تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

  شیرین نشاط، هنرمند و فیلمساز ایرانی

در شصت و ششمین جشنواره جهانی ونیز که از یازدهم شهریورماه جاری به مدت ده روز آغاز به کار کرده است، ۲۴ فیلم در بخش مسابقه به رقابت با یکدیگر می‌پردازند که یکی از آنها «زنان بدون مردان» نام دارد.
این فیلم را شیرین نشاط، عکاس ایرانی شناخته شده در سطح بین‌المللی، از روی اثری از شهرنوش پارسی‌پور، نویسنده ایرانی ساکن آمریکا، ساخته و پرداخته است.
این فیلم که از آلمان راهی جشنواره ونیز شده است، قرار است روز چهارشنبه این هفته در جشنواره فیلم ونیز به نمایش عمومی گذاشته شود.
فیلم سینمایی «زنان بدون مردان»، نخستین فیلم بلند خانم شیرین نشاط، است که بخشی از تاریخ معاصر ایران یعنی زمان کودتای نظامی علیه دولت دکتر محمد مصدق در سال ۱۳۳۲ خورشیدی را به تصویر کشیده است.
شیرین نشاط این اثر سینمایی را با الهام و اقتباس از داستان «زنان بدون مردان» شهرنوش پارسی‌پور ساخته و در آن نیز مانند اکثر کارهایش زن در مرکز ثقل فیلم قرار داده است.
تماشاگر با چهار زن در شرایط مختلفی در این فیلم و در آن دوران آشنا می‌شود، زنانی که هر کدام متعلق به یک جایگاه اجتماعی خاص‌اند و سرانجام جملگی در باغی در نزدیکی شهر کرج به همدیگر می‌رسند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:55  توسط محمود موحدان  | 

عبدالجبار کاکائی شعرش جدیدش را به جنبش سبز تقدیم کرد.

ما چه بسیاریم

پابه پای قصه در راهیم

پا به پای کینه ی کاووس

پا به پای مکر سودابه

برستیغ کوه چون آرش

یا سیاوش در دل آتش

یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها

یا چو یوسف در ته چاهیم

ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم

ما چو طوفان های نا آرام در راهیم

پا به پای اندوهان تلخ

پا به پای بزم و شادی ها

نام زال پیر

چون پر سیمرغ در آتش

نو شداروی شگفت نامرادی ها

ذوالفقار مرتضی دردست

بی امان پا در رکاب رخش

ازکویر و کوه

در پناه سایه سار نخل و گردو

گرم پیکاریم

ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم

از زلال جاری اروند

تا سپید تارک الوند

از سیاکوه تا دماوند

از ارس تا تنگه ی هرمز

زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم

ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم .....

هم ميهن

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط محمود موحدان  | 

شقایق زعفری مثل مادری که باید مادری کنی و مادری می کنی
هیچ دستی نیست،تو را ثابت کند
می چرخی و می جرخی و مثل زمین حالت بهم می خورد و اینها کهاینجا و آنجا نشسته اند،فکر می کنند،ویار کرده ای و بکارتت دست خورده نگاههایی  می شود که شیطانی تر از ابلیس اشکهایت را پاک می کنند و دوست ندارند خودت باشی و گاهی در خیابان آنقدر فریاد که حتی فکر دیوانگی از سرت پرت و پسرکی موسیاه که عاشقانه هایش را هفتاد و چهار سال پیش برایت نوشت در آینه شکل فرشته ای کوچک شود.
و تو سهمت از زندگی دروغی است که گریه می کند و اشک می ریزد و نمی خواهد فریاد بزند...
دروغگو نیستم و تن به همخوابگی های سالهایی دور می دهم ،کنار کسی که در کودکی صرع تنش را بلعید و شبی از شبها در نور و شلختگی آهنگ تو را بویید و بعد جای پنج انگشتش ،نیم دایره ای شد روی پوست شکم و مادرش افسانه ای از قبیله های آدمکشی خواند و او رفت،رفت...
مثل باران که بارید و رفت
مثل موج که کوبید و رفت
مثل کوه که گر چه ماند اما دلش را سنگی سیاه ربود و رفت
رفتن،نبودن،سرچشمه چشمهایی خواهد شد که به دور خودت بپیچی و بگویی:خسته ام!
و کسی نیست این خودکار لعنتی را از دستهایت بگیرد و ننویسی:تنهایم!
مثل مادرم که همیشه دستش بر خالی پدر جرخید و پدر که دود پشت دود و بعد دیوار،در،دیوار،در...
خاموش،آرام
رام و صبور
بهتر از اینها فکر کن


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:36  توسط محمود موحدان  | 
     برتولت برشت

 شعر اعتراض از برتولت برشت
اول به سراغ یهودی‌ها رفتند / یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
سپس به لهستانی‌ها حمله بردند / لهستانی نبودم و اعتراض نکردم .
به لیبرال‌ها هم که فشار آوردند / اعتراض نکردم؛ لیبرال نبودم.
بعد نوبت کمونیست‌ها شد / کمونیست نبودم، پس اعتراض نکردم .
سرانجام سراغ من آمدند؛ هر چه فریاد زدم اما...
دیگر کسی نمانده بود تا اعتراض کند.

   زهرا رهنورد

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
زهرا رهنورد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:21  توسط محمود موحدان  | 

تفتیش
نه!
مسلح نبود
لباس های سیاه و تنگ هم نپوشیده بود
چراغ قوه هم نداشت
نه!
گفتم که:
صورت اش را هم نپوشانده بود
همه ی درها را بسته بودم
از پنجره آمد
لب ِ پاتختی نشست
حتا کمی به من لب خند داد
و سعی کرد یک بار با سمفونی شماره 9 بتهوون حس بگیرد
لالایی ِ مناسبی نبود
حق داشت ...
ته مانده ی ِ فنجان ِ قهوه ام را سر کشید
بلند شد
واک من اش را روشن کرد
خیال می کنم می خواست خواب هایم را ضبط کند
و من که روی ِ آخرین صفحه ی ِ رمان های ِ جیمز باند
کار آگاه شده بودم
حتا کمی خوابم گرفته بود ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:44  توسط محمود موحدان  | 

شمس لنگرودي صيد حلال
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:0  توسط محمود موحدان  | 
     کارل پوپر

*دموکراسی تنها این نیست که ما کسی را آزادانه انتخاب کنیم.بلکه دموکراسی واقعی این است که اگر کسی را انتخاب کردیم ولی توسط خود مردم جامعه نا مناسب تشخیص داده شد بتوان او را عوض نمود. ( کارل پوپر)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:40  توسط محمود موحدان  | 

  از زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطه، طی ١٠٠ سال گذشته، تلاش زنان ايرانی همواره متوجه دستيابی به حقوق برابر و انسانی بوده است. اما با وجود تمامی اين تلاش ها، در كليه قوانين از جمله قوانين مدنی و جزايی، حقوق اوليه زنان همچنان ناديده گرفته شده و بن بست‌های قانونی بسياری را بر زندگی زنان جامعه ايرانی تحميل كرده است.
درست هفتاد سال پيش يعني از 1285زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطيت، زنان عدالت‎جوي ايراني، براي كسب حقوق برابر، تلاش رنج‎خيز و مسالمت‎جويانه خود را آغاز كرده‎اند. مادربزرگ‎هاي ما در آن هنگام شايد تصور نمي‎كردند كه با كوشش حق‎طلبانه خود بذر تلاشي را در خاك ايران مي‎نشانند كه صد سال بعد نيز هم‎چنان بارور خواهد ماند.
جنبش زنان در ایران به جنبش اجتماعی زنان ایرانی در دوره‌های مختلف، برای به دست آوردن حقوق زنان و تلاش آنان برای از بین بردن موقعیت فرودست زنان گفته می‌شود. نمونه این پدیده در سال‌های ۱۲۸۹ تا ۱۳۱۱ دیده می‌شود[۱].
جنبش‌های اجتماعی توسط گروهی ناراضی از وضع موجود شکل می‌گیرد که نظم اجتماعی موجود را به چالش می‌کشند و قصد تغییر یا اصلاح آن را دارند. فعالیت آنان مداوم و پیوسته است (برخلاف شورش و کودتا) و در ابتدای کار با مخالفت عمومی روبرو می‌شوند، این مخالفت ممکن از سوی دولتِ حاکم باشد و یا از سوی نهادهای مخالف دیگر. فعالیت‌های جنبش از مقداری سازماندهی و شبه ساختار برخوردار است و همه گروه‌های فعال درک مشترکی از هدف‌ها و ایده‌آل‌های جنبش دارند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:59  توسط محمود موحدان  | 

  فتاده تخته سنگ آنسويتر، انگار کوهي بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،
و با زنجير.
اگر دل ميکشيدت سوي دلخواهي
به سويش ميتوانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود.
[ تا زنجير.
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان،
و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.
چنين ميگفت:
- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت...»
چنين مي گفت چندين بار
صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي
[ ميخفت.
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگهمان بود اگر گاهي
گروهي شک و پرسش ايستاده بود.
شبي که لعنت از مهتاب ميباريد،
و پاهامان ورم ميکرد و ميخاريد،
يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود،
[ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»
و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا
[ گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
- «کسي راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را
[ مثل دعايي زير لب تکرار ميکرديم.
و شب شط جليلي بود پرمهتاب.
هلا، يک...دو...سه...ديگر بار
هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.
عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.
هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال
يکي از ما که زنجيرش سبکتر بود،
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
(و ما بيتاب)
لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)
و ساکت ماند.
نگاهي کرد سوي ما و ساکن ماند.
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بودناپيداي دوري، ما خروشيديم:
- «بخوان!» او همچنان خاموش.
- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا ميکرد،
پس از لختي
در اثنايي که زنجيرش صدا ميکرد،
فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که ميافتاد.
نشانديمش.
به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- «چه خواندي، هان؟»
[ مکيد آب دهانش را و گفت آرام:
- « نوشته بود
همان،
کسي راز مرا داند،
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.
و شب شط عليلي بود.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:15  توسط محمود موحدان  | 

  لطفا مرا نقد نکنید!
 سال هاست که فضای روشنفکری ایران آکنده از سخنان تند و بعضا توهین آمیز است و به نظر می رسد این کار به سنت روشنفکری ایرانی بدل شده است. اگر به لیست این رفتار ها در دهه ی 80 توجه کنیم، متوجه می شویم که این لیست، فهرست بلند بالا و دراز دستی از درشت گویی ها است.
به گزارش فرارو، از اولین دعواهای روشنفکران در دهه ی 80 می توان به دعوای عبدالکریم سروش با فردیدیان اشاره کرد، هر چند که این دعوا به بلندای تاریخ انقلاب اسلامی ایران است، اما در دهه ی 80 با حضور پر رنگ سروش در ایران جان تازه ای یافت و بسیار کش دار شد و همچنان ادامه دارد.
اما مجادله سروش با فردیدیان به دو فیلسوف بزرگ و بخت برگشته ی غربی هم تعمیم یافت، سروش کباده ی پوپر و لیبرالیسم می کشید و فردیدیان به ناف هایدگر می بستند، سروش با انتقاد از فردید، هایدگر را به فاشیسم آلمانی ربط می داد و فردید را رهرو هایدگر می دانست و یاران فردید مخصوصا شاگرد نامدارش رضا داوری اردکانی سروش را به لیبرالیسم پوپری وصل می کردند.
اما لحن انتقاد های این دو به یکدیگر چندان شباهتی به لحن فرهیختگان نداشت. داوری در اواخر دهه ی60 در کیهان فرهنگی به سروش و پوپری های ایران تاخت و این گونه فریاد زد :« این پوپر کیست که هم دشمنان انقلاب اسلامی در خارج از کشور اثر او را وسیله‌ی مخالفت کرده‌اند و هم در داخل جمهوری اسلامی گروهی برایش سر و دست و پا می‌شکنند و مخالفت با او را مخالفت با مقدسات می‌شمارند.» و سروش اینگونه خطاب به مسئولان کیهان فرهنگی نوشت: «دور نمی‌بینم که کیهان فرهنگی به نیت نیکوی تشدید مواجهات فرهنگی باز هم گام در صراط سنت سابق نهد و ناسزاهای دیگر را از ناسزاگویان رواج و انتشار دهد. امّا حاشا که دیگر از این قلک، کلامی در این مقام و مقالی در این مجال، ملال‌افزای ارباب کمال گردد... این برادران از نشر این‌گونه نوشتارها چه مقصودی دارند؟ و کدام خدمت را به کدام قشر می‌خواهند انجام دهند؟... آیا می‌خواهند گوی سبقت را از همه‌ی جراید بربایند و نشان دهند که حاضرند هر سخن بی‌دلیل و بی‌مایه و فحش‌آلودی را طبع کنند؟»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:40  توسط محمود موحدان  | 
   
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:51  توسط محمود موحدان  | 

امیدوارم رئیس جمهور آینده، فشار سهمگین تبعیض و نابرابری را از دوش هر فرد، هر جنس، هر طبقه حذف نماید.
تجربه پیچیده انتخابات نشان می دهد که در هنگامه شور و شوق انتخابات و شعارهای مربوط به جذب رای، زنان، شهروند درجه یک محسوب می شوند و نیمی از جمعیت!! اما پس از فرو ریختن آب ها از آسیاب ها، یکباره به شهروند درجه دو و سه سقوط می کنند، فراموش می شوند و حتی به مصداق «طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد»، خود و کیان خانوادگی آنان در معرض آسیب هایی قرار می گیرد که محصول نابرابری طلبانگی فرهنگی و ترتیبات لایحه نویسی قانون گزاریست که نمونه بسیار بارز و بدخیم آن، معرکه همسر دوم و لابد ... است که خوشبختانه توسط مجلس و قوه قضاییه فعلا مسکوت مانده و امیدوارم با لوایح مکمل!! دوباره مطرح نشود. اما آنچه که نوعی منت گذاری بر سرزنان تلقی می شود، برخی امتیازات انضمامی است. در حالی که نباید مطالبات زنان، در کشور ما، امری انضمامی تلقی شود، و مبنی بر این قرار بگیرد که چون «زنان برای انقلاب جانفشانی و ایثار و فداکاری کرده اند» که این امر بر هیچ فرد و هیچ دستگاه قانون گزاری اجرایی و قضایی پوشیده نیست و بارها به آن اعتراف شده و اما هرگز و حتی قدردانی عملی نشده است، پس باید به آنان امتیازی داده شود، خیر؛ بلکه چون انسان کرامت مند است به فرموده الهی «لقد کرمنا بنی آدم». به دلیل کرامت انسانی همه آحاد و اجناس انسان ها باید مورد تکریم و در معرض بهره مندی قرار بگیرند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:43  توسط محمود موحدان  | 

  با قطعیت یافتن حضور میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری سال 88، اطرافیان وی نیز به تکاپو افتاده اند.
 ‏دکتر زهرا رهنورد، آخرین فردی است که در حمایت از همسرش وارد گود مبارزات تبلیغاتی شده است. چهارشنبه 19 ‏اسفند ماه، زهرا رهنورد با انتشار یادداشتی در سایت کلمه با عنوان "زنان؛ رفع تبعیض و انتخابات دهم ریاست ‏جمهوری" وارد صحنه انتخابات شد‎.‎‏ وی در این مقاله می نویسد: "تجربه پیچیده انتخابات نشان می دهد که در هنگامه ‏شور و شوق انتخابات و شعارهای مربوط به جذب رای، زنان، شهروند درجه یک محسوب می شوند و نیمی از ‏جمعیت!! اما پس از فرو ریختن آب ها از آسیاب ها، یکباره به شهروند درجه دو و سه سقوط می کنند، فراموش می ‏شوند و حتی به مصداق "طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد"، خود و کیان خانوادگی آنان در معرض آسیب هایی قرار ‏می گیرد که محصول نابرابری طلبانگی فرهنگی و ترتیبات لایحه نویسی قانون گزاریست که نمونه بسیار بارز و بدخیم ‏آن، معرکه همسر دوم و لابد.‏‎.. ‎است که خوشبختانه توسط مجلس و قوه قضاییه فعلا مسکوت مانده و امیدوارم با لوایح ‏مکمل!! دوباره مطرح نشود‎.‎‏"‏
او در بخش بعدی نوشته اش رفع تبعیض بر محملی قانونی از سوی مجلس را خواستار شده و می افزاید که برای ‏رسیدن با جامعه ای کرامت مند که فقط در فضای باز و آزاد میسر خواهد بود، باید به نحوی دیگر عمل شود؛ پیوستن به ‏کنوانسیونهای بین المللی زنان در جهت رفع تبعیض، رفع تبعیض در توزیع مشاغل و مدیریت ها، رفع تبعیض در ‏قوانین و ترتیبات قانونی در قلمرو و حقوق زن در خانواده و در جامعه مدنی و جزا و دیات و نظایر آن، رفع تبعیض ‏در نگاه به جایگاه زن در جامعه مدنی و قلمرو عمومی و ایجاد فضای آزاد، از جمله مواردی است که رهنورد در مقاله ‏اش آنها را برنامه ای در جهت حمایت از حقوق زنان در دولت بعدی می داند.‏


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:32  توسط محمود موحدان  | 

میرحسین همراه زنی با روسری گلدار؛
 زهرا رهنورد به عنوان نخستين زن در عرصه دانشگاه به مقام استادي (فول پروفسور) رسيد.
اين نظريه پرداز هنر، نقاش، مجسمه ساز و مدرس دانشگاه تهران در دانشکده هنرهاي زيبا، نخستين زن هنرمند، در کل دانشگاه هاي کشور است که در دانشکده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران به مرتبه استادي رسيده است.
از اين هنرمند نقاش و مجسمه ساز تاکنون بيش از30 جلد کتاب و ده ها مقاله در مباحث تئوري هنر، زنان و علمي سياسي به چاپ رسيده و ده ها پرده نقاشي و مجسمه از آثار اوست. از آن ميان مجسمه ي مادر واقع در ميدان محسني مشهورترين آنهاست و مجسمه هاي پرند و درخت طوبا و ماه و پرند در دانشگاه الزهرا(س) نصب شده است.  رهنورد هم اکنون عضو هيات علمي دانشکده هنرهاي زيبا و عضو فرهنگستان هنر است. گفته مي شود از ميان اعضاي فرهنگستان هنر از آغاز تاکنون اساتيدي چون هادي نديمي، محمود جوادي پور، محمدحسين حليمي، محسن حبيبي، مهدي حسيني، يعقوب آژند و فرهاد ناظرزاده کرماني داراي اين مرتبه ي علمي بوده اند. زهرا رهنورد هم اکنون عضو هيئت علمي دانشکده هنرهاي زيبا و عضو فرهنگستان هنر است.
دکتر زهرا رهنورد در گفت و گویی متفاوت با چلچراغ به بیان بخش هایی از زندگی خصوصی ودیدگاه هایش درباره مسایل مختلفی از جمله هنر و موسیقی، سیاست و تناسبش با هنر و ... پرداخته است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:13  توسط محمود موحدان  | 

 دفاع از آزادي انتخاب مردم
 من هم فعاليت هاي روزنامه نگاري سردبيري و رياست دانشگاه را داشته ام اما علايق من بيشتر علايق فرهنگي و هنري است و فکر نمي کنم در آينده مسووليت هاي ديگري را برعهده بگيرم
پروفسور زهرا رهنورد براي جامعه علمي، سياسي و روشنفکري ايران يک نام شناخته شده است. نام او با دين، هنر، زنان، جوانان و روشنفکري مسلمان گره خورده است. بر اين اساس وقتي او را براي يک گفت وگو دعوت مي کنم، نيک مي دانم به راحتي مي توانم ريز ترين پرسش ها را در اين حوزه ها با او در ميان بگذارم؛ از زنان تا بحث دموکراسي. از حجاب زنان و جوانان تا موسيقي راک و جاز.زهرا رهنورد که درجه علمي اش فول پروفسور رشته هنر است، تاکنون بيش از 30 جلد کتاب در حوزه هاي گوناگون نوشته است. علاوه بر اين نقاش و مجسمه ساز است و «تنديس مادر» در ميدان محسني از ساخته هاي اين روشنفکر مسلمان است. پروفسور رهنورد به دليل ارتباط تنگاتنگي که با جوانان، زنان و سياستمداران دارد نامش همواره به عنوان يکي از زنان شايسته براي نامزدي رياست جمهوري يا اولين وزير زن بعد از انقلاب مطرح بوده است. اما... مهندس ميرحسين موسوي نامزد دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري همسر پروفسور رهنورد است. در صورت پيروزي موسوي از رهنورد به عنوان تئوريسين دولت بعدي ياد مي شود. جهت گيري نظرات رهنورد، تاييدي بر اين نظر است. مي گوييد نه؛بخوانيد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:7  توسط محمود موحدان  | 

   زهرا رهنورد در سال 1330 در شهر تهران به دنياآمد . پدرش يك نظامي و استاد دانشگاه جنگ و مادرش از خانواده نواب صفوي خانه دار و شاعر بود . مادر بزرگ وي بهترين الگوي فكري فرهنگي بود چون يابه زبان مفاتيح ويابه زبان قرآن و سعدي حرف مي زد . مادر و خاله وي تمام معناي مفاتيح را از حفظ بودند . پدر رهنورد با رژيم شاه كاملا مخالف بود و روحيه ء آزاد انديشي عشايري وي با عث مي شد كه هميشه با شغلش در تضاد باشد و بالاخره يك نظامي آمريكايي را زد و خوشبختانه شاه بيرونش كرد و به زندگي راحت خودادامه داد
تحصيلات رسمي و حرفه اي : زهرا رهنورد دوران تحصيل خودرا تادبيرستان در همان محله ادامه داد و در دبيرستان آزرم برخلاف ميلم دررشته تجربي تا 17 سالگي به تحصيل ادامه دادم . و در سال 1347 يك دانشجوي فعال در رشته مجسمه سازي تا مرحله ليسانس ادادمه داد . وي دررشته علوم سياسي و پژوهشي داراي مدرك فوق ليسانس و دكتراي علوم سياسي شد
خاطرات و وقايع تحصيل : زهرا رهنورد با رژيم شاه مخالف بود زيرا او مي گفت ؛ ( رژيم شاه جوانها را مي كشت .اختناق شديد ي بود به گونه اي كه همه فكر مي كردند اطرافيانش ساواكي هستند . تمام فكر و ذكر م اين بود كه رژيم شاه را براندازيم و رژيم خوبي بياوريم كه آزاديخواه باشد . حالا چه رژيمي باشد اصلامهم نبود . در هر تظاهراتي هم شركت مي كرديم . هم ماركسيت ها ، هم ملي ها و هم مسلمان ها . خود من دريك فاصله كاملا بي اعتقاد بود م . نه دين سنتي مادر ومادر بزرگم را قبول داشتم و نه هيچ چيز ديگر . )

گفت وگو با دکتر زهرا رهنورد    اعتماد

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:58  توسط محمود موحدان  | 

  حضور زهرا رهنورد همسر میر حسین موسوی در مبارزات انتخاباتی نقطه عطفی  در تاریخ  سیاسی ایران حساب می شود .
این اتفاقی استثنایی در صحنه‌ی سیاست ایران است. تا به حال هیچ نامزد ریاست جمهوری در ایران (و البته هیچ رییس جمهوری در ایران) همسرش در رسانه‌ها حضوری قابل اعتنا نداشته است. حضور زهرا رهنورد تصادفی نیست. زهرا رهنورد فقط به خاطر میرحسین موسوی نیست که در این صحنه حضور دارد. او سال‌‌هاست که در صحنه‌های دانشگاهی و هنری کشور حاضر بوده است. در نتیجه، همراهی‌اش با همسرش،‌ تنها امتداد طبیعی کارهای سابق اوست
الف- اگرچه بعد از اعلام نامزدی آقای مهندس موسوی برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و انصراف آقای خاتمی از نامزدی در این دوره اضطراب ها و پرسش های فراوانی ایجاد شد که بسیاری از آنها همچنان به قوت خود باقی هستند؛ اما دلایل خوبی برای حمایت از آقای موسوی در این انتخابات وجود دارد که یکی از آنها-یکی از مهمترین آنها دست کم برای من- حضور خانم دکتر رهنورد و همراهی او با مهندس موسوی است که تحولی شگفت انگیز در جنس حضور زنان در این دوره از انتخابات ایجاد کرده است. خانم دکتر زهرا رهنورد یکی از مشهور ترین چهره های سیاسی زن در ایران است و در سمت های مختلف سیاسی و اجتماعی خود را به عنوان زنی موفق و کارآمد معرفی کرده است. در دولتهای پیشین نام او بارها و بارها برای تصدی پست های نظیر وزارت فرهنگ و وزارت آموزش و پرورش به میان کشیده شد. در عین حال خانم دکتر رهنورد یک چهره دانشگاهی شناخته شده نیز هست. بسیاری از دانشجویان او را به عنوان رییس سابق دانشگاه الزهرا به یاد دارند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:45  توسط محمود موحدان  | 
بخشي از مهم‌ترين اخبار مربوط به رويدادهاي حوزه كتاب در سال گذشته ميلادي، به جواير متعدد ادبي اختصاص دارد و نيز درگذشت چند نويسنده سرشناس و جريان‌ساز كه مرگشان نيز بر جريان ادبي دنيا تاثيرگذار بوده است. بر اين اساس عمده‌ترين اين اخبار از نظرتان مي‌گذرد.

ژانويه/ جايزه و تهديد
نخستين خبر هيجان‌انگيز و باورنكردني در اين ماه، اين بود كه كميك بوك‌هاي «مارول» دوباره ماجراهاي «اسپايدرمن» را پي مي‌گيرد.

در همين ماه دوريس لسينگ كه به عنوان برنده جايزه نوبل 2007 انتخاب شده و به دليل كهولت از سفر به هلسينكي باز مانده بود، در لندن جايزه‌اش را دريافت كرد. اين در حالي بود كه 13 نفر در تركيه به اتهام برنامه‌ريزي براي ترور اورهان پاموك برنده جايزه نوبل اين كشور، دستگير شدند.

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:45  توسط محمود موحدان  | 

 

پس از مرگ بلبل که از بهرت ای گل کند نغمه خوانی ، دریغا ندانی دریغا ندانی
پس از مرگ بلبل ؛ گلستان زشادی ندارد نشانی ........ دریغا ندانی دریغا ندانی


استاد بیژن ترقی ، (شاعر و ترانه سرا) ساعت 23  شب (جمعه چهارم اردیبهشت 1388) ، پس از یک دورۀ طولانی بیماری در منزلش درگذشت. در منزل خود درگذشت.
بیژن ترقی در هشتاد سالگی از دنیا رفت. او به نسلی از ترانه سرایان ایرانی تعلق دارد که در دوران اوج رادیو ایران و با همکاری با برنامۀ گلها، تحولی بزرگ در موسیقی و ترانه سرایی معاصر ایران به وجود آوردند.
ترقی، شهرت خود را مدیون شاهکارهایی  مثل "برگ خزان"، "بهار دلنشین" و یا "صبرم عطا کن" بود که به ترتیب توسط بنان، مرضیه و حمیرا اجرا شده اند.
همکاری او با آهنگسازان بزرگی چون روح الله خالقی، علی تجویدی و پرویز یاحقی، به خلق آثاری منجر شد که هنوز در عرصۀ موسیقی ایرانی، بی نظیر باقی مانده اند.
بیژن ترقی، در کنار شاعرانی چون رهی معیری، معینی کرمانشاهی و تورج نگهبان، شیوه ای تازه در ترانه سرایی ایران به وجود آورد. با این که شهرت او در میان مردم بیشتر به لطف این ترانه هاست، اما فعالیت او به ترانه سرایی محدود نمی شود: بیژن ترقی  شاعر بود و ادیب.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط محمود موحدان  | 

  بيژن‌ ترقي‌ قبل‌ از اين‌ كه‌ مصاحبه‌ را آغاز كند، مي‌گويد، از آنجايي‌ كه‌ درتمام‌ زندگي‌ام‌ تلاش‌ داشتم‌ تا شعرهايي‌ گفته‌ باشم‌ مي‌خواهم‌ اين‌ مصاحبه‌ را نيز با شعر آغاز كنيم‌. شعري‌ كه‌ مي‌خوانم‌ مقدمه‌ كتاب‌ مجموعه‌ شعرهايم‌ است‌:
نه‌ آتشي‌ است‌ به‌ جانم‌ نه‌ شعله‌يي‌ به‌ دلم‌ \ كه‌ با هلاكت‌ من‌ از ميانه‌ برخيزد
اگر بسوزي‌ و خاكسترم‌ به‌ باد دهي‌ \ ز ذره‌ ذره‌ وجودم‌ ترانه‌ بر خيزد.
* در ابتدا بگوييد كه‌ در ترانه‌ سرايي‌ اول‌ شعري‌ گفته‌ مي‌شود و بعد براساس‌ آن‌ آهنگي‌ يا كه‌ بر عكس‌ اين‌ گفته‌ عمل‌ مي‌شود؟
**بر خلاف‌ تصور همه‌ كه‌ فكر مي‌كنند ابتدا شعري‌ گفته‌ مي‌شود و براساس‌ آن‌ شعر آهنگي‌ هم‌ ساخته‌ مي‌شود، بايد گفت‌ كه‌ درست‌ عكس‌ اين‌ مساله‌ صدق‌ مي‌كند. ترانه‌ سرايي‌ به‌ اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ ابتدا آهنگي‌ ساخته‌ مي‌شود و بعد براساس‌ آهنگ‌ ساخته‌ شده‌، ترانه‌ سرا شعري‌ مي‌گويد. منتها در سال‌هاي‌ اخير بعضي‌ها آمدند و اول‌ شعر را ساختند و بعد آهنگ‌ را، ولي‌ در پنجاه‌ سال‌ گذشته‌ عكس‌ اين‌ مساله‌ صدق‌ مي‌كرده‌ است‌. البته‌ بايد گفت‌ كه‌ عظمت‌ كار هم‌ در همين‌ است‌. آهنگ‌ كه‌ عبارت‌ از چند فراز كوتاه‌ و بلند است‌، شاعر ترانه‌ سرا بيايد و بر اين‌ فرازهاي‌ كوتاه‌ و بلند يك‌ مضمون‌ شاعرانه‌، سمبليك‌ و زيبا بيافريند. براي‌ مثال‌ شما به‌ شعر: «به‌ رهي‌ ديدم‌ برگ‌ خزان‌» توجه‌ كنيد. اين‌ فرازهاي‌ كوتاه‌ و بلند آهنگ‌ بوده‌ كه‌ شعر را پديد آورده‌ است‌. لازم‌ است‌ همين‌ جا مساله‌يي‌ را يادآور شوم‌ كه‌ اصولا شعر و غزل‌ فارسي‌ سابقه‌يي‌ هزار ساله‌ دارد، اما ترانه‌ سرايي‌ سابقه‌يي‌ صد ساله‌. ترانه‌ سرايي‌ پديده‌ نويي‌ در جامعه‌ ما محسوب‌ مي‌شود. موقعيتي‌ پيش‌ آمد و با تاسيس‌ برنامه‌ گل‌ها، آقاي‌ «داود پيرنيا» به‌ علت‌ علاقه‌ خاصي‌ كه‌ به‌ موسيقي‌ و ادبيات‌ فارسي‌ داشت‌ عده‌يي‌ از هنرمندان‌ مثل‌ استاد صبا، حسين‌ صبا، مجيد وفادار و خيلي‌هاي‌ ديگر را دور هم‌ جمع‌ كرد و كارهايي‌ كه‌ ساخته‌ بودند و عرضه‌ نشده‌ بود را جمع‌ و عرضه‌ كرد. در مدت‌ زماني‌ كه‌ ايشان‌ برنامه‌ گل‌ها را اداره‌ مي‌كرد خدمت‌ شاياني‌ به‌ جامعه‌ موسيقي‌ ايران‌ شد و من‌ معتقدم‌ كه‌ در آن‌ 30 سال‌ به‌ اندازه‌ 300 سال‌ موسيقي‌ ساخته‌ شد. در حال‌ حاضر اگر هيچ‌ آهنگسازي‌ هم‌ نداشته‌ باشيم‌ و هيچ‌ كار جديدي‌ هم‌ ساخته‌ نشود، آثاري‌ كه‌ قبلا ساخته‌ شده‌ قابليت‌ بازسازي‌ دارد.
از اين‌ موضوع‌ كه‌ بگذريم‌ به‌ نظر من‌ ترانه‌ جاي‌ موسيقي‌ دنباله‌ دار را گرفته‌ است‌.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:37  توسط محمود موحدان  | 
    

      صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع
به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد ريا به هوش امد
                                حافظ

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:45  توسط محمود موحدان  | 
             

درحوالي عيد
چشم شكوفه به شادي خنديد
وبامهرباني دست به سوي سبزه كشيد
وآهسته با نركس مست نجوا كرد
جويبار به سوي دشت روان شد
وآمدن بهار را به گل هاي صحرايي شادباش گفت
درحتان همراه با نسيم بهاري در كنارهم آواي شادي سر دادند
جهان رنگارنگ شد وكودك به لباس نو خنديد.

****

همراه با بهترين شادباشهاي نوروزي فرارسيدن بهارو عيدباستاني راتبريك ميگويم وبراي تمامي ملت ايران به ويژه آنهايي كه با حضور سبزشان دراين وبلاگ براي من موجب افتخارگرديدند آرزوي بهروزي.سربلندي.شادي.بركت وسلامتي دارم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:16  توسط محمود موحدان  | 

بهروز غريب پور   در فيلم رم فليني سکانس تکان دهنده يي هست؛ حفاران مترو، در عمق زمين با يک نقاشي تاريخي، با يک ديوارنگاري دوره روم باستان روبه رو مي شوند که زنده و جاندار و شگفت انگيز است اما به تدريج و به خاطر هواي تازه رنگ ها به سرعت محو مي شوند و ناگهان آن نقاشي باقي مانده از صدها سال پيش رنگ مي بازد و در مدت کوتاهي جز خطوط محو چيزي از آن باقي نمي ماند و براي حفظ آن هم هيچ کاري نمي توان کرد. تا عمر سينما نزديک به يکصدسالگي نرسيده بود، بسياري گمان مي کردند که سينما، همچون آن هواي تازه، تئاتر، کتاب، نقاشي و بسياري از پديده هاي بشري را محو خواهد کرد؛ هجوم مردم به سينماها، کم شدن شمار تماشاگران تئاتر، خوانندگان کتاب و... دلايلي بود که اين پيش بيني را موجه مي کرد، اما در گذر زمان و هنگامي که هنرمندان و نويسندگان، زمانه جديد را دريافتند و اهميت اين زبان جديد را دريافتند نگراني جايش را به شادماني داد چرا که همين فيلم يا به عبارت ديگر هنر سينما بود که بسياري از رخدادهاي محو شدني را ثبت و از مرگشان جلوگيري کرد و هنگامي که تئاتر به ياري سينما شتافت، زماني که کتاب به مدد سينما آمد معلوم شد که هنرها، مشروط به اينکه برخاسته از يک نياز عميق و اصيل بشري باشند نه تنها با حضور پديده هاي جديد و شگفت انگيز از ميان نمي روند بلکه اقليم هاي جديد پيش رويشان گشوده مي شود. اين توصيه را لئو تولستوي نابغه، به نويسندگان هم عصر خود کرد که سينما را بشناسند تا نوع نوشتن و طرز نوشتن شان بهبود يابد و از کيفيت بالاتري برخوردار شود. اين را کسي گفته بود که پيش از تولد سينما جنگ و صلح را آفريده بود، کسي که به باور من نه تنها قلمش مستندسازي غريب و بي همتا بلکه، انگاري ذهن و روان شخصيت هاي رمان را نيز «آنژيوگرافي» کرده است. به هرحال او به سينما همچون يک رقيب بي مقدار و بي ارزش نگاه نکرد و اتفاقاً صحت اين نگاه سالم سال ها بعد خود را به نمايش گذاشت. پس امروز اگر سينماگراني يا اهل قلم سينما چون گلمکاني، رحيميان و اميد و ارجمند «در خانه سينما» به خاطر «کتاب ها» و نوشته هايشان جايزه مي گيرند، نه تنها عجيب نيست بلکه پيام جهان کتاب است به تولستوي نابغه؛ ادبيات، تئاتر، هنرهاي تجسمي، سينما، راديو، تلويزيون و هر پديده و رسانه ديگري که هست يا ظهور خواهد کرد، نمي تواند ميراث هزاران ساله بشر، کتابت را جدي نگيرد، دست کم بگيرد يا تصور کند که «هواي تازه يي» است که «کتاب» را محو خواهد کرد. البته شرط بقا، نوشدن و پوست انداختن و نوزايي است که «کتاب» نيز با حفظ اين شرط در مقابل همه پديده هاي نوظهور تاب آورده است و جز اين راهي نيست./بهروز غريب پور

اعتماد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط محمود موحدان  | 

 

حال همه ما خوب است،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي درمان !
نه عزيزم
نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرف از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مكن !
                                                 سيد علي صالحي

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:29  توسط محمود موحدان  | 

اوکتاویوپاز  چه می خواهی ؟
 قدم در تاریکی گذاشتم. ابتدا چیزی ندیدم. کورمال کورمال در کوچه سنگفرش پیش رفتم. سیگاری روشن کردم. ناگهان ماه از پشت ابر سیاهی بیرون آمد. دیوار سپیدی را که بعضی جاهایش ریخته بود، روشن کرد. من که از این همه سپیدی کور شده بودم بر جای ماندم... سیگارم را در پیاده رو به زمین انداختم... سیگار، ضمن سقوط، خط روشنی رسم کرد، مانند ستاره دنباله دار کوچکی جرقه های ناچیزی از خود به جا گذاشت. آرام، چند قدمی پیش رفتم. در میان لبانی که در آن دم با سعادتی بسیار نام مرا ادا می کردند، خود را آزاد و مطمئن یافتم. شب، باغی از چشم بود. هنگام عبور از کوچه ای، احساس کردم کسی از دری جدا شد. سر برگرداندم، اما نمی توانستم ببینم چه کسی است. سریع تر قدم برداشتم. باز هم چند لحظه دیگر و صدای خفه کفش های چوبی بر سنگ های سوزان را شنیدم. خواستم بدوم، بیهوده بود. او ناگهان متوقفم کرد. پیش از آنکه بتوانم از خود دفاع کنم نوک کاردی را بر پشتم احساس کردم و صدایی نرم شنیدم که می گفت:
- آقا، تکان نخورید وگرنه می میرید.
بی آنکه سر برگردانم پرسیدم:
- چه می خواهی؟
صدای نرم و گویی معذب، پاسخ داد:
- چشم هایتان را.
چشم های آبی- او کتاویو پاز ترجمه: قاسم صنعوی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:41  توسط محمود موحدان  | 

        ناظم حكمت

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
خواه در زندان به ديدارم بيايی ، خواه در مريض خانه
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو هماره در آفتابند
آنسان که کشتزاران اطراف آنتاليا
در صبحگاهان اواخر ماه می

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بارها در برابرم گريستند
خالی شدند
چونان چشم های درشت کودکی شش ماهه
اما يک روز هم بی آفتاب نماندند

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند ، چشم های تو
و تا جايی که در می يابند،
دلبستگی انسانها را به دنيا ببينند
که چگونه افسانه ای می شوند و زبان به زبان می چرخند.

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بلوط زاران ( بورصه ) اند در پاييز
برگهای درختانند بعد از باران تابستان
و ( استانبول ) اند ـ در هر فصل و هر ساعت ـ

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
گل من ! روزی خواهد رسيد
روزی خواهد رسيد که
انسانهای برادر
با چشمهای تو همديگر را خواهند نگريست
با چشمهای تو خواهند نگريست ...


مجله خوشه

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:34  توسط محمود موحدان  | 
            209595.jpg

شاهرخ حيدرى

شرق

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:44  توسط محمود موحدان  | 

 

      مهدی اخوان ثالث

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای برادر
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، طعنه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

آتش

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد ! ای فریاد

مهدی اخوان ثالث

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:39  توسط محمود موحدان  | 


محبوبه ميرقديري بعضي کتاب ها مثل آدم هاي فلج هستند، بي حرکت در قفسه کتاب فروشي ها مي مانند و آخر سر خمير مي شوند يا...، خدا مي داند.بعضي کتاب ها با کمک عصا لنگ لنگان چند قدمي، چند متري مي روند و باز مي مانند.کتاب هايي هم هستند که مي خزند. اينها هم مسافت زيادي طي نمي کنند و آخر سر در سوراخي، حفره يي ناپديد مي شوند.بعضي کتاب ها هم پا دارند، راه مي افتند اين ور و آن ور، گشت و گذار، سير و سفر و اما نه در حد کتاب هايي که پر پرواز دارند، از فراز کوه ها و درياهاي بسيار مي گذرند و دوست و رفيق آدم هايي جورواجور مي شوند، سفيد، زرد، سياه. همه و همه. يکي از اين کتاب هاي بال دار امروزي ترينش را اگر بخواهم نام ببرم رمان «بادبادک باز» است و از قديمي ترها مثلاً «پيرمرد و دريا»، «مسخ» و يا دورتر برويم «دن کيشوت» که هر بار مي خواني برايت جذاب است و خواندني. حالا چرايي و چگونگي اش؟ حکايت مهره مار و طلسم و جادو و جنبل که نيست. مساله حمايت و جريان سازي هم شامل حالشان نمي شود، ورد و جادويي هم در کار نبوده و نيست. در حد دانش اندک خودم اين را مي توانم بگويم که اين داستان ها حس و بوي زندگي دارند،حيات همراه است با کردار و رفتار.در اين داستان ها شما با دنياهايي واقعي - نه به طور محض زاييده ذهن - آشنا مي شويد. آدم هايي را مي بينيد که مثل خودتان هستند. عشق و محبت ورزيدن را دوست دارند و از کينه و خصومت بدشان مي آيد. آدم هايي که مي خواهند پيش بروند، زندگي بهتري داشته باشند يا برعکس آدم هايي مثل دن کيشوت که دوره شان گذشته است و باز مي خواهند بمانند، حضور داشته باشند حتي اگر به تباهي ديگران يا مسخرگي روزگار خودشان بينجامد. ادبيات ما - تا جايي که من مي دانم - بيشتر زاييده ذهن است. دور از مردم و سرشار از پند و اندرز، صفاي معنوي و طي طريقي که گاه به خانقاه مي انجامد و گاه به بارگاه و محافلي که در آن همه يک جور مي انديشند و يک جور مي نويسند و بر حسب معمول پيري، مرشدي، بزرگي هم دارند و حامي يا حامياني که را از چاه بنمايانند و...
چيزي که هست لزوم ارتباط جهان ادبيات - ادبيات داستاني است با مردم. دوري از ذهنيت گرايي محض و جان بخشيدن به داستان آنچنان که استاد و اديب خواننده اش باشند، آدم هاي معمولي کوچه و بازار هم بخوانند و فراموش نکنند لااقل حس و حال يکي از آدم هاي قصه و يا يکي از روزهاي آن، ساعت ها و يا حتي لحظه يي از آن را. پيوستن به يک شور و شادي ناب يا اندوهي کهن. اين راز دلبستگي ماست به آثار ماندگار ادبيات داستاني.در کتاب هاي بالدار درگير زندگي آدم هايي مي شويم که از ما بسيار دورند و اما سرگذشت شان باعث مي شود بهتر نگاه کنيم، بهتر بشنويم و کمي هم تامل و تغيير - يک ذره هم که باشد بسيار خوب است.

اعتماد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:56  توسط محمود موحدان  | 
 

  

کریستین بوبن نویسنده بنام فرانسوی در سال ۱۹۵۱ میلادی به دنیا آمده وتا کنون آثار بسیاری از وی منتشر شده است. افکار وسیع ومترقی او زیرساختی فلسفی و خردگرایانه به آثار او می دهد.درزير جمله هايي كوتاه را از وي مي خوانيم

عشق به مردگان واقعی ترین چیزی است که وجود دارد.
چرا به زندگان عشق نمی ورزیم آنگونه که با شعوری غریزی،آنها را که دیگر هرگز صدایشان در روی زمین شنیده نمی شود ، دوست می داریم؟

خانه خدا
“ندایی به او می‌رسد و چنین فرمان می‌دهد: «برو و خانه‌ی مرا که ویرانه شده است مرمت کن»، ساده‌دلانه گمان می‌کند که خانه‌ی خدا همان کلیساست” /رفیق اعلی (زندگی فرانچسکوی قدیس)

عشق  چیست ؟
چیزی است که هیچ کس نمی داند.
عشق با گوشه های روح ما سخن می گوید .
عشق در کنج گوشه های روح ما سخن می گوید ،
با کسی که در کناری ترین گوشه های روح ما بدون چهره است،
بی شکل ، بی نام ، هیچ کس .


قانون
ـ این یک قانون قدیمی دنیاست ، قانونی نامکتوب : هر کسی که چیزی بیشتر دارد ، در همان لحظه ، چیزی هم کمتر دارد
ـ خوشبختی واقعی وعده خرید یا بستن قرارداد نیست . خوشبختی واقعی این است ..... یک چهره ناشناس ... و اینکه
گفته ها چگونه کم کم آن چهره را روشن می کنند ... آشنا .. صمیمی ... شکوهمند .. ناب و خالص ....

                                                                      
زندگی
زندگی معنوی چیزی نیست جز زندگی مادی که با مراقبت آرامش و کمال انجام پذیرد !

بی سواد
بدان سبب که ... می دانم همواره دچار کاستی خواهم بود ، دیگر هرگز دنیا را بدان سان که به چشم یک بی سواد می آید نخواهم دید

ما انسانهای ابلهی هستیم که یک تحسین جزیی ما را شادمان می سازد و ارواحی هستیم که نسیمی بسیار ملایم به تنمان لباس می پوشاند . دنیا همانند پرده ی سینما ، پر چین و شکن است و هنر پیشگان آن انسانهای بیچاره ای هستند که همیشه در جستجوی آینه ای هستند تا سوالهای تکراری شان را مدام از او بپرسند : :« آینه به من بگو ، راستش را بگو ، گر چه می دانی تحمل شنیدن حقیقت را ندارم . آیا هنوز مرا دوست دارند ، آیا هنوز برای کارهایم ارزش قائلند ؟ » . هنر پیشه ها گل های ظریفی هستند که زیر نور دوربین پرورش می یابند و با شنیدن خبرهای نا مناسب در مورد خودشان پلاسیده می شوند . پس حکمرانان حقیقی این دنیا خبرنگارانند ، با تمام اخبارشان ، در حالی که این اخبار همیشه نا تمام است . حکمرانان این دنیا ، زندگی ای شبیه بردگان دارند . خبرنگاران نیز انسانهایی هستند مانند من و شما ، پر حرف و حواس پرت . سال ها سپری می شود و آینه ها همچنان همین کار را انجام می دهند .


قدیسه
"او زنی زیباست چون هر بار که به اتاق کودک می رود،خستگی را با گامهایی پشت سر می گذارد.تمامی مادران از این زیبایی بر خوردارند.تمامی آنان از این درستی و حقیقت و تقدس نصیب برده اند.تمامی مادران از این لطافت بهره مندند که خدا نیز بدان غبطه می خورد _همان یگانه ای که زیر درخت جاودانگی خویش آرمیده است.بله ،شما نمی توانید او را جز در جامۀعشق خویش در نظر آورید.زیبایی مادران بی نهایت شکوه مندتر از عظمت طبیعت است.گونه ای زیبایی که به تصور در نمی آید
مادر دربرابر فرزند تظاهری نمی کند.او دربرابر فرزند نیست،گرداگرد آن ،درون آن، بیرون آن، همه جای آن است.او فرزند را می گیرد و به حیات جاویدان معرفی میکند.
حس مادرانه همان خستگی به زانو درآمده است.همان مرگ بلعیده شده است که بی آن ،هیچ شادی به سوی ما نمی آید."

"برای من رنجی است دیدار آدمیان... حتی زمانی که می خندند در چشمان همه ی آنهاتاریکی، اندوه، نیستی و کاستی میگذرد: همچون سوسمار کوچک و لرزانی که از ترس دیده شدن خود را میان دو تخته سنگ پنهان می کند. من هم شبیه آنانم.
قلبم در سیاهی می تپد.زندگی به غم می گراید وقتی به ندرت بر آن دست یابیم."لحظه هایی هست که در آن مرگ همه ورق ها را در دست دارد و به ناگاه هر چهار آس رابر زمین می کوبد.آنگاه هیچ سخنی قادر به وصف غصه ی ما نخواهد بود.
حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیستم تسلیم یِآس شوم. به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند.
آسمان ات را می خواهند ولی صاعقه ات را نه. من از آن ها نیستم. تهدیدهایت را هم دوست دارم.

مرا با تو کاری ست روان.
گاهی اخم می کنم و پا بر زمین می کشم. در این هنگام فشار ده ها دست سفید را بر پشت ام احساس می کنم ، بی اختیار پیش می روم.
 کریستین بوبن

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:13  توسط محمود موحدان  | 
 

    


 دروازه‌‌هاي شعور، فرزانگي، آگاهي، دانش و تفكر را با كتاب است كه مي‌توان همچون ديرباز به روي جوامع گشود و به ارضاي كنجكاوي و اعتلاء توان فرهنگي انسانها همت گمارد. درعصر اينترنت و ماهواره و تكنولوژي‌هاي پيچيدة اطلاع‌رساني، هنوز هم كتاب است كه كاراترين وسيله براي برآوردن نيازهاي فرهنگي ملت‌هاست. نيازهايي كه از طريق ادارك و علم تحقق مي‌يابند و اين مهم، جلوه‌ي عملي به خود نمي‌گيرد، مگر به طريق تنها وسيله‌اي كه جز كتاب چيزي نيست و همگان بدان دسترسي دارند.
        جهان امروز، نيازمند تبادل فرهنگي ملت‌هاست و اين امر هم از طريق به كتاب درآوردن داده‌ها و گرفته‌هاي علمي و معرفتي شكل مي‌گيرد و بس. اگر بي‌كتاب باشيم فرهنگي نخواهيم داشت، زيرا اين كتاب است كه فرهنگ را به جامعه و نسل‌هاي بعدي منتقل مي‌سازد. چرا كه فرهنگ شفاهي از عمق و ژرفا تهي است ودر اين دنيايي كه حتي اميال و هوسهاي انساني حالت مكتوب، مستند و تصويري به خود مي‌گيرند چنانچه ضبط و ثبت نگردند راه به جايي نخواهد برد. اينجاست كه نويسنده، محقق، مترجم، روزنامه‌نگار و ناشر نقشي اساسي بازي مي‌كنند و از طريق مكتوب نمودن فرهنگ شفاهي و معارف عصر، به جاودانگي جلوه‌هاي فرهنگي يك ملت مي‌كوشند و اذهان را به تحرك وامي‌دارند.
        اگر مدرسه‌ها‌، دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علمي، كشاكش انديشه‌ها را سبب مي‌شوند دستمايه‌ي اين چالش‌ها كتاب است و از اين طريق است كه انديشه‌ها كمال يافته و نو‌آوري‌ها زايشي طبيعي پيدا مي‌كنند. هر جامعه‌اي براي طي نمودن مراحل توسعه و ترقي نيازمند آگاهي از گذشته است و براي با خبري از گذشته‌ي فرهنگ يك ملت و مواريث علمي هر عصر، قالبي شايسته‌تر از نوشتار و چاپ و انتشار وجود ندارد. كتاب، عصاره و جوهر فرزانگي است و هنوز هم از نظر ارزاني،  قابل حمل بودن و مايه‌هاي تفكر علمي، سودمندتر از كتاب وسيله‌اي براي تربيت ايجاد نشده است. كتاب خوب كتابي است كه فارغ از ضعف‌هاي تأليفي و اشتباهات فلسفي،  ديني، علمي، صنعتي وهنري باشد و در مواجهه با خواننده، تقابل انديشه را سبب شده و تفكر و شعوري نوين را به ارمغان آورد.
        چنانچه جامعه‌اي از نقصاني رنج مي‌برد و به عنوان مثال مشكلي چون بحران اقتصادي را طي مي‌كند آيا اگر تازه‌هاي اقتصادي دنيا مدام در قالب كتاب مي‌توانست در اختيار دانشجويان و انديشمندان آن حيطه قرار گيرد، باز چنين مشكلي تا اين حد بحراني وجود داشت؟ مسلماً نه! چرا كه مي‌توانست به ظهور انسانهاي مطلعي بينجامد و با انديشه‌هاي نبوغ آساي خود گره از كارهاي فرو بسته بگشايند.
        مجامع علمي جهان نه تنها صاحبنظران و متخصصان رشته‌هاي مختلف علمي را با كتاب تربيت مي‌كند بلكه بدينوسيله آفرينندگان كتاب را نيز پرورش مي‌دهند. انتقال شناخت‌ها، عادات، ارزشها شيوه‌هاي زندگي، كنجكاوي‌ها و احساسات و عواطف فردي وجمعي جهت سوق به يك زندگي بهتر در جامعه با اهداف شكوفايي استعدادها و ايجاد دانش درك همنوع، با كتاب است كه تلالؤ راستين خود را در جوامع مي‌يابد و بايد كه رشد كتابخواني، سرلوحه‌ي اهداف آموزشي هر جامعه باشد. اهدافي كه در جامعة ما دستخوش طوفاني شده كه بي‌رغبتي به مطالعه را دامن زده است. اين بي‌رغبتي، ريشه در شيوه‌هاي تعليم و تربيت رسمي كشور دارد كه جز كتاب‌هاي درسي، هيچ كتابي را برنمي‌تابد.
       كتاب، كالايي شده كه در اين آشفته بازار، هيچ رونقي ندارد و طبيعي است كه با اين اوصاف نهادهاي اجتماعي نيز كاركرد واقعي و بالقوه‌ي خود را از دست خواهند داد. 
 عليرضا ذيحق

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:12  توسط محمود موحدان  | 
 

       

نوشته ای از بهمن فرمان آرا کارگردان «شازده احتجاب» و «یک بوس کوچولو» از کتاب و کتابخوانی میگوید. نوشته "بهمن فرمان آرا" نه فقط از نگاه او به کتاب «نقطه عطف» کتابی که در مورد آن سخن میگوید برایم جالب بود، بلکه این نوشته خود یک سکانس کامل است! نمیتوان دغدغه هر نوع کار هنری داشت اما ریشه در کتاب نداشت.
نقطه عطف
براى نسل من كتاب خواندن هميشه بهترين سرگرمى بوده و هست. با اينكه امروزه انواع و اقسام وسايل سمعى و بصرى در اختيار همه هست، ولى كتاب خواندن به دليل اينكه نه برق مى خواهد نه باترى نه تلفن و اينترنت همه جا مى توان اوقات فراغت را هر چقدر كوتاه هم باشد با خواندن كتاب سپرى كرد. كتاب خواندن تفريح اول من است.
عادت كتاب خواندن مثل عادت سيگار كشيدن براى سيگارى هاى دبش غيرقابل ترك است حتى وقتى كه چشم مدام ضعيف تر و كم سوتر مى شود. من كنار تختخوابم هميشه چندين نوع كتاب دارم و بنا به حال و حوصله ام در آن روز وقت مطالعه يكى از اين چند كتاب را براى خواندن انتخاب مى كنم.
مثلاً در حال حاضر مجموعه داستان كوتاه مصطفى مستور «حكايت عشقى بى قاف بى شين بى نقطه»، «رنگ كلاغ» فرهاد بردبار، بيست ويك داستان فرانسوى ترجمه ابوالحسن نجفى، «حصار و سگهاى پدرم» نوشته شيرزاد حسن به ترجمه مريوان حلبچه اى، «گفتارهاى بودا» به انگليسى، سرگذشت «آنتونيو گادى» (ANTONIO GUADI)، معمار بزرگ كاتالان نوشته گيس وان هنز برگن (GIJS VAN HENSBERGEN) به زبان انگليسى و بالاخره كتاب «نقطه عطف» (TIPPING POINT) نوشته ملكوم گلادويل (MALCOM GLADWELL) به زبان انگليسى وجود دارند و كتابى كه مى خواهم چند جمله اى درباره آن بنويسم همين آخرين كتاب است «نقطه عطف». نقطه عطف يك سفر بى نظير درباره چگونگى كاركرد بيمارى هاى مسرى اجتماعى است. چه درباره مدهاى روز، بيمارى ها و واكنش هاى اجتماعى مثل مرتكب جرم شدن و... يكى از جالب ترين وجه هاى كتاب گلادويل اثبات اين فرضيه است كه بشر اصولاً موجودى اجتماعى است كه بيشترين تاثير را از افراد ديگر جامعه اش مى گيرد و خود نيز اثرگذار بر دوستان و آشنايان شان در اجتماع است و اين در صورتى است كه تمام تكنولوژى وسايل ارتباط جمعى جديد فكر مى  كنند كه عاملان موثر تاثيرگذارى هستند در حالى كه بيشترين اثر بر روى ما از اطرافيان خودمان است. در واقع به مصداق گفته قديم «از ماست كه برماست».
مثلاً پديده تبليغ دهان به دهان كه در دنياى تبليغات موثرترين است و هيچ سازمان تبليغاتى نمى تواند ادعا كند كه باعث اين حركت شده است زيرا يك چنين اتفاقى عاملى ندارد به جز اينكه انسانى به انسان ديگر چيزى را توصيه كند و قدرتش و اهميتش در اين نكته است كه تكنولوژى در آن تاثيرى ندارد. فقط دوست به دوست، آشنا به آشنا اين پديده را به وجود مى آورند.
در هر جامعه اى نخبگانى هستند كه مردم به حرف يا پيشنهاداتشان توجه مى كنند و به استناد حرف فرد نخبه خودشان همان چيز را نيز به دوستانشان پيشنهاد مى كنند و يك باره موجى را در اجتماع ايجاد مى كنند كه در مورد لباس و شيوه آرايش به عنوان مد روز قلمداد مى شود ولى اين تنها پديده اين شيوه تبليغ نيست. گلادويل مثالى را از تاريخ آمريكا ذكر مى كند كه وقتى يك سرباز عادى به پل ريوير شخصيت مبارز تاريخ استقلال آمريكا خبر مى دهد كه او استراق سمع كرده كه سربازان انگليسى روز بعد هم تصميم دارند به تمام مراكز شورشيان ماساچوست حمله كنند، پل ريوير (PAUL REVERE) سوار بر اسب طى چهارده ساعت اسب سوارى به تمام شهرهاى كوچك و دهات اطراف بوستون خبر حمله احتمالى را مى دهد و همه آماده دفاع از خود مى شوند و در نتيجه آنها سربازان انگليسى را غافلگير مى كنند.
ادامه از صفحه اول
در همان شب فرد ديگرى به نام ويليام داوز (WILLIAM DAWES) همان خبر حمله احتمالى انگليسى ها را در دهات و شهرهاى ديگر بوستون به شورشيان رسانده ولى در آن نقاط كسى به حال آماده باش درنيامده، چرا؟
به خاطر اينكه پل ريوير در بوستون يك شخصيت بارز و نخبه اجتماع آن روز بوده و نه تنها بنيانگذار كلوپ هاى مخفى مبارزه عليه انگليسى ها بود بلكه در شهر صاحب مقام و منزلتى نيز بوده است. بنابراين اثر خبررسانى او قابل مقايسه با ويليام داوز دون پايه نبوده است با اينكه هر دو يك خبر را تبليغ مى كردند. گلادويل به اين پديده اشاره مى كند كه پس از فاجعه دبيرستان كلمباين كه دو دانش آموز تعدادى از همكلاس هاى خود را به قتل رسانده و سپس خودكشى كردند تا مدت ها در شهرهاى كوچك ديگر دانش آموزان ديگرى دست به عمل مشابه دو دانش آموز كلمباينى زدند. اين به خاطر اين نبوده كه آمريكا يك باره و يكپارچه به اجتماعى دوست كش و قاتل تبديل شده بود چون آمار موجود عكس اين را ثابت مى كند. ولى سرايت يك عمل مثل خودكشى در محيط هاى كوچك و محدود در همه جا ديده شده تا مثل هر بيمارى ديگر بايد دوره خود را طى كند و در طول اين دوره افراد ديگرى نيز مى توانند مبتلا به اين بيمارى اجتماعى بشوند. شما وقتى از ديدن يك فيلم در سينما بيرون مى آييد به گفته هاى اطرافيان خود كه از هر حيث به شما شباهت دارند گوش كنيد و به رغم اينكه خود شما چه واكنشى نسبت به آن فيلم داريد از واكنش ديگران مى فهميد كه آيا اين گروه از تماشاگران فيلم تبليغ مثبت يا منفى براى اين فيلم خواهند كرد. با اينكه تبليغات حرفه اى هميشه مى خواهند ادعا كنند كه حركت هاى اجتماعى از طريق آنها صورت عمل مى يابد ولى اكثر افراد چه رستوران، چه فيلم چه مد را از طريق توصيه دوستان نزديكشان انتخاب مى كنند و نه از طريق تبليغ در يكى از رسانه هاى جديد. اثر تبليغات معمولى به خاطر تكرار زياد آن است درحالى كه توصيه يك دوست يا شخص نخبه با يك بار اثرگذارتر است. اينكه در هر اجتماعى گروهى هستند كه حرفشان بيشتر دررو دارد و مردم براى شنيدن پيشنهادشان گوش شنوا دارند مبحث بزرگ اجتماعى است كه در اين كتاب توسط ملكوم گلادويل به اثبات مى رسد. به همين دليل است كه در سيستم هاى حكومتى ديكتاتورى حكمرانان سعى بر خاموش كردن نخبگان اجتماع خود را دارند چون مى دانند كه تمام حركت هاى بزرگ غالباً از حركت هاى بسيار كوچك شروع مى شوند و بهتر است تا مى توانند نقطه عطف يك حركت كوچك را در نطفه خفه كنند وگرنه مثال گفته كافكا كه هر حركت كوچك اجتماعى مثال سنگى است كه در آب بيندازيد سنگ را شما انداخته ايد ولى دايره ها را آب ايجاد مى كند و اين دايره ها در كنترل شما نيست.
روزنامه شرق

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط محمود موحدان  | 
 

        

 
نبوغ متفکرانه ی لنگستون هیوز، متاثر از زندگی او در محله های هارلم نیویورک بود(محله هایی که بیشتر ساکنین آن سیاهپوست بودند). کار ادبی هیوزبه شکل دادن به کار ادبی و سیاسی آمریکا کمک کرد. هیوز مثل سایر افراد فعال در رنسانس هارلم احساسی بسیار قوی در مورد غرور نژادی داشت. او از طریق نوشته هایش بوسیله ی شعر-رمان-نمایشنامه و مقاله و کتابهای کودکان به نفی جریان نژاد پرستی و بی عدالتی کمک بزرگی کرد.
در زیر ترجمه چند شعر از لنگستون هیوز را می خوانید.

آواز سیاهان برای هوای غروب
هی رفقا، من آمدم شمال
واسه اینکه، بهم گفتند شمال خوبه
آمدم شمال
واسه اینکه بهم گفتند شمال خوبه
شش ماهه شمالم
دارم دیونه میشم

امروز صبح واسه صبحونه
هوای صبح جویدم
امروز صبحی واسه صبحونه
هوای صبح جویدم

اما واسه شام
یه کمی هوای غروب گیرم اومد
باورت بشه، یه کم رقصیدم
تا یه کم غمارو دور کنم
یه کم رقصیدم
تا یه کم غمارو دور کنم
واسه اینکه وقتی می رقصی
غما یادشون میره بمونند
اما اگه تو بپرسی غما چطور میاند
لازم نیست بپرسی
نیگام کن تا بفهمی


مردم من
شب زیباست
و چنین است صورت مردمان من

ستاره زیباست
و چنین است چشمان مردمان من
زیبا ، همچنین خورشید است
زیبا ، همچنین روح مردمان من

غمخواری برای سیا ها
زمانی سرخپوست بودم
اما سیاها آمدن
من سیاهپوست هم بودم
اما سفید پوستا آمدن
از جنگلها بیرونم کردن
از بیشه روندنم
درختامو از دست دادم
ماه نقره ایمو از دست دادم
حالا تو قفسم
تو سیرک تمدن
حالا صدای خیلی ها رو میشنفم
که زندانی شدن تو سیرک تمدن
ترجمه از انگلیسی: مهناز بدیهیان

ماه مگ

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 14:27  توسط محمود موحدان  | 

خلاصه:سرگذشت وتاريخچه مختصري درباره كتاب وپيدايش وچاپ آن در سراسر جهان، اطلاعاتي درباره اولين كتاب به صورت فرم كنوني، نخستين چاپخانه با حروف فارسي، شرحي بركتابخانه‌هاي مشهور وبزرگ جهان وايران.  
آنچه مي خوانيد سرگذشت كتاب است در سير قرون ـ در جهان و ايران… اين مطلب درمجله هنرومردم سال 1345 به چاپ رسيده است و در اين سير به اختصار به نكته هاي جالبي درباره كتاب‌ ـ از آغاز پيدايش تا امروز اشاره رفته است…
اولين گام بشر را در راه شناختن فن چاپ و دسترسي به كتاب بايستي مهر دانست. اين مهر ها را هزاران سال پيش با مركب آغشته كرده و بر روي احكام و فرامين و تعهدات، روي پوست حيوانات نقش مي زدند.
مهر داريوش كبير پادشاه هخامنشي را كه از گرانبهاترين آثار باستاني موزه «بريتيش ميوزئوم» لندن است مي توات به عنوان قديمترين كليشه جهان شناخت.
چيني ها در حدود 600 سال قبل از ميلاد مسيح موفق به اختراع كاغذ شدند. اين كاغذ از يك نوع الياف گياهي تهيه ميشد.
بعد از چيني ها، مصريان باستان از گياهي به نام «پاپيروس» به عنوان كاغذ استفاده كردند. آنها پس از خشك كردن برگ و ساقه اين گياه و آغشتن آن به مواد شيميايي مخصوص مطالب خود را روي ورقهايش مي نوشتند.
اولين نشريه ـ كه مي توان آن  را ابتدائي ترين كتاب دنيا دانست يك كتاي شش صفحه اي چيني بود موسوم به «پكن بائو» كه توسط مردي به نام «سوكونك» در سال 400 ميلادي انتشار يافت. مفاد اين كتاب 6 صفحه اي روي حريري زرد رنگ بسيار لطيفي درج شده بود.
در اروپا صنعت چاپ چوپي به وجود آمد، به اين ترتيب كه تصاوير مقدسين را  همراه با بعضي كلمات و عبارات برروي چوپ حك كرده و صفحه را با مركب آغشته مي نمودندو چاپ مي زدند. با استفاده از اين طريق بود كه اولين «انجيل» چاپي عالم را منتشر كردند.
صنعت چاپ به شكل امروز، نتيجه فكر وابتكار يك زرگر آلماني موسوم به «گوتنبرگ» است. او به سال 1397 در شهر ماينس متولد شد و در سال 1453 را با اختراع حروف سنگين و سپس فلزي را بصورت امروز به بشريت عرضه داشت.
اولين كتاب جهان بصورت و فرم كنوني انجيل معروف گوتنبرگ است كه در سال 1455 ميلادي انتشار يافت. اين انجيل چاپي با صرف دو سال وقت در643 صفحه چاپ شد.
درسال 1640 يعني 325 سال پيش چاپ به ايران آمد. گروهي از ارمنه تاجر چاپخانه اي را مجهز به حروف ارمني به جلفاي اصفهان آوردند و اين نخستين چاپخانه اي بود كه در ايران تأسيس گرديد و اولين كتاب كه درايران چاپ شد انجيلي بود به زبان ارمني كه در همين چاپخانه  به چاپ رسيد و يك جلد آن در حال حاضر در موزه جلفا وجود دارد.
نخستين چاپخانه با حروف فارسي به سال 1189 شمسي (156 سال قبل) به كوشش ميرزا زين العابدين خان در تبريز تأسيس شد و اولين چاپخانه تهران در سال 1194 شمسي داير گرديد.
تا شهريور 1320 انواع كتاب چاپ شده در ايران بسيار ناچيز بود و از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي كرد، اما اين تعداد به طرز روز افزوني اوج گرفت و بنابر آمار سازمان يونسكو در سال 1333 به 391 و در 1340 به 569 و در سال گذشته به 1200 نوع كتاب رسيد.
كتابخانه ها
بزرگترين كتابخانه جهان كتابخانه معروف «لنين» است در مسكو و پس از آن كتابخانه «كنگره» در «واشنگتن». در كتابخانه «لنين» بيش از 24 ميليون جلد كتاب به 173 زبن دنيا وجود دارد.
كتابخانه لنين در سال 1862 تأسيس گرديد و نوابغ و برگزيدگاني چون: تولستوي ـ داستايفسكي ـ چخوف – لنين ـ و دانشمنداني مانند: ديمتري مندله يف ـ كليمنت ـ تيمريازف و كنستانتين تسيولكوفسكي از مراجعين و مشتريان پر و پا قرص اين كتابخانه بوده اند.
بزرگترين كتابخانه ايران كتابخانه «ملي» است كه قريب 73000  جلد كتاب دارد. از مجموع اين كتابها 4500 جلد آن كتب خطي است.
از نقطه نظر كتب خطي كتابخانه ملك معتبرترين كتابخانه كشور است كه از 19270 جلد كتاب آن بيشتر از 6400 جلد كتب نفيس قديمي و خطي است.
پس از كتابخانه ملي، مهمترين كتابخانه هاي ايران در حال حاضر عبارتست از :
 كتابخانه مجلس ـ كتابخانه هاي دانشكده حقوق و ادبيات دانشگاه تهران ـ كتابخانه ملك ـ كتابخانه سلطنتي ـ ودر شهرستانها:
كتابخانه آستان قدس در مشهد ـ كتابخانه ملي تبريز ـ و كتابخانه پهلوي درشيراز …
مجله هنرومردم دوره5، ش49 (آبان45): 61-62.  
http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/49/html/49-61.htm
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:0  توسط محمود موحدان  | 
        

       

انسانی زاده شده در سرزمین رنج ودرد که هر آنچه را برای خودش می خواهد برای دیگران نیز آرزو می کند. با ستم و انسان ستیزی و بیداد و استبداد سر ستیز دارد و برای زندگی بهتر و زیست انسانی تر مبارزه می کند. ازسیپریسک - کند وکاوهای یک ذهن پرسش گر

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:48  توسط محمود موحدان  | 
 

بعضي ها با کتاب زندگي مي کنند و بعضي ها کتاب را کالايي زينتي مخصوص روشنفکرها و بيکاره ها مي دانند؛ آدم هايي که لابد از نداشتن غم نان حوصله و فرصت بازي بازي کردن با کتاب را پيدا کرده اند. معقول اين است که اکثريت مردم جامعه جايگاهي بين اين دو گروه باشند؛ با کتاب زندگي نکنند اما آن را همچون کوکاکولا و روغن نباتي بخشي از زندگي شان بپندارند. به نظر مي رسد که در بيشتر کشورها از روسيه و فرانسه گرفته تا هند و تاجيکستان وضع از اين قرار باشد، اما در کشور ما بيشتر مردم به گروه دوم تعلق دارند و کتاب را کالايي تجملي و غيرضروري مي پندارند. اين را از اخبار تاسف برانگيز کتاب مي توان دريافت. تيراژهاي زير سه هزار نسخه که عمدتاً شامل لطف تجديد چاپ هم نمي شوند، نويسندگاني که براي مردم ناشناخته باقي مي مانند، کتاب فروشي هاي اندکي که غريب و مهجور افتاده اند و اخباري از کتاب که فقط حول و حوش حاشيه ها پروبال مي گيرد و رشد مي کند.

با يک نگاه گذرا مي توان دريافت که اغلب فعاليت هاي فرهنگي خصوصي و دولتي در لايه يي سطحي جدا از عمق جامعه جريان دارد و قدرت و امکان نفوذ در لايه هاي زيرين را پيدا نمي کند مگر آنگاه که مبتذل و بي محتوا شود؛ مگر زماني که به شکل سريال هاي تلويزيوني و رمان هاي بي کيفيت عشقي، فيلم هاي سينمايي آبکي، نشريات زرد و سي دي هاي غيراخلاقي از حاشيه هاي زندگي بي ارزش بازيگران دست چندم نمود پيدا کند. هنرمندان و اديبان جايي در ميان مردم ندارند و در عوض آوازه خوان ها و هنرپيشه ها سلطان قلب ها هستند.

سميرا اصلان پور

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:3  توسط محمود موحدان  | 

 

حقيقت آدم ها آن نيست كه بر شما آشكار مي كنند، بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند، بنابر اين اگر مي خواهيد آنها را بشناسيد به آنچه مي گويند گوش ندهيد، بلكه به آنچه ناگفته مي گذارند گوش بسپاريد.    جبران خليل جبران
 
...و چشم انداز این جهان آینده چشم اندازی فراسوی تکنولوژی بود که یکی از دو صورت زیر را داشت:یا جهانی بود خراب و ویران ، یا مبهم تر آن که جهانی می شد که اجزای آن از نو به شکلی با معنا اما غیره منتظره باهم ترکیب می شدند.قسمتهایی از رمان (برج)

 هرگز قدرت انسانهای احمق را در گروه‌های بزرگ دَستِ کم نگیر
 
کسی که هنری ندارد، دشمنی هم ندارد
 
زندگی هدیه است. آنرا دور نریزید.

 فکر کردن ، سخت ترین کار بشر است.

 تحصیل ، کشف تدریجی نادانی و جهل است.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:1  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا