تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

بتول عزيزپور  توجه به تاريخ در رمان «شازده احتجاب» و به كار گرفتن آن چون عنصري از عناصر داستاني، در نخستين رمان هوشنگ گلشيري جايگاه ويژه‌اي دارد. در اين رمان رويكرد نويسنده به تاريخ، تنها نسخه‌برداري از حوادث گذشته نيست، بلكه از اين رهگذر گلشيري مي‌كوشد شكل تازه‌اي از بازخواني تاريخ به دست دهد و زيبايي‌شناسي نويني در پهنهٌ ادبيات داستاني پيش رويِ خوانندگان بگشايد. برخورد گلشيري با حوادث تاريخي در اين داستان بلند، بدبينانه يا خوش‌بينانه نيست؛ به همان اندازه كه نگاهش به شخصيت‌هاي داستان عاطفي نيست. آرنولد هاوزر در تعريفي از قصهٌ تاريخي مي‌گويد:
«يك قصهٌ تاريخي يعني قصه‌اي كه قهرمان آن، به دو معني، زمان است. نخست اينكه در اين داستان زمان همچون عنصري پديدار مي‌شود كه به شخصيت‌ها زندگي مي‌دهد، و سپس به عنوانِ اصلي كه قهرمانان به وسيله او فرسايش مي‌يابند، فرو مي‌پاشند و نابود مي‌شوند».2
«شازده احتجاب» بازتاب و بازماندهٌ اين فعل و انفعال و احداث و انهدام زندگي شخصيت‌هاي داستان در حضور زمان است. «زمان» كه به گفتهٌ هاوزر در داستان، بُعدي غيرعادي و تا اندازه‌اي افسانه‌اي به دست مي‌آورد.
اريش كوهلر نظريه‌پرداز ادبي تعريف ديگري در اين مورد ارائه مي‌دهد: «تاريخ در فرايندِ آفرينش پديده‌هاي ادبي نقش دارد و اثر ادبي صورت ويژه از پرداخت واقعيتِ اجتماعي است كه هم به اين واقعيت وابسته است و هم بر آن تأثير مي‌گذارد».3
حال ببينيم رمان گلشيري به كدام واقعيتِ اجتماعي مي‌پردازد و بر كدام يك از آنها تأثير مي‌گذارد.
رمان كوتاه 99 صفحه‌اي «شازده احتجاب» هستي‌شناسي يك دورهٌ تاريخي است؛ مرحله پاياني سلسلهٌ قاجار. تداومِ اين هستي‌شناسي در زمان حال ادامه مي‌يابد و بخش‌هايي از گذشتهٌ تاريخي را به زمان روايت داستان كه خود معلق در بي­زماني است پيوند مي‌دهد. «كالسكه‌چي كلاه پهلوي‌اش را به دست گرفته بود، دست به سينه، تا روي زمين خم شد و با كلاهش اشاره كرد» (ص 15). «شازده احتجاب» سرگذشت انحطاط چهار نسل از خاندان قاجار است كه دست كم دو نسل آخر آن پا به دورانِ تاريخ معاصر ايران گذاشته‌اند و در رابطه با دگرگوني‌هاي دورهٌ پهلوي اول، و تضادهاي ناشي از تغيير اوضاع اجتماعي ـ سياسي، ناگريز شاهد تزلزل و فروپاشي طبقهٌ خود، يعني طبقه اشرافِ زميندار در مقابل سلطنت مطلقه هستند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:16  توسط محمود موحدان  | 

 نگاهی به رمان شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشیری-ترانه جوانبخت
رمان شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشیری یک رمان غیر خطی ست که نویسنده در آن به شرح وقایع آخرین دوران قاجاریه می پردازد. این رمان از این جهت غیر خطی ست که زمان گذشته بعد از زمان حال در داستان روایت می شود.
شخصیت های مهم رمان عبارتند از: شازده احتجاب همسرش فخرالنساء مستخدمش فخری شازده بزرگ پدربزرگ شازده احتجاب پدر و مادر شازده احتجاب مراد پیشکار سابق شازده و همسرش حسنی. شخصیت اصلی رمان یعنی شازده احتجاب مبتلا به بیماری سل است. او مردی با ذهنیتی سنتی ست که از اداره کردن عمارات ارث اجدادی اش سرباز زده و اموالش را صرف قمار می کند
داستان چند روایت کننده دارد: یک روایت کننده گلشیری به عنوان نویسنده داستان است. دیگری شازده احتجاب و سومی فخری. بخش های مختلف داستان از زبان این راویان نقل می شود.
زندگی شازده احتجاب با همسر و مستخدمش یک زندگی تکراری و بدون تغییر است. همسرش فخرالنساء دائم در خانه می ماند. این انزوا که برخلاف میل باطنی اوست و از طرف شازده احتجاب به او تحمیل شده باعث می شود که شازده احتجاب بتواند مردسالاری را در خانه حاکم کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:47  توسط محمود موحدان  | 

   
باز امروز صبح كه چشم باز كرد ديد كه مادر فرخنده نگاهش مي كند، نه خيره يا مثلا از يك چشم همان طور كه آدم ها مي بينند، بلكه از خلال دو چشم ماتي كه در عكس از او مانده بود، با آن رنگ تاسيده اي كه در يك عكس سياه و سفيد بارها چاپ شده است. موهاش پريشان بود و نگاهش مي كرد. گفته بود: « آخر يعني چه؟ »
كنار تخت، گيرم روي ميز آرايش آن هم بي قاب، ايستاده ميان دو گيره ي نقره اي يك پايه ي چوبي سبك، طوري كه گاه انگار تكان تكان هم مي خورد.
سال ها پيش بوده، وقتي فرخنده شايد پنج سالش بوده است و حالا پانزده شانزده سالي است كه اينجا روي ميز آرايشش هست. پدربزرگ هم كه مرد عكسش را به گوشه ي پايين آينه بند كرد. برادرش هم كه گم شد ( مي گويند شايد اسير باشد، گرچه يك سالي است خبري از او نيست) عكسش به آنجا اضافه شد. بالاي آينه گوشه ي چپ است. خوبي عكس پدربزرگ اين است كه نگاهش نمي كرد، گرچه در عكس چشم دارد. پدربزرگ وقتي مي مرد كور بود، با عينك دودي. چشم هايش، آنچه در عكس هست، چيزي نمي گويد.
پشت به عكس ها كرد و گفت: « قبرستان درست كرده است. »
غلتيد. شايد اصولا به خاطر حجله ي سر كوچه بود كه ديروز عصر ديده بود. سرباز يا پاسدار شهيد. ديگر اسم يادش نمي ماند. هنوز هم بايد باشد، پسركي كوچك، بشقاب به دست، خرما خيرات مي كرد. دور تا دور حجله چراغاني عكس شهيد بود، جوان لبخند بر لب، بي ريش. شايد آنقدر جوان بود كه فقط كركي بر صورت داشته است. بالاجبار مي تراشيده است تا مگر خطي بر عذار بدمد. همين بود. دو جوان ديگر هم، سر تا پا سياه پوشيده، بر سكوي دكان بسته نشسته بودند. حرف مي زدند. همين است. جواني نو خط و سياه پوشيده نگاهش مي كرد.
تلفن كه زنگ زد، جواب نداد. اما يادش آمد چطور فراموشش شده بود؟ يعني همين طور هاست، يك خبر تلفني است و احيانا حضور در مجلس ترحيم يا حتي رفتن بر سر خاك و ديگر تمام؟ امير خان را فقط سه يا حداكثر چهار بار ديده بود. شصت و چند سالي شايد داشت. اگر بگيريم 1318 شروع زدن و خوردن هاش بوده، يعني مثلا سال اول دانشكده اش اين سال بوده است. و حالا سكته كرده است، تلفني گفتند، پيش از اين كه بخواهد به خلوتش برود. شوهر پري بود. جواب داده بود: « وظيفه مان است. »
بعد هم شايد ديگر كه تلفن را گذاشت، فكر كرد، حالا اغلب جوان هاش هم سكته مي كنند. اين يكي سكته مغزي بوده. خود امير خان مي گفت: «ديگر بس است .»
براي همين هم شايد ديگر حرفي نمي زد. چقدر تلاش كرده بود كه شايد به حرفش بكشد، شوخي نيست. ازهمان 1318 يا دست كم از 20 زده و خورده، همينطور تا 1325، وقايع آذربايجان؛ 27 هم غير قانوني شدن حزب است تا برسد به 28 مرداد 32 كه مخفي مي شود، دو سال و يك ماه، تا بالاخره خودش را معرفي مي كند؛ چند سالي هم در پادگان زرهي و بعد هم قزل قلعه بوده. قزل قلعه را خرابش كرده اند انگار كه نبوده است يا حداقل پيرمرد هيچ زنداني نكشيده است. به جاي آن سلول ها حالا دكه هاي ميوه فروشي و سبزي فروشي است. شوهر پري مي گفت: « تمام تنش فلج شد. » اما هنوز هوش و گوش داشته كه بگويد: « بابا، من ديگر نمي خواهم. »


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:35  توسط محمود موحدان  | 

   از خواب بيدار شده و نشده صداي زنگ‌ها را شنيدم، انگار هنوز خواب بوديم. نه، همان صداي آشناي زنگوله بود که زنجيروار مي‌زد. آن روزها هميشه از آن سوي شالي‌ها مي‌آمدند، تا مي‌رسيدند زير پنجرة آدم و مدتي، انگار فقط براي تو بزنند، زير پنجره مي‌ايستادند و مي‌زدند و بعد مي‌رفتند و همچنان زنجيروار زنگوله‌هاشان صدا مي‌کرد.
 حتي وقتي از پنجره يا مهتابي خم شديم و نگاه کرديم باورمان نشد. قطار شتر بود. بيست، نه، بيست و پنج شتر بود با همان گردن‌ها و کوهان‌ها و لفج و لب‌هاي کف کرده. خيلي از ماها از پله‌ها پايين دويدند و درها را باز کردند و به رأي‌العين ديدند که واقعاَ آمده‌اند و حالا دارند چيزي را لف‌لف مي‌خورند و گاهي هم خرناسه‌اي مي‌کشند و سر تکان مي‌دهند تا صداي سه يا چها تک زنگ بلند‌تر و کم‌فاصله‌تر، مثل گرهي بر يک طناب، زنجيرة مداوم و يکنواخت را قطع کند و وصل کند.
 پرسيديم:« چيه، مگر چه خبر شده؟»
 ساربان چوخا بر دوش و پاتابه به پا، افسار پيشاهنگ به اين دست و چوبي به زير آن بغل جلوجلو داشت مي‌رفت.
 يکي دوتامان کفش و کلاه کرديم و راه افتاديم که ببينيم چه خبر است. چند تايي هم، شايد به اين اميد که آن گذشته بازگردد، با همان لباس خانه و دمپايي به پا رفتيم تا رسيديم به ميدان ساعت. خيابان‌ها هنوز خلوت بود . يکي دو ماشيني هم که بود صبر کردند تا ساربان پيچيد توي قارن و شترها هم اول شاه را رفتند و پيچيدند. ما هم کمک کرديم، حتي از راننده‌ها خواهش کرديم بوق نزنند، مبادا يکيشان رم کند. بالاخره ساربان پيچيد توي کوچه‌اي که مي‌رسيد به تکية اصفهاني‌ها. اينها را کجا مي‌خواست ببرد؟ پا تند کرديم. ساربان دم تکيه داشت کاغذي را نشان کسي مي‌داد. تا برسيم راه افتاد و سر شتر پيشاهنگ را برد توي کوچة باريک و درازي که مي‌رسيد به فرهنگ و بعد هم بسته به اينکه به کجا مي‌خواست برود راه باز بود و جاده دراز. گفتيم مي‌ايستيم تا همه‌شان رد بشوند و برسند به جاي بازتري. کي جرأت داشت از زير آن کلف‌هاي گشاده رد شود؟ تازه پشکل‌هاي شترها هم بود که اگر جايي مي‌ايستادند، ردشان را نشان آورد. يکي دو تا هم که جرئت کردند و رفتند ، زود برگشتند که سه شتر برده توي بن‌بست سيد اسماعيل. يکي ديگر آمد که دارد زنگ در خانة سيد را مي‌زند، اما کسي باز نمي‌کند، شترها هم دارند علف‌هاي سر ديوارها را مي‌خورند؛ يا از سر ديوار سر دراز مي‌کنند توي باغچة مردم و هر چه پرتقال يا نارنگي دم دهنشان مي‌آيد مي‌خورند. راستش صداي جيغ چند زن و بچه را هم شنيديم، اما باز نرفتيم که به رأي‌العين مي‌ديديم که اينجا توي ميدانچة جلو تکيه با همين ده دوازده شتري که به شکل نيم دايره ايستاده بودند، هيچ کس جرئت نمي‌کرد از ان دو بن‌بست رو‌به رو ميدانچه بيايد يا به خانه‌اش برود. اما وقتي سرو صداها زيادتر شد و فرياد يکي را هم شنيديم ناچار رفتيم.
 سيد بود که داشت داد مي‌زد، مي‌گفت:« چي مي‌گويي؟ من که نمي‌فهمم.» چوبي هم دستش بود و رو به پوزة شتر پيشاهنگ تکان مي‌داد.
 چند تايي رفتيم جلوتر، پرسيديم:« چيه، پدرم؟»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:54  توسط محمود موحدان  | 

هوشنگ گلشيري   هر وقت حسن آقا  را مي بينيم  مي گوييم :  خب چه طور شد ؟  موفق شدي ؟
مي گويد :  نه نشد  باز  غار غار كرد
  مي گوييم :  آخر مرد حسابي  مگر مجبوري ؟
 مي گويد  :  من فقط  يك  طوطي  مي خواهم   كه  باش  حرف بزنم   درد دل  كنم  اما اين طوطي  هاي  حسين آقا ‚ آدم  چه  بگويد  ؟  دريغ از يك كلمه   دريغ  از  يك حسن آقاي  خشك  و خالي  همين طور  كه من و شما مي گوييم    اينها  فقط  بلدند  غار غار  كنند  :  غار غار
آن وقت  باز مي رود   سراغ حسين آقا  يك طوطي  تازه مي خرد  چند  هفته اي  يا  حتي  يكي  دو ماهي  سالي  پيداش  نمي شود  كه نمي شود  بعد يكدفعه  مي آيد  چشم هاش  سرخ سرخ  كاسه خون  و ريشش  نتراشيده   چمباتمه  مي نشيند كلاهش  را بر مي دارد  مي گذارد  روي  كاسه  زانويش  و با  مشت مي كوبد روي زمين كه  باز هم نشد
 مي گوييم  :  اين دفعه هم ؟
  مي گويد : هر چه  بگوييد  برايش  خريدم   با دست خودم   بش  قند و نبات  دادم  روزي  دو سه ساعت باش  حرف  زدم  نشاندمش  رو به روي آينه   اما نشد كه نشد
 مي گوييم :  غار غار كه نكرد ؟
 مي گويد  :  پس خيال مي كنيد گفت  سلام  يا گفت صبح به خير  حسن   آقا  همين  طور كه من و شما مي گوييم ؟
مي گوييم : آخر   اين  دفعه  ديگه چرا  گذاشتي  كلاه  سرت برود ؟
 مي گويد  :  والله  خيلي  حواسم  را جمع كردم  :  بالهايش را ديدم  پنجه هاش  را  نوكش  را   هيچ  عيبي  نداشت  حسين آقا  قسم  مي خورد  كه طوطي  است   اصل  اصل حرف  هم  مي زد  به  فارسي   اما حالا دو سه روز است  تو  لاك رفته   اگر يكي پيدا  بشود  وقت صرفش  كند راه  مي افتد  زبان  باز  مي كند
  بعد اشك   تو چشم هاش  حلقه  مي زند  و  تا ما نبينيم  سيگاري  سر  مشتوك  مي زند  ما هم  كبريتي  مي كشيم   يا يك چاي  قند پهلو  جلوش مي گذاريم  و  از در  و بي در حرف مي زنيم  از كسادي  كارمان  مي گوييم  يا مثلا  از خواب نما شدن محسن آقا  كه كم كم  دارد  فكر مي كند  خود حضرت  آمده اند سر وقتش  دست  گذاشته اند روي شانه اش  و  فرموده اند  ديگر نشستن  بس است   بعد هم بالاخره حرف  را مي كشانيم  به چين و ماچين   به اعراب  ...  اما  مگر مي شود ؟
  حسن آقا  عين  خيالش  نيست  اگر بگوييد  گندم  ياد سبزيش  مي افتد   ياد بال هاي  سبز  طوطي  حتي  اگر   بگوييم  جنگل  يا كوه   ياد قفس  مي افتد   قفس  طوطيش   كه تازگي ها   از كجا  و  از كي  خريده است   آن  هم  دست آخر  هم نمي خواهد  اعتراف كند  كه حواسش  سر جا نبوده  كه  زير و روي  كار  را درست نديده   طوطي  بودن   يك پرنده  كه فقط  به بالش  نيست  يا  به نوكش  اما حرفي  نمي زنيم   خاطر  حسن آقا  را مي خواهيم  ساده است  پاك  است نمي دانيم  بي  غل و غش است   اما فراموشكار است   اگر امروز  سرش  را  بشكنند  پولش  را بالا  بكشند فردا  يادش  مي رود  مي گوييم :  آخر   حسن آقا  مگر   يادت نيست ؟  مگر همين ديروز  نبود  كه جلو  در و همسايه  آبرو  برايت نگذاشت ؟
 مي گويد : كي  كجا ؟
  مي گوييم  :  ما خودمان ديديم  همه شاهديم
 مي گويد :  هر كس آب قلبش  را مي خورد
  آن چيز  سياه و سبز  غار غار كن  نوك كج  را برده بود  پيش  حسين آقا  كه حرف  نمي زند  كه يك كلمه نمي تواند بگويد  گفته بود  :  اي  مردم  خودتان گوش  داريد چشم داريد  آخر اين طوطي است ؟
  مي گوييم : مگر تو نبودي  كه مي گفتي :  آخر لامذهب   اقلا  نگاه كن  ته بال هاش  را نگاه كن همه اش دارد سياه مي شود  مي ديده  كه بال  طوطي  سياه باشد ؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط محمود موحدان  | 

  رمان برۀ گمشدۀ راعی، شرح زندگیِ شخصيت‌هايی است که ازنگاه راعی راوی رمان ديده می‌شوند. راوی رمان برخی از شخصيت‌ها را می‌شناسد يا در فرصتی کوتاه با شتاب از کنارشان گذشته است بی‌آنکه فراموششان کند. و برخی دیگر شاید زائيدۀ خيال اويند.
راعی مردی است مجرد، دبير دبيرستان واهل کتاب و قلم. در آپارتمان کوچکی به‌تنهايی زندگی می‌کند و هرروز زنی، حليمه، برای نظافت و آشپزی به‌خانه‌اش می رود. گرچه راعی سخت درگير ذهنيات خويش است اما آنچه را که در اطرافش می‌گذرد به‌خوبی می‌گيرد و در حافظه ثبت می‌کند.
نويسنده در فصل اوّل رمان، در پوست راعی فرومی‌رود و ذهن و نگاه او را به‌خواننده می‌شناساند. گلشيری در اين بخش موفق شده است تا روابط راعی را در ارتباط با ساير شخصيت‌های رمان، از سطح به‌عمق بکشاند و آن‌ها را ـ نه در وضعی که راعی شرح می‌دهد، که در گذر از ذهن و درون راعی نمايش دهد و همواره خواننده را در دو بُعد جهان بيرون و درونِ نويسنده‌-‌ راعی نگه دارد.
راعی در کلاس درسش، داستان شيخ بدرالدّين، مردی زاهد را تعريف می‌کند که عمری را به‌عبادت و رياضت گذرانده است و راه و روش ديگری جز‌سياق سنّت نمی‌داند. شيخ به‌سنگسار کردن زنی زناکار فتوا داده است و خود نيز در انجام عمل، مُقْدم بوده است. امّا از آن پس، لحظه‌ای تصوير زن، با چانه شکسته و خون چکان، او را ترک نمی‌کند. زن، گاه نور مطلق است و گاه موجودی زمينی، گاه به‌هيأت خيرالنساء زن مرده شيخ ظاهر می‌شود و گاه همان زن زناکار است که زير بارانِ سنگ، شيخ را ملامت می‌کند. حتی بخششِ روزانه «دو قرص نان جوين» به‌دستی که دری را می‌گشايد نيز نمی‌تواند خاطره چهره مسخ شده و نگاه سرزنش‌بار زن را پاک کند. شيخ به‌سياق سنّت عمل کرده است: مثل همۀ سال‌هايی که با زنش بود، بی‌آنکه خال چانه او را ديده باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:37  توسط محمود موحدان  | 

هوشنگ گلشيری       جُبّه‌خانه، مجموعه داستان، هوشنگ گلشيری، انتشارات کتاب‌، چاپ اول، تهران ۱۳۶۲
"جُبّه خانه" مجموعه يک داستان بلند و ‌سه داستان کوتاه است. هوشنگ گلشیری در ابتدای کتاب يادداشتی بدين مضمون می‌گذارد:
"جُبه خانه در عصر قاجار به معنی اسلحه‌خانه و همه ملزومات متعلق به آن بوده است، اما ما در اصفهان به‌جايی می‌گوئيم که از البسه و اشياء عتيقه پر باشد.‌.‌." و در انتهای يادداشت آمده است: ".‌.‌.‌من از سمبل و تمثيل‌سازی‌های معمول سخت بيزارم که اگر شيوه‌ای را بپسندم زبان عبارت نيست، که کار اهل ظاهر بود؛ زبان اشارت است که پيشينيان می‌گفتند: "‌کار اهل باطن" است و ما می‌گوئيم: ‌کار دل و حس و عاطفه است و حاصل هم فقط نبايد "‌اشارت" بدين و يا آن اجزای واقعيت معروض زمان باشد، بلکه خود بايد واقعيتی يا حقيقتی قائم بالذّات شود تا بتواند از قيد زمانه بگذرد يا حتی از قيد منيّت ما که خود نيز معروض زمانه‌ايم."
آنچه در زير می‌آيد تنها نقد و ارزيابی داستان "جُبّه خانه" است که نام کتاب از آن گرفته شده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:26  توسط محمود موحدان  | 

هوشنگ گلشيري   همه‌اش مي‌آمدند و مي‌رفتند، اينجا شده بود مسافرخانه، و من دست تنها. حالا فقط من‌ام و باربد، باربد و رعنا. رعنا که مدرسه مي‌رود. باربد هم مي‌نشيند يک گوشه‌اي، ساکت، و نگاه مي‌کند. نگاهش نمي‌کنم. نمي‌توانم. مي‌چرخم، مي‌روم و مي‌آيم و از پنجره بيرون را نگاه مي‌کنم. نمي‌آيند، ديگر هيچ‌کس نمي‌آيد. مي‌گفتم: «مرد، نمي‌بيني؟»
لبخند مي‌زد. سبيلش را زده بود، مثل بره‌اي که پشمش را بچينند، وقتي روزنامه‌‌ها را بستند زد، به کتابفروشي‌‌ها که حمله کردند، کوکتل انداختند. نگاهش نتوانستم بکنم. وقتي زد، آمد بالاي سرم که: «ببين!»
خواب بودم. نه، هنوز خوابم نبرده بود. گفت: «ببين چه شکلي شده‌ام.»
زيرچشمي ‌نگاهش کردم. يکي ديگر بود، غريبه‌اي که يک‌دفعه بيايد توي اتاق خواب آدم. چشم‌‌هام را بستم. گفتم: «باشد صبح. مي‌بيني که خوابم.»
صبح هم نمي‌توانستم نگاهش کنم. بالاي لبش سفيدتر مي‌زد. شده بود مثل خواجه‌‌ها، مخنث‌‌ها، حالا مي‌فهميدم که رنگ صورتش چه مات است، انگار ماست، انگار يک تکه ململ سفيد بکشند روي صورت آدم. مي‌آمد جلو من سبز مي‌شد و پقي مي‌کرد توي صورتم. چشمم را هم مي‌گذاشتم. وقتي مي‌بوسيدم همه‌اش فکر مي‌کردم يکي ديگر است. نمي‌فهميد. پشت لبش را مي‌ماليد به چانه‌ام. مي‌گفتم، نبايد گريه کنم. اما مگر مي‌فهميد. باز مي‌آمد جلو، دو گوشم را مي‌گرفت و صورتم را مي‌آورد بالا، پقي مي‌کرد توي صورتم. مي‌خنديدم و بعد چشم‌‌هام را مي‌بستم. پشت لبش شده بود مثل قفسه‌‌هاي خالي. برداشتم دو تا عروسک بچه را گذاشتم توشان، يکي دو تا هم ماشين کوکي و يک خرس پشمالو. ضبط را گذاشتم توي يکي. اما باز رنگ ماسيده و مات ديوار پشت پيداست، مثل جاي خالي دنداني که افتاده باشد. آن‌وقت هي مي‌آمدند و مي‌رفتند. شب و روز هم سرشان نمي‌شد. کيه؟ اصغر. کيه؟ رقيه. کيه، کيه؟ دو زنگ و بعد يکي. سه تک زنگ. يا تلفن مي‌کردند. اول تلفن زنگ مي‌زند. گوشي را برمي‌داري. حرفي نمي‌زند. باز کسي نيست. بعد مجيد است. مي‌گفت: «خودم بر مي‌دارم.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط محمود موحدان  | 
 

 

«شازده احتجاب» - معروف‌ترين كتاب هوشنگ گلشيري كه در آثار او بيش‌ترين تعداد چاپ را داشته -، امروز ديگر در ادبيات معاصر ايران، اثري كلاسيك به‌شمار مي‌رود. اين رمان كوتاه نخستين‌بار در سال 1348 منتشر شد و تاكنون مورد اقتباس سينمايي و تئاتري قرار گرفته است.
منوچهر آتشي، «شازده احتجاب» را نقطه‌ي شروع درخشان رمان نو در ايران به شمار مي‌آورد و معتقد بود: درست است كه كوشش‌هاي ديگري هم در اين عرصه صورت گرفته، اما كار تمام‌عيار گلشيري در سيماي «شازده احتجاب»، جاي هيچ ترديدي باقي نمي‌گذارد كه واقعا بعد از «بوف كور» (و قصه‌هاي كوتاه بهرام صادقي)، «شازده احتجاب» زيباترين و پخته‌ترين اثر داستاني به زبان فارسي در زمان خود است. امروز آثار درخشاني از قصه‌نويسي مدرن در اطراف خود مشاهده مي‌كنيم و با نام‌هاي زنده و سرزنده‌اي چون [شهريار] مندني‌پور، ابوتراب خسروي، [حسين مرتضاييان] آب‌كنار، [حسين] سناپور، محمد كشاورز، شهلا پروين‌روح، منيرو رواني‌پور، محمدرضا صفدري، [محمدرضا] كاتب، [يارعلي] پورمقدم و ... و ... آشنا هستيم، كه چون بهتر دقيق شويم، همه پرتوي از روح خستگي‌ناپذير گلشيري را با خود دارند.
داريوش مهرجويي نيز در اظهار نظري معتقد است: اگر بخواهيم از چهار پنج رمان مهم و معتبر قرن چهاردهم هجري در پهنه‌ي ادبيات ايران نام ببريم، بي‌شك، «شازده احتجاب» يكي از آن‌ها خواهد بود؛ چه به لحاظ ساختار و معماري كار و چه از نظر محتوا و ژرف‌بيني‌هاي به‌كاررفته در آن. قبل از هر چيز اهميت اين كتاب در آن است كه شيوه‌ي شهادت دادن نسل جديد به نسل قديم را به ما مي‌آموزند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط محمود موحدان  | 
 

     
   شازده احتجاب - هوشنگ گلشيري

با خواندن اين داستان بلند، اولين چيزي كه به ذهنم مي آيد اين است كه چرا نام خانوادگي شخصيت اصلي اين داستان، احتجاب است! دلم مي خواهد از خود نويسنده مي پرسيدم، ولي افسوس كه مراد گفت: شازده جون، شازده احتجاب عمرش را داد به شما.
داستان با نشستن شازده توي صندلي راحتي اش شروع مي شود و او پيشانيش داغ است و سرفه مي كند و با تمام شدن داستان متوجه مي شويم كه تمام داستان خاطراتي بوده كه در عرض دو سه دقيقه در ذهن شازده مسلول، قبل از مرگش مرور مي شده و در اول داستان مراد با زنش حسني توي كوچه دنبال شازده آمده و در آخر داستان خبر مرگ شازده را داده. گويي مراد، پيكي است براي مراد مرگ. ساختار داستان تو در توست و هر بند خاطره اي ازجايي است كه پيوند آنها همان شازده احتجاب است. گاهي راوي از بندي به بند ديگر تغيير مي كند. گاهي راوي فخري است و گاهي فخر النسا وگاهي شازده و گاهي نويسنده. به عنوان نمونه، در صفحه 47 شازده، راوي به ضمير اول شخص است و در صفحه 48 روايت از زبان فخري مي آيد. و يا صفحه 55 كه داستان از زبان فخري بازگو مي شود: «سينه ريز تا روي خط ميان دو پستانش مي رسيد… خانم از اين يكي هيچ خوشش نمي آمد ...» و بعد روايت از زبان فخرالنسا مي شود: « شازده توي تاريكي ايستاده بود، داشت دست هاي سردش را به تن برهنه فخري مي كشيد. آهسته آهسته رفتم نزديكش…»
تغيير زاويه ديد از نكات بارزي است كه در متن به چشم مي خورد. گاهي يك مسئله از ديد فخري توصيف مي شود و بعد از چند بند همان مسئله از ديد فخر النسا. در واقع داستان از زبان چند نفر روايت مي شود كه در نهايت همه در ذهن شازده مي گذرد. صفحه 61 روايت از زبان راوي نويسنده با جمله هاي مقطع فخري در آميزش است و ناگهان روايت از زبان فخرالنسا مي آيد: « ليوان پايه بلند خالي شده بود. باز ريخت. هرچه گفتم:« فخري جان، وقتي شازده سر به سرت مي گذارد اينقدر بلند نخند…» دختره عين خيالش نبود. در صفحه 62 داستان از زبان فخري روايت مي شود و بعد دوباره نويسنده راوي مي شود. اين اتفاق در جاي جاي داستان تكرار مي شود و از جمله شگردهاي منحصر به فرد اين داستان است. از ديگر شگردها، يكي شدن فخري و فخرالنسا و در عين حال يكي نشدن آنهاست. ص60: «شازده گفت:…فخر النسا گفت:… گفتم: …»
ص63: «آنوقت من و فخري، نه، من و فخرالنسا…»
اين يكي و دويي، شخصيت هاي بوف كور را براي خواننده تداعي مي كند: لكاته اي كه محور تمام زن هاي داستان است و تمام مردهاي داستان همان پدر يا عمو يا پير مرد خنزر پنزري هستند و در عين حال داستان نيز به دو بخش تقسيم مي شود. در يك بخش زن اثيري است و در بخش ديگر لكاته. دوگانگي شخصيت ها و نيز دويي درون يكي (آنيما و آنيموس) در آن داستان محور قرار گرفته وليكن در شازده احتجاب، فخري مي بايست با فخرالنسا يكي شود (از لحاظ نام نيز اين ارتباط وجود دارد و هر دو كلمه فخر را در اسمشان دارند، ولي همسر شازده كلمه «النسا» را دنباله نام خود دارد و اين يكي از تفاوت ها را ايجاد مي كند.) شازده مي خواهد كه براي فخر النسا جايگزين پيدا كند تا مرگ فخرالنسا را فراموش كند (سرفه هاي او را كه نمادي از بيماري و مرگ فخرالنسا است و بعد گريبانگير خود شازده مي شود و در واقع شازده مي خواست مرگ خود را فراموش كند).
اين فخري است كه به دو قسمت تقسيم مي شود. يكي فخرالنسا و يكي فخري. فخري مي خواهد يكي باشد و آن هم فخرالنسا، ولي امكان ندارد. او بايد دو تا باشد و اين بر مي گردد به همان احتجاب! شازده احتجاب مردي عقيم است و شايد حجب به معني مانع باشد. در هر صورت او از آوردن زن ديگري مبادرت مي كند و به همان كلفت خانه اكتفا كرده و او را به دو تبديل مي كند. فخري از يك طرف دلش مي خواهد تكثير بشود، ولي شازده مردي عقيم است و فخري مجبور است هم خودش باشد و هم ديگري.
شازده آخرين نسل خانواده اي اشرافي است و داستان سقوط اين خانواده را به تصوير مي كشد. تمام اجداد و آباي او در قاب عكس ها نشسته اند و با خاطرات شازده از قاب بيرون مي آيند و نظاره گر افول خود هستند و اين تب اجدادي شازده است كه براي آخرين بار به سراغش آمده و زندگي او را مرور مي كند و شازده با ناتواني تمام (مثل صندلي راحتي اش آرام نشسته. ص6)
اتاقي كه از همه اشياي عتيقه تهي شده بود، همان اتاق شازده و در واقع تمثالي از ذهن شازده است كه با مرور كردن خاطراتش، آنها را از ذهن بيرون مي ريزد و خود را راحت مي كند. او نمي خواهد وسايل اتاق و قاب ها گرد گيري شوند و مي خواهد آنها را به زير غبار فراموشي بسپارد، چرا كه اين اشيا و وسايل تاريخ زندگي اجدادي او هستند و« صلابت و سنگيني صندلي{اجدادي}را زير تنه اش » حس مي كند. ص 7
از ديگر شگردها، به كاربردن جمله هاي سؤالي ترديدي و احتمالي كه هنگام توصيف واقعه اي به جاي اينكه جمله خبري بيايد، به صورت سؤالي آمده: مراد بود؟ حتماً. ص75.
اشاره كرد به چلچراغ ها، با همان دستي كه توي آستين چين دار بود، حتماً. ص8…
همچنين، ، به كاربردن دو فعل متناقض در كنار هم است كه تنافر و پراكندگي و عدم اطمينان را دلالت مي كند. نگاه مي كرد يا نمي كرد ص8 . بود و نبود ص7. اشاره كرد يا نكرد ص8. بود يا نبود ص75. برمي دارد يا نمي دارد ص 85. گفت يا نگفت ص86. نيست يا هست ص87… و بود و نبود كه آخرين جمله داستان در صفحه 95 است.
نقدي از ليلا صادقي - روزنامه حيات نو

http://www.leilasadeghi.com/article.aspx?id=194

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:4  توسط محمود موحدان  | 
 

    

 هوشنگ گلشیری (۱۳۱۶-۱۳۷۹) در اصفهان به دنیا آمد و دوران کودکی را در فقر در آبادان سپری کرد.در سال ۱۳۳۸ تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه اصفهان ادامه داد.شرکت در جلسات انجمن صائب و زندانی شدن در سال ۱۳۴۰ و پس از آن انتشار نشریه جنگ از مهمترین حوادث جوانی او می باشد. «جنگ» با آثار گلشیری و حقوقی و کلباسی و دوستخواه و..تبدیل به یکی از قطب های ادبی کشور شد و به همراه «کتاب هفته» که توسط «شاملو»و «دکتر هشترودی» چاپ می شد از مهمترین آثار ادبی اوایل دهه ۴۰ به شمار می آیند.مهمترین سالهای حیات ادبی گلشیری از اواخر دهه ۴۰ آغاز می شود و تا سال مرگش ۱۳۷۹ ادامه می یابد.گلشیری از معدود نویسندگانی بود که بعد از انقلاب هم همچنان پربار نوشت و سیاست نابود کردن هنرمندان در بعد از انقلاب از پایش نینداخت...
«شازده احتجاب-۱۳۴۸» اولین رمان بلند او می باشد. رمانی در سبک ادبی «جریان سیال ذهن» که در ذهن شازده قاجاری می گذرد.احتجاب که آخرین بازمانده شاهزادگان است در ذهن خود زندگی نیاکان را مرور می کند.او در حالی که تمامی جلال و جبروت گذشتگانش را از دست رفته می بیند و همسرش «فخرالنساء» را از دست داده است .حسرت نشناختن همسرش باعث می شود که کنیز خانه «فخری» را مجبور کند تا خودش را مانند فخرالنساء بسازد.اما باز هم ناکام می ماند و در فراموشی خود فرو می رود که وقتی مستخدم خانه به او اعلام می کند که شازده احتجاب مرد..مرگ خود را هم از یاد برده است و...
بزرگ ترین درس شازده احتجاب این است که هیچ انسانی را نباید به صورت ایده آل های ذهنی از حالت انسانی و واقعی اش مسخ کرد. هشداری به حکومت هایی که سعی دارند همه مردم را به شکل دلخواه خود بار بیاورند.
سبک گلشیری جدا از مضامین ناب داستانها گرایش عمیق به «فرم » می باشد که این باعث می شود آثار گلشیری را چه در زمینه رمان و چه داستان کوتاه از هم نسلانش تمیز داد.مثلا «عنصر استفاده از زمانهای پیچ در پیچ و متقاطع » در آثار او بین نویسندگان ایرانی بی همتاست.این سبک در رمانهای «آینه های دردار» و «بره گمشده راعی » به عمیق ترین شکل بیان شده است.
گلشیری در سال ۱۳۵۲ و پس از چاپ مجموعه داستان «نماز خانه کوچک من » مجددا زندانی شد.و پس از انقلاب هم در سال ۱۳۶۰ از تدریس در دانشگاه اخراج شد.در سال ۱۳۷۶ جایزه «اریش رامایا مارک » را دریافت کرد و در سال ۱۳۷۹ بر اثر بیماری درگذشت.

آثار :
رمان :
 شازده احتجاب (۱۳۴۸)
کریستین و کید (۱۳۵۰)
بره گمشده راعی (۱۳۵۶)
حدیث ماهیگیر و دیو (۱۳۶۳)
در ولایت هوا (۱۳۶۸)
آینه های دردار (۱۳۷۰)
جن نامه (۱۳۷۶)
***
داستان کوتاه :(مجموعه)
مثل همیشه(1347)
نمازخانه کوچک من  (1354)
جبه خانه(1362)
پنج گنج(1368)
دست تاریک دست روشن (1374)

دیگر آثار :
باغ در باغ (مقالات)- در ستایش شعر سکوت-جدال نقش با نقاش-نیمه تاریک ماه
حريق باد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:31  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا