تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 
    

 

    سوسن / طواف /  پرهیزکاری های صوفیانه / کفش های تایوانی پاشنه بلند/ عین شین قاف/ در ستايش موهايت/ دو هایکو/ Weekend /  در ستایش صدایت/  ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر

  سوسن
 برای سوسن كه در يكي از داستان هام نقش فاحشه اي را بازي كرد
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من وضو مي گيرم
و بهترين واژه هام را برمي دارم
و مي روم
بر مرتفع ترين ساختمان شهر.
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من توي دفتر مشق ام
تمرين عشق مي كنم
و،
هزار بار مي نويسم
        سوسن ماه است.
نگاه كنيد!
پيراهن اش بوي ياس مي دهد
و دست هاي من
كه آستين هاي او را بوييده اند.
شب ها وقتي ماه مي تابد
من روح ام را برمي دارم
و، 
سفر مي كنم به دورها
مثل كرگدني تنها
از معبر اندوه تا متن كودكي
             تا ملكوت سوسن
و بعد
در بارگاه سوسن ـ اين بقاياي عشق خداوند ـ
و در حضور معنويت پيراهن اش
روح ام را
      آتش مي زنم.

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:50  توسط محمود موحدان  | 

 *به نظر مي‌ر‌سد در كشورهاي ديگر تأتر از ادبيات مي‌آيد و سينما از تأتر. به نظر شما اين روند در كشور ما چه‌گونه است؟ و آيا بارقه‌ي اميدي وجود دارد كه اين پيوند ـ حتي در زماني دور ـ  شكل بگيرد؟
در جهان مدرن هنرها ارتياط ارگانيك و اندام‌واري با هم دارند. سينمايي كه عمر صد ساله دارد بر دوش داستان‌نويسي، كه چهارصد سال عمر دارد، ايستاده است و هر دو اين‌ها بر دوش تأتري كه سابقه‌اش از هر دو آن‌ها بسيار طولاني‌تر است. در كشور ما هرگز پيوند ارگانيكي ميان سينما و داستان برقرار نشده است. بخشي از اين واقعيت به دليل تفاوت‌هاي ماهوي ميان تصوير و كلمه است. تبديل (convert) كلمه به تصوير البته كار دشواري‌ست و ميل غالب ما آدم‌ها اين است كه از دشواري پرهيز مي‌كنيم. ساخت يك اثر اقتباسي _ كه در بسياري از جشن‌واره‌هاي سينمايي جايزه‌هاي ويژه‌اي به آن اختصاص داده مي‌شود، محتاج سخت‌كوشي، هوش و اليته شناخت نسبت مديوم سينما و داستان است. به دليل فقر فكري كه در اين زمينه وجود دارد، اغلب كوشش‌هايي كه صورت گرفته موفق نيوده‌اند. نمونه‌هاي موفق واقعا انگشت‌شمارند: گاو (‌داريوش مهرجويي)، شازده احتجاب (بهمن فرمان‌آرا) و تا حدي داش آكل (مسعود كيميايي). در حالي كه در سنت فيلم‌سازي غربي اروپا و آمريكا، استفاده از داستان‌هاي ديگران يك روش و مشي معمول است. پاراوكس عجيبي كه در اين ميان وجود دارد، اين است كه اهالي سينما _ از كارگردان‌ها گرفته تا تهبه‌كننده‌ها و فيلم‌نامه‌نويس‌ها و حتي بازيگران _ بارها عنوان كرده‌اند كه يكي از دلايل بحران سينماي ما نبود و كم‌بود فيلم‌نامه‌هاي خوب و محكم است، اما هيچ اراده‌ي جدي براي تبديل داستان‌ها به فيلم‌نامه ديده نمي‌شود. گويي به لحاظ تاريخي ما هنوز در دوران قبل از تقسيم كار زنده‌گي مي‌كنيم. هنوز نمي‌خواهيم بپذيريم كه كارگردان خوب لزوما داستان‌گوي خوبي نيست. حتا فيلم‌نامه‌نويس خوب هم ضرورتا داستان‌نويس خوبي نيست. اين مشكل احتمالا ريشه‌هاي عميق‌تري مثل محاسبات اقتصادي هم دارد كه وضع را پيچيده‌تر مي‌كند. به هر حال مجموعه‌اي از اين علل سبب شده است تا انتقال يك روايت داستاني به روايتي تصويري در اين ملك هرگز جدي گرفته نشود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:1  توسط محمود موحدان  | 


 مصطفی مستور، در سال 1343 در اهواز متولد شد. دیپلم ریاضی فیزیک خود را در سال 63 گرفت و سپس در دانشگاه صنعتی اصفهان در رشته مهندسی عمران قبول شد و بعد از گذشت یک سال به دانشگاه شهید چمران اهواز انتقال یافت. در سال 1367 فارغ‌التحصیل شد. اولین اثر ادبی وی داستان «مثل یک قاصدک» بود که در سال 1369 در مجله کیان منتشر شد. مجموعه داستان «عشق روی پیاده‌رو» شامل 12 داستان کوتاه است که در سال 1377 نشر کویر تهران آن را چاپ کرد.
کتاب «مبانی داستان کوتاه» پژوهش نظری درباره مؤلفه‌های داستان کوتاه است که به همت نشر مرکز در اردیبهشت 79 چاپ شد. در اسفندماه همان سال رمان «روی ماه خداوند را ببوس» را چاپ کرد که به مدت کوتاهی به چاپ یازدهم نیز رسید. این رمان برنده جایزه ادبی قلم زرین در سال 81 و به عنوان بهترین رمان در سال‌های 79 و 80 انتخاب شد. در سال 1380 مجموعه داستان «فاصله و داستانهای دیگه» شامل داستانهای کوتاهی از نویسنده آمریکایی ریموند کاروبر را نشر مرکز چاپ کرد.
در سال 82، «پاکتها و چند داستان دیگه» مجموعه 9 داستان دیگر از ریموند کارور بود که نشر رخش آن را به چاپ رساند و همان سال یک مجموعه داستان از مستور را نشر چشمه تهران منتشر کرد. در سال 1383 مجموعه داستان «من دانای کل هستم» شامل 7 داستان کوتاه را انتشارات ققنوس چاپ کرد. در همان سال رمان «استخوان خوک و دست‌های جذامی» را نشر چشمه چاپ کرد که برگزیده سومین جایزه ادبی اصفهانی شناخته شد و عنوان بهترین رمان سال 1383 را از آن خود کرد. مجموعه داستان «حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین و بی‌نقطه» نیز در سال 84 چاپ شد.
مستور در سال 82 داور جشنواره اصفهان بود ودر همان سال در جشنواره «روزهای ادبیات انطاکیه» که در ترکیه در اردیبهشت 84 برگزار شده بود، شرکت داشت. او در زمینه شعر نیز دستی دارد.
مستور هم‌اکنون کارمند شرکت نفت است.
از وی در حال حاضر 3 عنوان کتاب در دست انتشار است.
-داستان فلسفی «دویدن در میدان تاریک مین» که برای مجوز هنوز به سرانجام نرسیده است.
-کتاب «پرسه در حوالی زندگی» که عکس‌نوشتی است از عکاسان برجسته جهان که برای هرعکس یک روایت در قالب شعر یا داستان نوشته است.
مستور از امیدهای داستان‌نویسی پس از انقلاب است که به نظر او سیاست‌زدگی، ادبیات بعد از انقلاب را به دو نیم کرد و به شکوفایی آن ضربه زده است.
او نویسنده را کسی می‌داند که در جهان داستانی خودش زندگی می‌کند و تجربیاتش را منعکس می‌کند و تا وقتی که به خودش پایبند است، تجربیاتش هم اصالت دارد. اما به محض اینکه از خودش فاصله می‌گیرد، کارش خراب می‌شود.


كتاب نيوز

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:44  توسط محمود موحدان  | 

مصطفی مستور   تلقی من، این است كه اصولاً ادبیات تریبونی برای هیچ حوزه‌ای نمی‌تواند باشد.
از مؤلفه‌های بنیادین ادبیات، رویكردی است كه به انسان دارد، هرچند بعضی با همین هم خیلی موافق نیستند، مخصوصاً كسانی كه در حوزه ادبیات داستانی به «رمان نو» اعتقاد دارند و یا در نهضت «هنر برای هنر» كه اصولاً انسان را حذف می‌كنند. اما من شخصاً به آن هنری گرایش دارم كه همواره از انسان می‌جوشد و چون انسان در صحنه سیاسی و اجتماعی حضور دارد، ادبیات به مسائل سیاسی یا به زمینه‌های اجتماعی نقب می‌زند، بنابراین طرح مسائل سیاسی و اجتماعی در یك اثر ادبی، یك متغیر تابع است و متغیرِ مستقل انسان است.

یعنی اگر این نویسنده نسبت به مشكلات و معضلاتی كه برای مردم جامعه‌اش اتفاق می‌‌افتد، متعهد باشد، قاعدتاً این تعهد در اثرش هم دیده می‌شود؟
بله، اما وقتی كه در مورد یك هنرمند، صحبت می‌كنیم، نمی‌توانیم از قبل به او بگوییم كه شما به دلیل اینكه در یك زمینه سیاسی زندگی می‌كنی یا در اجتماع زندگی می‌كنی، صرفاً باید به این موضوعات بپردازی. به نظرم هنرمندان به‌طور عام و نویسندگان به‌طور خاص، اگر قرار باشد به چیزی تعلق خاطر داشته باشند، آن چیز خودشان هستند، یعنی اینها باید متعهد باشند كه از خودشان دور نشوند. یعنی نویسنده باید در جهان داستانی خودش زندگی كند و تجربیات خودش را منعكس كند، تا وقتی كه به خودش پایبند است تجربیاتش هم اصالت دارد اما به محض اینكه از خودش فاصله می‌گیرد، كار خراب می‌شود. آن نویسنده‌ای كه وجهه شاعرانگی‌اش بر سایر وجوهش غلبه دارد اگر بخواهد یك اثر سیاسی خلق كند، مطمئن باشید، اثر ضعیفی خواهد شد و به‌عكسش هم هست، برخی نویسنده‌ها ـ به تعبیر رایج ـ نوعی تعهد اجتماعی را در خودشان احساس می‌كنند. این نویسنده نمی‌تواند آن وجه شاعرانگی خودش را برجسته‌تر كند و اگر بخواهد در آن زمینه‌ها هم بنویسد، ناموفق خواهد بود. چیزی كه من از این تنوع و تكثر بین آدمها برداشت می‌كنم، این است كه در نوشتن به خودشان پایبند باشند و مهم‌ترین محوری كه باید به آن وفادار باشند، انسانیت خودشان است، اگر این قطب‌نما اینها را هدایت می‌كند به سمت نوعی شاعرانگی، به آن سمت بروند اگر به سمت نوعی فردیت و طرح دل‌مشغولیها و دغدغه‌های روحی و ذهنی‌شان هدایت می‌شوند، به آن سمت بروند، اگر به سمت نوعی تعهد اجتماعی هدایتشان می‌كند، به آن سمت بروند، آنچه كه مهم است این است كه باید به خودشان وابسته باشند و نه چیز دیگری.
در اینجا دو بحث مطرح می‌شود یكی اینكه نویسنده باید آنچه می‌نویسد كاری جوشیده از درونش باشد تا اصالت داشته باشد كه در غیر این‌صورت اثر سفارشی یا ضعیف می‌شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط محمود موحدان  | 

 داستانی بلند از مصطفی مستور که روزگار ساکنین برجی ۱۷ طبقه به نام خاوران را نقل می‌کند. داستانی به‌شدت انسانی و سرشار از لحظات ویژه که در کم‌تر داستان ایرانی خوانده‌ایم.
«با شما هستم! با شما عوضی‌ها که عینهو کرم دارید تو هم می‌لولید. چی خیال کرده‌اید؟ همه‌تون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش می‌شید 2 عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله‌ی 2 عددتون می‌شه 100. صدام رو می‌شنفید؟ می‌شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید می‌فهمید چه گندی زده‌اید. می‌فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده‌ید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده‌ند؟... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می‌کنید، یعنی آسون‌ترین کاری که می‌کنید، اینه که عاشق هم‌دیگه می‌شید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمی‌آره. عاشق می‌شید و بعد عروسی می‌کنید و بعد بچه‌دار می‌شید و بعد حالتون از هم به‌هم می‌خوره و طلاق می‌گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می‌شید. لعنت به همه‌تون. لعنت به همه‌تون که حتی مث مرغابی‌ها نمی‌تونید فقط با یکی باشید... دنبال چی می‌گردید؟ آهای عوضی‌ها! آهای با شما هستم! صدام رو می‌شفید؟»


دستان

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:20  توسط محمود موحدان  | 

                                      

"... یواش یواش همه چیز داره برام روشن می شه . حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم . مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه : فقط باید نگاه ت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلوتر ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط چند متر جلوی سپر رو نگاه کنی. به چیزی نباید گوش بدی. آن پخش  لعنتی رو هم باید خفه ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هر چی توی اون خراب شده پائین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه اینطوری ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشون می دن و هیچ خطری هم در کار نیست؛ اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره یا می کوبی توی کوه. خب، نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میر داماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافتشو ببره. گفت دل ش می خواد یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرشو ببره و راحت ش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون ازاین مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برمی گرده. گفت شوهره یک لات بی سر و پا بوده و الان دوساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی برنمی گرده. به ش گفتم اگه این حرفا رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمون م می خواستم کار خوبی کرده یاشم. یعنی درآن لحظه به حرفایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم : عباس! حالا وقتشه. پرسید:«گفتی واسه چی این کاررو می کنی؟» گفتم:«برای رضای خداوند.» بعد یکهو ریسه رفت. آن قدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:9  توسط محمود موحدان  | 

 براي نوشتن از كتاب و شروع اين راه عنوان هاي زيادي در ذهنم بود ، اما گمانم قرعه كار به  نام مستور و «حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه» رقم خورد ! كتاب مجموعه اي ست از شش داستان كوتاه كه مجموعا در 65 صفحه گرد آمده اند ...
اطلاعات آماري و اجمالي درباره ي مستور و كتاب هايش را مي شود از سايت شخصي او و يا با يك جستجوي ساده در اينترنت پيدا كرد ، بنابراين با هدف پرهيز از اطناب (پرگويي) به نگاه چراگاهي (=شخصي) به اين كتاب مي پردازم ... .
اگر مصطفي مستور را با همين چند داستان بشناسيم ، مي شود به چند نكته در مورد نوع نگاهش اشاره كرد : اول ، آشنايي -بيش از اجمالي- با فلسفه ، كه به صورت طيفي از كمرنگ تا پر رنگ در گوشه و كنار داستانهايش به چشم مي خورد ... اين نكته اگرچه در قياس با داستان نويسان -به خصوص رمان نويسان- كلاسيك كه گاهي نظريه پرداز فلسفي هم بوده اند ، چندان چشم گير نيست ؛ اما در وجه افتراق (=جدايي) مستور از نسل نو داستان نويساني ست كه نسبتي بين خود و شناخت دنيا نمي يابند و يا رسالتي بر واكاوي جهان برخود قائل نيستند .
دوم ، مستور در داستان هايش توجه ويژه اي به متا فيزيك دارد و در لايه هاي مختلف نوشته هايش مي شود رنگ و بويي از ماوراء دريافت . اگرچه مي شود اين ويژگي را به آشنايي او با فلسفه نسبت داد ، اما نكته قابل توجه اين است كه مستور عليرغم نگاه هميشگي اش به آسمان ، نقش يك نصحيت گو و خطابه خوان را براي خواننده بازي نمي كند ... جلوه هاي ديني و عرفاني (چقدر بد است كه بايد دين را با «واو» جمع به عرفان چسباند!) در اين آثار آنقدر گل درشت نيست كه از خواننده از هر سنخي كه باشد از مواجهه با آن گريزان شود و از ديگر سو وجود اين جلوه ها بر نگاه ماورايي و اعتقاد و آشنايي نويسنده به مفاهيم ديني دلالت صريح دارد !
سوم ، تنوع مفهومي و موضوعي داستان هاست ... در مجموعه ي كوچك «حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه» با تنوع بالايي از نوع و روش در انتخاب مضمون و روايت روبه رو هستيم ، به شكلي كه معمولا خواننده ها نه مي توانند همه ي داستان ها را در يك سطح تحسين كنند و نه مي شود  همه داستان ها را با يك معيار مشترك رد كرد ... اين ويژگي باعث مي شود خواننده پس از خواندن اثر احساس رضايت نسبي داشته باشد ! هرچند همه داستان ها از سطح كيفي مطلوبي در مقايسه با داستان هاي كوتاه امروز برخودارند .
در آخر، آنچه آثار مصطفي مستور را براي من قابل توجه بيش از پيش مي كند ، جمع بين چند خصلت است ؛ در داستان هاي او قصه (با تعريف ادبي اش)  به چشم مي خورد  و براي خواننده اي غير حرفه مثل من ، كه هنوز هم در پي قصه شنيدن و خيال پردازيست تا حد زيادي ارضاء كننده است و از طرفي داستان هاي او آنقدر به ادبيات سنتي و نقالي نزديك نيست كه خواننده ي حرفه اي و روشنفكر (مي شود پسوند نما هم داشته باشند)  از خواندش صرف نظر كند ، بلكه نوع نگارش او حتي بسيار حرفه اي و مدرن است ... مستور تا حدي جمع بين نگارش مدرن (با تعريف هاي متعددش) و داستان گويي و حرف زدن را با ظرافت انجام داده كه منتقدين از طيف هاي مختلف فرهنگي را وادار به تحسين يا لااقل وادار به سكوت كرده است


چراگاه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:44  توسط محمود موحدان  | 

حالا مي‌توانيم مدعي باشيم كه برخي مضامين از دهه چهل تا امروز با اعتماد به نفسي خاص، ما را به طراوت بشارت مي‌دهند؛ و اين دليلي است براي اينكه بازهم مدعي باشيم كه در سال 1385 نمايشنامه‌اي خوانديم كه ما را به ياد آثار غلامحسين ساعدي انداخت. اما براي هرقياس مع الفارق، ترجيع‌بند آن قصيده معروف كه مي‌گويد: «اين كجا و آن كجا» در حكم توجيه اشتباه و طلب بخشايش براي ارتكاب به قياس مع الفارق است. پس در پي اين توصيف از نمايشنامه«دويدن در ميدان تاريك مين» يك «اين كجا و آن كجا» جهت جبران قياس مع‌الفارق مورد نياز است. پرداخت غرامت و تاوان براي فكري كه آدم هاي اين نمايش در سر دارند باعث مي‌‌شود كه خواننده ‌با احتياط بيشتري قضاوت كند. چون هيچ بعيد نيست كه به خاطر يك فكر نا بجا(كه از بدِ حادثه، فلسفي هم هست) اسير دست مير‌غضب‌هايي سنگدل و بد دهن چون«كوهي» شويد.
«كوهي» مردي 60 ساله است كه در جايي كه معلوم نيست كجاست به كار فحاشي و شكنجه مشغول است. كوهي به كمك «مخمل» ، در كار بازجويي از كساني ست كه نه به زعم خود و نه به زعم خواننده، هيچ گناهي مرتكب نشدند. اين مير‌غضب به شكل منظمي به همه شخصيت‌هاي نمايش از دستيار خود، «مخمل» گرفته تا سوژه‌هاي بازجويي(كه‌«ياقوت» و‌«امير ماهان» هستند) با لحني آمرانه فحش مي‌دهد؛ طوري كه گاهي اوقات ديالوگ هاي نمايش در ميان دشنام‌هاي پياپي‌«كوهي» فراموش مي‌شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:38  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا