|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
از دنياى فاقد طنز وحشت دارم
يادآوري: اين گفتوگو درواقع فشرده دو گفتوگويى است که من بعداز خواندن نسخه ترجمه شده «کتاب خنده و فراموشي»اش با او انجام دادم؛ يکى را زمانى که براى اولين بار به انگليس رفته بود و ديگرى را زمانى که براى اولين بار از ايالات متحده ديدن مىکرد. مبداء اين دو سفر کوندرا کشور فرانسه بود؛ از سال 1975 او و همسرش به عنوان مهاجر در اين کشور زندگى مىکنند. کوندرا در دانشگاههاى فرانسه به تدريس مشغول بوده است. در طول اين دو مصاحبه، کوندرا هرازگاهى به زبان فرانسه صحبت مىکرد ولى بيشتر حرفهاى خود را به زبان چک زد، و همسرش «ويه را» هم مترجم او بود و هم مترجم من. (گفتنى است اين گفتوگو در تاريخ 30 نوامبر 1980 انجام شده است.)
فيليپ راث: آيا به نظر شما نابودى جهان به زودى رخ خواهد داد؟
ميلان کوندرا: بستگى به اين دارد که منظور شما از کلمه «به زودي» چه باشد.
فردا يا پس فردا.
اين احساس که جهان به سرعت دارد به سوى نابودى مىرود، يک احساس قديمى و کهن است.
پس با اين حساب نبايد نگران چيزى باشيم؟
اتفاقا برعکس. اگر ترسى قرنها در ذهن انسانها بوده، بايد نتيجهگيرى کرد که يک خبرهايى هست.
در هر حال، به نظر مىرسد که اين نگرانى پسزمينه تمام داستانهاى جديدترين کتاب شما است؛ حتى داستانهايى که قطعا طنزآميز هستند.
سنگینی تحملناپذیر تاریخ - بر باد رفته
یاسمینا رضا: مجبورمان میكنند مردی را ببخشیم كه هم بزرگ است و هم نامی. این كار سختتر هم میشود وقتی كه به خاطر بیاوریم او سالهاست كه روزه سكوت گرفته است. در امپراتوری سر و صدا، سكوت پیشه كردن جنایت است. و مردی كه از برهنه كردن خود جلوی دیگران طفره میرود و حتی كتابش را در میان جمع معرفی نمیكند هدف خوبی برای امپراتوری سر و صداست.
میلان كوندرا خودش را كاملا در كتابهایش توضیح میدهد. او در رمانهای تكهتكهاش و در شخصیتهایی كه خلق میكند، از خودش و زندگیاش حرف میزند، رنج انسانی مان را بررسی میكند و تلاش میكند راهی برای التیام از آن پیدا كند. او همیشه در مقابل این خواست عمومی مقاومت كرده كه نویسنده باید یك راهنما، فیلسوف یا مورخ باشد.
كوندرا تنهایی را برگزیده و از همه شور و هیجانها گریخته است. و حالا یك مدرك، از دهه 1950 و مربوط به دولتی كه هیچ كس نمیتواند به آن اطمینان كند، ماجراهای 60 سال پیش را از زیر خروارها خاك بیرون كشیده است. حالا میلان كوندرا در مركز توجه جهانی است. او مجبور است پاسخ دهد: “من كاملا متحیر ماندهام، از چیزی كه اصلا انتظار نداشتهام.” جملات ساده خبرگزاریها بر زندگی و كار او سایه انداخته است.
آنها مینویسند: كوندرا تكذیب كرد... آن چیزی كه باعث شد اینها را بنویسم، ضعف مطلق انسان در مواجهه با چنین زنجیرهای از اتفاقات است؛ كوندرا باید چه كار كند؟ انكار سریع؟ هر چه بیشتر بگوید ماجرا عمومیتر خواهد شد. در 30 ثانیه زندگی یك مرد را، و كارهایش را، به نابودی میكشانیم. هیچ تحقیق جدی در مورد ماجرا صورت نگرفته است و رسانهها غیرمسوولانه اطلاعات را پخش میكنند. كلمات ناگزیر از واقعیتاند؛ چه بر زبان شان آوریم و چه نوشته شوند، میتوانند در راه خود هر چه را كه وجود دارد ویران كنند. باید به موقع جلوی آنها را گرفت.
رمانی بس خواندنی و جذاب از نویسندهای ژرفنگر، و قهار در کشاندن خواننده به راههایی که خود میخواهد و به شیوهای که خود میپسندد. از معدود رمانهایی که با هر بار خواندنش بیتردید با تأملاتی جدید دربارهی مهمترین مسائل وجودی (دربارهی خود، هستی، زندگی، مرگ، خداوند، جاودانگی و ...) و نیز برخی از مسائل جهان معاصر (اقتصاد، فرهنگ، سیاست، جنسیت، هنر، محیط زیست و ...) روبرو خواهیم شد. اما همهی این مسائل مهم نه در کتابی به اصطلاح جدی و اخمآلود، که در قالب یک رمان به ما عرضه شده است؛ رمانی که با حلاوت میخوانیم و از ترفندهای گوناگونی که نویسنده برای روایت ترفندهای زندگی میزند، شگفت زده میشویم، احساساتی میشویم، غمگین میشویم و در همان حال لذت میبریم.
● کتاب مشحون است از تأملات تاریخی بشر، که هر روز هم در زندگی روزمره، به شرط کمترین تأمل، به سراغمان میآید: جبر و اختیار(14-15)؛ خداوند(14-16)؛ زندگی پس از مرگ (16-17-53 )؛ ماهیت انسان و حیات او، جاودانگی، عشق، بازیگری و تماشاگری، دوستی(135)؛ فردیت ، هویت(165-171)؛ احساس (253 ،254-256) و... با وجود آنکه کوندرا داوریهایش را با لحنی قاطع ابراز میکند اما عجیب است که به راحتی میشود در مقابل آنها مقاومت کرد، به تردیدشان گرفت یا ردشان کرد. چون در هر حال، دست کم به لحاظ روانی، فضای طرح مسأله به گونهای است که سایر شقوق پاسخها را بر روی شما نمیبندد. بنابراین بیش از آنکه پاسخی به پرسشهای مطرح شده بدهد، مجالی و تلنگری برای بازاندیشی فراهم میآورد.
«کرگدن» نمایشنامهای است به قلم اوژن یونسکو که در آن مردم، اسیر هوس همشکل شدن دارند، همه کمکم به گرکدن بدل میشوند. دو دختر امریکایی، گابریلا و میکائلا، طی دورهای تابستانه، در شهرکی مدیترانهای، نمایشنامهی مزبور را در کلاسی ويژهی دانشجویان خارجی خواندند. معلم کلاس، مادام رافائل ، آنان را بیشتر از بقیهی شاگردان دوست میداشت زیرا هیچگاه چشم از او برنمیگرفتند و هر چه می گفت زاهدانه یادداشت میکردند. امروز از آنان خواسته بود تا مشترکا برای جلسهی آینده مقالهای در بارهی این نمایشنامه تهیه کنند.
گابریلا گفت: «از فهم این موضوع که چطور مردم تبدیل به کرگدن میشوند چندان مطمئن نیستم.»
میکائلا توضیح داد: «باید به آن به چشم یک نماد نگاه کنی.»
گابریلا گفت: «این درست، ادبیات از نشانهها تشکیل شده.»
میکائلا گفت: «کرگدن بیش از هر چیز و بیش از هرچیز یک نشانه است.»
ـ «قبول، اما حتی اگر بپذیریم که آنها فقط به یک نشانه تبدیل نشدند و نه به گرگدنهای واقعی، چطور است که آنها به این نشانه بخصوص بدل شدند و نه به چیزی دیگر؟»
میکائلا با افسردگی گفت: «بله؛ مسلما این مسئلهای است،» و هر دو دختر همانطور که به طرف خوابگاه خود میرفتند مدتی مدید سکوت کردند.
گابریلا این سکوت را شکست: «فکر که نمیکنی این نماد آلت رجولیت باشد؟»
میکائلا پرسید: «چی؟»
گابریلا گفت: «شاخ.»
میکائلا شادمانه گفت: «البته! اما بعد از گفتن این حرف تردید کرد. «چرا باید همه، هم مردها و هم زنها، تبدیل به نماد آلت رجولیت شوند؟»
شوخی [Zert]. اولین رمان میلان کوندرا (1) (1929- )، نویسنده چک که بین سالهای 1962 و 1965 نگاشته شد و در 1967 انتشار یافت ـ برای نویسندهاش شهرت جهانی به همراه آورد. پس از اینکه در 1968 تانکهای روسی کشور چکوسلواکی را درهم کوبیدند، برای سالهای بعد، این رمان یگانه پیامی بود که توانست پدیده ازهم پاشیدن دنیای کمونیست را پیشبینی کند. از اینرو، در آن سالها برداشتی بیش از حد سیاسی از آن به عمل آمد، اما با گذشت سالها روشن شد که ارزش خاص رمان بسیار فراتر از قلمرو محدود سیاست است.
لودویک یان (2)، که به دلیل شوخی سادهای از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغالسنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتی با هلنا زمانووا (3)، همسر رئیس سازمان حزبی دانشکده، روبرو میشود، گمان میکند فرصت انتقام را به چنگ آورده است و تصور میکند عملی که در حد کینه خاموشنشدنیاش باشد این است که زن دشمن خود را به خیانت وادارد. بیخبر از اینکه اصل ماجرا چیز دیگری است: لودویک آن زن را فریب میدهد و در اختیار میگیرد، اما به زودی خبردار میشود که شوهر او، آن کمونیست وفادار و سختگیر، از چندی پیش به آدمی تجدیدنظر طلب تبدیل شده است و دیگر با زنش زندگی نمیکند. اولین شکست لودویک در زندگی، سخت و به طور غیرقابل جبرانی دردناک بود. ولی دومین شکست او مضحک و بیمعنی است. وقتی که ستمدیده بود میتوانست بگوید: «من به بیرون از مسیر زندگیم پرتاپ شدهام». زندگی او در آن روزها واقعیت داشت، اما در دنیای اشباحی که اکنون پرسه میزند همین زندگی است که دور از هرمسیری، مفهوم خود را از دست میدهد. شوخی به دلایل دیگری هم رمان مهمی است.
طنز، عشق، تقدير
نمايشنامه «ژاك و اربابش» را منتقدان اروپايي مانيفست «خشم انسان بر جبر و تقدير» ميدانند. «كوندرا» در مقدمه اين كتاب ادعا كرده است اين كتاب يك «وارسيون» است و او در نوشتن اين نمايشنامه به شاهكار «دني ديدرو» يعني «ژاك قضا و قدري» گوشه چشمي داشته است.\
«كوندرا» در مقدمه اين كتاب به دلايل اهميت رمان «ژاك قضا و قدري» اثر «ديدرو» اشاره ميكند و آن را يك شاهكار ديده نشده در ادبيات جهان به شمار ميآورد.
او با تاكيد بر اين كه نمايشنامهاش يك تقليد از كار «ديدرو» است هرگونه تقليد و بازنويسي در ادبيات را بيحاصل ميشمارد و مينويسد: «هدفم دفاع از بكارت واجب الحرمت آثار هنري نيست، حتي شكسپير هم آثاري را كه ديگران خلق كرده بودند بازنويسي كرد.
او به هر حال «اقتباس» نكرد؛ او از يك اثر به عنوان مضموني براي وارياسيونهاي خودش و وارياسيونهايي كوندرا در حوزه رمان نويسندهاي نامآور است اما با نوشتن تنها نمايشنامهاش نشان داد آنجا كه سنت قصهگويي و ساختار دراماتيك با هم پيوند پيدا كند؛ شاهكاري مثل «ژاك و اربابش» نوشته مي شود كه خود نويسنده بيچون و چرايشان بود استفاده ميكرد...» (صفحه 12)
کوندرا در رمان جاودانگی میگوید قصد دارد رمانی بنویسد که قابلیت تبدیل شدن به فیلم را نداشته باشد(نقل به مضمون میکنم). نیت درستیست. اما میپرسم چرا اینهمه دیر؟ احاطهی کوندرا به هنر و بهطورکلی فرهنگ غربی حیرتانگیز است. با اینهمه، واکنش دیرهنگام او نسبت به سینما را به چه معنا باید گرفت؟ آشنائی اندک او با تآتر؟
سینما، اگر نه پیدایش، دست کم گسترش بینظیر خود را سخت مدیون تآتر و رمان است(داستانگویی، شخصیت پردازی، و به نمایش در آوردن یک واقعه را این دو هنر پیشاپیش به کمال رسانده بودند). با این حال، با تولد سینما زنگ خطر برای این دو هنر به صدا درآمد. آن دسته از کارگردانان تآتر که از اهل نظر بودند مثل آرتو، بروک و گروتوفسکی چند دهه پیشتر از کوندرا پیمبرانه خطر را حس کردند و هر یک به شیوهی خود کوشیدند به آن نوع تآتری بپردازند که نه سینما و نه هیچ هنر دیگری قادر به رقابت با آن نیست. آرتو «تآتر شقاوت» را پیشنهاد کرد، گروتوسکی «تآتر بیچیز» را و بروک، با برداشتی وارونه از اندیشههای برشت، نبوغ آسا به آن تآتری رسید که اساساش بر بازی است نه واقعنمایی، و ابزارش تخیل تماشاگر است نه دکور و وسایل صحنه. برشت با ابداع «فاصله گذاری» میخواست مانع شود تماشاگر وقایع روی صحنه را با واقعیت یکی بگیرد، و بروک به این نتیجه رسید که هیچ چیز به اندازهی این تکنیک کمک نمیکند به نشان دادن واقعیت بر صحنه.
میلان کوندرا ، نویسنده ی آثاری چون: " شوخی" ، " خنده و فراموشی" ،" جاودانگی"، " عشق های خنده دار" ، " بار هستی "، در رمان هویت نیز نگاه دردآلودی به ناکامی های یک زوج برای حفظ رابطه ی عاشقانه در کنار حفظ هویت مستقلشان دارد. داستان هویت شامل چندین بخش در هم تنیده است که چون دیگر آثار کوندرا همان فرض همیشگی او را یعنی فردیت زدایی و تجاوز به حریم تنهایی انسان ها را از زاویه ای دیگر تشریح کرده است. مشکل او مشکل انسان اروپای مرکزی است و مبارزه برای جلوگیری از امحای فردیت و تجاوز به تنهایی انسان ها. مشکلی که در عشق و روابط انسانی نیز رسوخ می کند و آن را در محاصره ی نیروهایی مرموز و پنهان میگیرد. کوندرا با نگاهی موشکافانه و تحلیل گر وضعیتی را که انسان اروپایی را مجبور به فراموشی خویشتن خویش و بر باد رفتن شخصیت خود می سازد در قالب یک رویا ، رویایی که نمی دانیم از آن کیست و از آغاز کدامین لحظه با زندگی قهرمانان آمیخته شده، به زیبایی به تصویر کشیده است وباری دیگر اعتراضی دیگر علیه هستی یعنی آنچه را که او رمان می نامد خلق می کند.
برای اینکه به مضامین آشنای کار او در قیاس با سایر آثارش اشاره کنیم می توانیم تحت عناوین ذیل نگاهی مختصر به آن ها داشته باشیم.
اين مصاحبه حاصل دو ملاقاتي است كه بعد از خواندن ترجمه «كتاب خنده و فراموشي»1 با ميلان كوندرا داشتم. ملاقات اول هنگاميكه وي براي اولينبار به لندن آمده بود و ملاقات دوم وقتي كه براي اولينبار به امريكا آمده بود. مبدا اين سفرها فرانسه بود، كشوري كه او و همسرش از سال 1975 به عنوان مهاجر در آن زندگي كردهاند. كوندرا اكنون در پاريس تدريس ميكند. هنگام گفتوگو كوندرا به طور پراكنده از زبان فرانسوي استفاده ميكرد ولي بيشتر به زبان چكي صحبت ميكرد و همسرش ورا2 نقش مترجم را داشت. متن نهايي گفتوگو كه به زبان چكي بود توسط پيتركاسي3 به انگليسي ترجمه شده است.
راس: آيا فكر ميكنيد كه نابودي جهان نزديك است؟
كوندرا: بستگي به اين دارد كه منظور شما از نزديك چه باشد.
راس: فردا يا پسفردا.
كوندرا: اين احساس كه جهان رو به نابودي حركت ميكند يك احساس بسيار قديمي است.
راس: پس لازم نيست نگران چيزي باشيم.
كوندرا: برعكس، اگر ترسي سالها در ذهن بشر وجود داشته است بايد حقيقت داشته باشد.
راس: بههرحال، به نظر من همة داستانهاي كتاب آخرتان براساس اين دغدغه شكل گرفتهاند، حتي داستانهاي خندهدار آن.
جسم و جان ـ اثر ميلان كوندرا مترجم احمد ميرعلايي همراه با مقدمه تحليلي از محمدرحيم اخوت انتشارات: نشر فردا ـ اصفهان ـ 1380 ـ ص 138.
«ما هرگز نميدانيم كه چه ميخواهيم، زيرا از آنجا كه فقط يكبار زندهايم. اين زندگي را نه ميتوانيم با زندگيهاي پيشين مقايسه و نه با زندگيهاي آينده تكميل كنيم ...» ص 67
درون مايه داستان جسم و جان، عشق و تجرد است عشق كه روح و جسم آدمي را تسخير ميكند و دوگانگي آن دو را از ميان ميبرد، اين عشق براي «توماس» چيزي است شبيه «برادري» براي «مساح زمين» در رمان «قصر» كافكا. معترض، مهاجم، ستوهآور، و بال «عشق» نوعي بزه است كه تنها معدودي از آدميان ميتوانند آن را مرتكب شوند. يكي شدن در عشق، با «به هم برآمدن» در هوس فرق ميكند. «عشق» آزادي و سبكي آدمي را از او ميربايد، و او را پايبند ميكند.
در «جسم و جان» «توماس» از عشق ميگريزد. او وقتي از دام پايبند به همسر و فرزند و مادر و پدر رها ميشود. احساس آزادي و سبكي ميكند او ميخواهد به هر قيمتي هست اين احساس رهايي و سبكي را حفظ كند از اين رو هيچ دلبستگي پايداري را به خود راه نميدهد. تا مبادار ريشههاي او را در زمين محكم كند، و سبكبالي او را از او بگيرد. اما «عشق متعرض» به او هجوم ميآورد و تجزيش ميكند «توماس» ميان دو قطب «پايبنديهاي عشق» و «بيبند و باريهاي تجرد» ميان سنگيني ستوهآور و سبكي تحملناپذير وجود، سرگردان ميماند. گرايش آگاهانه و ارادي او به سمت تجرد و سبكباليست، اما ناخودآگاه و بياراده به سمت قطب مخالف كشيده ميشود
«ميلان كوندرا» ماهيت عشق و تجرد را پيچيدهتر از آن ميداند كه به رد يا قبول هر كدام بپردازد. «عشق» سنگين و معترض و ستوهآور است ما سبكي تجرد نيز عملناپذير است.
والس وداع [Valcik na rozloucenou]. سومین رمان میلان کوندرا (1) (1929- )، نویسنده چک، که بین 1971 و 1972 در چک و اسلواکی نوشته شد و ابتدا، ترجمه فرانسوی آن به سال 1976 در پاریس انتشار یافت. کوندرا، در هنر رماننویسی، درباره این اثر چنین میگوید: «رمانی است که به معنایی در نظرم عزیزترین است [...] آن را با تفریح و لذتی بیش از رمانهای دیگر نوشتهام.» و چند صفحه بعد از آن، ترکیب این رمان را «فکاهی، همگون و نمایشی و تقریباً دور از حقیقت» میداند. در واقع، در این رمان نه از قطعههای جستارگونه خبری هست، نه از تنوع شکلهایی روایی که خصوصیت رمانهای دیگر کوندرا است. داستان، مانند نمایشنامه کلاسیک پنج پردهای، بسیار فشرده و سرشار از ماجرای نهچندان حقیقی است و با سرعتی افزونشونده در ظرف پنج روز جریان مییابد که هرروز آن معرف یک بخش از رمان است.
صحنه حادثه شهری دارای آب معدنی است که زنان در جستجوی باروری به آنجا رفت و آمد میکنند؛ روزنا (2) در این شهر پرستار است و دوستی به نام فرانتیشک (3) دارد که متخصص دستگاهها سرمازاست. روزنا دو ماه پیش از آن با کلیما (4)، نوازنده معروف ترومپت در پایتخت، معاشقه کرده است. چون در پی آن باردار میشود، تصمیم میگیرد که زندگیاش را با تام وجود به شهرت نوازنده ترومپت پیوند زند و از ابتذال فرانتیشک چشم بپوشد. رمان با تلفن کردن به کلیما آغاز میشود که از صبح روز دوم، وحشتزده به شهر آب معدنی میآید. کلیما با عجله به نزد دوست خود برتلف (5) میرود؛ امریکایی ثروتمند و مبتلا به بیماری قلبی، نوعی قدیس متجدد که سرش گاهی به هالهای کبود روشن میشود. برتلف او را به نزد دکتر اشکرتا (^)، پزشک زنان و رئیس کمیسیون بسیار سختگیر ناظر بر سقط جنین، میبرد. آن پزشک عجیب آماده کمک است؛ اما کلیما زشتی و بدذاتی دنیا را میبیند که در مقابلش قد برافراشته است و تجسمبخش این زشتی پدر روزنا است که لبریز از ترشرویی، به اتفاق چند بازنشسته دیگر، شکار سگهای ولگرد را ترتیب میدهد. و اگر رزنا عاشق برتلف نمیشد، این دنیای ترشروی سرانجام بر کلیما فایق میآمد و اعمال روزنا را از دور هدایت میکرد. همان برتلف، فرشته شصت ساله است که روح روزنا را از بار اننتخاب ناممکن میان یک متخصص وسایل سرمازا و یک ستاره میرهاند و به نظر میرسد که قادر است سرانجام اضطراب زن جوان بدبخت را زایل کند. اما شخصیت دیگری سر راه آنان قرار میگیرد: یاکوب، از دوستان قدیمی پزشک زنان. او سالها پیش از آن، پس از رویارویی با شکنجه و زندان (ماجرا جایی در اروپای مرکزی و در دوران کمونیستی میگذرد)، چون در آرزوی داشتن مکانی بود تا هرلحظه که بخواهد زندگی را ترک گوید، از اشکرتا خواسته بود تا برایش قرصی مرگآور درست کند. او، مانند بازدیدکنندهای که از جهنم گذشتهها آمده باشد، پیش از مهاجرت نهایی، برای وداع به شهر آب معدنی وارد میشود؛ و همان قرص اوست که به شکلی بیمعنی به زندگی زن پرستار خاتمه میدهد.
شاید این سیاهترین رمان کوندرا باشد. والس وداع ما را به این نکته ظنین میکند که قربانیان بهتر از جلادان خود نیستند و بهترین واقعهای که ممکن است برای کره زمین پیش آید نجات یافتن از چنگال انسان است. با این همه، والس وداع، سرگرمکنندهترین و خیالانگیزترین رمانی است که کوندرا نوشته است: گویی که هدف آن است که ما بیمعنایی فاجعههای انسانی را درک کنیم.مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Milan Kundera 2.Ruzena 3.Frantisek 4.Klima 5.Bertlef 6.Skreta
کتاب نیوز
شوخی [Zert]. اولین رمان میلان کوندرا (1) (1929- )، نویسنده چک که بین سالهای 1962 و 1965 نگاشته شد و در 1967 انتشار یافت ـ برای نویسندهاش شهرت جهانی به همراه آورد. پس از اینکه در 1968 تانکهای روسی کشور چکوسلواکی را درهم کوبیدند، برای سالهای بعد، این رمان یگانه پیامی بود که توانست پدیده ازهم پاشیدن دنیای کمونیست را پیشبینی کند. از اینرو، در آن سالها برداشتی بیش از حد سیاسی از آن به عمل آمد، اما با گذشت سالها روشن شد که ارزش خاص رمان بسیار فراتر از قلمرو محدود سیاست است.
لودویک یان (2)، که به دلیل شوخی سادهای از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغالسنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتی با هلنا زمانووا (3)، همسر رئیس سازمان حزبی دانشکده، روبرو میشود، گمان میکند فرصت انتقام را به چنگ آورده است و تصور میکند عملی که در حد کینه خاموشنشدنیاش باشد این است که زن دشمن خود را به خیانت وادارد. بیخبر از اینکه اصل ماجرا چیز دیگری است: لودویک آن زن را فریب میدهد و در اختیار میگیرد، اما به زودی خبردار میشود که شوهر او، آن کمونیست وفادار و سختگیر، از چندی پیش به آدمی تجدیدنظر طلب تبدیل شده است و دیگر با زنش زندگی نمیکند. اولین شکست لودویک در زندگی، سخت و به طور غیرقابل جبرانی دردناک بود. ولی دومین شکست او مضحک و بیمعنی است. وقتی که ستمدیده بود میتوانست بگوید: «من به بیرون از مسیر زندگیم پرتاپ شدهام». زندگی او در آن روزها واقعیت داشت، اما در دنیای اشباحی که اکنون پرسه میزند همین زندگی است که دور از هرمسیری، مفهوم خود را از دست میدهد. شوخی به دلایل دیگری هم رمان مهمی است. زیرا لودویک که میبیند نقشه انتقام او بر باد رفته است، یگانه کسی نیست که زندگیش به سخره گرفته میشود. برای همه شخصیتهای رمان لحظهای پیش میآید که باید از این تونل تاریک مسخره شدن عبور کنند. همه دنیا، به مسخره گرفته شده است. کوستکا (4) میخواهد که ایمان مسیحیاش را با کمونیسم آشتی دهد، اما هیچ نشانه تأییدی از بالا نمیرسد: «خدای من، صدایت را بلندتر به گوش من برسان! در این هیاهوی صداهای درهم و برهم، به هیچ وجه صدایت را نمیشنوم!» یاروسلاف (5)، دوست دوران نوجوانی لودویک، برای اینکه یاد آباء و اجدادی را از نو زنده کند، با رژیم همکاری میکند، اما فرزند خودش به صورت خندهداری به او خیانت میکند. و اگر در این میان فقط لوسی از این سرنوشت برکنار میماند- لوسی موجودی نهچندان واقعی است که در گورستانها پرسه میزند تا برای تقدیم به محبوبش گل بدزدد- به این سبب است که او در دنیای دیگری زندگی میکند. این دنیای دیگر در واقع بیرون از «تاریخ» است. زیرا شخصیتهای اصلی همه دستخوش این وسوسهاند که روی صحنه تاریخ ظاهر شوند. در این چشمانداز، رژیمهای کمونیستی که در شرق اروپا جایگیر شدند، کوشیدند که در این اوضاع تاریخ (یا پیشرفت یا مدرنیته) که انسان معاصر در سایه اطاعت از اوامر آن به سیارات دسترسی مییافت، پیشقدم شوند. شاید به سبب همین توفان و غرق کشتی تاریخ شخصیتهای شوخی ، که یکبار روی آینده قمار کرده و شکست خورده و مسخره شدهاند، به سوی گذشتهای که برای همیشه مدفون شده بود برمیگردند (رمان در روز جشن فولکلوریک «سواری شاهان» که زمان آن را کسی به یاد ندارد پایان میگیرد). یاروسلاف به هنر عامیانه قدیم رومیآورد، لودویک به سوی لوسی میرود که تجسم عشقهای گذشته بیتاریخ بشریت است. کوستکا به زمان گذشته انجیلی رو میکند: جستجوی نشانههای نامفهوم در گذشته و خم شدن به روی چشمههای خشکیده! چنین است روح این رمان خارقالعاده./رضا سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Milan Kundera 2.Ludvik Jahn 3.Helena
کتاب نیوز
رمان بار هستی نوشته میلان کوندرا نویسنده مطرح اهل چک یک رمان فلسفی ست که کوندرا در آن به موضوع هستی بشر می پردازد. شخصیت های اصلی این رمان عبارتند از: توما یک پزشک که از همسر اول خود جدا شده ترزا که بعدا به همسری توما درمی آید مادر ترزا سابینا دوست توما که نقاش است فرانز دوست سابینا و کارنین سگی که توما به ترزا می دهد. زمان ها در این رمان غیر خطی پیش می روند به طوری که کوندرا ابتدا درباره آشنایی ترزا و توما می نویسد و بعد از چند قسمت مفصل از داستان که به شرح ماجراهای آنها می پردازد داستان را به چگونگی تولد یافتن ترزا و نیز سالهای سختی که با مادرش برای بزرگ کردن برادرها و خواهرهایش گذرانده برمی گرداند. کوندرا مطرح می کند که طبق عقیده نیچه بازگشت ابدی در تکرار شدن ماجراها و اتفاقات است و اگر آنها تکرار نشوند ابدی نخواهند شد. اگر چه آشنایی توما با ترزا بر حسب یک اتفاق ساده رخ داده است اتفاقی که اگر همان یک بار پیش نمی آمد چون تکرار نشدنی بود مسلما به آشنایی آن دو منجر نمی شد و ارزش این آشنایی به همین اتفاق مطلق است.

سبکی تحملناپذیر هستی [Nesnesitelna lehkost byti]. پنجمین رمان میلان کوندرا (1) (1929- )، نویسنده چک، که نگارش آن در فرانسه، در 1982 به پایان رسید و برای نخستین بار ترجمه فرانسه آن در 1984، در پاریس انتشار یافت. به نظر میرسد که این اثر از یک جمله کتاب پیشین نویسنده، کتاب خنده و فراموشی، مایه گرفته است: «... همانسان که یک نهایت میتواند در هرلحظه به عکس خود بدل گردد، سبکی که به حد اعلای خود رسیده، به ثقل وحششتناک سبکی بدل شده است و تامینا (2) میداند که حتی یک دقیقه دیگر هم نخواهد توانست آن را تحمل کند.» (این جمله در بخش جزیره بچهها دیده میشود). در سرتاسر سبکی تحملناپذیر هستی تقابل رمزآلود سبکی و ثقل پیاپی ظاهر میشود: باید کدام را ترجیح دهیم؟ کدام طرف این تضاد ارزش شمرده میشود؟ مضامین دیگری هم به دنبال میآیند: مضمون «ناسازگاری جسم و روح»، -مضمون ترزا (3) که قبلاً نیز در شوخی آمده است- مضمون کیچ (4) (بخش ششم مقاله هزلآمیزی است درباره این موضوع)، مضمون خیانت، مضمون دلبستگی (همه بخش هفتم به نور سوزناک یک دلبستگی روشن شده که قهرمان آن یک سگ است.) الخ.
شانتال صدایی مثل جیرجیرک داشت. هر بار که دهانش را باز می کرد, زان به او اشاره می کرد. از آن جایی که پرده گوش زان در آخرین گفتگوی کمی بلند دونفری آنها آسیب دیده بود و دکتر چند روزی استراحت مطلق همراه با سکوت برایش تجویز کرده بود, شانتال مجبور بود این مدت را تنهایی در هتل بگذراند.
هتل در شهر کوچکی در ساحل نورماندی بود که اتاق هایی با عایق قوی صدا داشت.هر چند شانتال خسته بود اما تصمیم گرفت اول شام بخورد.
وقتی از کنار زن پیش خدمت با مو های دم اسبی می گذشت, با تاثر از بوی ادکلنش نا گهان گفت: پیف ! هر چند پیش خدمت با بزرگواری اصلن به روی خودش نیاورد. اما شانتال کمی پر حجم تر از آن بود که بتواند بدون برخورد فیزیکی از بین پیش خدمت و صندلی عبور کند. به همین دلیل تنه ی محکمی به زن پیش خدمت زد و همین طورهم تنه ی محکمی خورد.
بالاخره خودش را به میز کنار پنجره رساند و چون هر وقت فعالیت بدنی اش زیاد می شد صدایش هم تیز تر می شد, با اشاره به پیش خدمت اشاره کرد که یک لیوان آب بیاورد.
پیش خدمت منو و لیوان آب را روی میز گذاشت و با لبخند خودکارش را از پشت گوشش برداشت و آماده ی نوشتن شد. شانتال که از نگاه های محبت آمیز پیش خدمت هول شده بود به نرمی منو را باز کرد و یک کاغذ A4 که شماره ای ۸ رقمی رویش نوشته شده بود دید. شانتال آهسته سرش را بالا آورد وبالای لبخند ملیح پیش خدمت یک سیبیل نازک پوارو یی دید. شانتال تازه فهمیده بود که پیش خدمت یک مرد است!
شانتال محکم منو را بست و آرام گفت : متشکرم، سیر شدم! گارسون كه تصور كرده بود او شديدن عصباني است و سرش جيغ كشيده است، چند قدم عقب رفت و راه را براي شانتال كه اشكريزان به اتاقش مي رفت باز كرد!
شانتال به سختي فراوان موفق شد بخوابد و نیمه شب پس از يك رویاي طولانی از خواب پريد. در روياهايش مي ديد كه همه ي آدم ها كر شده اند و او با خيال راحت بلند بلند حرف مي زند و آواز مي خواند. شانتال از این رویا دلگیر شده بود ،چون ديگر كسي صداي او را نمي شنيد و حنجره ي منحصر به فرد او را درك نمي كرد.
هميشه صدايي كه ديگران از او مي شنيدند با صداي واقعي خود او تفاوت زيادي داشت. حتي كساني كه شانتال را سالها بود مي شناختند، باز هم قضاوت درستي در مورد او نداشتند. شانتال از زماني كه زبان باز كرده بود تنها مانده بود.
شانتال از اينكه كسي صدايش را نشنود و حرف هايش را نفهمد بيشتر خوشحال مي شد تا تنها بماند. به همين دليل خوابش را به فال نيك گرفت و دوباره خوابيد.
آثار کافکا، کارخانه ی مطلق سازی (کارل چاپک)، قلعه حیوانات و 1984 از اورول، مکتب دیکتاتورها از سیلونه، قطره اشکی در اقیانوس از اشپربر، کلاه کلمنتیس، بار هستی و شوخی از کوندرا از جمله ی این رمان ها هستند که به فارسی برگردانده شده اند. کوندرا خود از کسانی است که توتا لیاریستم را تجربه کرده است. در یک رژیم توتالیتر زیسته است و حتی روزهایی، سخت به آرمانها آن رژیم باور داشته است. و سر انجام آن گاه که رویای آزادی جای خود را به توتالیاریستم داده، به فریاد زدن بر سر اقدام خود پرداخته است تا آن را باز خواند، سرزنش کند، و در پی آن افتد که مهارش کند. کوندرا می خواهد بداند که چگونه و با چه مکانیسمی رؤیای آزادی به توتالیتاریسم بدل شده است. می خواهد بداند که حاکمان با چه ابزاری بر روح و ذهن انسانها سلطه ای اینچنین مطلق و فراگیر یافته اند و می خواهد بداند که چگونه کسانی که روزی برای آزادی به خیابانها ریخته اند امروز تقدیس گر قدرت شده اند.
«مقاومت انسان در برابر قدرت، مقاومت حافظه است در برابر فراموشی» این پاسخی است که کوندرا از زبان میرک قهرمان کلاه کلمنتیس به همه ی این سؤالها می دهد.
The Unbearable Lightness Of Being
Milan Kundera
بار هستی نام رمانی از میلان کوندرا است که در سال ۱۹۸۴ نوشته شدهاست. این کتاب که در سال ۱۹۶۸ در پراگ در دورهٔ زمانی موسوم به بهار پراگ میگذرد، با مفاهیم فلسفی فراوانی سر و کار دارد. ترجمه لغوی نام اصلی آن سَبُکیِ تحملناپذیر هستی است.
کتاب به شرحی از وضعیت زندگی هنرمندان و روشنفکران چکسلواکی پس از بهار پراگ، یعنی پس از حملهٔ اتحاد شوروی به چکسلواکی، میپردازد. شخصیت اصلی کتاب «توماس» نام دارد. توماس که جراحی معروف است انتقادات فراوانی به کمونیستهای چک دارد و این موجب میشود که او شغلاش را از دست بدهد. دیگر شخصیتهای مهم داستان «ترزا» (همسر توماس)، معشوقهٔ توماس - «سابینا» (نقاش) - و معشوق سابینا - «فرانز» (استاد دانشگاه) - هستند.
در سال ۱۹۸۸ فیلمی انگلیسی از روی این کتاب ساخته شد. دانیل دیلویز در نقش توماس، ژولیت بینوش در نقش ترزا، و لنا الین در نقش سابینا در این فیلم بازی کردند. کارگردان این فیلم فیلیپ کوفمان است
سبکی تحمل ناپذیر هستی (The Unbearable Lightness of Being) یا به نامی که در ایران ترجمه شده است (بار هستی)، عنوان یکی از معروف ترین رمانهای میلان کوندرا ست که توسط فیلیپ کافمن در سال ۱۹۸۸ به صورت فیلم در آمد.
در ایران کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی را با نام بار هستی آقای پرویز همایون پور برای انتشارات گفتار ترجمه کرده اند.
کوندرا می گوید:عصر کنونی بر روی همه چیز که تا به حال نوشته شده چنگ می اندازد تا آنها را به فیلم و برنامه های تلویزیونی یا کارتونی تبدیل کند.در یک رمان ،آنچه که ذاتی است دقیقا همان چیزی است که در یک رمان بیان می شود.و بنابراین هر نوع اقتباس ،حاوی چیزهای غیر ذاتی آن است.اگر شخص هنوز آنقدر دیوانه باشد که این روزها داستان بنویسد و بخواهد آنها را در امان نگه دارد ،باید رمانهایش را طوری بنویسد که نتوان از آنها اقتباس کرد.به بیان دیگر باید به شکلی نوشت که نتوان بازگو کرد.
توماژ جراحی متبحر و جوان در پراگ است.او رابطه عاشقانه با سابینا هنرمند نقاش دارد.در یک جراحی که توماژ در یک شهرستان دور افتاده دارد با ترزا دختر ساده و بی آلایش روستایی آشنا می شود.ترزا به پراگ منزل توماژ می آید و در آنجا مستقر می شود.ترزا و توماژ ازدواج می کنند.تمام این اتفاقات در بهار پراگ (۱۹۶۸) به وقوع می پیوندد.روسها از شرق به پراگ حمله می کنند و توماژو ترزا و سابینا به سوئیس می گریزند...
معرفی برخي از رمانهای میلان کوندرا
هویت / شوخی / عشقهای خندهدار / جهالت/ ژاک و اربابش / آهستگی/ کتاب خنده و فراموشی/ مهمانی خداحافظی
«در اين دنيا همهچيز از قبل بخشوده شده و همهچيز در آن به طرز وقيحانهاي مجاز است .» بارهستی
«اگر هر لحظه از زندگيمان بايد دفعات بيشماري تكرار شود ، ما همچون مسيح به صليب و به ابديت ميخكوب می شویم .» بارهستی
«هيچ در بند خويشتننبودن ، ما را به سهولت قرباني جسم ميكند .» بارهستی
«آدمي هرگز از آنچه بايد بخواهد ، آگاهي ندارد ، زيرا زندگي يك بار بيش نيست و نميتوان آن را با زندگيهاي گذشته مقايسه كرد و يا در آينده تصحيح نمود .» بارهستی

آهستگی
نام لاتین: Slowness
میلان کوندرا،مترجم نیما زاغیان
تاریخ انتشار: بهار 1385 شابک: 9646751792
نوبت چاپ: سوم قطع: رقعی تعداد صفحه: 152
«آهستگی» رمان تامل برانگیزی دربارهی مفهوم آهستگی در زندگی معاصر و از دست رفتن آن است. «آهستگی» ساختار بدیع و جذابی دارد و کوندرا با تلاملاتی فلسفی در رمان خود مفهوم آهستگی را از طریق شخصیتهای رمانش از منظرهای متفاوتی مورد بررسی قرار میدهد. کتاب طنازی و فرحناکی خاص خودش را دارد و البته دربارهی کوندرا نباید فراموش کرد که لحن کنایی و طعنه آمیز او در خلق موقعیتهای افشا کننده بشری بیشترین تاثیر را گذاشته است.
توضیحات پشت جلدكتاب:
آهستگی یکی دیگر از اثار میلان کوندرا نویسندهی «جکوسلواکی سابق» از اقمار «اتحاد جماهیر شوروی سابق» است. اولین اثری است که به فرانسه نوشته شده، در هر حال نخستین تجربه نگارش او به زبان جز زبان مادری است و برای کسانی که کوندرا را یک سیاسینویس و آثارش را رمانهایی سیاسی تلقی میکنند، آهستگی کاری کاملا متفاوت و به اعتراف خود کوندرا یک (رمان ـ شوخی) است. هر چند آنگه که به نام شوخی از کوندرا میشناسیم اثر بسیار جدی و از جملهی تلخترین آثار اوست. آهستگی در دورانی نوشته شده که از «اتحاد جماهیر شوروی» دیگر نشانی نیست از «چکوسلواکی» نیز هم. شاید گرایش کوندرا در این اثر به لودگی، حاصل بر باد رفتن تمامی آن چیزهایی است که او به آنها عشق میورزید: فرهنگ و تاریخ، گذشتهها، امید و بازگشت به سرزمین مادری؛ همه چیزهای غیر ممکن، آهستگی پوزخند او به زندگی است...

پسزمینهی ماجراهای داستان جهالت «نوستالژی» است: درد ناآگاهی. ایرنا و یوزف (دو شخصیت اصلی داستان) پس از یک مهاجرت طولانی به وطن باز میگردند و به یکدیگر برمیخورند. آنچه همواره در دوران مهاجرت آنها را آزار میدهد «نوستالژی» است: دانستن این که از آنچه دور از آنهاست بیخبرند. کوندرا در این داستان گذری به داستان «ادیسه» میزند: "حماسهای که بنیانگذار نوستالژی شد و در اوان زایش فرهنگ باستانی یونان به دنیا آمد. اولیس بزرگترین ماجراجوی تمام اعصار، به جنگ «تروا» رفت و ده سال جنگید و سپس شتافت تا به سرزمین مادریاش «ایتاکا» برگردد. اما دسیسهی خدایان سفرش را طولانی کرد. 3 سال اول سفر پر از ماجراهای خارقالعاده بود و سپس، به عنوان گروگان در کنار پریای به نام «کالیپسو» سرکرد که چنان عاشق و گرفتار اولیس بود که نمیگذاشت او را ترک کند. در طول 20 سال غیبت اولیس اهالی ایتاکا (زادگاهش) خاطرات زیادی از او را در یاد نگه داشته بودند اما دلتنگش نمیشدند. در حالیکه اولیس درد دلتنگی را احساس میکرد هر چند چیزی به یاد نمیآورد. "کوندرا با بیان این داستان این حقیقت را بیان میکند: "حافظه برای این که خوب عمل کند نیازمند تمرین مداوم و بیوقفه است، خاطرات اگر گاهگداری در گفتوگوهای میان دوستان برانگیخته نشوند، از بین میروند. هموطنان مهاجری که دستهدسته جمع میشوند و داستانهایشان را تکرار میکنند مانع فراموشی آنها میشوند. اما آنها که هموطنانشان را مرتب نمیبینند در فراموشی سقوط میکنند. اولیس هم هرچه بیشتر غم غربت میخورد، بیشتر فراموش میکرد. چرا که غم غربت فعالیت حافظه را تقویت نمیکند، خاطرات را برنمیانگیزد. به خودش اکتفا میکند، به احساس خودش."
اولیس پس از بازگشت به موطن خویش، خود را ناچار به زیستن با مردمی میبیند که هیچ چیز از آنها نمیداند. اولیس که در 20 سال غیبتش به هیچ چیز جز بازگشت نیاندیشیده است، به محض بازگشت شگفتزده متوجه میشود که "جوهرهی زندگیاش، کانونش، گنجینهاش را در خارج از سرزمین مادری یافته است، در آن بیست سال جهانپیمایی."
ایرنا –شخصیت زن داستان- در ابتدای ورود به زادگاهش پس از بیست سال با ورق زدن سررسید حاوی نشانیها، دوستان قدیمی خود را پیدا کرده و آنها را ملاقات میکند. ایرنا با خود میاندیشد: " آیا میتوانم خود را در خانه احساس کنم و دوستانی داشته باشم؟ " او به عنوان دختر جوان معصومی از آنجا رفته و اکنون یک زن بالغ برگشته است. زنی که زندگیای پشت سر دارد، زندگی دشواری که به آن میبالد. میخواهد همان باشد که هست. ایرنا میداند که آن زنها یا او را میپذیرند با تجربیاتی که در آن سالها پشت سر گذاشته، با اعتقاداتش و با نظراتش، یا او را پس میزنند. با شناخت بر اینکه در موطنش شرابِ خوب نمینوشند، بطریهای بوردوی قدیمی سفارش میدهد و میخواهد با بهترین روشی که میشناسد مهمانهایش را غافلگیر کند. میخواهد جشن بگیرد و دوستیهایش را تازه کند. اما دوستانش ناآسوده بطریها را نگاه میکنند و چیز دیگری سفارش میدهند. "او متوجه میشود که احمقانه چیزی را به نمایش گذاشته که به جای تازه کردن دوستیها آنها را از هم جدا میکند: غیبت طولانیاش، عادتهای خارجیاش و اعتماد به نفسش. دوستان قدیمی او نیز به دوران غیبت او بیتوجهی نشان میدهند چون میخواهند این بیست سال زندگی او را قطع و جدا کنند. انگار میخواهند گذشتهی دورش را به زندگی کنونیاش بخیه بزنند. انگار که ساعدش را قطع کنند و دست را مستقیم به آرنج بچسبانند. انگار که ساق پایش را قطع کنند و زانو را به مچ پا پیوند بزنند."
بعدها ایرنا برای دوست فرانسویاش چنین سخن میگوید: "می توانم دوباره در میان آنها زندگی کنم اما به شرط آن که همهی آن چیزهایی که با تو، با شما، با فرانسویها تجربه کردهام، در یک مراسم مقدس دود شود و آن زنها (دوستان هموطنش) جامهای آبجو را بالا بگیرند و با من آواز بخوانند و دور این تودهی آتش برقصند. برای اینکه مرا ببخشند، برای اینکه پذیرفته شوم، تا دوباره یکی از آنها باشم، این بهایی است که باید بپردازم."
«جهالت» سرشار از لحظاتی است که در آن قهرمانهای داستان، اولیسوار، غم غربت را در وطن احساس میکنند.
یوزف – شخصیت مرد داستان – پس از بازگشت به وطن به گورستان شهر زادگاهش میرود. همانجا که سی سال قبل تابوت مادرش را دیده است. تعداد نامهای جدید روی سنگ قبر گیجش میکند و متوجه میشود که برخی از نامها به اشخاصی تعلق دارند که تا آن زمان گمان میکرد زندهاند. آن مردگان او را آزار نمیدهند. آنچه آزارش میدهد این است که هیچ خبری از مرگ آنها دریافت نکرده است. او به این حقیقت تلخ پی میبرد که فقط برای احتیاط نبوده است که از نوشتن نامه برای او دست کشیدهاند: او از نظر آنها دیگر وجود ندارد.
هر دو قهرمان داستان پس از بازگشت متوجه میشوند که جهل ناشی از نبودن بین هموطنان همانند دردی آنها را وادار به ترک وطن میکند. آنها متوجه میشوند که مدتهاست که مردهاند و حتی زبان و فرهنگ دوستان و هموطنان قدیمی برایشان دور و ناآشناست. مهاجرت آنها را از ریشه دور کرده است و حافظه یاریشان نمیدهد.
«جهالت» پیوسته در حال پرسیدن این سؤال است: آیا بازگشت به وطن تنها راه حل غلبه بر نوستالژی غمانگیز غربت است؟
هانیه عقیقی
برگرفته از کتاب «جهالت»، برگردان آرش حجازی، انتشارات کاروان

«از زمان جيمز جويس، پيبردهام كه بزرگترين ماجراي زندگيمان، نبود ماجراست»
ازنويسندگان كمتر كسي براي كتابهاي ميلان كوندرا مقدمه مينويسد. خوانندهها عادت كردهاند كتاب كوندرا را باز كنند و بدوند وسط ماجرا.
بعد از گذشت چهل سال از تاريخ انتشار اولين رمان كوندرا (شوخي)، مردم همچنان با شوق و ذوق كتابهاي او را باز ميكنند.
كوندرا در مملكت ما و همه نقاط ديگر هنوز قرباني ميگيرد و باوجود اين همه نويسنده كوچك و بزرگ، خيليها او را به ديگران ترجيح ميدهند.
ماه گذشته كتاب جديدي از كوندرا در ايران منتشر شد با عنوان «رمان، حافظه، فراموشي» كه مجموعهاي است از مقالات او. همزمان آخرين كتاب كوندرا به نام «پرده» هم در پاريس منتشر شده و كلي سروصدا به پا كرده است.
براي پرداختن به كوندرا بهانه از اين بيشتر پيدا نميشود! پس اين دو صفحه را به جاي همه مقدمههايي كه بر كتابهاي كوندرا نوشته نشده، از ما بپذيريد.
چه كسي جرات ميكند نگاه تمسخرآميز نويسندة چك را بر منتقدان ببيند و از اينكه او چه ميگويد، سخن بگويد؟ چه كسي ميتواند درمورد كوندرا نظر بدهد و دچار سوءتفاهم نباشد؟ كوندرا همه را به شك مياندازد.
كاري ميكند كه انسان به آنچه با دو چشم خودش ميبيند اطمينان نكند و خط بطلاني بكشد روي همه برداشتهاي شخصياش. كوندرا همه را دچار سوءتفاهم ميكند و البته از اين سوءتفاهم لذت ميبرد: «فصل چهارم «خنده و فراموشي»، به شكل كتابي كوچك در چكسلواكي منتشر شد.
نخستينباري كه اثري از من پس از ممنوعيتي 22 ساله منتشر ميشد. يك بريدة روزنامهاي برايم فرستادند، منتقد از من خشنود بود و بهعنوان سند هوشمندياش سطري را كه به نظرش درخشان ميرسيد نقل كرده بود: «از زمان جيمز جويس، پيبردهام كه بزرگترين ماجراي زندگيمان، نبود ماجراست» و تا آخر.
لذت عجيب و شريرانهاي بردم از ديدن خودم كه سوار بر خر سوءتفاهم به زادگاهم بازگشته بودم!» (هويت)
اما كوندرا، با همة اين پيچيدگيها، معلم خوبي است؛ از آن معلمهايي كه به دانشآموزان اجازه ميدهد تجربه كنند و حتي به اشتباه بيفتند.
گفتار حاضر، يادداشتي كاملا شخصي بر آثار ميلان كوندرا است. نگاه يك طراح گرافيك و نويسنده ي پيش پا افتاده. هرچند در اين گفتار، قصد من بر آن نيست كه كتابهاي كوندرا را به صورت خاص مورد تحليل و نقد قرار بدهم بلكه به صورت عام و كلي، تصميم بر آن است تا روند حركتي ميلان كوندرا در عرصه ي ادبيات و نكات برجسته ي كار داستان نويسي وي را تحليل كنم كه به صورت عمده، به دو دسته ي “فقدان هويت” و “مشكل در ترجمه” از ديدگاه من، خلاصه مي شوند كه البته ضعف و ناتواني برخي مترجمان در برگردان آثار ميلان كوندرا كه متوجه خود من نيز مي شود را در اين گفتار، بررسي مي كنم هرچند كه به تازگي، چند نقد تخصصي شامل يك كتاب و چند مجموعه مقاله راجع به ديدگاه جامعه شناسانه ي ميلان كوندرا از منظر فلسفي منتشر شده است.
ميلان كوندرا را به عنوان يك نويسنده ي هميشه منتقد معرفي مي كنند كه از تباهي جامعه اش از هر لحاظ، ناراضي است و با جامعه، برخوردي نقادانه و موشكافانه دارد. البته اين تعريف براي من زياد قانع كننده نيست چرا كه از ديدگاه شخصي من، ميلان كوندرا هميشه يك رمان نويس منحصر به فرد بوده است. در تمام رمانهايش، ميلان به دنبال سبكي از نگارش بوده كه راه و روشي نو براي فكر كردن پديد بياورد. راه و روشي كه خواننده در برخورد با آن، احساس كند يك رمان نمي خواند بلكه يك متن فلسفي و پرسشگر، پيچيده و تئوريك را مي خواند. وساطت، ميانجيگري و انعكاس شفاف وقايع جامعه، بخشهاي تفكيك ناپذيري از رمانهاي او هستند كه خطوط داستاني و روايتگرايانه ي كارهاي وي را، به قطعاتي منطقي تبديل مي كنند كه هر كدام براي خود، ديدگاه و جهت گيري دارند.
اما با نگاهي به آثار و كتابهاي كوندرا، متوجه خواهيد شد كه بيوگرافي او در ابتداي تمام رمانهايش، همان بيوگرافي قديمي است كه در ده سال پيش ارايه مي داد و هنوز هم از آن استفاده مي كد. در صفحات ابتدايي آخرين رمان وي، “هويت” (كه نسخه ي فارسي آن نيز در ايران با ترجمه ي دكتر پرويز همايون پور و توسط نشر قطره منتشر شده است) كه زندگينامه ي ميلان كوندرا نقل شده است، اينطور مي خوانيد: “ميلان كوندرا در سال 1929 در چك اسلواكي متولد شد و تا سال 1975 در فرانسه زندگي كرد.” اما معدود مصاحبههاي اخير ميلان كوندرا با نشريات، نشان مي دهد كه او به تازگي نسبت به بيوگرافيهايي كه از او ارايه مي شود، مشكوك و بي اعتماد شده است و در كل نيز تاريخ نشان مي دهد كه بيوگرافيهاي جعلي از برخي نويسندگان، جاي آثار و كتابهاي اصلي آنها را گرفته و ديدگاه مردم را به سمت ديگري كشانده است هرچند كه كوندرا سعي مي كند تا حد امكان، زياد با نشريات مختلف مصاحبه نكند و تصاويرش را نيز منتشر ننمايد و يا بيوگرافيهايش را نيز چاپ نكند. به طور كلي، كوندرا نويسنده ي بدون حاشيه يي است كه مي خواهد خود را در قالب آنچه هست مطرح كند و شخصيت خود را در قالب رمانهايش تبلور ببخشد نه در قالب آنچه كه ديگران مي خواهند او باشد! خود او نيز مي داند كه رمانهايش، سبك و شكل خاص و مستقلي از ادبيات داستاني را دربر مي گيرند و من نيز تصميم دارم به تفصيل راجع به برخي از شكلهاي ساختاري رمان هويت وي، صحبت كنم.
اما آثار كوندرا، مشكل بزرگي دارند. اين آثار به دليل ساختار پيچيده ي فلسفي شان، به خوبي تفسير و ترجمه نمي شوند و معمولا مترجمان بايد برداشتهاي شخصي خودشان را از آثار كوندرا در قالب ترجمه عرضه كنند. اما نوع ديگري از ترجمه وجود دارد كه كوندرا آن را ترجمه ي احساسات مي خواند. در عصري كه هر ژانر ادبي و صنعتي بيربطي قابليت تبديل شدن دارد، كتابها به فيلمها، بازيها به كارتونهاي تلويزيوني، رمانهاي فلسفي به بازيهاي كامپيوتري، كتابها به تاترها و تاترها به فيلمهاي سينمايي، كوندرا سعي بسياري دارد تا اصالت عمل و ابتكار خاص خود را براي عرضه ي آثارش حفظ كند و تقليدپذيري و كپي برداري از سبكهاي خاصش را غير ممكن سازد تا رمانهاي او، فقط قابليت خوانده شدن به عنوان يك كتاب را داشته باشند و نه ديده شدن به عنوان يك تاتر تلويزيوني! او اين تبديلها را غيرممكن مي پندارد و تصور مي كند كه هيچ سبك ادبي، نبايد به هيچ محصول هنري ديگري تبديل شود. او در زندگي شخصي خود نيز چنين برخورد مي كند. زندگي اش را به رماني تبديل مي كند كه قابل تعديل يا بازنويسي شدن نباشد.
ميلان كوندرا در زمان حيات ژاك دريدا، در همين رابطه، براي او اينگونه نوشت: “اگر بازنويسي و تعديل، قرار است رمان و داستان را زنده نگاه دارد، آنگاه مي توانيد مطمئن باشيد كه هيچ ارزشي براي كتابهاي ما باقي نخواهد ماند.”
به عقيده ي كوندرا، رمان واقعي و خوب، هيچ چيز غير از يك رمان واقعي و خوب نيست! اما بعد از تبديل شدن به ساير ژانرهاي ادبي و هنري مثل فيلم سينمايي يا سريال تلويزيوني، تنها بخشي ناچيز از خط داستاني آن باقي خواهد ماند. او همچنين به وضوح، بين “دگرگوني” و “تبديل” تفاوت قايل ميشود.
به عقيده ي كوندرا، “تبديل” يك اثر ادبي مكتوب به يك محصول صرفا تجاري مثلا تلويزيوني، استفاده از فكر و حاصل تلاش يك متفكر براي ساختن و پرداختن يك موضوع پيش پا افتاده براي رسيدن به يك سري اهداف مادي خاص است كه البته فناوري نيز در اين راه بسيار كمك مي كند اما كوندرا همواره، در رمانهايي كه نوشته، خودش بوده است و بر خلاف برخي نويسندگان حتي بزرگ، سعي نكرده آثار قديمي را به شكلهاي نوين امروزي تبديل كند و با نام خودش، عرضه نمايد تا بتوانند از آثار او، فيلم و تاتر و بازي بسازند. كوندرا تنها يك بار اجازه داد تا اثرش را به تاتر تبديل كنند و البته آن تاتر نيز بسيار آماتوري بود و علاوه بر خودش، براي كارگردان اثر نيز هيچ سود مالي نداشت.
اما ميلان كوندرا، دگرگوني را از بتهوون آموخت. كسي كه از صداي افتادن سكه بر روي زمين، موسيقي ساخت! رمان “ژاك و اربابش” اثر ميلان كوندرا، اقتباسي متحول شده از “ژاك سرنوشت گرا” اثر دنيس ديدروت بود كه حتي سبك نوشتاري ميلان كوندرا نيز متفاوت با آنچه بود كه در رمان دنيس ديدروت آمده است. اما كتابهاي اخير كوندرا، سري كاملا يكساني از اقتباسهاي ادبي دگرگون شده هستند! او در خانواده ي زاده شده كه اعضاي آن، همگي اهل موسيقي و آهنگساز بودند و به همين دليل نيز ميلان از سنين كودكي اش، با نواختن موسيقي رشد كرد و پيانو نواخت و حالا نيز يك پيانيست حرفه يي است و شايد اين نوع اقتباسهاي ادبي او از ساير آثار كه تنها به سوژه و حواشي كار محدود مي شوند، به دليل حرفه ي خانوادگي بستگانش بود. همان كاري كه او بعدها ادامه داد و البته در اين عرصه نيز به نواختن تصنيف بزرگان موسيقي پرداخت و هيچگاه آهنگ نساخت.
ميلان كوندرا، در حال آزمايش كردن شكلهاي متفاوتي از شخصيت پردازي در رمان است. ساختار پايه يي تمامي رمانهاي كوندرا، يك الگوي واحد دارند و اكثرا نيز از هفت بخش اصلي تشكيل شده اند كه هر كدام از آنها مي كوشد تا كاملا مستقل، متفاوت و تك باشد! فهرست مطالب ابتداي كتابهاي وي نيز همواره به گونه يي تنظيم مي شود كه خواننده بتواند تصور درستي از طرز تفكر او در استقلال و اصالت عمل داستان نويسي اش پيدا كند.
نخستين رمان كوندرا با نام “جوك”، روايتي چندگانه از پيشروان حرفه يي موسيقي مدرن امروز است. اين رمان، توسط چهار نفر روايت مي شود. شخصي به نام “لوديك” كه تك سخنگويي وي، دوسوم متن را در برمي گيرد و روايتهاي “ياروسلاو”، يك ششم متن، روايتهاي “كاستا” يك نهم متن و روايتهاي هلنا، يك هجدهم متن رمان را شامل مي شود. با توجه به سبك نوشتاري ميلان در اين رمان، مقداري كه از لحاظ محاسباتي براي روايت به هر كدام از اين چهار نفر اختصاص داده شده، شخصيت آنها را روشن مي كند و توضيح مي دهد. در واقع كوندرا، با مقادير متفاوتي نور روي چهره ي افراد بازي مي كند تا سايه روشني كه تشكيل مي شود، بخشي از چهره ي آنها را نمايش دهد.
هرچند كه بسياري از منتقدين ادبي، به ميلان كوندرا به دليل داشتن لحن فاخر و نثر پيچيده اش، ايراد مي گيرند. هرچند كه از نثر پيچيده و فلسفي كوندرا خبر دارم و مطلعم اما باز هم به سراغ كتابهايش مي روم هرچند كه خيلي سخت، مفاهيمش را هضم مي كنم. علاقه ي من به كارهاي كوندرا، به دليل استفاده ي بيش از حد وي از استعاره ها و صفتهاي عجيب و غريب است. و البته خود ميلان كوندرا نيز ترجمه هايي كه از كتابهايش موجود است و به بيش از 22 زبان زنده ي دنيا ترجمه شده را مطالعه و بررسي نموده است. او نيز به مانند بسياري از نويسنده ها، مسحور جادوي كلمات مي شود و در معني هر اصطلاح، ريتم و آهنگ، بيان و صراحت لهجه ي جملات، مدت بسياري دقيق مي شود و به معناي خط به خط جملات و سطور يك كتاب، فكر مي كند و با توجه به اين روحيه ي ظريف و شكننده، براي او يك مصيبت بزرگ به حساب مي آيد وقتي در مقايسه ي ترجمه يي كه از آثارش مي شود، ببينيد پاراگرافهايي حذف شدند، جملات به هم ريختند، سبكها تغيير كردند و احساسات و عواطف داستان، از حد استانداردش، كمتر يا بيشتر شده اند. از همين رو، بهترين امكاني كه ميتواند او را شاد كند، اين است كه همگي بتوانند به زبان آلماني يا چك صحبت كنند و بخوانند! شايد شما فكر كنيد من آدم خوشبخت و موفقي هستم كه تواسته ام آثار وي را به زبان اصلي شان بخوانم اما واقعا اينطور نيست و من نيز نسخ ترجمه شده ي آثار او را به دست آوردم و دليل آن نيز را اينطور مي توانم ذكر كنم كه عليرغم نوشته شدن تمام كتابهاي وي به زبان چك اسلواكيايي، در زماني كه چك و اسلواكي هنوز از هم جدا نشده بودند، اين آثار هيچگاه انتشار نيافتند چرا كه حكومت كمونيست زمان، خواندن آثار وي را ممنوع كرده بود و آثار وي بعد از ده سال از تغيير رژيم، تازه به صورت ناقص چاپ شدند و نسخه هاي كامل آثار وي، به زبانهاي غير چك و اتريشي است و تنها 4 مورد از آثار وي را به زبان اصلي چاپ كرده اند و بسياري از علاقه مندان كارهاي وي، ترجمه ي آثارش را خوانده اند. به همين دليل، شخص ميلان كوندرا پس از اينكه به زبان فرانسوي، تسلط كامل پيدا كرده، در حال ترجمه ي آثارش به زبان فرانسه است و دو سالي مي شود كه اين كار را پيش گرفته است و در تمام اين كتابها كه بعد از سال 1982 توسط انتشارات “گاليمارد” فرانسه به چاپ مي رسند، اين متن ديده مي شود: “متن اين كتاب از زبان چك و اتريشي به فرانسه توسط شخص نويسنده ترجمه شده و تمام حقوق آن نيز متعلق به شخص وي مي باشد و همان ارزش معنوي متن زبان اصلي را دارد.” هرچند كه بسياري از منتقدين شرايط حاكم بر ادبيات چك، معتقدند اين فاجعه يي براي داستان نويسي اين كشور به شمار مي رود چرا كه متن زبان اصلي كتابهاي كوندرا، از هرگونه حمايت و ارزشي، بي بهره هستند و در عوض متن فرانسوي و بيگانه ي كتابها، به دست خود نويسنده، داراي ارزش مادي و معنوي همتراز با متن زبان اصلي شناخته شده است. و همچنين از آنجايي كه مخاطبان اهل چك و اسلواكي، تنها كمتر از يك هزارم خوانندگان آثار ميلان كوندرا را تشكيل مي دهند، هنوز هم بايد منتظر بمانند تا آثار باقيمانده و چاپ نشده ي كوندرا در كشور خودش، به دست آنها برسد. براي مثال، بعد از چاپ اولين ويرايش از كتاب “ابديت”، 14 بازخواني و بازنوشت از اين كار به فرانسوي توسط خود كوندرا صورت گرفت و خود وي نيز در پايان كار چهاردهمين بازخواني اثر، نوشت: “من براي نوشتن اين اثر در بهترين شرايط روحي، يك سال و نيم كار كردم و براي ترجمه آن در بدترين شرايط روحي، دو سال!!” كوندرا به شخصه، با مرزبنديهاي امروزي در زمينه ي ترجمه، مبارزه مي كند و به ترجمه ي انگليسي خوب، آلماني خوب و فرانسوي خوب، آنطور كه در مدارس آموزش داده مي شود، موافق نيست. او معتقد است اگر يك مترجم خوب، تمام بخشهاي اعظم يك ادبيات را به زبان خودش برگرداند و امانتداري را در برگردان آثار عمده ي آن زبان حفظ كند، مي تواند تاثير خوبي در زبان و ادبيات هر دو كشور داشته باشد به شرطي كه از هر دو زبان، فرهنگ، ادبيات و نژاد، شناخت صحيح و كامل داشته باشد. حال اين زبان، هر زباني مي تواند باشد. مهم اين است كه در ترجمه، احساسات و عواطف دروني نويسنده ي زبان اصلي حفظ بشود.
منبع : گاردین ، ترجمه : کوروش ضیابری
توضیح مترجم : تاریخ مقاله مربوط به سال 2005 میلادی است.
http://www.pendar.net/main1.asp?a_id=6371

گفتوگوي لوييس آپنهيم با ميلان كوندرا
لوييس آپنهيم: ميخواهم از اين ملاقاتها با شما براي روشنكردن تعدادي از نكتههاي كم و بيش مهم استفاده كنم. براي شروع، در كتاب هنر رمان، شما صريحن مصاحبه را در شكل سنتي آن محكوم ميكنيد و مصرانه تصميمتان را تكرار ميكنيد كه هيچ مصاحبهاي را نميپذيريد، مگر اينكه حق چاپ آنها با شما باشند. من فهميدهام كه دلخوري شما از ژورناليستها از اين است كه بيتوجهي آنها، مصاحبهشونده را از مرور گفتههايش پيش از انتشار، محروم ميكند. من ميپسندم كه شما بين مصاحبهها فرق ميگذاريد، مثلن مصاحبهاي كه در آن يك بده بستان واقعي در ميان باشد و علاقهمنديهاي شايستهي متقابل به تبادل صادقانهي افكار بيانجامد با مصاحبهاي كه فقط سئولات مورد علاقهي مصاحبهكننده مورد نظر است و فقط پاسخهايي چاپ ميشوند كه به كار او ميآيد، بگذريم كه گاهي اين مصاحبهها به جايي ميرسد كه با نظر اوليهي مصاحبهكننده متضاد است. با وجود اين نگرانم كه آيا شما به شهرت خود لطمه نميزنيد هنگامي كه فقط به مصاحبهي بازنويسيشدهتان اجازهي انتشار ميدهيد؟
ميلان كوندار: مصاحبهها، آنطور كه در مطبوعات منتشر ميشوند، ظاهرن آنچيزيست كه مصاحبهشونده گفته. اين حرفها تا هنگامي كه ديگران همچون ادبا و منتقدين به آنها اشاره نكننده، خيلي مهم نيست. در آنهنگام است كه لغت و جملهبنديهايتان واقعن مهم ميشوند. تمام دقت و درستي مطلب در يك نقل تقريبي، از دست ميرود. يكبار در يكي از هماين مصاحبهها عقايدي را به من نسبت دادند كه از من نبود. من اعتراض كردم. جواب اين بود كه روزنامهنگار اصل مطلب را حفظ كرده. من يك چيز خيلي ساده درك كردهام: نويسندهاي كه در يك روزنامه نقد ميشود، ديگر براي مدت زيادي صاحب حرفهاي خودش نيست. روزنامهنگار با آنچه چاپ كرده حقوق نويسنده را از بين ميبرد، و البته اين پذيرفتني نيست. هرچند كه حل اين مسئله ساده است و من اميدوارم براي شما پذيرفتني باشد: ما با هم ملاقات داشتيم. شما و من. به تفصيل با هم صحبت كرديم. در مورد اينكه چه موضوعاتي مورد علاقهي ماست به توافق رسيديم. شما سئوالات را ساختيد. من پاسخها را. در پايان هم حقوق انحصاري را به آن افزوديم. در اين روش همهچيز قابل قبول است. همهچيز منصفانه است.
لوييس آپنهيم: به نظرم برايم كاملن مناسب است. در حقيقت نميتوانم بفهمم چه چيزي بيشتر از ضمانت معتبري كه جق چاپ فراهم ميكند، ميشود خواست. شما بحثهاي زيادي دربارهي مركز اروپا به راه انداختهايد. تمام رمانهاي شما در چكسلواكي رخ ميدهند. حتا در كارهاي نظري شما. در كتاب هنر رمان، مركز اروپا بسيار مهم است. ممكن است روشن كنيد كه چه تصوري از مركز اروپا داريد؟
ميلان كوندرا: بگذاريد اين مسئلهي خيلي عظيم را ساده كنيم و خودمان را تنها محدود به رمان كنيم. چهار رماننويس بزرگ وجود دارد: كافكا، بروش، ماسيل، گامبروويچ. من بهشان ميگويم پليادِ (Pleiad) بزرگترين رماننويسان مركز اروپا. بدون شناخت آنها، قسمت بزرگي از رمان مدرن فهميده نميشود. پس از پروست من هيچ نويسندهي مهمي را در تاريخ رمان نميبينم. به طور مختصر، اين نويسندهها مدرنيست هستند، كه ميتوان گفت آنها به واسطهي جستوجويشان براي دستيابي به فرمهاي تازه، هيجانانگيزند. در عين حالي كه آنها از هر ايدئولوژي آوانگارد، تهي هستند، كه اين موجب منظرهي ديگري از تاريخ هنر و رمان ميشود: آنها هرگز دربارهي يك تغيير اساسي صحبت نميكردند. آنها امكانات رسمي رمان را كه مصرفشده و وامانده بود را در نظر نياوردند. آنها فقط ميخواستند به طور اساسي، رمان را توسعه دهند. به علاوه، پيشرفت آنها، رابطهي دوبارهاي را با گذشتهي رمان ايجاد كرد. هيچ قصوري بر اين نويسندهها به خاطر “سنتگرايي” نيست. مگر گزينهي ديگري از سنت: همهي آنها مجذوب رمان قرن نوزدهم بودند. من به اين عصر ميگويم: نيمهي نخست تاريخ رمان. اين عصر و زيباييشناسيش در طي قرن نوزدهم، تقريبن فراموششده و گمنام بوده. خيانتي كه به اين نيمهي نخست شده، رمان را از انجام نقش اصلي خود محروم كرده. (در آثار رابله، سروانتس، استرن، ديدرو قابل توجه است) و موجب كم شدن نقشي شده كه من بهش ميگويم: “رمان درماني“. اجازه بدهيد جلوي هر سوءتفاهمي را در هماينجا بگيريم: من به آن چيزي كه “رمان فلسفي“ ميگويند فكر نميكنم. اين به معني فرمانبرداري رمان از يك تفكر فلسفيست، كه رماننويس در كتاب، شرح عقايد ميدهد. اين يعني سارتر، و حتا بيش از آن: كامو، رمان طاعون. اين رمانها با نتيجهي اخلاقي، در قالبيند كه من دوست ندارم. نيت ماسيل يا بروش چيز كاملن متفاوتي است: آنها در خدمت فلسفه نبودند. اما در مقابل، آنها بخشي از آنرا به دست آوردند. تا آن موقع، فلسفه مسائل خودش را داشت: مسائل متافيزيكي، مسائل هستيشناسي، آن فلسفه هرگز نفهميد كه چهطور به عينيت دست يابد و اين فقط رمان بود كه توانست درك كند. اين به اين معنيست كه اين رماننويسان (به ويژه بروش و ماسيل) از رمان يك ابرمرد شاعرانه و تركيب روشنفكرانه ساختند و در تماميت فرهنگ، به آن جايگاهي برجسته دادند. اين نويسندهها در آمريكايي، نسبتن شناختهشده هستند، كه من هميشه از آنها به عنوان روشنفكران رسوا ياد كردهام. اما وقتي كسي با دقت رمانهاي قديمي آمريكا را بررسي ميكند اين سوءتفاهم زيباييشناسي كاملن قابل درك ميشود. نخست اينكه آمريكا در نيمهي نخست تاريخ رمان زندهگي نكرده. دوم اينكه، نويسندهگان بزرگ مركز اروپا، شاهكارهاي خودشان را در هماين دوره نوشتهاند. آمريكا، پليادِ خودش را دارد كه روي جهان تاثير بگذارد و اين تاثير از نويسندهگاني مثل همينگوي، فاكنر و داس پاسس ناشي شده. اما اين زيبايي، در تضاد كامل با آنچه ماسيل مي خواسته، بوده. براي مثال: چالش فكري نويسنده در روايت رمان “در اين زيبايي”، مثل يك جانشيني عقلگرايي پديدار ميشود. مثل چيزي خارجي كه به ماهيت رمان مربوط است. يك خاطرهي شخصي بگويم: مجلهي نيويوركر، سه بخش اولِ “سبكي تحملناپذير هستي” را منتشر كرد. ولي قسمتي را كه دربارهي بازگشت ابدي نيچه بود، حذف كردند. به نظر من، هنوز چيزي كه دربارهي بازگشت ابدي نيچه گفتهام، ربطي به يكجور مباحثهي فلسفي ندارد. اين پارادوكسهاي پيوسته، كمتر از يك توصيف اكشن و يا يك ديالوگ نيستند.
لوييس آپنهيم: ميخواهيد بگوييد كه اين نويسندهگان به شكل مشخصي روي شما تاثيـر گذاشتهند؟
ميلان كوندرا: روي من تاثيـر گذاشتهاند؟ نخير. اين يك چيز ديگر است: من زير همآن سقفي از ذوق زيبايي بودم كه آنها بودند. نه زير سقف پروست يا جويس. نه زير سقف همينگوي (با وجود همهي ارادت من به او). اين نويسندههايي كه دربارهشان صحبت ميكنم، حتا از يكديگر هم تاثير نگرفتهند. آنها حتا از همديگر خوششان هم نميآمده. ديد بروش دربارهي ماسيل بسيار منتقدانه بود. ماسيل هم از بروش بدش ميآمد. گامبروويچ، كافكا را دوست نداشت و هيچ وقت هم دربارهي ماسيل يا بروش صحبت نكرد و خودش هم احتمالن براي آنها ناشناس بود. شايد اگر ميفهميدند كه من آنها را در يك دسته قرار دادهم، از كوره در ميرفتند، و شايد حق هم داشتند. شايد من بايد اين پلياد را براي ديدن سقف بالاي سرم دعوت كنم.
لوييس آپنهيم: عقيدهي شما دربارهي مركز اروپا و رابطهش با “جهان اسلوني” از “فرهنگ اسلوني“ چيست؟
ميلان كوندار: هست. البته. يك وحدت زباني از زبانهاي اسلوني هست. ولي هيچ وحدتي در ”فرهنگ اسلوني“ وجود ندارد. ”ادبيات اسلوني” وجود ندارد. اگر كتابهاي من در سابقهي ”اسلوني” واقع شدهبودند، ديگر نميتوانستم خودم را بشناسم. اين ساختهگي و سابقهي اشتباهي خواهد بود. سابقهي مركز اروپا با زبان آلماني-اسلوني-مجاري براي كتابهاي من سابقهي دقيقتري است. اما حتا اين سابقه، اگر ما بخواهيم معنا و ارزش يك رمان را درك كنيم، خيلي نتيجه نخواهد داد. من هرگز از گفتن اينكه تنها سابقهاي كه ميتواند معنا و ارزش كار رماننويسي را آشكار كند، سابقهي تاريخ رمان اروپاييست، نخواهم ايستاد.
لوييس آپنهيم: شما مدام به رمان اروپايي اشاره ميكنيد. آيا ميخواهيد بگوييد كه براي شما، رمان آمريكايي از اهميت كمتري برخوردار است؟
ميلان كوندار: شما حق داريد كه به اين مسئله اشاره كنيد. اين واقعن ناراحتم ميكند كه نميتوانم دورهي صحيح را پيدا كنم. اگر بگويم “رمان وسترن“ به اين معنيست كه “رمان روسي“ را فراموش كردهام. اگر بگويم “رمان جهاني“ اين حقيقت را پنهان كردهام كه رماني كه از آن صحبت ميكنم، رمانيست كه به طور تاريخي با اروپا پيوند خورده. به اين خاطر است كه ميگويم “رمان اروپايي“: اما من اين صفت را در درك هاشريها (Husserlian) فهميدم. نه از لحاظ جغرافيايي، بلكه به عنوان يك صفت معنوي كه ميتواند در هر دو آمريكا و، مثلن اسرائيل درك شود. چيزي كه “رمان اروپايي“ ميخوانمش، تاريخيست كه از سروانتس به فاكنر ميرود.
لوييس آپنهيم: به نظرم ميرسد كه در ميان نويسندهگاني كه شما از آنها به عنوان بزرگترين و مهمترين نويسندهگان در تاريخ رمان ياد ميكنيد و هماينطور در ميان آنهايي كه شما در جاي ديگر در ارتباط با پيشرفت رمان و مرتبط با تاريخ فرهنگي، ياد ميكنيد، نام هيچ زني نيست. اگر اشتباه ميگويم، تصحيح كنيد، اما هيچ اشارهاي به هيچ نويسندهي زني حتا در مقالات يا مصاحبههاي شما نشده. ممكن است اين را توضيح دهيد؟
ميلان كوندرا: اين جنسيت رمان است كه مورد علاقه و توجه ماست و نه جنسيت نويسندهگانش. تمام رمانهاي بزرگ، تمام رمانهاي واقعي، دوجنسي هستند. اين يعني كه نوشتههاي آنها، هم زنان و هم مردان، در دنيا نشان داده شدهند. جنسيت نويسندهگان موضوعي خصوصي و مربوط به خودشان است.
لوييس آپنهيم: تمام رمانهاي شما، به روشني سند تجربههايتان در چك هستند. من تعجب خواهم كرد اگر شما احساس كنيد كه با اين ديدگاه، قادر به خلق رماني با سابقهي تاريخي-اجتماعي ديگري، مثلن فرانسه كه به شما خانهاي در پاريس داده، هستيد.
ميلان كوندرا: خواهيم ديد. براي الان فقط اين را ميگويم: من تا چهلوپنج سالهگي در چكسلواكي زندهگي ميكردم. با شرايطي كه دورهي زندهگي واقعي من به عنوان يك نويسنده در سيسالهگي شروع شد، ميتوانم بگويم كه بزرگترين قسمت زندهگي خلاق من بوده و اين در فرانسه جا ميگيرد. من از آنچه كه تصور ميشود به فرانسه بيشتر گره خوردهام.
لوييس آپنهيم: كتاب هنر رمان شما، گواهي شخصي فريبندهايست. فكرميكنم كه، در نگاهي وسيع، اين درخواستي باصراحت از حقيقت باشد، كه فراي بينش، دارد به جهان بزرگ تجارب زيباييشناسي، پيشنهاد ميكند، و اين قابل توجه است. اين پيشنهادِ يك تئوري بسيار شخصي از رمان است.
ميلان كوندرا: اين فقط يك تئوري نيست. اين اعتراض يك كارورز است. شخصن، بسيار علاقهمندم كه به كارورزان هنر گوش بدهم. “تكنيك زبان موسيقيِ” اليور مسيان براي من هزاربار جالبتر از فلسفهي موسيقي مدرن آدورنو است. شايد من در انتخاب عنواني كه ميشده اشتباه كرده باشم. آرون آشر، ناشر آمريكايي من براي آخرين بخش كتاب انسان فكر ميكند، خدا ميخندد، عنواني را پيشنهاد داد. امروز ميبينم كه ميتوانست بهتر از آن انتخاب شود. اما عنوان هنر رمان را من براي منظور شخصي و بيشتر احساسي انتخاب كردم: زماني كه بيست و هفت يا بيست و هشتساله بودم، كتابي نوشتم با تاثير از رماننويسي چك كه بهش عميقن علاقهمند بودم: ولاديسلاو ونكورا. اسم كتاب بود هنر رمان. اين كتاب دوستداشتني (باتشكر از ونكورا) و ناپخته، هرگز دوباره چاپ نخواهد شد و من ميخواهم كه دستكم عنوانش را به مثابهي يادي از گذشته حفظ كنم.
لوييس آپنهيم: و بالاخره، آيا شما هيچ نقطهي چرخشي در تكامل تفكرتان بر ادبيات، بر ارتباط با جهان، با فرهنگ يا با فرد، ميبينيد؟ آيا در تكامل تفكرتان، دورهاي از يك پيشرفت سخت و خطي وجود دارد؟ يا ميتوانيد با دقت به يك زمان تغيير در توسعهي زيباييشناسيتان اشاره كنيد؟
ميلان كوندرا: قبل از سيسالهگي، من همهچيز مينوشتم: موسيقي، همهجورش، هماينطور شعر و حتا نمايشنامه. من در جهتهاي مختلفي كار ميكردم. اما با اولين داستان “عشقهاي خندهدار” (كه در سال 1959 نوشتم) خودم را پيدا كردم؛ يك نثرنويس شدم. يك رماننويس و حالا چيز ديگري نيستم. پس از آن، زيباييشناسي من تغيير شكل ديگري را نميشناسد: اين پيشرفت، به قول شما، خطي بوده.
*پلياد (Pleiad): ناميست كه به گروههاي اغلب هفتتايي از شخصيتهاي برجسته، مثل فيلسوفان يا شاعران داده ميشود. امروزه، پلياد به دورهاي از قرن شانزدهم ميلادي ميگويند كه يك گروه هفتنفره از شاعران فرانسوي كه مهمترينشان پير د رنسارد بوده، قصد بالابردن كيفيت ادبيان فرانسه را به وسيلهي معرفي واژههاي فرانسوي مشتقشده از لاتين و يوناني و با تاثيرپذيري از فرمهاي ادبيات كلاسيك را داشتهند. (برگردان از فرهنگنامهيEncarta).
*اين گفتوگو از شمارهي نهم مجلهي The Review of contemporary Fiction سال 1989 انتخاب و ترجمه شده. [+]
*بازنشر اين گفتوگو تنها با لينك دادن به آن مجاز است. برگردان از خسرو نخعي
به نقل از داستانگو
www.barama.org
Info@barama.org
19/01/2007
باراما

بفرماييد ساندويچ آقاى كوندرا
سال ها پيش زمانى كه آلبر كامو- نويسنده بزرگ فرانسوى- دست به نگارش نمايشنامه سوءتفاهم زد و در آن به بيان مشكل بزرگ و پيچيده اى چون «نشناساندن درست» پرداخته بود و به تبع آن بيگانگى آدم ها را نسبت به هم بيان مى كرد، نمى دانست كه سال ها پس از او ميلان كوندرا كتابى خواهد نوشت با نام «هويت» كه به بيان همان مشكل اما به شكل و نوعى جديدتر خواهد پرداخت و اين معضل بزرگ جامعه انسانى (درست نشناساندن) را بازگو خواهد كرد.
در نمايشنامه سوءتفاهم ژان (كاراكتر اصلى نمايش) خود را كاملاً به خانواده (يعنى مادر و خواهرش) نمى شناساند و همين امر سبب مرگ او مى شود. او در جست وجوى هويت گذشته اش پس از سال ها نزد خانواده اش به مهمانسراى كوچكى برمى گردد. اما جز مرگ حاصلى به دست نمى آورد و اين از همان مسئله اى نشأت مى گيرد كه به آن اشاره شد؛ عدم معرفى درست به ديگران.دو قهرمان رمان هويت نيز با ارتكاب چنين اشتباهى به سرنوشت قهرمانان سوءتفاهم گرفتار مى شوند. در واقع ژان مارك و شانتال همان دردى را تجربه مى كنند كه قهرمانان نمايش كامو با آن روبه رو هستند؛ يعنى نبود شناخت درست از يكديگر و درست نشناساندن خود به ديگرى. حال يك سئوال اساسى مطرح مى شود: آيا اگر خواننده اى جلد اين دو كتاب را با يكديگر عوض كند و نام هويت را بر نمايشنامه آلبر كامو بگذارد و سوءتفاهم را بر رمان كوندرا چيز غيرمنتظره اى اتفاق مى افتد؟
براى جلوگيرى از هرگونه اتفاق غير منتظره اى بهتر است رويكردهاى مشترك دو كتاب را يادآور شوم؛ شناسايى، جست وجوى هويت، روابط تلخ انسانى، سوءتفاهم، عشق و ملال و...
ميلان كوندرا با زبان صريح و ساده به سراغ روح انسان ها مى رود و پيچ و خم هاى آن را به خواننده اش مى نماياند و زواياى تاريك آن را باز مى شناساند. اگر از ديد زيباشناختى به آثار كوندرا نگاه كنيم در خواهيم يافت كه او در تمامى آثارش (عشق هاى خنده دار، بار هستى، جاودانگى، هويت) تنها به بازگويى داستان و رمان صرف نمى پردازد بلكه در همه اين آثار خواننده با نويسنده اى روبه رو است كه انديشه هاى روانشناختى، فلسفى، سياسى، تاريخى و... را يك جا در آثار خود به نمايش مى گذارد.در واقع كوندرا نويسنده اى نيست كه به بسط و گسترش فضاى داستانى در بعد طولى آن نظر افكند و ساختمانى از پيش طراحى شده را بنا كند و طبقه طبقه آن را در طول و ارتفاع دنبال نمايد و در هر طبقه عنصرى از داستان را بگنجاند و به شيوه معمول به داستان پردازى بپردازد. آنچه براى كوندرا موضوعيت دارد و سويه فكرى او را تشكيل مى دهد، حركت در عرض و عمق وقايع است. در واقع قهرمانان داستان هاى او حركتى عرضى و پهنايى را به حركت طولى ترجيح مى دهند و اين به معنى فاصله گرفتن داستان نويس از فضاى سنتى و كلاسيك داستان پردازى است.
بدين ترتيب گرايشى جديد و موجى نو در نگارش داستان شكل مى گيرد.عمل و كنش در داستان هاى كوندرا روندى واحد و يكسان ندارد، بلكه كنش ها و كشمكش ها سويه هاى مختلفى را مى آفرينند تا خواننده را از فضاى كلاسيك داستان هاى پيشين دور كنند.
ژان مارك و شانتال زوج جوانى هستند كه به دور از هياهوى زندگى آدميان با عشق در كنار هم زندگى مى كنند و تنها تكيه گاه آنان در اين فاصله گيرى از آدم ها عشق است. تا اينكه يك روز شانتال بى مقدمه مطرح مى كند كه «ديگر مردها براى ديدن من سر برنمى گردانند» و از اينجا آن سوءتفاهم بزرگ كه كل داستان را تحت الشعاع خود قرار داده است نمودار مى شود. ژان مارك براى آنكه به همسرش اعتماد به نفس بدهد- يا به عبارتى او را به خود و زندگى اميدوار كند- برايش نامه هايى به اسم مردى ناشناس مى فرستد و در آن شانتال را متوجه اين قضيه مى كند كه زن زيبايى است. شانتال نامه ها را در كمد خود پنهان مى كند، غافل از اينكه نويسنده نامه كسى جز ژان مارك- شوهر خود او _ نيست. زمانى هم كه از ماجرا سر درمى آورد ژان مارك را به قصد لندن ترك مى كند و اينجا است كه سوءتفاهم بزرگ زندگى اين زوج جوان شكل مى گيرد.اين سوءتفاهم با عدم شناخت كامل اين دو شخصيت از هم شكل گرفته است و زندگى آنان را تا مرز نابودى پيش برده است، بايد اذعان كرد كه در اين ماجرا اگر هر يك از طرفين خود و مقصود و انديشه شان را درست به يكديگر مى شناساندند هيچ گاه چنين ماجرايى شكل نمى گرفت هر چند در پايان بين واقعى و خيالى بودن داستان ترديد ايجاد مى شود. زمانى كه راوى مى نويسد: «من از خودم مى پرسم كه چه كسى رويا ديده است؟ چه كسى روياى اين ماجرا را ديده است؟ چه كسى آن را تصور كرده است؟ و از آغاز كدام لحظه زندگى واقعى آنان مبدل به اين وهم و خيال شوم شده است؟... هنگامى كه ژان مارك نخستين نامه را براى شانتال مى نويسد؟ اما اين نامه ها را واقعاً فرستاده است؟ يا آنها را فقط در خيال و تصور نگاشته است؟ در چه لحظه مشخصى امر واقعى به وهم و خيال و واقعيت به رويا مبدل شده است؟ مرز كجا بوده است؟ مرز كجا است؟»
كوندرا مانند پزشكى كه بدن انسان را تشريح مى كند به تشريح جزء به جزء روح آدميان مى پردازد و روابطى را كه از زواياى روح آدمى شكل مى گيرد، با دقتى موشكافانه تحليل مى كند تا بدين طريق جست وجويى ناب و بكر را در درون آدميان دنبال كند، كارى كه با دو شخصيت اصلى و شخصيت هاى فرعى رمان هويت مى كند و روح و احساسات آنان را به عنوان مركز كنترل رفتارى شان نمايان مى سازد.
اينجا است كه مخاطب هيچ شخصيتى را گناهكار نمى شمارد چرا كه كنش او را همپا با شخصيتش مورد قضاوت قرار مى دهد. به طور مثال زمانى كه «لورا» درباره آزادى سخن مى گويد: «آزادى؟ شما در زندگى مى توانيد خوشبخت يا بدبخت باشيد، آزادى شما مبتنى بر اين انتخاب است.»
يا عكس العمل ژان مارك در برابر خاطره اى كه «ف» در بيمارستان از دوران نوجوانى اش بازگو مى كند و... همه اينها زمانى كه روح شخصيت ها روى صفحه (كاغذ) ريخته مى شود قابل هضم و پذيرفتنى مى شود، اينجا است كه تعبير مايوسانه «لورا» از آزادى و عكس العمل گس و بى تفاوت ژان مارك متناسب با روحياتشان تجزيه و تحليل مى شود. اصلاً كار كوندرا همين است، تخصص او كنكاش در روح آدم هاى اطرافش است كه او را بدل به نويسنده اى روانشناس كرده است. آيا اگر يونگ و پياژه و... دست به نوشتن داستان مى زدند به اين اندازه موفق مى شدند؟!
هنر كوندرا بيان درونيات آدم ها متناسب با محيط پيرامون و براساس عناصر تكنيكال داستانى است. او از محيط پيرامون نيز غافل نمى شود. به هر حال در دنيايى كه به تعبير «شانتال» در هيچ جاى آن از دست جاسوسان در امان نيستى، حتى در شكم مادرت كه براى تعيين جنسيت، جنين را راحت نمى گذارند يا بعد از مرگ كه گور را مى كنند تا با آزمايش ژنتيكى نسبت ها را دريابند، چنين سخنان و حركاتى دور از انتظار نيست.
كوندرا با بيانى جسورانه روح ها، احساسات، عواطف، عشق ها، دريافت هاى شخصيت ها از زندگى و محيط پيرامون، روابط آدميان، واقعيت و خيال ها را عريان و لخت در برابر خواننده اش به نمايش مى گذارد تا به هر مخاطبى گوشزد كند كه دستيابى به روح ها كه نقطه ثقل رفتارهاى آدمى اند و كنش ها را مى آفرينند، دور از دسترس نيست.
با خواندن آثار كوندرا اين نكته برايمان آشكارتر خواهد شد كه رفتارهاى آدمى قابل شناخت است و اعمال زمانى كه منطبق با شخصيت ها (كه با زندگى هركس آميخته است و با گذشته و حال و حتى آينده او در ارتباط است) بررسى شود، به اين شناسايى دامن خواهد زد و اينجا است كه سوءتفاهمات و ملال هاى زندگى برطرف خواهد شد.
سوءتفاهمى كه در رابطه ميان شانتال و ژان مارك شكل گرفته است، از همين عدم شناخت آنان از روح يكديگر نشأت مى گيرد.
اگر اين دو شخصيت از همان ابتدا زواياى پنهان و تاريك شخصيت خود را بر يكديگر پديدار مى كردند، هيچ گاه چنين ماجرايى اتفاق نمى افتاد.
اگر ژان مارك مى دانست كه جمله ويرانگر شانتال «كه هيچ مردى براى ديدن من سر برنمى گرداند» آنقدر ها هم ويرانگر نيست و مى توان با درونيات خود شانتال با اين گفته اش برخورد كرد و اگر خود شانتال قصه ژان مارك را در نوشتن نامه هايى در نقاب يك مرد غريبه درمى يافت، شايد راحت تر مى توانستند با يكديگر ارتباط برقرار كنند، بدون آنكه بر پيچيدگى هاى روابط خود اضافه كنند. كوندرا براى آدميان چنين عصرى است كه داستان مى نويسد بنابراين زمانى كه شرايط جديدى بر روابط آدم ها حكمفرما مى شود، او نيز با سبك و قالبى جديد به بازگويى داستان هايش مى پردازد و اينگونه است كه ارزش كار او آشكار مى شود. در داستان او صرفاً نبايد داستان يافت بلكه همه علوم انسانى- روانشناسى، سياست، تاريخ و فلسفه- را نيز مى توان سراغ گرفت.
اگر مارسل پروست با نگارش رمان عظيم اش در جست وجوى زمان از دست رفته بود، كوندرا با كوتاهى و ايجاز به جست وجوى هويت از دست رفته مى رود. كوندرا به ما مى گويد كه اگر آدمى جدى گرفته نشود و احساساتش، عواطفش براى كسى اهميتى نداشته باشد هويت ديگر معنايى نخواهد داشت و همان بلايى سر آدم مى آيد كه سر يكى از شخصيت هاى رمان ديگرش [جاودانگى] آمده است. او آنقدر در بى هويتى دست و پا مى زند كه حتى مردى كه وارد مطب مى شود، در اتاق انتظار روى پاى دختر مى نشيند؛ چرا كه اصلاً او را نديده و نمى بيند و حتى زمانى كه با اعتراض دختر روبه رو مى شود چيزى نمى شنود.
اينجا است كه همان فاجعه در حال شكل گيرى است؛ عدم شناخت و جدى نگرفتن، نفى شدن، كنار گذاشتن عواطف انسانى كه همه روى هم بى هويتى دختر داستان جاودانگى را شكل مى دهند.در واقع دختر مقصر نيست بلكه اين بى هويتى از جايى بزرگتر و عام تر به نام جامعه نشأت گرفته است و تمام عناصر خود را بلعيده است.
رمان هويت مانند جاودانگى از بخش هاى مختلفى تشكيل شده است (۵۱ بخش) كه روى هم يك كل منسجم را به وجود آورده است. اين شيوه نگارش (بخش ها و فصل هاى كوتاه كوتاه و مختلف) را مى توان به ساندويچى تشبيه كرد كه اگرچه اجزاى كوچك آن را شكل داده اند (مثل گوجه، خيارشور، كاهو و...) و هر يك مزه خاص دارند اما در كل مزه اى دوست داشتنى و بكر را زير زبان مى كارند و آن مزه، روانشناسى روح آدم ها است. مسعود ميرزاپور
![]()
كتاب خنده و فراموشي
ميلان كوندرا - فروغ پورياوري - ۱۳۸۳ - ۲۰۰۰ تومان
![]()
آهستگي
ميلان كوندرا - نيما زاغيان - ۱۳۸۵ - ۱۶۰۰ تومان

شوخي
ميلان كوندرا - فروغ پورياوري - ۱۳۸۵ - ۴۰۰۰ تومان

ميلان كوندرا:
آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد،فضاحتهای سیاسی نیست ، بلکه فضاحت های مردم شناختی است . سوال برای من این گونه مطرح بود که قابلیت های انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپرند که نظا م سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردمان انجام دهد . اگر انسان توانایی کشتن نداشت،هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ افروز ی کند ،...اما انسان می تواند بکشد.از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی ، مسله مردم شناختی ، مسله حدود قابلیت های انسان وجود دارد...»
منصوره اشرافي:
رمانها ي كوندرا در عین طنز گونگی بسيار تلخ و غريب اند. احساس يگانگي و آشنايي ديرينه عجيبي ميان خواننده و شخصيت هاي رمان دست مي دهد كه شگفت آور است. درون مایه رمانهای وی را دارای دو وجه می توان بر شمرد :یک وجه طنز و شوخی و وجه دیگر آن تیرگی و جبر زندگی.
كوندرا خود هنرمندي است قرباني شده سياست؛اما به گونه اي ظريف و هنر مندانه از سياست دوري جسته و آن را بازي احمقانه اي بيش نمي داند.او در تفكر به چند و چون جهان هستي روي آورده با نگاهي تلخ و ديدگاهي تيره؛اما سايه سياست بر نوشته هاي او ديده مي شود و دغدغه توتاليتاريسم او را رها نمي كند.
فلسفه و ادبيات پيوند های نامرئی و جدايی ناپذير با هم داشته و دارندو اين پيوند ها زمانی پر رنگ و گاهی اوقات بسيار کم رنگ رخ می نمايند .هميشه هر نوشته ادبی حتی مبتذل ترين آنها در ذات خود مروج ايده و نظر خاصی می تواند باشد و چه بسا می توان گفت ادبيات گاه آگاهانه و زمانی نا آگاهانه در خدمت فلسفه بوده است.نويسندگان و شاعران صاحب اندیشه در واقع فيلسوفانی بزرگ و یا کوچک هستند که برای ترويج نظريات خود به آ ن رنگ و لعاب دلپذير و مطلوبی می دهند؛در واقع به طور غير مستقيم آن را بيان مي کنند.و در این میان کوندرا را می توان جزو فلاسفه ای دانست که حرفی برای گفتن دارند.
هر چند که گفتن از کوندرا بسی دشوار است؛و هر چند که مورد كوندرا جاي سخن و تامل بسيار است، اما اين اندك نوشته را شايد بتوان مقدمه اي کوچک دانست براي ورود به جهاني كه او ساخته و پرداخته است.
نگاه او به جهان و هستي و آدميان به گونه اي متفاوت است و اين تفاوت نيازمند كنكاش و تعمق بسیار است.
كوندرا را همه جا نمي شود خواند.مثلا وقتي در اتوبوس رهسپار مقصدي هستي؛و يا در مطب پزشكي در انتظار نشسته اي…
كوندرا را فقط بايد زماني خواند كه مختص كوندرا باشد.براي خواندن آثار وی بايد وقت گذاشت زيرا آن نگاشته ها براي پر كردن اوقات بيكاري نيست. در غير اين صورت آنچه را كه مي خواني يا پيش پا افتاده و مبتذل خواهي يافت و يا اينكه مطالبي بي سر و ته.
كتابهاي كوندرا ،رمانهاي سرگرم كننده اي نيستند كه براي پر كردن اوقات فراغت مورد استفاده قرار گيرند.به قول خودش«رمان روي چيزي پا فشاري نمي كند،رمان جست وجو و پرسش هايي را مطرح مي كند؛…»خواندن كوندرا همراه با آمادگي ذهني و تمركز فكري ميسر مي شود،در غير اين صورت خواننده با يك سري پرسش هايي روبرو مي شود كه به دنبال پاسخ آن گشتن وقت تلف كردن است،زيرا كوندراي داستان نويس -به معناي اخص آن- وقايع نگار زندگي قهرمانان خود نيست؛بلكه در نوشته هاي خود چرا هايي را كه وجود دارند و دغدغه هايي را كه رو ح آدمي با آن دست به گريبان است، نشان مي دهد.
پس هيچ گاه از ياد نبريم كه كوندرا خواندن سرگرمي نيست ،بلكه سر در گم شدن در كلافي است به نام هستي ،و رودر رو شدن با واقعيت هايي به سنگيني هستي و به سبكي نيستي و مرگ.
اگر مجاز باشيم كه رمان را به گونه اي شعر تشبيه نماييم؛رمان هاي كوندرا را مي توان رباعي هايي دانست؛كه گاه درميان آن ابياتي ناب مثل «بار هستي» مي درخشد.شخصيت ها در كتابهاي او به گونه اي به خواننده شناسانده مي شوند كه گويي زمان درازي را با وي پيمو ده اند؛ هر چند كه كوندرا ــ به دور از هر گونه زياده گويي ــ فقط جلوه هاي خاصي از زندگي آنان را نمايانده است،جلوه هايي بر جسته و برشها ي كوتاه از زندگي كه گويي تمامي زندگي آنان در اين جلوه ها خلاصه گرديده است.
رمان نويسان بزرگ در گذشته، دقايق و لحظات بي شماري از زندگي شخصيت هايشان را باز گو كرده اند. گاه حتي به توصيف چهره و لباس آنان نيز با دقت تمام پرداخته اند.گاه اشيايي را كه با آن سروكار داشته اند را نيز تو صيف نموده اند و توصيف مناظر و جغرافياي اطراف آنها نيز، كم به چشم نمي خورد.
اما كوندرا به گونه اي خاص از تمام اينها دوري جسته است. او به گونه اي قهرمانان داستانهايش را ساخته و پرداخته است كه گويي قصيده اي بلند را در چهار چوب يك رباعي گنجانده است و چه جالب چند مصرع كوتاه بار عظيم معاني فلسفي را بر دوش مي كشند.او هرگز به شرح جزييات نمي پردازد،جزييات در كنار بستر اصلي جريانات روان هستند،بدون بازگو شدن.
خود او مي گويد:«رمان او را بايد كلمه به كلمه خواند و از هيچ سطري نا خوانده عبور نكرد.....» براستي کهِ «بار هستي»كوندرا به قدري تاثير گذار و عميق است كه انسان با خواندن آن از اين همه سرگشتگي و غربت و بي پناهي انسان بر خود مي لرزد و حس غريبي همچون سنگيني بار هستي را در اعماق وجودش به كنكاش مي نشيند.تلخي اين رمان روح آدمي را به گريستن وا مي دارد.هر يك از شخصيت هاي اين رمان في الواقع بار سنگين هستي را به تنهايي بر دوش مي كشند.
رمانها ي كوندرا در عین طنز گونگی بسيار تلخ و غريب اند. احساس يگانگي و آشنايي ديرينه عجيبي ميان خواننده و شخصيت هاي رمان دست مي دهد كه شگفت آور است. درون مایه رمانهای وی را دارای دو وجه می توان بر شمرد :یک وجه طنز و شوخی و وجه دیگر آن تیرگی و جبر زندگی.
طنز در آثار وی جای ویژه ای دارد. کو ندرا می گوید:«در طول وحشت استالینیست بود که ارزش شوخی را فهمیدم.آن وقت ها بیست سالم بود...حس شوخ طبعی علامت اطمینان بخشی برای شناختن افراد بود.از آن موقع،از دنیایی که دارد حس شوخ طبعی اش را از دست می دهد به وحشت افتادم.»
در رمانهاي او در زير لايه به ظاهر آرام زندگي كه در جريان است؛واقعيتي تلخ و گزنده با خواننده همراه مي شود؛واقعيتي آنچنان تلخ كه خواننده در پايان در خود به گريستن واداشته خواهد شد.
«بار هستي» حكايت تلخ كامي هستي است؛كه در پس زندگي به ظاهر شيرين شخصيت هاي آن نهفته است.آنان هيچ گاه از آن چه كه بر ايشان مي گذرد گلايه اي نمي كنند اما طعم تلخ هستي شان را؛توي خواننده؛احساس مي كني.
اين تلخي همان چيزي است كه در تمام رژيمهاي تو تاليتري در زندگي افراد موج مي زند در حالي كه آنان مي پندارند كه خوش بختند ولی مرگ تنها راه گريز آنان از اين اجبار زيستن است.زندگي هايي كه فنا مي شوند و انسانهايي كه نابود مي گردند بدون آنكه نابودي و مرگشان كوچكترين حس ترحمي در تو بر انگيزد چرا كه آنان در دايره اي محصورند كه هيچ چيز آن خود خواسته نيست، و نه راه گريزي در آن متصور است.
در رژیم های توتالیتر،کلیشه است که بر جامعه،فرد،روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی می کند،حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژه ها کلیشه ای می شوند وقتی که سیاست کلیشه ای است،سکوت پدیده ای می شود تحمیل شده و آن گاه است که انتخاب از بین می رود و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان «من» از بین رفته است،چرا که جهان من همان جهان زبانی من است.
كوندرا در رمانهايش رنج انسان را با تمام ابعاد آن چنان ساده ودر عین حال پيچيده به گونه ای طنز مانند ارائه مي دهد كه گاه در نگاه اول و به ظاهر قابل رويت نيست . كوندرا رنج هستي و درك فلسفه وجودي از انسان را نه در قالب كلمات خشك و پيچيده فلسفي؛بلكه در لفافه اي نازك و ظريف از طنزي بسيار گزنده ارائه مي دهد.
در منظر نگاه شخصيت هاي رمانهايش زندگي تفسيرهاي گوناگون و متضاد مي يابد.
به راستي زندگي در نگاه كوندرا چه چيزي مي تواند باشد ؟سراسر رنجي كه در فنا به نهايت مي رسد؟
ديدگاه هاي او در پس كلماتي است كه بر زبان قهرمانانش جاري مي شود و اين مجال اندك را ياراي آن نيست كه به آن پرداخته شود.اما به اجمال مي توان گفت كه رمان هاي كوندرا حكايت فنا شدن و مرگ و نيستي است؛فنا شدن انسانهايي كه بازيچه اي بيش نبوده اند ؛بازيچه قدرت؛سياست و سرنوشت.
انسانهايي كه از همان آغاز راه رو به سوي سراشيبي هستندو خواننده در پس لايه نازك خوشبختي آنان؛به گونه اي رمز آلود عمق فاجعه را احساس مي كند.فاجعه نابودي انسان و انسانيت بويژه در نظام هاي تك حزبي.
اغلب افراد در رمانهاي او داراي چند شخصيت هستند،آنگونه كه فكر مي كنندنيستند و آن گونه كه هستند در زمان و مكان ديگر خلاف آن رفتار مي نمايند«يارو ميل»در رمان زندگی جای دیگریست"پرو فسور اناريوس"در رمان
«جاودانگی» ؛ سابينا،فرانس و تو مادر رمان «بار هستی» و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای عشق های خنده دار ووو...همه آنان در بازي سرنوشت مقهورو بازنده اند.
در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار می آورند؟
همان گونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند.وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.«تو تالیتریسم نه تنها جهنم است ،بلکه رویای بهشت هم هست...»**
دررمان «جاودانگی» همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح می شود.کوندرا در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی،نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است .
در بخش نخست رمان که عنوان آن « صورت » است مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های توتالیتر ، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد.
وی در رمان «جاو دانگی» بیان می کند که جامعه غربی نیز به شیوه ای مختص خود همین کار را کرده و به حریم زندگی خصوصی افراد دست درازی می کند.
کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان"داشته است در فراز هایی چنین گفته است:
«..آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد،فضاحتهای سیاسی نیست ، بلکه فضاحت های مردم شناختی است . سوال برای من این گونه مطرح بود که قابلیت های انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپرند که نظا م سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردمان انجام دهد . اگر انسان توانایی کشتن نداشت،هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ افروز ی کند ،...اما انسان می تواند بکشد.از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی ، مسله مردم شناختی ، مسله حدود قابلیت های انسان وجود دارد...»
انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند . تضاد وجه غالب شخصیت همه آنهاست.مگر نه این است که انسان آمیز ه ای از نیکی و بدی از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ «بوف کور» اثر صادق هدایت را به یاد می آورم :زن لکاته و زن اثیری.یک چهره با دو شخصیت متضاد ...پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...
کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روان شناس و یک مردم شناس است .او با تر دستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی می پردازدو و با مهارت ضمیر پنهان فرد را آشکار می سازد .ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم می آورد. و به خوبی نشان می دهد که انسان مجموعه تضادهاست ،تضادهای پایان ناپذیر.
آدمهای او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی ،خیر و شر هستند . آمیزه ای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی ، چیزی سر گردان میان این دو.اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است ،همیشه باید آنچه که بشود می شود،همه آنها بار ناگزیری را بر دوش می کشند .آنها در برابر بدی هیچ گونه تلاشی نمی کنند هما نگونه که در برابر خوبی.
گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد انچه که رخ می دهد.
از منظر نگاه کوندرا زندگی بازیی بیش نیست.نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز .او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان به کنکاش و کاوش می نشیند .
زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست بازیی مرگ آور و شوخی ی تلخ...
در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید خواهید توانست آنچه که او می نویسد درک کنید .
«...آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاری های ذهن بالغ مقاومت می کنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی می مانند.»
کوندرا می گوید:«مرگ يك اتفاق بسيا ر ساده است كه به آساني رخ مي دهد مثل تمام اتفاقات ديگر .»
كوندرا خود هنرمندي است قرباني شده سياست؛اما به گونه اي ظريف و هنر مندانه از سياست دوري جسته و آن را بازي احمقانه اي بيش نمي داند.او در تفكر به چند و چون جهان هستي روي آورده با نگاهي تلخ و ديدگاهي تيره؛اما سايه سياست بر نوشته هاي او ديده مي شود و دغدغه توتاليتاريسم او را رها نمي كند.
در واقع می توان گفت : شخصیت هایی که کوندرا در داستانهایش آفریده است ، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.
و در نهايت كو ندرا را فقط بايد خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند.كوندرا براي هميشه خواندني باقي خواهد ماند.
نقل قولها از کوندرا از گفت وگوی وی با فلیپ راس_ روزنامه همشهری13 شهریور 1381 و مصاحبه با یان ماک ایوان _کلاه کلمانتیس_تر جمه احمد میرعلایی ، است.
منصوره اشرافي
آتی بان