تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

اسماعيل كاداره    در آخرين  شماره مجله نيويوركر در سال  ،۲۰۰۵ داستانى  از اسماعيل  كاداره نويسنده آلبانيايى  منتشر شد با نام  «اتحاديه  نويسندگان  آلبانيايى  در آينه يك  زن». به  همين  مناسبت  دبوراتريسمن، دبير بخش  داستان  نيويوركر با اين  نويسنده ۶۹ ساله  گفت  وگو كرده  است.
خانم دبورا تريسمن سردبير بخش داستان نيويوركز، در دسامبر 2005 با اسماعيل كاداره درباره داستان‌ها و زندگي‌اش در آلباني كمونيست صحبت كرده است.
دبورا تريسمن (د-ت): اوضاعی كه در کتاب «كانون نويسندگان آلباني از نگاه يك زن» نشان مي‌دهيد برمبناي حوادث حقیقي ِدهه 60 ميلادي در آلباني است، و آخرين سطر داستان حكايت از اتوبيوگرافي دارد، درست است؟
اسماعيل كاداره(ا-ک): بله، داستان براساس حوادثي است كه نويسنده‌ها و در يك حوزه وسيع‌تر اهالي تیرانا با آن خوب آشنا هستند. زندگي در آن‌جا، درست مثل ساير پایتخت‌‌های كشورهاي بلوك كمونيست، بسيار كسل‌كننده بود. بنابراين همه ‌فكر مي‌كردند كه هرچه در كانون نويسندگان روي مي‌دهد بايد واقعاً جالب باشد.
د-ت. مارگوريت واقعي هم وجود داشت؟
ا-ك: بله بود، ولي نه آني كه در كتاب آورده‌ام. بگذاريد توضيح بدهم. در كشورهاي كمونيست، زناني كه در زندگي رفتاري ليبرال داشتنند- و به خصوص در مورد عشق- معمولاً زن جلف و بي‌حيا قلمداد مي‌شدند. ولي بعضي از اين‌ها آدم‌هاي جالبي بودند. اگر بتوانم از واژه «مخالف سياسي» در اين‌جا استفاده كنم مي‌گويم كه داشتن كمي عقايد «مخالف سياسي» همهء آن‌ها را جذاب و از هر نظر كه بگویيد قابل توجه مي‌كرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:52  توسط محمود موحدان  | 

  براي يك نويسنده وابسته ماندن به كشوري كه بيش‌تر عمرش را آن‌جا گذرانده غيرعادي نيست، گرچه جدا شدن از آن هم غيرعادي نيست. من جايي بين اين دو وضعيت هستم. درواقع، بخش بزرگي از آثارم در آلباني رخ نمي‌دهد، دربارة آلباني هم نيست. مثلاً «هرم» كه در سال 1996 در آمريكا چاپ شد، در مصر باستان رخ مي‌دهد، هرچند حاوي نظرية جهاني ديكتاتوري است كه طبيعتاً نوع آلبانيايي‌اش را هم در بر مي‌گيرد. «قصر روياها» در قسطنطنيه رخ مي‌دهد. ساير داستان‌ها و رمان‌هايي كه نوشته‌ام در مسكو، شمال يونان و شهر ترواي غيرواقعي كه پيش خودم تصور كرده‌ام، رخ مي‌دهد. در نوشته‌هايم نه براي ماندن در داخل آلباني تلاش به خصوصي كرده‌ام نه براي پرسه زدن در خارج.
گرچه فرصت‌هاي متعددي براي مهاجرت داشتم، در سياه‌ترين و خطرناك‌ترين دوران در آلباني بودم. هرگز تصورش را هم نمي‌كردم سقوط كمونيسم در دوران حياتم رخ دهد. وقتي تصميم به ترك كشورم گرفتم، خطر به‌خصوصي مرا تهديد نمي‌كرد. حاكم جبار مرده بود. رژيم ديگر مردم را تنبيه نمي‌كرد. در «بهار آلباني» دلايل ترك و اوضاع آن موقع را شرح داده‌ام. من با رييس حزب كمونيست كشور مكاتبات تلخي داشتم. از آن مكاتبات فهميدم كه علي‌رغم علائم ليبرالي كه رژيم مي‌فرستد، مقامات هيچ قصد شل كردن گره‌شان ندارند. آلباني در آستانة تبديل به يک كوبا يا كره شمالي ديگر بود. من نمي‌توانستم نقاب دورويي رييس جمهور يا حكومتش را بدون وسيله ارتباطي - راديو يا روزنامه- بردارم. امكان داشتن چنين سكويي در داخل آلباني ميسر نبود. اين شد که پيغامي به ناشر فرانسوي‌ام فرستادم و از او خواستم در پاريس يك برنامة تبليغاتي براي کتابم راه بيندازد تا سفر به آن‌جا موجه جلوه کند. پنچ ماه طول کشيد تا اجازة خروج گرفتم. بعد راديو صداي آمريكاي آلباني آن ميكروفوني را كه مي‌خواستم در اختيارم گذاشت و از آن طريق به هدفم رسيدم. سخنراني كه در آن راديو كردم (كه در «بهار آلباني» چاپ شد) در آلباني تأثير تكان‌دهنده داشت. رژيم سقوط كرد و هجده ماه بعد- همان‌طور كه در سخنراني‌ام قول داده بودم، به كشورم برگشتم. حالا نصف بيش‌تر وقتم را در آلباني مي‌گذرانم.
فكر نمي‌كنم سياست در آثار من بيش‌تر از نمايش‌هاي يوناني باشد. من هيچ‌وقت نه از گنجاندن سياست در كارهايم ترسيده‌ام و نه از نگنجاندن‌‌اش. هيچ‌وقت هيچ‌كس مرا مجبور به سياسي نوشتن نكرده است، حتي در سبعانه‌ترين سال‌هاي ديكتاتوري، تنها الزام، همان فشاري بود كه روي همه بود، كه فقط حق داشتيم دربارة موضوعات جهاني يا افسانه‌ها بنويسيم، که مجبور بوديم يكي دو اثر درباره زندگي معاصر بنويسيم. احمقانه نيست؟ در هر حال اين‌طوري بود. اگر اين را رعايت نمي‌كرديد، مجبور بوديد در مطبوعات، جلسه‌ها، هرجا، مواجه با سؤالي شويد كه: «رفيق X چرا دربارة زندگي سوسياليستي نمي‌نويسيد؟ شايد به اين دليل كه از اين نوع زندگي خوش‌تان نمي‌آيد؟ يا دليل جدي‌تري دارد؟» «دليل جدي‌تر» به معني مخالفت سياسي بود و امكان داشت شما را مستقيماً به زندان يا جلوِ جوخة آتش بفرستد.


تادانه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:5  توسط محمود موحدان  | 

  متن زير ترجمه گفت‌وگوي نيويوركر با اسماعيل كاداره است كه دبرا تريسيمن اولين سوال خود را با اشاره به داستان كوتاهي كه در اين نشريه از اين نويسنده به چاپ رسيده آغاز كرده است. نويسندگاني مثل ميلان كوندرا كه در كشورهاي سابقا كمونيستي زندگي می‌كردند بارها گفته اند كه خنده و استهزا راه‌هايي براي نه گفتن به رژيم حاكم كمونيستي بود.

* وضعيتي كه شما در داستان "اتحاديه نويسندگان آلباني به روايت يك زن" توصيف می‌كنيد بر اساس حوادث واقعي كه در سالهاي 1960 در آلباني رخ داد، نوشته شده و آخرين خط داستان نيز نشان دهنده اتوبيوگرافيك بودن داستان است. آيا همينطور است؟
بله همينطور است. اين داستان بر اساس حوادثي نوشته شده كه نويسندگان و محافل بزرگ تر در "تيرانا" با آن آشنايي دارند. زندگي در آنجا كاملا راكد و ملال آور بود درست مثل شهر‌هاي پايتخت ساير كشور‌هاي بلوك غرب. بنابراين اتفاقاتي كه در اتحاديه نويسندگان رخ داده بود از نظر همه واقعا جالب توجه بود.

* آيا شما هم به عنوان يك نويسنده جوان مثل حوادث اين داستان "به صورت چرخشي" از تيرانا به بيرون رانده شديد. آن روز‌ها زندگي براي شما چگونه بود؟
بله، من هم درست مثل آنچه در اين داستان كوتاه رخ می‌دهد به صورت چرخشي از تيرانا به بيرون رانده شدم. اين مربوط به سال 68-1967 است يعني سالي كه آلباني داشت از انقلاب فرهنگي چين تقليد ميمون وار می‌كرد. من هم مجبور شدم بروم در "برات" زندگي كنم؛ برات يك شهر باستاني است كه حدود 100 كيلومتر با تيرانا فاصله دارد.
البته زندگي در اين شهر خيلي خشن و زمخت بود. اين را هم بايد بگويم كه زندگي تحت رژيم كمونيستي با خطرات و مشكلات بسياري همراه است به همين دليل هم آدم اگر خودش را به يك شهرستان كوچك تبعيد كند آنقدر‌ها هم فاجعه بار نيست. نبايد نويسندگاني را كه تحت رژيم كمونيستي می‌نوشتند مرده‌هاي متحركي تصور كنيد كه توانايي نقد اوضاع و شرايط حاكم را نداشتند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط محمود موحدان  | 

اسماعيل كاداره نويسنده شهير آلبانيايي در شهرسنگي ، خوانندگانش را به آلباني دهه 1940 دعوت مي كند. كشوري سر سبز و فقير كه به اشغال نيروهاي فاشيست ايتاليايي درآمده است.
نويسنده دراين كتاب با زباني شورانگيزازخاطرات كودكي خويش سخن گفته است ودردوران جنگ جهاني دوم ، آنچه را كه بر زادگاهش گذشته است با نگاهي كود كانه و در عين حال كنجكاو و باريك بين نگريسته است اشغال آلباني توسط ارتش ايتاليا بهانه اي است براي پرداختن موضوع اصلي داستان، فرهنگ آلبانيايي و جامعه آلباني مگر نگفته اند كه هر دوستي و يا دشمني را در سختيها مي توان شناخت! در لحظات بحراني است كه انسانها نقاب و ماسكهاي خود را كنار مي زنند و دنياي دورني خودشان را به نمايش مي گذارند، ايثار و خود خواهي شجاعت و بزدلي تيزهوشي و كند ذهني و... هزاران خصوصيات ديگر ، ظريف تر از آن است كه در انسان( اين مخلوق پيچيده و اشرف خلايق) به راحتي تشخيص داده شود و براي نشان دادن درخشش و يا بازتاب سياهي خود نياز به محك هاي بسيار قوي دارد، اين سنگ محك نيز چيزي نيست جز لحظات سخت و طاقت فرسا!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط محمود موحدان  | 

    برپايه نوعي تقسيم بندي كلي ، «آوريل شكسته» را مي توان رمان متكي بر موقعيت دانست، چون آدم ها وحتي اشيا در اين رمان اسير موقعيتي هستند كه سنگيني بي ترحم نوعي قانون بدوي از ديرباز به وجود آورده است و برتداوم آن اصرار مي ورزد. اينجا «موقعيت» مسلط و مستولي كمترين امكان و مجال را براي ابراز «شخصيت » به آدم ها نمي دهد و كوچك ترين تخطي از عرف و قواعدي كه از اعماق ذهنيت هاي منجمد قرون وسطايي برآمده و هرگونه موضوعيت را از دست داده موجب وهن و طرد و مرگ مي شود. مكان وقوع حادثه و ماجراهاي «آوريل شكسته» سرزميني محصور و سرد و غالباً مه گرفته از فلات هاي بلند آلباني است؛ سرزميني كه خاموشي كوه ها در آن درك منطقي و ساده زمان و مكان را پيچيده مي كند و ادراك انساني را به مرزهاي توهم مي كشاند. بر اين عرصه غمبار، خشن ترين جلوه سلطه موقعيت بر كوه  نشينان روستايي، در آيين انتقامجويي و خونخواهي پايان ناپذير خلاصه مي شود. طبق اين آيين، افراد جوان از دو خانواده متخاصم ـ كه شايد با گذشت ساليان و طي شدن عمر چند نسل، علت و دليل بيهوده خصومت را از ياد برده اند ـ بدون هيچ كينه  و نفرت و بي هيچ انگيزه شخصي، به ضرب گلوله يكديگر را مي كشند، داستان از جايي شروع مي شود كه جواني بيست و شش ساله از خانواده «برشيا» به نام «گيورگ» در غروب يك روز سرد ماه مارس، بيرون از دهكده اي پرت افتاده از فلات هاي شمالي آلباني به كمين مي نشيند و جواني ديگر به نام «زف» از خانواده «كريه كيك» را به ضرب گلوله تفنگش مي كشد. محمل اين قتل خونخواهي است چون مدتي پيش برادر گيورگ را مردي جوان از خانواده «كريه كيك» به قتل رسانده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:41  توسط محمود موحدان  | 

اسماعيل كاداره، سرشناس ترين شاعر و رمان نويس آلبانى برنده نخستين جايزه بين المللى بوكر شد.
جايزه بين المللى بوكر كه امسال نخستين دوره اهداى آن است به خاطر مجموعه آثار اين نويسنده سرشناس برنده نوبل كه رمان هاى پرفروشى همچون «آوريل شكسته»، «گل هاى بهارى، يخبندان بهارى» و «انجمن شاعران مرده» را به رشته تحرير درآورده به او اهدا شد. او جايزه خود را بيست و هفتم ژوئن طى مراسمى در ادينبورگ دريافت خواهد كرد و علاوه بر آن يك جايزه ۱۵ هزار پوندى ديگر براى مترجمى به انتخاب او كه بهترين ترجمه از آثارش را ارائه داده باشد اهدا خواهد شد.
كاداره كه در سال ۱۹۳۶ در شهر كوهستانى «Gjirokaster» متولد شد معروفترين شاعر و رمان نويس آلبانى است اما از سال ۱۹۹۰ كه فرانسه به او پناهندگى سياسى اعطا كرد در اين كشور بالكان زندگى نكرده است. او نخستين رمان خود با نام «انجمن شاعران مرده» را در سال ۱۹۶۳ منتشر كرد كه با استقبال مواجه شدو از آن زمان در بيش از ۴۰ كشور مختلف به چاپ رسيد.
اين كتاب در ايران نيز چند سال پيش از سوى نشر فكر روز منتشر شده است. رمان برنده نوبل كاداره تحت عنوان «كنسرت» در فضاى جدايى سياسى آلبانى كمونيستى از حامى ديرينه خود «چين» مى گذرد در حالى كه ديگر رمان معروف او به نام «اهرام ثلاثه» در مصر باستان اتفاق مى افتد. او همچنين در مورد مردم منطقه بالكان در رمان «مرثيه اى براى كوزوو» كه در سال ۲۰۰۰ به چاپ رسيد به تأمل پرداخته است و به شرح حال آنان روى آورده است.
گفتنى است جايزه بين المللى بوكر كه امسال نخستين دوره اهداى آن بود هر دو سال يك بار به يك نويسنده بين المللى و در تجليل از دستاوردهاى حرفه اى او در عرصه ادبيات اعطا خواهد شد. امسال در مجموع نوزده نويسنده از جمله گونترگراس، سال بلو، ميلان كوندرا، نجيب محفوظ، فيليپ راث، جان آپدايك، گابريل گارسيا ماركز و مارگارت اتوود نامزد دريافت اين جايزه بودند.

آي كتاب

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:15  توسط محمود موحدان  | 

131925.jpg   مشهور است زمانی که رمان «آوریل شکسته»ی اسماعیل کاداره منتشر شد، درباره‌ی صحت و سقم ماجراهای این رمان و ارتباطش با زندگی واقعی مردم آلبانی بحث‌های بسیار در گرفت. رمان کاداره رمانی بی‌زمان بی مکان است و اشاره‌ای به تاریخی خاص در آن نمی‌شود، برای همین بسیاری مایل بودند آن را به آلبانی قرون وسطا نسبت دهند، و با اعلام این که این کتاب رمانی است در مورد رسم و رسوم مردم آن دوران، اخته‌اش کنند و زهر انتقادی‌اش را بگیرند. اما اسماعیل کاداره، که گویی تجربه‌ی زندگی در دیکتاتوری انور خوجه به او خیلی چیزها را آموخته بود، تنها یک صحنه‌ی یک سطری در کتاب گنجانده تا این فرضیه را باطل کند: گیورگ، قهرمان رمان، بر اثر شنیدن صدای غرشی سر بلند می‌کند و هواپیمایی را در آسمان می‌بیند. با وجود این تصویر، و این که منتقدان کاداره دیگر نمی‌توانستند اختراع برادران رایت را به قرون وسطا نسبت دهند، اما کماکان تصور وقوع حوادث هولناک و وحشیانه‌ی این کتاب در قرون وسطا، در کمال تعجب، تصور غالبی است. بسیاری جاها در خلاصه‌ی داستان این رمان می‌خوانیم که کتابی است درباره‌ی سنت وحشیانه‌ی مردم آلبانی در قرون وسطا که «تا مدت‌ها ادامه داشت»، یا چیزی مشابه این. دلیل این شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت وقوع ماجرای «انتقام خون» در قرن بیستم، که با نگاهی لویناسی باید گفت بارش بر دوش همه‌ی ماست، چیزی نیست جز ترس. هر کس رمان کاداره را بخواند از همان صحنه‌ی پرواز هواپیما می‌فهمد که وقایع در قرن بیستم اتفاق می‌افتد، اما بسیار نمی‌خواهند این واقعیت را بپذیرند، می‌ترسند از این که اعتراف کنند در قرن بیستم، در جایی از کره‌ی زمین رسمی وجود دارد که به «انتقام خون» معروف است، و در آن بر اثر جزیی‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین مسائل، خانواده‌های کوه‌نشین به جان هم می‌افتند و در طول چندین نسل، با مناسکی عجیب و فوق تصور، آن قدر از مردان هم می‌کشند تا نسل خانواده به کل منقرض شود، و هزار نوع توحش و بربریت دیگر که باور آن دشوار است. / امیر احمدی آریان


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط محمود موحدان  | 

   نمی‌دانم هیچوقت رمانی خوانده‌اید که هر صفحه‌اش مثل جرعه‌ای شراب در جانتان بنشیند و از یک طرف نتوانید زمینش بگذارید، و از طرف دیگر دلتان نخواهد خودتان را از لذت جرعه جرعه نوشیدنش محروم کنید؟ با این که رمان خوب کم نمی‌خوانم (که معمولا هم در همین صفحه در باره‌شان می‌نویسم) ولی از مدت‌ها پیش که رمان کوتاه «خاطره‌ی فاحشه‌های غمگین من» نوشته‌ی «گابریل گارسیا مارکز» را خواندم تا همین چند روز پیش که رمان «واقعه‌‌نگاری سنگی» را به دست گرفتم این احساس شیرین و سکرآور از خواندن هیچ رمان دیگری به من دست نداده بود.
رمان «واقعه‌‌نگاری سنگی»، نوشته‌ی قصه‌پرداز نامدار آلبانیائی «اسمائیل کاداره»  اولین بار سی و پنچ سال پیش در آلبانی منتشر شد و بیست سالی از انتشار اولین برگردان انگلیسی آن می‌گذرد، اما برگردان تجدیدنظر شده‌ی تازه‌ای از آن، همین امسال در انگلستان درآمده است که نسخه‌ای از آن را فعلا در دست نوشیدن دارم!
تا با قلم سکرآور او آشنایتان کنم جرعه‌ای از این شراب ناب را به کامتان می‌چشانم که اگر به دلتان نشست خودتان سری به خُمخانه‌اش بزنید:
[بیرون، شبِ زمستانه شهر را در باران و مِه و باد پوشانده بود. تپیده در زیر لحافم به صدای خفه و یکنواخت باران که بر سقف خانه‌مان می‌بارید گوش می‌دادم.
قطرات بی‌شمار باران را که از سقف شیب‌دارمان فرو می‌چکیدند اینگونه می‌دیدم که به سمت زمین می‌دوند تا دیگرباره به شکل مِه به بالاها، به آسمان روشن برگردند. آن‌ها نمی‌دانستند که یک تله‌ی زیرکانه، یک ناودانِ روئی، سرِ گردنه منتظرشان است. درست موقعی که به همراه هزاران قطره دیگر می‌خواستند از لبه‌ی بام به زمین بجهند ناگهان خود را در تله‌ی یک تنپوشه‌ی باریک می‌یافتند با این پرسش در دهانشان که «کجا داریم میریم؟ کجا دارن مارو می‌برن؟» بعد، پیش از اینکه بتوانند از آن مسابقه جنون‌آمیز سلامت در بروند در زندانی گودافتاده اسیر می‌شدند، در آب‌انبار بزرگ خانه‌ی ما.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:53  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا