|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
الو دنيا، الو اينجا بهشته
عمران صلاحی در سال ۱۳۲۵ در امیریه تهران دیده به جهان گشود.
نخستین شعر او در سال ۱۳۴۰ در مجله اطلاعات کودکان به چاپ رسید و در همین سال بود که پدر خویش را از دست داد.
وی تحصیلات خود را در شهرهای قم.تهران و تبریز به پایان رساند.در سال ۱۳۴۵ با پرویز شاپور(همسر فروغ فرخزاد) آشنا شد و به سبب همین آشنایی بود که به پژوهش در امر طنز پرداخت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنز آوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدی پور منتشر کرد. و این آغاز انتخاب قالب طنز برای بیان درد واقع در اجتماع خویش بود
و او آموخت که چگونه می شود با یک نخ و دو قوطی سوهان حلبی برای تداعی حرکت گراهام بل یک تلفن ابتدایی ساخت و به صدای هم گوش کرد
به صدای جیرجیرکها
به صدای باد
و فهمید که هر کسی در گلویش عقده ای دارد و می توان در فلسفه ی این نخ پر از گره از انسان و جامعه نوشت.
(هر کی از ما تو گلوش عقده ای داشت
نخ می شد پر از گره)
او در سال ۱۳۴۷ نخستین شعر نیمایی خود را در مجله ی خوشه ی مهر به سردبیری احمد شاملو منتشر کرد.در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که باز نشسته شد به این همکاری ادامه داد و در ۲۸ سالگی با طاهره وهاب زاده ازدواج کرد.
عمران صلاحی در ساعت ۴ عصر روز ۱۱ مهرماه ۱۳۸۵در بخش سی سی یو ی بیمارستان توس بستری شد و در سحرگاه همان روز به علت عرضه قلبی در گذشت.
«می آید، همین حالا و از آن در، می ایستد، سیگاری لای دو انگشت دراز و باریک، با آن چشم های مهربان و زهرخندی بر لب. آنجاست، بلند و باریک. نگاهمان می کند که: «دیدید که باز...؟»
نگاه کنید؛ آمده است، او زنده است...»
کاش صلاحیتش را داشتم تا درباره صلاحی چیزی بنویسم؛ عمران را می گویم، عمران صلاحی.
کاش می توانستم مثل نثر بالا، که «هوشنگ گلشیری» با آن قلم جادویی نوشت و ناباوری اش را از مرگ «بهرام صادقی» ابراز کرد؛ من هم بنویسم که چقدر از رفتن صلاحی غافلگیر شده ام، بنویسم که باور نمی کنم و به دیگران هم بگویم که: «و هوالحی؛ با کمال شعف به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند که عمران صلاحی زنده است...»
صلاحی از آن دسته آدم ها بود که برخورد اتفاقی با او و دیدنش، همیشه امکان داشت؛ آدم پر جنب و جوشی بود و برخلاف خیلی از نویسنده ها و شاعران این روزگار، زیاد اهل خانه نشینی نبود. دائم این طرف و آن طرف می رفت، انگار بی قراری می کرد و دنبال چیزی می گشت.
می شد وقتی برای خودت جلوی کولر کافه لم داده ای و قهوه ات را نوش می کنی، صورت خندانش را ببینی؛ اول فقط کله اش بود که تو می آمد. سرک می کشید تا آشنایی ببیند. بعد هم که تو می آمد، زیاد نمی ماند. عرق پیشانی اش را پاک می کرد و حال و احوال نکرده، یکی از آن تکه ها یا حاضرجوابی هایش را حواله ات می کرد. و بعد، خیلی زود، دوباره به خیابان می زد...
یکی از همین دفعه ها بود که آمد و گفت: «خبر را شنیده اید؟»
من بودم و مرحوم ادیبی، کافه کتاب انتشاراتی ثالث. گفتیم نه.
گفت: «طفلک آتشی تمام کرد.»
توی صورتش حالتی بود که علاوه بر غم، بی تردید خنده همیشگی اش هم حفظ شده بود. و البته آن طنز قشنگ و زهردارش را هم همراهش آورده بود، حاضر و آماده!
اضافه کرد: «رفته بودم عیادتش، گفتم: چته؟ کلیه ته؟ گفت: نه عمران، کلیه ]همه جام [مه!»
خندیدیم. با طنز عمران چه می شد کرد دیگر؟ آنقدر قدرت داشت که هر لب لرزان و هر آدم غمزده ای را متاثر می کرد.
گذشت... حالا جای مرحوم ادیبی توی عصرهای کافه خالی است. دیگر هم خبری از سرک کشیدن ها، آن خنده ها و جک های آبدار عمران نخواهد بود. خیلی تلخ است ببینی زیبایی های زندگی اینطور از دور و برت پر می کشند...
اون روزا خوب یادمه
یه روزی بابام اومد
مادرمو کتک زدش
بعدشم فرشامونو برد و فروخت
مادرم گریه می کرد
من میخواستم بابامو نفله کنم
من هنوز بچه بودم
خبر نداشتم که باید
یه نفر پیدا می شد "فقر" و می زد
صلاحی در سال ۱۳۲۵ به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدیپور منتشر کرد که مجموعهای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم میسرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
کمک کنین هلش بدیم،چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
شاید با دیدنش یه شب،وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کودوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم! چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کودوم وره؟
کنار تنگ ماهیا،گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقّه رو،مُهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم،خطّو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت،از همه مون بلن تره!
به ما که خسته ایم بگو،خونه ی باهار کودوم وره؟...
«عمران صلاحی-1342
ايرانيان هرگز شوخ طبعي را از دست نمي دهند
مي گويد كه مونتاژ تهران است. مادرش اهل باكو است، پدرش اهل اردبيل و خودش هم بازار مشترك! او را طنزپردازي قوي مي شناسيم. قيافه آرام و صبوري دارد، آهسته حرف مي زند و ظاهرش با طنز، بيگانه! نرفته ايم كه با او از نوشتار سخن بگوييم. اين بار برآن شديم كه قماشي سخت تيره و روشن از ادبيات شفاهي را روي ميز گفت و گو بگسترانيم.
عمران صلاحي اول مي پرسد: ?بگو ببينم خودت جوك چي بلدي؟? از همان ابتدا سر اصل موضوع مي رويم.
* لطيفه ها به دو بخش عمده شفاهي و مكتوب تقسيم مي شوند. تا كنون درباره طنز مكتوب بسيار بيشتر از طنز شفاهي حرف زده شده. حال آن كه لطيفه هاي شفاهي در اذهان، زنده تر و پوياترند. و باز همين قسم از ?ادبيات شفاهي? مي تواند و بايد كه مورد توجه مردم شناسان، روان شناسان و به ويژه زبان شناسان قرار بگيرد. حالا مي خواهم ساده سوال كنم: جوك چيست و چرا ما تحويل اش نمي گيريم؟!
من ضدِ انقلابم
من عاشقِ اراذل و اوباشم
من دوستدارِ اشرارم
من جانیان و راهزنان را
بسیار دوست دارم
مُزدور و سرسپردهی بیگانهام
من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م
وقتی
حیدر عمو اوغلیِ خدانشناس
در گُنبدِ امام رضا برق میکشد
من کِیف میکنم
وقتی جنابعالی
از انقلاب
معنایِ دیگری داری
من ضدِ انقلابم، آری!
در جواب سئوالي كه : "آقاي صلاحي شما از شاعراني هستيد كه به دو زبان فارسي و تركي شعر ميگوييد, چه لزوم و ضرورتي شما را به اين سمت برده است كه اشعار تركي هم بسراييد؟"
ميگويد: «زبان مادري من تركي ست و در خانه هم تركي صحبت ميكنيم. بعضي حسها هست كه در فضاي آذربايجان بوده و من بدون اين كه اراده كرده باشم،به تركي شعر گفتهام و آن حسها را در شعر آوردهام. من شعر فارسي كه ميگويم به فارسي فكر ميكنم و شعر تركي كه ميگويم به تركي فكر ميكنم. بعضيها كه ترجمه شعرهاي تركي مرا ميخوانند،برايشان خيلي جالب است. ميگويند ما اصلا" تصور نميكنيم كه شعر يك شاعر ايراني را خواندهايم. حتي يكي از دوستان ميگفت كه توبه تركي شعر بگو و به فارسي ترجمه كن». (مجله گوهران، شماره 3 ويژه عمران صلاحي)
عمران صلاحي يكي از چهرههاي شاخص و برجستهي شعر معاصر آذربايجان ايران است. شاعري كه با ديد و دريافتي نو از جهان و انسان، دست به قلم برد و با تصاويري بديع، فضاهاي بكر و ساختهاي جديد، شعري آفريد،با زباني ساده و شفاف،اما عميق ! تا ما خويشتن خود را در آن باز يابيم و در هر يافتني هم، جهان را و بودن را از نو براي خود معنا كنيم.
عمران صلاحي در اوايل شاعرياش، در گرتهبرداري از اشعار فولكولوريك بيشتر از دوزگوها(متلها)،قوشما، گرايلي و....، خصوصا" از متلها به خاطر وزن، قافيهبندي و تصاويرشان استفاده زيادي كرده است. و شعرهائي در اين قالبها ساخته كه با اشعار فولکولريک برابري ميكنند.

مرگ از پنجره بسته به من مي نگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك تر شده است
در تنم خرچنگي است
كه مرا مي كاود
خوب مي دانم من
كه تهي خواهم شد
و فرو خواهم ريخت
توده زشت كريهي شده ام
بچه هايم از من مي ترسند
آشنايانم نيز ،
به ملاقات پرستار جوان مي آيند.
عمران صلاحی
عمران صلاحی، به سال 1325 در تبریز به دنیا آمد. سرودن شعر را از کودکی آغاز کرد. عمران به قول خودش از همان کودکی به مشکلات زندگی خندیده است. نوجوان بود که به تهران آمد و از همان زمان بسیار مطالعه می کرده است. چند سال بعد قطعه شعری را با زبان طنز و مطایبه به روزنامه توفیق فرستاد. چند هفته بعد شعر عمران در روزنامه چاپ شده بود. از این پس، عمران صلاحی به عنوان روزنامه نگار شناخته شده است. در روزنامه توفیق حضور پررنگی داشت. بعدها نیز دست از کار برنداشت. نام عمران صلاحی در ایران، به عنوان محقق و پژوهشگر طنز نیز شناخته شده است.
" طنز آوران امروز ایران" ، " گریه در آب " ، " قطاری در مه " ، " حکایت ماست" ، " از گلستان من ببر ورقی " ، " طنز و شوخ طبعی ملا نصرالدین " ، خنده سازان و خنده پردازان " و " عملیات عمرانی " از جمله آثار اوست.
شما متولد چه روزی هستید؟
شناسنامه فعلی من، اول اسفند 1325 است. دهم اسفند بود. .وقتی شناسنامه ها را عوض کردند دیدیم ده روز از عمر ما، کم کردند. بدون اجازه ما. البته مهم نیست، چون مادرم می گوید من تابستان بود که متولد شدم، ولی شناسنامه ام را دیر گرفته اند. راستش را بخواهید، من خودم نمی دانم کی متولد شده ام و دنبال کسی هستم که روز تولدم را معین کند. این هم برای برای من معضلی شده است. حالا اگر کسی بخواهد روز تولد من را تبریک بگوید یا بخواهد کادویی بدهد که هیچ وقت از این اتفاق ها نیفتاده است، گیج می ماند که زمستان به سراغ من بیاید یا تابستان.
در خانواده شما نوشتن و شاعری یا طنز سابقه داشت یا شما اولی بودید؟
کلمات روي بخار فنجان ها
10اسفند 1385 است. روز تولد شناسنامه يي «عمران صلاحي». شصت سالگي اش را در کلمات جشن بگيرم يا دست از نوشتن بردارم و بگذارم خاطره ها با هر سرعتي که مي خواهند يا مي آيند، با هر وزن و بي وزني يي که دارند و با هر طنيني که مي سازند، جاي نوشتن را بگيرند. از سال 1325 نمي توانم خاطره يي داشته باشم جز آدم هايي که از آن سال براي من خاطره ساخته اند. تعدادشان زياد نيست و بيشترشان «عمران» است. آدم ها کارخانه هاي خاطره سازي هستند؛ هر کاري که مي کنند خاطره مي سازند؛ خاطره هايي که به ياد مي آيند، بازگو مي شوند، خاطره هاي تازه تري براي ديگران مي سازند و گاهي آنقدر با اين ديگران يکي مي شوند که زمان را به هم مي زنند؛ به ياد هم که نيايند، خاطرات از ياد رفته اند، آدم هاي بي ياد شده. دارم به آدم هاي شعر فکر مي کنم و خاطره هايي که ساخته اند. در اين يک سال 1385 خورشيدي و 2006 ميلادي البته. چه فرقي مي کند. در «چايخانه قادر مطلق» پاتريشيا اسميت نشسته ام. زني که مثل شاعران جوان، هنوز آنقدر هيجان دارد که جهان را به هم بريزد و مي ريزد و باز البته در هر کدام از صفحات کتابش. شاعر است ديگر، مي تواند جهان را آن قدر کوچک و جمع وجور کند که بشود چايخانه يي که قادر عظيم الشأني فقط براي رفت و آمد و استراحتي کوتاه داير کرده است و آن وقت با هر جمله يي که دلش خواست، همين چايخانه را به هم بريزد.
من عمران صلاحی را دیر شناختم و دریغ که زود هم او را از دست دادم. اولین بار در سال 1370، در جریان انتشار یک نشریه طنز نافرجام با او آشنا شدم. در برابر قد بلند و کشیدهاش کوتاهی قد خودم را بیشتر احساس کردم. سرم را بالا گرفتم و سلام و علیک کردیم. گویا نیاز چندانی به آشنائی رودررو نبود و یکدیگر را از سالها، بلکه از دههها پیش، از دور میشناختیم. چنان آرام صحبت میکرد که گوئی نجوا میکند. آخرین لطیفههایش را هم در همین نجواهایش به گوشت میرساند.
صلاحی از معدود طنزنویسانی بود که طنز شفاهی نیرومندی داشت و همة ما مهارت او را در سخنرانیهایش، که موضوع صحبت را به نحوی به موضوع روز و مضمون مورد علاقة شنوندگان مرتبط میساخت و شلیک خندة حضار را بدرقة سخنانش میکرد ستایش کرده بودیم. این ویژگی، او را در کنار نامآوران طنز کلاسیک، همچون مارک تواین و برنارد شا قرار میداد، که سطح طنز گفتاریشان بسا برتر و بالاتر از مرتبة طنز نوشتاریشان بود.
بهرغم همدلی فراوانی که نسبت به هم احساس میکردیم، مجال زیادی نیافتم که با او حشرونشر بیشتری داشته باشم. آخرین باری که فرصت یافتم که ساعتی با او باشم، در بهشت زهرا در مراسم دفن دوست مشترکمان پرویز شاپور بود. پس از به حاکسپاری پیکر شاپور، صلاحی چند دقیقهای صحبت کرد. از جمله گفت:
«حیف شد که وصیت شاپور بهطور کامل عملی نشد. او از من خواسته بود که سنگ قبرش را وارونه بگذاریم تا او بتواند در اوقات فراغت نوشتههای روی سنگ را بخواند.

من البته هميشه به شوخي و بذله گويي علاقه داشتم. وقتي كلاس پنجم ابتدايي بودم، مجله اي به نام «تهران مصور كوچولوها» منتشر مي شد. يك بار دو لطيفه اي را كه شنيده بودم، براي اين مجله فرستادم. اسمم را هم به عنوان فرستنده نوشته بودم. هر دو لطيفه با اسمم چاپ شد كه خيلي خوشحالم كرد.اينها جزو اولين نوشته هايي بودند كه از من چاپ مي شد. فكر كنم سال ۱۳۳۷ بود. حيف كه مجله را گم كردم. لطيفه ها هم حتي يادم نيست. اين اتفاق باعث شد روحيه بذله گويي ام پرورش يابد وگرنه هيچ وقت كسي را نداشتم تا راهنمايي ام كند. در خانه هم مطلقاً كتابي نبود، غير از «قرآن». پدرم كه سواد نداشت، مادرم هم مشغله اش آن قدر زياد بود كه فرصتي براي اين كار پيدا نمي كرد، شايد بتوان گفت من اولين چهره فرهنگي خانواده بودم.
حتي موقعي كه در ميدان بهداري راه آهن مغازه جگركي پسرعمويم كار مي كردم، كباب باد مي زدم و به مشتري ها سرويس مي دادم يا بشقاب ها را مي شستم و پاك مي كردم، شعرهايي مي گفتم. مثلاً شعري تركي در هجو مأمورهاي شهرداري كه روي پاكت ميوه هم نوشتم. شب كه مي شد، تمام ميوه فروشي هاي دور و بر جمع مي شدند، با چرخ دستي هايشان. يكي از اين چرخ دستي ها را هم گذاشته بودند تا من رفتم بالاي آن. در اينجا بود كه اولين كنگره شعرم را برگزار كردم. بعد... چه ابراز احساساتي. آن قدر خنده دار بود كه وقتي هر كلمه اش را مي خواندم، همه غش و ريسه مي رفتند. در آن موقع، ناخودآگاه شعرهاي فكاهي مي گفتم براي خودم. شعرهاي عاميانه با لحن شكسته و همه اش خنده دار، هم تركي و هم فارسي، يا قصه هايي براي بچه هاي همسايه تعريف مي كردم كه مايه هاي طنز داشت. به اين ترتيب خود به خود، كشش و علاقه اي در طنز در من به وجود آمد، ولي نمي دانستم اسمش طنز است. من اساساً چيزهاي خنده دار را دوست داشتم. به ملا نصرالدين و ماجراهايش علاقه خاصي داشتم يا فيلمهاي لورل هاردي و چارلي چاپلين و... را زياد مي ديدم.

چرا نميشه؟شادروان عمران صلاحي
در ايام عيد ميتوانيد روي ميز يا روي سيني يا روي هر چيزي كه صلاح ميدانيد ضرب بگيريد و چهار مصرع اول هر بند را خودتان بخوانيد و از مهمان ها بخواهيد دسته جمعي با مصراع آخر به شما جواب بدهند.
- آي خانوما، آي آقايون، جيرهي غصه كم ميشه؟
- به من بگين بالاخره، دنيا بدون غم ميشه؟
- دوباره انصاف و كرم، بساطشون علم ميشه؟
- بدون ترس و دلهره، نوشته و قلم ميشه؟
- چرا نميشه، خوبم ميشه، چرا نميشه، خوبم ميشه
- خورشيد مهربون مياد، برف غمو آب ميكنه؟
- شادي و خنده ميرسه؟ غصهها رو خواب ميكنه؟
- به جاي اخم اين و اون، شكوفه رو قاب ميكنه؟
- به من بگين كه اهل دل، عزيز و محترم ميشه؟
- چرا نميشه، خوبم ميشه چرا نميشه، خوبم ميشه
- « اي خونهدار و بچهدار، زنبيلو وردار و بيا
- يه خورده خنده و صفا ميون زنبيلت بذار
- كف بزن و غزل بخون، هي از خودت صدا در آر(*)
- ميشه همين جا بريزم، قر تو كمر كه جم ميشه؟
- چرا نميشه، خوبم ميشه، چرا نميشه، خوبم ميشه
*نسخه بدل: با دهنت صدا در آر!
هفتهنامه گلآقا شماره537/ نوروز 81

عمران صلاحى شاعر و عمران صلاحى طنزپرداز؛ شعر را براى دل خود مى نوشت و طنز را براى دل ديگران. براى او شعر مثل صاعقه ناگهان مى زد، بى آنكه خبر كند، پشت چراغ قرمز و يا هر جاى ديگر. طنز را اما با تصميم قبلى مى نو شت و با تفكر.
عمران صلاحى برخلاف طنزهايش كه از او تصويرى ديگرگونه مى داد، آرام و ساكت بود. خودش می گفت: «از طنزهايى كه مى نويسم، شايد فكر مى كنند از در و ديوار بالا مى روم. درحالى كه اين طور نيست، پايش بيفتد، شلوغ مى كنم، اما كلاً آدم ساكتى هستم.»
آنقدر كم رو و خجالتى بود كه تا آخر عمر نشد سراغ يك ناشر برود و بخواهد كتابش را چاپ كنند. به همين خاطر بعد از انقلاب نزديك بيست سال هيچ كتاب شعرى از او درنيامد. چاپ بقيه كتابهايش هم به درخواست دوستان و ناشران بوده است.
همين كه شعرى می گفت ، مدتها احساس آرامش مى كرد، مثل گريه كه آدم را سبك مى كند.
كتابشناسى: طنزآوران امروز ايران (با همكارى بيژن اسدى پور)، گريه در آب / قطارى در مه/ ايستگاه بين راه/ هفدهم / پنجره دن داش گلير/ رؤياهاى مرد نيلوفرى/ شايد باور نكنيد (سوئد)/ يك لب و هزار خنده/ حالا حكايت ماست / آى نسيم سحرى/ ناگاه يك نگاه/ ملانصرالدين/ از گلستان من ببر ورقى/ باران پنهان/ هزار و يك آينه/ آيناكيمى/ اولين تپش هاى عاشقانه قلبم (نامه هاى فروغ فرخزاد به پرويز شاپور با كامياپورشاپور)/ خنده سازان و خنده پردازان / گزينه اشعار طنزآميز/ عمليات عمرانى/ مرا به نام كوچكم صدا بزن
داستان عمران امّا، داستانی دنباله دار است و مدّتها می شود در باب آن انديشيد و نوشت و هنر او را، روی لبه ی تيغ راه رفتن، ستود. طنز، يک نوع ويژه ی ادبی است که پرداختن به آن نيز استعدادی ويـژه می طلبـد و هـم از اينـروست که بسامد طنز پردازان، به ويژه در جامعه ی حيرت انگيز ما، بسامد بالائی نيست چرا که اين توانائی بين انسان ها، به وفور توزيع نشده است وکمتر کسانی هستند که در جوامع پيشرفته حتّی اقبال، و در جامعه ی ما بد شانسی آنرا داشته اند که از اين خلاقيت ويژه برخوردار بوده باشند. يک طنزپرداز، بسيار محتمل است که در عين حال بتواند شاعر يا نويسنده ی خوبی نيز باشد امّا عکس آن ممکن نيست و چه بسا شاعران و نويسندگان توانا و نامداری که از عهده ی خلق حتّی يک سطر طنز نيز بر نيايند. صاحبان اين خلاقيّت ويژه، در جوامع بسامان که آزادی انديشه و بيان و نشر آزاده ی افکار وعقايد، کم و بيش در جايگاه خود نشسته است، قدر می بينند و بر صدر می نشيند و در مرزهای پُرگهری چون سرزمين ما، مثل عبيد زاکانی، يغما جندقی، ايرج ميرزا، دهخدا و... به تفاوت، به دردسر، نفی بلد، گرسنگی، توبه و تبعيد و غيره گرفتار می آيند و اين همه بدان علّت است که طنز، به ويژه از نوع سياسی اش، موی دماغ جبّاران و قُلدران است و در يک کلمه، با ـ قدرت نيست، بلکه، بر قدرت است و تمام گرفتاری اش نيز در همين جاست.
سروکار طنز، با واقعيّت های تلخ و دردناک جامعه است که قدرت های مستبد، مرتجع و استثمارگر حاکم جهد در قلب آن دارند. طنزپرداز، از نوع آزاده و هدفمندش البتّه، امّـا نمـی گذارد و اين تزوير پنهان و آشکار را، بسيار بزرگتر از اندازه های واقعی خود، زير ذرّه بين نيرومند خود به نمايش می گذارد و اين، چيزی است که قدرت های کور و هار حاکم، البتّه بر نمی تابند. روی لبه ی تيغ راه رفتنی که گفتم، از اين مقوله است. به اين مقال، باز هم بر می گرديم.
باری ـ بنا داشتم در اين مجال اندک، به اجمال و اختصار هم که شده، سری به کارهای عمران در هر دو عرصه بزنيم،شعر و طنز...


طنزآوران امروز ایران: عمران صلاحی و بیژن اسدیپور

عمران صلاحی در دهم اسفند سال ۱۳۲۵ در امیریه تهران دیده به جهان گشود.
عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست مینوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشتهها «آقای حکایتی» لقب گرفت. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
صلاحی در سال ۱۳۲۵ به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدیپور منتشر کرد که مجموعهای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم میسرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سالها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود. او در سال ۱۳۵۳ با طاهره وهابزاده ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای یاشار و بهارهاست.
درگذشت
عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱ مهر ماه سال 1385 با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس منتقل شد و در بخش سیسییو بستری شد. همان شب پزشکان از بهبود وضعیت وی قطع امید کردند و سحرگاه از دنیا رفت. ساعاتی پس از درگذشت وی جمعی از اعضای کانون نویسندگان ایران در برابر بیمارستان توس حاضر شدند.
کتابشناسی
طنزآوران امروز ایران با همکاری بیژن اسدیپور (۱۳۴۹)
گریه در آب (۱۳۵۳)
قطاری در مه (۱۳۵۵)
ایستگاه بین راه (۱۳۵۶)
هفدهم (۱۳۵۸)
پنجره دن داش گلیر (۱۳۶۱، به زبان ترکی آذربایجانی)
رویاهای مرد نیلوفری (۱۳۷۰)
شاید باور نکنید (۱۳۷۴، چاپ سوئد)
یک لب و هزار خنده (۱۳۷۷)
حالا حکایت ماست (۱۳۷۷)
آی نسیم سحری (۱۳۷۹)
ناگاه یک نگاه (۱۳۷۹)
ملا نصرالدین (۱۳۷۹)
از گلستان من ببر ورقی (۱۳۷۹)
هزار و یک آینه (۱۳۸۰)
آینا کیمی (به زبان ترکی آذربایجانی، ۱۳۸۰)
آیینهای بزرگداشت
پس از مرگ عمران دوستدارانش مراسمهای بسیاری را برای وی تدارک دیدند. در حالیکه کمتر از 3 ماه از وفات وی میگذشت بیش از ۱۲۰ برنامه بزرگداشت در نقاط مختلف ایران برای وی برگزار شد که در نوع خود بیسابقه بود. از مهمترین این برنامهها میتوان به مراسم بزرگداشت توسط کانون نویسندگان (فرهنگسرای ارسباران تهران)، مراسم بزرگداشت توسط نویسندگان اردبیل (اردبیل)، مراسم بزرگداشت توسط انجمنهای ادبی آذربایجان (انجمن ادبی ساهر، انجمن ادبی صابر، ایشیق گنجلری و فصلنامه آذری در فرهنگسرای اندیشه)، مراسم بزرگداشت توسط بچههای جوادیه و ... اشاره نمود.
مطالب دیگرسایتها:

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد {حافظ}
عمران صلاحی متولد 10 اسفند 1325 چهارراه گمرک امیریه تهران است. البته به گفته خودش وسط چهارراه نه! یکی از این کوچه های فرعی... پدرش متولد اردبیل و مادرش از مهاجرانی است که از باکو به ایران آمده اند. خودش می گوید: مونتاژ تهران هستم!
هنگام تولدش عمویش قرآن را باز کرده و خوش شانس بوده که مثلا سوره بقره یا عنکبوت نیامده و آل عمران تشریف فرما شده و برای همین نامش عمران شده است. خودش می گوید ناشرها همیشه گیج می شوند که پشت جلد کتاب، نامش را به انگلیسی Emran بنویسند یا Omran که این اصلا مهم نیست، چون که تازه ترک ها عیمران (Imran) صدایش می زنند!
گفتم ترک، عمران هم مثل آدم حسابی های دیگر ترک و ترک زاده است! ولی نمی دانم چه جوری لامصب اصلا لهجه ترکی ندارد! اما خب... چون مثل بقیه ترک ها اسم پسرش یاشار است، می شود این حرکتش را یک جوری نادیده گرفت!
پدرش کارمند راه آهن بوده و همین موضوع باعث شده تا علاوه بر این که خیلی شهر به شهر بشود و مدرسه عوض کند، قطار نیز در شعر های او جایگاه ویژه ای پیدا کند. این مدرسه عوض کردن ها، در نهایت، هرچند کمی دیر، منجر به یک فوق دیپلم زبان انگلیسی از دانشگاه تهران می شود که هیچ ربطی به بحث ما ندارد! بالاخره از هفده سالگی پایش به انجمن های ادبی پایتخت باز می شود. خودش می گوید: دلم می خواست ببینم شاعرها چه ریختی هستند...