|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
مجله «مسائل ایران» (1) در شماره 4 ، دوره دوم (اول بهمن 1342خورشیدی) « از نویسندگان و صاحب نظران خواست که درمورد "خلقیات یک ایرانی امروز" آینه تمام نمایی فراهم نموده و به دفتر مجله بفرستند. » (2) که یکی از جستارهای پرمایه و ژرف نگرانه ای که فرستاده شد و در سال 1343خ. در آن نشریه به چاپ رسید، جستار بلندی بود که زنده یاد محمد علی جمالزاده (3) در فروردین 1343خ. در ژنو نوشته و به دفتر مجله فرستاده بود که به نام "خلقیات ما ایرانیان" در دو مرحله به چاپ رسید. از آنجا که این جستار و دیدگاه انتقادی، تند و صریح جمالزاده نظر مخالف و موافق شماری از اندیشه ورزان آن روزگار را به خود جلب کرد و گفتمان تازه ای را در این میدان گشود، آن نشریه بر آن شد تا در سال 1345خ. آن جستار دو بخشی را به گونه ی کتابی جداگانه به چاپ برساند(4). نیز گزیده ای از آن را مجلهء «خواندنی ها» در آن سال ها در چند شماره ی خود به چاپ رسانید. پس از نشر کتاب، جدا از اعتراض ها و مخالفت های برخی از نویسندگان، توجه ساواک و اداره ی نگارش وزارت فرهنگ نیز به این کتاب جلب می شود که، پس از یک سال، از نشر کتاب جلوگیری و از کتابفروشی ها جمع آوری می شود(5). بنا بر تحقیق ما، پس از چاپ نخست در تهران به سال 1345خ.، تا سال 1363 خ. چاپ دیگری یافته نشد. در این سال، یعنی پس از گذشت 18 سال، در ایالت فلوریدا ی آمریکا، "بنگاه معرفت" با حذف دیباچه ی چاپ تهران، و آوردن نامه ی مورخ 25 بهمن 1342 خ. جمالزاده به "مدیرمجله مسائل ایران"، و نیز "دیباچه ای تازه" و "تذکراتی در باره ی کتاب" از جمالزاده، کتاب دوباره چاپ شده است. "نشرنوید" در آلمان نیز در سال 1371خ. با عنوان "باز چاپ" و با همان نام، ولی بدون دیباچه ی تازه ی جمالزاده، و بدون هیچگونه اشاره ای به چاپ های گذشته و پیشینه ی کتاب، آن را با همان دیباچه ی کوتاه جمالزاده،که در چاپ نخست آمده بود، چاپ کرد.
در آغاز نویسنده ی کتاب به بیان بسیارکوتاهی از مفهوم کلیدی ای که محور این گفتار است، یعنی؛ " خلقیات یک ملت" (آن هم از قول مجله ی مسائل ایران) می پردازد، که «یک نفر ایرانی امروز از بسیاری جهات و بخصوص از لحاظ اخلاق تفاوت زیادی با ایرانی دیروز و پریروز ندارد.»(6) و دیدگاه خود را در مورد این پیش انگاره بیان نمی کند که آیا خلقیات و خصوصیات یک ملت یا یک قوم در درازای تاریخ دگرگونی زیادی ندارد؟ و یا، می توان گفت، اقوام و ملت ها در کنار ویژگی های متغیر خود، خلقیات یا ویژگی های ثابتی دارند که همواره پابرجا می ماند و آن ملت را همیشه از دیگر اقوام و ملت ها متمایز می کند؟ (7)
دریافت جمالزاده از طرح این پرسش (از سوی مجله مسائل ایران) آن بوده که : «دیگران و غیر ایرانی ها و سپس ایرانی ها در این باره چه گفته اند؟» یعنی به گونه ای به گردآوری نوشته ها و دیدگاه های پیشینیان، از ایرانی و غیر ایرانی، در مورد اخلاق و خصوصیات ایرانی ها پرداخته و کوشیده است تاریخچه و پیشینه ی این پرسش را که "دیگران در باره ما چه گفته اند؟" یا "ایرانی ها در مورد خودشان چه می اندیشیده اند؟"(8) ، گرد آورد و، به گونه ای، ریشه یابی تاریخی می کند. او ریشه های رفتاری یک ایرانی امروز را در تاریخ جستجو می کند و ایرانی امروز را از ایرانی دیروز جدا نمی انگارد.
جمالزاده پدر داستاننويسي مدرن ايران بهشمار ميآيد كه بيش از 80 سال پيش اولين داستان مدرن فارسي را بهنام «يكي بود، يكي نبود» منتشر كرد. است. از اين گذشته جمالزاده بيش از ديگران به هنر داستان كوتاهنويسي توجه دارد. شايد پيش از او نويسندگان فرصت اين كار را نداشتند يا قصهنويسي را در شأن خود نميديدند
. محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. وي 17 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
از آثار اين نويسنده به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323، «قلتشن ديوان» 1325، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326، «معصومه شيرازي» 1333، «تلخ و شيرين» 1334، «شاهكار»1337، «كهنه و نو»، «قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338، «هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342، «آسمان و ريسمان» 1343، «مركب محو» 1344، «قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352، و «قصه ما به سر رسيد» 1357، ميتوان اشاره كرد.
این متن دیباچهای است که محمّدعلی جمالزاده در سال ۱۹۶۳ برای برگردان فارسی جلد نخست ”یونانیان و بربرها“ نوشته بود. در آن به معرفی امیر مهدی بدیع و کارهایش پرداخته شده.
دانشمند محترم آقای احمد آرام که کتاب مستطاب “یونانیان و بربرها” را با استادی و حذاقتی که از خصوصیات معروف ایشان است به ترجمه رسانیده اوّل فصل به فصل در “کتاب هفته” منتشر ساختند و اکنون به صورت کتاب به عالم دانش و ادب عرضه میدارند از بندۀ پرست مقدمّهای درخواست فرمودند و هر چند صلاحیتی برای این کار در خود سراغ نداشتم ولی امتثال امر ایشان را بر خود واجب دانسته شکسته بسته مطالبی به رشتۀ تحریر درآمد که اینک از نظر خوانندگان عظام میگذراند و به مصداق و اذامرّوا باللّغو مرّوا کراماً از مؤلف بزرگوار و مترجم محترم و خوانندگان گرامی امید عفو دارم.
همیشه گفتهاند و هر روز میبینیم که کارهای دنیا چه بسا ضدّ و نقیض است. من هیچ ندان که با همۀ نادانی منکر فلسفه و مخالف تاریخ هستم باید بر کتاب امیر مهدی بدیع که سر تا بپا دانش و معرفت است و تألیفاتش همه در بارۀ فلسفه و تاریخ است مقدمه بنویسم.
برعکس نهند اسم زنگی کافور. خوشبختانه بدیع نیزکاملاً از آن قماش فضلا و دانشمندانی است که از روی اعتقاد تام و تمام میگوید دانشم بجایی رسیده که همینقدر میدانم و در زمینۀ فلسفه و تاریخ هم در حقیقت بطرز و سبک (وارونه) فیلسوف و مورّخ است یعنی در هر قدمی که برمیدارد حتّی بفلاسفۀ بزرگ ایرادهای دندانشکن وارد میسازد و با صراحت قاطع به اثبات میرساند که عدهای از مورخین یا مغرض بودهاند و یا نادان و در هر صورت به اشتباه سخن راندهاند و چنانکه گفتهاند تنها چیزی که تاریخ به ما میآموزد این است که تاریخ هم چیزی به ما نمیآموزد .
بدیع در مطالعۀ آثار فلسفی و تاریخی به ظواهر اکتفا نمیکند و بطون مطالب را میشکافد وآنچه را هر دیدهای نمیبیند مینگرد و بر حسب آنچه دریافته است داوری مینماید.
بدیع که خود توشۀ گرانبهایی از علم (بمعنای امروزی این کلمه) و از فلسفه دارد در بارۀ فلسفه و علم چنین مینویسد:
از ارسطو گرفته تا برسد به بایکون و از دکارت گرفته تا برسد به لاک و از هیوم تا برسد به کانت و از هگل تا برسد به برگسون و همچنین از کوپرنیکو تا به گالیله و نیوتن و اینشتین هر بار که یک مرد با همت و با شهامتی پای جرأت در پیش نهاده و در صدد برآمده است که طومار معلومات انسانی را تنظیم نموده صورت جامعی بردارد و بر طبق آن در بارۀ صحت و سقم احکام و فتاوی آدمیان نظری بدست بیاورد. اگر آن مرد فیلسوف بوده است به این نتیجه رسیده است که بحرانی در میان است که صورت بحران وجدانی دارد همچنانکه هر وقت یک مرد صاحب مغزی که دارای فکری خارقالعاده بوده است به منظور بیان سیستم جهانی فرضیۀ تازهای عرضه داشته است از نو علم دچار همان بحران وجدانی گردیده است.
سید محمد علی جمال زاده، فرزند سید جمال الدین واعظ همدانی معروف به اصفهانی، از سادات جبل عامل لبنان و از ناطقین و آزادیخواهان بنام نهضت مشروطیت است. وی در سال 1270 در اصفهان متولد شد، مقدمات را در تهران آموخت و در اوایل سال 1326 ه.ق. به بیروت رفت و دوره متوسطه را در یک مدرسه غیر مذهبی به پایان برد و در سال 1328 ه.ق. از طریق مصر عازم پاریس شد. او در سال 1333 ه.ق. در رشته حقوق از دانشگاه دیژون فرانسه فارغ التحصیل شد و در همان سال با همسر اول خود ژوزفین ازدواج کرد
در گرماگرم جنگ جهانی اول به برلین رفت و در کنار آزادیخواهان ایران قرار گرفت. سپس برای اجرای مأموریتی چند ماهی دربغداد و کرمانشاه به سر برد و روزنامه رستاخیز را منتشر کرد. در بغداد با عارف قزوینی و حیدرخان عمواوغلی آشنا شد و گروهی به نام قشون نادری از جوانان کرد، برای جنگیدن با سپاهیان روس و انگلیس تشکیل داد که فرماندهی آن با محمد نیساری قراچه داغی (مشکوه همایون) بوده ولی این قشون بی آنکه کاری بکند منحل شد.
جمال زاده در جمادی الثانی 1334 ه.ق. از بغداد به برلین رفت و به گروه آزادیخواهان مهاجر ایرانی پیوست. در سال 1335 به استکهلم رفت و پیام ملیون ایران را در انجمن صلح استکهلم مطرح کرد. پس از مراجعت به برلین دست به نویسندگی زد و مقالات تحقیقی خود را درباره مزدک، مجدد بزرگ ایران، و روابط قدیم روس و ایران و امثال آنها در روزنامه کاوه به چاپ رسانید
در خلال سال های 1333 تا 1340 ه.ق. داستان هایی نوشت و آنها را با مقدمه ای راجع به خرابی و فقدان نسبی نثر فارسی و لزوم ترقی دادن، در مجموعه ای فراهم آورد که نخستین حکایت آم به نام فارسی شکر است، ابتدا در روزنامه کاوه و سپس به صورت کتاب مستقل یکی بود یکی نبود در برلین منتشر شد.
«محمد علی جمال زاده» به راستی یکی از فرهیختگانی بود که آگاهانه و با بینشی مترقی، به لزوم هرچه بیش تر چنین ارتباطی؛ نه تنها پی برد، بل که آن را تعمیم داد. از این رو؛ نگاه به زندگی و آثار او، بسیار می تواند راه گشا باشد. هم، از نظر اجتماعی و هم، از نظر ادبی. چه را که با نگاهی عمیق به سیر تفکر جمال زاده و نوع تحلیل اش از پدیده های پیرامون - که هم واره نیز با نوعی طنز آشکار همراه بوده- در می یابیم که او به طور کلی به «جامعه» خود می اندیشید و داستان را نیز در این مسیر دنبال می کرد. چنین نگاهی هم چنین؛ ما را بر آن می دارد تا هم کلام با «جلال آل احمد» بگوییم: «او طلایه دار یک دوران شکوفایی در ادبیات به شمار می آید و آثارش... از فضیلت تقدم برخوردار است.»
آغاز حرکت
«محمدعلی جمال زاده» فرزند «سید جمال الدین اصفهانی» - آزادی خواه به نام مشروطه- در سال 1270 خورشیدی (1309ق. 1892م) در اصفهان به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در زادگاه اش گذراند. تا این که بین سال های 80 یا 81 همراه خانواده اش به تهران عزیمت کرد. پدرش او را برای تحصیل به لبنان فرستاد و در یک دبستان غیر مذهبی به نام Laigue نام نویسی کرد. پدر که نقش بسیار مهمی در جنبش مشروطه داشت؛ بالاخره در سال 1286 خورشیدی (1908م) به دست عوامل مزدور و جیره خوار «محمدعلی شاه» در بروجرد به قتل رسید؛ اما میراث گرانبهای روح آزادی خواهی و دفاع از حقیقت را در روحیه و شخصیت پسرش به ارث گذاشت. جمال زاده دوره متوسطه را نزد کشیشان «لازاریست» در جبل لبنان و در مدرسه «آنطورا» به پایان برد. سپس در سال 1328ق از طریق مصر عازم پاریس شد. او تا پایان سال 1329ق در «لوزان» ماند و در اوایل 1333ق در رشته حقوق از دانش گاه «دیژن» فرانسه فارغ التحصیل شد و لیسانس گرفت. در همان سال نیز با همسر اول خود، «ژوفین» از اهالی سوئیس ازدواج کرد.
« با گاری و عربانه از بغداد و حلب بجانب استامبول براه افتادیم . از همان منزل اول با گروه های زیاد از ارامنه مواجه شدیم که بصورت عجیبی که باور کردنی نیست و ژاندارمهای مسلح و سوار ترک آنها را پیاده بجانب مرگ و هلاک میراندند . ابتدا موجب نهایت تعجب ما گردید ولی کم کم عادت کردیم که حتی دیگر نگاه هم نمی کردیم و الحق که نگاه کردن هم نداشت . صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان بجلو می راندند . در میان مردها جوان دیده نمی شد چون تمام جوانان را یا به میدان جنگ فرستاده یا محض احتیاط ( ملحق شدن به قشون روس ) بقتل رسانده بودند . دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند وکاملاٌ کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آنها بیفتند . دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروه ها را درست مانند گله گوسفند بضرب شلاق بجلو می راند . اگر کسی از آن اسیران از فرط خستگی و ناتوانی و یا برای قضای حاجب بعقب می ماند . برای ابد بعقب مانده بود و ناله و زاری کسانش بی ثمر بود و از اینرو فاصله به فاصله کسانی از زن و مرد ارمنی را میدیدیم که در کنار جاده افتاده اند و مرده اند یا در حال جان دادن و نزع بودند . بعدها شنیده شد که بعضی از ساکنان جوان آن صفحات در طریق اطفا آتش شهوات حرمت دخترانی از ارامنه را که در حال نزع بوده و یا مرده بودند نگاه نداشته بودند . خود ما که خط سیرمان در طول ساحل غربی فرات بود و روزی نمی گذشت که نعشهایی را در رودخانه نمیدیدیم که آب آنها را با خود نمی برد . شبی از شبها در جایی منزل کردیم که نسبتاٌ آباد بود و توانستیم از ساکنان آن بره ای بخریم و سر ببریم و کباب کنیم دل و روده بره را همان نزدیکی خالی کرده بودیم . مایع سبز رنگی بود بشکل آش مایعی ناگهان دیدیم که جمعی از ارامنه که ژاندارمها آنها را در جوار ما منزل داده بودند .
مجله «مسائل ایران» (1) در شماره 4 ، دوره دوم (اول بهمن 1342خورشیدی) « از نویسندگان و صاحب نظران خواست که درمورد "خلقیات یک ایرانی امروز" آینه تمام نمایی فراهم نموده و به دفتر مجله بفرستند. » (2) که یکی از جستارهای پرمایه و ژرف نگرانه ای که فرستاده شد و در سال 1343خ. در آن نشریه به چاپ رسید، جستار بلندی بود که زنده یاد محمد علی جمالزاده (3) در فروردین 1343خ. در ژنو نوشته و به دفتر مجله فرستاده بود که به نام "خلقیات ما ایرانیان" در دو مرحله به چاپ رسید. از آنجا که این جستار و دیدگاه انتقادی، تند و صریح جمالزاده نظر مخالف و موافق شماری از اندیشه ورزان آن روزگار را به خود جلب کرد و گفتمان تازه ای را در این میدان گشود، آن نشریه بر آن شد تا در سال 1345خ. آن جستار دو بخشی را به گونه ی کتابی جداگانه به چاپ برساند(4). نیز گزیده ای از آن را مجلهء «خواندنی ها» در آن سال ها در چند شماره ی خود به چاپ رسانید. پس از نشر کتاب، جدا از اعتراض ها و مخالفت های برخی از نویسندگان، توجه ساواک و اداره ی نگارش وزارت فرهنگ نیز به این کتاب جلب می شود که، پس از یک سال، از نشر کتاب جلوگیری و از کتابفروشی ها جمع آوری می شود(5). بنا بر تحقیق ما، پس از چاپ نخست در تهران به سال 1345خ.، تا سال 1363 خ. چاپ دیگری یافته نشد. در این سال، یعنی پس از گذشت 18 سال، در ایالت فلوریدا ی آمریکا، "بنگاه معرفت" با حذف دیباچه ی چاپ تهران، و آوردن نامه ی مورخ 25 بهمن 1342 خ. جمالزاده به "مدیرمجله مسائل ایران"، و نیز "دیباچه ای تازه" و "تذکراتی در باره ی کتاب" از جمالزاده، کتاب دوباره چاپ شده است. "نشرنوید" در آلمان نیز در سال 1371خ. با عنوان "باز چاپ" و با همان نام، ولی بدون دیباچه ی تازه ی جمالزاده، و بدون هیچگونه اشاره ای به چاپ های گذشته و پیشینه ی کتاب، آن را با همان دیباچه ی کوتاه جمالزاده،که در چاپ نخست آمده بود، چاپ کرد.
محمد علي جمالزاده"، نویسنده و مترجم ایرانی در شهر اصفهان به دنيا آمد.در نوجوانی به بيروت و سپس به فرانسه و سوئيس رفت و در رشته حقوق از کشور فرانسه فارغ التحصیل شد.وی تنها سيزده تا هفده سال را در ايران گذراند. اما در تمام عمر همواره با ياد ايران زيست، هر روز كتاب فارسي خواند و هرچه تاليف و تحقيق كرد به زبان فارسي بود. نخستین مجموعه داستان های کوتاه ایرانی را تحت عنوان « یکی بود یکی نبود » در سال ۱۳۰۰ منتشر کرد. داستان «فارسي شكر است» که در این مجموعه منتشر شده است ،از نخستين نوشته های داستاني اوست كه آن را سرآغاز داستان نويسي جديد فارسي دانستهاند و به اعتبار همین کتاب او را آغاز گر واقع گرایی در نثر معاصر فارسی می دانند.
جمالزاده نخستین نویسندهای است که داستان کوتاه به معنی امروزی را درایران پایه گذاری کرد و در مورد این گونه داستان نویسی در مقدمه کتاب« یکی بود یکی نبود » توضیح داده است. وی 15 یا 17 آبان 1376 شمسي در شهر« ژنو» در کشور فرانسته درگذشت.
بخشی از آثار ادبی باقی مانده از وی عبارتند از: يكيبود و يكي نبود، دارالمجانین، صحرای محشر:آسمان و ريسمان، بانگ ناي، تلخ و شيرين ، خاطرات سيد محمد عليجمالزاده ، سرو ته يك كرباس ، قصه ما به سر رسيد ، قصه هاي كوتاه براي بچه هاي ريش دار ، قصه نويسي ، كهنه و نو و هفت كشور.
" دارالمجانین " ماجرای جوانی را روایت می کند که به واسطه درگیرشدن در پیوندی عشقی و عاطفی سر از دارالمجانین در می آورد که این اتفاق زمینه ساز طرح مباحث و رویدادهای اجتماعی گذشته نیز می شود.
دارالمجانین اثر محمد علي جمالزاده را درسایت گسترش زبان فارسی بخوانید
محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق دربارهي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه داستانهاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانستهاند. در داستانهاي جمالزاده گوشههايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضربالمثلها و اصطلاحهاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مينوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بينالمللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتابهاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصههاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357
* كباب غاز/ شب عيد نوروز بود و موقع ترفيع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بوديم كه هركس اول ترفيع رتبه يافت، به عنوان وليمه يك مهماني دستهجمعي كرده، كباب غاز صحيحي بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفيع رتبه به اسم من درآمد. فورن مسالهى مهماني و قرار با رفقا را با عيالم كه بهتازگي با هم عروسي كرده بوديم در ميان گذاشتم. گفت تو شيريني عروسي هم به دوستانت ندادهاي و بايد در اين موقع درست جلوشان درآيي. ولي چيزي كه هست چون ظرف و كارد و چنگال براي دوازده نفر بيشتر نداريم يا بايد باز يك دست ديگر خريد و يا بايد عدهى مهمان بيشتر از يازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.
هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نميسوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بانهاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه هايي كه دور ملخ مردهاي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسبكارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه شان باز نميشود و جان به عزرائيل ميدهند و رنگ پولشان را كسي نميبيند. ولي من بخت برگشته ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مايه النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقرهاي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت هايي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماقي از بناگوش دررفته اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه اي خورده و لب و لوچه اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالي ميفرماييد، پس ميخواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بوده اند، در تمام محله ي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نميشود كه پير غلامتان را نشناسد!»
جهان و جهان بيني جمال زاده : اولين نامه يي که سيدمحمدعلي جمال زاده از ژنو براي من فرستاد درباره کتابچه يي بود که پيرامون مساله جنگ منتشر کرده بودم و نسخه يي از آن را همراه با نامه يي براي پيرمرد هم فرستاده بودم. در بحبوحه جنگ ايران با عراق، مطالبي را به طور کلي درباره جنگ گرد آورده و ترجمه کرده بودم و چون امکان انتشار آن در ايران و در آن زمان وجود نداشت، به تعدادي محدود و به صورت کتابچه يي در آلمان منتشر کردم و براي برخي از دوستان و آشنايان فرستادم.1 جمال زاده در 8 مهرماه 1366 در پاسخ، نامه يي برايم فرستاد که از جمله در آن نوشته بود؛ «براي من هيچ ندان مساله جنگ و صلح که از مغز انساني و روح آدميان ريشه مي گيرد، مساله بغرنجي است. درباره جنگ همين قدر به عرض مي رساند که وقتي انسان متوجه دنياي اکل و ماکول که در سرتاسر جهان و جهان هاي از ما دورافتاده و در فلک الافلاک ها (گالاکسي هاي امروز) مي گردد، به سهولت قبول مي کند که جنگ و ايجاد غالب و مغلوب هميشه و در همه جا حکمروا بوده است و شايد بعدها هم خواهد بود. ولي البته تربيت و تبليغات و رواج انسانيت و معنويات هم ممکن است وضع را بهتر سازد. در هر صورت کار خوبي کرده ايد و در اين شعله هاي آتش درصدد هموار ساختن شعله برآمده ايد. خدا به شما پاداش دهد. اما در باب کيفيت روح (و روانشناسي) در اين جاي ترديد نيست که از روح خيلي خيلي بي خبريم و خوب مي دانيم که حتي در کلام الله مجيد ما که بلاشک کتاب عظيم الشأني است درباره روح آمده است که «قل الروح من أمر ربي»2 و من بارها از خود پرسيده ام که اين روح چيست و در کجاي وجود انساني منزل دارد که گاهي حتي به ضرب نيش زنبور يا عقربي به پرواز درمي آيد و از بدن جدا مي شود و معلوم نيست به کجا مي رود. پس نه چندان به حرف هاي علوم فيزيک و شيمي و هيئت معتقدم و نه به حرف هاي روانشناسان و خودمان را کودکاني بيش نمي دانم. در هر صورت کار جنابعالي در ترجمه اين کتاب سزاوار تمجيد است و خدا به شما توفيق عطا فرمايد.»