|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
نورمن ميلر 31 ژانویه ی سال 1923 در خانواده ای یهودی در نیوجرسی متولد شد. اجدادش از روسیه به آمریکا مهاجرت کرده بودند. پدرش حسابدار و تاجر بود و مادرش خانه دار و خودش فارغ-التحصیل رشته ی مهندسی هوافضا از دانشگاه هاروارد. هرچند که هرگز در این رشته مشغول به کار نشد. او که بزرگ شده ی بروکلین است، به داشتن نثری گزنده شهرت دارد. تقریباً در تمام حوزه های ادبی از نمایش نامه و داستان گرفته تا زندگی-نامه و شعر و مقاله، دستی برده است. 4 فیلم را کارگردانی کرده و 10 سناریو نوشته است. این نویسنده پرکار کسی نیست جز نورمن میلر.
میلر بیش از 40 جلد کتاب و تعداد زیادی مقاله به چاپ رسانده است. نظرات وی موجب خشم فمینیست ها می شد. او از بنیان گذاران روزنامه ی زیرزمینی صدای دهکده و نویسنده ی کتاب معروف برهنه و مرده است. کتاب برهنه و مرده، بر اساس تجربیات جنگی او در فیلیپین نوشته شده است. او در جریان جنگ جهانی دوم به خدمت فراخوانده شد و در سال 1968 در تظاهرات ضدجنگ ویتنام دستگیر شد. آواز جلاد، ساحل بربری، پارک گوزن، آخرین پارتی و تبلیغاتی برای خودم از دیگر آثار این نویسنده ی پرکار است.
"زمستان 62" را اولين (و شايد تنها) رمان جنگي نوشته شده از ديدگاه "طبقه متوسط رشد يافته در قبل از انقلاب" خواندهاند. در جايي كه ادبيات جنگي (بخوانيم "ادبيات دفاع مقدس") به قلم نويسندگان جوان و آرمانگرا و با حمايتهاي مادي و معنوي مختلف آثار بسياري را در تبليغ ديدگاه "ايثارگري" و "شهادتطلبي" در وصف جنگ ايران و عراق روانه بازار كرده، "زمستان 62" شايد تنها عكسالعمل نسل و طبقه لائيك و سكولار رشد يافته در قبل از انقلاب است كه "جلال آريان" قهرمان هميشگي اسماعيل فصيح را در فضاي منطقه جنگي قرار ميدهد و در چنين صحنهاي به بازگو كردن بخشي از برخوردها و تفكرات اين نسل و طبقه در مورد جنگ ميپردازد.
تبارشناسي دوآليسم «مدرنيسم» و « سنت ( اصالت)» ، نزد ما که بيشتر ثنويت انديش بوده ايم، باعث نوعي دورگه يي در مفهوم «ملت - هويت» شده و ذهنيت روشنفکران ما را دچار چنان انشقاقي کرده بود که در نهايت به گفتاري واحد و يکه تن داده اند. روشنفکران ما يا غرب زده بودند آنچنان که تقي زاده مي گفت؛ بايد سر تا پا غربي شويم، يا اصيل به آن معنايي که جلال آل احمد مي گويد؛ روشنفکر خودي و نه بيگانه (غربي). 1با اين ملاک هاي مطلق گرا، در هر دو صورت، يا معرفت شناسي غربي معيار اصلي ما بوده، يا متون متعالي سنت خودي. اين دو مقوله خودي و غربي، همواره خود را بر فراز و در تقابل با فرهنگ عامه و غيررسمي و اقوام، تعريف مي کردند.
نگران خيزاب ها
پشت جلد کتاب: در ادبیات انگلیس، دشوار میتوان رمانی را یافت که بیش از «موجها» به شعر نزدیک باشد. استیون اسپندر «موجها» را بزرگترین دستاورد ویرجینیا ولف میداند.
«موجها» از زبان شش راوی از خردسالی تا بزرگسالی بیان میشود. در فصل آخر راوی داستان، علاوه بر خودش، در قالب پنج راوی دیگر فرو میرود و رمان را با یک تکگویی پنجاه صفحهای به پایان میرساند. او در این اثر تمام بیهودگی و شکوهی را که در زندگی تجربه کرده، یک جا گردآوری و در قالب کلمات ریخته است.
«موج ها» (1931) سومين اثر تجربي ويرجينيا وولف در زمينه رمان نو، پس از نگارش «خانم دالووي» (1925) و «به سوي فانوس دريايي» (1927) بود. وولف به وسيله اين سه رمان، سبک نويني را در ادبيات مدرن بنيان گذاشت و نام خود را به عنوان نويسنده يي صاحب سبک و البته ماندگار در تاريخ ادبيات جهان رقم زد. وولف درباره اين اثر در خاطراتش مي نويسد؛ «در ميان کتاب هايم کمتر کتابي است که اين اندازه توجه و وسواس صرف نگارش آن کرده باشم. اما گمانم به زحمتش مي ارزيد.»
بریدهیی از کتاب: ... کلمات را که نه – اما کلمات چیست؟ مگر هنوز نمیدانم چطور قافیه بسازم. چطور از پوپ، درایدن، حتی شکسپیر تقلید کنم؟اما نمیتوانم صبح تا غروب توی آفتاب بایستم و به توپ چشم بدوزم؛ نمیتوانم پرتاب توپ را از میان تنم حس کنم و فقط به فکر توپ باشم. همه عمرم با او سر کنم و حماقتش عذابم بدهد. بعدها مرد نخراشیدهای میشود و خروپف میکند. زن میگیرد و سر صبحانه عشقش گل میکند. اما حالا جوان است. وقتی برهنه و داغ و آشفته روی تخت افتاده، بین او و خورشید، بین او و باران، بین او و ماه نه تکه نخی حایل است و نه برگ کاغذی...
(صفحهی 95 کتاب.)
سايه سنگين زن مرده
خلاصة رمان :سرنوشت دختر جوان، نديمة خانم وان هاپر، با زندگي اربابش گره خورده بود. وان هاپر، زن ثروتمندي بود كه تمام اوقاتش به خوشگذراني ميگذشت و از شهري به شهري ديگر سفر ميكرد. روزي در يكي از همين سفرها، وان هاپر تصميم گرفت به هتلي ييلاقي برود. طبق معمول نديمه جوانش نيز با او رفت. دختر در هتل ييلاقي، با مرد ثروتمندي به نام ماكسيم دووينتر آشنا شد. مدتي بعد، ماكسيم از نديمه خواستگاري كرد و او در كمال ناباوري از اين درخواست، با دووينتر ثروتمند ازدواج كرد. آنها بهاتفاق به قصر ماندرلي رفتند. دووينتر، پيش از اين با ربكا، همسر اولش (كه بر اثر سانحه از دنيا رفته بود) در اين قصر زندگي ميكرد. پس از مدتي عروس جوان، به خاطر تعريفهايي كه از گوشه و كنار دربارة ربكا شنيده بود، مقهور شخصيت او شد؛ اما در نهايت فهميد ربكا زني كه او تصور ميكرد نبود؛ بلكه زني فاسد بود كه به نفرين گناهاني كه مرتكب شده بود، دچار شد
« ولی به نظرم رسید که از همه کس و همه چیز بی نهایت دور شده ام. گمان می کردم که از وانهادگی خواهم مرد ونه از گرسنگی. خوب می دانستم که کسی در بند من نیست؛ نه درزیر زمین؛نه روی آن ونه آن بالا».
پژوهش های یک سگ- کافکا
حقیقتن این تصویر که مربوط می شود به استاکر تارکوفسکی بیان واضحی برای رمان جدید استر است؛ همین طور پاره ای از نوشته ی کافکا که شیره ی اصلی این رمان را در دهان مخاطب می ریزد. نویسنده همیشه تنهاست تا توی گور. حالا دری به تخته خورده و کاراکتر این رمان یعنی همان نویسنده سگی دارد به نام مستر بونز- آقای استخوان- چقدر مرا یاد کاردی می اندازد که مردم فشار می دهند تا ته؛ تا استخوان. نوسنده آواره است آواره ی همیشگی. ویلی یک قوز بالا قوز است. تو توان تحمل خیلی چیزها را نداری گوشت را کر می کنند این صداها آنوقت کارتن خواب هم باشی و طرد هم شده باشی. ویلی در عنفوان جوانی بر اثر یک کشف و شهود اگزوتیگ پاپانوئل را ملاقات می کند و با وی رفیق می شود و تا آنجا پیش می رود که تصویر وی را روی بازویش خالکوبی می کند و از آن جایی که وی یک یهودیست مادرش به شدت وی را مورد تاخت و تاز قرار می دهد و حتا تهدید می کند که بزودی وی را از جامعه ی یهودیان بیرون خواهند انداخت اما ویلی ما که مدت هاست نه تنها از این جامعه که از تمام جوامع قومی و مذهبی و حیوانی بیرون رفته و در عالم نوشتار ساکن شده اهمیتی نمی دهد.
ندیمهای جوان در مونت کارلو با مرد جوان ثروتمندی به نام ماکسیم دو وینتر که همسرش ربکا را به تازگی از دست داده است آشنا میشود. آندو عاشق یکدیگر شده و ازدواج میکنند. ماکسیم همسرش را به عمارت باشکوه ماندرلی میآورد اما خدمتکاران که هنوز به همسر اول ماکسیم که به طرز مشکوکی جان داده است وفادارند، خانم دو وینتر جدید را با بیمیلی به عنوان بانوی خانه میپذیرند. اما در رآس آنان خانم دانورس، ندیمهٔ وفادار ربکاست که بانوی زیبارویش را همچنان میستاید و برخوردی سرد و ترسناک با بانوی جدید خانه دارد.
خانم دو وینتر جدید که مرعوب خانم دانورس شده است کم کم به شک میافتد که آیا ازدواج او با ماکسیم کار درستی بوده است یا خیر. با این وجود رفتاری طبیعی در پیش میگیرد و از همسرش میخواهد تا جشن بالماسکهای را در عمارت ماندرلی برگزار کنند. ماکسیم با بیمیلی میپذیرد و خانم دو وینتر جوان سرگرم تهیهٔ لباسی برای خود میشود. خانم دانورس به او پیشنهاد میدهد تا لباسی همچون لباس کارولین دو وینتر، یکی از اجداد خانواده که پرترهاش بر دیوار آویزان است تهیه کند و او نیز چنین میکند. در شب جشن ماکسیم از دیدن لباس همسرش عصبانی میشود و خانم دو وینتر میفهمد که ربکا نیز چنین لباسی را پوشیده بوده و خانم دانورس نیز از این موضوع مطلع بوده است. خانم دانورس به او میفهماند که هرگز نمیتواند جای ربکا را بگیرد و تا آنجا پیش میرود که خانم دو وینتر تصمیم به خودکشی میگیرد. اما با برخاستن هیاهویی به حال خود بازمیگردد.
نمايشنامه " در انتظار گودو" در 1952 منتشر شد و در 1969 جايزه نوبل را براي بكت به ارمغان آورد. اين نمايش نامه در فضايي برهوت وار، بازتابي است از سرگردانی بشر امروز و پوچي هاي مدام و مادام زندگي اش.
برخی میگویند الحادیترین نمایشنامهیِ معاصر است و برخی آن را سیاسیترین درام عصر حاضر میدانند. نمایشنامه داستانِ دو مرد است که در انتظار منجی و رهاییدهندهای به نام گودو بهسر میبرند. نوستالژیِ یهودی، تشکیک در روایتِ اناجیل چهارگانه از تصلیبِ عیسی، تردید و فراموشی شخصیتها نسبت به وقایعی که برایِشان رخ داده، یاس از انتظار و ناامیدی از آمدنِ گودو، ارادهیِ راهافتادن و گفتن ”برویم“ اما همچنان برجایماندن در سکونی نحس، روایتِ اسارتِ ناگزیر و در عین حال خودخواستهیِ انسان در جهانی نفرینشده و سرانجام بهتصویرکشیدنِ عمق پوچی و تنهایی زندگی فردی در قالبِ دیالوگهایی که بهواقع سهل و ممتنع خلق شدهاند، تنها گوشههایی از شاهکار بکت است. جملات ساده هستند اما چینش ویرانگر آنها در کنار یکدیگر متنی آفریده که باید آن را جادویِ شکاکیتِ انسانشناختی نامید. خدا در این متن کمترین چیزی ست که زیر قدرتِ واژگانِ بکت له شده است.
در انتظار گودو (مخلوق)در انتظار گودو ساموئل بکت ترجمهیِ بهروز حاجیمحمدی
نشر ققنوس زمستانِ 1385
در آستانه 47 سالگی یه سفر رو شروع میکنه، تو سفرنامهش یه چیزایی رو میگه و بعد تا آخر داستان رو میخونی که بفهمی ماجرا چی بوده و آخرش هم نمیفهمی ...
سفرنامه از 30 ژانویه 1982 در برکلی شروع میشه و 28 جون 1982 (یادم نیست کدوم شهر، فقط میدونم تو خونهش) به پایان میرسد.
به نظر من برای لذت بردن از این کتاب باید عاشق براتیگان بود کما این که من هستم. وگرنه خوندن این کتاب که یکسری خاطرات تیکه پارهست از سفر طولانی براتیگان، خیلی توصیه نمیشود. مخصوصا اگه برای اولین بار میخواین براتیگانخونی رو شروع کنین لطفا با این کتاب نباشه.
:یک زن بدبخت" آخرین کتابی است که ریچارد براتیگان دو سال پیش از مرگش به پایان رساند.
براتیگان این سفرنامه داستانی را براساس تجربههای زندگی روزانهاش نوشته است. این کتاب داستانی پرکشش است که مانند دیگر آثار براتیگان، انسان آن را یکنفس و با لذت میخواند و از طنزپردازی نویسنده شگفتزده میشود. نویسنده در این کتاب با لحن گپ و گفتی دوستانه خوانندگان را در زندگی روزانهی خود دخالت میدهد، اما فقط تا آن حد که مایل است و صلاح میداند.

من در يك آسايشگاه بازتواني و شفابخشي نگاهداري مي شوم، پرستارم مراقب من است، به ندرت مر از نظر دور مي دارد؛ روي در اتاقم سوراخي براي نگريستن تعبيه شده است، چشمان پرستارم از آن چشمهاي قهوه ايست كه نمي تواند درون من چشم آبي را بنگرد....
طبل حلبي شاهكار گونتر گراس نويسندهي لهستاني - آلماني تبار است. گونتر گراس اين كتاب را در سال ١٩٥٩ نوشت.
طبل حلبي اتوبيوگرافي تخيلي يك بيمار رواني به نام «اسكار» است كه در يك آسايشگاه رواني بستري ميباشد. اسكار كوتولهاي است كه از سه سالگي رشد نكرده است. او سه سال است كه «طبل حلبي» را به عنوان هديه دريافت ميكند و بعد از دريافت اين هديه تصميم ميگيرد كه هميشه بچه بماند و هيچگاه به جهان بزرگسالان وارد نشود....
در اين اتوبيوگرافي اسكار نه فقط داستان خود كه داستان نسل خود را بيان ميكند، نسلي كه لحظهلحظهي زندگياش متأثر از جنگ است.
ﮔﻮﻧﺘﺮ ﮔﺮاس ﺟﺎﻳﺰة ﻧﻮﺑﻞ را ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ. “ ﻃﺒﻞ ﺣﻠﺒﻲ. » ﺑﺮد ، هﺠﻮﻧﺎﻣﻪ. اي ﺑﺮ ﺿﺪ ﺁﻟﻤﺎن ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﺔ ﻧﺎزي و در ﺟﻬﺖ اﺳﺘﻤﺮار اﻧﺘﻘﺎد هﻤﻮﻃﻨﺎﻧﺶ از ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻲ ...
*گونترگراس نويسنده معاصر آلمان به غير کتاب رمان طبل حلبي دو اثر ارزنده ديگر بنام اگر به موش و کفچه ماهي نوشته، که آن دو نيز از شهرت جهاني برخوردارند. وي داستان طبل حلبي را در سال 1957 هنگامي که به فرانسه مسافرت کرده بود در پاريس نوشت و پس از انتشار اين کتاب که از طرف مجله معتبر اشپيگل...
«گونترگراس» نويسنده معاصر آلمان به غير کتاب رمان «طبل حلبي» دو اثر ارزنده ديگر بنام «اگر به موش» و «کفچه ماهي» نوشته، که آن دو نيز از شهرت جهاني برخوردارند. وي داستان «طبل حلبي » را در سال 1957 هنگامي که به فرانسه مسافرت کرده بود در پاريس نوشت و پس از انتشار اين کتاب که از طرف مجله معتبر اشپيگل در 30 آوريل 1979 به «ملک الشعراي »آلمان غربي ملقب گريد. ما چند روز پيش زمانيکه پيش نويس اين مقاله به اتمام رسيده بود در خبرها شنيدم که گويا درصد هستند بعلت اينکه «گونتراس» در نوشته اي اخير خود از خوب نازي پشتيباني کرده است جايزه نوبل را از وي پس بگيرند.
رمان «جاده تنباکو»ي «ارسکين کالدول» Erskine Caldwell رماني است با تمام آن ويژگي هايي که «ناتوراليسم امريکايي» در دهه هاي اول قرن بيستم با آنها مشخص مي شد. فقر، جهل، جبر جامعه و طبيعت، هجوم تکنولوژي و از سکه انداختن کشاورزي سنتي و در کنار همه اينها، آدم هايي سرسخت، در برابر تغييرات به وجود آمده از مهمترين مضاميني بود که نويسندگان امريکايي آن دوران به آنها مي پرداختند و رمان «جاده تنباکو» هم رماني است که دقيقاً پيرامون همين مضامين شکل گرفته است. «جاده تنباکو» يکي از مهمترين رمان هاي «ارسکين کالدول» است. هر چند شايد در ايران، اين نويسنده را بيشتر با کتاب «قصه هاي بابام» که «احمد شاملو» ترجمه اش کرده و تاکنون به چاپ هاي متعدد رسيده است، بشناسند. «ارسکين کالدول» متولد سال 1903 در ايالت «جورجيا» است و از آن نويسندگاني است که در زندگي به هر کاري تن داده و مدتي هم پيش از آنکه به عنوان نويسنده مطرح شود، فوتباليست مشهوري بوده است.
دي بي سي پي ير در سال 2003 با نوشتن اولين رمان خود «تابستان گند ورنون» برنده جايزه بوكر شد. اين رمان با ترجمه مريم محمدي سرشت به زودي منتشر مي شود. ورنون گرگوري شخصيت اصلي اين رمان پسر 15 ساله يي است كه در شهر كوچكي در ايالت تگزاس زندگي مي كند. ناوارو دوست ورنون 16 نفر از همكلاسي هايشان را به قتل مي رساند و پس از آن خودكشي مي كند. اين حادثه هولناك زندگي ورنون را به هم مي ريزد. دي بي سي پي ير با زباني طنزآلود و گستاخ وضعيت زندان ها و بند اعدامي ها را تصوير مي كند. پي ير كه ترجيح مي دهد او را مكزيكي بدانند در سال 2006 دومين رمانش را منتشر كرد. منتقدان اين رمان را به عنوان يكي از اصيل ترين و خنده آورترين آثار ادبيات معاصر امريكا ستودند و بسياري ورنون را با هولدن كالفيلد قهرمان عاصي رمان « ناطوردشت» جي دي سالينجر مقايسه كردند. «تابستان گند ورنون» از طرف نشر افق روانه بازار شده است.
مجموعه داستان «چهار چهارشنبه و یک کلاهگیس» نوشته «بهاره رهنما» از سوی انتشارت چشمه منتشر شد
مجموعه «چهار چهارشنبه و یک کلاهگیس» شامل ده داستان کوتاه با عناوین «رویرو»، «تصمیم»، «زانتیای سیاه»، «شمس العماره»، «ماما عاشق لاک قرمز بود»، «تصمیم»، «مثل همیشه»، «اسب»، «چهار شنبه و یک کلاه گیس» و «بزک» است.
این مجموعه از بیست و دو داستانی که این هنرمند از سال 1370 همزمان با فعالیت بازیگری نوشته، انتخاب شده. به گفته رهنما، «چهار چهارشنبه و یک کلاهگیس» فضایی زنانه دارد و با نگاهی روانشناسی و جامعه شناسی به رشته تحریر درآمده.
داستانهاى «مثل هميشه» و «چهار چهار شنبه و يک کلاه گيس» از اين دست است. اغلب داستانهاى اين مجموعه در فضايى زنانه يا فضاى روايتهاى درگوشى زنها مىگذرد. منظور از روايتهاى در گوشى زنها، روايتهايى است که امکان دارد به طور اخص با حضور و يا در جمع زنها اتفاق نيفتد؛ اما داراى جذابيتهاى بسيارى براى نقل قولهاى خانمها است. حتى ساختار طنز و روايت در برخى از اين کارها به روايتهاى در گوشى زنانه نزديک است. اصلا نگاه راوى در داستانهاى چهار چهارشنبه و يک کلاه گيس، گروه اکثريت و ماما عاشق لاک قرمز بود، به شدت و پررنگ چنين ويژگى اى را داراست که گاهى ساختار روايت را به جنسى از خاطرهگويى نزديک مىکند. اين نکته در درون خودش داراى دو شاخصه است؛ نخست اينکه باتوجه به زبان ساده کار که در برخى لحظات دچار سکتههايى هم مىشود، ساختار خاطره مانند کار که سعى در ساختن حجمى از وقايع و اتفاقات ندارد و فقط به گزارههايى در پيشبرد خط داستانى مىپردازد که در اين زمينه هم موفق است و اتفاقا رويکرد زنانه کار منجر به نوعى از روانى در روايتها مىشود.
مجموعه داستان «چهار چهارشنبه و یک کلاهگیس» نوشته «بهاره رهنما» از سوی انتشارت چشمه منتشر شد
مجموعه «چهار چهارشنبه و یک کلاهگیس» شامل ده داستان کوتاه با عناوین «رویرو»، «تصمیم»، «زانتیای سیاه»، «شمس العماره»، «ماما عاشق لاک قرمز بود»، «تصمیم»، «مثل همیشه»، «اسب»، «چهار شنبه و یک کلاه گیس» و «بزک» است.
این مجموعه از بیست و دو داستانی که این هنرمند از سال 1370 همزمان با فعالیت بازیگری نوشته، انتخاب شده. به گفته رهنما، «چهار چهارشنبه و یک کلاهگیس» فضایی زنانه دارد و با نگاهی روانشناسی و جامعه شناسی به رشته تحریر درآمده.
داستانهاى «مثل هميشه» و «چهار چهار شنبه و يک کلاه گيس» از اين دست است. اغلب داستانهاى اين مجموعه در فضايى زنانه يا فضاى روايتهاى درگوشى زنها مىگذرد. منظور از روايتهاى در گوشى زنها، روايتهايى است که امکان دارد به طور اخص با حضور و يا در جمع زنها اتفاق نيفتد؛ اما داراى جذابيتهاى بسيارى براى نقل قولهاى خانمها است. حتى ساختار طنز و روايت در برخى از اين کارها به روايتهاى در گوشى زنانه نزديک است. اصلا نگاه راوى در داستانهاى چهار چهارشنبه و يک کلاه گيس، گروه اکثريت و ماما عاشق لاک قرمز بود، به شدت و پررنگ چنين ويژگى اى را داراست که گاهى ساختار روايت را به جنسى از خاطرهگويى نزديک مىکند. اين نکته در درون خودش داراى دو شاخصه است؛ نخست اينکه باتوجه به زبان ساده کار که در برخى لحظات دچار سکتههايى هم مىشود، ساختار خاطره مانند کار که سعى در ساختن حجمى از وقايع و اتفاقات ندارد و فقط به گزارههايى در پيشبرد خط داستانى مىپردازد که در اين زمينه هم موفق است و اتفاقا رويکرد زنانه کار منجر به نوعى از روانى در روايتها مىشود
نگاهی به رمان هزارپیشه نوشته چارلز بوکوفسکی
ساده، زیبا و خطرناک
"اینجا هستیم تا آبجو بنوشیم و باید زندگی مان را آن گونه بگذرانیم که وقتی مرگ برای بردن ما بیاید بر خود بلرزد."
چارلز بوکوفسکی
ناگهان نویسنده ای پیدا می شود و شروع به نوشتن بر خلاف قالب های پذیرفته شده ادبی تا آن زمان می کند، این کار می تواند عکس العملی در برابر آن قالب ها باشد یا برآمده از درون فرد، اما نتیجه یکی است. اتفاقی که در تمامی طول تاریخ هنر و ادبیات رخ داده و سبک ها و شیوه های تازه گاه به عنوان پاسخی در برابر الگوهای کهن چنین زاده شده اند. در عالم ادبیات، برای نویسنده این کار جدا از یافتن قالبی نو می تواند به کاوش در قابلیت های زبان نیز در تمام حوزه های آن ختم شود.
بزرگ ترین چالش چنین نویسنده ای نه با خود یا خواننده اش، بلکه با ناشرانی است که به درآوردن پول از همان نوشته هایی که بر اساس اصول مقبول نوشته شده، خو کرده اند. به همین دلیل چنین نویسندگانی شانس خود را نه با ناشران بزرگ و نامدار، که با مجله ها و فصلنامه های و گاهنامه ها محک می زنند و گاه به سوی ناشران زیرزمینی می روند. ناشرانی که گاه دانشجویان علاقمند یا شیفتگان دارای بضاعت اندک مالی و جویندگان راه های نو بانی و گرداننده آن هستند. اگر خوش شانس باشد، دنیای ادبیات خیلی زود او را به عنوان پدیده یا خونی تازه در رگ های خود خواهد پذیرفت، در غیر این صورت باید سال ها بی وقفه به نوشتن، خلق کردن و آفرینش و ارسال مداوم آنها به این یا آن بنگاه انتشاراتی مشهور یا آن مجله ادبی معروف بدون خستگی ادامه دهد. بوکوفسکی بهترین مثال نمونه دوم است. او نیز مانند والت ویتمن و آلن گینزبرگ-نام هایی که امروز به عنوان قله های ادبیات آمریکا پذیرفته شده اند-در سال های آغازین کارش مطرود بود.
نگاهی به تب چارلز بوکوفسکی /آثار بوکوفسکی بر هالیوود و ایران
اخیرا ترجمه و انتشار شعرهای چارلز بوکوفسکی نویسنده و شاعر مطرح قرن بیستمی آمریکایی در ایران رونق گرفته است و در ماههای گذشته چندین مجموعه شعر و رمان از این نویسنده به فارسی ترجمه و روانه بازار کتاب ایران شده است. اما پس از مجموعه داستان موسیقی آب گرم که چند سال پیش توسط بهمن کیارستمی به فارسی ترجمه و از سوی نشر ماهریز منتشر شد. سومین کتاب داستانی توسط پیمان خاکسار با عنوان هالیوود در حال ترجمه شدن است. به گزارش ایسنا، این مترجم ترجمه این اثر را که هجویهای درباره سینمای هالیوود است، به تازگی شروع کرده است. خاکسار که یکی مثل همه فیلیپ راث - نویسنده آمریکایی - و ترانه برف خاموش نوشته هیوبرت سلبی را نیز به فارسی برگردانده است، درباره رمان هالیوود گفت: موضوع این رمان درباره ساختن فیلمی از یکیاز داستانهای بوکوفسکی است که در رمانش سینمای هالیوود را هجو کرده است. پیشتر، سوختن در آب، غرق شدن در آتش و عامهپسند این نویسنده آلمانیتبار آمریکایی با ترجمه خاکسار منتشر شده است. بوکوفسکی سال ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان به دنیا آمد و وقتی سهساله بود، همراه خانوادهاش به آمریکا مهاجرت کرد. او اولین قصهاش را در سال ۱۹۴۴ منتشر کرد. بعد از ۲۰ سال هیچ چیز ننوشت. این شاعر و داستاننویس ۵۰ جلد کتاب در حوزههای شعر، داستان کوتاه و رمان خلق کرده است.
تخممرغهاي شوم رماني است طنزآميز كه از واقعيت محيط خود در مسكو آغاز ميكند و اندك اندك به شكل فيكشن درميآيد؛ يعني در اين مورد خاص، رئاليسم تسليم تلميحات سوررئاليستي ميگردد.
اين كتاب در 1924 منتشر شده و در همان دوران نويسندگان ناراضي در قالب ادبيات تخيلي طي چند داستان ديگر به طور غيرمستقيم از رژيم بلشويكي انتقاد كردهاند؛ از آن جمله كتاب معروف «ما» نوشتهي زامياتين را ميتوان به ياد آورد (كتابي كه شايد پيشاهنگ بعضي از آثار پل اُستر باشد). طبعاً اين شگرد خاص كمي بعد لو رفته است، بهخصوص نويسندگان بياستعدادي كه با سانسور همكاري كردهاند، مچ رفيقان خود را جوري باز كردند كه رژيم ديگر به آنها اجازهي فعاليت ندهد.
بعضي از شگردهاي طنزآميز بولگاكف در اين كتاب كاملاً مكرر و آشناست، مثلاً اينكه در رژيم جديد در دنبال اسم هر موسسهاي يك پسوند «سرخ» ميآيد، حتي مجلهاي هست به اسم كلاغ سرخ.
نيز خيالبافي مردم سادهلوح و بيفرهنگي كه به مقامات عالي دستيافتهاند، مثلاً تصور ميكنند كه ميتوان به كمك فلان پروفسور اختراعي كرد كه مرغها يك روزه به اندازهي گوسفند پروار شوند و خطر گرسنگي از بين برود، از جملهي همين طنزهاي انتقادآميز است. نمونهي كوچكي را كه حاوي خصلتهاي بالا باشد در پايان مقاله ميآوريم:
نيمه شب، پانكرات با پاهاي برهنه توي دهليز ورودي كم نور روي نيمكت نشسته بود و درحالي كه سينهاش را از روي پيراهن چيت ميخاراند، به كلاه لبهدار كشيك گفت: بهتر بود به من پرخاش ميكرد... اي كاش مرا ميكشت... به خدا قسم.
كلاه لبهدار سري تكان داد و گفت: بله... دانشمند بزرگ... معلوم است كه قورباغه جاي زن را نميگيرد!
پانكرات در تأييد او گفت: به هيچ وجه!... بعد كمي فكر كرد و افزود: در اين فكرم كه زنم را اينجا بياورم... چرا بايد توي روستا بنشيند و انتظار بكشد. فقط شك دارم اين جانورها را تحمل كند.
كلاه لبهدار تصديق كرد: شكي نيست... نميدانم چه بگويم؟ واقعاً كثافت وحشتناكي است.
«در كافه جواني گمشده» اثر پاتريك موديانو را ساسان تبسمي ترجمه كرده كه امسال انتشارات افق آن را منتشر كرده است.
كار نويسندگي پاتريك موديانو به دو دوره تقسيم ميشود كه با دو برهه كاملا مشخص از زندگي شخصي او در ارتباطند. از اولين رمان، ميدان اتوال (1968) تا زمان خيابان مغازههاي تاريك (1978)، تمام آثار موديانو درباره دومين دوره اشغال فرانسه است.
كافه كنده پاتوق جوانان دهه 50 و 60 فرانسه است.
لوكي - زني زيبا و جوان - با حضورش در كافه، جوانان كافه نشين را سخت تحت تاثير قرارمي دهد و به كندوكاو در زندگي اش وا مي دارد.زندگي مرموز لوكي چون پازل هزار تكه اي است كه با روايت از زاويه ديد شخصيت هاي متفاوت رفته رفته كامل مي شود. تا امروز، گاه و بي گاه به ويژه غروب ها، هنوز صدايي در خيابان مي شنوم كه مرا به اسم كوچكم مي خواند.
صدايي گرفته و رگه دار كه من فوري مي شناسمش: صدا، صداي لوكي است. رو به عقب مي گردانم . هيچ كس ...
يک کشور کمونيستي با يک عالم پنکه
«خرابکاري عاشقانه» دومين رمان املي نوتومب amelie nothomb نويسنده مشهور بلژيکي، است که در لندن زندگي مي کند. چند سال پيش شهلا حائري «ترس و لرز»، معروف ترين رمان او را، ترجمه کرد که طبق معمول تا پيش از ديده شدن فيلمي که از آن اقتباس شده بود، (که اتفاقاً شبکه چهار خودمان هم نشانش داد) مهجور ماند.
«خرابکاري عاشقانه» رماني اتوبيوگرافيک از زبان دختري هفت ساله است. پدر دختر ديپلماتي بلژيکي است که در پکن مقامي مي گيرد و خانواده همراه او از ژاپن به چين مهاجرت مي کنند. داستان پيشامدها و زندگي روزمره دختر را در چين و در محله اي (گتويي) به نام سان لي تون دنبال مي کند و پيش از يکي ديگر از ماموريت هاي پدر در نيويورک پايان مي گيرد.
دختر که خود املي کوچک است، به محض رسيدن به چين احساس ناامني مي کند و بلافاصله که مي شنود چين يک کشور کمونيستي است، ذهن اش درگير اين موضوع مي شود که کمونيسم يعني چه و البته در شأن خود نيز نمي داند که از بزرگترهايش معني اين جمله را بپرسد.
دختر کوچک راوي اين کتاب يکي از عجيب ترين راوياني است که ادبيات به خود ديده است. ذهنيات کودک تمام داستان را اشغال کرده و پرگويي هاي شخصي او که راجع به همه چيز اظهار نظر مي کند، از ويتگنشتاين گرفته تا ايلياد و جنگ جهاني دوم، به نظرمان او را دختري شرور و پررو و جنگ طلب مي نمايد. در حالي که همان چند سطري که از لابه لاي کل کتاب خودنمايي مي کند و تا حدي او و نحوه رفتارش را در جمع نشان مي دهد، به خوبي بيانگر آن است که اين دختر کوچک بسيار خجالتي و کم حرف است. نخستين تصوير املي از پکن اين است؛ «پکن بوي استفراغ بچه مي داد.» شهري که املي با تمام کودکي اش آن را به خوبي ترسيم مي کند و از زشتي هايش مي گويد و آن را زن بدکاره اي مي نامد که بي هيچ پرده پوشي و پنهان کاري مي تواند اندام زشت خود را مخفي و زيبايي هايش را به رخ بکشد. بهترين توصيف املي از چين که تنها از کودکي در اين سن برمي آيد اين است؛ «چين ادکلن شنل شماره پنج بود.» ادکلني که از دهه بيست ميلادي همچنان مد است و همه جا بويش استشمام مي شود و برخلاف ذات مد که تغيير است هرگز تغيير نمي کند. حکم کلي ديگري که املي مي دهد درباره کشورهاي کمونيستي است.
«یک زن بدبخت» آخرین کتابی است که نویسنده ی آمریکایی، ریچارد براتیگان دو سال پیش از آن که در مزرعه اش به دلخواه خود زندگی را ترک کند به پایان رساند، اما آن را منتشر نکرد تا شانزده سال پس از مرگ او که تنها دخترش و وارثش در نیویورک این کتاب را به ناشر سپرد و در سال 2000 م به عنوان آخرین اثر براتیگان منتشر شد.
«یک زن بدبخت» یک سفرنامه ی داستانی و پیشنهادی در سفرنامه نویسی است. زن بدبختِ این کتاب که خود را در اتاقش حلق آویز کرده و براتیگان از بخت بد، ظاهراً مدتی در اتاق او زندگی می کرده و ناگزیر در بستر او می خوابیده است، در گستره ی اثر در حد نشانه ای از مرگ خواهی نویسنده و درگیری او با مرگ فرازمی آید. از سوی دیگر این کتاب «تقویم سفر مردی در طی چند ماه اززندگی اوست» و به این جهت در خط سفر اتفاق می افتد و نمایانگر زندگی نویسنده ای است که در سال های آخر زندگانی اش آمریکا را درمی نوردد و حتی گذرش به آلاسکا و هاوایی هم می افتد. براتیگان بخش عمده ای از این کتاب را در رستوران ها و کافه ها و چند فصل پایانی داستان را در مزرعه اش در مونتانا نوشته است. در فصل پایانی داستان، براتیگان به تأکید به این نکته اشاره دارد که کتاب را فقط یک بار از اول تا آخر خوانده است. ممکن است این امر واقعاً حقیقت داشته باشد. زیرا نویسنده چنان که خواهید دید در برخی جاها وعده هایی به خواننده می دهد، اما خلف وعده می کند. معلوم نیست این بی دقتی،نوعی ترفند و بازی با خواننده و جزو طرح داستان است یا از روی بی انگیزگی و بی اعتقادی و بی حوصلگی نویسنده در دو سال آخر زندگی اش روی داده است.
سومين اثر مهسا محبعلي رماني 147صفحه يي است که در پي دو اثر قبلي اش؛ «نفرين خاکستري و «عاشقيت در پاورقي» به رشته تحرير درآمده است. نويسنده در اين رمان دو ناهنجاري عمده اجتماعي و طبيعي«اعتياد و زلزله» را دستمايه خود قرار داده تا به کمک آنها فضايي ويژه بسازد؛ فضايي که مي تواند آدم هاي اسير کج تابي هاي اجتماعي و اخلاقي را عريان به نمايش درآورد. ظرف زمان قصه فقط يک صبح تا شب است. روزي در همين تهران خودمان. لحظه روايت داستان، لحظه وقوع آن است. مکاني و زماني همين جا، و به همين نزديکي. عريان، جلوي چشم من و تو. در يک شب خيالي که تهران اسير زلزله است و زمين زير پاي آدم ها به لرزه افتاده، دختر جواني در به در به دنبال مواد مخدر مي گردد. او معتاد است و پيوندش با همه چيز و همه کس فقط با حلقه مواد افيوني چفت و بست مي شود. وابستگي به اين مواد از او شبحي ساخته که سايه اش هم از او گريزان است. خاستگاه دختر، خانواده يي از روشنفکران انقلابي گذشته است که امروز به شدت اسير رفاه زدگي و درهم ريختگي دروني شده. پدر استاد دانشگاه، مادر زني غرق در مصرف زدگي و تجمل گرايي. از سه فرزند خانواده دو تاي آنها اسير مواد مخدرند؛ دو فرزند ارشد خانواده که اتفاقاً همدم و محرم راز يکديگرند و از يک شبکه توزيع مواد مخدر تغذيه مي شوند. آن دو و دوستان شان چيزي را براي باختن ندارند، گويي به آخر خط رسيده اند. اکثراً درس خوانده اند، اطلاعات قابل توجهي از موسيقي و هنرهاي ديگر دارند. اما با تمامي لياقت ها و استعدادها به ورطه هيچي و پوچي کشانده شده اند. لحظه يي که زمين مي لرزد و اشيا خرد و خاکشير مي شوند «شادي» فقط به اين مي انديشد که حداقل براي يک شبانه روزش مواد مخدر تهيه کند.
دريا خواهر است دومين مجموعه داستان عباس عبدي است؛ همان عباس عبدي که نويسنده است و نه سياستمدار يا مقاله نويسً صرفً سوژه يي که چند وقتي بعد از چاپ اولين مجموعه داستانش- قلعه پرتغالي- به زبان ها افتاد که اين همان عباس عبدي است يا نه،کدام عباس عبدي؟سوژه يي که دستمايه نوشتن يکي از داستان هاي اين مجموعه هم شده است و عباس عبدي نويسنده را واداشته است تا از دل اين سوژه داستاني بنويسد و نشان دهد که چطور وقتي نام ها يا آدم ها با هم اشتباهي گرفته مي شوند کلمات که تشکيل دهنده اين اسامي هستند و سازنده هويت کلامي؛ از موجوديت خشک خودشان فاصله گرفته و فضاي وهمناکي را پديد مي آورند. عباس عبدي متولد سال 1331 است يعني 57 سال دارد و تا به حال دو مجموعه داستان چاپ کرده است که اين دومي همراه شد با نمايشگاه کتاب. او نقدهاي تند و تيز هم مي نويسد وبا کسي در رابطه با ادبيات شوخي ندارد. دغدغه هاي بومي و اقليمي در داستان هايش کاملاً مشهود است؛ نويسنده يي نه زياد پرکار. شايد بشود گفت نويسنده يي که بسيار دير تصميم به چاپ داستان هايش گرفته است يا شايد هم نويسنده يي که با تاخير وارد جو داستان نويسي ايران شده است. اولين مجموعه داستان عباس عبدي با اينکه انتظار مي رفت نظر بسياري از منتقدان و مخاطبان حرفه يي را به خودش جلب کند اين طور نشد، در حاشيه هم نماند و کم کم خودش را بالا کشيد و نشان داد. عباس عبدي در همان مجموعه داستان اولش نيز نشان داد نويسنده قابل اعتنايي است و نمي شود به اين راحتي او را ناديده گرفت.
خاک غریب، نوشتهی جومپا لاهیری، از آن مجموعه داستانهای دلنشین است که در این روزهای پرفشار، اگر دل به آن بدهی، لذت ناب خواندن را در کلمه کلمهی داستانهایش حس میکنی. بیشتر داستانهای این مجموعه خوباند، اما بعضیهایشان فوقالعاده است: مثل «جهنم - بهشت»، مثل «خاک غریب»
داستانها ساده اما بسیار عمیقاند و در آنها بیشتر از آن که روایت مهم باشد، حس آدمهای قصه و آنچه در ذهنشان میگذرد، اهمیت دارد. لحظههایی در هر کدام از داستانها وجود دارد که آنقدر درست و آنقدر دقیق شرح داده شده، که بعد از خواندن هر کدامشان، دلت میخواهد برای چند دقیقه کتاب را ببندی، تا شاید بتوانی دستکم بخشی از آن حجم عظیم از حسی که به تو منتقل شده را هضم کنی.
خاک غريب را امیر مهدی حقیقت ترجمه کرده و نشر ماهی آن را به چاپ رسانده است.
«داستان عامیانه» نوعی روایت مردمی است که به صورت شفاهی یا نقالی در قهوه خانه ها، منازل، کوچه و بازار و دربار اجرا می شده است. مضمون این گونه داستان ها جنگ، زندگی روزمره و ماجراهای عاشقانه بود و شخصیت های آنها را پهلوانان، پادشاهان خوب و بد، شاهزادگان ، موجودات خیالی مانند جن و دیو و پری، قهرمانان زبردست در نیرنگ و فریب و عیاران تشکیل می دادند. پیشینه این داستان ها به روزگاران پیش از اسلام می رسد، ولی تا سده بیستم میلادی یا اواسط سده سیزدهم هجری همچنان محبوب بوده است.(جانسن[1]) “داستان های عامیانه فارسی آمیزه ای خاص از عناصری است که ریشه در سنت های روایی یونانی، هندی، ایرانی و عربی دارد.” ایران تا اواخر سده سوم پیش از میلاد که به دست اسکندر گشوده شود، دورانی طولانی را با فرهنگ های هند و ایرانی تبار سپری کرده بود؛ سپس زیر نفوذ فرهنگ هلنی یا یونانی قرار گرفت که برخی همانندی ها میان روایت های فارسی و یونانی کلاسیک را می توان مربوط به این دوره دانست. پیشینه تاثیر و نفوذ فرهنگ و زبان عربی از سده نخست هجری به این طرف است، یعنی زمانی که اسلام وارد ایران شد. اگرچه هرگونه مرز بندی دقیق در مورد نقش دقیق هر یک از این فرهنگ ها در داستان های عامیانه فارسی ممکن نیست و میان مقولات مختلف عناصر روایی ، بی گمان توارد و همپوشانی وجود دارد؛ ولی به طور کلی احتمال می رود که عناصر عشقی و تخیلی یونانی باشند، در حالیکه در روایت ایرانی تراژدی اهمیت بیشتری دارد و در سیره عربی هم جوانمردی و عیاری از همه عناصر دیگر بارزتر است.”همچنین در فرهنگ ایران پیش از اسلام هم سلحشوری جزء مهمی از آرمان جوانمردی بوده است.” (مارزلف[2])
ژرمینال[Germinal] رمانی از امیل زولا(1)(1840-1902)، نویسندهی فرانسوی، که در 1885 منتشر شد. این سیزدهمین کتاب از دورهی خانوادهی روگون ماکار، یکی از مشهورترین آثار نویسنده است. زولا خود چنین اظهار میدارد که ماجرا بر سر یک اعتصاب است، «قیام حقوق بگیران و فشار به جامعهای که یک لحظه از هم میپاشد و، در یک کلام، مبارزهی سرمایه و کار. اهمیت کتاب در این است، و میخواهم که ناظر بر آینده باشد و مسئلهای را مطرح کند که مهمترین مسئله قرن بیستم خواهد بود.» ماجرا در حوضهی زغال سنگ شمال فرانسه میگذرد که زولا از مارس 1866 تا آوریل 1867، درمونسو(2)، نامی ابداع شده، از آن دیدن کرده است. اتین لانتیه (3)، یکی از پسران ژروز ماکار(4) آسوموار- که در کارگاه راه آهن لیل(5) کار میکرد، به جرم کشیده زدن به رئیس خود اخراج شده است. او در معدن وورو، (6) در گروه مائو (7) استخدام میشود. اتین در کار و زندگی سخت دشوار معدنچیانی سهیم خواهد شد که سرمایهی آنها را «بلعیده» است، مینوتور (8) تازهای که اسطورهی آن ساختار حکایات را شکل میدهد. معدنجیان نسلهاست که به این بردگی تن در دادهاند.اتین، که از جایی دیگر آمده و دارای طبیعتی پر خروش است، عصیان میکند. با رهبر سوسیالیستهای لیل تماس میگیرد وجزوهها و کتابهایی میخواند و پارهای از نظریهها را تحلیل نکرده میبلعد و مبارزه با شرکت معادن را سازمان میدهد. اتین یک صندوق کمک تأسیس میکند. اما، پیش از آن که سرمایهی کافی برای پایداری معدنچیان جمعآوری شود، با شرکت خود اعتصاب را بر میانگیزد. معدنچیان پس از دو ماه و نیم مبارزه و رنج مجبور میشوند که کار را از سر گیرند، اما به خود متکی شدهاند و فهمیدهاند که مبارزه امکان پذیر است. چالشها برگشت ناپذیر شده است و سپاهیان به روی اعتصاب کنندگان تیراندازی کرده و کشتههایی بر جا گذاشتهاند. همان طور که در آخرین صفحههای رمان ابراز شده است، پیروزی سرمایهای صرفاً ظاهری است. اتین در یک صبح بهاری، در سپیدهدم نمادین دوران نو، به پاریس میرود؛ میرود تا مبارزههای تازهای در پیش گیرد.
رمان حجیم «شوهر آهو خانم» نوشته نویسنده کرد «علیمحمد افغانی» است. افغانی این رمان را در سال 1340 در گمنامی منتشر کرد و در حالیکه تنها سه ماه از انتشار آن میگذشت بعنوان کتاب برگزیده سال انتخاب شد و هماکنون هم در کنار «بوف کور» صادق هدایت «جای خالی سلوچ» محمود دولتآبادی «تنگسیر» صادق چوبک و ... جزو ده رمان برتر ایران قلمداد میشود. در مورد عظمت این کتاب محمد اسلامی ندوشن میگوید: «جا دارد دهن انسان در برابر چنین کتابی از تعجب باز ماند».1
و مرحوم محمدعلی جمالزاده هنگام انتشار این کتاب به بزرگعلوی نوشت: «در واقع باید من و امسال من دکان نویسندگیمان را تخته کنیم».2
افغانی بعدها رمانهای دیگری هم آفرید که از اینجملهاند: شادکامان دره قرهسو، بافتههای رنج، دکتر بکتاش، همسفرها، بوتهزار، سیندخت، شلغم میوه بهشته، دختر دایی پروین، خداحافظ دخترم، حاجالله باشی و محکوم به اعدام.
* نگاه: قبل از هر چیز نیک آگاه و معترفم که نوشتن در مورد نویسنده شهیری نظیر علیمحمد افغانی و علیالخصوص کار عظیمی چون شوهر آهو خانم امری ساده نبوده، دانشی گسترده، دیدی باز و قلمی توانمند میطلبد. اما آنچه در پی میآید تراوش اندیشه خوانندهای است چون وظیفهای به منظور ادای دین کردن در قبال لذتی که از خوانش این رمان برده است و نباید به دید نقدی حرفهای بدان نگریست.
در ابتدا باید عنوان شود که پشتکار و ایمان قوی نویسنده به قلم خویش در اوانی که در جرگه نویسندگان این دیار هیچ نامی نداشته و در دورانی که تمام جهت دهیهای ادبی از پایتخت توسط عدهای نامآشنا چون هدایت، جمالزاده، علوی، مینوی و ... رهبری میشده است، در نوشتن چنین رمان حجیمی بشدت قابل تحسین است.
«ژرژ سيمنون» يكي از نامدارترين نويسندگان بلژيك و جهان است كه نزديك به ۴۰۰ رمان، مجموعه داستان، فيلمنامه و نمايشنامه در كارنامه ادبي او به چشم مي خورد. «سايه گيوتين» يكي از رمان هاي جنايي پرفروش اين داستان نويس در سراسر دنياست._
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) فرزين شيرزادي:خواندن داستانهای پلیسی هنگامی که آدم حوصله هیچ کاری را ندارد، بسیار سودمند است. وقتی کتاب پلیسی می خوانی، کتاب را زمین نمی گذارید تا قاتل را شناسایی کنید. سایه گیوتین یکی از جذابترین داستانهای پلیسی است.
در داستانهای سیمنون، کمسیر مگره کارگاهی باهوش و صبور است که همواره تجربه اش باعث غلبه بر مشکلات می شود. رمانهای سیمنون روایت پردازی استادانه از شخصیت انسان دارد و بیشتر ترسها و حالات روحی انسان را بازتاب می دهد. سیمنون با فلاش بک هایی سریع و کوتاه داستان را به پیش می برد. در سایه گیوتین یا دیگر داستانهای سیمنون مجرم همان اوائل داستان شناخته می شودَ، اما آخر داستان متوجه می شوید او گناهکار است.مثلا در همين داستان سايه گيوتين جواني به نام «ژوزف ماري اورتن» كه پادوي مغازه گل فروشي بوده، به جرم كشتن خانم «هندرسون» و مستخدمه اش دستگير مي شود. كميسر مگره، مسئوليت پيگيري پرونده قتل را به عهده مي گيرد. طبق تحقيقاتي كه انجام شده، شواهد نشان مي دهد كه «ژوزف اورتن»، قاتل است. اورتن، به اعدام محكوم مي شود، ولي يك شب قبل از اينكه او را اعدام كنند، كميسر مگره، با كسب اجازه از قاضي كومليو و رئيس زندان، نامه اي را در ظرف غذاي اورتن مي گذارد. طبق نوشته نامه، اورتن مي بايست شبانه از زندان فرار كند. در ساعت دو بعد از نيمه شب، شرايط براي گريختن او مهيا مي شود. اورتن از زندان فرار مي كند و در حالي كه بازرس «دوفور» و بازرس «ژانويه» او را تعقيب مي كنند، در كافه «لاستيانگت» اتاقي اجاره مي كند؛ از سويي، كميسر مگره كه در مورد مجرم بودن اورتن ترديد دارد، در مهمانخانه اي روبروي كافه لاستيانگت، اتاقي اجاره مي كند و با دوربين، اورتن را زير نظر مي گيرد، همچنين در روزنامه «سيفله»، خبري مبني بر اينكه فرار ژوزف اورتن ساختگي بوده است منتشر مي شود! كميسر مگره، كارآگاه «لوكاس» را مأمور مي كند تا به دفتر روزنامه برود. لوكاس متوجه مي شود كه منبع خبر، تكه كاغذي بوده كه توسط شخص ناشناسي به دفتر روزنامه ارسال شده و نوشته را مردي چپ دست نوشته و كاغذ دستنوشته متعلق به كافه كوپول است.
«کافهی زیر دریا» اولین کتابی است که از استفانو بننی ـ نویسندهی ایتالیایی ـ به فارسی ترجمه شدهاست. در آغاز ِ این مجموعه داستان، مردی در حال قدم زدن در کنارهی دریا است که پیرمردی ـ گل به یقه ـ را میبیند و ناخودآگاه به دنبال او راه میافتد و در پی پیرمرد به درون دریا کشیده میشود. او ناگهان خود را در کافهای زیر دریا مییابد که پر است از موجودات عجیب و غریب.
پس از آن، داستانهای کوتاه و شگفتانگیزی را خواهیم خواند که هر یک از این موجودات (ملوان، پری دریایی، مرد نامرئی، شپش ِ سگ سیاه و...) تعریف میکنند.
در آخر کتاب، مردی که در ابتدا به دنبال پیرمرد گل به یقه به کافه کشیدهشده، متوجه میشود که راهی برای خروج از کافه وجود ندارد. «برای خارج شدن از اینجا فقط یک راه وجود دارد. از دری که وارد شدید برای خارج شدن استفاده نمیشود.» کافه در دیگری هم ندارد. تنها راه خارج شدن این است که «فکر کنیم هرگز وارد نشدهایم... و یا خیلی سادهتر از این حرفها، و آن اینکه شما قبلا خارج شدهاید.»
بدینترتیب، این مرد هم در جمع اعضای کافهی زیر دریا ماندگار میشود و شروع به تعریف داستانش میکند.
ولی جادوی اصلی در داستانهای کوتاه این کتاب است؛ داستانهایی که هر یک از اعضای کافه تعریف میکنند؛ داستانهایی آنقدر عجیب و باورنکردنی که باید مختان تکان خورده باشد که باورشان کنید و یا وقت صرف خواندنشان، ولی میکنید!
رضا قیصریه، مترجم این کتاب در مقدمهی آن نوشتهاست: «(این کتاب) شامل داستانهایی است آمیخته به طنز و خیالپردازیهای خاص و نادر و با تنوعی باورنکردنی در سبک و مضمون؛ تا جایی که باورش دشوار است که همهی آنها اثر یک نویسندهباشند.»
کتاب امینه قصه است. مسعود بهنود هم اعتراف میکند که قصه است. ولی این قصه آنقدر خوب تعریف شده است که در هنگام خواندن آرزو میکنی ای کاش حقیقت داشت.
امینه پیش از آنکه داستان باشد، تاریخی است از دوران فروپاشی صفویه، و زمان کوتاه سلطنت نادرشاه افشار و کریم خان زند. و صد البته که تمام داستان نگاهی است به بانوانی که زمینه شکل گیری قاجاریه را فراهم آوردند و آن را دست به دست از خلال خونریزی ها، در بین خود برای مدت طولانی حفظ کردند. امینه تاثیر زنان باهوشی را نشان می دهد که از میان حرمسراهای شاهان قاجار برخاسته اند.
اما اگر از عدم تطابق قصه با تاریخ بگذریم، در این کتاب درسهایی نهفته است. آنجا که امینه به اروپا میرود و تفاوت جایگاه زنان در جامعه اروپا را با جایگاه آنان در حرمسرای شاهی مقایسه میکند. آنجا که اعتقادات خرافی شاه سلطان حسین صفوی و اطرافیانش چگونه باعث استیلای افغانان بر ایران و عقبافتادگی کشور میشود. و تفاوت فرمانروایان و شاهانی که از مشاوران خوب بهره میبرند و آنها که خود را از آن محروم میسازند.
امینه در فرانسه داستان خونریزیهای محمود افغان در اصفهان را از زبان حیدر بیک برای ولتر تعریف میکند. او روایت میکند که حیدربیک در بین اجساد خونآلود خانوادهاش برای زنده ماندن خود را به مردن میزند. ولتر در عکس العمل به این داستان چند بار تکرار میکند: انتخاب مرگ برای گریز از مرگ! زنده باد زندگی. چه جمله زیبایی اگر دقیقتر به آن نگاه کنیم. اگر مرگ را فقط مرگ فیزیکی ندانیم. اگر در شرایط سخت امید را از دست ندهیم و مرگ را آرزو نکنیم، بلکه راه مبارزه با آن را جستجو کنیم. اگر صبر داشته باشیم. این چرخ زندگی است که میچرخد و هر طرف آن رنگی دارد.
فرار عدنان غريفي از بي نامي / احسان عابدي
عدنان غریفی از نخستین نویسندگان مدرنیست خوزستانی است که به زبانهای عربی، انگلیسی، هلندی و ایتالیایی تسلط دارد و در زمینه شعر و داستان آثار متعددی منتشر کرده است.
از آثار او میتوان به "شنل پوش در مه"، "مادر نخل"، "اینسوی عطر قبیله"، "مرغ عشق"، "چهار آپارتمان در تهرانپارس"، "برای خرمشهر امضا جمع میکنم" و... اشاره کرد.
غريفي حالامي تواند يك نفس راحت بكشد؛ او ديگر از صف فراموش شدگان خارج شده است. زماني نام او را تنها مي شد در كتاب هاي تاريخ ادبيات داستاني ديد، اما امروز در هر كتابفروشي مي توان آثار او را يافت.
تازه ترين اين آثار <مادر نخل> است، مجموعه اي متشكل از هشت داستان قديمي و جديد. قديمي ترين اين داستان ها سال 1343 نوشته شده است، زماني كه عدنان غريفي 20 سال داشت و در دانشكده نفت آبادان تحصيل مي كرد؛ شايد نسل قديم مخاطبان ادبيات داستاني ايران اين داستان را خوانده باشد، داستاني به نام <ميهماني> كه روايتگر يك لحظه زندگي پابرهنگان جنوب است، لحظه اي به يادماندني با كباب بره، اما داستان معروف اين مجموعه، داستان <مادر نخل> است. <مادر نخل> يادآور گذشته پرتب و تاب غريفي است، داستاني كه سال 1347 در زندان اهواز نوشته شد و بعدها غوغايي به پا كرد. شرح زنداني شدن عدنان جوان خود داستان مفصلي است كه مي بايد آن را در بستر زماني دهه 1340 و فضاي به شدت سياسي آن دوران تحليل كرد. غريفي و دوستانش در اين دهه مجله <دفترهاي هنر و ادبيات جنوب> را منتشر كردند، مجله اي كه 9 شماره بيشتر دوام نيافت.
کالوسه در واقع نام چشمه ای است در روستای مه سنبلی که بنا به اظهار نگارنده در وجه تسمیه آن می گویند چون در چشمه کالوسه به دلیل کمی آب آن ناگزیر با کاسه آب آن را برمی داشتند ودر ظرف می ریختند واین کار شبیه لیسیدن کف آن با کاسه می باشد در واقع کاسه لیسه بوده که بمرور به کالوسه مشهور شد
مجموعه داستان مربوط به رخداد های دهه ۴۰-۵۰ نگارنده است که بقول خود بدون هیچ داعیه نویسندگی این خاطرات تلخ وشیرین را در قالب داستان ارائه نموده است
چکیده : "آب، آب، کالوسه"، داستان خانوادهای روستایی است که همراه با دیگر افراد آبادی به دام خشکسالی افتادهاند و تنها چشمهی منطقه، که بسیار هم از روستا دور است، بخیل شده و آب آشامیدنی را از مردم دریغ کرده است. "خاتون"، صبح زود تصمیم میگیرد راهی چشمه شده و مشکی آب بردارد، اما راه دور است و رقیب، بسیار. خاتون در راه دعا میکند آب چشمه تمام نشود تا مقداری نیز به وی برسد و سرانجام موفق میشود مشک را نیمهپر کرده و بازگردد. زمانی که او به خانه میرسد، هوا تاریک شده است. وقتی او مشک را به دختر کوچکاش میدهد، ناگهان مشک بر اثر برخورد با چوبی تیز پاره شده و مقدار زیادی آب روی زمین میریزد. خاتون به سرعت بقیهی آب را داخل قابلمهای سرازیر میکند. اما خستگی در جانش میماند و به تلخی میگرید. کتاب پیش رو مشتمل بر هشت داستان کوتاه با عنوان آب، آب کالوسه؛ گرگ؛ ملخ؛ چاه؛ گاو؛ تکتکو؛ کالوسه، کاسهی خون؛ و آذرخش است.
کالوسه (مجموعهی داستان) موضوع: داستانهای فارسی - قرن ۱۴
پدیدآورنده: محمد اژدری ناشر: تخت جمشید ۱۱۲ صفحه - رقعی (شومیز) - ۱۵۰۰۰ ریال - چاپ ۱ - ۱۰۰۰ نسخه کد کنگره: شابک:۲-۵۸-۸۶۴۵-۹۶۴ رده دیوئی:۸fa۳٫۶۲ تاریخ نشر:۰۴/۱۲/۸۶
"چشمها در تهران" رمانی است که به تازگی به زبان آلمانی منتشر شده است. نویسنده در این کتاب، داستان عشق و ازدواج یک زوج آلمانی ـ ایرانی را شرح میدهد که به جدایی میانجامد؛ آلمانی مسلمانشده، زنش را غیاباً طلاق میدهد.
*اگر همسر آلمانی شما که به خاطر ازدواج، "مصلحتی" مسلمان شده، بدون اطلاع قبلی و به شیوهی اسلامی طلاقنامهی شما را در کشوری غریب کف دستتان بگذارد، چه احساسی به شما دست میدهد؟ لابد همان احساسی که به "یاسمن" قهرمان کتاب "چشمها در تهران"، نوشتهی شانی کتایون دست داده است. همسر یاسمن در این کتاب که به زبان آلمانی و در انتشاراتی "اولریکه هلمر" منتشر شده، فیلمبردار مشهوری است که در مصر زندگی میکند، در حالیکه یاسمن مجبور است در آلمان و در کنار دو فرزند خود بماند. یاسمن هنگامی از قصد طلاق همسر آلمانی مسلمانشدهاش، اووه، با خبر میشود که همراه فرزندانش برای مدتی کوتاه به قاهره سفر میکند: در یک صبح دمکرده، در حالیکه یاسمن، قوری چای به دست وارد تراس میشود تا با شوهرش صبحانه بخورد، دو مرد عرب با نامهای در دست ظاهر میشوند و پاکت سربستهای را به او تحویل میدهند. این دو مرد که خود را مأموران دادگستری معرفی میکنند، یاسمن را مجبور میکنند، زیر ورقهی دریافت پاکت را امضاء کند. یاسمن وقتی پاکت را باز میکند، گواهی طلاق خود را که مهر شیخی مصری بر آن خورده، روبرو میشود. بالای صفحه با حروف درشت نوشته شده: طلاق غیابی!
"احتمال پرسه و شوخی" مجموعهای از 8 داستان اثر يعقوب يادعلی است كه دراينجا قصهی "پشت در" را از اين مجموعه ميتوانيد مطالعه نماييد "احتمال پرسه و شوخی" سال 81 از طرف منتقدان و نويسندگان مطبوعات به عنوان بهترين مجموعهی سال شناخته شد
*پشت در
صداي اگزوز پارهي يك وانت لكنته .
صداي كشدار و ملتمسانهی گاوي ماده كه پشت وانت بيتابي ميكند و سم بر كف ماشين ميكوبد. چرا اين گاو بيتاب است؟
صداي پيمودن باد در يك برنجزار . باد نه خيلي ملايم و نه خيلي شديد است. مثل بعضي از آدمهاي محترم، معتدل است.
ما الآن پشت در آهني خانهاي روستايي كنار وانت لكنته ايستادهايم. چه بوي تاپالهاي ميآيد!
صداهاي مختلفي از داخل حيات شنيده ميشود:
صداي آرام مردي كه ممكن است سبيلو باشد؛
صداي نگران مردي كه اگر ته ريش نخراشيده و زبر چند روزهاي هم داشته باشد نبايد تعجب كرد؛
صداي به هم خوردن استكان و نعلبكي.
صداي آرام مرد سبيلو: قبول، هر چه ميگويي قبول ، ولي تقصير من نيست، قيمتش اين است.
صداي نگران مرد ريش زبر: شما سلامت باشي آقا براتعلي، فكر من بدبخت هم باش .
صداي آرام …: شما سرور ما، چه حرفها! اين هم پنج هزار تومن به خاطر شما كوتاه ميآيم، بيست و پنج تومن بده .
صداي به هم خوردن استكان نعلبكي.
جلو در آهني، گاو سم بر كف وانت ميكوبد. دم هنوز تكان ميخورد و پشههاي اطراف كفل را فراري ميدهد.
صداي شاعرانهي باد در برنجزار.
"کریستینا" آخرین کتابی است که نسیم خاکسار، نویسندهی مقیم هلند منتشر کرده است. او در این قصهی بلند، ضمن پرداختن به سرگذشت زنی لبنانیتبار، روایتگر برشی از جامعهی روشنفکری مهاجر است.
در مهاجرت کم نیستند نویسندگان ایرانی که تا حتی پس از سی چهل سال زندگی در کشوری بیگانه، هنوز هم در همان حال و هوای وطنی میزیند و نشانهای از مهاجرت در داستانهایشان به چشم نمیخورد. بزرگ علوی یکی از نمونههای برجستهی این نوع نویسندگان است. به نامهای بسیاری از نویسندگان مشهور دیگر که هم اکنون در مهاجرت زندگی میکنند نیز میتوان اشاره کرد. نسیم خاکسار اما از جمله نویسندگانی است که ضمن حفظ ریشهها، با دیدی واقعبینانه به فضای جامعهی میزبان نیز مینگرد، دید خود را محدود نمیکند و شخصیتهای داستانهای خود را از میان جامعهی میزبان یا مهاجرین با فرهنگهای متفاوت برمیگزیند.
خاکسار در قصهی بلند "کریستینا" ضمن پرداختن به یک جمع کوچک روشنفکری، سرگذشت زنی لبنانیتبار را در هلند دنبال میکند. تمام قصه در هتلی میگذرد که چند نویسنده و روزنامهنگار، هر یک به دلیل مشاغلی که دارند، گرد هم آمدهاند. کریستینا نیز در جمع شش نفرهی نویسندگان است. تنها تفاوت او با دیگران این است که راوی و کریستینا پس از یک دوره عشق و عاشقی به دوستی مسالمتآمیز با یکدیگر تن دادهاند.
در حالی که خوانندگان فارسی پیشتر از طریق ریموند کارور با ادبیات "رئالیسم کثیف" آشنا شده بودند، این روزها انتشار مجموعه داستان "گداها همیشه با ما هستند" روایت نویسنده دیگری از این سبک را در اختیارمان قرار داده است.
در هفت داستان این مجموعه، که از سالهای مختلف کاری توبیاس ولف انتخاب شده، همچون جهان داستان های ریموند کارور، با روایت هایی عینی از لحظاتی علیالظاهر ساده مواجهیم. داستانهای کوتاهی که معمولا بدون حادثه عجیبوغریب بیرونی خبر از فروپاشی های درونی شخصیت ها می دهند.
در داستان نخست مجموعه، "بگو آری"، که از جمله ستایش شده ترین داستان های توبیاس ولف ۶۳ ساله است، زنی از شوهرش میپرسد: "آیا اگر سیاهپوست بودم باز هم باهام ازدواج می کردی؟"؛ فرضی محال که قاعدتاً نباید برای هیچ کدام، نه زن و نه شوهر، مهم باشد، ولی همین سؤال و جواب ساده چیزی را میان این زوج تغییر می دهد.
ولف، به تبعیت از خلفاش، ارنست همینگوی، از طریق همین گفتگوهای ساده و توصیفات عینی به دقت تراش داده شده لحظاتی را می کاود که برای همیشه شخصیت ها را تغییر خواهند داد. شرح مینی مالیستی کارهای روزمره آدم های معمولی واخورده که انگار برای لحظه ای با حقیقت زندگی شان، با واقعیت تنهایی شان، مواجه می شوند و فرو می ریزند؛ اضمحلالی بی صدا و با روایتی ابهامآمیز و پایانی تقریباً گشوده.
شکوفه تقی، دانش آموخته رشته های حقوق قضایی، روان شناسی شناخت، زبان شناسی و مذهب شناسی است که نوشتن برای کودکان را در سن شانزده سالگی آغاز کرده و آثار بسیاری از او برای کودکان به زبان فارسی به چاپ رسیده است. "زیباترین آواز" او در سال 1986 برنده کتاب سال جمهوری اسلامی شد.
او در سال 1996 رمانی به اسم "مسیحای عشق نوشت" که با چاپ آن موافقت نشد. آثار دانشگاهی او به انگلیسی و فارسی به چاپ رسیده که دوبال خرد یکی از آنها است.
کارهای زیر چاپ او مجموعه شعری به نام "آیه های زمینی عشق" و یک اثر تحقیقی به نام "زن آزاری در قصه ها و تاریخ" است که اولی در تهران و دومی در استکهلم بزودی چاپ می شود.
او از سال 1990 در سوئد زندگی می کند و در همه این سالها در دانشگاههای گوتنبورگ و اوپسالا مشغول تدریس بوده است.
ساگان، فرانسواز Sagan, Francoise بانوی رماننویس و نمایشنامهنویس فرانسوی (1935- ). فرانسواز ساگان اولین اثر خود را به نام سلام بر غم Bonjour Tristesse در 1954، یعنی در نوزده سالگی، انتشار داد که موفقیت فراوان به دست آورد و نام او را بر زبانها انداخت و پس از آن به طور مداوم به انتشار داستانهای دیگر دست زد، از آن جمله است: نوعی لبخند Un Certain sourire (1956)، یک ماه دیگر، یک سال دیگر Dans un mois, dans un an (1957)، برامس را دوست دارید؟ Aimez-vous Brahms? (1959)، ابرهای شگفتانگیز Les Merveilleux nuages (1961). فرانسواز ساگان همچنین نمایشنامههای متعددی انتشار داد. مانند: قصری در سوئد Chateau en Suede (1960)، ویولونها، گهگاه Les Violons, Parfois (1961). پیراهن ارغوانی والنتین La Robe mauve de Valentine (1963). این آثار به طور قطع از استعداد زودرس ساگان حکایت میکند- اما در واقع به موضوعها و شیوه نگارش آنها تغییر و تازگی داده نشده است. ساگان در سرگذشتهای کوتاه، ناکامی و محرومیت نسل خود را وصف میکند، محرومیتی که گاه ناشی از اشتباهات یا امیدهای واهی است. قهرمانان داستانهای ساگان که همه از قیود اخلاقی آزادند، دوستی را برحسب تصادف برمیگزینند و در صدد برمیآیند که در مصاحبت با یکدیگر تشویشهای مشابه خود را تسکین بخشند و به طور موقت درد درون را زیر نقابی از شادی و آرامش بپوشانند. نکتهبینی و موشکافی در این داستانها که غالباً غمانگیز است، نشاندهنده حال روحی نسل جوان معاصر است. از چندین داستان ساگان فیلم سینمایی ساخته شده است.
ترجمه شده به فارسی: یک نوع لبخند- قصری در سوئد- ضربه طبل به علامت تسلیم- سلام بر غم- در یک ماه، در یک سال- باز هم خداحافظ.
سلام بر غم [Bonjour tristesse] رمانی از فرانسواز ساگان (1) (1935- )، بانوی نویسنده فرانسوی، که در 1954 منتشر شد. سسیل (2) تابستان را با پدر و معشوقه پدرش، اِلسا (3)، در ویلایی در کوت دازور (4) میگذراند. هفده ساله است و وقتش را در گردش بر کشتی به همراه سیریل (5)، میگذراند. آمدن آن لارسن (6) به این بیقیدی مطبوع خاتمه میدهد. آن، که دوست قدیمی مادر سسیل است، با زیبایی و منش قدرتمندش، تعادل شخصیت و برازندگی احساساتش، همه را به تحسین وامیدارد. السا بسیار زود احساس میکند که عقب افتاده است و میرود. کمی بعد، سسیل از پدرش میشنود که آنها تصمیم گرفتهاند که پس از بازگشت به پاریس ازدواج کنند. آن بیدرنگ تعلیم و تربیت دختر خوانده آیندهاش را به دست میگیرد: او را وادار میکند که با سیریل قطع رابطه کند و مجبورش میکند تا دروس امتحانش را دوره کند. سسیل مجذوب این زنی میشود که نماینده همه چیزهایی است که او کم دارد. تعادل، هماهنگی درونی، جدیت، و متوجه میشود که بیقیدی مشترک او و پدرش بسیار زود پایان خواهد یافت، و آن هردو را بنا به تدابیری قابل احترام بازخواهد ساخت و آنها نیز خواهند پذیرفت. خداحافظ «آزادی فکر کردن، و بد فکر کردن و کم فکر کردن، آزادی خود شیوه خویش برگزیدن» و سبکباری و «تلاطم بیرونی» که آنهمه برایشان ضروری است! سسیل میخواهد که به هرقیمتی از ویران شدن دنیای خود جلوگیری کند؛ پس، دسیسهای میچیند و دو قربانی دیگر آن را نیز درگیر میکند: سیریل میخواهد سسیل را بازیابد، و السا میخواهد پدر سسیل را بار دیگر به چنگ آورد. سسیل از آن دو میخواهد که تا میتوانند خود را باهم جلو چشمان پدر به نمایش بگذارند، و پدر نیز بسیار زود از دیدن معشوقه سابق خود رنجیده خاطر میشود و سرانجام به سوی السا بازمیگردد؛ اما آن ایشان را میبیند و بیدرنگ خانه را ترک میکند. کمی بعد، خبر میرسد که او نه چندان دور از آنجا در جاده کشته شده است. سسیل و پدرش به پاریس بازمیگردند و دیری نمیگذرد که با زندگی قدیم خود عجین میشوند. این رمان کوتاه، که دختر ناشناس هجده سالهای آن را به اول شخص نوشته است، با موفقیت عظیمی روبرو شد و فرانسواز ساگان را ناگهان به شهرت رساند
آنا گاوالدا در سال 1970 در حومهی پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریسی بودند. دورانِ کودکی آنا با 3 خواهر و 1 برادر در محیطی آرام و بدون دغدغه و سرشار از قصه و افسانه سپری شد، اما جدایی پدر و مادر در چهاردهسالگی بهناگاه رشتههای الفت و صمیمیت را از زندگی آنا گسست. در 22 سالگی با یک دامپزشک فرانسوی ازدواج کرد و از او صاحب 2 فرزند به نامهای لوئیز و فیلیسیته شد.
در این سالها آنا دست به هر کاری میزند، از تجربهی داستاننویسی گرفته (به داستانِ «سرانجام» در این مجموعه رجوع کنید) تا آموزگاری و کار در مرکز اسناد ملی فرانسه؛ اما بهناگهان در 29 سالگی درهای موفقیت بهطرز حیرتانگیزی به رویش گشوده میشود، با انتشار مجموعه داستان دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد. این کتاب تا سال 2007 میلادی (ماه سپتامبر) صدهزار نسخه در فرانسه فروش داشته است و تا این تاریخ به 20 زبان ترجمه شده و در فرانسه و بلژیک چند جایزهی معتبر را به خود اختصاص داده است.
آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارهای مختلف را رها کرد تا خود را تمام و کمال وقفِ ادبیات کند.
سال 2002 میلادی نیز یکی دیگر از سالهای مهم و حساس در زندگی این بانوی جوان و بااستعداد فرانسوی بود. ترجمهی آلمانی کتابِ دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد در آلمان و اتریش با فروش حیرتانگیز و موفقیت فراوانی روبهرو میشود. در همان سال کتاب دوستش داشتم
بوکاچیو احتمالا در پاریس متولد شده است، فرزند نامشروع یک بازرگان فلورانسی و یک بانوی فرانسوی. او در فلورانس در یتیم خانه ایکه پدرش موسس آن بود رشد کرد تا اینکه در سال 1313 برای تحصیل حسابداری و حقوق به ناپل فرستاده شد، اما وی پس از مدتی آن را رها کرد.
او در زمان پادشاهی روبرت (Robert d’Anjou) زندگی میکرد، این پادشاه نیز دختری نامشروع به نام ماریا (Maria de Conti d’Aquino) داشت که بوکاچیو سخت دلباخته او بود و احتمالا همان کسی است که در نوشته های وی فیامتا (Fiammetta) نام برده شده است.
به علت تنگدستی در سال 1341 به فلورانس نزد پدرش بازگشت، وی خدمات دیپلماتیکی متعددی به دولت میکرد و در سال 1350 بود که شاعر معروف ایتالیا یعنی پتراک (Petrarch) را میبیند و دوستی عمیقی بین این دو شکل میگیرد که تا سال 1374 یعنی زمان مرگ پتراک ادامه میابد.
در سال 1362 بنا به دعوت دوستی که به او قول حمایت ملکه جوانا را میدهد، به ناپل بازمیگردد، اما استقبال سرد ملکه او را به سمت پتراک در ونیز میکشاند، هرچند در آنجا نیز خانه اهدایی پتراک را رد میکند و به فلورانس بازمیگردد. در اواخر عمر دوباره به سوی مذهب گرایش پیدا میکن و پس از یک بیماری یکساله در سال 1375، زمانی که نوشته هایش در مورد زندگی دانته و کتابش ناتمام باقی میماند، به جهان باقی میشتابد.
کمدی الهی کتابیست اثر دانته شاعر و نویسنده ایتالیایی. این کتاب از زبان اول شخص است و دانته در این کتاب، سفر خیالی خود به دوزخ، برزخ و بهشت را تعریف می کند.
در این سفر دانته دو راهنما دارد. در دوزخ و برزخ راهنمای او "ویرژیل"، شاعر ایتالیاییست که چند قرن پیش از دانته زندگی می کرده، و در بهشت راهنمای او بئاتریس است که زنی رویاهای او بوده. بئاتریس زنی معمولی بوده که دانته به او عشق می ورزیده ولی او را تنها چند بار ملاقات کرده. بئاتریس خیلی جوان از دنیا رفت و می گویند دانته همواره در خیابانهای فلورانس به دنبال او می گشته.
دانته در این کتاب از مراحل مختلف دوزخ، برزخ و بهشت می گذرد و در این مراحل با شخصیتهای مختلف تاریخی برخورد می کند، تا عاقبت در آخرین مرحله بهشت به دیدار خدا می رسد.
این کتاب در آن زمان به سفارش کلیسای کاتولیک نوشته شد، چون در آن زمان میان فرقه های مختلف مسیحیت اختلاف بود و پاپ وقت می خواست بهوسیله این کتاب مذهب کاتولیک را در میان مردم ترویج کند.
دانته آلیگیری (۱۲۶۵ - ۱۳۲۱)، اثر بزرگ خود«کمدی الهی» را در دل قلب عصر سیاه و خفقان آلود، موسوم به قرون وسطی سرود. هر چه هست، کمدی الهی در زمانی سروده شده است که شاعر توانسته محصول اندیشهها و تفکرات و جهان بینی خود را که به پختگی تمام رسیده بود، نظم داده، همه آنها را در ظرف بزرگی به نام کمدی الهی بگنجاند. دانته شناسان زیادی در جهان هستند که هنوز پس از سده ها، مطالعات جدی خود را بر کمدی الهی متمرکز میکنند.
انتشارات چنار مجموعه قصه ای را با عنوان «مرد ماسه ای» از دونالد بارتلمی با ترجمه افشین رضاپور منتشر كرده است.
اين كتاب مجموعه ۱۹ قصه از اين نويسنده آمريكايى است. مترجم در يادداشت خود نوشته: «بى شك آنها كه با غول بى شاخ و دمى چون بارتلمى پنجه درافكنده اند، به خوبى مى دانند كه چه مشكلاتى سر راه ترجمه آثار او وجود دارد.» و شايد برگردان آنها توسط مترجمين خام دست و بى تجربه اى چون من، گستاخى و گناهى نابخشودنى باشد، اما.... وسوسه بارتلمى وقتى به جان آدم افتاد، ديگر گريزى از آن نيست.» مترجم در مورد بارتلمى نوشته است: بارتلمى فلسفى نويس است. انديشه ها و آثارش ريشه هاى عميقى در دو مكتب اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم دارند. پيوستگى بارتلمى با اين مكاتب به گونه اى نيست كه در تم ها و سبك و سياق داستان هايش، اشاره مستقيمى به اين انديشه ها كرده باشد بلكه كاركرد ارگانيك سبك بديع و گريز از مركز او طورى است كه خواننده، نزديكى بارتلمى را با انديشمندانى چون رولان بارت، ژان پل سارتر، فوكو و دريدا احساس مى كند.
زندگی شهری نویسنده : دونالد بارتلمى
ناشر : بازتاب نگار چاپ اول ، 1382 شمسى ( شومیز )
جنون تصمیم گیری
Hanif Kureishi
"نزدیکی" با نتیجه گیری آغاز می شود "جی قهرمان داستان تصمیم می گیرد زن و دو فرزندش را ترک کند:
امشب غمگین ترین شب زندگی من است چون دارم می روم و قرار هم نیست که برگردم.
عمل رفتن و ترک زندگی مشترک توسط "جی" هیچگاه خواننده رمان "نزدیکی" را بر انگیخته نمی کند چرا که حنیف قریشی به خوبی توانسته دلهره یک تصمیم را دستمایه کشمکش انسان با خود قرار دهد.
به راستی راز همدلی با "جی" در آستانه این جدایی چیست؟
به گفته آندره مالرو:انسان آن چیزی نیست که نشان می دهد بلکه آن چیزی است که پنهان می دارد.
شاید یکی از این رموز کوشش حنیف قریشی در نشان دادن آن بخش از وجود نهفته آدمی است که در مواجهه با دنیای بیرون تعریف ناپذیر باقی مانده.
از زبان "جی " می خوانیم: آن قدر رها و آزادم که همین فردا صبح بگذارم و بروم. اما آزادی برای چی؟
به طور قطع بزرگترین آزادی این است که بتوانی انتخاب کنی.
"جی" می داند که آزادی اش به طور غیر قابل انکاری وابسته به آزادی دیگران است:چه کسی می تواند بدون اینکه صدمه ببیند به دیگران صدمه بزند؟
خانم توني موريسون، استاد برجسته علوم انساني در دانشگاه پرينستون امريكاست. نام اصلی او « مكوئه آنتوني وفورد» است. او در 18 فوريه 1931 در لوراين (ايالت اهايو) متولد شد. موریسون دومين فرزند از چهار فرزند خانواده اي سياه پوست بود و از طبقه كارگر؛ خانواده اي مهاجر كه براي فرار از مشكلات تبعيض نژادي جنوب امريكا، به شمال رفتند.
او به ادبيات علاقه بسياري داشت؛ از جين آستن تا تولستوي. پدر موريسون، جورج وفورد، جوشكاري بود كه علاقه زيادي به نقل داستان هاي عاميانه درباره سياه پوستان و انتقال آن به نسل بعدي داشت.
تونی موریسون در سال 1949 وارد دانشگاه هووارد در واشنگتن دي.سي شد. در همين زمان بود كه او نامش را از كلوئه به توني تغيير داد. او در توضيح علت تغيير نامش مي گويد:«تلفظ كلوئه بسيار سخت است». موریسون پس از انتشار اولین رمانش و موفقیت آن، در يكي از سخنراني هايش گفت: «من در اصل كلوئه آنتوني وفورد هستم. وقتي اولين رمانم چاپ شد، بسيار تأسف خوردم كه چرا خودم را توني موريسون ناميدم.»
موريسون تحصيلاتش را در دانشگاه كرونل نيويورك ادامه داد. او تز كارشناسي ارشدش را در مورد «ويليام فاكنر» ارائه كرد. طي سالهاي 1955تا 1957، موريسون استاد زبان دانشگاه تگزاس جنوبي در هوستون بود و در گروه زبان دانشگاه هووارد نيز انگليسي تدريس مي كرد.
موريسون در انجمن هنرهاي ملي و آكادمي و مؤسسه هنر و ادبيات امريكا عضويت دارد. او سعي مي كند با استفاده از نفوذش از هنرمندان دفاع و نويسندگان سياه پوست را به انتشار آثارشان تشويق كند. موريسون در سال 1984 رتبه آلبرت شروتز دانشگاه نيويورك و در سال 1898 در رشته علوم انساني، رتبه پروفسوري روبرت گوهين را دريافت كرد.
اولين رمانش را با عنوان «آبي ترين چشم» در سال 1970 نوشت. او با انتشار اين اثر توانست هويت جديدي براي خود كسب كند. موریسون رمان نويسي را با كارهايي نظير:«سولا»(1973)«آوازهاي سليمان»(1977)، «كودك گريان»(1981)،«محبوب»(1987) و «بهشت»(1998) ادامه داد. از تونی موریسون به تازگی کتابی در بازار نشر ایران ترجمه و منتشر شده است. رمان «عشق» آخرین نوشته موریسون است كه انتشارات كاروان آن را با ترجمه شهريار وقفي پور در ۲۷۰ صفحه و به قيمت ۲۸۰۰ تومان روانه بازار کرده است.
«ادبیات آلمانی زبان، برای ما سالها نویسندگان و شاعرانی بود مثل گوته و کافکا و اگر خیلی جدید فکر میکردی، میشد گونتر گراس و برتولت برشت. این چنین در بیخبری از ادبیات شکوفای آلمان بودیم تا وقتی که مترجمهای جدیدی مثل دکتر س محمود حسینی زاد، شروع به کار روی متنهای جدید آلمانی زبان کردند. درخشانترین ترجمه را حسینی زاد به نشر ماهی سپرد: «گذران روز» منتخبی از داستانهای چهار نویسندهی مختلف روز آلمان، نویسندهایی که بعد از دههی نود، سبک جدیدی در نگارش آغاز کرده بودند. آنها دیگر علاقهای به مسائل جنگ اول و دوم جهانی نداشتند. کمونیسم و غرب آزاد برایشان حرف گذشته بود. آنها در زندگی امروزشان بودند. زندگی تنهای امروز. یکی از آن چهار تن، یودیت هرمان بود. قشنگترین داستانهای کتاب را نوشته بود.
در 1998، یودیت هرمان، اولین مجموعه داستانش را نوشت: «خانهی تابستانی، بعدا» کتاب در بازار آلمان درخشید و به هفده زبان زندهی دنیا ترجمه شد. وقتی هرمان، «هیچ چیز جز ارواج» دومین مجموعه داستانش را منتشر کرد، دیگر واقعا مشهور شده بود. حسینی زاد چهار داستان از کتاب اولین را در «گذران روز» آورد (چاپ دوم آن هم همین تازهگیها منتشر شده است) و حالا کتاب جدیدش، «این سوی رودخانهی ُادر» ترکیبی از هر دو کتاب هرمان، شامل بر پنج داستان کوتاه، در دستان ما است.
ادبیات آلمان، فاتح بازار کنونی کتاب ایران
چندی است که ترجمه و انتشار آثار نویسندگان آلمانی به زبان فارسی رونق پیدا کرده است. این آثار منتشر شده تنها شامل کارهای نویسندگان نسل پس از جنگ آلمان، چون رمانهای جدید گونتر گراس، اووه تیم و یورک بکر نمیشوند، بلکه آثار نویسندگان نسل جدید این کشور را هم دربر میگیرند. در ویترین کتابفروشیهای بزرگ تهران، مثلاً رمان "یعقوب کذاب" یورک بکر را در کنار کتاب "آن سوی رودخانه ادر"، نوشتهی یودیت هرمان میبینیم. برای کتابخوانان ایرانی نامهای نویسندگان "جوانی" چون اینگو شولتسه (م ۱۹۶۲)، زیبیله برگ (م ۱۹۶۲) و یولیا فرانک (م ۱۹۷۰) هماناندازه آشناست که هاینریش بل، مارتین والزر و زیگفرید لنتس، از نویسندگان آلمانی پس از جنگ جهانی دوم و از پایهگزاران "گروه ۴۷".
این شناخت همهجانبه از صحنهی ادبی آلمان را جامعهی کتابخوان ایران، مدیون مترجمانی است چون علیاصغر حداد، ("یعقوب کذاب")، كامران جمالی ("قرن من" نوشتهی گونترگراس)، علی عبدالهی ("نقطه سرخط"، مجموعه داستانهای کوتاه آلمانی)، محمود حسینی زاد ("مثلاً برادرم" نوشتهی اووه تیم، "آن سوی رودخانه ادر" یودیت هرمان) و دیگر مترجمان آلمانی ـ فارسی زبانی که پیوسته در صدد "کشف" اثری جدیدند.
برگردان: احمد گلشيري
لاتاری و دااستانهای دیگرشرلی هاردی جکسن (۱۹۱۶-۱۹۶۵) نویسنده آمریکایی بود.معروفترین اثر وی داستان کوتاه لاتاری است که برای اولین بار در مجله نیویورکر به چاپ رسید و از مشهورترین داستانهای کوتاه قرن بیستم است.
لاتاري حكايت كننده يك مراسم سنتي قرباني كردن انسان هاست كه هر ساله در يك دهكده برگزار مي شود . شرلي جكسن درباره ي اينكه چه چيز او را به سمت نوشتن اين داستان كشانده گفته :« من تصور مي كنم با قرار دادن يك مراسم بي رحمانه در زمان حال و در دهكده ي خودم ، اميدوار بودم خشونت بي هدف و غير انساني زندگي را به نمايش درآورم. »
صبح روز بيست و هفتم ژوئن هوا صاف و آفتابي بود و گرماي نشاطآور يک روز وسط تابستان را داشت؛ گلها غرق شکوفه و علفها سبز و خرم بودند. نزديکيهاي ساعت ده، مردم روستا رفتهرفته در ميدان ميان ادارة پست و بانک گرد ميآمدند؛ در بعضي شهرها آن قدر آدم جمع ميشد که قرعهکشي دو روز طول ميکشيد و ناچار کار را از روز بيست و ششم شروع ميکردند؛ اما در اين روستا، که فقط سيصد نفري آدم داشت، سر تا ته قرعهکشي کمتر از دو ساعت وقت ميگرفت؛ بنابرين کار را در ساعت ده شروع ميکردند و طوري بهموقع تمام ميکردند که مردم روستا، براي ناهار، ظهر توي خانههايشان بودند.بچهها، البته اول جمع ميشدند. مدرسه تازگيها با آمدن تابستان تعطيل شده بود و احساس آزادي براي بيشتر آنها آزاردهنده بود؛ دلشان ميخواست، پيش از آنکه توي بازي پر شر و شور راه پيدا کنند، مدتي بيسروصدا دور هم جمع شوند و باز از کلاس و معلم، و کتاب و تنبيه حرف بزنند. بابي مارتين جيبهايش را از پيش با قلوه سنگ انباشته بود، و پسرهاي ديگر چيزي نگذشت که، به پيروي از او، صافترين و گردترين سنگها را جمع کردند؛ بابي و هري جونز و ديکي دلاکرُيکس- که روستاييها دلاکرُي صدايش ميکردند- دست آخر تل بزرگي قلوه سنگ در گوشة ميدان جمع کردند و مراقب بودند بچههاي ديگر نگاه چپ به آن نيندازند. دخترها کناري ايستاده بودند و با هم گرم اختلاط بودند و سرشان را برميگرداندند پسرها را ديد ميزدند ؛ و پسرهاي کوچولو توي خاک و خل غلت ميزدند يا دست برادرها وخواهرهاي بزرگشان را محکم گرفته بودند.چيزي نگذشت که مردها کمکم جمع شدند، بچههايشان را ميپاييدند و از محصول و باران، تراکتور و ماليات حرف ميزدند. کنار هم، دور از تل قلوه سنگ گوشة ميدان ايستاده بودند، و آهسته لطيفه تعريف ميکردند و به جاي سر دادن قهقهه لبخند ميزدند. سرو کلة زنها، که لباس رنگ و رو رفتة خانه و ژاکت پوشيده بودند، اندکي بعد از مردهايشان پيدا شد. به همديگر سلام کردند و همانطور که ميرفتند به شوهرانشان بپيوندند حرفهاي خالهزنکي براي هم تعريف ميکردند.
يك ترجمه و فرازو فرودهاي طبيعي
گزيده و ترجمه داستان هاي نويسندگاني از سراسر جهان يكي از ابتكارات زيبائي است كه خوشبختانه از دير باز در كشور ما رواج داشته ودارد.
اين حركت فرهنگ ساز كه تا كنون باعث گشوده شدن دريچه هايي به جهان ادبيات شده و اهالي ادبيات داستاني را با چهره هايي از بزرگان اين عرصه آشنا كرده است را مي توان به عنوان سرآغازي بر حركت هاي داخلي درباره چگونه نوشتن به حساب آورد،يعني اين كه مترجماني سختكوش به شيوه اي غير مستقيم علاوه بر دعوت از خوانندگان به ضيافت داستان هاي ناب، سمت و سو هاي نويسندگي را هم آموزش داده اند.
به تازگي مجموعه داستاني از نويسندگان جهان به نام«هواي قطبي»روانه بازار كتاب شده كه به لحاظ تنوع نويسندگان و آثار انتخاب شده قابل توجه است.
اين مجموعه در بر دارنده هفده داستان كوتاه از نويسندگاني چون شروود اندرسن،ياسوناري كاواباتا،ايساك بابل،نادين گورديمر،هانريش بل،حنيف قريشي،اليس وكر،ديان گلانسي و....است و مترجم كوشيده است حال و هوايي ديگرگون ازفعاليت ادبي آن ها ارائه دهد.
بعضي داستان هايي كه در اين مجموعه ترجمه و عرضه شده اند آثاري هستند كه پيش از اين توسط مترجماني ديگر ترجمه شده اند اما حساسيت ترابي در شيوه برخورد مجدد با اين آثار، كار او را تا حدي از كارهاي ديگر متمايز كرده است.
آن گونه كه پيداست ترابي با ترجمه اين كارها ارتباط با مخاطب عام را هدف قرار داده ومخاطب خاص را آن گونه كه بايد و شايد در نظر نگرفته است،ترابي با اين كار تلاش كرده كه نسل تازه را يك بار ديگر متوجه آثاري كند كه صدها نويسنده از دل آن ها بر خاسته اند.
حاجی آقا رمانی است، نه رمان نیست، نوشتهای تاریخی است. تاریخی که توسط حاج ابوتراب به حج نرفته نقل میشود. این حاجی آقا به دلیل تولد در عید قربان نام حاجی را از بدو تولد بر خود دارد. شراب خواری میکند، گاهی دوگانهای میگذارد، پسرش را در مراسم عزداری به میرابی وا میدارد –ارزان تر است- گاهی خمس و زکاتی صوری میدهد و ....
تاریخی که در این کتاب نقل میشود، از زمان ناصرالدین شاه قاجار تا سال اتمام کتاب که اولین چاپ آن ۱۳۲۴ است را در بر میگیرد. یعنی یکی دوسال هم از زمان محمدرضا شاه را هم دارد. ولی به طور کلی یا از زمان اوائل پهلوی دوم صحبت می شود، یا پهلوی اول و نیز از قاجارها به طوراعم و ناصرالدین شاه –با لفظ شاه شهید- به طور اخص صحبت به میان میآید.
شخص حاجی آقا را میتوان به عنوان نماینده قشر سرمایه دار در حال تولد تاریخ امروز دانست. سرمایه دارانی که امروزه یاد گرفتهاند برای حفظ منافعشان هم که شده ژستی دمکرات منشانه به خود بگیرند و کارگران خود را تا حد ممکن به صورتی که نه سیخ بسوزد و نه کباب راضی نگاه دارند –این جا و میهن اسلامی را عرض نمیکنم، منظورم جهان مدنی خارج از اینجاست-. کاری که حاجی آقا در آن دوران بلد نبود. او قدرت خود را در نادانی مردم میدید.
حاجی آقا برای رسیدن به اهدافش از هیچ عمل پستی دریغ نمیکند. کلیه صفات منفی انسانی را یک تنه داراست: دزد، کلاش، شارلاتان، عوام فریب، مال مردم خور، نان به نرخ روز خور، حشری، قاچاقچی، دروغگو، ریاکار، دلال، کار چاق کن، جاسوس، خبرچین، قاتل، بیرحم، خسیس، بد گمان، ..
موضوع اين كتاب چكيده آخرين نظريه سياسي- اجتماعي هاينريش بل است، كه آن را بصراحت در مصاحبه هاي مختلف پس از چاپ كتاب بيان مي داشت.
او معتقد بود فاجعه اي كه وسايل ارتباط جمعي با گسترش فرهنگ ارتجاعي در افكار عمومي به وجود مي آورند و ترور شخصيتي اي كه انجام مي دهند،
عامل به وجود آمدن گروه هاي تروريستي است و خطر كار آنها به مراتب بيشتر از خطر يك فرد براي جامعه است، چرا كه آنها افكار جمع كثيري از مردم را مسموم مي كنند و اينها حداكثر چند نفر را از ميان برمي دارند.
هاينريش بل هميشه در نوشته هايش نظري انتقادي به جامعه دارد، اما اثر حاضر بيش از ديگر آثارش خشم گروه هاي ارتجاعي را برانگيخت و موجب شد كه پليس مخفي آلمان به خانه اش يورش برد و با متهم كردن او به هواداري از گروه ارتش سرخ منزلش را در پي يافتن سند به هم ريزد.
موضوع كتاب شيوه عمل كرد روزنامه اي را نشان مي دهد كه با تيراژي چند ميليوني ارتجاعي ترين افكار را به خورد جامعه مي دهد.
آبروي از دست رفته كاترينا بلوم نويسنده: هاينريش بل
مترجم: حسن نقره چي ناشر: نيلوفر زبان كتاب: فارسي تعداد صفحه: 133
اندازه كتاب: رقعی - سال انتشار: 1383
نان سالهای جوانی (به آلمانی: Das Brot der frühen Jahre) کتابی است که در سال ۱۹۵۵ توسط هاینریش بل نویسنده آلمانی نوشته شدهاست.
والتر فندریچ تعمیرکار لباسشویی که قحطی زمان جنگ در او آرزوی سیری ناپذیر به نان ایجاد کردهاست، یک روز با زنی آشنا میشود و کشف میکند که عشق او را بیشتر از هر نان دیگری سیر میکند.
ترجمه محمد اسماعیل زاده - نشر چشمه - تهران - ۱۳۸۶
کتاب به این صورت آغاز میشود:
روزی که هدریک آمد، یک روز دوشنبه بود. و دراین صبح دوشنبه پیش از آنکه خانم صاحبخانه نامهی پدرم را از زیر در به اتاق بفرستد، دوست داشتم مثل گذشتهها که هنوز در خوابگاه كارآموزی بودم و اغلب این کار را میکردم، پتو را روی سرم بکشم. اما صاحبخانهام در راهرو صدا زد: «از خانه برایتان نامه رسیده.» هنگامی که او نامهای به سفیدی برف را از زیر در داخل اتاق غلتاند، هنوز سایه خاکستری رنگ در آن گسترده بود. با وحشت سراسیمه از تخت برخاستم، چون بجای مهر دایره شکل ادارهی پست مهر بیضی شکل پست راهآهن را تشخیص دادم. پدرم که از تلگراف منتفر بود در مدت این هفتسالی که در این شهر تنها زندگی میکنم برایم تنها دوبار چنین نامههایی با مهر پست راهآهن فرستاده بود. اولین نامه حاوی خبر مرگ مادر و دومین نامه هم خبر تصادف پدر، زمانی که هر دو پایش شکسته بود. و این هم سومین نامه بود. آن را باز کردم و وقتی شروع به خواندن نمودم خیالم راحت شد. پدر نوشته بود: «فراموش نکن که هدریک دختر مولر، کسی تو برایش اتاق تهیه کرده بودی، امروز با قطاری که ساعت ۱۱ و ۴۷ دقیقه وارد میشود به آنجا میآید. لطف کن و دنبالش برو. حتما یادت نرود که چند شاخه گل هم برایش بخری. نسبت به او مهربان و خوشاخلاق باش. سعی کن بتوانی بفهمی که حال و روز چنین دختری چگونه خواهد بود. برای اولینبارتنها به شهر میآید. او خیابان و محلهای را که در آن زندگی خواهد کرد نمیشناسد و برایش بیگانه است. راه آهن بزرگ با ازدحام و شلوغیاش در حوالی ظهر او را به وحشت خواهد انداخت. تصورش را بکن، او با بیستسال سن به شهر میآید که معلم شود. افسوس که تو دیگر نمیتوانی روزهای یکشنبه مرتب به دیدنم بیایی. حیف! از صمیم قلب، پدر.»
قهرمان اصلی در این قسمت یک زن آلمانی 48 ساله است. قد او یک متر و هفتاد و یک سانتیمتر و وزن او در حدود شصت وهشت کیلو. رنگ چشمانش چیزی است بین آبی تند و سیاه، انبوه موهای براق و بلوندش به سرش حالتی می دهد که گویی کلاهی طلایی بر تارکش گذاشته باشند.
این زن لنی فایفر نام دارد. او سی سال تمام به عنوان کارگر غیر متخصص در امر گل آرایی مشغول بوده است. دوران شوهر داری او بیش از سه روز طول نکشیده است. در سال 1941 به مدت سه روز زن یک افسر جزئ ارتش آلمان می شود. که ثمره آن حقوق وظیفه نا چیزی است که تا کنون تغییری در آن داده نشده است. در حال حاظر لنی نه تنها از لحاظ مالی بلکه از جمیع جهات در وضع بسیار دشواری قرار دارد. مخصوصا که پسر محبوبش در زندان به سر می برد.
دیوارهای اتاق لنی از تصاویری پوشیده شده است. عکسهایی که صاحبان آنها بجز یکی همگی مرده اند. عکس مادر لنی که در سال 1943 و در سن چهل و یک سالگی در گذشته است. زنی رنجور را با موهای خاکستری کم پشت و چشمانی درشت نشان می دهد. او در حالیکه در پتویی پیچیده شده است روی نیمکتی مشرف به رود راین نشسته است. چیزی که فورا به چشم می آید خستگی نگاه و سر سختی و تسلیم نا پذیری لب هاست. عکس واقعا سر خوردگی از زندگی را بخوبی نمایان می سازد.
پدر لنی هم در عکسی که مر بوط به کمی قبل از مرگ اوست و در سن چهل و نه سالگی لبخند به لب دارد. لباس کار بنایی رنگ و رو رفته ای و به دقت وصله شده ای به تن دارد.
4 عکس بعد مربوط به چهار مرد جوانیست که سنشان حوالی بیست دور می زند و فقط یکی از آنها، پسر لنی به این دنیا تعلق دارد.
بین دو نفرشان شباهتهایی وجود دارد که بیشتر از لباسشان ناشی می شود. با اینکه عکس از گردن به بالا گرفته شده اما آنقدر از تنه در عکس هست که آدم بتواند لباس نظامی ور ماخت (ارتش هیتلری) را با صلیب شکسته ای که به لباس «لاشخورهای مبشر بد بختی» معروف شده بود بشناسد. یکی از این دو نفر برادر لنی، هنریش گرویتن و دیگری ارهارد شوایگرت پسر خاله اوست. که هر دو نفرشان را مثل صاحب عکس سوم باید جزء قربانیان جنگ دوم جهانی محسوب داشت.
عکس سوم متعلق به یک تبعه شوروی به نام بوریس لوویچ است که لبخند نمی زند. این عکس بزرگ شده عکس سه در چهاریست که در سال 1931 در مسکو گرفته شده است و انسان بی درنگ متوجه می شود که آن را بزک کر ده اند.
درخشش چشمان درشت آبی سیر از پشت عینک دور فلزی ممکن است به غلط این تصور را بوجود بیاورد که کار روتوش عکاس است.
ششمین عکس متعلق به یک فرد زنده است. پسر لنی، لو جوان در عکس خیلی سر خوش و خندان بنظر می آید. خنده و حالت نگاه او انسان را به این نتیجه می رساند که او فاقد دو صفت بارز لنی ست. مسلما نه کم حرف است و نه خجول.
معرفي سه رمان از هاینریش بول
/ آبروی از دست رفته کاترینا بلوم
/ عقاید یک دلقک
/ عکس دستهجمعی با بانو
"ميزبان" به قلم استفاني مير، عنوان نخست جدول كتاب هاي پرفروش هفته گذشته آمريكا را از آن خود كرد.\ در اين كتاب موجودات فضايي به زمين حمله ميكنند و بر ذهن و روح ميزبانان خود يعني انسان ها مستولي مي شوند، در حالي كه جسم آنها دست نخورده باقي مانده است. بيشتر افراد زميني تسليم فضايي ها مي شوند؛ ولي در اين ميان زني به نام ملاني استرايدر مقاومت مي كند و اجازه نمي دهد اين ميهمانان ناخوانده، بر ذهن او مسلط شوند و يا آرزوهاي او را به سرقت ببرند. اين رمان براي نخستين بار در جدول پرفروش ها ديده مي شود.
«استفاني ميير» نويسنده جوان آمريكايي اين روزها با انتشار مجموعهاي از رمانهاي پر رمز و راز خود جايگاه جيكي.رولينگ خالق مجموعه داستانهاي هريپاتر را در ميان نوجوانان سراسر جهان متزلزل كرده است
خوانندگان نوجوان و حتي جوان ماجراهاي هريپاتر پس از انتشار يكي دو رمان از ميير توجه بسيار زيادي به مجموعه آثار او نشان دادهاند بهطوري كه فروش آثار او آمار قابلتاملي را در ليست پرفروشترين كتابهاي ادبي جهان به همراه داشت. اين امر نشان ميدهد كه استفاني ميير، نويسنده جوياي نام آمريكايي به خوبي توانسته است با يكي دو رمان اخيرش رقيب سرسختي براي مجموعه آثار هريپاتر خانم رولينگ باشد.
"یاروسلاو هاشک" (1883-1923) رمان سترگ "شوایک" را از پس چنین رویدادی به رشته ی تحریر درآورده است . رمانی که به خاطر ظرافتهای طنزپردازانه و سخره گیری خردورزانه اش تصویری اثر گذار از جنگ جهانی اول و تمام تخم و ترکه اش پدید آورد و شوایک انسان ساده لوح و پاکدامنی که حتی نتوانست با توسل به گواهی سفیه بودن اش از حضور در جبهه های جنگ دوری کند را در کانون این روایت قرار داده است . شخصیتی که به اندازه ی شخصیت سیاه نمایش تخت حوضی در سرزمینمان مردمی بود و نیش تند انتقادش را گرچه لباسی ساده لوحانه بر آن کشیده بود از ژنرال ها و سرهنگ ها و جنگ افروزهای معنا باخته دریغ نمی کرد . هاشک آنقدر زنده نماند تا ببیند جنگ جهانی دیگری هم در پی است تا شوایک را به آنجا هم بفرستد . در عوض برتولت برشت سالها بعد نمایشنامه ای نوشت با عنوان "شوایک در جنگ جهانی دوم" ؛ و حالا شوایک دیگر به کاراکتری شناخته شده تر از رمان هاشک بدل شده بود و برای خودش شهرتی عالمگیر دست و پا کرده بود .
رمان درخشان شوایک که جزء بیست رمان برجسته ی قرن بیستم است ، روایتگر دن کیشوت جهان جنگ زده ای است که عاری از شور پهلوانی اش در روزهای پیش از آغاز جنگ جهانی اول با سگ هایش روزگار می گذراند . سگ های ولگردی که به جای موجوداتی نجیب و اصیل آنها را به دیگران غالب می کند . اما ترور فردیناند ، ولیعهد اتریش که سبب شکل گیری جنگ جهانی اول شد و حمله ی روسیه به امپراطوری اتریش همه چیز را به هم می ریزد . شوایک به جبهه ی جنگ اعزام می شود و ما را به بطن معناباختگی جنگ جهانی اول می برد . سفر او بالغ بر 1000 صفحه و 4 دفتر را پوشش می دهد و دست آخر این ذات الریه است که یاروسلاو هاشک را در 40 سالگی از پا در می آورد و میراث شوایک را برای نسل های بعد وا می گذارد . هاشک نویسنده ی سرزمینی است که "بهومیل هرابال" ، "فرانتس کافکا" و "میلان کوندرا" تا میلیون ها سال تاریخ اندیشه و ادبیات را با آثار درخشان شان مدیون خود کرده اند و شوایک نیز با آنکه چندان قرابتی با فضای خوف آور رمان های کافکا و فلسفیدن های آشکار و پنهان رمان های کوندرا ندارد اما طنزی درخشان و پرخون دارد که همچنان بر بستر اندیشه ورزی و فلسفه ای سهل و ممتنع در جوش و خروش است .
يك داستان ضد جنگ
بيست منتقد جهان دور هم جمع شده اند و 1001 عنوان كتابي را مشخص كرده اند كه هر علاقه مند به مطالعه بايد قبل از مرگش بخواند.
ششصد و نود و دومين كتاب اين فهرست، رمان «شوايك» اثر «ياروسلاو هاشك» نويسنده چك است. ايرانيها شانس دارند كه اين اثر، به زبان فارسي ترجمه شده است تا امكان مطالعه و لذت بردن يكي از آثار بزرگ ادبيات كلاسيك جهان را از دست ندهند.
رمان «شوايك» در شمار آثار بزرگ ادبيات كلاسيك جهان قرار مي گيرد و ارزش و اعتبار آن نزد كشورهاي اروپاي شرقي به حدي است كه اثر ديگري همتراز آن نمي توان سراغ گرفت. آنقدر كه بسياري معتقدند اين اثر در اروپاي شرقي همتراز «دن كيشوت» است.
«ياروسلاو هاشك» اين كتاب را در سالهايي نوشته كه دنيا وارد مرحله جديدي از تحولات خود شده است؛ تحولاتي كه در عصر «هاشك» با ظهور جنگ جهاني اول نمود عيني پيدا كرد؛ «شوايك» داستان سرباز ساده دلي است كه جز انجام وظيفه براي ميهن فكر ديگري در سر ندارد و البته تلاشهاي او براي ايفاي اين وظيفه هميشه همراه با سوء تفاهمها و ماجراهاي خنده آوري است.
«فراز مسند خورشید» بر بستر فضائی که سالها پیش ترورهای سیاسی خارج از ایران بوجود آورده بود، شکل می گیردسلیم، راوی داستان، در خیابان به مردی برمی خورد که به گمانش اسدی، بازجو و شکنجه گر زمان شاه است. این را با مهدی، همبندی سابقش، که دوست و محرم اوست، در میان می گذارد. این حادثه، خاطرات زندان و شکنجه را در آنها زنده می کند. دوستانشان، شیده و شاهرخ هم در خاطره آنها شریک می شوند. این زن و شوهر هنرمند تئاتر هستند که به دلیل آزارها و پیگردها مجبور به ترک وطن شده اند
در سفر به گذشته آنها متوجه تناقض هائی در شخصیت اسدی می شوند که تا آن زمان نظرشان را نگرفته بود. جستجو برای یافتن اسدی با پدیدار شدن جواد سهرابی به حاشیه رانده می شود. سلیم به این مرد، که خود را دوستدار هنر نشان می دهد و می خواهد از طریق سلیم با شیده و شاهرخ طرح دوستی بریزید، مشکوک است
خبر قتل فجیع افشین خرمی، هنرمند و شومن ساکن آلمان به نگرانیها و ترسها دامن می زند. در حالیکه تمام قرائن حاکی از یک ترور سیاسی است، این قتل، که یادآور قتل فریدون فرخزاد است، همچنان مشکوک باقی می ماند. شیده دوست افشین خرمی بوده و خود نیز در سالهای اول ورود به هلند در چند برنامه تلویزیونی ظاهر شده و سیاست سرکوب هنر و هنرمندان را در ایران افشا کرده بود
روايت داستانی «نبرد در قلعه ی گوک تپه» ماجرای زندگی پر فراز و فرود پيرمردی ترکمن به نام «ياش بخشی» است که در جريان زندگی خود ، با حوادث و مصائب گوناگونی چون هجوم ناجوانمردانه ی روسها به نواحی جنوب شرقی دريای خزر و کشتار بی رحمانه ی دوستان و هم وطنانش در قلعه ی گوک تپه مواجه شده است به همين جهت ، با گذشت سالها از آن واقعه ، همچنان به لحاظ روحی ملتهب و زخمی است و خاطرات دردناک و تاريک گذشته او را آزار می دهد. او بزرگ ايل خود و دوتارزن ماهری است که سالها در خصوص بازگويی رخدادهای مربوط به آن نبرد ، سکوت کرده است. اما اکنون در يک موقعيت هيجانی ويژه همچون عروسی پسرش «اورس گلدی» به مدد روح افشاگر موسيقی ، عاقبت پرده از زخم هايی که قلب و جان او را در بند کشيده اند ، برمی دارد و با نواختن سيم های نازک دوتارش ، تمامی عواطف و احساسات خود را در باره ی آن نبرد باز می نمايد. تمام ميمهانان و اطرافيان او ، با شنيدن نغمه های دوتار ياش بخشی ، در حيرت و سکوتی ژرف فرو می روند و رمان در حالی که «اورس گلدی» مشوش و رها شده از خود ، تحت تأثير دردهای پدر می گريد ، به اتمام می رسد. شخصت های ديگر اين رمان عبارتند از: ملامحمد ، باتيرخان ، نوربردی خان ، آدينه خان و... .
«نبرد در قلعه ی گوک تپه» مثل برخی رمان های قابل بحث فارسی چون سووشون و اغلب رمانهای معتبر روسی ، برای بسط و توسعه ی مفاهيم داستانی مورد نظر خود ، به يک واقعه ی مهم تاريخی مستند ، تکيه کرده است. گو اين که رمان رمان است و تاريخ تاريخ. و هر چند نويسنده ای چون سيمين دانشور اساساً با اين که مثلاً رمان سووشون او را رمانی تاريخی نيز بدانيم ، چندان موافق نيست و کار خود را بيشتر رمزی و فلسفی می داند ، با اين حال به نظر می رسد که «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به شکلی بسيار جهت مند ، قصد دارد موجوديت خود را به يک واقعه ی مهم تاريخی پيوند بزند و تمام ابزار و عناصر داستانی را برای «بازگويی» دوباره ی آن واقعه به کار گيرد.
در يکي از فيلم هاي «باستر کيتون»، سکانسي هست که در آن، او در جست وجوي کار، سر از يک سالن تئاتر درمي آورد و قرار مي شود نقشي را در اجراي يکي از نمايشنامه هاي شکسپير بازي کند. وسط اجرا، دعوا مي شود و سالن به هم مي ريزد و بعد از آن صحنه يي هست که «کيتون» را با خود و زره يک سرباز قديمي در حال فرار از دست پليسي که با باتوم دنبالش افتاده، نشان مي دهد. اين صحنه تعقيب و گريز به دليل وضعيت متضادي که از کنار هم قرار گرفتن «کيتون» با آن خود و زره و پليس، با يونيفورم زمان خود، به وجود آمده، در کل فيلم برجسته مي شود که اين برجسته شدن البته خود حاصل صحنه هاي قبل و بعد از آن صحنه خاص از يک سو و کنار هم قرار گرفتن اجزاي همان صحنه خاص از سوي ديگر است. در اين صحنه، «باستر کيتون» در لباسي است متعلق به گذشته دور، اما در عين حال با فاصله يي از آن گذشته به دليل اينکه او نقش کسي را بازي مي کند که قرار است نقش آن سرباز را بازي کند. او واقعاً يک سرباز قديمي نيست که به سبک قصه يي از نوع رئاليسم جادويي سر از زمان حال درآورده باشد. او نه خود آن سرباز که نقش آن است با فاصله يي هميشگي از آن و تاکيدي ضمني بر حضور اين فاصله از گذشته در عين حضور آن در اکنون. اين فاصله گذاري و تناقض و شکاف طنز آميز بي هيچ پيچيده نمايي و در برهنه ترين شکل خود در اين صحنه از فيلم «باستر کيتون» نشان داده مي شود.
«کيتون» در اين صحنه تجربه يي واقعي را به زبان تصوير درآورده و در فاصله تصوير از واقعيت، شکاف ميان گذشته و اکنون در عين حضور اين گذشته در اکنون را نشان مي دهد. در اين تصوير گذشته يي نشان داده مي شود که در حين تکرار خود در اکنون، تغيير شکل و تغيير معنا داده است و اکنون، گذشته در اکنون است و در فاصله يي پرنشدني از آن. آنچه مرا به ياد اين صحنه از فيلم «باستر کيتون» انداخت، قصه «آنها چه جوري مي گريند؟» بود از مجموعه «مردي که گورش گم شد» حافظ خياوي.
مجموعهی «مردی که گورش گم شد» هفت داستان دارد که همهگی به صورت خاطرهگویی محض و براساس دو تم باورهای مذهبی و مرگ روایت میشوند. در سه داستان اول مجموعه، راوی اول شخص درگیر اصول و رسوم شرعی است که در او نهادینه شدهاند و حافظ خیاوی تلاش میکند که آن قواعد کلی مذهبی را از زاویهای بسیار شخصی شده، در ارتباط مستقیم با شرایط زمان ـ مکان خاص راوی ارائه کند؛ و این اتفاقی است که سالها پیش در سینمای ایران افتاد، از طرف دولت حمایت شد و در جهت صدور آن به جهان، «سینمای معناگرا» نامیدهشد. چهار داستان بعدی مجموعه، حول محور مرگاند و این در حالیست که همان ساختار روایت خاطره ادامه مییابد.
در داستان «روزهات را با گیلاس باز کن» راوی کم سن و سال، عاشق دختر دائیاش، بهرغم مخالف والدین روزه گرفته و درصدد است روزهاش را نگهدارد تا با گیلاسهائی که سومان نشانش داده، افطار کند. بسیاری از تصاویر، مثل عشق به دختردائی که سیزدهماه بزرگتر است، کتاب خاندن سومان روی درخت، بیحجابی! و شیطنتهای خاص او و … به شکل تقلید سطحی از داستان «درخت گلابی» گلی ترقی باقی میمانند و خاطرهی فیلم مهرجوئی را زنده میکنند.
«آنها چه جوری میگریند» خاطرهی راوی از نوجوانیاش است که در شبیهخانی به نقش عبداله درآمده و خاننده را مجبور میکند که در روایت خطی ابتدا تا انتهای شبیهخانی، در مسیر تمام اتفاقات مربوط و غیر مربوط قرار میگیرد.
در «چشمهای آبی عمو اسد» راوی در پی درک چرایی قسم خوردن خدا به انجیر و زیتون در قران، از خاهرش میخاهد که از مشهد بهجای کلت آبپاش! برایش زیتون سوغاتی بیاورد و صد البته خاهر، هر دو مورد سفارششده را آورده و به جای راوی هم زیارت کرده، هم نماز خاندهاست.
داستانهاي كوتاه فارسي
اين كتاب 7 تا داستان كوتاهه كه اكثرشون از زبون يه پسر بچه نقل شده.
اين هم فهرست داستانهاش:
روزهات را با گيلاس باز كن
آنها چه جوري ميگريند؟
چشمهاي ابي عمو اسد
صف دراز مورچگان
مردي كه گورش گم شد
ماه بر گور ميتابيد
مردها كي از گورستان ميآيند؟
از داستان مردي كه گورش گم شد
... از جاده خلوتی میرویم. کم پیش میآید که ماشینی از کنار ما بگذرد. از صبح فقط چهار تا ماشین از کنارمان گذشته است. دوتایش از جلو آمدند، از کنار ما گذشتند و رفتند، دو تای دیگرش هم از ما سبقت گرفتند؛ اما ما از هیچ ماشینی سبقت نگرفتیم.
نفهمیدم هم آن ماشینها چه ماشینی بودند. فقط یکی را شناختم. از صدایش شناختم. مثل آبی بود که از لولهی بزرگ فلزی بگذرد. هیچکس هم قبول نمیکرد. به هر کی میگفتم، میخندید. بعضیها هم مسخرهام میکردند. میگفتند: "آخر کجای صدای لندرور شبیه لولهی بزرگ آب است؟" میگفتند:"اصلا من کجا صدای آبی را که از لولهی بزرگ میگذرد، شنیدهام؟" راست هم میگفتند بیچارهها، من نشنیده بودم، ولی حس میکردم که صدای لندرور یک همچون صدایی است. وقتی که از خیابان میآمد و میپیچید توی کوچه، ما همه دست از بازی میکشیدیم و دو طرف کوچه کنار دیوار میایستادیم و چشم میدوختیم به ماشینی که با تلق و تلوق از میان ما میگذشت و میرفت چند خانه بالاتر از خانهی ما میایستاد،

در کتاب بیابان اثر ژان ماری گوستاو لوکلزیو دو داستان، همزمان با هم، در بیابان رخ میدهد: نور، پسری از قبایلِ صحراگرد است و مردمِ او باید در برابرِ استعمارگران و دشمنانِ خاکِ خود بجنگند. لالاّ، دختری است که در یک آبادی در حاشیهی صحرا زندگی میکند و نیاکانِ او از جنگجویانِ صحرا بودهاند. نور به دنبالِ پیدا کردنِ جواب برای سوالاتی است که پیشرفتِ روحیِ او را آسان خواهد کرد؛ و لالاّ به دنبالِ تغییر و جستجوی بیشتر است و همین طور هم کنارهگیری از مردمانی که هیچ نمیفهمدشان. لالاّ با چوپانی که تمامِ آبادی دیوانه و جنزده میداندش نزدیک و صمیمی میشود. کمی بعد با او به دلِ صحرا فرار میکند، اما چیزی نمیگذرد که بر اثرِ وقایعی سر از فرانسه درمیآورد، بیگاری میکشد، حامله میشود، به شغلِ مانکنی میپردازد و آنچه در دلِ او باقی میمانَد ایمان و شیفتگیِ اوست به «بیابان.»
ژان ماری گوستاو لوکلزیو 13 آوریل 1940 در شهر نیس،کنار دریای مدیترانه به دنیاآمد و از سن هشت سالگی قلم به دست گرفت و شعر،حکایت،مقاله،داستان کوتاه و رمان های بیشماری نوشت.لوکلزیو با نگارش نخستین رمان خود به نام دادرسی، جایزه ادبی رنودو راکسب کرد.در سال 1980 موفق به دریافت جایزه بزرگ ادبی فرهنگستان فرانسه به نام جایزه ادبی پل موران شد.از آن تاریخ،لوکلزیو بزرگترین نویسنده زنده فرانسه قلمداد می شود
داستان کوتاه موندو رساله ای است فلسفی-شاعرانه که خواننده را وا می دارد از ورای شخصیت موندو،کودکی که اینجا و آنجا پرسه می زند پیام نور و زیبایی را دریافت کند. موندو حکایت از یک حضور است؛حضور کودکی ناشناس در شهری امروزی که توقع دارد جامعه پذیرای او باشد. دنیایی به ظاهر متمدن که با رهایی و آزادی کاملا بیگانه است. در چنین دنیایی است که واقعیت مدرنیته و رویای یک زندگی ساده با یکدیگر نا همگون می شود
موندو داستان معصومیت کودکیست که در هیاهوی مدرنیته گرفتار شده است. پسرکی که از سوی نیروی "قانون" مدام در حال تهدید و فرار است، رهایی او در برابر جامعهی قانونگرا قرار گرفته و پایگاه اجتماعی ندارد، بنابراین ولگرد است! ولگردی که مخل زیبایی شهر و عامل مشکلات است و پلیس به دنبال اوست. هیچکس نمیتوانست بگوید موندو از کجا آمده است. روزی بدون آن که کسی او را ببیند به طور اتفاقی وارد شهر شده و سپس همه به حضور او عادت کرده بودند. حدود ده سال دارد با صورتی گرد و چهرهای آرام و چشمانی سیاه و زیبا و کمی مورب. به آرامی و متانتی خاص قدم برمیدارد و هنگام راه رفتن همچون سگها، کمی کجکج راه میرود. همیشه یکجور لباس میپوشد: شلوار جین آبی، کفشهای ورزشی و تیشرت که تا اندازهای برایش گشاد است. وقتی از کسی خوشش میآید میایستد و به سادگی از او میپرسد: «مرا به فرزندی قبول میکنید» و قبل از این که مخاطب از بهت و حیرت خارج شود، دور میشود. در سرپناهها و مخفیگاههای کنار ساحل یا میان صخرههای سفید خارج شهر میخوابد. پرسه زدن را خیلی دوست دارد. پیچیدن از سر پیچ یک خیابان به خیابانی دیگر...
موندو علاقهمند به دیدار مردمی با مشخصات ساده است. یک نگاه زیبا و نافذ و لبخندی بر لب کافی است تا او کنارشان بایستد و اندکی صحبت کند. "چندین سوال راجع به دریا، آسمان و پرندگان میکرد و هنگامی که چنین کسانی از او جدا میشدند، در چهرهی همگیشان دگرگونی عمیقی قابل تشخیص بود.
داستان هاي اين سه مجموعه، داستان هايي هستند که از ابتداي دهه 90 تا سال 2007 نوشته شده اند. به عنوان مترجم اين داستان ها فکر مي کنيد روند داستان نويسي در جهان از دهه 90 تا حال حاضر چه تغييراتي کرده است؟
در اين سه مجموعه و تا آنجا که من داستان هاي معاصر دنياي انگليسي زبان را دنبال کرده ام، بيشتر احساس مي کنم داستان نويسي امروز جرياني است که به سوي کمال مي رود. فکر مي کنم حرکت رو به جلويي در اين داستان ها وجود دارد. شايد اين داستان ها با داستان هاي قبل از خودشان خيلي تفاوت داشته باشند؛ منظورم از داستان هاي قبل از آن داستان هايي است که ما به عنوان خواننده ايراني از داستان امريکايي در ذهن داريم، داستان هايي مثل داستان هاي فاکنر يا همينگوي. به نظرم داستان هاي سال هاي اخير، هر کدام در نوع خود، بسيار دروني تر، فردي تر و به معناي عام احساسي تر شده اند. توجه به فرد خيلي بيشتر شده و شايد اين يک خصوصيت اجتماعي باشد که در همه جوامع کم و بيش دارد اتفاق مي افتد. در داستان هاي خودمان هم امروز اين گرايش از بعد اجتماعي به بعد فردي را مي بينيم.
-يعني معتقد هستيد تفاوت ها بيشتر از آنکه در سبک و فرم داستان ها باشد، در مضمون ها اتفاق افتاده است؟
قطعاً در سبک و فرم هم تفاوت هست. سبک کار نويسندگان مختلف با هم بسيار تفاوت دارد، ولي در مجموع مي توان گفت سبک ها خيلي بيشتر جاافتاده و کامل تر و تخصصي تر شده اند. تعداد زيادي از داستان هايي که خوانده ام، از نظر سبک و زبان به سادگي ميل کرده اند، يعني در سبک و زبان داستان هاي امروزي پيچيدگي زيادي نمي بينيم. فکر مي کنم اين ويژگي مهمي است؛ يک معني اش اين است که تفکر و درونمايه داستان تا حد زيادي بر زبان و سبک غالب است.
-با تغييرات فرهنگي و اجتماعي که در جهان به صورت طبيعي وجود دارد، داستان هاي تازه تر در چه زمينه هايي با داستان کوتاه هاي کلاسيک و قديمي تفاوت دارند؟
تعلیق، یک نوولا است. البته روی کتاب نوشتهاند داستان بلند، ولی در مجموع این داستان 82 صفحه است با خط درشت و بنابراین نمیتواند یک داستان بلند محسوب شود، بلکه یک نوولا است.
نوولا را من نمیدانم در فارسی به چه چیزی میتوانیم ترجمه کنیم. به دلیل اینکه ما داستان کوتاه داریم که میشناسیم و معمولا یک حجمی است از یک صفحه تا هشت، ده صفحه. رمان هم از 150 صفحه به بالا است. ولی کتابهایی هستند در حد فاصل داستان کوتاه و داستان بلند که این کتب اخیر تعلیق، درحقیقت یک نمونه از این کارها است.
تعلیق خوب نوشته شده است. یعنی محصول اندیشهی دراز مدت محمدرحیم اخوت دربارهی مسایل خانوادگی اوست. چنین به نظر میآید، یعنی از سالشمار آخر کتاب؛ نویسنده کار خیلی جالبی کرده و در سالشمار آخر کتاب، زادروز تمام قهرمانان داستان را بهدست داده و از طریق این زادروزها ما متوجه میشویم که کی با چه کسی نسبت دارد.
«زنگبار يا دليل آخر»، داستان شش شخصيت است که در لحظه تاريخي ظهور فاشيسم در آلمان، در بندري سوت و کور و متروک با يکديگر برخورد مي کنند و منافع طبقاتي و بنيان هاي فکري و اخلاقي هر يک از اين شخصيت ها وادارشان مي کند به رغم تضاد بنيادين عقيدتي با يکديگر متحد شوند. «يوديت»، يک يهودي فراري است که مي خواهد از طريق بندر رريک، به سوئد فرار کند. «گرگور»، کمونيستي است بريده از حزب. «کنودسن»، ماهيگيري است کمونيست که تنها مانده و در برابر تهديد فاشيست ها که در رمان با عنوان «ديگران» از آنها ياد مي شود ترجيح داده به قول گرگور، پرچم مبارزه اش را تا کند و ته صندوق مخفي کند تا ديگران بروند و در اين مدت در کنار زنش که مردم مي کوشند با اتهام جنون به او و تهديد به بردنش به ديوانه خانه، از شوهر کمونيستش باج بگيرند، زندگي و از اين زن مراقبت کند. «پسر»، شاگرد «کنودسن» است. دليل او براي فرار خلاص شدن از قراردادها و اجبارها و قيودي است که بزرگ ترها به او تحميل کرده اند. ديگر شخصيت اين رمان که يکي از محوري ترين شخصيت هاي آن است، کشيشي است به نام «هلاندر» که مي خواهد يکي از مجسمه هاي کليسا به نام «راهب کتابخوان» را از کليسا خارج کند چون «ديگران» گفته اند مردم نبايد چنين مجسمه يي را ببينند و قرار است براي مصادره کردن آن به کليسا بيايند. «هلاندر» به رغم اختلاف ايدئولوژيک با «کنودسن» از او مي خواهد مجسمه را به سوئد برساند. از سوي ديگر، «هلاندر» کشيش و «گرگور» کمونيست را دلبستگي به مجسمه در موقعيتي مشترک قرار مي دهد. «هلاندر» شخصيتي است که به واسطه مجسمه، کانون برخورد نيروهاي متضاد در رمان و ترديد هر يک از نمادهاي اين نيروها، به بنيادهاي عقيدتي خود است. هر يک از شخصيت ها مي خواهند از قيود ايدئولوژيک که تا آن لحظه جهان را بر مبناي آنها تفسير مي کردند برهند و در برابر موقعيت هاي دشواري که برايشان پيش آمده به آزادي تصميم بگيرند. اين آزادي، آنها را به دلهره و تشويش مي اندازد و از اينجاست که رگه هايي اگزيستانسياليستي در رمان آشکار مي شود و اين رگه ها در نهايت به بن مايه هاي مذهبي و شکلي از تلقي فعالانه از مذهب پيوند مي خورد و در انتخاب مرگبار «هلاندر» متجلي مي شود. در تقابل با «هلاندر» گرگور قرار دارد و رهايي از قيد و بند حزب وبه قول هلاندر، با «آگاهي به اينکه در هيچ زندگي مي کند و سرکشي وحشيانه عليه همين هيچ سرد و خالي، کوششي به نيروي خشم، که دست کم به قدر لحظه يي واقعيت هيچ را که ديگران تاييد شرم آور آنند، نابود کند.» (ص 189)
گرگور، نماينده اگزيستانسياليستي ملحد است. او و کشيش هر دو دچار دلهره انتخاب هستند. در مرتبه ديگر «کنودسن»، «يوديت» و «پسر» هم با اين دلهره دست و پنجه نرم مي کنند. آنها هر يک از پوسته سفت و سخت ايدئولوژيک خود به در آمده و در موقعيتي جديد قرار گرفته اند که راه حلي از بنيان متفاوت با آنچه پيش از اين سفت و سخت به آن چسبيده بودند، مي طلبد. يکي از لحظه هاي حساس رمان آنجا است که «يوديت» مي کوشد براي فائق آمدن بر آنچه به آن گرفتار شده، از راهکارهاي مادرش کمک بگيرد و مي بيند رفتار بورژوايي مادرش در اين موقعيت، يک رفتار تزييني ناکارآمد است. اينجا ناکارآمدي و زوال رفتار تزييني بورژوايي در برابر واقعيت برهنه و خشن که هر گونه ثباتي را تهديد مي کند، با آفريدن اين صحنه و از لايه هاي پنهان آن آشکار مي شود. مادر «يوديت» بنا بر خاطره شاعرانه يي که به عنوان توريست در بندر رريک داشته، به دخترش گفته است از رريک خارج شود چون رريک براي فرار مناسب است. اما واقعيت «رريک» آنقدرها شاعرانه نيست هر چند نوعي تلقي از جنس همان تلقي ناکارآمد مادر يوديت در ناخودآگاه نويسنده رمان است که خود را در برخورد «يوديت» و «گرگور» و تحقق فرار از همان راهي که مادر «يوديت» گفته بود آشکار مي کند.
"ماكس موردن" كه نامش به نوعي اشاره به مرگ دارد، و هم چون پايانه ي "خط شمال" در مسير زوال قرار گرفته، سوگوار مرگ همسرش است كه به تازگي در اثر سرطان در گذشته. او به ساحل دريايي باز ميگردد كه تابستانهاي دوره ي كودكي اش در آنجا سپري شده و در همان خانه اي مستقر ميشود كه با اولين عشق زندگي اش در آن سكونت داشت. موردن با احيا و بازسازي خاطراتش درمان خود را ميجويد، كه البته در كنارش به غم و اندوه، بدمستي و نوشتن نيز متوسل ميشود. اولين عشق اين مرد در دريا ناپديد شد و هم اكنون خودش هم در همان جا در شرف نابودي است. دو واقع دريا به خودي خود "خاطره" است و امواج بلندش تهديدي اند براي ويراني حال و حتي گذشته ي او. در اينجا دريا نيز مانند خاطرات براي خودش زندگي قائم به ذاتي دارد و اين امر زماني بهتر آشكار ميشود كه در اواخر رمان، موردن لحظه اي را به خاطر مي آورد كه خيزابي غريب به نوعي خواهان اراز و بيان خشونت غيرقابل قبلو جهان بود: "... كل دريا با موج خروشيد... و اين درست عين يكي دگير از شانه بالا نادازي هاي عظيم جهان از سر بي تفاوتي بود"
موردن كه دچار تك گويي و خودانگاري شده، نسبت به هرگونه گفت و گو ناشنواست و جاي خالي اين قضيه در نثر بنويل مشهود است. به اين ترتيب كل گفتارهاي موجود نيز يا از هم گسيخته است، يا قالبي گزارشي دارد يا حتي به درستي شنيده و درك نميشود. اما واقعيت اين است كه بنويل از اين ويژگي به نفع خود استافده ميكند، يعني راويان او همگي جهان هستي را از منظري محدود در قالب مجموعه اي تابلو به تصوير ميكشند، كه اين اتفاق روندي آرام، ساكن و صامت دارد.
در اين رمان بنويل سلسله مونولوگ هايي را به صورتي به هم پيوسته و خاص زنده ميكند. او به وسيله ي راوي داستانش بر جهان خشونت بار و سردرگم ما سرپوش ميگذارد، ضمن اين كه گريز همين راوي را از جهاني ناپذيرفتني نشان ميدهد.
از اين رو ما با نويسنده اي مواجه ايم كه نسبت به بي تفاوتي عالم به هيچ وجه بي تفاوت نيست. آنچه اين رمان را از برخي آثار مشابه متمايز كرده بازي هاي زباني و ساختار روايي اوست.
جان بنويل موفق شد در سال 2005 براي اين رمان خوش ساخت جايزه بوكر را دريافت كند.
|
مريم مهتدي
«مرگ بازي» ![]() نخستين مجموعه داستان پدرام رضايي زاده پس از ماه ها انتظار براي دريافت مجوز، هفته گذشته منتشر شد. همان طور که از اسم مجموعه پيداست، کمتر داستاني را در اين کتاب پيدا مي کنيد که ردپاي مرگ در آن ديده نشود. «مرگ بازي» مي تواند مجموعه يي خواندني براي نسل جوان باشد؛ نسلي که با جنگ بزرگ شده، در روابط عاطفي شکست خورده و با نسل قبل از خود مشکلاتي دارد. نويسنده در اين کتاب با نثر و زباني ساده و خواندني از مشکلاتي در زندگي مي گويد که اغلب جوان ها آنها را تجربه کرده اند. در اين بين اما داستان هايي نيز وجود دارد که در اين دسته بندي جا نمي گيرند و فضايي کاملاً متفاوت دارند. «دفترچه کوچک خاطرات من» يکي از اين داستان ها است که راوي آن فرشته مرگ است که با زبان طنز از ماموريت هايش و گرفتن جان مردم تعريف مي کند. داستان هاي «مرگ بازي» در فضايي واقع گرايانه روايت مي شوند که خواندن شان براي کساني که دنبال داستان هايي خوشخوان مي گردند، لذت بخش است. «ابر آلودگي» ![]() ايتالو کالوينو نويسنده يي است منحصر به فرد که هرگز به هيچ يک از مکاتب ادبي يا جريان هاي فلسفي متمايل نبوده. نثر کالوينو طبيعي، روان، زيبا و دور از تصنع و عناصري است که مطالعه شده به نظر مي آيند اما در پس اين طبيعي بودن، يک نظم استوار و اصول زيبايي شناختي روشن و واضحي وجود دارد. انتشارات کتاب خورشيد در مجموعه داستان هاي ايتاليايي، تاکنون 11 کتاب منتشر کرده که جلد پنجم آن «ابر آلودگي» نوشته ايتالو کالوينو با برگردان آرزو اقتداري است. کالوينو اين داستان را در سال 1958 ميلادي نوشته که براي نخستين بار در ايران ترجمه و چاپ شده است. ابر آلودگي راوي ماجراي مردي نااميد و سرخورده است که در پس يک زندگي عجيب براي قبول کردن يک پيشنهاد کار به شهر ديگري سفر مي کند. کالوينو با زباني طنز و نثري خواندني از زبان اين شخصيت داستاني، ماجراي اقامت او را در آن شهر غريبه نقل مي کند.از ايتالو کالوينو تاکنون آثار بسياري در ايران ترجمه و چاپ شده است که مخاطبان آثار ادبي از آنها استقبال کرده اند؛ آثاري مثل «اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري»، «ويکنت شقه شده» و «بارون درخت نشين». خواندن ابر آلودگي با وجود ويراستاري نه چندان خوبش به علاقه مندان آثار کالوينو پيشنهاد مي شود. «ديوانه يي در شهر» داستان هاي پليسي و هيجاني هميشه مخاطبان خود را داشته است؛ مخاطباني که هميشه منتظر هستند کتابي تازه در اين حوزه منتشر شود بخوانند و از گره هاي داستاني و اتفاقات غيرمترقبه آن هيجان زده شوند. «ديوانه يي در شهر» نوشته ژرژ سيمنون رماني در حوزه ادبيات پليسي است که ممکن است مخاطبان اين گونه داستان ها را راضي کند. ماجراي اين کتاب در شهر کوچکي در جنوب فرانسه اتفاق مي افتد. مگره در قطاري که به بوردو مي رود متوجه مردي مي شود که رفتار مشکوکي دارد. مرد نزديک شهر برژارگ از قطار بيرون مي پرد و مگره نيز با واکنشي غريزي او را تعقيب مي کند، اما قبل از هرگونه عکس العمل هدف گلوله او قرار مي گيرد. سيمنون به خاطر رمان هاي پليسي که تا به حال نوشته، نويسنده يي معروف است که بر اساس آثارش تا به حال فيلم هايي نيز ساخته شده. رمان هاي او آميزه يي از پرداخت استادانه و کالبدشکافي هوشمندانه روان انسان ها است. او ترس ها، عقده هاي رواني، گرايش هاي ذهني و وابستگي هايي را توصيف مي کند که زير نقاب افراد در زندگي روزمره و يکنواخت معمولي پنهان هستند و ناگهان با انفجاري غيرمنتظره به خشونت و جنايت منجر مي شوند. اين کتاب را نشر مرواريد با ترجمه رامين آذربهرام منتشر کرده است.«در يک خانواده ايراني» جلد يازدهم مجموعه «دور تا دور دنيا»، نمايشنامه يي خواندني و جذاب از محسن يلفاني است. «در يک خانواده ايراني» در فضايي رئاليستي روايت زندگي يک خانواده در دهه 60 ايران است که يکي از اعضاي آنها در جبهه شهيد شده و دخترشان نيز در همان سال ها اعدام مي شود. نوع روايت سختي ها و مشکلات روحي اين پدر و مادر را در اين نمايشنامه مي توان به تمام پدر و مادرهايي تعميم داد که فرزندان يا افراد نزديک خود را در جنگ، مبارزات سياسي يا حتي مهاجرت از دست داده و از دوري آنها پريشان و آشفته شده اند. «در يک خانواده ايراني» فضايي خانوادگي دارد که در آن روابط بين افراد خانواده و مشکلات و اختلافات شان به سبب اتفاقاتي که در طول سال ها برايشان افتاده، روايت مي شود. دوازده شخصيت، ماجراهاي اين نمايشنامه را پيش مي برند که يکي از ويژگي هاي بارز آن چند لايه بودن روايت اتفاقات درون اين خانواده است. محسن يلفاني نمايشنامه نويسي است که از سال 1360 در فرانسه زندگي مي کند. خواندن اين کتاب به کساني که دنبال آثاري با درون مايه سياسي اجتماعي مي گردند، توصيه مي شود.Maryam.mohtadi@gmail.com |
رمان "قبیلهِ من" سومین رمان مسعود نقره کار است.
نخستین رمان مسعود نقره کار "بچه های اعماق" ( جلد اول ) در سال ۱۳۷۰ و دومین رمان" پنجره ی کوچک سلول من " در سال ۱۳۷۷ منتشر شدند.
رمان "قبیله,من" در 353 صفحه توسط انتشارات " نارنجستان" در لس آنجلس منتشر شد.برای تهیه این رمان می توانید با آدرس زیر تماس بگیرید.mnoghrekar@hotmail.com
در زیر گوشه ای از رمان" قبیله ِمن "را می خوانید.
قطار رفته بود.
روی یکی از نیمکت های ایستگاه مرکزی راه اَهن شهر فرانکفورت نشست.
" چقدر ریل!"
به طرف دکه ی سوسیس فروشی راه افتاد، اما نه ، مش اسمال بود، و بساط سیراب شیردان اش .
مشاسمال پوستین سفيدِ گوسفندياش را روي شانه انداخت و پشت بساطاش نشست.
"نيگا سيراب شيردونهاي مشاسمال چه بخاري راه انداختن، آدمو به هوس ميندازن. قيافهشم نيگا، عينهو گوسفند شده"
"همين شكليام هست"
"سيراب شيردون، ببخشین اَب جوجه، ميخوري؟"
"اي بدم نميآد، اگه فقط شيردون باشه ديگه بهتر"
عزيز دستهايش را دور دهاناش لوله كرد تا صدايش به آن سوي خيابان برسد:
رمان "سایهها" داستان فروپاشی یک خانوادهی خردهمالک در یکی از روستاهای شمال ِ ایران در دههی چهل ِ شمسی است که پیرامون یک قتل شکل میگیرد. راوی داستان برای کشف ِ قتل ِ عمویش که حدود سی سال پیش اتفاق افتاده به زمان کودکیاش برمیگردد. راوی از طریق عکسهای دوران کودکیاش با یازده تا پانزده سالگیاش ارتباط برقرار میکند و با آنها به گفتوگو مینشیند تا ماجرا را از زبان ِ آنها بشنود. در بازگویی ِ لحظههای کودکی و نوجوانی، با آمیزهای از رؤیا و واقعیت، فضایی آفریده میشود که در آن، انسانها گهگاه از واقعیت ِ فرسایندهی بیرونی میگریزند تا به شادی ِ ناداشتهای دست یابند. در این رُمان، در کنار شادیها و رنجها که در وهم و در پیوند با طبیعت بازنموده میشود، نفوذ و تأثیر ِ دین و خرافات، تأثیر ِ اصلاحات ارضی، مهاجرت روستاییان به تهران و... در هالهای از طنزی پوشیده به تصویر کشیده میشود.
این رُمان توسط بهزاد عباسی به آلمانی ترجمه و در 2003 توسط Sujet Verlag منتشر شده است. ترجمهی این رُمان با استقبال مواجه شده و پس از چند ماه به چاپ دوم رسیده است. چند نقد نیز دربارهی "سایهها" توسط منتقدان آلمانی در نشریات آلمانی به چاپ رسیده است.
گل قاصد گزیدهایی از بهترین داستانها، اشعار و نیز نمایشنامهی مشهور "بیرون، پشت در" اثر ولفگانگ بورشرت نویسندهی آلمانی است. برخی از داستانهای این کتاب از زمرهی زیباترین و تاثیرگذارترین داستانهای ادبیات جنگ و قرن گذشتهی آلمان هستند. بورشرت نخستین بازگوکنندهی واقعیتهای تبهکارانهی جنگجهانی دوم و نابسامانیها، تیرهروزیها و رنجهای ناشی از آن بر زندگی انسان آلمانی است.
ولفگانگ بورشرت که سالهای نوجوانی خود را در جبهه و زندانهای نازیها گذرانده بود، بعد از جنگ تنها دوسال زنده ماند و آثار خود را در همين مدت آفريد. اما همين آثار معدود، چه از نظر سبک و چه از نظر محتوا روی بسياری از نويسندگان نسل بعد از جنگ آلمان تأثير زيادی گذاشت.
کتاب گل قاصد که حاوی ترجمهای از پیشگفتار هاینریش بُل بر آثار بورشرت و نیز پیشگفتار مترجمان است، در آستانهی شصتمين سالگرد مرگ نويسنده منتشر شده است.
داستان شبها موشهای صحرایی هم میخوابنداز مجموعه تازه انتشار یافته «گل قاصد» انتخاب شده است.
"مثل آب براي شكلات" نام اولين كتاب "لورا اسكوئيول" است كه زندگي دختری مكزيكي به نام "تيتا" را روايت مي كند. ماجراي زندگي زني كه مادر سنت گراي او باعث جدايي از عشق واقعي اش شده و همين تضاد و درگيري ها موجب خلق رمان مثل آب براي شكلات است.
در رمان اسكوئيول پيروي كردن از سنت ها توسط مادر خانواده نه تنها موجب سيه روزي خانواده بلكه موجب تولد انسان هايي دوباره با همان سنت هاي منسوخ شده اما با عملكردي ويران گر است.
"تيتا"دختر خانواده قرباني جامعه اي سنتي می شود كه به دليل كوچكترين عضو خانواده بودن، نه تنها حق عاشق شدن نداشته بلكه حق تشكيل خانواده نيز از وي سلب مي گردد.
در اين داستان مادر سنت گراي "تيتا" بر ويرانه هاي كاخ عشق كوچكترين دختر خود ، كاخ ديگري براي بزرگترين دختر خانواده بنا مي گذارد و اين كاخ آنچنان متزلزل است که حتی براي"روسورا" دختر بزرگ خانواده نیز نمی تواند، مامني باشد. و نه تنها عشق میان پدرو" و "تيتا" از بين نمي رود بلكه تا آخرين روزهاي زندگي آنها ادامه پيدا مي كند.
لورا اسكوئيول در رمان مثل آب براي شكلات جامعه زن سالاري را معرفي كرده است كه با سنت هاي خود دست و پنجه نرم كرده و موجب محدوديت دختران خويش اند. جدال ميان شخصيت ها درگيري ميان زنان داستان است. زناني كه- ماما النا- روزي دختربچه ها و يا دختران جواني بوده اند كه در پشت درهاي بسته سنت ها محكوم به پذيرفتن و اطاعت شده اند و دختران آنها نيز مي بايست بار اين سنت ها را بر دوش بكشند.
"تيتا" قهرمان داستان هرگز نخواسته و يا نتوانسته است از محدوده ي" آشپزخانه" قدم به بيرون گذارده و دنياي ديگري را كشف كند . تنها پيام و حركت او غذاهاي مختلفي است كه از اين طريق عشق خود را به پدرو مي فهماند. و به فكر به دست آوردن مردي است كه براي داشتن او هيچ تلاشي نكرده و در برابر سنت ها سر تعظيم فرو آورده است. مردی که تنها وقتي رئيس خانواده – ماما النا—از دنيا مي رود روابط عاشقانه خود را با تيتا از سر مي گيرد و در پايان اين روسورا است كه پدرو را ترك مي كند.
مولف، كتاب حوادث خود را از نيمه زندگي جواني سبكسر و سودايي باز ميكند، سربازي فراري كه دل در گرو مينا دختر همسايه دارد اما به لطف حضور مترس رقيب، پسر صمصام، لقمه او نميشود. سرخورده از عشقي ناكام به انزلي ميرود تا به پيشآمد روزگار وردست طبيب آندره باشد. در بلبشوي حضور متفيق و روسها در رشت با تودهايها بُر ميخورد، آن هم به هوس تاماراي اجنبي كه سر ماندن ندارد، و باز تنهاتر از گذشته غريب و غريق مملكتي ديگر از وطن خود هجرت ميكند. سالها بعد منوچهر محتشم را در لايپزيك ميبيني كه از صدقه سر حزب معيشت محقري در كسوت مونتاژكار فيلم دارد، مردي مبتلا به «درد چهل سالگي»، خسته، دلزده، و ناباور به عقايد حزب. و هوس مينا و تامارا در او مثل گلهاي به كه هنوز «شكوفهنكرده ميريزند توي آب» چيزي جز حسرتي مرده نيست. از او ميخواهند به ايران بازگردد و دكتر نريمان را با خود بياورد، اما اينبار رفيق منوچهر تصميم ميگيرد به حزب نه بگويد و عواقب آن را هرچه باشد بپذيرد. بعد جسدي نشانات ميدهند كه نميداني كيست، غريق درياچهي زتكينپارك كه ميگويند منوچهر محتشم است، با نامهي اعترافگونهي خداحافظي كه گواه خودكشي اوست. اما باور نداري، نميداني تصميم حزب بر اين بوده يا منوچهر به راستي خودكشي كرده، يا شايد همانطور كه روزي به سوداي جواني برگه پايان خدمت خود را در جيب جنازهاي بادآورده ميگذارد و آتش ميزند و رد گم ميكند، اين بار هم منوچهر در آستانه تحول چهلسالگيش به اميد شروعي دوباره بدون حزب و بريده از گذشته رد گم كرده و حالا جايي روي زمين به زندگي ادامه ميدهد. به هر حال فرقي هم نميكند. به اينجاي داستان كه ميرسي خستهتر از آني كه خود را مشغول عاقبت منوچهر كني، ذهنت انباشته از تصويرها و واژهها و اتفاقهاي غريب است. فقط خوشحالي كه بازي تمام شد، تكههاي درهم ريختهي پازل حالا تقريبن مرتباند و ميتواني نفس راحتي بكشي. بايد دوباره بخوانياش، به روال داستانهاي جناييپليسي، و اين بار به هر معما كه رسيدي از اين كه ميفهمي و ميدانياش بيشتر حظ ببري. اما نفسات بريده، كاش هيچوقت نخوانده بودياش...
تفسير منتقد را جدي نگيريد. بيهوده كوشيدهام انسجامي روايي و ختميتي به متن سركش تحميل كنم حالي كه «قرباني باد موافق» سلطه نميپذيرد. كه قصه تنها قصهي منوچهر نيست، قصهي طبيب آندره و معشوقش سدا و بچهاي است كه «پاي تاك دفن شده»، قصهي مينا دختر همسايه و پسر صمصام هم هست كه خود راوي سرنوشت خويشاند، قصهي دختردايي مينا كه خودسوزي ميكند، قصهي نرگسنسا كه هردو دلدادهاش را باد موافق جنگ با خود ميبرد، و شايد مهمتر از همه قصهي همپيالهها و تودهايها كه همه هويت و اعتقادات، باورها و خرافات و حتي جنها و همزادهاشان را با خود سر سفرهي حزب آوردهاند و با ماركس و پرولتاريا و ديالكتيك تاريخ تقسيم ميكنند. آدمهايي كه هركدامشان حكايتي دارند و شايد پشت اينهمه ادعا و برابرخواهي انگيزهاي ساده داشته باشند، هوسِ زني لهستاني شايد.
رمان دفترچه ممنوع نوشته آلبادسس پهدس از راوی غیرقابل اعتماد سود میبرد. راوی در داستان پهدس زنی ست که به واسطه اشتباهاتش در زندگی، دچار چالشهایی میشود و این اشتباهات را نمیپذیرد یا به عبارت بهتر نمیخواهد بپذیرد! «والریا» زنی چهل و سه ساله است که با همسر حدودا 50 سالهاش و دو فرزند پسر و دختر زندگی میکند. این خود زندگینامه در سطحیترین نگاه به شکل اثری فمینیستی – به معنای ایرانیاش! - قابل خوانش است اما این تنها افتادن در دام راوی غیرقابل اعتماد است!
این نوشته نقد یک کتاب است اما سعی کردهام نقد تحلیلیام به گونهای باشد که مخاطبینی که کتاب را هم نخواندهاند دست خالی نمانند. تا چه قبول افتد و ...
در رمانهای کلاسیک – درست شبیه به تمامی افسانهها و داستانها – راوی عنصریست که خدشهای در صداقت و دانش و آگاهیاش نیست. به عبارت دیگر خواه راوی اول شخص باشد – مثل جین ایر اثر شارلوت برونته – یا دانای کل – مثل جنایت و مکافات داستایوسکی یا جنگ و صلح تولستوی و ... – خواننده با او به همزاد پنداری میرسد و جهان را از دریچه نگاه او میبیند.
این قضیه درباره رمانهایی که از زاویه دید اول شخص نوشته میشوند و این اول شخص، خود عنصری نامطلوب یا دارای رفتار نامناسب و به عبارت دیگر bad man داستان است، نیز صدق میکند. یعنی اینکه راوی – علی رغم اینکه شخصیت منفی داستان است – قصد فریب شما را ندارد، او صادقانه به ضعفهایش اقرار میکند و اشتباهاتش را بر میشمرد و نتیجه اشتباهاتش را هم میبیند و کیفر میشود و ...
بدیهیاست که چنین روالی در زندگی عادی چندان مشهود نیست! صداقت گوهر کمیاب اجتماع جهانی کنونی است و همه ابنا بشر در همه حال در کار توجیه عملکرد و رفتار و احساسات خویشاند.
بنابراین نویسنده، به عنوان یک مشاهدهگر دقیق، میتواند از این مولفه نیز سود ببرد. مسلما پرداختن به راوی اول شخص در حالیکه نویسنده آگاهانه و عامدانه، عدم صداقت یا عدم آگاهی او را به کار گرفته است، دشوار است. چرا که در این حالت نویسنده باید بین من خود و من راوی کاملا تفکیک قائل شود و در عین حال کوشش کند که روایت دوپاره نشود. اما با توجه به اینکه این موقعیت، ذهن خواننده را به چالشی دلپذیر میکشاند و او را از مرحله تایید محض به کنکاش و تشکیک که سرآغاز اندیشیدن است رهنمون میسازد، استفاده از چنین تکنیکی میتواند بسیار ثمربخش باشد به خصوص در داستانهایی که بر زمینههای روانشناختی و رفتارشناسی کاراکترهای انسانی تاکید فراوان دارند.
آلبا دسس په دس در سال 1911، در شهر رم به دنيا آمد و آغاز نويسندگى وى با نگارش مقالاتى در مجلات
مختلف همراه بود، وى در سال 1952، رمان دفترچه ممنوع را به رشته تحرير در آورد كه در سال 1961 اين كتاب در قالب نمايشنامه نيز ارائه شد.
دفترچه ممنوع، داستانى ست كه در نوامبر 1950 پا مى گيرد و در بر گيرنده تعارضهاى درونى يك زن خانه دار است، والريا كه مادر دو فرزند دختر و پسر است، در يكى از يكشنبه هاى سال، جهت خريد پاكتى سيگار براى همسرش، به دكان سيگار فروشى مراجعه مى كند و در آنجا متوجه كتابچه اى قطور با جلد سياه مى شود و تصميم به خريد آن مى گيرد ـ كه حتى خريد آن نيز با ممنوعيتهاى روزهاى يكشنبه همراه بوده ـ و از همان ابتدا گفتگوهاى درونى او آغاز مى شود كه اين بحران ادراك حقيقت آنچه هست و آنچه بايد باشد، مى تواند بخشى از مشغله زنان تابع سنتهاى حاكم بر زمان خود، باشد. نويسنده با پرداختن به مرزهاى حقوقى يك زن در زندگى خصوصى، تفاوتهاى خواستارى دو نسل را نيز به ميان مى آورد. از ابتداى داستان تا انتها والريا به اين مطلب اذعان دارد كه زندگى وى بر پايه تعادل بين ارزشهاى انسانى هر فرد در خانواده بنا نشده است و آرامش حاكم، ناشى از ناديده گرفتن حقوق فردى يك عضو، يعنى مادر است. او با انعطاف بيش از حد، به جايى مى رسد كه خود نمى داند كه آيا مى تواند حريم خصوصى داشته باشد يا خير؟، بنابراين در بخشى از زندگى، كه فردى خارج از چهار چوب خانواده، به وى علاقمند مى شود، و به وجود او فراتر از وظايف ديكته شده خانه دارى، نگاه مى كند، و مشوق حركت در جهت رشد توانائيهاى فردى و توجه به خواستهاى درونى، مى گردد، جدالى جديد در او آغاز مى شود: معلق بودن در فضاى مرد سالارى و طبيعى جلوه كردن گرايشهاى نهانى و اثبات نشده همسرش، و احساس گناهى بديهى براى تمايلاتى مشابه در مورد خود. در واقع اين زن، آنچنان به فكر مقدس و منعطف بودن است كه فرديت اجتماعى خود را از دست داده و در انتها به همان سنت ديرين تسليم مى شود. شايد برجسته ترين نكته در كتاب مزبور، اين نكته باشد كه مادر با وجود آگاهى از زنجيرهايى كه جامعه و افراد خانواده اش بر دست و پاى وى بسته اند، مى خواهد پيدايش تفكر اصلاح طلبى و استنكاف از خدمت كردن به خدايى به نام مرد را در خود، با انتقال همان افكارِ (مطيع محض جامعه بودن) به دخترش (ميرلا)، انكار كند.
نام «ژولین سورل» نام ماندگاری است؛ نامی خیالی که بعدها به دنیای واقعیت آمد و چه بسیار نویسندگانی که با این نام هنری نوشتند و چه بسیار نویسندگان دیگری که این نام را وارد دنیای داستانی خود کردند و کسان دیگری که این نام را به فرزندان خود دادند. «سورل» قهرمان داستان «سرخ و سیاه» نوشته هانری بیل ملقب به استاندال از آن شخصیتهای نمونهای است که بسیاری از منتقدان و نویسندگان از جمله آندره ژید او را نه متعلق به زمانه خود یعنی قرن نوزدهم بلکه کاملا یک شخصیت قرن بیستمی دانستهاند؛ شخصیتی که نمونه متعالی بیلیسم (مشتق از نام هانری بیل) یا همان «جستوجوی خوشبختی از طریق شکگرایی» است و یکی از بهترین فرزندان انقلاب کبیر فرانسه که با مطالعه رفتارش میتوان پیامدهای اجتماعی و سیاسی انقلاب کبیر فرانسه را شناخت. یافتن جایگاه استاندال در ادبیات فرانسه کار مشکلی نیست، استاندال هرگز در مقام نویسندهای پیشرو در ادبیات قرن نوزدهم فرانسه مطرح نبوده، او از دل همان قواعد ادبی تثبیتشده پیش از خود رمانهایش را آفریده است. رمانتیسم آثار استاندال یادآور رمانتیسم آثار دونروال و مادام دو استائل است و استفاده از مطالب نوشته شده در روزنامهها (حوادث و وقایع اجتماعی) با توجه به اهمیت روزنامهها در قرن نوزدهم تیزهوشی زودهنگام او را نشان میدهد، حضور پررنگ مسائل اجتماعی و سیاسی و رویارویی آن سه طبقه معروف اجتماعی نیز در کار او چیزی است که باید از این فرزند باهوش انقلاب کبیر فرانسه (به عنوان عظیمترین انقلاب و دگرگونی تاریخی) انتظار داشت. هر چند غرض این نیست که حضور این عناصر در جهان داستانی استاندال امری عادی و پیشپاافتاده است، کمااینکه چنین نکتهسنجی و تیزبینی در به تصویر کشیدن فضای اجتماعی نیمه اول قرن نوزدهم و ساختن تصویری از جامعهای که هم «روبسپیر» را به زیر میکشد و هم از «دانتون» نمیگذرد در نویسندگان همدوره یا متقدم بر استاندال نظیر هوگو و بالزاک دیده نمیشود و قطعا آغاز کننده آن همان استاندال است؛ نویسندهای که با ظهورش ادبیات را وارد دورهای دیگر از حیاتاش موسوم به «واقعگرایی» کرد؛ دورهای که با فلوبر، از ستایشگران استاندال، به اوج رسید. در یک نگاه اجمالی به «سرخ و سیاه»، اگر نگاهمان را بیشتر از هرچیزی بر شخصیت ژولین سورل، قهرمان کتاب، متمرکز کنیم، نتایج جالبی خواهیم گرفت. با این فرض که ژولین سورل یکی از معدود شخصیتهای ادبی است که تحول شخصیتیاش در تاریخ ادبیات اگر نگوییم بیهمتا، حداقل کمنظیر است.
مجموعه داستان «بادبادک» برگزيده يي از تاثيرگذارترين داستان هاي سامرست موام است که نشر فرزان روز آن را با ترجمه شهرزاد بيات موحد منتشر کرده. اين مجموعه 10 داستان دارد که زمان اغلب آنها به فاصله بين دو جنگ جهاني برمي گردد و اشاره موام به قبل از جنگ مربوط به سال هاي قبل از 1918 تا 1924 است. توجه سامرست موام بيشتر معطوف به انسان هاست که اکثر آنها افراد معمولي و محترمي نيستند که زندگي معمول يکنواختي داشته باشند بلکه ويژگي هاي خاص اخلاقي يا شخصيتي دارند. تسلط بر عناصر داستاني و انسجام ويژگي مشترک تمام داستان هاي موام است که همين ها خواندن آنها را جذاب مي کند. يکي از بهترين داستان هاي اين مجموعه «بادبادک» است که از وابستگي بيمارگونه جواني به پرواز بادبادک سخن مي گويد که از روي اين داستان فيلمي بسيار موفق و تاثيرگذار نيز ساخته شد. از ميان داستان هاي اين مجموعه، خواندن «وطن فروش» و «بادبادک» پيشنهاد مي شود. داستان «وطن فروش» توصيفي دقيق و تکان دهنده از به دام افتادن يک جاسوس آلماني است که علاقه اصلي نويسنده در آن معطوف به انگيزه هاي جاسوس و همچنين رابطه او با همسرش شده. موام داستان را بدون قهرمان سازي و با روندي کند اما با هيجان تعريف مي کند که خواننده را تا پايان با خود مي کشاند.



«...رای دادن مادر به کلی داستان دیگری ست .اومثل بیشتر آمریکایی ها ،درک جندانی از سیستم سیاسی آمریکا ندارد .من مطمئن شده ام که برای یک آمریکایی عادی ،نام بردن از شوهر سابق الیزابت تایلور آسان تر است تا مثلا گفتن اسم رهبران کنگره ی حزبش » ص 119