|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
درباره ويرجينيا وولف:" ويرجينيا وولف" به سال 1882 در لندن به دنيا آمد. پدرش "لسلي استفن" مردي اشرافزاده و اديب و همسرش، "لئورنارد وولف" روزنامه نگار و ناشر بود. هنگامي كه بست و چهار ساله بود نخستين كتابش انتشار يافت.داستانهاي او كه با نثري سنگين و اسلوبي فاخر نوشته شده اند بيشتر نشان دهنده احساسات رقيق و حالات ذهني و ظريف شخصيتهاي آثار اويند .حادثه در داستانهاي او ساده و كم فراز و نشيب است. . " وولف " شايد يكي از اولين نويسندگاني باشد كه در داستانهاي خود حوادث را نه بدان صورتي كه اتفاق مي افتند، بلكه بريده بريده و به شكل يك جريان ذهني نامنظم از زبان يكي از قهرمانان كتاب بازگو مي كند، شيوه اي كه بعد از او به دست " جيمز جويس" در كتاب "اوليس" و در آثار فاكنر به حد كمال رسيد.
وولف" در زندگي اش از نوعي بيماري رواني و افسردگي روحي رنج مي برد و چون به "آب" عشق و دلبستگي فراواني داشت روز 28 مارس 1941 خود را به دريا انداخت و خود كشي كرد. از او فقط يك مجموعه داستان كوتاه باقي مانده است كه جندين بار و با اسامي مختلف به چاپ رسيده است.
آثار مهمش عبارتند از: سفر خارج، دوشنبه و سه شنبه، اطاق جاكوب، خانم دالووي، فانوس دريايي، اورلاندو، امواج، بين پرده ها و ...
ویرجینیا وولف virginia woolf در سال 1882 در لندن به دنیا آمد ، در سال 1912 ازدواج کرد و در روز 28
خود را کشت . ازآثارش می توانSussex«ساسکس» lewesمارس 1941 در لیوز
امواج میان پرده ها و یادداشت orlandoفانوس دریایی ، اورلاندوmrs .dakowayمیسیزداکووی
.های یک نویسنده را نام برد
جز به وسیله ی «آب» به هیچ وسیله ای نمی توانست بمیرد . از همان سال 1915 که نخستین
داستان اش انتشار یافت ، آرزو داشت که «در آب انداخته شود » روی امواج بالا و پایین برود و
به این سو و آن سو کشانده شود از «فانوس دریایی » گرفته تا «امواج» در هر یک از داستان
هایش کوشش به کار می برد که به تاثرهایی که جویبار زمان همراه خود می برد دست بیابد اما
موج به دنبال موج می آمد و هم چنان که زندگی در آغوش زمان ناپدید می شود همه چیز در اعماق
اقیانوس ناپدید می شد . دغدغه ی رمانتیک و یرجینیا وولف چنین بود : «برای آن که بتوان به همه
چیز در آمیخت باید خود را در آن میان انداخت » و روزی از روزها –در بهار 1941 – عصا و
.کلاه خود را به دقت در ساحل گذاشت و خود را در آب انداخت
«بانو در آينه» مجموعهاي است از سبكهاي مختلفي كه وولف در نوشتن استفاده ميكرد. از يكسو آن جملات كاملا ذهني او است كه در داستانهايش مثل «لكهاي روي ديوار» نمايان ميشود، از يك طرف رئاليسم خردكننده داستانهايي مثل «دوشس و جواهرفروش» است كه خواننده را ميخكوب خود ميكند. تا سوررئاليسم داستانهايي مثل «نورافكن» تا ... ويرجينيا ووولف علاقه خاصي به رئاليسم صرف دارد. رئاليسم براي او دنيايي است كه هر چيزي كه لازم دارد در آن موجود است. هر كدام از نوشتههاي وولف دنيايي كامل هستند. وولف دوست ندارد چيزي ضعيف خلق كند. حتي داستان خيلي كوتاهي مثل «خانه اشباح» را طوري مينويسد كه ميخكوبت ميكند. داستانهايش روي چارچوبي استوار، بنا شدهاند. روايتها، قدم به قدم، تو را به درون شخصيتها ميكشانند و ميگذراند خوب با هم صميمي شويد و بعد يك دفعه شوك خودشان را وارد ميكنند. در داستانها، چيزي آمده شده و گوشهاي پنهان است كه ميتواند داغانت كند. زيبايي كار وولف در همين است: تو را به عميق ترين نوع غير احساسي ارتباط با نوشته ميرساند. طوري كه نميتواني راحت از ماجرايي كه خواندهاي فاصله بگيري. داستانها ميتوانند درونت نفوذ كنند. نفوذي دلچسب. و بعد درونت رسوب ميكنند و اينچنين، در دنياي سرد راويها شناور ميماني. در فكرهايشان غرق ميشوي، دنيا را از درون چشمهاي شان ميبيني و دنيا از درون چشمها آنها چقدر آشنا است. در صميميت كلمات شان، ميتواني، به يكباره ببيني كه جهان تماما انگليسي آنها، همان روح زندگي، پر از زشتيها و زيباييها را در خود دارد كه شبيه به زندگي خود تو است. جايي در ميان داستان، ديگر فكرهاي خودت است كه دارد اثر را پيش ميبرد. جايي ديگر وولف وجود ندارد. تو خودت وولف شدهاي.
ویرجینیا وولف، رمان نویس بزرگ بریتانیایی در صبح یکی از روزهای مارس سال 1941، پشت میز کار خود قرار گرفته، یادداشتی را با مضمون"وداع با دنیا" برای خواهر و همسرش(لئونارد وولف) که سردبیر مجله political Quarterly بود،می نویسد. سپس چوبدستیش را برداشته و گردش مورد علاقه خود را شروع می کند. همسرش وقتی این نامه را می بیند، با نگرانی به سوی او می دود.اما وقتی به رودخانه می رسد، تنها چوب دستیش برروی چمن زار افتاده و .......
این رمان نویس بزرگ، در سال 1882 در لندن به دنیا آمد. چون،تنها سیزده سال داشت که مادرش را از دست داد و هفت سال بعد پدرش را نیز از دست داد. به همین خاطر به صورت دختری زود رنج و حساس پرورش می یابد. ورجینا دو سال قبل از شروع جنگ جهانی اول با لئونارد سیدنی وولف ازداج کرد. لئونارد وولف روزنامه نگاری آزاد و منتقد ادبی بود.کمی پس از ازدواج، عمارت عظیم آنها واقع در بلومزبری به عنوان هسته ی مرکزی انجمن هنری انگلستان با نام «گروه بلومزبری» مطرح گردیده و روشنفکرانی همچون کلیو بلِ منتقد،ای.ام فورسترِ رمان نویس، لیتون استراچی زندگینامه نویس و جان مینارد کینس اقتصاددان در آن شرکت داشتند. ورجینا در اتاق همین ساختمان که کتب و آثار شیرازه بندی نشده وی،ستونهای آن را تشکیل داده بودند،والین رمان خود را به رشته تحریر در می آورد. نخستین رمان خود را در سال 1915 به صورت بیوگرافی و با نام "سفر به خارج" را نوشت. از آثار او می توان به «اتق یعقوب»(1922)،«خانم دالوی»(1925)،«به سوی فانوس دریایی»1927 اشاره کرد.مقالات انتقادی وولف از زبانی صریح و روشن برخوردار بود. مادیگرایی در زمانهای مختلف را بیان می نمود. همچنین نوشته های بسیاری را در مورد روابط دو جنس زن و مرد را به رشته تحریر درآورد.در مقاله ای نیازهای زنان عصر مدرن را در برخورداری از استقلال و آزادی را این چنین بیان نمود:«آنها نیازمند درآمدی بالغ بر پانصد پوند در سال و اتاقی تحت مالکیت خود هستند».شخصیت وولف چون حبابی بسیار نازک است. زیرا با مطالعه زندگینامه وی که در سال 1960 توسط همسرش لتونارد وولف منتشر شد، به شخصیت درونی او پی می بریم. شاید هنگامی که در کنار رودخانه ایستاده و فکر خودکشی را در ذهن خود می پروراند، خودکشی اسمیت را در کتاب خانم دالوی را به خاطر می آرود. در آن چنین بیان شده است:"انسان جانور منزجر و تنفر آوری است که از سوراخ بینی او خون می چکد......آری همه دنیا چنین گفته اند که خودکشی کن.......خودکشی کن".
لباس نو / اثر ويرجينيا وولف / ترجمه فرزانه قوجلو رادر سايت مرورادبيات ايران ايران بخوانيد
مي گويد که گل ها را خودش مي خرد. روزي در اواسط ژوئن، صبح زود، پس از اينکه بيداري اش با فکر کردن آغاز مي شود. روز ميهماني است. (وظايف لوسي سرکارگر خانه، آمدن کارگران براي بيرون آوردن درها)، روزي پر از کار براي زني که قبلاً به خاطر شنيدن قابليت عجيبش در ميزباني، از زبان کسي که عاشقش بوده، گريسته است. و روز آغاز مي شود. با غژغژ لولاهاي پنجره، شيرجه زدن در هواي خنک صبح ماه ژوئن و تصوير آزارنده و دوست داشتني «پيتر والش»، مردي که سال ها پيش «کلاريسا» عاشقش بوده، و با اين وجود به او جواب رد داده، با «ريچارد دالاوي» ازدواج کرده، و هنوز پس از سال ها وقتي چشم باز مي کند، نفس مي کشد، و کارهايي که بايد طي روز انجام دهد، يکي يکي در ذهنش به او سلام مي کنند، جزء اولين تصاوير ذهني اوست. بجا بودن، حضور تصوير «پيتر والش» در چنين زماني (اول، در سطر هاي ابتدايي رمان و دوم هنگام بيدار شدن کلاريسا از خواب، پس از سال ها) در ذهن قهرمان اصلي داستان ً «خانم دالاوي» و شناساندن «پيتر والش» به عنوان قهرمان دوم، در شرايطي که در ادامه داستان يا حتي در ابتداي آن بسيار دقيق اشاره مي شود که «پيتر» حدود پانزده سال است عملاً هيچ حضوري در زندگي «کلاريسا » ندارد و «کلاريسا» با علاقه و انتخاب خود، و نه به اجبار يا ترديد، «ريچارد» را به «پيتر» ترجيح داده است، کمي براي کسي چون «ويرجينيا ولف» نا استادانه، احساساتي وار، و از دست در رفته به نظر مي رسد و شايد اين اولين نکته يي است که براي مخاطب، البته نه در بار اولي که رمان را مي خواند، بلکه وقتي به تفکر مي نشيند، يا براي بار دوم، خصوصاً بيست صفحه اول رمان را مرور مي کند، سوال برانگيز است. اينکه چرا مخاطب در برخورد اول با اين سوال درگير نمي شود، به مهم ترين و مشخص ترين ويژگي سبکي اين متن، يعني پيچيدگي به علت هجوم تلفيق شده تصوير و تفکر برمي گردد.
عرق ريزان روح
ما هميشه تنبلى هايمان را با مسائلى كه دور و برمان اتفاق مى افتد، توجيه مى كنيم. اگر ننويسيم تمام زمين و آسمان را مقصر مى دانيم و اگر بد مى نويسيم، آنقدر بهانه داريم كه از قافله عقب نمانيم. هميشه از وقت كم و شرايط دشوار زندگى مى گوييم و حس مى كنيم به داستايفسكى درونمان ظلم فراوان مى شود، چرا كه فرصت بروز و ظهور ندارد. حس مى كنيم اگر به اندازه فاكنر وقت داشتيم، اگر نويسنده بهترى نمى شديم، دست كم مثل او مى نوشتيم. خودمان را با همين مسائل سرگرم مى كنيم و آخر ماجرا، هيچ است. هيچ نويسنده اى با رمان هايى كه ننوشته شناخته نمى شود و هيچ رمان بدى را به دليل توجيه نويسنده اش مورد توجه قرار نمى دهند.
خواندن يادداشت هاى روزانه نويسندگان گوناگون، علاوه بر تمام حسن هايى كه دارد، يك نكته را براى شخصيت تنبل ما روشن خواهد كرد: اينها هم مثل من و شما خانه و زندگى داشته اند. زندگى شان خرج داشته است و مجبور بودند براى «غم نان» صبح تا شب، سگ دو بزنند. به كمتر كسى از ميان اين نويسندگان مى توان برخورد كه حقوق ماهيانه خوبى دريافت كند كه بدون كار كردن در خانه اش آمده باشد. كمتر نويسنده اى ديده ايم كه زندگى اش شبيه «آبلوموف» (شخصيت رمانى به همين نام، نوشته تورگنيف) سرشار از خوردن و خوابيدن باشد. مى توان مثال هاى فراوانى زد: از داستايفسكى گرفته تا بالزاك، از كارور تا سيلويا پلات و از بولگاكف تا ويرجينيا وولف. زندگى همه اينها نمودار سختى هايى است كه متحمل شده اند. خواندن روزانه هاى آنها، اين مسائل را پيش روى ما مى گذارد.
وولف، ویرجینیا Woolf, Virginia بانوی داستاننویس و مقالهنویس انگلیسی (1882-1941) ویرجینیا در لندن زاده شد، پدرش سر لزلی استیون Sir Leslie Stephen از چهرههای برجسته ادب انگلستان در عصر ملکه ویکتوریا و مؤلف تاریخ فکری انگلستان در قرن هجدهم است. ویرجینیا در سیزده سالگی مادر را از دست داد، تحت نفوذ پدر قرار گرفت و درمحیط ادب و فرهنگ پرورش یافت، وی که به سبب ضعف مزاج از تحصیل منظم مدرسهای منع شده بود، همراه پدر به خواندن آثار فیلسوفانی چون افلاطون، "اسپینوزا" Spinoza و "هیوم" Hume پرداخت. در کتابخانه وسیع و جامع پدر با برجستهترین نویسندگان عصر آشنا گشت و با تعدادی از خانوادههای بافرهنگ انگلستان ارتباط یافت. پس از مرگ پدر فرزندان سرلزلی همچنان به پذیرایی دوستان در خانه خود در بلومزبری Bloomsbury ادامه دادند که نام آن بعدها به «گروه بلومزبری» منتقل شد. این گروه از روشنفکران و فارغالتحصیلان دانشگاه کمبریج تشکیل شد و نویسندگان وهنرمندان مشهوری به عضویت آن درآمدند. ویرجینیا در 1912 با یکی از اعضای این گروه به نام لئونارد وولف Leonard Woolf، اقتصاددان و مرد سیاست آینده ازدواج کرد. اگرچه در زمان جنگ اعضای گروه بلومزبری پراکنده شدند، پس از پایان جنگ، گروه دوباره دایر گشت و کسان جدیدی به عضویت آن درآمدند، اما اصول اندیشه و هدف گروه تغییر نکرد و آن بیان حقیقت، آزادی بیان، عشق به هنر و احترام به اخلاق و سنن و فرهنگ انفرادی بود.
اتاقی از آن خود
زنی که می خواهد نویسنده شود
باید پول داشته باشد
و اتاقی از آن خود !
A Room Of One,s Own نام کتابی از ویرجینیا وولف که به سال 1928 منتشر شد .
دست مایه ی اصلی این کتاب مضمون سخن رانی ها یی بود که وولف سال پیش از آن در کالج های ویژه ی زنان در کمبریج درباره ی زن و ادبیات ایراد کرده بود .
وولف نظر کلی خود را در این باره در صفحه ی آغازین کتاب و در قالب جمله یی آورده است که پس از آن زبان زد زنان نویسنده شد :
زنی که می خواهد نویسنده شود باید پول داشته باشد و اتاقی از آن خود .
این کتاب توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است
خیزابها [The Waves]. رمانی از ویرجینیا وولف (1) (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی که در 1931 منتشر شد. این اثر نه دارای ماجراست و نه گفتگو، بلکه یک رشته تکگوییهای درونی بلند است که از طریق آن زندگی شش انسان، طی موجی مداوم و همواره تجدیدشونده، در برابر چشمانمان جریان مییابد. نخست آنها را در دورانی میبینیم که کودکی بیش نیستند و شاهدیم که هرکدام، با نوعی هیجان اضطرابآلود، شخصیت خود را کشف میکند: لوئیس (2) تشنه تنهایی است، زیرا از حس حقارت اجتماعی رنج میبرد؛ برنارد (3) همیشه در دام تخیلی گرفتار میآید که او را از واقعیت دور نگاه میدارد؛ نویل (4) از ضعف جسمانی و تجسمهای شوم در عذاب است و نظم و قاعده را عمیقاً دوست دارد؛ سوزان (5) تشنه تملک مطلق و انحصاری است، و جینی (6) مضطرب از آن است که خود را به دل زندگی بیفکند، همانگونه که به رقصی سرگیجهآور میپردازند؛ رودا (7) از همه چیز، حتی از زندگی خود وحشتزده است. آنها را از اتاق بازی تا مدرسه همراهی میکنیم. سپس در کنار برنارد در دانشگاه قرار میگیریم که همهگونه زندگی قابل تصور را تجربه میکند و به توالی با تولستوی و بایرون و مردیث (8) یکی میشود؛ در حالی که نویل، به ترغیب طبیعت شاعرانه خویش، خود را در جستجوی کمالی دستنیافتنی عذاب میدهد. لوئیس مجبور شده است که تحصیلات را رها کند و در دفتری به کار بپردازد و به مبارزه خسته کننده خود برای یافتن جایگاهی در دنیا ادامه میدهد؛ سوزان، که به خانه روستایی خود بازگشته است، احساس میکند که با طبیعت همسان شده است و ناخودآگاه آماده سرنوشت مادرانه خود میشود؛ جینی، که در اجتماع لندن پذیرفته شده است، تجربه زندگی مجلسی را آغاز میکند که زیباییاش بدان جلا میبخشد؛ و اما رودا موفق نمیشود که اعتماد به نفسی مانند سوزان وجینی به دست آورد، شک دارد و مدام میلرزد و خدا میداند که از چه میهراسد. چند سال بعد، شش رفیق گرد میآیند تا با پرسیوال (9) که قصد سفر به هند دارد وداع کنند؛ آنها به اتفاق در لحظهای از جوانی و زیبایی زندگی میکنند که قهرمانشان، پرسیوال، بر آن حاکم است و هریک بازتابی از آرزوهای خود را در وجود او مییابد. سالها، به همانگونه که موجی موج دیگر را پیش میراند، سپری میشوند و اینک آفتاب زندگی رو به افول میرود؛ پرسیوال بر اثر سقوط از اسب در هندوستان میمیرد و در وجود همه آنها حسی از خلأ باقی میگذارد که قادر بر پرکردن آن نیستند؛ هنگامی که شش رفیق بار دیگر گرد میآیند، لوئیس تجارتپیشهای شده است که کارش را دوست میدارد و «سنگینی دنیا را بر شانههای خود» احساس میکند؛ برنارد، که ازدواج کرده و پدر خانواده است، جملههای بیشماری ساخته اما هرگز واقعیت را نیافته است؛ سوزان مادر شده و اطمینان و اعتماد به نفس کسب کرده است؛ در حالی که جینی، بیآنکه هرگز توقفی کند، یا به کسی دل بسپارد، به زندگی ادامه میدهد؛ و اما نویل جبران زشترویی خود و بدسگالی انسانها و مرگ پرسیوال را در عشق یافته است؛ تنها رودا، که چند صباحی معشوقه لوئیس بوده، نتوانسته است چیزی به دست آورد و «بیچهره» مانده است. اما شور و هیجان و میل پیروزمند اوایل زندگی از وجود همه محو شده است: راهشان دیگر مشخص شده است و هریک در مقر خود ثابت مانده است؛ زندگی در نظرشان دیگر به منزله فتح نیست، بلکه مبارزه با مرگ است. این رمان از نومایگی جسورانهای در برداشت و بسط و توسعه برخوردار است: نویسنده توصیفهای کوتاهی از طبیعت در حکایت میگنجاند که آهنگ آن، رابطهای تنگاتنگ با زندگی شخصیتها دارد؛ هدف ویرجینیا وولف آن است که بدینوسیله، واقعیت را از طریق بازتابها و «خیزابها»ی مدام روان و سیالی نمایش دهد که طبیعت در اختیار آگاهی بشر میگذارد؛ توصیف این جریان مداوم، اگرچه گاهی به مهارتی بینقص محدود میشود، موفق میشود که قطعههای شاعرانهای بسیار زیبا و عمیقاً انسانی به وجود آورد.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Virginia Woolf 2.Louis 3.Bernard 4.Neville 5.Suzanne
6.Jinny 7.Rhoda 8.Meredith 9.Percivale
خانم دالووی [Mrs.Dalloway] رمانی از ویرجینیا وولف (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی، که در 1925 منتشر شد. کلاریسا دالووی در یک صبح روشن از ماه ژوئن بیرون رفت تا برای جشنی که همان شب در خانهاش برگزار میشد گل بخرد؛ پس، از موقعیت استفاده میکند و به گشت و گذاری در لندن میپردازد، و نویسنده او را همراهی میکند و تصویرهایی را که به چشم خانم دالووی درمیآید و افکار و احساساتی را که نور روشن بهاری در او برمیانگیزد گرد میآورد و همهچیز را در آهنگی موزون به هم میآمیزد. ذهن کلاریسا از تصویر پیتر والش سرشار است، دوست دوران کودکی که کلاریسا آرزو داشت با او ازدواج کند و، بنا به خبری که دادهاند، به تازگی از هند بازگشته است. خاطره پیتر کلاریسا را به دوران نوجوانی در خانه پدری میبرد. اما خاطرهها در آن حد او را جذب نمیکند که به آنچه در اطرافش میگذرد توجه نسپارد، زیرا خانم دالووی عاشق زندگی است و همه جنبههای زندگی در او شور و شوق میآفرینند؛ و بدین ترتیب، حکایت بسط مییابد و از گذشته به حال میرود و هر دو را با هم درمیآمیزد. کلاریسا به مأمور نظم عبور و مرور، به ویترین مغازهها، به اتومبیلی که با پردههای کشیده به سرعت میگذرد و شاید عضوی از خاندان سلطنتی را در خود پناه داده است توجهی یکسان نشان میدهد؛ در حالیکه در باغهای کنسینگتون پرسه میزند با زوجی جوان برخورد میکند؛ آن دو کاملاً سرگشته و درگیر با نگرانی بزرگی به نظر میآیند. نویسنده، به یمن همدلی فعالانه و همیشه هشیار، ما را به زندگی خصوصی آن زوج میبرد و ماجرایشان را برایمان شرح میدهد: سپتیموس وارن اسمیت، پس از آنکه با هیجانی آرمانی در جنگ جهانی شرکت جست، منقلب و غیرعادی از جنگ بازگشته است؛ از آن زمان، همهچیز را گویی «از پس شیشه» میبیند. و اما همسر ایتالیاییاش، لوکرتسیا، که فروشنده ساده کلاه است، بیهوده میکوشد تا، به کمک عشق، او را از کابوسی که به مرز جنون رسیده است نجات بخشد.کلاریسا در پایان گردش به خانه باز میگردد: در حالیکه مشغول مرتب کردن خانه است، پیتر سر میرسد؛ میان ان دو هیجانهای فرو خورده و عمیقی جریان مییابد که با آمدن الیزابت، دختر کلاریسا، متوقف میشود. الیزابت، هوشمند و زیبا، به سبب جدی بودن و توجه به چیزهایی که همیشه برای کلاریسا بیگانه بوده است، فکر مادر را به خود مشغول داشته است. روز ادامه مییابد، و کلاریسا،که در تنهایی خانهاش باقی مانده است، همچنان بر زندگی و افکار کسانی که او را میشناسند احاطه دارد: پیتر، که پس از سالها دوری از وطن، با لذت در حال و هوای لندن فرو میرود. شوهرش ریجارد دالووی، که پس از یک نشست سیاسی در خانه لیدی بروتون، ناگهان این نیاز را در خود احساس میکند که برای همسر خود گل بخرد و به او بگوید که چقدر دوستش دارد؛ الیزابت، که به همراه دوشیزه کیلمن به خرید رفته است، اما ناگهان، به اطاعت از نوعی ندا، نزد مادر بازمیگردد و دوستش را رها میکند و میگذارد که او طعم عذابآور شکست را بچشد. روز پایان میرسد و زمان جشنی که آن همه انتظارش را کشیدهاند فرا میرسد. در ضمن گفتگو، با شخصیت دیگری آشنا میشویم، با سپتیموس، که همان روز خودکشی کرده است و پزشکی که معالجهاش میکرد زندگی او را نقل میکند: سپتیموس خودکشی کرده است، زیرا دیگر نمیتوانست احساس عدم واقعیت را که پیوسته آزارش میداد تحمل کند و حکایت همین خودکشی، گویی ناگهان و به شکلی متضاد، به دنیای بیاهمیتی که کلاریسا در آن متحول میشود استحکام تازهای میبخشد. ویرجینیا وولف، رمان را به شکل قطعه موسیقی ساخته است: او پس از شب و روز، رمانی به شیوه جین آوستین، میکوشد تا با خانم دالووی از تجربه جویس بهرهگیرد (¬ اولیس)، اقدامی که در رمان به سوی فانوس دریایی و خیزابها با تسلط بیشتری آن را بسط خواهد داد.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Virginia Woolf 2.Clarissa 3.PeterWalsh 4.Kensington 5.Septimus Warren Smith 6.Lucrezia 7.Kilman 8.Lady Bruton 9.Sally seton 10.Jane Austen 11.Joyce
به سوی فانوس دریایی [To the Lighthouse]. رمانی از ویرجینیا وولف (1) (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی، که در 1927 منتشر شد. خانواده رمزی (2) برای گذراندن تعطیلات به یکی از جزایر هبرید آمدهاند. اعضای خانواده عبارتند از: مادر، زنی تقریباً پنجاه ساله که در نظر کسانی که او را میشناسند و به او نزدیک میشوند بینهایت زیباست؛ پدر، فیلسوفی که نیاز بسیار به تفاهم انسانها دارد؛ هشت فرزند، که بسیار با یکدیگر متفاوتاند؛ و میهمانان متعدد، از جمله لیلی بریسکو(3)، زنی نقاش که از بیاستعدادی رنج میبرد؛ و بالاخره مینتا دویل (4) و پل ریلی (5) که سرانجام باهم نامزد میشوند. شبی از اواسط ماه سپتامبر است. خانم رمزی به کوچکترین فرزندش، جیمز شش ساله، قول داده است که روز بعد او را برای گردش به سوی فانوس دریایی ببرد که هرشب روشن شدنش را میبینند. اما پدر اعلام میکند که روز بعد هوا نامساعد خواهد بود. گفتگویی در این زمینه میان پدر و مادر و فرزندان و میهمانان درمیگیرد. هیچ مجادلهی معین و آشکاری رخ نمیدهد. جانها به بیان کلمهای و اندیشهای مکدر یا روشن میشوند، پر و خالی میشوند، و بنا به روند مباحثه باد به گلو میاندازند یا لب فرو میبندند، و نویسنده به خوبی میداند که چگونه لحظات رنج و شادی، سبکباری و تنفر، و سرانجام کشش متقابل را، که همه اشخاص حاضر در اتاق را به یکدیگر میپیوندد، در پیهم آورد. شگفتآورترین چهره، خانم رمزی است که قادر است همه را درک کند و به کمک حسی عمق درون هریک را دریابد و در نتیجه هرچه را جستجو میکنند به ایشان ارزانی دارد. مجلس شبانه با آشتی کامل وی با شوهرش پایان مییابد. آنگاه شب به پایان میرسد و زمان میگذرد: روزها و فصلها و سالها، همراه با توفانهای زمستانی و گلریزان بهار و گرمای تابستان و دلتنگیهای پاییز، از پی هم سپری میشوند. و شبی، خانم رمزی به ناگهان میمیرد. دختر بزرگش، پرو (6)، نیز مدتی بعد، هنگام تولد نخستین فرزندش از دنیا میرود و سرانجام اندرو (7)، برادر پرو، نیز بر اثر اصابت بمبی در ایام جنگ جان میبازد. سالها و سالها میگذرد. دیگر کسی به آن خانه متروک، که خطر ویرانی تهدیدش میکند، نمیآید. و درست هنگامی که همه چیز در حال نابودی است اعضای خانواده بازمیگردند تا سیر ویرانی خانه نشسته است متوقف سازد. اما همه چیز تغییر کرده است: تنها فانوس دریایی، بیحرکت، در جای همیشگی خود باقی است و حال میتوان به گردشی رفت که آن همه سال در اندیشهاش بودند. اما در نظر جیمز این دیگر همان فانوس رؤیاهایش نیست و وی پدر را با این احساس همراهی میکند که در برابر فرمانی مستبدانه سرخم کرده است و نسبت به خودخواهیهای پدر تنفری عمیق احساس میکند. لیلی بریسکو، که او نیز با خانواده همراه است، به قایقی که به سوی فانوس دریایی میرود چشم دوخته است، و با مرور زندگی خود و دیگران و با یادآوری خاطره خانم رمزی متوجه میشود که وی چه قدرت شگفتی داشت: قدرت حل همه چیز به سادگی و ساختن چیزی کامل از پیش افتادهترین رویدادهای زندگی، توانایی ماندگار بودن همچون اثری هنری. دیگر سؤال درباره مفهوم زندگی و انتظار جلوهای که احتمالاً هرگز به حقیقت نخواهد پیوست بیهوده است: «معجزههای کوچک روزمره» وجود دارد، اشراقهای راستین و «چوب کبریتهایی که ناگهان در تاریکی کشیده میشود». همینهاست که به آشفتگی شکل میدهد و به ابدیت جاری زندگی ثبات میبخشد. ویرجینیا وولف، که در خانم دالووی از تقلید روانشناسی جویس آغاز کرد، در این اثر با تنظیم تجسٌمات، اشتیاقها و افکارش به گونه ای موسیقایی، لحظاتی تکاندهنده میآفریند.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Virginia Woolf 2.Ramsay 3.Lily Briscoe
4.Minta Doyle 5.Paul Rayley 6.Prue 7.Andrew
اورلاندو [Orlando a Biography]. رمانی از ویرجینیا وولف Virginia Woolf) (1) (1882-1941)، بانوی نویسنده انگلیسی، که در 1928 انتشار یافت. در اواخر قرن شانزدهم، در یک خانه اربابی انگلستان، جوانی والاتبار به نام اورلاندو، زندگی میکند. او طبیعتی شهسوارانه را با عشقی عمیق به شعر در خود جمع دارد. ملکه الیزابت، تحت تأثیر جذابیت جوان، او را به کاخ خود فرامیخواند و انواع مناصب و افتخارات را به او ارزانی میدارد. در کاخ، حتی پس از مرگ ملکه نیز همچنان مورد تحسین همگان باقی میماند. در سال یخبندان بزرگ، به فرمان شاه جیمز، بر سطح یخهای رود تمز (2)، نوعی بازار مکاره میسازند. اورلاندو در آنجا با شاهزاده خانمی عجیب به نام ساشا (3)، که برادرزاده سفیر روسیه است، ملاقات میکند. دختر به او اظهار عشق میکند و بیدرنگ پا به فرار میگذارد. اورلاندو اندوهگین به خانه بازمیگردد و چندروزی در نوعی منگی به سر میبرد. چون بیدار میشود، خود را از عشق شفا یافته مییابد. آنگاه، تحت تأثیر جاهطلبی ادبی، سوگند یاد میکند که نخستین شاعر دودمان خود شود و نام خود را مشهور سازد. کس را نزد نیکولاس گرین (4) که ادیبی مشهور است میفرستد و او را به خانه خود دعوت میکند تا از او یاری و مشورت بخواهد. ولی ادیب شیفته مکتب کلاسیسیسم است و از آرمانهای او چیزی درنمییابد و او را با استهزاهای خود دلسرد میکند. از اینرو، در سی سالگی، در حالی که از عشق و بلندپروازی سرخورده و به خودپسندی یکسان زنان و شاعران یقین پیدا کرده است، آرامش روح خود را در طبیعت میجوید و همه تلاش خود را مصروف بازسازی خانه اربابی خود میکند.
چه از کار درخواهد آمد؟
سهشنبه، 28 ماه مه 1929
اما راجع به اين کتاب، کتاب پروانگان1 . چگونه بايد شروعش کنم؟ چه از کار درخواهد آمد؟ هيچ کشش شديدي نسبت به آن در خود نمييابم؛ نه هيچ تب و تابي؛ فقط فشاري کشنده در برابر مشکلاتي که بر سر راه است. پس چرا بنويسمش؟ اصلاَ چرا بايد نوشت؟ هر صبح طرحي کوچک از آن مينويسم تا خود را سرگرم کنم. نميگويم. شايد هم ميخواهم بگويم. که اين طرحها در اين ماجرا اصلاَ محلي از اعراب دارند. نميکوشم تا داستاني بگويم. ولي کسي چه ميداند؛ شايد هم اين کار از همين رهگذر انجام ميشود. ذهني در حال انديشيدن. اينها بسا که جزايري از نور باشند. جزايري در راستاي جرياني که ميخواهم منتقل کنم؛ يعني خود زندگي آن گونه که در جريان است. جرياني از پروانگان که به شدت بدين سو بال ميزنند. چراغي و گلدان گلي در مرکز. گل ميتواند همواره در تغيير باشد. ولي وحدتي بيشتر از آن ميان هر صحنه ميبايد باشد که من در حال حاضر بدان دست ميتوانم يافت. ممکن است بگويند حديث نفس است، يا شرح حال خود. چگونه ميتوانم کاري کنم تا هر بازي يا هر چرخشي در بحبوحة هجوم پروانگان شديدتر و کوبندهتر از هر بازي و چرخشي ديگر جلوه نمايد؛ آنهم در شرايطي که فقط صحنهها هستند و ديگر هيچ؟ بايد اين احساس به آدم دست دهد که اين آغاز صحنه است، و اين وسط آن، و اين هم اوج آن. وقتي زن دريچه را باز ميکند و پروانه به درون ميآيد. دو جريان متفاوت روي دست خود خواهم داشت. پروانگان پروازکنان پيش ميروند؛ گل راست و استوار در مرکز است؛ ريزش و خيزش پيدرپي و پايانناپذير گياه، در لابلاي برگهايش زن بسا که ببيند. چه چيزها که روي ميدهد. ولي اين زن کيست؟ خيلي مواظبم که هيچ نامي به خود نبندد. هيچ حوصلة هيچ لاوينيا يا هيچ پنولوپهاي ندارم. ميخواهم همين « او» ي ساده بماند. ولي اين هم خيلي « مکش مرگ ما» خيلي« کلاسي» ، خيلي « شيک و پيک» از کار در ميآيد: چيزي نمادين در ردايي شل و آويزان. البته ميتوانم وادارش کنم به گذشته بينديشد يا به آينده؛ ميتوانم دربارهاش قصهپردازي کنم. اما اين آن چيزي نيست که من ميخواهم. از اينها که بگذريم، از زمان و مکان معين و مشخص هم چشمپوشي خواهم کرد. در آن سوي پنجره، هر چيزي جلوهگر ميتواند شد. کشتي. بيابان. لندن.
ويرجينيا وولف. يادداشتهاي روزانة يک نويسنده 1953
به نظرم ویرجينیا ولف نویسنده ای است که هیچ چیز و همه چیز میگوید.چیزی برای گفتن ندارد اگرچه خیلی چیز های گفتنی دارد و می گوید . بدون طرح و ظاهرا" بدون ساخت رمان قصه می نویسد . هرچه هست در زیر و پنهان است. انگار با خودش حرف می زند نقال عجیبی است ؛ قصه پرداز توانا که قصه ای ندارد حال و هوایی دارد و درون مایه هایی که اشغال فکر ، وسواس و گرفتاری روح اوست – روح صاحبدل و درد آشنایی دارد . هویت ،یکی از آنهاست . دیدن خود در آینه ، در کسان دیگر، در خود(self) چیز های دیگر ، در آمیختن و گسستن پیوسته از آنها ، با همه چیز و بدون همه چیز بودن ،حتی بدون خود بودن . از خویشتن جدا شدن و در برابر آن قرار گرفتن . کی هستم ، همه آن چیز ها فهیچ یک از آنها موجی یا موجهایی که به ساحل می خورند و می شکنند ؟
درونمایه ، دیگر" چیز" ها هستند . همه چیز ها و مخصوصا" کوچکترین و جزئی ترین آنها . توجه به چیز ها و توصیف آنها سراسر کتاب را فرا گرفته است . نه توجهی از نوع بالزاک ، دیدن از بیرون و بیان آن برای خواننده ، برای دیگری ، بلکه تامل در چیزها ، یاداوری ، تجربه درونی ونفسانی چیزها در رابطه با حالات روح و روایت آن در خود . چیز ها درونی و شخصی می شوند و انگ نویسنده را به خود می گیرند .
طبیعت ، خورشید دریا ، زمین ، دائما" ریشه خود را در گذشته و در ژر فای زمین حس کردن و دیدن . همان مسئله ی هویت یعنی خود را با زمین یکی انگاشتن و از آن بر کنده شدن و ناستادن بلکه سریان و گذری چون موج داشتن یعنی پیوند با مظهر طبیعت دریا!.
ویرجینیا ولف کار نویسندگی حرفه ایش را از سال 1915 با انتشار نخستین رمانش"سفر خارج" آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشیده بود.این رمان کمابیش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار یافت به ویژه اتاق جیکاب(1922) و خانم دالووی و طرف فانوس دریایی(1927) و امواج(1931) و بین پردهها (1941) ، ویرجینیا ولف روزبهروز شیوههای نامتعارفتری برای نشان دادن خویش از"زندگی" و "واقعیت" پدید آورد.او در مقاله"آقای بنت و خانم براون" ناخرسندی بسیار خود را از"واقعیت" دنیای قصههای نویسندگان ناتورالیستی مانند جان گالزورذی و هربرث جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد.او در جای دیگری میگوید:"زندگی مانند چراغهای تزیینی متقارن دو طرف درشکه نیست.هاله نوری است، محیط شفافی است که ما را از آغز تا فرجام ذهن در بر می گیرد."برای رخنه در این محیط ،برای نشان دادن "خود زندگی" ، باید به "جریاناندیشه ،جریان سیال ذهن" دست پیدا کرد که محمل ذهنی آن است.در پی این هدف ،وولف روزبهروز بیشتر از ظواهر زدوبه جستجوی ساختار داستانی پرداخت که"به طور معجزهآسایی بدون دیوار و پله هم قابل سکونت" بود.این تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آیا او تند نرفته است:"نه داستانی میگوید نه پیرنگی می بافد.یعنی میتواند شخصیتی بیافریند؟" شخصیتی در نخستین رمان او می گوید:"میخواهم رمانی بنویسم درباره سکوت،درباره چیزهایی که مردم نمیگویند." در رمان ماقبل آخرش امواج به این مقصود بسیار نزدیک می شود.آرزوی زدودن"همه تفاله و مردگی و پیرایه" و "ارائه تمام لحظه،هر چه در بر دارد" در خاطرات نویسنده او برآوردن نزدیک می شود.نشانی از داستان و پیرنگ و گفتگو و شخصیتپردازی(به معنی رایجشان) بر جای نمی ماند.در عوض ،جریان افکار و احساسات شش شخصیت را داریم که بصورت رویایی عرضه می گردد.
نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،ماییه دوام او در برابر جنون و مرگ.
اگر امواج یک" رمان" نامتعارف بود ، نقش روی دیوار یک"داستان" نامتعارف است و شیوه او را به زیبایی نشان می دهد.راوی که پیداست خود وولف است ،نقشی را روی دیوار به خاطر میآورد.نقش چه بوده است؟در پایان به آن پی می بریم و گویی پیرنگ همین بوده است.ولی نکته پیرنگ نیست،همچنان که ارضای چنین کنجکاوی نیز هدف زندگی نیست.نکته این است که آن نقش ،گرانیگاه خیل وسیع تداعیهای آزادی می گردد که از شکسپیر تا حقوق زنان را دربرمی گیرد اما همه به همان پرسشهای بنیادین هنر وولف برمی گردند: چیستی واقیت و خود زندگی."اگر برخیزم و معلوم کنم که نقش روی دیوار در واقع سر یک میخ است،چه عایدم می گردد؟ دانش؟دانش چیست؟"او با این پرسش دانش شناسانه بازی میکند.اما زندگی چه؟"پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه کنیم،باید آن را تشبیه کنیم به پرتاب شدن در تیوب با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای دیگر بدون حتی بدون یک سنجاق باقی مانده در موها!پرتاب شدن به پیشگاه خدا سرتا پا برهنه!"ولی این نقشها مانند دانه شنی که صدف برگردش مروارید میسازد،هستههای هنر وولف و پیوند ناپایدار او با سامانمندی و تندرستی بودند.او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد.چنان که داستان می گوید:الیاف یک به یک زیر فشار سرد گزاف زمین پاره میشوند
مي گويد که گل ها را خودش مي خرد. روزي در اواسط ژوئن، صبح زود، پس از اينکه بيداري اش با فکر کردن آغاز مي شود. روز ميهماني است. (وظايف لوسي سرکارگر خانه، آمدن کارگران براي بيرون آوردن درها)، روزي پر از کار براي زني که قبلاً به خاطر شنيدن قابليت عجيبش در ميزباني، از زبان کسي که عاشقش بوده، گريسته است. و روز آغاز مي شود. با غژغژ لولاهاي پنجره، شيرجه زدن در هواي خنک صبح ماه ژوئن و تصوير آزارنده و دوست داشتني «پيتر والش»، مردي که سال ها پيش «کلاريسا» عاشقش بوده، و با اين وجود به او جواب رد داده، با «ريچارد دالاوي» ازدواج کرده، و هنوز پس از سال ها وقتي چشم باز مي کند، نفس مي کشد، و کارهايي که بايد طي روز انجام دهد، يکي يکي در ذهنش به او سلام مي کنند، جزء اولين تصاوير ذهني اوست. بجا بودن، حضور تصوير «پيتر والش» در چنين زماني (اول، در سطر هاي ابتدايي رمان و دوم هنگام بيدار شدن کلاريسا از خواب، پس از سال ها) در ذهن قهرمان اصلي داستان ً «خانم دالاوي» و شناساندن «پيتر والش» به عنوان قهرمان دوم، در شرايطي که در ادامه داستان يا حتي در ابتداي آن بسيار دقيق اشاره مي شود که «پيتر» حدود پانزده سال است عملاً هيچ حضوري در زندگي «کلاريسا » ندارد و «کلاريسا» با علاقه و انتخاب خود، و نه به اجبار يا ترديد، «ريچارد» را به «پيتر» ترجيح داده است، کمي براي کسي چون «ويرجينيا ولف» نا استادانه، احساساتي وار، و از دست در رفته به نظر مي رسد و شايد اين اولين نکته يي است که براي مخاطب، البته نه در بار اولي که رمان را مي خواند، بلکه وقتي به تفکر مي نشيند، يا براي بار دوم، خصوصاً بيست صفحه اول رمان را مرور مي کند، سوال برانگيز است. اينکه چرا مخاطب در برخورد اول با اين سوال درگير نمي شود، به مهم ترين و مشخص ترين ويژگي سبکي اين متن، يعني پيچيدگي به علت هجوم تلفيق شده تصوير و تفکر برمي گردد.