|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |

15 مرداد 64
دو شب است که تلویزیون خراب شده است. سیاه سفید است و مال عهد بوق. 18 سال است کار می کند یک بار لامپ سوخته و ... دو شب است که تصویر نمی دهد. دیشب سارک داشت تو اتاق مطالعه می کرد. لامپ خود به خود سوخت. لامپ نداشتیم که عوضش کنیم. بلند شد و رفت تلویزیون را روشن کرد به این امید که شاید درست شده باشد!! تصویر نداشت. گفت اینهم از تلویزیون!
خوب. مفهوم حرفش این است که همه چیز زندگی مان خراب است. حرفش درست است. این بود که شنیدم و زیرسبیلی رد کردم. شش هفت سال بیکاری بعد از انقلاب و جلوگیری از چاپ کتابهایم نتیجه ای بهتر از این ندارد آن هم با خرج سنگین زندگی، خدا عاقبتش را به خیر کند.
چهارم دیماه سال 1310، احمد محمود دریكی ازكوچه پسكوچههای شهراهوازدیده بر جهان فانی گشود. در هرگامیكه اورا به بلوغ میرساند، حادثهای سرزمینش رامیلرزاند:جنگجهانی دوم، اعتصابات كارگری،كودتا،اعدام وشكنجه وتبعید واینگونه بود كه نویسنده خودرا ملزم به نوشتن میكرد، وكلمه- كلمات، بیآنكه قرارشان براین باشد، مترادف با ثبت حوادث روزگارخویش بود.چه سربلندتر نویسندگان وهنرمندانی كه ردپای افتان وخیزان سرزمینشان راجان به كلمه دادهاند.
گواینكه احمد محمود هرآنچه را كه درخطهاش- زادگاهش – این زمین سوخته میگذشت به درستی درآثارش نمیآوردواین مهم، نویسنده را به مثابه حذفكننده برخی ازحقایق میكرد و شاید این پارهای ازاشكالات واقعنویسی احمد محمود در تاریخنویسی زمین تفتزده آثارش بود. نیك میدانیم نویسنده در داستان چندان دربند تاریخ نیست، اما محمود با نگرش اجتماعی وعدالتخواهانه خود حقیقتا به برخی از اتفاقات و خاصه مبارزات مردمی توجه نشان داده است. نیك به همان اندازه در برابربرخی حوادث، زبان وآدمها توجه شایانی نمیكرد.واقع امااین است كه احمد محمود بهرغم انتخاب گزینشی آدمها، زبان، حوادث و...
آثارش درادبیات معاصر فارسی مترادف با حوادث تاریخی این زمین سوخته است: استعمارمردم- مردمیكه در نفت وبا نفت یكی شدهاند و نصیب ازآن نبردهاند جزشكنجه وتبعید... نخلهایی كه بریده میشوند برای چاههای نفت، آوارگان جنگزدهای كه خائن نامیده میشوند واین زهركلام تن وجانشان رامكدر میكرد. احمد محمود نویسندهای بودكه این موضوعات و ثبت و تكههایی ازتاریخ معاصر را به بازیهای كلامی و پرداخت به موضوعات صرفاًُ روشنفكری نداد. درخلوت نشستن وقلمفرسایی عدالتجویانهاش رابه كافه و كافهنشینی نداد.
دستم به نوشتن نمیرود. بدجوری کسل و دلزده شدهام. دلزده از همه چیز، به خصوص نوشتن. و حتی این یادداشت را که مینویسم با کمال دلزدگی است. گاهی فکر میکنم که اصلاً چرا باید بنویسم. چه کسی گفته است که این چند روز عمر را باید صرف نوشتن کنم. کمابیش همیشه همینطور بوده است. همیشه موردی یا مواردی وجود داشته است تا شوق نوشتن را از من بگیرد و حتی باید اعتراف کنم آنچه که تا امروز نوشتهام با اشتیاق کامل نبوده است.
گاهی شور نوشتن دست میداد، کاری را آغاز میکردم، دلمردگی میآمد، طوری که شاید باید در نیمهی راه میماندم؛ اما تلاش را (و گاهی تلاش مکانیکی را) جانشین شور و اشتیاق میکردم تا کار تمام شود. شاید اگر امکان بالیدن بود، وضع طور دیگری بود. مثلاً تا آنجا که یادم هست نسخهی اول رمان "همسایهها"، سال 1345 به پایان رسید. نسخهی خطی آن هنوز در چند دفتر دویست برگی قطع خشتی موجود است. اهواز بودم که نسخهی اول "همسایهها" تمام شد. طبیعتاً دسترسی به جایی نداشتم تا چاپش کنم. زمستان سال 45 آمدم تهران و ساکن شدم. قبل از اینکه اهواز را ترک کنم، چند صفحه از رمان "همسایهها" به عنوان یک قصه کوتاه و به نام "دو سر پنج" در "جُنگ جنوب" چاپ شد.
"جُنگ جنوب" نشریهی محقری بود که تصمیم داشتیم و یا آرزو داشتیم توسعهاش بدهیم. اما با آمدن به تهران در همان شمارهی اول رحلت کرد و تمام شد. چند صفحهی دیگر "همسایهها" را در زمستان 1345 دادم مجله "پیام نوین" چاپ کرد به عنوان بخشی از رمان "همسایهها". بعد سال 1346 یکی – دو تکهاش را دادم مجلهی فردوسی چاپ کرد که اسم یک تکهاش یادم است، "راز کوچک جمیله"
رمان درخت انجیر معابد آخرین اثری بود که از احمد محمود منتشر شد. از بسیاری جهات این رمان در ادبیات ایران کم نظیر است. از جمله ی این ویژگی ها به تعدد پرسوناژ های اثر میتوان اشاره کرد. در این رمان حدود ۲۴۰ شخصیت خلق شده که حدود ۶۰ تای آنها به طور مستقیم در داستان نقش دارند. دیگر وژگی قابل ذکر نوع خاص حرکت در زمان است که با استفاده از عوامل مشترک در گذشته و حال انجام میشود و خواننده گاهی اوقات دقیقا نمیداند در چه ظرف زمانی قرار دارد. موضوع داستان درختی است به نام انجیر معابد ، که در مناطق جنوب ایران رشد میکنند و ریشههای هوایی و پیش رونده دارد. در فرهنگ مردم ایران این درخت درختی مقدس است. داستان از آنجایی شکل خاص به خود میگیرد که در تلاشی برای قطع کردن درخت، از آن خون جاری میشود. داستان حول و حوش اعضای خانوادهای میگذرد که این درخت در منزل آنان قرار دارد.
رمان درخت انجير معابدآخرين رمان منتشر شده از زنده ياد احمد محمود و واپسين يادگار به جا مانده از اين نويسنده ي بزرگ مردم گرا است كه چاپ نخست آن در سال 1379 توسط انتشارات معين در دو جلد منتشر شد. اين رمان, پس از رمان هاي همسايه ها, داستان يك شهر, زمين سوخته, مدار صفر درجه, پنجمين رمان احمد محمود است كه در طول حدود چهل و پنج سال فعاليت ادبي او منتشر شده است. در اين مدت, احمد محمود افزون بر اين پنج رمان, هشت مجموعه داستان, يك برگزيده داستان و دو فيلم نامه نيز منتشر كرد كه همراه با اين پنج رمان كارنامه ي درخشان, پربار و ارجمند ادبي او را تشكيل مي دهد.
12 مهرماه 1381 احمد محمود داستان نويس نامدار ايرانی و خالق "همسایه ها" پس از سال ها تلاش در عرصه ادبیات ،پیش از آنکه فرصت پیدا کند تا آخرين اثر خود« مرد خاكستری»را به پایان برساند در شهر تهران از دنیا رفت و در امام زاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.محمود متولد چهارم دی ماه 1310،درشهر اهواز بود.
دوران ابتدايی تحصيلاتش را در زادگاهش به پايان برد.نخست به نوشتن داستانهای كوتاه گرايش پيدا كرد و تا پيش از انتشار رمان معروف خود« همسايه ها» اورا بيشتر نويسنده داستانهای كوتاه مي دانستند.«مول» 1338، « دريا هنوز آرام است » 1339 ،« بيهودگي» 1341، « زائری زير باران» 7- 1346،« پسرك بومي» و« غريبه ها» 1350 نام مجموعه داستان هايی است كه او پيش از نخستين رمانش منتشر كرده بود.
پس از خلق رمان « همسايه ها» در سال 1353، اگر چه همچنان داستان كوتاه مي نوشت ، اما بايد گفت او را بيشتر با عنوان رمان نويسي نامدار در عرصه ادبيات مي شناختند.
محمود پس از انتشار رمانهای« همسايه ها» ، «داستان يك شهر» 60- 1358 ، و« زمين سوخته» 1361( 1367)، مجموعه داستانهايی به نام های« ديدار» 1369، « قصه آشنا» 1370 منتشر كرد .
احمد اعطا (محمود) در 4 دي 1310 در اهواز متولد شد. اين نويسندهي توانا در بيش از چهل و پنج سال فعاليت ادبي خود، خطهي جنوب و خوزستان را در داستانهايش به زيبايي تصوير كرد. معروفترين رمان او "همسايهها"، در زمرهي آثار برجستهي ادبيات معاصر ايران شمرده ميشود. از ديگر آثار او ميتوان رمان "زمين سوخته" را نام برد كه فضاي اهواز جنگزده را به خوبي توصيف ميكند.وي در 12 مهر 1381 پس از يك دورهي طولاني بيماري در تهران درگذشت.
كتابهاي او: از مسافر تا تبخال /درخت انجير معابد /ديدار: سه داستان /زمين سوخته /غريبه ها و پسرك بومي
شهر كوچك ما / احمد محمود
بامداد يك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهاي بلندپايه.
آفتاب كه زد، از خانهها بيرون زديم و در سايهي چينههاي گلي نشستيم و نگاهشان كرديم. هربار كه دار بلند درختي با برگهاي سرنيزهاي تودرهم و غبار گرفته، از بن جدا ميشد و فضا را ميشكافت و با خشخش بسيار نقش زمين ميشد «هو» ميكشيديم و ميدويديم و تا غبار شاخهها و برگها بنشيند، خاركهاي سبز نرسيده و لندوكهاي لرزان گنجشكها را، كه لانههاشان متلاشي ميشد، چپو كرده بوديم و بعد، چند بار كه اين كار را كرده بوديم، سركارگر، كلاه حصيري را از سر برداشته بود و دويده بود و با تركه دنبالمان كرده بود و اين بود كه ديگر كنار بزرگها، در سايهي چينهها نشسته بوديم و لندوكهاي لرزان را تو مشتمان فشرده بوديم و با حسرت نگاهشان كرده بوديم كه نخلستان پشت خانهي ما از سايه تهي ميشد و تنههاي نخل رو هم انبار ميشد و غروب كه شد از پشت ديوار گلي خانههاي ما تا حد ماسههاي تيرهرنگ و مرطوب كنار رودخانه، ميدانگاهي شده بود كه جان ميداد براي تاخت و تاز و من دلم ميخواست كه بروم و اسب شيخ شعيب را، كه از شب قبل به اخيه بسته بود، باز كنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.
ادامه مطلب در سايت سخن
صداي اولين گلوله که تو هوا ترکيد، دل خالد لرزيد. يحيي زير لب غريد و ناسزا گفت و پا را رو پدال گاز بيشتر فشرد. وانت پرکشيد.
رگههاي درشت باران ساحلي، آسمان را به زمين ميدوخت. باران، وانت و اسفالت و کنارههاي جاده را که گل شده بود و انبوه نخلها را که به فاصلة چند ذرع از جاده سر تو هم فرو برده بودند، سخت ميکوبيد.
پس از انفجار دومين گلوله، لبهاي خالد مرتعش شد:
- يحيي نگهدار...نميشه فرار کرد.
- چينهاي پيشاني پهن يحيي تو هم رفت و ابروهاش بالا جست:
- تو احمقي.
- آخه...
- نميدوني زندون يعني چي؟
- از مردن که بهتره
- نيس.
خالد جا به جا شد و صداش رنگ تضرع گرفت:
- ماشين اونا دوجه.
- باشه.
- هش سيلندره.
- ساکت.
آب باران رو اسفالت راه افتاده بود. باد هو ميکشيد و آب را رو اسفالت ميرقصاند. قطرههاي درشت باران، رو شيشة جلو وانت، لرزان به بالا کشيده ميشد. يحيي رو فرمان قوز کرده بود و پدال گاز را تا تخته فشرده بود.
هوا كه تا چند لحظه قبل تاسيده بود، رنگي نيمه روشن گرفت. خورشيد پريده رنگ، از شكاف ابرها سرك كشيد و تراكم ابرها را در هم ريخت. از شب قبل يك رگبار شديد پاييزي در شرف باريدن بود. گاهي گستره آسمان قير اندود ميشد و زماني رنگ سربي ميگرفت و حالا كه خورشيد از ميان ابرها بيرون زده بود، باد ملايمي وزيدن آغاز كرده بود و برگهاي زرد و خشك را رو زمين ميكشيد.
مراد، عرض خيابان را به زحمت گذشت و به ديوار گچ اندود تكيه داد و چشمش سياهي رفت و صداها همچون وزوز زنبورهايي كه زير طاق پر بكشند به گوشش نشست.
جان از دست و پاش بريده بود. گردهاش رو ديوار سر خورد آرام رو زمين نشست و همه چيز مات و در هم برايش شكل گرفت…
… صبح كه با شكم تهي از قهوه خانه بيرون زده بود، شب قبل كه چتول عرق مفت به چنگ آورده بود و خالي سر كشيده بود و زماني اندك نشئه شده بود. بخش انتقال خون، ديوارهاي آجري قرمز رنگ، بند كشيهاي سياه، درهاي يك لنگهاي سفيد، لوله لاستيكي كه دور بازويش حلقه زده بود…شش و بش… سرنگ… جفت دو… سه با چهار… و …
خورشيد، دوباره پنهان شد و نم نم باران، زمين را تر كرد. غروب سر ميرسيد. هوا، سرد و موذي بود.
گونههاي استخواني مراد برجسته مينمود. دستهاي بيرمقش كنارش ول بود و لبهاي خشكش دانههاي ريز باران را ميمكيد.
کتاب "حکایت حال "که مجموعه مصاحبه های لیلی گلستان با احمد محمود است. لیلی گلستان از احمد محمود راجع به همسایه ها می پرسد ، مدار صفر درجه و زمین سوخته،راجع به داستان نویسی ، و رویدادهای جاری و گذشته و کلی کلاس داستان نویسی است برای خودش این کتاب!این چند جمله از حرف های او است .
- نویسنده وقتی نمی نویسد نویسنده نیست.در لحظه خلق اثر نویسنده است.
- آنچه را که آدمی فکر کرده غالبا به تمامی به لفظ در نمی آید.
- نویسنده باید آدمهای داستانش را بشناسد، نه فقط آنچه را که انجام می دهند،نه فقط آنچه را که بالفعل است،بلکه آنچه را که در توانایی آنهاست هم باید بداند،حتی اگر در داستان از قوه به فعل در نیاید.
- از روزی که شروع کردم به نوشتن،حس تجربه کردن همیشه در من بوده است.
- در داستان دو مقطع مهم است،آغاز و پایان.پایان و تاثیر گذاری باید چنان باشد که خواننده وقتی کتاب را بست بتواند همچنان با داستان باشد و آنرا در ذهنش ادامه دهد.
- کتاب موفق وقتی بسته شد در ذهن خواننده ادامه پیدا می کند.
- گاهی البته گرفتار این مساله می شوم که آنچه را بخواهم در بیاورم در نمی آید و این طبیعت نوشتن است که در این صورت با کار درگیر می شوم،کلنجار می روم،یکی می زنم تو سر خودم و یکی هم تو سر داستان و آدمهای داستان! به هر حال نوشتن کار راحتی نیست...
- [در داستان] مقصود انتقال دقیق و مو به موی حرکات و گفتار آدمها به داستان نیست که نقض غرض است.بلکه منظور انتقال دقیق احساس و مفاهیم مورد نیاز است.
- زبان نوشتاری توانایی انتقال کامل مفاهیم ذهنی را ندارد.
- در مورد خلاقیت ادبی خیلی به الهام و کشف و شهود معتقد نیستم،بیشتر معتقد به تجربه هستم.(جنم مهم است)
- موقع نوشتن نه به خواننده فکر می کنم نه به منتقد،نه به هیچ کس.کل حواسم و کل فکرم به نوشتن است.این نه به آن معناست که برای هیچ کدام حرمت قائل نیستم.برای هر دو حرمت قائلم هم مردم هم منتقد.اما وقت نوشتن هیچیک از آنها اصلا در ذهنیتی که آن موقع نوشتن دارم حضور ندارند.من کار خودم را می کنم.
- هر دست به قلمی، در مملکت ما آثار هدایت را باید خوانده باشد.
- جنگ و صلح را سه چهار بار خوانده ام.
- حالا فکر می کنم دنیا همه اش نوعی شوخی است.زندگی هم شوخی است.
- داستان باید واقعیت داستانی داشته باشد
- [جوانهای نویسنده] اگر طاقت بیاورند خوب خواهند شد.
- داستان نویسی نوعی بیماری جوانی است.بیماری جوانانه!هر جوانی که با داستان نویسی آشنا می شود،دوست دارد خودش هم بنویسد.از هر هزار جوان که داستان نویسی را آغاز می کنند،شاید یک نفر بتواند بماند و ادامه دهد.بقیه در امور دیگر زندگی حل می شوند.
- فقط یک توصیه دارم.جوانها وقتشان را با محفل بازی تلف نکنند.بخوانند و بنویسند.کار بکنند.برای مطرح شدن وقت هست،عجله نکنند و باید از مطرح شدنهای مقطعی صرف نظر کنند.
انگشتان جوهري