تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

*آزردگان داستاني است از زوال آدم ها !!!از تقابل معصوميت و ناپاكي !!!پسري عاشق دختري ميشود كه سال ها با او و خانواده اش زندگي كرده !بعد از مدتي عشقي ميان آن دو شكل ميگيرد ...اما در همين احوال دختر كه ناتاشا ميخوانيمش عاشق پسري(بچه صفت ) كه آليوشا ميخوانميش ميشود و پسر اول كه نويسنده اي نيمه مشهور و راوي داستان هم هست خود را كنار ميكشد و سعي ميكند رابطي براي عشق آن دو باشد و اينگونه خود را ثابت كند ....در همين قضايا پدر آليوشا با پدر ناتاشا دچا رمشكل ميشوند !پدر آليوشا (شاهزاده )با حيله گري فراوان و ساخت شايعات بسيار مال و اموال پدر ناتاشا را با توسل به دادگاه به جيب ميزند و پدر ناتاشا كه غرورش لكه دار شده اجازه ازدواج به ناتاشا و آليوشا نميدهد و سر انجام ناتاشا از خانه فرار ميكند و اين تازه شروع داستاني است كه داستايوفسكي ذهن شما را برايش آماده كرده است!!! داستاني مملو از تيره بختي !!!داستان مشكلاتي كه ناتاشا در پيش رو دارد !!!انسان هاي ديو صفت در تقابل با انسان هاي فرشته صفت و آليوشايي كه در اين مرز مدام در حال حركت است !!!داستان دختركي به نام نلي كه سال ها زجر كشيده و قلبش جريحه دار شده و پدري كه دخترش را در خلوت خود و در ميان اشك هايش جستجو ميكندو.....


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:50  توسط محمود موحدان  | 

رمان «بيچارگان» از اولين کارهاي داستايوفسکي است. او که بعد از آن با رمان هاي «شياطين»، «برادران کارامازوف»، «ابله» و «جنايت و مکافات» جايگاه بالايي در ادبيات جهان يافت توانست نگاهش به ادبيات و زندگي و نوع تفکرش را به تمامي قرن بيستمي ها تحميل کند. حرف زدن درباره داستايوفسکي و شخصيت هايش مقوله يي است تمام نشدني که بارها و بارها از زبان هاي متفاوت شنيده ايم ولي با خواندن هر رمان جديدي از اين نويسنده دوباره شخصيت هاي ديگر و تصاوير و روايت هاي ديگرش زنده مي شوند و در ذهن مان خودنمايي مي کنند. رمان «بيچارگان» را مي توان نزديک ترين رمان داستايوفسکي به داستان هاي گوگول دانست؛ نوع شخصيت، مساله شخصيت و پرداخت شخصيت شباهت زيادي به کارهاي گوگول دارند همچنين فضا سازي و روند شکل گيري شخصيت هايش که گاهي نمي توان خط جدا کننده يي بين او و گوگول گذاشت. شخصيت ها و موقعيت هاي شنل، بلوار نيفسکي و ماجراي نزاع ايوان ايوانويچ و ايوان نيکفيورويچ گوگول دوباره در بيچارگان زنده مي شوند و جهان تاريک و بي آفتاب روسيه، واقعيت سرد و خشن دنياي امروز را به رخ خواننده اش مي کشاند. «بيچارگان» رمان کوتاهي است که داستانش به شکل مکاتبه بين دو شخصيت زن و مرد، ماکار الکسيويچ و واروارا الکسيونا، روايت مي شود؛ زن و مردي که هر دو فقيرند و در اتاق کوچکي در ميان مستاجران ديگر زندگي مي کنند. آنها نامه هاي گاه عاشقانه و گاه معترضانه براي يکديگر مي نويسند و گاهي به دل روزمرگي ها و گذشته شان مي زنند و ما را از واقعيت ها و گره هاي کور روابط شان با جامعه و يکديگر آگاه مي کنند. داستان در عين سادگي هيچ گاه خط سيري منظم و مرتب ندارد و بارها روابط و وضعيت شخصيت ها (چه شخصيت هاي اصلي يعني زن و مرد داستان و چه شخصيت هاي حاشيه مثل مستخدمه، همکار و صاحبخانه هايشان) به نقطه اوج مي رسد و باز برمي گردد. گاهي يکي بر ديگري دل مي سوزاند و آرامش مي دهد، گاهي جايشان عوض مي شود، گاهي روابط به شکل ارباب و بندگي مي رسد و گاهي غمخوارانه و تيمارگونه. اما هر چه هست در اين ميان، داستان هيچ گاه از تحرک و نشاط خالي نمي شود و خواننده اش را خسته نمي کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:5  توسط محمود موحدان  | 

داستايوفسکي نامي آشناست. آنقدر آشنا و نزديک که بيشتر وقت ها از اهميت آن غافل مي شويم. از ياد مي بريم که چقدر بر ذهن نويسندگان تاثير گذاشته و تا کجا توانسته بر دنياي دروني مخاطبان ادبيات داستاني سيطره داشته باشد. چنان که پاره يي از افراد براي تشريح و توصيف يک فرد در جهان واقعي او را شبيه يکي از شخصيت هاي رمان هاي ماندگار توصيف مي کنند. او نويسنده يي است که بيش از هر چيز بر روانشناسي شخصيت هايش اشراف دارد. استاد برش هاي ظريف و آني و انساني است. بگذاريد پا را از اين هم فراتر بگذارم. او استاد انسان است. بي ترديد آثارش مي تواند بيش از هر منبع ادبي ديگري منشاء حرکت هاي روانشناسانه در آثار پس از خود تلقي شود. او مي داند ريشه ترس ها و اضطراب ها، خشم و اندوه، حسرت ها و ناکامي ها در کجاست. نه تنها بر جامعه خويش تسلط دارد بلکه مي توان الگوهاي اجتماعي ديگر را در آثارش پي گرفت. او سرنوشت بشر در آستانه قرن بيستم را به خوبي پيش بيني کرده است. در اين ميان «بيچارگان» اولين رمان اين نويسنده از اهميت خاصي برخوردار است؛ از اين جهت که به عنوان اولين کار داستايوفسکي شخصيت پردازي ها يگانه است و بي همتا. شخصيت زن و مرد اين رمان از هر جهت ارژينال است. شايد شبيه به پاره يي از تيپ هاي آشنا باشد اما وسواس ها و نظم و ملاحظه کاري ها و نشانه هاي اين دغدغه در الگوهاي رفتاري شان جداً عميق و در ياد ماندني است. شما از نوع رفتار هيچ کدام از اين کاراکترها تا مدت ها خلاصي نداريد. اين همه به مدد درک درست نويسنده در همان جواني از شخصيت پردازي در عرصه رمان است. مترجم اين اثر خشايار ديهيمي است. درباره اين کار و تاثيرات رمان هاي داستايوفسکي بر ادبيات جهان و دستاوردها و شگردهاي او در يک عصر بهاري با او به گفت وگو نشستيم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:41  توسط محمود موحدان  | 

  ۷ داستان كوتاه «فئودور داستایفسكی» با عنوان «رؤیای آدم مضحك» به فارسی ترجمه و منتشر شد.
مجموعه «رؤیای آدم مضحك» داستان‌های كوتاه «فئودور داستایفسكی»، نویسنده سرشناس روسی است كه بیشتر او را با رمان‌هایش می‌شناسند.
«رضا رضائی» این مجموعه را به فارسی برگردانده و عنوان كتاب را از یكی از داستان‌های كوتاه همین مجموعه وام گرفته است.
«آقای پروخارچین»، «پولزونكوف»، «دزد شرافتمندانه» و «كروكودیل» عنوان برخی دیگر از داستان‌های این مجموعه هستند.
آنچه در این داستان‌های كوتاه عجیب و در عین حال جالب به نظر می‌رسد تلاش «داستایفسكی» برای ایجاز در بیان و روایت داستان است.
مجموعه «رؤیای آدم مضحك» را نشر ماهی در ۲۴۹ صفحه و ۲ هزار نسخه منتشر كرده است.
هر یك از داستان‌های مجموعه حاضر به دوره‌های مختلف فعالیت ادبی این نویسنده روسی تعلق دارد.
«داستایفسكی» تا قبل از دستگیری‌اش در سال ۱۸۴۹ میلادی كه منجر به تبعیدش به منطقه سیبری شد ده اثر ـ هم رمان و هم داستان كوتاه ـ نوشت كه داستان‌های این مجموعه مربوط به همان سال‌های قبل از دستگیر‌ی‌اش هستند.
برخی از آن آثار مورد استقبال منتقدان قرار گرفتند و از برخی از آنها هم آن طور كه انتظار می‌رفت استقبالی نشد.
دو داستان كوتاه «خانم صاحبخانه» و «آقای پروخارچین» كه در سال ۱۸۴۶ نوشته شده‌اند، حتی توجه «بلینسكی» را هم برنینگیخت. «بلینسكی» كسی بود كه زندگی‌نامه‌نویسان داستایفسكی از او به عنوان یكی از مهمترین حامیان او یاد كرده‌اند.
در داستان كوتاه «دزد شرافتمندانه» كه سال ۱۸۴۸ نوشته شد، «داستایفسكی» ایده‌ای را دنبال كرد كه بعدها در یكی از رما‌ن‌های بزرگش با نام «جنایت و مكافات» دنبال شد.
از نظر «داستایفسكی» نزدیك شدن مكافات باعث توبه مجرم می‌شود و علت آن هم ترس است. «داستایفسكی» این ایده را در داستان كوتاه «دزد شرافتمندانه» با ایجازی خاص مطرح می‌كند.
هم ميهن

http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=6618

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:14  توسط محمود موحدان  | 

  اين كتاب كه به عنوان برجسته ترين كار فئودور داستايوسكي شناخته شده، به سال 1880 به رشته تحرير درآمده است. اين داست .
برادران كارامازوف اثري كاملاً مذهبي است كه در آن به خوبي كوشش بشر براي دستيابي به ايمان نشان داده شده است، همچنين داستاني از جنايت و شرحي از كشمكش هاي روح يك مرد براي حقيقت تقوا مي باشد.
تراژدي با رئيس خانواده پدر زوسيما آغاز مي گردد، كه با ترك هوي و هوس و خواهش هاي نفساني، به صورت پيرمرد مقدسي درآمده است. كارامازوف بزرگتر آدم دائم الخمري است كه در گردابي از فساد فرو رفته و معشوقه جوانش گروشنكا را به زور تحت تمكين درآورده است. او آدم فاسد و محيلي است ولي آنقدر هوش دارد كه انگيزه هاي اصلي رفتارش را بفهمد و از درد حاكي از ضعف وجدانش رنج ببرد.
مشاجره بين او و بزرگترين برادرش دميتري به خاطر عشق جسماني گروشنكا، انگيزه جنايتي مي شود كه به دنبال اين كشمكش اتفاق مي افتد. در اثر تلقينات حيله گرانه برادر ديگر، ايوان، پسر مصروع و حرامزاده پيرمرد، اسمردياكوف، پدرش را مي كشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:11  توسط محمود موحدان  | 

  زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی، شیفته فئودور داستایفسکی بود و او را می‌ستود. او معتقد بود که داستایفسکی «دست کمی از شکسپیر ندارد» و نیز رمان «برادران کارامازوف» را «عالی‌ترین» رمانی می‌دانست که تاکنون نوشته شده است. فروید در مقاله معروف‌اش «داستایفسکی و پدرکشی» (۱) تصویر بی‌نقصی از نویسنده مورد علاقه‌اش ارائه می‌دهد. او در شخصیت داستایفسکی چهار بُعد مشخص را از هم متمایز می‌کند؛ هنرمند خلاق، انسان روان‌رنجور، موعظه‌گر، مفسده‌جو. فروید توجهی ویژه به شخصیت فئودور داستایفسکی نشان می‌دهد. او بیماری صرع داستایفسکی را ـ که مرتبا نویسنده خستگی‌ناپذیر را دستخوش بیهوشی، تشنج و سپس افسردگی می‌کرد ـ نه فقط یک بیماری جسمی که دراقع نشانه‌ای از روان‌رنجوری و هیستری حادش می‌داند. از این جهت در مقام پزشک روانکاو، نه به نقد متن که به نقد نویسنده می‌پردازد؛ یعنی با توجه به آنچه در رمان‌های داستایفسکی آمده سعی می‌کند تا به ضمیر ناخودآگاه او پی ببرد و رفتارهای‌اش را تحلیل کند. اتفاقا از بین چهار وجهی که فروید در داستایفسکی یافته است همین بخش «انسان روان‌رنجور» تنها وجهی است که ادبیات را با آن سر و کاری نیست.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:3  توسط محمود موحدان  | 

  در رمان شياطين (تسخيرشدگان) اثر داستايوفسکي، گروهي سياسي که در تسخير ايده يي درآمده اند، درصدد هستند که آرمان هاي فردي راسکلنيکف (قهرمان رمان جنايت و مکافات) را اين بار به صورتي اجتماعي و نه فردي تحقق بخشند. راسکلنيکف براي اثبات آزادي بي حد و حصر خود و براي اينکه اين مساله را براي خود و فقط براي خود ثابت کند که او مردي است برتر، که اراده اش مافوق هر اخلاق و قانوني است دو نفر (پيرزن رباخوار و خواهرش) را به قتل مي رساند و سپس در توجيه اين جنايت مي گويد که «اين يک موجود انساني نيست که به دست من کشته شده، بلکه يک اصل اخلاقي است.» به اين ترتيب اخلاق و قانون تحت الشعاع اراده فردي قرار مي گيرد که مي خواهد فراتر از آن عمل کند و در واقع «خود خدا» شود زيرا آنچه که مقدس شمرده مي شود از نظرش همانا اراده «فردي» است که قدرت خدايي مي يابد که بالاتر از هر چيزي قرار مي گيرد.
در شياطين همين روند ولي متکامل تر ادامه پيدا مي کند. در اينجا «ملت» يا «توده» است که به جاي «فرد» تقديس مي شود و «توده» نيز همچون «فرد» فراتر از هر قانون اخلاقي جاي مي گيرد و جايگاهي خدايي پيدا مي کند.1 شاتوف از اعضاي اين گروه سياسي مي گويد؛ «من ملت (توده) را تا پايه خدايي بالا برده ام... توده (ملت) تن خداست.»2 در هر دو حالت چه در راسکلنيکف (به عنوان يک فرد) و چه در آن گروه سياسي، يک قاعده اصلي به عنوان تنها قانون و «راهنماي عمل» کارکرد پيدا مي کند و آن ايمان به اينکه فراترين قانون اخلاق، تعالي بخشيدن و بالا کشيدن خويش است. اين خويش (خود) در جنايت و مکافات «فرد» است و در شياطن «توده» است. اگرچه که «توده» نيز پوششي است که تحت الشعاع اراده هاي فردي تک تک «فرد»ها قرار مي گيرد اما «توده» همچون خدا ستايش مي شود و هر عملي تنها در چارچوب منافع انتزاعي به نام «توده» (خلق) توجيه پيدا مي کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:55  توسط محمود موحدان  | 

  داستایوسکی،نویسنده روس،یکی ازمهمترین رمان نویسان ادبیات جهانی است. آثاراوحاوی زندگی ومشاهداتش در اردوگاههای کاراجباری سیبریه تزاری هستند. اودررمانهایش ازتجربیات شخصی خوداستفاده می نماید. حکم اعدام و سالها زندان وبازداشت وتبعید،موجب شدند که او ازآته ایسم آنارشیستی نخستین خودبسوی یک مسیحیت سنتی، گرایش یابد. دوران اسارت به اوآموخت که چگونه درنده صفتی و فرشته منشی درروح مخفی آدمی درهمسایگی تنگاتنگ با همدیگرقرار دارند. غالب رمانهای اورامیتوان گزارش ادبی ازفراز و فرود شخصیت انسان اسیروزندانی بشمارآورد. توصیف روانشناسی زندانیان سیاسی ومجرمین معمولی درآثاراونقش مهمی دارند.اونشان میدهد که چگونه میان گروهی اززندانیان روشنفکروسایر خلافکاران اجتماعی درشرایط زندان،بیگانگی واختلاف پیش می آید وچرا محکومین خلافکار،روشنفکران سیاسی راقبول ندارند.دربعضی دیگراز رمانهایش او به انتقاداز نظریه اجتماعی-آته ایستی مد روز آنزمان میپردازد. بی دلیل نیست که اورا یکی ازانقلابیون بریده درادبیات نیز می نامند. مبارزه بامشی چریکی سازمان خلقیون ازطریق ادبی،یکی دیگرازاهداف پشیمانی او درشرایط زندان بود؛ به این دلیل بعداز شکست انقلاب 1905 پاره ای ازآثاراو سلاحی برای مبارزه با: ماتریالیسم، انقلاب، و سوسیالیسم شدند. اوبعداز توبه، مبارزه باخط مشی چریکهای آنارشیست را،ازجمله وظایف شهروندی خودبحساب می آورد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:35  توسط محمود موحدان  | 

  

 

 “ به داستان اعتقاد داشته باش و نه به داستان نويس!، همه ما به نوعي نيهيليست هستيم ، پيش ازآنكه قصد رمان نويسي داشته باشي، رمانهاي داستايوسكي و بالزاك را دقيق بخوان !“.
ابتدا حكم اعدام ، سپس تغيير آن به حبس ابد، هشت ماه سلول انفرادي، و سرانجام 10 سال حبس و كار اجباري درميان جنايتكاران و زندانيان غيرسياسي، موجب شد كه داستايوسكي، نويسنده روس و يكي ازنويسندگان رئاليسم انتقادي ادبيات جهان، نه تنها به نيهليسم اجتماعي برسد، بلكه با شخصيت هاي گوناگوني از انسانيت آشنا گردد و شاهد دوئاليسم و ثنويت رواني و رفتاري انسان درآن شرايط سخت و حيواني گردد. او بعد از بازگشت از بازداشتگاههاي سيبريه، چنان از نظر رواني خورد شده بود كه اميد به هرگونه انقلاب اجتماعي را ازدست داد و بعد بجاي سوسياليسم آته ايستي پيشين خود ، به مسيحيت ناسيوناليستي روس پناه برد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:27  توسط محمود موحدان  | 
  

فئودور داستایوسکی، نویسنده روس، یکی از نویسندگان خوش اقبال در بازار کتاب سال ۸۶ بوده است. ترجمه جدید سروش حبیبی بر رمان «شیاطین»، تجدید چاپ بیش از پنج اثر از این نویسنده، انتشار یک مجموعه داستان جدید از او و ترجمه دوباره برخی از آثارش گویای این مطلب است.
 بازار کتاب ایران امسال شاهد رونق آثار فئودور داستایوسکی، نویسنده روس بوده است.
سروش حبیبی، ترجمه جدیدی از یکی از معروف‌ترین آثار این نویسنده را با نام «تسخیر شدگان» (با نام «جن‌زدگان» نیز ترجمه شده است)، به بازار کتاب ایران عرضه کرد.
«شیاطین»، داستان ملتی است که موازین اجتماعی را نمی‌شناسد و بدین ترتیب به جای اینکه خود را نجات دهد، خود را نابود می‌سازد. بنا به نوشته های داستایوسکی در این کتاب، شیاطین همیشه در جسم قربانی که در آن حلول کرده‌اند باقی نمی‌مانند. خدا بیدار است و روزی خواهد رسید که این انبوه درهم شوریده شیاطین درهم رانده ‌شوند و در جسم خوک‌ها حلول کنند و خوک‌ها دیوانه‌وار در دریاچه فروافتند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:23  توسط محمود موحدان  | 

داستایوسکی  داستایوسکی،نویسنده روس،یکی ازمهمترین رمان نویسان ادبیات جهانی است. آثاراوحاوی زندگی ومشاهداتش در اردوگاههای کاراجباری سیبریه تزاری هستند. اودررمانهایش ازتجربیات شخصی خوداستفاده می نماید. حکم اعدام و سالها زندان وبازداشت وتبعید،موجب شدند که او ازآته ایسم آنارشیستی نخستین خودبسوی یک مسیحیت سنتی، گرایش یابد. دوران اسارت به اوآموخت که چگونه درنده صفتی و فرشته منشی درروح مخفی آدمی درهمسایگی تنگاتنگ با همدیگرقرار دارند. غالب رمانهای اورامیتوان گزارش ادبی ازفراز و فرود شخصیت انسان اسیروزندانی بشمارآورد. توصیف روانشناسی زندانیان سیاسی ومجرمین معمولی درآثاراونقش مهمی دارند.اونشان میدهد که چگونه میان گروهی اززندانیان روشنفکروسایر خلافکاران اجتماعی درشرایط زندان،بیگانگی واختلاف پیش می آید وچرا محکومین خلافکار،روشنفکران سیاسی راقبول ندارند.دربعضی دیگراز رمانهایش او به انتقاداز نظریه اجتماعی-آته ایستی مد روز آنزمان میپردازد. بی دلیل نیست که اورا یکی ازانقلابیون بریده درادبیات نیز می نامند. مبارزه بامشی چریکی سازمان خلقیون ازطریق ادبی،یکی دیگرازاهداف پشیمانی او درشرایط زندان بود؛ به این دلیل بعداز شکست انقلاب 1905 پاره ای ازآثاراو سلاحی برای مبارزه با: ماتریالیسم، انقلاب، و سوسیالیسم شدند. اوبعداز توبه، مبارزه باخط مشی چریکهای آنارشیست را،ازجمله وظایف شهروندی خودبحساب می آورد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:16  توسط محمود موحدان  | 

جنایت و مکافات رمانی از فئودور میخایلوویچ داستایفسکی  جنایت و مکافات[Prestuplenie I nakazanie] رمانی از فئودور میخایلوویچ داستایفسکی (1821-1881)، نویسنده روس،‌که در 1865 انتشار یافت. این نخستین رمان از رمانهای بزرگی است که نام داستایفسکی را در خارج از کشورش بلند آوازه ساخت. در میان آنها این رمان، شاید به سبب تأثر آنی و جذابیتی که لامحاله یک موضوع پلیسی در خواننده ایجاد می‌کند،‌از همه مشهورتر و عامه‌پسندتر بوده باشد ‌و امروز هم چنین است.
قهرمان داستان دانشجوی جوانی است، به نام راسکولنیکوف که به سبب نداشتن امکانات مالی ناگزیر از ترک دانشگاه شده است. به سبب فقر ‌و علاوه بر آن -مخصوصا- به سبب ملاحظات اعتقادی، ‌به آنجا کشیده می‌شود که پیرزن رباخواری و خواهر او را می‌کشد.
بخش اساسیی که سپس همه حوادث رمان به آن گره می‌خورد مبتنی بر پیچیدگی انگیزه‌هایی است که این جنایت را به بار می‌آورد. روح راسکولنیکوف تقریباً مانند آیینه‌ای است که علتهای اصلی آشوبهایی را که مشخصه عصر او و سرزمین او بود، با آمیختن آنها به یکدیگر، ‌منعکس می‌کند. این علتها ناشی از آرمانهای اجتماعی مارکس و نظریه «ابرمرد» نیچه و نیز عرفان مسیحایی انکار نفسی بود که داستایفسکی عمیقاً در روح ملت روس احساس می‌کرد.
دو اندیشه در روح راسکولنیکوف، ‌به نحوی تقریباً آزارنده،‌ پیوسته یکی جانشین دیگری می‌شود: یکی کار نیکی است که او خواهد توانست با پولی بکند که پیرزن رباخوار پنهان کرده و آن را از تیره‌بختانی دزدیده است که از روی ناچاری به او متوسل شده‌اند‌ و دیگری قدرت تصاحب این پول به هر وسیله ی ممکن و صرف آن در راه عادلانه‌ترین مقاصد. قدرتی که از آنِ روحهای برتر و فارغ از هرگونه اخلاق قراردادی است. این دو نظریه به کلی متضاد با یکدیگرند؛ ‌یکی متوجه آرمانی بشردوستانه است و دیگری متوجه نظریه« ابرمرد»ی است که انسانها را قویاً به دو گروه تقسیم می‌کند: مردمان عادی و «برگزیدگان». با این همه، به نظر راسکولنیکوف‌،‌ می‌توان این تضاد را با جنایت از میان برداشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط محمود موحدان  | 

   برادران کارامازوف [Brat’ja Karamazovy]. رمان فئودور میخایلوویچ داستایفسکی (1) (1821-1881)،‌که در سالهای 1879-1880 منتشر شد. این رمان مهمترین اثر این نویسنده بزرگ روس است که هرچند از« جنایت و مکافات» از نظر ساخت نازل‌تر باشد، دارای آنچنان قوت و شدت دریافت و تحلیلی است که آن را به شمار یکی از باارزش‌ترین دستاوردهای ادبیات اروپایی نیمه دوم سده نوزدهم درمی‌آورد. طرح این اثر در ذهن نویسنده می‌بایست نخستین بخش زندگینامه مشروحی باشد مختص آلیوشا، جوانترین فرزند از میان برادران کارامازوف. داستایفسکی قرار بود از روایت سرگذشت دوران نوجوانی آلیوشا، چارچوبی ساخته که تکوین وقایع برجسته دوران سالمندی او را بازنمایاند. لیکن سرگذشت ماهیگیری بزرگ، که داستایفسکی پاره‌ای از طرحها و یادداشتهای آنها را محفوظ داشته است، ناتمام ماند. رمان برادران کارامازوف در وضع موجود به صورت وقایع‌نگاری ناقصی به نظر جلوه می‌نماید که داستان کینه شدید برادران کارامازوف را نسبت به پدر، در چارچوب یکی از شهرهای کوچک روسیه، روایت می‌کند. خانواده کارامازوف ها مرکب است از فیودور سالخورد، میتیا، ایوان و آلیوشا، فرزندان مشروع، و سمردیاکوف (2)، فرزند نامشروع او. سمردیاکوف که قربانی معایب موروثی گرانی است، هرزه‌خویی است وقیح که همچون خدمتکار در خانه پدر به سر می‌برد و برای تربیت دیگر فرزندان سرمشقی نامبارک است. آلیوشا یگانه فرزندی است که هرچند گاهی بذرهای «جنون جنسی» کارامازوفها در او جوانه می‌زند، ظاهراً از عیوب پدری معاف است؛ وی در سایه زوزیم (3) کشیش پیر و در جوی به شدت دینی پرورش یافته است. ستوان میتیا، برادر ارشد، جوانی است سریع‌التأثر و سرشار از عواطف افراطی و متضاد: وی مغرور، سبع و سنگدل، شهوی و در عین حال جوانمرد و مستعد برای ابرازدفعی نیکی و فداکاری است. میتیا عاشق کاتیای زیبا، دختر مافوق خویش است و چون خبر می‌یابد که پدر او مبلغ کلانی از صندوق هنگ اختلاس کرده، به کاتیا می‌گوید که حاضر است این پول را در اختیار او بگذارد و پدرش را نجات دهد، به شرطی که خود او به سراغ آن بیاید و مقصوداو خوار کردن دختر است. با این همه، چون کاتیا می‌آید، وی دستخوش هیجان گشته ازدنائت خویش وحشت می‌کند؛ آنگاه مبلغ موعود را، بی‌آنکه از وی چیزی توقع کند، به او واگذار می‌کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:29  توسط محمود موحدان  | 

   همیشه شوهر اثري ديگر از داستايوفسكي
اينكه داستايوفسكي در " هميشه شوهر" به مثلث و مربع عشقي مي پردازد يا به شكلي ظريف در "نيه توچكا" از عشق دختران به يكديگر مي گويد البته مهم است اما نبوغ او تنها به خاطر طرح اين مسائل بديع در يك و نيم قرن پيش نيست. آن زمان در اروپا و البته در روسيه آخرين راه حل و همين طور شرافتمندانه ترين راه براي خلاصي از چنين ننگي دوئل بود. همان كاري كه در "برادران كارامازوف" احتمال در گرفتن اش ميان پدر و ديمتري - پسر بزرگ تر- مي رود. خداي من! در هميشه شوهر اتفاق عجيب ديگري مي افتد، برخوردي از نوع ديگر كه نبوغ داستايوفسكي را به وضوح نشان مي دهد. در اين رمان باشكوه كه نويسنده آن را در اوج بيماري اش نوشته، رقيبان ميل دوستي به هم دارند، آن ها يكديگر را كامل مي كنند و به هم اعتماد به نفس مي دهند و در عين حال كه يكديگر را مي بوسند نياز به كشتن هم دارند. مي خواهند از جزئيات زندگي هم سر درآورند با هم به سفر بروند باهم شراب بنوشند و براي عشقي تازه از يكديگر تاييد بگيرند و در عين حال مراقب باشند
پاول پاولوويچ شوي زني كه ولچانينف فاسق اوست و پس از مرگ همسر با خواندن نامه اي قديمي پي مي برد كه ليزا دختر بيمارش، دختر كسي نيست جز ولچانينف، بلافاصله پس از خاك سپاري زنش به پترزبورگ مي رود تا از حال دوست قديمي اش ولچانينف باخبر شود. مست مي كند و در ميانه گفت و گو به فاسق زنش مي گويد: زود باش مرا ببوس
در "ابله" دو رقيب پس از مرگ معشوق شب را تا به صبح كنار بسترش مي خوابند و براي آنكه تعفن جنازه از اتاق بيرون نزند به فكر گلباران كردن بستر مي افتند اما پاول پاولويچ، پرنس ابله نيست كه بگوييم چنين كاري از او برمي آيد. او يك هميشه شوهر عاقل و با شعور است
شخصيت پردازي بي نظير پاول پاولوويچ به عنوان يك هميشه شوهر و همسرش به عنوان يك خانه دار كه صادقانه به همسرش عشق مي ورزد و تمام فاسقانش را دوست مي دارد چيزي در حد اعجاز است. زن در كنار هميشه شوهرش مي نشيند و از سر عشق بافتني مي بافد، به افسران عشق مي ورزد و خود را از هر گناهي مبرا مي داند. همه چيز در كمال آرامش جريان دارد. به ياد اين عبارت صادق هدايت افتادم:" زنان به سه مرد نياز دارند، مردي براي عشق ورزيدن، مردي براي *** و مردي براي آزردن" البته كه اين توهين نيست و مردان هنرمند مي دانند كه با عهده دار شدن هر سه نقش مي توان زنان را از دو نفر ديگر بي نياز كرد
مترجم اثرعلي اصغر خبره زاده

انجمن بهشت انيمه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:20  توسط محمود موحدان  | 

ابله   ابله [Idiot]. رمانی از فیودور میخایلوویچ داستایفسکی (1) (1821-1881)، نویسنده روس، که در 1868-1869 منتشر شد. پرسن مویخکین (2)، آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته، پس از اقامتی طولانی در سویس برای معالجه بیماری، به میهن خود بازمی‌گردد. بیماری او رسماً افسردگی عصبی است ولی در واقع مویخکین دچار نوعی جنون شده است که نمودار آن بی‌ارادگی مطلق است. به علاوه بی‌تجربگی کامل او در زندگی،اعتمادی بی‌حد نسبت به دیگران در وی پدید می‌آورد. مویخکین، در پرتو وجود روگوژین (3)، همسفر خویش فرصت می‌یابد نشان دهد که برای مردمی «واقعاً نیک» در تماس با واقعیت، چه ممکن است پیش آید. روگوژین، این جوان گرم و روباز و بااراده، با تمایل به هم‌حسی باطنی و نیاز به ابراز مکنونات قلبی، در راه سفر سفره دل خود را پیش مویخکین، که از نظر روحی نقطه مقابل اوست، می‌گشاید. روگوژین برای او عشق قهاری را که نسبت به ناستازیا فیلیپوونا (4) احساس می‌کند بازمی‌گوید. این زن زیبا، که از نظر حسن شهرت وضعی مبهم دارد، به انگیزه وظیفه‌شناسی، نه بی‌اکراه، معشوقه ولی‌نعمت خود می‌شود تا از این راه حق‌شناسی خود را به او نشان دهد. وی که طبعاً مهربان و بزرگوار است، نسبت به مردان و به طور کلی نسبت به همه کسانی که سرنوشت با آنان بیشتر یار بوده و به نظر می‌آید که برای خوارساختن او به همین مزیت می‌نازند نفرتی در جان نهفته دارد. این دو تازه دوست، چون به سن پترزبورگ می‌رسند، از یکدیگر جدا می‌شوند و پرنس نزد ژنرال اپانچین (5)، یکی از خویشاوندانش، می‌رود به این امید که برای زندگی فعالی که می‌خواهد آغاز کند پشتیبانش باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:3  توسط محمود موحدان  | 

 شیاطین رماني از داستایفسكی  مورچه‌هایِ داستایفسكی
 شیاطین را سیاسی‌ترین رمان داستایفسكی دانسته‌اند، و این خصلت سیاسی بودن رمان از همان سطور آغازین مشهود است. داستایفسكی در این رمان بسیار بلندپروازتر و جاه‌طلب‌تر از جنایت و مكافات و ابله است، و از نظر پیچیدگی محتوایی پرداختن به مسائل گوناگون در قالب یك رمان، فقط برادران كارامازوف را می‌توان با شیاطین قابل قیاس دانست. داستایفسكی در این رمان نمايندگان وجوه گوناگون روح روسی را به جنگ هم می‌فرستد، و از این طریق تصویری كلی و جامع از روسیه قرن نوزدهم در اختیار خواننده‌اش می‌گذارد. شخصیت‌های داستایفسكی را در این رمان می‌توان مشابه مورچگانی دانست كه در یك لانه زندگی می‌كنند و بر اثر حادثه‌ای ناگهان بیرون می‌آیند. تصویر این مورچگان از بالا تصویر شگفت‌انگیزی است، كه دلوز و گاتاری هم به عنوان مثالی از نحوه رشد و بسط یافتن ریزوم به آن اشاره كرده‌اند. مورچگان، گیج و آشفته در جهات مختلف حركت می‌كنند، مرتب تغییر جهت می‌دهند و گاه حتی دور خود می‌چرخند، و در نقاط بسیاری از سطح به یكدیگر برخورد می‌كنند. شخصیت‌های داستایفسكی در این رمان گویی همین مورچگان‌اند كه ناگهان از لانه‌شان، كه روسیه قرن نوزدهم باشد، بیرون می‌آیند و هر كدام به جهتی می‌روند تا خود و جامعه‌شان را نجات دهند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:55  توسط محمود موحدان  | 

كريم مجتهدي انتشار تحقيق كريم مجتهدي درباره داستايفسكي
 كريم مجتهدي، استاد فلسفه در كتاب «آثار و افكار داستايفسكي» به بررسي شخصيت‌ رمان‌هاي اين نويسنده روسي از نگاهي فلسفي پرداخته است. كتاب «آثار و افكار داستايفسكي» را نشر هرمس منتشر كرده است.
كريم مجتهدي در اين كتاب به بررسي قهرمان‌ها و شخصيت‌هاي رمان‌هاي «برادران كارامازوف»، «ابله»، «جنايت و مكافات» و «شياطين» از نگاهي تازه پرداخته است.
سال گذشته نيز چندين كتاب از داستايفسكي به فارسي ترجمه شده بود. رمان «شياطين» يا «جن‌زدگان» از جمله آثاري بود كه از اين نويسنده روس با ترجمه سروش حبيبي منتشر شده بود.
مجموعه «رؤياي آدم مضحك» نيز كه داستان‌هاي كوتاه فئودور داستايفسكي است با ترجمه رضا رضايي منتشر شد.
از جمله پژوهش‌هايي كه درباره اين نويسنده روسي منتشر شد كتاب «آزادي و زندگي تراژيك» بود. اين كتاب را ويچسلاف ايوانف، شاعر سمبوليست روسي نوشته و رضا رضايي آن را به فارسي برگردانده است.
ايوانف در اين كتاب با محور قرار دادن پژوهش خود بر سه جنبه تراژيك، اسطوره و دين به بررسي رمان‌هاي داستايفسكي پرداخته است.
تحقيقات كريم مجتهدي پيش از اين بيشتر به حوزه‌هاي فلسفي معاصر غرب مربوط مي‌شد. «فلسفه نقادي كانت» «نگاهي به فلسفه‌هاي جديد و معاصر جهان غرب» از جمله آثار او هستند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:51  توسط محمود موحدان  | 

   قمارباز. رمانی از فیودور میخایلوویچ داستایفسکی  (1821-1881)، نویسنده روس، که در 1866 منتشر شد. نویسنده خواسته است تجربه تلخی را که درجریان اقامتش در خارج از کشور برای او پیش آمده بود، شرح دهد؛ تجربه¬ای که مبتنی بر عشق او به قمار بود و سبب شد تا او پاک¬باخته و مقروض به روسیه بازگردد. قهرمان رمان، آلکسی ایوانویچ ، داستان خود را تعریف می¬کند. او معلم سرخانه در نزد ژنرالی است که هروقت به خارج از کشور سفر می¬کند در شهر )خیالی( رولتنبورگ اقامت می¬گزیند. آلکسی ایوانویچ سر از پا نشناخته در دام عشق پولینا ، خواهر زن ژنرال، گرفتار می¬شود که با سنگدلی سرشار از بلهوسی با او رفتار می¬کند. یک روز که آلکسی به پول احتیاج دارد،
پولینا 700 فلورن به او می¬دهد و او را می¬فرستد که برای وی رولت بازی کند. در آغاز، بخت با آلکسی ایوانویچ یار است، ولی او می¬خواهد از اقبالی که نصیبش شده است حداکثر فایده را ببرد؛ بنابراین، به بازی ادامه می¬دهد، اما دیری نمی¬گذرد که تمام پولش را می¬بازد. در اثر این باخت تعادل روانی خود را از دست می¬دهد و دچار نوعی هذیان می¬شود. در دور و بر ژنرال دو ماجراجو پرسه می¬زنند: مردی به نام دگریو  و زنی به نام بلانش که موفق به تحمیق او شده¬اند و سرش کلاه می¬گذارند. آنها صبورانه، چون جانورانی در کمین شکار، در انتظار ارثیه¬ای هستند که قرار است در صورت فوت عمه مریض ژنرال به او برسد، اما این عمه بی¬خبر و سرزده وارد می¬شود: او آمده است که با دنیای هیجان¬آور و مجذوب¬کننده قمار آشنا شود، و آن را تا مرز شیفتگی لمس می¬کند؛


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط محمود موحدان  | 

فیودور میخاییلوویچ داستایوسکی    فیودور میخاییلوویچ داستایوسکی (زادهٔ ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ - درگذشتهٔ ۹ فوریه ۱۸۸۱). نویسندهٔ روس است.
ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهای داستان است. سو رئالیست ها مانیفست خود را بر اساس نوشته های داستایوسکی ارائه کردند.
اکثر داستانهای وی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی است، عصیان زده، بیمار و روان پریش.
زندگی
فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعه‌ای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستان‌ها را در این مکان می‌گذراندند.
در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانه‌روزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.
در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغ‌التحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدری‌اش به موجب ولخرجی‌های مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط محمود موحدان  | 

 

  اگر به سال‌هاي دور دستي كه مربوط به صدوپنجاه و چند سال پيش است بازگرديم همه چيز كابوس‌وار و سرد و پراضطراب جلوه خواهد كرد. نويسنده، با جمعي از مجرمان، مراسم پيش از مرگ را در ميدان اعدام تجربه مي‌كرد. وقتي گروه اول مجرمان را به ميله‌هاي جوخه اعدام مي‌بستند او در گروه بعدي تيرباران خود را انتظار مي‌كشيد.
نويسنده در آن روزگار 27 سال بيشتر نداشت و نامش پاي دست كم دو اثر داستاني تمام عيار ثبت شده بود. چشم‌هاي نويسنده همه چيز را مي‌ديد و قلبش مي‌كوبيد و مي‌كوبيد. او به واقع بر سر هيچ و پوچ داشت اعدام مي‌شد و همه چيز به نقطه پايان سرك مي‌كشيد. تنها صداي طبل بود كه مي‌توانست فرمان جديدي را اعلام كند و مجرمان با تخفيف و ارفاق به حبس با اعمال شاقه و تبعيد به زنداني در قلب سرما و يخ محكوم شوند.
نويسنده اينگونه تا مرز مرگ رفت و جان به در برد تا دوباره بنويسد و نام خود را براي ابد در تاريخ ادبيات داستاني جهان ثبت كند و ماندگار شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط محمود موحدان  | 

                                             

 “ به داستان اعتقاد داشته باش و نه به داستان نويس!، همه ما به نوعي نيهيليست هستيم ، پيش ازآنكه قصد رمان نويسي داشته باشي، رمانهاي داستايوسكي و بالزاك را دقيق بخوان !“.
ابتدا حكم اعدام ، سپس تغيير آن به حبس ابد، هشت ماه سلول انفرادي، و سرانجام 10 سال حبس و كار اجباري درميان جنايتكاران و زندانيان غيرسياسي، موجب شد كه داستايوسكي، نويسنده روس و يكي ازنويسندگان رئاليسم انتقادي ادبيات جهان، نه تنها به نيهليسم اجتماعي برسد، بلكه با شخصيت هاي گوناگوني از انسانيت آشنا گردد و شاهد دوئاليسم و ثنويت رواني و رفتاري انسان درآن شرايط سخت و حيواني گردد. او بعد از بازگشت از بازداشتگاههاي سيبريه، چنان از نظر رواني خورد شده بود كه اميد به هرگونه انقلاب اجتماعي را ازدست داد و بعد  بجاي سوسياليسم آته ايستي پيشين خود ، به مسيحيت ناسيوناليستي روس پناه برد.
ميخائيل باختين مي نويسد كه در رمانهاي قطور داستايوسكي، همچون جلسات بحث روشنفكران، چند صدايي ايدئولوژيك حاكم است ، چون در آنها گاهي : سوسياليستها ، اوتوپيستها، آنارشيستها، انقلابيون، دمكراتها، اصلاحگرايان، مذهبيون، غرب گرايان، آته ايستها، زيباگرايان، رمانتيكها، عمل گرايان، وغيره ، با روشي ديالكتيكي، با هم به بحث و جدل مي پردازند. امروزه ادعا ميشود كه منظور داستايوسكي در اين رمانها، تبليغ يك نظر يا جهانبيني نيست، بلكه او ميخواهد هنر را با كمك طرح تضاد و تناقض هاي بحث به پيش ببرد. او با كمك : جهانبيني ها . سيستم هاي منطقي، اعترافات ديني، آموزشهاي فلسفي، و درسهاي روانشناسي، بحث هاي شورانگيزي پيرامون : دولت، كليسا، آزادي، عدالت، خدا، شيطان، نيكي، پليدي، و غيره را اغاز ميكند تا از شك خواننده به آته ايسم نيهليستي برسد. داستايوسكي بعدها اعتراف نمود كه با بحث اينگونه مطالب شبه مذهبي، بيشتر به آته ايسم و شكاكي رسيد تا به شناخت خدا و مسيحيت . امروزه صحت غالب ايدههاي طرح شده او، پرسش يرانگيز است، چون براي او هميشه تعثير هنري مهم بوده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط محمود موحدان  | 

 نيمه گوگولي داستايفسکي
 آنهايي که داستان هاي کوتاه داستايفسکي و به ويژه مجموعه داستان «روياي آدم مضحک» را نخوانده باشند، کمتر مي توانند معناي اين جمله او را دريابند که گفته بود؛ «همه ما از زير شنل گوگول بيرون آمديم.» داستايفسکي در اين هفت داستان کوتاه بيش از هر چيز به فضايي نزديک مي شود که نيکلاي گوگول آن را در نوشته هايش به نمايش گذاشته بود، فضايي آميخته با طنزي تلخ و گزنده، انتقاد از مسائل اجتماعي و سرانجام گروتسک. شايد همين نکته ها بود که در رمان هاي اين نويسنده روس خود را به شکل فرار از واقعيت به نمايش گذاشتند تا بلينسکي (منتقد مشهور روس) که داستايفسکي را استعدادي درخشان خوانده بود، پس از انتشار کتاب دوم نويسنده، کمي به ذوق هنري او شک کند. اهميت بلينسکي به عنوان منتقدي جريان ساز و البته در چالش با گوگول و توجه داستايفسکي به اين نويسنده، نکته يي بي اهميت در آن روزگار به حساب نمي آمده است و کتاب «روياي آدم مضحک» سندي مستدل به حساب مي آيد از اين نيمه داستايفسکي که کمي در سايه مانده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:1  توسط محمود موحدان  | 

مجسمه یادبود داستایوفسکینوشته حاضر متن سخنراني دكتر ناصر فكوهي است درباره داستايوفسكي. اين سخنراني از مجموعه سخنراني هايي است كه مدتي است در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در باب پيوند ميان داستايوفسكي و مباحث نظري برگزار مي شود. فكوهي استاد جامعه شناسي در دانشگاه تهران است. وي سخنراني حاضر را در ۲۷ آبان امسال ايراد كرده است.
آنچه در اين گفتار درباره داستايوفسكي بيان خواهد شد، از رويكردي خاص حركت مي كند كه با حوزه تخصصي من انطباق دارد، بنابراين لزوماً در چارچوب سخنراني هاي ديگر در اين زمينه قرار نمي گيرد. اين رويكرد، يك رويكرد سياسي - تاريخي است و نه يك رويكرد نقد ادبي. البته نمي توان ادعا كرد كه اين دو رويكرد كاملاً از يكديگر جدا هستند، اما تفاوت هايي اساسي با يكديگر دارند. از ميان اين تفاوت ها شايد مهمترينش آن باشد كه نقد ادبي بيشتر به نتيجه غايي آفرينش ادبي، يعني متن مي پردازد و براي اين كار طبعاً همه ابزارها از جمله زمينه هاي سياسي- اجتماعي آفرينش آن متن را هم در نظر مي گيرد، اما در نهايت هدفش كالبدشكافي از متن و فرو رفتن و درگير شدن با آن است. در حالي كه در رويكرد سياسي- تاريخي بيشتر از آنكه خود متن اهميت داشته باشد، زمينه هاي آفرينش آن اهميت دارد و در نهايت متن هم مي تواند به عنوان ابزار يا سندي براي روشن شدن بيشتر موضوع مورد استفاده قرار بگيرد. بنابراين من در اينجا بيشتر به موقعيت هايي مي پردازم كه خلاقيت ادبي داستايوفسكي درون آنها شكل گرفته است و گمان مي كنم بدين ترتيب مي توانيم كليد هاي مهمي براي درك بهتر اين آثار و تفكر بيشتر درباره آنها به دست بياوريم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:54  توسط محمود موحدان  | 

فئودور داستايوفسكى  پرنس ميشكين، قهرمان «ابله» در وقايعى كه در طول رمان از سر مى گذراند به احساسى تجسم مى بخشد كه شايد بتوان در موجزترين صورت به آن عنوان «باور نداشتن خوشبختى» داد و اين خود شايد مهمترين آرمان اخلاقى نويسنده آن، فئودور داستايوفسكى باشد. به بيانى ديگر، داستايوفسكى در «ابله» آرمانى اخلاقى را صورت بندى و به قهرمان داستان خود منتسب مى كند كه جان مايه هاى آن را مى توان در عرفان روسى و در ابعادى وسيع تر در عرفان شرقى جست وجو كرد.
آرمانى اخلاقى كه دنيا را «دارمكافات» مى بيند و خسته است از اميال و هوس هاى مادى و دنيوى كه تقدير شوم انسان را شوم تر مى كنند و «اجبار به زندگى كردن» پديد مى آورند. بر همين اساس، انسان هاى معتقد به اين آرمان از هر چه كه نماد زندگى زمينى باشد دورى مى كنند و زندان ذهنى خود را به فضاى عينى اطراف هم گسترش مى دهند و كم كم اميد پركشيدن از اين فضاى برزخى را در سر مى پرورانند. پرنس ميشكين، نماد تمام عيار چنين شخصيتى به شمار مى رود. داستايوفسكى، ساختار داستان خود را براساس موقعيت عشق  دوزن به يك مرد چيده است و البته اين موقعيت، احساسى از شادكامى را در پى ندارد بلكه چونان موقعيتى عذاب آور و كشنده در نزد شخصيت هاى اصلى داستان، جلوه گر مى شود. احساسى كه قرار نبوده پديد آيد و چون پديد آمده بايد با عذاب كشيدن و عذاب دادن، رفع شود تا در نهايت احساس آرمانى بى ميلى و سترون بودن اخلاقى بار ديگر پديد آيد و روزهاى زندگى، بى دردسر پايان يابد. نويسنده در انتقال آرمان ذهنى خود در «ابله» شاهكارى به جا گذاشته است كه مى توان بهترين توصيف از آن را با عنوان «ارائه سيستم فكرى منسجم و متمركز» از ويژگى هايى كه برشمرديم بيان كرد. فضاى غم بار و ياس آور حاكم بر داستان را بايد قطب منفى آن به شمار آورد. فضايى كنشگر كه با بى رحمى مى خواهد آدم هاى داستان را به عالمى ديگر كه آرزوى پركشيدن به سوى آن را دارند، سوق دهد و آدم ها در برابر اين نيروى كنشگر، واكنشى جز رضا و تسليم ندارند. پرنس ميشكين خلق و خويى بسيار متفاوت نسبت به قهرمانان آثار كلاسيك دارد و شايد حتى بتوان در چند و چون «قهرمان» خواندن او شك كرد. ديگر شخصيت هاى «ابله» اگرچه در خلق و خو تا حدود زيادى با پرنس ميشكين هم سو هستند اما آنها گاه وبى گاه از بخت بد خود مى نالند و به روزگار اعتراض مى كنند كه چرا چنين سرنوشتى براى آنها رقم زده است. در مقابل، پرنس ميشكين از هرگونه رخدادى در زندگى اش، فارغ از مثبت يا منفى بودن آن در نظرش، استقبال مى كند و آن را چون قطعه اى از كليت سرنوشت شوم خود پذيرا مى شود. اين پذيرا شدن چون به قول داستايوفسكى ناشى از ابلهى ميشكين است پس رنگى از ناخودآگاهى مى گيرد و تفاوت ميشكين با ديگر شخصيت هاى «ابله» در همين ناخودآگاهى و خودآگاهى بودن واكنش ها به آلام زندگى خلاصه مى شود.
«آن نيروهاى شگرف غيرشخصى» كه در كلام اليوت جارى مى شود، در دنياى داستانى داستايوفسكى چونان قدرت قاهرى ظاهر مى شود كه هر كس آن را ناديده بينگارد و عادى زندگى كند در قطب منفى اين دنياى داستانى قرار مى گيرد و هر كس قدرت قاهر اين نيروها را پذيرا شود و بيشتر در مردابى كه پديد مى آورد، فرو رود، همدردى و پشتيبانى خالق اين دنياى داستانى را به همراه دارد. داستايوفسكى در انتقال فضاى ذهنى خود در رمان «ابله»، بيش از تجربه هاى ديگرش موفق عمل كرده است. اما اگر بخواهيم دلايل شكل گيرى چنين ذهنيتى را در داستايوفسكى جست وجو كنيم بايد به دوران تبعيد او و شكنجه هاى روحى و جسمى كه پذيرا شده است بازگرديم كه اين، خود، نوشتارى جداگانه مى طلبد. حسين ياغچى:


شرق


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:49  توسط محمود موحدان  | 

 

داستايوفسكي    (فئدور داستايوفسكي‌)در 30 اكتبر 1821در خانواده‌اي‌ متوسط در شهر مسكو چشم‌ به‌جهان‌ گشود. پدرش‌ (ميخائيل‌ آندروويچ‌<پزشك‌ ارتش‌ بود و نام‌ پسرش‌ را كه‌ دومين‌ فرزنداز هفت‌ فرزند خانواده‌ بود ميخائيلويچ‌ گذاشت‌.اما همه‌ او را فئودور صدا مي‌زدند... مادرش‌(ماريا فئودورا)زني‌ مهربان‌ و فداكار بوده‌ كه‌ درزندگي‌ ياد گرفته‌ بود چگونه‌ با صرفه‌جويي‌، يك‌خانواده‌ نه‌ نفري‌ را بگرداند. زايمان‌هاي‌ متعددوضعيت‌ نامناسب‌ تغذيه‌ و كار زياد سبب‌ شد كه‌ اواز پا درآيد و به‌ بيماري‌ سل‌ مبتلا شود. فئودوروابستگي‌ شديدي‌ به‌ مادرش‌ داشت‌ و در همان‌دوران‌ كودكي‌ شب‌ها در كنار تختش‌ زانو مي‌زد واز خدا سلامتي‌ مادرش‌ را خواستار مي‌شد. امابخت‌ يار فئودور نبود كه‌ سايه‌ مادر روي‌ سرش‌باشد فئودور كه‌ دوران‌ وجواني‌ پاگذاشته‌ بود،مادرش‌ را از دست‌ داد. ماريا در سال‌ 1837 براثر بيماري‌ سل‌ درگذشت‌ و فرزندانش‌ را تنهاگذاشت‌. پس‌ از مرگ‌ مادر، پدر سعي‌ كرد توجه‌بيشتري‌ به‌ فرزندانش‌ داشته‌ باشد. او احساس‌مي‌كرد كه‌ بايد هرچه‌ سريع‌تر بچه‌ها را به‌ سركاربفرستد و زير نظر مربيان‌ نظامي‌ درس‌ نظم‌ وانضباط بياموزند. از اين‌ رو فئودور و پسر بزرگش‌ميخائيل‌ را به‌ مدرسه‌ نظام‌ در سنب‌ پترزبورگ‌فرستاد تا در آن‌ جا در رشته‌ مهندسي‌ نيز به‌تحصيل‌ به‌ پردازند. متاسفانه‌ مرگ‌ پدر يكي‌ ديگراز  غم‌هاي‌ فئودور بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:54  توسط محمود موحدان  | 

فئودور ميخائلويچ داستايوفسكي  يادداشت‌هايي از كتاب خاطرات خانه اموات اثر فنودور داستايوفسكي. ترجمه مهرداد مهرين
....... احساس كردم كه فشار وحشت‌آور، افسردگي روحي كه روز و شب ادامه داشت، تحريك دائمي اعصاب و هواي بد سلول‌ها، بالاخره در مدت بسيار كوتاهي تندرستي مرا بطور غيرقابل جبران از بين خواهد برد مگر اينكه ما تمام انرژي خود را در خنثي كردن اين عوامل بكار بريم يگانه راه براي انجام اين عمل و نقويت جسم آن بود كه سخت كار كنم. من تصميم گرفتم تا آنجا كه ممكنست هر روز وقت خود را در هواي آزاد صرف كنم و خود را به برداشتن بارهاي سنگين عادت بدهم تا موقع مرخص شذن از زندان، قوي و سالم به نظر آيم. فكري كه در اين مورد كرده بودم، صحيح بود و ورزش مرا از پيري نابهنگام نجات داد. ص 125
 داستايوفسكي در «خاطرات خانه اموات» يك قسمت از ماجراي محبوسيت خود را در زندان سيبري شرح مي‌دهد ولي در ضمن زندانيان ديگر را معرفي كرده و سرگذشت‌هاي غم‌انگيز آنها را به طرزي بديع حكايت و به موشكافي در طبيعت آنها مي‌پردازد و پرده از اسرار دروني انسان بر مي‌دارد.
فئودور ميخائلويچ داستايوفسكي در يك بيمارستان بينوايان در مسكو به دنيا آمد پدرش مرد دائم الخمري بود و در مزرعه‌اش به دست رعيت‌هاكشته شد.
در آن موقع داستايوفسكي 17 ساله بود و در فقر و بيچارگي با برادرش ميشل در يك اطاق محقر در مسكو زندگاني مي‌كرد چند سال بعد نخستين داستان خود «مردم بينوا» را به دوستش نكراسف داد تا بخواند. دوستش كتاب را به بيانسكي، منتقد معروف داد او به نبوغ داستايوفسكي پي برد و تشويقش كرد كه به نويسندگي ادامه دهد داستايوفسكي در آغاز نويسنده مبارزي بود ولي پس از خروج از زندان جنبه مذهبي و صوفيگري آثارش رو به شدت گذاشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا