سرفراز، ايرج جنتي عطايي و شهيار قنبري هيچ دست کمي از حافظ و سعدي و ابوالفضل بيهقي ندارند. بنابراين هرچه به ترانه پرداخته شود کم پرداخته شده ضمن اين که موسيقي ايران اصلا بدون ترانه تعريف نمي‌شود. يعني، اصلا به طور جبلي و مادرزادي اهل موسيقي بدون کلام نيستيم. اين هم خودش يک شکل فرهنگي و اجتماعي است. يعني به ضرس قاطع  موسيقي ايران هميشه پاکِش ترانه است و اصلا موسيقي با ترانه تعريف مي‌شود چه زماني که موسيقي «گات» بود و يک مشرب ديني و آييني داشت و چه بعد از اسلام که ترانه به صورت اغاني درآمد و چه حالا که خودش را از شکل‌هاي مختلف رها کرده و وقتي مي‌گوييم ترانه مفهوم ويژه‌اي را اراده مي‌کنيم. بنابر اين، ترانه مقوله‌ی شگفت و مهمي است. ترانه هم در زمان جنگ کاربرد دارد و هم در زمان عشرت. چند وقت پيش در جايي خواندم که مرحوم عارف قزويني که مثل بقيه‌‌ی کساني که در کار ترانه و موسيقي هستند متواضع بود، مي‌گويد من اگر هيچ کاري در زندگي‌ام نکرده باشم با ترانه‌هايم کاري کرده‌ام که مردم، معني وطن را فهميده‌اند. اين خيلي نکته‌ی مهم و عميقي است. تا قبل از کارهاي عارف مردم نمي‌دانستند وطن کجاست، فکر مي‌کردند يک دهي، روستايي يا شهري است؛ مثلا جايي که هر کسي زاده شده است. عارف مي‌گويد با ترانه‌هاي اوست که وطن ابعاد و عوارض وطن (یعني موضوع وطن‌پرستي و اين علاقه‌اي که ما به وطن داريم) تعريف مي‌شود. در واقع اين وطن، وطن که ما مي‌گوييم و در ترانه‌ها خصوصا ترانه‌هاي برون مرز زياد مي‌آيد، اين به جسارتي برمي‌گردد که عارف قزويني در آن سال‌ها داشته و آن هم به خاطرش ستم کشيده است. من بايد تاکيد کنم که ترانه يک وجود مستقلي دارد و ديگر اين که يکي از مهم‌ترين و کاربردي‌ترين شقوق ادبيات فارسي است. شما نگاه کنيد که مثلا نسل پدران و مادران شما حرف‌هاي عاشقانه را از زبان ترانه‌‌سرايان ايراني گفته‌اند و با مفهوم تازه‌اي که واژه‌‌ها پيدا کرده‌اند و کلماتي که ترانه‌سراها اختراع کرده‌اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:28  توسط محمود موحدان  | 
 

      

من از ۳ سالگى بيمارى اى داشتم كه دائم خانواده ام نگران بودند زنده مى مانم يا نه. از همان موقع فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.
به هرحال به اين نتيجه رسيده ام كه مأموريت مان اين است فرشته بشويم و برويم، واقعاً هيچ كار ديگرى دراين دنيا نداريم. نمى دانم شما خودتان فرشته شده ايد يا نه؟ فرشته شدن كار پرزحمتى است، مثل مديركلى يا رئيس اداره كه پرونده اى را امضاكنى نيست. مديركلى مثل نوكرى است. نوكرها فقط روزها در خدمت اربابند اما كلفت ها شبانه روز در خدمت ارباب شان هستند. بنابراين فرشتگى مثل كلفتى است، تعطيلى ندارد، شب و روز، با هر نفسى كه مى كشى بايد فرشته باشى. ضمناً براى فرشته بودن نبايد چيزى بگيرى، بايد دائم بپردازى. بايد از خودت بكنى، ايثاركنى. براى همين است كه ما مى گوييم اينها كه شهيدند، فرشته اند. اين قضيه راست است، يك شعار سياسى يا اجتماعى نيست كه بگويى تا اگر دوباره چنين موقعيتى پيش آمد بقيه هم بروند بجنگند. من آنقدر شهيد مى شناسم كه اصلاً طعم بستنى آناناس گلاسه را نچشيده اند، هيچوقت نمى دانند كيك پنير چه مزه اى است، هيچوقت تيهوبريان نخورده اند. آنها مردمى بودند كه توى روستا يا شهر، آب خورده اند، نان خشك خورده اند، نفس كشيده اند و بعد غيرت داشته اند و رفته اند جنگ. آنها نرفته اند دنبال دستمزد، نرفته اند بابت شهيدشدن يا فرشته شدن شان دستمزد بگيرند. چون گران ترين چيز آدم جانش است. يك بار به آقاى كيميايى گفتم: كسى كه حاضر است جانش را به خاطر حرفش بدهد، يقيناً آن آدم فرشته است ديگر.
فكر نمى كنم كسى دوست نداشته باشد فرشته شود، اما مشكل اين است كه ما معيارها را يا نمى دانيم يا گاهى گم مى كنيم.
خدا را شكر فرشته شدن ديپلم وفوق ليسانس و دكترى نمى خواهد. يعنى مثلاً نمى خواد يك سلسله كتاب بخوانى و فرشته بشوى. وقتى با قلبت فكركنى فرشته اى، كسى كه گريه مى كند فرشته است. اگر يك سيب اينجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نيستم. ولى اگر آن نصفه كه سرخ تر است را به تو بدهم، فرشته ام. فرشته بودن را نمى شود تعريف، كتابش را خواند يا دكترى فرشته بودن گرفت. الحمدلله دكتر فرشته نداريم! فرشته ها فقط رنج مى كشند، گريه مى كنند و ايثارمى كنند. فرشته بودن اصلاً كارى ندارد، ما اين قضيه را سخت مى گيريم. گاهى حتى ما فرشته ايم و خودمان نمى فهميم. يك بال هاى ريز ريز روى شانه هايمان درمى آيد و ما پرمى كشيم ولى نمى فهميم. وقتى خيلى حالمان خوب است، بايد بدانيم ما فرشته ايم. ضمناً برخلاف اينكه مى گويند فرشته ها ديده نمى شوند بايد بگويم فرشته ها جسميت دارند و جاى پاهاشان كاملاً معلوم است. كافى است پا بگذاريم جاى پاى آنها، آنوقت مى رويم به سمت فرشته ها. در «فيه مافيه» مولوى مى گويد: «خيال باغ تو را به باغ مى برد، خيال دكان به دكان.»
اين را هم اضافه كنم: هرموقع نهار و شام مى خورى، وقتى دارى لبه سفره ات را تا مى زنى كه جمع كنى، اگر زيرش يك عده آدم گرسنه را ديدى، بدان كه تو فرشته اى.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط محمود موحدان  | 

 

    

گفت‌وگو با محمد صالح علاء آن هم از پنجره‌ای كه روی دوشش می‌گذارد تا از طریق آن با مخاطب به قول خودش زلف گره بزند, كاری است حرف زدن با آدمی كه در چند حیطه هنری, صاحب‌نظر است,جذابیت خاص خودش را داشت.
از ترانه شروع كنیم و این كه چی شد, محمدصالح علاء به قول خود شما برای زلف گره زدن با مخاطب از این ابزار قدرتمند استفاده كرد؟
اول به نكته‌ای اشاره كنم و این كه ترانه, سینما, تئاتر, نمایش رادیویی و تلویزیونی, شعر و... وسیله بیانی و جمال شناسانه‌ای هستند برای بیان احساسات. اما خوشحال شدم كه حداقل شما از ترانه به عنوان ابزاری قدرتمند یاد كردید. بله, من فكر می‌كنم ترانه, رسانه‌ای قدرتمند است كه به نیاز مخاطب تبدیل شده. واقعیت امر این است كه چون در خودم ظرفیت موسیقیایی می‌دیدم, شروع كردم به ترانه گفتن. این درحالی بود كه ترانه با تمام زوایای جمال شناسانه مورد قبول جامعه فرهیختگان و نخبگان نبود. البته دلیلی برای چنین برخوردهایی وجود داشته و دارد اما در هر صورت من به كارم ادامه دادم.
اما بسیاری از ترانه‌ها, اگرچه از كلماتی تشكیل شده كه خاص شما بود اما امضای صالح علاء پای ترانه نیست, چرا؟
این به خاطر همان مسایلی است كه پیشتر به آنها اشاره كردم, یعنی همان مهجور ماندن ترانه. من در قراردادم تا سال 73 با كمپانی‌ها قید كردم كه نامی از من در ترانه‌ها برده نشود چون مسایل تلخ و شیرین زیادی برایم اتفاق افتاده بود. حتی از اسم محمد بارانی استفاده كردم كه باران اسم پسرم است.
در همان سال‌هایی كه از آن حرف می‌زنید, دست به كارهای دیگری در رادیو و تلویزیون زدید؟
در سینما, رادیو و... دنبال كار تجربی بودم. در ترانه هم به دنبال كشف راه‌های موسیقیایی نو بودم. پس ماحصل چنین تفكری شد سرودن ترانه‌هایی به زبان قجری. كسی البته نمی‌دانست كه آنها را من گفتم اما وقتی آن ترانه‌ها ابعاد سیاسی پیدا كرد, كم‌كم مردم متوجه شدند كه سراینده آنها من هستم. اما تاكید می‌كنم,همیشه به دنبال كشف را‌ه‌های تازه بودم و هستم.
در سال‌های قبل از انقلاب, ترانه‌هایی گفتید كه بعضاً این شائبه را به وجود آورد كه شما از خط و خطوط سیاسی پیروی كردید.
می‌دانم منظورتان كدام ترانه‌هاست. اما هیچ یك از آن ترانه‌ها در فضای سیاسی و ملتهب آن زمان گفته نشد. اگر خاطرتان باشد خواننده مذكور مصاحبه‌ای كرد و گفت كه این ترانه هیچ ربطی به مسایل سیاسی ندارد و مراد ترانه‌سرا - بنده - چیز دیگری بوده است؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط محمود موحدان  | 
     

اشعاري از  محمد صالح علا نویسنده شاعر وهنرمندعزیز ودوست داشتنی

ماه
دوباره  شب  که  میرسد ،  پر  از  ستاره  میشوم
دوباره  واژه های خیس ،  پر از  ترانه  میشوم
دوباره  باد  میبرد ، مرا
 به  لانه ی   فرشتگان 
 میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان
دوباره ماه میشوم ، دوباره باغ میشوم
مهتاب اگر نشد، نشد!
خودم چراغ میشوم...

***

اي آشنا
لکه هاي آفتابي
در صدايت خانه دارد
از دهانت ياس ميرويد
حرفهايت سايه دارد
اهل من ، اي آشناي باستاني
رنج تو دنباله دارد.

***
شما که لیسانس دارین
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟

***
سبز سبزم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم

***
پس انداز
روي ماه دستمال نمدار مي کشم
نوک قاشق، آسمونو مي چشم
مي پاشم ستاره ها رو سر رات
که بياي قدم بذاري رو چشم
شبا رو جمع مي کنم تا مي زنم
رنگ روغني به فردا مي زنم
همه تلخيارو دور مي ريزم
طعم شيريني به دريا مي زنم
واسه اومدنت برنامه هاست
همه جاده ها آب پاشي ميشه
نوک هر پرنده اي شاخه گلي
کف رودخانه هامون کاشي ميشه
يه حساب تازه اي باز مي کنم
شکل ماهتو پس انداز مي کنم

***
 
آقا خوبه ، آقا جونه ، آقای گل ، آقا جون
این کمینه رو همیشه زیردست خود بدون
آقای خوب و عزیزم عمر و عزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد
من یه عمر آزگاره زیر سایه تون نشستم
من کنیز زنگی ام که دستامو به سینه بستم
آقا تو حضرت عشقی ، از ملائک بهشتی
تو با دستای مبارک سرنوشتمو نوشتی
آقای خوب و عزیزم عمر و عزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد
من پیش رو آینه از بی کسی شکستم
دست شکستگان گیر، مهر تو بسته دستم
من پیش روی آینه از بی کسی شکستم
دست شکستگان گیر، مهر تو بسته دستم
من ذره ذره گشتم تا تو مرا نبینی
آقا شما بزرگی ، با من چرا نشینی
من ذره ذره گشتم تا تو مرا نبینی
آقا شما بزرگی ، با من چرا نشینی
من یه عمر آزگاره زیر سایه تون نشستم
واسه عرض بندگی ها دستامو به سینه بستم
تو ولی نعمت عشقی ، از ملائک بهشتی
تو با دستای مبارک سرنوشتمو نوشتی
آقای خوب و عزیزم عمر و عزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد
آقای خوب و عزیزم عمر و عزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد ...

***

اون روزها
اون روزا که دِله بود                 
دِله پر حوصله بود
انتظار دیدنت      
پشت هر پنجره بود
اون روزا که دله بود
دله پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود
اون روزا که دله بود
دله پر حوصله بود
دستمالای گره بسته
پرِ نعنا ؛ دسته دسته
توی خاکِ باغچه هامون
بوی ریحون ریشه بسته
گرامافونای بوقی
شعر عشقی و فروغی
گوله گوله اشک می ریختیم
پشت خنده دروغی
یادته؟
یادته گفتی صدام کن
توی خلوت تو شلوغی
اون روزا که دله بود
دله پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود

***
پنجره
پنجره باز و بسته كن
ياد هوای ابری و
ابرهای دل شكسته كن
پنجره باز و بسته كن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته كن
در پی پاره تنم
زخمی و دربه در منم
لالم و در سكوت خود
بر سر و سينه می زنم
روزی نمی رسد كه من
به دوری تو خو كنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو كنم

***
شازده خانوم
دو تا دستام مركبي
تموم شعرام خط خطي
پيش شما شازده خانوم
منم فقير پا پتي
غرور رو بردار و ببر
دلم ميگه دلم ميگه
غلامي رو به جون بخر
دلم ميگه دلم ميگه
شازده خانوم قابل باشم
بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي
عجب عجب چه رند و چه بلا شده دل پدر سوخته ام
باور كن زشوقتون اشكي شده چشم به در دوخته ام
فرصت بدين عاشقيمو خدمتتون عرض مي كنم
واسه فرار از خودم
دو پا دارم
دوپا ديگه قرض مي كنم
شازده خانوم قابل باشم
بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 18:33  توسط محمود موحدان  | 
 

   

محمد صالح علا كارگردان تئاتر و تلويزيون و يك مجرى موفق در راديو است .ترانه سرای خوبی هم هست. ترانه هایش بر دل و جان آدمی می نشیند.  او بازیگر هم هست. خلاصه یک هنرمند تمام عیار است .

من محمدصالح علا هستم  و55سال دارم.( درهمین زمان دختر جوانی که کمی آنطرف تر نشسته به اونگاهی می کند که باعث می شود محمد صالح علا پاسخش را اینگونه اصلاح کند: نه! 54 ساله هستم .خواهرزاده من بسیار دوست دارد که من  22 ساله باشم وبرای همین به من چشم غره می رود!) خانواده  محترمی دارم و درپایین شهر تهران متولد شدم .همان جا  هم مدرسه رفتم.
 تحصیلات
از تحصیلاتش می گوید:«ازدانشکده هنرهای زیبا لیسانس بازیگری وکارگردانی گرفتم.بعدها درخارج ازکشوردررشته سینماتحصیل کردم .مدتی هم علوم سیاسی خواندم و همچنین دردانشکده علامه طباطبایی در رشته زبان و ادبیات فارسی مدرک کارشناسی ارشد گرفتم .»
 شروع فعالیت
محمد صالح علا از20 سالگی کارگردانی  را به طور رسمی در تلویزیون آغازمی کند. پیش از آن نیز درتئاترودرکارگاه نمایش  که مرکزکارهای تجربی بود ، به عنوان کارگردان و سناریونویس فعالیت داشته است .در همین ارتباط می گوید:«کاری که من انجام می دادم خیلی به کار ابزورد نزدیک بود.فکر می کنم اولین تئاترخیابانی رابا عنوان باغ آرزوها  درآب انبار سیروس من اجرا کردم .»

يه شعر خيلي دوست داشتني از محمد صالح علاء

(حرف دل خودم)

شما که سواد دارین لیسانس دارین روزنامه خونی

با بزرگون میشینی حرف میزنی همه چیز میدونی

شما که کلت پره معلم مردم گنگی

واسه هر چیز که میگن جواب داری در نمیمونی

بگو از چیه که من دلم گرفته

راه میرم دلم گرفته

میشینم دلم گرفته

گریه میکنم میخندم پامیشم دلم گرفته

گریه میکنم میخندم پامیشم دلم گرفته

من خودم آدم بودم باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس روزهای بد

انگشت انگشت اونو لیسید بعد نشست تا تهشو خورد

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 8:16  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا