تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

سروکلة معلم پيدا مي‌‌شود. به طرف ارنستو نمي‌رود، مي‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکت‌اند، مادر شروع مي‌‌کند به زمزمة آواز نوا، بي‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه مي‌‌زند، در آن لحظاتي که غروب‌هاي کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌هاي کوچک‌تر به محض شنيدن آواز بي‌کلام نوا آمده بودند توي کلبه. آن‌ها هميشه «نوا»ي مادر را مي‌‌شنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه مي‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچة کوچک‌تر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچه‌هاي بزرگت‌تر هم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را مي‌‌خواند ـ نغمة روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ مي‌‌رفتند توي کلبه که گوش کنند. مي‌‌دانستند که مادر بيرون‌شان نمي‌کند، حتي وقتي که از پرسه در ورطه‌ها ملول مي‌‌شد.
مثل هميشه نمي‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نمي‌دانستند چه چيز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بي‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اين‌جا و آن‌جاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي‌ هم ادا مي‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سال‌هاي قبل از جنگ، سال‌هاي نعش‌هاي تلنبار، سال‌هاي انبوه مردگان.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:15  توسط محمود موحدان  | 

  پسر يك روز عصر در كافه دورله نزديك دختر آمد، به او گفت كه تازه از كلاس جامعه‌شناسي آمده است. دختر هم چندين روز اين پا و آن پا مي‌كرد تا به او بگويد كه فروشنده‌ي يك فروشگاه كفش است. عادت كرده بودند كه در اتاق پشتي كافه دورله هم‌ديگر را ببينند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقيقه، درست بعد از اين كه از سر كارش برمي‌گشت. خوشحال بود كه هر شب او را مي‌‌بيند: او جفت او بود، مؤدب و دوست‌داشتني. از اين كه كسي را پيدا كرده كه ساعاتي را پيش از شام تا رسيدن به خانه مي‌تواند با او سر كند، خوشحال بود. دختر زياد صحبت نمي‌كرد، معمولاً پسر بود كه حرف مي‌زد، با او از اسلام و كتاب مقدس صحبت مي‌كرد. گرچه او خيلي زياد به كتب مقدس اشاره مي‌كرد، اين چيزها براي دختر عجيب نبود. شگفت‌زده نمي‌شد، هيچ چيز او را شگفت‌زده نمي‌كرد: روش او دقيقاً همين بود؛ از هيچ‌چيز واقعاً شگفت‌زده نمي‌شد.
شب اول پسر با او از اسلام گفت. روز بعد كه با هم هم‌بستر شدند، از كتاب مقدس صحبت كرد و از او پرسيد آيا تا به حال اين كتاب را خوانده يا نه و دختر جواب داده بود كه نخوانده. روز بعد يك كتاب مقدس با خودش آورد و سِفر جامعه را در اتاق پشتي كافه دورله برايش خواند. او با صدايي بلند در حالي كه دستانش را روي گوشش گذاشته بود، با لحني پرشور و اديبانه مي‌خواند. دختر از اين كار برآشفته شده بود و فكر مي‌كرد او شايد كمي ديوانه شده است. بعد از آن، پسر نظرش را در مورد آن قطعه پرسيده بود. وقتي كه او داشت مي‌خواند، دختر اصلاً گوش نمي‌داد، چون آشفته شده بود. اما جواب داده بود كه به نظرش معقول مي‌آيد و خوب است. پسر هم در مقابل لبخندي زد و به او گفت كه اين قطعه متني اساسي است و بايد آن را ياد بگيرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:11  توسط محمود موحدان  | 

 ماجرای سلاح اتمی در سینما ...
مقدمه:فیلم "هیروشیما ، عشق من" در سال 1959 توسط فیلمساز فرانسوی ، آلن رنه براساس رمانی از مارگریت دوراس(نویسنده معروف رمان نو) و با فیلمنامه ای از خود او ساخته شد. بسیاری از منتقدان و کارشناسان سینمایی تحولی را که فیلم "هیروشیما ، عشق من" نخستین فیلم بلند سینمایی آلن رنه ،در عالم سینما به وجود آورد را با بدعت های "همشهری کین" اورسن ولز مقایسه کرده و آن را نقطه عطفی در تاریخ سینمای مدرن می شناسند .
 اگرچه فیلم "هیروشیما ، عشق من" در زمره آثار موج نوی سینمای فرانسه به شمار آمده ولی به نحو روشنی با آن سینما فاصله دارد. آلن رنه در فیلم" هیروشما ، عشق من " برای نخستین بار امکانات بیانی رمان نو در ترسیم جریان سیال ذهن را به دنیای سینما آورد و جهانی تازه به روی عرصه فیلمسازی گشود. با این فیلم ، دیگر سینما برای تشریح و توصیف یک عکس العمل روحی – روانی مثل قبل نیازی به قصه پردازی و داستان سازی نداشت. دیالکتیک فراموش کردن و به خاطر آوردن همراه  جریان سیال ذهن که موضوع اصلی فیلم "هیروشیما ، عشق من" را تشکیل می دهد در فیلم بعدی آلن رنه  یعنی "سال گذشته در مارین باد" تکامل بخشیده شد.
از طرف دیگر موضوع خاطرات و فراموش کردن یا به یاد داشتن آنها ، همواره  از سوژه های مورد علاقه رنه بوده که حتی در تمامی فیلم های مستندش با جستجویی هوشیارانه در گذشته و تاریخ ، آن را لحاظ کرده است. مستندهایی مثل "ون گوگ" ، "گوگن" ، "گرنیکا"، "مجسمه ها میمیرند" ، تمام حافظه دنیا"  و "شب و مه"  .
"هیروشیما ، عشق من" درباره زنی فرانسوی است که در اوت  سال 1957 برای بازی در فیلمی درباره فاجعه اتمی هیروشیما به آن شهر ژاپن می رود.گویا  او در زمان رخ دادن فاجعه نیز در هیروشیما بوده است.  فاجعه ای که در سال 1945 و روزهای پایانی جنگ دوم جهانی توسط آمریکا ایجاد شد و تا امروز تنها تجربه جنایت بار و مرگبار بشریت در استفاده از سلاح اتمی به شمار می آید. تجربه ای که همواره آمریکاییان در تبلیغاتشان سعی در به فراموشی سپردنش در ذهن جهانیان داشته اند ولی روشنفکران و آزادیخواهان جهان در آثارشان مانند همین فیلم "هیروشیما ، عشق من" همه تلاش خود را به خرج داده اند تا خاطره آن بزرگترین جنایت علیه بشریت ، هیچگاه در حافظه تاریخ فراموش نشود. تا آمریکاییان نتوانند با زدودن آن خاطره از اذهان ، به  لباس میش درآمده و فریاد دروغین مقابله شان با گسترش سلاح های اتمی ، دل های ساده را فریب دهد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:29  توسط محمود موحدان  | 

  یکی از روزهای تابستان چند سال پیش  بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده  برای قطع آب خانواده‌ای  که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایي بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز  پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده  آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله ونیمه. مامور آب مردی  بوده  با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»
قلب الاسد تابستان بوده و مرد می‌دانسته که تابستان گرمی است، چون خودش هم آن گرما را حس می‌کرده. بچه یک‌سا ل‌ونیمه را دیده، ولی شغل خود را محترم دانسته و آب را قطع کرده، زن را بی آب گذاشته است. نه آبی برای شستن بچه‌ها و نه برای خوردن. شب همان روز، زن وشوهر دست بچه‌ها را گرفته‌اند و رفته‌اند روی ریل‌های قطار خوابیده اند که هر روز از ایستگاه متروک می‌گذشته. همگی باهم مرده‌اند، صد متر دور تر، می‌بایست دراز بکشند، بچه‌ها را آرام کنند و بعد بخوابانندشان، احتمالاً با لالا یی. بعد هم قطار متوقف شده، این طور می‌گویند و این کل ماجرا است. مامور آب چیزهایي هم گفته، گفته است که رفته بوده برای قطع آب. نگفته که بچه را دیده است که البته بچه آنجا بوده  با مادرش. گفته ‌است زن رفته ‌است به کافه‌ای که از قبل می‌شناخته. معلوم نیست توی کافه با زن کافه‌چی حرف زده یا نه. من نمی‌دانم چه چیزی گفته. حتی نمی‌دانم زن کافه‌چی هم حرف زده یا نه. ولی مسلم است که حرفی یا چیزی از مردن نگفته. احتمالاً قضیه را برایش تعریف کرده، ولی نگفته که می‌خواهد خودکشی کند، که می‌خواهد بچه‌ها  را، شوهرش را و خودش را بکشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:11  توسط محمود موحدان  | 

  مارگریت دوراس نویسنده، فیلمنامه نویس و فیلمساز فرانسوی در این اثر نیز چون دیگر آثارش ما را به دنیای ذهن خود فرا می خواند. او بار دیگر از زبان شخصیت زن داستانش، تنها از خود سخن می گوید. دوراس به اقرار خود در کتاب " حیات مجسم" ، در پی سایه ای در وجود خود است. چنانچه در این اثر نیز تصریح می کند:
"  زنی که تباه شده باشد ، مدام فکر و ذکرش یک چیز است" نوشته های او واگویه و مرور یک خاطره است. خاطره ی عشقی محکوم به فنا که سایه ی خود را روی هستی یک زن ، الی الابد گسترانده است. خاطره ای که او در کتاب " عاشق" به صراحت از آن سخن می گوید، خاطره ی عشقی نافرجام به مردی چینی.
در پشت جلد کتاب از زبان نویسنده می خوانیم که تمام زنهای کتابش سرشته از گل
" لل" شخصیت اصلی این اثرند. بلکه " لل" سرآمد است در بین سایرین و اضافه می کند " لل" : " سالدیده است وقتی از کازینو می آید بیرون،روی چرخ معلولین ، یا شاید بر تابوتی روی دوش مردان چینی". و این مطلبی است که د ر متن اثر به چشم نمی خورد و فقط نشانگر آنست که دوراس وارد حریم حافظه شده و بار دیگر حضور خود را و عشق ناکامش را به مرد چینی بازسازی می کند.
در این اثر نویسنده و زن داستانش می کوشند تا در عالم تصور و خیال دیوانه شوند. تصوری که سبب می شود شناسایی فهم، درهم و آشفته گردد و با دگرگون ساختن هستی در عالم تصور ، از هستی دور شوند. تصوری سودا زده و باطل، اباطیلی  که درونمایه ی اصلی نوشته هایش است.
از طرفی دیگر هنر در نزد " دوراس" استشعار به خود است، حضور ذهن است و بیان خویشتن خویش. آفرینش هنری در نزد او عبارت از بیان است، تجلی درون است، تعریف و تشخیص احساس است. شخصیت زن داستان او به میل خود در یک حالت گرگ و میش ذهنی که در آن خیالپردازی و آگاهی از هم تمیز ناپذیرند زندگی می کند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط محمود موحدان  | 

در شهر کوچک چیزی پنهان نمی ماند. اما دلیل اجتماعی یعنی بورژوازی، یک دلیل فرعی بیش نیست. عشق با "شوون" از این رو ناممکن است که عشق رویایی "آن" عشقی مطلق و دیوانه وار است و به درجه کمال خود نمی رسد مگر در مرگ.
ملال است که باقی می ماند. دیگر هیچ چیز نمی تواند انسان را غافلگیر کند مگر ملال. انسان هر بار گمان می کند که به عمق آن رسیده است. اما حقیقت ندارد. در اعماق ملال سرچشمه ملال دیگری وجود دارد که همیشه تازه است. می توان با ملال زیست. و همین ملال زیستن یکی از مضامین عمیق داستان دوراس می شود و راه فرار از این ملال تنها یکی راه است : عشق!
فرار از ملال در سایه عشقی آتشین و جدایی از عشق، انتظار مجسمی در کنار جاده می سازد. انتظار معشوقی که عشق او نقابی بر چهره ملال واقعیت خواهد بود. انتظار ! همه اشخاص مارگریت دوراس در انتظار بسر می برند که این خود البته وعده امید است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:45  توسط محمود موحدان  | 

    ماهيت عشق جزو دغدغه‌هاي اصلي زندگي مارگريت دوراس بود و L’Amour  نام کتابي است که در سال 1971 توسط وي نوشته‌شد. کتاب، تحت عنوان «داستان‌هاي فرانسوي» در شناسنامه‌اش معرفي مي‌شود ولي فاقد عناصر داستاني، حتا در مدرن‌ترين تعاريف است و نمي‌توان آن را يک داستان دانست. در جزيره‌اي موهوم به ‌نام اس‌تالا، مرد مسافري، عاشق زني مي‌شود و اين کل ماجرائي است که در فضايي افسرده و در خلاء شکل مي‌گيرد. آن‌چه داريم، صداي آب، ديالوگ‌هاي مبهم و نامفهوم، کش آمدن بي‌دليل زمان است در انتزاعي آزاردهنده. دوراس در ارائه‌ي اطلاعات، حتي به ميزان جزئي، خست به خرج مي‌دهد و کتاب را تا حد يک متن بي‌هدف و ناشيانه پائين مي‌آورد. زبان به کار گرفته‌شده در «عشق» بسيار خام، دروني و مبهم است که بعدها با کمي تغيير و پخته‌گي مشخصه‌ي نگارشي نويسنده شد و مخاطبان بسياري براي خود يافت. پيتر هاندکه خود را مجذوب اين خاصيت زبان دوراس مي‌داند و از آن به عنوان سحر، جادو و افسون ياد مي‌کند. با اين حال «عشق» در رديف کتاب‌هاي خسته‌کننده و ضعيف ادبيات فرانسه به‌شمار مي‌رود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:38  توسط محمود موحدان  | 

   " دوراس سال ۱۹۱۴ در هند و چين متولد شد، پدرش را زود از دست داد براى همين پدر در داستان هاى او نقشى كمرنگ تر از مادر دارد. ۱۸ سال داشت كه به فرانسه سفر كرد، همان روزها «بى شرمان» را نوشت، با اين حال «آلن رنه» كارگردان سينما بود كه اولين بار او را به عنوان يك نويسنده معرفى كرد. «هيروشيما عشق من» نقطه عطفى بود در زندگى دوراس. دوراس مثل بيشتر نويسنده ها از بيان تجربه هاى شخصى در داستان هايش هيچ ابايى نداشت، شايد به همين دليل است كه حوادث و پرداختن به مسائل ايدئولوژيك در داستان هايش تا به اين حد ملموس و واقعى است. او مى نويسد: «فكر مى كرديم سوسيال دموكرات ها همه چيز را سر و سامان مى دهند، اما غافل از اينكه... دوران كمونيسم «سرآمده بود» و اين تجربه اى است كه بيشتر قهرمان هاى دوراس در آخر به آن مى رسند. دوراس اما با رمان «عاشق» به آنچه مى خواست رسيد و جايزه گنكور هم در محبوبيت اين رمان بى تأثير نبود. دوراس پنج ماه در اغما بود و كم مانده بود كه سال ۱۹۸۸ در تقويم ها سالمرگ او شود، اما با اين حال او به زندگى برگشت و دوباره نوشت، نوشت و نوشت و در سال ۱۹۹۶ در ۸۲ سالگى زندگى را بدرود گفت. درد - عاشق - بي شرمان -هيروشيما عشق من وچندين كتاب ديگري كه اورا در تاريخ ادبيات جهان جاودانه كرد ."


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط محمود موحدان  | 

  با " هيروشيما عشق من" نام دوراس زاده شد و با آثاري چون " باغ گذر" ، "مدراتو كانتابيله" و " عشق " اين اشتهار رو به فزوني گذاشت .
او در عرصه ي تاتر ، سينما و ادبيات درخشيد و با آثار متفاوتي چون :   "شيدايي لل و اشتاين " و " نايب كنسول " اعتبارش  را در خلق رمان هاي  نو ثابت كرد . كتاب به دنبال كتاب و فيلم به دنبال فيلم او را در همه جا مشهور ساخت . پايان نامه نويساني كه در خصوص نوشتار  و ناخوداگاه تحقيق مي كردند به آثار او توجه نشان دادند و آثارش مرجع مهمي براي ادبيات روان كاوي و همچنين متون فمنيستي شد .
دوراس كه ادبيات را سرگرمي نمي دانست بلكه ابزاري مي دانست براي شناخت راز نهان آدمي ، در زمان اعتراف به حقايق زندگاني و سرگذشت پشت سر گذاشته اش ، توانست با زباني روان و آزاد رماني خلق كند كه محدوديت هاي زماني و مكاني را در هم مي شكست و از جهشي تازه سخن مي گفت . او خود مي گويد تحرير " عاشق " بيش از چند هفته وقت نبرد .  انگاري اين بي درنگ نوشتن براي زني كه به خاطره خو نمي گرفت و به فراموشي هم عادت نمي كرد حاصل حقيقتي آشنا در شرح مستوريهايش ، از سرگذشت گذشته و لحظه هاي مصيبت بار مهر  بود  .
استقبال خيل  عظيم مخاطبان ا ز كتاب " عاشق " موجب دلگرمي نويسنده و پس از آ ن دريافت جايزه ي معتبر گنكور در نوامبر 1984،  مسرت او را افزون كرد .  قبول عام و استقبال خواننده هاي فراوان سبب شد اين اثر به عنوان "پر فروش ترين كتاب قرن در فرانسه " معرفي شود ، چيزي كه روحيه و توش و تواني تازه به نويسنده ي 70 ساله آن جهت خلق آثاري جديد داد . "عاشق " به بيش از 50 زبان ترجمه شد و بسياري از دانشجويان آن را به عنوان پايان نامه ي تحصيلي خود انتخاب كردند . اين توفيق ناگهاني مابازايي بر حق ، بر تمام سرگشتگي هاي دوراس بود .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:19  توسط محمود موحدان  | 

   دوراس در یکی از مصاحبه هایش به سبک و شیوه ای به اسم "دوراسی" اشاره می کند. او مدعی است که نوشته هایش، از نظر بیان و زبان، دوراسی هستند. آن گاه خود در ادامه، منظورش را نوشتار دوراسی، یا زبان و شیوه ی بیان دوراسی این گونه شرح می دهد غ دوراسی به این معنا که:
«جلوی کلمه را نگیریم ؛ بگذاریم بگذاریم جاری شود. کلمه را درست همان لحظه ای که به ذهن خطور کرد باید ثبتش کرد. سریع، خیلی سریع باید نوشت، قبل از این که لحظه ی حضورش را از دست بدهیم.»(دوراس،1381،ص214)
این ویژگی،از بارزترین نکاتی است که در نوشته های دوراس به چشم می خورند. تقریباً در همه ی نوشته ها، ولی به طور خاصی در عاشق و باران تابستان، دوراس به جمله بندی های برآمده از دستور زبان ها توجهی ندارد. همان گونه می گوید و می نویسد که طبیعت زبان در همان موقعیت خاص و در همان اثر می طلبد . به نظر او زبان طبیعی مردم به نوعی ادبی است ولی به علتِ کثرتِ استعمال و نیز به علتِ زیادیِ نزدیک بودن مردم به آن، توجهی بهش نمی شود. دوراس، اما، همین شیوه را برایِ خود اختیار کرده است و اغلبِ نوشته هایش به همین سبک و سیاقند. یکی از آخرین نوشته های دوراس ، که درست همین سبک و شیوه را دارد و بلکه بسیار شاعرانه هم هست، "نوشتن همین و تمام"Ecrir:ce,tout ) ) است .
با اشاره به این نوشته، و نقل چند عبارت از آن، این نوشتار را به پایان می برم.

سخن


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط محمود موحدان  | 

  دوراس، مارگریت Duras, Marguerite بانوی رمان­نویس فرانسوی (1914-   ) دوراس در داستان­نویسی بیشتر به جنبه تحلیلی حوادث توجه دارد، حوادثی که غالباً برای زنان پیش می­آید. آثار داستانی او از وحدت موضوع برخوردار است و از نظر قالب و ساختمان متنوع و تحول­آمیز، چنانکه او را در ردیف نویسندگانی پیشرو قرار می­دهد. مارگریت به رنجهای فردی با تیزبینی می­نگرد؛ رنجهایی که بشر در میان آن ناگهان به سبب برخورد با دیگران یا با واقعه­ای غیرمنتظر، هشیاری خود را بازمی­یابد و از درون خویش و نیازهای اساسی وجود خود که تا آن زمان ارضا نشده است، آگاه می­گردد. از آثار مارگریت این رمانهاست: زندگی آرام La Vie Tranquille (1944)، سدی بر اقیانوس آرام Un Barrage Contre le Pacifique (1950)، اسبهای کوچک تارکی­نیا Les Petits Chevaux de Tarquinia (1953). نویسنده در این آثار بحرانهایی را وصف می­کند که موجب آشفتگی روح بشر می­شود و به فروافتادن او در عالم تنهایی که خود سقوطی ناگوارتر است، منجر می­گردد. در داستانهای زیر از بحرانهایی سخن می­گوید که بشر را به عالم فساد می­کشاند و قهرمان اصلی را به پیروی از اغواگرانی وامی­دارد که مورد علاقه­اش قرار گرفته­اند: مدراتو کانتابیله Moderato Cantabile (1958)، ساعت ده و نیم شب در تابستان Dix Heures et demie du soir en ete (1960)، میدان Le Square (1964) و مانند آن.
دوراس چندین نمایشنامه و فیلمنامه نوشته است که از همه معروفتر هیروشیما، عشق من Hiroshima, Mon Amour است در 1960. از غالب رمانهای مارگریت دوراس نیز فیلمهای سینمایی ساخته شده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:7  توسط محمود موحدان  | 

  "عاشق" (1984) يکی از نوشته های دوراس است که با ديگر آثارش تفاوتهايي دارد از جمله اينکه اين رمان، با توجّهِ بسيار چشمگيرِ خوانندگان در فرانسه و بعد در سراسر جهان روبرو می شود؛ به طوری که به عنوان "پرفروش ترين کتاب قرن فرانسه" معرّفی می گردد؛ در ضمن جايزة ادبی گنکور در همان سال (1984) به آن تعلّق می گيرد؛ اين اثر، دوراس را بيشتر از هميشه بر سر زبان ها می آورد؛ از او می گويند، درباره اش می نويسند، با او مصاحبه می کنند؛ مخالفان سرسختش که همواره به انکار دوراس و نوشته هايش برخاسته اند، اين بار سرتسليم فرود می آورند در برابرگرانقدری اثر و جايگاه برتر آن؛ ديگر اينکه عاشق به نوعی زندگی نامه دوراس است؛ اين بار دوراس از خود نوشته: از عشق اش: عاشق اش: پانزده و نيم سالگی اش: دوران دبيرستان شبانه روزی: و ...
عاشق شرح دريافت است: شرح کشف است: گزارش پی بردن به لذت است: لذتِ تن . لذتی از گونة ديگر، فراتر از لذتهای کودکانه، لذتی که دريافتِ آن گامی است در راه دور شدن از مرزهای کودکان هم سن و سال و وارد شدن به قلمرو بزرگترها.
دخترِ پانزده و نيم ساله با مردی چينی که می گويد خانواده اش اهل چينِ شمالی اند، اهل فو ـ شوئن، آشنا می شود؛ مرد از او می خواهد تا اجازه دهد همراهی اش کند و دخترک می پذيرد . مرد چينی، ثروتمند است؛ فرزند يک ميلياردر چينی و صاحب يک سلسله مسکونيهای مستعمراتی.
مرد چينی دخترک را سوار ليموزين خود می کند و از همين ساعت زندگی دخترک، يکسر، دستخوش ديگرگونگی مي شود و دوراس، که همواره خود خواهان ديگرگونگی است از آن استقبال می کند، می پذيردش و تا به جايي که می خواهد در مسير پيش گرفته ی خود، جلو می رود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:56  توسط محمود موحدان  | 

   پسر یک روز عصر در کافه دورله نزدیک دختر آمد، به او گفت که تازه از کلاس جامعه‌شناسی آمده است. دختر هم چندین روز این پا و آن پا می‌کرد تا به او بگوید که فروشنده‌ی یک فروشگاه کفش است. عادت کرده بودند که در اتاق پشتی کافه دورله هم‌دیگر را ببینند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقیقه، درست بعد از این که از سر کارش برمی‌گشت. خوشحال بود که هر شب او را می‌‌بیند: او جفت او بود، مؤدب و دوست‌داشتنی. از این که کسی را پیدا کرده که ساعاتی را پیش از شام تا رسیدن به خانه می‌تواند با او سر کند، خوشحال بود. دختر زیاد صحبت نمی‌کرد، معمولاً پسر بود که حرف می‌زد، با او از اسلام و کتاب مقدس صحبت می‌کرد. گرچه او خیلی زیاد به کتب مقدس اشاره می‌کرد، این چیزها برای دختر عجیب نبود. شگفت‌زده نمی‌شد، هیچ چیز او را شگفت‌زده نمی‌کرد: روش او دقیقاً همین بود؛ از هیچ‌چیز واقعاً شگفت‌زده نمی‌شد.
شب اول پسر با او از اسلام گفت. روز بعد که با هم هم‌بستر شدند، از کتاب مقدس صحبت کرد و از او پرسید آیا تا به حال این کتاب را خوانده یا نه و دختر جواب داده بود که نخوانده. روز بعد یک کتاب مقدس با خودش آورد و سِفر جامعه را در اتاق پشتی کافه دورله برایش خواند. او با صدایی بلند در حالی که دستانش را روی گوشش گذاشته بود، با لحنی پرشور و ادیبانه می‌خواند. دختر از این کار برآشفته شده بود و فکر می‌کرد او شاید کمی دیوانه شده است. بعد از آن، پسر نظرش را در مورد آن قطعه پرسیده بود. وقتی که او داشت می‌خواند، دختر اصلاً گوش نمی‌داد، چون آشفته شده بود. اما جواب داده بود که به نظرش معقول می‌آید و خوب است. پسر هم در مقابل لبخندی زد و به او گفت که این قطعه متنی اساسی است و باید آن را یاد بگیرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:14  توسط محمود موحدان  | 

  مارگريت دوراس نيز كه از او به عنوان بانوي داستان‌نويسي مدرن مي‌نامند، در 1924 در ويتنام به دنيا آمد. پدرش معلم رياضي بود و مادرش نيز اوقاتش را با خانه‌داري سپري مي‌كرد. پدر مارگريت آرزو داشت دخترش تحصيلات عالي داشته باشد و به بالاترين درجات برسد، اما عمرش كفاف نداد تا رشد دخترش را ببيند.
وقتي مارگريت 4 ساله بود، پدرش را از دست داد. او ديپلمش را از يكي از دبيرستان‌هاي شهر سايگون دريافت كرد، در حالي كه عشق به تحصيل در وجودش موج مي‌زد.
مارگريت اوقاتش را به مطالعه كتب مختلف مي‌گذراند. او پس از اخذ ديپلم در سن 19 سالگي براي كسب تحصيل به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن مشغول به تحصيل در رشته علوم سياسي شد و توانست در مدت كوتاهي مدرك ليسانس خود را از اين دانشگاه مشهور و معتبر بگيرد و در آنجا بود كه قلم به دست گرفت و شروع به داستان‌نويسي كرد.
مارگريت از سال 1914 در حالي كه 27 ساله بود، به داستان‌نويسي به طور حرفه‌اي مشغول شد و در همان موقع نام مستعار دوراس را براي خود انتخاب كرد. او مدت كوتاه وارد حزب كمونيست فرانسه شد، اما عقايد اين حزب با ايده‌هايش مغاير بود، لذا از اين حزب بيرون آمد.
وي در سال 1958 كتاب «مدراتو كانتابيله» و فيلمنامه‌اي با نام «هيروشيما، عشق من» را نوشت و به شهرت جهاني رسيد. يكي از رمان‌هاي مشهور مارگريت دوراس «عاشق» نام دارد كه تاكنون بيش از 20 ميليون نسخه فروش كرده است.
اين كتاب در سراسر جهان به فروش رسيده و به چندين زبان ترجمه شده است.
مارگريت دوراس همچنين توانست جايزه ادبي گنكور را دريافت كند. نكته چشمگير در داستان‌هاي دوراس اين است كه او هميشه به زندگي خصوصي و بيوگرافي خود در داستان‌هايش اشاره داشته است.
وي در سنين جواني ازدواج ناكامي داشت كه با طلاق و جدايي روبه رو شد. ثمره اين ازدواج پسري است كه اكنون در كاليفرنيا زندگي مي‌كند.
مارگريت دوراس در 3 مارس سال 1996 در سن 82 سالگي در خانه خود واقع در «نوفل لوشاتو» چشم از چشم از جهان فروبست.
كتاب‌هاي اين نويسنده در ايران نيز منتشر شده است، اما بسياري از منتقدان معتقدند كه اين ترجمه‌ها تصوير واقعي دوراس را به مخاطبان فارسي‌زبان ارايه نكرده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:10  توسط محمود موحدان  | 

سروکلة معلم پيدا مي‌‌شود. به طرف ارنستو نمي‌رود، مي‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکت‌اند، مادر شروع مي‌‌کند به زمزمة آواز نوا، بي‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه مي‌‌زند، در آن لحظاتي که غروب‌هاي کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌هاي کوچک‌تر به محض شنيدن آواز بي‌کلام نوا آمده بودند توي کلبه. آن‌ها هميشه «نوا»ي مادر را مي‌‌شنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه مي‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچة کوچک‌تر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچه‌هاي بزرگت‌تر هم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را مي‌‌خواند ـ نغمة روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ مي‌‌رفتند توي کلبه که گوش کنند. مي‌‌دانستند که مادر بيرون‌شان نمي‌کند، حتي وقتي که از پرسه در ورطه‌ها ملول مي‌‌شد.
مثل هميشه نمي‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نمي‌دانستند چه چيز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بي‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اين‌جا و آن‌جاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي‌ هم ادا مي‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سال‌هاي قبل از جنگ، سال‌هاي نعش‌هاي تلنبار، سال‌هاي انبوه مردگان.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:2  توسط محمود موحدان  | 

نوشتن همین و تمام، اَبان، سابانا، داوید
نویسنده : مارگريت دوراس
ناشر : نيلوفر
چاپ سوم ، 1381 شمسى ( شومیز )

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:33  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا