|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
«زماني كه يك اثر هنري بودم» داستان جواني را روايت ميكند كه در آستانهي خودكشي در دام هنرمندي قرار ميگيرد كه او را از خودكشي منصرف ميكند تا براي او زندگي و هويت تازهاي بيافريند.
اريك- امانوئل اشميت، زادهي 1960 است. او دكتراي فلسفه دارد و اكنون از نويسندگان مطرح جهان به شمار ميرود. آثاري كه او نوشته، هر يك بهگونهي خاص خود، مطرح هستند.
رمان «زماني كه يك اثر هنري بودم»، رماني است غيرمتعارف، هم از لحاظ روايت و هم بهلحاظ شكل و محتوا. چرا كه نوع روايت آن، آميزهاي است از روايت كلاسيك و مدرن. از اينرو، شكل و محتواي آن مشمول دگرديسي پويايي بهزبان رمان شده كه در آن هستي رمان دگرگون شده است.
اين رمان از جمله آثار زیبا و جذاب اریکامانوئل اشمیت است که پيش از اين به زبانهای ایتالیایی، کرهای، لهستانی، آلمانی، یونانی، پرتقالی، رومانیایی و... ترجمه شده بود.
این اثر اعتراضی است به دنیای مدرنیته و هنر معاصر. نگاه اومانیستی او در این اثر کاملاً برجسته و مشهود است. اشمیت به موقعیت انسان در دنیای معاصر اعتراض میکند، انسانی که اندکاندک تا حد یک شیء تنزل مییابد؛ و هم به آزادی انسان، آن هم در دنیایی که داعیهی آن را دارد.
از دیگر آثار این نویسنده و نمایشنامهنویس مطرح فرانسوی ميتوان به انجیلهای من، گلهای معرفت، نوای اسرارآمیز، مهمانسرای دو دنیا، موسیو ابراهیم و گلهای قرآن و خردهجنایتهای زناشویی اشاره كرد.
«زماني كه يك اثر هنري بودم» عنوان رمان تازهاي ازاريكامانوئل اشميت، نويسندهي شهير فرانسوي است كه با ترجمهي فرامرز ويسي و آسيه حيدري منتشر شد.اين رمان را انتشارات افراز در 240 صفحه منتشر كرده است..
مرگ و زندگی برایم علیالسویه است. ولی قبل از اینكه دخلمو بیارین باید بهم بگید چرا (نوای اسرارآمیز. صفحه 89.)
صحنه نمایش كوچك است. یك فضای محدود با آدمهایی كم، ولی تاریخ نشان داده كه در همین چند قدم جا چه كارها كه نمیتوان كرد. همان موقع كه یونان باستان، دو هزار و پانصد سال پیش، عصر طلایی تئاتر خویش را تجربه میكرد، و آن معدود نمایشهای باقیماندهاش هنوز آدم را مبهوت خویش برجای میگذارند، همان موقع واضح بود كه این چند قدم فضای محدود، چه قابلیت حیرتانگیزی دارد؛ در ارضای روح انسان و به تكاپو واداشتن وجود. تئاتر در رگها جاری شد، هر روز بیشتر از روز قبل. و هنوز میتپد. خوب میتپد. یكی از آن قلبهای جادویی تپنده، در دستهای گنده یك فرانسوی چاق است: یك نویسنده خیلی مشهور، كه زیاد روشن نیست، رمانهای كوتاهش او را مشهورتر میكند یا تئاترهای خیرهكنندهاش. اریك امانوئل اشمیت مردی است كه برای نوشتن خلق شده و روح ناآرامش لبریز است از سوال؛ از چراهایی كه بزرگ میشوند و بزرگتر. دنیای نمایش اشمیت، دنیای غافلگیری، بحث و حیرت است. او ساده فضاسازی میكند و از میان جملات ساده دیالوگهایش به چراهایی میرسد كه در طول تاریخ، هر بار به نوعی پیش كشیده شدهاند. اینبار در جامعهای او قلمی شناخته شده است كه همه دم از مرگ متافیزیك و خدا میزنند. در پاریس؛ لائیكترین لایه جامعه ذهنی اروپا، اشمیت میآید تا باری دیگر بگوید دنیا چقدر از آنچه فكر میكردیم گندهتر است و زیباتر، و اسرارآمیزتر. تگرگهای پاییزی
خردهجنایتهای زناشوهری، ترجمه: شهلا حرزی، نشر قطره، چاپ پنجم: بهار 1387، 2200 نسخه، 88 صفحه، 1200تومان.
در باز میشود تا چراغها روشن شوند، یك زن و مرد وارد میشوند. فضا یك آپارتمان معمولی است، مال آدمهایی عادی. زن با حداكثر انرژی مثبت و مرد مبهوت: اینجا را میشناسد؟ اینجا كجاست؟ این زن كیست؟ واقعا كیست؟ اشمیت هنرش در ناملموس نشان دادن آشناترین چیزهاست و با این تقابل، بیننده (خواننده) را در تنگنا قرار میدهد تا همه چیز را از نو برای خود بسازد: مشهورترین و پرفروشترین نمایش او در ایران، زندگی زناشویی را هدف آماجی از سختترین سوالها قرار میدهد و راحت رهایتان نخواهد كرد.
«خرده جنايت هاي زناشوهري داستان زوجي است در پي حقيقت. دراين نمايشنامه اريك امانوئل شميت با طنزي سياه تحليلي ظريف از دلدادگي و زندگي زناشويي ارائه مي دهد. »
ژيل براثر حادثه اي مرموز دچار فراموشي مي شود. همسرش نيز او را به خانه مي آورد اما ژيل حافظه اش را از دست داده است و سعي مي كند از صحبت ها و تعريف هاي همسرش گذشته را بازسازي كند و هويت خود را بازيابد.
اما آيا ليزا به او دروغ نمي گويد تا تصويرديگري از زندگي زناشويي شان ارائه دهد؟ اصلاً اين زن كيست؟ آيا حقيقت دارد كه همسر اوست؟
ژيل: يك روز صبح از خواب بيدار شدم، ديدم توي بيمارستانم. دهنم شل شده بود، مثل اينكه از دندونسازي اومده بودم، گونههام زق زق ميكرد، يه دستمال دور سرم بود. «اينجا چكار ميكنم؟ تصادف كردم؟ هرچي باشه اقلا زندهام» تنم رو لمس كردم؛ مثل اين بود كه پسم دادن. براي شما تعريف كردم كه ...
ليزا: (حرف ژيل را اصلاح ميكند) شما نه، تو!
ژيل: براي تو جريان پرستار رو تعريف كردم؟
ليزا: جريان پرستار؟
ژيل: يه پرستار در رو باز ميكنه. «آقاي سوبيري، خوشحالم كه ميبينم چشماتون بازه». بر ميگردم ببينم با كي داره حرف ميزنه، ديدم تو اتاق تنهام. «حالتون چطوره آقاي سوبيري؟» به نظر ميآد از خودش مطمئنه. وقتي ميره بيرون، روي تختم ميخزم تا كاغذ درجه حرارتم رو بكنم. روش اين اسم نوشته: ژيل سوبيري. «چرا با اين اسم صدام ميكنن؟ كي اين اشتباه رو كرده؟» سوبيري برام هيچ مفهومي نداره. اما، به زحمت ميتونم هويت ديگهاي براي خودم پيدا كنم. متوجه ميشم كه نميدونم كيام.
«تئاتر مارینی» خیابان شانزهلیزه پاریس، جاییاست كه ساعت 12 ظهر پنجشنبه هفدهم ژانویه با «اریك امانوئل اشمیت» قرار مصاحبه گذاشتهام. چند روزیاست كه اشمیت هر روز میآید به تئاتر مارینی و به همراه گروهش تمرین میكند تا روزهای آخر ژانویه نمایشنامه جدیدش، «تكنوتیك احساسات» [با اغماض: دگرگونی احساسات] را به روی صحنه ببرد. كمی با تاخیر، با كت و شلوار سرمهای رنگی وارد میشود و با شادابی خاصی كه اصلا انتظارش را نداشتم، تا یكی از سالنهای شیك ساختمان همراهیام میكند. یك ساعتی گفتوگو میكنیم و بعد دو تا كتاب اخیرش را به من هدیه میدهد و من هم شش، هفت تا از ترجمههای فارسی كتابهایش را به او میدهم و میرویم پشت صحنه تئاترش. كارم كه تمام میشود، از ساختمان تئاتر مارینی میآیم بیرون و در پیادهروهای خیابان شانزهلیزه آنقدر قدم میزنم و وقت میگذرانم تا عصر بشود و بروم مونپارناس به دیدن سروش حبیبی كه «گلهای معرفت» اریك امانوئل اشمیت ترجمه اوست. كمتر نویسنده و مترجمی بوده كه كارهایش را دوست بدارم و از دیدنش هم لذت برده باشم اما سروش حبیبی یكی از همین استثناهای فوقالعاده ادبیات است. آدم بینهایت متواضع و مهربانی كه دیگر در ایران كسوكاری ندارد و وقتی گله میكنم كه خیلی وقت است ایران نیامده، میگوید: «از وقتی مادرم فوت كرده، در ایران جایی ندارم و خیلی غریب است كه آدم در كشوری كه بهدنیا آمده برود هتل»، هر چند كه دوستان زیادی دارد كه همیشه او را شرمنده میكنند و اصرار میكنند كه برود منزل آنها. حبیبی در یكی از رستورانهای قدیمی مونپارناس به شام دعوتم میكند. به حبیبی میگویم كه آدم عجیبی است و چطور با ترجمه این همه آثار كلاسیك و بزرگ به ترجمه كتاب متفاوت «گلهای معرفت» اشمیت رضایت داده كه میگوید: «من كه فیلسوف نیستم یا مثلا خط و مشی خاصی را دنبال نمیكنم. اگر از كتابی خوشام بیاید، ترجمهاش میكنم و خب، از این كتاب اشمیت هم بسیار خوشم آمد.» اینطور میشود كه یك روز به یادماندنی سفرم در پاریس با صحبت و بحث درباره اریك امانوئل اشمیت به پایان میرسد و یاد این عبارت «ارنست همینگوی» در كتاب «پاریس، جشن بیكران» با ترجمه مرحوم «فرهاد غبرائی» میافتم كه میگوید: «پاریس را هرگز پایانی نیست و خاطره هر كسی كه در آن زیسته باشد با خاطره دیگری فرق دارد. ما همیشه آنجا باز میگشتیم، بیتوجه به اینكه كه بودیم یا پاریس چگونه تغییر كرده بود یا با چه دشواریها و راحتیها میشد به آن رسید. پاریس همیشه ارزشش را داشت و در ازای هر چه برایش میبردی چیزی میگرفتی. به هر حال این بود پاریس در آن روزهایی كه ما بسیار تهیدست و بسیار خوشبخت بودیم.» آقای اشمیت، مثل اینكه شروع گفتوگو درست شبیه ماجرای كتاب «نوای اسرارآمیز» شده. اینطور نیست؟
نمایشنامهي «مهمانسرای دو دنیا» درست از نظر زمانی، قبل از نمایشنامهی «خردهجنایتهای زناشوهری» و بعد از نمایشنامهی «نوای اسرار آمیز» قرار میگیرد اما، «نوای اسرار آمیز» به نظرم، اثر غافلگیر کننده و درخشانتریست و «خردهجنایتهای زناشوهری» هم با آن تعلیقهای جذاب و گرهافکنیهای پی در پی، بسیار جلوتر از این نمایشنامهی تازه فارسی شده است. «مهمانسرای دو دنیا» به دغدغههای دیگر «اریک امانوئل اشمیت» میپردازد و موضوع مرگ و زندگی ِ پس از مرگ و خدا و هستی را به چالش میکشد
نمایشنامهی «مهمانسرای دو دنیا» اصلن زمینی نیست و کاملن آسمانیست و شاید شرقیترین تعریف از عشق باشد؛ عشقی افلاطونی –نه به معنای دقیق کلمه- که نه حرف خواهشهای تن در میان است و نه مشکلات عشقیای از آن نوع که در رابطهی زیر یک سقف پیدا میشود. اینجا همان ماجرای «که عشق آسان نمود اول» است و نویسنده بیش از این در معنای عشق آدمها دقیق نمیشود و مشکل افتادنهای بعدی را پی نمیگیرد.

ژیل: "خرده جنایتهای زَنا شوهری"..تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای این که از همون اول، تنها چیزی که باعث می شه یک زن و مرد با هم باشن خشونته.. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می شن که علیه جامعه بجنگن. اداعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کُشتی شونو -یعنی بچه هاشونو- به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه هرکاری می تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی... بعد قاتل ها پیر می شن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن... آره اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو درمی آره بعدش پدر همدیگه رو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هرکدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟
لیزا: آفرین! دست می زنم که استفراغ نکنم.
ژیل: چرا اینو نوشتم؟
لیزا: وقتی ازت پرسیدم گفتی واسه این که واقعیته.

داستان"موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن"توسط"اريك امانوئل اشميت" نويسندهي نامدار فرانسوي به رشتهيِ تحرير درآمده است. اين داستان با خوانش مفاهيم دروني جريان تصوف، در قالب روايت زندگي نوجواني يازده ساله و تعامل او با پيرمردي به نام موسيو ابراهيم كه خود يكي از نمونههاي عيني اين تفكر است شكل يافته است. نويسنده در اين اثر با گزينش لحن و سبك نوشتاري ساده و همه فهم مخاطب خويش را به زيباييهاي اين جريان انديشه و زندگي جلب مينمايد. امكاني كه راوي اول شخصِِ داستان اشميت، براي برخورد ساده و نه چندان عميق با دنياي پيرامونش اتخاذ ميكند، علاوه بر جذابيتهايي كه دارد فرصتي را نيز در اختيار نويسنده قرار ميدهد تا حيرتمندي خويش از تاثيرات توصيههاي صوفي مابانهي موسيو ابراهيم را در زندگي پسر به نمايش بگذارد.

پيانو نواز سفر غريب
براى اريك امانوئل اشميت۴۶ ساله دغدغه هاى گذشته همچنان پابرجاست. كودكى كه در ۹ سالگى پيانو مى نواخت و در ۱۱ سالگى نخستين كتابش را نوشت، گويى تنها كمى بزرگتر شده است. انگار بيش از ۱۶ سال نداشت كه كتابى انتقادى نوشت و نرسيده به ۳۰ سالگى از فلسفه اديان و عرفان مذاهب سر درآورد. اشميت مرد سفر و به قول خودش سفرهاى بهداشتى و ورزشى به گردش شخصيت هايش در هزار توى رمان و پازل هستى عادتى ديرينه دارد. او اگرچه در اروپاى پست مدرن امروز، نويسنده اى معناگرا به شمار مى رود، اما از نويسندگان نامدار كنونى فرانسه است. وى از دانشسراى عالى پاريس دكتراى فلسفه گرفت و در دانشگاه شانبرى هم به تدريس پرداخت. پس از اين ايام در صحراى هوگار يك سفر عرفانى را شروع كرد و به قول خودش بر اثر آن «مغروق ايمان» شد. شايد از چنين ايامى (۱۹۹۱) سمفونى نوشتارى اريك امانوئل اشميت در جهان طنين اندازشد. وى كه بيشتر شهرت خود را مديون نمايشنامه و رمان نويسى است، نگاه اهالى تئاتر را نيز به سوى خود كشانده است. نخستين نمايشنامه اشميت با عنوان «شب وولونى» كه از سوى گروه سلطنتى شكسپير به روى صحنه رفت، با ستايش منتقدان تئاتر فرانسه روبه رو شد.

اسکار و خانم صورتی
نویسنده : اريك امانوئل اشميت
ناشر : بازتاب نگار چاپ ، 1386 شمسى
"اسكار و بانوي گلي پوش" داستاني ست از نامه هاي يك بچه به خدا. "اسكار" كه سرطان خون دارد و دكترها از او قطع اميد كرده اند به توصيه ي "مامي رز" (بانوي گلي پوش) تصميم مي گيرد براي خدا نامه بنويسد و روزي يك چيز از او بخواهد.
"- خيلي خوب، پس مي تونم هر چي خواستم بهش سفارش بدم؟ مثلأ اسباب بازي، شكلات يا اتومبيل...
- نه اسكار، خدا كه بابانوئل نيست. تو فقط مي توني چيزاي ذهني ازش بخواهي.
- مثلأ؟
- مثلأ شجاعت، صبر، روشني!
- خوب، فهميدم.
- از اين گذشته، مي توني براي رفيقات ازش چيزي بخواي!
- با روزي يه خواهش، مامي رز؟ نه، بايد صرفه جويي كنم. فعلأ خواهشامو براي خودم نگه مي دارم."
"اسكار" روزي يك خواهش از خدا مي كند و فردايش در انتظار برآورده شدن است. ياد مي گيرد براي كسي كه دوست دارد هم چيزي بخواهد و ...
نوع بيان و درك "اسكار" در نامه ها گرچه به يك پسر بچه ي ده ساله نمي آيد و حرفهاي گنده مي زند و ترجمه هم به آن شدت بخشيده، اما نمي توان اين را عيب داستان دانست. اين كه من در ده سالگي اين چيزها را نمي فهميدم دليل بر اين نيست كه كس ديگر هم نفهمد."اسكار" از "مامي رز" چيزها ياد مي گيرد صبر، بخشش، عشق، و... . در متن نامه ها رشد فكري ي او به خوبي محسوس است. اما اين تنها "اسكار" نيست كه متحول مي شود. "مامي رز" هم پا به پاي او شاد تر و فهميده تر مي شود. هر دو بازي اي را شروع مي كنند كه از نكات جالب و پرمفهوم داستان است. دوازده روز به پايان سال مانده و هر روز را به ازاي ده سال فرض مي كنند. "اسكار" روز اول متولد مي شود و سر ظهر پنج ساله و آخر شب ده ساله مي شود. در انتها گويا "اسكار" زندگي را تا به انتها مي رود

نوای اسرار آميز" نمايشنامه ای از اريک امانوئل اشميت نمايشنامه نويس فرانسوی است
داستان این نمایش چنین است: "ابل زنورکو" برنده جايزه نوبل در جزيره ای به نام "رُزوَنويگ" در دريای نروژ زندگی می کند. او زندگی در انزوا را برای خود برگزيده است. خبرنگاری به نام "اريک لارسن" برای مصاحبه به ديدار اومی آيد. او اولين خبرنگاری است که موفق به گرفتن وقت مصاحبه با " ابل زنورکو" شده است
خبرنگار در بدو ورود با شليک گلوله مورد استقبال واقع می شود. درخانه نويسنده متوجه می شود که تيراندازخود او بوده است، ولی " ابل زنورکو" به او اطمينان می دهد که او هرگز درخانه اش به ميهمان شليک نمی کند اما اريک لارسن متوجه می شود که با آدمی غير عادی مواجه است
بحث اصلی خبرنگار با نويسنده در باره آخرين کتاب او به نام "عشق ناگفته" است. کتابی که برای بيان نظرات نويسنده در باره عشق، نامه نگاری های عاشقانه نويسنده و زنی به نام "اوالارمور" را وسيله قرار می دهد

سقوط آخرين نشانه های بربريت قديم، يعنی تقسيم رسمی و قانونی انسان ها به دلايل ايدئولوژيک و نژادی در سال های انتهايی قرن بيستم از يک طرف، و از سويی برچيده شدن مرزهای خبر و ارتباطات در پی انقلاب الکترونيک، نويد دستيابی به دنيايی بهتر، انسانی تر و آزاداتر را می داد. اما واقعيت های تلخ در آغاز قرن بيست و يکم نشان از برپايی ديوار های ديگری داشت. جنگ های قومی مذهبی، رشد بيکاری و جنايت، افزايش بی رويه ی جمعيت، فقر، تشديد شکاف طبقاتی، فاصله ی هر چه بيشتر شمال وجنوب، نابسامانی های محيط زيست، همه و همه ما را به عبث بودن اين اميد واهی می رساند، و اينکه رسيدن به صلح و امنيت جهانی، به دنيايی فارغ از تبعيض نژادی و طبقاتی، کاری ساده نيست.

سرگشتگى در دنياى معاصر
كتاب «گلهاى معرفت» نوشته اريك امانوئل اشميت از سه داستان تشكيل شده است: ميلارپا، ابراهيم آقا و گل هاى قرآن، اسكار و بانوى گلى پوش. داستان اول به بوديسم مى پردازد، دومى به اسلام (و البته در حاشيه آن، يهوديت) و سومى به مسيحيت. پس از اين قرار با كتابى روبرو هستيم كه خاستگاه اصلى اش دين و تفكر مذهبى است. در واقع اين كتاب را مى توان مجموعه اى درباره دين در قالب داستان دانست. گرايش نويسنده به باور مذهبى در برگ برگ صفحات كتاب مشهود است و تلاش او را براى احياى اين نوع نگرش مى توان در طول اثر به سادگى تشخيص داد. خواننده احساس مى كند كه انگيزه نوشتن چنين داستانهايى همانا خلأ اخلاقيات در جهان معاصر و گمگشتگى ابناى بشر در هياهوى دنياى تا گردن فرو رفته در علم و فناورى هاى نوين بوده است.

اريك- امانوئل اشميت نويسنده چهل و سه ساله فرانسوي، حالا ديگر ده سالي است كه به مهمترين نمايشنامه نويس فرانسه و بلكه كل اروپا بدل شده است. نمايشنامه هاي او در اين مدت تقريباً در ۳۰ كشور به روي صحنه رفته اند.
«شب والُني ها» كه در ۱۹۹۱ منتشر شده، نخستين نمايشنامه اي است كه او را در فرانسه به شهرت رساند و پس از آن در ديگر كشورها از جمله انگلستان اجرا شد. اشميت نمايشنامه «ميهمان ناخوانده» را در سال ۱۹۹۳ نوشت. اين نمايش در همان سال جايزه «بهترين نويسنده» و «بهترين اجرا» را از آن خود كرد و عنوان «پديده تئاتري» آن سال را به خويش اختصاص داد. در ۱۹۹۵ نمايشنامه Golden Joe، نسبت به كارهاي ديگر او موفقيت چنداني كسب نكرد. اثر بعدي اما در دنياي تئاتر يك حادثه بود: «تغييرات اسرارآميز» در ۱۹۹۶ منتشر شد و آلن دلون و فرانسيس هوستر آن را نه تنها در لوس آنجلس بلكه در تمامي پايتخت هاي بزرگ جهان، توكيو، برلين، مسكو، لندن و پاريس اجرا كردند. نمايش با استقبال بي نظيري روبه رو شد.