تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

داستان«گناه» اثر جلال آل‌احمد از مجموعه‌ی«سه تار» را با این هیهات که ای کاش نویسنده مضمونی به این حد بکر و بدیع را این‌گونه عجولانه نمی‌پروراند به زمین می‌گذارم و آن هیهات مرا به نوشتنِ این مقال می‌کشانَد. موضوع یک اثرِ ادبی، هرچه باشد، نخستین و شاید مهم‌ترین عاملی است که نظر مخاطب را جلب می‌کند و تعیین‌کننده‌ی چگونگی انتقال پیام نویسنده به مخاطب نیز است. هیچ اثری در خلاء تاریخی و اجتماعی نوشته نشده و هر اثرِ نیرومندی شناسنامه‌ای دارد و تاریخ و محلِ تولدی؛ که حتی از ذهنی‌ترین، سورآلیستی‌ترین و مدرن‌ترین آثار هم نمی‌توان حذف کرد. آدم‌های داستانی هر نویسنده به قول میلان کوندرا در واقع امکاناتِ تحقق نیافته‌ی خودِ او هستند و شاید برای همین است که کوندرا می‌گوید: «من از تمام آدم‌هایِ داستانی‌ام می‌ترسم و در همان حال دوست‌شان دارم؛ آن‌ها هر کدام از مرزی گذر کرده‌اند، که من فقط آن را دور زده‌ام.» داستانِ«گناه» آل‌احمد همین جنم داستان است و یادآورِ این است که می‌شود خصوصي‌ترين و پنهاني‌ترين احساس‌ها و مناسبات فردي خود را، بي هيچ ملاحظه‌اي، فاش کرد. این داستانِ ساده و چند صفحه‌ای ما را با وسوسه‌هایِ درونی دخترکی دوازده سیزده ساله آشنا می‌سازد که در حالِ گذار از مرزهایِ ممنوعه‌ است و نویسنده او را همان‌گونه که«در تنهایی خودش» بوده تصویر می کند و خواننده را در کشفِ این که آن‌چه او گناه تلقی می‌کرده در واقع گناهی نبوده است شریک می‌سازد و با ذکرِ جزییاتی که شاید سرسری به نظر برسند آن‌گونه که اقتضاي داستان است مطالبي درباره‌ی پاره‌اي از ارزش‌ها و قراردادهاي خانه و محيطي را که راوي در آن زندگي مي‌کند به دست مي‌دهد و شناسنامه‌ی خوب و محکمی برای داستان می‌سازد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:22  توسط محمود موحدان  | 

  مي داني چطوري است سيمين جان ؟
از كاغذهايت ( گرچه چيزي نمي نويسي ) پيداست كه تو هم حال مرا داري ، ولي اين هست كه براي غصه هاي تو مفري و با مفرهايي هم هست كه جلب توجهت را مي كند و نمي گذارد زياد ناراحت باشي .
و اينقدر ديدني هست كه خيلي چيزها را از يادت مي برد . از كاغذها پيداست .
خودت نوشته بودي كه حالت « بهتر از آن است كه متوقع بودي » بدان كه بهتر هم خواهد شد .
 سومین جلد کتاب نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد توسط انتشارات نیلوفر در پاییز 85 به چاپ رسیده است. پیش از این نیز دو جلد از نامه ها در پاییز 84 به چاپ رسیده بود. این کتاب مشتمل بر تقریباً هشتاد نامه است که جلال برای سیمین دانشور، زمانی که او با بورسیه فولبرایت در سال 1331 برای تحصیل به استنفورد امریکا می رود، نوشته است و این در حالی است که نزدیک به دو سال از ازدواج آنها گذشته و تنها راه ارتباطی آنان نامه نوشتن، آن هم با وضعیت پستی دهه چهل است. جلال در خلال نامه ها علت تداوم چنین مجرای ارتباطی را «وصل کردن آینده به گذشته، تاب آوردن در تنهایی، وفاداری نسبت به هم و ایده آل سازی از موجود واقعی طرف خودمان» عنوان می کند و برای این کار از تمام چیزهای موجود حرف می زند؛ سیاست، وضعیت اجتماعی، ادبیات، بی پولی، بیکاری، نیاز جنسی، تعداد قاشق غذایی که می خورد و...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:27  توسط محمود موحدان  | 

  خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه ميكرد؟ خوب منهم ميبايست زندگي ميكردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم ميداد چه ميكردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نميرسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چاره‌اي ميدانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم. ميدانستم ميشود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول ميكردند؟ از كجا مي‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمي‌خواستم باين صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايه‌ها تعريف كردم؛ نميدانم كدام يكي‌شان گفتند «خوب، زن، ميخواستي بچه‌ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و…» نميدانم ديگر كجاها را گفت. ولي همانوقت مادرم باو گفت كه «خيال ميكني راش ميدادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم بفكر اينكار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسايه‌مان وقتي اينرا گفت، باز دلم هري ريخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكي اين كارو كرده بودم.» ولي من كه سررشته نداشتم. منكه اطمينان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آنزن مثل اينكه يكدنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زبانيهاي بچه‌ام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوي همه در و همسايه‌ها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت «گريه هم مي‌كنه! خجالت نمي‌كشه…» باز هم مادرم بدادم رسيد. خيلي دلداريم داد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط محمود موحدان  | 

  *** ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
- کره خر! یواش‌تر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌کردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌کرد که نگو.
گفتم: - اصغر آقا دور پای این کفتره چرا اینجوریه؟
گفت: - به! صد تا یکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم.
- گفتم: ناخونک؟
- آره یکیشون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط محمود موحدان  | 

جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد ، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.
پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد.
جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درسها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد:
« دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. »
پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیشتر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.
در «کارنامه سه ساله» ماجرای رفتن به عراق را این گونه شرح می دهد:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:43  توسط محمود موحدان  | 

  مي‌دونيد حضرت، شما جوونيد، مي‌رسيد به سن ما. توي اين ولايت و شرايط كار ـ آدم صاحب‌قلم رو سر يك دوراهي ميذارن كه يك راهش به نيماست و يك راهش به خانلري.
يكيش به فضاحت رفاه زندگي و ته چاه ويل قدرته، يكيش ته چاه انزواي سكوت [مثل نيما].
من نمي‌خوام هيچ‌كدوم از اين دو تا باشم. من اگه نيما رو به دقت ديدم آينده‌ام رو ديدم. اما من نمي‌خوام نيما بشم. نخواهم هم شد؛ عالم و عامد. اين دو راهه رو همة جوونا بايد متوجهش باشند يعني يا خرت مي‌كنند، سوار قدرتت مي‌كنند. آن‌وقت عقابت مياد زاغ مي‌شه [كنايه به شعر عقاب سرودة ناتل خانلي] يا نيما رو چنان بهش سخت مي‌گيرند كه حقير ميشه.(1)

غربزدگي، آخوندزدگي
...آيا شما فكر نمي‌كنيد اينم يك نوع «زدگي» يه ـ سه تا نقطه يك «زدگي»...؟
آل احمد: «شرقزدگي» يا «آخوندزدگي»... بگير. چرا مي‌ترسيد؟ والا فكر مي‌كنم توي اين زمينة خالي از هر نوع ملاك اين ملاك مذهب كه زبون فارسي رو، غني كرده يك‌جا پا بست. من حرف كسروي رو پرت مي‌دونم، يا حتي حرف تمام كساني كه مي‌خواهند زبون رو پاك كنند از تأثير لغات بيگانه. در زمانه‌اي كه «كلاج» و «پيستون» رو بضرب دگنگِ ماشين در عرض دو سال تو مغز هر عمله‌اي فرو مي‌كنند من چرا لغتي رو كه با هزار و سيصد سال مذهب و سنت و فرهنگ آمده رد كنم...؟ در تمام اينها اول يك نويسنده بودند اما درموندند. يا چاهشون ته كشيد دلو انداختند سنگ اومد. اينه كه نشستند به زينت كردن ديوار چاه. اين يكي از عافيتهاي زشت نويسنده بودن توي اين مملكته.(2)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:19  توسط محمود موحدان  | 

  در میان آثار جلال آل‌احمد، «غرب‌زدگی» از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این كتاب سوای داشته‌ها و كاستی‌هایش به خوبی بیانگر شیوه تفكر روشنفكران ایرانی در دوره‌ای از تاریخ معاصر است. به مناسبت سی ‌و هفتمین سالمرگ جلال آل‌احمد مقاله‌ای درباره كتاب غرب‌زدگی نوشته عبدالجواد موسوی به نقل از مجله سوره منتشر می‌شود:بیش از چهار دهه از طرح «غربزدگی» جلال آل احمد می‌گذرد این عنوان از ابتدا مخالفان و موافقان بسیاری داشت. مخالفان و موافقانی كه اغلب موضوع طرح شده را به‌درستی درك نكردند و موضع‌گیری‌شان بیش از آنكه ماحصل اندیشه باشد به دسته‌بندی‌های و مرزبندی‌های سیاسی و جناحی باز‌می‌گشت.
 گروهی را گمان بر این بود كه طرح «غربزدگی» آن هم توسط قلم پرتوان آلِ احمد سلاحی مرگبار در اختیار تجدد ‌ستیزانی قرار می‌داد كه سودای بازگشت به گذشته را در سر داشتند و شاید طرح «شرق‌زدگی»، یا «غرب‌زدگی» توسط داریوش آشوری هم برخاسته از همین باور بود. باوری كه چندان هم بی‌وجه نبود. چرا كه دیدیدم گروهی گذشته‌پرست متحجر كه هیچ نسبتی با آل‌احمد نداشتند از «غرب‌زدگی» او چه چماق‌ها ساختند برای سركوب مخالفان فكری خود.
شك ندارم كه اگر آل‌احمد زنده می‌ماند راه را بر این‌گونه سوءاستفاده‌ها می‌بست و نمی‌گذاشت عده‌ای به بهانه مخالفت و مبارزه با غرب‌زدگی برای سركوب و منكوب مخالفان از قلم او چماقی بسازند؛ اما به تعبیر خود او «دیوار كه فرو ریخت مرده‌خورها خبر خواهند شد» برای مرده‌خورها حقیقت سخن آل‌احمد مهم نبود. مرده‌خورهای شبه روشنفكر كه می‌دیدند طرح «غرب‌زدگی» تنها سلبی نیست و نوعی دعوت به باورهای ستیهنده شیعی است از همان ابتدا شمشیر را از رو بستند. آنها تحت تأثیر جریان اندیشة چپ كه در آن سالها همة روشنفكران غربی از آن متأثر بودند با بسیاری از مظاهر دنیای متجدد ـ به‌ویژه سرمایه‌سالاری ـ مخالفت می‌ورزیدند و به همین‌دلیل با بسیاری از سخنان آلِ احمد در نفی تقلید از اخلاق و منش غربیان موافق بودند؛ اما از آنجایی كه خود نیز مقلد صورت دیگری از غربزدگی بودند نمی‌خواستند این مخالفت منجر به رجوع ایرانیان به سنّت و باورهای مذهبی باشد. دفاع آل‌احمد از كلیّت تشیع، به‌ویژه ستایش او از شیخ فضل‌الله نوری) كه هنوز هم بخشی از جامعة روشنفكری ما او را مسبب اصلی شكست مشروطه می‌داند) سبب شد تا جامعة روشنفكری ما هیچ‌گاه به‌طرح مسئلة «غربزدگی» روی خوش نشان ندهد. البته برخی از آنان تا آنجا كه آلِ احمد از منظر سیاست و اقتصاد مسئلة شرق و غرب را مطرح می‌كرد با او مخالفت چندانی نداشتند؛ اما مشكل از آنجایی شروع شد كه آل احمد می‌خواست ریشه‌های غربزدگی را نشان دهد. مشكل از آنجایی شروع شد كه آل‌احمد می‌خواست راهی برای گریز از غربزدگی نشان دهد. آنجا بود كه روشنفكر ایرانی دید كه با یك مبارز تمام‌عیار طرف است. مبارزی كه با طرح «غربزدگی» نه می‌خواهد پرسشی فلسفی طرح كند و نه می‌خواهد معضلی اجتماعی را بهبود بخشد. رُك و راست ‌آمده است به قصد برانگیختن و برانداختن. با كسی هم شوخی ندارد: «در همین دو سه قرن است كه ما در پس سپرهایی كه از ترس عثمانی به سر كشیده بودیم خوابمان برد. و غرب نه‌تنها عثمانی را خورد و از هر استخوان‌پاره‌اش گرزی ساخت برای مبادای قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان، بلكه به‌زودی به سراغ ما هم آمد. و من ریشه غربزدگی را در همین جا می‌بینم...
از آن زمان است كه ما سواران بر مركب كلیّت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:44  توسط محمود موحدان  | 

 آن چه می‌خوانید، قسمت‌هایی است از گفت‌وگوی مفصل مجله‌ی «اندیشه و هنر» با جلال‌آل‌‌احمد که در نوزدهم فروردین 1343 انجام شده است. در این گفتگو ناصر وثوقی، آیدین آغداشلو و شمیم بهار نیز حضور داشته‌اند.
بهار: « چیزی که به چشم می‌آد اینه که تقریباً توی تمام داستان‌های کوتاه شما، ریشه‌ی قضیه، همیشه بیگانگی‌یه. می‌تونم توضیح بدم. مثلاً توی «دید و بازدید عید»: ناقل کاملاً بیگانه است با اتفاق‌هایی که دور و برش می‌افته؛ چه در منزل «استاد» و چه منزل «خانم بزرگ». یا مثلاً توی «از رنجی که می‌بریم»: اولین داستان- «درّه‌ی خزان زده»- مهندس باز با وقایعی که داره اتفاق می‌افته بیگانه است. یا حتی توی داستانی مثل «زیارت» که کسی به زیارت می‌ره. آدم متوقّع نیست این جا بیگانگی ببینه. هم‌چنان که هست. جمله‌ای حتی هست که من یادداشت کرده‌ام: «هر کس حالی دارد و جز من هیچ کس در این‌جا تماشاچی نیست.» این بیگانگی همه جا هست. حتّی توی «مدیر مدرسه»، یعنی بخصوص توی «مدیر مدرسه»... نظر خود شما راجع به این بیگانگی چیه؟»
آل احمد: «سرکار حضرت، یک مقدار دارید بیش از حدّ این مملکت باهوشی به خرج می‌دید. این مسأله...»
بهار: « می‌خواهید من حرفمو پس بگیرم؟»
آل احمد: « نه، نه، نه. می‌نویسیم. می‌گیم. برای این که شلّاقی بزنیم به تنبلی خواننده. مسأله از این قراره. این مطلب تمام روشنفکر جماعته در قرن بیستم. در سراسر دنیا، که بیگانه است. یک حضرتی در فرنگستون ـ آلبر کامو ـ در‌آمد اصلاً قصّه‌ای به این اسم نوشت. و می‌دونید شما که اون قصّه رو من ترجمه کردم...»
بهار: «بعله، سوأل بعدی من این بود که چه قدر تحت تأثیر اون قصّه قرار گرفتید...»
آل احمد: « اینا قبل از اون قصّه است. ترجمه مال سال بیست ‌و نه یا بیست ‌و هشته.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:13  توسط محمود موحدان  | 

  
- سلام حضرت استاد تشريف دارند؟ بفرماييد فلاني است.
- صداي استاد از داخل اتاق بلند شد و از حياط گذشت كه با صداي كشيده ميگفت: « آقاي ... بفرماييد تو .. كلبه .. در...ويشي ... كه صاحب و دربون ... نداره. »
- به به! سلام آقاي من! گل آوردي؛ بيا جانم! گل آوردي؛ لطف كردي؛ بيا جانم! بيا بنشين پهلوي من و از آن بهاريه هاي عالي كه همراه داري براي ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما كه فقط به عشق شما جوانها زنده ايم ...
- اختيار داريد حضرت استاد، بنده د... د...ر مقابل شما؟!
- نه نميشه. بجان خودم نميشه حتما بايد بخوني وگر نه روحم كسل ميشه.
- حضرت استاد اطلاع دارند كه بنده شعر نمي سازم. آن هم در حضرت شما؟
- به! مگه ممكن است؟ من ميدونم كه هيچ وقت بي شعر پيش من نميآيي. زود باش جانم.
ولي مجلس بيش ازين بما اجازه تعارف و تيكه پاره نميداد. دور تا دور ميز گرد، پراز شيريني فرنگي و آجيل هاي خوش خوراك، از همه قماش مردمي يافت ميشد. حتي آخوند، منتهي به لباس معمول متجدد. در يك گوشه اطاق بروي ميز كوچكي بيش از ده پانزده گلدان پر از گلهاي درشت، گلهايي كه خريدن يكي از آنها هم در قدرت مالي من نيست، چيده شده بود و هواي اطاق را دلنشين ساخته بود. مبلها رديف و تميز، كارد و چنگالها براق وگلدان هاي نقره روي بخاري درخشنده.
آقاي – ط - نماينده مجلس شوري، آقاي – ن – بازرگان معروف، آقاي – پ – شاعر شهير، آقاي – س – كفيل وزارت دارايي، آقاي – ه – وزير اسبق؛ چند نفر محصل جوان هم كه حضرت استاد در دلشان خيال ميكردند فقط براي گرفتن نمره آخر سال بدست بوس شرفياب شده اند، در آن ته كز كرده بودند. شكم ها پيش، سرها عقب، پاها به زير ميز دراز، دست ها در پس پيش رفتن و آرواره ها در جنبش؛ دو سه نفر با هم مباحثه مي كردند.
در ديوار از تابلو هاي بزرگ رنگي و قاليچه هاي كوچك ابريشمي و قطعات خوش خط و زيبا پر بود. در آن بالا عكس جواني استاد در حالي كه يك دست زير چانه، بروي ميز تكيه كرده بود و در دست ديگر قلمي داشت و غرق نميدانم ... چرا – چرا ميدانم – حتما غرق در شعر گفتن بود، ديده ميشد.
يك ميز ديگر، كمي كوچكتر، كه مبلهاي ارزان تري بدور آن چيده شده بود معلوم نبود براي چه كساني در آن گوشه عقب اطاق گذاشته شده.
ميان كتابها و مجلاتي كه در آن كنار بروي ميز انباشته بود و براي جوان تازه كاري مثل من دليل پر كاري و بي خوابيهاي حضرت استاد بود، سرخي پشت جلد مجله هاي تبليغاتي چشم را ميزد.
آقاي – ط – نماينده مجلس، نميدانم در دنبال چه سخناني، كه من چون پسته ميشكستم ملتفت نشدم؛ وارد سياست شده بود و در اطراف كابينه داد سخن ميداد:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط محمود موحدان  | 

  
كتاب «سفر امريكا»، كه در سال ۱۳۴۴ نوشته شده، واپسين سفرنامه جلال آل احمد محسوب مي شود و دست كم از نظر تعداد كلمات، بزرگ ترين سفرنامه اوست. با توجه به سال نگارش سفرنامه، با يك حساب سرانگشتي مشخص مي شود كه اينك، انتشار آن، با يك تأخير درازمدت و سي و چند ساله صورت مي گيرد.
علت در محاق ماندن «سفر امريكا» و منتشر نشدن آن، قريب به سيزده سال، از ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۷ خورشيدي، كاملاً موجه و پذيرفتني است؛ چرا كه نظرات تند و صريح آل احمد، درباره حكومت شاهنشاهي، و نيش گزنده قلم او، در انتقاد از اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي ايران در دهه چهل، جايي براي مماشات دستگاه مميزي وزارت فرهنگ و هنر باقي نمي نهاد و هم خود آل احمد و هم وراث او، پيشاپيش، چاپ و نشر «سفر امريكا» را، در دوران پادشاهي محمد رضا پهلوي، ناممكن مي دانسته اند. اگر بپذيريم كه علت تأخير سيزده ساله اول براي چاپ اين اثر آل احمد دوران ستم شاهي بوده، متأسفانه دلايل وقفه بيست و دو ساله بعدي از سال ۱۳۵۸ تا امروز، حديث مفصلي دارد كه بازگويي آن را به وقتي مناسب بايد واگذاشت. به قول مولوي «شرح اين هجران و اين خون جگر / اين زمان بگذار تا وقت دگر!»
جلال آل احمد در بخشي از اين سفرنامه آورده است:
«به هر صورت فكر مي كردم اگر در آن خراب شده من هم آزادي بود و همكاري اي با مطبوعات مي توانستم داشته باشم، چه خوب مي شد اگر مختصر شده همين اباطيل را درمي آوردم و براي يك كدامشان مي فرستادم و هم پولي مي دادند، و هم منتشر مي شد و لاي اين دفتر نمي ماند براي خاك خوردن... والخ. اما در اين عدم آزادي و فشار و غيره و سانسور، مگر ممكن است؟»
سفر به امريكا از پنجم تيرماه سال ۱۳۴۴ شروع مي شود و تا بيست و سوم شهريور همين سال ادامه پيدا مي كند.
بهزاد بهزاد پور

مسافر

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:45  توسط محمود موحدان  | 

   جلال آل احمد در 2 آذر 1302 در تهران به دنيا آمد. در 1323 به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابي جنجالي از آن كناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود به نام «ديد و بازديد» را در همين دوران منتشر كرده بود. او كه تاثيري گسترده بر جريان روشنفكري دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعي، پژوهش‌هاي مردم شناسي، سفرنامه‌ها و ترجمه‌‌هاي متعددي نيز پرداخت.
شايد مهمترين ويژگي ادبي آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر، كه نمونه‌ها‌‌ي خوب آن را در سفرنامه‌هاي او مثل «خسي در ميقات» و يا داستان-زندگي‌نامه‌ي «سنگي بر گوري» مي‌توان ديد.‌
وي در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت.

خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه ميكرد؟ خوب منهم ميبايست زندگي ميكردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم ميداد چه ميكردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نميرسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چاره‌اي ميدانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم. ميدانستم ميشود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول ميكردند؟ از كجا مي‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمي‌خواستم باين صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايه‌ها تعريف كردم؛ نميدانم كدام يكي‌شان گفتند «خوب، زن،


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:9  توسط محمود موحدان  | 

  کتاب زن زیادی شامل چند داستان کوتاه اجتماعی به قلم جلال آل احمد است که ما در این مقاله بیشتر به مهمترین آن ها یعنی داستان "زن زیادی" خواهیم پرداخت. اما پیش از آن، نگاه کوتاهی به باقی داستان ها نیز می اندازیم.
اغلب داستان های کتاب به زنان و مشکلات اجتماعی خاص آنان مربوط می شود. داستان نخست، یعنی سمنو پزان، توصیفی دقیق و حیرت انگیز از یک مراسم سمنوپزان زنانه است و طی آن گفتگو هایی را بین زن صاحبخانه(مریم خانم) و یک عمقزی اهل طلسم و جادو شاهد هستیم. در این داستان، نویسنده ضمن وارد شدن به فضایی کاملاً زنانه، قدرت تاثیر عقاید خرافی را در جامعه ای که جهالت در آن حاکم است نشان می دهد.
آل احمد در خانم نزهت الدوله، ضمن گزارشی مفصل و خسته کننده از سه ازدواج ناموفق یک زن، تصویری از زیردست بودن او در مقابل مردان حیله گر و سیاست باز را نشان می دهد و اشاراتی نیز به مسائل سیاسی و اجتماعی می کند. داستان های دفترچۀ بیمه، عکاس بامعرفت و خداداد خان بیشتر در فضایی مردانه می گذرد و همچنان گرفتاری ها و رنج های طبقات مختلف اجتماع را در پرتو حکومت مستبد و تبعیض های اجتماعی و فقر و جهالت جامعه نشان می دهد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:7  توسط محمود موحدان  | 
 

   
جلال آل احمد بی آنکه مدارج تحصیلی آ کادمیک در یکی از رشته های دانشگاه علوم اجتماعی را طی کند و صاحب مدرک خاصی در جامعه شناسی ، اقتصاد ، علوم سیاسی و ...باشد ، در قالب آثار ادبی تيوریهای اجتماعی دربارۀ جامعه ایران وضع کرد.همچنین بی آنکه در زمینه مردم شناسی تحصیل کند ، تحقیقات وسیعی دربارۀ فرهنگ ایران انجام داد و تکنگاریهایی نگاشت. اواز جمله نویسندگانی است که مطالب مختلف درزمینه تاریخ ، فلسفه ، جامعه شناسی ، دین ، اقتصاد و سیاست رادر قالب " هنر" عرضه می کرد . تحلیل رمانها وداستانهای آ ل احمد نشان می دهد که نویسنده به معنی اخص کلمه به کمک " روش مشاهده ، همراه با مشارکت " که یکی از عمده ترین روشهای مردم شناسی است ، مواد مورد نیاز داستانهای خود را فراهم می کرد .
ذوق و استعداد هنری و آشنایی او با روشهای مردم شناسی به آل احمد این امکا ن رامی دهد که به نحوی شایسته " واقعیت اجتماعی " را توصیف کند ، و اگربا ژدانف هم رایباشیم که : " میزان وفاداری اثر در بازنمایی واقعیت با تمام پیچیدگی آ ن نخستین معیاراثر هنری است " ، آثارآ ل احمر نمرۀ بالایی از نظراین معیار به دست آورده اند .همین امر آثار او را موضوعی برای بررسیهای جامعه شناختی قرارمی دهد . قبل از آنکه تیغ جراحی جامعه شناسی را در کالبد داستان " مدیر مدرسه " که موضوع این رساله است به کارا ندازیم لازم می دا نیم ، پیش شرط های بررسی جامعه شناسانه آثار هنری آ ل احمد را توضیح دهم تا گستره ومحدودۀ چنین پژوهشی بهتر معلومشود. نخست آنکه هراثر هنری" زبان هنری " خاص خود را دارد. برداشتهای جامعه شناختی از یک اثر هنری وتجزیه و تحلیل آن بر پایۀ یک " زبان علمی " خاص – که مفاهیم ویژۀ آن علم ، این زبان را می سازند – هرگز ما را قادر به درک زیبا شناختی و معنایی تام آناثر نمی کند ، بلکه تنها برای برخی از سئوالاتی که فراروی آن اثر نهاده ایم پاسخهاییمی یابیم ؛ بنابراین اثر هنری جنبۀ جادویی اثر گذاری هنری خود را دراین گونه تحلیل بازنمی نماید و تعالی هنر با ابزار راز گشایی نمی شود . به قول آرنولد هاورز : " خوبی و تعالی هنر را به آسانی نمی توان تعریف کرد ؛ زیرا ، در جامعه شناسی معادلی برای آن وجود ندارد ... حداکثر کاری که جامعه شناسی می تواند بکند ، تبیین منشأ واقعی نگرشی خاص بهزندگی است که در یک اثر هنری تجلی می کند . "


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:36  توسط محمود موحدان  | 

  "خسی در میقات" یکی از معروفتزین سفرنامه های معاصر حج است که جلال آل احمد در سال 1343 و در سن 41 سالگی طی سفر حج نوشته است. شاید اولین ویژگی "خسی در میقات" که به ذهن می رسد، موقعیت ویژه ای است که نویسنده در آن پا به چنین سفری گذاشته و به موجب آن این سفر می تواند فصل تازه ای از حیات نویسنده محسوب شود. به عبارت دیگر این سفر برای آل احمد یک سفر معمولی نیست. آل احمدی که به این سفر می رود، همانست که روزی پیوستن به حزب توده را تجربه کرده؛ آل احمدی که گریز از خانوادۀ مذهبی خود را و بی نمازی را و انتشار کتاب در اعتراض به سنت های دینی را تجربه کرده. دکتر شریعتی می گوید: «اگر کسی ادوار زندگی آل احمد را نداند و آل احمدِ خسی در میقات را با آل احمدِ سال های 24 و 25 -که توده ای شده بود- مقایسه کند، نمی تواند بپذیرد نویسندۀ سفر نامۀ حج، همو باشد.»1
دیگر ویژگی این سفرنامه، قلم منحصر بفرد و خواندنی آل احمد می باشد که از نمونه های مناسب است برای کسانی که بخواهند با قلم این نویسندۀ متبحّر آشنا شوند. آل احمد در هر منزلی و موقفی قلم را در دست گرفته و آنقدر از جزییات و تفاصیل سفر خودش بطور بداهه برای ما نوشته که شک می کنیم چطور یک آدم در طول سفرش اینقدر فرصت نوشتن داشته؟!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:2  توسط محمود موحدان  | 

                                                 جلال آل‌احمد آن چه می‌خوانید، قسمت‌هایی است از گفت‌وگوی مفصل مجله‌ی «اندیشه و هنر» با جلال‌آل‌‌احمد که در نوزدهم فروردین 1343 انجام شده است. در این گفتگو ناصر وثوقی، آیدین آغداشلو و شمیم بهار نیز حضور داشته‌اند.
بهار: « چیزی که به چشم می‌آد اینه که تقریباً توی تمام داستان‌های کوتاه شما، ریشه‌ی قضیه، همیشه بیگانگی‌یه. می‌تونم توضیح بدم. مثلاً توی «دید و بازدید عید»: ناقل کاملاً بیگانه است با اتفاق‌هایی که دور و برش می‌افته؛ چه در منزل «استاد» و چه منزل «خانم بزرگ». یا مثلاً توی «از رنجی که می‌بریم»: اولین داستان- «درّه‌ی خزان زده»- مهندس باز با وقایعی که داره اتفاق می‌افته بیگانه است. یا حتی توی داستانی مثل «زیارت» که کسی به زیارت می‌ره. آدم متوقّع نیست این جا بیگانگی ببینه. هم‌چنان که هست. جمله‌ای حتی هست که من یادداشت کرده‌ام: «هر کس حالی دارد و جز من هیچ کس در این‌جا تماشاچی نیست.» این بیگانگی همه جا هست. حتّی توی «مدیر مدرسه»، یعنی بخصوص توی «مدیر مدرسه»... نظر خود شما راجع به این بیگانگی چیه؟»
آل احمد: «سرکار حضرت، یک مقدار دارید بیش از حدّ این مملکت باهوشی به خرج می‌دید. این مسأله...»
بهار: « می‌خواهید من حرفمو پس بگیرم؟»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:13  توسط محمود موحدان  | 
 

   

جلال آل احمد در يازدهم آذرماه ١٣٠٢ در خانواده‌ای مذهبی-روحانی به دنيا آمد. دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانيت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال به او اجازه‌ی درس خواندن در دبيرستان را نداد. اما او که همواره طالب و جويای حقيقت بود به اين سادگی تسليم خواست پدر نشد. «دارالفنون هم کلاس‌های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روز‌ها کار؛ ساعت سازی، بعد سيم‌کشی برق، بعد چرم فروشی و از اين قبيل ... و شب‌ها درس. با در آمد يک سال کار مرتب، الباقی دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه‌گداری سيم‌کشی‌های متفرقه. بردست «جواد»؛ يکی ديگر از شوهر خواهرهام که اين کاره بود. همين جوری‌ها دبيرستان تمام شد و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه‌ی وجودم ...»

 منابع:

- سايت جاودانه
-
سايت بی‌بی‌سی فارسی، ١٢ سپتامبر ٢٠٠٣
-
سايت دبش، ٢٧ شهريورماه ١٣٨٤

  


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:55  توسط محمود موحدان  | 
 

    

جلال آل احمد در طول ۲۵ سال فعاليت ادبيش "همواره يک نويسنده سياسی" (اسلامی ندوشن) و اعتراض گر بوده است. او در دنباله گيری جهان بينی و عقائد سياسی، شخصی نا استوار بوده، از تمايل شديد به جهان بينی ماترياليستی و کمونيستی و انتقاد از اسلام تا به طور قاطع دست کشيدن از اعتقاد اولی و پناه بردن به اسلام به حيث نيروی يگانه و رهايی بخش مردم شرق اسلامی گرايش پيدا کرده است. طبيعی است که اين گرايش و تحول در عقائد و انديشه سياسی و فلسفی آل احمد بازتاب خويش را در آثار خلاق او نيز يافته است. زيرا به انديشه جمال مير صادقی "داستانهايش را که بفشاريد عصاره ای از نظريات سياسی و اجتماعی و مذهبی او بيرون می ريزد."
طوری که از نوشته های جلال آل احمد بر می آيد (از مقالات و رسالات انتقادی، ادبيات شناسی، زيست شناسی و جامعه شناسی (از جمله غرب زدگی) گرفته تا داستانهای کوتاه و بلند)، قلمش را برای ايجاد اثر به جامعه، يعنی به خاطر برملا ساختن عيوب و نابسامانيهای جامعه اش به کار برده است.
از اين رو، خواه در نوشته های اجتماعی – سياسی اش و خواه در نثر داستانی اش لحن انتقادگرايانه و افشا کننده خويش را حفظ کرده است. محض همين ويژگی خلاق جلال آل احمد زمينه ای را برای قضاوتهای گوناگونی پيرامون هنر نويسندگی او به ميان آورده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:43  توسط محمود موحدان  | 
 

           

- سلام حضرت استاد تشريف دارند؟ بفرماييد فلاني است.
- صداي استاد از داخل اتاق بلند شد و از حياط گذشت كه با صداي كشيده ميگفت: « آقاي ... بفرماييد تو .. كلبه .. در...ويشي ... كه صاحب و دربون ... نداره. »
- به به! سلام آقاي من! گل آوردي؛ بيا جانم! گل آوردي؛ لطف كردي؛ بيا جانم! بيا بنشين پهلوي من و از آن بهاريه هاي عالي كه همراه داري براي ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما كه فقط به عشق شما جوانها زنده ايم ...
- اختيار داريد حضرت استاد، بنده د... د...ر مقابل شما؟!
- نه نميشه. بجان خودم نميشه حتما بايد بخوني وگر نه روحم كسل ميشه.
- حضرت استاد اطلاع دارند كه بنده شعر نمي سازم. آن هم در حضرت شما؟
- به! مگه ممكن است؟ من ميدونم كه هيچ وقت بي شعر پيش من نميآيي. زود باش جانم.
ولي مجلس بيش ازين بما اجازه تعارف و تيكه پاره نميداد. دور تا دور ميز گرد، پراز شيريني فرنگي و آجيل هاي خوش خوراك، از همه قماش مردمي يافت ميشد. حتي آخوند، منتهي به لباس معمول متجدد. در يك گوشه اطاق بروي ميز كوچكي بيش از ده پانزده گلدان پر از گلهاي درشت، گلهايي كه خريدن يكي از آنها هم در قدرت مالي من نيست، چيده شده بود و هواي اطاق را دلنشين ساخته بود. مبلها رديف و تميز، كارد و چنگالها براق وگلدان هاي نقره روي بخاري درخشنده.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:24  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا