|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
در آستانه 47 سالگی یه سفر رو شروع میکنه، تو سفرنامهش یه چیزایی رو میگه و بعد تا آخر داستان رو میخونی که بفهمی ماجرا چی بوده و آخرش هم نمیفهمی ...
سفرنامه از 30 ژانویه 1982 در برکلی شروع میشه و 28 جون 1982 (یادم نیست کدوم شهر، فقط میدونم تو خونهش) به پایان میرسد.
به نظر من برای لذت بردن از این کتاب باید عاشق براتیگان بود کما این که من هستم. وگرنه خوندن این کتاب که یکسری خاطرات تیکه پارهست از سفر طولانی براتیگان، خیلی توصیه نمیشود. مخصوصا اگه برای اولین بار میخواین براتیگانخونی رو شروع کنین لطفا با این کتاب نباشه.
:یک زن بدبخت" آخرین کتابی است که ریچارد براتیگان دو سال پیش از مرگش به پایان رساند.
براتیگان این سفرنامه داستانی را براساس تجربههای زندگی روزانهاش نوشته است. این کتاب داستانی پرکشش است که مانند دیگر آثار براتیگان، انسان آن را یکنفس و با لذت میخواند و از طنزپردازی نویسنده شگفتزده میشود. نویسنده در این کتاب با لحن گپ و گفتی دوستانه خوانندگان را در زندگی روزانهی خود دخالت میدهد، اما فقط تا آن حد که مایل است و صلاح میداند.
ریچارد براتیگان متولد 1935 در آمریکاست. نخستین شعرش در سال 1956 به سن 21 سالگی به چاپ رسید و پس از آن در سال های 1957 و 1958با چاپ دو شعر بلند "بازگشت رودخانه ها" و "اتو استاپ زن جلیل" به عنوان شاعری غیر متعارف شناخته شد.
تا زمان چاپ رمان "صید قزل آلا در آمریکا" که برایش شهرت جهانی به ارمغان آورد، در فقر و تنگدستی به سر میبرد. شعرهایش را در کنار خیابان به رهگذران می فروخت تا غذایی برای خوردن داشته باشد. روز ها را با همسر و بچه هایش چنان به سختی به شب می رساندند که دل دوستان به حال آن ها می سوخت و غذایی با هزار جور حیله به آن ها می رساندند تا به غرور براتیگان بر نخورد و غذاها را پس نفرستد. سال 1964 با همسرش برای زندگی به کنار رودخانه می سی سی پی می رود و نوشتن رمان "صید قزل آلا در آمریکا" را آغاز می کند. این رمان نه تنها در زندگی ی او که در ادبیات مدرن جهان انقلابی بر پا می کند و او را به عنوان نویسنده ای غیر متعارف و پست مدرن تثبیت می کند.
چاپ رمان "در قند هندوانه" باز هم، نام او را به سر زبان ها می اندازد و کتاب شعر "لطفا این کتاب را بکارید" در بازار نایاب می شود. این کتاب که هر جلدش حاوی ی بذر گیاهی بود با شعری در ضمیمه، جزو کلکسیون کلکسیونرها می شود. براتیگان به سفارش جان لنون و پل مک کارتنی، از اعضای اصلی ی گروه بیتلز، چند شعر و بخش هایی از رمان هایش را در نوار کاستی ه نام "گوش دادن به ریچارد براتیگان" خواند و روانه ی بازار کرد که در آن شعر کوتاه "عاشقانه" با هجده لحن مختلف و توسط هجده نفر خوانده شد.
براتیگان در سال 1984 با شلیک گلوله ای از یک تپانچه به زندگی ی خود خاتمه داد. پدر او که در سال ها ی بچه گی ی ریچارد خانه را ترک کرده بود تنها پس از خودکشی ی او پی به هویتش برد و فهمید که پسرش از نویسنده گان به نام آمریکا است.
ريچارد براتيگان از نويسندگان معاصر و فعال امريكا است كه پارهاي از داستانهايش ـ ازجمله «استوديو شمارة 54» - به نوعي « طرح» (Sketch) شباهت مي برد؛ كمابيش نظير « طرح »هايي كه «همينگوي» در نخستين كتابش، « در زمان ما» منتشر كرده بود. در طرحهاي «همينگوي» بيش از هر چيز فشردگي و اختصار به چشم مي خورد، كه در واقع به معناي دور ريختن قيد و بندهاي « سبك قديم» بود، و در عين حال روح زمانه را نيز بازتاب مي داد.
اصرار «همينگوي» در توصيف امور عيني و نشانههاي جسماني به حذف رويدادهاي غيرقابل مشاهده و ذهني مي انجامد؛ به طوري كه در بيان ماهيت حقيقي عواطف صرفاً به امور مشهود - يا به اصلاح فيزيكدانها رويدادهاي « عمومي » - توجه نشان مي داد. در «طرح»هاي «همينگوي» ـ و تبعاً آثار بعدي او ـ مجالي براي بيان «عواطف» و «احساسات»، جدا از نشانههاي جسماني، وجود ندارد. او احساسي مانند ترس را، همانگونه كه در عالم واقع قابل تجربه است، يعني به صورت تغييراتي در جريان خون، انقباض رگها، شدت تپش قلب، تنفس تند ، ارتعاش ماهيچهها و لرزش پوست نشان مي دهد، و اعتنايي به مفهوم انتزاعي خود «ترس» ندارد. طبيعي است كه مفاهيمي مانند عشق و شوق و خشم و نفرت نيز كمابيش به همين صورت بيان مي شوند. در واقع آن چه «همينگوي» در آثار خود متجلي ساخت بيان نوعي قريحه يا حساسيت مدرن بود كه به نحوي تحولات عصر خود را نيز منعكس مي كرد.
طبعاً ريچارد براتيگان، و نويسندگاني مانند او ـ از جمله كارور، دكتروف، كارول اوتس ـ دين بزرگي از آن قريحه يا حساسيت مدرن، و نمايندگان شناختهشده آنها در عرصه ادبيات و هنر، به گردن دارند. براتيگان در امتداد سنت همينگوي و كارور قرار دارد ؛ اگر چه ساية دست خود او بر اثرش كاملاً مشهود است. «استوديو شمارة 54» طرحي است كه زمينة تأويل آن، به رغم سادگي ظاهرياش، بسيار لغزان است. در ساختمان متن كمترين غرابت يا صنعتي به كار نرفته است، و همه چيز در نهايت سادگي و فروتني است. اما در زير لاية ظاهري متن مفاهيم ديگري نيز نهفته است كه البته در تبيين آنها مي توان مناقشه كرد.
آنها که با قطار زیاد مسافرت میکنند، شاید مثل من به این نتیجه رسیده باشند که قطار یکی از بهترین جاها برای مطالعه است. بیش از یک سال است که آخرین رمانی که ریچارد براتیگان پیش از خودکشی در سال 1984 نوشته، با عنوان «یک زن بدبخت» به زبانهای انگلیسی و آلمانی منتشر شده است. به خاطر علاقهای که به آثار این نویسنده دارم، این رمان را بلافاصله پس از انتشار تهیه کردم و از آن زمان تا امروز هر بار که با قطار مسافرت میکنم این کتاب را مثل مسواک و خمیردندان و تیغ ریشتراشی و وسایلی از این دست با خودم میبرم، و هر بار، در همان ده دقیقهی اول کتاب را میبندم و به مناظر در راه که به سرعت از مقابل چشمانم میگذرد نگاه میکنم که بعد از روی کسالت کتاب را از نو باز کنم و اگر تا صفحهی مثلاً پونزدهم کتاب را خواندهام، این بار از صفحهی بیستم یا هفتاد و چهارم شروع به خواندن کنم. اما، هنوز یک صفحه از این کتاب را نخواندهام که کتاب را میبندم و از نو به همان مناظر کسالتآور خیره میشوم. این کتاب تنها کتاب ریچارد براتیگان است که نتوانستم بخوانم و این کتاب تنها کتاب اوست که با مرکب کسالت نوشته شده است. بدیش این است که تا این کتاب خوانده نشود، با شناختی که از خودم دارم محال است کتاب دیگری را جایگزین این کتاب بکنم. جوری که در این میان «آن زن بدبخت» ریچارد براتیگان مثل لباسهای زیر و وسایل اصلاح صورت و چهار ایستگاهی که همیشه تا مقصد از آن عبور میکنم، جزو اسباب سفر هفتگیام با قطار شده است. در این مدت، در میان این «مرضیهخوانی»ها داستان ِ کتاب به دستم آمده است. این داستان هم مثل دیگر داستانهای براتیگان ظاهراً دو داستان است: داستان زنی که در اتاق هتلی که نویسنده در آن سکونت دارد، پیش از اقامت او در آن هتل خودکشی کرده است و از او تنها یک لنگه کفش وسط چهارراهی در هونولولو باقی مانده و داستان سفر نویسنده به کانادا و از کانادا به توکیو و بازگشت او به مونتانا. در طول سفر نویسنده به دلایلی نامعلوم همواره سر از قبرستانهای مختلف درمیآورد و در این فاصله به طور جسته و گریخته داستان آن زنی را که خودکشی کرد روایت میکند و چون از این زن فقط همان یک لنگه کفش چرمی باقی مانده، ناگزیر داستان این زن در حد داستان یک لنگه کفش فرومیکاهد. این ماجراها در همهی آثار براتیگان بیش و کم تکرار میشود. اما در این آخرین کتاب جای آن سرخوشی و شوخطبعی را نوعی افسردگی و ترحم به خود گرفته است. به جای آن تشبیهات زیبا و آن تخیلات بلند و افکار انساندوستانه، در این کتاب آخر یک مرد تنها و ورشکسته از هر دری حرفی به میان میآورد که بیربط است. در این مدت من از هر جای این کتاب که شروع کردهام به خواندن، بعد از حداکثر ده سطر احساس کردم که نویسنده تمام شده است و این کتاب را احتمالاً تنها با این قصد نوشته است که خودش را از نو باور کند. براتیگان دو ماه بعد از نوشتن این کتاب در مزرعهاش در حال مستی گلولهای به شقیقهاش شلیک کرد.