تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

 برای سخنرانی درباره موضوع اخلاق انگیزه‌های مختلفی داشتم از جمله اینكه بر سر همه چهارراه‌های پایتخت نوشته شده: «تهران، شهر اخلاق». همچنین این كلیشه رایج كه همه ما بارها از زبان بسیاری از كارشناسان رادیو و تلویزیون شنیده‌ایم: «‌فرق ما و غربی‌ها در اینست كه جامعه ما جامعه‌ای اخلاقی است اما غربی‌ها دچار بی‌بند‌و‌باری اخلاقی‌اند‌». در صحبت‌های روشنفكران نیز از رعایت «‌اخلاق علمی» بسیار سخن گفته می‌شود. اما راستش را بخواهید اهمیت موضوع اخلاق در جامعه ما دلیل شركتم در این جلسه نبود. موضوعاتِ مهمِ بسیاری وجود دارد كه ما درباره آنها هیچ نمی‌گوییم. چیزی كه موجب شد به این دعوت پاسخ مثبت بدهم این بود: در جایی كه بحث از اخلاق بود فردی از موضعی فلسفی به من اشاره كرد و گفت البته جامعه‌شناسی می‌تواند در این زمینه مشاركتی داشته باشد. انگار كه بگوید در عین‌حال كه موضوع اخلاق مربوط به ماست اما به شما هم اجازه می‌دهیم نظراتتان را بگویید و باز هم در جایی خواندم تنها كسی كه در جامعه‌شناسی به این موضوع پرداخته دوركیم است كه البته او هم چند مقاله كوتاه در این‌باره نوشته و چندان دست ما را نمی‌گیرد. این دو نكته مرا عصبانی كرد و علت حضورم در اینجا نیز همین عصبانیت است. بدین معنا كه اگر دوركیم را پدر جامعه‌شناسی می‌خوانیم، باید بدانیم كلِ جامعه‌شناسی با اخلاق آغاز شده و به نحوی با اخلاق نیز به پایان می‌رسد، در عین‌حال كه «اخلاق» موضوعی است كه ابتدا فلسفه و سپس حقوق بدان می‌پردازد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:43  توسط محمود موحدان  | 

 هنرمندان را نمی توان مانند هر کاتگوری شغلی دیگری تحلیل کرد. ارزش کار هنرمند بر خلاف دیگر مشاغل، بستگی به ساعات کارش ندارد  بلکه به جایگاه هنرمند و  آثارش،  در نزد  دیگر هنرمندان، مخاطبین، و همچنین  واسطه های هنری بستگی دارد. اهمیت این چهار عامل یکسان نیست. گاه یک اثر هنری و یا یک کتاب، مورد ﭘسند عموم قرار می گیرد و مخاطبین بسیاری می یابد اما به این دلیل که از جانب نهادهای هنری و همچنین در میان دیگر هنرمندان نمی تواند اعتبار و جایگاهی کسب کند، آفریننده اثر، موقعیت و مقام هنرمندی را نمی یابد. و گاه بالعکس، هنرمند از آثارش فراتر می رود و مجموعه زندگی و کار و روابطش به او اعتباری هنرمندانه می بخشد. به این مجموعه می بایست، سرمایه و یا سرمایه های  هنرمند را  نیز که بوردیو اشاره می کند،  افزود.  در اینجا این دیگر اثر هنری  نیست که تعیین کننده موقعیت و مقام هنرمند است بلکه روابط اجتماعی- سیاسی هنرمند ( سرمایه اجتماعی)، توانمندی اقتصادی ( سرمایه اقتصادی)، و یا اعتبار فرهنگی او نیز  در تعیین جایگاهش نقش اساسی ایفا می کند. در جامعه ی بحران زده ی ما، این سرمایه ها در قیاس با جوامع دیگر، به مراتب قدرت بیشتری دارند تا خلاقیت های هنرمند. هنرمندان در جامعه ما،مقام و موقعیتی ندارند. بی صاحبند. در ناامنی مدام شغلی و اجتماعی. هنرمند را نمی توان در کاتگوری مشاغل دسته بندی کرد. هنرمندی می گفت وقتی از من می ﭘرسند شغلت چیست و مثلا میگویم شاعر، نقاش یا موسیقیدان، بالافاصله به من تبریک می گویند و تصریح می کنند که " بله! اما شغلتان چیست؟". شاعری یا نویسندگی یا نقاشی که شغل نیست. درآمد نیست. تامین اجتماعی ندارد،  درآمد ماهیانه ندارد و در نتیجه مقام و منزلتی نمی یابد. از اینروست که فاجعه یک خانواده متوسط اینست که فرزندش به هنر علاقمند است و می خواهد در کنکور هنر شرکت کند. خصوصا وقتی با این واقعیت روبروییم که آموزش هنر در ایران، از طریق کلاسهای خصوصی صورت می گیرد و مستلزم ﭘشتوانه قوی مالی ست. اغلب هنرمندان ما ناگزیر در عرصه ی دیگری مشغول بکارند و از سیاستهای حمایت کننده محرومند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:34  توسط محمود موحدان  | 

 اگر یک‌بار پای صحبت سارا شریعتی نشسته باشید، این معرفی شخصیت را تایید خواهید کرد. صحبت‌های او ۲ ویژگی اساسی دارند؛ موضوعاتی قابل توجه و مبتلابه دارند و خوب ادا می‌شوند. آدم‌ها معمولا وسط جلسات سخنرانی او بیرون نمی‌روند و برای بغل‌دستی‌شان جوک تعریف نمی‌کنند و در واقع جذابیت جلسه این اجازه را به آنها نمی‌دهد. البته این خوب ادایی- اگر سخنرانی‌های دکتر علی شریعتی را گوش کرده باشید- برایتان آشناست.
دکتر سارا شریعتی- متولد ۱۳۴۱- فرزند سوم علی شریعتی و پوران شریعت رضوی است.
او که نزدیک ۵ سال است به ایران بازگشته است، استاديار گروه جامعه شناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. مدرك كارشناسي خود را در رشته انسان‏شناسي تاريخي(1369)، كارشناسي ارشد را در رشته جامعه شناسي امور ديني (1373) و دكتري را در رشته جامعه شناسي امور ديني (1380) در فرانسه به اتمام رسانده است و عنوان رساله وي در دوره دكتري «شرايط امكان مدرنيته ديني، الگوي پروتستان و اصلاح مذهبي در اسلام: وامگيري، خويشاوندي، فراروي » مي‏باشد.

مطالعات دین


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:46  توسط محمود موحدان  | 

 محمد تقی شریعتی در سال ۱۲۸۶ در مزینان سبزوار متولد شد. پدرش شیخ محمود و پدربزرگش آخوند ملا قربانعلی از روحانیان اسلامی آن ناحیه بودند. آخوند ملاقربانعلی از شاگردان ملا هادی سبزواری محسوب می‌شود. مقدمات صرف و نحو عربی را در نزد پدر آموخت و در ۱۵ سالگی به مشهد کوچید تا در حوزهٔ علمیه به تحصیل بپردازد. پس از چند سال و در حدود سال ۱۳۲۰ در کنار تحصیل به تدریس در مدارس و دانش‌سرای مشهد پرداخت. در همین زمان فعالیت تبلیغی خود بر علیه حزب توده و باورهای احمد کسروی را آغاز کرد. در سال‌های ۱۳۳۶ و ۱۳۵۲ به سبب فعالیت بر علیه حکومت پهلوی مدتی زندانی شد. وی در ۳۱ فروردین ۱۳۶۶ درگذشت و در مشهد به خاک سپرده شد.از فرزندان ايشان مي توان دكتر علی شریعتی را نام برد.
 آثار: وحی و نبوت / تفسیر نوین / خلافت در پرتو قرآن و سنت  / مهدی موعود امم /روش شناخت نهج البلاغه

پدر بزرگم در طول زندگي و سراسر جواني‌اش در كوچه و خيابان با مخالفان فكري‌اش بحث و گفت و گو مي‌كرد و از اين رو سقراط خراسان نام گرفته بود.
 سارا شريعتي نوه مرحوم استاد محمد تقي شريعتي در همايش بزرگداشت محمد تقي شريعتي گفت:از پدرم علي شريعتي شنيدم كه هميشه با حسرت مي‌گفت از آن همه سخنراني و نوار و تلاش‌هاي فكري استاد چيزي باقي نمانده است جز يك مشت نوار سخنراني فرسوده.
امروز قرار است كه از پدر بزرگم بگويم؛ اما بايد بگويم استاد محمدتقي شريعتي پدر بزرگ فكري همه ما است.
در واقع او نامي آشنا و چهره‌اي ناآشنا است.
علي شريعتي از او به عنوان سنت شكن و آغاز گر روشنفكري ديني نام مي‌برد. او در واقع جريان اصلاح گري ديني را آغاز كرد. گر چه كيهان فرهنگي ساليان پيش او را مدافع سنت نام مي‌برد.
 زماني مي‌گفتند كه پسر در راه پدر نرفت و ديگران در برابر علي شريعتي، پرچم پدر را برافراشتند، سرنوشت محمدتقي شريعتي، سرنوشت يك مؤسس بود او از مؤسسيني بود كه پرورده فرهنگ قديم‌‌اند و پيشگام راه جديد. يعني هم سايه فرهنگ قديم دارند و هم آغازگر راه جديدند. گر چه راهي را كه آغاز مي‌كرد رهروان زيادي داشت ولي ميراث‌شان كهنه و فراموش مي‌شود. ولي امروز مي‌بينيم كه امروز نا و ميراث استاد فراموش نشده است و نه به يمن تاريخ رسمي بلكه به يمن دوستارانش و شاگردانش.
 اگر امروز چهره استاد را در سر در دانشگاه تهران مي‌بينيم به يمن قدرت وثروت نيست بلكه اداي دين دوستارانش و ياران وفادارش اشت اخلاق و ميراث استاد آن بود كه هرگز با قدرت و ثروت در نمي‌آميخت از اين رو بود كه علي شريعتي او را پدر طريقت كتاب‌هاي فقر و آزادگي نام برد.
 استاد محمد تقي شريعتي كارش را با معلمي و تدريس آغاز كرد. او معلمي را به اين دليل انتخاب كرد كه به ارتزاق از راه دين اعتقاد نداشت و مي‌خواست درآمدش را از شهريه دانش‌آموزانش به دست بياورد نه از حقوق دستگاه‌هاي دولتي كه او آن‌ها را غاصب مي‌دانست.
‌ مرحوم شريعتي قرائت قرآن را همراه با ترجمه و فهم آن مي‌خواست، گريستن بر حسين را همراه با تحليل چرايي قيام او مي‌خواست.
او در نهضت ملي هم مشاركت داشت و همراه با مصدق، طالقاني، بازرگان و سحابي مبارزه سياسي هم داشت.
سارا شريعتي در پايان گفت: شريعتي پدر ميراث زيادي براي فرزندان فكري‌اش باقي گذاشت و تاريخ ما از جوانان پيري چون او غني است كه ما بايد سعي كنيم راهشان را ادامه دهيم.


خبرگزاري فارس

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:42  توسط محمود موحدان  | 

 ما امروز یک اسلام آسیایی داریم، یک اسلام اروپایی داریم. یک اسلام عرب داریم با یک قبله؛ اما رویکرد جامعه شناسی این اسلام را جدا از متن های مختلف بررسی می کند که در هر جامعه ای یک نوع محصول داده است. یک دین یک نهادی مثل کلیسا دارد و یک آیین تجلی می کند؛ پیامبر و قدیس دارد.
 با اشاره به روند دگر گونی دین در جامعه از قرن ۱۶ به بعد دین وارد یک فرایند شد. از یک سو دین متکثر می شود وسنت های مختلفی پیدا می کند. دین قبل از قرن های ۱۸ و ۱۹ باکل دنیا ارتباط داشت. جامعه دینی بود. اوقات فراغت را دین معین می کرد. سلامت در دین بود. نهاد دین، مدیریت و زندگی اجتماعی را بر عهده داشت. شما نمی توانستید به دین جدا فکر کنید و این مدیریت دینی بود.
 ولی از یک دوره بعد ما شاهد عقب نشینی نهاد دین از اجتماع بودیم و اجتماع داشت کم کم نهاد جدایی برای خود تعریف می کرد. بعضی ها عقب نشینی جهان دینی را عقب نشینی دین حساب کردند. پس از این دین تبدیل شد به یک نهاد دینی. برخی از این نتیجه گرفتند که در آینده نقش دین کمتر می شود.
 در یک دوره، الگوی حاکم برفرایند سکولاریسم، الگوی زوال بود و از یک طرف دین زیرسوال می رفت. از نیمه دوم قرن بیستم در حالی که همه به دنبال آن بودند که دین هیچ گونه جایگاهی پیدا نکند، دوباره دین وارد متن جامعه می شود. اخبار، دینی می شود، جنگ دینی می شود و این سوال را مطرح می کند که چگونه دین که قرار بود از بین برود،وارد گرایش های دینی می شود و جنبش های دینی ایجاد می کنند؟
 از نیمه دوم قرن بیستم، از یک طرف، دین نهاد رسمی نیست؛ چون از بازگشت دین صحبت می کند در حالی که این دین، همان دینی نیست که در کلیسا بود ؛ بنابراین بازگشت دین به نهاد دین نبود. بازگشت دینداری قدیم هم نبود، بازگشت یک نوع دینداری بود.
 سوال این است آیا دینداری مقدم بر دین بود یا دین مقدم بر دینداری بوده است، بحث دینی این است که دینداری مقدم بر دین است. در همه انسان ها یک نوع دینداری وجود داشته که مورد برخورد انسان با طبیعت، تاریخ و جامعه است.
 دین می تواند عوض شود، مورد تحول قرار گیرد، حتی از بین برود؛ اما آن چیزی که دردرون شما باقی می ماند، همان نظریه دینداری است. آنچه باقی مانده، دینداری است و خود دین در اروپا از بین رفته است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:33  توسط محمود موحدان  | 

  نخبگان فکری جامعه ی ما،آنها که به حوزه ی دین و دینداری ﭙرداخته اند،  ظاهرا به اجماع اعلان نشده ای دست یافته اند. اجماع بر سر اهم مسائل فکری که امروزه در حوزه ی دین و دینداری، جامعه ما با آن درگیر است: مدرنیته، سکولاریزاسیون، لائیسیته، روشنفکری دینی و غیر دینی، هرمنوتیک، الهیات انتقادی و کلام جدید... مواضع البته متفاوت است و گاه متضاد اما بر سر اهم مسائل، ظاهرا تردیدی نیست.
در این میان اما، یک جای خالی هست. یک غایب. یک غایب خاموش که نمی تواند سهم خود را بگیرد و سخنگویانش اغلب فراموشش می کنند و آن عامه ی مردمند. می گوییم سخنگویان، به این دلیل که نخبگان فکری جامعه از همه نوع، اغلب خود را سخنگوی مردم می دانند، متن مردم. متن مردمی که صدایشان به گوشمان نمی رسد چون سخنران نیستند. حرفهایشان را نمی شنویم، چون خاموشند. نوشته هایشان را نمی خوانیم، چون نویسنده نیستند و از این رو دین عامه را، دین خاموشی می نامند. دین خاموش ﭙنهان اجتماع. (دوﭙرون. دروش.)
در نگاهی سریع به دو دوره ی گفتمان روشنفکری اما، این چرخش از متن مردم به حاشیه آشکار است. در حالیکه روشنفکران دهه 40-50،که به حوزه ی دین ﭙرداخته اند، مباحثی چون انتظار،نیایش، عاشورا(شریعتی)، محرمات در اسلام، مسلمان اجتماعی، انتظارات مردم از روحانیت، (بازرگان)، حج (آل احمد)را نیز،.. که جلوه هایی از حیات دینی مردم است، موضوع مباحث خود قرار دادند و تحول در دینداری عامه،  از مهمترین دغدغه هایشان بود، روشنفکران امروز ما، دینداری عالمانه را حوزه ی کار خود قرار داده اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:1  توسط محمود موحدان  | 

سارا شریعتی  هانری دروش؛ جامعه‌شناس عابر مرزها سینا چگینی: «دین عظیم‌ترین اتوپیاست. بدین معنا كه عظیم‌ترین متافیزیكی است كه در تاریخ ظهور كرده است چراكه دین بزرگ‌ترین تلاش جهت آشتی تناقضات واقعی زندگی تاریخی در شكل اسطوره‌ای است.» آنتونیو گرامشی زندگی هانری دروش (Henri Desroches) در سه كلمه خلاصه می‌شود: فقر، عشق، همبستگی. فقر او را به سوی برابری كشاند، عشق امیدوارش كرد، هرچند امیدی در قعر ناامیدی، و همبستگی او را مدیون جامعه ساخت و تا دم مرگ پایبند به عمل اجتماعی. تولد دروش در روستایی به نام روآن در سال 1914 در یك خانواده رعیتی با پدر و مادری كارگر بود. او شبانی كودك بود با گله‌ كتاب‌هایش كه گله هر روز او را تا ارتفاع كوه‌ها بالا می‌برد. زندگی و تحصیل دروش بدون كمك كلیسا ممكن نبود. تجارب كودكی او باعث شد بعدها او از كشیشی به كارگری و از تدریس به تشكل و در نهایت شاعری روی آورد و به حوزه‌های مختلف شعر و قصه و فلسفه و جامعه‌شناسی سرك بكشد. كمك‌های مالی كلیسا به دروش سبب شد او كشیش شود و در 18 سالگی در حوزه‌ای الهیاتی- فلسفی به نام «استودیوم» به تحصیل همزمان فلسفه، تاریخ و جامعه‌شناسی بپردازد. مدتی نگذشت كه به دلیل تشریفات غذایی كلیسا و موعظه‌های اغراق‌آمیز كشیشان و اثبات شبه‌علمی خداوند از كلیسا برید و به فرقه دومنیكن‌ها پیوست كه در فقر به تبلیغ می‌پرداختند و از همه مهم‌تر اینكه هیچ حلقه‌ای اعم از ساعت مچی، گردن‌بند یا انگشتر كه دور آنها حلقه بزند به خود نمی‌بستند به‌خصوص كه دروش یقه‌اش دیگر مثل كشیش‌ها دور گردنش حلقه نمی‌زد و می‌توانست یقه‌اش را باز بگذارد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:59  توسط محمود موحدان  | 

 در آغاز گفت و گو لازم است که با تعریف شما از روشنفکر و عمل روشنفکرانه آشنا شویم. عناصر روشنفکری چیست و الگوهای روشنفکری مورد نظر شما چه کسانی هستند؟
به تاریخ تولد روشنفکر و مفهوم روشنفکری بسیار پرداخته شده است. ظهور روشنفکران را در قرن نوزده، تداوم همان سنت سوفیستهای یونانی و فلاسفه فرانسوی - انگلیسی قرن 18 می دانند. کسانی که مستقل از قدرت و احزاب سیاسی، به نمایندگی از شهروند عادی، به نقد نظم موجود می پردازند و در جهت تغییر آن با قلم و کلام، متعهد می شوند. از این رو زمانی که به قول شاتله، انشتن در برابر استفاده استراتژیک نیروی هسته ای، یا سارتر علیه جنگ ویتنام یا برای آزادی مطبوعات موضع می گیرد، نه به عنوان فیزیکدان یا فیلسوف بلکه به عنوان وجدان آگاه و منتقد جامعه است. روشنفکری بنا به تاریخچه، معطوف به نقد اجتماعی است و دست کم، الگوی روشنفکر فرانسوی، به عنوان جریانی مستقل از قدرت، به جای آن که نقش "مشاور پرنس" را ایفا کند، به قول بوردیو "وجدان آگاه" جامعه بود و یا به تعبیر ادوارد سعید، کارش نمایندگی کردن همه ی کسانی که نماینده ای ندارند، از نمایندگی محرومند یا توان بیان ندارند.  و با این تعریف، روشنفکر صدای  شهروندان خاموش جامعه است و نه قدرت سیاسی و می بایست به رویکرد انتقادی خود وفادار باشد، حتی زمانی که با قدرت همسو است. از این رو زمانی که سارترعلیه ژنرال دو گل موضع گرفت و در معرض دستگیری قرار داشت، دوگل تاکید کرد که ولتر را نمی توان به زندان انداخت. چرا؟ چون هر جامعه ای و حتی هر قدرتی، به روشنفکران  خود، به عنوان صدای متن خاموش جامعه، نیازمند است.
 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط محمود موحدان  | 

امیل دورکیم امیل دورکیم بنانگذار جامعه شناسی و یکی از مراجع مطالعه ی جامعه شناسی دینی است . مشهور ترین و مورد استناد ترین نظریه ی دورکیم در این حوزه تمایز امر قدسی و امر دنیوی به عنوان فصل مشترک همه ی ادیان است.اما در این حوزه آنچه وکمتر شناخته شده است ، تعریف دین نه تنها به منزله ی یک نظام اعتقادی بلکه به یک منبع حرکت زای اجتماعی و آرمان پردازی جمعی است . منبعی که از پویایی درونی جوامع انسانی تغذیه می شود. مطلب زیر متن سخنرانی امیل دورکیم در آغاز سلسله کنفرانس هایی است که در زمستان 1914- 1913 به وسیله ی اتحاد آزاداندیشان و مومنان آزاده حول پنج محور برگزار شد و چندی بعد تحت عنوان احساس مذهبی در عصر حاضر انتشار یافت . مسائل مورد بحث در این کنفرانس ها عبارت بودند از :
 1- آیا می توان نشانه های احیای دین را تشخیص داد ؟ 2- آیا دین برای مردم ضرورت دارد ؟ 3- فهم اجتماعی از دین .
4- دین و روشنفکران . 5- آینده ی کاتولیسیسم سخنرانی دورکیم در سومین جلسه ی این کنفرانس ها ، تحت عنوان فهم اجتماعی از دین ، به دنبال انتشار صور بنیانی حیات دینی و به عنوان مقدمه ای بر این کتاب ایراد شد که ضرورت بازخوانی
دورکیم و همچنین مناسبت امروزین این متن انگیزه ی اصلی ترجمه ی آن بوده است .

فصل نو


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:7  توسط محمود موحدان  | 

   مرکز مطالعات زنان دانشگاه تهران همايشي با عنوان «بررسي علل و پي‌آمد‌هاي فزوني دختران در دانشگاه» برگزار کرد. اين همايش در دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران تشکيل شد.
زماني که موضوع اين جلسه (علل و پيامدهاي افزايش مشارکت زنان در آموزش عالي) را با من در ميان گذاشتند، از خود پرسيدم، چرا همايشي در اين خصوص و با اين لحن برگزار مي‌شود؟ مگر افزايش زنان در آموزش عالي، يک مساله اجتماعي است که براي آن همايش مي‌گذاريم و آسيب‌شناسي مي‌کنيم؟ اما به نظر مي‌رسد اين موضوع اذهان را درگير کرده و در حاليکه هنوز تعداد زنان بي سواد 5/1 برابر مردان است، برخي را نگران ساخته است. در اين خصوص دو ديدگاه وجود دارد؛ ديدگاهي که از نظر اجتماعي، افزايش زنان را در آموزش، بحران‌زا توصيف مي‌کند و ديدگاهي که بالعکس معتقد است اين افزايش به رشد فرهنگ عمومي کمک مي‌کند.
 استدلال گروه نخست اين است که افزايش تحصيلات زنان، مرد را خانه‌نشين و زن را کار‌سالار مي‌کند، سن ازدواج زنان را بالا مي‌برد، نقش زنان را در خانواده تقليل مي‌دهد و به شکنندگي خانواده‌ها منجر مي‌شود و استدلال گروه دوم اين است که مشارکت هر چه بيشتر زنان شاخص توسعه اجتماعي است. هر دو ديدگاه، موضع خود را بر آمار و ارقامي مبتني و از آن دفاع مي‌کنند.
موضوع صحبت من اما زير سوال بردن اين مساله است. از طرفي مي‌خواهم، بدبينانه از اين عنوان يا واقعيت اجتماعي که همان مشارکت هر چه بيشتر زنان در آموزش عالي است، افسون‌زدايي کنم و تاکيد کنم که اين نه ورود زنان به آموزش عالي بلکه خروج زنان از آموزش است که مي‌بايست مورد بررسي قرار گيرد و اين نکته که در نهايت، اين بازار کار است که انتخاب مي‌کند و در اين ميدان زنان همواره در آخر صف ايستاده‌اند و در نتيجه جاي هيچ نگراني نيست! و از سوي ديگر، خوشبينانه اظهار اميدواري کنم که در آينده، آموزش وسيع زنان بتواند يکي از مهمترين شاخص‌هاي توسعه‌نيافتگي را در جامعه ما از بين ببرد.
 براي اين کار در آغاز به تحقيقي اشاره مي‌کنم که در زمينه آموزش و پرورش در فرانسه انجام شد و مي‌تواند الگوي مناسبي براي طرح اين بحث باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:49  توسط محمود موحدان  | 

نخبگان فكرى جامعه ما، آنها كه به حوزه دين و ديندارى پرداخته اند، ظاهراً به اجماع اعلان نشده اى دست يافته اند. اجماع بر سر اهم مسائل فكرى كه امروزه در حوزه دين و ديندارى، جامعه ما با آن درگير است كه عبارتست از: مدرنيته، سكولاريزاسيون، لائيسيته، روشنفكرى دينى و غير دينى، هرمنوتيك، الهيات انتقادى و كلام جديد. . . مواضع البته متفاوت است و گاه متضاد اما بر سر اهم مسائل، ظاهراً ترديدى نيست.
در اين ميان اما، يك جاى خالى هست. يك غايب. يك غايب خاموش كه نمى تواند سهم خود را بگيرد و سخنگويانش اغلب فراموشش مى شوند و آن عامه مردمند. مى گوييم سخنگويان، به اين دليل كه نخبگان فكرى جامعه از همه نوع، اغلب خود را سخنگوى مردم مى دانند، متن مردم. متن مردمى كه صدايشان به گوشمان نمى رسد چون سخنران نيستند. حرفهايشان را نمى شنويم، چون خاموشند. نوشته هايشان را نمى خوانيم، چون نويسنده نيستند و از اين رو دين عامه را، دين خاموشى مى نامند. دين خاموش پنهان اجتماع. (دوپرون. دروش. )
در نگاهى سريع به دو دوره گفتمان روشنفكرى اما، اين چرخش از متن مردم به حاشيه آشكار است. در حاليكه روشنفكران دهه ۴۰-،۵۰ كه به حوزه دين پرداخته اند، مباحثى چون انتظار، نيايش، عاشورا(شريعتى)، محرمات در اسلام، مسلمان اجتماعى، انتظارات مردم از روحانيت، (بازرگان)، حج (آل احمد)را نيز، . . كه جلوه هايى از حيات دينى مردم است، موضوع مباحث خود قرار دادند و تحول در ديندارى عامه، از مهمترين دغدغه هايشان بود، روشنفكران امروز ما، صرفاً ديندارى عالمانه را حوزه كار خود قرار داده اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:40  توسط محمود موحدان  | 

تا سال هاي 60 ميلا دي مفاهيمي چون "خروج دين"، كسوف امرقدسي" و "افسون زدايي از جهان" بيانگر جايگاه دين در دنياي مدرن بود . تئوري غالب سكولاريزاسيون بيانگر اين بود كه مدرنيته دين را اگر نه حذف، اما به حاشيه مي كشاند . جوامع به تدريج از سلطه نهادهاي ديني خارج مي شوند و به اين ترتيب فرهنگي بدون ارجاع به استعلا شكل مي گيرد .
اين تضاد ميان دين و م درنيته به دليل سه شاخصه اصلي مدرنيته، سلطه عقلانيت ابزاري، علمي و تكنيكي، خودمختاري سوژه و تفكيك گذاري نهادها بود. سلطه عقلانيت ابزاري، عقلانيت علمي و تكنيكي در همه عرصه هاي زندگي به افسون زدايي از جهان انجاميده بود و خودمختاري سوژه، كه خود معيار خير و شر و معناي زندگي اش را مي يافت در برابر رويكرد ديني و رابطه استعلايي دين با هستي قرار مي گرفت و تخصصي شدن و تفكيك گذاري نهادها كه امر خصوصي امر عمومي، امر اقتصادي، امر سياسي و امر ديني از هم جدا مي كرد، دين را به يك انتخاب ارادي، فردي يا گروهي تبديل كرده بود كه تنهابه عنوان يكي از هويت هاي انتخابي ما مطرح مي شد. با اين شاخص ها روشن است كه چرا دين دربرابر مدرنيته قرار گرفت .از پايان اين سال ها اما در ادبيات جامعه شناسي،تحول چشمگيري به وجود آمد "بازگشت امر ديني"، "بيداري دين"، "افسونگري مجدد جهان" و "انتقام خدا"، عناوين جديد آثاري بودند كه سرنوشت دين در مدرنيته را موضوع كار خود قرار مي دادند. كمتر از يك ربع قرن، چرخش از بازگشت و باز تركيب امر پارادايم "زوال دين" به "بازگشت و بازتركيب امر ديني" آشكار بود و دين خصوصي شده در جوامع سكولاريزه، جوامعي كه به پيشرفت خود جز با زوال تدريجي دين نمي انديشيدند، ورود جنجالي اي به عرصه عمومي داشت .
ورود دين به عرصه اجتماعي در همه اديان و جوامع در اشكال جديدي بارز بود . هويت گرايي مذهبي همچون نوعي از همبستگي اجتماعي و سياسي، معنويت گرايي هاي نو همچون نوع جديدي از هستي شناسي،اوانژليسم همچون شكلي از درمان اجتماعي و فردي، اسلام همچون يك ايدئولوژي سياسي و ... هر كدام به نحوي در واكنش و گاه در نتيجه كاستي هاي جامعه مدرن خلاء معنا،ناهنجاري، فردگرايي، تكال گويي، ماترياليسم،عقلانيت ابزاري و ...ظاهر شدن دو سياست به نوبه خود با ارائه آلترناتيوهايي چون كيش حقوق بشر، محيط زيست، اكونوميسم و ليبراليسم به نوعي جانشين اديان سكولار ديروز شد . چندين دهه است كه دين و مدرنيته؛ اين دو مفهومي كه تا ديروز ج دا و اغلب در برابر هم تعريف مي شدند، تركيب شده و اصطلاحات جديدي را به وجود آورده اند: "دين مدرن"،"مدرنيته ديني"،"دين مدرنيته" و "محصولات دين مدرنيته".


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:37  توسط محمود موحدان  | 

پیر بوردیو  می گویند جامعه شناسی بوردیو جامعه شناسی خودش است. بوردیو خودش را، تجربه زندگی فردی اش را  سوژه مطالعه سوسیولوژیک قرار داده و به تئوریزاسیون تجربه خودش ﭘرداخته است. تجربه خودش در الجزایر. تجربه خودش، فرزند محروم شهرستانی در بزرگترین دانشگاه ﭘاریس. تجربه خودش در رسانه ها.
برای این مطالعه، بوردیو همه مرزهای آکادمیک، و سنتهای فکری را در هم می آمیزد. مفهوم مبارزه طبقاتی را از مارکس می گیرد، تقلید را از گابریل تارد، هژمونی را از گرامشی، ایدئولوژی را از مانهایم، کارکرد ﭘنهان را از مرتون، ... متد را از دورکهیم، و با این مفاهیم و این متد به سراغ خودش می رود، به سراغ جامعه اش می رود  و مهمترین تئوری هایش را ارائه می کند.
در این مواجه احساس می کند که جهان اجتماعی مثل یک خانواده است. یک خانواده که ظاهرا خانواده ی نرمال یست، هر کسی در آن نقش و جایگاهی دارد اما، این خانواده  اسرار خانوادگی خود  را هم دارد، می خواهد این اسرار را ﭘنهان کند، فرو بخورد، فراموش کند، صدایش را در نیاورد. جامعه هم مثل یک خانواده، یک واقعیت آشکار دارد  و یک حقیقت ﭘنهان.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط محمود موحدان  | 

-  موقعیت و مقام هنرمندان در جامعه ما چیست؟
هنرمندان را نمی توان مانند هر کاتگوری شغلی دیگری تحلیل کرد. ارزش کار هنرمند بر خلاف دیگر مشاغل، بستگی به ساعات کارش ندارد  بلکه به جایگاه هنرمند و  آثارش،  در نزد  دیگر هنرمندان، مخاطبین، و همچنین  واسطه های هنری بستگی دارد. اهمیت این چهار عامل یکسان نیست. گاه یک اثر هنری و یا یک کتاب، مورد ﭘسند عموم قرار می گیرد و مخاطبین بسیاری می یابد اما به این دلیل که از جانب نهادهای هنری و همچنین در میان دیگر هنرمندان نمی تواند اعتبار و جایگاهی کسب کند، آفریننده اثر، موقعیت و مقام هنرمندی را نمی یابد. و گاه بالعکس، هنرمند از آثارش فراتر می رود و مجموعه زندگی و کار و روابطش به او اعتباری هنرمندانه می بخشد. به این مجموعه می بایست، سرمایه و یا سرمایه های  هنرمند را  نیز که بوردیو اشاره می کند،  افزود.  در اینجا این دیگر اثر هنری  نیست که تعیین کننده موقعیت و مقام هنرمند است بلکه روابط اجتماعی- سیاسی هنرمند ( سرمایه اجتماعی)، توانمندی اقتصادی ( سرمایه اقتصادی)، و یا اعتبار فرهنگی او نیز  در تعیین جایگاهش نقش اساسی ایفا می کند. در جامعه ی بحران زده ی ما، این سرمایه ها در قیاس با جوامع دیگر، به مراتب قدرت بیشتری دارند تا خلاقیت های هنرمند. هنرمندان در جامعه ما،مقام و موقعیتی ندارند. بی صاحبند. در ناامنی مدام شغلی و اجتماعی. هنرمند را نمی توان در کاتگوری مشاغل دسته بندی کرد. هنرمندی می گفت وقتی از من می ﭘرسند شغلت چیست و مثلا میگویم شاعر، نقاش یا موسیقیدان، بالافاصله به من تبریک می گویند و تصریح می کنند که " بله! اما شغلتان چیست؟". شاعری یا نویسندگی یا نقاشی که شغل نیست. درآمد نیست. تامین اجتماعی ندارد،  درآمد ماهیانه ندارد و در نتیجه مقام و منزلتی نمی یابد. از اینروست که فاجعه یک خانواده متوسط اینست که فرزندش به هنر علاقمند است و می خواهد در کنکور هنر شرکت کند. خصوصا وقتی با این واقعیت روبروییم که آموزش هنر در ایران، از طریق کلاسهای خصوصی صورت می گیرد و مستلزم ﭘشتوانه قوی مالی ست. اغلب هنرمندان ما ناگزیر در عرصه ی دیگری مشغول بکارند و از سیاستهای حمایت کننده محرومند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:20  توسط محمود موحدان  | 

 محسن نامجو مویه خوانی های اهالی کرس را دیده اید؟ شنیده اید؟ عزاداران گرد نعش مرده ای حلقه می زنند، همه دسته جمعی سر تکان می دهند و  آرام مویه می کنند. ناگهان، یکی از این جمع بلند میشود. می ایستد و بعد با صدای بلند می زند زیر آواز. مویه می کند.
این آوازه خوان نابهنگام، بی محل، مرا یاد محسن نامجو می اندازد. این جمع مویه خوانان سر بزیر: بخشی از دانشجویان دانشکده خودمان. این نعش وسط خوابیده: "بخت سرکش" شان. جوانانی که گرد بخت سرکششان حلقه زده اند و مویه می کنند. مویه؟ نه! کورش نوشته بود: "غرغر زدن بی حاصل"، "نق زدن بی سرانجام"، "حنجره پراکنی های بی مخاطب"...  سرنوشت این نوشته ها: "سبزی فروشی". آخرش چی؟ امیر می گوید: "تیغ از جیب در آوردن و رگ گردن زدن!" پژواک این نوشته ها بود که من امسال در شعر محسن نامجو شنیدم و تکان خوردم: "عقده گشایی". "لنگ در هوایی"، "جبر جغرافیایی".
محسن نامجو برای من، نام عام، بسیاری از دانشجویان دانشکده ی ماست که با شور و شوق وارد می شوند و بعد، مرثیه خوان دل سرخورده ی خویش. خودش را نمی شناسم اما مویه ی او را چند سالی است از زبان دانشجویان شنیده ام. چند سالی است در مطبوعات دانشجویی خوانده ام. مطبوعات ممنوع نه! اما مجازهای بی محل!... با عمر کوتاه یکی دو ترمی، با فتوکپی دستی، اغلب رایگان، رو دسته ی صندلی، کنار یک جعبه مقوایی که با ماژیک روش نوشته اند: پنجاه تومن. با یادداشتهای تلخ. نومید. بی آینده. به همین دلیل اینجایم. تاهمین را بگویم. با این رویکرد است که وارد بحث می شوم. رویکرد نسلی با تکیه به کلمات نامجو.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:43  توسط محمود موحدان  | 

   ما اغلب وقتی که در مورد دین صحبت می کنیم ، پیامبر، کتاب، عقل ، وحی و سایر مباحث فلسفی و الهی مطرح می شود، ولی رویکرد جامعه شناسی به حقانیت این دین کاری ندارد به واقعیت جامعه شناختی آن کار دارد؛ پس ما با ادیان سروکار داریم.
 ما امروز یک اسلام آسیایی داریم، یک اسلام اروپایی داریم. یک اسلام عرب داریم با یک قبله؛ اما رویکرد جامعه شناسی این اسلام را جدا از متن های مختلف بررسی می کند که در هر جامعه ای یک نوع محصول داده است. یک دین یک نهادی مثل کلیسا دارد و یک آیین تجلی می کند؛ پیامبر و قدیس دارد.
 روند دگر گونی دین در جامعه : از قرن ۱۶ به بعد دین وارد یک فرایند شد. از یک سو دین متکثر می شود وسنت های مختلفی پیدا می کند. دین قبل از قرن های ۱۸ و ۱۹ باکل دنیا ارتباط داشت. جامعه دینی بود. اوقات فراغت را دین معین می کرد. سلامت در دین بود. نهاد دین، مدیریت و زندگی اجتماعی را بر عهده داشت. شما نمی توانستید به دین جدا فکر کنید و این مدیریت دینی بود.
 ولی از یک دوره بعد ما شاهد عقب نشینی نهاد دین از اجتماع بودیم و اجتماع داشت کم کم نهاد جدایی برای خود تعریف می کرد. بعضی ها عقب نشینی جهان دینی را عقب نشینی دین حساب کردند. پس از این دین تبدیل شد به یک نهاد دینی. برخی از این نتیجه گرفتند که در آینده نقش دین کمتر می شود.
 در یک دوره، الگوی حاکم برفرایند سکولاریسم، الگوی زوال بود و از یک طرف دین زیرسوال می رفت. از نیمه دوم قرن بیستم در حالی که همه به دنبال آن بودند که دین هیچ گونه جایگاهی پیدا نکند، دوباره دین وارد متن جامعه می شود. اخبار، دینی می شود، جنگ دینی می شود و این سوال را مطرح می کند که چگونه دین که قرار بود از بین برود،وارد گرایش های دینی می شود و جنبش های دینی ایجاد می کنند؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:12  توسط محمود موحدان  | 

  چه نسبتي ميان دين با فرهنگ و جامعه در زمان دکتر شريعتي برقرار بود؟ شما در جايي گفته بوديد، اين نسبت اعتراضي بود. به اعتقاد شما نگرش جامعه شناسانه و تاريخي شريعتي چه تاثيري در اين نسبت داشت؟ منابع فکري دکتر (علمي و مذهبي) در اين رويکرد به دين چه بود؟
دين به تعبير تيليش به عنوان «هسته سخت فرهنگ» يا به گفته دورکيم به عنوان «سيمان جامعه»، طبيعتاً موقعيت تعيين کننده و نقش موثري در ساخت فرهنگي و بافت اجتماعي دارد. اين موقعيت و اين نقش اما به نسبت دوره هاي تاريخي يک جامعه متفاوت بوده است. از سويي در جوامع مختلف، دين کارکرد دوگانه اي داشته، در جايي و در مقطعي از تاريخ، مرجع مشروعيت بخش وضع موجود بوده است و در دوره ها و جوامع ديگر، کارکردي اعتراضي و مشروعيت زدا داشته است. نوآوري شريعتي، با تکيه به واقعيت جامعه شناسانه دين و نه حقيقت الهي آن، در اشاره به تکثر مذاهب تاريخي و کارکردهاي متفاوت آنها بوده است. نظريه «مذهب عليه مذهب» اشاره به اين واقعيت دارد که در طول تاريخ همچنان که مذهبي در کار مشروعيت بخشي و طبيعي جلوه دادن نظم و نابرابري موجود بوده است، مذهب ديگري نيز در برابر مذهب حاکم وجود داشته و با آن مبارزه کرده است. يک مذهب نقش افيوني و مذهب ديگر نقش اعتراضي ايفا مي کرده.آقاي مطهري هم در آن زمان، در مقاله احياي فکر ديني به اين بحث از قول يک نويسنده عرب اشاره دارند که دين هم ترياک است و هم حرکت و جنبش و نتيجه مي گيرند که حرکت و جنبش، است، کدام دين؟ ديني که پيامبران آوردند و ترياک است، کدام دين؟ معجوني که بشر امروز ساخته است.منابع فکري شريعتي در اينجا هم منابع تاريخي اسلام و هم ميراث جامعه شناساني چون مارکس، دورکيم، گرامشي و... بوده است، شريعتي به تبع دورکيم که از «صور بنياني و صور متاخر دين» سخن مي گفت، ميان «نهضت و نهاد» تفکيک قائل مي شود، و اشاره دارد که دين در صورت يک نهضت، وجهي ديناميک و اعتراضي دارد و در شکل نهاد، متصلب و مشروعيت بخش مي شود. او به تبع مارکس از کارکرد دوگانه دين سخن مي گويد و به تاسي از گرامشي که معتقد بود دين بزرگترين اتوپيا است، به نسبت ميان دين و اتوپيا مي پردازد و در عين حال با تحليل جامعه شناختي صدر اسلام، ميان اسلام طبقاتي قريش و اسلام بردگان تفکيک قائل مي شود و بر کارکرد اعتراضي دين تاکيد مي ورزد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:9  توسط محمود موحدان  | 
                                                     

  "چه نیازی به شریعتی؟" سوال گنگی ست. شریعتی خود یک‌بار چنین سوالی را در خصوص امام علی پرسید (چه نیازی به علی؟) و بدان پاسخ داد. من اما نمی‌توانم مخاطب این سوال باشم و ناخودآگاه می‌پرسم که کدام شریعتی؟ در پاسخ به این سوال بیشتر مایلم سوال را تجزیه کنم و مثلا از قول یکی بگویم که " چه نیازی به شریعتی؟ هیچ! نیازی به شریعتی نیست." و بلافاصله از خودم می‌پرسم پس چرا این مردم هر سال بیشتر از قبل دارند به مناسبت‌ها می‌افزایند؟ اگر بیست سال پیش تنها ۲۹ خرداد، سالروز شهادت او را بزرگداشت می‌گرفتند به تدریج ۲۶ اردیبهشت، روزهجرت، ۲ آذر روز تولد، و روز معلم ... نیز دارد افزوده می‌شود؟ پس چرا فراموشش نمی‌کنند؟ حتی منتقدان، حتی مخالفان. هر کسی، به هر مناسبت و بی مناسبتی، به شریعتی می پردازد و با او تعیین تکلیف می‌کند. چرا نمی‌توانند از شریعتی صرف نظر کنند؟ نمی توانند ندیده‌اش بگیرند؟
در اینجا دیگر از جایگاه و افکار و آرای شریعتی فراتر می‌رویم و به "خود شریعتی" می‌رسیم، به انسانی که شریعتی بود، به نسبتی که با مردم و مطالباتشان برقرار کرد، به یک تجربه‌ی وجودی منحصر به فرد. به شریعتی که مردم تملک کرده‌اند، صاحب شده‌اند و از این رو علی رغم زمان و زمینه، تحمیلش می کنند.

 

 

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:1  توسط محمود موحدان  | 

از صبح در این همایش شرکت کرده ام و از صبح دارم به مباحث گوش می دهم، و یاد این جمله ی اسپیواک افتادم که عنوان کتابش است، فرودستان آیا می توانند حرف بزنند؟و به خودم گفتم، حالا که ما، داریم حرف می زنیم، حرف ما چیست؟
فرودستان، (سابالترنها) چه کسانی هستند؟ جامعه شناسی علوم، که موضوع کارش سنجش موقعیت ها در سلسله مراتب علمی است و به نابرابری ها در تولید و توزیع و دریافت علوم اجتماعی در سطح بین المللی توجه می کند، آفریقا و آمریکای جنوبی را دارای موقعیتی بسیار حاشیه ای در تولید علم قرار می دهد و نشان می دهد که هژمونی علوم اجتماعی در اختیار اروپا و آمریکای شمالی است. ما هم، به نحوی در کنار آفریقا و آمریکای جنوبی، از همین موقعیت حاشیه ای و فرودست، در سلسله مراتب علمی برخورداریم. در نتیجه زمانی که اسپیواک می پرسد آیا حاشیه ای ها،فرودستان می توانند حرف بزنند، به نحوی به نمایندگی از ما هم هست. وارن مونتاگ ( Warren Montag) در پاسخش می نویسد، فرودستان  می توانند حرف بزنند اما  آیا می توانند صدای خود را در شرایط خاص سیاسی موجود به گوش همه برسانند؟
من اما می خواهم قبل از این دو سوال، پرسش دیگری را طرح کنم، حرف ما چیست؟ اگر بگذارند حرفمان را بزنیم و اگر بتوانیم صدایمان را بگوش همه برسانیم، از چه رویکردی در علوم اجتماعی دفاع می کنیم؟ از یک جامعه شناسی برای یک جهان؟ یا از جامعه شناسی خاص خودمان، یک جامعه شناسی ایرانی-اسلامی، یک جامعه شناسی بومی، یا یک جامعه شناسی درون زا؟ ما چه می گوییم؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:55  توسط محمود موحدان  | 

سارا شريعتي چندي پيش طي سخناني در موسسه حكمت و پژوهش با عنوان «روشنفكران: قبايل و عشاير» صحبت مي‌‏كرد، درباره سخنان استاد مجتهد شبستري كه از «اسلام حقيقت» دفاع كرده و نسبت به «اسلام هويت» هشدار داده بود، گفت: زماني كه خواستند در اين محفل صحبتي داشته باشم، تازه مقاله مجتهد شبستري را در روزنامه خوانده بودم. مجتهد در پايان صحبتشان از اسلام حقيقت دفاع كرده بودند و نسبت به اسلام هويت هشدار داده بودند. همچنين دوره‌‏اي بود كه در محافل بسياري دعوت شده بودم. محافل روشنفكري كه اغلب در منزل و حول محور يك شخصيت تشكيل مي‌‏شود و نزديكان فكري او را در دوره‌‏هاي هفتگي يا ماهيانه دور هم جمع مي‌‏كرد.
 از طرفي مي‌‏شنيدم كه ما با «حقيقت» سر و كار داريم و نه «هويت». از طرفي مي‌‏ديدم كه ظاهرا اين هويت‌‏هاست كه كاربرد دارد؛ هويت‌‏هاي فكري, سياسي, تاريخي و هويت‌‏هايي كه تجمعاتي به وجود مي‌‏آورند كه سنت‌‏ساز مي‌‏شوند.
شريعتي با اشاره به كلام «ميشل مافزولي»، انديشمند و جامعه شناس فرانسوي كه مي‌‏گويد «خود را فريب ندهيم، از اونيورساليسم جهان‌‏گرايي صحبت نكنيم، در حالي كه در عمل اين تريباليسم و قبيله‌‏گرايي است كه عمل مي‌‏كند»، گفت: امروزه به تعبير «مافزولي»زمان قبايل است. پس با صداي بلند اعلام كنيم كه ما هم عضو يك قبيله هستيم و هويت خود را داريم اما به طور مسلم اين هويت با هويت‌‏گرايي متفاوت است.  حقيقت زماني كه به زمين مي‌‏رسد، نام پيدا مي‌‏كند، خانواده مي‌‏يابد، تاريخ و سرگذشت پيدا مي‌‏كند و فكر و انديشه و موضع و در يك كلام دوستان و دشمناني. به عبارت ديگر هويت مي‌‏يابد. در نتيجه اين هويت‌‏گرايي است كه محكوم است و نه هويت به معناي يك واقعيت اجتماعي و حتي شايد بتوان گفت يك ضرورت اجتماعي.  هويت‌‏گرايي محكوم است چون به انشقاق و جدايي جامعه بشري مي‌‏انجامد، به قول «فانون» ما حق نداريم سياه باشيم، زن باشيم يا ايراني باشيم. بايد بر اشتراكات انساني خود تكيه كنيم يا به قول مجتهد شبستري بايد بر حقيقت تكيه كنيم اما با رويكرد جامعه‌‏شناختي مي‌‏بينيم كه ما در عمل با هويت‌‏ها سر و كار داريم نه با حقيقت‌‏ها. در واقعيت اجتماعي در زمان و مكان آنچه با آن روبروي هستيم، هويت‌‏ها هستند. هويت‌‏ها وجود دارند كاركرد دارند و بايد داشته باشند. حذف هويت‌‏ها به معناي استاندارديزه شدن جوامع است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:52  توسط محمود موحدان  | 
                             

 در ايران بيشتر جامعه‌شناسان آنگلو ساكسون معرفي شده‌اند اما در سخنراني دكتر سارا شريعتي عضو هيات علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، در سالن اجتماعات انجمن  جامعه‌شناسي ايران، حوزه انديشمندان فرانسوي مورد توجه واقع شده‌اند.
وي در سخنان خود به روژه باستيت پرداخت؛ كسي كه پس از مرگ گورويچ صاحب كرسي‌ وي شد. وي سخنراني خود را در سه حوزه معرفي باستيت، امر قدسي وحشي و ميزان كاربرد اين تئوري در ايران تنظيم كرده بود كه از نظر خوانندگان گرامي مي‌‌گذرد.
از دو مفهوم براي توضيح اشكال جديد دينداري در ايران استفاده مي‌‌شود؛ يكي عرفي شدن و نسبتي كه در اين چارچوب مردم با دين برقرار مي‌‌كنند و ديگري رشد خرافه و جادو مانند آنچه نفرين تيم مقابل در فوتبال و چشم زدن نيروي قدر حريف ناميده مي‌‌شود.
دكتر سارا شريعتي با طرح  دو مسئله بالا در سالن كنفرانس انجمن جامعه‌شناسي ايران در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، سپس به اين پرسش‌ها پرداخت كه كداميك از مفاهيم بالا براي اشكال جديد دينداري درست است و آيا رفتار مردم به سمت عرفي شدن مي‌‌رود يا خرافي شدن؟ آيا مي‌‌توانيم اين دو مفهوم را با يكديگر جمع كنيم؟ آيا خرافي شدن نتيجه عرفي شدن است يا بالعكس؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:28  توسط محمود موحدان  | 
 

  امیل دورکیم در ایران چهره جدیدی نیست، بیشترین شرح حال بر آثار و زندگی اش منتشر شده و کتابهایش نیز اکثرا ترجمه شده است؛ اما مسئله اینجاست که ساده انگاری های زیادی در حق او شده، آثارش را در سه یا چهار کتاب خلاصه می کنند، او را پوزیتویست می دانند و زندگی اش را بی حادثه! اما امروز زمینه خوبی است که بعد از حدود یک قرن از مرگ او به شناخت از این اندیشمند نائل شویم. اندیشمندی که آنچنان ساده و تک بعدی نیست و اندیشه ها و آثارش پیچیدگی های خاص خود را دارد و به مثابه یک عروسک روسی، پیچیده  و تو در تو است.  در بحث من، دورکیم در سه محور شناخته می شود: ۱ – دورکیم به عنوان جامعه شناس که جامعه شناسی را شکل داد و به آن متد و روش داد. ۲  – دورکیم به عنوان جامعه شناس دین که کارکردهای اجتماعی دین و نمودهای آن را بررسی کرد.  ۳ – دورکیم به عنوان روشنفکر زمان خویش و نماینده اقلیت در جامعه.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط محمود موحدان  | 

   اگر موافق باشيد مي‌توانيم گفت‌وگويمان را با ارائة ارزيابي كلي و جامعه شناسانه اي از وضعيت هنر در ايران امروز آغاز كنيم.
○ حقيقتش بايد از خود پرسيد اين توجه به هنر و جامعه‌شناسي هنر که امروزه شاهد آن هستيم، در ايران از کي و در اثر چه شرايط اجتماعي به‌وجود آمده است؟
پيش از پرداختن به اين پرسش مايلم به تجربه¬اي در جامعه¬اي متفاوت اشاره كنم. در فرانسه، خصوصاً از دهة شصت ميلادي، جامعه‌شناسان به مطالعة رفتارهاي فرهنگي جامعة خود پرداختند. در اين سال‌ها وزارتخانة امور فرهنگي با وزارت آندره مالرو ايجاد شد و برنامة خود را دمکراتيزه کردن عرصة هنر و فرهنگ قرار داد. از نظر مالرو، آشنايي با هنر پيش از آنکه محصول آموزش باشد، در نتيجة مواجهة مستقيم فرد با اثر هنري است و در نتيجه وظيفة وزارتخانة خود را در اين مي‌دانست که آثار هنري جهان را در دسترس عموم مردم قرار دهد.
ديگر عامل اجتماعي مؤثر در توجه به فرهنگ و هنر در اين دوره، کاهش نقش فرهنگ در مديريت اوقات فراغت بود. يکي از مهم‌ترين تحقيقات جامعه‌شناسانه‌اي که در اين باره، به سفارش موزه‌هاي اروپايي، انجام شد تحقيق جمعي پير بورديو، با عنوان «عشق هنر»، در خصوص بازديدکنندگان موزه‌ها بود که سياست دمکراتيزاسيون عرصة هنر و فرهنگ را، به پشتوانة تحقيق تجربي وسيعش، شکست ‌خورده خواند و نشان داد که، برخلاف تصور رايج، تنها سرماية اقتصادي نيست که منشأ نابرابري است (اين مانع را سياست دمکراتيزاسيون با ارزان کردن يا در مواردي رايگان کردن بازديد از موزه‌ها از بين برد)، بلکه سرماية فرهنگي، تحصيلات، قابليت‌ها و منش فرد که ناشي از خاستگاه اجتماعي‌ـ‌طبقاتي وي است، در مصرف و رفتارهاي فرهنگي نقش تعيين‌کننده‌اي دارد. بورديو در اثر ديگرش، «تمايز»، سه شکل فرهنگ را از يکديگر متمايز کرد: در نوک هرم، فرهنگ مشروع (هنرهاي والا: اپرا، موسيقي کلاسيک، تئاتر...) که مشخصاً به طبقات بالا تعلق دارد؛ بعد از آن فرهنگ متوسط طبقة متوسط (سينما، عکاسي...)؛ و سپس فرهنگ عامه که از دنياي فرهنگ و هنر عملاً حذف مي‌شوند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:10  توسط محمود موحدان  | 

 جامعه‏شناسي و هنر از نظر بورديو زوج موفقي نبوده‏اند. ناموفقيت اين همزيستي مشترك را اما در تحليل بورديو، هم بايد به حساب هنر نوشت و هم به حساب جامعه‏شناسي، (اين بحث آغازين بورديو دركنفرانس وي در مدرسه عالي هنرهاي دكوراتيو در آوريل ۱۹۸۰ است). به حساب هنر، چرا كه دنياي هنر، دنياي يكسري باورهاست: باور به استعداد هنري، به ذوق و سليقه ذاتي، به هنرمند كه آفريننده است و خلاق ...، و اين دنيا با ظهور جامعه‏شناسي كه لازمه كارش، تجزيه اين مفاهيم و تحليل اين باورها، متعين كردن شان از نظر اجتماعي و افسون زدايي از آن است، در تضاد است. رويكرد جامعه‏شناسانه، متأثر از سنت دوركيمي، اين باورها را به امر اجتماعي تقليل مي‏دهد و با تحليل و ترجمان اجتماعي هنر، آن را نسبي مي‏كند. در نتيجه هنرـ همچنان كه مذهب ـ يكي از حوزه‏هاي است كه بيشترين مقاومت را در برابر رويكرد جامعه‏شناسانه دارد. به اين دليل كه اولا مدعي «خاص بودن» و همچنين مدعي «جهاني بودن» است، ارزش‏هايي كه جامعه‏شناسي مشخصاً در برابر آن قرار گرفته است.
«آفرينندگان يا خالقين را چه كسي خلق مي‏كند؟» اين عنوان يكي از سخنراني‏هاي بورديو است. اين سؤالي است كه در متن خود پاسخي را نيز القا مي‏كند و با آنچه كه «ويژگي خاص هنرمند و هنر» مي‏نامند، انقطاع ايجاد مي‏كند. اگر هنرمند خالق است، اين خالق مگر نه اينكه خود مخلوق فرايندي است؟ در اينجا بورديو به سؤالي اشاره دارد كه مارسل موس، وقتي كه بعد از مطالعات بسيار در خصوص اينكه پايه قدرت جادوگر چيست، به نتيجه نمي‏رسد و مستأصل مي‏شود، طرح مي‏كند. موس مي‏پرسد: بالاخره چه كسي جادوگر را مي‏سازد؟ و بورديو به تبع موس، سؤال مي‏كند: چه كسي اين قدرت را به هنرمند مي‏دهد؟ بورديو «سوژه خلاق» را توهم مي‏خواند و به نقد نبوغ هنرمند كه افلاطون معتقد است خدادادي است و كانت متعالي مي‏خواند، مي‏پردازد. اين نقد با بازخواني كار كانت یعنی کتاب « نقد قوه داوري»ـ به فارسي نقد قوه حكم ترجمه شده است ـ در اثر بورديو تحت عنوان«تشخص» ( ۱۹۷۹) با عنوان فرعي«نقد اجتماعي داوري»- انجام مي‏شود. در کتاب «تشخص»، پیر بورديو سومين نقد كانت ر، به پرسش مي‏كشد. نقد توهم استعداد ذاتي، هوش خدادادي، باور به جهاني بودن داوري زيباشناسانه و سليقه و نبوغ هنرمند كه از نظر اجتماعي متعين نيست و تنها از منظر زيباشناسانه تحليل مي‏شود. بورديو نشان مي‏دهد كه سلايق، قضاوتها و استعدادهاي افراد نيز امري اجتماعي است و در نتيجه فرايند اجتماعي شدن وي و عاداتي است كه در طول زندگيش كسب كرده است، و در نتيجه به جايگاه هر فرد در جامعه بستگي دارد. از اين رو به جاي طرح مسأله هستي و ذات‏شناسانه (ontologique) در خصوص هنر و استعداد و ذوق هنري، مي‏بايست مسأله تاريخي و جامعه‏شناسانه را جانشين كرد. در نتيجه هنر - همچنانكه مذهب- با خاص و جهاني خواندن خود، با ميلش به فراروي از تعينات اجتماعي و تاريخي، و استعلايي خواندن سرشت زيبايي، با جامعه‏شناسي كه كارش از آسمان به زمين كشاندن مفاهيم است، درگير مي‏شود و از اين رو تجربه زيست مشترك اين دو، تجربه موفقي نيست. در اين تحليل، زيباشناسي متهم مي‏شود كه واقعيت اجتماعي هنر را به بهانه استقلال و خودمختاري اين حوزه، پنهان مي‏كند. اين افسون زدايي از خلاقيت هنري، ذوق هنرمند و رفتارهاي فرهنگي را به «بدبيني جامعه‏شناسانه» نسبت مي‏دهند،


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:31  توسط محمود موحدان  | 

  
 * اکثر جامعه شناسانی که در مورد دین کار کرده اند ابتدا با مطالعه ی دین جامعه ی خودشان شروع کرده اند به عنوان مثال مارکس مساله ی یهود را می نویسد ، وبر، اخلاق پروتستانی و روحیه سرمایه داری ودورکیم از مسئله ی خودکشی یهودیان. موضوع این سخنرانی اما در مورد دین عامه، دین متن جامعه است و در این مجال کوتاه سعی خواهد شد اندکی از زوایای آن روشن شود.
دین عامه در برابر دین خواص (روشنفکران، روحانیون وهمه ی کسانیکه به نحوی جزء خواص جامعه محسوب می شوند و نه افراد ساده ی اجتماعی) قرار می گیرد. دکتر سارا شریعتی به تبع برخی از صاحب نظران علوم اجتماعی، دین عامه را دین خاموشی و دین پنهان می خوانند. دین خاموش چرا که عامه ی مردم حرف نمی زنند، سخنرانی نمی کنند ، نمی نویسند، در نتیجه کسی حرف آن ها را نمی شنود، نوشته هایشان را نمی خواند و صدایشان به گوش نمی رسد و دین پنهان از آنرو که در اعماق جامعه نشت کرده و پنهان است. برخی متفکران پیشنهاد کرده اند به تأسی از روانشناسانی نظیر فروید و یونگ، که از روانشناسی اعماق(ناخودآگاه) صحبت کرده اند،یک جامعه شناسی اعماق را نیز بی ریزی کنیم ، به اعماق جامعه توجه کنیم و رفتار مردم را مورد مطالعه قرار دهیم.
همچنین ایشان به مقایسه ی جریان روشنفکری دهه ی 80-70 با دهه ی 50-40 ایران پرداختند. در دهه ی 50-40 جریان روشنفکری رو به جانب عامه مردم است و روشنفکران از تمام وجوه دین عامه صحبت کرده اند : نیایش، دعا ، نماز، عاشورا، تاسوعا و ... . امروزه گفته می شود که گفتمان آن ها درون دینی بوده است. به فاصله 30 سال موضوعات مورد بحث روشنفکران متفاوت شد و گفتمان آن ها به وجهی برون دینی گرفت. مباحثی همانند هرمونوتیک، سکولاریزاسیون، عقلانیت، افسون زدایی، طلسم زدایی و ... . چرا در این فاصله، موضوعات بدین حد متفاوت شد؟ به دلایل بسیار و از جمله، وسایل ارتباطات جمعی، یک عامل دیگر اما تفاوت کمی نخبگان در گذشته و حال است. در گذشته تعداد  
   ” دکتر سارا شریعتی به تبع برخی از صاحب نظران علوم اجتماعی، دین عامه را دین خاموشی و دین پنهان می خوانند. دین خاموش چرا که عامه ی مردم حرف نمی زنند، سخنرانی نمی کنند ، نمی نویسند، در نتیجه کسی حرف آن ها را نمی شنود، نوشته هایشان را نمی خواند و صدایشان به گوش نمی رسد و دین پنهان از آنرو که در اعماق جامعه نشت کرده و پنهان است.... “


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:22  توسط محمود موحدان  | 
                       

  سال 2005 يا 2006، پژوهشي در اروپا انجام شد در مورد «زن در هنر». پژوهش در حوزه جامعه‌شناسي فرهنگ بود؛ در حوزه اوقات فراغت. اين پژوهش نشان مي‌داد كه زنان بيش از پيش اوقات فراغت‌شان را رمان مي‌خوانند، كنسرت مي‌روند، موزه مي‌روند، تئاترهاي مختلف شركت مي‌كنند و در همه عرصه‌هايي كه مربوط به فرهنگ است، زنان مخاطبان اصلي  شده‌اند؛ در حالي كه مردان اوقات فراغت‌شان را بيش از پيش در چي مي‌گذرانند؟
در ورزش، جلوي تلويزيون و جلوي كامپيوتر. زماني كه آقا دارد تلويزيون نگاه مي‌كند، خانم دارد رمان مي‌خواند. وقتي آقا دارد اينترنت بازي مي‌كند، خانم به كنسرت و تئاتر مي‌رود. زماني كه مردان دارند فوتبال بازي مي‌كنند، زن‌ها بازديدكننده موزه‌ها هستند. همين پژوهش باعث شد مقالاتي دربيايد. يكي از آنها جالب بود. عنوانش اين بود كه «زن، آينده هنر است».
معمولا اگر با اين فرمول آشنا باشيد، مي‌گويند «زن، آينده بشريت است» چون زن، فرزند به‌وجود مي‌آورد؛ چون زنان قالب مردان بزرگند؛ آنها را به وجود مي‌آورند و مردان چي به وجود مي‌آورند؟ آثار بزرگ. اما الان در قرن بيست و يكم انگار ماجرا دارد عوض مي‌شود و زنان دارند خالق آثار بزرگ مي‌شوند. البته آنجا ننوشته بود «خالق»؛ نوشته بود «مصرف‌كننده‌هاي بزرگ بازار هنر». سؤال چيست؟ سؤال را ليندا نش‌لند در 1970 مطرح مي‌كند.
ليندا نش‌لند مورخ هنر است. او مقاله‌اي دارد تحت اين عنوان كه «چرا هنرمندان بزرگ زن نداريم؟». بعد خودش جواب مي‌دهد كه معمولا 2 رويكرد و 2 نظر وجود دارد؛ يك نظر هميشه اين بوده؛ هنر عرصه انتزاع است، عرصه نبوغ است، عرصه زيبايي‌شناسي است و دليل اينكه ما در عرصه هنر، هنرمندان بزرگ زن نداريم خيلي ساده است؛ چون ما با نبوغ زنانه روبه‌رو نيستيم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:17  توسط محمود موحدان  | 

 همايش «موسيقي زيرزميني؛ نگاه به محسن نامجو»
چه با آن موافق باشيد، چه مخالف، موسيقي محسن نامجو يك پديده است. اين قدر مهم هست كه نويسنده و منتقدي مثل رضا براهني از نسل گذشته و دكتر سارا شريعتي از اين نسل در مورد كارش حرف بزنند و تحليل كنند.
آن‌چه در زير مي‌خوانيد صحبت‌هاي خانم شريعتي است در همايش «موسيقي زيرزميني؛ نگاه به محسن نامجو» كه سه‌شنبه 20 آذر در دانشكده‌ علوم اجتماعي دانشگاه تهران و به همت بچه‌هاي كانون موسيقي اين دانشكده برگزار شد.
*راستش از خودم مي‌پرسم كه من اينجا چه كار مي‌كنم. در ميان اين جمع جوان، نه جوان هستم، نه متخصص موسيقي نه رپر و نه با نگاه زيبايي‌شناسي مي‌توانم در مورد اين موضوع صحبت كنم و نقد كنم. اين هفته با 16 آذر شروع شد. اين روزها اگر به در و ديوار دانشگاه توجه كرده‌ باشيد، ديده‌ايد كه چقدر همايش دانشجويي و فكري و روان‌شناختي برگزار مي‌شود و من در چند تا از اين همايش‌ها دعوت بودم. اما همه را رد كردم و با اين‌كه موسيقي تخصص من نيست و با اين‌كه معمولاً از صحبت در مورد اشخاص و آثارشان پرهيز مي‌كنم، پذيرفتم كه در اين جمع صحبت كنم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:4  توسط محمود موحدان  | 

کاريزماي رسانه اي 
نظريه اصلاح اجتماعي و مقوله کاريزما را در آثار ماکس وبر خوانديم و تاثير نيروهاي کاريزماتيک را با مروري به تاريخ صدساله ايران مي توان مشاهده کرد. در اين خصوص با دکتر سارا شريعتي گفت وگويي انجام شده که در زير مي خوانيد؛
لطفاً در آغاز نظريه وبر در خصوص کاريزما را توضيح دهيد. تا جايي که من اطلاع دارم وبر با نظريه اصلاح اجتماعي به مقوله اي به نام کاريزما مي رسد. لطفاً کلياتي در خصوص نظريه وبر در مورد اين مقوله برايمان بگوييد.
*کاريزما يک کلمه يوناني است که به فرمندي ترجمه شده است و معاني اي چون رحمت، فيض و استعداد را دربرمي گيرد. يک کيفيت وجودي استثنايي. در فرهنگ عامه، کاريزما با محبوبيت و جذابيت شخصي، در هنر با «نبوغ»، و در فرهنگ ديني با مفهوم عصمت، نزديک است. هانري کربن اين اصطلاح را با ولايت در تشيع هم خانواده مي داند. تا قرن 17 اين کلمه به فرهنگ لغات الهيات تعلق داشت و اشاره داشت به ويژگي هايي چون استعداد ذاتي و خدادادي، قدرت پيشگويي و اعجاز يک فرد و نوعي «نظرکردگي» را تداعي مي کرد و مثلاً از کاريزماي پاپ نام برده مي شد که اشاره به خطاناپذيري وي داشت.
وبر از کاريزما براي توضيح انواع قدرت استفاده مي کند. وي سه نوع قدرت را و سه منبع مشروعيت را از يکديگر متمايز مي کند. قدرت سنتي که در حوزه جامعه شناسي دين اغلب به شخصيت «جادوگر» نسبت داده مي شود. جادوگر اقتدار خود را از رابطه اي مي گيرد که با جامعه برقرار مي کند، جامعه اي که او را حافظ سنت مي داند. دومين شکل اقتدار، قدرت قانوني-عقلاني است که در همين حوزه «کشيش» نه به دليل ويژگي هاي فردي بلکه به دليل منصب و مقامي که در نهاد دين دارد، از آن برخوردار است. و قدرت فرمندانه يا کاريزماتيک که اغلب به«پيامبر» نسبت داده مي شود. در نتيجه بحث کاريزما، بحثي در حوزه استيلا و قدرت سياسي است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:56  توسط محمود موحدان  | 

 اصلاح ديني بمثابه يك پروژه اجتماعي بر اساس «‌تخمين جايگاه و نقش اجتماعي مذهب» به وجود آمد. با اين تحليل كه در جوامع تيپ شرقي، مذهب هم شكل انحصاري جهان بيني و اصل سازمانده زندگي اجتماعي و هم مبناي مشروعيت قدرت است و هر گونه مبارزه طبقاتي يا سياسي با زبان مذهبي است كه بيان مي‌شود و در شكل جنگ مذهبي است كه نمود مي يابد. شريعتي به روشنفكران، اعم از مذهبي و غير مذهبي، پيشنهاد مي‌كند كه امر ديني و مشخصا اسلام را، جدا از تجربه امر قدسي و وجوه ايماني-اعتقادي‌اش، همچون يك پديده اجتماعي در نظر گيرند. شريعتي تحت تاثير جامعه‌شناسي تاريخي اديان وبر، براهميت ساخت دروني ميدان ديني واقف است و براي نقش اين ميدان، هم از نظر تئوريك (باز نمود جهان و همچنين منطق ايدئولوژيك آن) و هم از منظر تحول تاريخي واقعيت‌هاي اجتماعي‌اي كه بدان ارجاع مي‌دهد، اهميت فراواني قائل مي‌شود. وي نقش تاريخي دين را به نسبت دوره‌هاي مختلف (تصلب‌يافتگي و نهادسازي ثبوتي يا نوآوري ديناميك)، هم مخدر ارزيابي مي‌كند و هم درمان‌كننده؛ علت مستقلي كه مي‌تواند هم نقش استحماري ايفا كند و هم نقش آگاهي بخش. از نظر او، در جهان سوم و مشخصا جوامع مسلمان، هيچ تحول اجتماعي و سياسي جز با ساختارشكني مقدماتي و بازسازي خود دين نمي‌تواند نهادينه شود در نتيجه،‌آزادي دين از تصلب و تاريك انديشي، به آزادي فكر بمثابه تضمين همه اشكال‌ رهايي بخشي( سياسي، اقتصادي و ملي و ...) مي‌انجامد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:40  توسط محمود موحدان  | 
 

 برگزاري جلساتي درباره هنر اتفاق مباركي براي جامعه‌اي است كه در آن همه چيز از طريق دين و سياست معنا پيدا مي‌كند. «در كنار دين و سياست، دنياهاي ديگري هم وجود دارد، مثل هنر و خوشحالم كه امروز هنر بيشتر از گذشته مطرح مي‌شود.» 
 «پس از انقلاب، هركدام هنرها سرنوشت جداگانه‌اي يافتند. در حوزه هنرهاي زيبا از دوران فرج بعد از شدت صحبت مي‌كنند؛ دوره‌اي با تبر به جان مجسمه‌ها مي‌افتادند، داشتن ساز ممنوع بود و در دانشكده‌ها، پرتره و آناتومي را تدريس نمي‌كردند. امروز آن دوران گذشته است و براي هنر، همايش و جلسه سخنراني مي‌گذارند. البته مبارزه پنهاني هم ميان اجتماع و دولت وجود دارد. جامعه ما مملو است از آموزشگاه‌هاي موسيقي و نقاشي و مجسمه‌سازي. در حالي كه اين هنرها چنين جايگاهي در سياست‌هاي دولت ندارند.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:34  توسط محمود موحدان  | 

 روژه باستید متن کامل سخنرانی سارا شریعتی در گروه مطالعات انسان‌شناسی فرهنگی انجمن جامعه‌شناسی ایران
جامعه ما شاهد ظهور اشکال جدیدی در همه حوزه ها ست: دین، هنر، اندیشه، سبک زندگی...دین یکی از حوزه هایی ست که در این مدت تحولات بسیاری را به خود دیده است و بسیاری از اشکال نوین دینداری در ایران سخن گفته اند.  در تحلیل اشکال نوین دینداری، اغلب از دو مفهوم استفاده می شود: خرافه گرایی، عرفی گرایی. برخی این اشکال را به رشد خرافات در میان مردم نسبت می دهند و برخی به رشد عرفی گرایی در میان جوانان.
در مشاهده این اشکال اما، همیشه به نظرم می رسید که هر کدام از این تعابیر، در جایی، به نحوی دچار کاستی می شوند. هر کدام نمایانگر تحولی در بخشی از اقشار اجتماعی اند و در همان حال نیز گاه به طور جامع بیانگر اتفاقی که دارد می افتد، نیستند. چرا؟ به این دلیل که این اشکال، متصلب نیستند. سیالند، مدام جابجا می شوند. مدام از دست مفاهیم ما سر می خورند و می لغزند و نظریه پرداز را گیج می کنند. در اینجا بود که به یاد روژه باستید افتادم و " قدسی وحشی" او.
در معرفی روژه باستید، کلود راوله مقاله ای نوشته است با این عنوان: "زندگی-کتابشناسی روژه باستید" و توضیح داده است که در زندگی باستید اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی او عبارتست از کتابها و آثارش. بیش از 1300 مطلب.
در اینجا من نخست اجمالا نگاهی به زندگی باستید می اندازم ، سپس بحث وی را در خصوص قدسی حشی معرفی می کنم و در پایان توضیح می دهم که در کجا این مفهوم می تواند بیانگر واقعیت جدید دین در جامعه ما باشد.
روژه باستید کیست؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:55  توسط محمود موحدان  | 

  «حقيقت دينم شد و راه رفتنم.
   خير حياتم شد و کار ماندنم.
   زيبايي عشق ام شد و بهانه ي زيستنم.»
    شريعتي

« رساله ي نا اميدي» را ميخواندم. رساله ي معروف سورن کي ير که گُرد. در مقدمه اش ژان ژاک گتو نوشته است که در جواني، کي ير که گُرد به اين نتيجه مي رسد که سه راه در برابرش است: نخستين راه، لذت است. دومين راه شک. سومين، نوميدي. لذت، شک و نااميدي، محصول زندگي انسان در دنياست. زيستني که تجلي زيبائيست. و با اين حال، زيبايي پس از لذت، شک را و نا اميدي را به دنبال دارد. در اينجاست که او به اخلاق رو مي آورد و به مذهب.  و بدينترتيب، فلسفه ي « سه ساحت زندگي» کي ير که گُرد  شکل ميگيرد:  ساحت زيبايي، ساحت اخلاق. و ساحت مذهب.
انسان در جستجوي زيبايي، «انسان نوميد» يست که در لحظه زندگي ميکند. در فوريت لحظه.
انسان اخلاقي، «انسان مسئول» يست که در زمان زندگي ميکند. در تداوم تاريخ.
انسان مذهبي، انسان «اميدوار» يست که لحظه و زمان، جز در رابطه شان با  جاودانگي، برايش بي معنايند.
... اين سه مرحله آيا همان  تثليث زيبايي، خير، حقيقت  شريعتي نيستند؟ همان سه ضلع مثلثي که شريعتي، زندگي را در آن ميان، معنا ميکرد؟ زيبايي زندگي بود و خير، اخلاق و حقيقت، مذهب.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:57  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا