تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

  سلام پسر شرقي / سپيدي موهايت را باور ندارم / تو در غربت 72 ساله شدي / و ما غريبانه / در کوچه هاي باريک عشق / يکه سوار تنهايت را جست وجو مي کنيم
ياران هواخواهت / از نفس افتادگان دلير زمانه اند / احمدرضا همه آن سال ها را / در «روزنامه شيشه يي» مي بيند / او در «وقت خوب مصائب» / سفيدي اسب را مي گريد
سوگنامه «قيصر» را / در آخر شاهنامه ببين، / پنجه خونين رضا / در پرده سفيد تراس سينما خشکيده / داش آکل شيدايت / مي ناب عشق را / قلندرانه سرکشيد / تا در درازناي شب / راهي فصل ستيز باشد
مسعود را مي شناسي؟ / تک سواران خسته اش / قافيه را در باد گم کرده اند / «جسدهاي شيشه يي» او / زخم خورده عقل سرخند / رفقايت / غزل خداحافظي را خواندند و / جان کندن علي خوش دست را نديدند
در «بلوار دل هاي شکسته» / کودکانه هايت را به يادآور / سينما رکس / ميزبان تو
و همه بچه هاي کوچه دلگشاست / بهرام، احمدرضا، مسعود، پرويز، جمشيد...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:51  توسط محمود موحدان  | 

 پرویز دوائی در سینما ستاره
 دوائی سال‌های سال است که در پراگ زندگی می‌کند. این تازه‌ترین کتاب «پرویز دوایی» سینمایی‌نویس، مترجم و داستان‌نویس ا‌ست. کتاب، مجموعه‌ای از بیست نوشته‌ کوتاه است. دوایی بعضی از این نوشته‌ها را به کسانی تقدیم کرده و یا با یاد کسانی نوشته است. بعضی بی‌مخاطب‌اند و مخاطب بعضی خود پرویز دواییِ مانده در غربت و غرق در خاطرات گذشته و نوستالژی است.
شاید بتوانیم این را بگوییم که دوایی بیش از این‌که منتقد فیلم باشد، عنوانی که خودش هیچ دوست ندارد به او نسبت بدهند*، یک عشق فیلم تمام عیار است، که وقتی در مورد سینما یا پیرامون یک فیلم چیزی می‌نویسد، درباره‌ عشقش می‌نویسد. او نویسنده‌ سینماست و هر چه در طول سال‌ها در مطبوعات سینمایی نوشته است «در مورد فیلم» و «در مورد سینما» بوده است. نوشته‌های دوایی طوری است که هر چه بیشتر می‌خوانیدشان کم‌کم باورتان می‌شود که سینما امری مجرد است که بعید نیست از عالم بالا نازل شده باشد. دوایی این طور به سینما نگاه می‌کند. او شیوه خاص خودش را برای نوشتن از فیلم‌ها داشته ـ و اگر هنوز هم راجع به فیلم‌ها بنویسد، لابد این شیوه را حفظ کرده باشد – مثلاً گاهی شعر را به تحلیلش از فیلم پیوند می‌دهد، مثل نوشته‌اش بر فیلم سرگیجه‌ی هیچکاک. پرویز دوایی به شیوه خودش فیلم می‌بیند، سینما را می‌شناسد و می‌شناساند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:54  توسط محمود موحدان  | 
 

»مسعود كیمیایی»، با فیلم «قیصر»، دومین فیلمی كه روی پرده سینماها فرستاد، یكی از مشهورترین كارگردان‌های سینمای ایران شد و با همین فیلم بود كه تماشاگران سینمای ایران او را شناختند
. در سال‌هایی كه بخش اعظم سینمای ایران، «فیلمفارسی» [عبارتی كه دكتر هوشنگ كاووسی آن‌را ساخت] بود، ساختن «قیصر» دمیدن روح تازه‌ای در كالبد سینمای ایران تلقی شد و یكی از نخستین كسانی كه استعداد «مسعود كیمیایی» را با تماشای فیلم «قیصر» جدّی گرفت، «پرویز دوایی»، منتقد مشهور سینمای ایران بود.
آن‌چه در ادامه می‌خوانید، بخش‌هایی از یك مصاحبه با «مسعود كیمیایی»‌ست كه در كنار سخن‌گفتن از «دوایی»، به‌اجمال، به «دكتر علی شریعتی» و البته ماجرای انتخاب خودش به ریاست شبكه دو تلویزیون در سال‌های آغازین انقلاب پرداخته  است
پرویز دوایی
«پرویز دوایی» را می‌شناختم؛ اسمش را بیش‌تر به‌عنوان منتقد فیلم، در مجله «سپید‌وسیاه» و «ستاره سینما» دیده بودم. این «سپید‌وسیاه»ی كه «دوایی» در آن می‌نوشت، مثل مجلّاتِ خارجی، از ته ورق می‌خورد؛ یعنی از همان صفحه‌های آخری كه «دوایی» درباره فیلم‌هایی كه دیده بود می‌نوشت. یادم هست اولین فیلمم «بیگانه بیا» را كه ساختم، زمستان بود. برف می‌بارید و فقط پنج سینما آن فیلم را نشان دادند. رفته بودم «سینما مهتاب» كه ببینم چه‌كسانی برای تماشای فیلمم می‌آیند. «سینما مهتاب» یك سینمای بزرگ بود كه الان بسته شده.
نزدیك «سینما آسیا» بود، نزدیكِ خیابانِ «نادری». رفتم و دیدم كه نزدیك به سی‌نفر توی سالن نشسته‌اند. زمستان بود به‌هرحال. بیرون آمدم و خواستم با تماشاگرانی كه توی سالن بوده‌اند از در سینما بیرون بیایم كه بین جمعیت «پرویز دوایی» را دیدم. همدیگر را به قیافه می‌شناختیم. یادم هست در مجله «ستاره سینما» همه جمع می‌شدند و بعد از سلام‌علیك با كارگردان، راجع‌به این حرف می‌زدند كه فیلمت «فیلمفارسی» بود، یا نبود. از آن به‌ بعد بود كه با «دوایی» دوست و رفیق نزدیك و حتی دوست خانوادگی شدیم.
چهارسال از من بزرگ‌تر بود و خوب می‌شد از او آموخت. خیلی می‌شد از او آموخت. و من از او آموختم. من از «ژان نگولسكو» خیلی آموختم كه وقتی به ایران آمد، آسیستانش بودم، اما از «دوایی» خیلی بیش‌تر آموختم؛ چون «دوایی» صاحب یك «ذهنِ خلّاق» بود. بلد بود بنویسد ودر نقد فیلم‌هایی كه می‌نوشت همین «خلّاقیت» را می‌شد دید. «قیصر» كه ساخته شد، آقای دكتر «هوشنگ كاووسی»،‌ آقای مهندس «هوشنگ طاهری» و آقای «هژیر داریوش» مخالفش بودند؛ سینماخوانده‌هایی كه در مدرسه‌های سینمایی اروپا (ایدكِ فرانسه، یا سینماتجربه رُم) تحصیل كرده بودند.
بعد هم برگشته بودند، بدون این‌كه فیلمی ساخته باشند. همین چندنفر بودند كه «قیصر» را دوست نداشتند، ولی آن‌ها كه دوستش داشتند، خیلی بیش‌تر از این‌ها بودند. گاهی شنیده‌ام كه می‌گویند «قیصر» دو قطبِ موافق و مخالف داشت، ولی این‌طور نبود. مخالفان فیلم چون در تلویزیون بودند، طوری وانمود می‌كردند كه انگار تعدادشان زیاد است. درواقع، داشتند خودشان را تبلیغ می‌كردند. می‌گفتند این فیلم داستان «تحجّر» است. امّا تعدادشان واقعاً كم بود.
یادم هست منتقدان «ستاره سینما» كه «پرویز دوایی»، «پرویز نوری»، «منوچهر جوانفر»، «ناصر نویدر»، نامه بلندبالایی به «رضا قطبی»، كه آن‌وقت‌ها رئیس تلویزیون ملّی بود، نوشتند و گفتند «قیصر» سینمای ملّی ماست. كاركنان تلویزیون شما هرچند خودشان سینما خوانده‌اند، ولی نمی‌توانند این سینمای ملّی را ببینند. اگر تلویزیونی كه شما رئیسش هستید، تلویزیون ملّی‌ست، باید از كارگردان یك فیلم ملّی دعوت كند و درباره فیلمش با او حرف بزند. چون آن‌ها زیر اسم‌شان را «دكتر» امضا می‌كردند، منتقدان «ستاره سینما» هم قبل از اسم‌شان یك «دكتر» گذاشتند! شوخی بامزّه‌ای بود.
به‌خاطر همین نامه از من خواستند به تلویزیون بروم و در برنامه‌ای راجع به‌ «قیصر» شركت كنم. اوّلش قبول نكردم، ولی بعد رفتم و آن برنامه را هم داده بودند «هژیر داریوش» (خدابیامرزدش) و «هوشنگ كاووسی» سوئیچ كنند! «پرویز دوایی» این‌نوع سینمایی را كه من می‌ساختم، دوست داشت؛ چون هردو ما از یك‌جا می‌آمدیم. از فیلم‌های وسترن، از سینمای آمریكا. علاقه مشترك داشتیم و گاهی هم سینما می‌رفتیم و باهم فیلم می‌دیدیم.
یادم هست یكی از آخرین فیلم‌هایی كه با هم در سینما دیدیم، «جن‌گیر» [ساخته ویلیام فریدكین] بود. در این سی‌وچندسالی كه «پرویز دوایی» از ایران رفته، نبودنش را در نقد فیلم ایران واقعاً احساس می‌كنم. فارسیِ «دوایی» فارسیِ درخشانی بود و به حسّش درباره سینما خیلی كمك می‌كرد. كسی نمی‌توانست مثل «دوایی» درباره سینما بنویسد، چون دانسته‌هایش بیرون از سینما هم زیاد بود. فقط سینما نبود. دیگران هم فیلم می‌دیدند و نقد می‌نوشتند، ولی هیچ‌كدام «پرویز دوایی» نشدند.
وقتی می‌نوشت، واقعیت با او بود، هستی با او بود. دلم می‌خواهد كه فارسیِ «دوایی» را به سینما تبدیل كنم. دوست دارم یكی از داستان‌هایش را بسازم. داستان‌هایش واقعاً زیبا هستند، اما سینمای حالا، اجازه این كار را نمی‌دهد. اصلاً این‌نوع تفكر جزء «ته‌ِ صندوقی»‌هاست، نمی‌خواهم بگویم «نوستالژیك»، چون به‌نظرم «تهِ صندوقی»ست. برای همین هم دوستش دارم.

چراغ هاي رابطه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 15:30  توسط محمود موحدان  | 

 پرویز دوایی :پرویز دوایی به سال 1314 در تهران متولد شده است. او پس از فارغ‌التحصیلی از رشته زبان و ادبیات انگلیسی به كانون پرورش فكری كودكان رفت و مشغول به كار شد. دوایی از سال 1330 به عنوان منتقد سینما، نوشتن را آغاز كرد. مقالات او در مجله‌هایی مانند «روشنفكر»، «سپید و سیاه»، «زن روز»، «ستاره سینما»، «فردوسی» و...منتشر می‌شد.
نقدهای سینمایی به خاطر نگاه خاص و زبان روایی جاندارش از او یكی از مهمترین منتقدان سینمایی ایران را ساخت. به نحوی كه تا امروز و با وجود اینكه چند دهه از زمان نقدنویسی‌اش می‌گذرد به مثابه یكی از نمادین‌ترین منتقدان سینمایی ما شناخته می‌شود. او در سال 1353 به پراگ مهاجرت كرد و نخستین داستان‌هایش را در همان سال‌ها نوشت. نخستین مجموعه داستان او در سال 1360 با عنوان «باغ» منتشر شد.
از آن سال تا امروز در حوزه داستان او كتاب‌های «بازگشت یكه‌‌سوار»، «سبزپری»، «ایستگاه آبشار»، «بلوار دل‌های شكسته»‌و... را چاپ كرده است. زبان و نگاه نوستالژیك و كشف زمان‌های گمشده و روایت پاره‌ها و تكه‌های شهر تهران او را داستان‌نویسی متمایز كرده است. دوایی ترجمه‌هایی نیز منتشر كرده كه از آنها می‌توان به رمان «تنهایی»، فیلمنامه «جانی گیتار» و... اشاره كرد. او هنوز ساكن پراگ است و در این سال‌ها بیشتر نوشته‌هایش را در مجله «فیلم» چاپ كرده است. داستان «پرملخی»‌از مجموعه «امشب در سینما ستاره» برگرفته شده كه به زودی از سوی نشر روزنه‌كار منتشر خواهد شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:38  توسط محمود موحدان  | 

  این نازنینِ سفر کرده
 «نسل پنجاه شصت هفتاد ساله‌های سینمادوست، پرویز دوایی را با نقدهای سینمایی‌اش شناخت، و نسل امروز با قصه‌ها و نوشته‌هایی که یا تمامأ غیرسینمایی است یا فقط طعم و رنگی از سینما هم در برخی از آن‌ها هست. از همین نسل امروز، خیلی‌ها با خواندن نوشته‌های بیست و چند سال اخیر دوایی کنجکاو نوشته‌ها و نقدهای سینمایی او شدند و جست‌وجو کردند و بعضی از آن‌ها را یافتند و خواندند که عده‌ای از آن‌ها دوستدار او شدند. البته شاید کسی که حالا نقدهای او را می‌خواند درک و دریافت و نظر متفاوتی داشته باشد با کسانی که در زمان چاپ این نقدها، آن‌ها را خوانده‌اند. اما واقعیت این است که میان نقدهای سینمایی و نوشته‌های غیرسینمایی پرویز دوایی پیوندی هست که آن‌ها را ماندگار کرد و او تبدیل شد به مهم‌ترین و تأثیرگذارترین منتقد فیلم در ادبیات سینمایی ایران که این تأثیر هنوز هم باقی است و با این‌که در بیست سال گذشته منتقدان تیزبین و خوش‌قلم بسیاری داشته‌ایم و داریم، اما هیچ کدام تأثیر و نفوذ و محبوبیت و ماندگاری دوایی را نداشته‌اند. علتش به نظر من در همین حساسیت‌ها و قدرت قلمی است که در نوشته‌های غیرسینمایی او پیداست و بسیاری از نقدهای او را فارغ از دیدگاه آن‌ها تبدیل به یک اثر ادبی کرده است.
آقای دوایی ۳۴ سال پیش با نوشتن مقاله معروف «خداحافظ رفقا» در مجله «سپید و سیاه» که ناشر بیش‌تر نقدهای او بود با نقدنویسی وداع کرد اما با نوشته‌های غیرنقد به حضور و ارتباطش با مخاطب پی‌گیر خودش ادامه داد و البته نه‌تنها نقدهای او هم به حضور و حیات‌شان ادامه دادند، بلکه کنایه‌ها و اشاره‌های او در نوشته‌های دیگرش در بیست سال اخیر باعث شده که خواننده – چه دوستدار او باشد و چه نباشد – حالا با عقاید سینمایی‌اش آشناست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:20  توسط محمود موحدان  | 

بيشتر آرتيست‌هاي سريال يك كمربند پهني داشتند كه وسطش علامتي بود. من در تمام آن سال‌ها كه هيچ‌كدام از وسايل آرتيستي را نداشتم، فكر كردم كه شايد آسان‌ترين آن‌ها فراهم كردن اين كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرميِ قالب سر و عينك پهن خلباني را نداشتم. گير نمي‌آمد. در هيچ جا نمي‌شد سراغ گرفت. كمربند خودمان يك كمربند نازك قهوه‌اي بود. اما شايد مي‌شد كمربند پهن و سياه آرتيستي را يك جايي گشت و پيدا كرد و يا درست كرد. جاهايي را كه كمربند مي‌فروختند سر كشيده بودم. هيچ‌كدام كمربند آرتيستي نداشتند، يا كمربندهايي مثل كمربند خودم براي آدم‌هاي حقير گمنام، بچه مدرسه‌اي‌هاي محكوم به چوب و فلك، كارمندهاي محكوم به دفتر و دستك و دامادهاي محكوم به عروسي داشتند كه كمر سياه مي‌بستند. كمربند بزرگواري و دلاوري، كمربند آرتيستي در هيچ‌جا نبود. نمي‌دانم به چه مستمسكي، با چه دروغ و بهانه‌اي، يكي از خواهرها را كه همراه‌تر بود راضي كردم كه از پارچه‌ي سياهي كمربند پهني براي من درست كند. كمربند براقِ چرمي نمي‌شد، ولي يك اميدواري بدبخت دوري، يك اميد به معجزه‌اي داشتم كه شايد اين كمربند برق صندلي‌هاي چوبي قهوه‌اي سينماي سريال، بوي سينماي سريال و ذوق و التهاب تاريكي تالار سينما را با خودش بياورد، چيزي از رنگ‌هاي خاكستري، سياه و سفيد براق فيلم را در خودش داشته باشد، چيزي از دشت‌ها و دره‌ها و جاده‌هاي آسفالت را، برق بال‌هاي هواپيماها را، برق آسمان سريال را در عينك خلباني قهرمان‌ها، برق لبخند آرتيسته را در لحظه‌اي كه دختره را پشتِ پناه مي‌گرفت، چيزي از موج موج يال سفيد اسب يكه‌سوار را، چيزي از آن همه دلاوري و سرزندگي را كه در ميان رخوت و خفت خاكستري زندگي يك دم مي‌درخشيد و باز برچيده مي‌شد و باز آسمانِ سياهِ سنگ‌شده به جا مي‌ماند، چيزي از آن جادوي جاري در تالار سينماي فقير سريال را باز بر سرهاي ما نثار كند و سر ماها بلند شود، موهاي ما بلند شود و دلمان آخر در تهاجم اين همه خوف و حقارت و غم و فقر بي‌امان يك ذره، يك جرعه درمان شود. اين خواب را در دلم و در سرم با هول، با اشتياق مي‌پروراندم، كه با دروغ و بهانه، خواهر مهربان را كه همدل من بود (و او هم شايد روياي خلبان‌هاي جذاب بلندپرواز را داشت) راضي كردم كه از چيزي به رنگ سياه، هرچه مي‌خواهد باشد، كمربند پهني برايم درست كند. بهش گفته بودم كمربند بايد به جاي قلاب كمر، چيزي، نقشي مثل يك دايره‌ي بزرگ داشته باشد، يك حلقه باشد و در وسط آن نقش صاعقه، فلش شكسته‌اي، و اين حلقه و صاعقه، در قبال سياهي كمربند به رنگ سفيد درخشان بايد باشد، خيلي سفيد، به رنگي كه من مدافع آن بودم. رنگ پر كبوترها.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:15  توسط محمود موحدان  | 

 پرویز دوایی بی‌گمان از برجستگان حوزه فرهنگ ماست. در نقد فیلم حرف اول و آخر را می‌زد (فعل ماضی به کار می‌برم چون دیرگاهی است که دیگر نقد نمی‌نویسد؛ دل آزرده است از سینمایی که دیگر سینما نیست...).
از آنجا که دوایی بسیار گوشه‌گیر و کم سخن است و جز اثری که می‌آفریند هیچ نمی‌گوید، بیم آن می‌رود که نسل جوان از او غافل بماند. اما خوشبختانه تجربه‌های چند سال گذشته نشان داده که جوانان، دست کم در قلمرو سینما، دارند او را می‌شناسند. ولی چهره جدیدتر دوایی در ادبیات را باید بیشتر شناساند. پرویز دوایی ساده و روان و تاثیرگذار می‌نویسد. استقلال روحی او باعث شده که در سبک خاص خود بی‌همتا باشد. رمانتیسم بسیار لطیف و عاشقانه دوایی که همواره بر زمینه‌ای از نوستالژی روان است، سبک او را متشخص و ماندگار کرده است.
پرویز دوایی حدود 50 سال است که به نوشتن مشغول است. در دهه‌های 40 (اواخر 30) روشی را در نقد فیلم بنیان گذاشت که کسی نتوانست از آن تقلید کند. استحکام اندیشه، دقت در داوری و جنس معیارهایش چنان بود که او را در کار نقد فیلم ممتاز نشان می‌داد. صراحت بیان و لطافت و سادگی زبان دوایی همیشه مثال‌زدنی است. دوایی از همان دهه 40 گهگاه در عرصه ادبیات هم خود را نشان می‌داد؛ اما تنها در ده پانزده سال اخیر است که با بهره جستن از فضای بسیار مناسبت و محیط مطلوبی که دارد، تنها به ادبیات و داستان نویسی می‌پردازد. در این سال‌ها آثاری که عرضه کرده خبر از حضور و وجود نویسنده‌ای متکی به خود، برخوردار از فرهنگ و دانشی در خور و دارای قدرت تاثیرگذاری بر نسل جوان می‌دهد. بازگشت یکه سوار، سبز پری قصه‌های کوچه آبشار و بولوار دل‌های شکسته مجموعه‌هایی است از قصه‌های بسیار کوتاه عاشقانه که بیشتر به شعر می‌مانند. جز اینها دوایی به سبب تسلطش بر زبان انگلیسی و عرصه سینما، ترجمه‌هایی با ارزش در کار سینما هم دارد. از جمله دو سناریو سرگیجه و جانی گیتار، فرهنگ شخصیت‌های سینما، چگونه سناریو بنویسیم و آثاری دیگر. دوایی اکنون 74 سال دارد ولی خوشبختانه توانا و هشیار بر عرصه اندیشه و علم سوار است و می‌نویسد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:7  توسط محمود موحدان  | 

 پرویز دوایی نویسنده ای است که علاوه بر داستان، نقدهای خواندنی در باره فیلم نوشته است. باید گفت او از جمله منتقدان جدی نسل اولی های فیلم و سینما است. با نقدهای جانداری که می نوشت. به خصوص برای خیلی ها هنوز  نقد خواندنی او در مجله سپید و سیاه که برای فيلم «خداحافظ رفيق» ـ اولين فيلم امير نادري ـ نوشت، به یاد ماندنی است.
«باغ» نخستین مجموعه داستان نویسنده است. پس از آن «بازگشت يکه‌سوار» [1370]  که ثبت خاطره‌هاي سينمايي اوست. همچنین «سبز پري» [1373] و  «ايستگاه آبشار» [1378] از این نویسنده منتشر شده است. این اواخر نیز يادنوشته‌های او در محموعه ی ديگري به نام «بلوار دل‌هاي شکسته» انتشار یافته  است.
اما مجموعه داستان (باغ)  که نخست در سال [1360] به بازار آمد؛ اما بعد در سال [1377] با ویرایش دوباره و داستانی تازه چاپ شد. در مجموع این کتاب دارای شانزده داستان کوتاه است که در عین پیوستگی؛ مستقل از یکدیگرند.
این داستان ساختاری نزدیک به قصه دارد. در این «طرح» توصیف صحنه وهم و خیال، کودکی است با قطارش. دنیای رنگین و خیال انگیز کودکانه به همراه حرکات و بازی کودکی در توهمات و خیالات او که پرویز دوایی  به زیبایی توصیف کرده است


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:49  توسط محمود موحدان  | 

  باید از خودمان بنویسم؛ نه تحت تأثیر نویسندگان خارجی
پرویز دوایی معتقد است، متاسفانه خیلی از نوشته‌های امروز داستان‌نویسان ایرانی، تحت تأثیر كتاب‌های نویسندگان معروف‌اند.
این داستان‌نویس و منتقد ایرانی ساكن شهر پراگ درباره سطح آثار داستانی كه در سال‌های اخیر در ایران منتشر شده‌اند، گفت: تعدادی از آن‌ها به دستم می‌رسند، اما یكی از آن‌ها كه بسیار در من اثر كرد و دوستش دارم، «شما كه غریبه نیستید» هوشنگ مرادی كرمانی بود؛ واقعا امیدبخش و دلپذیر.
 این اثر واقعیت بود، چون زندگی خود نویسنده پشتش بود. سبك به‌شدت صادق و بدون صنایع ادبی كه خیلی دست‌وپاگیر نیست. درواقع تجربه‌های از سر گذرانده و واقعی و قوی یك نویسنده است و اگر اثری چنین باشد، راه خود را پیدا می‌كند و به سبك‌پردازی آن‌چنانی نیازی ندارد، یا نیازی به این‌كه زیاد با آن اعمال ادبیاتی مرتكب شویم.
به‌عقیده دوایی، این اثر خیلی راست، ایرانی بوده كه با هر انسان دیگری در سراسر دنیا ارتباط برقرار می‌كند.
او همچنین درباره‌ی خواننده نداشتن كتاب در ایران، گفت: هرچند كه خیلی در جریان نیستم، اما دوست مرحومم كریم امامی در جایی نوشته بود كه این كتاب‌ها پیش ناشر‌ها و كتابفروشی‌ها می‌مانند، چون خواننده‌ی زیادی ندارند؛ ولی كتاب‌هایی كه مطلوب باشند، به فروش می‌رسند و مردم هم می‌خوانند. قرار نیست همه مردم هم منتقد باشند و به سراغ كتاب‌هایی در سطح ماركز و فاكنر بروند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:40  توسط محمود موحدان  | 

  "بنگریداین رویا  بین که میآید..." (کتاب مقدس-سفرپیدایش)
کروک درشکه راخوابانده بودندومن سرم بالابودوگاهی ازلابلای شاخ وبرگ درخت هاچراغ خیابان پیدامی شدونورش که زردبودپرازسایه برگها روی سرما میافتادوبعدردمی شدیم ودباره توی درشکه تاریک می شدومن همینطورسرم بالابودکه کی می رسیم به زیردایره نور.
مابچه هاراروی صندلی تاشوی کوچک،پشت به پشت بادرشکه چی نشانده بودند.خیابان خاکی بودوسم اسبان روی قلوه سنگ های خیابان صدا می کرد.آدم اگرخم می شدو نگاه می کردگاهی اززیرسم اسب ها جرقه می پرید.درشکه بافانوس روشن اززیرطاقی درخت ها می گذشت.چراغ های کم نورخیابان پایه های تیرچوبی داشتندوحباب سفیدی به شکل یک جورکلاه لبه دار.دورتادورزیرلبه حباب به خط سیاه چیزهایی نوشته بودندکه من هنوزنمی توانستم بخوانم.
خیابان راغروب به غروب باسطل های بزرگ آب می پاشیدندوباجاروهای دسته بلندجارو می کردند.دوطرف خیابان کیپ هم درخت درآمده بود،درخت های انبوه که شاخه هایشان سربهم آورده وروی خیابان راطاق زده بود،جوری که آدم ازسرچهارراه که نگاه می کردسزتاسرخیابان مثل یک دالان درازسبزبود.ازقنات سرچهارراه که اززیردیوارباغی درمی آمددرجوب های دوطرف دائم آب می رفت.آب مثل اشک چشم صاف که خزه های بلندسبزوسرخ راتاب می دادوهوهومی کردومی رفت.زالویی ازلجن کف جوب زالومی گرفت ولای لنگ خیسی می پیچید.زالوئی درازولاغروسیاه بودچشمهای گودوقبای درازوخاکستری داشت.صدایش که بلندمی شد"زال هوووو"ماپامی گذاشتیم به فرار...".


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:36  توسط محمود موحدان  | 

  پرویز دوایی :پرویز دوایی به سال 1314 در تهران متولد شده است. او پس از فارغ‌التحصیلی از رشته زبان و ادبیات انگلیسی به كانون پرورش فكری كودكان رفت و مشغول به كار شد. دوایی از سال 1330 به عنوان منتقد سینما، نوشتن را آغاز كرد. مقالات او در مجله‌هایی مانند «روشنفكر»، «سپید و سیاه»، «زن روز»، «ستاره سینما»، «فردوسی» و...منتشر می‌شد.
نقدهای سینمایی به خاطر نگاه خاص و زبان روایی جاندارش از او یكی از مهمترین منتقدان سینمایی ایران را ساخت. به نحوی كه تا امروز و با وجود اینكه چند دهه از زمان نقدنویسی‌اش می‌گذرد به مثابه یكی از نمادین‌ترین منتقدان سینمایی ما شناخته می‌شود. او در سال 1353 به پراگ مهاجرت كرد و نخستین داستان‌هایش را در همان سال‌ها نوشت. نخستین مجموعه داستان او در سال 1360 با عنوان «باغ» منتشر شد.
از آن سال تا امروز در حوزه داستان او كتاب‌های «بازگشت یكه‌‌سوار»، «سبزپری»، «ایستگاه آبشار»، «بلوار دل‌های شكسته»‌و... را چاپ كرده است. زبان و نگاه نوستالژیك و كشف زمان‌های گمشده و روایت پاره‌ها و تكه‌های شهر تهران او را داستان‌نویسی متمایز كرده است. دوایی ترجمه‌هایی نیز منتشر كرده كه از آنها می‌توان به رمان «تنهایی»، فیلمنامه «جانی گیتار» و... اشاره كرد. او هنوز ساكن پراگ است و در این سال‌ها بیشتر نوشته‌هایش را در مجله «فیلم» چاپ كرده است. داستان «پرملخی»‌از مجموعه «امشب در سینما ستاره» برگرفته شده كه به زودی از سوی نشر روزنه‌كار منتشر خواهد شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 8:9  توسط محمود موحدان  | 
 

از اهل سينما و دوستداران فيلم در ايران، کمتر کسي است که پرويز دوائي را نشناسد. همه يا نقد و نوشته‌اي از او خوانده‌اند؛ و يا در مناسبات دوستانه و همکاري، از نقطه نظرات و راهنمايي‌هاي او بهره برده‌اند. مسعود کيميايي بارها گفته است که: گذرش از «بيگانه بيا» به «قيصر»، بر اثر حرف پرويز دوائي بوده است.
اصولا و اينطور که معلوم است، دنياي سينما در هر جاي جهان، به دو قطب عمدۀ «سينماگر» و «منتقد فيلم» تقسيم شده و مي‌شود. تماشاچي و مخاطب، طيفي است که در پهنايي گسترده بين اين دو قطب نشسته و قرار مي‌گيرد. از آنجا که عليرغم حضور حدود يک‌صد سالۀ سينما در ايران، عمر سينماي جدي و مطرح به چند دهه بيشتر بالغ نمي‌شود؛ طبعا «نقد نويس فيلم»، به‌مصداق آن که غربال به‌دست دارد، با چند گام فاصله از پي کاروان سينماگران معاصر آمده و مي‌آيد.
پرويز دوائي در تاريخ نقد نويسي سينما در ايران، از سردمداران و نسل اولي‌ها اين فن محسوب مي‌شود. او که در دوره‌اي براي مجلۀ «سپيد و سياه» مي‌نوشت، طبق فرم صفحه‌بندي مجله، نقدهايش با امضاي «پيام»، در صفحات آخر مجله به‌چاپ مي‌رسيد. در نزد اهل سينما و دوستدارن فيلم معروف بود که: «خريداران مجله، آن‌را از چپ به راست ورق مي‌زدند؛ چون نقدهاي دوائي در آخرين صفحۀ آن چاپ مي‌شد.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:43  توسط محمود موحدان  | 
 

برای جوانان قدیم نام پرويز دوايي بسیار خاطر انگیز و نوستالژی است بهترین نقد های سینمایی و درست فیلم نگاه کردن را
او به نسل من و قبل از من آموخت یاد آوری نام پرویز دوایی  و معرفی او به نسل جدید خالی از لطف نیست

پرويز دوايي متولد 1314 و فارغ التحصيل دانشكده ادبيات دانشگاه تهران در رشته زبان انگليسي است. تسلط او بر زبان انگليسي موجب شد تا در ترجمه مقاله، متن گفت و گوي فيلم ها براي دوبله فعال باشد. «راز كيهان»، «در ستايش سريال»، «سيري در سينماي ژاپن»، «فن سناريونويسي»، «فرهنگ واژه هاي سينمايي»، «سينما به روايت هيچكاك» و «بچه هاليوود» ... شماري از آثار ترجمه شده توسط دوايي هستند. حاصل احاطه او بر زبان فارسي چند داستان كوتاه و انبوهي نقد و مقاله است كه همگي با زباني شيرين نوشته شده است. «بازگشت يك سوار» نقل خاطرات و واگويي زندگي سينمايي دوايي در دوره كودكي و نوجواني است. او علاقه خود را به سينما و ادبيات در دهه 1340 و آغاز دهه 1350 با نوشتن مقاله نقد سينمايي و ترجمه مقاله هايي درباره سينما و مشاركت درباره نوشتن فيلمنامه هاي سينمايي مثل «پروانه» يا «قدرت عشق» (ماردوك الخاص و روبرت اكهارت، 1347) و «هنگامه» (ساموئل خاچيكيان، 1347) و فيلم هاي كوتاه مثل «پسر شرقي» (مسعود كيميايي، 1354)، «ملك خورشيد» (علي اكبر صادقي، 1354)، «بهارك» (اسفنديار منفردزاده، 1355) و «لباسي براي عروسي» (عباس كيارستمي، 1355) با شور و شيفتگي كم نظيري نشان داده است. دوايي نقدهايش را در مجله هاي سياه و سپيد، فردوسي، ستاره سينما، فيلم و هنر سينماي نو، نگين، بامشاد، هنر سينما، فرهنگ و زندگي، رودكي تماشا، فصل نامه فيلم، روشنفكر و سينما مي نوشت و هرگاه كه امضاي پرويز دوايي را نمي خواست، زير نوشته هايش را پ، پيك، پيام، پرويز، پ.د، پيرايه، پرويز شيوايي، پيمان و پندار و پژواك امضا مي كرد. دوايي دبير جشنواره فيلم كودكان و نوجوانان بود و قبل از آنكه در سال 1351 براي خدمت به كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتقل شود كارمند روابط عمومي وزارت دارايي بود. او آخرين مقاله مطبوعاتي اش را در سال 1353 در مجله سياه و سپيد با عنوان «خداحافظ رفقا» نوشت و سپس براي يك دوره آموزشي به چك و اسلواكي رفت و همان جا ماندگار شد. نخستين نوشته هاي دوايي در مجله ستاره سينما (1333) چاپ شد و تا سالي كه از ايران رفت به طور فعال و پيگير درباره سينما، اهالي سينما و فيلم ها نقد و مقاله نوشت. او همان قدر كه از فيلم ها و فيلمسازان موسوم به موج نو حمايت مي كرد در قبال سينماي موسوم به روشنفكرانه يا سكوت مي كرد يا به نفي آن مي پرداخت. دوايي به درك و دريافت هاي حسي از فيلم ها و تاثيرهاي احساسي فيلم ها بر بيننده بسيار اهميت مي داد و نقدهايي را كه بر فيلم هاي مورد علاقه اش مي نوشت با لحني شاعرانه و پراحساس مي آميخت. نقد طولاني او بر فيلم «سر گيجه هيچكاك» (در نشريه فيلم، 1341) از اين حيث يك نمونه است و جمله آخرش در نقدي بر فيلم «پستچي» (داريوش مهرجويي، 1351) بسيار روشنگر است؛ جمله اي با اين مضمون كه پستچي فيلم خوبي است، اما نمي توان آنرا دوست داشت.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:27  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا