|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
ساعت آقاي درستكار بيش از سي سال است كه از كار افتاده؛ در ساعت پنج و نيم بعداز ظهر تيرماه سال 1325. ساعت سر در كليسا سالها پيش از كار افتاده بود و ساعت اورهان را مردي با خود برده است، اما زمان همچنان ميگردد و ويراني به بار ميآورد.
"سمفوني مردگان" رمان بسيار ستوده شده عباس معروفي، حكايت شوربختي مردماني است كه مرگي مدام را به دوش ميكشند و در جنون ادامه مييابند، در وصف اين رمان بسيار نوشتهاند و بسيار خواهند نوشت؛ و با اين همه پرسش برخاسته از اين متن تا هميشه برپاست؛ پرسشي كه پاسخ در خلوت تك تك مخاطبان را ميطلبد:
كدام يك از ما آيديني پيش رو نداشته است، روح هنرمندي كه به كسوت سوجي ديوانهاش درآوردهايم، به قتلگاهش بردهايم و با اين همه او را جستهايم و تنها در ذهن او زنده ماندهايم. كدام يك از ما؟
عباس معروفي در سال 1336 خورشيدي در تهران متولد شد. فارغالتحصيل هنرهاي زيباي تهران در رشته هنرهاي دراماتيك است و حدود يازده سال معلم ادبيات دبيرستانهاي تهران بوده است. نخستين مجموعه داستان او با نام «رو به روي آفتاب» در سال 1359 در تهران منتشر شد. پيش و پس از آن نيز داستانهاي او در برخي مطبوعات به چاپ ميرسيد اما با انتشار "سمفوني مردگان" بود كه نامش به عنوان نويسنده تثبيت شد.
در سال 1369 مجله ادبي" گردون" را پايهگذاري كرد و به طور جدي به كار مطبوعات ادبي روي آورد. سبك و روال وي در اين نشريه با انتظارات دولت ايران مغاير بود و موجب فشارهاي پي در پي و سرانجام محاكمه و توقيف آن شد.
معروفي در پي توقيف" گردون"، ناگزير به ترك وطن شد. او به آلمان رفت و مدتي از بورس خانه هاينريش بل بهره گرفت. اما پس از آن براي گذران زندگي دست به كارهاي مختلف زد. مدتي به عنوان مدير يك هتل كار كرد و پس از آن "خانه هنر و ادبيات" هدايت را كه كتابفروشي بزرگي است، در خيابان كانت برلين، بنياد نداد و به كار كتابفروشي مشغول شد. و كلاسهاي داستان نويسي خود را نيز در همان محل تشكيل داد. تازهترين اثر جاپ شده معروفي «فريدون سه پسر داشت» نام دارد و اكنون مشغول نوشتن رماني است با نام «تماماً مخصوص».
شاید همه چیز با رؤیای ناصری آغاز شد.
دختری که شاید از دنیای خیال آمده بود، در عرض چند روز تمام ذهنم را اشغال کرد. پالتو پدرش را میپوشید و میآمد بر درگاه اتاق میایستاد. ما همه حیرانش میشدیم که چه جوری ناگهان قیافهاش تغییر کرده است. دستها در جیب پالتو، و پاهایی که روی هم گذاشته بود، مثل مانکن ظریفی در آن پالتو توسی جناق گم و پیدا میشد. با لبخند و شیطنتی در چشمهاش که دور میگشت و منتظر بود چیزی دربارهی شیرینکاریهاش بگوییم.
ما داشتیم به یکی از آهنگهای عبدالناصر گوش میدادیم، و رؤیا با هر ضربهی پیانو قدمی برمیداشت و در چرخش موسیقی میچرخید و دوباره روی نتهای پیانو راه میرفت.
عفت گفت: «وقتی قناری لباس عقاب را بپوشد، میشود اسمش را گذاشت رؤیای ناصری.»
وقتی دامن میپوشید، موهاش را از بالای سرش جمع میکرد، و با ماتیک شرابی که لبش را غنچه میکرد، شکل پرندهای میشد که بیقرار است و میخواهد پرواز کند، ومن مبهوت این دختر بودم که با هر لباسی شخصیتی دیگر مییافت. یکبار که خواستیم برویم خرید، صدای عبدالناصر را شنیدم که در راهرو میگفت: «اینجوری میخواهی بروی؟ با لباس عمو مجید؟»
از اتاقم بیرون آمدم، دیدم کت و شلوار مشکی مرا پوشیده، و کمر شلوار را دوبار تابانده و با کمربند کوچکی به تنش بند کرده، پاچهها را یکلا بالا زده، و جلو در منتظر است. گفت «اینجا اروپاست.»

![]()
شک ندارم اثر شایسته و سزاوار آقای عباس معروفی از مفاخر رمان نویسی معاصر است. چون و چرائی پاسخ گوئی به پی کنی و برپائی این فخر، باید کار ناقدان مسلط ادبی باشد که هست و به جز این من تنها به اجمال باید در حد یادداشت کوتاه به وجوهی از سمفونی مردگان اشاره کنم که ملازم کار من است.
سینما و روزنامه نویسی
اصلا تردیدی به خود راه نمی دهم که معماری اثر آقای معروفی سینمائی است. سمفونی قرابت و قرائن سخت آشکاری با زبان تصویر دارد. یا بهتر بگویم سمفونی مردگان حرکتی سراسر تصویری دارد.
آقای معروفی از چیزی نمی گوید. از چیزهائی تعریف نمی کند، چیزهائی را نشان می دهد و این یعنی سینما. یعنی قاب کردن یک به یک آدم ها، درخت ها و کلاغ ها، خط ها و حجم ها که به تدریج به ریتم رونده همه قاب ها و یعنی سینما می رسد.
سمفونی مردگان در کادرهای باز و بسته، در میزانسن ها، در عمق ها و معناها آماده کلید زدن است. همان گونه که جای خالی سلوچ دولت آبادی، همان گونه که رگتایم داکترو.
چكيده آدمها فقط يك نيمه از عمرشان را زندگي ميكنند، من مال نيمة اول بودم و او نيمة دوم. آنكه نيمه اول عمرش را زندگي كرده است، برادري است كه تلاش ميكند تا پا جاي پاي پدر بگذارد؛ پدري مستبد و تماميتخواه. و آنكه نيمة دوم را زيسته است، برادري است شاعر و روشنفكر، جواني كه نماد نسل روشنفكران معاصر ايران است. برادر روشنفكر در برابر ابتذال خانه و جامعه عصيان ميكند، دل به عشق ميسپارد و تلاش ميكند اگر نه در جامعه لااقل در گوشة انزوايش دنيايي عاري از پستي و بدخواهي بسازد. برادر ديگر پيش ميرود و به پدري ديگر بدل ميشود. تضاد ميان برادران ادامه مييابد و سرانجام يكي قرباني ديگري است. اما سرنوشت اين هابيل و قابيل معاصر متأثر از هزاران رويداد تاريخي معاصر است؛ رويدادهايي كه نه هابيل را چون گذشته باقي گذاردهاند و نه قابيل را. عباس معروفي، روزنامهنگار و نويسندة مشهور ايراني، 46 سال دارد، جوايز داخلي و بينالمللي بسياري را از آن خود كرده و مدتي است ايران را به ناچار ترك گفته است. معروفي اكنون ساكن آلمان است، همچنان مينويسد و تسلطش بر شيوههاي مدرن داستاننويسي و شناختش از تاريخ و اسطوره او را در زمرة پرمخاطبترين نويسندگان ايراني قرار داده است. (برنده جايزه بنياد سوركامپ- 2001)
سمفوني مردگان : عباس معروفي
موضوع : داستان ايراني
تاريخ چاپ : ۱۳۸۶ نوع جلد : شميز
شماره شابك : 964-311-344-2 قيمت : ۳۶۰۰۰ ريال
عباس معروفي، متولد ارديبهشت ۱۳۳۶، بازارچهي نايب السلطنه تهران، در خانوادهاي مرفه و بيدرد به دنيا آمد و کودکياش در تنهايي گذشت، کلاس اول دبستان بود که پدر و مادرش به خانهي جديد رفتند و او را که پسر سربهراهي بود در زادگاه جا گذاشتند که مادربزرگش تنها نباشد و خانه يکباره خالي نشود. و شايد از همان جا بود که اين بچهي مرفه، رفته رفته در تنهايي دردمند شد و آنقدر سايهها را اندازه گرفت، آنقدر درز آجرها را شمرد، آنقدر به آب انبار نگاه کرد و آنقدر کلاغها را بر شاخههاي بلند کاج نشانهگذاري کرد که بچه گربهها هم فهميدند پسرک خيلي تنهاست. شاگرد اول بود، و به کلاس پنجم که رسيد مدير مدرسهاش به مغازهي پدرش رفت و از او خواست که اين پسر بيخود در کلاس پنجم نشسته، بهتر است برود کلاس ششم و امتحانات هر دو کلاس را با هم بگذراند. وقتي پدر قبول کرد، پسرک هم رفت کلاس ششم. پدر چند تا مغازه داشت، و لابد داشت نقشه ميچيد که هر چه زودتر او را به بازار کار بکشد و بخشي از بارش را به دوش او بگذارد.
تمام دبيرستان را شبانه خواند، و روزها در يکي از مغازههاي پدرش کار ميکرد. براي همين است تقريباً همه کاري بلد است، اما نميداند در اين دنياي مدرن تخصصي به چه دردش ميخورد که مثلاً عطاري بلد باشد يا امورات خشکشويي، يا طلاسازي، يا نجاري، يا هر کار ديگري که نويسندگي نيست!
ديپلم رياضي گرفت، چون ادبيات براي خانوادهي آنها افت داشت. پيش از انقلاب به سربازي رفت، و پس از انقلاب به دانشگاه و رشتهي مورد علاقهاش راه يافت؛ ادبيات دراماتيک، دانشکده هنرهاي دراماتيک.
در سال ۱۳۵۴ با محمد محمدعلي آشنا شد و اين آشنايي لحظه به لحظه او را با فضاي حرفهاي نوشتن آشناتر کرد. اولين داستانش در سال ۱۳۵۵ در مسابقهي قصهنويسي جوانان کيهان چاپ شد، و پس از آن داستانهايش اينجا و آنجا به چاپ ميرسيد. تا اينکه در سال ۱۳۵۹ اولين مجموعهداستانش روبهروي آفتاب با تيراژ ده هزار نسخه از سوی نشر انجام کتاب انتشار يافت و خيلي زود ناياب شد.
وقتي چهارده پانزده ساله بود داستان هاي چخوف را کپي ميکرد و با تغيير نامها و شهرها و گاهي سير قصه، ده بار آن را با خط زيبا پاکنويس ميکرد.
در سال ۱۳۵۸ با گلشيري آشنا شد. چقدر دنبالش گشت تا تلفنش را پيدا کند، و روزي که در پستوي يک کتابفروشي روبهروي هم نشسته بودند و او داشت داستاني برای گلشيری ميخواند، ميلرزيد و منتظر بود که آقای گلشيری نظرش را بگويد، و بگويد برای نويسنده شدن چه بايد کرد. اما وقتی داستان را شنيد گفت: «تو داستاننويس نميشوی. برو لحافدوزي.» جوانک دنبال گلشيری راه افتاد و از او کمک می خواست. گلشيری گفت: «بيسوادي. بيخود داستان مينويسي. ول کن. برو وردست پدرت (کمي با وضعيتش آشنا بود) کاسب شو.» جوانک دنبالش راه افتاده بود و در ته نااميدی روزنی میجست. گلشيری گفت:«اگر ميخواهي داستاننويس بشوي بايد دو هزار تا کتاب بخواني.»
تا ميآمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميان آن جمعيت چفتشده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود در منتهياليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، ميبردندش. و اگر نميرفت حتما" زير پاي ميليونها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاهشان به ستونهاي سيماني جَمَره بود، له ميشد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري او را بياراده ميكشاند؛ بازوي زني سياهپوست كه از زير حولهي سفيد بيرون مانده بود، درست شبيه مجسمهي سنگي سياهرنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كه فقط در بعضي از گلبرگها ديده بود، آنهايي كه انگار مخملياند و پرز ندارند.
چقدر دلش ميخواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد و با شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهرهاش ديده نميشد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكان نداشت.
صبح زود از بيابانهاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، در هميان سفيد چرمياش ريخته بود و حالا ميرفت كه از بيرون محوطهي جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بر درون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند.»
عباس معروفی (متولد 1959 در ایران) جزء مهمترین نویسندگان ِ مدرن ِ ایران محسوب میشود. او از سال 1996 در آلمان در تبعید زندگی میکند. چهار سال است که یک کتابفروشی در برلین دارد و آن را به یاد نویسندهی بزرگ ایرانی صادق هدایت نامگذاری کرده است. کتابهای خودش به زبان آلمانی توسط زورکامپ/اینزل (Suhrkamp/Insel) منتشر میشود. تاکنون سه رمان از او منتشر شده که مترجم همهی آنها آنهلیزه قهرمان—بک (Anneliese Ghahraman-Beck) است: سمفونی مردگان (1996)، پیکرفرهاد (1998)، و سال بلوا (2005). هفدهم ماه مه عباس معروفی پنجاهمین سالگرد تولدش را در برلین جشن گرفت؛ جایی که مارتین تسرینگا (Martin Zähringer) با نویسنده حرف زده است.
مارتین تسرینگا: یکبار نوشتید که در ایران روشنفکر و درد به هم تعلق دارند. آیا این به مذهب و فرهنگِ شیعیِ رنج مربوط است یا بیشتر به سیاست؟
عباس معروفی: هر دو درهم تنیده شدهاند. هرکاری که انسان انجام میدهد، بهگونهای سیاسی است. این روزها اگر دختری در ایران بگذارد مویاش از زیر روسری بیرون بیاید، حرکتی سیاسی است.
آیا نویسندهای سیاسی هستید؟
نه.
خیلی دربارهی تجارب دردآلود مینویسید.
در فرهنگِ ما درد حتماً امری منفی نیست.
در رمانهاتان هم از سنتهای ایرانی و هم از سنتهای غربی استفاده میکنید. اثر شما را به عنوان بخشی از "سنت سیاه"( dark tradition) ادبیاتِ مدرنِ ایران توصیف کردهاند. آیا این مکتب خاصِ شما است؟
صادق هدایت و هوشنگ گلشیری پیش از من اینکار را کردهاند. اما آنها تأثیری روی آثارِ من ندارند. من بیست سال با هوشنگ گلشیری همکاری کردهام، مدتی شاگردش بودهام. میخواست دقیقاً همانطور بنویسم که او. گلايه هم کرده است که من اینکار را نکردهام. اما بعد دربارهی سمفونی مردگان نوشتهاست که سمفونی مردگان در کنار بوف کور هدایت تنها شاهکارِ رمانِ نوی ایران است.
در حال حاضر چه مینویسید؟
روی دو رمان همزمان کار میکنم. پنج سال است دارم رمان بزرگی مینویسم که داستانِ یک فیزیکدان و روزنامهنگار ایرانی در برلین است. او فیزیک خوانده اما نمیتواند کار پیدا کند و ناچار است در هتل کارکند. موضوعِ رمان عشق و تنهایی است. موضوعِ رمان دوم خانوادهای ایرانی در کلن و یک تراژدی است.

دندانهای زندگی تیزتر است
ترجمهی گفتوگوی فصلنامهی آلمانیزبان «اخبار ادبی از آسیا، آفریقا، و آمریکای لاتین» با عباس معروفی
عباس معروفی (متولد 1959 در ایران) جزء مهمترین نویسندگان ِ مدرن ِ ایران محسوب میشود. او از سال 1996 در آلمان در تبعید زندگی میکند. چهار سال است که یک کتابفروشی در برلین دارد و آن را به یاد نویسندهی بزرگ ایرانی صادق هدایت نامگذاری کرده است. کتابهای خودش به زبان آلمانی توسط زورکامپ/اینزل (Suhrkamp/Insel) منتشر میشود. تاکنون سه رمان از او منتشر شده که مترجم همهی آنها آنهلیزه قهرمان—بک (Anneliese Ghahraman-Beck) است: سمفونی مردگان (1996)، پیکرفرهاد (1998)، و سال بلوا (2005). هفدهم ماه مه عباس معروفی پنجاهمین سالگرد تولدش را در برلین جشن گرفت؛ جایی که مارتین تسرینگا (Martin Zähringer) با نویسنده حرف زده است.
مارتین تسرینگا: یکبار نوشتید که در ایران روشنفکر و درد به هم تعلق دارند. آیا این به مذهب و فرهنگِ شیعیِ رنج مربوط است یا بیشتر به سیاست؟
عباس معروفی: هر دو درهم تنیده شدهاند. هرکاری که انسان انجام میدهد، بهگونهای سیاسی است. این روزها اگر دختری در ایران بگذارد مویاش از زیر روسری بیرون بیاید، حرکتی سیاسی است.
آیا نویسندهای سیاسی هستید؟
نه.
خیلی دربارهی تجارب دردآلود مینویسید.
در فرهنگِ ما درد حتماً امری منفی نیست.
در رمانهاتان هم از سنتهای ایرانی و هم از سنتهای غربی استفاده میکنید. اثر شما را به عنوان بخشی از "سنت سیاه"( dark tradition) ادبیاتِ مدرنِ ایران توصیف کردهاند. آیا این مکتب خاصِ شما است؟
صادق هدایت و هوشنگ گلشیری پیش از من اینکار را کردهاند. اما آنها تأثیری روی آثارِ من ندارند. من بیست سال با هوشنگ گلشیری همکاری کردهام، مدتی شاگردش بودهام. میخواست دقیقاً همانطور بنویسم که او. گلايه هم کرده است که من اینکار را نکردهام. اما بعد دربارهی سمفونی مردگان نوشتهاست که سمفونی مردگان در کنار بوف کور هدایت تنها شاهکارِ رمانِ نوی ایران است.
در حال حاضر چه مینویسید؟
روی دو رمان همزمان کار میکنم. پنج سال است دارم رمان بزرگی مینویسم که داستانِ یک فیزیکدان و روزنامهنگار ایرانی در برلین است. او فیزیک خوانده اما نمیتواند کار پیدا کند و ناچار است در هتل کارکند. موضوعِ رمان عشق و تنهایی است. موضوعِ رمان دوم خانوادهای ایرانی در کلن و یک تراژدی است.
آیا ادبیات تبعید همین است؟
رمانهای من بوی تبعید میدهند، چون حالا من بوی تبعید میدهم.
آیا ادبیات سرنوشتسازِ ایران در خارج به وجود میآید؟
نمیشود گفت که ادبیات تبعید بهتر است. در این هشت، ده سال آخر نویسندگان بسیاری اضافه شدهاند، اما هنوز کم و بیش متوسط مینویسند، هم در ایران و هم در خارج.
آیا گرایشی به ادبیات سرگرمکننده وجود دارد؟
بله، دائم کتابهای پرفروش (Bestseller) مینویسند. من خودم مایلم توقع بیشتری داشته باشم؛ از خوانندگان، از کار ادبی، و از خودم.
آیا خوانندهی ایرانی میتواند از پس توقعات بیشتر بربیاید؟
در برلین آدمهای زیادی هستند که روزنامههای بازاری میخوانند. چنین خوانندگانی در ایران هم هستند. اما روزنامهنگاران، روشنفکران، و نویسندگان و تقریباً پانزده درصد از مردم هم هستند که میخوانند. اینها باید بقیه را با خود بکشند. یک نویسنده در ایران هم، با تلویزیون رقابت میکند. با این وجود سمفونی مردگان—گرچه کتابِ سادهای نیست—اما در ایران بیش از صدهزار بار به فروش رفت.
آیا کتابهای دیگر شما در ایران پیدا میشود؟
در آخرین سال دولت خاتمی نُه تا از کتابهای من مجاز بودند. یکی هنوز هم ممنوع است که آن را به زبان فارسی در اینترنت گذاشتم. وزارت ارشاد گفت، سیصدوبیست پاراگراف باید حذف شود، در این صورت مجاز خواهد بود (میخندد). حالا اول به آلمانی منتشر میشود، در پاییز، توسط انتشاراتِ اینزل در فرانکفورت.
آیا نویسندگان تبعیدی دیگری هم هستند که آثارشان حالا منتشر بشود؟
نویسندگان بسیار زیادی هستند که آثارشان ممنوع است. اینها رمانهایشان را در اینترنت منتشر میکنند. طبیعی است که از نظر اقتصادی ضرر است. خود من وبلاگی به فارسی و هرماه تقریباً دههزار خواننده دارم.
آیا این نوع جدیدی از ارتباط بین ایران و تبعید است؟
عملاً. شیوهی بسیار خوبی است.
آیا امکان تأثیرگذاری دیگری هم در ایران دارید؟
بله، الان قراردادی برای یک برنامهی رادیویی دارم در شصت قسمت. هر بار، پانزده دقیقه دربارهی موضوعاتِ مختلفِ ادبی از قبیلِ دیالوگنویسی، زاویهی دید در داستان کوتاه، و الی آخر.
نوشتن خلاقانه در رادیوی ایرانی؟
چیزی شبیه به همین. من پیشترها هم تدریس کردهام، همینجا در برلین هم. تصورمیکنم نویسندگان در رادیو هم میتوانند چیزی از نوشتن یاد بگیرند. قبل از هرچیز چگونه فکرشان را تربیت کنند. و بقیه یاد بگیرند چگونه میتوان یک رمان خوب و ادبیات مدرن خواند.
کدام ادبیات را مورد بحث قرار میدهید؟
برای رساندنِ منظور مثلاً اِی.اِل دکتروف، کافکا، و گراهام گرین بیاندازه اهمیت دارند. برای خود من هم گراهام گرین فوقالعاده مهم بود. از ادبیات کلاسیک و نیز ادبیات تطبیقی هم غافل نیستم، بطور مثال تکنیک کلوزآپ. مارگریت دوراس با این تکنیک کار میکند، اما من میتوانم نشان بدهم که منظومهی حماسیِ مشهور شاهنامهی فردوسی که تقریباً هزار سال پیش به وجود آمد، با این تکنیک کار میکند. در حالی که شاهنامه بسیار قدیمی است.
آیا به جز از این، برای اهل ادب و نقدِ ادبیات، وسایل ارتباط جمعی قابل دسترسی هست؟
همین تازگیها با یک مجلهی معروف ادبیِ ایران مصاحبه داشتم، یک مجموعه نقد هم دربارهی همهی کتابهای من منتشر شد. پس از ده سال برای اولین بار بود. آن خانم منتقد چندین بار به من اشاره داشت، اما آن قسمتها را بعداً بیرون کشیدند.
اوضاع بازار کتاب در ایران چگونه است؟
با وجود اینکه خوانندهی خیلی زیادی نیست، بازار خیلی خوب است. من میتوانستم با حقالتألیفام خیلی خوب در ایران زندگی کنم.
اما شما که نمیخواهید به آنجا برگردید؟
هنوز مجازات سنگینی در ایران در انتظار من است: شلاق و زندان به خاطر خوارشمردنِ ارزشهای دینی. به این خاطر فعلاً سفر به ایران از نظر من منتفی است.
آیا از نظر بینالمللی به اندازهی کافی به شما توجه میشود؟
دوستان زیادی هستند و مصاحبهها. یک کارهایی انجام میشود و کمک میکنند. اما دندانهای زندگی تیزتر است.
فکر میکنید آیا آمریکاییها از نظر نظامی هم در اوضاع ایران دخالت کنند؟
آن دورانی که قدرتی مثل آمریکا میتوانست بر دنیا فرمانروایی کند، تمام شد. خودشان که عراق را میبینند. اما دولت ایران هم متوجه شده که نمیتواند به تمام جهانِ اسلام مسلط باشد. در داخل هم مشکل دارند و حالا باید خیلی مواظب بود. دولت ایران از جنگ استقبال میکند.
چرا باید خواستار جنگ باشند؟
چون از جنگ با عراق تجربهی خوبی کسب کردهاند. دقیقاً میدانند که در آن سالهای جنگ، با قدرت تمام توانستند تشکیلاتشان را راه بیاندازند. آنها خیلی راحت میتوانند مردم را بسیج کنند. در دود جنگ، فضا و زمان دارند تا دوباره قدرتمندتر بشوند.
انتظار شما از نویسندگان و روشنفکران چیست؟
روشنفکران به هرحال مخالف جنگ هستند. میدانند که جنگ همیشه به نفع صاحبانِ کارخانههای اسلحهسازی است. نویسندگان باید جهان را با کتابهای خوب بمباران کنند.
منبع: Literaturnachrichten Nr. 93, Sommer 2007, S. 4-5
راديو زمانه

"سمفونی مردگان" نخستين رمان عباس معروفی و "فريدون سه پسر داشت" تازه ترين رمان چاپ شده اوست.
در اين ميان "سال بلوا" و "پيکر فرهاد" و بسی نوشته های ديگر نيز حضور دارند که چون از جنس ديگری هستند، موضوع اين نوشته قرار نمی گيرند. موضوع اين نوشته، نشان دادن همانندی ها و تفاوت های آن دو رمان و از خلال آن نقبی به افکار نويسنده است که در هر دو رمان حرفش يکی است: فروپاشی، مرده ريگ اختلاف است. با اين تأکيد که پانزده سالی که بين انتشار "سمفونی مردگان" و "فريدون سه پسر داشت" فاصله افتاده، نويسنده را در حرف خود مصرتر کرده است.
سمفونی مردگان و "فريدون سه پسر داشت" هر يک پيش از شروع به اسطوره ای اشاره می کنند که موضوع رمان در آنها ريشه دارد. اولی با اشاره به اسطوره هابيل و قابيل آغاز می شود و دومی با اسطوره فريدون در شاهنامه، که جهان را بين پسرانش ، ايرج و سلم و تور، تقسيم کرد. ايران را که بهترين بخش بود به ايرج سپرد. يونان و روم و شام را به سلم داد، و توران زمين را به تور. اما سلم و تور به ايرج حسد بردند، و در جنگی از پای درش آوردند.
همانندی دو اسطوره روشن است جز آنکه در دومی موضوع اختلاف هم، از پيش پيداست که ايران و انقلاب آن است.
درونمايه اصلی "سمفونی مردگان" و "فريدون سه پسر" داشت، تفاوت ديدگاههای پدران و پسران از يک سو و اختلاف برادران از سوی ديگر است. نويسنده بر اختلاف برادران تأکيد دارد و ماجرای اصلی هر دو رمان را بر آن استوار می کند. در پايان کار هم آنچه به چشم می آيد فروپاشی است.
در "سمفونی مردگان"، اين فروپاشی در عرصه اجتماعی و خانوادگی بروز می کند و در "فريدون سه پسر داشت" در عرصه سياسی و ملی. در حقيقت آنچه در "سمفونی مردگان" آغاز شده بود، در "فريدون سه پسر داشت" به پايان می رسد.
در "سمفونی مردگان" که رمانی اجتماعی است، علت اختلاف ها، حقد و حسد و حقارت و خودخواهی های فردی زمينه چينی شده است اما علت اساسی همان اختلاف فکری است که به اشکال گوناگون، به صورت غير مستقيم بروز می کند. کسوفی ناگهانی ميانه روز را به ميانه شب بدل می کند، و اين در چشم پدر که خرافاتی است علامت خشم خدا ( خدای جابر اورخانی با خدايان يونان فرقی ندارد ) انگاشته می شود، به کتاب های پسر که رمانهايی مانند "بابا گوريو" و "جنايت و مکافات" است، حمله می برد و آنها را به آتش می کشد و در اين راه، فرزند ديگرش، " اورهان " که دست پرورده و پيرو خود اوست به کمکش می شتابد.

عباس معروفی، نویسنده نامدار ایرانی مقیم برلین، پنجاه ساله شد؛ نویسندهای که خالق آثاری چون «سمفونی مردگان» است و در کارنامه روزنامهنگاریاش، سردبیری مجلهء توقیف شدهء «گردون» نیز به چشم میخورد.
درباره ارزشهای ادبی آثار معروفی، بسیار گفته و نوشتهاند و چه بهتر که این مهم به صاحبنظران این رشته سپرده شود.
در نتیجه در روز پنجاه ساله شدنش از او از چیزهایی پرسیدم که کمتر از آنها سخن گفته، یا شاید دوست داشته سخن بگوید و منتظر است کسی بپرسد...
* * *
آقای معروفی! ما میخواهیم امروز میهمان روزمان شما باشید، برای پنجاه ساله شدنتان.
اوخ!
خوشایند است یا ناخوشایند؟!
خب پنجاه سالگیست دیگر، سخت است.
حس میکنید پنجاه ساله شدهاید؟
نه! راستش فکر نمیکنم پنجاه سالم باشد. البته از نظر حجم کاری که در زندگیام کردهام، حجم نوشتههایی که دارم، زمانی که در تبعید به من گذشته و ... بله! یکمقدار بیشتر از اینهاست. فکر میکنم ۶۰ـ ۵۰ سالی فقط کار کردم، ولی از نظر خودم و این ورجه وورجههایی که دارم و اینکه آدم بیقراری هستم، همیشه فکر میکنم ۴۰ سالم است.
یازده سال است که از ایران خارج شدهاید. فکر میکنید این مدت زندگی خارج از ایران چه تاثیری گذاشته است، روی خودتان، روی نوشتههایتان، روی همه آثارتان؟
در خارج از کشور بهخاطر اینکه زمانی یک خانوادهی پنج نفری داشتم و فکر میکردم باید این خانواده را پیش ببرم، زمان زیادی از من حرام این شد که چه جوری نان دربیاورم، چه جوری اجاره خانه را بدهم. چون من هیچوقت کمک دولتی نگرفتم. همیشه خودم کار کردم و این خیلی به من فشار آورد. همین باعث شد که از بسیاری چیزهایی که میخواستم بنویسم بازبمانم. مثلاً الان گاهی اوقات در ذهنم مینویسم، ادیت میکنم، ولی متاسفانه نمیتوانم روی کاغذ بیاورم؛ یا زمان ندارم یا پشت میز نیستم و یا... بههرحال مشکلاتی دارم که نمیتوانم بنویسم.
آن کارهایی که نوشتید چطور؟ فکر میکنید آنها چه تفاوتی کردهاند با آن کارهایی که در ایران بودید و مینوشتید؟
من مثلاً در ۵ـ ۴سال گذشته یک رمان نوشتم با عنوان «تماماً مخصوص» و تا سال ۲۰۰۰ هم، در آن ۵ـ۴ سال اول، که در شهر دورن بودم در غرب آلمان، رمان «فریدون سه پسر داشت» را نوشتم. قضاوت درباره رمان «فریدون سه پسر داشت» دیگر با من نیست؛ یعنی من هم مانند دیگر خوانندگان، یک رأی دارم. طبیعیست که کارم را دوست دارم و حاصل آن دوره است. ولی از این طرف میتوانم بگویم رمان «تماماً مخصوص» کاریست تماماً مخصوص. برای اینکه من الان بیست و سومین نسخه این رمان را دارم پاکنویس میکنم. ۳۱۰ صفحهی این رمان پیش رفته و فکر میکنم در همین روزهای آینده آن را به ناشر تحویل دهم.
پس از این مدت زندگی در خارج فکر میکنید آدم دیگری شدهاید یا همان شخصیتی را دارید که در ایران بودید؟ چون بعضی از نویسندهها معتقدند وقتی زیر آن فشار و سانسور کار میکنند، کارهایشان روح دیگری دارد. ولی وقتی میآیند به اینجا و دیگر آن ریشه را در ایران ندارند، احساساتشان فروکش میکند. شما فکر میکنید به چنین حسی دچار شدهاید؟
نه. من شاید یک کمی احساساتیتر شدهام. نمیدانم. این روزها اشکم درمشکم است! خیلی احساساتیتر و حساستر شدهام. منتها در چیزهای بنیادی تغییری نکردهام. یک چیزهایی هست که آدم در کودکیاش میآموزد. پدر بزرگم مرا بزرگ کرده است. او یک آدم درویشی بود؛ آدمی بیخیال دنیا و چندان دربند مادیات و اشیاء نبود. با یک آفتاب، با یک چشمهی آب، با سادگی زندگیاش را پیش میبرد. خیلی چیزهای او روی من تاثیر داشته است. اینجا هم که آمدم همهاش فکر کردهام که خیلی امکانات میتوانستم داشته باشم، خیلی چیزها را میتوانستم بهدست بیاورم. همیشه پشتپا زدم بهشان و همهاش در راه دلم رفتم. در همین چندسالی که در آلمان بودم شاگردان خوبی در داستانویسی تربیت کردم؛ مقالههای خوبی نوشتم. مثلاً در همین رادیو زمانه، امکانی در اختیارم قرار گرفت که توانستم تمام تجربیات داستانویسیام را در اختیار نسل بعد بگذارم. خب این امکان را هرجایی به آدم نمیدهند و خب در مجموع این ۱۱سال از یک نظر برایم فکر میکنم حدود ۴۰ـ۳۰سال گذشت. از یک نظر هم فکر میکنم که مثل برق گذشت. یعنی همهاش درگیر و گرفتار بود. همهاش مشغول بودم. گاهی اوقات در روزها حسرت یک لقمه خواب دارم. یعنی دلم میخواهد جای خلوتی پیدا کنم و ۲ساعتی بخوابم که برای این هم هیچگاه فرصتی پیدا نمیشود.
به مجلهی گردون هم فکر میکنید؟
راستش دیگر نه. چون مجلهی گردون دیگر رفته توی خاطرهام. جزو خاطراتم است. حاصل یک دوره، یعنی آن زمان، آدمهای خودش را داشت؛ اسماعیل جمشیدی، حمید مصدق، بیژن مجدی، غزاله علیزاده، خیلی آدمها بودند؛ یا در آن دوره، شاملو بود و یکسری نسل جوانی که میخواست خودش را در جامعه نشان بدهد. اینها آمدند آنجا و در مجموع آن دوره رفت توی بایگانی ذهن من. «گردون» برای من همیشه یک چیز قشنگ است، یک دورهی خاطرانگیز قشنگیست که خیلی پربار بوده و من از همه کسانی که در آن نشریه با من همکاری کردند ممنونم؛ برای اینکه همیشه فکر میکنم تنهایی هیچکاری نمیشود کرد. ما یک گروه بودیم، یک جمعیت بودیم. از بچهی ۹ ساله تویش کار کرده تا آدم مثلاً ۹۰ ساله.
میگفتید که میخواهید فیلم اهدای جوایز ادبی «گردون» را منتشر کنید! این کار چرا هنوز منتشر نشده؟
من دنبال یک تهیهکننده میگردم، تهیهکنندهای که این فیلم را از ما تحویل بگیرد، رویش کار تبلیغی کند و در اختیار مردم بگذارد. شخصی نمیشود این کار را کرد. این فیلم باید روی جلد داشته باشد و کارهای نظایر آن. همه چیزش آماده است، تنها یک تهیهکننده باید بیاید بگوید من این کار را تحویل میگیرم. فیلم دوسال از مراسم جایزهی ادبی «گردون» است که نخستین سخنرانیاش با سخنرانی هوشنگ گلشیری شروع میشود و دورهی دوم خب یک کم مفصلتر است. فکر کنم ۱۶ـ۱۵نفر از شخصیتهای مهم ادبیات معاصر ما که در آن دورهها حضور داشتند و دیگر الان در میان ما نیستند، در فیلم حضور دارند و حرف زدهاند. سخنرانی های قشنگی در آن است، کوتاه کوتاه و خیلی زیبا. امیدوارم یک تهیهکننده پیدا بشود که این فیلم را از ما تحویل بگیرد و در اختیار مردم قرار دهد.
الان روی چه اثری مشغول کار هستید؟
الان یک لحظههایی از کارم، یعنی از روزم را میگذارم برای همین «اینسو و آنسوی متن» که در رادیو زمانه است. یک لحظههایش را میگذارم برای «داستانخوانی» که با صدای نویسندگان است. من تهیهکنندهی این دو برنامه بودم در رادیو زمانه. یک بخشهایی از وقتام نیز صرف «قلم زرین زمانه» میشود که خیلی برایم هیجانانگیز است. خیلی دلم میخواهد ببینم توی فضای سالم مسابقه که رقابتبرانگیز باشد، چه جوری میشود از دست جوانها داستان خوب بهدست آورد. همه اینها بهانه ایجاد میکند که یک داستان نوشته شود. ولی خودم شخصاً لحظههایی از وقتم را میگذارم برای «تماماً مخصوص» و یک رمانی را که با عنوان «روسپیخانهی کلاسیک» شروع کردم. این رمان، تجربههای خودم و چیزهایی است که در آلمان در زندگی خانوادههای ایرانی دیدهام. همینطور تیکه تیکه مینویسم و میگذارم کنار.
شما یک وبلاگ دارید، یعنی بدون هیچ واسطهای مخاطبان یا دوستداران کارهایتان میتوانند با شما در ارتباط باشند. ارتباط با مخاطبهایتان را در موقعیت امروزی چطور مقایسه میکنید با آن سالهایی که در ایران در کار نشر و نگارش بودید و راههای ارتباط به این سادگیها نبود؟
ببین! آن موقع یک پنجره، یعنی یک فضایی بود با عنوان «حضور خلوت انس» که پنجره نداشت. پنجرهای هم اگر بود، گاهی بطور اتفاقی یک کسی مثلاً در خیابان یا توی نمایشگاه کتاب یا جایی توی کتابفروشی همدیگر را میدیدیم و یا از راه نامه. اما الان، پنجرهای باز است و دیگران میتوانند تویش حضور پیدا کنند. این تعریف جدید مطبوعات ماست و خب من هم فکر میکنم از همان اوایل شروع کردم به وبلاگ نوشتن و خیلی هم دوستش دارم. یعنی صفحهایست که صفحهی دلم است و خب یک فضایی برای خودش دارد. تعریفهایی برای خودش دارد، مخاطبهای خودش را دارد و دوستان زیادی هم از همان جا پیدا کردهام. ولی خب آن طیف گسترده مجلهی گردون را ندارد. مجلهی گردون تیراژ بسیار بالایی داشت که در سراسر ایران پخش میشد. من فکر میکنم در آینده بهمرور که ایرانیها، بتوانند دارای کامپیوتر بشوند و سرعت اینترنت در ایران تغییر بکند، خب آدم به شکل طبیعیتری میتواند مخاطبان خودش را پیدا بکند. متاسفانه در کشور ما همیشه یک چیزهایی هست که قیچی میخورد. همیشه رابطهها قطع میشود، یکزمان از طریق سانسور، یکزمان از طریق مثلا همین کندبودن حرکت اینترنت و اینها مشکلاتی هستند که همیشه رابطهی میان یک نویسنده و مردمش را حکومتها قطع میکنند و ما هم نفرینشان میکنیم.
الان که صحبت میکنید یک حسرت و دلتنگی شدیدی را در صدایتان حس میکنم برای ایران. آیا اینطور است یا اینکه من این برداشت را کردهام از صدایتان؟
نه، همینطور است. اتفاقاً چند روز پیش خانم مولوی به من زنگ زده بود و میگفت: «چقدر صدایت غمگینتر شده نسبت به آن سالها...». واقعاً همینطور است. چون سرجایم نیستم. توی خانهام نیستم. بهرحال در آلمان جایگاه خوبی دارم از نظر ادبی، ناشر خیلی خوبی دارم و فکر نمیکنم هیچ نویسندهی ایرانی یک چنین جایگاهی در ادبیات آلمان داشته باشد. خب از من ۵ـ۴ تا کتاب در اینجا منتشر شده و در مطبوعاتش جایی دارم. ولی با اینحال همهاش فکر میکنم اینجا جای من نیست. من نویسندهی ایران هستم. مخاطبان اصلی من آنجا هستند. من فکر میکنم ۱۵ سال پیش همین را در یک مصاحبهای گفتهام، من همیشه دلم میخواهد توی خانهام شناخته بشوم، توی محلهام دیده بشوم. مثلا کشورهای عربی یا کشورهای ترکزبان دوروبرمان... نمیدانم، همسایههایمان هنوز ما را نمیشناسند. میدانی! ما یکدفعه در ایران شناخته میشویم و یکدفعه پرتاب میشویم توی آلمان و انگلیس و میآییم بیرون. من تا حالا اعلام نکردهام که کتاب «سمفونی مردگان» همین ماه پس از سالها ترجمهی انگلیسیاش منتشر میشود.
صدای شما به ایران میرود. برای کسانی که صدای شما را در ایران میشنوند دوست دارید چه بگویید؟
دوست دارم بگویم به شماها فکر میکنم، میخواهم کنارتان باشم و همهی احساسم آنجاست. داستاننویسی کار جانفرساییست. یعنی اگر مثلاً یک روزی من بیایم بگویم برای مجموعه نوشتههایی که داشتم تا حالا، چندهزار لیتر گریه کردم هیچکدام از این گریهها یادم نیست. گاهی تنها برای یک شخصیت، یک آدمی که توی زلزله مرده گریه کردهام که بسیاری از اینها آدمهای تخیل خود من بودهاند. ولی بهرحال من نگاهم به آن طرف است. آنچیزی که ۱۵سال پیش آرزو کردم، الان هم آرزو میکنم؛ آرزوی من این است که یک جوان ۲۵ ساله تا ۳۰ ساله یکباره بیاید یک شاهکار بنویسد که در جهان چشمها را خیره بکند.
صادقانه اگر بخواهید بگویید، حس میکنید ایران را دوباره میبینید؟
آره! این آرزوی من است و ایران را خواهم دید. حتا اگر زنده نباشم این آرزو را دارم که اگر زنده نبودم، توی ایران بخوابم.
* * *
در روز تولد عباس معروفی که از راه دور با او گفتگو میکردم،شهرنوش پارسیپور، دیگر نویسنده نامدار ایرانی که در آمریکا اقامت دارد، برای سفری در برلین حضور داشت. فرصت را غنیمت شمردم و نظر او را نیز درباره آثار معروفی جویا شدم:
شهرنوش پارسیپور
من بیشتر در جریان کارهای عباس معروفی در تهران هستم. «سمفونی مردگان» یکی از شاهکارهای زبان معاصر فارسیست که او نوشته است. استنباط من این است که معروفی از ایران میل نداشته خارج شود، یعنی مجبور شده خارج شود. سالها باید میجنگیده تا بتواند خودش را در آلمان جا بیندازد. به اجبار باید کتابفروشی را اداره کند، زندگی خانوادگیاش را اداره کند، زبان آلمانی یاد بگیرد. تمام اینها هست. درعینحال میشود گفت به یک مرحلهی فلسفیتری از اندیشه رسیده است. یعنی رفته در ریشهیابی مسایل ایران. اینکه ببیند ما از کجا شروع کردیم، چرا شروع کردیم، چگونه شده که به اینجا رسیدیم و خب «فریدون سه پسر داشت» یکی از کتابهاییست که به این نوع مسایل میپردازد. ولی من فکر نمیکنم جای «سمفونی مردگان» را بگیرد. یعنی «سمفونی مردگان» اثری است شاید کاملتر، ولی این یکی فلسفیتر است.
فکر می کنید اینکه با اقامت در خارج از ایران ارتباط یک نویسنده با رویدادهای روزمرهی جامعهاش قطع میشود در کار نویسندگانی مانند عباس معروفی چه تاثیری میگذارد؟
خب ببینید، شما از محیط فرهنگی خودتان جدا میشوید، یعنی آن محیطی که در آن زندگی میکردید که ساختارهای قصهنویسی شما بوده؛ قصهی شما از آن برمیخاسته و در درون آن جریان داشته است. حالا آن محیط را ترک کردهاید و درجای دیگری زندگی میکنید. شما حالا دربارهی آن محیط مینویسید، نه اینکه در آن محیط هستید و مینویسید. این تحول در همه، نه فقط در عباس معروفی، در من و دیگران که این کار را کردهاند دیده میشود و بهچشم میخورد.
پژمان اکبرزاده
حصورخلوت انس
خانه هدایت
رادیو زمانه
![]()
۱
عباس معروفی کار نوشتن را بسيار زود آغاز کرده است. زمانی که "سمفونی مردگان" را منتشر کرد سی و دو سه سال بيشتر نداشت و هنگام انتشار " فريدون سه پسر داشت" چهل و سه چهار سال. علاوه بر اين، نگاه او همواره به سوی آينده است. پانزده سال پيش در گفتگوئی به من گفت که روزی بهترين رمان دنيا را خواهد نوشت و در اين گفتگو تأکيد می کند که هنوز شاهکارش را نيافريده است. نويسنده پرکاری است و هنوز بسيار کارها می تواند کرد. مقيم برلين است و اين گفتگو به صورت مکتوب انجام گرفته است. گفتگويی که در لا به لای آن مباحث بسيار می توان مطرح کرد اما به خاطر طولانی تر نشدن آن فعلا، از آن صرف نظر شده است و اين مهم مانده است به فرصت های مناسب ديگر اگر دست دهد.
بگذاريد گفتگو را با کنجکاوی هايمان آغاز کنيم. می خواهم بدانم رمان تازه شما " تماما مخصوص" بر چه زمينه ای حرکت می کند؟ از جنس "سمفونی مردگان" است يا چيزی در مايه " پيکر فرهاد" ؟ راستش من خيال می کنم عباس معروفی دو نوع اثر آفريده است. يکی از جنس مباحث ذهنی که با فرديت و روان آدمی سروکار می يابد و ديگری از جنس مباحث اجتماعی که با مسايل اجتماعی از جمله سياسی درگير می شود. بی آنکه بخواهيم در اينجا از برتری يکی بر ديگری سخن بگوييم می خواهم بدانم که " تماما مخصوص " قرار است از چه بگويد و اينکه اين رمان در چه مرحله ای است و قرار است کی و کجا منتشر شود.
از اين که خودم را تکرار کنم، هميشه گريخته ام. ممکن است کسی يک فرم يا ساختار پيدا کند و سال ها راهش را بکوبد تا هموار شود، البته هموار نمی شود، دستمالی و تکراری می شود.
قصد من اما "نمونه سازی" بوده است که با يک معماری ويژه اثری را به پايان برسانم و بروم سر وقت اثری ديگر. هر رمان و داستانی، معماری خودش را می طلبد. هيچ معماری ساختمان تکراری نمی سازد، و نسبت به طبيعت اثر، ساختارش را بر می گزيند. آجرها و قصه ها و واژه ها تکراری اند، مهم اين است که نويسنده در معماری اثرش به تکرار نيفتد و اورژينال باشد.
من در تمام عمرم هرگز الگويی نداشته ام. نمی خواستم فلانی بشوم. هميشه دلم خواسته خودم باشم. و می بينيد که هيچ کدام از رمان ها و داستان هايم شبيه ديگری نيست، مجله ای که منتشر می کردم شبيه مجله ای ديگر نبود، کتابفروشی ام در برلين هم با سليقه خودم درست شده و پا گرفته است.
برای من اهميتی نداشته که ادامه منطقی فلان مکتب و سبک ادبی باشم يا نباشم، مهم اين بوده که با همان حس و غريزه داستانم شکل بگيرد. داستان هايی مثل "آرامش قشنگ"، "رمی"، "آب درياها"، "گذشته، حال، آينده"، و چندتای ديگر هرکدام نمونه هايی بوده اند که ساختارشان موقع نوشتن برای من يک کشف بود. چون نمونه ديگری از آنها قبلا وجود نداشته است. غريزی تار تنيده ام.
من در تمام عمرم هرگز الگويی نداشته ام. نمی خواستم فلانی بشوم. هميشه دلم خواسته خودم باشم. و می بينيد که هيچ کدام از رمان ها و داستان هام شبيه ديگری نيست، مجله ای که منتشر می کردم شبيه مجله ای ديگر نبود، کتابفروشی ام در برلين هم با سليقه خودم درست شده و پا گرفته است.
"تماما مخصوص" رمانی است در چهل و هشت فصل ناتمام. هيچ فصلی تمام نمی شود تا مگر در همين ناتمامی شکل پيدا کند. دوستم هانس اولريش می گفت شوبرت يک "سمفونی ناتمام" دارد. و در حين کار بود که اين فرم را پيدا کردم و تپش قلبم شدت گرفت. با هيجان صد بار از پشت ميزم بلند می شدم و در اتاق راه می افتادم. خدای من! مگر ممکن است؟ برای اولين بار بود که ساختار رمان به خودم رکب می زد. خوب، تسليم شدم و کار کردم و باز منتظر ماندم. باز هم در پاکنويس نهايی رکب خوردم و از خوشی، شروع کردم به رقصيدن.
راوی رمان، عباس، فارغ التحصيل فيزيک و روزنامه نگار تبعيدی ساکن برلين است که هرگز در طول اقامتش در برلين سفر نکرده، آخرين بار چهار سال پس از انقلاب سفر کرده، زمينی از مرز جنوب شرقی به پاکستان گريخته و با يک گذرنامه قلابی به آلمان آمده و پناهنده شده است. در روزهای آخر سال 2001 در يک موقعيت ويژه تن به سفری می دهد تماما مخصوص.
در زمستان همراه دوستی که سگ و سورتمه دارد راهی سفر به قطب شمال می شود، و آنجا با مرگ پنجه نرم می کند. مرگ را با گوشت و خون تجربه می کند و همان جاست که زندگی اش از کودکی تا تبعيد به تمامی مرور می شود، اما به شيوه سيال ذهن.
"تماما مخصوص" بستر ناتمام عاشقانه راوی ست؛ راوی سخت تنهايی که در سفر مرگ، لب عشق را می بوسد. رمان از يک فضای رئاليستی و پليسی آغاز می شود، و در اوهام و افسانه پايان می يابد. شبيه عقاب، جايی روی زمين نشسته و دنيا را سياحت می کند، بعد يکباره بلند می شود، بال می زند، اوج می گيرد، و خال می شود.
نثر و لحن اين رمانم با بقيه فرق دارد، کمی پليسی جنايی است، و کمی بيشتر عاشقانه. پر کشش تر از بقيه کارهايم است، و پر طنزتر. همه اميدم را به اين يکی بسته ام. اگر هم نا اميدم کرد، قول می دهم رمان بعدی ام مرا نجات دهد. بالاخره (اگر زنده بمانم) روزی خواندنی ترين رمان جهان را خواهم نوشت. با همين اميد است که چشم هايم برق می زند.
از جهتی هم حرف شما را تأييد می کنم که "سمفونی مردگان" اجتماعی تر از "پيکر فرهاد" بوده، اما باور کنيد هر دو آنها همانقدر اجتماعی بوده اند که ذهنی و فردی هم محسوب شوند. آنقدر ذهنی بوده اند که بخشی از زندگی و عمر جوان مرا برده اند. آنقدر با آدم های رمانم زندگی می کنم تا خواب شان را ببينم، و آنقدر خواب شان را می بينم تا باورشان کنم و بگويم جز اين نمی توانسته باشد. برای همين، زمان نگارش رمان های من طولانی است، و به همين خاطر من آدم پرنويسی نيستم.
در موقعيتی هم هستم که می توانم هر ماه يک رمان بگذارم روی ميز شما، اما برای باور کردن آدم ها و نام ها نياز به وقت بيشتری دارم، خيلی بيشتر. اين وسواس آخر مرا می کشد که در قامت يک معماری چگونه می توان فضای تودرتو ساخت و خواننده را با احترام به اتاق پذيرايی کشاند.
هنوز در آلمان از من می پرسند که اگر شما در راه آزادی بيان مبارزه کرده ايد، چرا زنده ايد و مثل دوستان تان کشته نشده ايد؟ و هنوز می گويند شما که به شلاق و زندان محکوم شده بوديد چه جوری توانستيد فرار کنيد؟ احترام فرو ريخته است، واژه وطن فرو ريخته است، آزادی فرو ريخته است، انسان فرو ريخته است، نمی توانی با فکر خودت حرف بزنی، می زنندت.
"تماما مخصوص" بيش از دو سال روی ميزم جا خوش کرد و هی از نو نوشته شد. حالا کارش تمام شده و به زودی به وسيله نشر ققنوس روانه بازار خواهد شد. اين رمان رساله من است درباره تنهايی و عشق و بردگی.
و البته من هم نمی خواهم بحث برتری يکی بر ديگری را مطرح کنم، اين را خواننده تعيين می کند، اما ماندگاری در ادبيات سرنوشتی دارد شبيه سرنوشت پدر راوی رمان "تماما مخصوص" که کارگر جاده سازی است؛ هيچ جاده ای را تمام نکرد، و عاقبت خودش توی جاده ای تمام شد.
هرچه آب می خورد، تشنگی بی پير فروکش نمی کرد؛ قير داغ بود و هرم آفتاب و سراب.
با وجود نوشته های غم انگيزی که در آنها از سختی های غربت ناليده ايد، ظاهرا زندگی در تبعيد اين حسن را هم داشته است که شما را از شر خود سانسوری رها کرده است. در " فريدون سه پسر داشت " اين موضوع به خوبی مشاهده می شود. خودتان به کارهای در تبعيدتان از حيث سانسور چگونه نگاه می کنيد؟ آيا سبکبال تر شده ايد؟ به عبارت ديگر اگر در ايران بوديد نوشتن شما چه تفاوت هايی داشت؟
نويسنده به محض اين که پشت ميزش می نشيند با چهار نوع سانسور مواجه می شود؛ دولتی، مردمی، ايدئولوژيک، و بدترينش که معمولا بيشترين ضربه را به رمان، به ويژه به نوع رمان های من (سيال ذهن) وارد می آورد، خودسانسوری است.
خوشبختانه (البته به نفع رمان) رفتار ناشايست، قبيله ای، حزبی، گتويی، و درِ پيتی بسياری از سياست بازان که خود را اپوزيسيون می خوانند باعث شد که من احساسات شخصی، برخی سمپاتی ها، و روابط عاطفی را از خود برانم و در دام آنها نيفتم، و ناخودآگاه سانسور ظاهرا مردمی ولی در باطن ايدئولوژيک بر گرده ام سوار نشود. به همين خاطر "فريدون سه پسر داشت" حيا را خورد و آن روی نا گفتنی های ما را گفت تا شخصيت مادر، ايرج، مجيد، پدر و مابقی قضايا زير پوسته نازکی از تاريخ و سياست، خود را نشان دهد.
و متأسفانه (برای شخص خودم) روزهای تلخ و سياهی بر من گذشت. عده ای می خواستند که مثل آنها فکر کنم و حرف آنها را بزنم، يا فلان حرف را نزنم. و بی دليل داشتند مرا تکه پاره می کردند. برخی می خواستند با موقعيتی که دارم برايشان رژيم سرنگون کنم، بعضی معتقد بودند که من دارم حساب شده عمل می کنم، و آدم رژيم هستم، تا جايی که چند تنی خواستار اخراج من و گلشيری از کانون نويسندگان شده بودند، و عده ای زير تيتر "معروفی، گلشيری، دولت آبادی، تفنگداران ادبی جمهوری اسلامی" اعلاميه منتشر می کردند.
ولی من آدمم، احساس دارم، درد می کشيدم و گاه در دلم گريه می کردم، نه برای خودم، برای ايران، که آيا سياستمدارانش اينها هستند! اينها واقعا می خواهند سرنوشت مردم و کشور را در دست داشته باشند؟ اينها که بزرگترين افتخارشان تلاش برای تخريب نويسنده معاصرشان است؟ و مگر چکار کرده اند؟ کارنامه شان چيست؟ اصلا کی هستند؟
موقع نوشتن "فريدون سه پسر داشت" به محضی که نوک قلم به يک سو می چربيد، تبديل به تاريخ يا موضع گيری سياسی می شد. مدام مثل ماهی از دستم ليز می خورد، و مثل اسبی رام نشدنی، به يک سو کله می کرد. در چهارچوب رمان مهارش کردم، و اين جانم را گرفت. دو سال در اين رمان زندگی کردم و تازه فهميدم سانسور چه بلای دهشتناکی بوده بر سر ما!
اگر اين چهار نوع سانسور وجود نداشت، چقدر کيفيت کارهای قبلی ام تغيير می کرد! گو اينکه ياد گرفته بوديم عليه سانسور، در فضای خودسانسوری که ملکه ذهن مان شده بود، مکانيزم و تکنيکی بيابيم و حرف مان را يک جوری بزنيم. مثل داستان "موری" که وقتی در سال 62 برای گلشيری خواندمش، گفت: "عاليه. اما چه جوری می خوای چاپش کنی؟ جوری بنويس که بتونی چاپش کنی."
آنقدر با آدم های رمانم زندگی می کنم تا خواب شان را ببينم، و آنقدر خواب شان را می بينم تا باورشان کنم و بگويم جز اين نمی توانسته باشد. برای همين، زمان نگارش رمان های من طولانی است، و به همين خاطر من آدم پرنويسی نيستم.
و من راوی داستان را عوض کردم. نامش را گذاشتم باسی، باسی ده ساله که می خواست درد آنتيگون را بار ديگر تعريف کند. داستان چاپ شد، و در داستانی ديگر در مواجهه با اداره سانسور، مسلح به تکنيکی ديگر شدم. و چقدر وقت مان تلف شد بيخود.
الان بسياری از کتاب های سياسی، اجتماعی، تاريخی، و خاطرات با جرح و تعديل هايی در ايران منتشر می شود، اما آثار داستانی دچار همان مشکلاتی است که هميشه بوده. اين نشان می دهد که صحنه جنگ نظام ايدئولوژيک، دقيقا ميدان تخيل نويسنده است.
آنها شايد هنوز نفهميده اند که تاريخ اصلی در آثار خلاقه تصوير می شود. هنوز نفهميده اند که اگر بخواهند روسيه قرن نوزده را دقيق بشناسند، بايد آثار داستايفسکی و چخوف را بخوانند، نه کتاب های تاريخ و جامعه شناسی آن دوران را.
اين البته در مورد همه صدق می کند، چه سياستمداران با قدرت، چه بر قدرت. هنوز هم تا نام رمان می شنوند موهای تن شان سيخ می شود. هنوز هم تصورشان از ادبيات داستانی "خرمگس" و "چگونه فولاد آبديده شد" و "داستان راستان" است. با خواندن - آن هم - سطحی کتاب های تاريخی و جامعه شناسی می خواهند برای جامعه تصميم بگيرند. راستش موج سوارند و چيزی از غواصی نمی دانند. هنوز نمی دانند که ابراهيم گلستان چگونه يک کارگر را تصوير کرده است در ظهر گرم تير.
با اين حال اين رمان خواننده هاش را داشته و دارد، به زودی چاپ سوم فارسی اش به وسيله نشر دنا (هلند) راهی بازار می شود. اما همه اين آثار در حکم همان پنجاه نسخه چاپ سنگی در بمبئی است، آدم درختش را نمی تواند در خاکی که ندارد بکارد، ريشه اثر را ما تبعيدی ها در آب می گذاريم تا روزی روزگاری در خاک مان بنشانيم.
خودسانسوری تنها به هنگام نوشتن نيست که حضور دارد، بلکه به هنگام خواندن نيز سر بر می آورد تا هرکس بخواهد بتواند نهاد انسانی را پيش از فلج کامل واکسينه کند. و نمی کنند.
حدود سی سال است که می نويسم و چاپ می کنم، و تاکنون حتی يکبار هم با سانسور مردمی مواجه نبوده ام. اما صابون انواع ديگرش بارها به تنم خورده، و حالا ديگر نمی توانم خودم را به عنوان رمان نويس در ايران فعلی تصور کنم. بوييدن مادر، يا رمان؟ يکی از اين دو بايد قربانی شود. ترجيح می دهم روزگاران سخت تری را حتی تحمل کنم، اما يک رمان خوب بنويسم. آخر من هنوز شاهکارم را ننوشته ام.
می دانم به ياد داريد چون بارها نقل کرده ايد که وقتی "سمفونی مردگان" منتشر شد به شما گفتم که اين رمان مهمی است، و خواهش می کنم از اين پس تند تند ننويسيد که حرمتی که چنين با زحمت به دست می آيد از دست نرود. مقصود من البته دوری جستن از اسهال قلمی بود که برخی دچارش می شوند. با وجود اين وقتی "فريدون سه پسر داشت" را خواندم با خود فکر کردم چه خوب شد که اين جوان آنقدر نوشت و نوشت تا به اينجا رسيد. به نظر من شاهکار شما تا اينجا همين "فريدون ..." است
گلشيری معتقد بود که با ساختار داستان کوتاه نمی توان رمان نوشت
هوشنگ گلشيری در روزهای آخرين ديدارمان دو فصل از رمان "فريدون سه پسر داشت" را خواند. نظرش را هم در آخرين سرمقاله کارنامه اش نوشت. باری، صبح که از خواب بيدار شدم با من روبوسی گرمی کرد و تبريک گفت، برايم چای ريخت، گفت: "بشين اينجا برات صبحانه بيارم." مهمان من بود ولی مثل پروانه دور ميز می چرخيد. به طرز غريبی خوشحال و هيجان زده بود. نسخه تايپ شده رمان را گذاشت روی ميز که ديدم حاشيه زده است. نظراتش را البته در ورسيون بعدی اعمال کردم و چيزهای مهمی ياد گرفتم، اما بحثی می کرديم که از مدت ها پيش ادامه داشت و هيچ يک از ما نمی توانست ديگری را قانع کند.
من می گفتم که با ساختار داستان کوتاه رمان هايم را نوشته ام و می نويسم، گلشيری معتقد بود که با ساختار داستان کوتاه نمی توان رمان نوشت. من البته منتقد يا تئوريسين نيستم، و نمی خواهم بحثی را که داشتيم به نگارش در آورم، بلکه کار خودم را می کنم و همان جور که معتقد بودم و هستم، با همان ساختار داستان کوتاه رمانم را می نويسم. می دانيد؟ داستان کوتاه باغچه است و رمان، باغ.
باغچه را معمولا با دست آرايش و مرتب می کنند، و باغ را با بيل. و حالا به شما که دوست تان دارم اعتراف می کنم که چه بلايی سر خودم آورده ام. با اين وضعيت می دانيد که من چه می خواهم بگويم! می دانم کجای فلان رمانم پر گل تر است، کجا حتی گلم را زير حبابی گذاشته ام که باد پريشانش نکند، کجا بوته ای را درون سرپوشی مخفی کرده ام، لکه به لکه، نقطه به نقطه بر آن "خدايی" کرده ام. تنها می ماند سليقه خوانندگان که کاری از من بر نمی آيد. کسانی آثار مرا دوست دارند، کسانی هم هستند که با خواندن رمان های من شيشه عينک شان عرق می کند!
آن روز گلشيری به من گفت: "زندگی توی غربت ساده نيست، تو به فال نيک بگيرش. بالاخره يکی از ما می بايست اين رمان را می نوشت. تو نوشتی اش. حالا راه بيفت بريم بهت بگم چکار بايد بکنی."
و ما بنا به رسم عادت راه افتاديم در پارک، و او گفت و گفت و گفت. و من حرف هاش را در ذهنم لايه به لايه ثبت کردم.
اما اگر يک سوی زيستن در تبعيد رها شدن از بند خودسانسوری باشد، سوی ديگر آن، دور شدن و از دست دادن مخاطبان است. نويسنده در برابر انبوه مخاطبان است که از کار خود رضايت حاصل می کند. می دانيم که رمان ها و داستان های کوتاه شما با اقبال خوانندگان در ايران مواجه بود. سمفونی مردگان که اکنون به چاپ هفتم رسيده است در همان چاپ اول 11 هزار نسخه منتشر شده بود. گويا " آخرين نسل برتر " هم در شمارگانی به همين اندازه چاپ شد. در حالی که به علت قلت خوانندگان فارسی زبان در خارج از کشور، " فريدون سه پسر داشت " نبايد در دو چاپ خود، بيش از دو هزار نسخه منتشر شده باشد. شما که به ناگزير از آن حالت به اين وضعيت نقل مکان کرده ايد، با کمبود مخاطبان چه می کنيد و اساسا کمبود مخاطب چه تأثيری بر کار نويسندگان می گذارد؟
"فريدون سه پسر داشت" به مذاق اهل ايدئولوژی خوش نمی آيد، از هر قماش شان که در نظر بگيريد. اصلا با خواندن اين رمان دل درد می گيرند. اقيانوس کوسه دارد! غافل شوی يکباره می بينی يک جايی از تنت کنده شد.
با اين حال اين رمان خواننده هايش را داشته و دارد، به زودی چاپ سوم فارسی اش به وسيله نشر دنا (هلند) راهی بازار می شود. اما همه اين آثار در حکم همان پنجاه نسخه چاپ سنگی" بوف کور" در بمبئی است، آدم درختش را نمی تواند در خاکی که ندارد بکارد، ريشه اثر را ما تبعيدی ها در آب می گذاريم تا روزی روزگاری در خاک مان بنشانيم. من البته اين اقبال را هم داشته ام که اين رمان پيش از انتشار در وطن، به آلمانی انتشار می يابد. همين هفته پيش قراردادش را با انتشارات سورکامپ امضا کردم.
با اينهمه بيکار هم ننشستم و يک سايت تدارک ديدم و ناگزير متن کامل "فريدون سه پسر داشت" را به دو صورت در سايت گذاشتم تا وزارت ارشاد ببيند که ديگر نمی تواند بيش از سيصد مورد فرمان حذف به يک رمان بدهد. در مورد رمان بعدی ام، "تماما مخصوص" نيز همين شيوه را در پيش می گيرم. پنجاه نسخه چاپ سنگی در بمبئی، و يک سايت ديگر. تا همه بتوانند رايگان آن را بخوانند. حتی با يک مورد سانسور هم کنار نمی آيم. به جهنم که از حق التأليف وا می مانم. به جايش روزی ده ساعت کار گل می کنم.
سياست ناباب اداره سانسور (نظام توتاليتر) فقط منجر به تأخيرهايی در چاپ کتاب من شده، گاه تا هشت سال، و آن نيز تأثيرهای بدی در معيشت و زندگی ام داشته و دارد. عملا و رسما از حقوق رسمی ام محروم می شوم، اما من که به تفنن رمان نمی نويسم تا بگويم خيلی خوب، حالا می روم چند سالی کار ديگری می کنم و دوباره بر می گردم. هر شب دارم می نويسم، و هر روز ناگزير ده ساعت کار می کنم. دو رمان ديگر هم که سال ها پيش نوشته ام، "طبل بزرگ زير پای چپ" و "نام تمام مردگان يحياست" به خاطر کمبود وقت روی ميزم مانده و دنبال يک فرصت شش ماهه ممتد می گردم که آخرين نگاه را بيندازم و به ناشر بسپرم شان. نمی دانم چرا سرنوشت ما اينقدر تراژيک بوده است. شايد باز هم به قول شما دارم می نالم، اما آخر چقدر اين جهان سومی بودن تاوان دارد!
هيچ چيزشان به بشر نرفته، دم از حقوق اسلامی هم می زنند. بعد هم می خواهند جهان به اسلام شان رو بياورد. تاب يک رمان را ندارند، و در قرن بيست و يکم می خواهند بر قلب های مردم در کشور بزرگی چون ايران حکومت کنند.
می دانيم که شما بچه بازارچه نايب السلطنه تهران هستيد. اما برای من جالب است که صحنه اتفاقات "دلی بای و آهو" در ترکمن صحرا، سمفونی مردگان در اردبيل و سال بلوا در سنگسر سمنان است. آيا با اين شهرها ارتباط خاصی داريد؟ همينطور با برخی ارامنه که در رمان های تو حضور بسيار مثتبی دارند؟
زمانی که "دلی بای" به صحنه رفت، منتقدان نوشتند که معروفی اين نمايشنامه را بر اساس يک افسانه ترکمنی نوشته است. من هم سکوت کردم که چنين تصور کنند. می خواستم چيزی که سال ها روی آن زحمت کشيده بودم خودش چهره عيان کند؛ بی مرز شدن واقعيت، تخيل، رؤيا، و افسانه. کشيدم کنار و جا گذاشتم که جامعه خودش بزند توی خال. من به عنوان نويسنده هرگز نمی زنم توی خال، می زنم کنار نشانه.
سياست ناباب اداره سانسور فقط منجر به تأخيرهايی در چاپ کتاب من شده، گاه تا هشت سال، و آن نيز تأثيرهای بدی در معيشت و زندگی ام داشته و دارد. عملا و رسما از حقوق رسمی ام محروم می شوم، اما من که به تفنن رمان نمی نويسم تا بگويم خيلی خوب، حالا می روم چند سالی کار ديگری می کنم و دوباره بر می گردم. هر شب دارم می نويسم، و هر روز ناگزير ده ساعت کار می کنم.
عباس معروفی
بعد از "سمفونی مردگان" خيلی ها فکر کردند که من آذری هستم. من آذری ها را دوست دارم. با ارمنی ها خاطره دارم، رابطه دارم. از اين گذشته شخصا آدم ها را در دسته بندی های جنسی، نژادی، دينی و غيره نمی بينم. و نمی فهمم که مثلا تو مسيح را دوست داشته باشی و قومش در جامعه ات سخت نفس بکشند، موسی را پيامبر اولی العزم بخوانی و قومش را نجس بدانی.
من در تهران زاده شدم، ايرانی ام، در آلمان زندگی می کنم، و سياره ام را سخت دوست دارم. همه جای زمين به هم متصل است. ايران هم مجموعه ای است به هم پيوسته که وجب به وجبش سرزمين ما نام دارد. به هر جای گربه دست بزنی، می گويی گربه، اما وقتی گوشش را ببری به آن تکه ديگر نمی گويی گربه، می گويی يک تکه گوش.
موقع نوشتن رمانی در يک اقليم، زبان مسئله ثانويه است، دريافت حسی نويسنده از آدمی و فرهنگش اهميت نخست را دارد. "سمفونی مردگان" را می نوشتم و با تمام وجود احساس می کردم اهل اردبيل هستم. در خواب خودم را در همان خانه رمان می ديدم. و يک بار همان در خواب پنجره را باز کردم که ببينم شيروانی کارخانه پنکه سازی لرد واقعا قرمز است؟ و در خواب هم می دانستم که دارم خواب می بينم فقط می خواستم از بستر رؤيا ادامه منطقی اش را کنترل کنم. و بعد مسئله تکيه کلام شخصيت ها و تيک های رفتاری شان می بايستی در باورم ثبت می شد. در "دلی بای" ترکمن شدم. و در "پيکر فرهاد" با تهران آشناتر از هر شهری بودم.
در "سال بلوا" موضوع کمی فرق می کرد. واقعا سنگسری بودم، کودکی ام را خواب می ديدم که با پدربزرگ در کوچه های سنگفرش راه می رفت. پدربزرگ محله ها و کوچه ها را نام می برد، و من در ذهن می سپردم. و نوشا دستم را گرفت. کف دستم را باز کرد و به خطوط آن خيره شد، به چشم هام نگاه کرد و خواست مرا ببوسد، اما نمی دانم چرا منصرف شد. گفت: "کوچولو، خواهش می کنم مرا از ياد نبر، من خيلی غريبم."
از نظر تکنيکی اينجا و با همين جمله نوشا، دوربينم جا به جا شد. توانستم دو دوربين قبلی را به واسطه پدربزرگ در دست های باسی بگذارم. درست همان لحظه که نوشا به کف دستم نگاه کرد، دلش را گذاشت توی دستم.
آن روز من هشت ساله بودم که برای آدمی ديگر و نه برای خودم گريه می کردم. گمان می کنم همان روز فهميدم که چقدر قشنگ است که آدم ديگران را دوست داشته باشد. بعد ما به فلکه سنگسر رسيديم، و پدربزرگم پرسيد: "می خواهی چکاره بشوی؟"
گفتم: "روزنامه نگار."
"بشو باسی، هر کاری دوست داری بکن."
پدربزرگم دوستان زيادی داشت، بعدها از جای ديگر می فهميدم که مثلا ما آن روز ناهار مهمان يک خانواده بابی يا بهايی بوده ايم. همو بود که سرنوشتم را عوض کرد. در رمان و داستان با همين تربيت در شهر يا اقليمی لنگر می اندازم.
حالا که صحبت رمان های شما شد اين موضوع را هم مطرح کنم که شخصيت های اصلی شما هيچ کدام عاقبت به خير نمی شوند. تقريبا همه کشته می شوند. آيدين "سمفونی مردگان" به دست برادر، نوشای "سال بلوا" به دست شوهر، و مجيد " فريدون سه پسر داشت" به دست عوامل رژيم که برادرش هم جزو آنهاست. می توان پذيرفت که در "سمفونی مردگان" و در "فريدون سه پسر داشت" اين بد فرجامی، ناشی از اوضاع است اما در مورد نوشای سال بلوا دليل آن را نمی توان فهمميد يا دست کم برای من چندان قابل قبول نيست. بخصوص که شوهر ناخواسته نوشا به هر حال تحصيل کرده فرنگ است. آيا اين همه بدعاقبتی تصادفی است يا از بدبينی شما ناشی می شود؟
حالا قبيله ها حرف می زنند؛ قبيله کمونيستی، قبيله کارگری، قبيله بازاری، قبيله سلطنتی، قبيله فمنيستی، قبيله اصلاح طلبی، قبيله مؤتلفه اسلامی و هرکدام هم در انواع و اقسام گوناگون، پراکنده بر اين خاک پهناور. و همه هم مدعی حقيقت و برتری. و همه شان در بسياری چيزها منافع و انديشه مشترک می يابند، جز يک چيز که نامش ايران است و وطن ماست.

ريشه در آب می گذاريم تا روزی روزگاری در خاک مان بنشانيم
عباس معروفی :می دانيد در همين اروپا آن هم در سال های پايانی قرن بيستم چند زن به خاطر ناموس پرستی و غيرت به دست شوهرشان مضروب يا مصدوم يا معدوم شده اند؟ مردی چهار سال پس از متارکه بار ديگر به سراغ همسر سابقش می رود، زبان می ريزد، او را به ناهار و شام دعوت می کند، و سرانجام او را به خانه اش می برد. در آنجا يکباره چهره اصلی اش رو می شود و از خانم می پرسد با چند مرد رابطه داشته ای؟ و زن همين جوری می پراند: با هشتاد و شش نفر. هشتاد و شش ضربه چاقو به آن زن زده بود. (عجب داستانی!)
شنيده ام کسی که خود را رهبر سياسی می داند، در همين آلمان زنش را زير مشت و لگد تا مرز مرگ پيش برده و او را از خانه بيرون انداخته است. و ديده ام که يک آقا مهندسی زنش را خونين و مالين کرده، آن روز اتفاقی در مطب دوستم داشتم قهوه می نوشيدم که آن زن بيچاره را ديدم. عجيب اينجا بود که می خواست دکتر کمی سروسامانش بدهد تا به خانه اش برگردد. صدای آرام آرام گريستنش هنوز توی گوشم هست.
در غرب البته به خاطر استقلال و آزادی های فردی، عکس قضيه هم وجود داشته، زن هايی هم بوده اند که انتقام تاريخی جامعه مردسالار را يکجا از مرد تيره بخت خود گرفته اند. زورشان نرسيده که مضروب و مصدوم کنند، اما ديده ام که زنی چگونه مردش را راهی تيمارستان کرده، و ديده ام که زنی چگونه مردش را فرستاده سينه قبرستان.
من يکی از خوش بين ترين آدم های دنيا هستم. اصل برای من اصل بر برائت است مگر خلافش ثابت شود. به خاطر همين حس احترام و اعتماد در طول زندگی به ويژه در غربت ضربه ها و لطمات شديدی از آدم ها خورده ام که در يکی دو مورد به نقطه ای رسيدم که بايد بگويم: من بازجوهايم را بخشيده ام، اما اين يکی دو آدم را هرگز نمی بخشم.
در ورسيون اول "سال بلوا" قرار بود نوشا در تقابل با جامعه اش سرنوشت خود را ببيند، مثل مريم عيسی، اما در تپش های بعدی نگارش، دکتر معصوم سينه سپر کرد و به تنهايی جام بدفرجامی را به نوشا نوشاند.
گفته اند که ادبيات انعکاس زمانه است. اگر قرار باشد ادبيات انعکاس زمانه خود باشد، من فکر می کنم "سمفونی مردگان" برخلاف "فريدون سه پسر داشت"، رويکرد دقيقی به زمانه ای که بدان می پردازد، ندارد. در اين رمان، جابر اورخانی که نماد نسلی است که در دهه بيست و سی، پدر بوده اند، با درس خواندن و دانشگاه رفتن و روشنفکر شدن فرزند مخالف است. در حالی که در عرصه تاريخ واقعی، پدران آن دوره که از قضا خود سواد چندانی نداشتند يا اساسا پا به مدرسه ننهاده بودند، بزرگترين دغدغه شان تحصيل فرزندان بوده است. در آثار خود شما هم می توان اين را نشان داد. حتی توجه کنيد که اينهمه نويسنده زن که امروز داريم که در طول تاريخ نداشته ايم همه بچه های همان دوره هستند. مهشيد امير شاهی، گلی ترقی، شهرنوش پارسی پور، غزاله عليزاده، چند تا شان را نام ببرم؟ بحث در اين است که تصوير شما از پدران آن دوره، تصويری است که با واقعيت فاصله دارد. اگر برداشت من درست باشد می توانيد بگوييد چرا؟
من البته بر اساس تيپولوژی رمان نمی نويسم. مسئله من "شخصيت ها" هستند. حتی اشيا در آثار من شخصيت اند. از آکسسوار شلوغ و بيهوده پرهيز می کنم. به يک دشت گل زرد که نگاه کنيد، يک دشت زرد از گل و زيبايی می بينيد. اما اگر يکی از آن گل ها بچينيد، در استکانی بگذاريدش لب طاقچه، و به گل تان نگاه کنيد می بينيد که چقدر بی همتاست.
با نگاه جامعه شناسانه به پدران و فرزندان نمی توان رمان نوشت و حتی نمی توان به موقعيت و اضطراب بشر پی برد. ببينيد، مثلا پدربزرگ من تحصيلات عالی نداشت. سال های آخر عمرش که من نوجوان بودم آرزو داشت که من تحصيلات عالی داشته باشم، و روزنامه نگار خوبی بشوم. و تنها غصه اش اين بود که نکند مرا به سربازی ببرند. همان جور که روی صندلی نشسته بود سر عصاش را به زمين می کوبيد: "دو هزار تا آدم را از سربازی معاف کردم، حالا باسی خودم را می خواهند ببرند سربازی!"
اما پدرم با اينکه در دارالفنون تحصيل کرده بود، و خود کاسب شده بود، مدام می گفت که با تحصيلات چيزی عايدم نمی شود. بعضی از جمله هاش را در "سمفونی مردگان" هنوز که می خوانم آزارم می دهد: "بروی دانشگاه؟ چی گيرت می آيد؟ بيا من ده برابرش را به تو بدهم."
شايد از شدت علاقه که می ترسيد از کنارش دور شوم، يا با آگاهی از استعداد و شور من می خواست مرا بکشد توی کسب و کار. پدربزرگم تا زنده بود زير گوشم می خواند: "به حرفش گوش نکن. من تو را بهتر از او می شناسم، هرچی اراده کنی به دست می آوری."
با احمد محمود
سوای مسئله شخصيت پردازی، چندان هم با جامعه ام ناآشنا نيستم. در جامعه ما بسته به توش و توان پدرها، سرنوشت فرزندان تغيير کرده است. پدر در "سمفونی مردگان" آدمی است شديدا بزدل، ضعيف، احساساتی، اهل ريا و تمارض. اما پدر در "فريدون سه پسر داشت" به سبب توان مالی بالا، و رابطه اش با دم کلفت ها، آدمی است مقتدر، رياکار، منطقی، و اهل معامله. و درست وقتی پس از انقلاب می بيند که کلاهش پشم ندارد، رنگ عوض می کند، رخسار انقلابی می گيرد، و در مناقشه قدرت، بين فرزند و اقتدار، اولی را قورت می دهد. اما يک ويژگی مشترک در اين دو پدر وجود دارد، و آن "تنهايی" است. هردوشان يک رفيق ندارند که روز مبادا بتوانند روش حساب کنند. و تا زمانی که زور و زر داشته اند تاخته اند، و زمانی که ديگر به ته خط رسيده اند، اسماعيل شان را برده اند به مسلخ. آن هم با تمارض و نم اشکی ته چشم ها سر به آسمان بلند کرده اند، خدايا تو شاهدی!
کسی که "قضاقورتکی" قدرتی به دست می آورد، تکرو، تکتاز، و تکخور می شود. و همين که اقبالش افول کرد و برف پيری اش نشست، جای دور نمی رود، همان در خانه خودش دنبال قربانی می گردد، چون مالکيت قربانی در اختيار اوست. نمی دانم شما خاطرات صفرخان را خوانده ايد يا نه. او برای حزبش يا ايدئولوژی اش شايد قهرمان باشد، ولی برای تنها دخترش کيست؟ جز احساس مالکيت به دخترش چه دارد؟ و اين چه قهرمانی است که سرنوشت تنها دخترش را مثل گل به ديوار می زند؟
اصلا بحث تحصيلات نيست، بحث خودبينی هايی که آدم را ياد اسب عصاری می اندازد. اگر از بازار تهران عبور کرده باشيد تابلو "عدل پدر و پسر" را نبايد فراموش کرده باشيد. همين ترکيب تقريبا هيئت حاکمه فعلی ايران را تشکيل می دهد. آقازاده ها معمولا يک ليسانس گرفته اند و عملا مشغول کسب و کارند و نان حلال! در می آورند که وصله شکم زن و بچه شان کنند! کسب و کاری گل و گشاد که ديگر در يک حجره خلاصه نمی شود؛ برق می خرند، جنگل می فروشند، تکنولوژی سرند می کنند، وزير می تراشند، سفير تربيت می کنند، و دو ريال هم سواد ندارند. معلق بين "معقول و منقول پدر"، و "سودای بازار" اسکناس منگنه می کنند و عنوان دکتر و مهندس را هم يدک می کشند. (خوشبختانه داستان نويس در بين شان نيست.)
آقازاده ها از کره مريخ نيامده اند. بچه های همين علما هستند. هم روح سوداگر دارند و هم قدرت پدر، ايران ورشکسته، باغ آلبالوست؛ چوب حراج برداشته اند. اينها در سايه دولتمردانی می بالند که فاضل نيستند، و باسوادترين شان همواره خود را با بی سوادترين می سنجد و به خود می بالد. چون ساختار منطقی شان چنين است. مثلا وقتی به نقض حقوق بشر محکوم می شوند، همواره می گويند چرا نقض حقوق بشر در افغانستان و عراق و زيمبابوه را نمی بينيد؟
اما همه اتفاقات يکبار صد سال پيش رخ داده بود. انگار بايد برگرديم و دوباره از همان جا شروع کنيم. اين شايد پاشنه آشيل احزاب و گروه های سياسی دوران انقلاب بوده که تاريخ انقلاب فرانسه را کم و بيش خوانده بودند، زير و بم های انقلاب اکتبر را هم می دانستند، اما انقلاب مشروطه را به اندازه خودشان نمی شناختند. وگرنه چطور ممکن بود اينهمه آدم تحصيلکرده با آن آرمان های سياسی برای اعدام انسان اعلاميه شادباش صادر کنند؟ همين موضوع يکی از تم های اصلی رمان "فريدون سه پسر داشت" است. من البته اسم اين واقعه اسفبار را می گذارم: "کمدی موزيکال خشم هيتلر يا کلفت پررو".
بعد وقتی به جامعه باربد وارد شوی صحنه ای از نمايشی را می بينی که شنل پوشی می گويد: "برادر، رامسس، در چه حالی؟"
"بی تو، آخ!" و خنجر درست در سينه اش فرو می رود، آن هم از پشت.
نمی دانم، حتی اگر تصوير من از "پدران و پسران" آن دوران تصويری است که واقعيت ندارد، اما جابر اورخانی با همين ويژگی است که می تواند در "سمفونی مردگان" نقش پدر را به عهده داشته باشد، و خانواده را مضمحل کند. با اين واقعيت چه بايد کرد؟
چيز ديگری هم هست. آنطور که شما می نويسيد کسانی که در پی پول و ثروت هستند با تجدد مخالف اند. شايد هم با علم و دانش. داستان علم بهتر است يا ثروت به معنی اينکه يکی حتما مخالف ديگری است در آثار شما هم رسوخ پيدا کرده است. ايا اين تصادفی است که جابر اورخانی تخمه فروش در سمفونی مردگان و فريدون امانی صاحب کارخانه بی اف گودريچ در فريدون سه پسر داشت هر دو با تجدد مخالف اند؟ جالب است که حتی دکتر معصوم "سال بلوا" نيز با ادامه تحصيل زنش مخالف است. آيا ثروتمندان با تجدد مخالف اند يا اهل بازار؟ و يا حتی قشری از اهل بازار که در " فريدون سه پسر داشت" به صورت موتلفه بروز کرده است؟ اگر مقصود ثروتمندان بطور کلی باشد ( که به گمان من هست چرا که ما در برابر اين دسته از ثروتمندان، ديگرانی را که طرز تفکر ديگری داشته باشند در اين رمانها نمی بينيم ) گمان نمی کنم درست باشد. تاريخ ما در اين باره داوری ديگری دارد. وقتی ميرزا حسن خان رشديه که نيما به ياد او می گفت " ياد بعضی نفرات خوش دلم می دارد " شروع به تأسيس مدارس در ايران کرد، آنها که هر روز به بهانه ای می ريختند و مدارسش را – چه در تهران، چه در تبريز و چه در مشهد - ويران می کردند تجار نبودند که از قضا فرزندان خود را هم به مدرسه گذاشته بودند، گاهی البته کسبه جزء در بين تحريک شدگان حضور داشتند، اما تجار نبودند بلکه طلاب بودند از همان نوع که بعدها به صورت طالبان در افغانستان بروز کرد. چرا فکر می کنيد ثروتمندان ضد تجدد و ضد علم و دانش اند؟
خانه هاينريش بل - دورن
ما هم مثل بقيه دنيا آدميم، و حق زندگی و خوشبختی داريم. تاريخ و فرهنگ داريم، ادبيات داريم، چندتا فيلسوف داريم، نفت داريم، سرزمين حاصلخيز داريم، اما تمدن کم داريم. هنوز با شهرنشينی آنطور که بايد و شايد خو نکرده ايم. و شهرنشينی با انسان های شهری و ساختار شهری ميسر است، نه با تفکر قبيله ای. نشانه های تجددستيزی در همه نهادها چشمگير است. مدرنيته از ديد من دو شرط واجب دارد؛ چشم ديدن و گوش شنيدن. شوخی است که هفتاد ميليون آدم هر جا می رسند می گويند: ايرانی ها کتاب نمی خوانند! تيراژ کتاب از سه هزار تجاوز نمی کند. شوخی است که هشتاد هزار شاعر ثبت شده اند، اما تيراژ کتاب شعر هشتصد نسخه هم نيست، يعنی چی؟ يعنی اينکه ما کتاب نمی خوانيم چون همه چيز را می دانيم. يعنی اينکه ما سئوال نمی کنيم چون جواب همه چيز را داريم. شوخی است، همه چيز شوخی است.
در همين برلين در سال 2004 هنوز من رفتار قبيله ای برخی هموطنانم را با گوشت و خونم احساس می کنم، اينها هم که از کره مريخ نيامده اند! همين بوده ايم. طول و عرض مان همين است که هست.
هنوز در آلمان از من می پرسند که اگر شما در راه آزادی بيان مبارزه کرده ايد، چرا زنده ايد و مثل دوستان تان کشته نشده ايد؟ و هنوز می گويند شما که به شلاق و زندان محکوم شده بوديد چه جوری توانستيد فرار کنيد؟ احترام فرو ريخته است، واژه وطن فرو ريخته است، آزادی فرو ريخته است، انسان فرو ريخته است، نمی توانی با فکر خودت حرف بزنی، می زنندت.
و حالا قبيله ها حرف می زنند؛ قبيله کمونيستی، قبيله کارگری، قبيله بازاری، قبيله سلطنتی، قبيله فمنيستی، قبيله اصلاح طلبی، قبيله مؤتلفه اسلامی و هرکدام هم در انواع و اقسام گوناگون، پراکنده بر اين خاک پهناور. و همه هم مدعی حقيقت و برتری. و همه شان در بسياری چيزها منافع و انديشه مشترک می يابند، جز يک چيز که نامش ايران است و وطن ماست.
به نظر می رسد همه می خواهند به هم برگ بزنند، روی همديگر را کم کنند، برهم تفوق يابند، و يک چيز اين وسط فراموش شده است که نامش ايران است و وطن ماست.
وطن را شخم می زنند، به ايران می گويند جمهوری اسلامی، زرشک و زعفران آن ديار را تحريم می کنند، شاعر خفه می کنند، در صدد رفراندومی هستند که با آن زبان و خط رسمی را تغيير دهند، هرچه از خاک در بياورند می فروشند، جنگل ها را نابود می کنند، خدا را به خشم آورده اند، مردار را از آب بيرون نمی آورند... يک نفر را می شناسم که اسمش را هم آلمانی کرده و فارسی حرف نمی زند.
اين وسط من که نويسنده معاصر ايرانی ناميده می شوم، يک سرم در تاريخ بر سنگ می خورد، و سر ديگرم اينجا در شهر فرنگ، آونگ می شود، هزار سر دارم، و دارم به زندگی فکر می کنم. مرگ را می بينم و به زندگی فکر می کنم.
به نظر می رسد در آثار شما نوعی رجوع به ايران باستان مورد توجه قرار گرفته است. مقصودم بازگشت به ايران باستان نيست، بلکه نگاه کلی به تاريخ يا ديدن ايران به صورت يکپارچه از زمان باستان دست کم از دوره ساسانی تا کنون است. اين نگاه که به گمان من از "فريدون سه پسر داشت" آغاز شده، خود را تا آخرين نوشته تان که " ورزا" ست ادامه داده است. آيا فکر می کنيد حوادث تاريخی قرن اخير ايران ريشه هايش تا ايران باستان ادامه دارد؟
قرن بيستم برآيند نوزده قرن بود، و اين چند سال اخير، يعنی دوران انقلاب اينترنتی، برآيند تاريخ است. شايد پاسخ اين پرسش شما را در رمان "فريدون سه پسر داشت" داده باشم. می دانيد؟ ما آغاز يا پايان تاريخ نيستيم، ما در بستر تاريخ ادامه داريم، اما اجازه نداريم زمين خود را به لجنزار تبديل کنيم. بسيار کارهای قشنگ در اين دنيا هست که انجامش نداده ايم؛ می توانيم بر گور کشتگان زانو بزنيم و از بشريت پوزش بطلبيم، می توانيم درخت بکاريم، می توانيم به آزادی انسان احترام بگذاريم، می توانيم مکتوب شويم، بخوانيم، ياد بگيريم، لبخند بزنيم، عشق بورزيم، آدم باشيم.
شما به غير از تجربه های ادبی و آفرينشی، در زمينه مطبوعات هم تجربه ای داريد که پايانی تلخ داشت، برای آنکه فکر می کنم انتشار مجله گردون که در نوع خود کار با ارزشی به حساب می آمد و بنيانگذار جوايزی شد که حالا خيلی هم باب شده است، سبب تبعيد شما شد. تجربه مطبوعاتی خود را چگونه ارزيابی می کنيد و اگر فرصت دست دهد بار ديگر به کار مطبوعاتی باز خواهيد گشت؟
گفته ام برای شما. من از کودکی آرزو داشتم روزنامه نگار شوم، رمان نويس شدم. تجربه گردون که چيزی در حد وطن برايم ارزش داشت و دارد، زيباترين تجربه زندگيم است. نه طرح از پيش آماده ای برايش داشتم، نه در چند سال انتشار مجله به ساز کسی رقصيدم. دلم بود، حسم بود، و اميدم آن جوان ها بودند که در سايه گردون می باليدند. با هنرمندان وطنم در سال های انتشارش زندگی کردم، اسماعيل جمشيدی هم دوشادوشم بود که رشد کنم. حسادت نمی کرد، و گاهی خودش را با بزرگواری کنار می کشيد که من جوانتر کله بکشم، و من حواسم بود. سری تکان می دادم و احترامش را داشتم.
و حالا سالها بود که به انتشار مجله فکر نکرده بودم. نمی دانم چرا اين شور شما دارد در من می شکفد. جوری از يک مجله جدی حرف می زنيد که دلم قيلی ويلی می رود. انگار موقع غذا خوردن جوری ملچ و مولوچ می کنيد که آدم هوس می کند، يا نه، اصلا گشنه اش می شود. تمام اين چند روز دارم به انتشار مجدد گردون فکر می کنم، به جوايز ادبی اش، به کتک خوردن ها و عرق ريختن هاش، به اينکه اگر روزی مملکت آزاد شود بار ديگر روز اول هر ماه مجله بر پيشانی کيوسک ها آويخته می شود، و باز هم می توان جريان سازی کرد، شور برانگيخت، چيز پرسيد، و داستان جوانی را چاپ کرد که بيست و پنج ساله است و زيبا می نويسد.
اين شور در من نمرده، اما جای بسياری از دوستانم خالی است. با همه اين آرزوها و تجربه ها، روزنامه نگاری کاری است عاشقانه، و من در برابر آدمی مثل شما هميشه کلاه از سر بر می دارم. سيروس علی نژاد
http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/debate/