تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

  قصه های رسول  انتشارات آئینه جنوب


 روایت مردی که ابن سلام را بیشتر از مجنون دوست داشت


آقا ناظم صد بار گفته بود کت وشلوار بپوشید اما کسی گوش نمی داد . شاگردان همچنان با عبا و سرداری و عمامه و کلاه قجری به مدرسه می امدند. ان روز بالاخره ...
" قصه های رسول" ره آوردی است از سفر زندگی مردی با لبی خندان و چشمهایی غمگین. شادی های کوچک و غم های بزرگ آنقدر سرک می کشند از لابه لای قصه ها که نمی شود بی تفاوت گذشت و فقط به فتح قله های داستان نویسی فکر کرد!
" قصه های رسول"  بوی خاک و دریا می دهند و طعم شور غربت. از دیوارهای کوتاه خانه هایش می شود به راحتی بالا رفت و موهای بلند دختر همسایه را دید.می شود به چشم های نافذ درویش زل زد و به پایین دستها فکر نکرد. می شود آخر کلاس نشست و با عینکی وصله دار زل زد به پرده ای قلمکار و ابن سلام را بیشتر از مجنون دوست داشت. 
کتاب پر است از اصطلاحات قدیم شیرازی و فضایی از آن زمان شهر که هم دور است و هم نزدیک.خواندن این کلمات از داستان شلوارهای وصله‌دار خالی از لطف نیست:
«بهار شیراز مست کننده است. در هوا سکر و مستی خاصی پاشیده‌اند. تنفس چنین هوایی حالت نیم مستی به آدم می‌بخشد، به نحوی که جام دل لبریز از عشق و آرزو می‌شود و کارهای مثبت فراموش می‌گردد. بچه‌ها دلشان می‌خواهد به صحرا بروند و در ساقه‌ی سبز گندم و جو نی بزنند. جوانان سراغ عشق‌شان می‌روند و پیران هوس جوانی دارند. در این فصل و در این شهر صحبت از کار کردن حرف مفت است.»
*رسول پرویزی (۱۲۹۸ش تنگستان بوشهر - آبان ۱۳۵۶ش شیراز) نویسندهٔ معاصر ایرانی دههٔ ۱۳۲۰ و ۳۰ خورشیدی.
او به سال ۱۲۹۸ در جنوب ایران متولد شد
وی نماینده بوشهر در مجلس شورای ملی بود بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور بود) نوشتن را ادامه نداد.
در سال ۱۳۳۶ نخستین و معروف ترین مجموعه داستانی خود یعنی «شلوار های وصله دار» را منتشر كرد. پرویزی كه سال ها در مجلات قلم زده و خود را به عنوان یكی از اصلی ترین نمایندگان تیپ داستانی جمالزاده معرفی كرده بود، هیچ گاه نتوانست همراه و همگام با چهره هایی مانند صادق هدایت، بزرگ علوی، صادق چوبك و ... حركت كند. در واقع می‌توان پرویزی را نویسنده ای دانست كه به دلیل نگاه اخلاقی به بافت و كاركرد داستان هرگز نتوانست آن را در فرم و شكلی مدرن باور كند. شاهد این گفته را می‌توان دومین كتاب او یعنی «لولی سرمست» دانست كه در سال ۱۳۴۶، منتشر شده و حتی فاقد آن جذابیت های شلوار های وصله دار است. در هر صورت كارنامه ادبی پرویزی در این مجموعه داستان خلاصه می‌شود كه به خصوص اولی تاثیر مستقیمی بر بسیاری از نویسندگان هم دوره و یا بعد از پرویزی داشت. پرویزی كه گویا مشاغل دولتی اصلی ترین ممر درآمد او بود در سال ۱۳۵۶ و در حالی درگذشت كه ۵۸ سال بیشتر نداشت. اخيرا كتابي از اول بنام قصه هاي رسول منتشر و به بازار ارائه شده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:57  توسط محمود موحدان  | 
 

     رسول پرویزی

برگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخنه سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ درفضا اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود.
سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد، و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.
اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت. عباس هم تکلیف عقب مانده را تند وتند می نوشت.
خبر دار!-
بچه ها دسته جمعی بر خاستند، آقای معلم وارد شد و زنگ انشا شروع شد. آقای معلم هفته ی قبل موضوع انشا را این طور دیکته کرده بود:
"نامه ای به پدرخود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را با خو دش به ییلاق ببرد."
موضوع انشا وطرز نوشتن انشا هردو فرمولی بود. کلیه ی سوژه ی انشا ها میان چند مطلب نوسان داشت ، یامی بایست نامه ای به پدر، مادر، برادر، خواهر و دوست خود نوشت، یا درباره ی عدالت، امانت، صداقت و از این قبیل حرف ها قلم فرسایی کرد. در نوع اول فرمول از این قبیل بود:
"خداوندگارا! تصدقت گردم که وجود ذیجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد. بعدأ اگراز راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید، بحمدالله سلامت و به دعا گویی مشغول است."
ودرنوع دوم، اگر انشاالله نوشته می شد فرمول این بود:
"البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی ازصفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد ازحضیض ذلت به اوج رفعت می رسد."
طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا به جای صحت ودلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بند تنبانی ولوس و بی مزه بدرقه ی کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالباً به نظرم می آمد که فضای اتاق تبدیل به زباله دانی الفاظ نیم مرده ومبتذل شده است و کلمات بدبخت وبینوا از دست معلم و شاگرد به جان آمده بود.
آن روزنامه "ییلاقیه" را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشا ها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا اینکه نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردنکشی وی بود یکی به علت مهربانی او به علاوه دنیا دیده تر از ما بود او بر خلاف ما با مردم انس داشت چون نو کر خانه ای خودشان بود و همین دیدار به وی قوت وقدرتی بیش از ما داده بود.
آقای معلم گفت:
- ابراهیم بیا انشا یت را بخوان!
- چشم آقا!
و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را با لا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفترانشایش را برداشت وجلوی میز معلم سیخ ایستاد.
- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بارسنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند:
" پدرم! پدرخشن و تندخویم!
آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من درچه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه ی قشنگی مرا به باغها ببرید تادر کنار جویها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم وگریه اندازم . از درخت بالا روم آب روی همبازیهایم بریزم، سنبله ی گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟
او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق میزنید و با لگد مرا از خوا ب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده ی پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.
اونمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند. و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم درمیان سنگهای آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم رانیمه تمام گذاشته وشیشه ی سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم دروغ بگویم دروغ بنویسیم و مثل بقیه ی شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به
ییلاق برویم!!!
نه!
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بد ستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر ویا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب ونانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند ومتلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟
پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بر دارم وبا مادرمظلومم دعوا کنم. ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته ایم ؟
نه من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم.
در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی وبهت فرورفته بود معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه ی چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد.
و بلا فاصله گفت:
- ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم

از كتاب شلوارهاي وصله دار

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:38  توسط محمود موحدان  | 
 

   

  در ميان صفحات كتاب هاي درسي دوره دبيرستان، داستاني وجود دارد كه به رغم سادگي و نگاه نوستالژيك، ما را با يك نويسنده بي ادعا و فراموش شده روبه رو مي كند. اين داستان كه به دفعات در ميان كودكان و نوجوانان ايراني دست به دست شده و شايد از درونمايه هاي آن، امتحاني هم گرفته شده باشد، «قصه عينكم» نام دارد كه از نوشته هاي رسول پرويزي به شمار مي آيد. رسول پرويزي حداقل با اين داستانش توانست، لبخندي معصومانه را بر لبان دانش آموزان ايراني بنشاند... بگذريم. رسول پرويزي كه يكي ديگر از نويسندگان فراموش شده دو دهه اخير است را بايد از پيشروان و نخستين نويسندگاني دانست كه در داستان هاي خود با توسل به نگاهي كودكانه و تا حدودي خاطره محور، به دنبال تصوير، ناملايمات و كاستي هاي جامعه خود هستند. پرويزي از جمله نويسندگاني است كه با حفظ فرم و شيوه جمالزاده علاوه بر حفظ اصول اوليه داستان نويسي، كوشيد تا آن چنان در دام تكرار و زياده گويي نيفتد. او به سال ۱۲۹۸ در جنوب ايران متولد شد و در سال ۱۳۳۶ نخستين و معروف ترين مجموعه داستاني خود يعني «شلوار هاي وصله دار» را منتشر كرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:31  توسط محمود موحدان  | 
 

روزهای آخر سال بود. هوای دشت گرم ومه آلود و خفه بود. زمین تفتیده بود و می جوشید. هرم گرما مثل آتش دوزخ بدن را می جرزاند.
بدتر آنکه باغ های خرما را آب داده بودند، مه گرم ونفس بری از وسط درختان نخل بر می خاست و گردگرد ده را می گرفت هنوز هوا روشن بود و اشعه خورشید مثل سوزن طلایی به چشم می نشست. چون دیگر فصل ریگ های روان گذشته بود تچه ها از سراها، از میان
اتاق هایی که با خارشتر پوشیده بود، بیرون می آمدند و به بازی مشغول می شدند.
جلو قلعه در میدان ده جمع بودند. بزرگ ها روی سکوی در قاعه نشسته وراجی می کردند، گپ می زدند. ده در همهمه و جنجال مطبوعی فرو رفته بود زن ها تغار سفالی خمیر را به دوش داشتند و برای پختن نان به خانه همسایگانی که تنور داشتند آمد وشد می کردند. لباس های یل سیاه و قرمز و تنبان های خفتی که باد در آن می افتد تماشایی بود. گروه دیگری از زنان و دختران پشت سر هم با مشک ها و کوزه های خالی به چشمه می رفتند . سیاه و قرمز زیر اشعه غرب می درخشیدند. دختران و بیوه گان سیاه می پوشند. شوهردارن و نامزدان پا به ماه عروسی قرمز. این رسم کهن هنوز هم پا پر جاست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:22  توسط محمود موحدان  | 
 

  

درباره نويسنده
 رسول پرویزی (۱۲۹۸ش تنگستان بوشهر - آبان ۱۳۵۶ش شیراز) نویسندهٔ معاصر ایرانی دههٔ ۱۳۲۰ و ۳۰ خورشیدی.
وی نماینده بندر عباس در مجلس شورای ملی بود بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور بود) نوشتن را ادامه نداد. معروف‌ترین اثر او شلوارهای وصله‌دار است. دیگر اثر او «لولی سرمست» است.
داستانی به نام «قصهٔ عینکم» از مجموعهٔ شلوارهای وصله‌دار، در کتاب ادبیات فارسی پیش دانشگاهی گنجانده شده‌است.
رسول پرويزي (1356 ـ 1298): با چاپ داستانهايش در مجله «سخن» در سال 1331 نویسندگی را آغاز كرد و سپس مجموعه داستانهاي شلوارهاي وصله‌دار (1336) و لولي سرمست (1346) را انتشار داد. در اين داستانها ماجراهاي ايام كودكي و نوجواني خود را در شيراز عطرآگين را با دريغ و حسرتي طنزآميز بيان مي‌كند. آثار پرويزي به خاطر نثر شيرين و ساده‌شان خوانندگان بسيار داشت.
 
         قصه عينكم /داستاني از رسول پرويزي
  


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:18  توسط محمود موحدان  | 
 

  

رسول پرویزی - شیراز 1298 -1356
 مختصری درباره سناتور رسول پرویزی نویسنده معروف بوشهری (زمان رضا شاه پهلوی و هم رتبه ی صادق هدایت و صادق چوبک و جمالزاده- از پیشگامان داستان کوتاه نویسی ایران معاصر- و نویسنده کتاب شلوارهای وصله دار) نوشته .
نویسندهٔ معاصر ایرانی نویسندگی را با چاپ داستانهایش در مجله ی " سخن " آغاز کرد.موضوع داستان های وی اغلب برگرفته از ماجرا های ایام کودکی خود نویسنده است.از او دو مجموعه داستان به نامهای شلوارهای وصله دار و لولی سرمست به چاپ رسیده است. بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور بود) نوشتن را ادامه نداد.
”رسول پرويزي”متولد سال 1298 در تنگستان بوشهر، دبيرستان را در شيراز گذراند و از روزنامه‌نگاران مطرح آن سال‌ها بود. او سال 1356 در شيراز درگذشت. در سال چهل و يك در كابينة اسدالله علم ، معاون نخست وزير و منشي جلسات هيأت دولت شد.  داستان نويسي در استان بوشهر با رمان "ايام محبس" از علي دشتي‌ درسال ‪ ۱۳۰۱‬بصورت مكتوب آغاز مي‌شود و با تاثير نويسندگاني چون صادق چوبك و رسول پرويزي كه از نسل اول داستان نويسان بوشهري به شمار مي‌روند،در جريان ادبي ايران ادامه مي‌يابد. ... داستان معروف «قصه عينكم» از رسول پرویزی  با دستمايه‌ي طنز، در كتابهاي درسي ( در زبان و ادبيات فارسي (عمومي) 1 و 2  ) مورد استفاده قرار گرفته ..
رسول پرويزي در اين داستان ها، جامعه اي متناقض را به تصوير مي كشد كه در عين جهل و ناداني، به زور به سوي شكلي مدرن حركت داده شده.....  در واقع جان كلام پرويزي را مي توان حكايتي شفاهي دانست كه هر كودك و يا نوجواني شايد آن را از سرگذرانده باشد،

مردي با پالتو حنايي و شلوار وصله دار!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:10  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا