|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
تاريکي از کانون شيشه هاي سياه عينک دودي«سرهنگ جول» شروع شد. درست تا لحظه يي که شايد انتظار بربرها آخرين روزهايش را طي مي کرد به درازا کشيد، و تمام نشد. مردي ناشي زاد، ناشيانه نفس مي کشيد، ناشيانه چاي مي خورد، ناشيانه به پيشخدمت انعام مي داد و ناشيانه دل مي باخت. مردي که در قالب عنوان شهردار، بسيار ناشيانه مي خواست يک انسان معمولي باشد. حداقل شبيه «سرهنگ جول» نباشد.
«کوتزي»،« در انتظار بربرها» را به زبان حال روايت مي کند. نه فلاش بکي وجود دارد، نه گرهي تکنيکي؛ نه رگه هاي سوررئاليسم، و نه جريان سيال ذهن. خلاصه مطلب هيچ گير و گرهي در متن «کوتزي» نيست. استعاره هاي تحسين برانگيز و مجازهاي موجز آنقدرها متن را آراسته و پيراسته نکرده اند (نقطه مقابل نويسنده يي چون «ويرجينيا وولف»). حتي اوج نقاط عشقي و غليانات احساسي داغ، آنچنان که مخاطب مي طلبد در کتاب ديده نمي شود، اما با اين وجود متن به قدري سرشار و گيرا است که مخاطب را اعم از حرفه يي و غيرحرفه يي بدون توقف، تا خواندن آخرين صفحه راحت نمي گذارد. حتي پرداخت روايت شکنجه گر و قربانيان، به قدري ملايم و بي اغراق صورت مي گيرد که نمي توان ادامه خوانش داستان از سوي مخاطب را حمل بر اصرار در ارضا شدن حس انتقام جويي اش، و ميل به دانستن سرنوشت شکنجه گري چون «جول» دانست. گويي «کوتزي» سفري طولاني را تنها با يک اسب و خورجيني آذوقه و به سلامت تمام مي کند.