تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

                                                 

  شبی که در ده دوست محمد بر آن صفه ی گلی، که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود، نشستیم، بهرام نارویی ربابش را برداشت و با زبانی که از آن هیچ نمی یافتم نغمه ای سر داد که جن زده و گنگ و تب دار غرقه ام کرد در رخوت شبانه ستارگان، حس کردم مرده ام. واین صدای جادویی نه از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که مهربان و تبدار، نامه ی مرا میخوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست، نه هیج سرزنشی. که پایش اگر لغزید، لغزید، اما نه از سر پستی. که خطایی اگر رفت، رفت، اما نه از سر اختیار. چه سبکبار شده بودم آن شب. میگفتم ”پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟”

  “همنوایی شبانه ارکستر چوبها”، رضا قاسمی  

این کتاب توسط انتشارات ورجاوند به چاپ چهارم رسيده است وجايزه ويژه هيات داوران مهرگان ادب، منتقدان مطبوعات و بهترين رمان اول نويسنده در سال ۱۳۸۰ بنياد گلشيرى را به خود اختصاص داد.آنچه در اين ميان مهم به نظر مى رسد، ويژگى هايى است كه در بيانيه هاى هيات داوران اين سه جايزه به چشم مى خورد: «ساختار بديع، شخصيت آفرينى نوظهور، زاويه ديد جهان شمول، غناى موضوع، هماهنگى اجزاى مختلف رمان، توفيق در ايجاد كشش و احساس تعليق، خلق نمونه موفق از ادبيات مهاجرت، خلق شخصيت هاى باورپذير و درخشان ، خلق راوى غيرقابل اعتماد با ذهنيت جهانى، طنزپردازى پوشيده و پنهان، خلق لايه هاى متعدد و...
• ساختار تئاترى اما متفاوت
شخصيت پردازى پارادوكسيكال، زمان هاى متغير، كاركرد زبان به عنوان ابزارى براى وحدت ساختار و مضمون، فرار بودن زمان و سياليت ذهن به شكل غيرمتعارف، تعريف هاى به كار رفته در عرصه داستان نويسى، روايت خط داستانى در سياليت زندگى مرگ و خيلى از موقعيت هاى پارادوكسيكال و ضدهم در يك فضاى وهم انگيز و واقع گرا... رضا قاسمى به خاطر آشنايى نزديك با مقوله تئاتر و به عنوان نمايشنامه نويس حرفه اى، توانسته است از مولفه هاى تئاترى به خوبى استفاده كند.
در نظر اول، هر خواننده اى از تاثيرپذيرى هدايت و كافكا به نگاه پوچ گرايانه و نهيليستى رمان «همنوايى شبانه اركستر چوب ها» پى مى برد. قاسمى از «فاست» دو جنسه گوته، تنها عالم برزخ و اسم شخصيت داستان را به عاريت برده و به همين مختصر اكتفا كرده است. ولى پيش از آنكه رضا قاسمى را تحت تاثير اين جريانات بدانيم كه از لايه هاى سطحى داستان به عمق نقب مى زند، بايد از بستر درونى ذهنيت قاسمى كه به شدت تحت تاثير ذهنيت تئاترى است، سخن گفت: نوعى از تئاتر مدرن كه «بى معنايى» زندگى را در ساخت و مضمون پيش مى برد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:32  توسط محمود موحدان  | 

  رضا قاسمی از نويسندگان ايرانی مقيم خارج از کشور است.او اصلا اهل جنوب است اما در اصفهان دنيا آمده به سال ۱۳۲۸ خورشيدی.
قاسمی نويسندگی را با نگارش نمايشنامه شروع کرد. اولين اثر او نمايشنامه کسوف بود که در ۱۸ سالگی نوشت و دو سال بعد در دانشگاه تهران به روی صحنه برد. در سال های بعد با نوشتن چند نمايشنامه ديگر و اجرای آنها، به عنوان هنرمندی معتبر در صحنه تئاتر ايران شناخته شد.
در سال ۱۳۵۵ جايزه اول "تلويزيون ملی ايران" برای بهترين نمايشنامه به اثر او چو ضحاک شد بر جهان شهريار تعلق گرفت.
قاسمی پس از انقلاب سال ۱۳۵۷، به کارگردانی نمايشنامه های خود ادامه داد، اما شرايط کار در ايران با هر اثر برای او سخت تر شد. نويسندگی و کارگردانی سه نمايشنامه اتاق تمشيت، ماهان کوشيار و معمای ماهيار معمار حاصل فعاليت او در هفت سال اول انقلاب است. او سرانجام در سال ۱۳۶۵ از ايران خارج شد و در فرانسه اقامت گزيد.
قاسمی در موسيقی ايرانی نيز دست دارد و نوازنده، آهنگساز و معلم برجسته سه تار است. در اين زمينه، چهار کار از او به صورت کاست و سی دی منتشر شده است.
قاسمی در فرانسه پس از نوشتن دو نمايشنامه حرکت با شماست مرکوشيو! و تمثال همه فعاليت های ديگرش را متوقف کرد و منحصراَ به نوشتن داستان روی آورد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:20  توسط محمود موحدان  | 

  من شش ماهه بودم که پدرم در شرکت نفت استخدام شد و ما را با خودش از اصفهان برد به بندر ماهشهر، يعنی شهری مصنوعی که ريشه ‌ای در تاريخ نداشت. البته يک دهکوره ‌ای به اسم بندر معشور از قديم وجود داشت. اما اين شهرک شرکت نفتی ما در ۱۰ کيلومتری آن بنا شده بود. تضاد غريبی هم بين اين دو قسمت بود. آن قسمت قديمی‌ و ساکنان بومی ‌اش، مثل همه‌ جاهای دور افتاده‌ ايران، مظهر سنت بود و عقب ماندگی. و اين قسمتی که شرکت نفت ساخته بود مظهر تامی ‌از جهان مدرن. معماری ‌اش يکسره انگليسی بود. پوشاک و مواد خوراکی‌ ما غالبا خارجی بود. باشگاهی داشت شرکت نفت که علاوه بر سالن‌های ورزش، محل انواع تفريحات غربی مثل بيليارد، بازی تومبولا و کنسرت ‌های گاهگاهی بود. نه تنها روزنامه‌ها و نشريات غربی دايم توی دست و بالمان بود، بلکه تنها سينمای شهر هم فقط فيلم‌های خارجی نشان می ‌داد. من فيلم فارسی را تازه در هجده سالگی‌ کشف کردم؛ آنهم در سفری به اهواز. در حاليکه مثلا فيلم فارنهايت ۴۵۱ ساخته فرانسوا تروفو را در همان نوجوانی در سينمای بندرماهشهر ديده بودم.
  من در خانه با فرهنگ اصفهانی بار می ‌آمدم و در بيرون از خانه از يک سو با فرهنگ غربی و از سوی ديگر با فرهنگ اقوام مختلف ايرانی. يک روز عروسی لرها بود، يک روز عروسی کردها، يک روز عروسی عرب‌ها...
آمد و رفت مدام کشتی‌های غول آسا به اين بندر (و نيز بندرشاهپور که در ۱۵ کيلومتری آنجا بود) و حضور ملوانان رنگارنگ خارجی اشارتی بود مدام به وجود يک جهان ديگر؛ جهان مدرن. خب اين خيلی مؤثر است در تربيت آدم و نوع نگاهش به دور و بر. نکته مهم ديگر اينکه ساکنان اين شهر هرکدامشان از يک جای ايران آمده بودند. يعنی من در خانه با فرهنگ اصفهانی بار می ‌آمدم و در بيرون از خانه از يک سو با فرهنگ غربی و از سوی ديگر با فرهنگ اقوام مختلف ايرانی. يک روز عروسی لرها بود، يک روز عروسی کردها، يک روز عروسی عرب‌ها... خب هرکدام از اين اقوام ايرانی موسيقی، آداب، سنن، و بطور کلی فرهنگ خاص خودشان را داشتند. يعنی من در عين حال که آدم بی‌ريشه ‌ای بودم (در قياس با کسانی که نسل اندر نسل زاده و بزرگ شده يک شهر هستند) همزمان ريشه ‌ام در فرهنگ تمام اقوام ايرانی بود.
البته بد نيست بدانيد که دو تا از نمايشنامه‌ های من (نامه ‌ها... و خوابگردها) و نيز رمان سومم وردی که بره‌ها می‌ خوانند در اين شهر می‌ گذرد. در مورد "گذشته" هم، به اعتقاد من، همان نقشی را که "کودکی" در تحول شخصيت آدم‌ بازی می‌ کند، عينا همان نقش را "گذشته" در آثار يک نويسنده بازی می‌ کند. اتفاقا گذشته من پر است از عمه‌ ها، عموها، خاله‌ها، و مادربزرگ‌ هايی که بعضی از آنها قابليت شخصيت‌ رمان را دارند (پاره ای از خصوصيات ايلچی، مثل فرماندهی ‌اش بر لشکری از سگ‌ها را، من از شخصيت عجيب و غريب يکی از عموهايم گرفته‌ام).
پدرم تابستان ‌ها ما را می‌ برد به روستای زادگاهش که نزديکی‌ های اصفهان بود. تمام آن عمارت‌های قديمی و کوچه باغها حالا لابد نابود شده‌اند اما اين مکان‌ها و آن آدم‌ها بطور دقيق در ذهنم ثبت شده است. بخشی از آن خرافات و فرهنگ عامه هم که به آن اشاره می‌ کنيد، از همين آدم‌های دور و برم می‌ آيد. بخشی هم از راه مطالعه. آنقدر صحنه‌های تکان دهنده ديده بودم که برای فهم‌شان بايد مجهز می ‌شدم به اين فرهنگ. يکی از اين صحنه‌ها روزی بود که رفته بوديم خانه‌ يکی از عمه‌هايم. صبح، همينکه از خواب بيدار شدم، چشمم افتاد به رفت و آمدهای مشکوک و بی‌ صدای زنان چادری فاميل و نگاه‌ های مرموز و پر از اشاره‌ شان. آن روز به مدد يکی از زنان فاميل که از اصفهان آمده بود، داشتند جادو و جمبل می‌کردند تا هووی تازه ‌ای را که شوهر عمه ‌ام آورده بود سر عمه ‌ام، از چشم شوهر بيندازند. آن فضای پر از دود و بوهای غريب، آن جنبش مرموز زنان چادری و آن نگاه‌ های پر از ترس و نفرت و توطئه هنوز که هنوز است يادآوری ‌اش موهای تنم را سيخ می‌کند؛ چون من هم عمه‌ ام را دوست داشتم و هم هووی او را که زنی بود به غايت زيبا، بلند قد و به شدت ساکت (لال نبود، اما در تمام آن يک سالی که آنجا بود حتی يک بار نديدم اين زن حرف بزند؛ مثال اعلای زن اثيری) حس می ‌کردم يک پريزاده است که آنجا به بند افتاده.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:12  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا