تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

 دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ »
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش هايش را در مي آورد و له له مي زد، گفت: « از لب جاده تا اينجا، آره. »
اسلام گفت: « كي رسيدي لب جاده؟ »
مشدي جبار گفت: « ظهر تازه گذشته بود. »
كدخدا گفت: « پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟ »
مشدي جبار گفت: « آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم. »
پسر مشدي صفر پرسيد: « يه چيز غريب؟ چي بود؟ »
مشدي جبار گفت: « والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم. »
كدخدا گفت: « نفهميدي؟ چطوري نفهميدي؟ »
مشدي بابا گفت: « آخه چه جوري بود؟ »
مشدي جبار گفت: « يه چيز گنده. مثل يه گاو. هرچي زور زدم نتونستم تكونش بدم. »
عبدالله گفت:« چه جوري بود؟ سر و گوش داشت؟ نداشت؟ چه جوري بود؟ »
مشدي جبار فكر كرد و گفت: « نفهميدم ... چشم و گوش ... كه نداشت. »
كدخدا گفت: « دست و پا چي؟ »
مشدي جبار گفت: « دست و پا؟ نه، دست و پام نداشت، آخه خيلي سنگين بود. »
اسلام گفت: « چه شكلي بود؟ »
مشدي جبار دوباره فكر كرد و گفت: « چه جوري بگم؟ مثل گاري نبود. »
مشدي بابا گفت: « اول كه گفتي مثل گاو بود. »
مشدي جبار گفت: « آره اندازه يه گاو بود. يه ذره بفهمي نفهمي، جمع و جور تر بود. »
كدخدا گفت: « تو كه گفتي دست و پا نداشت؟ »
مشدي جبار: « آره، بازم ميگم. دست و پا و چشم و گوش از اين چيزها نداشت. »
اسماعيل گفت: « شبيه كي بود؟ »
مشدي جبار، فكر كرد و بعد رفت تو نخ تك تك مرد ها و خانه ها. چند تا سرفه كرد و گفت: « شبيه هيشكي نبود. يه چيزي يه چيز عجيبي بود. مثل يه ... والله نمي دونم چي بگم! »
عبدالله گفت: « چه جوري راه مي رفت؟ »
مشدي جبار گفت: « راه كه نمي رفت. سر و گردن و از اين حرف ها تو كار نبود. يه چيز عجيبي بود. مثل يه خانه كوچك. مثل خانه بابا علي كه دگمه هاي گنده اين ور اون ورش باشه. »
اسلام گفت: « از چي درس شده بود؟ »
مشدي جبار گفت: « نمي دونم حلبي بود و آهن بود يا يه چيز ديگه. »
اسلام گفت:« ماشين قراضه نبود؟ »
مشدي جبار گفت: « نه بابا، چرخ و اين جور چيز ها نداشت. خيلي هم سنگين بود. »
كد خدا پرسيد:« كدوم طرف ديديش؟ »
مشدي جبار گفت: « درست چند قدم بالاتر ازشور، تو راه پوروس. »
اسلام گفت: « آها،حالا دارم مي فهمم. »
مردها همه اسلام را نگاه كردند.
كدخدا گفت: « چي چي را مي فهمي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « هر چي هس، زير سر اين پوروسي هاس. حالا اونو از يه جايي دزديده ن و انداخته ن وسط راه. »
مشدي جبار گفت: « راس ميگه، كار كار پوروسي هاس. »
مردها همه رفتند توي فكر.
مشدي بابا گفت: « خب، ميگين چكار بكنيم؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « معلومه، راه مي افتيم و ميريم ببينيم چي هس، بدرد بخوري يا نه! »
اسماعيل آسمان و اطراف استخر را نگاه كرد و گفت: « هواه داره تاريك ميشه، چيزي به شب نمونده. »
مشدي بابا گفت: « فكر شب رو نكن پدر. »
كدخدا به اسلام گفت: « تو چي ميگي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « بريم. ببينيم چي هستش. »
كدخدا به پسر مشدي صفر گفت: « مشد جعفر، مي توني دو تا فانوس براي ما بياري؟ »
پسر مشدي صفر بلند شد و گفت: « چرا نمي تونم؟ »
با عجله رفت. اسلام گفت: « آره بريم ببينيم چي هستش. اگه به درد بخور بود كه مياريم بيل. اگه بدرد بخور نبود كه ولش مي كنيم به امان خدا. »
كدخداگفت: « خيلي خب، تا دير نشده بجنبيم ديگه. »
مردها بلند شدند. نزديكي هاي غروب بود. ماه رنگ پريده و باد كرده، از طرف پوروس ميآمد بالا.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:1  توسط محمود موحدان  | 

بهرام صادقي        اولين داستان بهرام صادقي در مجلة «سخن» چاپ شد. داستاني به‌ظاهر تلخ و خشک، با زبان نرم و عبوس ولي با توصيف‌هاي ريز و دقيق. برانگيختن گيجي و حيرت خواننده، در حضود مسجد و تابوت و مرده‌اي به‌ظاهر پيدا ولي ناپيدا. و شک و ترديد که آيا اين خود مرده است که در مجلس ختم خويش حضور به هم رسانده يا نه؛ آن‌هم با يک ابهام ملايم و بي‌هيچ گرته‌برداري از سبک و سياق معمول رايج در داستان‌نويسي آن روزگار. رگه‌هاي کوچکي داشت از حالت انتظار که بيشتر در قصه‌هاي پليسي ديده مي‌شود.
     نويسندة تازه‌اي پا به ميدان گذاشته بود. شايد هم کسي حدس نمي‌زد که پشت اين نقاب ناآشنا، از راه رسيده‌اي پنهان شده با کوله‌باري از طنز و هزل، نه به معناي طنز متداول يا هزل مرسوم و پذيرفته شده، يعني ساده و گذرا. نويسنده‌اي پيدا شده که گريه و خنده را چنان ظريف به‌هم گره خواهد زد که به‌صورت پوز خندي شکوفه کند؛ نه به سبک گوگول يا مايه گرفته از کار چخوف و ديگران. انگشت روي نکته‌اي خواهد گذاشت و دنياي تازه‌اي را نشان خواهد داد که کم کسي آن‌را مي‌شناخته.
     در داستان کوتاه بعدي، بهرام صادقي نقاب از صورت برگرفت. حضور يک مشتري در يک عکاس‌خانة معمولي براي دريافت عکسي که چند روز پيش از او گرفته‌اند. عکاس و مشتري هردو گيج‌اند؛ متحيرند؛ و نمي‌دانند و نمي‌فهمند که کدام‌يک از عکس‌ها، عکس مشتري است. نه عکاس مي‌فهمد نه صاحب عکس. مدام در ترديدند و وقتي تمام عکس‌هاي موجود را زير و رو مي‌کنند، به‌عکس يک ساختمان مي‌رسند و بعد از بحث کوتاهي هر دو به اين نتيجه مي‌رسند که اين عکس هم مال صاحب اين عکس نيست؛ يک ترديد ظريف؛ شکاکيت در تميز آدم و ساختمان.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط محمود موحدان  | 
 

غلامحسين ساعدي همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدن دو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما. همه له له مي زديم. دهان ها نيمه باز بودو همديگر را نگاه مي كرديم. كسي كسي را نمي شناخت. هم سن و سال هم نبوديم. روبروي من پسر چهارده ساله اي نشسته بود. بغل دست من پيرمردي كه از شدت خستگي دندان هاي عاريه اش را در آورده بود و گر فته بود كف دستش و مرد چهل ساله اي سرش را گذاشته بود روي زانوانش و حسابي خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زيلي بودند. بيشتر از شصت نفر بوديم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفري از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بوديم. تشنه بوديم و گرسنه بوديم. كاميون از پيچ هر جاده اي كه رد ميشد گرد و خاك فراواني به راه مي انداخت و هر كس سرفه اي مي كرد تكه كلوخي به بيرون پرتاب ميكرد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:42  توسط محمود موحدان  | 


1
يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»
روي خودم نياوردم،‌ سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو مي‌شستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچه‌مو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانوم دوباره پرسيد: «راس راسي خانوم بزرگ، مگه نرفته بودي؟»
گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»
عزيز خانوم گفت: «حالا كه مي خواستي بري و برگردي، چرا اصلاً رفتي؟ مي‌موندي اين جا و خيال مارم راحت مي كردي.»
خنديدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خيالتون راحت بشه، اما ننه، اين دفعه بي‌خودي نيومدم، واسه كار واجبي اومدم.»
بچه‌ها اومدند و دوره‌ام كردند و عزيز خانوم كه رفته رفته سگرمه‌هاش توهم مي رفت، كنار باغچه نشست و پرسيد: «كار ديگه‌ات چيه؟»
گفتم: «اومدم واسه خودم يه وجب خاك بخرم، خوابشو ديدم كه رفتني‌ام.»
عزيز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتي، حالا چه جوري مي‌خواي جا بخري؟»
گفتم: «يه جوري ترتيبشو داده‌م.» و به بقچه‌ام اشاره كردم.
عزيز خانوم عصباني شد و گفت: «حالا كه پول داري پس چرا هي مياي ابنجا و سيد بيچاره رو تيغ مي زني؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگي مي كنه، جون مي‌كنه و وسعش نمي‌رسه كه شكم بچه‌هاشو سير بكنه، تو هم كه ول‌كنش نيستي، هي ميري و هي مياي و هر دفعه يه چيزي ازش مي‌گيري.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:57  توسط محمود موحدان  | 
 

     جلال آل احمد


« عزاداران بيل » سوغات دوم است از يك سفر. سوغات اول « ايلخچي » بود. « گوهرمراد » كه روزگاري آرزويي بود دور از دسترس - و بعد كتابي شد ( از لاهيجي - شاگرد ملاصدرا ) - حالا بدل شده به نويسنده سرتق و كنجكاوي - مدام در جستجو - كه آرام و طبيبانه و گاهي هم شاعرانه مي نويسند. « ايلخچي » يك گزارش باليني بود. اما « عزادران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر هم كه مي آيند، جايشان در كنار كنام دارالمجانين است.
نوشته ام كه « عزاداران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر مي آيند، جايشان در كنام دارالمجانين است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:37  توسط محمود موحدان  | 

 ( 1 )
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ »
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش هايش را در مي آورد و له له مي زد، گفت: « از لب جاده تا اينجا، آره. »
اسلام گفت: « كي رسيدي لب جاده؟ »
مشدي جبار گفت: « ظهر تازه گذشته بود. »
كدخدا گفت: « پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟ »
مشدي جبار گفت: « آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم. »
پسر مشدي صفر پرسيد: « يه چيز غريب؟ چي بود؟ »
مشدي جبار گفت: « والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم. »


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:30  توسط محمود موحدان  | 

عيال نازنازي خودم
حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقي نمانده، وضع مالي خراب، از يک طرف، بي‮خانماني، از يک طرف، و اين‮که ديگر نمي‮توانم خودم را جمع‮وجور کنم. نااميدِ نااميد شده‮ام. اگر خودکشي نمي‮کنم فقط به خاطرِ تو است، والا يکباره دست مي کشيدم از اين زندگي و خودم را راحت مي‮کردم. از همه چيز خسته‮ام، بزرگ‮ترين عشقِ من که نوشتن است برايم مضحک شده، نمي‮فهمم چه خاکي به سرم بکنم. تصميم دارم به هرصورتي شده، فکري به حال خودم بکنم. خيلي خيلي سياه شده‮ام. تيره و بدبخت و تيره‮بخت شده‮ام. تمام هم‮وطنان در اينجا کثافت کامل‮اند. کثافت محض‮اند. منِ بيچاره چه گناهي کرده بودم که بايد به اين روز بيفتم. من از همه چيز خسته‮ام. سه روز پيش به نيت خودکشي رفتم بيرون و خواستم کاري بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصه‮هاي تو بود که مرا به خانه برگرداند. هيچ‮کس حوصلة مرا ندارد، هيچ‮کس مرا دوست ندارد، چون حقايق را مي‮گويم. ديگر چند ماه است که از کسي ديناري قرض نگرفته‮ام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هايم ريخته. لب به غذا نمي‮زنم. مي‮خواهم پاي ديواري بميرم. به من خيلي ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودي، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خسته‮ام، بي‮خانمانم، دربه‮درم. تمام مدت جگرم آتش مي‮گيرد. من حاضر نشده‮ام حتي يک کلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را مي‮خواهم. من زنم را مي‮خواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشي خواهم مرد، و شايد پيش از اين که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
                                               به دادم برس، شوهر
از کتاب پژوهش‮گران معاصر ايران – نشر معاصر
دیباچه


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:0  توسط محمود موحدان  | 

 

   


غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) روز سه شنبه 24 دی ماه 1314 از پدری علی اصغر نام و مادر طیبه نام در تبریز به دنیا آمد. در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال 1329 وارد دبیرستان منصور شد.
در سال 1330 همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال‌های بعد مسوولیت انتشار روزنامه‌های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان‌هایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد. در سال 1334 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.
در سال 1336 داستان خانه‌های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج‌ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مفتون امینی، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبش‌های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت.
طی سال‌های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال 1340 نمایشنامه‌های سایه‌های شبانه، کاربافک‌ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت.
در سال 1341 راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.
در سال‌های بعد تک‌نگاری ایلخچی، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه‌های چوب بدست‌های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمه‌های بی نام و نشان، نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر ساخت.
ساعدی در سال 1346 به همراه جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت.
انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین، فیلمنامه گاو در سال‌های بین 1346 تا 1353 صورت گرفت.
در سال 1353 با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفباء را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرک‌های نوبنیاد توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل‌قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.
پس از آزادی از زندان سه داستان گورو گهواره، فیلمنامه عافیتگاه، داستان کلاته نان، را نوشت و در سال 1357 به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی‌های متعددی در این کشور انجام داد. در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت. در اواخر سال 1360 راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد.
طی سال‌های 61 – 1364 در پاریس اقدام به انتشار مجله الفبا کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت. غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه 1364 در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت.
برگرفته از مجله قابیل (برداشت آزاد با ذکر منبع و پیوند به آن).
 
 آثار                       
 - مرغ انجیر و پیگمالیون (1334)
- خانه های شهر ری (1336)
- لیلاج ها (نمایشنامه - 1336)
- شکایت (داستان کوتاه - 1336)
- غیوران شب (نمایشنامه - 1336)
- سایه های شبانه (نمایشنامه - 1340)
- کاربافک ها در سنگر (نمایشنامه - 1340)
- سفر مرد خسته (نمایشنامه - 1340)
- تک نگاری ایلخچی (1342)
- خیاو یا مشکین شهر (1343)
- عزاداران بیل (1343)
- چوب به دست های ورزیل (1344)
- بهترین بابای دنیا (1344)
- تک نگاری اهل هوا (1345)
- مقتل (داستان بلند)
- پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت
- واهمه های بی نام و نشان (مجموعه داستان)
- ترس و لرز (1346-1353)
- تک نگاری قراداغ (1348)
- رمان توپ
- نمایشنامه پرواربندان
- جانشین
- فیلم نامه گاو


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:36  توسط محمود موحدان  | 

 


اشخاص :
حاكم /جلاد/مرد جوان/پيرزن/سقط فروش /آهنگر/ميرشكار/نوازنده
1
يك نيمكت بزرگ با پشتي مجلل، و آن طرف پشتي تختي است ناپيدا، براي استراحت. پرده كه باز مي‌شود، صحنه خالي است. چند لحظه بعد، دو پاي بزرگ بالاي پشتي ظاهر مي‌شود، و بعد صداي يك دهن دره بلند، و به دنبال، هيكل خپله و چاق حاكم كه آرام بلند شده، همه چيز بخود بند كرده، سپر، حمايل، شمشير، كمان، و يك طپانچه قديمي. دوباره يك دهن دره، چشمان پف كرده‌اش را مي‌مالد و چند مشت به سينه مي‌زند، با تنبلي مي‌خزد و خود را روي نيمكت مي‌اندازد، لوازم و اشيايي را كه به خود بند كرده، امتحان مي‌كند، خاطر جمع‌ مي‌شود، يك مرتبه انگار به خود آمده با سوءظن اطرافش را نگاه مي‌كند، به فكر مي‌رود، چند لحظه اين چنين مي‌‌گذرد، حاكم خم شده طرف راست را نگاه مي‌كند و سوت مي‌زند، خبري نيست، خم شده، طرف چپ را نگاه مي‌كند و سوت مي‌زند، خبري نيست. با صداي بلند فرياد مي‌زند: «هي!» خبري نيست، بلند مي‌شود و با صداي بلندتر: « هي، هي!». چيزي در زير نيمكت مي‌جنبد، حاكم زانو مي‌زند و پرده را بالا مي‌برد و با فرياد.
(حاكم:) او هوي خرس گنده، مرتيكه الاغ، كثافت بوگندو!
صداي دهن دره از زير نيمكت.
آهاي گامبوي گردن گلفت بي‌خاصيت، دِ بيا بيرون!
تخماقي به زير تخت حواله مي‌كند. چند لحظه بعد جلاد چهار دست و پا را از زير تخت بيرون مي‌آيد. با قيافه پر خورده و پر خوابيده. همان لباس‌هاي رنگ وارنگ حاكم را به تن دارد، منتهي شلخته‌تر و با ساز و برگ فراوان‌تر. يك مشت ساطور و چاقو و قمه و تخماق و خرت و پرت ديگر به خود بسته. تا از زير نيمكت بيرون مي‌آيد، چند مشت به سينه مي‌زند و دهن دره بلندي مي‌كند. خان فرياد مي‌زند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:28  توسط محمود موحدان  | 
 

    

دکتر غلامحسین ساعدی اولین تک نگاری اش را با نام " ایلخچی " در سال 1342 به چاپ رساند. ایلخچی روستایی اهل حق نشین در نزدیکی شهر تبریز است. ذهنیت داستان نویس و زبان ِ خاص ِ ساعدی در این اثر کاملا مشهود است. او در تک نگاری های بعدی اش که به فاصله دو و سه سال بعد با عنوان " خیاو یا مشکین شهر " و " اهل هوا " به چاپ رسید، سعی در غنی کردن بار ِ علمی و پژوهشی مطالعاتش کرد، هرچند همان طور که گفته شد هرگز ادعایی نداشت و پژوهش هایش را با یادداشت و سفرنامه می دانست. با این وجود هنوز تک نگاری های ساعدی و بخصوص " اهل هوا" از زمره ی آثار ِ با ارزش اتنوگرافیک ِ ایرانی است. مقدمه ی دکتر جمشید بهنام بر کتاب اهل هوا، اشاره هایی علمی و نسبتا دقیق به کتبا دارد که اجازه نگارش آن از سوی ساعدی نشانه شناخت و درایت ساعدی از مطالعات مردم نگای و ضعف های پژوهش خود دارد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:50  توسط محمود موحدان  | 
 

    

    واقعیت این نیست ، در حقیقت ، انگیزه تألیف این کتاب حرف دیگری است ، در عرصه ادبیات معاصر ایران ، غلام حسین ساعدی از اوایل دهه چهل نویسنده مهم و موفقی شده بود ، در بازار کتاب و میان کتابخوان های جدی محبوبیتی رشک انگیز یافته بود ، در تاریخ هنر و ادبیات کشور ما کمتر نویسنده ای تا این حد از نزدیک موفقیتش را در آغوش داشته ، تلخ و پریشان زیسته و مصیبت کشیده است .
معمولاً اهمیت آثار کمتر نویسنده و هنرمندی در زمان حیات خود وی شناخته می شود ، آینده نشان خواهد داد که انبوه آثار این نویسنده چه جایگاهی در اعتلای ادبیات معاصر ایران پیدا خواهد کرد .
در این تردیدی نداریم که غلام حسین ساعدی نویسنده ای خلاق و هنرمندی بالفطره بوده است ، حرف شاملو را پر بیراه نمی دانم که تخیل ساعدی از گابریل گارسیا مارکز و فونتس چیزی کم نداشته است .
اما چرا بین سرنوشت او و مارکز چنین فاصله ای پدید آمده است ؟ چرا یک نفر در غربت با زندگی شاهانه و غرق در موفقیت ، شیره شادمانی های هستی را می چشد و یک نفر دیگر در غربت و تبعید خود خواسته ، ذره ذره جانش را می گیرد .
موضوع جهان سوم و عقب افتاده و یا شرق و غرب و دیکتاتوری ها ، سرکوب ها و یا اختناق هم نمی تواند خیلی دخالت داشته باشد .
آیا تفاوت ها در همان صداقت خام و سادگی یک انسان با انسان دیگر نیست ؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:38  توسط محمود موحدان  | 
 

   

بخش يک
 1
به کوچة بعدی که پيچيديم، من حسابی دمغ و پکر بودم و کفرم از دست بابام در اومده بود. و ويرم گرفته بود که سر به سرش بذارم و حرصشو در بيارم و تن و بدنشو بلرزونم. بابام آدم کله شقی بود، انصاف نداشت، حساب هيچی رو نمیکرد، هميشه به فکر خودش بود. تا می‌تونست راه می‌رفت، کوچه پس کوچه‌های خلوتو دوست داشت، در خانه‌های خالی را می‌زد، از خيابان‌های شلوغ می ترسيد، از جاهای ديدنی فراری بود خيال می‌کرد رحم و مروّت تنها درخرابه‌ها پيدا ميشه. خسته که می شد می‌نشست، و وقتی می‌نشست، بدترين جاها می‌نشست، زير آفتاب، وسط کوچه، پای تير چراغ، کنار تل زباله‌ها، جايی که تنابنده‌ای نبود، جنبده‌‌ای رد نمی‌شد و بو گند آدمو خفه می‌کرد. ديگه حاضر نبود جم بخوره، ساعت‌ها تو خودش کنجله می‌شد و حرکت نمی‌کرد، پشت سرهم ناله می‌کرد که چرا هيشکی از اون جا رد نميشه، چرا کسی به داد ما نمی‌رسه، بعد، بعدش خواب می‌رفت، خواب که می‌رفت صداهای عجيب و غريب در می‌آورد،؛ به خودش می‌پيچيد. بيدار که می‌شد، منو به باد فحش می‌گرفت، که چرا بيدارش کرده‌ام، چرا دوباره دردش گرفته، چرا سردش شده، گرمش شده، دلش مالش می‌ره. و من هيچوقت هيچ‌چی نمی‌گفتم. نمی‌گفتم که من کاری نکرده‌ام، گناهی ندارم. يه هفته تمام همه جا رو گشته بوديم، هيچ جا آرام و قرار نداشتيم، اگه ته ماندة غذايی به دستمون رسيده بود، بيشترشو بابام بلعيده بود و بعدش بالا آورده بود. و هی به من و دنيا فحش داده بود که چرا بالا ميآره، چرا هيچ چی تو دلش بند نميشه، انگار که همه‌اش تقصير من يا تقصير دنيا بوده. اگه رهگذری، پيرزنی، يا حتی بچه‌ای، چند سکه‌ای به من يا به ما داده بود، همه را از چنگم درآورده بود و برای خودش سيگار و قرص نعنا، يا نبات خريده بود، همه رو خودش بلعيده بود و هيچ وقت بهم نداده بود. شب‌ها مجبورم می‌کرد بالا سرش بشينم تا خواب بره، و صبح‌ها با لگد بيدارم می‌کرد. اين بود که ديگه کفری شده بودم. جانم به لب رسيده بود، و ويرم گرفته بود که تلافی کنم، بلايی سرش بيارم، لجشو در بيارم و تن و بدنشو بلرزونم. اما من که نمی‌تونستم بابامو بزنم، يا فحشش بدم، بلدم نبودم که ناله کنم، خرناسه بکشم، تو خواب حرف بزنم، وسط کوچه چار زانو بشينم بالا بيارم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:51  توسط محمود موحدان  | 
 

   

سال‌های سال
گرم کار خويش بود
ما چه حرف‌ها که می‌زديم
او چه قصه‌ها که می‌سرود
آن‌چه چهره‌هايی را درهمه‌ی زمينه‌های ادبی ماندگارتر می‌کند؛ نه فقط کاری است که انجام می دهند يا داده‌اند؛ بلکه نوع شخصيت و انديشه و وجوه تفکرشان است که انگار تمامی ندارد. چشمه‌های جوشان معرفت و کلام و آگاهی با شخصيت‌هايی صميمی ودوست داشتنی که به حق آبروی جهان و بشريت اند.
«غلام حسين ساعدي» با نام آشنای «گوهرمراد» به حق گوهری است فروزان درادبيات ايران که درمدت عمر کوتاه اما پربار خويش چون گلی به عطرافشانی پرداخت و رايحه‌ی عطرش را به تمام نقاط کشور و به دورترين روستاها پراکند. او يکی ازهمين چهره‌هايی است که با قلبی پر از عشق به وطن ومردم باهمه‌ی نامهربانی‌ها؛ زيست و کار کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:34  توسط محمود موحدان  | 
 

  


مجموعه داستانها
خانه‌‏های شهر ری ، تبريز ۱۳۳۴
شب نشينی باشکوه ۱۳۳۹
عزاداران بيل ۸ داستان پيوسته ۱۳۴۳
دنديل ۴ داستان ۱۳۴۵
گور و گهواره ۳ داستان ۱۳۴۵
واهمه‌‏های بی‌‏نام و نشان ۶ داستان ۱۳۴۶
ترس و لرز ۶ داستان پيوسته ۱۳۴۷
آشفته حالان بيدار بخت ‏۱۰ داستان ۱۳۷۷

رمان

توپ ۱۳۴۸
تاتار خندان ۱۳۵۳
غريبه در شهر ۱۳۵۵

نمايشنامه

کار بافک‌‏ها در سنگر ۱۳۳۹
کلاته گل ‏۱۳۴۰
ده لال بازی ۱۰ نمايش نامه پانتونيم ۱۳۴۲
چوب به دست‌‏های ورزيل ۱۳۴۴
بهترين بابای دنيا ۱۳۴۴
پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت ۱۳۴۵
آی با کلاه , آی بی کلاه ۱۳۴۶
خانه روشنی ۵ نمايشنامه ۱۳۴۶
ديکته و زاويه ۲ نمايشنامه ۱۳۴۷
پرواز بندان ۱۳۴۸
وای بر مغلوب ۱۳۴۹
ما نمی‌‏شنويم ۳ نمايشنامه ۱۳۴۹
جانشين ۱۳۴۹
چشم در برابر چشم ۱۳۵۰
مار در معبد ۱۳۵۲
عاقبت قلم فرسايی ۲ نمايشنامه ۱۳۵۴
هنگامه آرايان ۱۳۵۴
ضحاک ۱۳۵۵
ماه عسل ۱۳۵۷

فيلمنامه

فصل گستاخی ۱۳۴۸
گاو ۱۳۵۰
عافيتگاه ۱۳۵۷
مولوس کورپوس ۱۳۶۱

تک‌‏نگاری‌‏ها

ايلخچی ۱۳۴۲
خياو يا مشکين شهر ۱۳۴۳
اهل هوا ۱۳۴۵

ترجمه

شناخت خويش از آرتور جرسيلد، با محمد نقی براهنی ۱۳۴۲
قلب، بيماری‌‏های قلبی و فشار خون نوشته ه. بله کسلی، با محمد علی نقشينه ۱۳۴۲
آمريکا آمريکا نوشته الياکازان، با محمد نقی براهنی ۱۳۴۳

نمايشنامه های اجرا شده

پانتوميم "فقير" با بازی جعفر والی در تلويزيون ۱۳۴۲
نمايش "چوب بدستهای ورزيل" به کارگردانی جعفر والی و نمايش "بهترين بابای دنيا" به کارگردانی انتظامی در تئاتر سنگلج ۱۳۴۴
نمايش " بامها و زير بامها " و "از پا نيفتاده ها" به کارگردانی جعفر والی در تلويزيون، "ننه انسی" به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج، نمايش "گرگها" و "گاو" به کارگردانی جعفر والی در تلويزيون ۱۳۴۵
نمايش "آی با کلاه ، آی بی کلاه" به کارگردانی جعفر والی درتئاتر سنگلج، نمايشنامه های "خانه روشنی" به کارگردانی علی نصيريان و نمايشنامه "دعوت" به کارگردانی جعفر والی در تئاترسنگلج، نمايشنامه "دست بالای دست" به کارگردانی جعفر والی و "خوشا به حال بردباران" به کارگردانی داوود رشيدی در تلويزيون ۱۳۴۶
نمايش " ديکته و زاويه" به کارگردانی داوود رشيدی درتئاتر سنگلج ۱۳۴۷
نمايش "پروار بندان" به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها ۱۳۴۸
نمايش "وای بر مغلوب" به کارگردانی داوود رشيدی در تئاترسنگلج ۱۳۴۹
نمايش "چشم در برابر چشم" به کارگردانی هرمز هدايت در سالن دانشجويی ۱۳۵۱
نمايش "اتللو در سرزمين عجايب" به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد در فرانسه و چند شهرديگر اروپا ۱۳۶۳


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:19  توسط محمود موحدان  | 
 

    

 دکتر غلامحسين ساعدی نويسنده و نمايشنامه نويس معاصر ايران در يکی از پرتلاطم ترين دوران های پس از مشروطيت به نويسندگی روی آورد و آثار قابل توجهی خلق کرد.
ساعدی در بيست و چهارم ديماه ۱۳۱۴ در تبريز و در خانواده ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال به دنيا آمد. در نوجوانی به سازمان جوانان فرقه دموکرات آذربايجان پيوست و در هفده سالگی مسئوليت انتشار روزنامه های فرياد، صعود و جوانان آذربايجان را به عهده گرفت. در ۱۸ سالگی در تابستان ۱۳۳۲ به اتهام همکاری با فرقه مدتی زندانی شد.
بيست ساله بود که در دانشگاه تبريز تحصيل پزشکی را آغاز کرد. به دليل محتوای مقاله ها و داستان هايش، به رغم داشتن مدرک پزشکی به عنوان سرباز صفردر تهران خدمت کرد و از همين دوران داستان های او در مجله سخن به چاپ رسيد.
از دانشگاه تهران در رشته روانپزشکی فارغ التحصيل شد، در بيمارستان روانی روزبه مشغول به کار شد و پيش از اينکه حرفه پزشکی را به نفع نويسندگی رها کند، در مطبش در جنوب شهر به روی مردمان تنگ دست هميشه گشوده بود.
تجربه های اين دوران به شناخت عميق تر او از انسان و پيچ و خم های روح و روان کمک کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:8  توسط محمود موحدان  | 
 

      اميرحسن چهل تن داستان نويس

ساعدی بيش از هر چيز قربانی جامعه ايران بود، اين جامعه او را به سمتی هدايت می کرد که هرگز جايگاه يک نويسنده بزرگ نيست، نويسنده ای با ابعاد شگرفی از تخيل و استعداد که او صاحبش بود.
جامعه ما پر از آدرس های عوضی است، پر از هياهوی سرسام آور برای هيچ و پر از آدم های موجهی که از هر جا که کم می آورند به ادبيات چنگ می زنند، در اين جامعه بايد درايت و نبوغ هدايت را داشت تا بر کنار ماند که او ادبيات را در خدمت حقيقت و زيبايی قرار داد و از بابتش البته کم مکافات نکشيد

چه چيزی باعث می شود تا نويسنده ايرانی از کشف و بروز همه ظرفيت و توان ادبی خود غافل بماند؟
آيا هواخواه توده های مردم بودن چيز بدی است؟ آيا از عدالت، از آزادی و از هر چيز خوب ديگری که سراغ داريم اگر حرف بزنيم کار بدی کرده ايم؟
مشکل اينجاست که نويسنده ساده دل ايرانی سالهای سال با کتمان همه درونياتش، مفاهيم متعالی را تا سطح درک اقشار ميانمايه جامعه ای که بطور کلی از فقر شعور رنج می برد پايين می آورد و لاجرم هنوز دو سه دهه بيشتر نگذشته از اوج اقتدار خود پائين می آيد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:20  توسط محمود موحدان  | 
           اکبر رادی 

«چوب به دست‌هاي ورزيل»،‌نوشته غلامحسين ساعدي،‌به كارگرداني جعفر والي... نخست بگويم كه من اجراي اين اثر را طليعه‌اي در تئاتر بي‌بضاعت و خاموش ايران مي‌دانم و بي‌درنگ به فروتني، عمق و عظمت آن تعظيم مي‌كنم. نمايشنامه‌اي كه بساط پوسيده سلاطين لاله زاري و تئاتر چپق را از صحنه دور ريخته، و خبر از نويسنده جانانه‌اي مي‌دهد كه ذهني مغناطيسي، انديشه‌اي يكپارچه، نگاهي آرتيستيك و جني، و لحني بلند و كنايي دارد. و ما راستش تا به حال همچه حسابي نداشتيم. مي‌داني؟ آمده ميدانچه يك آبادي را گرفته، يك مشت دهاتي و مقداري گرا و شكارچي و ماطاووس و يك مسجد كهنه توي آن گذاشته، سپس به اقتضاي زاويه و به ضرب قلم چيزي از اين كاسته و چيزي بر آن افزوده‌،و هم اين‌ها را در اشعه امواج ذهن خود به هم مزج كرده، فوج داده، تابيده، و به اين مجموعه ناهمگون ريخت تازه‌اي بخشيده است شكيل و آنگاه رندانه مي‌گويد: «آقايان! حالا به «ورزيل» من نگاه كنيد!» به عبارت ديگر، ساعدي در اين نمايشنامه، عكاس، آينه‌دار،‌دستگاه ضبط نيست كه عينيت مبتذل شده «ورزيل» را پيش روي ما ريسه كند. او هنرمندي است طاغي و جني كه مانند يك عدسي نوراني ميان واقعيت‌هاي خام «ورزيل» و تماشاگرش قرار گرفته، رنگي از ذره‌هاي جن خود در فضاي صحنه پاشيده، و در اين استحاله‌ي رنگ‌ها، اين شكست طيف‌هاي قالبي، ما را در بحران يك تمثيل رها كرده است. و صورت خيالي يك ده، حضور بي تناسب مسيو ميان روستاييان و سنگربندي شكارچيان گراز – كه در حقيقت شكارچي آدميانند – مگر منباب تمثيل نيست؟ (چرا!) و اين تعهد به معناي خالص است. ندايي است كه از خون عبور كرده و بلند و كنايي توي صحنه منعكس شده است. بديهي است قوت تأثير اين ندا بسته به دقت رياضي هنرمند در انتخاب زاويه‌اي است كه رويه جهان پلشت ما گشوده است تا تشكيلات غاصبانه آن را زير نشانه بگيرد و عدل در مركز صحنه منفجر كند. و ساعدي در «چوب به دست‌هاي ورزيل» به ياري يك گروه ششدونگ چنين كرده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:51  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا