|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
سر ظهر نرسيده به شهر چرخ ما دوباره پنچر شد. پياده شديم و چرخ را نگاه کرديم. راه خالي بود و ما ديگر يدکي نداشتيم چون بار اول، يک ساعت پيش، که پنچر شده بوديم يدکي را به کار برده بوديم. و اکنون بيابان خاموش بود و راه خالي لاي تپهها ميلغزيد و برميگشت ميان دشت و دور پشت کوه کبود کنار افق محو ميشد. پسرم پرسيد. «خوب؟»
گفتم «خوب.» و رفتم کنار راه شاشيدم.
پسرم به اعتراض نرم گفت، «بابا!» و شنيدم که خودش هم شروع کرد به شاشيدن. بعد گفت، «چي رفته توش؟»
گفتم «نعل خر! چه ميدونم.»
گفت «کو خر تو بيابون؟»
گفتم «آنقدر که نعلش بره تو چرخ ما گير مياد.»
بعد آمدم دوباره پيش چرخ. پهن و پخت روي خاک بود. پسرم آمد پهلويم و بعد با نوک پاي کوچکش يواش زد به چرخ. گفت، «پنچره.»
گفتم «پيشرفت کردهاي.» گفت «پُر رو همين يهساعت پيش پنچر شد ها.»
گفتم «بدو سنگ بذاريم پشت چرخا.»
سنگ گذاشتيم پشت چرخها، و درها را قفل کرديم و از سربالايي راه افتاديم.
گفتم «بد جايي پنچر شد.»
گفت «تو سرازيري؟ پشتش که سنگ گذاشتيم.»
گفتم «نه. از سربالايي که برسيم بالا سرازير بشيم ديگه نميتونيم ببينيمش.»
گفت «خوب، نبينمش.»
گفتم «اگر کسي بياد سرش نميبينيمش.»
گفت «اگه بياد سرش تا ببينيمش و برسيم بهش او هم ما را ديده و در رفته ديگه.»
گفت «بازم خوب بود.»
گفت «هيچ خوب نبود.»
گفتم «حالام خوب نيس.»
پرسيد «حالا ميريم کجا؟»
گفتم «حالا تو بيا.»
گفت «يعني از چي پنچر شد؟»
جوابش را داده بودم. براي خودش پُر حرفي ميکرد. پرسيد «نميشه تو لاستيکا باد نکنن که در نره؟» و باز گفت، «يا لاستيکا را سفت بسازن که ميخ نتونه سوراخش کنه؟»
گفتم «يا اصلا اتوموبيلها چرخ نداشته باشن همين جوري تو آسمون راه برن؟»
كتاب «گفتهها» مجموعهاي است از برخي مقالات، سخنرانيها و يك مصاحبه با ابراهيم گلستان كه به تازگي توسط نشر «بازتاب نگار» و براي سومين بار منتشر شده است. مقالات و نظرات گردآمده در گفتهها به اين دليل از اهميت فراواني برخوردار هستند كه مخاطب ابراهيم گلستان ميتواند با بسياري جنبههاي «نظري» او در باب ادبيات و هنر آشنا شود.
در اين كتاب منهاي متن سخنراني گلستان در دانشگاه شيراز و گفتوگوي بلندي كه با او وجود دارد،ميتوان چندي از مهمترين مقالههاي او را نيز درك كرد. مقالههايي مانند «سير سقوط يك امكان» (نوشتهاي درباره مسعود كيميايي)، «هوشنگ پزشكنيا، نقاش» گفتارهاي فيلمهايي مانند اين خانه سياه است، موج و مرجان خارا، تپههاي مارليك و... از قسمتهاي اصلي اين مجموعه محسوب ميشوند. گفتهها براي نخستين بار در اوايل دهه هفتاد منتشر شد و باعث شد بعد از سالها يك كتاب جديد را از ابراهيم گلستان درك كنيم.
او از آن سال تا به امروز تنها شاهد تجديد چاپ برخي آثار داستانياش بوده و طبق شنيدهها و مستندات علاوه بر عدم توفيق چندي آثارش براي كسب مجوز تجديد چاپ 3 كتاباش يعني «برخوردها در زمانه برخورد»، «نامه به سيمين» و «مختار در روزگار» نيز نتوانستهاند تاكنون در ايران منتشر شوند. منهاي گفتهها شايد مهمترين اثر منتشرشده از گلستان در سالهاي اخير داستان بلند «خروس» باشد كه به زعم اعم منتقدان ادبيات داستاني ايران از درخشانترين آثار داستاني چند دهه اخير داستاننويسي ايران به حساب ميآيد.
اما مجموعه گفتهها خود حديث ديگري است از ارا و ويژگيهاي خاص فكري ابراهيم گلستان. نويسنده و كارگرداني كه به خصوص در اين چند سال اخير به دليل تجديد چاپ برخي آثارش، دوباره به يكي از شخصيتهاي بحثبرانگيز فضاي فرهنگي ايران تبديل شد. گلستان به دليل مختصات خاص فكرياش و نوعي از تفكر نسبت به ادبيات و هنر همواره با بازتابهاي متفاوت و گوناگوني روبهرو بوده است. شايد به همين دليل باشد كه بازخواني «گفتهها» اين اهميت را دارد كه ميشود برخي از گوشههاي فكري او را در قبال چندي از كلان مفاهيم و ارزشهاي فكري مشاهده كرد.
نویسنده ی ما به ازای چه چیزی نویسنده است ؟! به ازای شرح و توصیف هایی که از او می شود ؟به ازای مصاحبه هایش ؟یا از آن جدیدتر وبدیع تر ـ چیزی که تازگی ها باب شده ـ به ازای جایزه های طاق وجفت ادبی ویاعضویت در فلان کانون وانجمن.من می گویم نویسنده به ازای هیچ کدام از این ها نویسنده نیست جز اثرش . می شود با تمام موارد بالا نویسنده ساخت ٬ صورتی درست کرد ودست وپایی بر او چسباند ولباس بر تنش کرد واو را به مهمانی باشکوه هنر دعوت کرد ولی آن جا برای آن که دیگر مدعوین او را بشناسند باید نامش را هم روی کارت کوچکی نوشت وبه سینه اش چسباند وکنار نامش هم نوشت :نویسنده . این روزها وحتا در گذشته کم نبوده اند چنین نویسنده هایی که در زمانه ی خود نامی داشته اند وآوازه ای وحتا کسانی هم بوده اند که برای کتاب ها وآثارشان سر ودست می شکسته اند وبه نقد وتحلیل یا همان دوست یابی یا نزدیکی به دوست ٬روزگار سپری می کرده اند ٬ اما حالا چیزی از آن آثار باقی نیست . من می گویم ممکن ست کسی نویسنده باشد واهل مصاحبه ومحفل باشد همانطور که ممکن ست کسی اهل مصاحبه ومحفل باشد وکتاب هم از قضا نوشته باشد اما نویسنده ـ هنرمند نباشد ٬برعکس این دو هم ممکن ست که نویسنده ای اهل مصاحبه ومحفل نباشد اما در خلوت خود بنویسد .چه ذات هنر در کشف است وبرای کشف وخلق نیازی به جنجال و هیاهو نیست . تئاتری ها برای این جنجال و قیل وقال اصطلاح جالبی دارند می گویند "ماسکه کردن " ٬ بازیگری که نقش کلیدی و اصلی در صحنه ندارد نقش خود را به جای این که نقش خود را در خدمت کلیت تاتر اجرا کند ٬ چنان این نقش را پررنگ می کند که تماشاگر را تحت تاثیر قرار می دهد وناگهان نقش فرعی ٬انگار خودبه خود در نگاه مخاطب اصلی می شود اما بیننده ی تیزبین تئاتر می تواند دریابد که نقش اصلی از آن کیست وچه کسی ست که جو را به دست گرفته ودارد ماسکه می کند ٬این نکته ای ست که یک کارگردان تئاتر همواره در نظر دارد .
نادر ابراهيمي گرامي
احمدرضا كه آمد نامه ترا براي من آورد، چيزي كه پيش بيني آن از خيال نگذشته بود، تا آن روز. ازآن روز زيرو رو ميكردم آيا بايد يك چند كلمه پاسخي بنويسم، كه اگربنويسم بايد ازفقط براي سپاس ازمحبتت باشد، يا پاسخ به خواهشت يا واكنش به حرفهاي توي آن نامه. درهرحال باز از خيال هرگز نميگذشت كه من بنشينم، يك روز، و نامهاي براي تو بنويسم. حالا چيزهائي كه هرگزازخيال نگذشته بودهاند در هر زمينه اتفاق ميافتد. پايان دوره هزاره است و حادثات زيرورو كننده پيش ميآيند. اين هم يكيش. چه بايد كرد؟
نامه توبا، اولا، خطاب حضرت وخان به من شروع ميشود كه يك اداي قديميپسندي است و من هرگز به آنها نه براي خودم و نه براي هيچ كس ديگر موافق نبودهام وهرگز آنهارا به كار نبردهام و ازآنها مبرا و مصفا هستم، و ثانيا با يك شعرپرازحسرت ازگذشته شروع ميشود كه ميگوئي «ياد باد آن روزگاران ياد باد / گرچه غيراز درد سوغاتي نداشت.» كه اين پرسش را پيش ميآورد كه اگرجز درد سوغاتي ازآن روزگار نگرفتهاي چرا حسرت آن را داري؟ و بهر حال چرا حسرت گذشته را داري، و بهرحال درد سوغاتي كدام است و كجاست؟
آن وقت شروع ميكني به گفتن اينكه نميتواني بفهمي و حس كني – و "هرگز هم نخواهم توانست" – كه چگونه ممكن است درآنجا كه ميهن فرهنگي، عاطفي و تاريخي انسان نيست، به انسان خوش بگذرد. دشواري سر نفهميدن است البته، و نفهميدن، يا دستكم معين نكردن اينكه ميهن فرهنگي وعاطفي و تاريخي انسان كجاست و چگونه خوشي به انسان دست ميدهد بيرون از اين مدارها. اين نكتهها را بنشين يا بنشينيم و بسنجيم و ببينيم لولهنگ اين نكتهها چقدر آب ميگيرد. از خوشي شروع كنيم.
پرتغال خوردن، بيماري را شفا دادنِ، [...]، به صفاي ذهن و با صفاي ذهن نماز خواندن، [...]، خوابيدن، خواب ديدن، دويدن به قصد ورزيدن و بهتر نفس كشيدن، حافظ و سعدي و رومي و شكسپير را خواندن، بهار "بوتيچلي" و "عذراي صخره" لئوناردو و"تعميد" دلا فرانچسكا و" تازيانه خوران" دلافرانچسكا را و رامبراندتها وسلطان محمدها و رضا عباسيها و دوهررها و كاراواجوها و سزانها و ماتيسها و پيكاسوها را ديدن، جان فوردها و ويسكونتيها و رنوارهاي اصلي را تماشا كردن، و صداي ضبط شده جيلي، قمر، پاوارتي، عبدالعلي وزيري، كالاس، كابايه را شنيدن و مبهوت و بيصدا و پاك و خلص و خالص شدن درپيش كارهاي موتسارت و باخ و بتهوون، ديدن غروب و برف و آسمان و طلوع و شكوفه و درياي آبي مرجاني – و هي بگويم وبنويسم هرچند شايد كه فكر كني دارم برايت معلومات پشت هم قطار ميكنم، تمامي اينها كجايشان به يك مكان براي درك خوشي بستگي دارند؟
وقتي كه جدول ضربي به كار ميبري، يا اصول هندسهاي كه اقليدس ساخت، يا نجوم بابليها را يا فيزيك نيوتن و بعد اينشتين را، طب بقراطي و كشف گردش خون بيش از دو تا هزاره بعد از او، پاستور را، جيمزوات را اينها را كه فرهنگاند ميخواني يا ورق ميزني آيا جزئي ازفرهنگ "خويش" ميداني؟ بختيشوع ازيوناني وسرياني به يك زبان كه زبان قادرفرهنگي بود ترجمه ميكرد آيا او را كه آسوري يا كلداني بود، يا آن زبانهاي اصلي را يا آن زبان كه اينها به آن ترجمه ميشد، اينها را جزئي از فرهنگ خويش ميداني؟ بختيشوع را ايراني بخوان كه مختاري. اما بود؟
اسرار گنج دره جني/نشر بازتاب نگار/چاپ ششم/1385
ابراهيم گلستان

ابراهيم گلستان عبدالله شهبازي
رويال داچ شل و روشنفکران
اخيراً گفتگوهاي پرويز جاهد با ابراهيم گلستان را خواندم:
پرويز جاهد، نوشتن با دوربين: رودررو با ابراهيم گلستان، تهران: اختران، 1384، رقعي، 276 صفحه.
پرويز جاهد اين گفتگوها را براي تز دکتري دانشگاه وستمينيستر لندن انجام داده با عنوان «تاريخ تحليلي ريشههاي موج نو در سينماي ايران». گلستان از پيشکسوتان موج نو در سينما است. در خانهاي بزرگ و قديمي در خارج از لندن در حوالي شهر ساحلي برايتون (منطقه ساسکس) زندگي ميکند و مصاحبهها با جاهد در اين خانه انجام گرفته است.
کتاب جالبي است. از زواياي مختلف ميتوان درباره خاطرات گلستان سخن گفت، ولي آنچه در اين ميان نظر مرا بيشتر جلب کرد، نقش کمپاني رويال داچ شل در سرمايهگذاري فرهنگي در ايران در سالهاي پس از کودتاي 28 مرداد 1332 است. استوديو فيلمسازي گلستان در سال 1336 با سرمايه شل در ايران تأسيس ميشود و گروهي را در پيرامون خود جمع ميکند که در سالهاي بعد از مشاهير روشنفکري ايران شدند: خود ابراهيم گلستان، برادرش شاهرخ گلستان، فروغ فرخزاد، اسماعيل رائين، کريم امامي و ديگران.
ابراهيم گلستان شيرازي و همشهري من است. ميدانستم پدرش از يکي دو سال پيش از کودتاي 1299 روزنامه گلستان را در شيراز منتشر ميکرد. براي شناخت بيشتر او به سراغ يکي از دوستان دوران مدرسهاش رفتم. از شخصيت والدين و خود «آقا شاهي»، آنطور که بچهها در مدرسه ابراهيم گلستان را صدا ميکردند، تصوير مثبتي به دست نياوردم.
پدربزرگ ابراهيم گلستان روحاني است معروف به «مجتهد ونکي». سيد محمدشريف تقوي ونکي، متولد روستاي ونک تهران، پس از تحصيل در نجف اشرف در شيراز متوطن شد و به يکي از علماي سرشناس اين شهر بدل شد. يکي از پسرانش سيد محمدتقي گلستان شيرازي (پدر ابراهيم گلستان) است که از سال 1297، دو سال پيش از کودتاي 1299، انتشار روزنامه گلستان را در شيراز آغاز کرد. اين روزنامه از هواداران کودتا و رضا خان سردار سپه بهشمار ميرفت و از جمله مقالهاي نوشت درباره زنان که منجر به تکفير و تفسيق او از سوي برخي از علماي شيراز شد. بهنوشته رکنزاده آدميت، محمدتقي گلستان «از بدو طلوع کوکب رضاشاه پهلوي مجري نيات اصلاحطلبانه او بود و در سال 1304 به سمت نمايندگي فارس در مجلس مؤسسان به طهران رفت و در صف هيئت رئيسه مجلس قرار گرفت و وظيفه خود را چنانکه بايد انجام داد.» در دوران دولت دکتر مصدق نيز گلستان در صف مخالفان جنبش ملّي شدن صنعت نفت جاي داشت و به اين دليل در حوادث 30 تير 1331 دفتر روزنامه مورد حمله مردم قرار گرفت و غارت شد. بعدها، گلستان مدتي شهردار شيراز بود.
"ابراهيم گلستان" در روز بيست ودوم مهرماه به سال (1301) در شهر شيراز و در خانوادهاي مذهبي و مطبوعاتي متولد شد.
پدرش واعظ و روزنامهنگار بود و روزنامهاي به نام «گلستان» منتشر ميكرد، كه در آن زمان طرفدار دولت و دربار بود. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در شيراز گذراند. از همان ابتدا وقتي كلاس پنجم بود داستانهايي را مينوشت و در كلاس دوم دبيرستان هم يك رمان پليسي نوشته است و اينها گواه بر علاقهمندي او به داستاننويسي است.
پس از تحصيلات اوليه و متوسطه به شركت ملي نفت پيوست. اما بعد از اندكي به تهران رفت و از دانشگاه تهران در رشته ادبيات فارسي، ليسانس گرفت.
پس از اتمام دانشگاه با كنار گذاشتن كار دولتياش شروع به نوشتن كرد. در سال 1322 در آن شرايط او به حزب توده پيوست و مدتها در آن حزب مشغول به فعاليت بود اما پس از اندكي از آن كنارهگيري كرد.
در آن دوره مشغلهي اصلي گلستان، قبل از نويسندگي، فيلمسازي و سينما بود.
اما نخستين آثار او در زمينهي نوشتن در دههي بيست به چشم ميخورد و همان گونه كه گفته شد او همزمان با صادق چوبك و بزرگ علوي شروع به نوشتن كرده است.
اولين قصهي كتاب «آذر، ماه آخر پاييز» را آخر فروردين 1326 نوشت اما دو سال پيش از آن. در پاييز 23 دست به نوشتن داستاني ميزند كه آن را هيچ گاه تمام نميكند.
آقاي گلستان عصباني نباش
گلستان،شاملو، فروغ و جاهد بازيگران اصلي اين گفت و گو هستند. دل خوري هاي گلستان از روشنفكر و سينماي موج نو و تحليلي كه جاهد از نگرش گلستان آن روز ارايه مي دهد، همه به اين نقطه ختم مي شوند كه پرویز جاهد امروز هيچ دل خوري از گلستان ندارد.گلایه های ابراهيم گلستان از نجف دریابندری
از اول كار قرار نبود كه پرويز جاهد دانشجوي مقطع دكتراي سينما دانشگاه وست مينيستر لندن براي تحقيق دانشگاهي خود به سراغ ابراهيم گلستان برود، چون ميدانست كه چنين چيزي ممكن نيست.
چيزي هم به نام «موج نو» بدون گفتوگو با ابراهيم گلستان در تز پرويز جاهد معني نميداد. هر چند كه ابراهيم گلستان با شنيدن كلمه «موج نو» در سينماي ايران اغلب ميگفت: «مزخرف نگو» و يا «اين قضيه پرت است». به هر حال همه با خواندن اين كتاب هم تعجب كردند و هم با مسايل تازهاي روبهرو شدند. مقدمه كتاب به قلم پرويز جاهد دريچهاي آكادميك به بحث او درباره «تاريخ تحليلي ريشههاي موج نو در سينماي ايران» است. اين مقدمه به لحن محاوره و سراسر انكار گلستان در گفتوگو ميرسد و بدين ترتيب «موج نو» در سينماي ايران« ترديدآميز به نظر ميرسد». پرويز جاهد آماج حملات گلستان به چارچوبهاي آكادميك سينما است. حتي گلستان ميگويد «اين طور عصا قورت داده نگو؛ به نظر ميرسد». اين تضاد به علاوه حواشي اين كتاب بهانهاي است كه ماجراي جاهد و گلستان را از سال 83 پيگيري كنيم كه اعتراض گلستان به جاهد در مجله فيلم چاپ شد.

خاطرات كودكي ابراهيم گلستان و سيمين دانشور
ابراهيم گلستان و سيمين دانشور از دوران كودكي با هم آشنا هستند. اين آشنايي خانوادگي موجب شده تا دانشور پاسخي به انتقاد تند گلستان از همسرش، جلال آل احمد ندهد و از او تنها به عنوان يك دوست قديمي ياد كند.
بديهي است كه يكي از هم نسل هاي ابراهيم گلستان، سيمين دانشور است.آنها از دوران كودكي در رفت و آمدهاي خانوادگي يكديگر را ديده اند. ابراهيم گلستان در گفتگو با پرويز جاهد به اين نكته اشاره كوتاهي كرده اما اصل ماجرا درباره جلال آل احمد است كه ابراهيم گلستان درباره او مي گويد:"توي اون كتاب «يك چاه و دو چاله اش» به من فحش مي ده.نمي دونم براي چي داره فحش مي ده.در عين حال كه داره فحش مي ده و اون چيزها را مي نويسه،در همان حال مرا قيم خودش مي كنه و اين از يك عدم تعادل فكري حكايت مي كنه.تو اگر به من بد مي گي و مي گي من آدم بي شرف و پستي هستم، چرا وصيت مي كني كه من وصي اموال تو باشم. آن وقت سيمين دانشورپا شده و اومده وصيتنامه را آورده...اين ها شب اومدند خونه ي من كه اين وصيت نامه ي آل احمد است. سيمين را از بچگي مي شناختم. پدرش،دكتر خانواده ما بود. برادراش هم كلاس من بودند. با همه علاقه و محبتي كه به او داشتم، ناچار شدم جواب رد بدهم."
سيمين دانشور از انتشار اين كتاب بي اطلاع بود. وقتي هم كه از چند و چون مطالب آن آگاه شد. پرسيد كه اين كتاب در ايران منتشر شده است؟ و بعد هم به اصرار و پافشاري و خواهش و تمنا كمي حرف زد. اما لب كلام او اين بود كه دوست ندارد در اين باره حرفي بزند. جمله اي كه پيش از اين از زبان احمد رضا احمدي و گلي امامي هم شنيده بودم. با همه اين سيمين دانشور گفت:" من از كودكي با گلستان آشنا بودم او به من اسب سواري ياد داد.تا وقتي هم كه ايران بود با هم تماس داشتيم. بعد از اينكه به انگليس رفت. براي من نامه اي 97 صفحه اي نوشت. و من هم جواب آن را هنوز نداده ام. اين نامه را روزي چاپ خواهم كرد.اين حرف ها كه مي گوييد آگرانديسمان همان نامه است. در آن نامه هم درباره خيلي ها حرف زده، ولي من نمي خواهم درباره كساني كه گلستان در باره آنها حرف زده، قضاوتي بكنم.من هيچ حرفي له يا عليه گلستان نمي زنم چون ممكن است دوستي ما را از بين ببرد. من به گلستان علاقه دارم. كاوه هم كه روي مين رفت با هم تماس گرفتيم و گريه كرديم.نمي خواهم حرفي بزنم كه در اين دوستي خللي وارد شود."سيمين دانشوردرباره آن نامه 97 صفحه اي گفت:" در جاي جاي اين نامه نوشته است كه اشي به تو سلام مي رساند، از او پرسيدم اشي كيست و او گفت همسرم اشرف اسفندياري است كه تو را بسيار دوست دارد."
ابراهيم گلستان در اين كتاب به كتاب «غربزدگي» مرحوم جلال آل احمد انتقاد تندي دارد. سيمين دانشور در اين باره گفت:"جلال براي گلستان نوشته است «اشرف، اشرف مخلوقات ابراهيم گلستان» . آنها هم با هم خيلي دوست بودند و هم خيلي بد بودند. ما با هم رفت آمد داشتيم، ناهار و شام مي خورديم، خاطراتمان را رد و بدل مي كرديم. اما گلستان با مرحوم جلال آل احمد هميشه بد بود."
پرسيدم نسل جديد درباره نسل شما چگونه بايد فكر كند تا بتواند قضاوتي داشته باشد؟
دانشور در پاسخ به اين سئوال گفت:"نسل جوان بايد بعدا در اين باره قضاوت كند. شايد گلستان در كتاب ديگري چيزهاي ديگري گفت.من نمي توانم درباره او قضاوت كنم. شايد نسل عوض شده و ما پير شديم.تا وقتي كه كسي نمرده است نمي توان درباره او قضاوت كرد.تو اگر جواني مي تواني راجع به آنچه خوانده اي قضاوت كني. اگر بداني من درباره گلشيري هم بعد از مرگ او نوشتم، اگر شما بخواهيد جنجال كنيد كتاب را معروف مي كنيد و همه مي روند تا بدانند در اين كتاب چه چيز نوشته شده است. اين كارها را شما براي روزنامه مي كنيد. روزنامه را امروز مي خوانند و فردا فراموش مي كنند ولي كتاب فرق دارد.بايد ديد كه گلستان بعد از اين چه مي كند."
بخشي از حرف هاي سيمين دانشور درباره آثار ابراهيم گلستان بود كه به نظر او "اسرار گنج دره جني" ده ها قدم جلو تر از "خشت و ايينه" بود. دانشور درباره آثار ادبي گلستان گفت:"او در نثر يك وزن شعر را مي گيرد و بعد آن را گسترش مي دهد. گلستان نثر مدرني دارد.من درباره او مقاله اي به زبان انگليسي نوشته ام. آنچه كه گلستان در زمينه ادبيات نوشته عالي است."
سيمين دانشور بيش از اين حاضر به صحبت كردن نبود، پس در يك كلام همه چيز را خلاصه كرد و گفت:«خداحافظ »
تهران_ميراث خبرسايت كتاب_گروه گفتگو؛علي قلي پور
http://www.chn.ir/news/?Section=4&id=1794
کاووسي و گلستان يكديگر را ستودند

میلانی گلستان
پس از سی سال سکوت، ابراهيم گلستان نويسنده و فيلمساز سرشناس ايرانی ساکن انگلستان موافقت کرد تا در يک جلسه پرسش و پاسخ با عباس ميلانی، رييس بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد در شمال کاليفرنيا شرکت کند.
هرچند ورود به اين جلسه برای همگان آزاد بود اما به خواست آقای گلستان اجازه صدا برداری از اين جلسه ممنوع اعلام شد.
«ابراهيم گلستان در گفت وگو با عباس ميلانی» عنوان برنامه سه ساعته ای بود که با حضور عده کثيری از علاقمندان در سالن کابرلی آديتوريم دانشگاه استنفورد درپاولو آلتو در نزديکی شهر سن فرانسيسکو برگزار شد.
اين برنامه که نتيجه چند سال پافشاری آقای ميلانی برای متقاعد کردن آقای گلستان برای حضور در جمع و پاسخ به سئوال های او بود تماما به زبان انگليسی انجام شد.
پيش از آغاز مناظره و پرسش ها، آقای ميلانی در معرفی ابراهیم گلستان ضمن مقايسه او با آندره مالرو، فيلسوف و متفکر برجسته فرانسوی، وی را يکی از شخصيت های اصلی جنبش روشنفکری ايران در سال های اخير و هنرمندی خواند که هرگونه تعريف منصفانه از شخصيت هنری او می تواند گزافه گويی محسوب شود.
آقای ميلانی در اين مقدمه گفت: «نقاط برجسته کاري و درخشان ابراهيم گلستان، در طول نيم قرن فعاليت هنری در اغلب رشته های گوناگون از رمان نويسی تا سينما، و از شکسپير تا برنارد شاو را دربر می گيرد و شامل اکثر جنبش های روشنفکری قرن بيستم ايران می شود که در سير صعودی آن «گلستان » يا به اوج رسيده است و يا يکی از نخستين کسانی بوده است که به نقد راديکال اين جنبش ها پرداخته است».
آقای نوریعلا اینگونه شروع میکند:
... سال 1342 معلوم بود که رابطهء فروغ و گلستان، هرچه که بود، به ته خط نزديک می شود. فروغ کارمند استوديو گلستان بود و در يکی از خانه های اطراف استوديو، که گويا جزو ملک استوديو بود و به گلستان تعلق داشت زندگی می کرد. «تولدی ديگر» ش را هم به گلستان تقديم کرده بود و همهء شهر پر بود از شايعه های مختلف دربارهء اين رابطه. گلستان البته با همسرش، فخری خانم، و بچه هايش، ليلی و کاوه، زندگی می کرد و در اغلب ميهمانی ها و مجالس هم با فخری خانم ظاهر می شد.من از اولین گفتگو با فروغ خشمی دراو میدیدم که چندان عادی نبود.فروغ آنروزها بیشتر تلخ بود و کلامش طنز تلخی داشت.
سرانجام ابراهيم گلستان پس از سالها سکوت و عدم تمايل به حضور در مجامع عمومی و دانشگاهی، روزهاش را شکست و در جمع دانشگاهيان مرکز مطالعات فيلم دانشگاه شيکاگو آمريکا حاضر شد و به بحث و گفتگو در باره فيلمهايش پرداخت.
در برنامهای که در روزهای چهارم و پنجم می با عنوان مرور بر آثار ابراهيم گلستان از طرف دانشگاه شيکاگو در مرکز فيلم جين سيسکل اين شهر برگزار شد، چهار فيلم مستند گلستان (سه فيلم از مجموعه فيلمهای چشم انداز درباره نفت و فيلم خرمن و بذر) و فيلمهای داستانی خشت و آينه و اسرار گنج دره جنی به نمايش درآمد. گلستان که خود نيز در نمايش اين فيلمها حاضر بود، در پايان نمايش هر فيلم در جلسه پرسش و پاسخ شرکت کرد و به سوالات بينندگان فيلم پاسخ داد.
گلستان در روز ششم می نيز در سمپوزيومی که از سوی دانشگاه نورث وسترن برگزار شد شرکت کرد. در اين سمپوزيوم دکتر تام گونينگ (Tom Gunning) استاد تاريخ سينمای دانشگاه شيکاگو و پروفسور حميد نفيسی استاد مطالعات سينمايی دانشگاه نورث وسترن درباره گلستان و فيلمهای او صحبت کردند.
![]()
نگاهي به نويسندهي فيلمساز و بحثبرانگيزيهايش
ابراهيم گلستان - داستاننويس و فيلمساز مطرح ايراني - كه دهههاي اخير عمرش را در انگلستان گذرانده و اين سالها تقريبا كار تازهاي ارايه نداده است، همچنان از چهرههاي مورد توجه و بحثبرانگيز بهشمار ميرود. او اين روزها به هشتادوچهارمين سال زندگياش رسيده است.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گلستان از نخستين نويسندگان معاصر ايران است كه به زبان داستان توجه خاصي نشان داد و نثري آهنگين را در قالبهاي داستاني مدرن بهكار گرفت.
محمد بهارلو دربارهي او معتقد است: در ادبيات گلستان، آنچه بيش از هر چيز تبلور دارد، احوال شخصي و تنشهاي دروني خود نويسنده است كه از زبان راوي انعكاس پيدا ميكند. رئاليزم گلستان به زندگي بيتحرك و ترديد خاموش راوي معطوف است، و اين راوي كه ميتوان او را اولشخص خويشتننگر ناميد، آدمي است خودشيفته (و تا حدي كلبيمسلك كه به آدمهاي پيرامون خود بياعتنا و بدبين است.
وي ادامه ميدهد: علاقهي راوي به كشمكشهاي دروني و بياعتنايي و بدبيني او نسبت به آدمهاي پيرامون خود هيچ قرابتي با آدم مأيوس و مرگجوي صادق هدايت ندارد؛ زيرا راوي گلستان آدمي است كه همهچيز و همهكس را تحقير ميكند و دست مياندازد، در صورتي كه آدم خيالزده و سر بهتوي هدايت بيش از هرچيز و هركس از خود بيزار است و طغيان او بر ضد زندگي است.
![]()
روشنفکران ايراني هميشه در برابر دو اتهام از سوي منتقدان خود روبه رو بوده اند. اول همکاري با دولت هاي داخلي و يا دولت هاي خارجي و دوم دوري از جريان عمومي حرکت هاي اجتماعي و مردمي. با چنين اتهاماتي ابراهيم گلستان هشتادوپنج ساله نويسنده، کارگردان، تهيه کننده، فيلمبردار و تدوينگر اير اني ساکن لندن يک سيبل مناسب براي شليک همه حملات موجود محسوب مي شود.
همکاري اش با شرکت هاي خارجي عامل نفت در ايران براي توليد فيلم هاي صنعتي در دهه سي که لقب گلستان نفتي را برايش فراهم کرد تا راه اندازي استوديوي مجهز و پيشرفته گلستان فيلم زمينه را مساعد مي کرد که برخي با ديده ترديد به روابط گلستان نگاه کنند و اين را زمزمه کنند که آيا او واقعاً نان خلاقيتش را مي خورد و در دوره اي که استوديو هاي فيلم سازي ايراني جز خيابان ارباب جمشيد نشاني ديگري ندارند، چگونه صاحب استوديويي در دروس تهران و آن دم و دستگاه همچنان بي نظير است.
آيا نويسنده مد و مه و کارگردان خشت و آينه واقعاً يک بار طعم و درد گرسنگي را چشيده يا يک بار سوار تاکسي شده. کسي که قبل از آن که انقلاب اسلامي طومار داشته هاي خيلي ها را در ايران در هم بپيچاند همه چيزش را فروخت و براي هميشه از کشور رفت و حتي براي مراسم تدفين تنها فرزندش به شهري که در آن سرشناس شده بود بازنگشت.
در کنار اين ويژگي ها صراحت گلستان را هم اضافه کنيد که بي رودربايستي در نوشته ها و گفته هايش جز تعداد اندکي همه را آنچنان نواخته که جاي تعارف باقي نمي گذارد. او در لندن نشسته بود اما همه را در تهران عليه خود به روشي که کاملاً مختص خودش است شوراند.
هنوز آتش حرف هاي گلستان گرم بود که «فيلم يک بوس کوچولو» به کارگراني بهمن فرمان آرا با بازي رضا کيانيان يادآوري کرد که اين آقاي گلستان علاوه بر همه اتهاماتي که به او مي چسبد چه آدم بي رحمي است. چه آدم بي احساسي است. اگرچه سازندگان فيلم در اين ميان خود را از رويارويي با شمايل گلستان کنار کشيدند اما افکار جامعه روشنفکري ايران نمي توانست همه آن نشانه هاي ريز و درشت را که فيلم به گلستان مي داد بي ربط بداند.
در چنين وضعيتي که ابراهيم گلستان در فضاي داخل ايران گزک براي تبديل شدن به يک مثال براي روشنفکري بي درد و وابسته را دست همه داده است و از موافق و مخالف همه بهانه اي براي حمله فراهم دارند، خبر مي رسد که در امريکا بزرگداشتي براي ابراهيم گلستان برپا شده است.
.. بدون شک همين مراسم هم مي تواند براي حمله به گلستان بساط تازه اي مهيا کند. از کشور محل برگزاري مراسم گرفته تا دقت در سابقه و پيشينه برگزارکنندگان تا خيلي چيزهاي ديگر. کافي است که گلستان آنجا دهان باز کرده باشد و از ديدگاه خود درباره ديگران حرفي زده باشد.
ديگر همه چيز مهياست تا بار ديگر گلستان بشود هدفي براي يک حمله همگاني. با اين همه دشمن ابراهيم گلستان نيازي به دوست ندارد. نيازي به حمايت ندارد. نيازي به هواداري ندارد. اگر کسي بخواهد در اين ميان پاي گلستان بايستد يا آدم کم اطلاعي است يا مي خواهد زير سايه گلستان تاريکي خودش را پاک کند.
گلستان بي توضيح ترين کارنامه يک روشنفکر ايراني را دارد. در ادبيات چه کار ديگري بايد مي کرد. هم خلق کرد و حمايت. هم در شعر هم در داستان. در سينماي مستند و داستاني ايران کدام شخصيت ديگري هست که هم سنگ گلستان سنگ تحول و تفاوت و ريشه داري در همين خاک و بوم را به سينه زده باشد. هم فيلم داشته باشد، نمونه و هم نوشته باشد پدرانه و مشفقانه.
پاي گلستان ايستادن هنر نمي خواهد. صراحت بي مثال گلستان در رخوت روزمرگي رايج يک آتش است. خاصيت آتش هم سو زندگي است. درباره زندگي شخصي اش نوشتن ديگر اضافه است اما مي توان دوباره گفت؛ « جلال آل احمد» بزرگترين منتقد روشنفکري وابسته و بي درد، تنها گلستان را لايق مديريت حقوقي آثارش پس از مرگ مي دانست و گلستان به اين تقاضاي دوست سابق اش نه گفت و پاي حرفش ايستاد و ناني را که برخي براي خوردنش سفره را پاره مي کردند کنار زد تا صراحت گلستان همچنان بماند. گلستان هست، همچون يک آتش روشن. اين نوشته هم فقط يک تکليف است وگرنه همه مي دانند داستان آتش چيست.گلستان در پيشاني رمان اسرار گنج دره جني نوشته است؛ هرگونه انطباق آدم هاي واقعي با شخصيت هاي اين داستان بايد باعث شرمندگي آنها شود (نقل به مضمون) شايد معماي ابراهيم گلستان در همين جمله باشد.
اکبری، مینا. همه میدانند داستان آتش چیست، روزنامهٔ شرق، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶؛
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-02-29/252.htm#946
سعدی افتادهای است آزاده کس نیاید به جنگ افتاده
هدف این نوشته آنست که ثابت کند انتشار متن گفتوگوی آقای جاهد و جناب گلستان امر بسیار مبارکی بود که در شرایط فعلی برای جامعه روشنفکری ما فوق العاده مفید و در حکم ساختارشکنیای تأثیرگذارتر از یک کاسه آب یخ بر روی صورتی خواب آلوده میباشد. (به قول شاعر: "من گنگ" خواب دیده و عالم تمام کر!) به این ترتیب و با این تفاصیل به سراغ موضوع شیرین "نوشتن با دوربین" و بازخوردهای آن میروم.
ابتدا ببینیم این دیو ترسناکی که همه جامعه روشنفکری پرویز جاهد را از گفتگو با وی پرهیز داده بودند اصلاً چه گفته است.
ابراهیم گلستان در دهه نهم عمر خویش اصولاً جریانی به عنوان روشنفکری را به رسمیت نمیشناسد و مدام تأکید و تصریح میکند که از همان زمانی که در ایران مشغول فعالیت بوده است نیز چنین چیزی را قبول نداشته است: "در ایران ما هیچ وقت روشنفکر نداشتیم. گاهی کتاب میخوندند، روزنامه اطلاعات عصر میخوندند اما روشنفکر نبودند. روشنفکر یعنی چه؟ روشنفکر یعنی کسی که بنشیند فکر بکند، مداقه بکند، حرف بزند و الا تمام مردم فرانسه یا انگلیس که روزنامه میخوندند یا "ایونینگ استاندارد می خونن یا "Sun" روشنفکر هستند؟(نوشتن با دوربین ص 110 و 109)
وی با هشیاری خاصی به نکتهای اشاره میکند که بر ما معلوم میکند از همان ابتدا همین شیوه را در نقد و بحث داشته است و از قدیم به او اتهام بیادبی وهتاکی میزدهاند و آقای گلمکانی در این زمینه پیش قدم نیستند!
«...دنیای مسخره این جوری هست، اینها هتاکی نیست. تو فرض کن قدت یک متر و شصت باشد، من بگم این آدم قدش بلند نیست، خوب این فحش میشه به تو؟ یا بگم این یک متر و نوده، خوب بد گفتهام، هتاکیه؟ هتاکی کردن یعنی واقعیت را نگفتن، آدم مؤدب یعنی آدم دروغگو؟ یعنی چی این حرفها؟»(همان – ص ص256)
واقعاً که جالب است، پس به نظر آقای گلستان جماعت روشنفکر یا به قول خودش "شبه فکر" کوتولههایی هستند که انتظار دارند دیگران آنها را یلانی رشید و غیور خطاب نمایند! آیا واقعاً این نظر تا چه اندازه قرین صحت است؟ جوابش را تاریخ روشنفکری ایران که عمری زیر صد سال دارد به خوبی گواهی میدهد. اگر این جماعت پر ادعا بتوانند به اندازه یک صفحه و یا یک مدخل کوتاه مطلب نو و تازه و جدید و ابداعی ارائه کنند و بگویند این مطلب را فلان ادیب یا مورخ یا نقاش ایرانی ابداع کرده است و از روی دست فلان نویسنده و فیلم ساز و هنرمند فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی کپی نکرده است، آنوقت تمام ادعاهای دیگرشان نیز قبول است. تازه، بر فرض که این جماعت واقعاً در همه عرصهها پیشتاز باشند و قدشان واقعاً یک متر و نود باشد، در این صورت هم باید سرشان را بالا آورده وبه گلستان بگویند که مگر نمیبینی ما چه قد بلندی داریم، نه اینکه او را هتاک و بیادب بنامند و دیگران را از گفتگو و هم نشینی با وی بر حذر بدارند.
گلستان درباره نقد نظر صریحی دارد: « نقد نه یعنی گیر کردن. نقد اول برای فکر و حرف خودت. نقد نه یعنی بکسوات کردن، نه نشخوار کردن.» (همان – ص 245) وی در جای دیگری میگوید: "وزوز کردن غیر از دوستی و دشمنی است"(ص247) و وقتی جاهد از او میپرسد که "به طور کلی در نقد قیلم چه اصولی را دنبال میکردید؟ "میگوید: "شعور و شرف. تو باید با شعور و شرف به فیلمها نگاه کنی."(ص142)
آیا گلستان واقعاً به این ادعاها و نظرات بلند وفادار است یا نه؟ خواهیم دید. در جایی جاهد از او میپرسد که "به عنوان یک چهره تأثیرگذار روشنفکری در ایران..." و گلستان با قطع صحبت جاهد میگوید:"کی میگیه من چهرهام روشنفکره؟ " جاهد ادامه میدهد: "به عنوان کسی که چه در زمینهی ادبیات و چه در سینما تأثیرگذار بودید... دوباره گلستان حرف وی را قطع کرده و میگوید: "چه تأثیری؟ من روی چه کسی تأثیر گذاشتهام؟ این حرفها شکل چاخان دارد..." جاهد دوباره میگوید: "به هر حال چه بخواهید و چه نخواهید، از شما به عنوان یک چهرهی مؤثر در جریان روشنفکری ایران در دهههای سی و چهل اسم برده میشود" و گلستان حرف آخر را میزند: "چه قدر آدم بدبخت است یا باید باشد که این حرفها تو کتاش برود و مغرور شود از آنها و بعد خودش بخواد از این چرت و پرتها تأثیر بگیرد. من از سالهای اول دههی بیست است که مینوشتم تا حالا که در 60 سال گذشته هیچ هم ندیدهام که تأثیر داشته باشد."(همان ص245)
به مناسبت بزرگداشت گلستان در لندن
شیر سینمای ایران
فهم ما از تاریخ سینمای ایران ناقص و محدود خواهد بود اگر از طنین آنچه پیش از انقلاب اسلامی در ایران وجود داشته بی خبر باشیم. بیشترین چیزی که ما اکنون از موج نو سینمای ایران می دانیم - فیلم های عباس کیارستمی، محسن مخملباف و جعفر پناهی- واکنشی عصبی است که گذشته. اما در حقیقت دو موج نو وجود دارد؛ اکثر چهره های اصلی موج نو اول ایران را ترک کرده اند اما فیلم هایشان در دسترس هستند. هر دو موج نو با نئورئالیسم ایتالیا و اصول اخلاقی انسان گرایی پیوند دارند اما به شکل مشخصی با هم متفاوت هستند.

داستان حاضر را مساح شرکت نفت روايت ميکند که چون دير از جزيره راه افتاده، ماشين رفته و او و همراهش مجبورند شب را در خانهی "حاجی ذوالفقار"، ناخدای قاچاقچی، بگذرانند. خروس که بانگش همواره در خانه طنينانداز است، پرميگشايد و بر بز گچمال شدهی سردر خانه که حرمتی دارد و سنتی پشتوانهی آن است، فضله مياندازد. خروس سمبل آگاهی و اخطار، توقع جنبندگی و بيداری است. اهل خانه، جامعهای که عرصهای از تلاش مردی را هويدا ميکند که با گيجی و آشفتگی درگير زندگی ـ بازی بيحاصل و خشونتآميزی شدهاند. توصيف گذران يک روز در بندری پرت افتاده عمق مييابد تا نقدی شود بر جهالتها و سبعيتها. پس از اسارت و کشته شدن خروس، حاجی شبانه بزمی برپا ميکند. راوی شبانه در حالت خواب و بيداری ميبيند که کسی رفت سراغ حاجی و بز بازسازی شده و بوی نفت و تعفن برخاست. مدتی بعد حاجی را دست و پا بسته مييابند. در آخر راوی و همراه از آن جا ميروند و طی گفت و گويی به نتيجهگيری از ماجرا ميپردازند. ...
خروس يك داستان صد و ده صفحه اي است كه بعد از سال ها بدون هيچ سانسوري (البته در چاپ اولش) از ابراهيم گلستان به چاپ رسيد.گلستان هم كه معرف حضور همه هست ، به ممد زبان تند و اخلاق گند ! كه نمونه بارزش رو در كتاب نوشتن با دوربين مي توانيد ببينيد ، تا سبك خاص و شيوه بيان مخصوص خودش در داستان نويسي مدرن ايران كه رد پايش به خوبي مشخص است و همچنين فيلم هايش.
خروس داستاني است كه از زبان نماينده شركت نفت در دهه پنجاه روايت مي شود كه چون دير از جزيره راه افتاده به همراه شخصي ديگر شب را در خانه بزرگ محل "حاجي ذوالفقار" كه ناخدايي قاچاقچي است مي گذاراند. داستان،در واقع ماجراي خروس اين حاجي ذوالفقار است كه گاه و بيگاه صداي بلندش اهالي و حاجي را آزار مي دهد.
داستان با اين جمله شروع مي شه: "وقتي كه در زديم از روي سردرخانه خروس انگار پارس مي كرد..."
گلستان توي خروس غير مستقيم زده به تيل دستگاه محمدرضا پهلوي و شرايط اون روزگار و در واقع خروس مدرن و ريدن به سردر خانه كه نماد سنت است!(توضيح : تو دهه پنجاه خروس چيز مدرني بوده!)
اين ديالوگ را داشته باشيد:
گفت" ((ور بپره!يا ميپره رو مرغ ، يا فضله ميندازه . يا اذون مي گه.))
گفتم: ((خروس يعني اين.))
گفت: ((ناكس بلند مي شه هي ميپره ميره بالاي سردر))
گفتم: (( موذناي مسجدم ميرن رو گلدسته))
گفت: ((ميرن اذون بگن، نمي رينن اونجا.))
کتابیسم

با گلستان نیز از همان سالهای 24 و 1325 آشنا بودیم. و در همان ماجراهای سیاسی. او اخبار خارجی رهبر را درست میکرد و این قلم مجله مردم را میگرداند و دیگر کارهای مطبوعاتی پراکنده. بشر برای دانشجویان و ترجمه ای و قصهای و از این قبیل. همان ایام یک روز گلستان یک مخبر فرنگی را برداشت و آورد در حوزهای که صاحب این قلم ادارهاش میکرد. از همان ایام انگلیسی را خوب میدانست و همان روز بود که معلوم شد تماشاگری گفتهاند و بازیگری. احساسی را که آن روز ما کردیم، او خود بعدها گذاشت در یکی از قصههایش. به اسم - به نظرم ـ (باروتها نم کشیده بود). آدمها باید باشند و حوزهها و روزنامهها و مجلهها و حزبی و زدوخوردی تا فرنگی بیاید و تماشا کند و گزارش بدهد که نقطه اوج کدام نمایش کجا است و پردهها را کی میتوان کشید. و گلستان از همان قدیم الایام میخواست خودش را در سلک تماشاگران بکشاند. اما بازیگری هم میکرد. اما همین تنها برایش کافی نبود. و به همین علتها بود که از تشکیلات مازندران عذرش را خواستند. به این دلیل که روزنامه انگلیسی می خواند در محیطی که تاواریشها حکومت میکردند.
گلستان مثل همه ما فعال بود. اما نوعی خودخواهی نمایشدهنده داشت که کمتر در دیگران میدیدی. همیشه متکلم وحده بود. مجال گوش دادن به دیگری را نداشت. اینها را هنوز هم دارد. اما با هوش بود و با ذوق. خوب مینوشت و خوب عکس برمیداشت. برای یکی از خرکاریهایی که این قلم کرده است (شرح حال نوشتن برای اعضای کمیته مرکزی حزب توده که در شمارههای مجله مردم مرتب درآمد) او عکس برداشته بود. قلم هم میزد. ترجمه هم میکرد. و اغلب را خوب. و گاهی بسیار خوب. حسنش این بود که تفنن میکرد (مثل حالا نبود که از این راهها نان بخواهد خورد) و ناچار فرصت مطالعه داشت. تحمل شنیدن دو کلمه حرف حساب را داشت. اما حیف که درست و حسابی درس نخوانده بود. یعنی تحمل نیاموخته بود. ناچار نخوانده ملا بود. و چنین آدمی به هر صورت اورژینال هم میشود. گویا کلاس اول یا دوم دانشگاه (رشته حقوق) بود که معلومات زده بود زیر دلش و رفته بود به مقاطعهکاری. زن و بچه هم داشت و بعد مازندران بود و آن داستان سیاست و بعد که به تهران برگشت،

تاکسی که از «هیوارد هیث» حرکت کرد فهمیدم راننده هم مانند من آدرس را بلد نیست. دور بود، پرت بود، وسط جنگل بود. با خود گفتم آمده است وسط جنگل مازندران! نگران بودم که پیداش خواهم کرد یا نه؟ نگرانی دیگرم از بابت برخوردش بود.
هیچ وقت با او رو در رو نشده بودم، با وجود این سابقة خوبی هم از برخورد با او نداشتم. سی سال پیش وقتی مطلبی درباره نثرش نوشته بودم سردبیر آیندگان به من گفت عکسی از او تهیه کنم. بهش تلفن کردم و تقاضای عکس کردم. داد و بیداد راه انداخت. می فهمیدم که از چاپ عکس و مصاحبه بیزار است، اما عصبانیتش را نمیفهمیدم. ترسِ این برخوردِ کهنهِ سی ساله هنوز با من بود.
وقتی تاکسی پس از چند بار پرس و جو سرانجام در حیاط خانهاش نگه داشت قصری دیدم عظیم که قاعدتاً میبایست چیزهای دیگری را در ذهنم زنده میکرد، اما نمیدانم چرا شکل آن مرا به یاد داستانهای ادگار آلن پو میانداخت. فکر کردم زندگی در آن باید ترسناک باشد. آنقدر قدیمی، بزرگ و با شکوه بود که رانندۀ انگلیسی شک کرد که درست آمده باشیم. گفت میماند تا مطمئن شود که درست آمدهام. کوبة در را که نواختم، خودش بر درگاه ظاهر شد. چهرهاش را از روی عکسها میشناختم. سلام علیک گرمی کرد. مهربان تر از آن برخورد کرد که فکر میکردم. راحتتر از آن بود که میپنداشتم. وارد که شدیم مرا به سالنی هدایت کرد که چند تابلوی نقاشی، قفسههای کتاب، قفسههای پر از صفحات (سی دی) موسیقی، شومینه، تلویزیون و میز کامپیوتر، اولین چیزهایی بود که به چشم میآمد. از میان نقاشیها، کارهای حسین زندهرودی را از دور هم تشخیص میدادم. همان کارهایی که با حروف الفبا میکرد. حفاظ درها و پنجره ها را که گشود تصویر ترس داستان های آلن پو از ذهنم محو شد. چشم اندازی هویدا شد که هر کسی آرزو میکند در چنان جایی زندگی کند.

زکریا هاشمی وتاجي احمدي درصحنه اي از فيلم خشت وآينه
چندی قبل، که برنامهی بزرگداشت و مرور آثار ابراهیم گلستان در دانشگاه شیکاگوی آمریکا برگزار شد، جاناتان روزنبام منتقد سرشناس آمریکایی که قبلا فیلمی از گلستان ندیده بود و با آثار او آشنا نبود، «خشت و آینه» و تعدادی دیگر از فیلمهای گلستان را کشف کرد. تماشای فیلمهای گلستان روزنبام را غافلگیر و متوجه خلأیی در زمینهی دانش سینمایی غرب از تاریخ واقعی سینمای ایران کرد.
روزنبام در مقالهای که با عنوان «ابراهیم گلستان؛ شیر سینمای ایران» در روزنامهی «شیکاگو ریدر» منتشر کرد، ضمن توجه به ارزشهای سینمایی آثار گلستان، بر این غفلت غرب از تاریخ سینمای ایران و پیشگامان واقعی آن تاکید میکند.
روزنبام خود نیز در این مقاله مرتکب اشتباهات اساسی در بارهی تاریخ سینمای ایران میشود؛ از جمله اینکه ناآگاهانه گلستان، کیمیاوی و شهیدثالث را فیلمسازان یک نسل و دوره معرفی میکند و نامی هم از فیلمسازان پیشرو همعصر گلستان، یعنی فرخ غفاری و فریدون رهنما، نمیبرد.
به علاوه، برخلاف گفتهی روزنبام، جواهرات سلطنتی یا «گنجینههای گوهر» را گلستان به سفارش بانک مرکزی ایران میسازد نه وزارت فرهنگ و هنر شاه.
نکتهی دیگر اینکه، همان طور که گلستان خود در «نوشتن با دوربین» توضیح میدهد، عنوان فیلم «خشت و آینه» از شعر سعدی گرفته نشده بلکه از عطار است اما روزنبام اشتباه بسیاری از منتقدان ایرانی را در اینجا تکرار کرده است. ترجمهی مقالهی روزنبام را در ادامه بخوانيد.

"نوشتن با دوربين" از كتاب هايي است كه در آن صابون ابراهیم گلستان به تن همه خورده يكي از آنها نجف دریابندری است كه با خواندن حرفهای او فقط میخندد و...
کتاب "نوشتن با دوربین" هر چه باشد نا گفتههای یکی از مهمترین چهرههای ادبیات و سینمای ایران است که واکنشهای بسیاری از اهالی ادبیات و سینما رادر پی خواهد داشت. چه این واکنشها علنی شوند و چه علنی نشوند، نمیتوان منکر وجود آنها شد . همان طور که نمیتوان منکر تاثیر و حضور گلستان از دهه 20 تا 50 شد. حرفهای گلستان صریح و بی پرده است، بسیاری از کسانی که گلستان درباره آنها حرف زده، دار فانی را وداع گفته و از گردونه تولید فرهنگی خارج شدهاند. ابراهیم گلستان درباره یکی از آنها میگوید: دریابندری کجاش روشنفکر بود . اگر بعد از انقلاب شده باشد، من نمیدانم. تا وقتی که او را میشناختم، میدانستم که چیزی نمی داند.چه روشنفکری که برای خوشایند یک نفر آن همه مزخرف درباره رمان چوبک نوشت. من ایران نبوده ام. 30 سال است. شاید در این مدت او رشد کرده و روشنفکر شده است. سابقا، شاید سابقا، دلش میخواسته باشد.

مرد به ماهيها نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديوارهاش دور ميشد و دوريش در نيمه تاريكي ميرفت. ديوارهي روبروي مرد از شيشه بود. در نيم تاريكي راهرو غار مانند در هر دوسو از اين ديوارهها بود كه هر كدام آبگيري بودند نمايشگاه ماهيهاي جور بهجور و رنگارنگ. هر آبگير را نوري از بالا روشن ميكرد. نور ديده نميشد، اما اثرش روشنايي آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهيها در روشنايي سرد و تاريك نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بيپر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهي حبابي بالا نميرفت، آب بودن فضايشان حس نميشد. حباب، و هم چنين حركت كم و كند پرههايشان. مرد درته دور روبرو، دوماهي را ديد كه با هم بودند.
دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دمهايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار ميخواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. انديشيد هرگز اين همه يكدمي نديده بوده است. هر ماهي براي خويش شنا ميكند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگيرهاي ديگر، و بيرون از آبگيرها در دنيا، در بيشه، در كوچه ماهي و مرغ و آدم را ديده بود و در آسمان ستارهها را ديده بود كه ميگشتند، ميرفتند اما هرگز نه اين همه هماهنگ. در پاييز برگها با هم نميريزند و سبزههاي نوروزي روي كوزهها با هم نرستند و چشمك ستارهها اين همه با هم نبود. اما باران. شايد باران. شايد رشتههاي ريزان با هم باريدند و شايد بخار از روي دريا به يك نفس برخاست؛ اما او نديده بود. هرگز نديده بود.
دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟
مرد آهنگي نميشنيد، اما پسنديد بيانديشد كه ماهي نوايي دارد، يا گوش شنوايي، كه آهنگ يگانگي ميپذيرد. اما چرا نه ماهيان ديگر؟
دو ماهي آشنا بودند. دو ماهي زندگي در آبگير تنگ را با رقص موزوني مزين كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصيد؟ از اينجا تا كجا خواهند رقصيد؟
يك پيرزن كه دست كودكي را گرفته بود،آمد و پيش آبگير به تماشا ايستاد و پيش ديد مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهيها را به كودك نشان ميداد. مرد برخاست و سوي آبگير رفت، ماهيها زيبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگير خوش روشنايي بود و همه چيز سكون سبكي داشت. زن با انگشت ماهيها را به كودك نشان ميداد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببيند. زورش نرسيد. مرد زير بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پيرزن گفت: «ممنون. آقا.»
اندكي كه گذشت، مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
دو ماهي اكنون سينه به سينهي هم داشتند و پركهايشان نرم و مواج و با هم ميجنبيد. نور نرم انتهاي آبگير، مثل خواب صبحهاي زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل يك حباب مينمود، پاك و صاف و راحت و سبك.
دو ماهي اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزديك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
كودك اندكي بعد پرسيد:«كدوم دو تا؟»
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را ميگم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديوارهي شيشهاي آبگير زد. روي شيشه كسي با سوزن يا ميخ يادگاري نوشته بود. كودك اندكي بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توي شيشه اونوري افتاده.»
مرد اندكي بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشاي آبگيرهاي ديگر.
اثري ازابراهيم گلستان
سخن
![]()
گفتگوها :
نوشتن با دوربین : رو در رو با ابراهیم گلستان (اختران - 1384)
نوشته ها :
آذر ، ماه آخر پاییز (هفت داستان)
شکار سایه (چهار داستان)
جوی و دیوار و تشنه (ده داستان)
مد و مه (سه داستان)
خروس (یک داستان)
خشت و آینه (نوشته برای فیلم)
اسرار گنج دره جنی (بازنوشت داستان فیلم)
گفته ها (نوشته های غیرداستانی و گفت گو)
ترجمه ها :
زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر (یک معرفی با ترجمه چند داستان از ارنست همینگوی)
کشتی شکسته ها (ترجمه چند داستان)
هکلبری فین (ترجمه رمان مارک تواین)
دون ژوان در جهنم (ترجمه نمایشنامه برنارد شاو)

نوشتن با دوربین، پر از دانش و اطلاعات است. خاطرات دست اول از آن سال ها، و نظرات شخصی و دیدگاه های یکی از بنیان گذاران هنر مدرن در ایران. ابراهیم گلستان بی پرواست و کمال طلب. پس مصاحبه هم که می کند در اوج است.
پرویز جاهد متولد 1339 در قائم شهر است. لیسانس نمایش و فوق لیسانس سینما را در تهران، و دکترای سینما را در دانشگاه وست مینیستر لندن به پایان برده. جاهد هم اکنون خبرنگار بین المللی ی بخش فارسی ی بی.بی.سی است.
کتاب حاضر حاصل تحقیقی ست برای پروژه ی دکترای جاهد، که درباره ی تاریخ تحلیلی ی ریشه های موج نو در سینمای ایران به بررسی و تحلیل ریشه ها و خاستگاه های موج نو در فاصله ی سال های 1338 تا 1348 و به طور مشخص سه کارگردان غیر متعارف و پیشروی ایران در آن سال ها؛ ابراهیم گلستان، فرخ غفاری و فریدون رهنما به تحقیق پرداخته و نقش گلستان را در این میان، تاثیرگذارتر دریافته.پس برای به دست آوردن منبعی دست اول به مصاحبه با گلستان پرداخته.
چهار مصاحبه ی انجام گرفته در فاصله ی ژوئن 2002 تا دسامبر 2003 است که با اجازه ی گلستان، بدون هیچ کم و کاستی، و بدون هرگونه ویرایشی با همان لحن و زبان منتشر شده است. که جای سپاس دارد.
ابراهیم گلستان، مترجم، داستان نویس، منتقد و فیلم ساز، متولد سال 1301 در شیراز است. در سال 1320 وارد دانشکده ی حقوق در تهران شده ولی تحصیل را نیمه کاره رها میکند. با حزب توده همکاری می کند و به دنبال اختلافی با روش سران این حزب، از آن جدا شده و به عکاسی و فیلمبرداری ی خبری برای شبکه های تلویزیونی ی بین المللی در آژانس های خبری می پردازد. در سال 1328 مجموعه داستان "آذر ماه آخر پائیز" منتشر می شود. ترجمه ی آثاری از همینگوی، فاکنر و چخوف را در مجموعه ای تحت عنوان "کشتی شکسته ها" منتشر می کند و همزمان به کار فیلم سازی نیز می پردازد. سال 1336 مجموعه داستان "شکار سایه"، سال 1346 مجموعه داستان "جوی و دیوار تشنه" و سال 1348 مجموعه داستان "مد و مه" را منتشر می کند و البته، تا سال 1346 مجموعه فیلم مستند شش قسمتی ی "چشم انداز" را با افراد گروهش در استودیو گلستان می سازد. سال 1341 مستد "موج، مرجان، خارا" و تهیه کننده گی ی "خانه سیاه است" ساخته ی فروغ فرخزاد، سال 1343 "تپه های مارلیک"، سال 1344 فیلم داستانی ی "خشت و آینه"، سال 1345 مستند "گنجینه های گوهر" و تا سال 1346 که به انگلستان می رود 2 فیلم "خراب آباد" و "خرمن و بذر" می سازد. سال 1350 گلستان به ایران بازگشته و دومین فیلم داستانی ی خود "اسرار گنج دره جنی" را می سازد و بهد از توقیف فیلم به انگلستان مهاجرت می کند.
گلستان بی شک "معلم اول" ادبیات و سینمای مدرنیته ی ایران است. مستند سازی را یاد داد و مستند های سفارشی را به فیلم های متفکرانه تبدیل می کرد. نثر داستان نویسی ی ایران را متحول کرد. زبان سعدی و دنیای امروزین را به گونه ای تلفیق کرد که هنوز هم نثر و ساختار و مفهوم داستان هایش بی بدیل و تازه است. سینمای بازاری و تجاری را به یک سو نهاد و اولین فیلم داستانی ی اصولی، مدرن و متفکرانه را در سینمای ایران بنیان نهاد. هر اثری که از ابراهیم گلستان ردی در آن بر جا باشد، شاهکاری پدید می آید؛ خواه دختر و یا پسرش باشد، خواه دوستش باشد، خواه هنرش باشد، خواه مصاحبه ای.
نوشتن با دوربین جنجالی ترین کتاب سال 1384 بود. لحن تند و صادقانه و بی رودربایستی ی گلستان با پرویز جاهد، و درباره ی اشخاص و اتفاقات زندگی اش چنان ولوله ای در ایران افکند که کمتر کتابی موفق به این کار شده است. مفهوم رایج روشنفکری،سیاست و نقد را زیر سئوال می برد و مفاهیم تازه ای را بازتولید می کند. گلستان پس از 25 سال دوری از ایران با این کتاب تاثیری بر مقوله ی نقد به جا می گذارد که دوامش به نفع هنر و هنرمندان ایران است. در جامعه ای که همه محترمند و منتقدان رعایت حال می کنند، گلستان بی پروا مرزهای تابو را می شکند و همه را از دم تیغ میگذراند. زمانی که منتقدان برای نقد کسی به جای نامش ( ... ) می گذارند، نه تنها نام ها را به زبان می آورد، هر صفتی را هم که شخص را لایقش بداند پشت نامش ردیف می کند.
صاحب نام ها به اعتراض می پردازند و منتقدین او را بی ادب خطاب می کنند. عده ای در موافقت و عده ای دیگر در مخالفت چاپ کتاب مقاله در نشریات چاپ می کنند. عده ای به جاهد خرده گرفتند که چرا توهین های گلستان را تحمل کرده و عده ی دیگر بر او درود فرستادند که با صبر و شکیبایی ی خود باعث انجام گرفتن مصاحبه شده است. نشریه نگاه نو در شماره ی 67 ویژه نامه ای برای کتاب ترتیب می دهد و مجله فیلم در شماره 337 نقدهایی بر کتاب منتشر می کند و لحن تند و بیان اشکالات اشخاص با ذکر نام را به دور ازگلستان می داند. حال آن که همین مجله، و یکی از همین منتقدین گفتگوی احمد شاملو در سال 1368 را که لحنی شبیه داشت، ترتیب داده بود.
کتاب نوشت

ابراهیم گلستان (متولد ۲۲ مهر ۱۳۰۱ در شیراز)، داستاننویس و فیلمساز ایرانی است.
آثار مکتوب وی از سبکی خاص برخوردار است و بسیاری سبک نویسندگی وی را تأثیر پذیرفته از داستانهای کوتاه ارنست همینگوی میدانند[1]. همچنین وی از زمرهٔ نخستین نویسندگان معاصر ایرانی معرفی میشود که برای زبان داستانی و استفاده از نثر آهنگین در قالبهای داستانی نوین، اهمیت قائل شد و به آن پرداخت [2].
او از نخستین نویسندگان معاصر ایران بود که برای زبان داستان اهمیت ویژهای قائل شد و کوشید نثری آهنگین را در قالبهای داستانی مدرن بکار گیرد. از این جهت نقش او در سیر پیشرفت داستان معاصر فارسی قابل توجهاست.
او در سال ۱۳۲۰ برای تحصیل حقوق به تهران میآید. سپس به عضویت حزب توده در میآید و تحصیل را رها میکند. او در سال ۱۳۲۶ کتاب اول خود را که مجموعه داستانی با نام «به دزدی رفتهها» بود، منتشر کرد.
وی بعد از سال ۱۳۳۶، استودیوی سینمایی خود با نام «استودیو گلستان» را تأسیس میکند و تعدادی فیلم مستند برای یکی از سازمانهای شرکت نفت میسازد که از آن میان میتوان به «آتش» و «موج ومرجان و خارا» اشاره کرد[3]. به دلیل این همکاریها، عدهای از روشنفکران آن دوره به وی لقب «گلستان نفتی» داده بودند.[4][5]
گلستان کارگردان دو فیلم داستانی با نامهای «خشت و آینه» (۱۳۴۴) و «اسرار گنج درهٔ جنی» (۱۳۵۰) نیز هست. وی همچنین تهیهکنندهٔ فیلم خانه سیاهاست به کارگردانی فروغ فرخزاد بودهاست.[6]
وی تا سال ۱۳۴۶، مجموعه داستانی منتشر نکرد[7].
پس از انقلاب
وی از سال ۱۹۷۵ در شهر ساسکس در انگلستان زندگی میکند. وی دو فرزند با نامهای کاوه و لیلی دارد؛ کاوه گلستان عکاس خبری ایرانی، در ماموریتی در سال ۲۰۰۳ به همراه گروه خبری بیبیسی در عراق بر اثر انفجار مین کشته شد.
گلستان و فیلم یک بوس کوچولو
در سال ۱۳۸۴ فیلمی از بهمن فرمانآرا با نام یک بوس کوچولو در سینماهای ایران نمایش داده شد. در این فیلم که شخصیتی وجود دارد به نام «محمدرضا سعدی» که به دلیل برخی شباهتها (در نامها، پسزمینهٔ زندگی شخصیت و رویدادهای داستانی) وی را استعارهای از گلستان میدانند.[8]
گروهی نیز فیلم را پاسخ به انتقادات مطرحشده در کتاب میدانند؛ «انتقاداتی که به نظر بسیاری از صاحب نظران و فعالان فرهنگی بی طرف به مرزهای توهین هم رسیدهاست.»[9]
خود فرمانآرا در جلسهٔ نقد و بررسی این فیلم که ۱۴ دی ۱۳۸۴ در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد گفتهاست :
«آقای گلستان را در عمرم پنج شش بار بیش تر ندیدهام [...] و به خانواده ایشان هم احترام زیادی دارم. [...] من فکر میکنم دلیل این همه حرف و حدیث درباره این قضیه به این موضوع برمی گردد که نمایش فیلم من با انتشار کتاب نوشتن با دوربین همزمان شد. آقای گلستان در آن مصاحبه درباره خیلیها حرف زده بودند و یکی از دیالوگهای فیلم من هم این بود که همسر سعدی میگوید تو سالها نشستی در فرنگ و هر کس هر کار کرد آن را کوبیدی. این تقارن کتاب و فیلم باعث این تشابهها شدهاست. اصلاً قصد ندارم بگویم این نشانهها در فیلم من تصادفی و اتفاقی است، اما قرار هم نبوده که درباره ابراهیم گلستان فیلم بسازم.»[10]
روبرت صافاریان، منتقد سینمایی، در این باره در روزنامه شرق مینویسد :
«با وجود اشارههای آشکار و پنهان یک بوس کوچولو به ابراهیم گلستان، بنا را بر این گذاشتیم که با دنیای خیالی و شخصیتهای ساخته و پرداخته ذهن نویسنده کار داریم، کمااینکه فیلمساز میتواند بگوید شما اشتباه میکنید، همه شباهتها اتفاقی است و این فیلم هیچ ربطی به ابراهیم گلستان ندارد. اما واقعیت این است که بسیاری از بینندگان فیلم، سعدی را همان ابراهیم گلستان میگیرند و موضع خصمانه فیلم نسبت به سعدی را موضع فرمان آرا نسبت به ابراهیم گلستان تلقی میکنند. به گمانم این شیوه حمله به یک شخصیت حقیقی و زنده شیوه ناجوانمردانهای است. چون میتوانی هرچه دلت خواست بگویی و بعد هم بگویی مرادت اصلاً آن نبوده که شما گمان کردهاید. پرخاشگریهای ابراهیم گلستان - که برای من گاه به شدت آزاردهندهاند - دست کم این حُسن را دارند که شفاف و روشن اند و هر عیبی که برای هر آدمی قائل اند با نام و بیپردهپوشی بیان میکنند.»[11]
آثار
کتابها
داستان
اسرار گنج دره جنی
شکار سایه
جوی و دیوار و تشنه
مد و مه
آذر، ماه آخر پاییز
از روزگار رفته حکایت (۱۳۴۸)
مصاحبهها
نوشتن با دوربین
چهار مصاحبه با گلستان توسط پرویز جاهد، منتقد سینمایی. گلستان در این مصاحبهها با لحنی منتقدانه و تند نظراتی گاه توهینآمیز را در مورد احمد شاملو[12]، جلال آل احمد[13]، ناصر تقوایی[14] و احسان طبری[15] مطرح میکند.
پانویسها
^ جاهد، مقدمه؛
^ محسنیراد؛
^ کتاب هفته: وبلاگ گروهی اشکبوس؛
^ جاهد، ص. ۶۷؛
^ همان، صص. ۷۳، ۸۱، ۱۱۰؛
^ همان، ص. ۸۵؛
^ همان، ص. ۲۴۴؛
^ آیتی ایران؛
^ غفوریآذر؛
^ سینمای ما؛
^ صافاریان؛
^ رزنبام؛
^ اکبری؛
^ وبگاه سوره.
منابع
جاهد، پرویز. نوشتن با دوربین، تهران: نشر اختران، چاپ اول، ۱۳۸۴؛
نوشتن با دوربین، کتاب هفته: وبلاگ گروهی اشکبوس، ۹ فوریه ۲۰۰۶؛
محسنیراد، محمدرضا. پاورقی با چسب، لوح دانشجو، ۱۹ دی ۱۳۸۴؛
انتقام سینمایی، آیتی ایران، ۲۳ دسامبر ۲۰۰۵؛
غفوریآذر، بابک. پاسخ به گلستان با یک بوس کوچولو، وبنوشت «سینما و چند چیز دیگر»، ۳۰ آبان ۱۳۸۴؛
گزارش کامل نشست نقد و بررسی «یک بوس کوچولو» در فرهنگسرای نیاوران، وبگاه سینمای ما، ۱۶ دی ۱۳۸۴؛
صافاریان، روبرت. سیاه و سفید؛ نقدی بر فیلم یک بوس کوچولو، روزنامهٔ شرق، ۱۰ دی ۱۳۸۴؛
رزنبام، جاناتان. شیر سینمای ایران؛ نگاه جاناتان رزنبام به سینمای ابراهیم گلستان به مناسبت بزرگداشتش در لندن، روزنامهٔ شرق، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶؛
اکبری، مینا. همه میدانند داستان آتش چیست، روزنامهٔ شرق، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶؛
زندگینامه، در وبگاه سوره.

نوشتن با دوربین (گفتوگو با ابراهیم گلستان)
پرویز جاهد نشر اختران 276 صفحه 3000 تومان
"من هیچگاه قصهنویسی را قطع نکردم. برای من فیلمسازی هم یکجور نوشتن بود. یعنی عوض قلم با دوربین مینوشتم..."
(ابراهیم گلستان، ص 136 از کتاب "نوشتن با دوربین")
ابراهیم گلستان (م 1301)، تعدادی از بهترین قصههای کوتاه فارسی را نوشته و تاثیرگذارترین مستندها و هنجارگریزترین فیلمهای زمانهی خود را ساخته؛ از ابتدای دههی پنجاه از ایران رفته و سالهاست که در خانهی بزرگ و زیبایش در حوالی لندن، در سکوت خودخواسته زندگی میکند. دیگر فیلم نمیسازد اما ظاهرن همچنان مینویسد و البته در این سالها چیزی از او منتشر نشده. (زندگی گلستان چندان بیشباهت به زندگی جی. دی. سالینجر نیست!)
نسل پس از انقلاب کمتر مجال آشنایی با ابراهیم گلستان را داشتهاند؛ فیلمهای او حتا در آرشیو مجموعهداران فیلمهای سینمایی بهندرت یافت میشوند و کتابهایش هم همگی سالها در محاق توقیف بودهاند و در دو سهسال اخیر چند تایی از آنها مجوز چاپ گرفته و منتشر شدهاند: رمان "اسرار گنج درهی جنی"، مجموعهداستان "آذر، ماه آخر پاییز" و دو داستان کوتاه نسبتن بلند با نامهای "خروس" و "از روزگار رفته حکایت" (چند سال پیش هم مجموعهای از یادداشتها و گفتارهای متن فیلمهای مستندش، بههمراه یک گفتگوی طولانی با او در کتابی به نام "گفتهها" منتشر شد). نسخههای کتابهای پیش از انقلاب گلستان با قیمتهای ده تا پانزدههزار تومان و آن هم با زحمت فراوان قابل تهیه هستند.

- به نظر من این کتاب با سن و سال آقای گلستان جور در نمیآید. (نجف دریابندری – فصلنامهنگاه نو – ش 67)
- من گناه اصلی(!) را از طرف آقای جاهد میبینیم که چنین متنی را چاپ و منتشر کرده است.(جمشید ارجمند – همان)
- والله اگر این کتاب در نمیآمد دنیا به هم نمیخورد. این همه هیاهوی بسیار هم ایجاد نمیشد!!(جمشید ارجمند – همان)
- آقای گلستان هرکس را که در این گفتگو دم پرش ظاهر شده، آب صابونی به سرش کشیده و یک کیسه حسابی به تنش کشیده است.(سیروس علینژاد - همان)
- مشکل در لحن ایشان است که مؤدبانه و با وقار نیست. متمدنانه نیست. (هوشنگ گلمکانی – همان)
"نوشتن با دوربین" یکساله شد. کتابی که پس از چند سال توانست تلنگری به چینی نازک و بندخوردهی روشنفکری ایرانی بزند.
اول: ابراهیم گلستان کیست؟
"ابراهیم گلستان" در 1301 در شیراز متولد شد. پدرش "محمد تقی گلستان" در شیراز مدیر روزنامه "گلستان" بود. ابراهیم در سال 1322 و پس از طی تحصیلات ابتدائی و متوسطه به تهران آمده و در رشته حقوق مشغول به تحصیل میشود. پس از مدتی ترک تحصیل میکند و جذب فعالیتهای سیاسی حزب توده میشود ولی فعالیت سیاسی او نیز نیمه کاره رها شده و پس از آن شروع به فعالیت خبری میکند. - گلستان در سال 45 ایران را ترک کرده و از آن زمان تا کنون تقریبا جز در موارد معدودی قدم در عرصه رسانه و فرهنگ نگذاشته، حرفی نزده، مصاحبهای نکرده و نمود و تاثیری نداشته است و هرچه هست همانهایی است که از قبل در پرونده حرفهای گلستان باقی مانده است.
لیلی گلستان در یادداشتی که بر این کتاب نوشته است پدرش را اینگونه معرفی میکند: "ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی، با اشراف کامل به تمام جنبههای فرهنگ و هنر، پر از تناقض، پر از احساسات بی پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده، خاله زنک و لیچارگو، پر از جملاتی که بوی گند تحقیر کردن از آن میآید. در نهایت ابراهیم گلستان آش در هم جوش خوشمزه ای است پر از سبزیهای معطر، سیر داغ نعنای داغ کشک و زعفران که پس از خوردن آن به دل درد شدیدی دچار میشوید. نوش جان و گوارای وجود!(نگاه نو شماره 67- صفحه 51 )

گفتگو ي پرویز جاهد با ابراهیم گلستان
انتشارات: اختران /سال چاپ: 1384 / شمارگان :3000 نسخه /قیمت :3000تومان
روزی روزگاری کریم امامی که حالا دیگر نیست ، گفتگویی با ابراهیم گلستان ترتیب داد که در زمان اکران فیلم "خشت و آینه " در نشریه " کیهان اینتر نشنال " منتشر و به صورت جزوه ای توزیع شد. پس از آن یکی از اعضای تحریریه روزنامه" آیندگان" با این مرد سر سخت گفتگو کرد که در آن روزنامه چاپ نشد ! ابراهیم گلستان این گفتگو را در کتاب " گفته ها " جای داد ودر لندن توسط نشر ویدا منتشر کرد. گفتگوی ابراهیم گلستان به زبان انگلیسی که در نشریه امریکایی " چنته " چاپ شده ، در کنار گزارش دیدار و گفتگوی سیروس علی نژاد با ابراهیم گلستان کل گفتگو های این نویسنده و فیلمساز را تشکیل می دهند. پرویز جاهد در حال حاضر آخرین نفری است که خطر کرده و برای گفتگو به سراغ ابراهیم گلستان رفته است. با اینکه هدف جاهد در این گفتگو سینما بود اما این کتاب به روایت گلستان از تاریخ سینمای ایران ، ادبیات ، جریان های سیاسی و فکری از دهه بیست تا دهه پنجاه بدل شد هر چند که روایت گلستان از زندگی شخصی خود و هم قطارانش بخش های مهمی از این کتاب را تشکیل می دهند.کتابی که شاید حواشی آن اصل موضوع را که سینما است ، کنار بزند .
نوشتن با دوربین شاید یکی از جنجالی ترین کتاب های امسال باشد. پرویز جاهد برای تز دکترایش از ابراهیم گلستان مصاحبه گرفته و این کتاب متن کامل این مصاحبه در چهار دیدار است. برخلاف نظر آقای محمد قائد که در ماهنامه فیلم شماره مهر1384 گفته:"خواندن این کتاب به تشویش ذهنی خوانندگان جوان کمک می کند" معتقدم این طور نیست. قرار نیست خواندن یک مرجع تاریخ سینما و ادبیات ایران قرار است و قرار نیست هر آنچه در این کتاب ذکر شده را دربست قبول کنیم."
خواندن این کتاب یک حسن دیگر دارد که من از دریچه روزنامه نگاری توصیه به خواندن آن می کنم. حتی اگر به ادبیات و سینما و مسائل سیاسی علاقه ای ندارید این کتاب را بخوانید. این کتاب نمونه ای بسیار عالی از یک مصاحبه مستقیم و رودرروست.
جاهد با صبری تمام ناشدنی همه توهین های گلستان را می شنود و بدون آن که خللی در ادامه مصاحبه بگذارد به دلیل اهمیت این مصاحبه و تز دکترایش تا آخر آن را ادامه می دهد. حتی جاهد می پذیرد تا توهین هایی که به خودش هم شده را در کتاب بیاورد و از این نظر کتاب یک ویژگی خیلی خوب دارد.
نوشتن با دوربین یک مصاحبه اتوکشیده و ویراستاری شده نیست. فضایی که مصاحبه در انجام شده به خوبی حس می شود. از لحن گلستان می توان متوجه شد که او گاهی عصبی می شود و گاهی نرم و گاهی نیز خسته. جاهد گاهی اوقات سوالاتش را چند بار تکرار می کند و همین تکرارها باعث می شود تا گلستان حرف هایی بگوید که به مذاق عده ای خوش نیامده است. یکی از مسائلی که باعث می شود اغلب مصاحبه هایی که در رسانه ها چاپ می شود جذاب در نیاید همین نکته است. این که مصاحبه شونده اصرار نمی کند و سوالش را در غالب کلماتی دیگر در سوال بعدی تکرار نمی کند.
من سعی کردم به این کتاب فارغ از مسائل سینمایی و ادبیاتی هم نگاه کنم. خواندن این کتاب چند نکته آموزشی در مصاحبه کردن برایم به همراه داشت. امتحانش ضرری ندارد این کتاب را یک بار بدون توجه به محتوایش و با دید شیوه مصاحبه بخوانید و اگر نکته خاصی برایتان به همراه داشت، برایم بنویسید.
نوشتن با دوربین/پرویز جاهد/ انتشارات اختران/چاپ اول 1384/قیمت 3000 تومان
www.ghajar.ir/archives/cat-7/