|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
روشن است که آثار کافکا را نمیتوان به دکترینی سیاسی تقلیل داد، هر چند که برخی از آنها نیز چنین باشند. کافکا، دیسکورس خلق نمیکند، بلکه شخصیتها و شرایط را میآفریند. او در آثارش احساسات، رفتار برآمده از افکار درونی و حال و هوای روحی را تشریح میکند. به قول لوسین گلدمن: "دنیای سمبولیک ادبیات، قابل تقلیل به جهان ایدئولوژیک گفتمان نیست. اثر ادبی ادبیات، برخلاف دکترینهای سیاسی و فلسفی، مجموعهای از مفاهیم مجرد نیست، بلکه کشف خیالی جهان مشخصی از پرسوناژها و اشیا است."
اما جستجوی پیوندهای آشکار و نهان بین روحیه قدرتستیز، درک آزادمنشانه(لیبرتر) و همدلی سوسیالیستیاش از طرفی و اصول نوشتاریاش، از طرف دیگر غیر مجاز نیست. در اینجا راههای ورود ویژهای وجود دارند که میتواند چشم انداز درونی او نامیده شود.
دلبستگی سوسیالیستی کافکا به سه شکل بیان میشود:
هوگو برگمن دوست دوران جوانی و همکلاسی او - که به استعاره، شیوه بیان کافکای جوان را به میخک سرخی در یقه لباساش تشبیه کرده - توضیح میدهد که دوستی آنها در سالهای آخر مدرسه(1900/1901) کمی به سردی گرائید چرا که "سوسیالیسم او و یهودگرایی من سرسخت بودند."
این حرف برگمن در باره كافكا به کدام سوسیالیسم ربط پیدا میکرد؟ حقیقت اين است که کافکا سمپاتیاش را به انقلاب روسیه نشان داده بود: كافكا در نامهای به دوستش میلنا (سپتامبر1920) در مورد مقالهای در باره بلشویسم چنین توضیح میدهد: "بر تنم، اعصابم و خونم" تاثیر سنگینی گذاشته است.
فرانتس کافکا در سوم ژوئيه 1883 در شهر پراگ، در چکوسلواکي، که در آن روزگاران يکي از شهرهاي مهم و آباد امپراطوري اتريش - هونگري به شمار مي آمد، ديده به جهان گشود. کافکا در يک خانواده سوداگر يهودي به بار آمد و تحصيلاتش را در رشته حقوق، در دانشگاه آلماني پراگ به پايان آورد. چون کافکا به امور قضايي علاقه نداشت، در يک موسسه نيمه دولتي بيمه به کار مشغول شد. کافکا پس از ازدواج، به سال 1923، راهي برلين شد و در ژوئيه 1924 در چهل و يک سالگي از جهان رفت.
کافکا از جمله نويسندگان نوگرايي است که در طول زندگي کوتاهش آثار ارزنده و قابل ستايشي از خود به جاي نهاده است: داوري، در حوزه کيفري، محاکمه، قلعه، يادداشت هاي روزانه، تدارک عروسي در روستا ( که پس از مرگش يافت و منتشر شد که داستاني نيمه تمام است)، اوراق پراکنده (شامل مقالات و بررسي هاي ادبي)، چند داستان کوتاه (که بيشترشان نيمه تمام رها شده اند) انديشه ها (شامل امثله و حکم که پس از مرگش چاپ و منتشر شده است)
اگر بخواهيم درباره کافکا سخن بگوييم و او را، آن گونه که به آن سزاوار است، بشناسانيم، بايد بگوييم که دليرترين آدم ها پس از خواندن داستان ها، مقالات، ياداداشت هايش به وحشت دچار مي شوند. به جرات مي توان گفت، يعني مي توان ادعا کرد ، که نوشته ها و داستان هاي کافکا روايات واقعي زندگي هستند و تصويرگر حقايق زندگي و عناصر مکاني و زماني محيط خويش.
افسانهای کوچک
موش گفت:"دريغا كه جهان هر روز كوچكتر میگردد!در آغاز به قدری بزرگ بود كه میترسيدم،هی میدويدم و میدويدم،و خوشحال بودم كه سرانجام در دور دست ديوارهایی در راست و چپ میديدم،اما اين ديوارهای دراز چنان زود تنگ شده است كه من ديگر در آخرين اتاق هستم،و آنگاه در گوشه تلهای هست كه من بايد تويش بيفتم ."گربه گقت:"فقط بايد مسيرت را تغيير دهی"و آن را بلعيد .
لاشخور به پاهايم نوك میزد. پوتينها و جورابهايم را پاره كرده بود و به خود پاهايم نوك میزد. يكسره ضربه میزد، بعد با ناآرامی چندبار در هوا پيرامونم چرخي میزد و به كارش ادامه میداد. مردي از كنارم گذشت، لحظهاي به من نگريست و پرسيد كه چرا در برابر اين لاشخور صبر پيشه كرده ام. گفتم: «بي دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوك زدن كرد، میخواستم او را برانم، حتي كوشيدم خرخره اش را بگيرم؛ اما خيلي قوي است، میخواست به صورتم بپرد. من هم با رضايت كامل پاهايم را فدا كردم. حالا ديگر تكه دو پاره شدهاند.» مرد گفت: «شما زجر میكشيد؛ با گلوله اي كار لاشخور تمام است.»
پرسيدم: «به همين سادگي؟ شما اين لطف را در حق من میكنيد؟» مرد گفت: « با كمال ميل. فقط بايد به خانه بروم و تفنگم را بياورم. میتوانيد نيم ساعتي تحمل كنيد؟» پاسخ دادم: «نمیدانم.» لحظهاي از شدت درد خشكم زد، بعد گفتم: «خواهش میكنم هر جور شده اين كار را بكنيد.» مرد گفت:« خب، با عجله بر میگردم.» لاشخور در زمان گفتوگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود كه من و آن مرد با هم نگاههايي رد و بدل كنيم. میديدم كه همة ماجرا را دريافته است؛ به هوا پريد، در دوردستها چرخي زد، در حاليكه به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس میكردم، دست شبيه او كه غرق در خون من بود، خوني كه همة پستيها را پوشانده و تمامیكرانه را در برگرفته بود.//سید سعید فیروزآبادی
منبع: دنياي سخن شماره 84 ، آذر- دي اسفند 71
ديباچه
چهره واقعی کافکا کدام است؟ آیا او داستاننویسی منزوی با ذهنی سراسر تیره و بدبین بوده؟
فرانتس كافكا در محلهاي قديمي در پراگ در سوم ژوئيه 1883ديده به جهان گشود.
از نخستين روزي كه فرانتس گام به دبستان گذاشت يعني 16 سپتامبر 1889 در راه مدرسه آنگونه كه بعدها در نامهاي به دوستش ميلنا جسينكا نوشت با چشمان هوشيارش جهان بيرون از خانه را زير نظرگرفت؛ جهاني كه او بعدها آن را مورد نقدي انديشمندانه قرار داد.
كافكا در دوران دبيرستان به مطالعة آثار سورن كه ير كه گور و اسپينوزا پرداخت و با وجود فضاي متحجر و خشك مدارس سختگير چكسلواكي قرن نوزدهم كه زير تسلط اتريش قرار داشت به آزاد انديشي روي آورد و با ميخكي سرخ به گوشه كت خود برخلاف تفكر رايج روياي دنياي ديگري را در سر پروراند.
در «شناخت كافكا» يكي از دغدغههاي مهم مقدادي آموزش شيوه نگاه و نقد ادبي به دانشجويان و پژوهشگران جوان است تا آنها با روش هاي نقد علمي آشنا شده و به جاي پذيرش تئوري هاي رايج ادبي شجاعانه گام در راه انديشه ي جدي درباره ي نويسندگان مهم و انديشمندان معاصر بگذارند.
در اين كتاب در بخش نخست زندگي نامه ي فرانتس كافكا و مسائل خانوادگي او مانند ارتباط او با خانوادهاش به ويزه پدر كافكا كه شخصيتي مستبد داشته مورد بررسي قرار گرفته است.
همچنين خصوصيات فردي او از جمله علاقهاش به ارتباط با مردم عادي، قرار گرفتن در صف تهيه ارزاق عمومي همچون بقيه مردم و احترام او براي ديگران آمده است.
همچنين فضاي پراگ در اواخر قرن نوزد هم و شرايط خاص حاكم بر زندگي كافكا به عنوان يك يهودي آلماني زباني توصيف شده است.
در اين بخش ميخوانيم كه كافكا موفق شد دكتراي حقوق را در 18 ژوئن 1906 در پراگ دريافت كند و در دفتر حقوقي يكي از بستگانش به كار مشغول شود.
او پس از مدتي كار در داد گاههاي پراگ سرانجام وارد اداره ي بيمه سوانح گرديد و از نزديك با اوضاع جامعه ي چلسلواكي آن روز آشنا شد.
درآمد: در رُمان نویسی ِ مدرن در غرب که شکل ِ آغازین ِ آن در دُن کیشوتِ سروانتس تجلی مییابد، همیشه نوعی تلاش برای دستیابی به چیزی وجود دارد که میتوان آن را "حقیقتِ خویشتن" نامید. دن کیشوت در پی ِ یافتن ِ حقیقیتِ ویژه ی خود، یافتن ِ جهانی که او برای خود می سازد، نه "حقیقت" یا جهانی که برای او ساخته اند، به تلاشی جنون آمیز، ماجراجویانه و ظاهرن باورنکردنی دست می زند. اگرچه در نهایت شکست میخورد، ولی در یافتن ِ دنیای ویژه ی خود، مستقل از باورها و دادههای پیشین، پیش میرود. و همین تلاش برای واقعیت بخشی ِ حقیقت ویژهی خود، او را مدرن میکند؛ زیرا با تلاش اوست که که "حقیقتِ" مطلق و ابدینمای قدرت و نظام مسلط زمانه، یعنی کلیسا و اشرافیت، به زیر پرسش کشیده میشود. و همین، دستاورد بزرگِ مدرنیته است که حقیقتِ تغییرپذیر ِ "من" ( Individuum ) در برابر حقیقت مطلق و جامدِ "ما" میایستد. زیرا انسان مدرن میخواهد "خود" باشد، خود تصمیم بگیرد و عمل کند. برای همین است که قهرمان رُمان مدرن معمولن از همان آغاز منفعل نیست. اگر انفعالی یا یأسی پدید می آید، در نتیجهی برخورد با واقعیتِ سدکننده ای است که قدرت، نظام و اخلاق موجود آن را نمایندگی می کنند. انسان مدرن، با وجود همهی شکستها، یاد گرفته است که با اندیشه به پیرامون، به هستی، به دیگری، به خود بیندیشد. و در خوداندیشی، با خود نیز درمی افتد؛ زیرا "من"، همچون پدیده ای تغییرپذیر ناچار است مدام با خود دربیفتد تا به رهایی برسد. به همین خاطر است که در رُمان نویسی ِ مدرن ِ غرب، با "من ِ" درگیر با هستی ِ خود مواجه هستیم که حتا در یأس خود منفعل نیست.
در آثار کافکا دیدیم که شخصیتهای داستان، با وجود انواع سدها و دشواریها، برای رسیدن به "خودِ رها" مدام میکوشند، حتا اگر تلاششان به شکست منجر شود. شاید بتوان گفت که چهرهای مانند گرگور زامزا (در "مسخ") فرزند خلفِ دن کیشوت است. هردو سادهلوح به نظر میرسند، اما سادگی ِ آنها در خلوص ِ آنها در یافتن ِ چیزی نهفته است که دستیابی به آن ناممکن به نظر میآید. به همین خاطر است که خواستِ آنها همچون توّهم، و کُنش ِ آنها همچون امری بیهوده ارزیابی میشود. اما اگر از حدِ پرسه زدن در سطح مناسباتِ مدرنیته فرارویم و بکوشیم هستهی اصلی ِ مدرنیته را دریابیم، دیگر در داستانهای کافکا تنها ناامیدی و بدبینی را برجسته نمیکنیم و شخصیتها را در تلاش خود برای دستیابی به حقیقت ویژهی خود، به "خودِ رها" مشاهده خواهیم کرد. و مسلمن تنها در حرکت وتلاش است که بحران وحتا یأس میتواند خودنمایی کند. آبِ رونده است که ممکن است به موانع برخورد کند تا شاید راهش را به شکلی بیابد، وگرنه تجربهی آبِ راکد، تنها رکود است.
این نکته را از این رو مطرح کردهام تا در بررسی ِ تأثیر کافکا بر ادبیات پارسی، بویژه برهدایت، تفاوت جهانی که مدرنیته را تجربه کرده با جهانی که تازه زندگی در سطح مناسبات مدرن را آغاز کرده است، دریافته شود، و تا سادهانگارانه با اتکا به شباهتهای ظاهری، داوری نکنیم.
فرانتس کافکا تقریبا همان زمان که شهرتاش تازه در اروپا گسترش مییافت به فارسیزبانان معرفی شد. این کار را عمدتا صادق هدایت انجام داد که بسیاری در تفکر و زندگیاش شباهتهایی با نویسندهی آلمانیزبان چک یافتهاند.
به رغم این آشنایی زودهنگام، ترجمهی اغلب آثار کافکا از زبان اصلی صورت نگرفته. همین واقعیت بسیاری از منتقدان را به تردید وامیدارد که شناخت ما از کافکا در تناسب با این آشنایی قدیمی باشد.
هنگامی که ترجمهی صادق هدایت از داستانی زیر عنوان «جلو قانون» در مجلهی سخن منتشر شد، نویسندهاش، فرانتس کافکا، اگر زنده بود شصت ساله میشد. اکنون شصت و پنج سال از آن روزها میگذرد و تقریبا تمام آثار این نویسندهی آلمانیزبان به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
ترجمهی نخستین اثار کافکا به وسیلهی هدایت و دوستش حسن قائمیان انجام شد که اواخر دههی سی خورشیدی آنها را در دو کتاب «گروه محکومین» و «مسخ» منتشر کردند. کتاب نخست با مقدمهای زیر عنوان پیام کافکا انتشار یافت که صادق هدایت در آن با بهرهگیری از نوشتههای کافکاشناسان اروپایی این نویسندهی چکتبار را به فارسیزبانان معرفی میکند.
با گذشت بیش از شش دهه از آشنایی با کافکا، در مورد شناخت ما از کار او حرف و حدیتهای فراوانی وجود دارد. بسیاری از آثار این نویسنده از زبان اصلی به فارسی برگردانده نشده و به اعتقاد اغلب منتقدان نمیتوانند ویژگیهای کار او را آشکار کنند. اشتباههایی که از راه ترجمه از زبانهای دیگر در روایت فارسی نوشتههای کافکا راه پیدا کرده به زمان معرف نامدارش هدایت بازمیگردد.
بسيار سرگشته و حيران بودم : مي بايست به سفري فوري بروم؛ بيماري سخت ناخوش در دهكده اي ده فرسنگ دورتر انتظارم را مي كشيد؛ بوران پرپشت برف همه پهنه هاي ميان من و او را آكنده بود؛ درشكه اي تك اسبه داشتم، درشكه اي سبك با چرخهاي بزرگ، درست فراخور جاده هاي روستائي مان؛ پوشيده در پالتوي خز، كيف ابزارهايم به دست، آماده سفر، در حياط بودم؛ اما با كدام اسب؟ اسبي در ميان نبود. اسب خودم، فرسوده از خستگيهاي اين زمستان بسيار سرد، شباهنگام مرده بود؛ دختر خدمتكارم اكنون دهكده را در طلب عاريه گرفتن اسبي مي پوئيد؛ اما بيهوده بود، مي دانستم، و غمزده آنجا ايستاده بودم، در حالي كه برف هرچه انبوه تر فرايم مي گرفت. و هرچه بيشتر از جنبيدن وامي ماندم. دختر دم دروازه نمايان شد، تنها، و فانوس را تكان تكان داد؛ البته، كيست كه در اين گاه براي چنين سفري اسبش را عاريه بدهد ؟ بار ديگر شلنگ انداز سراسر حياط را پيمودم؛ بيرون شدي نمي يافتم؛ در سرآسيمگي ام به در فكسني خوكداني كه سالها بي مصرف افتاده بود لگد كوفتم. يكهو باز شد و روي پاشنه اش پس و پيش بال بال زد. دمه و بوئي چون بوي اسب از آن بيرون زد. تو، تاب خوران از طنابي، فانوس طويله كورسو مي زد. مردي، چمباتمه نشسته در آن اندرونِ پست، چهره چشم آبي گشاده اش را نشان داد. چهار دست و پا بيرون خزان، پرسيد : « اسبها را به درشكه ببندم ؟» نمي دانستم چه بگويم و همين قدر خميدم كه ببينم چه چيزِ ديگري در خوكداني هست. خدمتكار كنارم ايستاده بود. گفت :« شما هرگز نمي دانيد كه در خانه خودتان چه خواهيد يافت»، و هر دو خنديديم.
در جولای 1923 فرانتس كافكا دورا دیامانت را ملاقات نمود. این هنگامی بود كه كافكا در استراحت گاهی ساحلی در شمال آلمان اقامت داشت و دورا در اردوی تفریحی مخصوص كودكان یهودی در همان اطراف مشغول كمك بود. كافكا در آن زمان 47 ساله بود و دورا 25 سال داشت. آنها بلافاصله مجذوب یكدیگر شدند: در ماه سپتامبر در كنار یكدیگر در برلین به زندگی پرداختند و چهار سال بعدی را صرف برنامهریزی برای ازدواجشان كردند. اما سرنوشت مسیر دیگری پیمود. بیماری سل كه كافكا از مدتها پیش دچارش شده بود، بر او غلبه كرد تا اینكه سرانجام در ژوئن 1924 درگذشت. كاتی دیامانت كه آموزگاری در كالیفرنیاست، هیچگونه ارتباط قوم و خویشی با دورا ندارد یا حداقل آنكه این خویشاوندی در گذشتههای دور به راحتی به اثبات نمیرسد. اما این احتمال كه ممكن است چنین رابطهای وجود داشته باشد، علاقه اولیه كاتی را به موضوع برانگیخت. در دهه 1980 كاتی در جریان بعضی جزئیات قرار گرفت كه پس از مرگ كافكا برای دورا روی داده بود و تمامی آنها كافی بودند تا او را قانع كنند كه دورا استحقاق یك زندگینامه شخصی را دارد. اینگونه بود كه خانم كاتی دیامانت درصدد تعقیب زندگی او برآمد. روابطی كه كافكا پیش از آشنایی با دورا با زنان دیگر تجربه كرده بود، روابطی شدیدا پیچیده و نامنظم بود. اما كافكا در كنار دورا خود را به مراتب سعادتمندتر و خوشبختتر حس میكرد. اما پیوند میان آن دو نوعی رابطه فرهنگی و البته شخصی نیز بودـ اگر البته بتوان چنین تمایزی قائل شد. دورا در خانوادهای یهودی كه نسبت به ارزشهای دینی سختگیری زیادی اعمال میكردند و در شهر کوچکی در لهستان بزرگ شده بود. در این بین كافكا احساس میكرد كه باید به منشاء یهودی خود بازگردد كه پدری سلطهجو برای دور نمودنش از آن ریشهها تلاش بسیار كرده بود. یكی از رابطههای کافکا با دورا فراگیری زبان عبری بود. درعین حال آنها پیوسته درباره آغاز زندگی جدید در فلسطین صحبت میكردند: تصمیم بسیار عجیب و یقینا نه چندان جدی آن دو، افتتاح رستورانی در تل آویو بود. در رابطه میان آن دو این كافكا بود كه نقش غالب را داشت. او به دورا آموخت كه ادبیات را در نگاهی نو و به عنوان چیزی « مقدس، مطلق و فاسد نشدنی » تلقی كند. او كتابهای مورد علاقهاش را بهطور مرتب برای دورا میخواند. اما نوشتههای شخصی کافکا (كه دورا در این زمان درباره آنها اطلاع اندكی داشت) در مقایسه با تواناییهای كه به عنوان یك مرد داشت ـ یعنی بصیرت او، جدی بودنش و بازیگوشی و قوه ادراكاش ـ اهمیت بسیار كمتری داشتند.

بالاخره بعد از سال ها يک ترجمه مايه ور از محاکمه کافکا ديدم از علي اصغر حداد و مي توانم بگويم براي اولين بار محاکمه را خواندم. اگر چه سال ها پيش ترجمه ادوين ميور را لک و لک افتان به انگليسي خوانده بودم و بخشي از آن را براي خودم ترجمه کرده بودم اما حالا واقعاً اين رمان را خواندم. درونمايه محاکمه کافکا براساس يک نوع کج فهمي شکل گرفته است. کا خيلي پرت است. خيلي جدي است. خيلي متوقع است. خيلي سر خودش معطل است. خيلي بي خودي به خودش بها مي دهد. فکر مي کند توي اين نظام و نه فقط نظام زمان و مکاني خودش بلکه توي نظام کل عالم جايي دارد و اگر نباشد، جاي خالي اش خيلي توي چشم مي زند. يک کارمند ارشد بانک که فکر مي کند همه چيز مطابق طرح و نقشه پيش مي رود و هيچ امر خارق العاده و دور از انتظاري وجود ندارد. البته اينها را هيچ يک کافکا نگفته است. اينها را مي شود از رفتار پرافاده و بعد از رفتار متملقانه او حدس زد که گمان مي کند، مي تواند در دادگاه نفوذ کند و از کار آن سر درآورد. يک روز صبح کا را بازداشت مي کنند؛ بي هيچ اعلام قبلي، بي هيچ خبري. مامورها بيشتر به توريست مي خورند نه مامور دادگاه. آنقدر بي چشم و رويند که صبحانه کا را هم مي خورند. کا را براي بازجويي به يکي از دفاتر دادگاه فرا مي خوانند. وقتي مي بيند دفاتر دادگاه در محله يي فقيرنشين در ميان خانه هاي اجاره يي برگزار مي شود، فکر مي کند دادگاه بي اهميت است. بازجوها و مامورها و قاضي ها را زنباره و فاسد مي يابد. فکر مي کند پس نقصي در دادگاه هست و باز دادگاه را جدي نمي گيرد، فکر مي کند اينها عمداً مانع تراشي مي کنند و نمي خواهند کمکي به او کنند. فکر مي کند او را دادگاه مشخصاً برگزيده تا در همش بکوبد. به وکيلش بي اعتناست در حالي که چه بسا وکيل واقعاً قصد کمک به او دارد. وکيلي که با بسياري از قاضي ها رابطه دارد. يا به نقاش اعتنايي نمي کند در حالي که نقاش سه راه حل پيش پايش مي گذارد؛ برائت واقعي، برائت صوري و تعليق که اولي محال است. تا به حال کسي نشنيده متهمي تبرئه شود. اسناد دادگاه هرگز منتشر نمي شوند. برائت صوري يعني نقاش براي او از قاضي ها امضا بگيرد. اما اين امکان هست که به محض اينکه به خانه برگشت، دوباره دستگير شود. و تعليق يعني اينکه پرونده هميشه در مرحله اوليه بماند. اما اين مانع نمي شود که سير خودش را در دادگاه ادامه بدهد. کا فکر مي کند نقاش دارد متناقض حرف مي زند. باز به او اعتماد نمي کند. تقريباً نمي گذارد هيچ کسي به او کمک کند. فکر مي کند سازوکار دادگاه را از او پنهان مي کنند در حالي که هيچ کس وجود ندارد که از اين سازوکار اطلاع داشته باشد.
درآمد: مفهوم شكست در فلسفههاي وجودي، از معناي سلبي خود خالي ميشود و واجد سويهاي رهاييبخش و اميد در نوميدي ميشود. به همين دليل است كه جهان مجنون از عقلانيت افراطي فرانتس كافكا، نويسنده پراگي به خوبي ميتواند واسطهاي براي انديشمندان اگزيستانسياليست باشد ميان كييركگور و سارتر و كامو.
كافكا همان «شكل وحشتناك هيولائيت»، همان نوزاد تازه به دنيا آمده غرقه در خون، دهشتناك و ناآشنايي است كه جامه در حال صنعتي شدن و رو به «پيشرفت» و «جنگهاي جهاني» اواخر قرن نوزدهم انتظارش را ميكشد اما تاب ديدن آن هياتاش را ندارد و ميخواهد لاي پارچهها پنهان و پاكيزهاش كند. بدين ترتيب، كافكا همچون نيچه و بنيامين حاشيهاي ميماند و سرنوشتش نيز چون آن دو (كه يكي به جنون و ديگري به خودكشي انجاميد) فرجامي تلخ دارد. اما كافكا آشكارا رنج ديدهتر است. هيچ يك از سه رمانش، محاكمه، قصر و آمريكا را به پايان نميرساند و به «ماكس برود» وصيت ميكند تا تمام طرحها و يادداشتهاي باقي ماندهاش را پس از مرگ بسوزاند. اما دوستش تصميم ميگيرد تا اين نوزاد وحشتناك را از لاي باقي مانده پارچهها بيرون كشيده و به عرصه نمادين پرتاب نمايد.
کافکا، فرانتس Kafka franz نویسنده چک آلمانی زبان (1883-1924) کافکا در پراگ زاده شد، پدرش بازرگانی یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاهطلبانه پدر چنان محیط رعبانگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایهای از وحشت بر روح فرانتس انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد. کافکا تحصیلات خود را در دبیرستان و دانشگاه آلمانی به پایان رساند و در 1901به دریافت درجه دکتری در رشته حقوق نایل آمد و تحت تأثیر شدید محیط آموزش خود قرار گرفت و اگرچه از رشته حقوق به عنوان شغل بهرهای نبرد، از اطلاعات حقوقی خود در آثارش سود جست. پس از پایان تحصیل، کافکا در شرکت بیمه بکار پرداخت و شوق نویسندگی او را به مطالعه آثار بزرگان ادب کشاند. او نیز مانند "ریلکه" و شاعران و نویسندگان دیگر تحت نفوذ مکتب ادبی پراگ قرار گرفت که از خصوصیتهای آن توجه به عالم ماوراءالطبیعه و در عین حال امور واقعی دنیای بشری و عالم موسیقی بود که روی هم فرضیه مختلطی از رؤیا، طنز و روشنبینی منطقی بوجود میآورد. این دنیای رؤیایی به وسیله کافکا که برجستهترین نماینده و بدیعترین شخصیت این مکتب بود، با واقعبینی و موشکافی در اولین داستان کوتاهش به نام "وصف یک مبارزه" Beschreibung eines Kampfes بیان شده است، داستانی که با درس رقص آغاز میشود و قهرمان آن که بعدها به ژاپن تبعید میشود، به سهمناکترین مصائب روحی گرفتار میگردد.
مسخ [Die Verwandlung] رمانی از فرانتس کافکا (1883-1924)، نویسنده آلمانی زبان اهل چکسلواکی، که در 1916 منتشر شد. مسخ نخستین اثر مهم کافکا است و، همانند بقیه آثار این نویسنده، رویدادها در محیطی خردهبورژوا و در میان افرادی جریان مییابد که همواره درگیر نگرانی فردایند و غرق مشغولیتهای پیشپا افتاده هر روزه ی کارشان. جزئیات وقایع به شکلی واقعگرا روایت شده است، اما خود رویدادها از قوانین زمان و مکان خارج و به نشانههای واقعیتی متعالی تبدیل میشوند. گرگور سامسا، که بازاریاب است و از زمان ورشکستگی پدر تنها متکفل مخارج خانواده به شمار میآید، خوش وقت است از این که میتواند با کار خود برای خواهرش،که شیفته موسیقی است، وسایل ادامه تمرین ویولون را فراهم آورد. گرگور، در پایان شبی آشفته از کابوسهای هولناک، چون از خواب بیدار میشود، به صورت حشرهای غولآسا در آمده است، بیآنکه این دگرگونی بیرونی به کمترین شکلی روح تشنه نیکی و آکنده از مهربانیاش را تغییر داده باشد.
امریکا [Amerilka] اثری از فرانتس کافکا (1) (1883-1924)، نویسنده آلمانی زبان اهل چکوسلواکی. این رمان عجیب، مانند بیشتر آثار کافکا، ناتمام مانده است. نخستین تحریر فصلهای اول کتاب به سال 1913 به انجام رسید و فصل «آتش کار» در همان سال منتشر شد. کافکا تا زمان مرگ روی این اثر کار کرد و آن را به شکل نوعی «رمان امریکایی» طراحی کرد. برای نوشتن آن مجموعهای از آثار مستند و شرح حال شخصیت های ایالات متحده، سفرنامه ها و خاطرات را مطالعه کرد. نوشتن کتاب تقریباً درحال اتمام بود که کافکا به دلیلی نامعلوم ناگهان آن را رها کرد. بنا به گفته نویسنده، که دوستش ماکس برود (2) نقل کرده است : در متن اول که به سال 1927 منتشرشد قرار بود فصل پایانی توصیف شکوفایی شخصیت کارل جوان، قهرمان رمان، در شغل منتخب خود باشد و او به وطنش بازگردد و با پدر ومادرش آشتی کند. برخلاف دیگر آثار فرانتس کافکا، از جمله محاکمه و قصر که با آهنگی دراماتیک به پایان میرسد، امریکا میبایست در نوعی کمال پایان یابد. این «پایان خوش» که در آثار کافکا چندان متداول نیست، پاسخگوی آن میل نهفته به خوشبختی و آرامشی است که نویسنده محاکمه در روح آزرده خویش احساس میکند.
محاکمه [Der Prozess]:رمانی از فرانتس کافکا(1) (1883-1924)، نویسنده آلمانی زبان اهل چکسلواکی که پس از مرگ نویسنده، در 1925، در انتشارات «دی شاید» در برلین انتشار یافت. ماکس برود، دوست صمیمی و وصی او، اطلاع میدهد که این رمان صورت دستنوشته بدون عنوانی داشت. ولی نویسنده (کافکا) هنگام سخن گفتن از آن، همواره آن را به نام محاکمه میخواند. اگر تقسیم فصلها و عناوین آنها از کافکا است،ترتیب و توزیع آنها کار ماکس برود است که علاوه بر این،صلاح در آن دیده است که بعضی از فصول ناقص را کنار بگذارد. کافکا، که این رمان را ناتمام میدانست، تصمیم داشت که پیش از فصل پایانی مطالبی برآن بیفزاید: با این همه، میتوان این اثر را، با همه ناتمام بودن،کامل دانست. کافکا از همان صفحه اول، با مهارت بیمانندی خواننده را به قلب ماجرا میبرد: «بی گمان، تهمتی به یوزف کی. زدهاند زیرا یک روز صبح بی آنکه خطایی از او سرزده باشد، توقیفش کردند. آن روز صبح، آشپز مادام گروباش، صاحبخانهاش که هر روزدر حدود ساعت هشت صبحانهاش را میآورد، پیدایش نشد. چنین چیزی پیش از این هرگز اتفاق نیفتاده بود. ک. باز هم کمی صبر کرد و، در همان حال، از بالشش به پیرزن ساکن خانه رو به رو که با کنجکاوی غیرعادیی به او خیره شده بود نگاه میکرد. بعد، در حالی که هم گرسنهاش شده بود و هم نگران بود، زنگ زد.
دیوار چین [Bein Bau der Chinesischen Mauer].داستانهای گوناگونی از فرانتس کافکا (1) (1883-1924)، نویسنده آلمانیزبان اهل چکوسلواکی، که بیشترشان ناتماماند و پس از مرگ او تحت این عنوان کلی در 1931 منتشر شد. در نخستین داستان این کتاب («توصیف یک نبرد») –که در آن دو مرد، یکی طرفدار رؤیای خود و دیگری به شکلی ابلهانه واقعی، در شبی یخبندان، با یکدیگر جدال میکنند-، همانند آخرین داستان («جستجوهای یک سگ»)، امکانناپذیری زندگی مورد نظر است که از پیش، هرگونه تلاش برای فرار را به شکست میکشاند. -«جستجوهای یک سگ» در واقع نشاندهنده آن «خداشناسی منفی» است که کافکا در تمامی آثار خود بیهوده میکوشد تا آن را شکست دهد. سگ مورد نظر، در این داستان، جزو قبیلهای پرجمعیت است که به نظر میآید اعضای آن کاملاً به انسانها شبیهاند. آن سگ هیچگونه تصوری از آسمان ندارد؛ و اما آنچه جستجو میکند شیوه رفتاری است که او را از چنگال پریشانی این جهان نجات بخشد. اما سگها، اگرچه همگی در جستجوی رویهای مشابهاند، همه به یک شکل عمل نمیکنند. سگهایی برتر وجود دارند، سگهای موسیقیدان (این فکر در یک سیرک به ذهن کافکا آمد، جایی که او شگفتزده با سگهایی برخورد کرد که استفاده از آلات موسیقی را آموخته بودند)؛ سگهایی هستند بسیار کوچک و چنان سبک که هرگاه صاحبانشان آنها را همراه خود میبرند، گویی این سگها در آسمانها به پرواز درمیآیند؛ و برای این سگها کافکا واژهای تازه میآفریند: «سگهای هوایی» (2). در این قسمت، نویسنده آشکارا به روشنفکران از ریشه جدا مانده اشاره دارد که میگذارند تا دستشان نزار شود و بیآنکه بکارند درو میکنند و انگلاند. و اما..........