|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |

. داستان بلندي ست شامل مجموعه اي از چند نامه كه بين دختر و پسري همكلاسي كه از هم جدا افتاده اند رد و بدل مي شود . هر چند ساختار بسيار ساده و ابتدايي كتاب از ارزش داستاني ش مي كاهد اما مثل هميشه طنز سرشاري مخاطب را همراهي مي كند .
بچه هاي اخرالزمان
...چند روز پيش وقتي از مدرسه به خانه برگشتم متوجه شدم وضع غير عاديه . دو تا فرش نو توي سالن پهن بود و از توي ﺁشپزخانه بوي غذاهاي خوشمزه مي اومد .از مادرم پرسيدم: _ چه خبره مهمان داريم؟
_ ﺁره رييس پدرت امشب مياد اينجا
از شنيدن خبر خيلي ترسيدم چون مي دانستم ميانه پدرم و رييسش خوب نيست و ممكن بود دعواشون بشه ( پدرم هميشه پشت سر رييسش بد مي گفت و بدي ها شو مي شمرد. هميشه مي گفت كه رييسش ﺁدم دروغگو و متغلب و حقه بازيه ...)
می خواستم کتابم را نذر تو کنم
به چشم هایت نگریستم
چشم نداشتی
می خواستم ببوسمت
به صورتت نگاه کردم
چهره نداشتی
می خواستم دستت رابگیرم
دست نداشتی
حرف های دل نشین مرا نشنیدی
گوش نداشتی
دوست داشتم چیزی بگویی
زبان نداشتی
می خواستم کتابم را نذر تو کنم
اسم نداشتی....

نوشتهی : عزیز نسین Aziz Nesin سال 1968 برگردان: ژالهی صمدی
پدرم در سیزدهسالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد. آنها مجبور بودند سفر کنند تا یکدیگر را در استانبول ببینند و ازدواج کنند تا من بتوانم به دنیا بیایم.
حق انتخابی نداشتم، به همین دلیل در زمانی بسیار نامناسب، در کثیفترین روزهای جنگ جهانی اول، سال 1915؛ و در یک جای بسیار بد به نام جزیرهی هیبلی، متولد شدم. هیبلی، ییلاق پولدارهای ترکیه در نزدیکی استانبول است و از آن جا که پولدارها نمیتوانند بدون آدمهای فقیر زنده بمانند، ما هم در آن جزیره زندگی میکردیم.
با این حرفها نمیخواهم بگویم که آدم بدبختی بودم. برعکس، خوششانسم که از یک خانوادهی ثروتمند، نجیبزاده و مشهور نیستم.
نام من «نصرت» بود. نصرت یک واژهی عربی است به معنای «کمک خداوند». این اسم مناسب خانوادهی ما بود چون آنها امید دیگری جز خدا نداشتند.
اسپارتاهای قدیمی، بچههای ضعیف و لاغرشان را با دست خود میکشتند و تنها بچههای قوی و سالم را بزرگ میکردند. اما برای ما ترکها این فرایند انتخاب به وسیلهی طبیعت و جامعه انجام میشد. وقتی بگویم که چهار برادرم در کودکی مردهاند چون نتوانستند شرایط نامطلوب محیط را تحمل کنند، خواهید فهمید که چهقدر کلهشق بودم که جان سالم بهدر بردم. اما مادرم در 26 سالگی مرد و این دنیای زیبا را برای قویترها گذاشت.

گزارش محرمانه از عزيز نسين / ترجمه رضا همراه
چندي پيش قرار بود بين ما با يكي از كشورهاي همسايه قرارداد تجارتي مهمي منعقد شود … يك هيئت اقتصادي مركب از حقوق دانان و متخصصين اقتصادي كشور همسايه به مملكت مي آيند تا ضمن مذاكرات لازم قرارداد مربوطه را تهيه و امضاء نمايند.
داستاني كه مطالعه ميفرمائيد از گزارشات محرمانه اي كه رئيس هيئت اقتصادي به كشورش فرستاد اقتباس شده و نمونه زنده اي از جريان كارها در كشور ماست …
احتمالا از دریافت تلگراف « ترا دوست دارم تولسو » و اینکه این تلگراف چیست و تولسو کیست، خیلی تعجب کرده ای.
راستش این کار نباید کار آدم عاقلی بوده باشد. اما موقعی که آن تلگراف را می فرستادم نمی توانم بگویم که بطور کامل سر عقل بودم. آن روز مثل آدم های خوابگرد بودم و آن تلگراف را برخلاف میلم برایت فرستادم.
از یک هفته پیش، در یک شهر شلوغ، دنیایی که در آن غریبه بودم، آن شب برای اولین بار تنها مانده بودم. در شهر غریب تنهایی آدم چند برابر می شود. گویی از تنهایی هوایی که در آن بودم به تدریج غلیظ می شد و من در غلظت آن به سختی حرکت می کردم. در این حالت روح مانند، جز غرق کردن هوش و حواسم در مشروب و فراموش کردن خودم چارۀ دیگری نداشتم. نخواستم به رستورانهای گران قیمت و کازینوهایی که در اطراف هتلی که در آن اقامت داشتم، پیدا می شدند، بروم. چون که می خواستم نه در میان آدم های آهار دار، رومیزی های آهار دار، صحبت های آهار دار، بلکه در میان آدم های چین و چروک دار، رومیزی های چین و چروک دار و صحبت های چین و چروک دار، فقط با خودم تنها باشم.
در کوچه پس کوچه های شهر پرسه زدم، به طوری که یک وقت متوجه شدم که در آن شهر بزرگ خودم را گم کرده ام. دوست دارم در شهرهای بزرگی که در آنها غریبه هستم، خودم را به دست ازدحام جمعیت بسپارم و گم کنم.
طنز، شايد در هيچ زمينهای بيش از سياست عملی، نتواند با موفقيت به کار رود. چراکه قدرت هميشه میخواهد حماقت خود را جدی نشان دهد و حال آنکه خانهی عنکبوتی و سستبنيادش به تلنگری در هم میشکند. عزيز نسين، نويسندهی ترک، در داستان زير با بصيرت نشان میدهد که چگونه کسانی که با کمک مردم از نردبان قدرت بالا رفتهاند ديگر به خواست مردم از اين نردبان پايين نمیآيند و بزرگترين دليل اين کارشان هم همين است که مردمی که آن قدر احمق بودهاند که آنان را بر سر کار آوردهاند، ديگر چه صلاحيتی دارند که آنان را از کار برکنار کنند؟ اما زندگی ملتها با زندگی افراد چندان تفاوتی ندارد. همان اشتباهی را که فرد میتواند در زندگيش مرتکب شود همان اشتباه را هم ملتی میتواند در حيات اجتماعیاش مرتکب شود، اما تنها تفاوتش اين است که هزينهی دومی بسيار بيشتر و گزافتر است. داستان زير را از اين مجموعه برداشتهام: زهرخند، ترجمهی احمد شاملو، کتاب موج، بیتا (۱۳۵۲؟)، ص ۱۰۵–۹۶.

محمت نصرت مشهور به عزیز نسین طنزنویس مشهور ترکیه ای در 20 دسامبر سال 1915 میلادی متولد شد. وی پس از طی تحصیلات عمومی وارد دانشکده افسری شد ولی بعدها از این شغل استعفا داد و ازکسوت نظامی گری بیرون آمد. او پس از این دوره به کارهای مختلفی نظیر روزنامه فروشی، کتاب فروشی، عکاسی و حسابداری روی آورد، اما در نهایت به نویسندگی پرداخت. نسین سردبیری چندگاهنامه طنز را عهده دار شد. دیدگاههای سیاسی او منجر به چند بار به زندان رفتن شد.
نسین پس از مدتی به رشته داستان نویسی طنز روی آورد و در آن مطالب و انتقادات تند خود را به زبان گزنده طنز و به مهارت هرچه تمام تر بیان می کرد. بسیاری از آثار او به هجو دیوان سالاری و نابرابریهای اقتصادی در جامعه وقت ترکیه اختصاص دارند. وی موفق شد در رشته طنز ادبی دوبار جایزه بینالمللی طنز ایتالیا را از آن خود کند. از او بیش از چهل اثر به جای مانده است که به زبان های گوناگون ترجمه شدهاند و از میان آنها می توان به کتاب های پخمه، حقه باز، خری که مدال گرفت، زن بهانه گیر، عروس محله، گردن کلفت، یک خارجی در استانبول اشاره کرد .
آثار
1-پخمه2-مگر تو کشور شما خر نیست3-مرد خورآیی(شرقی)4-ما مردم تقلیدگری هستیم5-پاداش پایا ن سال6-برابر مقررات7- بچه های آخرزمان8-اَلپَر(شارلاتان)9-گروهک کرامت وگروهک سلامت10-دلتان میخواهد میلیونر بشوید11-بیماری پانید(مرض قند)12-مهرورزی آتشین13-غَلغَلِچ [واژۀ غلغلک درست نیست]14-زن وسواسی15-ارزش بزرگواری 16-کلاه دامادی 17-داماد سرخانه 18-بازرس پنهان بن مایه:پخمه

یکی نبود. دوتا نبود. سه تانبود... در روزگار قدیم روی زمین مملکتی بود که هیچ چیز نداشت. این مملکت را پادشاهی بود، خزانۀ هم داشت که در آن پر ارزش ترین چیزی بحیث امانت ملت نگهداری میشد. چون این امانت از گذشته گان باقی مانده بودهمه ملت بدان افتخارمیکردند که اگر هیچ چیزی هم نداریم از چنین امانتی که از پدران ما مانده افتخار نموده خود را تسکین میبخشیم و محرومیت خود را فراموش میکنیم. امانت باقی مانده از یکی نه بلکه از تمام ملت است. و همه در حفظ و نگهداری آن افتخارمیکنند.
به خاطر حفظ و نگهداری این امانت که بیشک از بیت المال بود، از سالیان درازی محلی که خزانه دولت بود، برایش انتخاب شده بود.
رسم چنان بود که از پادشاه گرفته تا نخست وزیر و اعیان شهر سال یکمرتبه در قصر پادشاه جمع و برای نگهداری آن به خداوند و ناموس خود سوگند یاد میکردند.
زنده باد قانونZende Bad Ghanoon نويسنده : عزيز نسين- مامين سيبيرياک- همدی حسين- مظفر ايزگو مترجم : صمد بهرنگی ناشر : ايکس-15-6796-964 : ISBN تعداد صفحه : 320 قطع : رقعی كد سفارش : 964679615x قيمت : 8 $ | |
|
| |
|
عزيز نسين در ايران ناشناس نيست. ترجمه های پراکنده ی خوبی از قصه های او در دست داريم.اگرچه ترجمه های بد و بازاری هم کم نيست.آنچه د راين مجموعه گردآمده برگزيده ای است از چند کتاب او. اميد آن که کم عيب ازآب درآمده باشد. | |

صداي يک پيرمرد لاغر مردني از ميان انبوه جمعيت، همهمة داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نميشم!» بلافاصله ديگران نيز به حالت تصديق «البته کاملا صحيح است، درسته، نميشيم.» سرشان را تکان دادند. اما در اين ميان يکي دراومد و گفت:
«اين چه جور حرف زدنيه آقا...شما همه را با خودتون قياس ميکنين! چه خوب گفتهاند که: «کافر همه را به کيش خود پندارد» خواهش ميکنم حرفتونو پس بگيرين.»
من که اون وقتها جواني بيست و پنج ساله بودم با اين يکي همصدا شدم و در حالي که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حيا هم واسة ادميزاد خوب چيزيه!
پيرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانيت ديک ديک ميلرزيد دوباره داد زد:
- ما آدم نميشيم.
مسافرين داخل قطار نيز تصديق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دويد تو سرم. از عصبانيت رو پا بند نبودم داد زدم:
- مرتيکة الدنگ دبوري! مرد ناحسابي! مگه مخ از اون کلة واموندهت مرخصي گرفته، نه، آخه ميخوام بدونم اصلا چرا آدم نميشيم. خيلي خوب هم آدم ميشيم...اينقدر انسانيم که همه ماتشان برده...مسافرين تو قطار به حالت اعتراض به من حملهور شدند که:
- نخير ما آدم نميشيم...انسانيت و معرفت خيلي با ما فاصله داره...
هم صدايي جماعت داخل قطار و داد و بيداد آنها آتش پيرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
- ببين پسرجان، ميفهمي، ما همهمون «آدم نميشيم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «ميشه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهيم شد.»
گفتم:
- زور که نيست، ما آدم ميشيم...
پيرمرد تبسمي کرد و گفت:
- ما آدم ميشيم، ولي حالا آدم نيستيم، اينطور نيست؟

عزيز نسين درباره خود ميگويد:
سال 1915 و در زماني که جنگ اول جهاني ادامه داشت در يکي از جزاير ترکيه به نام جزيره هيبلي متولد شدم در سال 1937 به عنوان افسر ارتش از دانشگاه افسري فارغالتحصيل شده در سال 1944 از ارتش استعفا دادم کار نويسندگي را از ابتدا با شاعري آغاز کرده سپس به نويسندگي پرداختم اولين بار به خاطر نوشتههايم در سال 1947 توقيف شدم و مجموعاً تا به حال پنج سال و نيم به خاطر نويسندگي زنداني بودم دو سال 1956 و 1957 موفق به دريافت مدال طلاي مسابقات فکاهينويسان جهان شده و در سال 1966 نيز در مسابقهاي که مرکب از فکاهينويسان جهان شده بود و در بلغارستان تشکيل شده بود برنده «جوجهتيغي طلا» شدم.
تاکنون 53 کتاب نوشتهام که کتابهايم به 17 زبان زنده دنيا ترجمه شده و از پيسهايم نيز در 7 کشور استفاده کردهاند.
بارها خوانندههاي وفا دارم از من پرسيدهاند، چطوري مينويسم:
«من نتوانستهام پاسخ درستي به آنها بدهم زيرا نميدانم آنها از من چه ميخواهند و من بايد چه چيزي را براي آنها فاش کنم ... و اصولاً دانستن اين «امر» براي آنها چه فايدهاي دارد... در حالي که توي کار من اصلاً نقطه ابهامي وجود ندارد. شايد منظور انها اين است که «من در چه حالتي مينويسم؟... و لابد انتظار دارند مطالب عجيب و غريبي بگويم نه هيچ چيز تعجبآور و غيرطبيعي توي کار من نيست. و من مانند اول نويسندهگان معروف بينالمللي که با ادا و اطوارهاي جورواجور سعي ميکنند کنجکاوي خوانندگانشان را تحريک نمايند نيستم ... يکي از آنها در خاطراتش نوشته است: موقع نوشتن درها و پنجرهها را محکم ميبندم اسکلت سر يک مرده را روي ميزم ميگذارم بايد سکوت مرگباري در اطرافم برقرار باشد يکي ديگر از نويسندگان قبل از شروع کار بايد سه تا آهنگ از آثار باخ، بتهوول، براتس، را گوش کنم يا مثلاً حرارت اتاقش بايد حتماً 16 درجه باشد و به همين جهت تابستانها نميتوانم مطالب جدي بنويسد. يک نفر ديگر را هم ميشناسم که بايد يک بطري ويسکي ناب با يک بشقاب نخودچي کنار دستش بگذارد و وقتي به جاهاي حساس داستانش ميرسد کمي ويسکي نوش جان فرمايد تا حواسش سر جايش بيايد!
از همه خوشمزهتر يک نويسنده فرانسوي است که فقط در حمام ميتواند بنويسد يکي از دوستان خودم توي کاروانسرايي در خارج از شهر ميرود و شعر ميگويد اما من نه از اين ادا اطوارها خوشم ميآيد و نه وقت و حوصله اين کارها را دارم براي خلق آثارم هم احتياجي به زور زدن! ... و تمرکز قوا و دقت هم ندارم در همين گردشهاي معمولي و رفت و آمدهاي توي اجتماعات هر چيزي که به نظرم جالب برسد سوژه کارم قرار ميگيرد نميدانم چطور شما متوجه نميشويد ... توي بازارهاي استانبول ميان خيابانها ... قمارخانهها ... ميخانهها و بارهاي شبانه سوژههاي جالب مثل مور و ملخ فراوان است ... با اين همه موضوعهاي جالب احتياجي نيست که يک نويسنده با ايجاد صحنههاي مصنوعي آثار بديع خلق کند به محض اينکه يکي از اين سوژهها نظرم را جلب ميکند اگر موقع تابستان باشد ميروم زير پل استانبول کنار قايقها مينشينم و آن را توي دفترم يادداشت ميکنم اگر زمستان باشد داخل يک کافهاي ميشوم و يک قهوه سفارش ميدهم و مينويسمش ... و بعد هم همان شب توي منزل در حالي که زنم مشغول رفت و آمد و کار کردن است و بچهها وسط اتاق بازي ميکنند و راديو به صداي بلند و سخنپراکني ميکند داستانم را خلق ميکنم بعضي وقتها که غرق نوشتن هستم. زنگ در به صدا درميآيد ... و چون هيچکس نميرود در را باز کند من بايد بروم در را باز کنم وسط نوشتههايم هم مجبور هستم جواب شاگرد بقال قصاب ... آبفروش و روزنامهفروش را بدهم ... از اينها بدتر موقعي است که عدهاي غريبه به ديدنم ميآيند ... بعضي از اينها توقعات عجيب و غريبي از من دارند ميخواهند من به آنها کمک کنم درد و دلهايشان را در روزنامه منعکس نمايم وبرايشان کار تهيه کنم بعضيها هم نويسندههاي جديد هستند که داستانهاي خودشان را آوردهاند تا من بخوانم تا در جايي آنها را منتشر سازم! ... خيلي وقتها هم خانم وبچههايم بيرون ميروند و تهيه خوراک به عهده من ميماند که وسط کارم بايد به غذا سرکشي کنم! ...
يکي از خوانندگانم پرسيده است (موقع نوشتن چطور مينشينيد!...) شما را به خدا اين هم شد حرف به چطور ميخواستي بنشينم مگر ديگران چطور مينشينند که مال من با آنها فرق داشته باشد شايد اين دوست عزيز گمان کرده است موقع نوشتن سرپا ميايستم يا پاهايم را به گردنم مياندازم البته نشستن من به نظر خوانندگان ممکن است مسخره بيايد ولي به نظر خودم کاملاً عادي است. چون ما از بچگي ميز و صندلي توي خانه نداشتيم من چمباتمه روي زمين مينشستم اکنون اين عادت قديمي را ترک نکردم منتها حالا چمباتمه روي صندلي مينشينم بخصوص که قرم کوتاه است و موقع نشستن روي صندلي اگر پايم را آويزان کنم به زمين نميرسد. به همين جهت پاي راستم را زيرم ميگذارم ... اينجوري خيلي راحتترم. يکي ديگر از خوانندگان پرسيده (براي نوشتن خودتان را چطور آماده ميکنيد؟) ... اين هم خودش يک حرفي است راستش اصولاً من آدمي احساساتي و کجخلق هستم و به همين جهت خيلي مشکل است با نداشتن وسيله و محروميتهايي که در زنديگم فراوان است افکارم را متمرکز کنم يا به قول شما آماده نوشتن بشوم برادر احتياج را چطور ديدي همان چيزي که آدم را بهر کاري وادار ميکند مگر نشنيدي که گفتند احتياج بزرگترين معلم جامعه است ... منم احتياج دارم چيز بنويسم هم روحم را تسکين بدهم هم زندگيمو تأمين کنم ... و چون موقع نوشتن مطالب بيشتر اوقات روحاً و جسماً آماده نيستم به همين جهت است که خيلي از کارهاي من خوب از آب درنميآيد. اين را خود من بهتر از سايرين حس ميکنم يکنفر پرسيد، ... دنبال موضوع ميروم تا پيدا کنم با مطالب به ذهنم مياد ...»
والله موضوع نه چيزي است که در بزند و بيايد تو و نه من مثل کيمياگرهاي قديم که توي کوه و کمر دنبال طلا ميگشتند به جستجوي مطلب ميروم ... در حالي که هر دوي اين موضوع هم ممکنه اتفاق بيافتد در هر حال يادداشتهايي را که من هر روز جمه ميکنم بهترين منابع براي نوشتن داستانهاي من است و اگر تا صد سال ديکر يکريز بخواهم چيز بنويسم باز هم يادداشتهاي من تمام نميشود. و بزرگترين ناراحتي من اين است که عمرم کفاف ندهد اين همه موضوعها را بنويسم و ناتمام بماند و بزرگتر من اين است که موضوعاتي را که خودم پسنديدهام بنويسم چون در حال حاضر بدبختانه من فقط براي تأمين زندگي و بدست آوردن پول چيزي بنويسم و بيشتر آن مطالبي که دلم ميخواهد بنويسم در اين اجتماع قابل چاپ و انتشار نيست چند تا از مطالبي هم که خواندني و خوب از آب درآمده همانهايي است که در سلولهاي زندان نوشتهام.

كتاب شعرهاى عزيز نسين (ترجمه رسول يونان) توسط نشر مشكى روانه بازار شده است
شعرهاى عزيز نسين عاشقانه هاى يك نويسنده طنزپرداز اجتماعى است كه او را با كتاب هاى جيبى بى شماره اش با كاغذهاى كاهى با داستان هاى طنز آميز بى پرده پوششى اش در كتاب هفته هاى قديمى و زندگينامه اى مى شناسيم كه نيمه شوخى، نيمه جدى اوضاع تركيه را نقد مى كند. شعرهاى عاشقانه او، كه در بازار كتاب ناياب شده اند، ۱۷ شعر كوتاه اما ارزشمندند. شعرها، كه در واژه گزينى، بسيار به شعرهاى خود مترجم (رسول يونان) نزديكند و همان لطافت شعرهاى رسول يونان را دارند، از اضطرابى مداوم سخن مى گويند و گرچه كتاب بسيار كوچكتر از آن است كه بتوان قضاوتى بر عزيز نسين به عنوان يك شاعر داشت، باز شعرها، بازتاب روشنفكرى هستند كه تنهايى عميقى پيرامون او را فرا گرفته است، اما اين تنهايى محتوم و ابدى نه هراسى ژرف و نه يأسى مخرب در خود دارند. او به زندگى باور دارد و مى توان گفت حتى كه به دنبال بهانه هاى ساده اى است تا به خاطر آن زندگى را پاس بدارد، او با سرودن شعرها سعى در باوراندن اين نكته به خويش دارد، كه تنهايى اى چونان ژرف كه از آن هراس دارد، تنها دغدغه كوچكى در اين جهان بزرگ است:
در اين صبحگاه/ در خانه ام را مى زنم/ كسى كه در را باز مى كند/ خودم هستم/ حسابى به خودم نگاه مى كنم/ آن چهره خندان/ كسى نيست غير از خودم/ آه چه صبح زيبايى/ پس امروز هم زندگى خواهم كرد/ جز خودم كسى را ندارم/ و تنها اين موضوع/ مرا نگران مى كند.
شعرهاى او، از محبتى ژرف به جهان سرشارند. محبتى ژرف كه تمامى ذرات را در برمى گيرد، او اگرچه از تنهايى بشرى در رنج است، اما به زندگى اميد دارد. او از انسانى سخن مى گويد كه انگار در ميان نزديكانش غريبه ترين است، كنار آنكه دوست دارد حتى، او به دنبال تعاملى انسانى در جهانى است كه فقدان تعامل در آن عادت است، جهانى كه انگار نه صداى او را مى شنود نه او را حس مى كند. انسان ها انگار كه انسان نيستند، نه گوشى براى شنيدن عاشقانه ها دارند و نه كنارى به همنشينى، اين قطع مطلق تعامل انسانى شاعر را به نااميدى مى كشاند:
مى خواستم كتابم را نذر تو كنم/ اسم نداشتى/ شعرم را كبوتر پس آورد/ در اين دنيا/ زنى، آن طور كه بايد/ پيدا نمى شود.
در شعرهاى او اين فقدان كنش، هرچه نزديكتر باشند انسان ها به هم بيشتر است و حضور كنار هم انگار تنها افزايش حجم سرمايى است كه درون آنها را فرا گرفته است:
وقتى به هم نزديك مى شويم/ بيشتر از هم فاصله مى گيريم/ وقتى با هم هستيم/ بيشتر تنهاييم.
فاصله ها، فاصله روح آدم ها است كه كم نمى شود، فاصله روح انسان ها در دنيايى ناگزير، دنيايى كه شاعر تنها بخشى از آن است.