|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
دكتر شفيعي كدكني در اين باب مي گويد استعاره هايي از اينگونه بيشتر در جهت انتقال دادن صفات يا افعالِ مربوط به حس بينايي است و رازِ آن هم آشكار است ، زيرا فعال ترين حس انسان حس بينايي اوست كه بيشترين سهم را در فعاليت هاي ادراكي او دارد (شفيعي كدكني 1378 : 274 ) . و نيز اضافه مي كندكه عنصر رنگ به عنوان گسترده ترين حوزه ي محسوسات انساني در تصويرهاي شاعرانه سهم عمده اي دارد .
چنين تصاويري را بر مبناي الگويي جدول ضربي مي توان تا بي نهايت ادامه داد . به عنوان نمونه جيغ بنفش را مي توان يكبار با تغيير ركن موصوف به فرياد بنفش/ آه بنفش/ درد بنفش/ اندوه بنفش/ ناله ي بنفش/ شيون بنفش و . . . و يكبار با تغيير ركن صفت به جيغ كبود/ جيغ سياه/ جيغ قرمز و . . . تبديل كرد ، كه اتفاقاً نتيجه ي برخي از اين حاصلضرب ها تصويرهاي زيبايي مي شود نظير آه خاكستري و لبخند صورتي و . . .
در استفاده از اين شيوه برخي از شاعران و نويسندگان به افراط گراييده اند و برخي ديگر بسيار كمتر از آن استفاده كرده اند . استفاده از روش جدول ضربي براي ساخت تصاوير ، از ساده ترين و ابتدايي ترين روش هاي ساخت تصوير جديد است و از آنجاييكه تصاويري جامع و مانع نمي سازد مي تواند از ضعف هاي شعر و متعاقباً شاعر به شمار آيد . چراكه آفريننده ي تصوير مسير ذهني مخاطب را از هر دو سوي تصوير باز مي گذارد و به ذهن خواننده اين اجازه را مي دهد كه هر يك از طرفين عبارت وصفي را به دلخواه خود تغيير دهد و حال آنكه تصاوير جامع و مانع تصاويري هستند كه قدرت هرگونه دخل و تصرفي را از ديگران مي گيرد و هيچ يك از اركان آن را نمي شود تغيير داد .
بيژن نجدي نويسنده اي است كه داستان هايش از لحاظ غناي تصاوير به شعر پهلو مي زند و شعرهايش از جهت درونمايه و محتوا به داستان . نمي شود داستان هاي او را خواند و در وهله ي نخست از تصاوير بكر شاعرانه اش لذت نبرد ، تصاويري كه خبر از ديد تازه اي نسبت به محيط پيرامون مؤلف مي دهد.
ديد تازه ي بيژن نجدي به طبيعت ، انسان ها و اشياء اطرافش به نحو برجسته اي با تجربه هاي شخصي او همراه شده و منجر به ايجاد تصاويري گرديده كه از ذهنيت متجدد او خبر مي دهند . او نويسنده اي جستجوگر است كه در وراي نگاهي كه به پيرامونش دارد به كشف ارتباط هايي ميان عناصر مي پردازد كه از نظرها پنهان مانده اند . در حقيقت ميان تصاوير واقعي و تصاويري كه در ذهن مؤلف ايجاد شده اند نمي توان فاصله ي چنداني يافت و ذهن مؤلف براي ساخت تصاوير ، دخل و تصرفي در حقيقت امور نكرده . بلكه در پررنگ تر نشان دادن زواياي مختلف تصاويري كوشيده كه مي توان گفت مقابل چشم همه حضور دارند اما كمتر به آن ها توجه مي شود .
تصويرسازي يكي از مهم ترين شگردها براي آراستن لايه ي بيروني اثر است ، و همين لايه ي آراسته ي بيروني اثر است كه در وهله ي نخست منجر به توقف ذهن خواننده روي آن تصوير ، تعمق بيشتر ، و در نهايت كشف درونمايه ي اثر مي گردد . گرچه نبايد از نظر دور داشت كه تصاوير داستان هاي بيژن نجدي يكي از اركان مهم فضاسازي داستان هايش هستند و تنها براي آراستگي ظاهري اثر ايجاد نشده اند .
يوزپلنگاني از هزاره دوم!
«و مي بخشم به پرندگان / رنگها، كاشي ها، گنبدها/ به يوزپلنگاني كه با من دويده اند/ غار و قنديل هاي آهك و تنهايي»
(نجدي)
بيژن نجدي{متولد،۱۳۲۰/۸/۲۴ خاموشي در ۱۳۷۶/۶/۳} ،شاعر و داستان نويسي بود كه در گستره شعر و قصه با همه كوشش كوتاهش، توانست با قابليتي نقش مند،درصيد لحظات ، به موقعيتي تازه دست يابد كه در آن مقوله هايي چون تكنيك و زبان به وجهي ساختمند در ساحت آثارش خود را به نمايش گذاشته اند.
اكنون كه چندي است از خاموشي وي مي گذرد،دنياي شعر و قصه سعي دارد به شناخت تازه اي از حركت ها و تجربه هاي ارزشمند وي دست يابد. نجدي پديده اي ساده،اما پر از نقش هاي سيال و لغزنده اي بود كه پيوسته در قلمرو ذهن و زبان،مخاطبانش را به شگفتي وا مي داشت!
در كار نجدي، مناسبات «ميان رؤيا و واقعيت، پيوسته در حال پوست انداختن بوده است و تنها از اين رهگذر بود، كه وي در شناخت لحظه ها وشيوه بيان ،با ساختاري هنرمندانه عمل مي كرد.
در مجموعه داستان «يوزپلنگاني كه با من دويده اند» نويسنده از زاويه هاي تندو شكننده واقعيت، شروع و با رؤياهاي تاريخي اش به نشان دادن وسپس به فروپاشي ارزشهاي انساني در جامعه اي بحران زده مي رسيد. در فضاي آثار نجدي، همواره موقعيت درون «متن» فضاي بيرون را تازه و گرم نگاه مي دارد در اين مجموعه، آدمها ساخته نمي شوند، بلكه در سراسر متن، حضوري جدي و محوري دارند و بعضاً در كنار هم، فضاي آشوب زده را پيش مي برند. بخصوص عناصر زباني و حس شاعرانگي، دستمايه ديگري است كه نويسنده را به ايستگاههاي تازه اي از دغدغه هاي انسان مي كشاند. حس «روايت» از درون قصه، به مخاطب امكان مي دهد تا از سطح وقايع به عمق زندگي سفر كند وآن ضربه سنگين و چه بسا نهايي اثر را ذره ذره و بي واسطه دريابد.
طاهرآوازش رادرحمام تمام کرد وبه صدای آب گوش داد.آب رانگاه کرد که ازپوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پایین می رفت. بوی صابون ازموهایش می ریخت.آب طاهر رابغل کرده بود.وقتی که حوله راروی شانه هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله بلند وسرخ چسبیده است وواریس پاهایش اصلا درد نمی کند.صورتش راهم درحوله فروبرد وآنقدر کنار در حمام ایستاد تا بلاخره سردش شد.خودش رابه آینه اتاق رساند ودید که بله واقعا پیر شده است.درآینه گوشه ای ازسفره صبحانه کنارنیمرخ ملیحه بود.سماوربا سروصدا دراتاق وبی صدا درآینه می جوشید وبا همین ها طاهر وتصویرش درآینه هردو با هم گرم می شدند.ملیحه گفت:ببین پنجره بازنباشه می چای ها!جمعه پشت پنجره بود
با همان شباهت باورنکردنی ش به تمام جمعه های زمستان.یکی ازسیمهای برق زیرسیاهی پرنده ها شکم کرده بود.پرده اتاق ایستاده بود وبخاری هیزمی با صدای گنجشک می سوخت.طاهر کنارسفره نشست ورادیو را روشن کرد(…با یازده درجه زیرصفر سردترین نقطه کشور).استکان چای رابرداشت.ملیحه صورتش را به طرف پنجره برگرداند وگفتگوش کن.انگار بیرون خبری شده؟)).اتاق آنها بالکنی روبه تنها خیابان سنگفرش دهکده داشت که صدای قطار هفته ای دوبار ازآن بالا می آمد ازپنجره می گذشت وروی تکه شکسته ای ازگچ بریهای سقف تمام می شد.روزهایی که طاهر دل ودماغ نداشت که روزنامه های قدیمی را بخواند وبوی کاغذ کهنه حالش را به هم می زد وملیحه دست ودلش نمی رفت که از لای دندانهای مصنوعی آواز فراموش شده ای از((قمر)) را بخواند آنها به بالکن می رفتند تا به صدای قطاری که هرگز دیده نمی شد گوش کنند.
با تو هستم طاهر.ببین بیرون چه خبره؟
خانه ای اجاره ای و بسیار قدیمی که هر ان بیم ان می رفت ویران شود. برخلاف انچه آدمی انتظار دارد در این جور مواقع بگویند سقفش داشت پایین می آمد حس من در تمام مدت این بود که کف آن دارد پایین می آید چون وقتی روی زمینش راه می رفتی همه خانه می لرزید و زمین بسیار سست و مواج بود.خانه ای بود کوچک و در چند متری منزل امام جمعه شهر آقای قربانی قرار داشت. از در و ديوار آن ساز آويزان بود از تنبور روی دیوار بگير تا سينتي سايزر كنار اتاق پذیرایی .نجدی هربار به رنگی بود. يك بار عبا مي پوشيد با آن سبيل هاي پرپشتش و يك بار تي شرت زرد و شلوار جين .خالی بالای لب داشت. همیشه از سبیلش انگار چیزی می خواست بچکد. سرزبان حرف می زد.سین را همچون ص عربی تلفظ می کرد. صدایش به خشونت ظاهری صورتش نمی خورد. . سبیل و مویش جوگندمی شده بود ولی صورتش چین و چروک نداشت.صورتش همیشه برق می زد و ادکلن بعد اصلاحش که حرف نداشت.بوی ادکلنهای نجدی خیلی تند و خاص بود. هنوز اگر مسابقه ای بگذارند و از بین هزار عطر بگویند کدام عطر نجدی است شک ندارم که درست حدس خواهم زد. این ادکلن تند و گرم وقتی با بوی سیگار می آمیخت دیگر هیچ ترکیبی به گردش نمی رسید.
کسب و کار من
شغل من نگاه نکردن به خونريزيست
شغل من اين است که روزنامه نمي خوانم
شب ها
دود مي رقصد
در زيرسيگاري روي ميز
پرده مي آيد از پنجره تا نيمه هاي اتاق
يعني باد پرده را تکان مي دهد
همين باد که از دريا تا من آمده است
داشتم مي گفتم
شغل من
خاموش کردن راديوست
بستن تلويزيون
در تمام ساعات پخش خبر.
چهار فصل
تابستان ها هوا گرم است
به شرط اينکه نبارد برف
بر نصف النهاري که مي گذرد، از پوست سرزمين من
تابستان ها هوا سرد است
اگر که بر مدار اين همه گورستان راه بروي
زمستان ها هم هوا گاهي سرد گاهي گرم
اگر که در آغوش پروانگي هاي من باشم ، گرم
اگر در پنجره اي پر از قنديل، قنديل تصوير من در
يخ
البته حتماً سرد
اما بهار بي هيچ اگر و مگر شير مي دهد
به دخترش توت فرنگي کال
و پسران بلندبالاش سرفرازي هاي درخت
البته نه مثل مادري سوگوار، معترض، مغموم
پاييز هم که مي دانيد توت فرنگي کجا هستند
پشت سرخ ريخته روي زمين
و برگ مي افتد لخت مي شود اين بالا
اين بلند اين درخت
انگار مي ميرد شايد هم نمي ميرد
درست مثل مردان سوگوار، معترض، مغموم.
قصه ي ناتمام
يکي بود يکي نبود
شايد هم بود
شايد چه بسيار بودند و فقط يکي بود که نبود
با يکي بود و چه بسيار که نبودند
مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گيس بلند و سفيد
ايمان داشت که يکي بود يکي نبود
همچنان که
رفت مادربزرگ
با آن همه يکي بودهاي دور
و يکي نبودهاي روزگار يخ
شايد آنکه بود هنوز هم هست و ما نمي بينيم
يا آن ديگري که نبود روزگاري بود و حالا نيست
راستي آنکه بود عاشق بود يا آنکه نبود؟
چطور شد که نبود
شايد زاده نشد هرگز
يا مرده است و جايي در خاطرات ما دفن شده است
شايد هم کشته شد آنکه نبود
روزي با دست هاي آنکه بود
چرا هرگز از مادربزرگ نپرسيديم
و حالا چه کار کنيم
با قصه هاي بي آغاز
چرا آنکه نبود از کنارمان نمي گذرد
و آنکه بود را
هرگز نمي يابيم.

نجدي با انتشار مجموعه داستان « يوزپلنگاني كه با من دويده اند » در سال 1373 به شهرت رسيد و خود را در جامعه ادبي كشور مطرح ساخت اما مرگ ناگهاني او در شهريور 76 اهالي ادبيات را كه به ظهور نويسنده اي خلاق دلبسته بودند غافلگير كرد . نجدي نيز همچون بهرام صادقي حضوري كوتاه مدت در فضاي ادبي كشور داشت ، اما تاثيري كه آثارش بر جريانهاي ادبي پس از او گذاشت بسيار چشمگير و قابل توجه است . نجدي نيز همچون گلشيري نويسنده اي ساختار شكن و تجربه گرا است ودر داستانهايش رويكرد تازه اي را نسبت به جايگاه زبان در ادبيات داستاني به نمايش مي گذارد اما بر خلاف برخي از نويسندگان سالهاي آغازين دهه هفتاد ، هرگز مرعوب زبان اثر نمي گردد و قصه و روايت نيز در آثار او جايگاه ويژه خود را دارند . زبان داستانهاي نجدي يك ويژگي ديگر نيز دارد و آن به كارگيري فراوان تشبيه و استعاره است . اين ويژگي داستانهاي نجدي زبان آثار او را تا حدي به زباني شعرگونه نزديك كرده است و نوعي تشخص سبكي به آثار او بخشيده است .

باران
آفتاب را دوست دارم؛
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت.
باران را،
اگر می بارد بر چتر آبی تو.
و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام...
.بیژن نجدی.
«یك تكّه چوب را روی تاقچه بگذارید. بر تاقچة آفتابگیر اتاقتان نگاه كنید، به خطوط تناش...»۱
گاهی به گمانم همهچیز به همین سادگی شروع میشود و ناگهان كسی متوجّه میشود كه تقویم، تاریخ 24/8/1320 را نشان میدهد و تو شدهای بیژن نجدی. داستان مینویسی، زیاد، خیلی زیاد و تا سال 13۷۳ چاپ نمیكنی. چرا! با كتاب «یوزپلنگانی كه با من دویدهاند» جایزة ادبی گردون را میبری. در همین اثنا شاعر هم هستی و هیچ كار آسانی نیست، اینكه بگویم نجدی شاعر یا نجدی داستاننویس و یا اینكه اصلاً مهمّ نیست كه كدامیك باشی. مهمتر این است كه بیژن نجدی هستی. متولّد خاش هستی، امّا گیلهمرد هستی. در سال ۱۳۳۹ در یكی از دبیرستانهای رشت در رشتة ریاضی فارغالتحصیل شدهای و همان سال به دانشسرای عالی رفتهای تا سال ۱۳۴۳ كه با مدرك لیسانس ریاضی به استخدام وزارت فرهنگ درآمدهای و در لاهیجان به تدریس پرداختهای.
سال ۱۳۶۷ است. جنگ است، دود است، درد است، آدمهایی كه نیستند، خانههایی كه نیستند و ...، امّا تو هستی، بیژن نجدی هستی. به همراه جمعی از دبیران آموزش و پرورش به جبهه اعزام میشوی.
«همان تكّه چوب را بر آینه بگذارید، نگاه كنید به تصویرش. حالا در كاسهای پُر از آبش بگذارید، بر آب شناور میشود. نگاه كنید به رؤیای درختی كه در كاسه روییده شده است.»۲

مجموعه داستان چاپ سوم 1380 نشر مرکز
یوزپلنگانی که با من دویده اند » کتاب کم حجمی است : ده داستان دارد اما قدرتهای غیر قابل اغماض داستانها، این فرمول سالهای اخیر را که « پرحجم بنویس تا خوب خریدار داشته باشد » را شکسته است . کتاب با وجود فضا و شگردهای داستانی متفاوت که کمترمخاطب عام دوستشان می دارد ، تا جایی که خبر دارم چهار بار تجدید چاپ شده است . که این نشان می دهد که شگردهای داستانی نجدی که هنوز هم باکره مانده و کمتر مورد آزمایش ونوشتن ِقدرتمند و جاندار نویسندگان قرار گرفته است ، پیشنهادات قابل تاملی برای نوشتن داستان ناب و اصیل است .

در نگاهی به داستان های بیژن نجدی
نجدی در داستان خوش نشست. او نویسندهای است كه توانست با دو سه مجموعهی داستانی سهمی قابل توجه در ادبیات داستانی به خود اختصاص دهد. او در داستان دست به ابتكار می زند، در داستان تجربه می كند. تجربهای كه خاص خود نجدی است. در حقیقت او دست به تكرار تجربهی دیگران نمی زند و گونهای دیگر از داستان را با مؤلفههای خاص و ویژهی نجدی خلق می كند. این نگاهی است به جهان خلاق داستانی نجدی. این جهان خلاقهی داستانی اوست که او را در میان مخاطبان پرفروش و قابل اعتنا کند.
یوزپلنگانی كه با من دویده اند 1373 نشر مركز
دوباره از همان خیابان ها 1379 نشر مركز
داستان های ناتمام 1380 نشر مركز
و مجموعه ی شعر:
خواهران این تابستان 1380 نشر ماه ریز