|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
اگر چه بورخس، نويسندهی آرژانتيني، صدها شعر سرود و داستان نوشت و مقاله منتشر كرد، ولي او رماني ننوشت. بورخس را ميتوان يكي از نويسنده گان جهان سوم به شمار آورد. او براي ادبيات كشورش همچون يك بزرگ علوي براي ماست. بورخس چون هومر نيمي از عمر طويل خود را كور و نابينا بود. او در جواني زير تأثير ادبيات انگليسي واقع گرديد، چون مادربزرگاش تبعهی انگليس بود. از نظر سياسي بورخس ضدفاشيسم و مخالف حكومت پرون در كشورش بود. او ضدمبارزهی مسلحانه در آمريكاي لاتين به رهبري چه گوارا نيز بود. شايد به اين دليل سوسياليستها او را نويسندهاي راستگرا ميدانستند. منتقدان ميگويند، گرچه بورخس ناسيوناليست نبود، ولي به دموكراسي هم باور نداشت. بورخس خود مدعي بود كه در جواني مدتي آنارشيست و پاسيفيست بود و در تمجيد از انقلاب اكتبر در شوروي شعر سروده و در مجلات آن زمان منتشر كرده است.
خورخه لوئیس بورخس (1986 - 1899) در آخرین سال حیات خود به توکیو ژاپن و میلان ایتالیا سفر کرد و در محافل مختلف به سخنرانی پرداخت. آخرین گفتارهای این نویسندهی آرژانتینی به تازگی در کتابی به نام "زندگی شعر" در ایتالیا و به زبان ایتالیایی منتشر شده است. یکی از گفتارهای وی با اندکی تلخیص و به نقل از مهر، از نظر میگذرد:
"من به جنبشها و مکتبهای ادبی هیچ علاقهای ندارم؛ بلکه به فردیت ادبی معتقدم. به دورههای تاریخی شعر فکر نمیکنم. شعر در درون من میجوشد. هیچ وقت خودم را آزار نمیدهم که اعضای یک مکتب را بشناسم یا به قرنی وابسته باشم. اگر کمدی الهی را بخوانم به قرون وسطی و همچنین به قرن 13 یا 14 فکر نمیکنم؛ بلکه به ویرژیل، دانته، برونتو لاتینی، پائولو، فرانسکا و اولیس و... فکر میکنم.
امروز رویکردهای تاریخی متفاوتی رایج شده است ولی من حس تاریخی ندارم. شوپنهاور که در نظرم فیلسوف بزرگی است میگوید: «تقلا در تاریخ و حس تاریخی به تماشا کردن ابرها میماند که در آن شکلهایی از حیوانات، اشکال کوهها و کشتیها و دریاچهها دیده میشود. من تاریخ را رویایی بلند میبینم؛ اما این رویایی است که رویاپرور ندارد و خودش، خودش را در سر میپروراند بدون آنکه مقصدی داشته باشد.»
زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیمکرهای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیمکره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف میکند، چیزی که بنوعی احساس فشار و مکان را تشدید میکند. دیواری آنرا از وسط نصف میکند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمیرسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آنرا آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خالخال آمریکای جنوبی] هست که با گامهای منظم نامرئی، زمان و مکان زندانش را اندازه میگیرد. همسطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجرهی عریض نردهداری تعبیه شده است. در ساعت بیسایه [ظهر] دریچهای در بالا باز میشود و زندانبانی – که با گذشت سالها بتدریج تکیده شده – قرهقرهای آهنی را راه میندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزههای آب و تکّههای گوشت را برای ما پائین میفرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه میکند؛ این لحظهایست که من میتوانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سالهایی را که در ظلمت گذراندهام، نمیدانم. من پیش از این جوان بودم و میتوانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز اینکه در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کردهاند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومیرفت، سینهی قربانیان را شکافتهام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمیتوانم از میان گرد و خاک بلند شوم.
شبِ آتشسوزی هرم، مردانی که از اسبهای بلند پیاده شدند، مرا با آهنهای گداخته شکنجه کردند تا مخفیگاه گنجی را برای آنان فاش کنم. در مقابل چشمانم تندیس خدا را سرنگون کردند، ولی او هرگز مرا رها نخواهد کرد و من در زیر شکنجهها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا کردند، استخوانهایم را شکستند و مرا از ریخت انداختند. بعد در این زندان بیدار شدم که دیگر تا پایان زندگی فانیام آنرا ترک نخواهم کرد.
کابوس هاي نويسنده بزرگ
ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» به مناسبت چهلمين سال انتشارش، ويژه نامه يي را در آخرين ماه سال 2006 منتشر کرد که گلچيني بود از گفت وگو هاي مجله با نويسندگان بزرگ دنيا در طول چهل سال فعاليتش و درباره معروف ترين اثرشان. گفت وگو با «خورخه لوئيس بورخس» هم در هفتاد و دومين شماره «مگزين ليته رر» که ژانويه 1973 انجام شده بود، منتشر شده و حال براي دومين بار در اين ويژه نامه به چاپ رسيده است. محور اصلي اين گفت وگو کتاب «الف و داستان هاي ديگر» است و «بورخس»، که آدم باحوصله و شوخ طبعي است، به سوالات پاسخ مي دهد و هر از چند گاهي هم با يک «نه؟» گفتن، دنبال تاييد گرفتن حرف هايش از مصاحبه کننده است.
«بورخس» خود درباره «الف» مي گويد؛««الف» تقليدي نامحسوس از دانته است. دلم مي خواست «آرژنتينو دانيه ري» را خيلي ساده درست مثل «ويرژيل»، که شخصيت با نمک و مضحکي دارد، خلق کنم. حتي نام «بئاتريس» را تغيير ندادم و خودم را جاي دانته نشاندم ... بعدش حس کردم که اين کارم حسابي مسخره مي شود غبورخس مي خنددف و البته يک چيزي را هم بايد بگويم، که مطمئنم بي شک هيچ چيز درباره اش نمي دانيد. نام هايي که در داستان هايم استفاده کرده ام همه نام هاي اشخاص واقعي اند. اغلب، افراد خانواده ام. کلي اسم تو خانواده ما وجود دارد و من هم ازشان استفاده کردم. مادرم از اين کار خوشش نمي آمد، فکر مي کنم که بيشتر مي ترسيد از اين کار. البته اسم خودش را هم استفاده کرده بودم. خيلي هم دلم مي خواست از آدم هايي که مي شناختم در داستان هايم کاريکاتور خلق کنم. ( البته با تغيير اسمشان). «کارلوس آرژنتينو دانيه ري» داستان «الف» هم واقعاً وجود دارد، يکي از دوستانم است. البته کمي غلو کردم و کمي مسخره تر نشانش دادم. اما در کل خودش بود. مادرم اين کار را بدجنسي مي دانست، اما در کل چيز خاصي نبود، آنقدر ها هم معلوم نبود و اتفاقاً خود دوستم از داستان خوشش آمد و کلي تبريک گفت.»
منتقد ها هم بويي نبردند از اين ماجرا؟
نه. هيچ کس به اين موضوع توجهي نکرد. چون او هم آنقدر ها آدم مهمي نبود، شاعر بزرگي نبود که.
خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)که اسم کاملش خورخه فرانسیسکو ایزیدور لوئیس بورخس آکهوودو است، در 14 ژوئن (24 آگوست) 1889 در بوینسآیرس در محله پالرمو که به چاقوکشیهایش شهرت داشت، به دنیا آمد. پدرش وکیل و استاد روانشناسی بود و البته یک خواننده حرفهای ادبیات. «دوست داشت که نویسنده باشد، اما بیشتر آنارشیستی بود فسلفی.» مادرش هم زنی تحصیلکرده و کتابخوان بود که چندتایی کتاب انگیسی را هم به اسپانیایی ترجمه کرده بود. خانوادهاش مخلوطی از نژادهای گوناگون سرخپوست، اسپانیایی، پرتغالی، ایتالیایی و انگلیسی بودند و «پدرم سخت به تبار انگلیسیاش مینازید.» پدربزرگهای پدری و مادریاش، هر دو نظامی بودند و در جنگهای داخلی آرژانتین جنگیده بودند. «تا سالها احساس شرم میکردم، چون مثل فامیلهایم نظامی و اهل عمل نبودم و فقط بلد بودم حرف بزنم.»
بورخس نخستین آموزشها را از پدرش گرفت. «پدرم خیلی باهوش، و مثل همه مردهای باهوش خیلی مهربان بود. یک روز به من گفت که باید خوب به سربازان، یونیفورمها، پادگانها، کلیساها و قصابیها نگاه کنم. چون این چیزها به زودی از بین میروند.» هنوز خواندن و نوشتن اسپانیایی را یاد نگرفته بود که زبان انگلیسی را آموخت. یک روز به کتابخانه پدرش رفت و سالهای سال بعد در اواخر عمرش گفت که «گاهی فکر میکنم که هرگز از آن کتابخانه بیرون نیامدهام.» اولین کتابهایی که خواند "هکلبری فین" (مارک تواین)، "جزیره گنج" (استیونسون)، "دونکیشوت" (سروانتس)، "داستانهای برادران گریم"، "هزار و یک شب" و "انجیل" بود. یک روز هم به "دایرةالمعارف بریتانیکا" برخورد. «آن روز واقعاً بخت با من یار بود. جلد مربوط به حرفD را برداشتم و توانستم شرح حالی بسیار عالی از دریدن (نمایشنامهنویس و طنزپرداز انگلیسی قرن هفدهم) بخوانم. همچنین مقالهای مفصل درباره کشیشهای اهل سِلت و مقالهای هم در مورد شیعیان دروزی (فرقهای از شیعیان لبنان که قائل به تناسخند) .
مرزها
سطری از ورلن هست که هرگز بخاطر نخواهم آورد
خیابانی هست نزدیک که پاهایم را از رفتن بدان بازداشته اند
آینه ای هست که مرا برای آخرین بار دیده است
دری هست که من آن را تا پایان جهان بسته ام
در میان کتاب های کتابخانه ام (من می بینمش)
کتابی هست که هرگز آن را نخواهم گشود
در این تابستان پنجاه ساله خواهم شد
مرگ می فرسایدم، بی وفقه.
· همدست
وقتی به صلیبم می کشند، من باید صلیب و میخ ها باشم
وقتی جام را به دستم می دهند، من باید دروغ باشم
وقتی در آتشم می افکنند، من باید دوزخ باشم.
من باید هر لحظه ی زمان را نماز بگزارم و سپاسگزارش باشم
من از همه ی اشیاء تغذیه می کنم.
وزن دقیق کائنات، تحقیر، هیاهو
من باید مدافع زخم های خود باشم.
نه شفا می طلبم و نه بیماری
من شاعرم.
· شاعری کوچک
مقصد فراموشی ست
من زود آمده ام.
· کویر
فضای بی زمان
ماه به رنگ شنزار است.
اکنون، درست در این لحظه
مردان متاروس و ترافلگار
می میرند.
· زندانی
یک سوهان
نخست در آهنین بزرگ
روزی آزاد خواهم شد.
ترجمه: احمد ميرعلايي
دشنه اي در كشويي آرميده است.
آخر قرن گذشته در« تولدو »ساخته شد. «لوئيس مليان لافينور» آن را به پدرم داد، پدرم آن را از «اروگوئه» آورد. «اواريستو كاريه گو» يكبار آن را به دست گرفت.
هر كه را چشم بدان افتد وسوسه مي شود كه دشته را بردارد و با آن بازي كند، چنانكه گويي هميشه به دنبال آن ميگشته است. دست به سرعت قبضه منتظر را مي گيرد و تيغه نيرومند و مطيع با صداي خفيفي به درون غلاف مي لغزد و بيرون مي آيد. اين خواست دشنه نيست.
اين دشنه چيزي بيشتر از يك مصنوع فلزي است، مردان آن را با هدفي واحد در سر طرح كردند و شكل دادند . دشنه اي كه ديشب در « تاكوآرميو » در تن مردي فرو رفت و دشنه هايي كه بر سر «سزار » باريد، همه به شيوهاي جاودانه يك دشنهاند. دشنه ميخواهد بكشد، مي خواهد خون ناگهاني بريزد.
در آشويي از ميز تحرير من، در ميان چرآنويس ها و نامه هاي قديمي، رؤياي ساده ي ببري اش را به خواب مي بيند و
باز به خواب مي بيند وقتي به دست گرفته مي شود، دست جان مي گيرد چون فلز جان مي گيرد. هر بار كه لمس شود خود را در تماس با قاتلي حس مي كند كه براي او ساخته شده است.
گاهگاه دلم براي آن ميسوزد. چنان نيرو و يك رنگي، و با آن غرور اين چنين آرام و معصوم، و سال هايي كه ميگذرند، بي اعتنا.
گرچه مرا بهخشونت کُشت اما هنوز بهاو ايمان دارم. (سوره ايوب ۱۵:۱۳)
نامم اُتوديتْريش زورلينده است. يکی از اجدادم، کريستوف زورلينده، در نبردِ سواره نظامی که منجر بهفتح زورنْدورف شد، جان باخت. پدرِ پدربزرگِ مادریام، اولريش فورکِل، در اواخر سال ۱۷۸۰ در جنگل مارش نُوار، در ناحيه فرانک - تايرور بهقتل رسيد. پدرم کاپيتن ديتريش زورلينده در سال ۱۹۱۴ با فتح نامُور و دوسال بعد با عبور از دانوب، شهرت يافت.۱ از خودم بگويم، بهعنوان شکنجهگر و قاتل اعدام خواهم شد. دادگاه عادلانه عمل کرد؛ من از همان آغاز، خود را مجرم قلمداد کردم. فردا وقتیکه ساعتِ زندان، نُه ضربه بنوازد، بهقلمروِ مرگ، قدم نهادهام. حال که بهسايههای نياکانم بسيار نزديک شدهام، طبيعی است که بهآنان بينديشم؛ بهگونهای، من خود، از اجداد خويشتنم.
در خلال محاکمه، که خوشبختانه کوتاه بود، سکوت کردم. کوشش در مُحق جلوه دادنم در آن زمان، جلو رأی دادگاه را میگرفت و ممکن بود حمل بر بُزدلیام شود. اما حالا همه چيز تغيير کرده است؛ در شب اعدامم میتوانم بدون ترس سخن بگويم. تقاضای عفو نمیکنم، زيرا خود را گناهکار نمیدانم. اما میخواهم ديگران وضع مرا درک کنند. کسانی که بهشنيدن حرفهای من رغبتی داشته باشند، تاريخ آلمان و تاريخ آتیِ جهان را خواهند فهميد. میدانم، مواردی چون مورد من، که اکنون استثنايی و حيرتانگيزاست بهزودی بهموردی عادی بَدَل خواهد شد. فردا خواهم مُرد، اما من نمادی از نسلهای آيندهام.
خورخه لوئیس بورخس (به اسپانیایی: Jorge Luis Borges) (۱۸۹۹ - ۱۹۸۶) نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی از برجستهترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت وی بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است.
از کودکی تحت پرورش محیط خانه از علاقهمندان جدی ادبیات شد. سالها بعد به عنوان استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه بوئنوس آیرس منصوب شد. قبل از آن رئیس کتابخانه ملی آرژانتین هم بود.
وی هیچ گاه به گونه ادبی رمان علاقهای نداشت. داستان کوتاههای وی انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کرد. بعدها منتقدین از وی به عنوان نویسنده پست مدرن نام بردند.
با اینکه بارها نامزد جایزه نوبل ادبیات شد اما هیچگاه آن را دریافت نکرد.
برخی از آثار او نیز به فارسی ترجمه شده است.
آثار ترجمه شده به فارسی
ویرانههای مدور - احمد میرعلائی
الف و چند داستان دیگر - احمد میر علایی
کتابخانه بابل - کاوه حسینی
اطلس - احمد اخوت
هزارتوهای بورخس - احمد میرعلائی
داستانهای کوتاه
دشنه