تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

 فرانی و زویی/داستانهای کوتاهی از جروم دیوید سالینجر
 فرانی و زویی [Franny and Zooey]. داستانهای کوتاهی از جروم دیوید سالینجر (1) (1919-     )، نویسنده امریکایی، که در 1961 منتشر شد. یکی بود یکی نبود خانواده­ای بود به نام گلَس (2) مرکب از هفت فرزند و پدر و مادرشان. هفت فرزند عبارتند از: سیمور (3)، متولد 1917 که در 1948 خودکشی خواهد کرد؛ بودی (4)، متولد 1919  که در انزوا و دور از همه چیز زندگی می­کند ( دقیقا مانند سالینجر)؛ بویر (5) متولد 1921، که با تاننیوم (6) مادر سه فرزند ازدواج می­کند؛ والت (7)، که در حادثه­ای می­میرد، و برادر دوقلویش واکر (8) کشیش (متولد 1923)؛ سپس دو فرزند کوچکتر، زاخاری (9) ملقب به زویی، متولد 1930، و خواهرشان فرانسس (10)، ملقب به فرانی، متولد 1935، شایان­ترین ویژگیهای این خانواده بسیار هنرمند (پدر و مادر هنرمندی موزیکال بودند و بودی نویسنده است و دو فرزند آخر هم در کار نمایشند) از این قرار است: نخست اینکه هفت فرزند، از 1927 تا 1943 پی درپی در یک بازی رادیویی با عنوان «این کودکی دوراندیش است» شرکت کرده و تمامی امریکا را به تعجب واداشته­اند، و دوم اینکه پنج فرزند به جا مانده از بودی، کم و بیش تحت سلطه پسر ارشد قرار دارند؛ نابغه­ای که هم به سبب عقل زودرس و هم به سبب اعمالخاصش موجب تعجب می­شود. سالینجر، براساس این بن­مایه، هشت داستان کوتاه نوشته است: «روزی رؤیایی برای موزماهی» خودکشی سیمور را نقل می­کند؛ «عمومی داغان شده در کانکتیکت (11)» توصیف والت است که به سال 1945 در ژاپن وفات یافت؛ «پایین، در قایق» وصف ماجرای کوتاهی از زندگی بو بو است –این سه داستان در نخستین مجموعه سالینجر، نه داستان (12) (1953)، قرار دارد- «فرانی»، «زویی»، «نجارها، تیر اصلی را خیلی بالا ببرید» و «سیمور، یک مقدمه» (این دو داستان را بودی از دیدگاه خود روایت کرده است)، و سرانجام «هاپوورث (13) 16، 1924» که به شکل نامه­ای ارائه می­شود که سیمور در هفت سالگی به خانواده خود نوشته است.
داستانهای «فرانی» و «زویی» معروفترین بخش این چرخه خانوادگی و بی­شک رقت­انگیزترین آن نیز هست- و از نظر ادبی موفقترین آن. «فرانی» حکایت نسبتاً کوتاهی (در حدود پنجاه صفحه) است که فقط دیدار فرانی و یارش را توصیف می­کند. آنها با هم شام می­خورند، اما فرانی حالش خوب نیست و تحمل هیچ چیز و هیچ کس را ندارد: مثل اینکه امروز «خمار است». برای آنکه سرپا باشد،«دعا به عیسی» را، که در یک کتاب عرفانی روس یافته است، به آرامی می­خواند. «زویی»، که متنی بلندتر است داده­های نخست را تکمیل و بحران ارائه شده در «فرانی» را حل می­کند. «زویی» همچنین متن بلندپروازانه­تر و پرتکلف­تری دارد.
در واقع، به دنبال این صحنه، صحنه­ای طولانی میان فرانی و زویی پیش می­آید. فرانی دراز کشیده و همچنان «خمار» است. زویی مدتی طولانی بیهوده می­کوشد تا خواهرش را بر سر عقل آورد. اما فرانی، در برابر همه سرزنشهای زویی می­گوید: «می­خواهم با سیمور حرف بزنم»، سیموری که هفت سال پیش مرده است. زویی نومیدانه اتاق را ترک می­کند و مخفیانه به اتاق قدیم سیمور و بودی  می­رود، به فرانی زنگ می­زند و خود را بودی معرفی می­کند که از راه دور تماس گرفته است ... زویی با گذاشتن دستمال برروی تلفن صدایش را تغییر می­دهد: این هم نوعی «صافی» است که امکان می­دهد تا سخن میان دو نفر «جریان یابد». تدبیر کارگر می­افتد، هرچند فرانی زود متوجه می­شود و می­فهمد که زویی با او حرف می­زند. اما، دیگر آنچه را زویی می­گوید می­پذیرد کتاب با تصویر فرانی آرام شده و آشتی کرده پایان می­گیرد که شادمانه خود را آنگونه که هست و همیشه خواسته است باشد می­پذیرد، یعنی بازیگر تئاتر. «تو نمی­توانی همین طوری و ناگهانی حاصل امیال خودت را رها کنی.» نقابی که حقیقت را آشکار می­کند امکان رهایی از تیرگی (هفت کودک در بازی رادیویی خود یکدیگر را بلک، یعنی سیاه، می­نامیدند) و رسیدن به نوعی شفافیت درونی را به دست می­دهد: گلَس، نام خانوادگی آنها، به معنای «شیشه» است.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.David Salinger 2.Glass 3.Seymour 4.Buddy 5.Boo Boo
6.Tannenbaum 7.Walt 8.Waker 9.Zachary 10.Frances 11.Connecticut
12.Nine Stories 13.Hapworth
 
كتاب نيوز

http://www.ketabnews.com/detail-663-fa-127.html

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:30  توسط محمود موحدان  | 
 

از زندگی جروم دیوید (جی.دی) سلینجر، نویسنده ۸۹ ساله امریکایی اطلاعات اندکی منتشر شده و او همواره تلاش می کند که دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد. اما مشخص است که وی در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده و نوزده سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ همزمان با بازگشتش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخت، اما آن را نیمه‌تمام رها کرد.
اولین داستان سلینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجله Story به چاپ رسید. چند سال‌ بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶) داستان «ناتور دشت» به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانه بازار کتاب این کشور و بریتانیا شد.
«ناتور دشت» به عنوان اولین کتاب سلینجر، طی مدت کمی برای او شهرت و محبوبیت فراوان به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی كرد. این کتاب در مناطقی از آمریکا، به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعه دهه ۱۹۹۰ - منتشر شده از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» - قرار گرفت.
داستان کوتاه «یک روز خوش برای موز ماهی» که در مجموعه «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» به انتشار رسیده است، به روایت زندگی آدم هایی می پردازد که از پس جنگ و انزوای آن آمده‌اند؛ جنگی که تاثیرات و تبعات زیادی را بر انسان‌ها به جاي گذاشته و سرانجام برای آنها مرگ و نیستی را رقم می زند.
براي آمريكايي هايي كه در دهه ۱۹۵۰ بزرگ شدند ناطوردشت ناب ترين شكل اين حال و هواست هولدن كولفيلد سلطان غم آنهاست آمريكايي هاي نسل هاي بعد هنوز رمان سلينجر را مي خوانند اما آنها برداشت خاص خود را از داستان او دارند كه رنگ و بوي متفاوتي از آن بيزاري ارائه مي دهد
  نيويوركر كه شش داستان كوتاه جي. دي. سلينجر، از جمله دو داستان بسيار محبوبش يعني روز خوب موز ماهي در سال ۱۹۴۸ و تقديم به ازمه: با عشق و نكبت در سال ،۱۹۵۰ را چاپ كرده بود ناطوردشت را رد كرد. دبيرهاي اين نشريه كه رمان را ديدند از چاپ آن به صورت پاورقي سرباز زدند. آنها به سلينجر گفتند كه گنده گويي و رشد پيش از موقع چهار بچه خانواده كولفيلد باوركردني نيست و نوشته او خودنمايانه است و ظاهرا به جاي گفتن داستان براي به رخ كشيدن هوش و ذكاوت نويسنده به روي كاغذ آمده است. ناطوردشت را قبلا هم ناشر سفارش دهنده آن، هاركورت بريس، رد كرده بود، به اين دليل كه يكي از مديران آن به نام يوجين رينال گلايه كرد كه سر درنمي آورد هولدن كولفيلد ديوانه است يا نه، و به اين ترتيب نام خود را به عنوان يك ابله جاودانه ساخت. نماينده سلينجر كتاب را به انتشارات ليتل براون برد كه ويراستارش، جان وودبرن آنقدر زيرك بود كه از اين حرف ها نزند. كتاب در ژوئيه سال ۱۹۵۱ به چاپ رسيد و تاكنون بيش از شصت ميليون نسخه از آن به فروش رفته است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:2  توسط محمود موحدان  | 



«یادداشت های شخصی یک سرباز» مجموعه ای از ده داستان کوتاه از ی دی سالینجر است که با ترمه علی شیعه علی + در 144 صفحه و به قمیت 2 هزار تومان ناقابل از سوی نشر سبزان روانه پیشخوان کتابفروشی ها شده است و در مدت زمان کوتاهی به چاپ دوم هم رسیده است.
"خاطرات شخصی یک سرباز" مجموعه ده داستان اول جروم دیوید سالینجر است که در فاصله سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در نشریات آمریکا چاپ شده‌اند.
عناوین داستان‌های کوتاه این مجموعه از این قرار است : گروه جوان، برو ادی را ببین، می‌خواهم قلق‌اش بیاید دست‌ام، قلب یک داستان تکه‌پاره، ورود طولانی لویس تاجت به جامعه، یادداشت‌های شخصی یک سرباز، برادران واریونی، گروهبان آتشی، آخرین روز از آخرین مرخصی، و یک بار در هفته تو را نمی‌کشد.
سالینجر از سال 1965 هیچ کتابی منتشر نکرده و از سال 1980 نیز تن به هیچ مصاحبه ای نداده است. آخرین اثر سالینجر یک داستان بلند با نام «شانزدهم هَپ وُرث، 1924» بود که در سال 1965 در نیویورکر منتشر شد.
"علی شیعه علی" در مقدمه کتاب تازه متشر شده از سالینجر در ایران متنی به این شرح در معرفی کتاب نوشته است: «جي. دي. سالينجر» سي و يك داستان كوتاه نوشته كه همه آنها در فصلنامه ها و مجله هاي گوناگون چاپ شده اند. اما او ازاين ميان 9 داستان را برگزيد و دريك كتاب با عنوان «نه داستان» منتشر كرد.



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:13  توسط محمود موحدان  | 


25 نوامبر سال 1998 در يک روز پاييزي شهر کورنيش ايالت نيوهمپشاير امريکا کسي در خانه «جي . دي. سلينجر» پير و منزوي را زد. خداي من، چطور يک نفر همچين اجازه يي به خودش داده؟ آن هم خانه «جي .دي. سلينجر»، کسي که بارها با تفنگ ششلول از غريبه هايي که سرزده رفته اند تا احوالش را بپرسند يا دزدکي به خانه اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نويسنده يي که دورتادور خانه آلونک مانندش حصار کشيده تا کسي از ديوار خانه اش بالا نرود و فضولي نکند چرا که کم نيستند چنين آدم هايي در ايالات متحده و چه بسا دنيا که مي ميرند براي ديدن حتي يک لحظه اين نابغه داستان نويسي امريکا. «سلينجر» از سال 1953 در اين خانه مستقر شده و کمتر کسي را به آن راه داده.
مثلاً يک بار «ايان هميلتون» معروف فکر انجام همچين کاري به سرش زد. تصميم گرفت زندگينامه «سلينجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنيش» و از اهالي محل درباره «سلينجر» سوال کرد؛ اينکه از چه فروشگاه هايي خريد مي کند و از چه مسيري مي گذرد و در نهايت آنقدر پرس و جو کرد تا به در خانه «سلينجر» رسيد اما نويسنده بدعنق «ناطوردشت» اصلاً حوصله اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به اين سادگي خاتمه نيافت و «هميلتون» که يد طولايي در روزنامه نگاري داشت به اين راحتي ها دست از سر «سلينجر» بر نداشت و آن اتفاق هايي رخ داد که شرح مبسوط اش در مقدمه «احمد گلشيري» بر کتاب «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل وهشتم» آمده است.
اما اين بار، يعني 25 نوامبر سال 1998 قضيه فرق مي کرد. آن کسي که در خانه «سلينجر» را زده بود، شخص غريبه يي نبود. «سلينجر» به خوبي او را مي شناخت؛ يعني واقعيت اين است که بيست وپنج سال پيش از اين ماجرا، همين آدم 10ماهي مهمان همين خانه مهجور «سلينجر» بوده و از نزديک با او زندگي کرده است. آدمي که پس از پايان زندگي اش با «سلينجر» به انزواي خودخواسته او احترام گذاشت و حرفي درباره اش نزد تا آنکه کم کم وسوسه شد و درباره «سلينجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمي وسوسه مي شود ديگر. اين آدم کسي نيست جز «جويس مينارد»؛ زن باهوشي که در زندگي هيجانات زيادي را تجربه کرده. «جويس» در پنجم نوامبر سال 1953 به دنيا آمده و بيشتر شهرت ادبي اش را هم مديون زندگي کوتاه اش با «سلينجر» است. «جويس» در «دورهام» نيوهمپشاير بزرگ شده و در جواني مرتب براي مجله «هفده» مطلب مي نوشته است و در سال 1971 وارد دانشگاه ييل شد. در همين ايام «جويس مينارد» مجموعه يي از نوشته هايش را براي مجله «نيويورک تايمز» فرستاد. «نيويورک تايمز» از «جويس» جوان خواست برايشان مقاله بنويسد و او هم اولين مقاله اش را تحت عنوان «دختر هجده ساله يي که به زندگي گذشته اش نگاه انداخته» در اين مجله منتشر کرد.

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:2  توسط محمود موحدان  | 
 

آخرين نوشته سلينجر که بيشتر روده درازي است تا داستان با عنوان شماره 26 هîپ وïرث، 1924 که نامه يي است به قلم سيمور گلس هفت ساله، در سال 1965 در مجله نيويورکر چاپ شد و به معناي واقعي کلمه داد همه منتقدها را درآورد، از جمله آلفرد کيزين، مري مک کارتي، مکس ول گايزمار و حتي جان آپدايک که سلينجر را هنوز هم از جمله نويسندگاني مي داند که در حرفه اش بر او تاثير فراوان داشته اند. البته کساني هم هستند که همچنان از سلينجر دفاع مي کنند، از جمله جîنت مîلکم که در سال 2001 در مقاله يي روشنگر اما قدري مبالغه آميز زويي را شاهکار سلينجر خواند و لذت خواندن دوباره فرني و زويي را با لذت بازخواني گتسبي بزرگ همطراز دانست.

شخصاً با نوشته هاي سلينجر مشکلي که ندارم هيچ، هنوز از خواندن (ببخشيد، سلينجر که ديگر خواندن ندارد، فقط بازخواني دارد) و بازخواندن آنها لذت مي برم. ناطوردشت نيازي به تعريف و تمجيد اين حقير ندارد، و فرني و زويي هنوز خواندني و لذت بخش است. هنوز هم فکر مي کنم که در اين دومي صحنه گفت وگوي زويي با مادرش، بسي، در حمام آپارتمان خانواده گلîس (در کنار يکي دو صحنه از تيرهاي سقف را بالا بگذاريد، نجاران) يکي از شاهکارهاي ادبيات از نظر پرداخت فضا و دقت در جزييات و رواني و منطقي بودن ديالوگ هاست، و خواندن هزارباره اش براي نويسنده هاي ايراني از نان شب واجب تر. جالب اينکه سلينجر در پرداختن به جزييات در داستان هايش، مخصوصاً فرني و زويي، آنقدر دقت و وسواس به خرج مي دهد که آلفرد کيزين با طعنه يي غليظ در مقاله معروفش، «جي. دي. سلينجر؛ محبوب همه» نوشته است؛ «روزي خواهد آمد که پايان نامه هايي آنچناني در باب کاربرد زيرسيگاري در داستان هاي جي. دي. سلينجر نوشته شود؛ تابه حال هيچ نويسنده يي يک جماعت شخصيت امريکايي را به روشن کردن اين همه سيگار، دست دراز کردن به طرف زيرسيگاري و نگه داشتن زيرسيگاري با يک دست و گرفتن گوشي تلفن با دست ديگر وانداشته است.» برايم مهم نيست استاد در 89 سالگي ول کن معامله نيست و هنوز قصد سرکشيدن ريق رحمت را ندارد (البته اينجا را به او حق مي دهم، چون 89 عدد چندان جالبي نيست، 90 رïندتر است، پس شايد سال آينده، ان شاءالله،). به نظر اين حقير، استاد سلينجر در سال 1965 در اثر ابتلا به بيماري به نام گلس (يک جور وسواس خانمان برانداز در مايه هاي اعتياد به مواد مخدره،) از دنيا رفت، گرچه در سال 1974 از کار چند جوان هيپي و روشنفکر اهل سان فرانسيسکو چنان به فغان آمد که سکوت بيست ويکي دو ساله اش را شکست و براي اعلام برائت و اعتراض به اين کار به مصاحبه با روزنامه نيويورک تايمز تن داد. ظاهراً رفقاي هيپي ما داستان هاي او را که پيشتر فقط در چند مجله در امريکا چاپ شده بود در دو جلد به سبک دستفروش هاي خيابان انقلاب چاپ زده و شخصاً در کتابفروشي ها توزيع مي کردند (همين دو کتاب اخير سلينجر از نشر نيلا). شرلي جکسن و سامرست موام هم در همين سال و البته جداً و واقعاً از دنيا رفتند. شرلي جکسن چند داستان کوتاه عالي و دست کم يک رمان شاهکار دارد به نام خانه جن زده روي تپه که هنوز هم بهترين داستان ترسناک دنياست و منبع الهام چندين نويسنده درجه يک و يک قطار فيلمساز بوده و تا آنجا که من مي دانم هنوز به فارسي ترجمه نشده است. و از سامرست موام، آن استاد داستان گويي محض، در ايران چه خوانده ايم يا بهتر بگويم نخوانده ايم جز رمان هايي از اسارت بشر و لبه تيغ (اين يکي را فقط در کتابخانه خانه پدري رويت کرده ام و بس، با طرح جلدي به غايت «زرد» و احتمالاً چاپ دهه 1340 يا اوايل 50) و چند داستان کوتاه؟ حتي هولدن کالفيلد ناطوردشت هم اسارت بشر را خوانده و از آن خوشش آمده، هرچند که مي گويد موام آدمي نيست که او حال کند تلفني باهاش گپ بزند. چرا از اين دو و خيلي مرده ها و زنده هاي ديگر حرف و خبري در ايران نيست، اما از و درباره سلينجر راه به راه کتاب و خبر و ويژه نامه صادر مي شود؟ فقط چون به ضرس قاطع مي دانيم که موآم و جکسن مرده اند، اما سلينجر هنوز در ويلاي بزرگش در کرنيش نيوهمپشاير در امريکا جاخوش کرده، صبح به صبح مديتيشن مي کند، براي رفع چين وچروک هايش پوست خيار بر صورتش مي گذارد، و احتمالاً دم غروب با سازي شرقي دلي دلي يي هم مي کند؟

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:52  توسط محمود موحدان  | 

جروم ديويد سلينجر، نويسنده امريکايي، با انتشار اولين کتابش، «ناطور دشت» در اوايل دهه 1950، به شهرتي گسترده و جهاني رسيد و پس از آن، به رغم انتشار فقط سه کتاب، «نه داستان» (در ايران، با نام «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل وهشتم»)، «فرني و زويي» و «تيرهاي سقف را بالا بکشيد، نجارها؛ و مقدمه يي بر سيمور»، نه تنها شهرت خود را تا امروز نيز حفظ کرده است بلکه به يکي از شمايل فرهنگي امريکا نيز تبديل شده است؛ و از قضا، رفتارهاي متخاصمانه اش نسبت به مقوله شهرت، به يکي از دلايل شهرت افسانه يي اش تبديل شده است.

سلينجر در دو کتاب اولش، علاوه بر نشان دادن مهارتش در قصه گويي، قدرت چشمگيرش در نثرنويسي را نيز به رخ کشيده بود. در واقع بخش اعظم موفقيت «ناطور دشت» مرهون آوا و روايت خاص راوي بچه سالش است که از مدرسه شبانه روزي اش فرار کرده و تا هنگامي که در نهايت تصميم مي گيرد پيش خانواده اش برگردد، سفر اوديسه وار چندروزه يي را در نيويورک (خصوصاً در منهتن) از سر مي گذراند و طي اين سفر، از دوران معصوميت جدا شده، به واقعيت پليد و فاسد دنياي بزرگسالان پي مي برد؛ و البته اين واقعيت را با زباني سرشار از طنز و وارونه گويي (آيروني) روايت مي کند؛ امري که جايگاهش را چه در ميان منتقدان و چه در ميان مردم عادي، محکم کرد و شمايل نويسنده يي منتقد، راديکال و البته اخلاق گرا را به او نسبت داد.
در همين جا، بد نيست به يکي ديگر از شاهکارهاي ادبيات امريکا اشاره کنيم که شباهاتي به اين اثر دارد؛ «هکلبري فين». در «هکلبري فين» نيز راوي که نوجواني شوخ و آواره است، طي سفرش بر رودخانه مي سي سي پي با واقعيت پليد زندگي امريکايي از نزديک آشنا مي شود و بدين صورت به بلوغ مي رسد. اگر چه هر دو اثر را مي توان به عنوان داستان هاي «بلوغ» و «سن آوري» قرائت کرد، توجه به اين نکته ضروري است که بلوغ «هک فين» ناشي از مواجهه با واقعيت لخت نژادپرستي، وجود جاري و ساري «چهره وقيح پدر» و «قانون» است، و در آخر کتاب، لحظه يي که مي فهمد (و در واقع مي پذيرد) «پدرش مرده است»، لحظه يي است که به شکل استعاري و عيني به بلوغ مي رسد، و جالب آنکه واسطه اين لحظه پذيرش و در حقيقت، هويت يابي، سياهپوستي به اسم جيم است. در مقابل، هولدن کالفيلد راوي «ناطور دشت» که گرفتار در امريکاي صغير، منهتن، است با زنجيره يي از دزدها، قوادها، روسپي ها و... روبه رو مي شود؛ به عبارتي برخورد کالفيلد با امريکا، اگر چه سرشار از نيش و کنايه به بزرگسالان است، در نهايت از الگوي پيرمردهاي امريکايي تبعيت مي کند، يعني مبتني بر نگاهي است که براي معصوميت از دست رفته گذشته مي گريد و مشکل امريکا را معضلي اخلاقي، و از همين رو، فردي مي يابد

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:44  توسط محمود موحدان  | 

پانزدهم سپتامبر 1961، روزي که مجله «تايم» عکس «جروم ديويد سلينجر» را روي جلد خود به چاپ رساند، او چهل و دو ساله بود. بيست و يک سال گذشته را به کار نوشتن گذرانده بود و ده سال قبل از آن رمان «ناطور دشت» و درست در همان سال رمان ديگرش «فرني و زويي» را به چاپ رسانده بود. آن سال ها «سلينجر» بهترين سال هاي دوران نويسندگي اش را مي گذراند. محبوب خوانندگان ادبيات داستاني بود و چهره يي چنان شاخص که نه تنها روشنفکران که افکار عمومي نيز نمي توانست بي توجه از کنار او بگذرد. اقدام مجله «تايم» صحه گذاشتن بر همين محبوبيت و آراي عموم بود. ادبيات داستاني نوين امريکا بي حضور اين سه نام، «فيتزجرالد»، «همينگوي» و «سلينجر»، قابل شناسايي، ارزيابي و تبيين نبود. عجيب هم نيست که جز اين بوده باشد. هر سه تاي اينها مهمترين آثار خود را طي همين سال ها به مخاطبان عرضه کرده بودند. «سلينجر» نوشتن را در سال 1940 آغاز کرد؛ در سن بيست و يک سالگي، مصادف با آغاز جنگ جهاني دوم. او يک سال بعد به خدمت نظام فراخوانده شد و تا روز پياده شدن متفقين در ساحل فرانسه در سال 1944 در پنج عمليات جنگي شرکت مستقيم داشت. در تمامي اين چهار سال نوشت، به جنگ فکر کرد و در آن شرکت ناگزير کرد. از وقايع آن چهار ساله کمتر نوشت، اما کاري که آن چهار سال با او کرد بيش از آن بود که بتوان در مجموعه آثارش و آنچه اخلاق شخصي اش مي ناميم، ناديده اش گرفت. «سلينجر» تلخ شد؛ چه در آثاري که نوشت و چه در رفتار شخصي و اجتماعي اش. او شارح نوعي بيزاري از دنياي جديد بود. دنيايي که شتاب و سير تحولاتش به مذاق او خوش نبود. ابزار داستانگويي اش بود، اما نمي توانست با روي خوش به آن بنگرد. جهان داستاني اش حتي ستيز با اين جهان نبود، فقط نمايش اش مي داد، تلخ و عبوس و مضمحل نمايش اش مي داد. جهاني بي قواره که آدم هايش را فقط تهي مي کرد؛ تفاله و پوک. در رفتار شخصي اش از اين هم تلخ تر بود. خود را به يک تبعيد خودخواسته روانه کرد. درهاي خانه اش را بست. کنج خلوت گرفت. نه ديد و نه ديگر ديده شد. رفتار اجتماعي اش اما از اين نظام مندي منسجم برخوردار نبود. اجازه داد مجموعه يي از آثارش به چاپ برسد، بعد خودش همه آنها را خريد و از بازار کتاب جمع کرد. از هر که توانست به دليل چاپ قصه هايش شکايت کرد. يکي دو مورد دعوا با خبرنگاران و عکاساني که به سراغش رفته بودند همچنان در پرونده او باقي است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:36  توسط محمود موحدان  | 

سال ها قبل «احمد کريمي» با ترجمه رمان «ناطوردشت» نويسنده يي را به ايرانيان معرفي کرد که بعدها به يکي از محبوب ترين نويسندگان امريکايي که آثارشان به فارسي ترجمه شده بود، بدل شد. اين نويسنده «جروم ديويد سلينجر» بود که اکنون نه فقط به دليل آثارش که به دليل شيوه زندگي اش که با نوعي غياب و انزواي خودخواسته مشخص مي شود، يکي از مشهورترين و پرطرفدارترين نويسندگان دنيا است، هر چند سال هاست اثر تازه يي منتشر نکرده است. بعد از «ناطوردشت» مجموعه قصه «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم» با ترجمه «احمد گلشيري» دومين کتاب منتشرشده سلينجر در ايران بود. بعدها آثار ديگرش هم مثل «فرني و زويي»، «بالا بلندتر از هر بلندبالايي»، «جنگل واژگون» و «تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد نجاران» به فارسي ترجمه شدند و اخيراً نيز دو مجموعه قصه اش به نام هاي «نغمه غمگين» و «هفته اي يه بار آدمو نمي کشه» اولي با ترجمه «بابک تبرايي» و «امير امجد» و دومي با ترجمه «اميد نيک فرجام» و «ليلا نصيري ها» توسط انتشارات «نيلا» منتشر شدند و اين بهانه يي شد براي بازخواني «سلينجر» و تاملي درباره جايگاه او در تاريخ ادبيات جهان.
داريوش مهرجويي با ساختن فيلم «پري» براساس داستان فرني و زويي سهم ويژه يي در شناساندن جروم ديويد سلينجر به ايرانيان دارد. سال هاي تحصيل داريوش مهرجويي در رشته فلسفه دانشگاه يو سي ال اي مقارن است با انتشار آثار سلينجر و چند رمان سال بلو و همچنين فضاي خاص فکري دهه 60 در يکي از مهم ترين مراکز علمي و دانشگاهي امريکا. در مورد فضاي خاص آن دوران و نگاه جامعه دانشگاهي امريکا به سلينجر و دلايل علاقه او سوالاتي پرسيديم که داريوش مهرجويي به صورت کتبي به آنها پاسخ داد.
در سال هاي آغازين دهه 60 نه يک کتاب و دو کتاب بلکه بسياري از کتاب ها و رساله ها مورد توجه و نقد و نظر بود. در ميان رمان نويسان بيش از همه نويسنده هاي اروپايي چون ژان پل سارتر، آلبر کامو و سولژنيتسين و از امريکايي ها هم نورمن ميلر، جان آپدايک، فيتزجرالد و همچنين همينگوي، فاکنر، سينکلر و... مورد توجه قشر کتابخوان بودند. «سال بلو» با «The victim» و«مرد آويخته» ]در ايران با عنوان مرد معلق منتشر شده است[ مطرح شد و بعدها «هرتزوگ» و «هامبولت گيفت» او واقعاً معروف شد. اما اين رونق به رمان نويسي منحصر نمي شد.

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:25  توسط محمود موحدان  | 

 یادداشت های شخصی یک سرباز / 1386 / انتشارات سبزان
جی دی سالینجر

اگر ما به گذشته برگردیم، اگر مردای آلمانی به گذشته برگردن ، اگر مردای بریتانیایی برگردن و اگر زاپنی ها و فرانسوی ها و تمام مردای دیگه برگردن ، یعنی با تمام گفته ها ، نوشته ها ، نقاشی ها ، فیلم ها ، سوسک ها ، سنگرهای تک نفره و خونه مون به گذشته برگردیم نسل های بعدی همیشه محکومن که گرفتار هیتلرهای آینده بشن ...
 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:54  توسط محمود موحدان  | 

                                                     

   بر اساس ترجمه‌ی میلاد زکریا از این رمان تاثیر‌گذار، شش بخش قابل تفکیک در هسته‌ی اصلی روایت به چشم می‌خورد.
به تعداد این بخش‌ها، کل داستان شش شخصیت دارد که هر یک جایی در داستان حضورش اوج می‌گیرد و البته دو سه تا شخصیت محو که مثل روح سر گردان حضور دارند. کلیات طرح و صحنه‌های اصلی داستان به این شکل است: پسری جوان(لین) و تازه به دوران رسیده در ایستگاه قطار منتظر دوستش است. دختر می‌آید (فرانی) و رابطه‌‌ی تا حدودی عاشقانه لو می‌رود میانشان. بعد می‌روند رستوران و چیزی می‌خورند و حرف می‌زنند. تا اینجا دختر یک تیپ معمولی داستانی است که مثل دختران دبیرستانی حرف می‌زند. در حین صحبت آرام آرام، "لین" افول می‌کند و "فرانی" اوج می‌گیرد. لین با طرز غذا خوردنش و بی‌توجهی به حال روحی "فرانی" در روایت رنگ می‌بازد و "فرانی" در نامیدی فلسفی و آشفتگی روحی ترسیم می‌شود. مشروب می‌خورند و "فرانی" حالش دگرگون‌تر می‌شود. کلیدی وارد داستان می‌شود. یک کتاب مدام در دستهای او!...چند بار حالش به هم می‌خورد و سر‌انجام از هوش می‌رود و "لین" ناگهان متوجه وخامت اوضاع می‌شود و سعی می‌کند امور را رتق و فتق کند. فصل اول از دوپاره‌ی رمان تمام می‌شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:22  توسط محمود موحدان  | 

   اولین جملات رمان خواننده را میخکوب می کند و به او می فهماند که او با یک اثر عادی و کلاسیک در گیر نیست، بلکه با اثری مواجه است که قرار است از ابتدا نفس او را بند آورد و او را به اعجاب و شگفتی وادارد:
"اگر جدا می خوای درباره اش بشنوی لابد اولین چیزی که می خوای بدونی اینه که کجا به دنیا اومده ام و بچگی گندم چه جوری بوده و پدر و مادرم قبل از به دنیا اومدنم چیکار می کردن و از این جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی،اما من اصلا حال و حوصله تعریف این چیزها رو ندارم...تازه اصلا قرار نیست کل زندگینامه نکبتی ام رو یا چیزی شبیه اون رو، برات تعریف کنم. فقط داستان اتفاقات مسخره ای رو که دور و بر کریسمس گذشته ، قبل از اینکه حسابی پیرم در آد ، سرم اومد و مجبور شدم بیام اینجا بی خیالی طی کنم برات تعریف کنم منظورم همون داستانیه که برای د.ب تعریف کردم، اون برادرمه و از این حرفا...خوب، حالا می خوام داستانم رو از روزی که دبیرستان آمادگی پنسی رو ول کردم شروع کنم."
راوی از همان ابتدا اعلان می کند داستان او یک داستان مدرن است که در آن شیوه و سبک رمان واقع گرای کلاسیک را زیر سوال می برد. او فقط می خواهد به تشریح بخشی از زندگی خود بپردازد که معضل درون آشفته اش را که متاثر از محیط بیرون است ، نمایان کند. هدف او خلق شخصیت های متنوع و جورواجور و طوماری از عملیات نیست. بلکه طرح داستانی ذهن ظریف و منظم نویسنده ، برای مقصدی معین، نظام یافته که در آن خواننده را بدون پرده پوشی  به سیر و سیاحت در بخشی از جامعه می برد . پس از این صحنه آغازین است که راوی مدخل داستان را اعلان می کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:42  توسط محمود موحدان  | 

   جروم دیوید سالینجر [Jerome David Salinger] اول ژانویه 1919 در یک منطقه آپارتمانی شیک در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی متولد شد. پدر او یک وارد کننده‌ی پنیر کاشر موفق و مادرش ایرلندی-اسکاتلندی بود. در دوران کودکی، جروم جوان را سانی صدا می‌کردند. خانواده آپارتمان زیبایی در خیابان پارک داشتند. قسمت مهمی از زندگیش را در همین شهر گذراند.
پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، او را به دانشکده نظامی «فورچ والی» پنسیلوانیا فرستادند که برای مدت کوتاهی در آن‎جا به تحصیل پرداخت و یکی از استادانش او را بدترین دانشجوی انگلیسی در تاریخ دانشکده توصیف کرد. او در هجده، نوزده‌سالگی چندماهی را در اروپا گذرانده و در سال 1938 هم‌زمان با بازگشتش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخت، اما آن را نیمه‌تمام رها کرد. همان زمان بود که عاشق «اونا اونیل» شد و تقریباً هر روز برای او نامه می‌نوشت و بعدها زمانی که اونیل با چارلز چاپلین که بسیار از او مسن‎تر بود ازدواج کرد، شوکه شد. سالینجر پس از این که چندین بار از فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه‌های مختلف شکست خورد، بالاخره وارد دانشگاه کلمبیا شد و در ترم دوم بالاخره استعدادی از خود نشان داد و در شماره مارس- آوریل 1940 نشریه "استوری" نخستین داستان کوتاه او به نام "جوانان" منتشر شد.
سالینجر در جریان جنگ جهانی دوم به عنوان گروهبان اول در جنگ چهارم پیاده خدمت کرد و از سربازانی بود که در روز اول حمله بزرگ متفقین به خاک فرانسه در ساحل نرماندی پیاده شد. همراهان سالینجر از او به عنوان فردی بسیار شجاع و یک قهرمان باهوش یاد می‌کنند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط محمود موحدان  | 

    تفاوت میان یک انسان بی‌تجربه و انسانی مجرب در این است که اولی به هر بهانه خواهان مرگی شرافت‌مندانه است، در حالی‌که دومی به خاطر هر چیزی به فروتنی زندگی را دوست دارد. سالینجر
 زندگینامه جروم دیوید سالینجر (Jerome David Salinger)‏ نویسنده معاصر آمریکایی است. رمان های پرطرفدار وی مانند ناتوردشت در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شده‌اند.
اطلاعات اندکی دربارهٔ زندگی سالینجر منتشر شده است و او همواره تلاش می کند که دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد.
وی در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزده‌سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ هم‌زمان با بازگشت‌اش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمه‌تمام رها کرد.
اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری [داستان] به چاپ رسید. چند سال‌ بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶) داستان ناتور دشت به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.
ناتور دشت به عنوان اولین کتاب سلینجر، طی مدت کمی برای او شهرت و محبوبیت فراوان به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» - قرارگرفت.
«فرانی و زویی»، «نه داستان» [در ایران با عنوان «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» ترجمه و منتشر شده]،
 «بالاتر از هر بلند بالایی» و «جنگل واژگون» از جمله آثار کم‌شمارِِ سالینجر هستند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:54  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا