|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
راحتي
جواني که کنارم نشسته بود با موبايلش حرف مي زد. بقيه ساکت بودند. جوان پرسيد؛ «ساعت نه خوبه؟... نه و نيم چي؟... باشه پس نه و نيم منتظرتم.» بعد موبايلش را قطع کرد و تا وقتي که يک ايستگاه بالاتر از تاکسي پياده شد، کسي حرفي نزد. جوان که پياده شد، راننده گفت؛ «حالا تا خود نه و نيم سر حاله.» به پياده رو نگاه کردم، جوان کيفش را روي شانه اش انداخته بود و دور مي شد صورتش را نمي ديدم، اما به نظر من هم سرحال مي آمد. زن مسني که روي صندلي جلو نشسته بود، گفت؛ «خوش به حالش. من خانه برم رفتم، نرم نرفتم... سي ساله نه منتظر کسي هستم، نه کسي منتظرمه.» مردي که کنارم بود به زن مسن گفت؛ «اتفاقاً خوش به حال شما. قدر راحتي تون رو نمي دونيد.» زن مسن گفت؛ «مرده شور اين راحتي رو ببرن.» زن مسن که پياده شد به دور شدنش نگاه کردم. صورت او را هم نمي ديدم.
*
حقیقت بزرگی را کشف کردم
" در انتظار پرشدن ماشین در ایستگاه معطل بودیم که مرد میانسالی کنار پنجره آمد و گفت: « ببخشید مزاحم می شوم، من گدا نیستم، از خودم کامیون داشتم ولی 7 ماه پیش تو جاده بهبهان چپ کردم، بیمهام هم تمام شده بود، دار و ندارم را هم باختهام ، شب عیدی مجبور شدم که ... ببخشید اگه ممکنه یک کمکی به من بکنید. »
دروغ میگفت. راننده یک پانصد تومانی به مرد داد. مرد گفت: « دعا میکنم هیچ وقت درمانده و محتاج بقیه نشوید» .
راننده گفت: « ان شاء الله » . شاید هم دروغ نمیگفت من هم 200 تومان به مرد دادم. سه چهار روز بعد دوباره در یک ایستگاه معطل پر شدن ماشین بودیم که مرد آمد و سرش را نزدیک پنجره آورد.« آقایان سلام، خیلی عذر میخوام وقت تان را میگیرم، تو کرج تحویل دار بانکام، یعنی بودم، معاون بانک با رییس زد و بند کردند، بعدش هم با کاغذسازی همهی کاسه کوزهها را سر من و یکی دیگر شکوندند... الان هم هر جا می روم میگویند سابقهی سوء استفادهی مالی داری، بهم کار نمیدهند... » بقیه حرفهای مرد را گوش نکردم اعصابم خرد بود که چرا دفعه ی قبل با آن که مطمئن بودم دروغ می گوید کلک خورده بودم. مهم 200 تومان نبود ، مهم این بود که مثل یک بچه کلاه سرم رفته بود، مثل احمقها رفتار کرده بودم . و حالا خون خونم را میخورد . همین موقع راننده دست کرد و یک 500 تومانی به مرد داد. مرد گفت :« ان شاء الله هیچ وقت محتاج بقیه نشوید. » راننده گفت :« ان شاء الله » به راننده گفتم این همانی بود دو سه روز پیش هم آمد. راننده گفت: « بله » گفتم: « دفعه قبل یک چیزهای دیگری گفت » راننده گفت :« بله ، ولی این دفعه قصهاش جالب تر شده بود.»
سروش صحت

با پسري جوان و پيرمردي که با گوشي موبايلش ور مي رفت عقب تاکسي نشسته بوديم. پسر جوان از پيرمرد پرسيد؛«مي خواهيد پيامک بفرستيد؟»
پيرمرد گفت؛«پيامک چيه؟» پسر گفت؛«اس ام اس» پيرمرد گفت؛«بله.»
پسر گفت؛«کمک مي خواهيد؟» پيرمرد گفت؛«چه کمکي؟» پسر گفت؛«منظورم اينه که بلديد اس ام اس بفرستيد؟» پيرمرد گفت؛«اس ام اس فرستادن که کاري نداره.» پسر پرسيد؛«با کي اس ام اس بازي مي کنيد؟»
پيرمرد لبخندي زد و گفت؛«نمي تونم بگم.» جوان گفت؛«نه، جدي...»
پيرمرد گفت؛«با دوستم.» جوان پرسيد؛«لاو ترکوندين؟» پيرمرد گفت؛«تو سن و سال ما ديگه نمي ترکه.» جوان پرسيد؛«واقعاً؟» پيرمرد گفت؛«چه مي دانم، شايد هم بترکه.» هنوز لحظه يي نگذشته بود که جواب اس ام اس رسيد. جوان گفت؛«ماشاالله دستشون هم تنده.» پيرمرد گفت؛«اول ها تند نبود ولي تازگي ها خوب شده.» بعد اس ام اس را خواند و پرسيد؛«always يعني بيشتر وقت ها؟»
جوان گفت؛«يعني هميشه، For ever.» پيرمرد لبخند زد و مشغول جواب دادن شد.
جوان پرسيد؛«چند سالشونه؟» پيرمرد گفت؛«sixty two» جوان گفت؛«very good به خدا very good.»
اعتماد
صداي بنان تاکسي را پر کرده بود. «آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟» مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «مخمل که مي گن اينه ها، لاکردار از مخمل هم مخمل تره.» راننده گفت؛ «نمي دونم چي تو اين آهنگ هاي قديمي هست که تو اين جديدي ها نيست.»
جواني که کنار پنجره نشسته بود، گفت؛ «کي مي گه؟ مگه فرهاد و فريدون فروغي کم باحالند؟» راننده گفت؛ «خب، اونها هم قديمي اند ديگه.» جوان گفت؛ «ولي جزو جديدي ها محسوب مي شن.» راننده گفت؛ «اگه اون ها جزو جديدي هان پس منم جديدي ام. من و فرهاد هم سنيم.» از آينه به راننده نگاه کردم. راننده موسفيد هم با شيطنت نگاهم کرد و چشمک زد. مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «لاکردار صداش يه کاري با آدم مي کنه که آدم کيف مي کنه. تمام سلول هاي آدم مي گن آخيش... آخيش. نمي دونم چي تو اين آهنگ ها هست.»
زني که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛ «من وقتي جوان بودم روزي صد بار اين ترانه را گوش مي کردم.» جوان گفت؛ «ديگه اينقدر هم باحال نيست که آدم بخواد روزي صد بار گوش کنه.» زن گفت؛ «آخه يکي بود که من دوستش داشتم ولي نشد، براي همين اين ترانه خيلي بهم مي چسبيد.» بنان خواند؛ «آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند، در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.» زن دستمالي از کيفش درآورد و با لبخند گفت؛ «مسخره است، هنوز هم وقتي اين ترانه را مي شنوم... اîه.» بعد اشک هايي را که تند تند از گوشه چشم هايش مي چکيد پاک کرد. مرد کناري ام گفت؛ «گفتم تو اين آهنگ ها يه چيزي هست.» زن گفت؛ «نه بابا، من ديوانه ام واًلا تو هيچ جا، هيچي نيست.» و دوباره اشک هايش را پاک کرد. مرد گفت؛ «چرا هست، خوب هم هست.» سروش صحت
جاناتان. ام.شولتز / ترجمه: سروش صحت : شولتز مینویسد: لستر برای سخنرانی در جمع بزرگی حضور به هم رسانیده بود. همه حاضرین جمع از او پرسیدند «آقای لستر به نظر شما ما كی كتاب بخوانیم؟» لستر جواب داد «هر وقت دلتان میخواهد». همه گفتند «دلمان كه همهاش میخواهد ولی كو وقت؟» لستر گفت: چه سوال خوبی واقعا كو وقت/ (WHERE IS THE TIME?)» و بعد مدتی طولانی در سكوت به افق دوردست خیره گشت و سر در جیب تفكر فرو برد. همه گفتند «آقای لستر چرا یه دفعه ناراحت شدید؟». لستر گفت: «ناراحت نشدم». همه گفتند «پس چرا دارید فكر میكنید؟». لستر پرسید «مگه آدم فقط وقتی ناراحته فكر میكنه؟». همه گفتند «بله». لستر گفت «راستش دیروز یا پریروز صبح داشتم رادیو پیام ایران را گوش میكردم (LISTENING) گوینده اخبار نمایشگاه كتاب گفت در كشور فرانسه هر كودك بهطور متوسط در سال 21 كتاب و هر نوجوان سالی 16 كتاب میخواند... داشتم به این فكر میكردم كه آنها وقت از كجا میآورند؟ «همه گفتند «كودكان و نوجوانان بیكارند اگر راست میگویند بگویند بزرگسالان سالی چند تا كتاب میخوانند.» لستر گفت «اتفاقا چند روز پیش داشتم مطلبی از آقای مهدی كرمپور كارگردان خوب ایرانی میخواندم، ایشان نوشته بودند «در روسیه هركس یك لحظه وقت خالی پیدا میكند، بلافاصله كتاب به دست میگیرد حتی اگر آن وقت خالی یك لحظه باشد.» همه گفتند «آقای لستر شاید در روسیه مردم وقت خالی دارند ولی ما كه وقت خالی نداریم از صبح علیالطلوع تا پاسی از شب رفته كار میكنیم.» لستر پرسید «یعنی لابهلای ساعات كارتان هیچوقت خالی ندارید؟» همه گفتند «نه». لستر پرسید «یعنی وقتی سركار هستید یك لحظه هم وقت خالی ندارید؟. «همه گفتند «نه» لستر گفت «یك لحظه كوچك چی؟» همه گفتند «خب اگر هم پیدا شود آن لحظه كوچك را به تلفنهای غیركاری مهم اختصاص میدهیم.»
لستر گفت «غیر از آن دیگر وقت خالی ندارید؟»
همه گفتند «اگر باز هم وقت خالی پیدا كنیم، باز هم تلفن میزنیم.» لستر پرسید: «اگر باز هم وقت خالی پیدا كردید چی؟»، همه گفتند «جدول و سودوكو حل میكنیم.» لستر پرسید «اگر باز هم وقت آزاد پیدا كردید چه كار میكنید؟» همه گفتند «یك كمی با هم درد دل میكنیم.» لستر پرسید «اگر بازهم وقت خالی پیدا كردید چه كار میكنید؟» همه گفتند «درباره فوتبال جزیره و لالیگا و اینكه آخرش رونالدینیو قرار است برود میلان یا اینكه چون میلان فلامینی را از آرسنال خرید دیگر رونالدینیو به میلان نمیرود، حرف میزنیم.» لستر پرسید «اگر بازهم وقت خالی پیدا كردید چه كار میكنید؟» همه گفتند «مینشینیم و درباره لیگ برتر ایران و اینكه اوت دستی انداختن یك كار فوتبالی است یا ضدفوتبالی و اینكه چرا حامد رضاپور موقع اوت (OUT) انداختن پشتك میزند صحبت میكنیم.» لستر پرسید «اگر باز هم وقت اضافه داشتید چه كار میكنید؟« همه گفتند «یه چرتی میزنیم تا ببینیم بعد چی میشه.» لستر به همه حق داد و گفت «قبل از اینكه بیایید سركار وقت ندارید؟» همه گفتند «نه» لستر گفت «خب توی راه كه این همه توی ترافیك هستید كتاب بخوانید.» همه گفتند «توی ماشین اگر كتاب بخوانیم سرمان گیج میرود و تازه تو ماشین كه نمیشه كتاب خواند و تازه تو ماشین میخواهیم دو كلمه با موبایلمان حرف بزنیم و تازه تو ماشین حال كتاب خواندن نداریم. تازه اصلا كو ترافیك؟» لستر پرسید «مگر شما در خیابانهایتان ترافیك ندارید؟» همه با صدای بلند گفتند «نه». لستر گفت «وقتی به خانه میآیید هم وقت كتاب خواند ندارید؟» همه گفتند «نه». لستر گفت «خب پس اصلا كتاب نخوانید و نپرسید وقتی همه به خانه میآیند چه كار میكنند كه وقت كتاب خواندن ندارند». همه از این پاسخ لستر جا خوردند. گفتند: «اینكه نمیشه، ما میخواهیم كتاب بخوانیم.» لستر گفت «پس مشكلتان چیه؟ كه نمیخوانید؟» همه گفتند: «وقت، كو وقت؟ TIME. WHERE IS TIME?).» لستر گفت «چه سوال خوبی، واقعا كو وقت؟»
كتاب پیشنهادی: قلعه مالویل، نوشته روبرمرل، هرچند كه كتاب حجیمی است و كو وقت؟
نویسنده: ام شولتز ، مترجم: سروش صحت : آیا هر كتابی ارزش یكبار خواندن را دارد؟ مطمئنا نه، كتاب و هر نوشته دیگری را باید انتخاب كرد. مطلب زیر پاسخی به مخالفین این جواب است. ریچارد لستر وجود خارجی ندارد به این ترتیب احتمال آنكه جاناتان ام شولتز نیز وجود خارجی نداشته باشد منتفی نیست و فرض این مسئله كه این مطلب ترجمه نشده باشد نیز دور از ذهن نخواهد بود بهخصوص اگر بدانیم مترجم این مطلب به زبانی جز زبان مادریاش تسلط كافی ندارد این شك به مرز یقین میرسد. مارك ادوارد (كه او نیز وجود خارجی ندارد) در مقالهای كه در روزنامه لیترچر لزت به چاپ رسید (این روزنامه نیز وجود خارجی ندارد) نوشته است: لستر برای اولین بار این نكته را روشن كرد كه شخصی به نام ارنست همینگوی وجود نداشته است و مرد دیگری كه بهشدت شبیه همینگوی بوده خودش را به جای ارنست همینگوی خالق وداع با اسلحه معرفی میكرده است. بلافاصله پس از چاپ مطالعات لستر، مقالات فراوانی برای اثبات موجودیت همینگوی به چاپ رسید اما محكمترین دلیل برای اثبات همینگوی این بود كه همینگوی در آن زمان زنده بود و برای نشان دادن اینكه همینگوی وجود دارد دلیل محكمی به نام ارنست همینگوی وجود داشت. با این همه لستر مدعی بود كه این همینگوی، آن همینگوی نیست و این مرد خودش را جای همینگوی واقعی كه وجود خارجی ندارد جا زده است. به این ترتیب بحث پیرامون وجود یا عدم وجود همینگوی به بحث اصلی در محافل ادبی... ادامه بدهم یا قبول كردید هر مطلبی ارزش یكبار خواندن را ندارد. كتاب پیشنهادی برای خواندن «وداع با اسلحه» نوشته ارنست همینگوی.
سرم را به شيشه تاکسي تکيه داده بودم و چرت مي زدم، احساس کردم کسي صدايم مي کند. چشم هايم را باز کردم. مردي که کنارم نشسته بود آرام تکانم مي داد. «ببخشيد، خيلي عذر مي خوام.» «جانم.» مرد گفت؛ «شما تو روزنامه چيز مي نويسين؟» «بله.» «مي شه يه لطفي به من بکنيد؟» «در خدمتم.» مي خواستم اگه زحمتي نيست زندگينامه منو تو روزنامه بنويسيد که بقيه بخونن.» گفتم «من هفته يي هفت هشت خط بيشتر نمي نويسم، يه کوچولو پايين صفحه.» مرد گفت؛ «مي دانم، منم زندگينامه ام رو خيلي خلاصه مي گم، آموزنده است، بقيه بخونن درس مي گيرن. چهار خط هم بيشتر نيست.» گفتم؛ «بفرماييد.» مرد گفت؛ «من پنجاه و يک سال پيش در يکي از شهرستان هاي اطراف تهران به دنيا آمدم، در بيست و چهار سالگي ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و يک پسر شدم. زندگي ام فراز و فرودهاي زيادي داشته و تا چند وقت ديگر هم مي ميرم. تمام شد.» کمي گيج شده بودم. گفتم؛ «مطمئنيد تا چند وقت ديگه مي ميريد؟» گفت؛ «بله.» بعد گفت؛ «شما خودت هم تا چند وقت ديگه مي ميري.» گفتم؛ «اون وقت اين زندگينامه شما کجاش آموزنده بود؟» گفت؛ «شما بنويس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جاي آموزنده اش رو پيدا مي کنه.» سروش صحت
گربه يي جلوي تاکسي پريد. راننده ترمز شديدي کرد و ماشين با کمي فاصله از گربه ايستاد. گربه وحشت زده به پياده رو دويد و دور شد. خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «شهر پر از گربه شده، هر جا را نگاه مي کني گربه است.» خانم ديگري که عقب نشسته بود، گفت؛ «با اين همه گربه يي که همه جا ولن، معلوم نيست چرا موش ها کم نمي شن. پياده روها پر از گربه است، جوب ها پر از موش.» زن جلويي گفت؛ «راستي ها، معلوم نيست چرا اين گربه ها، موش ها رو نمي خورن؟» مردي که پهلوي من نشسته بود گفت؛ «براي اينکه موش ها ديگه موش نيستن. اينقدر بزرگ شدن که هر کدومشون يه پا گربن براي خودشون.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «البته گربه ها هم ديگه اون گربه هاي سابق نيستن.» مرد گفت؛ «مي ترسم چند وقت ديگه موش ها، گربه ها رو بخورن.» زن جلويي گفت؛ «ولي خيلي عجيب و غريب شده، ديدين سگ ها هم ديگه گربه ها رو نمي خورن؟» مرد گفت؛ «همون قديمش هم معلوم نيست که اين بيچاره ها واقعاً همديگه رو مي خوردن يا نه. شايد اصلاً براشون حرف درآوردن.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «بالاخره تا نباشد چيزکي مردم نگويند چيزها.» مرد گفت؛ «شايد يه دفعه يه گربه بيچاره يه موشي رو خورده اونوقت حرف درآوردن که گربه ها همه شون موش مي خورن.» زن جلويي گفت؛ «بالاخره گربه ها هم بايد يه چيزي بخورن، چون اگه هيچي نخورن از گشنگي مي ميرن.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «حالا گربه ها مجبور نيستن که حتماً موش بخورن، مي تونن غذاي گربه بخورن.» راننده که کلافه شده بود، گفت؛ «چقدر سر يه گربه حرف مي زنيد.» مرد گفت؛ «آخه اون ترمزي که شما زدين همه مون رو از چرت آورد بيرون.» راننده گفت؛ «کاشکي اصلاً ترمز نکرده بودم که گربه هه له مي شد.» همان موقع ماشين از روي يک برآمدگي رد شد. خانم جلويي وحشت زده پرسيد؛ «اين چي بود؟»
روي صندلي جلو نشسته بودم. راننده در حال راندن نگاهم کرد. چند لحظه بعد دوباره نگاهم کرد و گفت؛ «شما هموني که پنجشنبه ها، تاکسي ها را مي نويسي؟» گفتم؛ «بله» و از اينکه يادداشت ها را خوانده هم تعجب کردم و هم خوشحال شدم. پرسيد؛ «واقعيه؟» گفتم؛ «تقريباً» و لبخند زدم، فکر کردم او هم لبخند خواهد زد، اما فقط نگاهم کرد، بعد پرسيد؛ «مرد هستي؟» گفتم؛ «بله، خيلي.» گفت؛ «پس به جاي اين همه راست و دروغ که از تو تاکسي ماها درآوردي، يه دفعه هم درد راننده تاکسي ها را بنويس که مسوولان بخونن.» گفتم؛ «فکر نکنم مسوولان اين يادداشت ها را بخونن.» گفت؛ «تو چي کار داري؟ تو فقط قول بده درد ما رو بنويسي.»
قول دادم و پرسيدم؛ «دردتون چيه؟» «اينکه کسي به مشکلات ما نمي رسه.» پرسيدم؛ «مشکلات تون چيه؟» گفت؛ «مشکلات که معلومه، بنويس. چرا هيچ کس نمياد حلش کنه؟» من هم براي اثبات مردانگي ام و براي وفا کردن به عهدي که با راننده بسته بودم، در اين يادداشت به قولم عمل کردم.
***
عصر همان روزي که با راننده تاکسي صحبت کرده بودم در مقاله اي خواندم که گرترود استاين قبل از مرگ چشم هايش را باز مي کند و مي پرسد؛ «پاسخ چيست؟» بعد چشم ها را روي هم مي گذارد. لحظه اي بعد دوباره چشم هايش را باز مي کند و مي پرسد؛ «راستي سوال چه بود؟» و مي ميرد.
صداي بنان تاکسي را پر کرده بود. «آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟» مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «مخمل که مي گن اينه ها، لاکردار از مخمل هم مخمل تره.» راننده گفت؛ «نمي دونم چي تو اين آهنگ هاي قديمي هست که تو اين جديدي ها نيست.»
جواني که کنار پنجره نشسته بود، گفت؛ «کي مي گه؟ مگه فرهاد و فريدون فروغي کم باحالند؟» راننده گفت؛ «خب، اونها هم قديمي اند ديگه.» جوان گفت؛ «ولي جزو جديدي ها محسوب مي شن.» راننده گفت؛ «اگه اون ها جزو جديدي هان پس منم جديدي ام. من و فرهاد هم سنيم.» از آينه به راننده نگاه کردم. راننده موسفيد هم با شيطنت نگاهم کرد و چشمک زد. مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «لاکردار صداش يه کاري با آدم مي کنه که آدم کيف مي کنه. تمام سلول هاي آدم مي گن آخيش... آخيش. نمي دونم چي تو اين آهنگ ها هست.»
زني که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛ «من وقتي جوان بودم روزي صد بار اين ترانه را گوش مي کردم.» جوان گفت؛ «ديگه اينقدر هم باحال نيست که آدم بخواد روزي صد بار گوش کنه.» زن گفت؛ «آخه يکي بود که من دوستش داشتم ولي نشد، براي همين اين ترانه خيلي بهم مي چسبيد.» بنان خواند؛ «آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند، در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.» زن دستمالي از کيفش درآورد و با لبخند گفت؛ «مسخره است، هنوز هم وقتي اين ترانه را مي شنوم... اîه.» بعد اشک هايي را که تند تند از گوشه چشم هايش مي چکيد پاک کرد. مرد کناري ام گفت؛ «گفتم تو اين آهنگ ها يه چيزي هست.» زن گفت؛ «نه بابا، من ديوانه ام واًلا تو هيچ جا، هيچي نيست.» و دوباره اشک هايش را پاک کرد. مرد گفت؛ «چرا هست، خوب هم هست.»
اعتماد
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشيد الان برمي گردم» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمي دانست. پرسيدم «آدرسشو دارين؟» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.» به راننده گفتم «شايد يه مشکلي پيش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه ديگر نياد مي ميرم.»
اعتماد
راديوي تاکسي روشن بود و گوينده راديو مي گفت؛ «باور کنيم که سر هر کدام از کوچه هاي خيابان زندگي مان اتفاقي جديد انتظار ما را مي کشد و از سر هيچ کوچه يي بي توجه رد نشويم، شايد اتفاق خجسته يي سر کوچه بعدي منتظر ايستاده باشد.» مردي که عقب تاکسي پهلوي من نشسته بود، گفت؛ «اتفاق خجسته ديگه چيه؟ تو اين برف و يخبندان ما داريم از سرما قنديل مي بنديم، اين داره از اتفاق خجسته ميگه، آخه مگه اتفاق خجسته هم جايي هست؟» راننده گفت؛ «بودنش که هست ولي نمي دونم چرا براي ما پيش نمياد.» مرد پرسيد؛ «مثلاً اگه الان چه جوري بشه براي شما اتفاق خجسته اي يه؟» راننده گفت؛ «من شانزده سالم که بود خاطرخواه دختر همسايه مون شدم، اگه الان بعد از بيست و پنج سال دختر همسايه مون سوار تاکسي بشه که من يه نظر ببينمش اين مي شه خجسته ترين اتفاق دنيا.» همان موقع خانمي که کنار خيابان ايستاده بود، گفت «مستقيم» و روي صندلي جلو کنار راننده نشست. گوينده راديو هنوز داشت حرف مي زد؛ «امروز پنجشنبه بيست و هفتم دي ماه است و هنوز درخت هاي شهر ما از برفي که چند روز پيش باريده سفيدپوش است.»
مردي که طرف راستم نشسته بود از پنجره بيرون را نگاه مي کرد. طرف چپم پسر جواني بود که با موبايلش ور مي رفت. روي صندلي جلو خانم چاقي نشسته بود که از سردي هوا ناراحت بود و داشت به راننده مي گفت که سرما خسته اش کرده است. راديو روشن بود و گوينده راديو هم از سردي هوا حرف مي زد. بعد راديو يک تصنيف پخش کرد، وسط هاي تصنيف مردي که پهلويم نشسته بود به گريه افتاد. اول فکر کردم اشتباه مي کنم ولي همان موقع گريه آرام مرد به هق هق بلندي تبديل شد. زن چاق برگشت و به مرد نگاه کرد؛ «اً، چي شده؟» مرد گفت؛ «هيچي.»
زن چاق چند تا دستمال کاغذي به مرد داد و پرسيد؛ «حالتون خوبه؟»
مرد گفت؛ «اين شعر مال سعديه.» زن گفت؛ «خب باشه، شعرش که گريه دار نيست.» مرد گفت؛ «بعضي شب ها براي خانمم شعرهاي سعدي رو مي خوندم، حالا ديگه نمي دونم براي کي شعر بخونم.» زن گفت؛ «آخي.» راننده راديو را خاموش کرد. مرد گفت؛ «نه، روشنش کنيد.» راننده راديو را روشن کرد. همه ساکت شده بودند. کمي جلوتر مرد پياده شد. زن گفت؛ «روم نشد بپرسم زنش مرده يا ولش کرده.» راننده گفت؛ «چه فرقي مي کنه؟»
زن گفت؛ «طفلکي.» جواني که با موبايل ورمي رفت، گفت؛ «واقعاً. حالا ديگه براي کي شعرهاي سعدي رو بخونه؟»
راننده گفت؛ «مسخره نکن»، بعد گفت؛ «بايد شب ها شعرها رو تنهايي براي خودش بخونه.» زن گفت؛ «آخه شعر خوندن دل و دماغ مي خواد، تنهايي سخته.» راننده گفت؛ «راست مي گين، تنهايي خيلي سخته.» جوان گفت؛ «نه بابا، به قول خود سعدي تنهايي کجاش سخته؟»
آفتاب ساعت سه ظهر به پس کله ام مي خورد و گرماي آفتاب خسته تر و کلافه ترم مي کرد. کنار خيابان راه مي رفتم. هرچند دقيقه يک بار برمي گشتم و به اميد اينکه ماشيني رد شود، نگاهي به پشت سرم مي کردم، اما هر چقدر گرما و کلافگي بود، ماشين نبود. يکدفعه از دور يک تاکسي نزديک شد. براي اينکه تاکسي را از دست ندهم و هر جا که مي رود ببردم، گفتم؛ «مستقيم.» تاکسي ايستاد. سوار که شدم، راننده گفت؛ «مسيرم نبود ولي ديدم درب و داغوني سوارت کردم.» پرسيدم؛ «مستقيم مسيرتون نبود؟» گفت؛ «نه، مي خواستم دور بزنم.» فکر کردم اين حرف ها را مي زند که کرايه بيشتري بگيرد. براي همين گفتم؛ «مي خواين نگه دارين پياده شم.» گفت؛ «به جاي ناز و غمزه يه کلمه بگو خيلي ممنون.» من هم به جاي ناز و غمزه يک کلمه گفتم؛ «خيلي ممنون.» راننده گفت؛ «چرا درب و داغوني؟» گفتم؛ «نيستم.» گفت؛ «هستي، بدجوري هم هستي ولي الان درستت مي کنم.» بعد گفت؛ «مي داني من کجايي ام؟» گفتم؛ کجايي يي؟» گفت؛ «ايراني، مي دوني ايران کجاست؟» حال و حوصله نداشتم و جواب ندادم. خنديد و گفت؛ «مي خواي برات يه دهن بخونم؟» و بعد بدون اينکه منتظر جواب باشد، گفت؛ «هرچند که سپيده دم نيست ولي... سپيده دم اومد و وقت رفتن، حرفي نداريم ما براي گفتن، هرچي که بوده بين ما تموم شد، اينجا برام نيست ديگه جاي موندن...» موقع خواندن فرمان را ول کرد. دو دستش را در هوا تکان مي داد، ترسيدم، نگاهش کردم و گفتم؛ «مواظب فرمون باشيد.» ديدم چشم هايش را هم بسته است و مي خواند، گفتم؛ «چشم هاتون را چرا بستين؟» گفت؛ «آدم وقتي چشم هاش رو مي بنده حس هاش بهتر مي شه، نديدين همه خواننده خوب ها وقتي مي خونن چشم هاشون رو مي بندن، آدم وقتي چشم هاش رو ببنده حس هاش بهتر مي شه، صداش هم بهتر مي شه.» گفتم؛ «اينجوري که تصادف مي کنيد.» گفت؛ «نه، بعضي وقت ها لاي چشم را باز مي کنم. آدم بايد گاهي چشم هاش رو ببنده ولي لاي چشم هاش رو باز بذاره.» راننده خنديد، من هم خنديدم. بعد سر خيابان پياده ام کرد، دور زد و رفت. چشم هايم را بستم و چند قدم آمدم، بعد لاي چشم هايم را باز کردم و ديدم يک تاکسي جلويم ايستاده، سوار شدم و رفتم.